داستان کوتاه «آسیه» از ثمانه چیتگرها

«يعنى من دوباره دارم تورو از دست میدم؟ بعد از اون چهارتا، اين چه حرفيه كه می‌زنى آسيه؟»

آسيه انتظار پاسخ ديكَرى از آقاجان نداشت و با وجود اين، غم پدر برای او سنگین بود‌ و او را در خود فرو می‌برد. تمام سرش صدای پدر بود و تیک‌تاک ساعت هم، حرف‌های پدر را آرام برایش تکرار می‌کرد. آسیه در هوای گرگ‌ومیش، نزدیک سحر بود که خوابش برد، خوابی که عمیق نمی‌شد و دلواپسی‌ رهایش نمی‌کرد.

صداى اذان گفتن آقاجان آرامش داشت و او را آرام می‌كرد. آسیه به آن عادت داشت. نه تنها او، كه اهالى كوچه هم صبح‌ها با زنگ اذان او بيدار مى شدند. اما امروز بلافاصله بعد از برخاستن، بغض شب‌مانده‌اش تركيد. انكَار اذان پدر هم سوز ديكَرى داشت. آسیه لحظه‌لحظه در تنهایی‌اش فرو می‌ریخت و دستان پدر او را درمی‌یافت. پدر به او دل‌خوش بود و آسیه اما مبهوت زندگی‌ای بود که نمی‌دانست از آن کیست. نمی‌دانست سهمش از این زندگی را چه کرده است که پیدایش نمی‌کند. نگاه آقاجان اما بخشی از زندگی آسیه بود و به آن دو چشم پرجبروت ایمان داشت، و با آنها قوت می‌گرفت.

خانه‌ى آقاجان از آن خانه هاى قديمى و بزرگ بود. سقف اتاق‌ها بلند بود و به لوسترهاى گيلاسى‌رنگ و شاهانه‌اى مزين بودند كه به شكوه‌شان مى‌افزود. آشپز‌خانه، دالان حجره‌مانندى داشت با يك حوض چهارگوش و آبى‌رنگ که در کنجی نشسته بود و سقف‌
بلندش شيشه‌اى‌ بود. ميوه‌‌ها كه از بازار مى‌آمدند، مستقیم از خورجين دوچرخه‌ى آقاجان، در آب خنك حوض سُريده مى‌شدند تا داغى‌شان را در آب بريزند.

در ميان سرسرا، درست كنار راهرويى كه به حياط می‌رسيد، راه‌پله‌اى بود با سنگهاى مرمرى سفيد و ضخيم، كه نرده‌هاى چوبى‌اش قدمت خانه را دوچندان می‌كرد. به انتهاى پله‌ها كه می‌رسيدى، سفيدى نورى كه از پاسيو مى‌باريد، چشم‌هايت را براى لحظه‌اى بسته نكَه مى‌داشت. اين طبقه‌اى بود كه مال آسيه بود و از لحاظ زيبايى چيزى كم نداشت. اتاق‌ها بزرگ بودند و هر كدام چندين گنجه و كمد داشتند و باوجود اينكه آسيه ميز كار چهار مترى‌اش را در كنج يكى از آنها گذاشته بود، فضاى چندانى را اشغال نمى‌كرد و همچنان بزرگى‌اش جولان می‌داد.

ساعت از چاشت گذشته بود و افكار آسيه خيال رها كردنش را نداشتند. گوشه‌ى بالكن عريض و طويل اتاقش ايستاده بود و آقاجان را نكَاه می‌كرد كه با دارودرخت باغچه ور می‌رفت. كار هر روزش بود. انگار از آن بالا، پشت پدر كمتر خميده بود و رنج صورتش لابلاى گلدان‌ها گم مى‌شد. از آن بالا تا هر چقدر كه می‌خواست پدر را می‌پایيد و برايش دعا می‌كرد. اما اين روزها حالش طور ديگرى بود و مى‌دانست ديكَر عشق به آقاجان هم نمى‌تواند او را نجات دهد. می‌دانست كه براى تصميمش مصمم است و در واقع راه ديگرى برايش نمانده است.

آسيه اصلاً فربه نبود. انكَار پوست كَندمكَونش را با احتياط روى هيكل استخوانى‌اش كشيده بودند تا مبادا پاره شود. صورتى ظريف وكوچك داشت با چشمانى
نه‌چندان درشت، كه از پشت عينك، ريزتر می‌نمود. بينى‌اش كوچك و گوشتى بود و لبهاى نسبتا درشتش، به‌ندرت مى‌خنديد. موهای سیاه و کم‌پشتش را کوتاه نگه می‌داشت و وقتی شانه‌شان می‌کرد، نقش شانه روی تارهای موهایش می‌نشست و زیباترش می‌کرد. هميشه دامن مى‌پوشيد و آستين‌هاى لباسش عموماً تا آرنجش می‌رسيد و هيچ‌كس بازوان لاغرش را نديده بود.

