خویی سبک دارد، چه سبکی، چنان خودویژه که سطرکی از آن کافیست تا بفهمی از خامهی خویی جوشیده، بی نیاز از نامِ نویسنده (که البته این لزومن امتیاز کار یک نویسنده نیست، در مثل، قصهنویس چهبهتر که بتواند به هزار جور سبک بنویسد و بلکه امتیاز او در سبکگریزی باشد، البته در لایهی زبان، سبک هم که میدانید فقط محدود به صرف و نحو نیست). اما افسوس که نثر خویی او زیر سایهی بلند شعرش گمشده.
چند شاخصهی نثر او را میتوان اینگونه برشمرد:
-مکثهایی با هندسهی دقیق که به واسطهی استفادهی فراوان و بهجا از ویرگول و حروف ربط و اضافه صورت میگیرد.
-جملههای مرکب و تودرتو اما فصیح و صحیح.
-ضرباهنگی شاعرانه که حاصل تکرار واژهها و عبارات و همینطور واجآرایی و همحروفی است؛ بدون افتادن به دامِ احساساتیگرایی و سالادسازی با کلمات.
-نوعی سرهگرایی زبانی، بیغلتیدن به دام سرهزدگیِ امثال میرجلالالدین کزازی و میرشمسالدین ادیبسلطانی.
باری، چه بهتر پارهنثری بخانیم از او در پیشگفتار کتاب «چالشاندیشهورز ایرانی یا خوان هشتم»:
«بگذار بیرنگ با تو بگویم که شیوهی نوشتنِ نویسنده، یعنی زبان و بیانِ او، در هر نوشتهای، برای من، با اهمیتترین جنبهی کار است. با اهمیت در این معنا که، اگر نثرِ نوشته مرا نگیرد، آن را نیم خوانده رها میکنم مگر آن که، به هر دلیلی، خود را از این کار ناگزیر بیابم. و، از سوی دیگر، اگر شیوهی نوشتنِ نویسنده مرا بگیرد، یاد و مهرِ او در دلم میماند، گیرم هیچ یک از سخنانِ او را درست و بهیاد نگاهداشتنی نیابم.
نگریستن در شکوه و والاییی نثرِ ابراهیم گلستان،این استادِ بیمانندِ داستاننویسیی امروزینِ ایران، در من همیشه حالتی از حرمتگذاری و احساسی از خاکساری پدید میآورد. جملهها و عبارتهای زخمی و بُریدهبُریدهو شتابزدهی جلال آلاحمد با جان عصبی، خشمگین و شورشیی او سخت همخوان است، گیرم اندیشههای او با آرمانهای ایرانی، در امروزِ تاریخ ما، هیچ همخوانی نداشته باشد.
جاودانیاد هوشنگ گلشیری رمان «کلیدر» را «زیادی دراز» میدانست؛ من، اما، نمیتوانم حتا یک واژه از این نوشتهی شنگ و چالاک را کنار بگذارم. محمود دولتآبادی نویسندهی تواناییست، حتا هر گاه پیش میآید -و چه اندک!- که داستانپردازِ برجستهای نباشد. صادق هدایت،اما، و بر عکس، همچنان داستانگوی چیرهدستیست، حتا هر گاه پیش میآید -و چه بسیار!- که نویسندهی خوبی نباشد.»
گویا خویی کتابی آموزشی هم نوشته در باب فلسفه و دریغا که کتاب در گیرودارِ انقلاب گم شده؛ کاش روزی نشانی بیابیم از آن.