گزارش نیک ۵۴: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«عیب بزرگ شیشه تهی‌بودن‌ست از آن
در عمر خویش دل تهی از غم نکرده‌ایم»

-طالب آملی

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم


شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.


در گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

3 خرداد 1403

3 خرداد 1403

7 فروردین 1398

7 فروردین 1398

14 شهریور 1396

14 شهریور 1396

13 فروردین 1397

13 فروردین 1397

27 اردیبهشت 1402

27 اردیبهشت 1402

7 شهریور 1395

7 شهریور 1395

121 پاسخ

  1. بعد از مدتها فکر میکنم که میخواهم مشق بنویسم و اما نمی دانم معلم چه میخواهد اصلا خوبی این نیک نویسی فکر کنم همین است که خودم باید فکر کنم چقدر فکر ارادی سخت است وقتی نمی خواهی فکر کنی مثل شیر آب هرز فقط افکار است که تو را به جای خیره می اندازد و بر نمی‌دارد واقعا گاهی غریزه باعث میشود از پیری نمیری.
    زود از خواب بیدار شدم مسواک زده و سریع عینکم را گذاشتم که دنیا را تار نبینم احساس میکنم بدون عینک گم میشوم از شلوار برای من واجب تر است.
    سریع بفکر صبحانه افتادم اما به بعد موکول کردم و لباس پوشیدم رفتم به قصد کار
    شلنگ سبز را پای گلها باغچه گذاشتم گرمای بی انصاف ساعت ده تا پنج و شش نفسشان را می برد
    سرکار رفتم و با دوستم صبحانه ساده ای خوردم
    چند نامه مطالعه کردم و دوستم را راهنمایی کردم
    عقربه های ساعت دقیقا آرام و نیش دار جلو می‌رفتند عین خود عقرب؛ نمی دانم همیشه احساس میکنم که روزم خیلی کوتاه است و ای کاش مثلاً ۲۸ساعته بود اما وقتم هم خیلی سخت میگذرد
    ظهر شد بعد ملاقات رییسم و تبادل نظر محل کار را ترک کردم نمی دانم چرا اینقدر همه نظر داریم و تمام نمی شود و در هیچ کاری هم بکار نمی آید جز وقت کشی انگار از زندگی سه صفر جلو تیم
    نهار را خوردم و تلویزیون دیدم
    من همیشه دوست دارم به سختی و با چرت زدن تسلیم خواب شوم چرت را تسلیم بی اختیار در مقابل خستگی می دانم و وقتی گوشی که دارد من را میخواند مثل سیب نیوتن با وزن یک تن روی صورتم میخورد تازه قانون نیوتن آقای نقی زاده را یاد میکنم و کاربرد آن را در زی ام.
    با بد خلقی بیدار شدم و به نانوایی رفتم
    البته قبلش در کلاس مدرسه نویسندگی شرکت کردم کلاس دوبلوری بود و احوال پرسی خانم ها .
    شام را خودم آماده کردم خیلی به آشپزی علاقه مند و همسرم هم استقبال می کند البته که فست فودی بهتر است سریع دوغ و نان را سر سفره بردم و به سبک سالهای دور از خانه همه را میهمان کردم به نام و دوغ و با پدر رفتیم برای گز کردن خیابان که تنظیم باد کنیم بلاخره بدن که فعالیت ندارد ورم و باد میکند فکر بد نکنید
    آلان هم دارم فوتبال میزنم و گزارش می‌نویسم
    راستی در طول تمام روز اخبار را مدام در مجازی پیگیری کردم

  2. واژه: سکوت
    امروز در بحثی احساسی لحظاتی توانستم سکوت کنم. نفس عمیق بکشم و گوش دهم بدون عجله برای پرکردن وقفه‌ی میان حروف .

    ۱- گفتگو با چت جی‌پی‌تی

    ۲- دوش‌و بحث و صبحانه

    ۳- خاب: وقتی ذهن هسته‌ای دارم به خاب پناه می‌برم. و چقدر این روزها خسته پس از پایان یافتن چند چالش اساسی.

    ۴- تمیزکاری و جارو

    ۵- گرم کردن غذا و ناهار: ادامه‌ی خودبیعپشی با سیر

    ۶- حرف زدن با خواهر

    ۷- خاب

    ۸- پیاده‌روی در دل طبیعت

    ۹- جمع‌آوری و جارو

    ۱۰- خانش پنداشته‌ها

    نمره ی روز: ۳ از ۵

  3. سال واژه‌ی مسئولیت پذیری را پذیرفته‌ام.
    امروز صدای بلندگوی مسجد می‌امد که مردم را به بدرقه ‌شهدا دعوت می‌کرد. مسیر پیاده‌روی را عوض کردم به پارک رفتم آرامش در فضای پارک بود و کمی نشستم و به مردمی که در خیابان رفت آمد می‌کردند توجه کردم سواره و پیاده . مسیرم را ادامه دادم و چند بار پیاده پارک را دور زدم. اول صبح آفتاب داغ بود و نفس زمین گرم بود .
    و نوشتم روی کاغذ راحت با خودکار هزار کلمه شاید بیشتر از صراحت لهجه و صداقت گفتار در یادداشت روزم یاد کرده‌ام که فردا در کانالم منتشر می‌کنم. کتاب مادران و دختران جلد اول را از سایت نویسنده دانلود کردم چند صفحه خواندم و همه‌ی خانمهای داستان السلطنه دنبال اسمشان است دوباره چند صفحه به عقب برمی‌گردم ببینم منزه‌السلطنه خواهر کدام بود.
    وبینار را دیدم استاد گزارش نیک خواندند و بچه‌های وبینار خیلی زیبا مینویسند دیشب به چند تا پاسخ دادم این آدرس کانالم است
    https://t.me/notetoday1
    در گروه همرسان هم یادداشت روز را می‌گذارم

  4. برای مدت ها تصمیم گرفتم چند کلمه ای بنویسم. نمیدانم خوب می شود یا نه؟ چطور جمله هارا کنار هم بچینم؟ کلمه ها انقدر پراکنده اند که انگار با من قایم باشک بازی میکنند. تصمیم میگیرم پیدایشان کنم و انهارا ارام ارام کنار هم به صف کنم. چیکار کردم؟ نمیدونم شاید کار خاصی نکردم . یکم ویدئوی اموزشی ؛اخه قراره یه پروژه ای انجام بدم و نیاز به یاد گرفتن یک برنامه جدید دارم منم چیکار میکنم در برابر کمالگرایی عزیزم تعظیم می کنم و تصمیم میگیرم امتحان کنم راه های ساده تر هم بود ولی من از راه سختش میرم. اینم از خودرنجی ایه که یک عمر باهاش دست و پنجه نرم میکنم مرض کمال گرایی. بعد ان رفتم به وبینار نویسنده ساز بعد مدت ها جو کلاس مثل گذشته صمیمی و پر شور بود اما من حس میکردم خیلی دور بودم دور از فضای نوشتن اما خاطراتم برایم زنده شد. بار دیگر یادم امد که من خالق کلمات بودم. روزی جمله ها و سطر ها به فرمان من پشت سر هم می امدند و روی صفحه ی خالی روزگاری را میساختند.دیگر نمی دانم چه کار کردم؟ اهان. یادم امد دو ساعت با دو تا از رفیق هایم صحبت کردم.دو ساعتتتت. زیاد است اما چه میشود کرد اگر حرف بزنم کسی نمی تواند جلویم را بگیرد نگر انکه خودم دست به کار شوم. فکر میکنم باید گویندگی را امتحان میکردم . همیشه میگفتند تو گوینده ی خوبی میشوی یا مجری.نمی دانم شاید روزی امتحان کردم. الان هم که دارم اینجا مینویسم . مینویسم که یادم نرود نوشتن را.رفیق روز های تنهایی و غم هایم ؛ روزهایی که کاغذ و کلمات داخلش محرم رازهایم شده بودند. البته که اینجا کاغذ نیست فرض میکنم که کاغذ هست. این جمله را که بنویسم دیگر میروم پی کار های دیگر .اخرین جمله ام هم این است که اخرین جمله ای در کار نیست.

  5. امروز بعد از مدت‌ها دوباره گزارش نیک می‌نویسم.

    چالشی که دوستان هم‌نویس در وب‌سایت شاهین کلانتری هر روز انجام می‌دهند. من فقط یک‌بار، در روز سی‌ویکم چالش، گزارشم را نوشتم و بعد دیگر ادامه ندادم. تا اینکه امروز استاد کلانتری تمام وبینار را به خاندن گزارش‌های نیک اختصاص داد. همان‌جا، وقتی گزارش‌های دیگران را می‌شنیدم، دلم خواست دوباره بنویسم.

    امروزم چگونه گذشت؟

    راستش بیشتر روز را خواب بودم.

    چرا؟

    چون این ماه خوابم به‌هم ریخته است. هر شب همه‌چیز را برای خواب آماده می‌کنم، اما خاب انگار با من قهر کرده است. هرچه بیشتر دنبالش می‌گردم، کمتر به سراغم می‌آید. شب‌ها تا سپیده‌دم بیدار می‌مانم و هنوز تشنه‌ی خاب، دنبالش می‌دوم.

    دیشب دیگر دل را به دریا زدم و یک قرص خاب خوردم. خاب سرانجام به دنیایم آمد؛ اما این بار آن‌قدر محکم مرا در آغوش گرفت که رهایم نکرد.

    صبح برای خوردن صبحانه بیدار شدم، اما همان موقع هم احساس می‌کردم هنوز خوابم. صبحانه که تمام شد، نهارم را بار گذاشتم، فقط خاستم چند دقیقه روی تخت دراز بکشم. همان دراز کشیدن و همان! دوباره خاب مرا با خودش برد.

    وقتی چشم‌هایم را باز کردم، بوی سوختگی تمام خانه را پر کرده بود. مرغی را با شعله‌ی خیلی ملایم روی گاز گذاشته بودم و خیال می‌کردم تا بیدار شوم، آرام‌آرام می‌پزد. اما بوی سوختگی مرا از جا پراند. با عجله به آشپزخانه رفتم.

    ای دل غافل!

    تهِ قابلمه حسابی قهوه‌ای شده بود. مرغ را از قابلمه بیرون آوردم، قسمت‌های سوخته را جدا کردم و با همان مرغ، ته‌چین درست کردم. گفتم حالا که مرغ سوخته، دست‌کم نگذارم زحمتم کاملن هدر برود.

    ساعت پنج و چهل‌وهفت دقیقه ناهارم را خوردم و بعد وارد وبینار نویسنده‌ساز شدم. این بار به‌راحتی وارد جلسه شدم، اما اینترنت انگار با من سرِ ناسازگاری داشت. چند دقیقه نگذشته بود که مرا از جلسه بیرون انداخت. دوباره وارد شدم؛ باز هم بیرون افتادم. هنوز هم دارم تلاش می‌کنم دوباره آنلاین شوم.

    امروز، روز عجیبی بود؛ روزی که بیشترش را خاب بودم، مرغم سوخت، اینترنت با من لج کرد، اما در عوض، بعد از مدت‌ها دوباره به نوشتن برگشتم. شاید بهترین اتفاق امروز همین بود.

    # گزارش نیک

    @ehteramkarami

  6. همینجا، در عالمی دیگر

    سال‌واژه: خودآغوشی

    امشب، درد توانم را بریده بود و ثانیه‌ها را کِشدار می‌کرد. وقتی بدن، خودِ خودِ درد را، نه رنج، که احساس مستقیم، عینی و جسمیِ آن را تجربه می‌کند، انگار از زمین بُریده می‌شوی و در عالمی دیگر سیر می‌کنی؛ عالمی ناآشنا، مواج و بی‌اثر. نمی‌دانم چرا یادِ بوف کور می‌افتم؛ انگار درد، برایم کیفیتی افیونی و خلسه‌مانند پیدا کرده است.

    در قصه‌ی «آه ای گیسوان سیاه»* نوشته بود:

    «دست بی‌حال شوهرش به دستگیره آویزان بود. میان دستگیره و دست تفاوتی نبود. هر دو شیء بودند. بی‌جان. دیگر از این فکر که هرچیز گرداگردش بی‌جان است مضطرب نمی‌شد. اضطراب در لحظه‌ی نوشیدن آب‌میوه ایجاد شده بود. لحظه‌ای که میان لیوان و پرستار و شوهر و مادر و ملافه‌ی روی تختش فرقی نمی‌دید. همه‌شان حضوری نفوذناپذیر و بیگانه با او داشتند. … همه چیز بیرون از سرنوشت او، بیرون از ذهن او، خاموش و بی‌امکان قرار داشت. سرنوشت او، ذهن او، امکان جهان، همه گلوله‌ی درد زیر پستانش بود. … درد، دنیایی را به روی او باز کرده بود که نمی‌شناخت. درد یا مرگ؟ هرچه بود، این رهایی، این بودن در میان سایر اشیا و مثل اشیا بودن را نمی‌خاست از دست بدهد. اکنون می‌پذیرفت که همین است: موجودی ظریف و شکننده که باید منتظر لحظه‌ای باشد که درهم خُرد خاهد شد. وقتی این را پذیرفت، از همه‌کس و همه‌چیز جدا شد.»

    به یاد جمله‌ای می‌افتم که پیش‌تر نوشته بودم: «بدن، آغوشی‌ست که هرگز انکارم نمی‌کند.»

    حالا بیش از هر وقت دیگری به آن باور دارم. خیلی وقت است نه من با او غریبه‌ام، نه او با من. شاید گاهی فراموشش کنم، اما هیچ‌وقت از آغوشش محروم نمی‌مانم. او هرگز رهایم نکرده؛ من هم کنارش خاهم ماند، با همه‌ی دردهایش.

    * هرمز شهدادی، یک قصه‌ی قدیمی

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  7. امروز میان آشفته‌بازار ذهنی، تلاشی برای حفظ تداوم در مسیر بود. همین. به قول استاد یک بهتر از صفر است. پس آمدم یکم را ثبت کنم.
    ۱. صفحات صبحگاهی
    ۲. زبان خواندن
    ۳. وبینار نویسنده‌ساز
    ۴. صد کلمه نوشتن
    ۵. گپ‌زدن با فامیل

  8. ۱-نمی‌دانم خیلی خسته بودم یا خیلی عجله کرده بودم.
    وقتی داشتم داستان‌های بچه‌ها را می‌خواندم به داستان خودم که رسیدم متوجه اشتباهم شدم. روز جمعه که باید تمرین داستان‌کوتاه را می‌فرستادیم، متن ویرایش نشده را به جای متن اصلی ارسال کرده بودم و تا امروز متوجه نشده بودم. آه از نهادم بر‌آمد. می‌دانم گازخورد خواهم داشت. چون متن فرستاده شده زیاده گویی دارد و جاهایی سخنرانی شده. افعال هم بعضی جاها پس و پیچ دارد. فاصله گذاری ها هم بعضی جاها درست نیست و خلاصه افتضاح کردم که بعد از آن‌همه عجله و ویرایش مرتکب چنین خطایی شدم. متن اصلی دارد باد می‌خورد. کاش می‌شد دوباره بفرستم.
    ۲-پسرم آمد به کمکم و تا شب مشغول نظم و انظباط خانه شدیم و کلی چیزهای به درد نخور را دور ریختیم.
    ۳-صبح قبل از آمدن پسرم دوسه ساعتی آزاد نویسی کردم و دلم حال آمد.
    ۴- شب به خواندن داستان‌ها نشستم، که با برملا شدنِ اشتباهم اشکم در‌آمد
    ۵- گزارش نیک نوشتم.

    بدری صفایی

  9. _سال‌واژه‌ام: واقعیت
    _ نوشتن صفحات صبحگاهی
    _ افزودن کلمه‌ی « دل‌مرده» به واژه‌نامه‌ی احساساتم.
    _ نوشیدن آب به قدر کافی.
    _ در طبیعت رها بودم.
    _ جمع‌آوری لوازم مورد نیاز برای پیمایش فردا
    _ شرکت دست و پا شکسته در وبینار «نویسنده ساز» استاد توضیح داد برای نوشتن مقاله ابتدا از تعریف موضوع بیاغازیم.
    _ دل به دل بهمن خان فرسی دادم در «شب یک شب دو»
    _ نمره‌ی روزم: ۶

  10. سال‌واژه: تحول
    امروز رفتم سراغ گنجور، به‌واقع که گنج بزرگیه.
    دنبال سیر تغییر مفهوم «امید» از دیدگاه شعرای قرن سوم به بعد گشتم.
    چیزهای جالبی دستگیرم شد . پیش‌نویس این پژوهش جذاب رو نوشتم.
    یه پاتیل ماکارونی پرملات پختم تا دوشنبه که ۳بار پای وبینار استاد شاهین نشستم، نگران شکم و پناه جستن از فست فود محله نباشم.
    پی‌دی‌اف « در انتظار بربرها» بقدری پرکشش بود که علاوه بر کلمه برداری، هر صفحه را دو سه بار ه درجا خواندم و مست نثر دلنشین‌ش شدم.
    بی‌خوابی شبانه بی‌رحمانه یورش برد به ذهنم، پس خود را محکوم به خواندن کتاب «۵ داستان از جلال آل احمد» کردم.
    نمی‌دانم چرا ثبت گزارش نیکم می‌افتد به صبح ها!

  11. 1. سال‌واژه‌ام: استمراره اما سال‌واژه آقای چپانی«پایبندی» بود. حسم نسبت به این کلمه بیشتر از استمرار است شاید عوض کردم و پایبندی گذاشتم.
    2. خواندن داستان « فاطمه عبدلی» و « عسل فاطمی»
    3. خلق کارکتر‌های جدید. عکسشان را داخل کانال می‌گذارم. البته نه الان چون قبلاً چندتا گذاشتم.
    4. سرزدن به کانال بچه‌ها، انگار بیشتر کانال‌ها در حال سپری کردن زمستان هستند. امیدوارم بهارشان نزدیک باشد.
    5. نوشتن یه داستانک تخمی و ارسال آن در گروه. شاید امروز یه پستی بذارم و حسابی نقدش کنم.

    https://t.me/samanmofidi78

  12. من از من به من
    به تو
    به هرکس احوال‌مان را می‌پرسند
    بکو
    ما در روزگانی زندگی می‌کردیم
    که پاییز دیگر زرد نیست
    دیگر کسی یادش نمی‌آید
    دماغ هویجی آدم‌برفی کدام گوشه‌‌ی این برف جا مانده است

  13. عذر می‌خوام که اینو اینجا به اشتراک می‌ذارم.

    گزارش دیروز رو در حالی می‌نویسم که هنوز نخوابیدم. عزیزترین کسم، دوستی که دوازده ساله کنارمه، سرطان خون گرفته و به من چیزی نگفته بود.

    از آدمایی که بهم می‌گن «ما نمی‌دونستیم این‌قدر بهش وابسته‌ای» بدم میاد. از خودمم بدم میاد که حتی نمی‌تونم تلفن رو بردارم و باهاش حرف بزنم.

    اگه حتی نمی‌تونم این قصه رو تو ذهنم یه ذره عوض کنم تا از زیر این فشار بیام بیرون، پس این همه تلاشی که برای یاد گرفتن قصه می‌کنم به چه درد می‌خوره؟

    نمی‌تونم دنیا رو مثل قبل از شنیدن این خبر ببینم.

    وجود این صفحه تنها چیز آرامش بخشه. بازم بابت نوشتن این حرفا در اینجا متأسفم.

    1. مهرگان عزیز
      من رو هم‌اندوه خودت بدون.
      موقعیت دردناک تو رو درک می‌کنم. واقعن سخته. خیلی سخت.

      1. محبت و همدلی‌تون رو فراموش نمیکنم. ممنون که کنارم بودید.

    2. امیدوار بودن فکر کنم تنها دستاویزیه که تو این غم‌ها آدمو رو پا نگه می‌داره. سخته و چقدر دلم پیشت مونده مهرگان‌جانم. دعا می‌کنم.

    3. مهرگان عزیز بسیار سخت است تاب آوردن چنین چیزی. آدمی نمی‌داند چگونه برخورد کند و چه بگوید؟ ناراحتی‌اش را نشان دهد از عمق فاجعه یا به روی خود نیاورد و عادی باشد؟ اگر ناراحتی‌اش را به رو می‌آورد، تا چه حد مجاز است؟
      درک می‌کنم احوالت را و چه خوب که این‌جا به ما گفتی. ما کنارت هستیم از دور و برای آن دوست ناخوش‌احوال هم دعا می‌کنیم.
      اگر توانستید کتاب «صبحانه با سنکا» را که بخشی در همین مورد دارد، تورقی کنید دوست عزیز. تسکین‌بخش است. کتاب پیشم نیست والا صفحاتش را می‌گفتم.

      1. از اینکه انقدر باحوصله برام نوشتید بی نهایت سپاسگزارم. کتاب رو حتما میخونم. لطف و محبتتون همیشه در یادم میمونه.

    4. مهرگان عزیزم
      آمدم سری به صفحه ی گزارش نیک بزنم که پیغام تو را دیدم. مرا در غم خود سهیم بدان. گاهی اطرافیان موضوعات اینچنینی را با ما به اشتراک نمی‌گذارند و به تصور خود در حال محافظت از ما هستند.گاهی می‌خواهند با غم ما همراهی کنند اما بلد نیستند.
      طبیعی است که ترسیده‌باشی. طبیعی است غمگین باشی و خشم تو نیز طبیعی است.
      تلفن نزن. اگر می‌توانی به دیدنش برو. قرار نیست کاری کنی. اما به خودت اجازه بده اشک بریزی و با صدای دو رگه بگویی که از شنیدن این خبر چقدر حالت بد است و ترسیده‌ای.
      این را از دوستی بشنو که دخترکی را به یاد می‌آورد که به او نیز نگفتند پدرش دارد می‌میرد و سالها حسرت آغوش آخر به دلش ماند. اکنون آموخته‌ایم فرصت همراهی با عزیزانمان در ایام دردمندی تجربه‌ی تلخی یک داروی آرامش‌بخش‌ است.

      1. ممنونم که این‌قدر صمیمانه کنارم ایستادید. پیامتون برام خیلی ارزشمند بود. حرفتون رو جدی می‌گیرم و سعی می‌کنم تا جایی که می‌تونم حضورم رو ازش دریغ نکنم.

    5. مهرگان عزیزم. هرچقدر از رنجت متأثر شدم، از عمق دوستی که در وجودت هست ، پر از وجد شدم. امیدوارم به زودی پیام‌های امیدوار کننده با قلم تو بخونم🥀🕊️

  14. نمره روز : شش از ده
    ۱.ساعت هفت و نیم صبح با صدای مادرم بیدار شدم که دوباره از درد می‌پیچید به خود. شروع دوباره‌ی روز با کلیه درد مامان. مادم را دوباره بردم دکتر و ازمایشگاه. هیچ وقت به خودم اعتماد ندارد همیشه باید برود پول و وقتش را بدهد به دیگران برای یک مسکن
    ۲. حمام کردم
    ۳. پنج کیلوگرم لوازم آرایشی مصرف کردم و خط چشم کشیدم از اینجا تا اتوبال تهران_قم. خواهرم مرا دید و گفت جون
    ۴. به صرف ناهار رفتیم تولد برادرزاده. از ساعت دوازده تا هشت شب یک نفس قر دادم. (عمه قربون تولدت بره جوجو…)
    ۵. ساعت ۸ با مرخصی ساعتی رفتم سرکار. شیفت نسبتا سبک بود. تلاشم را کردم که با دیگران مهربان باشم اما دیگران تلاش نکردند با من مهربان باشند. من هم راه پرستاران سلیطه را برگذیدم
    ۶. هم اکنون ساعت ۸ صبح است و من پس از ۲۵ ساعت بیداری همچنان به برادرزاده فکر میکنم و میروید شوق قر دادن در کمرم
    ۷. شاید کیک تولد منتظر است من به خانه برسم و شاید خواهرم چشم انتظاران را خورده باشد.

    1. امید شفا برای مادر و شعف مادام با برادرزاده‌ی جوجو فاطمه‌جانم.

  15. سال‌واژه‌ام:آموزش آنلاین
    ✔️ نوشتن به بهانه‌ی صبج
    ✔️برگزاری کلاس آنلاین یوگا، چه‌قدر نوشتن، هدایت کلامی‌ام را قوت بخشیده
    ✔️پیش از گزارش‌نویسی
    انگشتانم پر بود از هوش مصنوعی و حالا به طور طبیعی
    می‌نویسند از کلمات، من هم آزادشان می‌گذارم
    ✔️تار، چون هر روز صدایم میزند و همراهش شدم
    ✔️تلفن زدم به خاهرم، اختیار تماسهایم را به دست گرفته‌ام
    راحت شدم از زنگ‌خوردن مدام گوشی‌
    ✔️چای بعدازظهر را با پدر و مادرم خوردم
    خودِ خودم را در کنارشان نشاندم و شنیدمشان
    ✔️شرکت در وبیکار خانم علیزاده و کشف کلمه کوالیا
    ✔️شرکت در وبینار نویسنده‌ساز ، سرنخ نوشتن مقاله درباره‌ی یوگا را گرفتم و مقدمه‌ای با عنوان یوگا چیست را نوشتم، بار چند وقته را زمین گذاشتم، تکرار مدام صدای “چرا برای کسب و کارت کاری نمی‌کنی ” را زمین گذاشتم
    ✔️برگزاری وبینار آنلاین یوگا رایگان
    ✔️مطالعه کتاب حالا حالاها وقت هست، همه‌چیز درباره نویسندگی خلاق و دم‌گستری در مورد تنفسهای یوگایی
    ✔️تمرین شخصی یوگا

  16. گزارش نیک‌ ۵۴
    سال‌واژه‌ام: فاصله
    بعضی از جمله‌هایم در وبینار نویسنده‌ساز:
    «کفشهایم‌ زرد است.
    دخترم آدامس داد.
    کولر آبی گرم‌ می‌کند.
    مانتویم آبی است.
    آسمان آبی است.
    شلوارم کرمی است.
    کیفم‌ کرمی است.
    خدایا بیا پیش من.
    سنگ‌پا در حمام سنگ کی را به سینه می‌زند؟
    کیسه و سفیداب باهم شراکت کردند.
    سردم است.
    شربت سینه می‌خورم.
    گردن درد دارم.
    شانه‌هایم را تکان می‌دهم.
    موسیقی دلپذیر است.
    سیمین غانم زیبا می‌خواند.
    ابروهایم قهو‌ه‌ای هستند.
    موهایم روشن است.
    روسری مادرم گل‌گلی است.
    خانه‌ام بزرگ است.
    کسی صدایم زد.
    من چیزی گفتم؟
    موهای مصنوعی را آب بدهید.
    چه کسی خسته شد.»

    روز قلم است. به هر کس که می‌نویسد مبارک باشد.
    خوابم برده بود. صبح گزارش نیکم را ثبت می‌کنم.
    ادرس کانال من:
    https://t.me/nahid40rasti02

    1. چه جمله‌هایی که صد من خاطره پشت سادگی‌شان قایم شده.بنویس برایمان ناهید جان. بنویس.

  17. #گزارش_نیک۵۴
    سال واژه: صبر
    تب دار بیدار شدم.صدای آلارم موبایل مهدی را می‌شنیدم ولی نمی‌توانستم از رختخواب کنده شوم. نمی‌دانم چه شد باز بیهوش شدم. ساعت ده باید با دوستی تماس می‌گرفتم. طولانی با هم حرف زدیم از بسیاری ناگفته ها با هم گفتیم. همزمان داشتم آشپزی می‌کردم و چشمم به دوقلوها بود. بسیار شیرین با هم بازی می‌کردند و من بعد از مدتها زانو زدم و سجده شکر به جا آوردم. اگر چه از روزهای خیلی سختی عبور کرده‌ایم اما می‌ارزید. خدایا به درگاهت با هر زبانی شکر بگویم باز کم است. بچه ها ناهار خوردند. مهدی از راه رسید و من مشغول مکالمه با مادر و در حال شستن طرفهای ناهار بچه‌ها. قرمه سبزی سوگندپز حال عجیبی دارد. یک طرز تهیه تکراری از شاید یک قرن پیش و این همه تفاوت در آفریتش طعم غذایی با گوشت و لوبیا قرمز و چند نوع سبزی. انسان خردمند نسل بشر را به کجا رساند؟ به خلق. مهدی به دستانم بوسه زد. خودم هم نمی‌دانم چطور با این مواد اولیه‌ی تکراری یک ساختمان پنج طبقه پر می‌شود از عطر قورمه‌سبزی سوگند.
    ساعت حدود ۴ دوستی با من تماس گرفت. بعد از تماسش خنده ام گرفت که من به خیلی ها می‌توانم کمک کنم و مشاور خوبی باشم به جز خودم. من دقیقا به مثابه خری که در گِل مانده در کار خودم و زندگی‌ام گیر کرده‌ام، ولی بی‌نظیرم در مشاوره. همیشه جمله دکتر روشن‌پور برایم یادآوری می‌شود: ستاره! تو پژوهشگر خوبی نخواهی شد، تو نوازنده خوبی نخواهی شد ولی در عوض به استاد مشاور بی نظیر و یا یک رهبر ارکستر فوق‌العاده خواهی شد». چقدر قشنگ ویژگی های مرا تحلیل می‌کردند. اینبار که تهران رفتم حتما خبر میگیرم از ایشان. یک قرار کافه را به من بدهکار است هنوز.
    ساعت ۵ جلسه طولانی داشتیم. البته جلسه مهدی بود و من پشت صحنه فقط گوش میدادم.
    باشگاه نرفتم. بدنم درد می‌کرد. تب هم مزید بر علت شد. غروب بچه ها را شهربازی بردیم. برای اولین بار خودم هم دلم می‌خواست از اسباب بازی های بزرگسال استفاده کنم ولی عجیب کم توان بودم و حتی یک دقیقه هم نمی‌توانستم بایستم و سرم گیج می‌رفت و انگار کمرم توان ندارد مثل همیشه ستون تنم باشد. هر گوشه و کناری چشمم به دنبال صندلی و جایی برای نشستن بود.
    شب ساعت دستم را نگاه کردم. ۱۱۰۰۰ قدم برای روزی که بیرون نرفته‌ام. رکوردی ست برای خودش.
    شام را خوردیم و من گیج از دارد و استخوان درد، راهی رختخواب شدم بی آنکه فکر کنم فردا چه خواهد شد و خوشحال از اینکه شب شده و من می‌توانم به خلوت خودت پناه ببرم و چند خطی بنویسم و چند خطی بخوانم.
    #۱۴تیر۰۵
    #سوگندستاره
    #غربت
    #امواج_ذهنی_یک_ADHD

    1. با خوندن متنت گریه کردم سوگندجانم. شاید به‌ خاطر شکرگزاری و خوشحالیت، شاید برای دوقلوهات که منم حس خوب گرفتم. شاید بخاطر بوسه‌ی مهدی به دستات. نمی‌دونم ولی برات خوشحالی کردم و گریه‌ام گرفت.

  18. ۱. برای صبحانه عسل انتخاب بدی نیست.
    ۲. انگار مغزم تا انتها از خواب می‌پرد بااین زیادی شیرین.
    ۳. تا بیدار شدم حنانه پیام داد: بریم بیرون؟
    ۴. چهار نفر بودیم.
    ۵. قرار: شش عصر، مترو.
    ۶. یک‌بار نشددر این زندگی جایی سروقت برسم.
    ۷. مهم نیست کمی آفتاب گرفتند فوقش.
    ۸. نورخورشید مگر ضدافسردگی نبود؟
    ۹. واقعا چرا در مترو انقدر نمی‌نشینم؟
    ۱۰. بعد می‌گویم چرا به سی نرسیده فشار به چندجایم آمده.
    ۱۱. تا گزارش‌ به صد برسد تمام می‌شوم به امیدخدا‌.
    ۱۲. حالا چرا صد ویکی نه؟
    ۱۳. شایداستاد به این انرژی اعداد و این‌هامعتقد است.
    ۱۴. خوب شد صدتا هاشم نخرید.
    ۱۵. امروز دو بار طوری جیغ زدم که برگ‌های خیابان و خودم و آسفالت باهم ریخت.
    ۱۶. از سگِ بامزه‌‌ی سیسی‌های غریبه ترسیدم.
    ۱۷. می‌ترسم خب لیدی.
    ۱۷. لبخند ملیحشان را چاقو می‌زدی فحش رکیک می‌ریخت‌.
    ۱۸. کدام آدم عاقلی به جای یک اسکوپ بستنی شاهتوتی، آب پرتقال درخواست‌ می‌دهد؟ خیلی‌ها و حتی بیشتر.
    ۱۹. به شاتوت برنمی‌خورد اگر بنویسیمش شاهتوت؟
    ۲۰. میوه لوندی نیست؟؟
    ۲۱. بیشترالبته میوه پررنگی‌ست.
    ۲۲. باید شاهتوت و گردو باهم ازدواج می‌کردند.
    ۲۳. جفتشان گند می‌زنند به دست آدم با رنگ‌های زپرتی‌شان.
    ۲۴. درتمرین صد جمله ناخودآگاه پرخاشگری برایم جذاب می‌شود.
    ۲۵. داشتم به ناهید می‌گفتم در خاله بازی همیشه اسمم را شیرین می‌گذاشتم. خواهرم هم بدون این‌که بداند اسمش را بعدها شیرین می‌گذاشت.
    ۲۶. خب که چه؟
    ۲۷. شر و ور می‌گویم که هم شما… هم من.
    ۲۸. احساس کردم جمله قبل را باید سه نقطه بگذارم.
    ۲۹. استاد بسیار معتقد است علامت تعجب و سه نقطه را باید زیاد استفاده کنیم.
    ۳۰. حنانه برای تولد دوستش یک گویِ فرشته خرید.
    ۳۱. من هم یک ساک مقوایی مشکی گرفتم.
    ۳۲. امروز می‌شد بند کتانی‌هایم را باز بگذارم و بروم.
    ۳۳. نگذاشتم ولی.
    ۳۴. کار جذابی نیست؟؟
    ۳۵. کلا از هرچه که باعث شود خودم به خودم بگویم رها، استقبال می‌کنم.
    ۳۶. مثلا اینهایی که اسمشان رهاست نباید پاشنه بلند را بشناسند اصلا.
    ۳۷. دارم به دریوزگی جمله میفتم.
    ۳۸. با دست خودم، خودم را در این دام انداختم.
    ۳۹. چرا با جوانی‌ام این کارها را می‌کنم؟
    ۴۰. در کانال خودم یک لقمه جمله بود همان را با نان می‌زدیم به همراه بچه‌ها دیگر.
    ۴۱. از فردا شب در حد یک سلام و خداحافظ می‌نویسم.
    ۴۲. داشتم می‌گفتم.
    ۴۳. خیابان‌ها چرا انقدر پهنند بعضی‌هایشان؟
    ۴۴. حالا بد هم نیست.
    ۴۵. دلم گل‌گاوزبان خواست.
    ۴۶. ترش و تلخ دلربا.
    ۴۷. شب با همین اکیپ منچ انلاین بازی کردم.
    ۴۸. هرکدام در خانه‌های خودمان بودیم.
    ۴۹. من در جاسوس بیشتر از هربازی‌ای ادعایم می‌شود.
    ۵۰. اما کُری که ‌می‌خوانم از شانس می‌بازم.
    ۵۱. مامان برایمان چای آورد.
    ۵۲. کاریکلماتور، امشبِ کانال را ساخت.
    ۵۳. خستگی ملایم پاها یعنی آفرین! روزت را بُرده‌ای.
    ۵۴. خستگی وحشی پاها یعنی باید بروی دکتر و خدا خودش نجاتت بدهد.
    ۵۵. خستگی متوسط پاها هم… ای بابا، یعنی تمام کن چرندیات را.
    ۵۶. گل گاو زبان نداشتیم بچه‌ها. پیرو شماره ۵۵ می‌گویم.
    ۵۷. فروغ روی دیوار اتاق نشسته.
    ۵۸. از اِنقلِ خودمان گرفتمش.
    ۵۹. فقط نمی‌دانم چرا با الاغ عکس گرفته.
    ۶۰. خودم هم راهنمایی که بودم یک عکس با ژست متفکر با الاغ انداخته‌ام.
    ۶۱. باز فروغ، جدی نگرفته و خندیده در این عکس.
    ۶۲. بابا بعضی وقت‌ها همه اشیای عالم را در عکس‌هایمان جاساز می‌کرد.
    ۶۳. اشاره می‌کنندجاساز برای مواد به کار می‌رود.
    ۶۴. حالا بی‌خیال.
    ۶۵. نصف یکی از آلبوم‌هایمان عکس‌های میوه‌هاست.
    ۶۶. بابا یک زمانی کلاس عکاسی می‌رفت چون.
    ۶۷. کات به کلوز آپ گوجه.
    ۶۸. واقعا از ریخت عدد صد خوشم نمی‌آید.
    ۶۹. چرا ۶۹ها را تحویل نگیریم؟
    ۷۰. یا ۷۰ گاو است مگر؟
    ۷۱. راستی سریال rooster را هم شروع کردم.
    ۷۲. پنج سال دیگر می‌گویم چه شد.
    ۷۳. من در حیطه سریال و فیلم پوست خودم را می‌کَنم.
    ۷۴. زبانم هم اگر بااین فیلم و سریال‌ها سریع‌تر بالا بیاید، خوشحال‌تر خواهم بود.
    ۷۵. سریال‌های ترکی سریع زبان را فرو می‌کنند در مغزت‌ اما این انگلیسی بی‌پدر در مغزم نمی‌رود به‌راستی.
    ۷۶. خودافشایی‌هایم بدنه‌ام را زخمی می‌کند کم کم.
    ۷۷. امروز نویسنده‌ساز هم نبودم. ای زنِ باخت‌دهنده.
    ۷۸. اهنگ عروسکی عروسکی اندی را پنج صبح پلی کرده بودم. نکند من واقعا نرمال نباشم؟
    ۷۹. البته صدایش خیلی کم بود‌.
    ۸۰. این وقتی نیچه گریست را الان دیدم روبه رویم.
    ۸۱. نیچه احتمالا این کتاب را دیده گریسته.
    ۸۲. نمی‌توانم ادامه بدهم.
    ۸۳. یک سه باری رفتم و آمدم تا نیمه‌ها.
    ۸۴. یالوم اما برای من ورای این روی آب ماندن‌هاست.
    ۸۵. تو را هم خیلی وقت است ندیدم.
    ۸۶. کاش زمان زودتر سپری شود تا ببینمت.
    ۸۷. اما کاش زمان زودتر سپری نشود تا زندگی کنیم درثانیه‌ها.
    ۸۸. چرا می‌گویند دو ابرو باهم خواهرند اما درباره دو چشم چیزی نمی‌گویند؟
    ۸۹. چشم‌ها برای همین محل شعرند؟ بی‌توجهی دیده‌اند و غمگینند.
    ۹۰. شاید چشم‌ها فامیل دورند باهم.
    ۹۱. بیشتر باید بنویسم.
    ۹۲. قبلا انقدر سر نوشتن پدرم در نمی‌‌آمد.
    ۹۳. البته قبلا هرشب نمی‌نوشتم.
    ۹۴. انقلابی در من رخ می‌دهد احتمالا.
    ۹۵. اگر سرراه نرود نان بگیرد این انقلاب.
    ۹۶. باید کم‌کم روزگفتار ضبط کنم.
    ۹۷. این را البته دو قرن پیش به زهرا گفتم.
    ۹۸. کم کم بروم بخوابم.
    ۹۹. دروغ گفتم کمی بعدتر میخوابم.
    ۱۰۰. کانال تلگرام من: https://t.me/zeinaaaab_00

  19. ۱_ بیدار شدم.
    ۲_ راه رفتم.
    ۳_ نفس کشیدم.
    ۴_ ناهار خوردم.
    ۵_ ظرف شستم.
    ۶_ چرت زدم.
    ۷_ جواب غرهای بقیه را ندادم.
    ۸_ با نویسنده‌ساز وبیناریدم.
    ۹_ کردگدن را خواندم.
    ۱۰_ میوه خوردم.
    ۱۱_ باز چرت زدم.
    ۱۲_ آدم شدم. (پاداش انجام توصیه‌ی مادرگرام بخاطر کنار گذاشتن گوشی)
    ۱۳_ به کل وجودم فحش دادم.
    ۱۴_ سریال آبکی دیدم. (ننگ بر من)
    ۱۵_ کرگدن را خواندم.
    ۱۶_ زر زیادی در مورد یک موضوع بی‌ربط زدم.
    ۱۷_ دلخور شدم.
    ۱۸_ به کل وجودم نازیدم. (پیرو دلداری دوستم مبنی بر همه عنن فقط ما خوبیم)
    ۱۹_ چرت زدم.
    ۲۰_شام خوردم.
    ۲۱_ سعی کردم به نفع احسن به‌درد نخور باشم تا حرف برادرم زمین نماند.

    1. یه حس خوشایندی توش داشت برام. شاید چون بیدار شدین، راه رفتین، نفس کشیدین و مابقی.😍 بامزه بود.

  20. نوشتن صفحات صبحگاهی (بیداری از ۱۳)
    جستجو کردن درباره پرنده‌های ناناژ (برای باغ‌پرندگان ذهنیم)
    شرکت کردن در وبیکار الهه‌ و مبینای عزیز
    بیشتر پی‌بردن به عقب‌ماندگی زبان گفتاری و نوشتاری خود
    قطع ماندگی از برق ۳ نوبت در روز
    شرکت کردن در نویسنده‌ساز و تمرین صد کلمه
    خواندن از اشعار علی باباچاهی و کمی شب‌ هول
    گوش دادن به روز‌گفتارهای دوستان و خواندن نوشته‌ها
    قلم‌گیری کردن طرح میناتورم. (نابود شد. منم بیشتر.)

  21. صبحدم:
    با شروع روز صفحات صبحگاهی می‌نویسم. از دغدغه‌های بزرگ می‌آغازم و با دغدغه‌های کوچکی مثل اینکه ناهار چی بپزم به پایان می‌برم.

    عصرگاه:
    صد کلمه می‌نویسم. از اولین چیزهایی که به ذهنم می‌رسند. اولین مفاهیمی که حالم را تعریف می‌کنند. همیشه نیازی به جمله‌پردازی نیست. گاهی کلمات به‌تنهایی، بهتر بیانت می‌کنند. به واژه‌ها می‌نگرم و دورادور به خودم. فکر می‌کنم کسی که آن‌ها را نوشته است، ناامیدی‌ست که پی دل‌خوشی‌های کوچک می‌گردد.

    شب‌هنگام:
    هذیان‌وار می‌نویسم.
    درد چگونه خود را غالب می‌کند به خیال نپخته‌ی بی‌خاصیت. حواست نیست پنجره پرتقال های سفید را در فراخنای آسمان می‌نمایاند و خیره می‌شوی به چشم‌هایش در سکوت مخملی و کشان کشان می‌بری امروز را به گذشته. چه کوچک است قلبم وقتی می‌روید خیالی نارس از آن و چه اندوهی‌ست میان این بشقاب پوست‌های میوه که هنوز بوی پرتقال شیرین می‌دهند.

  22. ۱. دیدار دوستی پس از ماه‌ها
    ۲. نصب رگال تاشو
    ۳. چرت عصرانه عمیق بعد از غذای سنگین بیرون
    ۴. خرید لباس برای دیگری در یک حراجی با هزار مصیبت فرستادن عکس و فیدبک گرفتن تلفنی
    ۵. ارسال نامه‌هایی حاوی نظر دیگران درباره‌ی خودم، به مقصدی غیرقابل دسترس

  23. شاید امروز را در تقویم بنویسند

    تعطیل رسمی اعلام کردند امروزمان را. دیروز وداع و امروز تشییع و نماز بر رهبر دوم در تهران.

    سال‌واژه‌ام «دوام».
    صبح یکشنبه، صبحانه به همراه همسر خانه‌ی مادر. باز امروز نوبت ته‌تغاری است برای پرستاری مادر.

    ذوق برای دیدن برادرزاده‌ام حمید و نغمه، همسرش.

    چایی که دم کشید و فراموش شد توی فنجان ریخته شود، بس‌که حرف داشتیم برای ناگفته‌های این روزهامان.

    سوروسات بریانی اصفهان به پا کردن، آنهم از نوع مریم‌پزی‌اش.

    عصر پریدن توی وبینار نویسنده‌ساز و نوشتن صد واژه پیرامون حال و احوال این روزهایم در وُرد گوشی.
    گوه‌گیجه‌ای، بی‌پوستگی، دریوزگی‌نگری، هردمبیل‌بازار، خشم‌فروخورده، تاب‌آوری و…
    کلمات را باید جان بخشم به وقتش.

    گوشیدن به کتاب صوتی «اصفهان نصف جهان» صادق خان هدایت.

    دم کردن چای و ریختنش در استکان‌های شستی منصور با نعلبکی‌های چینی زرین حاشیه سرمه‌ای.

    خوردن بستنی قیفی شکلاتی عصرانه از بستنی مخصوص سروش با همسر و دختر.

    حرص و جوش بابت وارونه شدن قسمتی از فالوده بستنی همسر کف خودرو و بی‌ریخت‌شدن و چسبناکی سرولباسش.

    قرار دورهمی ساحل زاینده‌رود با خواهر و خواهرزاده‌ها.

    ذوقیدن برای گربه‌ی تپل سفید چمباته‌زده در جوار زیرانداز همسایه‌ی بغلی که منتظر لقمه‌ای نه‌چندان چرب، زبان دور دهان می‌مالید.

    دیدن مسابقه‌ی فوتبال برزیل و نروژ و پیروزی دو بر یک نروژ.
    «البته من فقط صدایش را می‌شنیدم و همزمان سرگرم نوشتنم بودم.»

    نوشتن گزارش نیک امروزم در ساعات پایانی شب.

    دیدن اولین قسمت سریال «کلاغ» از دسته نمایش‌های خانگی.

    ۱۴۰۵/۴/۱۴
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  24. ۱. ساعت ۱۰ صبح بیدار شدم.
    ۲. به بیمارستان رفتم و جواب آزمایش را گرفتم.
    ۳. می‌خواستم آرایشگاه بروم که نشد.
    ۴. آزادنویسی کردم.
    ۵. درباره‌ی ایده‌هایی که داشتم نوشتم.
    ۶. به حمام رفتم.
    ۷. غذا خوردم.
    ۸. سیخ و برگ گیلاس‌ها را جدا کردم.
    ۹. شیر گرم کردم و خوردم.
    10. ساعت ۱ و ۵۲ دقیقه‌ی شب است. خوابم می‌آید.

    آدرسِ کانالِ تلگرامم:
    https://t.me/amin_articles

  25. ○ اولین کار مفید و نیک همینه که اومدم اینجا بنویسم‌. اینکه به بهونه خوندن گزارش های نیک و بالا پایین کردن کانال تلگرام شاهین کلانتری، با نوشتن تا حدی آشتی کردم و حالا اینجام.
    ○ امروز عصر رفتم برای شنیدن دردِ دل یکی از دوستام که توی کارش به چالش برخورده.
    ○ شاید اینکه آخرشب که خونه خنک شد تا حدی، کولر رو خاموش کردم. (به عنوان کار نیک با لنز پدر بر چشم :]]] )

    1. سلام ریحانه جون.

      این کار نیک‌ات ستودنیِ که به درد دل دیگری گوش می‌کنی.

      جمله ‌ای که برام خاص بود:
      امروز عصر رفتم برای شنیدن دردِ دل یکی از دوستام که توی کارش به چالش برخورده.

      I met up with a friend this afternoo to lend an ear because they’ve been struggling with some work-related issues

  26. سال‌واژه‌ام: نظم
    ۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ۲. ویدئوی روش‌های پاراکلینیک بیماری‌های قلبی رو دیدم.
    ۳. دوتا از داستان‌کوتاه‌های بچه‌ها رو خوندم که تایید شده بودن.
    ۴. وبینار نویسنده‌ساز رو بودم. ۱۰۰ کلمه نوشتم برا توصیف امروزم. یا این روزها.
    ۵. درس خوندم. خلاصه نوشتم.
    ۶. به خواهرم کمک کردم مبحث چگالی آب و یخ رو یاد بگیره.
    ۷. یه قسمت از سریال دکتر هاوس دیدم. این سریالی هست که به روش پست‌مدرن می‌بینمش. باتوجه به مبحثی که امتحانشو داریم.
    امتیاز امروز: ۸

  27. 1. ساعت به نه‌ونیم زنده است.
    2. حلزونی در من ویراژ می‌دهد.
    3. پیِ رنگ راه می‌روم. آبی‌ها در من می‌مانند.
    4. هاشم مریض شده. تبش رسیده بود به چهل. بردیم دامپزشکی. حالا ولوست و تحت مداوا.
    5. برای سمپوزیوم نویسندگی پوستر طراحی کردم. یک کیفِ من از دوره‌گذاری همین پوسترسازی است.
    6. زیادی سر خودم را شلوغ می‌کنم. ولی زنده‌ام به همین. کار تنها محافظ من است.
    7. از تلویزیون بیزارم و از هر جای اینترنت که شکل تلویزیون است.
    8. دیگر گفت‌وگو نمی‌کنیم، تنها حوصله‌ی کلمات را سرمی‌بریم.
    9. خنده‌ چابک‌تر از گریه است، گریه خُل‌تر از خنده.
    10. چه عاشقانه‌ام در نوشتن.
    11. در کدام خاک برویم؟
    12. با هم که می‌نویسیم اهمیت نوشتن را بیشتر درمی‌یابیم.
    13. تن تشنه‌ی موسیقی‌ست.
    14. کوچه‌ی کهنه بهتر است.
    15. تمام اعضای خانواده‌ی درونی من می‌خارند.
    16. الفبای گوزیدن.
    17. راز بهره‌وری:‌ از هر چه حاشیه باید پرهیخت.
    18. پیش‌شرط یادگیری چیزی تازه آموخته‌زدایی است. یعنی رهایی از دانستگی‌های پیشین.
    19. کاری کن که کلمات تو ذهنت خُل‌بازی دربیاورند.
    20. حسادت پیامدبار است. حسودی پنهان نمی‌ماند.
    21. آه خودنویسِ خوش‌فرمانِ من. ببخش که ماژیک‌های گوزویم را غالبن ترجیح می‌دهم به تو.
    22. سادگی انگیزاننده‌ی شعرهای بیژن جلالی.
    23. شنیدن آنونس‌های منوچهر انور در حین پیاده‌روی.
    24. فارسیِ تخمی؛ فارسیِ رسانه‌های خبری.
    25. در آینه‌ی گورخر می‌بینمت.
    26. فیلپ راث گفت: «جامعه‌ی دموکراتیک تنها زمانی می‌تواند دوام بیاورد که آزادی مطلقِ ادبیات داستانی را بپذیرد.»
    27. رفتم سراغ‌ اقتباس‌های سینمایی از رمان‌های فیلپ راث. اولی حوصله‌ام را سربرد. ببینم بعدی‌ها به کجا می‌رسد.
    28. غصه‌ی گربه‌ی بیمار.
    29. شب‌ها شعرتری یا روزها؟
    30. پاییزِ کدام درخت را گردن می‌گیری؟
    31. گلدان‌هایی که در زلزله می‌شکنند.
    32. طراوتم از پرسش‌های توست.
    33. بودنِ مادر. هستیِ مادر.
    34. از دستِ کدام انگشتت عاصی‌تری؟
    35. چرا کار غریبی‌ست: تماشا.
    36. برای واژه‌بازی‌هایت چه دلتنگم.
    37. چندشِ شب از روز.
    38. شعر هم قرمه‌سبزی دوست دارد.
    39. رخوت این پنجره‌ها.
    40. جاده‌های خاکی خیالباف‌ترند.
    41. تاریکی‌ها و آبی‌های فیلمی قدیمی.
    42. دلتنگی برای خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ. دلتنگی برای عصر‌های آن خانه. آبی‌های عصرگاهی.
    43. متروکه‌ی یک واژه.
    44. هراس همیشگی از تصویرزدگی‌.
    45. میل روایت با کوتاه‌ترین جمله‌ها.
    46. هوای ساده‌روی دریا.
    47. نومیدوار امیدوار باش.
    48. به برخی احساسات کوچه بدهکاریم و به برخی بوسه.
    49. از ورزش‌های خفازی.
    50. بگو که گُل کنم.
    51. مردی داشت می‌رفت که حواسش پرت سنگ‌ها شد و گیاه شد.
    52. این فیلم را هم مثل نام خودش «بی‌وقفه» دیدم. من که یک لحظه هم حوصله‌ام سر نرفت. باشد که شما را هم به هیجان بیاورد: «none stop 2014»

    1. نصفه شبی اشکم دراومد باز 🥲

      فوق‌العاده کم بود براش استاد.

    2. چقدر خلاقانه اینقدر که بو قرمه‌سبزی و صدا و خنکیِ نم باران را حس کردم🤩

      جمله ‌ای که بیشتر روی آن مکث می‌کنم:

      زیادی سر خودم را شلوغ می‌کنم. ولی زنده‌ام به همین. کار تنها محافظ من است.

      I keep myself far too busy. But that is how I stay alive. Work is my only sanctuary

    3. چه پر محتوا و ساده. دلم می‌خواهد همیشه در زیر سایه‌ی نوشتن‌ها این تن خسته‌ام بماند.
      آفرین استاد. خوشحالم سوار بر موجی هستم که شما دریایش هستین.

  28. 1_اضطراب روز کاری‌ را داشتم. چسبیدم به سال واژه‌ام” دَم زیستی” پرسیدم: الان چکار داری میکنی؟همین الان
    -صبحانه می‌خورم.
    +پس فقط صبحانه بخور. مزه‌اش را حس کن. بافتش را با زبانت لمس کن. چه بویی می‌دهد؟ راستی از بوی تخم مرغ حالت بد می‌شود. بویش را فراموش کن. صدای تق تق برخورد قاشق با چینی بشقاب را بشنو.
    و راستی راستی اثر بخش است. بدنم می‌فهمد الان وقت فکر کردن به چند ساعت بعد نیست. می‌چسبد به تخم مرغ توی بشقاب گل مرغی.
    2_خبری از گربه‌ی مقیم آستان مرغ فروشی نبود، چون مرغ فروشی بسته بود. خبری از پیرمرد خنزر پنزری پشت کانکس راننده‌ها نبود، چون رهگذری نبود. خبری از پیرزن دکه‌ی سبز و خوراکی‌هایش نبود چون اتوبوسی در کار نبود و مسافری هم.
    3_فهمیدم با دیدن روند کاری یا شنیدن صحبت اساتید کار‌بلد در حوزه‌ای خاص، رفتارشان را در کار خودم تقلید می‌کنم. و چه خوش تقلیدی چون دقیق تر و صبور تر عمل می‌کنم و با اعتماد به نفس بیشتر. بگردم محتوا‌های بیشتر پیدا کنم. حداقل هفته‌ای یکبار شخصیت کاری‌ام را روغن کاری کنم.
    4_قبل از اینکه کپک بزنم، به طبیعت پناه بردم. گُل” تَره” یکی از قشنگ‌ترین‌هایی است که دیده‌ام. شبیه فشفشه‌ی صورتی رنگی است نشسته بر ساقه‌ی نرم و سبز.

    1. خیلی وقت است انگار پریساجانم دیگر خبر از خیلی چیزها نیست. چه غمی دارد این بی‌خبری‌های بی‌‌ساعت و بی‌مکان.

  29. ۱۴تیر
    ۱. از اینکه مجبور نیستم صبح زود بیدار شوم و بدوبدو آماده رفتن به سرکار،مسرورم. البته که فردا این آزادی تمام میشود.
    ۲. صفحات صبحگاهی را نوشتم. بدون اینکه خابم به یادم بیاید. عجیب گاهی ذره‌ای از خاب را به یاد نمی‌آورم.
    ۳. با احسان طبری پاییز را پچپچه کردم. سرشار از لذت شدم.
    ۴. آشپزی امروز را به عهده گرفتم و بعد از آماده شدن،خاهرجان را دعوت به خوردن دستاوردم کردم.
    ۵. جلسه مشاوره آنلاین با مادر و پسری داشتم. مادری که همه چیز زندگی را از پسرش می‌طلبد. هر آنچه که زندگی به او نداده یا از او گرفته.
    ۶. تمرینات قدرتی و تعادلی انجام دادم.
    ۷. در وبیکار سرزبان الهه عزیز و وبینار نویسنده ساز بودم. تمرین کلمه نویسی عالی بود. تمرکز را تجربه کردم حین نوشتن و در بخش دوم تمرین، مواجهه با خود را.
    ۸. پوستری برای شروع دوره کتابخانی جدید، طراحی کردم.

    1. من به اون مادره فک کردم. و اینکه دنیا چه به روز آدم میاره، تا کجا می‌بردش؟
      که مادر باشی و همه‌‌چیز داشته و ناداشته‌ات را از پاره‌ی تنت طلب کنی. من دلم برای زن‌‌های سرزمینم می‌سوزه همچنان.

  30. تو که زندگیت را در این گوشه‌ی تنگ به تباهی سپرده‌ای،
    زندگی را در سراسر جهان بر خود تباه شده گیر.

    کتاب در انتظار بربرها | نوشته‌ی کنستانتین کاوافی | ترجمه‌ی محمود کیانوش | صفحه33
    https://t.me/shahinkalantari/15101

    حلزون انگار دارد سرک می‌کشد به آن بالا بالاها، تا ببیند چه خبر است.

    سال‌واژه‌ام: تعهدورزی.
    امروز اصلن تعهد نورزیده‌ام. بیشتر روز را در تخت بوده‌ام. تمام جانم به درد مخلوط است. انگار اول درد بوده‌ام و بعد دست و پا درآورده‌ام. کمی درد پا به‌خاطر تجرک بی‌جا در تعطیلات دو روز گذشته و بازی‌هایی که برادر پیشنهاد داد تا همه‌ی ما ورزش نکرده‌ها را از پا بیندازد. -البته که تعریف ندارد بی‌تحرک و بی‌ورزش بودن.- کمی درد به‌خاطر آب سرد استخر دیروز. که هرچه گفتیم سرد است، برادر گوش نکرد و گفت لوس بازی درنیاور و بمان. ماهم ماندیم و حالا در تنهایی داریم درد می‌کشیم و برادر نشسته در خانه‌اش به تولد بازی‌ می‌رسد.

    سیستم را داده بودم برای سرویس. امرزو تحویل گرفتم و کمی عجیب و غریب شده است. انگار دیگر بچه‌ی من نیست. -خطاب به سیستم: اما تو دیگه شدی برای من، مردم.- آره خلاصه. مثلن همین الان، هرچه تلاش کردم نشد فونت «بدر» را بیاورم و دارم با فونتی غریب می‌نویسم و نوشتن کیف همیشگی را ندارد انگار.

    امروز دوباره زیادی اکسپلورگردی کردم. اما در انتهای گشت و گذارهایم، رسیدم به اینکه چقدر محتوای کثیف و ناشیانه زیاد است. محتوایی که چرک است. نوع بیانش. مثلن زیاد است محتوای فارسی، که بی‌دلیل از واژه‌های انگلیسی استفاده می‌کند. یکدفعه وسط نوشتار فارسی، یکی دو کلمه‌ی انگلیسی آورده. نه اینکه محتوا دو زبانه باشد، که اگر اینطور بود چه عالی. محتوا فقط به زبان فارسی است اما آلوده به یکی دو کلمه‌ی انگلیسی در آن میان که هیچ دلیلی برای بودنشان نیست. کلافه‌ام می‌کند بی‌سلیقگی در انتشار محتوا.

    در وبینار امروز ابتدا هفت دقیقه وقت گذاشتیم و 100 کلمه نوشتیم. 100 کلمه که اکنون ما را تعریف می‌کند. با عنوانِ: «اکنون من در فهرستی از کلمات». بعد پنج دقیقه وقت گذاشتیم، به فهرست‌مان نگاه کردیم و تلاش کردیم از نگاهی بیرونی و شخصی دیگر، باتوجه به واژه‌های نوشته شده خودمان را تعریف کنیم.

    استاد کتاب شعری معرفی کردند. همانی که در ابتدای متن، بخشی از آن را آوردم. دوستش داشتم. همان بعد وبینار داندولیدم، و نشستم به خاندن. چندتایی را زیاد پسندیدم. اسکرین‌شات را به اختیار خود گرفته و استوری گذاشتم از کتاب. حتا کپشن پست جدید را هم از همین کتاب قاپیدم. -معلوم است چقدر کیف کرده‌ام با کتاب؟-

    سوالی‌ پرسیدم و جوابی‌هم شنیدم.
    – روزهایی که کارهای زیادی روی سرتان ریخته و گیج می‌شوید، چه می‌کنید؟
    – ممکنه در بیشتر روزها نتونیم حتا تا هشتاد درصد مارهامون رو انجام بدیم. ولی می‌تونیم هرروز از خودمون بپرسیم که آیا امروز تونستم بیست درصد اساسی رو انجام بدم؟ آیا حداقل یک قدم در جهت یکی از اولویت‌هام برداشتم؟ کم‌کم باید راه و روش خودت رو پیدا کنی اگه سعی داری که آرامش داشته باشی و پیش بری. کم‌کم متوجه می‌شی یه سری از کارها به تو آسیب می‌زنه، یه‌سری از کارها اصلن برای تو نیست. بعد بیشتر روی مدیریت انرژی متمرکز می‌شی تا مدیریت زمان. یه زمان‌هایی‌هم کلن رها کن. برو بازی کن، برو پیاده‌روی، برو گفتگو کن با آدمی که دوست داری. دور شو از جریان روزمرگی. بعد دوباره نیروی کافی برای برگشتن و تلاش پیدا می‌کنی.

    مبینا ملایی دوباره از اهمیت کلمه‌برداری گفت. بعد از وبینار هشیارتر شدم در خاندن کتاب‌ها و کلمه‌برداری از آن‌ها. فهرستی‌هم تهیه کردم:
    – فروسوخته
    – واخمیده
    – نگریستن
    – لرزه
    – بی‌درنگ
    – سیه‌بخت
    – کشاکش
    – پیکار
    – فروافتاده
    – بیمناک
    – هول‌آور
    – سیلاب‌وار

    از کامنت زهرا هموله‌ی نازنین، زیر پست آخر تلگرام، یادم آمد که امروز روز قلم است. مبارک همه‌ی همسفرانِ نویسنده و دست به قلم نازنازی و بوس بوسی خودم.

    در انتهای روزی که کار زیادی نکرده‌ام، بلند شدم و وسایلی که برای دو روز گردش برده بودم را جمع و جاگیر کردم. اتاق را مرتب کردم. پنجره را باز کردم. عود روشن کردم. خودم را اصلاحیدم. با پوست صورتم دوست‌تر بودم. خودم را کمی بیشتر از دیروز دوست داشتم. برای روزی که بدنم به استراحت نیاز داشت، در ذهنم با خودم به دعوا نرفتم و خودم را نخوردم.

    به اپیزود «001 صدای سخن عشق» از پادکست «رواق» گوش دادم. غزل اول دیوان حافظ را خاند و تفسیر کرد. دوستش داشتم. احتمالن بازهم سراغ آن بروم.
    https://castbox.fm/vb/686375125

    کانال مریم ابراهیمی چوچیخ:
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  31. گزارش نیک روز یک‌شنبه چهاردهم تیرماه ۱۴۰۵
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    انگار دلم با نوشتن قهر کرده، انگار ذهنم مدام زیر گوشم زمزمه می‌کند: چه اهمیتی دارد؟
    نمی‌دانم نوشتنم چشم‌انتظار چه پاداشی بوده که به آن نرسیده و حالا لج کرده، هر چه می‌کنم، هر چه می‌نویسم، اخم‌هایش باز نمی‌شود.
    روزهایی را که با جان و دل مادری می‌کنم، هیچ می‌شمارد، کلمه‌هایی را که هر روز از دل کتاب‌ها برمی‌دارم، بی‌ارزش می‌داند، حتی عرقی را که پای ورزش می‌ریزم، در چشمش تهی و بی‌حاصل است.
    اما این بار قرار نیست با این صدای سمج کنار بیایم، قرار نیست تسلیمش شوم.
    من کارم را می‌کنم، حتی اگر ذهنم دستاوردهایم را نبیند، حتی اگر هیچ تشویقی در کار نباشد.
    من کوتاه نمی‌آیم. جسارت، شاید همین باشد.
    https://t.me/MashgheBodan

    1. تقریبا همه‌ی کسایی که اینجا یا هرجای دیگه مینویسن بار‌ها دچار همچین احساسی شدن و همچین سوالایی رو از خودشون پرسیدن مرضیه جان. نگران نباش شما تنها نیستی و احساس تنهایی هم نخواهی کرد این حس هم تا اخر هی میره هی برمیگرده. اصلا باید بره باید برگرده

  32. سال‌واژه‌ام: طلوع
    امروز روز اعتراف است نه؟ پس اعتراف می‌کنم در چند روز گذشته به قدری از سال واژه‌ام دورم، که اول طلوع را می‌بینم و بعد می‌خابم. قرار بود وارونه‌ی این نظم عمل کنم. و عمل نمی‌کنم. عمل نمی‌کنم و از خودم خجالت می‌کشم.
    سامورایی را تماشا می‌کنم، تماشا می‌کنم و چه می‌بینم؟
    – طوسی، دیوار‌ها طوسی، پرده‌ها طوسی، چارچوب پنجره‌ها طوسی، روتختی، صندلی، در، همه طوسی. حتی پرنده شبیه طوسی، کلاه شاپوی فرانسوی طوسی. اینهمه طوسی برای چه؟ برای آنکه بفهمیم چه روح سرد و بی‌روحی دارد، این مرد؟
    «من با کسایی که اسلحه دارن حرف نمی‌زنم»
    «این یه قانونه؟»
    «نه یه عادته»
    عادت هم طوسی است؟ به خیالم‌ همین عادت است که جف کاستلو را خنثی و مرموز می‌کند.
    -باران می‌بارد. مامور پلیس، در خیابان است. مرد سوار اتوموبیل می‌شود. حلقه‌ی بزرگ کلید را از جیب بارانی‌اش بیرون می‌آورد. یکی یکی امتحان می‌کند. سیاهی چشم‌هایش در کاسه‌ی چشم می‌چرخند. اطراف را می‌پاید. دقیق و مسلط بنظر می‌آید. ماشین روشن می‌شود. مرد سیگارش را روشن می‌کند. پشت چراغ قرمز زنی، در اتوموبیل دیگری، او را تماشا می‌کند. مرد متوجه‌اش می‌شود. این زن کیست و چیست؟ نشانه‌‌‌‌ای از کی و چی است؟
    باز هم هوا بارانی است. مرد در خیابان می‌دود. سوار ماشین می‌شود. این بار حلقه را سریع‌ درمی‌آورد. نفس‌نفس می‌زند. کلیدها را می‌آزماید. این بار چشم‌ها کمتر اطراف را می‌پایند. ترسیده‌ بنظر می‌آید.
    به تشابه این دو صحنه می‌اندیشم. چرا تکرار می‌شود؟ به لحظه‌های مضطرب فیلم می‌اندیشم. حرکات را آرام و آسوده می‌بینیم، در همه‌شان. شاید اولین باری که جف تسلط خود را از دست می‌دهد، تکرار دزدی ماشین است.
    چرا این دو صحنه‌ی مشابه تکرار می‌شوند؟ شاید دومین صحنه اولین جایی باشد که مرد تسلطش را از دست داده. شاید فیلم تعلیقش را از تداوم اضطراب می‌گیرد. اضطرابی که آرام‌آرام زندگی شخصیت را از تعادل خارج کرده و حالا، بعد از تعقیب و گریز در مترو، در چهره‌ی جف دیده می‌شود. در این صحنه مرد دیگر سامورایی نه، که ببر است در جنگل.
    -«من برای رسیدن به حقیقت هر کاری می‌کنم» وقتی کمیسر این جمله را می‌گوید به حقیقت می‌اندیشم و به روش‌ها. دلیل همذات‌پنداری‌ام با جف کاستلو در همین جمله است. او آدم می‌کشد، اما دروغ نمی‌گوید. آدم‌ها را دستکاری روانی‌ نمی‌کند. به هر راهی نمی‌رود. عادت‌هایی دارد. اما برای کمیسر، هر راهی برای کشف قاتل مباح است.
    -در صحنه‌ای آلن دلون دارد دست‌هایش را خشک می‌کند. وقتی دستمال را پرت می‌کند، می‌بینیم دستکش سفید پوشیده. دیوانه‌وار زیباست آن صحنه. و دستکش‌هایی سفیدی که تکرار می‌شوند.
    ـآلن دلون زیباست، زیباست،‌ زیباست. چشم‌هاش دریاست.
    فهرست دیده‌هایم در فیلم به انتها رسید. شما چه می‌بینید در فیلم؟
    هنوز «فالگوش» را تا انتها نخانده‌ام. می‌خانم و کیف می‌کنم و منتظر روزی‌ام که برایتان بنویسم «فالگوش» تمام شد. گوشه‌ای از مغزم همین حالا به کتاب بعدی فکر می‌کند. می‌بینید آدمیزاد چه میمون خوش اشتهایی است؟
    حالا که این نامه را برایتان می‌نویسم نیمه‌ی دوم بازی برزیل و نروژ آغازیده. قلبم دوست دارد برزیل ببرد اما مغزم برد نروژ را پیش می‌بیند. تحلیل داهیانه‌ی اینجانب از بازی اینگونه است:
    -نروژ خط دفاع شمری دارد. هیچ زاویه‌ای برای نفوذ باقی نمی‌گذارد.
    -اگر روند بازی تغییر نکند، درآمد خط دفاع برزیل در این جام پدرش خاهد بود. چون خیلی زیاد می‌دوند.
    امروز تلاشم بر فهرست‌نگاری است. فهرست‌ها ذهن را مرتب می‌کنند و نویسنده را شادمان‌تر و جسورتر.

    دوستدار شما، لنا
    https://t.me/lenaamirii

  33. گزارش نیک (۳)
    یکشنبه | ۱۴ تیر ۱۴۰۵
    سال‌واژه: Error 404

    • روز گه‌آلودی بود.
    • از کتابی که در دست دارم، روایت «خمیردندان‌ها هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند» را خواندم.
    • وبینار نویسنده‌ساز را بودم. ایده‌ی نوشتن صد کلمه و تحلیل آن را دوست داشتم.
    • چندتایی از گزارش‌های نیک دیگران را خواندم. شاید یخم که آب شود، برای بعضی گزارش‌ها کامنت هم بنویسم.
    • نیم‌نگاهی به کتاب «سه دهه شاعران حرفه‌ای» انداختم. نام‌های آشنایی به چشمم خورد. نامه‌ی نادر نادرپور به نصرت رحمانی را در این کتاب یافتم.
    • با یکی از عزیزانم تلفنی صحبت کردم. دلم تا مرز انفجار برایش تنگولیده بود.
    • هوای عصرها لطیف و خنک است. می‌خواهم در روزهای آینده، پیاده‌روی در این زمان را جدی‌تر بگیرم.

    کانال تلگرام: کارگران به بهانه‌ی تعطیلی، نیمه‌کاره رهایش کردند و رفتند.

  34. رازش اینه آنقدر تو روز خودتو درگیر کنی که شب دیگه نا نداشته باشی.(حسه مفید بودن)

    -شرکت در وبیکار‌ و وبینار

    -متن روزانه

    -نوشتن لحظات کوچک عشق‌

    -پیاده روی

    -غذا دادن به پرندگان

    -چسبوندن بخشی از کاغذهای مهم به دیوار

    -بیرون رفتن با خاله

    -یادداشت کردن موارد مهم برنامه ریزی

    -کنار خانواده نشستن

  35. _ سال‌واژه‌ام: انتشار
    _ کلمه‌هایی که برداشتم: «هم‌پالکی» و «شهیدنمایی»
    شهیدنمایی، جالب است و احتمالن هم‌سنگ اصطلاح «ننه من غریبم درآوردن».
    _‌ جستار دوم از کتاب اتاق کار را خواندم و سنگی بر گوری.

  36. سال‌واژه‌ام: نِوِشتیَت
    – در حال دویدن با یوزپلنگ‌های بیژن نجدی‌ام هنوز. چه شاعرانه می‌نگرد به همه چیز. خیال‌انگیزی‌اش در توصیف، شگفت‌انگیز است!
    «قند حتی بعد از آب شدن در دهان مرتضی، بازهم سفیدیش را داشت.»
    ~از داستان «استخری پر از کابوس»
    «…و اسب ناگهان یک خالی بزرگ را پشت خودش احساس کرد.»
    ~از داستان «روز اسبریزی»
    «…و تا پر شدن استخوان‌هایشان از هوا، تندتند نفس می‌کشیدند.»
    ~ از داستان «تاریکی در پوتین»
    «…، دستهایش را روی گوشهایش گذاشت تا سکوت سیاه شده‌ی باغچه را نشنود.»
    ~از داستان «شب سهراب‌کشان»
    «زیر پوست سید ترحم بهت‌زده‌ای جمع شد،…»
    ~از داستان «شب سهراب‌کشان»
    «گاهی یکی از شنبه‌ها را می‌دیدم که از کوچه‌ای بیرون می‌آمد و سر می‌خورد توی یک کوچه دیگر.»
    ~از داستان «چشم‌های دکمه‌ای من…»
    – در وبینار «نویسنده‌ساز»، فهرست هفتگی کلماتم را آغازیدم و ۱۱۰ واژه نوشتم. برخی‌شان:
    «مِه»، «معلق»، «لبخند»، «عشق»، «اشتیاق»، «ریه»
    خلاصه‌ی تحلیلی که از کلماتم نوشتم (از دیدِ ناظری سوم شخص) :
    «این دیوانه، نماد تناقض است.»
    – موسیقی همان دیروزی. این یکی مرا به دشتی می‌برد، رقص‌کنان روی تپه‌ای. روز می‌روم، شب برنمی‌گردم.
    – دارم یک فایل صوتی برای کانال تلگرامم ضبط می‌کنم.
    – جمله‌ای به ذهنم آمد چند روز پیش:
    «نوشتن»، فقط «نوشتن» نیست، «زندگی کردن» است.
    – یک جمله‌ی دیگر:
    همین‌طور که به زندگی فکر می‌کنم و زندگی نمی‌کنم،…
    https://t.me/LailyMaddah

  37. می‌خاهم در ابتدای گزارش‌هایم خودم و آن روز را به چیزی تشبیه کنم.
    امروز من «کتابخانه» بودم. در بخشی از من فیلمی بلند دیده شد و در بخشی فیلمی کوتاه. بخشی شعر خاند و بخشی نوشت.

    -امروز فیلم «Saraband 2003» را دیدم. آخرین فیلم اینگمار برگمان. فیلم به عنوان وصیت این کارگردان بسیار با معنی هست. دوست داشتم امشب درباره‌اش روزگفتاری بگویم، اما ترجیح دادم ابتدا سریال «scenes From A Marriage» را ببینم تا نظرم بهتر و عمیق‌تر باشد. چون ساراباند در واقع در ادامه‌ی زندگی زوج سریال است. چیزی در حدود ۳۰ سال بعد. البته خود فیلم ساراباند به تنهایی هم قابل بررسی‌ست. اگر به فیلم‌های فلسفی و روان‌شناختی علاقه دارید تماشایش را به شما پیشنهاد می‌کنم.
    -متن کوتاهی نوشتم و در کانال هوا کردم.
    -یک فیلم کوتاه دیدم، یک انیمیشن. به نام «Alike». دیدنش بهانه شد که درموردش کمی بخانم و به نظریه‌ی دو فیلسوف رسیدم، که در روزگفتارم از آن گفته‌ام.
    -دفتر شعر «دوردست» را خاندم. دوباره کیف کردم.
    شاید بنویسمشان.
    -نویسنده‌ساز عالی بود. اینبار ۱۰۰ کلمه نوشتیم. تحت عنوان اکنونِ من در فهرستی از کلمات. بعد به کلماتمان نگاه کردیم و به عنوان ناظر، نظرمان را راجع به نویسنده‌ی آن کلمات نوشتیم. برای من ناظرم زمین خوردن و خستگی و کلافگی را دید اما تلاش و امید و حرکت هم در ادامه‌اش بود.
    همچنین استاد از دفتر «در انتظار بربرها» خاند. برایمان هم در کانال قرارش داد. تا اینجا مقدمه‌اش را خانده‌ام.
    -امروز درمورد موضوعی که مورد علاقه‌ام بود کمی کاوش کردم و نقشه‌ی راهی برای خودم کشیدم. هنوز مبهم است و خام البته. بعدن به شما هم می‌گوییم.
    -از اینجا به بعد اگر کاری کردم فردا به شما می‌گویم.
    اودافظظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  38. گزارش نیک

    صبح با تعجب دور و برم را وارسی می‌کنم. جدی جدی خانه‌ی مامان‌فخری هستم؟ تو اتاق خودم؟
    اتاقم عوض شده. سرویس خاب بچگی‌هایم را بردند و به جایش مال مامانم را آوردند.

    مامانم را نگاه می‌کنم. بیدار می‌شود و ازم ساعت را می‌پرسد. و دوباره می‌خابیم.
    شاید دوباره که بلند شدم چشم‌هایم به اتاق عادت کند. شاید اگر این خاب باشد بار بعد بیدار بشوم.

    صبحانه قاتی‌پاتی چیزهایی خوردم. اما دلم نان سوخاری با خامه‌شکلاتی می‌خاست. یا مربای آلبالو، یا نان بربری با نون و پنیر و گردو و شاید سبزی‌خوردن. اما جای نگرانی نیست. امروز سفارشات لازم را دادم و برای فردا صبحانه‌ی خوشمزه‌ای در راه است.

    با مامانم شلم بازی کردیم. دو دست بردم و یک دستم باختم. با داداشی بازی کردیم. فوتبال، حکم، قایم‌باشک.
    برایش خانه‌چادری درست کردم. توی خانه‌چادری‌اش ناهار خوردیم و سریال مرد و بچه را دیدیم.

    وبینار را بودم. تنها یک ساعتی که کمی توانستم برای خودم وقت بگذرانم. فهمیدم چقدر هنوز خسته‌ام و دلم تنهایی می‌خاهد. قهوه‌ای بنوشم. کتاب بخانم. فیلم ببینم. برقصم.

    اما حالا پیدا کردن این فرصت کمی سخت می‌شود. باید از صبح‌های زود و شب‌های دیروقت زمان بدزدم. مثل همیشه.

    رفتیم آب‌میوه بستنی. نمی‌دانستم کدامشان را بخورم. دلم همه چیز می‌خاست. ذرت‌مکزیکی، بستنی دستگاهی، بستنی کاراملی، معجون. آخر به بستنی دستگاهی و بستنی کاراملی راضی شدم. بقیه را هم دفعه‌های بعدی می‌خورم.

    به دیدن مامانی‌ فَفَر رفتم (مامانِ مامان‌بزرگم). بعد به دیدن خاله فاطی (خاله‌ی مامانم).

    شام هم رفتیم فلافل خوردیم. چقدر دلم هوس کرده بود.
    امروز زبانم همه چیز را عمیق می‌چشید. عمقی به اندازه‌ی دو سال دلتنگی.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #یادداشت

  39. گزارش نیک

    امروز با نوشتن ۹۹۰ کلمه، تمرین صد جمله، خواندن شعر‌هایی از محمد‌رضا شفیعی کدکنی، آماده‌کردن قسمت جدید «داستان و سریال» و با حضور افتخاری دلتنگی گذشت.
    آهان امشب بعد از ۲ سال و ۲۶۶ روز یا به عبارت دقیق ۹۹۷ روز شاگردی، استاد کلانتری امشب من را در اینستاگرام به غلامی یعنی چیز …. منو فالو کردند.

  40. سال‌واژه: هردم مشغولی
    گوشه‌‌ای از ترکیب‌‌‌های موردعلاقه‌‌ام:
    طعمِ گسِ خرمالو
    آوایِ جهیدن غوک
    هردو، عنوان کتاب‌اند. یکی از سرگرمی‌هایم نوشتن همین عناوین است.
    گزارش نیک امروز، ۱۴ تیرماه:
    ۱. کمک‌کردن به عمه‌ی بیمارم
    ۲. مشارکت در مرتب کردن خانه
    ۳. درس خواندن
    ۴. حضور در وبینار نویسنده‌ساز
    ۵‌. شرکت در وبینار مدرسه‌ی سرزبان الهه علیزاده
    ۶. آزادنویسی
    یادداشتِ دلی:
    می‌خواهم اعترافی کنم.
    بی‌صبرانه منتظرم امتحاناتِ جایِ خالی بروند پیِ کارشان و یخه‌ی مرا ول کنند تا…
    تا گریه کنم. یک دلِ سیر گریه کنم.
    به عقیده‌ی من بیش از هر چیزی، صداقت همیشه حرف اول را می‌زند. صداقت با خودم را مدام تمرین می‌کنم.
    گریه، بی‌غل‌وغش‌ترین واکنشی‌ است که نسبت به روان‌زخم‌ها و دردهایم نشان می‌دهم.
    شجاعتِ گریه‌کردن را با هیچ چیزی در دنیا عوض نمی‌کنم. گریه را یک مسکن و محرّک برای ادامه‌ی زندگی‌‌ام می‌دانم. زندگی که واقعا می‌خواهم “زندگی‌اش” کنم. اصلا زندگی باید پیشه‌ی من بشود. “زندگی‌پیشگی”.
    پس می‌خواهم گریه کنم…
    بماند به یادگار:
    غم “چه می‌شود” از دل بِران که هردو
    عِنان سپرده‌ایم به تقدیر “هرچه بادا باد”
    _حسین منزوی

    1. گاهی جایی برای گریه‌کردن و هوار کشیدن نیست. گریه‌کردن، بی‌مزاحمت و بی‌ترحم. منم می‌خوام گریه کنم. مدتهاست

  41. سال‌واژه‌ام: درنگ

    آشپزی و فکر را با هم می‌کنم. فکرم می‌رود سمت مبینا. که امروز مهمان سرزبان است و از ترجمه می‌گوید. یادم می‌آید که استاد چند باری اشاره کرده است به تمرینی در دوره‌ی شعر. مقایسه کردن ترجمه‌ها. که بهترین تمرین آن دوره را الهه انجام داده است.
    معطل نمی‌کنم و می‌روم سروقت کافته‌گری. پیاز سرخ می‌کنم و می‌خوانم آن یادداشت را. که قیاس ترجمه‌های هملت است. ادیب‌سلطانی، به‌آذین، فرزاد. می‌خوانم و کف‌وکیف می‌کنم از قلم الهه. و کنجکاوم بدانم که بالاخره کدام ترجمه را ترجیح می‌دهد. که می‌بینم جایزه‌ی بزرگ ترجمه را به خودش تقدیم کرده است. حقا که لایقش است.

    بعد از ناهار می‌نشینم به آزادنویسی. موضوعی را که خیلی روی مخم بود بررسی می‌کنم. می‌نویسم و می‌بینم چندان هم مهم نبود. ذهن فاجعه‌سازم داشت کار دستم می‌داد که جلویش را می‌گیرم.

    الهه از کیفیات تجربی و ذهنی می‌گوید. از کوالیا. اولین‌بار است که این واژه را می‌شنوم. مبینا می‌آید و از ناترجمه‌ها می‌گوید. از اصطلاحاتی که وارد زبان شده‌اند و استفاده می‌کنیم. در حالیکه متعلق به زبانی دیگرند.

    به الهه می‌گویم که بالاخره یادداشت مقایسه‌ی ترجمه‌های هملت را خوانده‌ام. سوال‌مان می‌شود که بهترین ترجمه کدام است؟ آن‌که به روح اثر وفادار است یا آن‌که مضمون را بهتر منتقل می‌کند؟ هملت را با ترجمه‌ی به‌آذین خوانده‌ایم. قرار می‌کنیم که ترجمه‌ی فرزاد را هم بخوانیم. شاید دست‌به‌دامن مبینا هم بشویم.
    رمان‌جا را می‌جوریم و می‌فهمیم که من و الهه به اتفاق شیما به جرگه‌ی جاماندگان رمان‌جا پیوسته‌ایم. دست و جیغ و هوراااا.

    شعرخوانی و شعرنویسی. تمرین شعرماهی. جوریدن گنجور و تمرین کتابنقد. هر دو تمرین نصف‌نیمه.

    کمی رود راوی می‌خوانم و بسم‌الله‌گویان هملت۲* ترجمه‌ی مسعود فرزاد را می‌آغازم.

    کانال تلگرام من:
    https://t.me/sarachegenii
    *الهه در یادداشتش ترجمه‌ی فرزاد را هملت۲ نامیده است.

  42. هستم و خدا را بابت این بودن شکر میکنم. الهی شکر الهی شکر و الهی شکر.
    گزارش ۵۴ از روز یکشنبه ۱۴ تیر.
    تیر ماه ماه مورد علاقه من است. درسته که جوش گرماست اما برای من بیشتر از این حرفهاست.
    حرفهای من از نوع «ننمجانی» است و خودمم بعدن میفهمم چی گفتم پس لطفن جدی نگیرید. فکر کنید اینجا اینستاگرام است و من هم از آن متن های چرت و پرت منتشر میکنم.
    _امروز صبح وقتی زنگ گوشی به صدا میامد سریع آن را قطع میکردم تا چند دقیقه بیشتر بخابم. حال نداشتم بیدار شوم دنبال یک بهانه خوب و محکم میگشتم که احمد را دک کنم و به خابیدن ادامه دهم. مادرم چند بار صدایم زد و اهمیت ندادم ولی بعد از چند بار صدا زدن در اتاق را باز کرد و گفت«دیوار حیاط ریزش کرده تو پی کار وحید و الان وحید و سعید دارند آوار برداری میکنند، پاشو کمکشون کن»
    الان شد دو گزینه روی میز من باید یک گزینه را انتخاب میکردم، احمد را دک میکردم باید به سعید و وحید کمک میکردم. نمیشد در خانه باشم و به آنها کمک نکنم هر چه باشد دیوار حیاط ما بود که سمت آنها ریزش کرده بود.
    وحید و سعید چند روز است که شروع به کار کرده اند. مغازه هایشان را تخریب کردند که یک بنای محکم در دو طبقه به مساحت ۲٠٠ متر بنا کنند.
    مغازه آنها یک فروشگاه مواد غذایی است و میخاهند مغازه را بزرگتر و مدرن تر بسازند. شب و روز کار میکنند و زحمت میکشند که حتی شده یک ثانیه زودتر کار را تمام کنند.
    سعید در تهران پرستار است و وحید اینجا در «کوسه» مغازه را میگرداند.
    سعید وقت زیادی ندارد باید زودتر به سر کارش برگردد.
    وحید و سعید پدرشان به رحمت خدا رفته، پدر مرحومشان«برجعلی» در طول زندگی و همسایگیش با ما تا جایی که من به یاد دارم یک همسایه واقعی بود، همسایه ای که در دفتر خاطراتت بتوانی از او به نیکی بنویسی و یاد کنی. مرحوم برجعلی حدود ۷ سال است که ما را ترک کرده است.
    وحید پسر کوچک این مرحوم است. وحید چند سالی از من کوچکتر است. وحید در بعضی موارد برای همسایگی نظیر ندارد اما چند وقتیست که از بعضی نظرها سگ شده و پاچه ما را میگیرد، پاچه مرا نه دیگران اما چون بعضی وقتها به پدرم و مادرم کمک میکند من وظیفه خود میدانم که حتا شده یک روز به آنها کمک کنم.
    دروغ چرا دلیل پاچه گرفتن وحید رفتار و کردار خودم بوده و حال از آن برخوردها ناراحتم و پشیمان اما این وحید تندرو واقعن تند میرود و خدا شاهده دلیل دعوا نکردن من با وحید فقط این است که خجالت میکشم تو در و همسایه لخت شویم و هندی بازی در بیاورم، بد است، ننگ است، برای دو همسایه پر از شرم است که بعد از ۳٠ سال همسایگی به جان هم بیفتند اما آیا وحید این را درک میکند. نمیکند، درک نمیکند اگر میکرد ترمزش را میکشید. نمیکشد، ترمزش را نمیکشد.
    یک روز رفتم و روی صندلی پشت میز در کنار او نشستم، یک پاکت سیگار را برایم باز کرد و آبمیوه ای باز کرد و من با او از سر پشیمانی حرف زدم، به او گفتم«فکر کن من هم سعیدم برای تو. وحید من از رفتارم پشیمانم، مرا ببخش و دیگر به من تیکه نینداز»
    تیکه های وحید تیکه که نیستند، آوارند که روی آدم فرو میریزند. تیر میزنند و تیزند.
    بعد از آن دیدارم و حرفهایی که زدیم من خیال کردم پرونده مرا بسته و به بایگانی فرستاده تو نگو آقا فکر کرده من از او ترسیدم و ریدم، نه تنها پرونده را بایگانی نکرده بلکه تمام توانش را برای رسیدگی به پرونده من بکار گرفته.
    حواستان هست. در اینجا عذر خاهی را ترس میدانند و آنکه عذرخاهی میکند را ترسو.
    در اینجا یعنی«کوسه» با بیش از ۵ یا ۶ هزار جمعیت که ده ماست نباید عذرخاهی کنی باید شاخ به شاخ بشوی تا مساله پایان بگیرد و معمولن مساله ها پایان نمیگیرد هی بد و بدتر میشوند و کم کم به طایفه بازی و گرز کشی میرسد.
    اینجا اگر به کسی احترام بگذاری آن را نشان ترس میدانند.
    امسال لحظه سال تحویل اینجا جنگ طایفه ای بود، گرز بود، تیر بود تفنگ بود، جنگ بود، سنگ بود. درد بود. زخم بود. خون بود. پلیس هم بود. آن جنگ از یک بگو مگو بین یک زوج شروع و به طایفه ای ختم شد آنهم نه یک طایفه به یک طایفه. در هر طرف بیشتر از چند طایفه بودند که متحد شده بودند. متاسفانه بیشتر از ده خانواده بودند که پسرانشان بر علیه یکدیگر دست به چاقو و گرز شده بودند، یعنی هر کدام از برادرها پشت خانواده همسری خود در آمده بودند و نابودی خانواده خود را پذیرفته بودند.
    بعضی وقتها این خشم و عصبانیت ریشه ها را میسوزاند، خاک بر گور میکند و آتش میزد.
    درد دارد وقتی میبینی حمید صاحب دو اولاد را سر یک پفک با ۳ ضربه چاقو میکشند.
    درد دارد وقتی میبینی ۷ نفر سر صف شکر کشته میشوند.
    درد دارد وقتی وحید اینها را درک نمیکند و فقط از دید خودش به این مسائل نگاه میکند.
    سنگی که یک دیوانه در چاه میاندازد را بعضی وقتها ۱٠٠٠ نفر هم نمیتوانند بیرون بکشند. من از این داستانها فراریم. از اینکه جرقه ای بزنم با رفتارم و کردارم که آتش بر پا شود. آتش بر پا شود تر و خشک با هم میسوزند. خانواده ها از هم جدا میشوند. عده ای از این فرصت استفاده میکنند و بنزین روی آتش میریزند. عده ای زود به سیم آخر میزنند و دست به اسلحه میشوند و همان باعث ویرانی میشود و این ویرانی ویرانی ها و کینه های ابدی را به همراه دارد.
    من در این آبادی امنیت ندارم شاید بپرسید چرا، من میگوییم، چرایش را میگوییم.
    اینجا با قدم زدن برای خودت دشمن میگیری. اگر سرت بالا باشد آن را نشانه گنده گوزی میدانند و برایت نسخه میپیجند.
    اینجا باید نقش بازی کنی. باید خایه بمالی. اینجا قدرت های برتر هم دارد. طایفه های دارد که هدفمند عمل میکنند شاید بپرسید هدف آنها چیست، هدف آنها واضح است یعنی نباید کسی سر بلند کند. یعنی نباید دور از اندیشه آنها قدم برداری یا حرف بزنی و یا نفس بکشی.
    آری اینها همه دردند. درد است وقتی میبینی دامادت با آنها همراه شده. درد است وقتی میبینی پسر عموهایت با انها همراه شدند. درد است وقتی میبینی تا بالا دست دارند و میتوانند همه جوره به تو ضربه بزنند و تو هیچ صدایی نداری. یاری نداری. همراهی نداری. کسی را نداری که به او بگویی وضعیت چگونه است. در واقع داری ولی کسی که بتواند با ذهن تو همراه باشد نداری. کسانی هستند که میشود با آنها مشورت کرد اما به شب نکشیده میبینی همان هم با آنها همراه شده یا موضوع را به گوش دیگران رسانده.
    اینجا وقتی حواست نباشد و سرت را لحظه ای بالا بگیری حکمت را صادر میکنند و در بهترین فرصت سرت را میزنند، اما چطور؟
    مرگ و کشتن ضعیف ترین گزینه است، گزینه های بهتر از مرگ زیادند.
    بگذریم، از این داستانها بگذریم که اگر نگذریم سالهای سال باید بگوییم و بنویسیم.
    وحید دیروز بهم گفته بود که دوشنبه یعنی فردا در بستن آرماتور به آنها کمک کنم، خیر سرم مهندس بودم و پیمانکار، خیر سرم روزی ۷ کار آرماتور و فنداسیون اجرا میکردم با ۷ اکیپ ماهر و پول پرست ولی دیگر نمیتوانم دست به امبر شوم و بست بزنم اما بخاطر همسایگیمان امروز صبح به آنها گفتم فردا میایم. شاید این فردا بیایم.
    غروب که از سر کار آمدم یک امبر از سیروس گرفتم، گفت«امبر مهرداد است اول از او اجازه بگیر چون ممکن است شلوارم را در بیاورد» به سیروس گفتم حتمن اجازه میگیرم اما من به فکر شلوار سیروس نبودم و بدون اجازه مهرداد امبر را آوردم البته اجازه نمیخاهد برادریم، برادری این حرفها را ندارد البته از نظر من.
    غروب بعد از کار رفتم سلمانی یا همان آرایشگاه که موهای سر و ریشم را کوتاه کنم وقتی ریش و قیچی را دادم دست آرایشگر خوب و مجربم یادم افتاد که امبر را در ماشین حجت جا گذاشته ام و به سیروس زنگ زدم تا به حجت بگویید امبر را دست احمد بدهد که به من برساند. احمد امبر را رسانده بود در خانه و تحویل غزل داده بود و اما این بی مرام بیمعرفت مرا با خود نیاورد و شانس آوردم که مهراب آمد دنبالم و پول اسنپ ندادم.
    وقتی منتظر مهراب بودم بغل یک وانت چرچی وایساده بودم و یک خربزه ازش خریدم و تا مهراب آمد نصف خربزه را خورده بودم. مهراب نصف خربزه را دید و گفت«این چیه؟» گفتم«این سهم پدر و مادرم است که وجدانم قبول نکرده بخورمش» سر راه وایساد و گیلاس و آلبالو خرید و داد دستم گفت«دست خالی نرو مثلن مرد خونه ای»
    _دست خالی به خانه نیامدم.
    _امروز رفتم سر کار اما زیاد کار نکردم و احتمال زیاد دلیل نیامدن احمد به دنبالم همین بود.
    _امروز تو وبینار نویسنده ساز شرکت نکردم. دیگه سر کار تو وبینار شرکت نمیکنم چون باید گوشهایم را تیز کنم تا در جریان وبینار قرار بگیرم ولی چون احمد سر و صدا میکند و فرز را روشن میکند من عصبانی میشوم و بد حال و با احمد دعوا میکنم و او کفر بعضی حزرت ها را میکند و میگویید«ریدم به فلان کس از دست تو که مثلن شاگردی ولی انگار من شاگرد توام»
    حق دارد، خداوکیلی حق دارد. من دیگر ذهنم و جسمم یاریم نمیکنند، میگویند«فیروز تو دیگر پیر شده ای، تو مال این حرفها نیستی» اما چه کنم که مجبورم، مجبورم برای امرار معاش کار کنم. کفش و لباس باید بخرم، گوشی باید بخرم ولی هر چه فکر میکنم با پول کارگری نهایتن یک جوراب بتونم بخرم.
    _امروز ظهر به بعد خیلی حالم بد شد. دو نفر از همکاران قدیمی ام که بعد از من کارگاه را انداخته بودند را دیدم، آمده بودند سر کار مهراب تا از مهراب بتن بخرند. آنها شیک پوش و با ماشینهای شاسی بلند میچرخند من شاگرد کاشیکار شده ام.
    مرا دیدند و هم را بغل کردیم و از حال و کار و بارم پرسیدند و من مثل گوزوها نمیدانستم چه بگوییم، ریدم به آنکه خودم میدانم ولی چون گزارش نیک است نامش را ذکر نمیکنم است.
    چند سال است که خودم را از دوست و آشنا قایم میکنم که مبادا حال و روزم را ببینند ولی میبینند.
    وقتی طلا گرمی کمتر از یک ملیون بود من روزی ده ملیون درآمد داشتم حالا که طلا شده ۲٠ ملیون من روزی ۱ ملیون تومن میگیرم. سقوط چیست؟ سقوط همین است. فرد ساقط شده همین این است، این این است، این من است. من سقوط کردم و با تریاک و بعضی وقتها گل و آبجو خودم را میپیجانم و خودم را گول میزنم اما دیگر نمیخاهم خودم را گول بزنم میخاهم در همین چند روز نسخه خودم را بپیچم و میپیچم، نسخه ای میپیچم که هیچ دکتری نتواند مثالش را بچیند. من دکترم. خود خود دکترم، خودم دکترم.
    پر حرفی خوب نیست خودم از آدم پر حرف بدم میاید اما بدبختی این است که بیشتر از همه پر حرفی میکنم.
    پس میروم سراغ پایانبندی روز یکشنبه ۱۴ تیر ماه ۱۴٠۵.
    _سال واژه ام«فروش» و همچنان بی فروش.
    _پیاده روی کردم و کار هم کردم و بیشتر از دو هزار کلمه نوشتم و بخاطر آرامش نسبی ای که دارم به خودم نمره ۸ میدهم و خدا را بابت نعمت هایش و آرامشی که به من داده و هر روز بیشتر میدهد شکر میکنم و سپاس میگوییمو.
    _عرفان از تهران آمده و الان با حسام و غزل دارند پلی استیشن بازی میکنند و هر چه مرا به جمعشان دعوت میکنند من دعوتشان را نمی‌پذیرم چون باید بخابم که فردا زود بیدار شوم و بروم کمک وحید و سعید.
    _ دوست دارم تو بغل یکتا بخابم. آرزومه از یکتا لب بگیرم. خدایا یکتا را به من بده و فردم را به یکتا. الهی شکر الهی شکر الهی شکر
    سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
    لحظه های سرنوشت ساز در راه من اند و من…

  43. تا عصر، درون من شبیه حلزونِ امروز بود، کلافه و سردرگم.
    ۱.وبینار را در مسیر گوش کردم.
    ۲. چلوندن تافی و جینجر🐱، قربان صدقه رفتن شان به قدر بضاعتِ نفس.
    ۳. تمدید قراداد خانه برای نهمین سال متوالی.
    ۴. ملاقات با دوست.
    ۵. سلام و احوالپرسی با گربه های محل و سیر کردنشان.
    ۶‌. گزارش تمدید اجاره به همسایه ی نازنین‌، ” مهری جان”.
    ۷. شستن ظرف ها و رسیدگی به گربه های اهل خانه.
    ۸. قبل از ۱۲ شب، انجام ” گزارش نیک”…به بهانه ی نوشتن و بودن در کنار هم.

  44. سال‌واژه‌ام: قدم
    آیا امروز قدمی برداشتم؟ این روزها که ملال در اوج خود است و گرما نیز. در خانه حبسم و این با طبیعتم سازگار نیست. اما در حد یارایی خویش کوشیدم:
    ۱. امروز بر آن شدم که یادداشت صبحگاهی را تایپ کنم. ابتدا نوشتم و نوشتم و در میان نوشتن برای خود چالشی طرح کردم که تا ۱۰۰۰ کلمه برسم. چون از کلمه ۵۷۹ به چالش اندیشیده بودم، بنا را گذاشتم بر ۱۵۷۹ و سپس در اثر شوق، رساندم تا ۲۰۲۰. احساس بسیار خوبی داشت. این‌که ذهنم را می‌نگاشتم، برایم به مثابهٔ گرافی بود. متوجه شدم که وقتی می‌خواهم تمرکز کنم، بدنم اعلام حضور می‌کند و اعضا با خارشی خفیف، حضور و غیاب می‌زنند. این مسأله را در مدیتیشن هم دارم. انگار دور از بدنم زندگی می‌کنم و وقتی می‌خواهم کل تمرکزم را روی چیزی بگذارم، تازه در بدنم فرود می‌آیم که همان دم هم بعضی جاها کامل چفت نمی‌شوند و جا نمی‌افتند.
    ۲. شاهنامه را ادامه دادم. پیش‌تر به خاطر قطعی اینترنت، لغت‌های بخشی از دفتر اول را استخراج نکرده بودم که الان مشغول آنم. برای چندمین بار این بخش‌ها را می‌خوانم و افسوس می‌خورم. ایرانی‌ها خود به دنبال ضحاک رفتند.
    ۳. بخشی از کتاب «زیر دندان سگ» بهمن فرسی را خواندم.
    ۴. بخشی از کتاب «اطلس دل» را بازخوانی و علامت‌گذاری کردم. بخشی را هم جدید خواندم.
    ۵. شاد را چک کردم و به سؤالات دانش‌آموزانم پاسخ دادم. این‌قدر مهم است که نیک محسوب شود چون من از چک کردن پیام‌رسان‌ها خوشم نمی‌آید. شوخی شوخی این نوع فضاها را کنار گذاشتم و دست‌کم الان مشکلم این نیست که در اینستاگرام وقت تلف می‌کنم.
    ۶. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. تمرینی با هم انجام دادیم. «من در فهرستی از کلمات». وقتی داشتم کلمات را می‌نوشتم متوجه شدم که چقدر زندگی‌ام خلوت است و تکراری و چقدر حضور اشیا از انسان‌ها پررنگ‌تر است. گاه هفته‌ای کامل در خانه‌ام و جز همسرم کسی را نمی‌بینم. تلفن را هم که مدتی است رها کرده‌ام و حوصله نمی‌کنم با کسی حرف بزنم. متأسف شدم که در توصیف خودم در ۱۰۰ کلمه، اشیای زیادی نوشتم. اشیایی مرتبط با کارهای خانه که گاهی هم ازشان می‌گریزم اما در نهایت ناگزیرم. این روزهایم خیلی یکنواختند، با کمترین میزان حرف زدن و معاشرت با دیگران. خلوت خلوت.
    ۷. چند تا از داستان‌های دوستان را در کارگاه پنجم داستان کوتاه خواندم.
    ۸. یادداشتی در کانالم نوشتم و سؤالی را که امروز برای خودم دربارهٔ تکرار و نظم مطرح شده بود، در کانال طرح کردم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  45. چه چیزی شوق نوشتن برمی‌انگیزد
    سال‌واژه: زبان

    خانه رضا بودم. استراحت کردم. نیاز داشتم چند ساعت به چیزی فکر نکنم. گاهی فکر نکردن هم کاری‌ست نیک.
    ظهر فیلم «ادیسه فضایی» استنلی کوبریک را دیدم. کند پیش می‌رفت.
    باید برای درک بهتر بعضی صحنه‌ها را دوباره ببینم.
    آن سنگِ‌سیاه مستطیل، شبیه فلز بود. سنگی که از سیاره‌ای دیگر فرستاده شده بود و مولد هوش بود. اثر همان سنگ سبب رسیدن اجداد ما به ابزار اولیه بود‌.
    چرا هوشِ‌مصنوعیِ هال، اشتباه کرد؟ چطور توانست بدون اینکه برنامه‌ریزی شده باشد، به آن دو مامور سفینه آسیب بزند؟
    فصل اول «چرا عاشق می‌شویم؟» از هلن فیشر را خاندم.
    «معتقدم این شور، مبنای اصلی زندگی اجتماعی بشر است.
    عشق رمانتیک عمیقا در ساختار و ماهیت مغز انسان نقش بسته است.»

    الهه جان در سرزبان از کلمه‌ی تازه کشف کرده‌ی خود «کوالیا» یا «کیفیات ذهنی» صحبت کرد. حیرت او را دوست دارم.
    کتاب «هفتاد سنگ قبر» از یدالله رویایی را معرفی کرد. به موضوع امروز ارتباط دارد.
    عصر برگشتم خانه، نیم ساعت یوگا انجام دادم. از حرکات کششی لذت بردم.
    مجموعه شعر «سرم را بی‌سایه می‌خواهم» از گیسو شاکری را تا نیمه خاندم. شعر اولش مرا به شوق آورد گزارش نیک بنویسم.

    «از راه که می‌رسی
    کیفِ‌دستی‌ات را که باز می‌کنی
    ره‌آورد سفر را که روی میز می‌گذاری
    دفترچه یادداشت را که
    به من می‌دهی
    شوق نوشتنم می‌آید
    دفترچه را باز می‌کنم
    می‌نویسم
    بودنت چه خوب است»

    با در نظر گرفتن اینکه سه ساعت برای چک‌لیست روزانه وقت گذاشتم، امروز شش نمره می‌گیرم.

  46. حلزونِ امروز، تابه‌تاس.
    ۱. کتاب «فرهنگ گفتاری» رو از توی کتابخونه درآوردم که از فردا شروع کنم. چند تا کتاب مربوط به کودک هم گذاشتم روی تختم که توی روزگفتارها نوکی بزنم بهشون.
    ۲. با دوست قدیمم چت کردم. فردا مهمونم خونه‌ش. یه گربه‌ی گنده‌ی سفید داره که دلم لک زده واسش. قیافه‌ش اخمالوعه همیشه. حتی وقتی خوشحاله.
    یاد نیل میفتم.
    ۳. مهمان بودیم خونه‌ی عمه‌م. واسم جگرپیچ درست کرده بود. می‌دونه خیلی دوست دارم.
    خالی خالی می‌قورتیدم‌.
    ۴. تمرینی که توی نویسنده‌ساز انجام دادیم‌ جالب بود. تخلیه‌ی هیجانی هم بود.
    ۵. الان باید برم چند صفحه از چند کتاب بخونم تا تموم شه امروز.
    کاش فردا خوابالو نباشم.

  47. زیبایی امروزم یک کلام از او برای تو بود .
    وقتی روزی دارم که برای او هستم،روز دیگر برایم تنها یک روز شب شده نیست.یک جهان را پیمودن است بی آنکه گله کنم از درد جان برای رسیدن به خواستگاه انسانیت.

    باز که من اینجایم
    انگار کلمات تان جادوگرانی حرفه ای هستند که این چنین مرا بی اختیار برای نوشتن می آورند.
    انگار گیوتین بر بالای انگشتانم ثانیه شماری می کند که چه وقت، کجا از نوشتن مانده ام و من باز هم اینجایم. نه از ترس و نه از شوق، برای پرواز دادن خیال حواس پرتم که مثل کفترکان سبزه میدان به هر زمینی نوک نزنم برای یک دانه گندم.
    و من باز اینجایم….

    https://t.me/mindfulness_kamrani

  48. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    ۱. رفتم کلاس خیاطی.
    ۲. یک ساعت نوشتم.
    ۳. کلیدر گوش دادم.
    ۴. ناهار پختم و خوردم.
    ۵. ناپلئونی‌ای که بهم تعارف شد رو نخوردم.
    ۶. کلی خط‌خطی کردم.
    ۷. وبیکار شرکت کردم.
    ۸. نویسنده‌ساز رو ببودم.
    ۹. انتشار روزانه داشتم تو کانالم.

    لینک کانال:
    https://t.me/havirism

  49. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    روز به جاده گذشت و شب تازه روزمان شروع شد.
    البته جاده چندان بیهوده نبود که شب را روز کرده باشد. در راه پادکستی درباره‌ی جنگ‌های صلیبی گوش کردم.
    چند روزگفتار از دوستان را دانلود کرده بودم برای مبادای بی‌نتی. آن‌ها را هم گوش کردم.
    به واژه‌ی «سنگر »فکر کردم. بهتر است سال‌واژه‌ی دومم آن باشد. پوشه‌ای هم برایش باز کردم.
    سنگر یعنی؟ حتا اگر هیچ‌جوره راه نیابم به تحقیق درباره‌ی اساطیر و هم‌چنین نوشتن روزانه، پی چاه را بگیرم.
    سنگر یعنی در بامرگی هم از این‌ها دست نکشم.
    نوشتن و زبان خاندن از نعمت استمرار برخورداند. باید تحقیق را هم به آن‌ها بی‌افزایم.
    زبان خاندم، نه به‌ قدر همیشه‌.
    هزارکلمه آزادنویسی کردم.
    قصد بازنویسی داستانم را داشتم اما در آن صورت وقت برای تحقیق نمی‌ماند. از آن‌جا که از همین امشب استارت اضطراری و استمراری بودنش را زده‌ام، قید بازنویسی را زدم.
    البته هنوز بازخورد هم نگرفته‌ام. ‌پس چه بهتر که دندان روی بازنویسی بگذارم. شاید به مرحله‌ی بازنویسی نرسد که نرسد.
    هرچند می‌دانم که فردا کار خود را خاهم کرد و دستکی به روی جمله‌بندی‌اش خاهم کشید.

  50. ۱- در معرض یکی از دشوارترین تصمیم‌های زندگی‌ام قرار گرفته‌ام که هرگز گمان نمی‌کردم ناگزیر باشم از تن‌دادن به آن. من دورها را دیده بودم و تازه‌ها را، زندگی هم شاید همین‌ها را می‌بیند اما به گونه‌ای دیگر.

    ۲- الهی مرا یاری کن به اعتماد داشتن و صبور ماندن.

    ۳- وارد وبینار شدم و شروع‌ کردم به هم‌خوانیِ خیلی پرهیجان با آهنگ خاطره‌انگیزی که در حال پخش‌شدن بود، چند دقیقه‌ی بعد سرعت‌سنج را در حال رسیدن به ۱۵۰ کیلومتر بر ساعت دیدم. به خاطر ندارم این ماشین بتواند برود آن‌جور جاها یا من همین‌طوری بی‌هوا بروم آن‌جور جاها. بر من و ماشین چه گذشت؟

    ۴- دیشب دیدم واتساپ اعلام کرده است که به زودی یوزرنیم جای شماره تلفن را خواهد گرفت، از حالا یوزرنیم مدنظرتان را رزرو کنید. من هم سریع مریم کاشانکی را رزرو کردم. بعد به خودم گفتم حالا نیست که همه صف کشیده بودند تا اسم و فامیل شیک تو را برای خودشان بردارند، تو حتمن باید سریع رزرو می‌کردی.

    ۵- موضوعی به شدت ذهنم را درگیر کرده است و البته مرا نگران. می‌کوشم در موردش با کسی صحبت نکنم تا از حقیقت آن سردرآورم. امید دارم به رحمت خداوند و این تنها امیدم است.

    ۶- الهی شکرت…

  51. سال واژه‌ام پایندگی.

    مگر می‌شود سهراب بخوانم و برایتان نیاورم؟
    تقدیم به نگاه زیبای شما.
    شب را نوشیده‌ام
    و بر این شاخه‌های شکسته می‌گریم.
    مرا تنها گذار
    ای چشم تب‌دار سرگردان!
    مرا با رنج بودن تنها گذار.
    مگذار خواب وجودم را پرپر کنم.
    مگذار از بالش تاریک تنهایی سربر دارم
    و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم.
    سپیدی‌های فریب
    روی ستون‌های بی سایه رجز می‌خوانند.
    طلسم شکسته خوابم را بنگر
    بیهوده به رنج مروارید چشمم آویخته.
    او را بگو
    تپش جهنمی مست!
    او را بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیده‌ام. نوشیده‌ام که پیوسته بی‌آرامم.
    جهنم سرگردان!
    مرا تنها گذار.

    🌷🌷🌷

    هر انقلابی وفاداران و عاشقانی می‌خواهد که جانشان را شجاعانه برای آرمان‌هایشان فدا کنند.
    همانطور که برای انقلاب در نوشتن خودکاران زیادی خود را فدایم کردند.
    امروز پیکر یکی شان را با عزت و احترام بدرقه کردم.
    گاهی چنان می‌نویسم که غرق می‌شوم.
    به طوری که هر محرکی به خوش اجازه نمی‌دهد حواسم را بگیر دو من را از نوشتن جدا کند.
    امروز به این شکل نوشتم. گاهی آنقدر پرحرف می‌شوم به طوریکه اگر ننویسم لکنت زبان می‌گیرم و کلماتم به هم می‌پیچند. باید بنویسم. باید بنویسم تا زبانم روان شود. تا رود ذهنم جاری و از هرگونه آلودگی پاک شود. آن وقت می‌توانم به آرامی از آب زلالش بنوشم. یا در آن شنا کنم. یا شاید هم گل‌های اطرافم را آبیاری کنم.
    دست عزیزم به تو این اجازه را می‌دهم و یا از تو خواهش می‌کنم هرگاه نوشتن هرچه جز عشق باشد ننویسی و هر بار که سایه اجبار بر کاغذ افتاد ننویسی.

    1. زیبایی این شعر شبم رو ساخت
      من شبیه توان با تو شبیه منی؟؟
      😘😘❤️❤️🍫🍫

  52. میترا نعیمی
    گزارش نیک امروزم
    همچنان مشغول پرستاری کردن از مادرشوهرمم تا بهبودی حاصل شود. لابه لای کارها دروبیناراستاد شاهین شرکت کردم وشب هول خواندم.والسلام

  53. سال واژه ام: تحسیــن
    ۱.چرا تحسیــن؟
    سرزنش‌دان مغزم لب به لب پر شده است. تنها سرزنشی دیگر کافیست تا آن را لبریز کند. دست از سرزنش کردن خودم برمی‌دارم. می‌خواهم یک‌سال تمام به تحسین خودم بپردازم. تحسین آنچه هستم.
    ۲. در خواب‌هایم فرار می‌کردم.
    در بیداری به دنبال خواب و خیال بودم.
    احساس می کردم لحظه‌هایم سراسر پوچی‌ست.
    تا اینکه شروع به نوشتن کردم.
    در خواب‌هایم آرام گرفتم.
    در بیداری روی خطوط دفتر می‌دویدم.
    احساس می‌کردم هر لحظه به اندازهٔ یک کتاب ارزشمند است.
    ۳.یک ساعت از وقت گران‌بهای خوابم را صرف پاسخ دادن به این سوال کردم که نوشت‌افزار s.a.m محصول کدام کشور است.
    آخر هم بدون اینکه به جواب برسم دست از تلاش شستم. اینکه به جای کشیدم، می گویم شستم، دال بر خستگی ناشی از تلاش فراوان است.
    نتوانستم پلک روی هم بگذارم.باز هم سرچ کردم و سرچ کردم.آخر سر با هزار جور مکافات و خواندن جزئیات محصولات در ماتحت سایت کوله پشتی، دریافتم که s.a.m محصول بچه های خودمان است.
    اصلا من از اولش هم، بو برده بودم که این طراحی های زیبا فقط از ذوق و قریحهٔ ایرانی برمی‌آید.
    ۴.مطالعه کتاب ماشنکا را آغازیدم.
    هرچند نوع تایپش شلم شوربایی بود که به زور می شد مـ را از هـ و یـ را از بـ تشخیص داد. تازه مدام فراموش می کردم که گورنو تسوتف شاعر پیر بود یا بالرین. یا آلکسی ایوانوویچ پیرمرد پلاسیده بود یا پیر مرد شاعر. اما داستانش مرا گرفت.
    کاش می شد اسم هارا هم ترجمه کرد.

  54. دلم میخواد فریاد بزنم.
    همیشه دلم میخواد فریاد بزنم.
    دلم میخواد تو یه دشت وسیع تا میتونم بدوم و امکان دویدن ازم گرفته نشه.
    دلم میخواد از یه بلندی خودم رو پرت و کنم و تمام هوا رو تا عمق جانم تنفس کنم و امکان سقوط ازم گرفته نشه.
    دلم میخواد تمام دور و برم رو نابود کنم خالی شه.
    دلم میخواد درونم خالی شه.
    دلم میخواد خالی شه،
    پرواز کنم و بالهایم ازم گرفته نشه.
    ۲۹ فروردین ۱۴٠۵

    من روزهای یادهایم را چگونه به فراموشی سپارم؟
    سپید و سیاهیِ مانده از خاطره‌ها را چگونه به رنگ‌‌های شاد درآرم؟
    به من بگو، بگو
    چگونه از دهکده‌های جهانم برای تو سخن برانم؟
    ۳٠ فروردین ۱۴٠۵

    پ.ن: تکرارِ دوباره و دوباره‌‌ی یک احساس…
    ۱۴ تیر ۱۴٠۵
    https://t.me/PhoenixO0

  55. یخچال ما هندوانه است.
    سال واژه‌ام: خوددوستی/خودیابی/خود خواهی مثبت

    امروز، هندوانه شدم، کودکی ۱۰ ساله که یخچال خانه‌ی مادری‌اش را باز میکرد در خاطرش.

    امروز، شعله زرد بود، خواهرم دستپخت خوبی دارد، ما شعله زرد خواستیم، او شعله زرد شد. ما شعله زرد بودیم.

    امروز، خوشحال بود، ما به باغ مهندس در انتهای کوچه رفتیم، باغ خوشحال بود، ما خوشحال شدیم.

    امروز، کلمه بود، در وبینار نویسنده ساز ۱۰۰ کلمه شدیم و خود را روی برگه جاری کردیم. من کلمه بودم.

    ایوا ناظر من بود از پشت ۱۰۰ کلمه،
    او گفت : «راوی این کلمات(یعنی من) کسی است که بیشتر از آنکه زندگی را تعریف کند، آن را مشاهده و معنا می‌کند؛ انسانی که جهانش از خانه، طبیعت، رابطه و اندیشه ساخته شده و این روزها در حال کنار هم گذاشتن تکه‌های هویت خود است.»
    او زیاد گفت من اما کم گفتم برایتان.

    امروز گوش شدم و چشم بودم.
    گوش شدم برای شنیدن نقد استاد از داستانهای کوتاهی که نوشته بودیم و چشم شدم برای خواندنشان.

    امروز، فیلم بود، فیلم خوب بود،
    نامش این بود👈🏻 Gran Torino.👌🏻

    نمره‌ی خودخواستن‌های امروزم چند شد؟
    ریاضی من خراب است،
    نمیدانم چند شدم، با تعریف‌های امروزم شما حدس بزنید که نمره‌ام چند است؟

  56. اول صبح پذیرای پدربزرگ، مادربزرگ بودم که بعد از مراجعه به آزمایشگاه، قدم به منزل فرزند گذاشتند. بنابراین نیک‌روزی بود از بابت خدمت به ایشان و روز پرمشغله در آشپزخانه. هرچند نه خورنده‌ای هستند و نه متوقع، درگیر بیماری و در بند رژیم غذایی مراقبتی، اما مهمان نوازی وظیفه است آن هم سالی به ماهی در حق آنها که واجب احترام و توجهند.
    در استراحت بعدازظهر درازکش، گوش و چشم به وبیکار سر‌زبان الهه جان سپردم، توفیقی بود، هرچند معمولا صوت‌هایی که بارگذاری می‌کند، گوش می‌دهم اما حضور آنلاین لطف دیگری دارد، بخصوص وقتی تمرینی طرح می‌کند که اگر پاسخی هم نداشته باشی می‌توانی لااقل بیننده کامنتهای دیگران باشی.

    وبینار نویسنده ساز را بعد از مغرب آفلاین گوش کردم. جای تشکر دارد از استاد بابت ضبط مجدد وبینارها برای جاماندگان از حضور آنلاین. تمرین صد کلمه در هفت دقیقه را انجام دادم هرچند در زمان تعیین شده، صد کلمه که نه، به پنجاه هم نرسیدم.
    «کوچه‌ ابرهای گمشده» کوروش اسدی را ورق زدم و صفحاتی از رمان بی‌لنگر را خواندم. نوشته امروزم همین چند خط گزارش نیک است.

  57. روزم را با بازی «صفحات صبحگاهی» شروع می‌کنم. این کار هر روزه‌ام است. نوشتن سه صفحه. سه صفحه A4 که نه؛ ولی سه صفحه دفتر یادداشت متوسط.
    همیشه مثل امروز خوش می‌گذرد. کارکرد عجیبی دارد ذهنت را آماده می‌کند برای بقیه روز. تمیزکاری ذهنی است. جا باز می‌کند برای چیزهای جدید. وقتی صبح‌ها می‌نویسی دیگر با هیچ کس دعوا نداری. آرام می‌شوی. دنیا نظم می‌گیرد. باور کنید خودم هم حرفهای خودم را باور نمی‌کردم اگر تجربه‌اش را نداشتم. الان هم چیزی نشده برای درک حرفهایم بهترین کار انجامش است. بنویسید. هر روز صبح. مداوم. ضرر نمی‌کنید.
    بازی بعدی خواندن کتاب مد و مه از ابراهیم گلستان است. سه داستان کوتاه دارد. «از روزگار رفته حکایت»طولانی‌ترینش است که امروز تمام شد. منتظرم دو قصه دیگر را بخوانم بعد در موردش بنویسم.
    امروز یه بازی جدید هم یاد گرفتم توی ‌وبینار. صد کلمه نوشتم که مرتبط با حال و هوای این روزهایم باشد، بعد با چشم سحابی به واژه‌ها نگاه کردم. چشم سحابی یعنی بررسی نوشته به عنوان شخص دیگر و از بالا و نه از درون واژه‌ها. خودم را قضاوت کردم. خوب بود. به خودم افتخار کردم. بازی‌های این روزهایم را دوست دارم. آرام آرام و بازی بازی می‌روم جلو. امیدوارتر و پرانرژی‌تر از همیشه.

  58. ➖سال‌واژه‌ام: بیَنجامیدن

    ✔️قرار بود نویسنده‌ساز در قسمت‌های گذشته را یک روز درمیان گوش دهم اما خب دلم طاقت نداد و امروز هم انجام دادم، قسمت سوم و اشتباهی به جای قسمت دوم گوش دادم دست آخر بهره امروزم هم قسمت دوم و هم سوم پادکست نویسنده ساز بود.

    ✔️به نویسنده‌ساز درحال پخش هم رسیدم و کلی با ایده «کلماتی در شرح اکنون» حال کردم.

    ✔️نت کانال شخصیم را نوشتم.

    ✔️شروع دوباره غرور و تعصب را داشتم. اما خب اینبار چون از قبل فیلمش را دیده بودم همش صحنه فیلم در ذهنم پخش می‌شود و متاسفانه قسمت صحنه‌سازی ذهنم خراب شده و کلی ناراحتم بابت این موضوع.

    ✔️برای تعلیم زبان در یوتیوب چرخیدم و دست آخر سر از ناکجاآباد درآوردم.

    ✔️ناخنکی به کتاب مسأله حجاب در جمهوری اسلامی هم زدم.

    https://t.me/Jonnevice_channel

  59. – برای چی سه ساعت بیدارباش تو جام بودم؟
    – کاریکلماتوری که هوا کردم واقعن گنگ بود؟
    – امتحان نهایی دینی امسال هم مثل دو سال پیش آسونه؟
    – این چه مَرَضیه که هر روز به شکلی متفاوت با دیروز بنویسم؟
    – وقتی گرافیک و تایپوگرافیک این‌قدر با هم داداشن چطور فقط تایپوگرافیک یاد بگیرم؟
    – چرا دیگه مثه قبل نمی‌تونم یک ساعت تمام درس بخونم و خسته نشم؟
    – کدام کاریکلماتورهام مناسب مجله‌ست؟
    – چطوری تو کمتر از یه سال فصل دو چرت‌ترین انیمه میاد اما بوروتو هیچی به هیچی؟
    – این چه مرضی‌ست که باید تمام کارهای فلان نویسنده یا شاعر را بخانم حتا آشغالاش؟
    – چطور مثه یکی دو هفته پیش زیاد نوک بزنم؟
    – واقعن کوچ و کویر از شمشیر و قلم ضعیف‌تره یا اشتباه می‌سنجم؟
    – چرا دو سه روزی به خانم یاوری گزارش نمی‌دم؟
    – الان زمان برای من چه معنایی داره؟
    – چرا دارم شکسته می‌نویسم؟
    – میشه با فهرستی از سوالات یک داستان کوتاه نوشت؟
    – چگونه خاهری که موقع آزادنویسی کرم می‌ریزه رو بکشیم؟
    – چرا تمرکز داشتم و نداشتم تو وبیکار و می‌رفتم ور با وسایل دورم؟
    – می‌تونم تا آخر عمر روزانه و بی‌وقفه ابرپرسش‌ها رو بپرسم؟
    – اصن می‌تونم در کاری بی‌وقفه پیش برم؟
    – چطوره بعضی وقت‌ها که نه تمرکزی داری و نه جانی کلمه‌ای آزادنویسی کنی، مثل امروز تو وبینار؟
    – چرا بدون کار این‌قدر خسته و کسلم؟
    – چرا معده‌ام مثه جورابه؟
    – چرا این همه چرا؟
    – مگه میشه برای یه نویسنده امتحان فارسی این‌قدر سخت باشه؟
    – آخه چطوری به ذهن یکی می‌رسه از عشق نامادری و دختر خونده بنویسه؟
    – پس این روزگفتار کی ارسال میشه؟

    https://t.me/hphp137

  60. گزارش نیک “1405/4/14” تیرماه. روز یکشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب “شب‌ملخ” از جواد مجابی خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    تحقیق کتابنقد کامل کردم، فرستادم در کانال دوره. کلمه “پرده” را انتخاب کردم.

    فیلم “رازها و دروغ‌ها” به نویسندگی و کارگردانی مایک لی را دیدم.

    https://t.me/speechoff

  61. سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊
    نمره روز: ۳
    یکی از بی‌رحمانه و کثیف‌ترین احساسات دنیا احساس خوشبختی از بدبختی بقیه است.
    گزارش نیک:
    ۱. صبحانه خوردم.
    ۲. ناهار درست کردم.
    ۳. بعد یه بحث بیهوده داشتم با یکی که حتی باعث شد وبینار رو یادم بره
    ۴. رفتم پیاده‌روی با دوستم و صحبت کردیم.
    ۵. رفتم خونه مادربزرگم مدت طولانی بود بهش سر نزده بودم
    ۶. یکم کتاب خوندم
    نمیدونم منم حق دارم یه روزایی اینجور باشم دیگه.🫠

    1. برنه براون در کتاب «اطلس دل» اسم این نوع احساسی را که می‌گویید، به زبان آلمانی گفته: «شادِن فرویده». می‌گویدآلمانی‌ها برای احساسات کلمات دقیقی دارند. این کلمه در انگلیسی مثل این یکی سررراست نیست. در فارسی شاید بشود گفت «شماتت». (تعریف فرهنگ بزرگ سخن از شماتت: خوش‌حال شدن از اتفاق ناخوشایندی که برای مخالف یا دشمن بیفتد.)
      برنه براون در تعریف شماتت می‌گوید:
      «شماتت به معنای لذت بردن یا شادی به خاطر سختی کشیدن یا بدبختی فردی دیگر است.»
      بعد هم در ادامه می‌گوید که این احساس به «گناه و شرم» منجر می‌شود.
      یک استدلالی هم دارد دربارهٔ خاستگاه این احساس که خیلی دوست دارم:
      «شماتت متضمن ناهمدلی است… هنگامی که شخص دیگری درد می‌کشد و ما احساس شادی می‌کنیم، فعالیت در منطقه‌ای از مغز که همدلی را پردازش می‌کند کاهش می‌یابد و فعالیت در مراکز پاداش افزایش می‌یابد. هنگامی که احساس شماتت می‌کنیم، منطقه‌ای از مغزمان که در احساس همدلی از آن استفاده می‌کنیم خاموش می‌شود و مناطقی از مغز فعال می‌شوند که احساس خوبی در ما ایجاد می‌کنند و وسوسه می‌شویم در آینده هم چنین رفتارهایی از خود نشان دهیم.»

  62. – خواب موندی. دیر نشه.
    – صفحات صبحگاهی؟
    – نمی‌رسی.
    – سال‌واژه؟
    – ترافیک؟ جاپارک؟
    – قبوله.
    – زود راه بیفتی به سال‌واژه و صفحات صبحگاهی هم می‌رسی
    – حداقل خوابم رو بنویسم؟
    -کوتاه
    -رفتن ممکن نبود. ماشین‌گیر نمی‌آمد. پل اتصال اتوبانها فرو ریخته بود. ماشین بود. بنزین بود. وقت رفتن بود. مسیر رفتن نبود. راه پس رفتن هم نبود. ما لنگ در هوا. آسمان بود. ابر بود. درخت بود. هوای نگاه کردن بود. نشستیم نگاه کردیم. درد بود. درد خواستن، نتوانستن.
    – تو مسیر شنیدن صوت کلاس نویسندگی خلاق قند مکرره.
    – برای کشمکش و متقاعدسازی دیشب به دردم خورد.
    – تو عوارضی نزدیک‌تر باش به دکه تا هم او راحت باشه هم ما.
    – این بلوک‌‎ ها دیروز نبود.
    – برای موکب‌ها گذاشتند.
    – بپا به این بلوکها که اریب اومدن تو عرض اتوبان نزنی.
    – اووووف از سرم گذشت.
    – ااِ اینجا پلیس سبز شده، مگه پلیسای سرچهارراه منسوخ نشدن؟
    – شدن؟
    – چند سال می‌شه پلیس سر این چهارراه ندیدی؟
    – خیلی سال.

    – یه جوری پارک کن موتورش زیرآفتاب نمونه.
    – اینجا خوبه؟
    – کج پارک کردی. کی می‌خوای یادبگیری
    – اینقدر ایراد نگیر.
    ……
    ـ گاهی نشنیدن گزینه بهتریه
    – من شنیدم
    – چه سود؟
    – تنها زیان
    ….
    – آزادنویسی؟
    – با چالش صد جمله
    – تهش غلط از آب درمیاد. می‌رم سراغ تکلف
    – سال‌واژه چراغه.
    ـ لذت دیالوگ‌نویسی
    – تلفیق کوچینگ بود با دیالوگ‌نویسی، نه؟
    – آره. چه کشفایی!
    …..
    – داری چکار می‌کنی؟
    – برای کلاغا بیسکوئیت می‌ریزم.
    – دعواشون شد.
    – اصلا فکر نمی‌کردم اینهمه کلاغ کمین نشسته باشن. یه دونه اینجا تو حیاط بود، خواستم باهاش دوست بشم.
    – دوست شدی؟
    – بین بقیه کلاغا گم شد. همیشه دلم می‌خواد با یه می‌خواد مخ یه کلاغو بزنم
    اثر سوره‌الغرابه
    – قبل از اون هم می‌رفتم تو نخ کلاغا. به نظرم شخصیتش شبیه آدماس. وقتی رو درخت نشسته یا سرچهارراه پشت چراغ قرمز. راه رفتنشون رو ببین وسط پارک، انگار یه آدم، ترجیحاً پیرمرد، دستاشو قلاب کرده پشت کمرش، رو زمین دنبال چیزی می‌گرده. دنبال یه گمشده.
    – تو گمشده‌ای داری؟
    – هدیه فردش کجاست؟ من گمش کردم. فاطمه نوربخش؟ چیزایی که حتی نمی‌دونم گم شدن فقط جای خالیشون درد می‌کنه.
    ….
    -بریم؟
    – ببین چقدر بچه‌ها قشنگ نوشتن.
    – دیرت می‌شه.
    – بزار اینم بخونم.
    -پندار کلاس داره
    – بدو بریم که دیره

    ـ جلسه کوچینگ رو دوست داشتم
    ـ ساناز کارشو بلده.
    ـ ثبات یا تنوع؟
    ـ شاید تنوع در ثبات. مثل زندگی.

  63. سال‌واژه: ریسک‌پذیری

    دیشب نتوانستم خوب بخوابم، در نتیجه کل روز بی‌حوصله بودم. اندکی از وضع اقتصاد نالیدم. کمی بابت مسائل فرهنگی و اجتماعی غر زدم و ساعت‌ها به زمین‌وزمان فحش دادم.
    با تشکر از خانواده محترم که با چشم‌غره و سکوت، از وقوع یک جدال سهمگین جلوگیری کردند! امیدوارم فردا روز بهتری باشد.

    گزارش امروز:

    ۱. انجام‌دادن آزادنویسی، ۶۳ جمله یا به عبارتی ۸۱۱ واژه.

    ۲. شرکت‌کردن در جلسه پروژه سئو.

    ۳. نوشتن مقاله برای روزنامه ثروت. احتمالا فردا ویراستاری‌اش می‌کنم و می‌فرستمش برای سردبیر.

    ۴. نوشتن اتوفیکشن.

    ۵. یافتن موضوع برای تولید محتوا و استخراج داده‌های لازم برای جلسۀ فردا.‌

    ۶. تماشای ویدئوی آموزشی در یوتوب.

    ۷. دیدن یک قسمت از سریال fringe.

    ۸. خریدن کتاب «چراغ‌ها را ببین، عشق من» آنی ارنو.

  64. سال‌واژه‌ام: تمرکز

    «کتاب خاندم. «فلسفه و جامعه و سیاست
    «ارزش‌ها را آدمیان نیافتند، بلکه ساختند، کشف نکردند، ایجاد کردند.»

    نقاشی کشیدم. باز هم قاصدک.

    دفتر شعر «دوردست» از ریوار آبدانان را خاندم. تمامش که کردم گیج خاب بودم. اما مقابله کردم با خاب.

    نویسنده‌ساز بودم. اکنونمان را با کلمات نوشتیم. با صد کلمه. شعر هم خاند برایمان استاد. شعرهای قشنگ.

    با حسای بدم مقابله کردم و نگذاشتم همه‌ی من را بگیرد.

    شام پخیدم و خوردیم.

    وبینار فاطمه یاوری را بودم و رقصیدیم.

    با نصیرو صحبت کردیم. از روی دفتر شعر «دوردست» رونویسی کردیم.

    توی نوشته‌های قدیمی کانالم گشتم و گشتم و خندیدم از نوشته‌های کانالم و کلی خاطره مرور کردم و کلی به آن خاطره‌ها خندیدم.

    https://t.me/yaddashtneda

  65. گرایش نیک فرح( ۵۴)

    1. نوشتن روزانه نویسی
    2. تغذیه کانال فرحنامه با مطلب علمی خصوصیات کودکان اوتیسم و همچنین گزارش نیک دیروز را در کانالم منتشر کردم.
    3. خواندن کتابهای دردست مطالعه
    4. پختن ناهار نداشتم.
    5. نظافت اتاق خواب و تعویض ملافه و جمع و جور کردن لباس‌های نیمه چرکولک
    6. رفتن به فیزیوتراپی زانو
    7. شنیدن فایل صوتی زبده‌الاسرار علامه مروجی حین فیزیوتراپی زانوها
    8. شرکت‌جستن در وبینار نویسنده ساز، شاهین کلانتری
    9. نوشتن «اکنون من در فهرستی از کلمات»
    10. قرارشد، هر هفته (در همین روز یعنی یکشنبه‌ها ) فهرست کلمات را بنویسیم.
    11. مقایسه کردن آن کلمات در بازه چند هفته‌ای.
    12. به قول روان‌شناسان یک نیمرخ روانی از حالات و تحولات احساسی_هیجانی خودت را بدست می‌آوری.
    13. در خودشناسی و تغییر رفتار بنظرم کارایی خوبی خواهد داشت.
    14. در وبینار امروز مبینا عزیز آمد. من این قسمت را دوست دارم خصوصن که لینک هم می‌دهند و من تا یادم میره در چه مورد مبینا عزیز حرف زده به لینک داده شده مراجعه میکنم.امروز در باره کلمه برداری مطالبی گفت. « گسترش دایره لغات با خواندن شعر و متون کهن فارسی | تمرینی برای تقویت مهارت نویسندگی »

  66. ☁️گاهی مرض ننوشتن دارم. مرض که نیست. گاهی لازم است. وقتی برمی‌گردم راحت‌تر می‌نویسم.
    ☁️امروز؟ به کافه‌ی محبوبم رفتم اما چون خیلی دیر خوابیدم. زمانی از صبح و شب که نمی‌دانی روز جدید را شروع کرده‌ای یا شب را به پایان رسانده‌‌ای. آنقدر خواب‌آلود که در بدو ورود به خواب دلم می‌خواست قرار فردا را کنسل کنم.
    ☁️همینطور که دولینگو ۱۳۸ روز با وجود خلل چندماهه بهم هدیه داده، مدام مواخذه‌ام می‌کند.
    ☁️این روزها فیلمی دیدم که انتخاب خودم نیست.
    زندگی خصوصی: در خلال باروری و فرزند آوری زن و مردی میانسال و ممارست بی‌وقفه.
    ☁️جایی در میانه‌ی کامنت یاد روزهای جنگ افتادم و یاد همه‌ی کارهایی که اگر اینترنت بود، افتادم.
    ☁️امروز ابر کولومبوسم.
    ☁️کتاب جدیدی برای خواندن ندارم. Pdf هم مدت هاست خط زده‌ام و نمیخانم.
    ☁️اگر قبل از تایید اولین کامنت، کامنت بگذارید خواهید دید که پایین سایت نوشته «به مراقبت شاهین کلانتری» به نظرم زیباست. دست خودم نیست به قسمت پایین وبسایت‌ها حساسم. این را وبلاگ نویس‌ها درک می‌کنند.

  67. سال‌واژه‌ام: حرکت
    که خود سراسر پرسش است.

    امروز به مدد تعطیلی بی‌وقفه نوشتم. تمرین صد جمله را بهمراه آنافورا کمی تنگ کمی گشاد.
    به صد جمله رسید ،اما فعلا بیست جمله‌اش ارزش انتشار داره.
    اما این تمرین رو رها نمیکنم. حسابی ورزیده می‌کنه دست و قلم و ذهن رو.

    من شاید…
    ۱-‌‌نگاهی بودم افتاده از چشمانت.

    ۲-‌خندهٔ کودکانه‌ای هستم در دستان مادرم هنوز.

    ۳-‌نیمی قفسم، نیمی پرنده.

    ۴-شتابِ قدم‌هایی‌ام که نمی‌رسند به آهستگی‌ات.

    ۵-ملالی‌ام نشسته بر آخرین نیمکتِ شهر

    ۶- گرسنگی جهانم در عطشِ حرفی تازه.

    ۷-ذُق‌ذُقِ لولای دری باشم اسیر باد.

    ۸-ارتفاعِ اندوهم در بن‌بستِ ناگفته‌ها.

    ۹-آینه‌ای بودم که می‌خاندم خویش را در چشمانت ساده‌لوحانه.

    ۱۰-فس‌فسِ خالی‌شدن غرورم، از سرت.

    ۱۱-پایِ آبم رودربایستی‌وارِ مرداب.

    ۱۲-سنگآسیابی‌ام محکوم به بیهوده‌گردی.

    ۱۳-استخوانی‌ام مانده در قارقارِ گلویِ کلاغ.

    ۱۴-سپیداری پیرم که می‌ژکد در فراموشی شهر.

    ۱۵-گل‌های رقصان قالی‌ام که سپردمی‌ام به آب.

    ۱۶-بلندای فریادی‌ام که شکست در سکوتت.

    ۱۷-چمدانی‌ام گوش به زنگ دستانت.

    ۱۸-سیم‌خاردارهایِ روییده در آن سوی دیوارهای زندان.

    ۱۹-کلمه‌ای‌ام شبآغشته که می‌بارد بی‌چتر.

    ۲۰-بی‌قراریِ اقیانوسم پی پرواز پروانه‌ای*

    شاید من، تنها خاسته بودم انسانی باشم و این‌همه شدم.

    و در پایان کانال تلگرامم؛
    https://t.me/Mansoureh_Banam

  68. امروز، بدن در وضعیتِ تقابل با یک سرماخوردگیِ مزمن است؛ دردی که در تمامِ مفاصل جاری است و کالبد را به سوی سکون می‌کشاند. اما در مقابل این رکودِ جسمانی، ذهن در تکاپویی فعال بود؛ پس نشستم و هزار کلمه‌ نوشتم.

    ساعاتی پادکست انگلیسی گوش دادم و روی یک نوع سوال PTE کار کردم. چند تکلیف آفلاین هم چک کردم.

    کتاب‌ مادران و دختران ۲ را شروع کردم.  چند صفحه خواندنِ «کلاغ‌ها عشق می‌خورند» ، یک لحظه با خودم جنگیدم؛ دلم می‌خواست دراز بکشم و بخوانم، اما می‌دانستم محیط روی تمرکزم اثر می‌گذارد، پس ترجیح دادم پشت میز بنشینم. هر جمله‌ای که هنگام خواندن تداعی می‌شد را تایپ می‌کردم. فونت ِفانتزی‌! که تازگی‌ها نصب کردم، میل من به تایپ کردن و نوشتن را بیشتر کرده است.

    در کنار این تکاپوهای ذهنی، ورزشِ کوتاه، حضور در وبینار نویسنده‌ساز و تمرینِ “نوشتن از حالِ اکنون”، تلاش‌هایی بود برای پیوند زدنِ لحظه با کلمه. و در نهایت، در حاشیه‌ی این همه فعالیت، لحظاتی آرام با دخترم در فضای رنگ‌ها و آهنگ‌ها.

    و حالا، در پایان این سیر، به همان نقطه‌ای رسیدم که منتظرش بودم: تسلیم شدن در برابرِ گرانشِ زمین، ولو شدن در سکوت و سپردنِ بدنِ دردناک به آغوشِ خواب.

  69. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -گشتن تو کتاب‌های کودک و نوجوان.
    -تهیه‌ی لیستی از رده‌ی سنی‌‌ آن‌ها.
    -شروعِ «بچه‌ها… من هم بازی».
    -رفتن به خرید.
    -نوشتن یادداشت کانال.
    -نوشتن گزارش نیک.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  70. سال‌واژه‌ام را ریزنوشت گذاشتم تا بتوانم در طول روز ریزریز بنویسم. امروز هم همین کار را کردم. بیدار شدم نوشتم. غذا خوردم نوشتم. فیلم دیدم، بعدش نوشتم. چرتیدم، بعدش نوشتم. در وبینار کنار دوستان نوشتم. آزادانه نوشتم و اسیرانه نوشتم.
    کتاب شب‌یک، شب‌دو را تمام کردم و آماده‌ام برای بازخوانی. هر چند خیلی چیزها هنوز برایم مبهم ماندند.
    سریال پیدایت می‌کنم را تا آخر دیدم و از پایان غافلگیرکننده‌اش حظ کردم. با اینکه بعد از مدت‌ها یک فیلم توانست هیجان‌انگیز باشد برایم و نتوانم انتهایش را حدس بزنم کیف کردم.
    رفتم سراغ پادکست راه. یکی دیگر از اپیزودهایش را گوش دادم که در مورد عشق بود. فهمیدم چقدر عشق را اشتباه فهمیده‌ایم و باور نداریم که هر عشقی روزی از آن هیجان اولیه به یک محبت عمیق تبدیل می‌شود. مجتبی شکوری به کتاب شازده کوچولو، فیلم حوض نقاشی اشاره کرد تا مفهوم عشق را طور دیگری نشانمان دهد.
    آزادانه ۱۰۰۰ کلمه نوشتم و کلماتم را همانطور که استاد گفتند در ورد لپتاپ سیو کردم تا هفته‌ی دیگر بروم سراغشان
    با پسرم انیمیشن دیدم. کاری که او خیلی دوست دارد با من انجام بدهد. بعد برایش داستان خواندم.

  71. هر برهه از زندگیم قفل می‌کنم روی یک سبک موسیقی یا یک خواننده‌ی خاص. فرقی هم ندارد. پاپ، سنتی، رپ، ایرانی، خارجی. آسیابم همه چیز خرد می‌کند. چند روزیست به آثار سنتی و گل سرسبدشان استاد شجریان برگشته‌ام. استاد یک تصنیف گوش‌نواز دارد به اسم (تصنیف هست شب) که مربوط به کنسرت گوتنبرگ در سال 1374 است. پرویز مشکاتیان سنتور می‌‌زند و محمدرضا تمبک. نوازندگی مشکاتیان مرا به دنج‌ترین گوشه‌ی خلوتم می‌کشاند.
    شعرش را هم نیما یوشیج سروده_چه ترکیب زیبایی از آدم‌ها دور اسم این تصنیف جمع شده‌اند.
    دوست داشتم شعر نیما را شما هم بخوانید:
    هست شب یک شبِ دم کرده و خاک
    رنگِ رخ باخته است.
    باد، نو باوه‌ی ابر، از بر کوه
    سوی من تاخته است.
    *
    هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،
    هم ازین روست نمی‌بیند اگر گمشده‌ای راهش را.
    *
    با تنش گرم، بیابان دراز
    مرده را ماند در گورش تنگ
    به دل سوخته‌ی من ماند
    به تنم خسته که می‌سوزد از هیبت تب!
    هست شب. آری، شب.
    ***
    نشانی دفتر پربرگم:
    🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
    🍃 🍃 https://t.me/asaremoaser 🍃
    🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃

    1. اصلاحیه: در میانه‌ی متن به‌اشتنباه گفته‌ام محمدرضا تمبک می‌زند. منظورم همایون بود.

  72. از این همه خلاقیت استاد در تغییر هر روز حلزون لذت می برم . تا کجا و چقدر می تونن حلزون های متعدد طراحی کنن ؟
    به نظرم آمد من هم یک چنین طراحی بکنم .ولی نه حلزون مثلا مورچه یا مداد یا …..
    خبرخوب🌹
    برای آنها که دنبال قصه ی کودک هستن .
    امروز دیدم در وبینار بعضی دوستان سوال می کردند و استاد هم پاسخ های تخصصی و وعده های خوبی دادند .
    یک کانالی هست در بله با عنوان
    نسیم قصه ها 🌳
    برای شروع شاید خوب باشه .اینم لینکش
    ادمین کانال نسیم قصه‌ها
    آدرس کانال:
    http://ble.ir/nasimegheseha
    و این هم نام کاربریش :
    nasimeghesehaadmin@

  73. امروز رویهم رفته ورزش افتضاحی داشتم. در این ترم تا حالا اینچنین یأسِ بدنی‌ای نداشتم. در کونگفو زیاد پیش آمده. روزهایی که چنان شکی در دلم می‌افتد نسبت به دردی که دارم می‌کشم -که چرا؟- توی خانه بمان دختریکه دیگر. الان می‌توانستی توی تخت باشی کتاب بخانی و درد نکشی. ولی می‌دانم لازم است؟ راستش آن‌موقع نمی‌دانستم. فقط می‌خاستم فرار کنم و برگردم به تختم و تخت‌به‌گور شوم. ولی پول، کلاس، مربی و مسئولیتی که می‌آورند نگذاشت. به نظرم بعضی کارها اینطوری‌ست. باید مسئولیت‌دار باشند تا انجام‌شان دهی. امروز هیچ‌ موفقیتی نبود. انعطافم کم بود. حرکات را سفت می‌رفتم. خاب مانده بودم و هنوز بدن‌وا نشده. و حس می‌کردم بی‌فایده است. فاطمه حرکاتم را سبک کرد و کششی‌تر. می‌خاستم گریه کنم که دستم مثل آن‌روز به انگشتم نمی‌رسد و پسرفت دارم انگار. حس اتلاف داشتم. ولی لامصب اگر این روزهای اتلافانه نباشند که آن جیغِ خوشحالی را نمی‌زنم. جیغی که وقتی دستم به انگشت‌هایم رسید زدم.
    روز سخت و شاید بدی بود ولی شلوار هدیه گرفتم و الان خوشحالم برای امکانیاتِ ستیدن. ورزش را هم به پایان رساندم. حتا اگر مثل فلج‌ها.

    برگشتم و «تو مادرت نیستی» را شروعیدم. نویسنده اول از تصاویر زندگی‌اش می‌نویسد. جستارطور می‌آغازد. خودش را می‌تصویراند تا شرم عینی شود. بعد شروع می‌کند به توضیح. من تازه رسیدم‌ بهش.
    توجهم به جملاتِ منفی‌ای که نویسنده با لن‌ها تصویرهای کودکی و بزرگسالی‌اش را می‌تمامید جلب شده:
    «من بچه بدعنق، لوس و خودخاهی هستم»، «من آدم بدی‌ام» و «ناپدید می‌شوم»
    جملاتی که مدام می‌تکرارد و با‌ آن‌ها همزادپنداری می‌کنم. در آغاز از عیب داشتن می‌گوید. اینکه واکنشت به اتفاق‌ها را مشکل می‌دانی و بخاطر مشکل داشتن شرم داری. این معیوب دانستن خودت عینِ نگه‌دارنده‌ی شرم است به نظرم. اما چطور می‌شود عیبی را که باور کرده‌ای کنار بگذاری؟ چطور می‌شود آن عینک شرم را برداری؟ هوممم.
    بعد از مدت‌ها زیاد کتاب خاندم. تقریبن از وقتی در زندگینامه‌ی نیچه غرق شده بودم و بعد سرد دیگر جدی نخاندم. امروز غرقگی را تجربه کردم باز. فردا بیشتر؟

  74. امروز بیشتر فایل شاهنامه خوانی را گوش دادم و کلمه‌برداری کردم. در داستان ضحاک، فریدون و کاوه کلمه‌ای که خیلی برایم جالب آمد، روزبانان به معنای نگهبانان بود.
    دفتر شعر «دوردست» از «ریوار آبدانان» را خواندم.
    روی تمرین شعر کار کردم اما شعر دندان‌گیری نتوانستم بنویسم.

    بعد از ظهر در وبیکار خانم الهه علیزاده شرکت کردم و با کلمه «کوالیا» به معنی «کیفیت ذهنی» آشنا شدم.

    در وبینار نویسنده ساز، زیر عنوان «اکنون من در فهرست کلمات» صد کلمه نوشتم و قرار شد هر یکشنبه این برنامه را داشته باشیم.
    از قضا در نویسنده ساز، بخش پرسش و پاسخ، مهمان آمد و مجبور شدم وبینار را ترک کنم.

  75. خوا‌ب‌پیچ
    بدخوابم.
    همیشه بدخواب
    چرت‌پیچ پای تلویزیون
    شب‌پیچ
    فکر‌پبچ
    در بستر

    گردنم خیس
    نیم‌رخم در کلنجار
    یک سوی گرم
    یک سوی سردِ
    بالش‌سنگ
    پاها و دست‌هایم گیج‌مال
    نافهم لب‌خانی خواب
    پرگارسان
    زیاد می‌شوند و زیاد…
    و می‌چرخند و می‌چرخند…
    تا فرو رفتن و فرو رفتن و فروفتن…
    در گرداب ناهشیاری
    و تیک خشم
    پریدن شانه‌هایم
    رعشه‌ی بغض‌های سرخورده

    بازم هبوط
    بر لبان بیداری
    سلام
    با صدایی بلند
    به روزی گس

    این‌هم از شروع روز. کُشتی توی رختخواب. معمولا من می‌شوم فیتیله‌پیچ و من می‌خورد پشتم به خاک ‌فنا.

    دوباره خواندن صدو‌اندی از “دویدن در تنهایی” نادر خلیلی. فلسفه‌ورزی یک معمار متفکر: اندیشیدن به رویارویی فرهنگ پرطمانینه‌ی ایرانی با فرهنگ سرعت و صنعت غرب. برگشت به عادت‌های خوب گذشته و بازیافت عناصر خوب معماری بومی کم‌هزینه‌تر و انسانی‌‌تر. دولپی‌کلام؛ یکتایی آب و باد و خاک و آتش در معماری.

    می‌اندیشم واقعن چرا هیچ‌‌چیز و هیچ‌کس سر جای واقعی‌اش نیست؟ ای‌کاش قبل از برگزیدن هر پیشه‌یی ژرف‌اندیشی را بیاموزیم و به فرزندانمان هم. آن‌وقت هر کاره‌ایی باشیم برگزیده‌ترینیم و برترین در جایگاه خویش.

    قسمتی از تنها دویدن در باب دو نگاه متفاوت فرهنگ غرب و شرق در مفهومی چون دیوار و آفرینش ایده‌‌ی سردگاه (سرد‌خانه بر روی یخچال‌) از دل آن:

    “در این دنیا چیزی هست که دیوارها را دوست ندارد.
    به‌همین دلیل دیوارها یخ می‌زنند و باد می کنند
    و دیوارها زیر آفتاب فرو می‌ریزند
    و شکاف‌های بزرگی در دیوارها به‌وجود می‌آیند به بزرگی شانه‌های انسان

    با خود می‌اندیشم ای کاش این شاعر بزرگ غربی (رابرات فراست امریکایی) می‌توانست به سرزمین ما سفر کند و ببیند که برعکس دنیای غرب، در این فرهنگ ساختن دیوارها چه معجزه‌هایی می‌آفریند او می‌توانست بشنود که نه تنها دیوارها باعث جدایی همسایه‌ها نمی‌شوند بلکه در سرزمین ایران همسایه‌ها عشق به‌یگدیگر را با ساختن یک دیوار در بین خانه‌های خود شروع می‌کنند و هر‌کدام از سایهء آن دیوار به سهم خود لذت می‌برند. او می‌توانست ببیند که چگونه در زبان فارسی کلمهء ” همسایه” در اصل از ساختن دیوار و شریک‌بودن در سایهء دیوار به وجود آمده است و چگونه یک روستا یا یک شهر با همکاری مردمش در ساختن دیوارها به‌وجود می‌آیند.”
    بعدش از ایده‌ی سردگاه می‌گوید. در پی این تعرف از مفهوم دیوار ایرانی.

    -میلم به شیرینی زیاد شده. پیش‌ترها بدم می‌آمد از بستنی. حالا مدام ویار بستنی دارم. یکی و دو تا و سه.. خدایا بسه. چقدر می‌ریزی تو این خندق بلا؟ چقدردر دور و دَوران دگرگون می‌شود این زائقه‌ی چموش؟ پرخوری نیک؛ ترفند خلع‌سلاح کردن اضطراب. عاقلانه نیست. اما فایده‌مند چرا؟

    – توی فکر برگزاری نمایشگاه نقاشی‌ام. فعلا -طرح‌های اولیه. من هم صبر بزرگم هفت‌سال. ایشالا یک‌ساله اجرائش کنم. البته اگر در این شرایط بقا نرفتیم به فنا. عمدا گفتم. که متعهد‌تر بشوم. دروغگو سگه.

    روزواژه: “سردگاه” از کتاب تنها دویدن. صفحه‌ی ۴۷، پاراگراف ۳، سطر اول.

    جمله: دیوار باش چون دیوار سردگاه؛ می‌تبسمد رو به خورشید و پناه‌می‌دهد در سایه‌ برف‌ها را.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *