گزارش نیک ۶۰: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«هر انسانی داستانی دارد که اگر آن را بشنوی، دیگر نمی‌توانی از او متنفر باشی.»

—اروین یالوم

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم


شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

10 فروردین 1404

10 فروردین 1404

19 مرداد 1396

19 مرداد 1396

119 پاسخ

  1. به زور بیدار شدم. کلی خودنوازی و ملاطفت از جا بلندم کرد. آماده شدم و سر ساعت رسیدم ولی مدام خوابالو. نه صبحانه و نه آن دو لیوان چای بعدش کارساز نبود. مرحبا به نسکافه که بالاخره زنده‌ام کرد.

    توی اداره پیگیری و کارهای دیگر که معمولن در گزارش نیکم جایی ندارند. ولی رویشان کار کرده‌ام و طفلی‌ها به‌دل نمی‌گیرند.

    خوشحالم و قدردان که عضو مدرسه‌ی نویسندگی‌ام. جدا از اثراتش بر اندیشه و نگاه، آشنایی و دوستی‌‌ با انسان‌های نازنین نصیبم کرده و چه قلم‌هایی! هرکدام جوری درخشانند. ظهر که برق رفت و خواب زهرمارم شد، رفتم سراغ کانال بچه‌ها. نمی‌دانم کی یک ساعت گذشت.

    در نویسنده‌ساز استاد از کتاب «این بود، این شد» گفتند برایمان. عنوان دومش: چگونه روایت‌درمانی کمک می‌کند با بدنمان موثرتر در گفتگو باشیم. کنجکاو شدم بخوانمش.

    یک ساعت آزادنویسی داشتیم با ساجده‌. اولین تجربه‌ی هم‌نویسی‌مان بود. طبق قرار دیروز، راس ساعت شش هر دو حاضری زدیم. رفتیم سراغ نوشتن و ساعت هفت همین که تلگرام را باز کردم که ازش بپرسم چطور بود؟ دیدم که از ملیحه‌ پیام دارم. چنان ذوقی کردم که نگو. ملیحه‌ی امن و حامی و خوش‌فکر که اگر نبود، هرگز خیال هم‌گروهی به سرم نمی‌زد. همیشه با تاکید استاد بر تشکیل گروه و حلقه‌های نویسندگی، با خودم می‌گفتم نه لادن این برای تو نیست. تو با این مشغله‌ و دغدغه‌های کوچک و بزرگ، یک قول و مسوولیت دیگر برای خودت بتراشی که چی؟ نکند تحت فشار دوباره وقفه بیفتد بین تو و نوشتن. نه! نوشتن به تو تاب و طاقت می‌دهد. خودت آهسته و پیوسته پیش برو.
    همراهی با ملیحه و ساجده، همان حلوای تن‌تنانی‌ای بود که تا نخوردم، ندانستم: آهستگی و پیوستگی در مسیر نوشتن با کیفیت اچ‌دی.
    هم‌نویسی و گپ‌وگفت بعدش کلی نشاط‌آفرین بود.

    بعد ناگت سرخ کردم برای شام. چندماهی است که ناگت و همبرگر را خودم آماده و بسته‌بندی می‌کنم. وقت که می‌گیرد ولی زمانی که اهل غذاهای آماده‌ی بیرون نباشید و دلتان هم بخواهد، همین راهش است.

    مرغ گذاشتم برای ناهار فردا. ترسیدم بعد اداره، تا پختنش، سه‌نفری همدیگر را بخوریم. بنابراین برای جلوگیری از فاجعه، عقل پیشه کردم.

    @ladanshayanfar

  2. سال‌واژه‌ی من: شجاعت
    ۱ـ دوچرخه سواری و تلاش نافرجام پاهایم برای استراحت.
    ۲ـ تخم مرغ های روی آب ایستاده مامان که نشانه‌ی خراب بودنشان بود و سپس پختن وخوردن همان‌ها.
    ۳ـ نوشتن سوم شخص، از بیرون خود را دیدن، فهمیدن یک چیزهایی که منجر به سُریدن اشک از گوشه‌ی چشم‌هایم شد.
    ۴ـ بدمینتون، تمرین‌های بدن‌ساز ِ عرق‌ساز، برخورد شاتل به زه، یک دو سه، تشنگی، یک دو چهار .
    ۵ـ مترو و سپس ملاقات با روان‌درمانگر. شفافیتِ یک سری چیزها با صحبت‌های گِره‌ای( صحبت‌هایی که تو را ذره، ذره یا همان گره، گره به حقیقت نزدیک می‌کنند.)
    ۶ـ وبینار نویسنده ساز.

    به تازگی آموختم که آدم در مواجهه با اضطراب دو کار می‌کند: به نگرانی دامن می‌زند و یا اجتناب می‌کند. حالا این‌ها دقیقا یعنی چه؟
    نگرانی معمولا زنجیره‌ای از فکرهاست از بدترین اتفاقاتی‌که شاید رخ بدهند. و اجتناب وقتی اتفاق می‌افتد که برای بی توجهی به منشأ اضطراب سعی شود توسط چیز دیگری آن را فراموش کنیم. مثلا کسی پرخوری می‌کند یا کسی به سریال دیدن بی‌وقفه روزش را می‌گذراند و یا کسی به بالا و پایین کردن صفحات اینستاگرام.
    و حالا راه حل اولیه؟ نگرانی را باید دید، باید آن را دید فقط دیدن و نه توقف. چرا؟ چون خودش موجب نگرانی بیشتر می‌شود. و اجتناب ها را هم اول باید شناختشان.
    یک چیز مهم دیگر که خیلی خیلی دانستنش ضروریست و امروز دوباره برایم تکرار شد این بود: احساسات چیزهایی هستند که نیازهای ما را نشان می‌دهند. گویی که هر احساس پلاکاردی حاوی نیاز تو در دست دارد. بی‌توجهی به احساسات یا عدم شناسایی و تشخیصشان آدم را از زیست واقعی دور میکند. نمی‌کند؟

  3. دیروز دستم سوخت و ناچار شدم ببندم. نمی‌تونستم بنویسم و با دست چپ در وبینار شرکت کردم. صبح که پا شدم گفتم حتمن مثل دیروز میشه ولی خوشبختانه با کارهایی که با دستم کردم دستم را باز کردم و هیچ اثری از سوختگی نبود. همه کارهام هم بدون دردسر انجام دادم. در وبینار شرکت کردم. چقدر خوشبخت هستم که استاد و دوستان مهربونی پیدا کردم.
    در مورد مهربونی می‌نویسم چون با تمام وجودم حسش کردم. ممنون از آقای کلانتری برای انتقال دادن این حس. غذا برای دخترم پختم تا فردا سرکار ببرد.
    متنم رو نوشتم ولی فردا دلم می‌خواد بیشتر در موردش جمله بنویسم و ویرایش و نشر نهایی. به امید خدا

  4. ۱. ۴:۴۵ بیدار شدم باز هم با صدای پرنده‌ی اره بر آهن‌کش و در اندیشه‌ی خواب عجیبم پانزده دقیقه به هپروت رفتن.
    ۲. نوشتن صفحات صبحگاهی و خوابم را با تفصیل نوشتن شاید پیرنگ یک داستانک تخیلی و بعد داستانکی بلند شود.
    ۳. ادامه‌ی حیوان قصه‌گو و نت‌برداری آن که چند صفحه می‌شود. با جلو رفتن روز بروز جالب‌انگیز تر می‌شود.
    ۴. نوشتن بخش ۶۳ زندگی‌نامه‌ی «مادرم پیش از من» و گذاشتن در کانال بله و بخش۳۴ در تلگرام.
    ۵. پس از صبحانه از ساعت ۹:۳۰ تا ۱۳:۳۰ رفتن به شهر خمام برای انجام یک کار اداری وقت‌گیرو خرد و خسته از هوای گرم کلافه برگشتنم.
    ۶. وبینار الهه علیزاده بدلیل برق رفتن را شیما صادقی برگزار کردن و لذت بردن از مبحث‌ش
    ۷. نویسنده ساز
    ۸. کنسل شدن جلسه کوچینگ و جای آن کتاب حیوان قصه‌گو را ادامه دادنم.
    ۹. گذاشتن یکی از شعرهایم را در کانال تلگرام و اشعار گفته شده‌ام را از دفتر به کانال دفتر شعر رویای خیسم در تلگرام تایپ کردن.
    ۱۰. ارسال یک ضرب‌المثل شنیده شده در اسنپ در کانال تلگرامم.
    ۱۲. ارسال پست «آزمون ابهام در کوچینگ» و پرداختن به مفهوم آن در کانال تلگرامم.
    ۱۳. ماجرای من و زنبور اجل بر سر چرخان و نشانه‌ها و عزراییل جذاب را بصورت وویس گذاشتنم در کانال تلگرام و بله
    ۱۴. دیدن فیلم جذاب با هنرپیشگان محبوبم بعد از دو روز به اتمام رساندند بنام «عشق ورزیدن به سنگ»:
    Romancing the stone

    https://t.me/mahro1402
    لینک کانالم تلگرامم
    لینک سایتم
    http://WWW.mahnazrouhani.ir

  5. گزارش امروز

    – بامداد را با جرعه‌ای از دارو و امید آغاز کردم و گذاشتم روز تازه بدون شتابزدگی در رگ‌هایم جاری شود.
    – دقایقی را در گفت‌وگو و اندیشیدنِ نوشتاری با خود گذراندم، گویی واژه‌ها پنجره‌هایی رو به روشنایی بودند. در پی جستن پیغام‌هاین نمادینِ یونگیِ ناخودآگاهم… امروز ذهنم چه مرگش بود؟… آن مغازه در شهر زادگاهم که به گل فروشی تبدیل شده بود… گلدان‌ها چه معنایی داشتند؟ دوستان هم‌رزمی‌ام در پارکینگ خانه چه می‌کردند؟ و …
    – خوابم را به شعر سه‌سطری کوتاهی سپردم تا رؤیا از حافظه به ادبیات کوچ کند.
    – درباره‌ی هنر، نقاشی و زیبایی پرس‌وجو کردم و ردّ رنگ‌ها را در ذهن دنبال گرفتم.
    – از گرمای هوا گله کردم، از آفتاب بی‌رحمی که بی‌وقفه بر شانه‌های شهر اهواز و خوزستان می‌تابد.
    – برای داشته‌هایم سپاسگزاری کردم، برای موسیقی، برای سرگرمی، و برای نعمت‌هایی که زندگی را دلنشین‌تر می‌کنند.
    – از دلخوری‌های کوچک روز نیز نوشتم، از تنگنای جیب و هوس شیرینی نون‌خامه‌ای که به فردا موکول شد.
    – با کلمات بازی کردم و برای گرما، واژه‌ای طنزآمیز جستم، انگار حتی گرما هم می‌توانست لبخندی به لب بیاورد.«جهنمک»🙆🏻
    – در وبینار نویسنده‌ساز، خود را در فهرستی از واژه‌ها بازشناختم،سفری کوتاه از «من» به «معنا».
    – و سرانجام، غروب را با ثبت خاطرات امروز به پایان رساندم، تا روزی که گذشت، در دفتر زمان، به جای فراموشی، به شعر بدل شود.

    آدرس کانال تلگرامی من:
    https://t.me/draliandishmandir

    پاینده ایران ✌🏻

  6. سال‌واژه‌ی من: شناخت

    ١. ای دودول استعاری‌اش در ساعت شش و زود بیدار شدن که جنازه‌اش کرده کم‌خابی.

    ٢. می‌آغازد بدبختی را با خاندن. چند صفحه از چه می‌خاند؟ چه بود؟ که بود؟ آها. باز مینا را بیدار می‌کند. رونویسی می‌کند و بلندخانی از «وقتی که مینا از خواب بیدار شد».

    ٣. آزمون رانندگی را می‌ریند و برمی‌گردد. سرش تا گُنْد؟ زکی، مگر توی خابت.

    ۴. از صائقه‌های پوستی‌ عکس می‌اندازد و افکت می‌زند و استوری می‌کند. سوژه‌ی موردعلاقه‌اش: بدن.

    ۵. می‌پزد ناهار. بعد می‌فهمد: پخیده ناهار.

    ۶. قال‌وقیل: دسر ناهار.

    ٧. خانه‌داری و آشپزی، حالش را به عوق زده. می‌اندیشد: زن‌های خانه‌دار چطور زندگی می‌کنند؟ همه‌ی زن‌‌ها توان خانه‌داری را دارند که سال‌های سال چنین نقشی را انداخته‌اند به آن‌ها؟ دیروز تنش بوی گوشت و سیر می‌داد، امروز بوی روغن داغ و مرغ سرخ‌شده. می‌فکرد به مامانش. که چرا او هم‌بوی آن‌چه که می‌پزد نمی‌شود؟ کم بوییده مامانش را؟

    ٨. سرزبان: شیما صادقی می‌گوید از «استراحت». از «استراحت چه نیست؟»، از «استراحت چیست؟»

    ٩. باز به این می‌اندیشد که چه خوشبخت بود اگر کل زندگی‌اش بر پایه‌ی یک کلمه بود: سلامت.

    ١٠. نامه می‌نویسد. خطی. روی کاغذ. د آخر خانده می‌شود؟ د آخر خانده نمی‌شود. شاید بتایپدش.

    ١١. می‌رود دفتر. همین‌جوری. محض چراغ‌روشنی.

    ١٢. چهار کتاب می‌برد همراهش: «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد»، «من تا صبح بیدارم»، «فرنگیس مرده است»، «توتال». رونویسی و بلندخانی می‌کند و نثرهای‌شان را تنگ هم می‌گذارد که ملتفتِ تفاوت شود.

    ١٣. یادداشت برمی‌دارد. از دهنی‌های جالبِ توله‌های ننه‌ بابایش.

    ١۴. بگایی‌ِ تازه می‌شکفد در کیرزار مملکت: قطعی برق. قرن برمی‌گردد به عقب. از قدم برداشتن در خیابان و کوچه‌های بی‌برق بیزار است.

    ١۴. بلخره برق می‌آید و وصل می‌شود به جلسه‌ی تخصصی‌نویسی. از «پیتزا نویسندگی» و وبگاه شخصی می‌گویند دوسه‌تانش. یک پست درباره‌ی موضوع‌شان می‌نویسند و پانزده دقیقه دیگر آزادنویسی می‌کنند.

    ١۵. به یادش می‌خاهد این حرف را از مب‌اینا: دوست دارم عمر کردن را.

    https://t.me/elahebaseda

  7. سال واژه: سکوت
    ۱- یادداشت نویسی تلگرام‌و سروکله زدن با چتی برای ویرایش
    ۲- آزادنویسی
    ۳- تمیزکاری
    ۴- ویرایش دوباره و انتشار در تلگرام
    ۵- ضبط اسکرین‌ریکوردهای پاشاپور
    ۶- خاندن «زبان آدم»
    ۷- گفتگو و عدم توافق برای تایم بازی با بچه‌ها

    نمره‌ی روز: ۳ از ۵

  8. سلام بر نیکان گزارش نیک اگر اینجا، اینجانب حاضر می‌شوم. به میزان تک‌بند. یا همان به قول شما . تک سطر می نگارم. دو دلیل بیشتر ندارد دوستان دارم، خیلی دوستان دارم. اولی در ظاهر نافع دومی نیست، اما در مفهوم پناهنش چرا هست.
    اول.

    دوستان دارم. به این معنا. که حاضر و ناظر م می آیم به احترام جمع تک‌جمله‌ای می‌نگارم و منزل کج می‌کنم.

    دومی اما زمین تا آسمان تفاوت دارد. به این معنا که آنقدر دوستان دارم که شرم می‌کنم در برابر یک مادر که با وجود مشغت‌های زیاد. آن همه طول و عرض پاراگرافش کل صفحه تبلت و گوشی را می‌گیرد. من بیایم چه بگویم علی حساب من هم با وجود ملالی که دور و نزدیک می‌شود. لابه‌لای کتاب‌ها پرسه‌ می‌زنم و هدف پیگری می‌کنم. غرق در ملال است این روزها اما می‌دانم دست از معنا‌ و ادبیات کار‌چاره نیست .

  9. شنبه اصلن می‌آید فقط برای من. فقط برای خوشی دل من.‌
    که شنبه، هفته‌ی نو، فرصت کنم برای خیالبازیِ مشقبازیِ نو .
    1. برای پادمستی دست به کار شدم.
    ۲. برق رفت و نشد تمرین و تکمیل کارهای مکتب.
    ۳. آنقدر برق نیامد که مجبور شدم قرارم با رفیق عکاس را بهم بزنم. شب هم رفت اهواز.
    ۴. برای خوشی روژان آرزوهای خوب خوب می‌کنم. گمانم دارد پا می‌گذارد به یک شرایط پیچیده‌ی تکراری.
    ۵. برگشتن به خانه و شست‌وشو و رفت‌و روب آغاز نو.
    ۶. تمرین. سر و کله با یکی از میلیون‌ها احتمال اجرای یک نقش.
    ۷. من فقط کنجکاوم.

  10. استمرار در تولید محتوا
    باشگاه رفتم. کتاب خوندم. خرید رفتم.
    کلافه هستم به خاطر گرما.
    نوشتم و غر زدم.
    تصویر‌سازی کردم.

  11. گزارش نیک
    استاد این روزها توصیه می‌کند به نوشتن گزارش نیک. گزارشی روزانه از خود. چند بار تلاش کردم، اما نتوانستم بنویسم. چرا نوشتن از خودم و کارهای روزانه برایم این اندازه سخت است. برایم مثل فاش کردن اسرار است، اما مگر چه سری در کارهایم دارم.
    اینستاگرامم را هم برای همین حذف کردم. دوست نداشتم از خودم اطلاعات روزمره بدهم. اما چرا؟ ترس از قضاوت؟ احساس ناامنی؟ خود سانسوری؟ مگر اصلاً روزمرگی من چه اهمیتی برای کسی دارد.
    وقتی که اینستاگرامم را حذف کردم، گه‌گاهی از گوشی دیگران چشمم به اینستاگرام می‌خورد. حجم اطلاعاتی که یک عکس ساده و روزمره می‌تواند به دیگران بدهد، برایم عجیب بود. حالت چهره، کپشن، جزئیات تصویر و هزاران چیز دیگر، باعث ثبت اطلاعات و ذهنیتی از صاحب تصویر در دیگران می‌شود که شاید خودش هم تصور نکند، و این برای من مثل بر ملا کردن اسرار است. دوست دارم رازهایم پیش خودم بمانند، ولی می‌خواهم خودم را به چالش برملا شدن هم بکشم، پس امتحان می‌کنم:
    ۱- با صدای لنا از خواب بیدار شدم. خواب مانده بودم و کلاس زبانش داشت دیر می‌شد. برای اطمینان گوشی خودش را هم زنگ می‌گذارد. اصلا چرا باید کلاس زبان صبح پنجشنبه باشد؟ چند بار اعتراض کردم اما جابجا نکردند.
    ۲- بعد از مدتها باقالی پلو پختم. ماهیچه با پوره‌ی گوجه محلی، آبدار و کمی ترش می‌شود، خوشم می‌آید. لنا گوشت نمی‌خورد، باقالی‌ها را هم از پلو جدا می‌کند. برایش مرغ درست کردم.
    ۳- بعد از ظهر غوره چینی داشتیم. ترکیب کشنده و سمیِ‌ آبغوره‌ی تازه و دَرار و یخ، وسط چله‌ی تابستان. 
    ۴- بازی مراکش و فرانسه را دیدم، دو ملت درهم تنیده، مستعمره و استعمارگر. تلاش مراکش قابل ستایش بود، اما حضور یک ستاره در تیم، تلاش‌ها را در ثانیه‌ای به باد می‌دهد. برای امباپه، فقط یک فرصت کوتاه کافی است. اواخر نیمه‌ی اول، خواب چشمانم را ربود.
    نرجس خاتون قربانی
    https://t.me/neveshtanbarayebodan

  12. دور، نزدیک، نیک

    سال‌واژه‌ام: خودآغوشی

    _ صبح صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم.

    _ برای پروژه‌ی اول طراحی بسته‌بندی به مفهوم و طراحی اولیه‌ی مناسبی رسیدم. کار تمام نشده، اما همین هم خوب است. سه پروژه که مجموعن ده بسته‌بندی می‌شود را باید تا پایان سه‌شنبه‌ی این هفته طراحی کنم که صبح چهارشنبه روی میز استاد باشد. یعنی می‌رسد؟

    _ مغزم خسته و خفه بود. برای اینکه هوایی بخورد، سراغ ادامه‌ی گزارش نیک دیروزم رفتم تا تمامش کنم. هنگام نوشتن، شخصیتی بامزه پا به جملات گذاشت. در لحظه خلق شد و جهانی برای خودش ساخت.

    _ گزارش نیکم را لحظه‌های آخر رساندم. بعد در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. خیلی آموزنده بود. سپس برای لادن پیام گذاشتم و برنامه‌ای نو ترتیب دادیم. قرار شد هر هفته برای یکی از مقاله‌های کتاب «دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی» یک یادداشت منتشر کنیم. وعده کردیم یکشنبه‌ها، در ساعتی مشخص، یک ساعت کنار هم آزادنویسی کنیم و از دل هر موضوع به گزین‌گویه‌ای دست یابیم. پس از صحبت با لادن عزیزم، گزارش نیک بیستم تیرماه را نوشتم.

    _ دلم برای مامان و بابا تنگ شده بود. صبح برای‌شان زنگ زدم. دلم تنگ‌تر شد. چقدر بابا خوش‌حال بود. همیشه از دَرسم می‌پرسد. بعد هم می‌گوید: «درس از همه چیز مهم‌تر است. غصه‌ی چیزهای دیگر را نخور.» چندتا شوخی هم می‌کند تا دلم باز شود. گوشی را به مامان می‌دهد. مامان خبرهای این مدت را برایم می‌گوید؛ فلانی مرد، فلانی تصادف کرد، فلانی ماشینش را دزد برد. حال من و مصطفی را می‌پرسد. با هم گپی می‌زنیم و می‌خندیم. می‌گوید نَنِه‌ی سرتیپ قلبش را آنژیو کرده. زنگی بزن و احوالش را بپرس. ننه، همسایه‌ی ترک‌زبان ماست. حرف‌هایش را کم‌وبیش نمی‌فهمم، ولی خیلی محبت دارد. وقتی می‌خاستم به تهران بیایم، گریست. هر وقت هم به خانه برمی‌گردم، فوری می‌آید تا ببیندم. پیرزن مهربان ترکی‌پوش، حالا افتاده توی بستر. چقدر دلم می‌گیرد. تماس خیلی زود تمام می‌شود؛ درست مثل روزهایی که پیش‌شان هستم. بعد خاهرم مهنا زنگ می‌زند. صحبتم با او طولانی است. نمی‌شود نباشد. تا همه‌ی جیک و پوکمان را نگوییم، آرام نمی‌گیگیریم.

    _ دوباره نشستم پای سیستم. فکر شام دیوانه‌ام کرده بود. این هفته چهارتا امتحان دارم.

    _ چه روز خانوادگی پروپیمانی. زهرا هم برایم زنگ زد. آبجی بزرگه. کلی با هم حرف زدیم، اما به سختی. با صدای جاغ و جیغ و غرغر بچه‌ها و رفت‌وآمد همسایه‌ها و… باید می‌فهمیدم چه می‌گفت. وقتی با مهنا هم حرف می‌زنم، انگار صحنه‌ی آنلاین یک جنگ جهانی خانوادگی را می‌بینم. به‌خوبی می‌فهمم نوع تشر زدن و دعواهای هردوی‌شان با بچه‌ها چطوری است. آن‌ها هم زندگی شلوغ و پلوغی دارند.

    _ صبح داشتم یادداشت الهه نصیری را می‌خاندم: «تا لباس بپوشی، می‌شود ده دقیقه به هشت. هشت کلاس داری.» چون دوم‌شخص نوشته بود، باعث شد با خودم بگویم: کاش برای من هم این‌طوری بود.

    راستش در تهران، بیرون رفتن برابر است با تمام روزم. اگر ساعت هشت کلاس داشته باشم، باید شش‌ونیم از خانه بیرون بزنم. هر رفت‌وآمدی یک ساعت و نیم تا دو ساعت زمان می‌برد. فرض را می‌گذاریم برای دانشگاه. یک ساعت هم احتساب کنیم برای آماده شدن، خستگی بعد از رسیدن به خانه یا معطلی‌های بین راه، مجموعن می‌شود پنج الی شش ساعت زمان فقط برای رفت‌وبرگشت. زمانی که این وسط برای کاری یا کلاسی صرف می‌شود هم بماند.

    حس آن‌ها را گرفته‌ام که چرتکه می‌اندازند. خب، بالام‌جان. خلاصه من همیشه در فکر آنم که چطور این پنج‌شش ساعت زندگی‌ام را پر کنم تا احساس سوخته شدن ندهد. اول‌بار شروع کردم کتاب گوش دادن. بعد کتاب خواندن. با صدای دستفروشان مترو و همهمه‌ی واگن بانوان یا تماس‌های تلفنی زن‌ها و دخترهایی که کامل و واضح ما را در جریان مکالمات‌شان قرار می‌دادند، سخت بود. شعر خاندن خوب بود. داستان کوتاه هم جواب داد. نوشتن عالی است. نمی‌فهمی کی زمان می‌گذرد. اما همه‌ی این‌ها در صورتی است که جایی برای نشستن بیابی یا انرژی کافی داشته باشی. وگرنه فقط باید سرت را بگذاری روی دستت و چشمت را روی هم، و در افکارت غرق و پریشان شوی. خدا آن روز را نصیب کسی نکند. امیدوارم همه‌اش به کتاب و شعر و نوشتن باشد.

    مصطفی تقریبن تمام آثار کلاسیکی را که تا امروز خوانده، در مترو تمام کرده؛ شیاطین، برادران کارامازوف، بینوایان، عصیانگر و حالا هم جلد چهارم جنگ و صلح. کاش می‌شد مثل او باشم.

    https://t.me/sajedeh_haqparast

    1. ساجده جان بسیار موافقم که رفت‌و‌آمد در تهران وقت گیر و عمرگیر است متاسفانه.
      من هم بیشتر کتابهایی که خانده‌ام را در مترو مطالعه کرده‌ام.
      با نوشتن موافقم وقتی می‌نویسم متوجه طول راه و عرض زمان نمی‌شوم، اما برای من نشستن و ایستادنش مهم نیست. همینکه گوشه‌ای باشم و سر کسی نتواند درون گوشی‌ام برود کافیست.
      موفق باشی عزیزم💕

  13. _ سال‌واژه‌ام: واقعیت
    این کلمه در شروع گزارش نیک به من یادآوری می‌کند که مسئول حل تمام چالش‌ها و تعارضات پیرامونم نیستم، زیرا توانش را ندارم. پس این واقعیت را پذیرفته و یک قدم عقب‌تر می‌ایستم.
    _ امروز اندکی بیشتر خوابیدم. حوالی 7 از خواب برخاستم. فرصت نکردم بیش از چند سطر بنویسم.به سمت محل کار حرکت کرده و به موقع رسیدم.
    _ شرکت در وبینار” نویسنده‌ساز”. پرسش‌های ارزشمندی از طرف استاد مطرح شد که مرا به فکر واداشت.
    ” آیا نوشتن با رابطه‌ی عاطفی ما در پیوند است؟ آیا نوشتن بر کیفیت تحصیل یا شغل ما اثرگذار است؟ و خاطر نشان کرد که شرح مساله نیمی از حل مساله است. در ادامه استاد یادآور شد که نوشتن تاثیر مثبتی روی سلامتی و بیولوژی ما دارد. حتا بخشی از عبادت ما می‌تواند نوشتن یادداشت روزانه باشد. از ارتباط عبادت با یادداشت روزانه خوشم آمد. مرا به یاد” مراسم شبانگاهی”ام انداخت که مدتی است در انجامش کوتاهی می‌کنم. تماشای فیلم First Reformed نیز پیشنهاد شد. سخنی از کتاب” نشخوار ذهنی” اتان کراس نیز به میان آمد. باید باز هم به سراغش بروم.
    _ دیرتر از هر روز به خانه بازگشتم. می‌خواستم اندکی سرم هوا بخورد.
    _ کتاب” مثل خون در رگ‌های من” که شامل نامه‌های احمد شاملو به آیدا است را با صدای میکائیل شهرستانی از طاقچه برداشتم تا برای بار چندم بشنوم. این روزها علاوه بر بالا رفتن انگیزه‌ام جهت مطالعه، مشتاقم بیاموزم کتاب‌ها را با کیفیت مناسب‌تری بخوانم. شنیدن نمونه‌هایی با صدای علی عمرانی به من در خانش بهتر کتاب کمک نموده و مطالب ارزشمندی را می‌آموزد. تصور می‌کنم کیفیت خواندن از سرعت آن اهمیت بیشتری دارد. ترجیح می‌دهم کمتر اما ماندگارتر بخوانم. خیلی دوست دارم وقتی مهارتم بالا رفت کتاب” شب یک شب دو” بهمن فرسی را خوانده و ضبط کنم.
    _ تا پایان روز به قدر کافی آب نوشیدم و زود خابیدم.
    ـ نمره‌ی روزم:۷
    هنگام تایپ عدد هفت به این موضوع اندیشیدم که چگونه می‌توانم به عدد ۹ برسم؟ جای چه کارهایی در روزم خالیست که خود را فعلن لایق آن نمی‌دانم؟

  14. 1. مهرداد را شقاقیاتم.
    2. فریده را عاشقم.
    3. سحر را نرمم.
    4. ندا را قلب زردم.
    5. فرشته را برگکم.
    6. آیدا پاستامو خورد:/
    7. نارنگی خاله‌ی نداشتمو در آورد. رَدی:/
    8. صبح امروزمم خوشگل شروع کردم.
    9. خب الان این نیک من باشه بعد از مدت‌ها.
    10. دوس ندارم خیلی از نیک‌هام بگم. میترسم چشم بخورم. بلی.
    11. اگه بخام از نیک بگم که نگم برات از سمپوزیوم.
    12. به قول حافظ: ها ها ها ها.
    13. استاد گفته 5 تا کلمه بسازیم برا سمپوزیوم. تا الان با مهرداد 1567486325948745415674 کلمه ساختیم.
    14. و دیگر هیچ.

    1. بمیرم برات از دست این خواهر شکمو.
      آفرین به دخترم که با مهرداد کای کلمه نوشتید .

  15. نیک‌نامه

    صبح رفتیم پلیس به علاوه‌ی ده برای تمدید گذرنامه‌ام. در راه به کلمه‌ی «گذرنامه» فکر می‌کردم. «گذرنامه» قشنگ‌تر است یا «پاسپورت»؟ به هرچیزی که کاغذی باشد اگر یک «نامه» بچسبانیم قشنگ می‌شود؟

    شناسنامه، زندگینامه، شاهنامه، سفرنامه، روزنامه، آیین‌نامه، سالنامه، کارنامه و…
    مثل کلمه‌ی خانه می‌ماند. داروخانه، قهوه‌خانه، کتابخانه، مسافرخانه، گلخانه، مهمانخانه، کارخانه، زورخانه، آشپزخانه و…

    اگر با اینجور کلمات خودمان ترکیبات نامعمولی بسازیم چه؟ چطور می‌شود؟
    آینه‌نامه، نورنامه، تنگ‌نامه، سردنامه، چاک‌نامه، زنجیرخانه، خراب‌خانه، خلال‌خانه، گرم‌خانه، ماه‌خانه، سفیدخانه، سیاه‌نامه، نازنامه، رقص‌خانه، پروازخانه، پروازنامه و…

    عکس گذرنامه‌ام پس از تلاش‌های فراوان رژلب و کرم‌پودر و فلان و بیسار، شد یکی بدتر از قبلی. خودم هم وحشت می‌کنم از دیدنش. بیچاره ماموران کنترل گذرنامه.

    نان بربری داغ گرفتیم و آمدیم خانه با پنیر تبریز و گردو و چایی شیرین خوردیم. چقدر هوس این ترکیب را کرده بودم.

    حمام رفتم. همانجا فرصت تنهایی را غنیمت شماردم برای شنیدن جلسات کتابنقد.
    استاد از کتاب «چرا عاشق می‌شویم» برایمان خاند. درمورد این موضوع این‌روزها خیلی کنجکاوتر بودم و می‌خاستم درباره‌اش بیشتر بخانم. حالا این کتاب خوراک خوبی برای کنجکاوی‌ام است، تا این موضوع را از پیشنه‌اش شروع به شناختن کنم.

    وبینار را بودم. در وبینار درمورد تاثیر نوشتن روی چیزهای گوناگون اشاره شد. یکی از آن‌ها هم سلامت بود.
    این موضوع مرا یاد حرف‌های استادمان در درس سلامت عمومی انداخت. که تشویق بیماران به نوشتن چقدر می‌تواند روی روند بهبودشان تاثیر بگذارد. نه تنها از لحاظ روحی بلکه از لحاظ جسمی هم.

    نوشتن گزارش کوتاهی هم از وضعیت سلامت و مصرف داروها می‌تواند در روند درمان موثر باشد.

    استادمان تاکید می‌کرد روی نوشتن گزارش نوزادان. گزارش‌هایی از بیماری‌‌هایی که مبتلا می‌شوند و داروهایی که مصرف می‌کنند و واکسن‌هایی که می‌زنند.
    شاید همین می‌تواند موضوع خوبی برای پژوهش باشد.

    بعد از وبینار همانطور که به داداشی قول داده بودم باهم به خرید رفتیم و برایش کفش فوتبال خریدم. وقتی منتظر بودیم تا فروشنده کفشش را بیاورد داداشی آرام ازم تشکر کرد و گفت ببخشید داداشی اگه خسته‌ت کردم. (بله او هم به من می‌گوید داداشی)

    شاید او نمی‌دانست که من چطور از هر لحظه‌ای که با او وقت می‌گذرانم لذت می‌برم. پس بهش گفتم و یک بغل و ماچ محکمش کردم.

    شب با سارا جلسه داشتیم و از دفتر شعر «پشیمانم کن» اثر عباس صفاری بیشتر خاندیم. دو شعرش را خیلی دوست داشتم. آنقدر که توی این مدت هر کسی را پیدا می‌کردم برایش می‌خاندم. یکی «پشیمانم کن» (که نام دفترش هم از همین گرفته) و دیگری، «تو نباشی من هستم».
    اگر مجالی هم باشد روزگفتارشان می‌کنم و برای شما هم می‌خانم.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelahkh
    #گزارش_نیک

    1. ساحل جان چقدر ترکیب کلمات عالی بود . از نوشتن آنها لذت بردم.

  16. اولویت کدام است؟
    بچه‌ات باید ساعت ۸/۵ خواب باشد اما با مشغله‌های من که به موقع نتوانستم به او شام بدهم روی مبل به خواب می‌رود و تا عمیق نشده بیدارش می‌کنم و به او شام می‌دهم. اما تا یک ربع مانده به ده که خوابش ببرد فشاری که روی دندونام میارم که به او نگویم بخواب دیگه مامان می‌گذرد. یا اولویت واژه‌هایی هستند که امشب افتادند دنبالم، آشپزی میکنم خودشونو غرق می‌کنن، نماز میخونم سرک می‌کشن و میگن: چرا در محف مولاناخوانی صحبت ِ صورت نماز بود با علم به تحقیقاتت چیزی نگفتی؟ البته بهتر که سکوت رو برگزیدی. راستی چون قبلا بهت گفتن شعر غمگین نباید بگی در جهت رسیدن به رشد و آگاهی و شادی دیگه نمی‌گی؟ چرا نگی؟ مگه امروز یه استوری از یه شاعر ندیدی که گفت: شعر از درد میاد نه از قافیه و ردیف و وزن؟ راست میگفتن تمام شعرهای سپیدم اگر قشنگ میشد به خاطر دردی بود که به جانشان ریخته بودم.
    اما ندا آمد بگو دردناک بگو اما برای او بگو

    این نی چون شکایت می‌کند
    از جدایی‌ها حکایت می‌کند
    کز نِیِستان تا مرا بُبریده‌اند
    در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
    سینه خواهم شَرحه‌شَرحه از فراق
    تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق
    #خیلی بداهی نویسی شد.

  17. گزارش نیک ۶۰
    سال‌واژ‌ام: فاصله

    دوباره همان تکراری‌ها را زمزمه کن برایم

    – کجا بودی؟
    – همین‌جا.
    – ندیدمت.
    – بودم اما.
    – کجا نشسته بودی؟
    – لب پنجره‌ی خیالت.
    – چه دیدی؟ ایده آوردی برایم؟
    – دود، گرد و غبار آلودگی هوا.
    – چیست این سوژه‌های پیش پاافتاده؟
    گفته بودم بِرَوی افق‌های بکر و تازه.
    – رفتم. همه کز کرده بودند گوشه‌ای؛ سرفه عطسه و خمیازه‌‌ای.
    – نگو از یأس و ناامیدی،
    چیز دیگری زمزمه کن برایم:
    از همان کلیشه‌های همیشگی
    از امید از شادی
    از خورشید تابان
    از گندمزارها از سبزینگی
    از عریانی ناب آفتاب
    از سرخوشانی نور مهتاب
    از ساقه‌ی الماس راهِ شیری
    از تقدیس برگ‌های نقره‌ای
    از این‌ها بگو برایم:
    از اعجاز سرود نرگسان
    از موج‌موجِ جان در بدن‌ها

    – پس دوباره می‌روم،
    اما همین‌جا
    لب پنجره‌ی خیال
    منتظرم باش

    — برای پست کانالم و گزارش نیک این دیالوگ را نوشته بودم.
    راستی گاهی تکرار کلیشه‌ها از ناامیدی خلاص‌مان می‌کند.
    — ما امیدوارانیم.

  18. سال‌واژه‌ام: کسب و کار آنلاین
    نمره‌ی امروز: ۱۰
    ✔️به هوای کلاس آنلاین صبحگاهی از ساعت ۵ بیدار شدم و صبح‌نویسی نوشتن را به مغزم خوراندم
    چه‌قدر کیفور میشوم وقتی که بچه‌ها سرکلاس می‌آیند
    ✔️در هزارکلمه‌نویسی، چشمم به سمت چپ پایین مانیتور که کی هزار را رد کند
    ✔️کتاب حالاحالاها وقت هست تمام شد
    چه‌قدر دوست دارم یک روز من هم نویسنده شوم
    کتاب سرزمین دلربا، این کلمه‌ها را در ذهنم کاشت: آتیه‌بینی، پارودی پردازان
    چه‌قدر شیرین که فایل کتاب مرتضی کیوان از شاهرخ مسکوب را در ناکجاآباد یافتم، کتاب روزها و راه‌ها را هم بنا به توصیه‌ی استاد کلانتری از او خانده‌بودم
    مرگ‌ارزان، چگونه دوست داشتن و دوستی کردن، دوستی را پاس‌داشتن و پروردن را هم صید کردم از او
    ✔️چرا هیچ‌کس لکه‌ها و آشغالهای یخچال را نمی‌بیند و بویش را استنشاق نمیکند، بابا می‌گوید کجاش کثیفه؟
    ✔️بعد از نواختن تار ، دست چپم تیر کشید
    کمی تمرینش دادم و ویکس مالیدم
    ✔️در بی‌برقی وبیکار، خانم شیما از استراحت گفت
    ✔️در نویسنده‌ساز ، تاثیر نوشتن بر ابعاد مختلف زندگی تبیین شد؛ تحصیل، رابطه، سلامت، معنویت
    نوشتن از من می‌گوید بی‌آنکه حرفی زده‌باشم
    نوشتن افکارم را به زبان دیگران ترجمه میکند
    نوشتن، یوگایی است که مغزم را ورز میدهد
    ✔️بابا پیازهایی طلایی و کدوهای عسلی را در روی میز گذاشت و به مامان گفت بیا اگر میخاستی آماده بخری باید دو میلیون میدادی؛ چه نازنین است این مرد
    از همه‌ی وجودش مایه می‌گذارد برای ما
    من هیچ‌وقت نمی‌توانم مثل پدر و مادرم باشم
    بی‌دریغ لحظه‌هایشان را به پای ما ریخته‌اند
    به گاه یوگا، نوشتن، نواختن که در اتاق چپیده‌ام
    می‌گویند نعیمه داره کار میکنه، نعیمه مشغوله
    چه‌افتخاری پشت کلامشان هست و من شرمنده‌شان
    یعنی می‌شود روزی برایشان جبران کنم؟
    ✔️فکر راه‌اندازی سایت از مغزم بیرون نمی‌رود

  19. سال واژه: صبر
    باز هم آخر شب. یک جوری میگویم آخر شب که انگار اتفاق خاصی رخ داده. برای من خیلی خاص است چون تا سال ۹۵ من نیمه‌شب را نمی‌دیدم. راس ساعت ده شب مثل ساعت خوردن و خوابیدن شلمان در کارتون بامزی، اگر سنگ از آسمان می بارید هم خواب بودم. از ۹ شب با انواع کتابهایی که روی پاتختی بود شروع می‌کردم به چشیدن و مزه مزه کردن امواج ذهنی نویسنده‌های مختلف تا ساعت خوابیدن شلمان یعنی ۱۰ شب. عجب زندگی پاستوریزه و منظمی. چالش‌های من از بارداری بچه‌ها آغاز شد. از هفته ۱۸-۱۹ دیگر پشت میز همیشگی ام نمی‌توانستم بنشینم و ایستگاه کاری من از یک میز و صندلی حرفه‌ای به یک تیبل میت از جنس فایبرگلاس در اتاق خواب و تختخواب به عنوان صندلی منتقل شد.
    امروز صبح با صدای ویبره موبایلم در ساعت ۸ بیدار شدم. انگار بسته پستی داشتم و پستچی گنبد بود. یعنی یک روز هم اگر قصد می‌کردم تا لنگ ظهر بخوابم روزگار طوری می‌چیند که نه تنها نتوانی بلکه رویای شیرینی که در خواب می‌دیدی از هم بپاشد و صدای پستچی را که انگار از داخل حباب صابون داشت با من حرف میزد را مجبور باشی بشنوی.
    مهدی رفت کارخانه و من تصمیم گرفتم باز هم به رختخواب برگردم و بخوابم به امید دیدن ادامه آن رویای شیرین در خواب.
    ساعت این بدن روی ده سال پیش تا الان تنظیم شده و تغییر این ساعت کمی سخت است.
    به بچه ها قول داده بودم که ساعت پنج برویم منزل سالومه. کمی پیش از ۶ به منزل سالومه رسیدیم. از سر و صدای بچه ها همان یک ساعت اول درگیر سردرد شدم. سردرد بیشتر و بیشتر شد تا نزدیک ۸ از خجالت هر چه در معده ام بود، درآمدم و هر چه در آن بود به چرخه طبیعت بازگشت و اینگونه بود که من سبک شدم و خوشحال و حرف زدنم با سالومه گل انداخت.
    با اصرار بچه ها شام بیرون رفتیم. به غذا که فکر می‌کردم، تهوع باز هم شروع میشد. ولی چه می‌شود کرد وقتی به خدا و پیغمبر و انواع امامان قسمت می‌دهند؟
    سالومه شروع کرد به حاضر شدن. اولین حرفش به من: تو چرا هیچی نمی مالی به صورتت؟ گفتم مالیدم گفت گو؟ گفتم رنگ نداره. گفت: ماتیکی، ریملی، چیزی. گفتم: کجا می‌خوایم بریم مگه؟ یه رستوران دیگه. گفت: من از کارای تو سر در نمیارم و گفتم: راستش منم سر در نمیارم. نصف شب که چشم چشم رو نمی‌بینه سه ربع روبه روی آینه بودی لامصب. گفت: من تو رو یه دکتر باید ببرم اصلا کارات عادی نیست. گفتم: حالا حاضر شدی سرکار خانم؟ گفت بله بفرمایید.
    سرم درد می‌کرد. ماشالا سالومه با شش سال اختلاف سنی از من تَروفرزتر ست. وارد رستوران شدیم و حالا کشمکش حساب کردن. خداوکیلی اگر این داستان حل میشد نصف مشکلات من در بیرون رفتن با اطرافیانم هم حل می‌شد. یعنی آرزو بر دلم ماند، که یه دفعه با کسی بیرون بروم و کار نکشد به قسم و قرآن. همیشه هم پس از قسم و قرآن و جان و مرگ بچه ها، ختم می‌شود به اینکه: دیگه باهات حرف نمی‌زنم.
    از رستوران برگشتیم. خداحافظی کردیم و برگشتیم منزل. مهدی رسیده بود. کمی در مورد کارها با هم حرف زدیم و از هر چه بگذریم سخن دندان پزشکی خوش‌تر است. برای فردا عصر یکشنبه وقت دندانپزشکی بچه ها هماهنگ شد.
    چشمانم یاری نمی‌کنند که مفصل‌تر بنویسم. مثلا موقع رفت یه دور خروجی را رد کردم و دیر رسیدیم منزل سالومه و موقع برگشت هم رفتم داخل دسترسی محلی و ته همه کوچه ها به سردارجنگل شمال مسدود بود. این چه طراحی اسکلانه‌ای ست که نه این کندرو دیگه به سردارجنگل شمال باز نباشد و یهو ختم شود به سمت شرق که البته من ترجیح دادم مورد سرزنش مهدی و بچه‌ها قرار بگیرم و مسیر را برگردم تا کیلومترها وارد بزرگراهی به سمت شرق شوم.
    سرم به اندازه کره زمین سنگین شده. پسرک هر شب موقع خواب اذیتم می‌کند. احتمالا خودم هم مادرم را خیلی در این سن و سال اذیت کرده‌ام و این به نظر می‌رسد کارما باشد.
    مسکن لازم دارم. قرص مسکنی خوردم و باشد که سردرد بگذارد بخوابم.
    نمره من: ۷ از ۱۰

  20. گزارش نیک (۹)
    شنبه | ۲۰ تیر ۱۴۰۵
    سال‌واژه: Error 404

    • از کتاب «سه دهه شاعران حرفه‌ای» چند شعری خواندم. نوواژه‌های بسیاری یافتم.
    • روی آوردم به استفاده‌های عجیب و غریب از هوش مصنوعی. امیدوارم به زودی خرید نان سنگک را هم به قابلیت‌هایش بیفزایند.
    • مصاحبه‌ی شغلی آنلاینی داشتم. تجربه‌ی جالبی بود.
    • عزیزی را سه ساعت پای تلفن نشاندم تا برایش از جدیدترین ایده‌هایم رونمایی کنم.
    • هیچی دیگر همین.

  21. نیک‌ترین کار امروزم شرکت در وبینار نویسنده‌ساز بود و نوشتن درباره‌ی دو مسئله‌‌‌ای که این روزها داشتم و رسیدن به راه‌حلی برای آن‌ها. نوشتن هربار شگفت‌زده‌م می‌کند. یاد مسئله‌های ریاضی می‌افتم که معلم می‌گفت درست فهمیدن سوال، نصف جواب است. نوشتن در فهم مسئله کمکم می‌کند و بعد جواب خودش از راه می‌رسد. پایانی خوش برای مسئله‌هایم.
    کارهای دیگری هم انجام دادم که جز خرده‌نیک‌ها بودند و همیشگی.

  22. سال‌واژه‌ام: مکعب پردازش

    نیک‌گزارشم را ترجیحا در سایت آپلود می‌کنم. از سِری کارهای آمیخته با جنون. متنی مستقل در کانالم منتشر می‌کنم و گزارشم را هم جدا می‌نویسم. این دیگر یک تیر و دو نشان نیست، رسماً دو نشان است با یک تیر.

    ـــ آخر این (night person) بودن مغزم را منفجر خواهد کرد. بیش از نیمی از روز را بخاطر کسالت و عدم تمرکز و انرژی کافی به خواب پناه بردم. دیگر نیمه‌های وبینار بود که خواب‌آلود وارد شدم. اما بلافاصله بعد از اتمام آن، ویس آن را کامل گوش دادم.
    مضمونش نیز غافلگیرکننده بود. رابطه نوشتن با تمامی عرصه‌ها و عناصر زیستن. از تاثیر تا تعمیر و تغییر. بینظیرست این نوشتن و بیشتر شبیه به معجزه‌ می‌ماند.

    ـــ هزار کلمه را باز هم غروب و شب نوشتم. قسمتی از آزاد‌نویسی‌ام را همیشه به مادرم می‌پردازم. و باقی آن با گره‌های ذهنی، کورراه‌ها، موانعم و حتی گاهی با روزمرگی‌ها و مکالمات طی می‌شود. به راستی این یک‌ساعت به‌قدر یک‌سال یاری‌گر است.

    ـــ شعرخوانی‌ام طبق عادتِ روزانه‌ام در گنجور می‌گذرد. امشب را از خیام و مهستی گنجوی خواندم؛ از رباعیات‌شان.
    خیام در رباعی شمارهٔ۳۶ از فانی بودن جسم و جاودانگی روح چنین می‌سراید برایمان:
    دریاب که از روح جدا خواهی رفت
    در پردهٔ اسرار، فنا خواهی رفت

    مِی نوش، ندانی از کجا آمده‌ای
    خوش باش، ندانی به کجا خواهی رفت

    ــ در فهرست دیشب نوشته‌ام: «که در پایان روز یک جمله بنویس.»
    و من از زرافهٔ خیال می‌نویسم.
    او می‌گوید: جهان معلوم‌الحال است، درست وقتی که تو حیرانی از چگونه پیش‌بردن‌ها. این اختلاف، آغاز شکل‌گیری جهانی توسعه‌یافته برای توست.

    ـــ رمان خوش‌خوان و دلربای صد سال تنهایی را می‌خوانم از عشق، بی‌خوابی و دقایقی که در دنیای خیالی زندگی می‌کنم به وجد می‌آیم. گاهی باید از واقعیت به دور بود و خود را سپرد به داستان‌هایی که وقایع زندگی را به گونه‌ای زیباتر روایت می‌کنند.

    https://t.me/zahraballampour

  23. – سال‌واژه‌ام: هر‌دم‌نویسی. یعنی دم را دریافتن برای نوشتن، نوشتن برای در دم زیستن.
    – سه جلسه کلاس خصوصی. داستان و پادکست و جستار. کشف نکته‌های نو در فرآیند بازخورد. بازنویسی و پیوستگی معجزه می‌کند.
    – در وبینار نویسنده‌ساز از پیوند نوشتن با عرصه‌های گوناگون زندگی گفتم: نوشتن و تحصیل؛ نوشتن و شغل؛ نوشتن و رابطه‌‌ی عاطفی؛ نوشتن و فرزندپروری؛ نوشتن و معنویت؛ نوشتن و سلامتی. با این پرسش: چگونه می‌توانم نوشتن را با همه‌ی ابعاد زندگی‌ام بیامیزم؟ طبعن به‌قصد بهبود هر دو.
    – مسموم شده‌ام و قدری فس‌فسو. اما بیماری هم حالی‌ست به هر حال. چند قسمت از سریال کمدی لوییس سی‌. کی. را دیدم و صفا.
    – سه دقیقه قبل از شروع کلاس نویسندگی خلاق ۷۴ برق رفت و همه چی گوزید به آب.
    – یک عالمه داستان کوتاه خوب خاندم از بچه‌های پنجمین کارگاه داستان کوتاه. سطح داستان‌های این کارگاه به‌مراتب بالاتر از چهار کارگاه قبلی‌ست.
    – یحتمل اعلان دوره‌ی جدید را وسط همین هفته هوا کنم.
    – ما آیندگانیم.

    1. بلا به دور استاد.
      ایشالا هرچه زودتر خوب شید🌹
      کمپوت، آب میوه بفرستیم براتون؟

      1. عزیزمی.
        در اصل ما باید برای شما بفرستیم که سرماخوردگی ناکارت کرده.
        مراقب خودت باش رفیق.

        1. وجودتون کافیه.
          آره سرماخوردگی زمینم زد😅
          فدامداتون, مواظبت مراقبت خودتون باشین🙏🏻🌹

  24. سال‌واژه‌ام:ماجراجویی

    -ثبت نام دوره‌ی شعر ماهی و نویسندگی خلاق که به‌شدت برایم شوق‌آور است. احساس می‌کنم آپدیت می‌شوم و خودم را محک می‌‌زنم.

    -جنگیدن با خود برای یک مسئله نسبتن بزرگ و تلاش برای اینکه خودم را قانع کنم حداقل یکبار متفاوت عمل کنم.

    -شرکت در وبینار. ترغیبِ شدید برای نوشتنِ سوم شخص از خودم، نوشتن به سبب برقراری پیوند با قسمت‌های مختلف زندگی، امتحان کردن پرسش‌ و پاسخ‌های تک کلمه‌ای به عنوان ایده.
    نوشتن رقصیدن در تاریکی در فهرست کلمه‌برداری.

    -پیاده‌روی+گرفتن شومیز از خیاط.

    -حرف زدن با خود.

    -درست کردن کارامل.

    -مرورِ دوباره‌ی کتاب نویسنده‌ساز، احساس اطمینان‌خاطرِ دوباره از جمله‌ی «قلم نویسنده هیچوقت نمی‌خشکد. مادامی که ذهنت کار می‌کند، قلمت هم کار می‌کند.» و میل دوچندان نسبت به نوشتن با خواندن جمله‌ی «بسیارنویسی،مقدمه‌ی به نویسی است.»
    و خاندنِ بخشی از شاهراه تأثیرگذاری،
    به بهانه‌ی شرکت در نویسندگی خلاق.

    -تمرین جمله‌ورزی با آرایه‌ی آنافورا:
    خیال‌پردازی، گاه همان خاب‌هایی است که احساسش واقعی به نظر می‌آید.
    -خیال‌پردازی یعنی آموزشِ موج‌سواری به ذهن.
    -خیال‌پردازی کتابی است که هرشب انتخابش می‌کنم.

    -حرف زدن با دوستم.

    -اکثر روزها بعد از وبینار یک لیست از کارهای هوس‌انگیزی که وسوسه‌‌اش دیوانه‌وار درحین وبینار به دلم افتاده است، می‌نویسم و به انجامش نمی‌رسم. احساس می‌کنم روحم تشنه می‌ماند. واقعن نمی‌دانم چطور وقتم آنقدر تلف می‌شود و می‌دانم که هرچقدر حساس باشی بدتر است. توطئه‌‌ای در کار است که باید حلش کنم. اعصابممم از این قضیه خورد شده است ولی حل‌‌اش می‌کنم. نیاز به وقت دزدی دارم. می‌دانم بخشی از مشکل منم.

    -یادداشت روزانه‌ام:
    شخصیتِ نوشتاری‌ام از من جلوتر است!

    قبلن یک دوست به من تلنگر زد که زیاد من شبیه نوشته‌هایم نیستم. این را غیرمستقیم گفت. اول خیلی دلخور شدم.
    اما حالا بعد از یک‌سال خوب که فکر می‌کنم این یک واقعیت است. آن بخشی از وجود من که می‌نویسد، خیلی از من جلوتر است.
    او بلد است چطور طرح مسئله، حل مسئله و نتیجه‌گیری کند. صدایش نمی‌لرزد. میان حرف‌هایش مِن مِن نمی‌کند. دقیق است. چشمِ تماشاگر و تیزی دارد. شیفته است. باادب است. جسور است. رک است. خوب می‌بیند، خوب می‌خاندژ خوب می‌شنود. نسبتن می‌شود گفت به اندازه حرف می‌زند. تعادل دارد. اکثر مواقع منظم است.

    می‌گویند هر آدمی که با او در ارتباطیم، یک ورژن از ما را بیرون می‌کشد.
    نوشتن همان همراهِ دلباخته و رفیق جون‌جونیِ من است،
    که بهترین ورژنِ مرا آشکار می‌کند.
    من باید هر روز تلاش کنم تا به آن نسخه از خودم نزدیک‌تر شوم. چطور؟ با بیشتر نشست و برخاست با تنها همراهِ زندگی‌ام (نوشتن).

  25. سال واژه ام:تحسیــن
    ۱.مسواک زده‌ام. گفتم تا همه خوابند چند خطی بنویسم. یادم آمد یک بستنی در یخچال مانده است. اگر آن را نخورم دیگر هیچ وقت نمی‌توانم بخورم. حتی احتمالش هست به صبح نرسد و همان نیمه های شب خورده شود. آن وقت من می‌مانم و حسرت. خانه که نیست. حیات وحش است. زود نخوری، زودخورده می‌شود.
    ۲.کابوسم از میان افکارم سربرآورد و دوباره سلام کرد. جوابش را ندادم. اما می‌دانستم روزی از این روزها، این من هستم که به او سلام خواهم کرد. در انتظار جوابش قلبم از تپش خواهد ایستاد.
    ۳.می‌توانی کاری کنی شعر بگویم؟
    اگر شعلهٔ شعرم را روشن کنی، تا زنده‌ام برای تو شعر خواهم گفت.
    شعرهایم را می‌سپارم به دست ابر تا برایت بیاورد.
    ابر جوهر شعرهایم را آب می‌کند وبر سر شهر می‌بارد.
    آن وقت همه شاعر می‌شوند.
    حتی بی‌سوادها.

    پ.ن: لطفاً پای این دخترک خل‌وضع را به دنیای شعر و شاعری باز نکنید. مهارت عجیبی در به گند کشیدن ادب و ادبیات دارد.
    په‌په اُسکُلبار

  26. دوباره به پیتزای نویسندگی برگشتم.
    فهرست من:
    ۱. صفحات صبحگاهی
    ۲. هذیان‌نویسی
    ۳. تمرین سه جمله
    ۴. رونویسی از کتاب‌ها
    ۵. یادداشت کانال
    ۶. کلمه‌نویسی
    ۷. آزادنویسی
    ۸. آزادپرسی

    آزادپرسی‌ را از الهه آموختم. او با واژه‌‌ها چه‌ها که نمی‌کند.
    آزادپرسی همان رهانویسی‌ معمول است که لباس پرسش به تن کرده. به قول الهه «کک به تنبانم افتاده» که در این‌باره یادداشتی بنویسم.

    به بخش هشتمِ شب‌یک‌، شب‌دو می‌رسم. جنس رونمایی شخصیت‌ها در خلال داستان، از جمله چیزهایی‌ست که مجذوبم می‌کند. و حالا هم که پوپک…

    امروز برای تولد منا، کارت پستال آنلاین ساختم. راستش از قالب استوری‌‌های اینستاگرامی و تبریک‌های رو‌ هوا خوشم نمی‌آید. حالا تگ‌استوری‌های بعدش بماند.

    نیلا مثل همیشه باب‌اسفنجی می‌بیند. از من می‌پرسد:«توی جعبه‌ی سِری پاتریک چیه؟»

    فکر می‌کنم هرکدام از ما یک جعبه‌ی سِری داریم که پر از چیزهای نامعمول و جادویی‌ست.
    از خود می‌پرسم: در جعبه‌ی سِری من چه چیزهایی هست که هنوز از آن‌ها ننوشته‌ام؟

  27. سال واژه: پیشروی
    ۱_ ساعت چهار صبح به زور خوابم برد. آن هم چه خوابی. از پنج، نیمه بیدار بودم و هی ساعت را چک می‌کردم که مبادا برای امتحان خواب بمانم. هزاران آلارم گوشخراشی که تنظیم کرده بودم انگار به کتف ناخودآگاهم بود.
    ۲_ عجب امتحان شیرینی بود. اصلن بگو باقلوا. بگو هلو بپر تو گلو. نصف سوالات که راحت بود، حتا جزوه را هم نمی‌خواندی می‌توانستی جواب بدهی. نصف دیگر هم که خب، باتشکر از باگ سایت که جواب درست را علامت زده بود. (تف بز به آن لیسانسی که قرار است من بگیرم با این وضع درس و دانشگاه، البته همین را هم شکر.)
    ۳_ برای امتحان پس‌فردا چند صفحه‌ای از جزوه را برانداز کردم. هم بلد بودم هم نه. بدک نبود یعنی، جای امیدواری هست.
    ۴_خواندن سفر به انتهای شب شده سفر به اعماق قلبم.
    ۵_دوباره شربت آلبالو درست کردیم. جاتان خالی، خیلی خوب درآمد. هم رنگش و هم طعمش دلچسب شد. البته سر رنگش بابامان درآمد، مجبور شدیم دو بار از صافی ردش کنیم تا تفاله‌ی آلبالوها رنگ شربت را کدر نکند.
    ۶_ وبینار نویسده‌ساز را شرکت کردم.
    ۷_ موسیقی قری گوش دادم.

  28. سال‌واژه‌من: تغییر

    ۱- صبح زود از شدت گرما از خواب بیدار شدم، توی تخت نشستم و صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم.

    ۲- با چهره‌ای خواب‌آلود و موهایی که از ماچ ادیسون هم در امان نمانده بودند و حسابی ژولیده شده بودند، روی کاناپه لم دادم و اخبار روز را مطالعه کردم.

    ۳- ساعت ۹:۳۰ صبح تصمیم گرفتم کمی دراز بکشم، اما ساعت ۱:۳۰ ظهر، در حالی که حسابی پرانرژی شده بودم، از خواب بیدار شدم.

    ۴- سریع دست به کار شدم و در حالی که با شقایق حرف می‌زدم، خانه را گردگیری کردم.

    ۵- زمان زیادی از تمام شدن گردگیری نگذشته بود که مامان و آتوسا با کلی خرید از راه رسیدند. کمک کردم و کیسه‌های خرید را تا آشپزخانه مشایعت کردم.

    ۶- دفتر دستکم را ولو کردم و سریع آزادنویسی مفصلی انجام دادم و با کمکش خوی وحشی‌ام را به بند کشیدم.

    ۷- در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و نکاتی را که استاد درباره ارتباط نوشتن با رابطه عاطفی و شغل می‌گفتند، یادداشت کردم.

    ۸- بعد از وبینار، فرصت را غنیمت شمردم و با یک دوش آب سرد، حال خوبم را مضاعف کردم.

    ۹- زمان بیشتری نسبت به روزهای قبل به مطالعه اختصاص دادم و توانستم بخش زیادی از کتاب را بخوانم.

    ۱۰- با شقایق سریال مورد علاقه‌مان را تماشا کردم و آدرنالینش حسابی مزه داد.

    ۱۱- روزگفتارم را در حالی که در بالکن خانه قدم می‌زدم و گاهی هم نگاهی به آسمان می‌انداختم، ضبط کردم.

    ۱۲- در حالی که فوتبال نروژ و انگلیس را تماشا می‌کردم، موفق شدم کانالم را هم به‌روز کنم.

  29. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2.گوش کردن به ویس وبینار نویسند‌ه‌ساز و پی‌بردن به مهم‌بودن بودن نوشتن. هرچه که فکر کردم به جای « پی‌بردنی به مهم‌ بودن نوشتن» از یک کلمه دیگر استفاده کنم، چیزی به ذهنم نرسید. اما می‌دانم که کلمه‌ای برای آن وجود دارد. اما نمی‌دانم چه کلمه‌ای است.
    3. گوش کردن به بازخورد استاد به داستان‌های بچه‌ها که کارشون واقعن عالی.
    4.سرزدن به کانال بچه‌ها که وا قعاً کارشون درجه یکه و فهمیدم که من به اندازه ی آنها کتاب مطالعه نکرده‌ام و نویسنده نمی‌شناسم. کلن وقتی وارد مدرسه نویسندگی شدم همش 6 تا کتاب توی عمرم خانده بودم که دو تاش رو تا نصفه خوندم و بقیه هم که زرد بودند. شاید تنها کتاب درستی که قبلن خانده بودم،«سیلی واقعیت» از «راس هریس» بود فکر کنم، اگر اسمش را درست نوشته باشم. در یک کلام خیلی تهی‌ هستم.

    https://t.me/samanmofidi78

    1. تهی بودن خیلی بهتره تا آدم پر از محتوای بیخود باشه. بعدشم اگه تهی بودی تو مدرسه نبودی
      مطمئن باش پتانسیل پر بودن داشتی که حالا اینجایی.

  30. سال‌واژه‌ام:صبر
    مقاومت را کنار می‌گذارم. ناچار می‌شوم یکی از آن ترکیب‌های پروفن، استامینوفن و کافئین را که هر شرکت با یک پسوندِ «فِن» رنگ‌ولعابش داده، بالا بیندازم تا از شر آن سردردِ نبض‌دار که جانم را به لبم رسانده، خلاص شوم.

    یک ساعتی طول می‌کشد تا حرکتِ مورچه‌ها را زیر پوست سرم احساس کنم. تشبیهی که برای خبرِ خوبِ خوب‌شدنِ سردردم ساخته‌ام. دقایقی پیش از آنکه درد آرام بگیرد، همیشه همین حسِ غریب را تجربه می‌کنم.
    درد که التیام می‌یابد، آزادنویسی می‌کنم. یک سررسید توی خانه گذاشته‌ام و یکی هم مغازه.عهدی که یک هفته‌ای‌ست با خودم بسته‌ام تا بهانه‌ای برای ننوشتن‌هایم باقی نماند.

    ده دقیقه‌ای کلمات را پشت هم ردیف می‌کنم و بعد، حرکتِ مورچه‌های آرام‌بخش را این‌بار زیر پوستِ صورتم و سرانگشتانم حس می‌کنم.
    «باید به سهیلا زنگ بزنم.»این جمله‌ای‌ست که از میان کلماتِ امروز، روی کاغذ پریده است.

    شماره سهیلا را می‌گیرم. چند هفته‌ای‌ست از هم بی‌خبریم و دلتنگش شده‌ام. مشغولِ مکالمه است.قطع می‌کنم.بلافاصله تماس می‌گیرد. صورتِ خندان و چشم‌های براقِ کودکانه‌اش را از پشت گوشی هم می‌توانم ببینم.
    از رژیم و ورزش و خرید و گرمای هوا می‌گوییم و می‌خندیم و از بودنِ هم ذوق می‌کنیم.

    گفت‌وگویمان که تمام می‌شود، اپلیکیشنِ «بروکلی» را باز می‌کنم. کالریِ صبحانه را ثبت می‌کنم.
    بادام ۶۰ کالری.قهوه ۸۰ تا. ناهار را هم از پیش محاسبه کرده‌ام.اگر هفت قاشق بخورم، ۲۵۲ کالری می‌شود و با نُه قاشق، ۳۵۶ تا.

    هفت‌تا را ثبت می‌کنم تا وقتِ ناهار، در رودربایستی با خودم، برنج کمتری بکشم.اما عطرِ دمپختکِ مامان که می‌پیچد، هشتمین قاشق را به این بهانه که قبلی‌ها را سَرپُرنریخته‌ام، توی بشقاب می‌گذارم.

    بعد از ناهار، کتابِ «زندگی از دریچه‌ی حواس پنجگانه» را ورق می‌زنم.به بخشِ لامسه رسیده‌ام.

    بعد، لیستِ فیلم‌های گوشی‌ام را بالا و پایین می‌کنم و «Voicemail to Isabella 2026» را پخش می‌کنم.
    قصه، قصه‌ی دختری‌ست که خواهرش را تازه از دست داده و برای سوگواری و کاستن از دلتنگی‌هایش، هر روز برای صندوق صوتی او پیام می‌فرستد.غافل از اینکه خطِ همراهِ خواهر بعد از فوت، به مردی جوان واگذار شده است.

    حوالی ساعت پنج، به وبینار «نویسنده‌ساز» ملحق می‌شوم. استاد از اثرات نوشتن در زندگی‌مان می‌گوید.از تحقیقاتِ علمیِ مستندی که ثابت کرده روزنگاری، تأثیر مستقیمی بر تقویتِ سیستم دفاعی بدن، سلامتِ روان و حتی بهبودِ روابطِ زوجین دارد.

    هوا که تاریک می‌شود، قصدِ پیاده‌روی می‌کنم.
    ماشین را روشن می‌کنم و راهی مقصدِ این روزهایم می‌شوم.چهار هزار قدم از پارکینگ تا بامِ تهران.

    گوشه‌ای دنج، میانِ شلوغی و هیاهوی آدم‌ها، برای خودم مهیا می‌کنم. رو به چراغ‌های روشنِ شهر، با آهنگِ «آگوست» از تیلور سوئیفت، گزارشِ نیکِ امروزم را به پایان می‌رسانم.

    کانال تلگرام:
    https://t.me/redeaheste

  31. سال‌واژه‌ام، حرکت
    پیوسته می‌پرسم از چرایی حرکت، از چیستی‌اش، و مهم‌تر چگونگی‌اش، از کجا به کجا؟
    از که به که رسیدن؟

    در سفر به تبریز
    (قاب عکسی از استاد و شاگردان مدرسه‌ی رشدیه)

    خانهٔ استاد شهریار و خانهٔ بهنام.

    خانهٔ بهنام در دوره‌ی زندیه ساخته شده بود. حدوداً دویست سال پیش.
    و در این گوشهٔ طاق کوچک ورودی شاگردبچه‌های مدرسهٔ رشدیه، ایستاده و نشسته کنار هم‌ قابی ساخته‌اند.
    با چشمانی که نگاه از تو بر نمی‌دارد، با سکوتی که دنیا حرف در خود دارد.
    بعضی بچه‌ها خندان و بعضی کمی ترسانند، بعضی انگار ناراحتند، از اجباری که برای نگه‌داشتن دست‌هایشان برای دعاست، یا از لنز دوربین، از اینکه برخلاف میلشان باید در آن مدرسه باشند .
    هر موضوعی که باعث شده تا ناراحتی در چهره‌هایشان برای ابد ماندگار شود، همانطور که لبخند بر لبان بعضی‌هاشان برای همیشه مانده است.

    انگار همین دیروز بود که بچه‌ها تکه نانی و کاغذی برای نوشتن زیر بغل زده و به سمت مدرسه دوان‌دوان رفتند.
    و امروز که نگاهشان می‌کنم سال‌هاست که نیستند مگر قابی کهنه‌ای گوشهٔ طاقی شکسته.

    به کوتاهی عمر، به جدی گرفتن‌های بیهودهٔ مسأله‌ای گذرا، به هدر دادن زمان‌هایی که سبک‌تر از پر کاه گذشتند، می‌اندیشم.

    ایستگاه‌‌تبریز
    #درنگ‌گاه

    https://t.me/Mansoureh_Banam

  32. حل‌حل‌گچی روی تخته‌سیاه خانم‌معلم جا خوش کرده.
    ۱. نوشتم و کشیدم.
    کشیدم و نوشتم.
    ۲. ویس‌های مروری ضبط کردم و پرت کردم توی گروه کلاس مدرسه.
    ۳. خورش‌سبزی خوردم و جانی به جانانم اضافه گردید. البته که بسیار دارم سعی می‌نمایم که پرخوری نکنم و به وضع چند روز پیشم دچار نشم مجددا.
    ۴. وبینار نویسنده‌ساز نبودم چون با کسی درحال صحبت و مشورت بودم.
    بعدش ویس وبینارو تا نصفه‌هاش گوش سپردم.
    نمی‌دونم چی شد که نصفه موند.
    ۵. با دوستانم چت کردم.
    ۶. برای چند تا از همسفرانم پیام گذاشتم توی کانالشون. دوست دارم بیش از این، کانال همسفرانم رو بخوانم. امیدوارم.

  33. گزارش نیک، شنبه بیستم تیرماه ۱۴۰۵
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    گزارش نیکی ندارم، یا شاید مغزم یاری نمی‌کند، یا بچه‌ها مجال نمی‌دهند، نمی‌دانم. فقط می‌توانم بگویم هنوز نفس می‌کشم، همین.
    https://t.me/MashgheBodan

  34. کجای راه را اشتباه رفتم که:
    زمان گوزاندم با کارتون دیدن آن هم به اجبار خارم؟
    که عوض حفظیدن غزل‌های حافظ نظام وفا را می‌کنم حفظ آن هم به اجبار امتحان؟
    که چند روزی عوض زمان مقدار کاغذ را معیار کرده‌ام برای آزادنویسی؟
    که روزسوال را نصفه بودم؟
    که یادم رفت پادکست نویسنده‌ساز امروز را بفرستم برای چمبر. بگویم نشنوم حتا به شوخی از چندماه دیگر به خاطر کنکور فریمابازی در بیاوری؟
    که فقط چند صفحه خاندم از هر کتابی و نه بیشتر؟
    که یهو دلم هوس نامه کرده؟ آن هم به کی؟ به پرنده‌نامی که پرنده نیست. سایت اوس‌کلونتر را زیر و رو کردم و چیزی عایدم نشد. باید از سلاطین نامه بپرسم اصول نامه‌نویسی را.
    که آن داستانِ از همه سو غلط را فرستادم برای اوس‌کلونتر؟
    که گزارشم را در طول روز ننوشتم؟
    که شنبه‌ام شبیه جمعه‌ها بود و دیروزم شبیه چهارشنبه‌ها؟
    که دو روزی ابرپرسش‌ها را گذاشتم کنار؟ ای وای گویوم بر من. پس کجاست تعهد به ایلاهَ؟
    که روزگفتاریدم از دلیل عبیدبازی‌هایم؟
    که… که دیگر« که»ای برای نوشتن ندارم؟

    1. و من که هربار مط‌خوانمت خیال می‌کنم پسری. دوباره برمیگردم و ببینم این متن کیه. خوب می‌نویسی.

    2. زهرا جانم، مورد اولت را بگذار قبول نکنم که کارتون دیدن با خارت هم نیک فعلی‌ست.
      این یک مورد را اشتباه نرفتی که بسیار هم زیبا نواختی. خانواده حتی اگر همه چیز نباشد، خیلی چیزهاست.💕
      تو بیشتر از چیزی که خودت بدانی آزادی و من شیفته‌ی این فاقد حصار بودنِ ذهن و قلمت هستم.
      خوش‌بدرخشی دختر😍

  35. سال‌واژه‌ام ارتباط است.

    بیست دقیقه‌ی بامداد است. پست داروَگ را ارسال کرد. پست لیلی(زهرا نصیری) را خواند. واژه‌های کوچک لیلی حالش را خوب می‌کند. لیلی لب‌هایش را کش می‌آورد.
    امروز با بوسه‌ی سحر بیدار شد. آزاد نوشت. کتاب خواند. مدیا کاشیگر. وقتی میما از خواب بیدار شد. ناهار پخت. بازخورد پایه‌کار را شنید. دوباره آزاد نوشت. قربان برادرش رفت. تکرار می‌کرد یک‌سال است ندیدمت. دو روز بود. علی آراسته را خواند. ده پست؟ بیست پست؟ تحسین می‌کند استمرارش را. می‌آموزد از او.
    ناهار خوردند. نفرین زمین خواند برای شراب کوچک. یک‌سالی‌ست دارد این رمان را می‌خواند. قسطی. همه‌ی کتاب‌ها را قسطی می‌خواند. خواب رفت. بیدار شد. به روزسوال یک‌ساعت‌ مانده. نقشه‌ی ذهنی از زیروبم عشق را نوشت. برق رفته بود. با پای خودش نه. به اجبار. مربی نیامد. خانم صادقی آمد. استراحت چه بود و چه کرد؟ موضوع.
    استاد آمد. بعد از دو روز. نوشتن را پیوند زدند به زندگی. تصمیم گرفت گزارش‌گری کند دوباره. نیک حتی اگر نباشد روزش قلمش را نیک می‌کند. تاثیرش را در این یک هفته دیده. کوچکی قلمش. ذهنش. روزش. خودش. خویشتن خویشش. گزارش نیک بزرگش می‌کند. می‌پروراندش. دوستش دارد. آغوشش گرم است.
    آب داد درخت‌ها. پیاده‌ گامید. از زیروبم عشق خواند. انواع عشق. هفت مرحله دارد. مرحله هفتم عشق افلاطونی.
    زیروبم عشق را به دل‌سپرده برد. لیلی و مجنون خواند سمانه. عشق در ارتباط جادو.
    شب شد. شام شد. ظرف شد. شستنش. پست شد. نوشتنش. خواب می‌شود حالا. و فردا روز بهتری‌ خواهد شد برایش.

    داروَگ. https://t.me/sarazolfaghary

  36. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    چهل و هشت ساعتی را در طبیعتی بکر گذراندم. به قدری بکر که اینترنت را به خود راه نمی‌داد.
    تنها کنار قورباغه‌مورغابه‌ها اینترنت توانسته بود تجاوزکی به آن بکند.
    من هم از همان فضا استفاده کردم برای انتشار مطالب.
    ای‌کاش در ارسال گزارش نیک هم کوتاهی نمی‌کردم و از همان فضا استفاده می‌کردم.
    اصلن چرا دیشب ننوشتم؟
    حالا که این‌طور شد، از این پس هرکه گزارش نیک ننوشت هاپ‌هاپ. فوقش اگر روزی نشد که بشود، وفا و دیگر کمالاتش را می‌کنم توی چشم این و آن.
    مقدمه زیاد شد.‌ اصل مطلب را فهرست‌وار می‌نویسم.
    تحقیق اسطوره‌ای
    ۱۰۰۰ کلمه آزادنویسی
    خاندن صد سال تنهایی و تشخیص آرکادیوی بدون خوزه و با خوزه از یکدیگر.
    اجرای کدهای اچ‌تی‌ام‌الی

  37. روز بدون یقه‌گیری

    امروز روز بهتری بود.‌ نه اینکه همه کارهای لیست خط خورده باشد، نه. اتفاقن بیشتر هم به خواب گذشت. اما همین که دو تا از کارها تیک خورد حس رضایت و خشنودی دارم از خودم. احتمالن چون دست از یقه خودم برداشته بودم امروز.
    یک ساعت از کتاب تفکر نقاد را خواندم و یک ساعت از قصه‌ی چخوف. تمرکز و آرامش امروزم را خریدارم. انگار وقتی آدم دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد خودش را رها می‌کند. آنوقت عملکرد بهتری دارد. و من امروز رها کرده بودم.
    آزادنویسی‌ پرباری هم داشتم. دعوت شدم به صبوری و امید. و امید و امید. در نویسنده‌ساز موضوع بر سر ارتباط نوشتن با دیگر جنبه‌های زندگی بود و درباره‌ی ۵ مورد کلیدی این ارتباط صحبت شد: تحصیل، رابطه(رابطه‌ی عاطفی)، سلامتی، شغل و معنویت.
    عصری هم پیاز تفت دادم و رب، و زدم به خوراک لوبیا. بعد از غروب هم با مادر رفتم فروشگاه. هوا که گرم باشد خیلی سگ‌اخلاق می‌شوم. مخصوصن وقتی که دستم پر و سنگین باشد از خرید. اما برای کمک به مادر رفتم. برگشتنی حمام رفتم و لباس‌هایم را انداختم توی لباسشویی.
    الآن هم برق رفته است و دارم دود چراغ‌قوه می‌خورم و یادداشت هوا می‌کنم. جهاد اصغر و اکبر به جز برادر اوسط.
    امروز مسالمت‌آمیز بودم با خودم.

  38. سال‌واژه‌ام: نظم

    امتحان فکر می‌کنم خوب بود.

    فیلم The Monster را دیدم و طرحش را نوشتم. بعد سراغ فیلم دیگری از همان کارگردان رفتم. Life Is Beautiful. اما نیمه‌کاره ماند و ادامه‌اش را فردا می‌بینم.

    سه فصل از کتاب مدیر مدرسه خواندم.

    وبینار نویسنده‌ساز را بودم. بعد از آن آزادنویسی کردم و میان نوشتن، برای چندتا از مشکلاتم راه‌حل‌هایی پیدا کردم.

    با دوستی رفتیم پیاده‌روی. تاریکی و هوای طوفانی. خرید خودکارهای رنگی.

    آخر شب هم یک ریسه‌ی برگی سفارش دادم.

    امتیاز امروز: ۷

  39. نیکاره

    باشگاه اول صبح این بدی را دارد که تا شب بدن‌دردی. کوفته و خسته. هی چرت، هی بدن‌درد، هی خمیازه، هی درد. و صد هی دیگر. اما شادم از درون.

    یکی‌یکی کارهایم که تمام می‌شود، آخیش را در لیست تیک می‌زنم و لبخند می‌زنم. شادی می‌کنم و هورا تیک می‌خورد در لیستم.

    شیما صداقت را تازه شناختم. در سرزبان بود. امروز با کمک او خودزنی کمتری داشتم. آموختم استراحت بخشی از مسیر است. مثل آتش‌بس که به معنای پایان نیست، تنها ایستگاهی در مسیر است برای تقویت خود و بهتر کوبیدن.

    پشت در نویسنده‌ساز ماندم و اندوه خوردم.

    مها(خاهرزاده‌ام) مادرانه لباس پوشیده. دو تا کیف دارد. یک بچه که بغل گرفته و شال قهوه‌ای‌رنگی که سر انداخته. عین مادری بیزی‌. یادداشتی در مورد او نوشتم و به این سوال رسیدم: «اگر دنیای او زبان کودکی من باشد، چه؟» ترغیب می‌شوم بیشتر و بیشتر بکاومش.

    چهار صفحه «هلاک به وقت اندیشیدن» و هلاک شدم. دلم نیامد بگذارمش کنار اما خاموشی سریع‌تر از هلاکت است. برق هم آدم است به استراحت نیاز دارد.

  40. نمره‌ی روز: شش از ده
    ۱. صبح بیدار شدم و شب خوابیدم
    ۲. کار خاصی نکردم. هیچی ننوشتم، هیچی نخوندم، پنج دقیقه‌ی اول وبینارو دیدم و بی‌خیالش شدم، رفتم حموم.
    ۳. بی هیجان و غمگینم شاید بهتر باشه مدتی از همه چیز از جمله دوستان، خانواده، وبینار و همسفرهاش… فاصله بگیرم. مدتی بعد اگره هنوز زنده بودم با انرژیِ کامل برمی‌گردم.

  41. امروز روز شلوغی بود، از آن‌روزهایی که شبش لنگ لنگان در خانه راه می‌روم، بس که در کلاس سر پا مانده‌ام.‌ صبح یادداشت صبحگاهی را تایپ کردم و رفتم مدرسه. بعد از چندین ماه، امروز برخی از دانش‌آموزانم را در کلاس جمع‌بندی دیدم و کیفم کوک شد. چقدر دلتنگشان بودم. کلاس دو ساعته در چشم به هم زدنی گذشت. یکی‌شان برایم حلوا آورده بود، خوشمزه. بهشت بود اصلاً. یادشان مانده بود که من این قسم چیزها را دوست دارم. در خانه هم تازه ساعت سه بعدازظهر رسیدیم که صبحانه بخوریم، یعنی همان سنگک و پنیر محبوب خودم. صبح مدرسه بودم و ناهار را پیچانده بودم، مجبور شدیم با صبحانه شروع کنیم اما خوبی‌اش آن‌جاست که یک وعده جلو افتادیم! کمی خوابیدم تا جان بگیرم و بعد در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. باقلوا بود وبینار، استاد از ارتباط نوشتن و زندگی گفتند؛ این‌که نوشتن کجای زندگی ماست. در رابطه و شغل و امور معنوی ما چه جایگاهی دارد. با خود می‌اندیشیدم آیا روزهای مدرسه برسد، خستگی امانم خواهد داد بنویسم؟ باید دزدی یاد بگیرم، وقت‌دزدی. شده حتی، زنگ تفریح‌ها، چند سطری بنویسم و نگذارم خستگی کار، غلبه کند بر همه‌چیز. بعد از وبینار دوباره کلاس خصوصی داشتم و رفتم آموزشگاه. دو ساعت هم آن‌جا کلاس داشتم و دیگر به‌زور از کلاس بیرونم کشیدند. واقعاً خسته شده بودم. یادداشتی هم برای کانالم نوشتم. خستگی تأثیر داشت بر نوشتنم و یادداشت چندان خوب نبود اما به خاطر تداوم نوشتم.
    راستی گفتم که «زیر دندان سگ» بهمن فرسی را دیشب تمام کردم؟ چقدر خوب بود. دو تا داستانش بیشتر در ذهنم ماند: «سایهٔ زنده» و «مهمان».

  42. -۶۰ روزگی‌مان مبارک. گیلی گیلی🎉🎊
    -روز دوم سرماخوردگی.
    -عطسه.
    -از آن صبح‌هایی که بدنم میل برخاستن نداشت و طفلی را به زور بلندش کردم.
    -از سرکار زودتر برگشتم خانه.
    -آه سینوس‌هایم.
    -نویسنده‌ساز را شرکت کردم. استاد از کاربرد نوشتن در زندگی گفت. تحصیل، شغل، رابطه و معنویت. بسیار به این مباحث علاقه دارم. عالی بود.
    یاد نوشته‌هایی از کتاب «افسانه‌ی عادی بودن» افتادم.
    -سردرد و چشم درد.
    -ساعت کوک کردم روی ۱۹:۲۰ و خابیدم تا شروع کلاس نویسندگی خلاق.
    بیدارشدم، رفتم داخل کلاس. برق استاد قطع رفته بود و میل برگشت نداشت. کمی صبر کردیم. نیامد. کلاس کنسل شد.
    -آبریزش بینی خر است.
    -از به هم خوردن برنامه‌ریزی‌ام در لحظه‌ی آخر به هم می‌ریزم.
    -فین فین.
    بلند شدم، اندکی راه رفتم، اما گرورم جریحه‌دار شده بود.
    -دست به کاغذ و ماژیک بردم. نقشی کشیدم. چند دقیقه‌ای طول کشید کشیدنش، اما وقتی تمام شد دیگر سرم درد نمیکرد، ناراحت نبودم و گرورم ترمیم شده بود.
    -نقاشی‌ام را در کانال هوا کردم بعلاوه‌ی شعری که تشکر من است از هنر، که همیشه پناهگاهم بوده و هست.
    -کتاب «بدن فراموش نمی‌کند» را چند صفحه‌ای خاندم. اندکی صبح، اندکی ظهر و اندکی شب.
    -چون صدایم گرفته و فین فین می‌کنم تصمیم گرفتم روزگفتار ضبط نکنم.
    -مستندی از زندگی شاهرخ مسکوب را دیدم. به دوستانم در کانال هم پیشنهاد دیدنش را دادم.
    امیدوارم فردا بهتر شوم .
    عطسه، اودافظ، عطسه

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

    1. غزاله جون خیلی خوب می‌نویسی. موفق باشی عزیزم. امیدوارم سرماخوردگی‌ات هم خیلی زود خوب بشه.

  43. سال‌واژه‌ام: ریل گذاری
    صفحات صبحگاهی را نوشتم و رفتم کلاس یوگا. امروز یک شاگرد جدید به کلاس اضافه شد، یک دختر ۱۵ ساله. یادم به دختر خودم افتاد.
    به خانه که رسیدم بچه‌ها هنوز خواب بودند. می‌گویم بچه‌ها چون دخترم دو تا از بچه‌های فامیل را دعوت کرده بود خانهٔ ما.
    با عجله ناهار درست کردم.
    بعد از ناهار مراقبه کردم و کمی هم مطالعه‌.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. استاد از اهمیت نوشتن در همهٔ جنبه‌های زندگی گفتند. یادداشت‌برداری کردم‌. به خاطر سپردم با پسر عمویم که این روزها مشکلات زیادی دارد، در میان بگذارم.
    بچه‌ها و مامانم را بردم چهارباغ عباسی. چهارباغ را خیلی دوست دارم، سرشار از زندگی است. بعد هم بچه‌ها را رساندم خانه‌هایشان. اینقدر ترافیک و گرما بود که تقریباً دیوانه شدم.
    فیلم 3 Enola Holmes را دیدم. شاید به نظر شما فیلم مهمی نباشد و یا موضوعش برای شما قابل توجه نباشد، ولی به من حس خوبی داد و به گمانم همین مهم است. یادم انداخت که زمانی عاشق هیجان بودم. حسرت نمی‌خورم، بلکه لبخند زدم که در زندگی‌ام تجربیات ارزشمند، کم نداشته‌ام. یادم انداخت برادری داشتم زلال با قلبی بزرگ. برادری که همهٔ تصویر من از زندگی‌ای بود که یک کودک، نوجوان و حتی جوان می‌توانست داشته باشد. یادم انداخت پدری داشتم که دستش را بالای سرم گرفته بود تا شهاب سنگ آسمانی، دو ماهی شاد اسفندی را نیازارد. درست است که از آنها که می‌نویسم اشک‌های حرف‌گوش‌نکنِ سر از خود، کار خود می‌کنند، اما می‌دانم که چقدر خوشبخت بوده‌ام که چنین گوهرهای کمیابی در زندگی‌ام داشته‌ام.
    مطلبی در کانالم گذاشتم.
    ویس استاد در مورد داستانم را گوش دادم. از اینکه استاد اینقدر با دقت داستان مرا بررسی کردند و نکته‌های ارزشمندی گفتند، خیلی لذت بردم. امیدوارم بتوانم اشکالات را برطرف کنم و داستان بهتری ارائه دهم.
    کمی زبان اسپانیایی خواندم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

    1. « از آنها که می‌نویسم اشک‌های حرف‌گوش‌نکنِ سر از خود، کار خود می‌کنند، اما می‌دانم که چقدر خوشبخت بوده‌ام که چنین گوهرهای کمیابی در زندگی‌ام داشته‌ام.»
      روحشون شاد لاله‌ی عزیزم.🌹🌹

  44. گزارش نیک:

    در نویسنده‌ساز از نوشتن و تاثیرش بر تمام ابعاد زندگی گفتیم و شنیدیم. نوشتن و تحصیل. نوشتن و رابطه. نوشتن و سلامتی. نوشتن و معنویت. و …..
    و ملموس‌ترین برای من تاثیری است که نوشتن روی سلامتی می‌گذارد. من اگر نمی‌نوشتم، بی‌شک حالا زنده نبودم.

    برای قدری رهایی از ناآرامی‌ها از موسیقی کمک گرفتم. رفتم کمی سراغ موسیقی‌های خاطره‌ساز زندگی‌ام.

    بعد قرنی صد جمله آزاد نوشتم.

    جمله‌های بدون فعل نوشتم. دلم می‌خاهم دنیایی داشته‌باشم با قوانین خودم و توی این دنیا جمله می‌تواند بدون فعل باشد مثل:
    من یک تا ابد عاشق.

    تازه از پیاده‌روی برگشته‌ام و دارم تند می‌نویسم چرا که خاب تنگ محاصره‌ام کرده.

  45. – سال‌واژه‌اش: تعهدورزی

    – بخشی از کتاب «دفترچه خاطرات و فراموشی» را خاند. می‌خاهد در اولین فرصت از روی بخش‌های خط‌کشی کرده‌ی آن رونویسی کند.

    – یک پومودورو برای درسی که هیچ کاری نکرده است و تاریخ تحویل آن، سه روز دیگر است زمان گذاشت. زحمت کشیدی واقعن. یعنی همین که فهمید آنقدرهم کار سختی نیست و می‌شود راحت تا سه روز دیگر جمعش کرد، دست از کار کشید.

    – برای آن یکی ژوژمان، می‌خاهد از دوستی کمک بگیرد.

    – جدول گوشی و نوشتن درست کرد. همانی که هربار رفتی سراغ گوشی یک تیک آن سمت جدول و هربار رفتی سراغ نوشتن یک تیک این‌ سمت جدول بزن. امروز گوشی برنده شد. یک موضوع اما برایش جا افتاد. اینکه قبل از اینکه بروی سراغ گوشی، بهتر است جدول و تعداد تیک‌ها را بررسی کنی. نه اینکه بروی و کلی بگردی و درنهایت بیایی با تیک‌هایت فقط کاغذ سیاه کنی.

    – در وبینار امروزهم، سعی کرد حواسش را فقط در لحظه نگه دارد. با نوشتن نکته‌ها در دفتر. موفق بود. امروز را درباره‌ی تاثیر نوشتن بر زندگی حرف زدند. اینکه نوشتن جدا از زندگی نیست. نوشتن می‌تواند بر کیفیت تحصیل و یادگیری ما اثر بگذارد. نوشتن، خوردن بستنی قیفی نیست که بگوییم حالا کنکور و امتحان و ژوژمان دارم، پس وقت ندارم بستنی بخورم.

    – تاثیر نوشتن بر رابطه‌ها:
    خودمان را از دید سوم شخص ببینیم. سعی کنیم از بیرون و نگاه دیگری، به خودمان و اوضاع‌مان بنگریم تا بتوانیم متفاوت فکر و عمل کنیم. برای خردمندانه اندیشیدن، لازم است که از خودمان بیرون بیاییم و از بیرون به خود نگاه کنیم.

    – کتاب نشخوار ذهنی | نویسنده: اتان کراس | مترجم: شاهین غفاری | نشر: فلسفه

    – تاثیر نوشتن بر شغل:
    نوشتن درباره‌ی شغل‌مان، به ما در حل‌ مسئله کمک می‌کند. نوشتن، جلوگیری می‌کند از فرسودگی شغلی.

    – با روش پنج چرا آشنا شو.

    – تاثیر نوشتن بر سلامتی

    – کتاب نیروی التیام‌بخش نوشتن | نویسند: جان اوانس و جیمز پنه‌بیکر | مترجم: سامان نونهال | نشر: ارجمند

    – کتاب یاقوت سفید | نویسنده: محمدجعفر امیر محلاتی | نشر: نگاه معاصر

    – فیلم: First reformed 2017

    – میلان کوندرا: شخصیت‌هایی که نویسنده می‌سازد، باید از خودش معروف‌تر باشند.

    – تاثیر نوشتن بر معنویت

    – زندگی یک لیمو ترش است. چطور می‌توانیم این لیمو را تا قطره‌ی آخر بچکانیم و مصرف کنیم؟

    – دوش را گرفت و حالا سرخوش از تمیزی است.

    – ماجرایی تکراری هنوز درهم می‌کند افکارش را. نمی‌دانم این افتخار او است که چون چیزی را عمیق احساس کرده هنوز درد آن را می‌کشد؟ یا ضعف او است که هنوز پس این همه مدت، کامل از آن نگذشته است؟

    – چند صفحه‌ای از کتاب «1984» را خاند.

    – بازهم روزگفتار ضبط نکرد. چه بگویم به این نارنجک سر به هوا؟

    – بازهم گذاشت در آخرین لحظه‌ها گزارش را نوشت و هوا کرد. امان از این نارنجک نامتعهد.

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  46. آمده ام تا بگویمت این روزها چگونه می گذرد؛
    گاه نا امیدی در تک تک سلول های تن ام رخنه می کند.
    گاه به یک دلخوشی ساده، زندگی را قدر دان می شوم.
    گاه خود را در خلوت حبس کرده و به کتاب هایم پناه می برم.
    گاه لحظاتی همچون روزهای کودکی، خود را با گربه هایم سرخوش می کنم.
    گاه مجال در چهار چوب ماندن برایم میسر نیست.
    گاه دل را با اشک های نا بهنگام التیام می دهم.
    گاه برای دوستی، همکاری نا امید پناه می شوم.
    گاه مثل انسانی غریب، در شلوغی های شهر گم می شوم.
    گاه چشم هایم را می بندم و به آواز صبحگاهی قمری ها گوش می سپارم.
    گاه به روبرو نگاه می کنم و از بیم جا ماندن ادامه می دهم.
    گاه قلمی بدست می گیرم و ذهن پریشان خود را روی کاغذی سفید، آرام می کنم.

    می خواهم تا برایت بگویم مفیدترین کار من: زیستن و ادامه دادن است.

    * سال واژه: پذیرش.

  47. تیر کشیدن؟
    بیشترِ امروز به وانویسی گذشت و تماشای سریال. کمی گپ‌و‌گفت با دوستان، کَمَکی هم پرسه‌خوانی.
    بداخلاقی و پَس‌شَرمَش.
    باطل پِلِکیدن.
    یادآوری، دل‌چرکین شدن، پشت کردن، درنگ، نَفَس‌اندیشه‌ی عمیق، برگشتن، انسان ماندن.
    https://t.me/LailyMaddah

  48. صفحات صبحگاهی .
    سر کار.
    ناهار.
    خواب.
    کتاب.
    ناهار.
    نویسنده ساز.
    پیاده‌روی.
    تمیزکاری.
    نوشتن.
    شام.

  49. رام دام دارام دام…
    اینجوری به استقبال بیستمین روز خرماپزون رفتم.
    قدح چای در دست و بدن لرزان به راه
    قصد کردم امروز هر چه رخ داد یه افسار به دهنه اون رخداد بزنم و رام خودم بکمنش
    و چنین شد که به جای بخش فنی به بخشهای دیگه ترب تیکت زدم و سوالاتمو بینشون پخش کردم مثل نقل و نبات
    مشتری هایی که جویای خرید اقساطی از ترب بودن رو به اسنپ پی حواله کردم
    اونهایی که توفیق خرید نسیه از هیچ کدوم نصیبشان نشد هم با سلام و صلوات به تقدیر سپردم.
    وایر فریم جدیدی برای سایت فروشگاهی زدم.
    پرسش و کوشش کاربرها رو سبک و سنگین کردم تا دردهای پنهان و پیدا خودی نشون بدن
    به جون صفحات دسته بندی افتادم و دکورشون رو پایین آوردم.
    20 دقیقه صبحی و 120 دقیقه غروبی جهیدم و دویدم.
    راستی اگه یه کاغذ بهت بدم تا 5 تا از خواسته‌هاتو روش بنویسی.. چی می‌نویسی؟ ( اینم بخشی از فایل مراقبه بود)
    دو تا مقاله برندینگ خوندم و با نیوشیدن 3 فصل پایانی از کتاب ” رویافروشی دالرگات” برای کتاب بعدی لحظه‌ها رو می‌شمرم.

  50. سال واژه: کنترل خشم🎀🐊🪆
    نمره روز: ۷
    این چند روز به مرض اهمال‌کاری مبتلا گشتم.
    ولی مهم اینه که برگشتم.😪
    گزارش نیک:
    ۱. صبح تا ساعت ۱۱ تو رخت‌خواب بودم چون اگه پا میشدم دیگه امنیت نداشتم و بایست بچه داری می‌کردم و شما شاید خیلیاتون بدونید که نگه‌داری از یک بچه ۱۳ ماهه که راه میره چه سخته.😄(من واقعا خاله خوبی هستم ولی خسته بودم واقعا)
    ۲. بعدش صبحانه نخورده رفتم تا قبل ناهار نگاش کردم که چجور خوابیده بود قیافه معصوم انگار نه انگار تا دو دیقه پیش مشت‌های کوچولوش تو صورتم بود.🥹
    ۳. بعد ناهار باهاش بازی کردم.
    ۴.انرژیم تموم شد رفتم توی اتاقم که اومد پشت در منم در رو باز کردم و اومد تو اتاق.
    بعد یه قابلیت جدید کشف کردم.🤠
    «استفاده ابزاری از خواهر‌زاده جهت مرتب کردن اتاق.»😔
    خلاصه اتاق رو مرتب کردیم.
    ۵. بعدش بردمش پیاده‌روی و خدا به سر شاهد وقتی مسیر خلوت شد جوری زد زیر گریه که هر کسی نمی‌دونست فکر میکرد من گرفتم کتکش زدم.🤕
    هشدار: هیچوقت با خواهرزاده ۱۳ ماهه خود به پیاده‌روی نروید.
    ۶. بعدش هم رفتن خونه‌شون.
    ۷. کلاس نویسندگی خلاق به جهت قطعی برق لغو شد. واقعا دلم شکست.🫠
    ۸. کتاب «ما» اثر درخشان یوگنی ایوانوویچ زامیاتین رو با دوستام تا ادامه‌اش رو خوندیم.
    ۹. بعدش مامان روی موهام حنا گذاشت و همین لحظه یه قطره آبِ حنا حنایی چکید رو گوشیم دقیقا وسط دکمه های ۴و ۵ و ع و ف. الان که داشتم اینا رو مینوشتم حنا پخش شد و کل گلس حنابندون شد.
    کیلیلیلیلیلی
    خب تمیز شد.
    عه یه قطره دیگه و گند کاری
    من برم فعلا
    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte

  51. ـ تهی از نیکمندی، ذره‌ای استمرار.

    ـ روز از خواب آغاز می‌شود. رهبر شدی. رهبر سفر. بیش از دو هزار واژه می‌نویسی. از زندگی که سفر است و مقصد تویی. ما به مقصد خودمان پا در راه می‌گذاریم. دریغ اگر گمراه سرگردانی دیگرانیم.

    ـ لادن از نقاشی نوشت؛ که دختری با گیسوانی آبی رنگ کشیدی. هر تار مویش رودی که به دریا می‌ریزد. از طایفه پریان. شاید خود لادن.

    ـ صبح و پارچین و انفجار و یک زندگی معمولی.

    «بوووووم.
    زمین ترک برداشت
    خواب کودکی شکست.
    هابیل
    زیر بیرق صلح
    هیزم می‌ریزد در چشمان قابیل».

    ـ تیر می‌کشی در تیغه گردنت. ذق ذق می‌کنی میان انگشتانت. هنوز اما می‌نویسی.

    ـ «واژگان تبعیدی» دفتر شعری از فواد العروی:

    در کشوری می زیستم
    که سیاستِ هنری در آن روشن بود.
    به هنرمند نیاز نداشتیم

    دو نگارگر داشتیم
    که باید از کشور می‌رفتند

    یکی رفت به شرق
    سر سپرد به دین
    قلم‌مو را گذاشت کنار
    دیگری رفت به غرب
    سفر کرد قدم زد سرگردان شد
    در زمستان
    نور می‌یافت
    در پاریس
    روی نیمکتی
    از گرسنگی مرد.
    ……

    ـ حسادت رواست وقتی در گوشه‌ی دنج احمد الماس می‌خرامد و گلهای نیلوفرش یاقوت زردی‌ست طعنه‌زن به آفتاب‌.

    ـ «خانم تصادف کردم» چرت عصرگاهی را پاره می‌کند که خسارت ۴۵ تومان است و بیمه فقط ۲۵ تومان می‌دهد. دوستش داری، چرا؟ همان روز هم دلت برای چشمانش رفت.

    ـ هر جایی خلاف انتظار پندار باشد، دروازه است. ریسه می‌رود از دغل بودن مادرش.

  52. ۱ـ صبح خسته بودم. انگار توی خواب بیل زده بودم زمین را.
    ۲ـ بالاخره یکی از وبیکار‌های پرسش‌گری الهه خانوم را گوش دادم. اولش لجبازی می‌کردم و بعدش هم از بی‌سوادی گیر داده بودم که« خب حالا که چی که قدرت از آن ذهن است یا محیط؟ اصلا جوابش را هم بدهم، که چه بشود؟» تمام مدت هم آن نصفه‌ی دیگرم شرمگینانه می‌گفت« حالا یک‌ذره حوصله کن. گوش بده. این قضیه کلا با سیستم فکری‌ات متفاوت است. زمان بده تا در آن جا‌بیفتی.» بعد از این همه وقت، عاقبت یک جای جدید در برنامه باز کردم و وبیکار و چند چیز دیگر را چپاندم تویش. لجباز هنوز جولان می‌داد که:« من با سرعت 1.5 می‌خواهم گوش بدهم اصلنش.» که با فرمول« تو بدم، بمیر و بدم» قبول کردم. تهش قیافه‌ی لجباز دیدنی بود. بهانه برای لجبازی نداشت دیگر. خودش را زد به آن راه که« من از اول هم مشکلی نداشتم با این داستان.» زیر لب گفتم« تو که راست می‌گویی.»
    ۳ـ چند قدم بیشتر راه رفتم. به عادت بد قدیمی، اصلا به اطراف توجه نکردم. عصبانی بودم انگار. احتمالا از کار.
    ۴ـ برگشتنی حوصله نداشتم. هر چه ضبط ماشین دامبولی دیمبول کرد، محلش نکردم و با اخم های در هم راندم.
    ۵ـ خانه که رسیدم خسته بودم. انگار سرکار بیل زده بودم زمین را.
    ۶ـ هویج بنظرم خوراکی عجیبی است. توی خاک و خل، وقتی هیچ کس نمی‌بیندش، نارنجی پوشیده. فقط برای دل خودش. اگر لباس مجلس حنابندان دخترخاله‌ام را حین شستن حیاط بپوشم، حس هویج بودن خواهم داشت.
    ۷ـ یک ربعی چرتم برد. اثر زیادی بر رفع خستگی‌ام نداشت. اگر سرم را ول می‌کردم می‌خواست بِلَمد روی بالش و تا کی بخوابد. باسنم به کمک آمد و رفت تا بقیه‌ی اعضا را روی مَت ورز دهد.
    ۸ـ تمام مدت ورزش خمیازه کشیدم. انگار بیل زده بودم زمین را.
    ۹ـ “یکی از ما برگشته است” را تمام کردم. از دو کتاب قبلی نویسنده ضعیف‌تر بود. در پایان، انتقام گیرندگان قسر در رفتند، آدم بد چ‌ها به سزای اعمالشان رسیدند و بازماندگان با هم جفت شدند. حین ورق زدن صفحات آخر، وقتی مطمئن شدم آشی که نویسنده پخته بی‌نمک‌تر از این نمی‌شود، دویدم طرف سطل تا بالا بیاورم سمی را که مدتیست به خورد خودم داده‌ام.
    ۱۰ـ هیل بیلی را تمام کردم. با قسمت‌هاییش همذات پندارنده بودم. از قبل می‌دانستم علی رغم تلاش بسیارم برای بهره بردن از دوران دانشجویی، راهی را اشتباهی رفته‌ام که نتایج بدی برایم به همراه داشته. نمی‌دانستم کدام راه را. به کمک این کتاب، حداقل یکی از کارهایی که باید انجام می‌دادم و ندانسته از آن غافل بودم را فهمیدم. تلاش می‌کنم قسمتیش را جبران کنم.
    پاراگرافی از کتاب را اینجا می نویسم:” هنگامی که مردم در انجام کاری شکست می‌خورند،این زمینه ذهنی به آن ها اجازه می‌دهد جایی دیگر دنبال مقصر بگردند. یک بار تصادفی دوستی قدیمی را در یکی از کافه ها دیدم. بهم گفت دیگر سر کار قدیمی‌اش نمی‌رود چون از اینکه باید هر روز صبح زود بیدار شود خسته شده. بعد‌ها دیدم در صفحه فیس بوکش از اقتصاد دوران اوباما و اینکه این اقتصاد ناکارآمد چطور زندگی او را تحت تاثیر قرار داده شاکی است ”
    ۱۱ـ پادکست تفکر نقاد دکتر سلطانی را گوش دادم. چیز های جالبی که از این قسمتش فهمیدم به اختصار این ها بود:
    ” مهارت های زندگی شامل: تصمیم‌گیری، حل مسئله، تفکر خلاق، تفکر نقادانه، برقراری رابطه مؤثر با دیگران، برقراری روابط بین فردی سازگارانه، خودآگاهی، همدلی با دیگران، رویارویی با هیجان‌ها (غم، خشم، شادی، …)
    و رویارویی با استرس‌ها است.”
    ” این نوع پاسخ، مغالطه است: +چرا سیگار میکشی ؟ _تو خودت هم میکشی ”
    ” تفکر نقادانه یعنی بدانی بین تفکر منطقی و علمی، چه زمانی از کدام تفکر استفاده کنی. ”
    ” خطای اسناد، یعنی موفقیت خود را به خودم ربط می‌دهم( باهوش بودم که کنکور قبول شدم) موفقیت بقیه را به شرایط( من شب کنکور اسهال گرفتم و در جلسه هم جلوی کولر بودم برای همین قبول نشدم وگرنه باهو‌ش بودم)
    ” دلیل خطاهای شناختی خودکار مغز، کم شدن درد و رنج و محافظت از ماست” آیا تفکر نقاد باعث می‌شود درد درونی بیشتری بکشم؟ ترجیح می‌دهم متفکر نقاد باشم یا بی‌فکری در آرامش؟ آیا تفکر نقاد آرامشی از نوع دیگر نمی‌دهدم؟
    “متفکر نقاد خودش را دست ذهنش نمی‌دهد” کجا باید ذهنم را ول کنم و کجا نه؟
    از این دو ترکیب خوشم آمد:
    تواضع فکری
    همدلی فکری (یعنی بپذیری که حقیقت نزد هیچکس نیست)
    “تفکر نقاد کمک می‌کند تا به ذهنمان تسلط داشته باشیم. عدم تسلط به ذهن، ما را به موجوداتی بالقوه خطرناک تبدیل میکند. به خصوص وقتی قرار است برای سلامت افراد تصمیم بگیریم”

  53. _فکر می کنم که باید در مورد چیزهای بیشتری بیندیشم.
    _جمله قبل را انگار بارها شنیده ام و همین یعنی مفهوم قابل چنگ زدنی‌ست و ریشه‌دار.
    _هوا چرا انقدر بد ارتباط شده است؟! یک زنِ در حال آب شدنم.
    _کتاب فرانسوی ملایم و جالب “من” را شروع کردم. پاراگراف‌هایی کوتاه و شیرین رمان را جلو می برند. ترجیحا همراه با خواندنش بستنی میل کنید.
    _ اولین روز گفتار را ضبط کردم.
    بعدی را احتمالا چند سال دیگر ضبط کنم. از طرفی هم فکر می کنم اعتیادآور باشد برایم.
    _دستم به نوشتن می‌رود و عرق‌ریزان برمی‌گردد بعضی روزها.
    _خلاصه اینکه روز خوبی بود و همین خیر است.
    _و کانال من: https://t.me/zeinaaaab_00

  54. استراحت دیروز آن‌قدر برایم شیرین و لذت‌بخش بود که می‌خواستم امروز هم زیرآبی بروم و بنشینم به فیلم‌دیدن و علافی. اما به‌یکباره آن‌قدر استرس گرفتم که مجبور شدم قید استراحت‌کردن را بزنم و خودم را به برق وصل کنم.
    نصف بیشتر روز را مشغول سئو بودم. کارهای فردا را هم امروز انجام دادم. احتمالا کار پس‌فردا را فردا انجام خواهم داد. باید ببینم فردا چه مودی دارم. شاید خواستم دوباره استراحت کنم.
    آزادنویسی امروزم ۴۱۳ کلمه شد. سریال I will finde you را دانلود کردم و نشستم به تماشایش. فعلا قسمت دومم. تا اینجا بد نبود، حالا ببینیم در ادامه چه می‌شود.

  55. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    -آدم فک می‌کنه: «این یکی‌و دیگه لازم نیست بنویسم. خاب به این واضحی، مگه می‌شه یادم بره؟ بذار دوباره بکپم.» و می‌کپه. بعد یادش می‌ره. در طول روز و آزادنویسی شاید ببینه یه تصویرا و جرقه‌هایی از اون خاب دارن جلوش ویراژ می‌دن. که اگه خیر سرش همون موقع نوشته بود بهتر بود براش. دو نفر تو دریا بودن. یکی‌شون سوسن پرور بود؟ احتمالن آره. یکی خودش رو انداخته بود تا ببینه اون یکی نجاتش می‌ده. اون یکیم واسه نجات اولی پریده بود. اینم شد خاب؟ یه چیزای ازدواجی‌ای هم بودن.

    -صبر نمی‌کنی تا تخم‌مرغ قشنگ زرده‌پخت شه. یه‌جورایی می‌دونی زوده ولی امیدواری نباشه و تخم‌مرغ‌و پوست می‌گیری. لابد شُلی امیدت به شلی زرده بوده که حالا اسهال تخم‌مرغ روون شده روی پیش‌دستی. همه‌ی تیکه‌هاش که خراب نیست. یه جاهایی زرده یبوست داره. که مایه‌ی مسرته؟ اسهال‌و ول می‌کنی و سعی می‌کنی بدون دل‌نچسبی بخوریش. نمی‌شه که هی تخم‌مرغ حروم کنی. همزمان کلیدرم گوش می‌کنی. یه ذره. حال نداری ظرفارو بشوری پس می‌ذاریشون واسه بعد نوشتن. می‌ری سراغ آزادنویسی.

    -آزاد می‌نویسی، آزاد می‌پرسی و شروع می‌کنی به رونویسی یادداشتای نصرت. اون وسط‌مسطا تایمر گوشیتو استپ می‌زنی و می‌ری جوجورَم میاری پیش خودت. یه مدتیه دارن کوچه رو آسفالت می‌کنن. بیشتر دهن‌تونو. البته اغراقه. درسته که صدا داره و هر چند وقت یه بار خونه در حد زلزله می‌لرزه ولی به آسفالت می‌ارزه، نمی‌ارزه؟ اگه خونه‌های تو کوچه با این لرزشا فرو نریزن، چرا. صُبا هوا خوب باشه جوجو رو می‌ذارن بالکن. پس ممکنه صداشون حیوون‌و بترسونه، آخه جیغشم دراومده. واسه همین آوردیش اتاقت. اما در قفسشو باز نکردی. چون گرمه و می‌خای پنجره‌ت باز بمونه. و قانون اینه که یا پنجره باید باز باشه و یا در قفس. بعد حدود نیم ساعت نوشتن گردنت اذیت می‌کنه. تایپ‌و‌ ول می‌کنی و می‌ری سراغ کاغذ. جوجورم میاری با خودت و قبل کامبک دوباره به نوشتن، می‌ری که ظرفای صبونه رو بشوری. داخل پیش‌دستی قشنگ حال‌به‌هم‌زن شده. یه ترکیبی از آب و اسهالِ زرده و فلفل قرمز. عق. به خودت لطف می‌کنی و از شرشون خلاص می‌شی. بعد دوباره می‌نویسی. یادداشت دوم نصرت‌و تموم می‌کنی و می‌ری سراغ فصل دوم منگی. این جمله‌ی کتاب رو خیلی می‌دوستی: «…ته‌مونده‌ی غذای گربه‌رو تموم می‌کنه که حاضر نشده ته‌مونده‌ی مارو تموم کنه.»

    -می‌خای دو جفت از کفشات رو بشوری. عادت کردی و همیشه همون کفشای کرمی تکراری رو می‌پوشی. باید دمپایی‌کفشی هم بخری واسه خودت. لازم می‌شه. می‌خای امروز برات روز خیاطی باشه چون فردا کلاس داری. قصد داشتی قبلِ حموم رفتن آستینت رو بدوزی اما خب نمی‌شه. می‌ذاری برای بعدِ حموم. به نظرت آستین اونقدم بد نشده. فیکسش می‌کنی و تقریبن همه‌جاشو سردوز می‌زنی. نمی‌فهمی روز رومخیه یا آدما رو مخت می‌رن با کارای مختلف‌شون. خودت رو قانع می‌کنی که برای ارتباط باید وقت و انرژی گذاشت و اینا در راستای گسترده‌کردن روابطه.

    -یه قسمت از سریال پیدایت خاهم کردو می‌بینی. حالا برات جالب‌تر شده. اگه بشه دلت می‌خاد که امروز همه‌شو ببینی. و می‌بینی. کسی که دوست نداشتی پشت ماجرا باشه پشت ماجرائه و هی. ولی سریال خیلی خوبی بود و خوشت اومد. با دیدن مدل موبایلایی که توی سریال دارن با خودت می‌گی این سریال چقدر محبوب باقی می‌مونه؟ حس می‌کنی یه مینی‌سریال اینجوری هر چقدرم خوب باشه زیادم نمی‌تونه دووم بیاره و اسمش قاطی گنده‌ها شه. چجوری باید قاطی گنده‌ها شد؟ چجوری؟ شاهین استاد تو وبینار به دیانا(احتمالن) می‌گه برای فانتزی‌نوشتن باید از همه‌چیز بخونه. اسطوره و تاریخ و کوفت و درد. و طبیعتن بیشتر فانتزی. تو چقدر می‌خونی؟ داری می‌خونی درست، اما بسه؟ واقعن باید نوشتن‌و واسه خلق یه اثر بزرگ بخای؟ مگه همه‌مون الکی نیومدیم و الکیم داریم نمی‌ریم؟ چرا چرته همه‌چی؟ اگه بری می‌رسی؟ مطمئنی که می‌رسی؟ کی می‌تونه مطمئن باشه که تو باشی؟ یاد کتاب زندگی نامرئی ادی لارو میفتی. دختری که با تاریکی معامله می‌کنه و بعدِ اون به یه نفرین مبتلا می‌شه. ادی می‌خاست آزاد باشه و همه‌جارو بگرده، تاریکی هم همین اجازه رو بهش می‌ده. ادی مجاز شد تا هر وقتی که خودش بخاد زندگی کنه و وقتی دیگه زندگی رو نخاد، خودش‌و روحش‌و به سیاهی تسلیم کنه. زندگی نامرئی ادی شروع می‌شه. جوونه، جاودانه‌ست، آزاده اما بعد ملاقات کسی، به محض اینکه ادی از جلوی چشمش دور می‌شه، دیگه یادش نمیاد همچین دختری‌و دیده. برای همین هیچ‌کس هیچوقت براش تموم نمی‌شه؛ همه ناتموم کنار گذاشته می‌شن. حالا یاد چیِ این کتاب افتادی؟ اینکه توش می‌گفت شکسپیر و تمام هنرمندای بزرگم با سیاهی معامله کردن. روحشون رو در ازای آثار درخشانشون فروختن و تونستن انقد نامدار بشن. اما تهش مجبور شدن به سیاهی بپیوندن.

    – از ریزه‌کاریای خیاطی بدت میاد اما انجامش می‌دی. یکی رو که انجام می‌دی بعدیام پشتش میان. مدام یاد حرف یکی از همکلاسیات تو خیاطی میفتی که می‌گه: «هر درزی رو که دوختین اتو کنین.» به این نتیجه می‌رسی که راس می‌گه. اگه اتو زده بودی الآن یه جاهایی از کار گیر نداشت. نمی‌دونستی خب. عب نداره‌ دفعه‌ی بعد آدم باش.

    لینک کانال:
    https://t.me/havirism

  56. ‘گزارش نیک

    روزها برای خودشان می‌آیند و می‌روند.

    دلیل ننوشتن مداوم گزارش نیک، بی‌انگیزگیست.

    این روزها بیشتر اوقات خانه‌ام یا دانشگاه.
    یا درس می‌خوانم، یا می‌بینم، یا می‌خوانم و یا می‌نویسم.

    اما در زمان نه‌چندان گذشته‌ای کارهای فوق‌العاده می‌کردیم.
    روزهایمان آنقدر هیجان‌انگیز بود که خوراک گزارش نیک می‌شد.

    اگر آن روزها گزارش نیک می‌نوشتم برایتان می‌گفتم چگونه بستنی خوردن ساده با ساحل به باشگاه تیراندازی و شلیک با اسلحه ۱۱ میلی‌متری و گلوله‌ جنگی ختم شد.
    برایتان می‌گفتم تیراندازی ساحل چقدر خوب است و چگونه وسط پیشانی هدف را مورد اصابت قرار داد.
    برایتان از تجربه اسب‌سواری می‌گفتم. از حسادت اسب‌ها برای یک تکه هویج اضافه. از میزان هوش‌شان که ترس را در لحظه‌ای می‌فهمند.
    برایتان از حس نوازش‌شان می‌گفتم.
    برایتان از غذاهای مکزیکی و آب‌معدنی گران‌قیمت می‌گفتم.
    برایتان از کشتی‌سواری‌هایم می‌گفتم. از تجربه نشستن در تراس کشتی و دیدن منظره‌های تکراری‌نشدنی. از اتاقک مطالعه داخل کشتی‌ها می‌گفتم.
    از بوی باد دریا برایتان می‌گفتم.
    برایتان از جنگل می‌گفتم. از صدای پرندگان، از آواز درختان. از شعر خواندن در جنگل می‌گفتم. از آتش و چیزبرگرهایم برایتان می‌گفتم.
    برایتان از کلیساگردی‌هایمان می‌گفتم.
    از موسیقی و صدای پیانو و از هزاران شمعی که من اعتقاد داشتم واقعی‌اند و ساحل فهمیده بود پلاستیکی‌اند، می‌گفتم.
    برایتان از پاستاهایم می‌گفتم. از گلدان آشپزخانه که سر از میز روبه‌روی کنار دریا درآورده، می‌گفتم.
    برایتان از رقص می‌گفتم. از یاد گرفتن اولین قدم‌های رقص. از حس آزاد بودن سلول‌هایم، از حس نترسیدن برای انجام کاری می‌گفتم.
    برایتان از احساس قضاوت نشدن می‌گفتم.
    برایتان از چای و ازمیر بمباسی می‌گفتم. از شیرینی زیاد شکلاتش که طعم تلخ استرس تغییر را می‌شست، می‌گفتم.
    از دمنوش‌های خوش‌مزه و بدمزه می‌گفتم.
    از جدایی چندین‌ماهه‌ام از سیگار می‌گفتم.
    از ساندویچ مرغ بندر شیله می‌گفتم. از شعر خواندن در کنار دریا می‌گفتم.
    از نمایشنامه و صدای قصاب برایتان می‌گفتم.
    از شکار مرغان‌ دریایی و اعدام خرچنگ‌ بخت‌برگشته می‌گفتم.
    از غروب معین برایتان می‌گفتم. شایدم نه، بعضی چیزها را نمی‌توانستم برایتان بگویم.

    این روزها در خانه به سر می‌برم. غیر از درس خواندن که همان هم خوب پیش نمی‌رود، کار بهتری ندارم.

    دیگر خیال بس است.

    ورزش کردم، به اصرار بابا بیرون رفتم به صرف کارواش.
    کارواش برایم مثل ورزش می‌ماند، حواسمو پرت می‌کنه.

    رسیدم خونه و از ترس ساحل شروع کردم درس خوندم.
    کار ۳ ساعت رو در یک ساعت با تمرکز خواندم. نمی‌دانم چی می‌شد اگر این تمرکز از صبح می‌آمد.

    امروز هزار کلمه نوشتم. نه آزاد نویسی هزار کلمه قابل ارائه.

  57. روز پرهراسی داشتم. هرازگاهی سونومی می‌آید و می‌رود. دِ نه دِ. نمی‌رود. پوسیده‌نعشم. بس که آب به آب گز کردم و نرسیدم به ساحل. می‌گویند سونومی مال آب‌های آزادست. پس این چه کوفتی‌ست توی برکه. برکه‌یی به قد من با یک وجب آب. می‌شود توش غرق شد. مثلن اوردوز کنی و شالاپ با صورت بیفتی توش.

    روح‌مرگی دیده بودید؟ یاد فیلم “possession1981” افتادم پیرزن از قاتل پسرش می‌پرسید روح پسرش را ندیده؟ جسد بود، اما روح نبود. اصلا روح داشت یا روحش پیش‌تر مرده بود؟
    بدجوری رد دادم. اگر سگ‌رو نبودم. اگر جذر و مد‌ها را به سخره نمی‌گرفتم به صخره می‌کوبیدم، الان داشتید حلوایم را می‌خوردید. البته بی‌زعفران و کره. می‌دانید که گرانست.
    منِ پوست‌کلفت، می‌مانم. می‌دانم هنوز ماموریتم تمام نشده. نه اینکه فکر کنید سیس ژاندارک برداشته‌ام و می‌خواهم جماعتی را رستگار کنم. نه. من همین که خشتکم را خوب بکشم بالا تا ترتیبم را ندهند، صدتا بشکن و بالا می‌زنم.
    اما این را هم بگویم که ؛ از مردن نمی‌ترسم اما از بی‌ثمر زیستن بیش‌ترترتر… از مرگ می‌ترسم.

    امروز خیلی کار کردم. از همیشه بیشتر. چه‌کاری؟ کوفته‌کاری.

    وقتی همه‌چیز از کنترلت خارجست. خودت را آرام به جریان بسپار. این قسمت را با صدای دوبلور آلن دلون بخانید.

    آخر شبی می‌خواهم فیل در تاریکی رابخوانم. تو وبینار ذکر خیرش شد. ویارش کردم. شایدم فیلی هم هوا کردم.

  58. امروز

    کلمه‌سال: اندیشه‌نگار

    ساعت ۹ و ربع بود که بالاخره جسمم را از رختخواب کندم؛ در حالی که روحم هنوز در تهِ یک گودالِ خستگی و آشفتگی گیر کرده بود. پادکست انگلیسی گوش دادم که سعی می‌کرد به من یادآوری کند مثبت‌اندیشی، یعنی مهربانی با خود و پذیرفتنِ روزهای سخت. می‌گفت زندگی، پیاده‌رویِ آرام در مسیر مهربانی است، نه یک رقابت برای اول شدن.

    روز گذشت؛ میانِ مرتب کردن خانه، رساندن دخترم به مهد و ساعت‌های کاری. وبینار نویسنده‌ساز را از دست دادم.

    شب، کتاب «یَکُلیاو تنهایی او» را در طاقچه شروع کردم.

    “نسیم به میان مو‌های آشفته‌اش پنجه‌کشید و یَکُلیا رطوبت عرقی را که در پای گیسوانش نشسته بود حس کرد.”

    نتوانستم کتاب ” مادران و دختران” یا ” جور هندوستان” را بخوانم چرا که هر چه من را «به یاد ایران» باز می‌گرداند بیچاره و درمانده‌ام می‌کند.

    فیلم «یک گل سرخ» را دیشب دیدم و چه بد بود.داستانی در حاشیه اتفاقات سال ۸۸.

    این روزها آتش در جنوب است و یک غمِ جمعی روی شانه‌های همه نشسته است.

    حالا در سکوتِ شب، بعد از ۳۰ دقیقه ورزش و برای غم‌باد نگرفتن، پای گزارش نیک نشسته‌ام. ۱۰۰۰ کلمه، غنیمتی که به شب منتقل شده.

    قبل از خواب، صدایم را با خواندن یک داستان کودکانه برای دخترم آرام می‌کنم و به دوشنبه فکر می‌کنم؛ به امید بوی کتاب‌های نو در انقلاب.

    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  59. گزارش نیک فرح ۶۰
    – روزانه نویسی در طی روز
    – پختن عدس پلو با کمش و خرما ( آشپزی و پختن ناهار صبح زود که برای مادرم هم ببرم)
    – رفتن خونه مادر با اسنپ( پراید نوک مدادی درحد داغون و اسقاطی بدون کولر))
    – نماز و‌نیایش با مادرم
    – نظافت خونه مادر
    – برگشت از خونه مادرم با اسنپ دوم ( سمند سورن پلاس سفید شیری کولر دار) اسنپ صبح کولر نداشت سرگیجه گرفتم تند می‌رفت و هوای گرم ۴۵ درجه سرم را درد آورد. اسنپ دوم را اکوپلاست گرفتم که مریض نشم، که فردا بتونم فردا هم خونه مادرم برم.
    – استراحت درخانه و خوردن آب فراوان.
    – شرکت در وبینار نوبسنده ساز با موضوع اثرات نوشتن در زندگی :
    – تحصیل / روابط اجتماعی/ شغل/ سلامتی/ نوشتار درمانی / سلامت روح و روان/ معنویت/ فرزندپروی/ وو و و و
    – دیدن فیلم و سریال کره‌ای
    – سرچ و تحقیق در اینترنت
    – خواندن بخشی از کتاب شازده حمام برای مادرم
    – دیدن فیلم و با دخترم و نقد و بررسی زن‌های توی فیلم 😊
    چرا امروز حلزون در فضای سیاه است، افسرده شده ، یا از صحنه‌ی افسردگی داره رد می‌شه؟ ( اثرات وبینار خانم علیزاده که مرا پرسشگر کرده)

  60. سال‌واژه‌ام: شرافت
    این روزها خیلی نیک نیست. اما باید گزارش نیک بنویسم تا ناچار شوم نیکش گردانم.
    خب خدمتتان عرض کنم که الان در مرحلهٔ افسردگی پس از ملاقات هستم. نمی‌دانم چه سِرّی دارد که هرچه طولانی‌تر پیش مامان اینها می‌مانم، خداحافظی سخت‌تر می‌شود برایم. وجدانا چه موجود پررویی است آدمی‌زاد! سیرمونی ندارد.
    البته خداروشکر انرژی خوبی که از دیدار حضوری با استادِ جان و همسفرانِ یکی‌ازیکی زیباترم، گرفتم باعث می‌شود دپسُردگی خیلی چوب در آستینم نکند.
    هنوز چمدان وسط هال است و همت سلسله‌جنبان نمی‌شود که جمعش کنم و بگذارمش سر جایش.
    در عوض امروز از کتاب «طنزآوران امروز ایران» خواندم و اصطلاحات قندش را یادداشت کردم.
    کمی دیگر از کتاب«پس‌کوچه‌های فرهنگ» را رونویسی کردم.
    ظرف شستیدم.
    مقدارکی آزادنویسی کردم.
    کوشیدم که گریه نکنم.
    چای دم کردم و چون محمدرضا گفت کی تو این هوا چایی میخوره دخترهٔ وافوری؟! تنهایی نوشیدم و ملچ‌مولوچ کردم تا دلش آب شود. البته موفق نبودم او بستنی خورد و بدون اینکه ملچ‌مولوچ کند دل من آب شد. اما کَرسِ لاتی بود که روی چایی بستنی بخورم.
    قبل از خواب جدول حل می‌کنم، گریه نمی‌کنم و می‌خوابم.
    ممنون و خدافس.
    آدرس کانال: https://t.me/zargooyehaa

    1. گریه نکن دخمل بیا بغلم🫂❤️
      هم چای را بخور و هم بستنی را نووش جانت.
      به قول مامانم هرکدام می‌روند جای خودشان.
      البته فاصله‌ی ایمنی را حفظ کن وگرنه اسهال می‌شوی ننه😂

  61. امروز تازه شروع کردم به نوشتن گزارش نیک
    ساعت شش صبح بیدار شدم و باید آماده رفتن به مکتب می‌شدم، امروز خواستم برای خوشی شاگردانم کاری انجام بدهم برای شان در ورق الفبا را طراحی کردم وای که چقدر ذوق داشتند.
    بعدا رفتم طرف کتاب فروشی می خواستم کتاب صد سال تنهایی را بگیرم اما از بخت من در دکان بند بود.
    رفتم سر صنف خیاطی امروز کاری جدیدی را آموختم.
    سر جلسه نوشتن سه صفحه آزاد نویسی کر دم و شب به بار دوم کتاب «چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟» را مطالعه کردم.
    از امروز تصمیم گرفتم همیشه گزارش نیک خود را بنویسم، امیدوارم استاد عزیزم نقد و نظر کند.

  62. هم‌حالیم حلزون.
    سال‌واژه: شناخت
    1. زنده ماندم.
    2. با ویرانی رفتم سرکار. با شارژ 30درصد برگشتم خانه. از آقای کلانتری شنیده بودم: ما حالمان را خوب نمیکنیم که کار کنیم. ما کار میکنیم تا حالمان خوب شود. به یاد آوردن این جمله امروز توانست حال مرا تغییر دهد. از وضعیت انفعال و قربانی خودم را بیرون کشیدم و شروع کردم به کار کردن.
    3. آزادنویسی کردم. مینوشتم تا غم مچاله‌تر از اینم نکند. حالم طوری بود که تا 50 صفحه هم راه میداد برای نوشتن. زیاد وقت نداشتم. 8 صفحه نوشتم تا کمی سرش را خالی کنم لااقل.
    4. سر کار یک چیز جدید یاد گرفتم. فهمیدم یادگیری هم میتواند حالم را خوب کند. یادگیری هم از جنس امید است انگار.
    5. خودم را بخشیدم. در آغوش کشیدم. نواقصم را پذیرفتم. شاید عمر زیادی نکند این آشتی و مهر. اگر نپایید دوباره میبخشم.
    6. گزارش نیک نوشتم بعداز چند روز.

  63. امروز مانند پروانه‌ای بودم که این ور برود دوی هر درخت بشیند گاهی می‌رفتم روزانه نویسی گاهی شعر و در مورد نوشتن چیست تمام مطالب استاد شاهین کلانتری را نکته بندی کردم و راجبعه آن مغاله نوشتم هنوز تکمیل نشده است تکمیل بشه می‌زارم در کانالِ روزانه نویسی هام و در گل بخاطرِ ۳۰ برج سه شنبه اولین وبینارِ من است با استاد می‌خام درمورد شعر صحبت کنِیم آماده‌گی می‌گیرم
    مانند این‌که باید خودم معرفی کنم و باید سوال بپرسم و خوده آماده کنم برای این‌وبینارِ خاص به امید اینکه موفق باشم!

  64. سال واژه: تداوم
    1. امروز صبح اول وقت شروع کردم به نوشتن داستانک برای کلاس روز سه شنبه‌.
    2. ویرایش کردن.
    3. نظافت و پخت غذا.
    4. هوای بسیار گرم و قطعی برق و کلافه شدن و غر زدن.
    5. ساعت خوب وبینار با استاد شاهین کلانتری که خیلی عالی بود.
    درباره‌‌ی نوشتن و اینکه چقدر می‌تونه این کار در جنبه‌های مختلف زندگی کمک‌کننده باشه.
    1. در تحصیل 2. روابط عاطفی و زندگی مشترک 3. شغل. که اثر مهمش مانع از فرسودگی شغلی و… میشه 4. سلامت و تاثیر آن روی افزایش سیستم ایمنی بدن. 5. معنویت که در این بخش به معرفی فیلم این first Reformed پرداختند که در برنامه‌ام باید دیدن این فیلم را قرار بدم. و در صورت داشتن فرزند در زمینه فرزندپروری. ….
    6. خواندن داستانک بچه‌ها.

  65. چه جمله‌ی قشنگ و خوبی. هممم شاید آره.

    سال‌واژه‌ام: تمرکز

    گزارش نیک.
    نیک؟

    نصف روز که با درد گذشت. با درد و چسناله و لوس‌کردن خودم برای دوستانم. مرده‌ی نامتحرک بودم امروز. بچه‌ها می‌گفتند برو  دکتر اما هیچکس خانه نبود من را ببرد دکتر. همیشه خودم می‌رفتم اما اینبار می‌دانستم که نمی‌توانم خودم بروم. گرم هم بود منم نا متحرک. زنگ زدم مامان تا بیاید چیزی بدهد بخورم و از مردن یا همان آوردن بالا نجاتم دهد. آمد و دوایش نبات داغ. خوردم و کمی خابیدم. دردم هنوز بود و حالت تهوع بلخره بعد از ساعتها رفته بود. شولولولو.

    نصف وبینار نویسنده‌ساز را خاب بودم و نصفه دیگرش را بودم.

    فرشتو گفت که شش‌ونیم بنویسم فائزو و نصیرو پیوستن و منم  گفتم از نامتحرکی در بیایم و پیوستم و نوشتم یک ربعی. آزادنویسی. داشتم از در و دیوار می‌نوشتم و از حالم‌. نمی‌توانستم وارد مغزم شوم. بعد خاندیم دو تا ربع. «بدن فراموش نمی‌کند» را خاندم. و باز نوشتم. باز هم آزادنویسی که توش نتوانستم از ذهنم بنویسم.

    داریم با پیتزای نوشتن می‌رویم جلو. قبلن هیچوقت نشد امتحانش کنم اما الان می‌خاهم. دو قاچ پیتزا نوشتیم و دو تا خاندیم. خوب بود وحال داد.

    بعدش رفتم و دوشی گرفتم. بوی بیمار می‌دادم. (بیتا این را می‌گفت آیا؟ البته او گفت بوی درمونگاه. آره.) دوش گرفتم و کمی بهتر رفتم‌‌. باز آمدم و برای خودم نبات داغ ساخیدم و خوردم.

    سعی کردم کمی طرح بکشم و به شکل ناجوری طرح‌هایم عجق وجق شد. یعنی داشتم مدل دختر می‌کشیدم و یک جوری می‌کشیدم انگار تا بحال مداد دستم نگرفته بودم و هیچ دختری و هیچ لباسی نکشیده بودم. حتا از بچه‌های ابتدایی هم بدتر خط می‌کشیدم و مداد دست گرفته بودم. هیچ کنترلی رویش نداشتم. یعنی چی.

    ساعت نه شد و با متخصصون ف. ف. الف. کمی صحبتیدیم. از سایت گفتیم و از همین پیتزایمان. و بعد هم رفتیم و پست کانال تخصصی را بنوشتیم. من از نور نوشتم. گزارش نیک را هم با هم نوشتیم و بعد بای بای.

    فرشته هی از دریا می‌گوید و دلم دریا می‌خاهد. دریای شمال را. دلم برای دریا تنگ است.

    https://t.me/yaddashtneda

  66. ۱- امروز تنها رفتم دیدن مادر، حرف‌های خصوصی داشتم.

    ۲- با چندین گربه معاشرت کردم؛ ناصر، محمود، مرتضی، غلام، ثریا.

    ۳- دو سگ در یک سمت کوچه دعوای ناموسی می‌کردند و دو سگ دیگر در طرف دیگر کوچه عشق‌بازی. احتمالن دعوا بر سر همان ماده بود و نری که فرصت را مغتنم شمرده بود. چه کسی گفته است که نسل زورمندان ادامه می‌یابد؟ هنگامی که آن‌ها مشغول کشتن یکدیگرند هوشمندان نسل‌شان را گسترش می‌دهند.

    ۳- تنی خسته را از شهری به شهری دیگر و سپس به شهری دیگر بردم.

    ۴- او غایتِ تمامِ رؤیاهای من است؛ مراقب و صادق.

    ۵- مدت‌هاست که ذهنم شفاف نیست.

    ۶- من اعتماد دارم به خداوند؛ به سخاوتمندی، بی‌نیازی، راهگشایی و یکتایی او. و من اعتماد دارم به این اعتماد‌کردن و می‌دانم که تنها وظیفه‌ام صبور ماندن تا هنگام برآمدن نور است و این صبور بودن برایم بسیار سهل‌تر از گردن‌نهادن به عواقب شتابزدگی و خودتدبیری است.

    ۷- الهی شکرت…

  67. اولین بار پذیرش هر چیزی دشواره حتی پذیرش معنا و دلیلی برای زندگی کنونی که داری؛خورده عادت ها به مرور زمان به مغز انسان کمک میکنند تا برای درد ها و شرایط غیر قابل تغییر واژه هایی خلق کند که توجیهه کننده باشد و فکر میکنم اخیرا به همین مرحله رسیده؛ به مرحله ای که دردی احساس نشود و با خودش گفت «اگر نتوانم جهان را تغییر دهم، شاید بتوانم احساس کردنش را متوقف کنم.»
    شنبه همه چیز روتین گذشت چند باری بی دلیل بغض کرد و دقایقی به پای مکالمات و خاطرات مادربزرگش نشست در نهایت وقتی امروز صبح به حموم قدیمی خانه شان که مدتهاست استفاده نمیشود سر زد متوجه شد گربه خاکستری، که چند روز پیش آنجا آبستن شده و سه بچه تازه رسیده داشت؛ از آنجا رفته بودند.

  68. شب با کت سیاه
    رنگ و روی تاریک
    پاهای بلندو باریک

    خفته بر خیابان
    بر بام خانه مان
    شد شبانه مهمانمان

    او با چارقد حجاب کرده است
    نیمرخش را ماهگونه آشکار‌ کرده‌است

    شب رفتن نمی‌کند
    قصد ماندن می‌کند

    برای دیدن جمال او
    برای مخمل موی او
    باید تا صبح منتظر ماند
    باید بر جگر دندان نهاد

  69. خوشحالم از امروزم، از این که خودم را بیشتر از هرروز دیدم، نه در آینهٔ کنار شمعدان، بله در آینهٔ وجودم. دیدم که چقدر به دیدن نیاز دارم. به دقیق دیدن، عمیق دیدن و اندیشیدن به آنچه دیدم، در «وقتِ دیدن».
    این هفته قصد دارم پیرامون دیدن و درست و دقیق نگاه کردن هم بخوانم، هم فکر کنم و هم بنویسم و انجام بدم. این نوع دیدن باعث روشنایی چشم می‌شود. هرآنچه را دقیق نمی‌دید و از آن سرسری عبور می‌کرد و چیزی یادش نمی‌ماند، بادقت زمان بگذارد و ببیند.
    امروز از ابتدای روز قصدم تمرکز بر درست دیدن بود. صبح که بیدار شدم؛ دیدم از همیشه سرحال نرم. وقتی جلوی آینه ایستادم اولین چیزی که دیدم چشم‌هایم بود، و عینکی که بر روی چشم‌ها خوش نشسته‌اند. خدا را شکر کردم و گفتم اگرچه چشم‌هایم ضعیف تر از همیشه شده، ولی با ابزاری ساخته دست بشر به نام عینک به تابناکی می‌بیند!
    کمی حسرت چشم‌های پرنور سال‌های پیش را خوردم و افسوس بردم بر ناآگاهی نگاهداشت نازنین چشمان.
    ولی هرکار کردم نتوانستم نابینایی را تحمل کنم، حتی یک دقیقه خودم را جای روشندلان بگذارم.
    می‌دانم آنها چقدر توانمند و نیازی به دلسوزی و همراهی من ندارند. کار خودشان را بلدند. صفحاتم را نوشتم در سررسید ارزشمندم.
    پسرم را برای رفتن به محل کارآموزی بدرقه کردم همراهش چاشت، نوشیدنی و ناهار گذاشتم، تا از آنجا کلاس زبانش برود. میوه دوست ندارد، در این گرانی بازار که همه را مردد در خوردن میوه کرده است، نمی‌دانم چطور متقاعد کنم میوه اگرچه کم است در حد نیاز و ضرورت یک عدد از آنچه که هست بخورد و نیاز بدنش را برطرف کند!
    خوشبختانه برای موضوع کانال کشکول خاطرات و تلگرام کمی فکر کردم و تا ساعت یازده هر دو را به روز کردم.
    خاطره یکی از دوستان کارگاه خاطره‌نویسی را خواندم. او را با متنی کوتاه متوجه نقاط قوت و بهبودش کردم. فصل یازدهم از کتاب ارتباط بدون خشونت زبان زندگی مارشال روزنبرگ را با صدای بلند برای همسرم خواندم. کمی صحبت کردیم در باره ارتباط اشتباهی که با فلان فامیل داشت.
    امروز بعد از مدت‌ها توانستم ساعت پنج ، در کارگاه نویسنده ساز شرکت کنم. چهره استاد کلانتری متفاوت از قبل به نظرم رسید ولی نمی‌دانم چه بگویم؟ مثل رفتن از عهد نوجوانی به جوانی بود.
    طنازتر هم شده، اثر طنازی را بر نوشته‌های مریدانش دیدم.
    بعد از آن ماهی قزل‌آلا را در فویل آلومینیوم پیچیدم با ایجاد چند سوراخ بر فویل داخل سینی و فر گذاشتم. قبل از وبینار پلو شوید رو بار گذاشته بودم.
    در فاصله قبل از شام، در وبینار خانم ایران نژاد حاضر شدم به نام ارتباطاط ۳۶۰ درجه.
    صحبت‌های جالبی داشت نمی‌گویم چرا باید هرچیزی را بشنوم چون زمینه های یادگیری فراوان است و می‌شود از هرجا چیزی آموخت و خود را محک زد.
    اواخر وبینار همسرم با یک بغل پلاستیک پر از نان رسید. خیلی برای خانواده زحمت می‌کشد از هر نظر هوادار است، کاش در بخش یادگیری بیشتر همراهم باشد. بنظرم لذت‌بخش‌تر بن قسمت متأهلی، همراهی در مسیر رشد و تغییر است.
    سه نفری دور میز نشستیم برای ترکه کردن ماهی قزل‌آلای بیچاره که چقدر خوش‌طعم، تازه و برشته بود.
    هنوز داروهایم را نخوردم. اول نشستم پای نوشتن این گزارش بعد می‌روم می‌خورم و یک لیوان آب روی این دو قرصی که نجاتم داده‌اند.
    برای امروزم از ۱۰، ۹ می‌دهم.
    از امروزم خیلی راضی هستم تقریبا نود درصد لیست کارهایم امروز را تیک زدم.
    خدایا شکر برای بودنم در این روز فوق‌العاده گرم و غیرقابل تحمل
    چشم‌هایم خشکی می‌کنند حوصله و توان بازخوانی ندارم. به خاطر غلط‌های تایپی عذرخواهم..

  70. سال‌واژه: ترویج
    و هشتمین قاچ پیتزا، گزارش نیک. اسلایس؟ تکه؟
    امروز؟ نوشتم و خاندم و با نصیرو و احمدو و فائزو نوشتیم و خاندیم و نویسنده‌ساز بودم و سر کار رفتم و در اینستاگرام چرخیدم و دو تا پست نوشتیم و درباره‌ی سایت حرف زدیم و برای سایت نوشتم. احمدو حالش بدتر شده بود و حالت تهوع داشت. یعنی دارم بابا می‌شوم؟ البته چای‌نبات خورد بهتر شد. قسمت نبود.

  71. ۱۴۰۵/۰۴/۲۰
    گزارش نیک ۶۰
    سال واژه: بیداری
    نمره روز: ده از ده
    یاری جستن: نقاشی رو هیچ وقت حرفه ایی دنبال نکردم. کنار نوشته هایم ذهنیاتم را نقاشی می کشم. گرافیک یاد بگیرم یا نقاشی با مداد رنگی؟

    ۱-من و هاله امروز ساعت ۴ بیدار شدیم. ما قبل از طلوع آفتاب بیدار شدن رو دوست داریم.
    ۲. هاله قرص کم کاری تیروئیدش رو خورد.
    ۳. از ۴ تا ۴:۳۰ به مسواک زدن؛ زدن کرم دور چشم، زدن کرم مرطوب کننده ۲۴ ساعته، ضد آفتاب و میکاپ گذشت. خط چشم چالش برانگیز شد.
    ۴. هاله ۴:۳۰ اسنپ گرفت و پنج و هفت دقیقه روی نیمکت منتظر سرویس نشست.
    ۵. تا پنج و نیم که سرویس بیاد ما قمری ها، گنجشک ها، مردمِ منتظرِ سرویس، کله پزی اون ور خیابان، درخت ها و آسمان رو نگاه کردیم.
    ۶. امروز هاله به مرکز بهداشت شهرستان زرندیه رفت و اداره کار، که مدارک تحویل بده.
    ۷. هاله امروز احساس تنهایی کرد. دوست داشت یاری داشته باشه و آدم مهمی باشه. منم گذاشتم غمش رو احساس کنه.
    ۸. هاله امروز انبار محصول رو سم پاشی کرد. مگس زیاد بود. گزارش تهیه کرد و دستورالعمل بهداشتی.
    ۹. من و هاله در راه رفت داستان کوتاه تجلی از صادق هدایت (کتاب سگ ولگرد) رو تموم کردیم و در راه برگشت به تهران داستان کوتاه تاریکخونه رو شروع. کِیف کردیم.
    ۱۰. من و هاله در راه برگشت به کوه های کبود، ردیف درختان، زمین پر پلاستیک، چراغ های سوسو زنان شهرهای کوچک نگاه کردیم. هاله بی اختیار بغضش ترکید و حسابی خودش رو سبک کرد. هر دو از این مناظر و انفجار احساسات حظ کردیم.
    ۱۱. هاله ساعت ۹:۳۰ شب رسید خونه، هندونه ایی خنک خورد و حسابی کیفور شد.
    ۱۲. من و هاله با هم گزارش نیک ۶۰ رو نوشتیم و برای این استمرار سپاسگزاری کردیم.
    ۱۳. هاله امروز در جهت فهماندن این موضوع که از او دوست دختر در نمی آید به آقایی که پاپیش بود تلاش کرد. من هم تشویقش کردم.
    ۱۴. من هاله رو دوست دارم. دختر متعهدی ست.❤️

  72. ➖سالواژه‌ام:بینجامیدن

    ✔️صبح چشمم را واکرده و ناکرده اندکی صفحات صبحگاهی نوشتم.

    ✔️حداقل بعد از سه سال موفق شدم برم دندان‌پزشکی. گویا پرکردنی دارم و این وسط مسطا یه ریشه هم نمیدونم باید چطو شه!
    والا هنوز مرددم به این کلینیک اعتماد کنم یا نه. شاید وقت پس فردایم را کنسل کرده بلکل به کلینیک دیگری بروم.

    ✔️جواب نامه‌ای را به طول و عرض بلندی دادم.

    ✔️زبان دیدم، نوشتم و هنوز اندکی کار ازش مانده.

    ✔️بعد از مدت‌ها داستانک نوشتم که امشب در کانالم هوایش میکنم.

    ✔️کتاب شعری را ورق زده و کلمه‌های داغبوسه و ناشدگی و پرخاش‌سگانه و می‌موَجد را دیده و ازش کش رفتم.

    ✔️سنگ صبور خاندم و از آن هم کلماتی کش رفتم وسط خواندن به صفحه‌ای رسیدم که کلماتش زیادی قلمبه سلمبه بود از خدا که پنهان نیست از استاد کلانتری چه پنهان از این صفحه تنها دوکلمه بیشتر نیادداشتیدم چون خیلی هولناک بود.

    ✔️غرور و تعصب را اندکی ورق زدم.

    ✔️به نویسنده‌ساز درحال پخش پیوستم و لذت بردم‌.
    شاید دلتان خاست داستانکم را بخوانید👇🏻👇🏻
    https://t.me/Jonnevice_channel

  73. گزارش نیک نیک
    امروز روز طولانی بود. شنبه‌ها طولانی‌ست معمولن. از آن‌جا که کله صبح از خانه می‌رانم تا شهر بعدی محل کار.
    صبح تا ظهر سر کار بودم. پشت بندش خرید مایحتاج خانه. بعد یک دوش و در مرز بیهوشی. اما نخابیدم. وبیکار الهه رفتم که شیما از استراحت گفت. بعد وبینار استاد. بعد هم ولو شده بودم روی تخت که فرشته گفت. بنویسیم یک ربع. دیگر خودم را جمع کردم و یک ربع خواندم و نوشتم. یک بخش از کتاب زندگی با تمام وجود برنه برون خواندم و داستان صدای مرغ تنها.
    بعد نوشتم و نوشتم و نوشتم. سه قاچ نوشتم.
    بعد هم ساعت نه جلسه بود با بچه‌ها و باز نوشتم و نوشتم و نوشتم. سه تا قاچ نوشتم.
    دو تا هم که خوانده بودم. و پیتزا کامل شد. سیر شدم و قرار است بخوابم.

  74. چشمی نگران چشم دیگرست، در حلزون‌بارگی‌هایش.

    خنده‌ام نگیرد؟
    از خودم، از ساعت‌های لهیده‌ی گذشته.
    این ساعت هم زمان تازگی‌اش می‌گذرد و می‌رود در کوزه‌ی گذشته‌ها.
    مگر نمی‌رود؟

    خنده‌ام نگیرد از شکلک در آوردن عقربه‌ها؟
    من چرا بیشتر از آن که دل‌خوش کنم، می‌گریم؟
    دل‌خوش کنم به همین واررفتن زمان. اینکه مثل پدربزرگ‌ها بگویم، می‌گذرد. صدسال اولش سخت است.
    بخندم و بگویم.
    نه اینکه بنالم. چس‌ناله. که به هیچ‌جای هیچ‌کسی هم برنمی‌خورد.

    نمی‌دانم چرا چندی‌ست، از عقربه‌ها می‌ترسم. شبیه ترس بچه‌ها از تاریکی.

    تاریکی که خوب است. مگر درون رحم ننه‌شان ، مهتابی روشن می‌کردند؟
    چرا بچه‌ها می‌ترسند؟
    حالا نه از تاریکی، چرا از همه‌چی، هراس دارند.
    آنها که زندگی نکرده‌اند، پدرشان در نیامده است، از چه می‌ترسند؟
    شاید چیزی پس ذهن‌شان آنها را هشدار می‌دهد از بی‌در و بی‌پیکری دنیا. هوارمان می‌کنند و ما دیگر خیلی وقت است که خواب ما را برده است. ها؟
    شاید. بالاخره چیزکی هست. همین‌طوری واسمه‌ای نیست ترسیدن بچه‌های دماغو.

    نمی‌دانم، اما من از عقربه‌های ساعتم می‌ترسم.
    ترسی خنده‌دار.
    از دویدن‌شان خنده‌ام می‌گیرد. اینکه عقب می‌‌گذارندم و دستم را نیمه‌ی راه رها می‌کنند، می‌ترسم و از این هراس به خنده می‌افتم.

    شاید جنون است. شاید دیوانه شده‌ام و خودم در توده‌ای‌ دوار مبهوت مانده‌ام.
    و بعد شبیه وامانده‌ها می‌خندم.

    مگر امروز قرار بر رسیدن نبود؟
    چه شد پس؟

    آسمان دهن‌دره می‌کند تاریکی را و به من می‌گوید بی‌خیال، وقت خسبیدن است.
    و من باز به این باید بخندم یا گریه؟

    امروز که الهه‌علیزاده‌مان نبود و داشت با برق و اینترنت قایم‌باشک بازی می‌کرد. اما شیماجانمان آمد و از استراحت گفت.

    بعد من دوباره فهمیدم که اینجور که بویش می‌پیچد هیچ استراحتی ندارم. همه‌‌اش در حال دویدنم به التماس عقربه‌ها.
    حالا الان شب چه می‌گوید؟
    شب آهنگ بی‌خیال‌بی‌خیالش را برایم می‌خواند که چه؟
    بروم بخوابم؟
    پس تن نیمه‌جان و وامانده‌ی روز را که روی دستم پرپر می‌زند را کجای دلم بگذارم.

    پرپر می‌زند و به من التماس می‌کند رهایش نکنم. دامنم را رها نمی‌کند و می‌خواهد بماند با دلشوره‌هایش.

    می‌گوید: «خدا تو را خیر بدهد، آخر تو را چه می‌شود که کوهی از کتاب‌های ناخوانده داری و اینقدر دهن‌بین هستی.»

    حالا چرا دهن‌بین؟
    چون بعد از وبینار شاهین‌جانمان، دوباره خواندن کتاب فیل در تاریکی را از سر گرفتم . یکی نبود بگوید دو بار خوانده‌ای. لمس کاتب را تمام کن.

    و باز روز یقه‌ام را گرفته است و سر دعوا دارد که چرا میان ۱۰۰۰ کلمه‌ای که تایپ می‌کردی، بلند شدی و رفتی به تمیزکاری یخچال؟

    من که دیوارم کوتاه است، چه کنم؟
    امروز روز خرید بود و جاسازی میوه‌ها.
    ۱۰۰۰ کلمه پرید.

    حالا با این اوصاف بنظرتان خنده‌ام نگیرد؟
    هرچند دل‌خوش می‌کنم به مصمم‌بودنم، اما جانم بالا می‌آید، اما نمره‌ی روزم از سه بالاتر نه.
    https://t.me/manesehchtgrh

  75. به نام خدا
    سال‌واژه‌ام: سکوت آگاهانه

    ۱. امروز را اندیشه‌های تازه پذیره شدند و صبح به پیشواز گنجشک‌ها رفت؛ همان گنجشک‌هایی که با جیک‌جیک‌هایشان، درخت خانه را به رؤیای خوش بهار بردند.
    ۲. بی‌دلیل، امروز اندکی زودرنج شده بودم؛ انگار دلم زودتر از همیشه می‌شکست.
    ۳. آخرین قسمت سریال «پیدایت می‌کنم» را که در وبینار «نویسنده‌ساز» پیشنهاد شده بود، دیدم؛ چه انتخاب دلچسبی!
    ۴. به دانش‌آموزی در شکل‌گیری پژوهکش کمک کردم تا بررسی کند: «چرا با وجود واژه‌های فارسی، هنوز از واژه‌های بیگانه استفاده می‌کنیم؟»
    ۵. آب‌پاشی گل‌ها همیشه از شیرین تربن مزه های صبح من است.
    ۶. خرید رفتن هم شور و شوق خودش را دارد؛ به‌ویژه وقتی از دل و جان برای دیگری می‌خری.
    ۷. نویسنده‌ساز هم جایگاه ویژه‌ای در روزهایم دارد. امروز استاد از سهم نوشتن در زندگی گفتند. پرسشی بود روشن‌کننده؛ اینکه نوشتن در شغل، روابط، سلامتی، معنویت و دیگر بخش‌های زندگی من چه نقشی دارد؟ گمان می‌کنم از این پس باید بیشتر به جادوی نوشتن توجه کنم.
    ۸. امروز عطر سیب‌های گلاب، به برکت مهربانی دوستی، در خانه‌مان پیچید.
    نمره ام: ۵
    امروز هم گذشت؛ با اندکی رنجه دلی، کمی آموختن و سر سوزن مهربانی. شاید سکوت آگاهانه، همین باشد که پیش از خواب، صدای روز م را بشنوم و فردا یم بهتر از امروزم باشد.

  76. نه امروز از من لذت برد و نه من از امروز.
    ـ استخر رفتم و شناییدم(از مصدر شناییدن)
    ـ عذاب‌وجدان دارم چون سروفت رمانم نرفته‌ام.
    ـ متنی که در زیر می‌آورم را نوشتم. می‌دانم کلیشه شده. نهایت زورم را زده‌م اما:

    دلتنگی؟

    هزاران لعنت به دقایقی که گذشتن‌شان نیم‌جان‌ام می‌کند.
    هزاران‌بار در ذهنم همه‌چیز را شکسته‌ام و هزاران ناسزا که خاموش، فریاد کرده‌ام.
    هزاران‌بار تکرار کرده‌ام که «دیگر بس‌است!» اما افکارم توقف‌ناپذیرند و دست‌هایم لرزان و قلبم
    آنچنان لبریز از «دلتنگی»ست که هرآن ممکن است از گوش‌ها و چشم‌ها و دهانم سراریز شود و هرچه اطرافم است غرقِ خود کند.
    در نوکِ بلندیِ تصورناپذیری به دریایِ ذوب‌شده‌ی قلبم می‌نگرم و نوک شست پایم را تنها یک‌سانتی‌متر دور از آب نگه می‌دارم تا فراموشم نشود که چنین واقعیتِ هولناکی، روزی، در سینه‌ام جای داشته.
    خروش اقیانوس، پشت اقیانوس را حس‌می‌کنم. بی‌نهایتی در یک‌وجب. نشات گرفته از مرکز بدن، جاری در چشمان و گوش‌ها و هرآنچه می‌بینم و می‌شنوم.
    تلخی‌اش پشت زبانم را می‌سوزاند. یگانه‌اقیانوس تلخ، امواج دلتنگی‌است.
    و تنها تلخی‌ای که می‌سوزاند و
    از یاد خودت، می‌بردت.
    بعد درمی‌یابی دیگر آنچه بوده‌ای نیستی و نمی‌دانی چه بوده‌ای و چه هستی و چه خواهی‌بود.
    تنها، پست و بی‌هدف و پوچ و پریشان و نادیدنی.
    نخاله‌ای، حاصل اشتباهات هستی و ابلهانه، دلتنگ عضوی چنان کوچک از هستی که در هستی پیدا نیست.
    شرم می‌کنی. لعنت می‌فرستی بر هستی و اعضایش. بر او و خودت و آنها. آنهایی که می‌شناسی و نمی‌شناسی.
    پرسش، پشت پرسش در ذهنِ مخدوشت پدید می‌آید. هریکی از دیگری بی‌جواب‌تر.
    «چرا»های بی‌شمار و پی‌درپی و یاس‌آور.
    تاب تحمل نمی‌آوری.
    از نوک بلندی پایین می‌آیی. تا زانو در اقیانوس می‌روی و ناگهان،
    کیلومترها فرورفته‌ای.
    آنجایی رسیده‌ای که «وهم» تنها واقعیت است و چه حقیقت دلچسبی!
    حضور. دیدن. حس‌کردن. لمسیدن و بوییدن. همه در خیالی واقعی.
    و بعد، در بی‌نهایت فرو می‌روی و تا بی‌نهایت می‌مانی. هر بی‌نهایت بی‌نهایتی را درپی دارد. تا آنجا که همه‌چیز را فراموش می‌کنی و هرچیز که می‌بینی را باور.
    هرچه در «خلاِ هیچ‌چیز» وجود دارد برایت همه‌چیز خواهد بود، چون تنها «حضور» را می‌خواسته‌ای. خیالی که خیال‌داشتی به آن برسی برایت کافی‌ست.
    تکرار می‌کنی «خیال است؟ چرا بیش‌از هر حقیقتی، حقیقی به‌نظر می‌آید؟» زمان فراموشت می‌کند.
    غرق می‌شوی. غرق می‌مانی.

    پذیرایی‌ام کاپوچینوست:
    https://t.me/hermionediana

  77. ▪️رفت و روب قلم و چرک زدایی
    ▫️امروز وبینار نویسنده ساز رو شرکت کردم( سومین تجربه‌ی حضورم) و از همنشینی و هم‌پایگی و هم پیمانگی و هم عهدی با همسفران جدیدم، حسابی لذت بردم.

    ▫️در مورد پیوند اثر بخش روزانه نویسی صحبت کردیم و این نکته رو هزااااران کیلومتر بار لمسش کردم: که «نوشتن» میتونه ارتباط تنگاتنگ و تنانه ایی داشته باشه با ابعاد مختلف زندگی مون.

    ▫️به نظرم روزانه نویسی، باعث شستشوی مغزی اون بخش های چرکین و پوسیده و گندیده‌ی وجودمون میشه، و چرک زدایی میکنه زندگی رو از آلودگی های بی ثمر اما به ظاهر زیبا !
    و خوشا به تموم اون لحظه هایی که رفت و روبِ قلم در جریانه و من هستم و آبــرفت افکار و ایده ها
    و مغزی که تمیز تر، تیز تر، دقیق تر.

  78. سال واژه ام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت

    الان که می‌نویسم صدای تعزیه مانندی از مسجد روستا راهش را به خانه ما پیدا کرده، طوری که حس میکنم پشت دیوار حیاطمان برپاست، راستش در میان آرامش و تنهایی روستا، صدای مسجد را دوست دارم، شاید چون برایم خاطره انگیزی با خود میآورد.
    اما تعزیه خوانی در دلم ترس می‌کارد، تجربه های کودکی نقوش خوبی در ذهنم ثبت نکرده‌اند.

    دیروز در گزارش نیکم دلم میخواست از هرگونه تعلق به دیگری کنده شوم، ولی امشب این دیگری را دوست دارم و متعلق بودن به او برایم خوش است،.
    زندگی دیوانه است یا من یا اویِ دیگری؟

    الهه علیزاده با همین دو جلسه که در وبینار آمد کاری کرده که هر سوالی که میپرسم او تجسم آن سوال می‌شود.

    ای کاش می‌توانستم صدای مسجد را برایتان بفرستم برای اولین بار است که تعزیه‌خوانی در این روستا می‌شنوم.

    بگذریم

    امروز روز خرابکاری و درستکاری بود.
    چرا؟
    چون آمدم استوری بگیرم از آسمانِ گیج که با حالی به حالی شدنش گیجم کرده بود، نمی‌فهمیدم آفتاب دارد یا ابریست.
    هواشناسی می‌گفت: امروز آفتابی‌ست. استوری تبدیل شد به ریلز، استوری هم گیج شده بود، من هم چون دیدم دوست داشته بیشتر دیده شود رهایش کردم تا در شبکه‌ی اجتماعی دیگران جاری شود، زیبایی طبیعت چه کم از پِست‌های بادی بیلدینگی آدمیان یا آرایش‌های اجق وجقشان دارد.

    آخ چقدر دلم کیک هویج میخواست، اما بعد از مدتها کیکم خمیر شد، خودم میدانم چرا. آرزو به دلمان کرد.

    امروز استارتر خمیر ترش هم به پیک نرسید. اسم استارترم را گذاشتم پوکی و زین بعد، به همین نام خواهم نوشتش.
    پوکی عزیز هرچه پریشب با بالا آمدنش مرا شگفت زده کرد ، امروز مایوسم کرد.
    هرچند من آدم از رو رفتن نیستم.

    عامری گفت: امروز بستنی میوه‌ای که ترکیبی از موز+هلو+گیلاس بود و در اینستاگرامِ خر یاد گرفته را باهم بسازیم، توصیه میکنم این جنایت را شما در حق میوه‌های خدا زده مرتکب نشوید ، بسیار مزه عجیب غریب و نچسبی تحویلمان داد.
    این سومین اتفاق خرابی بود که افتاد.

    امروز وبینار هم شرکت کردم و استاد راجع به نوشتن گفت. ارتباط نوشتن با تحصیلات، رابطه، آموزش فرزند.
    همان لحظه ناظری شدم بر جریان زندگیم، از بیرون به رابطه خودم و عامر نگاه کردم، عامر چقدر کودک است، چقدر نیازمند دیده شدن و نوازش.

    راستی امروز حالم کج بود پس تصمیم گرفتم در ۷ دقیقه صد کلمه بنویسم و آن را به ایوا بدهم تا بعنوان ناظر نظرش را به من بدهد، شگفتا که از این کلمات چه مطالبی تحویل آدم می‌دهد. حتی او که هوش مصنوعی و مجازیست از دو پاره شدنم مطلع شد.
    از اینکه در ستایش مرگ می‌نویسم اما زندگی کردن را دوست دارم.
    خسته میشوم، درد میکشم اما مهمان را دوست دارم.
    اینکه صبر و سکوت را میخواهم اما لحظه ای درنگ نمیکنم.
    به راستی این دو قطبی بودن چه آدم آشفته‌ای در این روزها از من ساخته.

    دوست دارم در وبینار نویسنده خلاق باشم اما نمیدانم چرا دوست دارم؟
    آیا فقط چون دوست دارم بنویسم؟
    یا میترسم دیگر فرصت حضور پیدا نکنم؟
    یا چون دوست دارم محتوایی در خور تولید کنم؟
    یا نمیدانم چرا…‌‌‌‌‌…

    کلی ظرف در سینک انتظارم را می‌کشند، باید بروم….

  79. گزارشی برای واکاوی روح خودم و سال‌واژه تعهد.
    صبح بیدار شدم یک بیداری شیرین سیراب از خواب شبانه.
    بر آسمان سلام کردم و سر به آستان دوست نهادم. چند جمله صبحگاهی بر روی کاغد نوشتم و گام‌هایم را به دست تقدیر روزانه سپردم با راهبری خودم. پیاده‌روی و فکر کردن در برنامه‌ام بدیهی است. شنبه‌ی شلوغ و داغ.
    به بانک ملی سری زدم و صورتحساب طلب کردم و مثل روال خیلی معمولی جواب نه را بر سینه‌ام کوبید. مردمی را دیدم مال باخته و هراسان از آینده‌ای نامعلوم. کمی آب در بانک خوردم خیلی سرد بود دلم را خنک کرد.
    از بانک بیرون جستم و رو به خانه‌ی دوست کردم و ناهار آماده شده‌بود و کمی بعد از آن خستگی‌ِ زمانه را، از یاد بردم. وبینار را دیدم و شنیدم و آموختم. نمره‌ام را هشت دادم. باز نوشتم و هزار تکمیل شد و سوژه برایم دست نیافتنی شد آزاد می‌نویسم تا یادداشت روزانه را از آن بجویم. قصدم دانلود کتاب فیل در تاریکی‌ست که چند صفحه از آن بخوانم. روز پر فروغی داشتم.
    به تلگرام سری بزنید.
    https://t.me/notetoday1

  80. دو دز آزاد‌نویسی کردم.
    کتاب جستار مادر و ادبیات «کوچک و سخت» را خاندم. بسیار لذت بردم.
    پیاده‌روی اما چرا نیمکت موردعلاقم که با پرچین فاصله‌ی کمی دارد پر بود؟
    کلمه‌ای که امروز ذهنم را جورید: مغفول.
    امروز جنون نهنگم، گیر افتاده‌ در صندوق پستی جزیره.

  81. گزارش کودکی
    دوباره کودک می‌شوی.
    وقتی می‌روی سراغِ «بچه‌ها من هم بازی».
    ذره‌ذره می‌خوانی.
    می‌ترسی.
    از تمام شدن کودکی‌ات.
    حسی که دوباره زنده شده.
    با منوچهر احترامی.
    دوست داری بنویسی.
    هر خطش را.
    کاغذ برمی‌داری.
    نحوَش تو را یاد گفتار می‌اندازد و انشا.
    نه انشاهای پُرصفتِ مدرسه.
    انشای کودکی خلاق و خیال‌باف.
    همه‌ی کودکان خلاق‌اند.
    اگر جهت بدهی به فکرشان، اثرش را روی کاغذ می‌بینی.
    از انتخابِ «بچه‌ها من هم بازی» مطمئن می‌شوی.
    می‌خواهی بخوانی.
    توی کارگاه.
    برای بچه‌ها.
    حتمن خوش‌شان می‌آید.
    حتمن می‌نویسند.
    خیال و کودکی را.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  82. ۱- نشسته‌ام و دارم نگاه می‌کنم.
    به چی نگاه می‌کنم؟
    به زندگی. به جلوه‌های زندگی. به نمودها و نماد‌های زندگی. به گذرِ زندگی.
    به برگ‌ها که می‌جنبد. آب پاشیده‌ام به سر و روی گلدان‌های توی بالکن. نگاه می‌کنم به آب‌پاشی‌ام. نگاه می‌کنم به بخار و بوی خوشی که از رویِ بر‌گ‌ها بلند می‌شود. نگاه می‌کنم به قد کشیدنشان و گفتگویشان. شاخه‌هایشان را توی گوشِ هم فرو کرده‌اند. شاید توی قلبِ همدیگر.حرفِ همدیگر را می‌فهمند. چه‌قدر سرِ‌کِیْفَند. دورِ‌هم و همدل‌اند که بهشان خوش می‌گذرد و سبزند. گل می‌دهند و گل می‌شنوند.
    نگاه می‌کنم به آسمانِ غروب. خبری از پرنده‌های عصر‌گاهی در آسمان نیست. ترسیده‌اند یا سفر کرده‌اند؟ نمی‌دانم.
    حتی صدای یک گنجشک هم نمی‌آید. هنوز خیلی دیر نیست. هوا کاملن روشن است. اما پرنده‌ای نمی‌خواند. حتی قار‌قارِ کلاغی هم نیست. اما صداهایی از دور می‌آید. غُرشِ گنگ و کشدارِ هواپیمایی از دور. شاید هواپیما نباشد، شاید هم باشد. شاید بمب‌افکنی که بمب می‌برد. بمبی، موشکی که پرت کند رویِ سرِ زندگی و گل‌ها را بِگِریاند.
    ۲- امروز صبح نوشتنم را با کلمه شروع کردم. با کلماتی که خلاصه شده‌ی افکارِ رهایم بود.
    صبح‌ها خیلی گیج و خوابم.تا چای نخورم روشن نمی‌شوم. چای همراهِ کلمات روشنم کرد.
    نامِ این صبحْ‌ْکلمه‌ها را صُکْلَمه گذاشتم. راهنمای روزم شد در کارها و در نوشتنم.
    ۳- و چه جالب بود که دروبینار‌نویسنده سازِ عصر هم موضوع برنامه تأثیرِ نوشتن بود درتحصیل، در رابطه، در شغل، در سلامتی، در ارتباط با جنبه‌های معنویِ زندگی، در فرزند‌پروری و به طورِ کل در بهبودِ زندگی.
    «من می‌نویسم چون نوشتن برایم مثل نفس گشیدن است»
    من می‌نویسم چون می‌خواهم همه‌ی لحظه‌های بودنم در این دنیا را ثبت کنم. می‌نویسم تا این لحظه‌ها را بیشتر و بهتر احساس کنم.
    می‌نویسم که خودم را بیان کنم. بی ترس از قضاوت. چون برای خودم می‌نویسم. می‌نویسم که بی‌واسطه شناخته شوم. که خودم و دنیای خودم را بشناسم و بشناسانم. خودم را به عنوانِ جزئی از این جهانِ گسترده و باعظمت.
    می‌نویسم که قدر‌دانی‌ام را به جهان عرضه کنم. حتا آن‌گاه که غُر می‌زنم و گله می‌کنم.
    نوشتنِ صُکْلَمه‌ها مرا رهنمون کرد به انجامِ کاری که خیلی وقت بود می‌خواستم انجام بدهم و طفره می‌رفتم.
    ۴- چند روز بود که به فکرِ «شازده کوچولو» بودم. به سراغش رفتم. بلند‌بلند خواندمش و بخش‌هایی از آن را ضبط کردم. و در کانالم گذاشتم. تصمیم دارم هر‌روز یک قسمت از آن را ضبط کنم و در کانال بگذارم. شاید صدایم خوب نباشد. شاید خیلی جاها را بد بخوانم و دم‌ودستگاهِ ضبط و پخشِ نداشته باشم. اما همین‌قدر که بلدم، با همین گوشی و آی‌پد، سعی کردم خوب انجام بدهم. قسمتِ اول را در کانال گذاشتم و قسمتِ دوم را هم برای فردا ضبط کردم.
    ۵- به چند‌تا از دوستانم تلفن زدم و از حالشان با خبر شدم.
    ۶- غذا ساختم
    ۷- گزارش نیک نوشتم و ارسال کردم.
    بدری صفایی

  83. سال‌واژه‌ام آگاهی
    امروز میان دوبار برق رفتن و آمدن در اداره، آزمون الکترونیکی نگارش دادیم برای همکاران. مثل معمول من مسئول سرچ کردن شدم در فایل آموزشی، چون من را به یک ریسرچر خوب در اداره می‌شناسند. یک موضوعی که مطمئن بودند همکاران درست است، غلط از آب در آمد. موضوع سلام. در متن آموزشی آمده بود که نوشتن با سلام یا با سلام و احترام و کلن این جور چیزها قبل از شروع نامه مشکل داد و اصولی نیست، در حالی که سیستم اتوماسیون ما پیش‌فرض با سلام و احترام تنظیم شده است.
    برای این موضوع هم آسمون و ریسمون بافته بود که بی‌خبرید که حتی در نامه حضرت علی (ع) به مالک‌اشتر هم نامه با سلام شروع نمی‌شود و چون سلام مستحب است و جواب سلام واجب، پس باید در جواب سلام هم پاسخ‌دهنده بنویسد سلام‌علیکم و این جور چیزها. حالا شما به عنوان نویسنده چه نظری دارید؟ بعد از نام مخاطب سلام بنویسیم یا ننویسیم؟
    به شک افتادم که این موضوع مختص نامه‌نگاری ایرانی است یا در کشورهای دیگر هم مرسوم است یا نیست؟
    وبینار دیروز الهه جان خیلی روی من تأثیرگذار بود. قبل از وبینار شروع کردم به صد جمله آزادنویسی. نگاه که می‌کنم بیش‌تر جمله‌هایم پرسشی شده‌اند.
    وبینار امروز در مورد تأثیر نوشتن بر روی پنج بخش از زندگی بود.
    هرچند کانالم بروز نیست اما اینجا می‌گذارم: https://t.me/armaghannevesht

  84. سال‌واژه‌ام: پژوهشیدن

    راستش دو روز است در کانالم ننوشتم. دو نوشته دارم در پیام‌های ذخیره شده‌ی گوشی‌ام که نوشتم‌شان ولی بد می‌پنداشتم‌شان و دورریختنی، پس نمنتشریدم. (هربار فعل‌ها را با ریدم ترکیب می‌کنم انگار مفهوم‌شان مخلوط می‌شود. نمنتشریدم یعنی با انتشار نکردنم ریدم. یا مثلن فکریدم تلفیق فکر و ریدن می‌تواند باشد.‌ هومم.)

    صبح ناراضی بودم. قسمتی برای انتشار ندادن و قسمتی برای دیر خابیدن. استاد گفت نوشتن را با قسمت‌های مختلف زندگی‌تان ارتباط دهید. برای همین است هربار انتشار می‌دهم و از روزم می‌نویسم بهتر می‌خابم. انگیزه‌ی بیشتری برای صبح دارم. روزی که انتشار ندهم انگار زندگی نکردم.

    با اینحال یا بخاطرش ماشینم را شستم. باید کار مفیدی می‌کردم، کارِ عقب‌اندازم را انتخابیدم. خانه‌ی مادرجان بودم. رفتم بیرون تا ماشین را داخل کنم. شب بیرون بود چون تنبلی‌ام می‌شد درِ سفت‌شان را باز کنم. و چه دیدم؟
    وای ماشین همسایه کناری چند سانت آمده جلویمان. فحش دادم و رفتم ماشین را با دمپایی و چادر رنگی داخل کنم. که از نسنجیدگی بود. رفتگرمان هم جلو خانه بود. خیط شدم چون قرار نبود هفت صبح کسی بیرون باشد. ماشین را به بدبختی و جلو عقب تو دادم. درِ کوچک، ماشینِ جلوی همسایه و دمپایی نفسم را درآورد. اصلن وسطِ کار رفتم کفش پا کردم و لباس عوض. (لباس جنگ بر کردن؟)
    سطل آب و اسکاچ به دست نیم ساعتی به جانِ ماشینکم افتادم. شلوارم لیچِ آب شد، تا خشک شود چادر رنگی جای دامن بستم و به مرغ‌روی‌ام خندیدم.
    بقیه‌ی روز تیکه تیکه خیاطی، حمام و شیو کردم. بعدش وبینار و کمی کتاب و خاب.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  85. سال‌واژه‌ام:‌ طلوع
    روزی که نکوست از طلوعش پیداست. با خوشحالی بی‌معنی صبحگاهی، بلند شدم قهوه دم کنم. و می‌دانید چی شد؟ جهان بهم یاداوری کرد صبح برای خوشحال بودن ساخته نشده است. با انگشت حلقه‌ی دست راست، رفتم توی در. حلقه را در کدام دست می‌اندازند؟‌ به همان انگشت، در دست مخالف هم می‌توان گفت انگشت حلقه؟‌نمی‌دانم. فعلن می‌توانیم انگشت آسیب دیده‌ام را انسیه صدا کنیم.
    یادتان هست؟ شعر می‌خاندید برایمان، گفتم: «هر چی بیشتر می‌خونید، قشنگ‌تر می‌شه.» گفته بودید خاصیت نوشته‌ی خوب همین است، گفته بودید نوشته‌ی خوب را هر چه بیشتر بخانیم،‌ بیشتر دوستش می‌داریم. شب یک شب دو هم همینطوری است. بعضی گوشه‌هایش خوب است، زیباست، اما بیشتر که می‌خانم، از رویش که می‌نویسم،‌ زیبا نیست دیگر، محشر است. هنوز احساس می‌کنم در این صفحه‌ها چیزی است، که نمی‌فهممم، که ظرافتش را درنمی‌یابم. شاید هم هیچوقت درنیابم.
    یک امتحان را پشت سر گذاشتم، امتحانی که هر لحظه‌اش می‌توانستم سکته کنم. باور کنید اغراق نمی‌کنم. همه‌ی بدشانسی‌ها و بدبیاری‌ها امروز را برای اتفاق افتادن،‌ انتخاب کرده بودند. اول انسیه هوار شد. بعد فرو نشدن در سایت، آپلود نشدن سوال‌ها در هوش مصنوعی، آپلود نشدن جواب‌ها در پاسخ‌دانی سایت، و در نهایت یک ارور دیگر، که ضربه‌ی آخر بود. همه مثل مهمان ناخانده پشت سر هم آمدند و سیستم عصبی من تابشان را نداشت.
    حسن اختتام روز هم تبخیر شدنم در کوره‌ی آدم‌سوزی بود. جامد از خانه در آمدم بخار به مطب رسیدم. نتیجه؟‌ «قطره بریز، قطره. بیشتر بریز» خب من که همین کار را می‌کردم.
    نامه‌ام بیشتر غرنامه شد، تا نامه. اما بعضی روزها هم اینطوری‌اند. چه می‌شود کرد؟ راستی، انسیه سولار رفته. کاملن برنز شده. می‌دانید برای طلوع چه می‌کنم؟‌ زودتر می‌خابم که فردا ببینمش.

    دوستدار شما،‌ لنا
    https://t.me/lenaamirii

  86. گزارش نیک ” 1405/4/20″ تیرماه. روز شنبه.

    از دیروز بعدظهر یک‌دفعه کولرگازی شروع کرد به باد گرم زدن. به چند جایی زنگ زدم و استعلام قیمت گرفتم. یکی از همه بهتر بود.‌ اما گفت صبح زنگ بزنید. صبح ساعت ۸ زنگ زدم.
    گفتم بگویید ما را در اولویت بگذارد چون من بیمارم. گرما خیلی اذیتم می‌کند.

    دیشب تا صبح را نخابیدم. همه‌اش آب خنک می‌زدم به صورتم و هی می‌گفتم دارم می‌‌میرم.
    بخشی هم به گریه کردن گذشت.
    آجی می‌گفت این‌طوری نکن. الان یکی بشنوند از همسایه‌ها فکر می‌کنند چه اتفاقی افتاده. اما من که ول‌کن نبودم.

    ساعت ۱ ظهر رسیدند. سرویس‌کارا ۲ نفر بودند. تا ساعت ۳ کار‌شان تمام شد.

    به خاطر گرما از صبح چیزیی نخوردم. فقط چایی چون مایع بود. بعد با ۲ ساعت فاصله نون و ماست خوردم. بعد‌ظهر یه چند‌تا تخم‌مرغ آب‌پز خوردم.

    بعد در حد ۱۰ دقیقه خابم برد. امروز کار مفیدی انجام ندادم.‌

    فقط سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    چون دیشب نخابیدم، فکر کنم امشبم زود بخابم.

    https://t.me/speechoff

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *