با تنم بدم اگر
نمینگرمش؛ چشم نمیدوزم به پوست دستم، پیچوتاب انگشتان پام.
با تنم بدم اگر
بین ذهن و جسم مرزی پررنگ میکشم اولی را برتری میدهم به دومی.
با تنم بدم اگر
به دامِ دوگانهی زشت و زیبا میاندازمش.
با تنم بدم اگر
در نقصها و نامتقارنیها و بریدگیها و پیسیها و چروکهایش زیبایی نمیجویم.
با تنم بدم اگر تمناهایش را ضعف و زبونی تلقی میکنم.
با تنم بدم اگر
میلش به استراحت را تنبلی میپندارم.
با تنم بدم اگر
نمینویسمش.