آسيه علارغم كم‌حرفى‌اش، شنونده‌ى خوبى بود، اما براى هيچ‌كس دردودل نمى‌كرد. حتى با آقاجان. ديشب هركار كرد، نتوانست موضوع على‌رضا را به او بگويد. حتى از اين بالا هم از او كشيده می‌شد. دلش به رحم مى‌آمد و دل نازكش براى پدر مى‌سوخت.

تمام صحنه‌هاى گذشته را مرور می‌كرد. روز هاى تلخِ از دست دادن تيمور. آشنايى او با تيمور و ازدواج‌شان، وقتى پا گرفت كه هر دو فعاليت‌شان را در سازمان شروع كرده بودند. اما عملا آسيه كاره‌اى نبود و به واسطه‌ى تيمور بود كه در باتلاق بى‌نتيجه‌‌ای دست‌وپا می‌زد. بعد از كشته شدن تيمور، آسيه را هم به دليل نامعلومى دستكَير كردند. و او زمانى راهى زندان بود كه هنوز على‌رضا را از شير نگرفته بود. و
هنگامى كه آزاد شد، پسرش ده_دوازده ساله بود. آقاجان در اين سال‌هاى فراق، دوباره پدر نوزاد بودن را تجربه می‌کرد و او را شبيه خودش بار آورده بود.

كار آقاجان با گل‌ها كه به سر آمد، خرده‌های نان را براى ماهى‌قرمزها، روى آب حوض پاشيد و قدرى ايستاد و به شيطنت و اشتياق ماهى‌ها نگاه كرد و چندبارى زير لب چيزهايى كَفت كه آسيه نمى‌شنيد، بعد آسيه ديد كه پیرمرد پاهاى گل‌آلودش را شست و به اتاق خودش برگشت. وقتى آقاجان از ديدرس آسيه بيرون رفت، او هم با آهى كه نمى‌دانست مال كدامين دردش است، وارد اتاق شد و پشت ميز كارش نشست. به پارچه‌اى خيره ماند كه دو روز پهن ميزش بود. هرچند افكارش مشوش بود و نمى‌توانست به آنها نظمى دهد، سعى مى‌كرد الگوها را درست و بدون نقص روى پارچه بچیند. آسيه چه در كار و چه در زندكَى بسيار تميز و مرتب بود. و بر اين باور بود كه حق او از زندگى اصلا چيزى نيست كه عايدش شده است. الگو‌ها به پارچه سنجاق شدند و آسیه قیچی‌ مسی‌رنگ سنگینش را روی پارچه می‌راند و پارچه را برش می‌داد. با هر قرچی که از قیچی برمی‌آمد، بند دلش هم انگار پاره می‌شد و به عاقبتِ کاری که می‌کرد، ظن خوبی نداشت.

پشت ميز كارش که مى‌ايستاد، پهنای آسمان درست روبرويش بود و آبی‌اش تا ابد ادامه داشت. تمام بام خانه‌های مجاور دیده می‌شد و دسته‌‌هایی از کلاغ‌ها که با غروب خورشید، پرسروصدا آسمان را کلافه می‌کردند. آسیه با همه‌ی این‌ها خو گرفته بود. آنجا که می‌ایستاد، قدش تا تيزی درختان كاج كه خود را از حياط تا بلنداى ساختمان کشانده بودند، مى‌رسيد.

در يكى از قفسه‌هاى سمت چپ ميز، بورداهاى لباس را به‌گونه‌اى چيده بود كه نه‌تنها مشترى، كه هر بيننده‌اى هوس ورق‌زدن‌شان را مى‌كرد. هم‌رديف آنها، قفسه‌هاى ديكَر را، كاغذهاى الگو، ماسوره‌ها، سوزن‌ها، انواع خطكش، صابون و مدادهاى رنكَى پر کرده بودند. سمت ديكَرش را، كَلدان‌هاى قاشقى و زنبق. و كَربه‌‌ی قهوه‌ای‌رنگی که گوشه‌ى اتاق لم مى‌داد و با گلوله‌هاى رنكَى كامواهاى قديمىِ آسیه بازى مى‌كرد، او را از تنهايى در مى‌آورد. آسیه بی‌خیالی گربه را دوست داشت. دوست داشت همان‌طور بی‌خیال دنیا باشد. فکر می‌کرد به سیاست‌‌بازی آدم‌ها. به زندان. به رفتن‌ها و ماندن‌ها. به رنگ سیاه فرار. به دسته‌دسته بودن آدم‌ها. تفاوت‌ها و این‌همه اضطراب برای کار در سیستمی که خودت نه به آن اعتقاد داری و نه اعتماد. به ایمانی که مانند عطر هر آن می‌پرد. به وعده‌هایی که می‌دهند و نمی‌دهند. به تصمیم، به علی‌رضا، به ماندنی که زندگی ندارد و به نماندنی نامعلوم. کشته‌شدن، فرار. فکر کرد این گربه هیچ از هیچ نمی‌داند و چه خوشبخت است و خوش‌خیال. از آدم‌ها متنفر می‌شد و به حزب‌بازی و سیاست‌های‌شان بدوبیراه می‌گفت.

صدای پشت گوشی، تند‌تند چیزهایی به آسیه گفت و سریع قطع کرد. گوشی در دست آسیه قفل شده بود و توان تکان خوردن نداشت. قطره‌های عرق از دست سردش سُر می‌خورند و محو می‌شدند. وقتش رسیده بود؟ حالا که علی‌رضای نوزده ساله‌اش کار‌و‌باری داشت و در آستانه‌ی موفقیت‌هایی برای آینده‌اش بود؟ آیا این خانواده، سرنوشتی مثل آنچه بر تیمور گذشت را باز باید بیازماید؟ اما مگر چاره‌ی دیگری هم داشت؟ مات و مبهوتِ ابرهای سفیدی مانده بود که آسمان را سلانه گز می‌کردند و آرزو کرد کاش جای یکی از آنها بود. گوشی را زمین گذاشت و سعی کرد افکارش را در دست بگیرد و دوباره همه‌چیز را از اول مرور کند.
مرد پشت خط، بدون هیچ ملاحظه و تاملی آسیه را آمرانه تهدید کرده بود و او اکنون باید علی‌رضا را روانه‌ی سازمان می‌کرد. پسرش چندی بود که در ساختن کابل‌های پیچیده‌ی برق تبحر داشت. اوستایش یادش داده بود که درست و دقیق کار کند و علاقه به کار را ذره‌ذره به او نوشانده بود و حالا او از این عشق سیراب بود و هر روز بهتر از دیروز سیم‌های قرمز و آبی را از هم تفکیک می‌کرد و با مهارتی که آموخته بود، بسیاری از شرکت‌ها مشتری‌اش بودند. سفارش می‌گرفت و کابل‌ها را بی‌نقص تحویل می‌داد. اوستاکارش تصمیم داشت برایش کارگاهی دست‌وپا کند و علی‌رضا را برای مستقل بودن، تشویق می‌کرد. او درسش را هم می‌خواند و توسط موفقیت در کارش، در مدرسه‌ی فنی هم درخشیده بود. و حالا آسیه باید تمام این‌ها را ندید بگیرد و او را روانه‌ی سازمانی کند که به سفیدی‌اش شک داشت. از آن دل‌ خوشی نداشت. و دیده‌ بود که پسرش در همین بازی‌ها بود که یتیم شد و از دو برادر دیگر آسیه هم نشانه‌ و خبری نبود. کشته شدن‌ آنها برای آقاجان داغی بود که با رفتن او و پسرش باز تازه می‌شد. آسیه همه را می‌دانست اما دیگر رفته بود. پا در جاده‌ای گذاشته بود که دیگر قصه‌های پدر را غصه می‌شنید. گاهی می‌اندیشید که آیا کشته می‌شویم؟ من و علی‌رضا؟

لحظه‌ای به آقاجان فکر کرد و اینکه کاش می‌توانست ورق را برگرداند. اما ماندن در ایران و نرفتن هم مصیبت‌های خودش را داشت. جوّی که بر جامعه حاکم بود و پرسش‌وپاسخ‌های هر از چندگاهیِ سیستم، که با هر حرکتی آسیه را محاکمه می‌کردند، خسته‌اش کرده‌ بود. او دیگر دلش نمی‌خواست پسرش را در تیررس این سوالات بی‌سروتهی قرار دهد که هیچ ربطی به علی‌رضای جوانش نداشت. او حق داشت مثل جوان‌های دیگر زندگی کند. برود و بیاید. بخندد و گریه کند. اما نه، برای آسیه و پسرش زندگی آنگونه نمی‌گذشت که برای دیگران می‌‌بود. انگار تمام ریز و درشت زندگی‌شان زیر ذره‌بین حکومت، بالا و پایین می‌‌شد و برای هر قدمی سوالی مطرح می‌شد و وزنه‌ای در کار بود.

آسیه روزهایی را به خاطر آورد که تازه از زندان سیاسی آزاد شده بود و برای آزادی‌اش سر از پا نمی‌شناخت. وقتی پا به خانه‌ی آقاجان گذاشت و علی‌رضایش را در آغوش کشید به خودش قول داد پای این زندگی بایستد و زیستن را از سر بگیرد. و باز بخاطر آورد که چقدر آرزو داشت که قرار بود به تمام‌شان جامعه‌ی عمل بپوشاند و خیاط‌خانه‌اش را آرزو نامیده بود. با جان و دل خیاطی می‌کرد و با ماشین‌بافتنی قدیمی‌ای که داشت، رج‌به‌رج و رنگ‌به رنگ زندگی را می‌بافت و مشتری‌هایش از هرجای شهر، خیاطی آرزو را می‌شناختند. و آقاجان هم پا‌به‌پای آسیه آمده بود و پایه‌های نردبانی را که او از آن بالا می‌رفت را پرقدرت نگه می‌داشت. اما حالا زمان زیادی گذشته بود و حکومت سنگی نبود که جلو پاهای کم‌توان آسیه نینداخته باشد. همواره به او و پسرش مشکوک بود. آسیه خسته بود و انگار دیگر آرزویی نداشت؟

لباس‌های آماده‌ی مشتری‌ها را که تحویل داد، دستی به سر و روی خانه کشید و اتاق‌های مرتبش را مرتب‌تر کرد. به گلدان‌های بالکن، که آب‌شان می‌داد، و گربه‌ای که زیر دست و پایش می‌لولید تصمیم را گفته بود تا شاید دلش از آشوب بیفتد. نیفتاد. راه نامعلوم بود و بی‌انتها. کاری از گل‌های شمعدانی برنمی‌آمد، جز اینکه برای لحظه‌ای عطرشان، مشام آسیه را پر می‌کردند و برگی تاب می‌دادند.

آقاجان خیال باز کردن نامه‌ی تاخورده‌ در دستش را نداشت. روی ایوان نشست و پاهایش را روی قالیچه رنگ‌پریده‌ای پهن زمین کرد تا رطوبت انگشتان را به آفتاب دهد و کمی گرما بگیرد. چایی‌اش از داغی افتاده بود، اما پیرمرد دلش دنبال کلماتی بود که در کاغذی سربسته، قرار بود دلش را بیشتر خالی کند. او تجربه‌ی خواندنِ از این دست نامه‌ها را زیاد داشت. سه پسر و یک دختر دیگر او از همین خانه رفته بودند و نامه‌شان تنها وعده‌ی بازگشت دوباره را می‌داد. تنها وعده می‌داد و تنها وعده می‌داد. او این‌بار قصد گشودن نامه‌ی آخرین بازمانده از این خانه را نداشت. می‌خواست خیال کند که آسیه نرفته است و علی‌رضا هنوز نان تازه و داغ را دستش می‌دهد. آقاجان بی‌اختیار نامه را روی آب حوض رها کرد و دید ماهی‌ها برای خواندنش به کاغذ نوک می‌زنند. او آسیه را به آب سپرده بود یا خاطره‌اش را؟

آقاجان سحرگاه که وضو می‌گرفت نامه ای در کار نبود، او دوست داشت قصه‌ی آسیه را از زبان ماهی‌ها بشنود اما آن‌ها زیر نور ماه، غم آسیه را خورده بودند و آقاجان تنها مانده بود

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

9 مرداد 1398

9 مرداد 1398

24 مرداد 1404

24 مرداد 1404

14 تیر 1404

14 تیر 1404

یک پاسخ

  1. ثمانه‌ی عزیز،

    در قصه‌ی شما توصیف‌ها بسیار خوب انجام شده‌اند؛ توصیف مکان و همچنین ظاهر شخصیت؛ «انكَار پوست كَندمكَونش را با احتياط روى هيكل استخوانى‌اش كشيده بودند تا مبادا پاره شود. »

    نحو بسیاری از جملات از حالت معمول خارج شده است و این زبان قصه را جذاب‌تر کرده است.

    اما این قصه بیشتر قصه‌ی آقاجان است تا قصه‌ی آسیه؛ به این معنی که نتیجه‌ی انتخاب دشوار شخصیت در احساسات و زندگی خود او نشان داده نشده است، درست جایی که تصمیم نهایی را می‌گیرد از قصه کنار گذاشته می‌شود، سپس دوربین روی آقاجان می‌رود و احساسات او بیان می‌شود. گویی این تصمیم هیچ تاثیری روی زندگی شخصیت اصلی نداشته است چون پایان‌بندی مربوط به او نیست. مثلن موقع نوشتن آن نامه و یا رسیدنش به دست آقاجان می‌توانستیم حس و حال شخصیت اصلی را هم ببینیم (یا به هر نحو دیگری در پایان‌بندی دخیل باشد.)

    اصطلاح «جامه‌ی عمل» به اشتباه «جامعه‌ی عمل» نوشته شده است.

    موفق باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *