داستان کوتاه «سوم آبانماه، زنگ چهارم، موضوع: مادر» از علی علی‌پور

درواقع او رو هيچوقت مادر صدا نکردم و اسمش همیشه مامان بوده. مامان منم مثل همه مامانا مهربانه فقط مدل مهربانیش کمی فرق داره مثلا مثل مامان سهیل بهم دیکته نمیگه یا لقمه مدرسه نمیپیچه بجاش یادم داده خودم لقمه بپیچم و بجای دیکته از روی کتاب بنویسم. منم همیشه سعی میکنم به حرفش گوش بدم اما اما بعضی‌وقتا شیطان گولم میزنه خب با اینکه از آتیش جهنم میترسم. وقتایی که گول میخورم مامان کتکم میزنه و خب میترسم و شلوارم رو خیس میکنم و بعد انگار که شیطان مامانمو گول زده باشه ، بیشتر کتک میخورم. بعد به حمام میرم و تمیزتر میشم و مامان هم همیشه بعد حمامم آروم و مهربون میشه انگار شیطان از جلدش خارج میشه. بعضی‌وقتا دوست داشتم مامانم مامانِ سهیل باشه اخر چون همیشه بوی غذای تازه به راه‌پله‌شونم میرسه و خونه‌شون تمیز و برق افتادست. مامان سهیل فقط ی بدی داره اینکه نمیذاره سهیل به خونه ما بیاد اخر چون دودِ سیگار مامانم برای سهیل بده. کسی نمیدونه برای منم بد بوده یا نه. مامان سهیل سهیل رو دردانه یا پسرم صدا میکنه مثل مامان من که منو کچه‌سگ صدا میکنه. مامان من انگار دو آدمه تو ی تن و فقط آدم شیطانی نصیب من میشه چون از بابای من متنفره. میگه بابام ی مادرفلانه که ولش کرده. شاید مامان به او هم فقط آدمه شیطانی رو نشون میداده یا دود سیگار برای او هم بد بوده شاید هم از کتک خوردن خسته شده یا مامان او را هم دوست نداشته. تو خونه سهیل‌اینا ی عکس گنده از عروسیه مامان بابای سهیل هست. به مامان که گفتم گفت من و بابات عروسی نکردیم ی شب خوابیدیم و نُه ماه بعد توله‌شو پس انداختم. و خب احتمالا اون توله منم اما نمیفهمم منظورش از خوابیدن چیه و چرا فقط ی بار خوابیدن و چرا فکر میکنه کار بدی بوده. هرچی بوده باید بیشتر میخوابیدن تا پیش هم بمونن تا خونمون مثل خونه سهیل‌اینا میشد اما مامان میگه با بابا فقط دوست بودن و وقتی زنِ بابا فهمیده ، این دوتا از هم جداشدن. مگه آدم با دوستش بچه درست میکنه؟ اخر چرا زن بابا فهمیده تقصیر من چی بوده. حالا تو مدرسه هرکی میپرسه بابات چیکارست باید چی بگم؟ بابا ندارم؟ یا بگم به تو چه کچه‌سگ؟ حتی مامانم هم مثل مامان سهیل دکتر نیست که پز بدم. باز خوبه با این آقا ها دوست میشه که بهش پول بدن. هربار مامان ی آقایی رو میاره خونه من تو اتاقم قایم میشم و هندزفری میذارم گوشم همونطور که مامان گفته. ی بار اشتباه کردم و هندزفری رو برداشتم صداهای وحشتناکی میومد و فکر کردم آقاهه داره مامانو میزنه و ترسیدم و دوباره خودمو خیس کردم یادمه اون شبم ی کتک مفصل خوردم. اما مامان با آقاها خوبه چرا با بابا بده؟ برای آقاها آدم مهربانست چرا برای من شیطانی میشه انقدر؟ و همه اینا تقصیر زن باباست اگه نمیفهمید ماهم مثل سهیل‌اینا خوشحال بودیم. چرا بابا کمک مامان نمیکنه چرا اصلا نمیاد منو ببینه؟ یعنی خونه بابا و زن بابا مثل سهیل‌ایناست؟ یا مثل خونه ما کثیف و بهم‌ریختست یا شایدم بابا تنهاست و مثل من فقط تخم‌مرغ بلده درست کنه و حالش از تخم‌مرغ بهم میخوره. کاش من میتونستم برم پیش بابا که انقدر تنها نباشه انقدر ناراحت نشه برم پیشش و بهش بگم که دوستش دارم ازش عذر خواهی کنم که بعضی وقتا شیطانی میشم بهش بگم تو بابایه منی هیچوقت تنهات نمیذارم خونه‌ای مثل خونه سهیل‌اینا درست میکنم برات. بگم بَده آدم تنهایی غذا بخوره تنهایی بازی کنه کل شب هندزفری بذاره و خوابش نبره بده لباسش هیچوقت تمیز و اتوکشیده نباشه مثل لباس سهیل بده همیشه خونه‌شون یا خیلی ساکت یا پر از آدم و سروصدا باشه همه اینا خیلی بده. اگه من بابا یا مامان بشم همیشه کنار بچم میمونم و ی کار خوب میکنم بهش دیکته میگم نمیذارم هندزفری بذاره براش انیمیشن میگیرم پی‌اس میگیرم و کلی آدامس دایناسوری. وقتی عصبانی میشم دفتر و کتاب بچمو پاره نمیکنم و بعد مجبورش نمیکنم خودش چسب بزنه. شاید خونه مامانم هم مثل خونه ما بوده. شاید اونم دوست داشته نشده چون روز تولدم که رفته بودیم سینما بهم گفت کاش منم کسی رو داشتم که برام تولد بگیره من بهش گفتم خودم برات تولد میگیرم اما اون گریه کرد و احتمالا بازم گند زدم ولی خوبه که کتک نخوردم فکر کن تو کافه جیش میکردم چقدر بد. مامانم هرچی که باشه مامانم ده برابر از مامان سهیل قوی‌تره چون خودش بهم گفت وقتی بچه بوده بهترین چُغک‌زن بوده(مسابقه‌ای که در آن گنجشک شکار می‌کنن و می‌خورن)و هم اینکه منو تنها بزرگ کرده. میگه خیلی سخته تنهایی بچه بزرگ کنی برای همین من ازش تشکر کردم که منو بزرگ کرده و مامانم مثل همیشه گفت بیا بغلم تخم‌سگ.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

20 خرداد 1402

20 خرداد 1402

14 شهریور 1396

14 شهریور 1396

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *