۲۵ ژوئن
اولین چیزی که بعد از بستن در مهدکودک فهمیدم این بود که امروز قرار نیست تموم بشه. ساعت مچیام شش عصر رو نشون میداد. یه روز خستهکنندهی دیگه هم توی مهدکودک، بین یه مشت بچه که سر کوچکترین چیزها داد میزدن و گریه میکردن، بالاخره تموم شده بود. البته خب، اینا همهش جزو ویژگیهای یه بچهی عادیه. شما بگید ببینم، چند با توی بچگی برای گرفتن یه خوراکی گریه کردید؟ یا مثلاً برای اینکه شب خونهی مادربزرگتون بمونید، قهر کردید؟
میدونید، همهی اینا چیزهایین که وقتی بزرگتر میشید، یا بهشون میخندید، یا از یادآوریشون خجالت میکشید، یا هر واکنش احساسی دیگهای که به ذهنتون میرسه نشون میدید
من دوستایی داشتم که وقتی بهشون یادآوری میکردم بچگیها به خاطر رنگ آبنباتشون گریه میکردن، دوباره گریهشون میگرفت.
البته من هیچوقت بلد نبودم چطور شوخی کنم یا با یه لحن شوخ با بقیه حرف بزنم. شاید به خاطر همین لحن خشک و بیمزهام منو یه آدم خلوچل یا حتی روانی حساب کنید؛ ولی باور کنید خودم هم بعد از چند ساعت دانشگاه یا حتی چند ساعت مهدکودک، توی خلوت خودم به خاطر رفتارهای «غیرعادیام» خودمو سرزنش میکنم.
آره… حالا که از اول دارم این نوشته رو میخونم، خودمم متوجه لحن عجیبش میشم.
میدونید قسمت عجیب ماجرا کجاست؟
اینکه خودم میدونم عجیبه، ولی هیچ راهی هم برای درست کردنش بلد نیستم. گاهی با خودم میگم: «این یکی از ویژگیهای شخصیتی منه؛ یهجور چاشنی.» ولی بعد یاد الگوی زندگی آدمها میافتم؛ جایی که تقریباً توی همهی بخشهای زندگی ــ از دوستی و ازدواج گرفته تا حتی خریدن نون ــ مجبوریم با بقیه معاشرت کنیم.
با این حال، یه چیز رو میدونم: بچه ها همیشه از بزرگترها راستگوترن.
البته اینو به عنوان حقیقتی که بعد از چندین سال مطالعه و تحصیل توی روانشناسی کودک بهش رسیدم نمیگم. چون مطمئنم یه آدم باهوش و نکتهسنج هم میتونه متوجهش بشه.
حتی ممکنه فکر کنید یکی از دلایلی که رفتم سمت روانشناسی کودک همین بوده.
جوابم نه هست. دلیلش خیلی فراتر از این حرفهاست.
ولی از اینا که بگذریم، از وقتی این دفتر رو ــ که دو روز پیش یکی از بچههای مهد بهم هدیه داد ــ گرفتم، تصمیم گرفتم هر روز، حتی شده نصف صفحه، دربارهی اتفاقات اون روز بنویسم.
البته ازم انتظار نداشته باشید هر روز ماجراهای تنتن تحویلتون بدم. زندگی من برخلاف اون خبرنگار جوون و باهوش، اونقدر آبوتاب نداره که شما رو به وجد بیاره.
فقط امیدوارم بعد از این حرفم، قضیه مثل کارتونها نشه و فردا موقع برگشتن از مهدکودک توی یه سوراخ نیفتم و سر از یه دنیای عجیب درنیارم.
البته با شناختی که از شانس خودم دارم، اگه هم همچین اتفاقی بیفته، احتمالاً اون دنیا هم آخرش به یه مهدکودک دیگه ختم میشه.
ولی خب، فعلاً باید برم سراغ نوشتن یکسوم تحقیقاتم تا طبق برنامهریزی، یکشنبه دیگه درسی نداشته باشم که بخونم.
علاوه بر اون، باید شام امشب رو هم درست کنم.
واقعاً هیچ ایدهای برای شام ندارم. میرم توی اینترنت بگردم، شاید یه چیز قابل خوردن پیدا کردم.
خداحافظ.
۲۵ ژوئن
شروع شاعرانهای توی ذهنم نیست.
البته امروز تصمیم گرفتم یه کم به این متن جزئیات بدم و از این به بعد هر روز نزدیک سه صفحه بنویسم.
خب، الان حدود ساعت سه بعدازظهره.
امروز مرخصی گرفته بودم چون مامانم اومده بود خونه.
نمیتونستم بهش بگم: «مامان، تو بمون خونه، من برم با یه مشت بچهی کودن و رو اعصاب سر و کله بزنم!»
بعد هم برگردم و ببینم کلاً دکوراسیون خونه رو عوض کرده و تمام پوشههای تحقیقات ترم اولم رو انداخته دور. با توجه به اینکه همچین زنجیرهی اتفاقات فجیعی ممکن بود سرم بیاد، مجبور بودم مرخصی بگیرم. البته امیدوارم فردا که میرم مهدکودک، دیگه اتفاق عجیبوغریبی نیفته؛ چون ظرفیت این هفتهام رسماً تکمیل شده. امروز باید بیشتر با مامانم وقت بگذرونم و نه به تحقیقاتم میرسم، نه به این دفتر. پس فعلاً مجبورم خداحافظی کنم.
۲۶ ژوئن
امروز، بعد از یه شبانهروز کامل وقت گذروندن با مادر عزیزم، زنده برگشتم. مامانم رو هم تا فرودگاه رسوندم. حالا باید تحقیقاتم رو کامل کنم، چون ساعت نه باید برم دانشگاه.
الان ساعت شش صبحه. اگه زنده برگشتم، میام و ادامهی این متن رو مینویسم.
سلام.
نمیدونم بگم متأسفانه یا خوشبختانه، ولی زندهام.
اما یه خبر بد دارم.
مسئول مهد ــ یعنی همون کسی که من کنارش کار میکنم ــ به خاطر بیماریش و چیزی که خودش اسمش رو گذاشته «تمرکز روی مراقبتهای فردی»، برای یه مدت کنار کشیده.
و حالا من باید بهتنهایی یه مشت بچه رو کنترل کنم.
خبر دوم اینه که یه بچهی جدید به مهد اومده که در نگاه اول یه کم منزوی به نظر میاد. البته نمیخوام همین برداشت اول رو به عنوان تمام چیزی که دربارهی شخصیتش میدونم توی ذهنم ثبت کنم.
بالاخره فقط چند دقیقهست که میشناسمش. شاید امروز حوصلهی حرف زدن نداشته، شاید هم کلاً از آدمها خوشش نمیاد.
نمیدونم. فعلاً ترجیح میدم قضاوتش نکنم.
من خودم هم وقتی بچه بودم بدم میاومد یکی همون نگاه اول بهم بگه «بچهی منزوی».
ولی از این حرفها که بگذریم، بذارید یه کم دربارهی تحقیقاتم حرف بزنم. چون موضوع دیگهای برای ادامهی این متن ندارم.
موضوعی که هفتهی پیش روش تحقیق کردم، «رشد شناختی و ادراک چهره در کودکان» بود.
راستش بهتره قبل از شروع اینو بگم که من هر هفته، جدا از تکالیف و پروژههای دانشگاه، یه سری تحقیقات شخصی هم برای مطالعات خودم انجام میدم که بیشترشون فقط از روی کنجکاویان. این هفته هم این موضوع رو انتخاب کردم. هم از روی کنجکاوی بود، هم یه جورایی به شغل و رشتهی دانشگاهیم ربط داشت. پس چرا که نه؟ خلاصهی تحقیقاتم این بود که بچهها از همون اوایل زندگی شروع به تشخیص چهره میکنن، ولی این توانایی یه مسیر رشد نسبتاً طولانی داره.
تشخیص چهرههای آشنا از مراحل اولیهی رشد شروع میشه، اما توانایی پردازش و تشخیص چهرهها در طول کودکی و حتی سالهای بعد هم ادامه پیدا میکنه. یه نکتهی جالب این بود که بین «دیدن یه چهره» و «شناختن صاحب اون چهره» تفاوت وجود داره. یه چیز جالب دیگه هم این بود که ما میتونیم یه چهره رو هم به صورت کلی پردازش کنیم، هم از ویژگیهای جداگانهش مثل چشمها، بینی یا فرم دهان کمک بگیریم. به نظر میاد روش پردازش چهره در بچهها با بالا رفتن سن تغییر میکنه و پیچیدهتر میشه و توی این مسیر، پردازش کلی چهره هم نقش مهمتری پیدا میکنه.اما مهمترین چیزی که فهمیدم این بود که اگه یه بچه توی تشخیص چهره مشکل داشته باشه، ممکنه رفتارش منزوی یا بیعلاقه به نظر برسه؛ در حالی که شاید فقط ندونه طرف مقابل کیه.
این بچهها ممکنه برای شناختن آدمها از چیزهای دیگهای مثل صدا یا لباس استفاده کنن. که خب، باید اعتراف کنم کار خستهکنندهایه. جالبتر اینکه این توانایی بین آدمهای عادی هم طیف خیلی گستردهای داره. بعضیها توی تشخیص چهره خیلی قویان و بعضیها ضعیفتر، بدون اینکه الزاماً مشکل خاصی داشته باشن.
میدونم این دفتر هیچوقت دست کسی نمیرسه، ولی خب… چطور بود؟
فکر کنم برای یه تحقیق اولیه بد نبود. ولی هنوز جا برای گسترش داره تا بهتر بفهمم دقیقاً با چه چیزی طرفم.
فعلاً بهتره روانشناسبازی رو بذارم کنار و برم سراغ بقیهی کارهام. فردا هم دوباره اون بچه رو میبینم. بچهی جالبی به نظر میاد. پس دلم میخواد بشناسمش.
البته نه اینکه یهدفعه سرمو بندازم پایین و بدون فکر و فقط با «پیروی از غریزه» گند بزنم به رزومهای که با چنگ و دندون درستش کردم.
۲۷ ژوئن
امروز بالاخره موفق شدم اسم اون پسر کوچولو رو بپرسم.
اسمش آروینه. اسم بامزهایه.
مثل خودش. قیافهی خیلی خاصی نداره، ولی همین ساده بودنش بامزهش میکنه. موهای قهوهای تیره و چشمهای عسلی داره. شخصیتش هم از نزدیک گرم و صمیمیه؛ برخلاف قضاوتی که همون اول دربارهش کرده بودم. امروز دیدم با یکی از بچهها دوست شده و خیلی مهربون باهاش رفتار میکنه. از اونجایی که امروز یکشنبهست، تصمیم گرفتم یه فیلم کوتاه ببینم و بعدش دوستم رو برای شام دعوت کنم.
ممکنه تعجب کنید که همچین آدم عجیبی چرا باید دوست داشته باشه.
ولی خب، من اونقدرها هم که فکر میکنید عجیب نیستم.
شاید توی انتخاب کلمات برای بیان افکارم خیلی خوب نباشم، ولی این دلیل نمیشه آدم مهربونی نباشم.
حالا بگذریم.
برای امشب یه کم خلاقیت به خرج دادم و بوریتو درست کردم.
من و دوستم اون موقع که برای دانشگاههای مختلف اپلای میکردیم، شبها خسته و کوفته این غذا رو درست میکردیم تا یه کم انرژی بگیریم. به هر حال، بیشتر از این حرف نمیزنم.
۲۸ ژوئن
صبحه و تازه متوجه دو تا نکته شدم.
یک: من امروز هنوز هیچی توی این دفتر ننوشتم.
دو: آروین یه بیماری خاص داره.
نمیدونم چقدر به مورد دوم مطمئنم، ولی یه حسی بهم میگه این بچه یه چیزیاش میلنگه.
خیلی هم رو مخمه. فردا از استادم یه سری سؤال میپرسم و اگه به نتیجهای رسیدم، حتماً هم سؤالهایی که پرسیدم و هم جوابهاش رو… آره، خلاصه من برم بخوابم.
الان ساعت هشت شبه و بذارید مکالمهی خودم با استادم رو براتون تعریف کنم.
-«سلام استاد، حالتون چطوره؟»
-«سلام، آقای شاهحسینی. کاری با من داشتید؟»
-«اِمم… بله، بله. راستش من یه شغل پارهوقت توی یه مهدکودک دارم و با یه بچهای مواجه شدم که حس میکنم یه اختلالی داره. نمیدونم، ولی احساس میکنم یه جور… فلج بودن؟ نه، نه. این کلمه احتمالاً درست نیست. منظورم اینه که انگار یه مشکلی توی تشخیص چهره داره. مثلاً دیروز که برای اولین بار دیدمش، چند دقیقه باهاش حرف زدم. امروز هم وقتی رفتم سراغش، اول منو نشناخت. البته ممکنه فقط یادش نبوده باشه من کیام، ولی وقتی اسمش رو صدا زدم و جوابم رو شنید، انگار تازه فهمید من کی هستم. یه چیز دیگه هم هست؛ امروز یکی از بچهها کلاهش رو گذاشته بود سرش و آروین اصلاً نفهمید اون همون بچهایه که اولین نفر باهاش توی مهد آشنا شد و باهاش بازی میکرد. فقط و فقط هم با همون یه پسر بازی میکرد.»
استادم چند لحظه ساکت موند و بعد گفت:
-«تا اینجایی که میبینم، دقت بالایی دارید، آقای شاهحسینی. ولی واقعاً مطمئنید؟ نشونهی دیگهای هم دیدید که توجهتون رو جلب کرده باشه؟»
-«نمیدونم.»
-«و خودت؟»
-«من چی؟»
-«گفتی دیروز برای اولین بار دیدیش. امروز چطور فهمیدی تو رو نشناخته؟»
-«خب… چون وقتی رفتم طرفش، فقط نگام کرد. ولی وقتی صداش زدم، لبخند زد و گفت: “آقای ایمان.”»
استادم کمی مکث کرد.
-«پس ممکنه مسئله مربوط به حافظهی چهره باشه. حتی ممکنه مسئلهی توجه باشه. هنوز برای نتیجهگیری زوده.»
-«متوجهم… متوجهم.»
و بعد رفتم توی فکر.
واقعیت اینه که هنوز هم ته ذهنم روی نتیجهگیری خودم تأکید داشتم، ولی حرفهای استادم دوباره منو دودل کرده بود.
نمیدونم.
واقعاً نمیدونم.
امروز هم یه آزمایش کوچولو روی آروین انجام دادم که حیف، دوستش لوم داد؛ وگرنه شاید میفهمیدم.
تنها کلمهای که اگه ذهن منو باز کنید پیدا میکنید، «نمیدونم» هست.
به هر حال، بیشتر از این حرف نمیزنم، فعلاً میرم شام درست کنم.
شب خوش.
۳ ژوئیه
نمیدونم چند روزه که سراغ این دفتر نیومدم. متأسفم، ولی درگیر یه سری کار بودم.
علاوه بر اون، دربارهی آروین چیزهای جدیدی فهمیدم که کلاً زاویهی دیدم رو عوض کرد. همون اول به وجود یه بیماری شک داشتم و حدسم درست از آب دراومد. راستش اصلاً نمیدونستم همچین بیماریای وجود داره. ولی از وقتی فهمیدم وجود داره، شروع کردم دربارهش تحقیق کردن و چیزهای بیشتری فهمیدم. نمیدونم واقعاً چی باید بگم… از اینکه یه بچهی بیگناه درگیر همچین بیماریای شده، واقعاً ناراحتم.
ولی از یه طرف خوشحالم که میتونم، با اجازهی خانوادهش، چند ساعت در روز رو باهاش بگذرونم.
امشب اولین شبه و یه کم استرس دارم.
امیدوارم همهچی خوب پیش بره.
.
.
.
.
-«میخوای یه بازی بکنیم؟»
-«آره.»
-«من یه خط داستان رو میگم، تو یه خط دیگه. بعد دوباره من یه خط دیگه میگم. همینجوری یه داستان کامل میسازیم.»
-«هورا.»
ایمان گفت:
«یه روز، یه دختر توی صندوق پستی خونهش یه نامه پیدا کرد که اسم خودش روش نوشته شده بود.»
آروین گفت:
«توش نوشته بود به جرم زشت بودن باید بره زندان.»
ایمان چند ثانیه مکث کرد. صورتش واقعاً شبیه علامت تعجب شده بود.
«خب… دختره احتمالاً اول فکر کرد یکی داره باهاش شوخی میکنه.»
آروین گفت:
«ولی آدرسش هم توی نامه بود.»
ایمان گفت:
«باشه، پس شوخی نسبتاً ترسناکی بوده. دختر نامه رو به خانوادهش نشون داد.»
آروین ادامه داد:
«دختر گفت: “ولی دقیقاً داره منو میگه! همین آدرس خونه و همین آدم.”»
ایمان گفت:
«خانوادهش هم تصمیم گرفتن بفهمن چه کسی این نامه رو فرستاده.»
آروین گفت:
«پس از خونه رفتن بیرون.»
ایمان ادامه داد:
«اما وقتی به خیابون رسیدن، فهمیدن ظاهراً مشکل فقط دختره نیست.»
آروین گفت:
«همهی آدمها همون نامه رو داشتن.»
ایمان ابروهاش رو بالا انداخت.
«خب… این دیگه خیلی عجیبه.»
آروین گفت:
«دخترک فکر کرد: “پس یعنی همهی ما زشتیم؟”»
ایمان گفت:
«من اگه جای اون بودم، احتمالاً اول به نویسندهی نامه شک میکردم، نه به کل جمعیت شهر.»
آروین گفت:
«اما بعد فکرش عوض شد.»
ایمان پرسید:
«چی شد؟»
آروین گفت:
«شاید کسی که نامهها رو نوشته، چشمهاش مشکل داره.»
ایمان سرش رو تکون داد.
«این نظریه از قبلی بهتره.»
آروین ادامه داد:
«پس دخترک تصمیم گرفت اون آدم رو پیدا کنه.»
ایمان گفت:
«تنهایی؟»
آروین سرش رو تکون داد.
«آره.»
ایمان گفت:
«خب، موفق باشی دخترک.»
آروین گفت:
«ولی هرچی جلوتر رفت، فهمید اصلاً نمیدونه دنبال چه کسی میگرده.»
ایمان گفت:
«بالاخره به اولین مشکل واقعی رسید.»
آروین گفت:
«گیج و سرگردون موند.»
ایمان گفت:
«حق داره.»
آروین ادامه داد:
«بعد نشست روی جدول و فکر کرد شاید اصلاً نباید دنبال اون آدم بگرده.»
ایمان پرسید:
«چرا؟»
آروین گفت:
«چون وقتی نمیدونه دنبال چی میگرده، چرا باید بره دنبالش؟»
ایمان یه لحظه ساکت موند.
«این بچه از من منطقیتره.»
آروین ادامه داد:
«پس برگشت خونه تا دوباره نامه رو بخونه.»
ایمان گفت:
«شاید این بار نامه تصمیم گرفته باشه بالاخره مفید باشه.»
آروین گفت:
«اما وسط راه، بچههای همسن خودش رو دید که داشتن به خاطر این نامه گریه میکردن.»
ایمان گفت:
«برای همون نامه؟»
آروین سرش رو تکون داد.
ایمان گفت:
«پس دیگه نمیتونست بیخیالشون بشه.»
آروین گفت:
«دخترک پرسید: “چرا گریه میکنید؟”»
ایمان گفت:
«و اونا گفتن؟»
آروین گفت:
«گفتن چون نامه گفته ما زشتیم و هیچکس ما رو دوست نداره.»
ایمان کمی مکث کرد.
«خب… پس حالا دیگه قضیه فرق کرد.»
آروین گفت:
«دخترک تصمیم گرفت حتماً جواب رو پیدا کنه.»
ایمان گفت:
«این بار با دلیل بهتری.»
آروین ادامه داد:
«پس برگشت به همون نقطهای که بود.»
ایمان گفت:
«و احتمالاً یه نامهی دیگه هم همونجا منتظرش بود.»
آروین گفت:
«آره.»
ایمان با تعجب نگاهش کرد.
«چندتا نامه توی این شهر پخش شده؟»
آروین گفت:
«خیلی.»
ایمان گفت:
«باشه. ادامه بده.»
آروین گفت:
«اما وقتی به اونجا رسید، دید روی زمین یه نامهی دیگه افتاده.»
ایمان گفت:
«نامه رو باز کرد.»
آروین گفت:
«توش نوشته بود: “اگه میخوای منو پیدا کنی، باید اول بفهمی من کجا هستم.”»
ایمان گفت:
«این نامه حتی از قبلی هم کمتر کمک کرد.»
آروین گفت:
«دخترک نامه رو پرت کرد.»
ایمان گفت:
«بالاخره یه واکنش قابل درک.»
آروین گفت:
«ولی یه نامهی دیگه دید.»
ایمان آه کشید.
«البته که دید.»
آروین گفت:
«این یکی فقط یه چشم روش کشیده شده بود.»
ایمان چند ثانیه ساکت موند.
آروین گفت:
«فکر کنم میدونم باید کجا بریم.»
ایمان پرسید:
«کجا؟»
آروین گفت:
«به جایی که همهی آدمها ازش فرار میکردن.»
ایمان گفت:
«کجا، آروین؟»
آروین گفت:
«آینهفروشی.»
ایمان چند لحظه بهش نگاه کرد.
«باشه. نمیپرسم چرا.»
بعد کمی جابهجا شد و گفت:
«از اینجا به بعد مال تو.»
آروین ادامه داد:
«دخترک وارد آینهفروشی شد و دید همهی آینهها به جای صورت آدمها، چیزهایی رو نشون میدن که توی فکرشونه.»
ایمان گفت:
«دخترک جلوی اولین آینه ایستاد و یه دختر ناراحت رو دید. جلوی آینهی بعدی یه پسر رو دید که داشت گریه میکرد.»
آروین گفت:
«هر آینه یه آدم متفاوت رو نشون میداد، ولی همهشون یه چیز مشترک داشتن؛ هیچکدوم از خودشون خوششون نمیاومد.»
ایمان گفت:
«دخترک یاد بچههایی افتاد که توی خیابون دیده بود.»
آروین گفت:
«بعد فهمید اون نامه فقط برای خودش نبوده.»
ایمان ادامه داد:
«نامهها برای همهی آدمهایی بودن که یه روز به خودشون گفته بودن زشتن، عجیبن یا شبیه بقیه نیستن.»
آروین گفت:
«بعد صدای قدمهایی رو پشت سرش شنید.»
ایمان گفت:
«برگشت و یه پیرمرد رو دید.»
آروین گفت:
«دخترک گفت: “تو نامهها رو نوشتی؟”»
ایمان گفت:
«پیرمرد گفت: “نه.”»
آروین گفت:
«دخترک گفت: “پس چرا منو آوردی اینجا؟”»
ایمان گفت:
«پیرمرد گفت: “چون همیشه چیزی که میبینی، همهی چیزی نیست که وجود داره.”»
آروین ادامه داد:
«دخترک دوباره به آینه نگاه کرد.»
ایمان گفت:
«این بار خودش رو دید.»
آروین گفت:
«نه زشت بود، نه زیبا.»
ایمان ادامه داد:
«فقط خودش بود.»
آروین گفت:
«بعد فهمید نامهها قرار نبود بهش بگن چه شکلیه.»
ایمان گفت:
«قرار بود بفهمه چرا حرف کسی رو که نمیشناسه باور کرده.»
آروین گفت:
«نامهی اول رو از جیبش درآورد و گفت: “من دیگه نمیخوام کسی بهم بگه کی هستم.”»
ایمان گفت:
«بعد از آینهفروشی بیرون رفت.»
آروین ادامه داد:
«وقتی برگشت، بچههایی رو دید که هنوز همونجا بودن.»
ایمان گفت:
«نامههاشون رو گرفت و گفت: “بیاید یه بازی کنیم. هرکس باید سه تا چیز دربارهی آدم کناریش بگه، ولی دربارهی قیافهش نباشه.”»
آروین گفت:
«یکی گفت: “مهربونه.”»
ایمان ادامه داد:
«یکی گفت: “خوب داستان تعریف میکنه.”»
آروین گفت:
«یکی دیگه گفت: “وقتی ناراحتم، کنارم میشینه.”»
ایمان گفت:
«دخترک لبخند زد.»
آروین گفت:
«و همون موقع فهمید شاید آدمها رو هیچوقت نشه فقط با نگاه کردن شناخت.»
ایمان گفت:
«همهی نامهها رو انداختن توی سطل زباله.»
آروین گفت:
«و از اون روز به بعد، هر وقت کسی دربارهی یه نفر فقط از روی ظاهرش قضاوت میکرد، دخترک میگفت:»
ایمان پرسید:
«چی میگفت؟»
آروین گفت:
«”تو هنوز اون آدم رو نشناختی.”»
ایمان چند ثانیه به آروین نگاه کرد.
بعد گفت:
«تو این داستان رو همین الان ساختی؟»
آروین سرش رو تکون داد.
ایمان به نامهی خیالی روی زمین نگاه کرد و گفت:
«عجیبه… من برای پایانش یه چیز کاملاً متفاوت توی ذهنم داشتم.»
آروین پرسید:
«چی؟»
ایمان گفت:
«هیچی.»
چند ثانیه سکوت کرد. بعد لبخند خیلی کوچیکی زد.
«فکر کنم پایان تو بهتر بود.»
و آرزو کردم این روز تموم نشه.