همین نکات ساده

نشسته بنویسد. ذهنش به هزار جا سرک می‌کشد. حس می‌کند باید کتابی ورق بزند یا نگاهی به یادداشت‌های پیشینش بیندازد تا ایده‌یی برای نوشتن بیاید؛ اما به خودش نهیب می‌زند که نه، بمان. نوشته باید خودش خودش را بسازد. یاد پدرش می‌افتد که به مادرش سرکوفت می‌زد این‌همه کارهای بچه‌ها را انجام نده، بگذار خودشان به تقلا بیفتند تا مستقل بار بیایند.

برای نوشتن، بیش از گشتن به ماندن احتیاج داری. 

یک جمله‌ی شل و ول بنویس که همان اول کار پایش را دراز کند وسط صفحه تا بقیه‌ی جمله‌ها هم ترسشان بریزد و هر طور دوست دارند ولو شوند روی کاغذ. صفحه که پر شد، می‌توانی همه را به‌خط کنی و هر کدام که به کار می‌آید نگه داری و بقیه را بریزی بیرون.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

22 خرداد 1402

22 خرداد 1402

25 خرداد 1402

25 خرداد 1402

28 شهریور 1403

28 شهریور 1403

2 پاسخ

  1. رک بگم حجم یادداشتهای پیشین انقدر زیاد هست و بیات شدند که وقتی هم نگاه میکنم اصلا دقیق نمیخونم! خصوصا اگر قرار باشه دنبال ایده بگیرم!
    اگر سه ساعت چسب بزنیم به نشیمن گاه چیزی بیرون میاد از انگشتها.
    بهش که به چشم کار جدی نگاه کنیم و تعهد یا حتی یه بازی که باید تا آخر بریم، بالاخره مغز پیک موتوری میفرسته یه چارتا لغت و فکر و خاطره و ذهنیت و احساسات از بانک مرکزیش میکشه، میده بیرون.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *