داستان کوتاه «پرندهی چوبی» از نعیمه غفارپور
به کاغذ توی دستش نگاه میکند. تا اینجا درست آمده. اسم کوچه هم همان است؛ واعظ. وارد کوچه میشود. کوچه یکی از همان کوچههای پرپیچوخم
به کاغذ توی دستش نگاه میکند. تا اینجا درست آمده. اسم کوچه هم همان است؛ واعظ. وارد کوچه میشود. کوچه یکی از همان کوچههای پرپیچوخم
دخترک چشمانش را بازمیکند، نگاهش را روی سقف قفل کردهبود، سعی میکرد از شب قبل چیزی یادش بیاید ولی حتی شبها و روزهای قبلتر از
مرد در ته کوچه با صدای غبغبانداخته، با دست، اشارهای به مرد عینکی کرد و گفت: از سمت چپ برو. مرد عینکی به ساعت مچیاش
این فهرستیست که از کلمات غالبن متضاد که گفتار روزمره پرُکاربردترند: خوب و بد چاق و لاغر پیر و جوان عشق و نفرت مرگ و