«اگر پس از عشق همان انسانی باشیم که پیش از عشق بودیم،
به این معناست که بهقدر کافی دوست نداشتهایم.»
-الیف شافاک
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
80 پاسخ
درود بر همگی
سالواژه من یادگیری داستان کوتاه است.
امروز صبح که از خواب بیدار شدم، حالم واقعا بد بود. تأثیر خوابهایی که در طول شب دیده بودم. چون من به جای خواب، فیلم سینمایی میبینم. خلاصه که انگار تمام تنم درد بود و وزنهای سنگین به پاهایم وصل شده بود.
دوتا قهوه خوردم تا کمی حس به دست و پایم دوید. پنج صفحه صفحات صبحگاهی نوشتم که بیشترش شکرگذاری بود.
رفتم سراغ چند کتاب؛ فکر کن، یاد بگیر، موفق شو، از چند صفحه برای دوستان اسکرینشات گرفتم. دلم نیامد به تنهایی مصرف کنم. همینطور از کتاب آداب کتابخوانی. چقدر این دو کتاب خوبند. پیشنهاد میدهم حتما مطالعه کنید.
بعد رفتم سراغ کتاب نصرت رحمانی و این کتاب چقدر خوب است😭😭😭😭😭 خیلی خیلی از استاد کلانتری بابت پیدیاف این کتاب ممنونم. چقدر نصرت رحمانی خوب مینوشته است. عاشق قلمش شدهام.
یادداشتی برای کانالم نوشتم.
نوشتههای دوستان را خواندم.
امروز زهره رسولی برایم نامهای نوشت که تا همین الان هم هنوز بغض در گلویم است.😭😭 نامه زهره خیلی زیبا بود. چقدر زهره خوب و مهربان است.
کمی خیاطی کردم.
دخترم را به کلاس بردم.
در کتابخانهٔ فرهنگسرا کمی نیما یوشیج خوندم.
به بچهها نگاه کردم.
دیگر یادم نمیآید چه کار مفیدی انجام دادهام.
۱. مالیاتهای معوقها رام در سیستم وارد کردم.
۲. خرید و فروشها و فاکتورهایی را به شب موکول نکردم و انجام دادم.
۳.برای ۲ روز آینده غذا پختم و بسته بندی کردم، تا یک روزه استراحت داشته باشم.
۴. ورزش کردم و کیف کردم از پشتکار خودم که توانستم ورژن بهتری از خودم بسازم.
۵. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و کتاب امیرحسین روحی را بعد از وبینار شروع می کنم.
۶. خانه را مرتب کردم و برای خودم چایی دم کردم و چون دختر خوبی بودم، جایزه به خودم اجازه خوردن بیسکوییت دادم.
۷. برای دوری از خواهرم گریه کردم اما بهش نگفتم تا شرایطش سختتر نشه.( چقدر عاقلم)
سی خرداد ۱۴۰۵
«تنها شجاعان جسارتِ نگریستن به خاکستریها را دارند؛ به چیزهایی که به آسانی قابل توضیح نیستند، به چیزهایی که غالباً موجب اشتباه میشوند، به چیزهایی که علتشان قابل فهم نیست، به چیزهایی که باید آنها را پذیرفت و با آنها زندگی کرد. از این رو تنها شجاعان توانِ نگریستن به تفاوتها را دارند، بیآنکه خود را ببازند.»
— Richard H. Hungerford، بر درخت اقاقیا
اگر بپرسی: «خب که چه؟»
به تو خواهم گفت: از اول شروع کردم؛ از اولِ اول، از خودِ مقدمه.
دقیقتر اگر بگویم، چهار سال پیش این کتاب را برای دانشگاه خواندم و از آن گذشتم. اما حالا، پنج سال بعد، ناگهان و به شکلی عجیب، به دانستههایش علاقهمند شدهام.
روانشناسی؛ آن هم در حوزهٔ کودکان با نیازهای ویژه.
حالا باز میپرسی: «چرا؟»
میشود اینقدر نپرسی چرا؟ چرا؟ چرا؟
مگر همیشه لازم است دلیلی روشن و آماده وجود داشته باشد؟
خوب بود. پیمانهی روزم را پر کردم از امید.
از معوقههای زیادی رها شدم.
پرداخت شارژ ساختمان و قبض تلفن و برق هم از آن کارهایی بود که چند روز روی مغزم راهپیمایی میکرد. انجام دادم.
سه شنبه در کلاس شعر حضور نداشتم. ویس کلاس و بازخوردها را گوش کردم و آموختم و لذت بردم.
در کانام شعر و مطلب گذاشتم.
گزارش نیک نوشتم و فرستادم.
به چند تا از دوستانم تلفن کردم و احوال پرسیدم.
سه چهار کیلو کدو و بادمجان پوست کندم و سرخ کردم و به فریزر سپردم بماند به یادگار.
غذا درست کردم.
لباس شستم و خانه را سر و سامان دادم.
وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. غزلی از عراقی خوانده شد.شعری از کیومرث منشیزاده خوانده شد با ترجیعبند « ایناست زندگی». دفتر شعر بلندکیومرث منشیزاده در سایت گذاشته شده که باید دانلود کنم و بخوانم. کتاب حکیم سنایی به کوشش خالدی و تاریخ بیهقی از جعفر مدرس صادقی نیز معرفی شد و کلی حرفهای مهم دیگر. ۷ دقیقه هم آزاد نویسی کردیم.
هشت شب خواهرها به دیدارم آمدند و رفتیم پیاده روی و کافه نشستیم و گپ زدیم.
اخر شب ادامهی کتاب خاما را خواندم.
بدر صفایی
یک بار دیگه قانونِ «هیچوقت نویسنده و هنرمندِ موردعلاقهت رو از نزدیک نشناس» رو زیر پا گذاشتم.
بقیهی جمعه لابهلای کلاسهای جبرانی گذشت و پروندهی کلاسهای این ترم هم بسته شد.
۱.آش رشته خوردم.
۲.قدری خوابیدم و احساس شادی بیشتری پیدا کردم.
۳.روح ها را روی میز چیدم.
۴.تهیهی مجسمهی روح و تابلوی دلبر “اما واتسون”
۵.دوش گرفتم.
۶.وعدهی ناهار:پلو کشک سیب زمینی
۷.به سایت های تاکی فکر کردم و گذراندن دورهی انگلیسی English file
۷.درس English file خواندم مبحث “11A”
۸.سفارش گردنبند مستربین طرح “خرس تدی”
۹.سفارش عروسک مستربین و ماگ مستربین
۱۰.سفارش کیف دفتر طراحی برای نقاشی کشیدن و مداد تراش
۱۱.برای ماهی انجل و ماهی جنگجو غذا ریختم.
۱۲.قفس همستر را محکمتر کردم..تا همستر فرار نکند.
۱۳.سفارش دستگاه بخور صورت
۱.آش رشته خوردم.
۲.قدری خوابیدم و احساس شادی بیشتری پیدا کردم.
۳.به یک نویسنده “حمید زاده” زنگ زدم.
۴.تهیهی مجسمهی روح و تابلوی دلبر “اما واتسون”
۵.دوش گرفتم.
۶.وعدهی ناهار:پلو کشک سیب زمینی
۷.به سایت های تاکی فکر کردم و گذراندن دورهی انگلیسی English file
۷.درس English file خواندم مبحث “11A”
۸.سفارش گردنبند مستربین طرح “خرس تدی”
۹.سفارش عروسک مستربین و ماگ مستربین
۱۰.سفارش کیف دفتر طراحی برای نقاشی کشیدن و مداد تراش
۱۱.برای ماهی انجل و ماهی جنگجو غذا ریختم.
۱۲.قفس همستر را محکمتر کردم..تا همستر فرار نکند.
۱۳.سفارش دستگاه بخور صورت
گزارش نیک: تداوم
- تصمیم گرفته بودم یک ایده خوب برای نوشتن یک داستان کوتاه پیدا کنم.
هنوز کارهای منزل کامل انجام نشده بود،که یکی از دوستانم که چندساله به کشور کانادا (شهر تورنتو) مهاجرت کرده تماس گرفت.
بعد از کمی صحبت کردن و احوالپرسی گفت، که مادرش بعد از کلی مبارزه با سرطان نتونسته مقاومت کنه و دوماهی میشه که اونو از دست داده.
من خودم حدود دوسال پیش خواهرمو به خاطر سرطان از دست دادم.
باورکردنی نبود. اما اون لحظه اصلا حرفی برای گفتن نداشتم، و نمیتونستم حرفی برای تسلی دادن بهش بزنم.
من در گذشته اگر برای دوستام و یا فامیل اتفاقی میافتاد، در حد توانم کمکشون میکردم و یا لااقل غمخوارشون میشدم. اما این بار نتونستم.
اینکه چه اتفاقی در من افتاده برام عجیب بود. تا ظهر نتونستم کار خاصی انجام بدم مدام ذهنم مشغول بود.
اما در آخر به این نتیجه رسیدم، که حقیقته درد و رنج هرکسی برای خودشه.
هرکس باید در نهایت خودش به خودشو کمک کنه.
داستان دلجویی خیلی وقتها نتیجه عکس داره، یا لااقل برای من داشت.
یاد خودم افتادم که اون زمان بعد از فوت خواهرم از ترحم و…بدم مییومد. من فقط نیاز به زمان داشتم، و باید تنها میشدم اشک میرختم و غصه میخوردم تا این درد و غم رو میپذیرفتم.
- مثل همیشه ساعت 5 به وقت وبینار.
مثل همیشه خوب بود خواندن شعرهای کیومرث منشیزاده ، دیوانهای سنایی، عراقی و… .چند تا از بچههای مدرسه نویسندگی در آخر اومدن….
- ساعت 8 وبینار بچههای مدرسه نویسندگی برای نشریهَی حلزون.
- بیرون رفتن با همسر و دور دور با موتور.
- خداروشکر روز خوبی بود نمرهی من امروز6.
َ
با گزارش نیکت موافقم زهره جون.
سالواژه: شناخت
1. امروز به جای صفحات، صفحهی صبحگاهی نوشتم. ذهنم مشغول اندیشیدن به یک سوال بود: هستهی شناختی من چیست؟ به سالواژهام میخورد. من با چه زبانی جهان را میسنجم؟ هنوز به پاسخ نرسیدم اما همین نوردش افکار و احساسات، دانستهها و ندانستهها عضله میسازد برای تندرستتر ادامه دادن مسیر.
۲. برای تولد جاویدنامی که دوست دوستانم بود رفتیم. پسری بیستوهفت ساله. مجرد. با کلی آرزو. مسیر خیلی دور بود. اما میارزید. بماند که ورودی آن روستا قماشی سیاهپوش به عادت قلدری همیشگیشان مسیر را بسته بودند و خیلیها را برگرداندند. ما سماجت کردیم. کار را با کارت ملی و استعلام جمع کردیم و از آن سد شکستهی در آستانهی فروپاشی گذشتیم. پسری بیستوهفت ساله. مجرد. با کلی آرزو. میان گریه، دست و رقص و پایکوبیو هلهله. چقدر تغییر در این یک سال گذشته در سرزمینم میبینم. برای این جانها که رفتند احترام زیادی قايلم.
https://t.me/zohreyousefha
_ حوالی 7 و نیم صبح از خواب برخاستم.
_ صبحانه کاملی خوردم.
_ به قدر کافی آب نوشیدم.
_ کلمه نویسی از روی “فرهنگ طیفی”
_ به پیادهروی رفتم. خیلی مهم است فردای پیمایش حتا تحرک داشته باشیم. این فعالیت به ظاهر ساده سبب گردش خون در بدن شده و درد و خستگی روز قبل را میشوید و میبرد.
_ یک هندوانه زبر و شیرین به انتخاب خودم خریدم. هر بار که اجازه دادم فروشنده انتخاب کند پشیمان شدم.
_ واقعیت نویسی
_ برای ناهار خورشت فسنجان پختم. بعضی روزها حوصله و انرژی طبخ غذاهای زمانبر را ندارم. اما حساب جمعه متفاوت است. بوی غذا که در خانه میپیچد یعنی اینجا آدمهایی هستند که هنوز اشتیاق زندگی در وجودشان موج میزند.
_ چای تازه دم نوشیدم
_ مطالعهی بخشی از فصل دوم “آناکارنینا”
_ افزودن کلمه رشک به واژهنامهی احساساتم
_ در وبینار” نویسنده ساز” شرکت کردم. استاد شعری را برایمان خواند از کیومرث منشیزاده با ترجیعبند “این است زندگی”. 7هفت دقیقه با این عبارت نوشتم.
_ فیلم” Michael” را دیدم. با تماشای آن این پرسشهایی در من شکل گرفت که هل دادن فرزندان تا کجا میتواند در پیشرفت آنها موثر باشد؟ چقدر باید به آنها سخت گرفت؟ چگونه راه درست را به آنها بیاموزیم؟ معیار تعیین راه درست و غلط چیست؟ آیا ما خود راه درست را زندگی دریافتهایم؟
(امروز شبکه شرکت پکیده و بیش از پنج بار گزارش نیک خود را ارسال نمودم. پیشاپیش عذر میخواهم اگر چند بار فرستادهشده)
کلمهی امسال: همزیستی باشه.
۱.صب زود، صب بخیر، به زور وخمیازه.
۲. رفتم دَدَر.
۳. دردهای عجیب معدهای.
۴. غر، حرف، قربون صدقه.
۵. بلخره فهمیدم اون مختصات برا کجاست وخب خر ذوق شدم.
۶. عجیبه جدیدن در حالی که به شدت گشنهام به شدت سیرم. همین که پیاز نیستم خوبه.
۷. غرب وحشی.😎
۸. عجیبترین و قشنگترین حس دنیا.
۹. پاستا بح بح بود.
۱۰. رفتم کیفو دامن بخرم، کتاب خریدم😐
۱۱. کتاب کادو گرفتم🫠قشنگترین منتکشی.
۱۲. با ماچان، ماچان خوردم 😭
۱۳. به رسمیت شناخته شدم🖤
۱۴. بعد از یه خیلی وقت بدون اینکه از خاب بپرم و کابوس ببینم خیلی ناز خابیدم✨
گزارش نیک روز جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
1- سال واژهام :جسارت
2- امروز یادداشتی ننوشتم. وروجکِ کوچکم بیقرار بود و حضورش از هر کلمهای مهمتر. ترجیح دادم کنار او باشم، بینوشتن، بیبرنامهریزی. ورزش را هم با نیمساعت تأخیر انجام دادم، اما انجام شد…
3- خانه را با کمک مامان و بچهها مرتب کردیم. قرار است برادرم با خانواده بیایند و یکی دو روزی کنارم باشند.
راستش میخواستم یک چیزی بگویم و آن اینکه خوشحال بودم که کلاس داستان کوتاه هنوز شروع نشده نه از سر بیحوصلگی، بیشتر از این جهت که انگار خیالم راحتتر شد درگیر تعهد جدیدی همزمان نیستم…
4- شب، برادرم رسید. خداروشکر همه چیز خوب بود.
اما خانه همیشه فقط دیوار و سقف نیست… بعضی آدمها که وارد میشوند، انگار چیزی از فضا را بیشتر از دیگران جذب میکنند یا شاید هم فضا خودش با بعضی حضورها شکل دیگری به خودش میگیرد…
نمیدانم. فقط میدانم بعضی شبها را نمیشود خیلی ساده تعریف کرد، فقط باید از کنارش رد شد و اجازه داد خودش را آرامآرام جا بیندازد.
—
اگر دوست داشته باشی، میتونم نسخه «طنزدارتر» یا «ادبیتر و شبیه داستان کوتاه» هم از همین گزارش برات بنویسم.
امروز را با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع کردم، همان خلوت کوتاهی که کمک میکند ذهنم پیش از شروع کار کمی مرتب شود.
بعد از آن برای دو فریم تصویرسازی اتود زدم و بخشی از زمانم را به تصویرگری یکی از اتودهای سحر فرهادی در پروکریت اختصاص دادم. کار با اتودهای دیگران همیشه برایم تجربهی جالبی است، انگار وارد جهان ذهنی یک نفر دیگر میشوم و سعی میکنم آن را با زبان تصویر بازگو کنم.
در ادامه در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم. در این جلسه با حکیم سنایی آشنا شدیم.
در پایان روز هم برای هفتهی جدید برنامهریزی کردم تا کارهایم شکل منظمتری بگیرند.
خیلی خوشحالم که پیشمون هستین.🥰
۰۵٫۰۳٫۲۹
صفحات صبحگاهی نوشتم.
نجمه صبح و شب رو نوشتم.
چالش روز نهم زهره جان رسولی رو نوشتم.
پس از قرنها شیش قسمت سریال کرهای دیدم.
رخدادنگاری کردم.
ادامهی داستانمو نوشتم.
با سمانه حرف زدم.
پست کانالو هوا کردم.
https://t.me/NajmehAsghari
حلزون قشنگ، دامن چینچینی پوشیده میچرخه.🥰🤭
سالواژهام انتخاب شد.
ولی بعداً میگم.
گویی دیروز رو یعنی گزارش نیک پنجشنبه را جا انداختم و ننوشتم. از بس که سرم شلوغ بود. علیالخصوص برق چشاش، مجله مجازی حلزون.
فرصت فکر کردن نذاشته هنوز از راه نرسیده.
من که گوشهای کوچک از کار هستم. زهره جان رسولی و عسل جان فاطمی و دوستان پیشرو چه کار میکنند؟
خدا داند.
به هر حال ، روند کار و هماهنگی دوستان بسیار عالی و دوستداشتنی ست. حس همکاری زیبا، احترام به عقاید هم،. قدردان بودن و خلاقیت بچهها مثال زدنی.
آرزوهای خوب برای مجلهمون دارم . در قله ادبیات جهان ببینیمش.
هنوز هم کمی عصبانیام بخاطر اینترنت امروزم که دقیقن جای مهم و حساس که دسترسی به وبینار داده شد برای صحبت در مورد مجله، قطع رفت🤦🏻♀️🤦🏻♀️
از پنجشنبه با زهره جان و زهرا جان هادی کلی مشورت و هماهنگی کرده بودیم.
به بزرگی خودتان بر من ببخشایید.❤️
برای هر زمانی که نیاز به صحبت بود من آمادگی کامل دارم.
امروز جمعه با خواهر همسر و دخترم و دخترش و اون یکی خواهرش به بازار رفتیم تا دخترها خرید کنند . خسته شدیم .
چند روزی است که صفحه صبحگاهی را هر طور شده مینویسم و بسیار احساس زنده بودن دارم .
خیلی دوس داشتنی هستی فاطمه مهربونم.🥰
– سالواژهام: هردمنویسی.
– این برایم هیجانانگیز است که مدام به گریز از کلیشهها بیندیشم، حتا اگر اغلب اوقات شکست بخورم. اصلن تعریف هنر و ادبیات را همین پرهیز دیوانهوار از کلیشهها میدانم. با خلاقیت و آشناییزدایی است که از زیر بختک روزمرگی بیرون میزنیم، حتا اگر این گریز دمی نپاید. میارزد. همیشه میارزد.
– خشخشِ واژههای پوسیده را میشنوی؟
– در پیادهرویِ امروز، صافیمردی مهربان دعوتم کرد به شام. با لبخندی تشکر کردم و به راه رفتن ادامه دادم. مهرِ مرد رنگوبوی دورانی را داشت که صدالبته من هنوز به دنیا نیامده بودم، دورانی که شاید هرگز نبوده باشد. برخی دورانها یکجا اتفاق نیفتادهاند، پارهپارهاند و هر پارهشان در دورانی. یک پارهاش نصیب من شد امروز.
– باز هم تا یک لوازمتحریری یا به قول شما «نوشتافزارفروشی» دیدم، تاب از کف دادم و دوباره چند تا ماژیک خریدم. نگاه پذیرا و دعوتگر ِکاغذ را ندیدهاید وقتی ماژیک را میگیرم بالاش.
– تو وبینار نویسندهساز از شعرهای کیومرث منشیزاده خاندم برای بچهها و سری هم زدیم به دیوان عراقی و سنایی. بحثی دربارهی ادبیات و بیتربیتی شکل گرفت که نوشتنش بماند برای بعدها که حوصلهاش بود. چند جمله هم تاریخ بیهقی خاندم تا محرکی باشد برای تمرین همآزادنویسیِ. اگر ترسمان از متون کهن بریزد و خیال نکنیم همان فسیلهای عبوسیاند که مدرسه و دانشگاه برایمان ساخته، فارسی را جور دیگری خاهیم یافت.
– یک کمدی جاندار دیدم، حسابی قهقهه زدم و چند تا جان به جانهام اضافه شد: «The Monster 1994»
استاد خوشحالم الان میخونم که حالتون بهتر شده و تونستید دیشب بخندید.
امیدوارم همیشه حالتون خوب باشه و سرحال باشید.
همیشه قدردان مهر بیکران تو هستم لاله جان.
استاد معذرت می خوام.
برای چی لاله جان؟
استاد من تمام تلاشمو میکنم که منقاد و مطواع آموزههای اخلاقی شما باشم، اما متأسفانه در این مورد موفق عمل نمیکنم و از این بابت عذرخواهی میکنم.
سلامت باشی لاله جان. من سختکوشی شما رو تحسین میکنم.
سلامت باشید استاد، از لطف و توجهتون بسیار سپاسگزارم.
تمام کتابهایی که معرفی میفرمایید را با دقت مطالعه میکنم و تلاش دارم نقشهای ذهنی از آموزههای ارزشمندتان در ذهنم ترسیم کنم تا در مسیر فکری شما قرار بگیرم. درک عمیقتر فلسفهی نگاه شما به مفاهیم زندگی، از مهمترین آرزوهای من است.
ـ امروز بیشتر روی داستانم کار کردم و نمیدانم درست باشد یا نه اما کوشیدم مثل خانم امیرشاهی در داستان «صدای مرغ تنها» داستانم را بیآغازم. ( امید که املای فعلم درست باشد.)
ـ در دفترم بخشی باز کردم به عنوان جستْواژه و از کتاب فرهنگواژه فارسی خلاق استاد چند واژهای برگزیدم و با آنها بازی کردم. چند کاریکلماتوری از دلشان در آمد اما به گونهای احساس میکنم بیشتر به گونهی شعری نزدیکترند تا کاریکلماتور.
ـ طبق معمول با آیس امریکانو، گرمای سگی را طاقت آوردم.
ـ دست و دلم بر خواندن رودراوی نمیرود اما دستکم دو صفحه از آن را خواندم.
ـ امروز سبزی پلو با ماهی داشتیم و راستش را بخواهید شعارش را بیشتر از غذایش دوست دارم.
ـ در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و استاد عزمم را برای ارشد نرفتن راسختر کردند. اینگونه ادبیات کهن خواندن را بیشتر دوست دارم. حال که از ادبیات کهن گفتم، بگذارید بگویم من عاشق منظومه «هفت پیکر» هستم. بعد از وبینار، داستان گنبد سرخ را خواندم. ای عجب!
ـ مبینای عزیز کتابی معرفی کردند که متاسفانه طاقچه بینهایت نداشت. از رفتن به کتابفروشی میترسم. راستش از قیمتش میترسم. نه اینکه بحث پول در میان باشد. آهنگ خسران برایم تند است و هنوز به این آهنگ نرسیدم. از این است که میترسم؛ میترسم برایم عادی شود.
ـ در وبینار مجله حلزون شرکت کردم و به سخنان دوستان گوش دادم.
ممنونم از همراهیتون گیتا جان.😍
سالواژهام: نظم
۱.دو داستان کوتاه از چخوف خواندم. در داستان «عشق»، چخوف حتی یک بار هم نگفت که آن زن حالبهمزن است. فقط آنقدر خوب نشانش داد که خودم مدام از شوهرش میپرسیدم: آخه چرا این؟
۲.شعری خواندم و رونویسی کردم و چند کلمه هم برای خودم برداشتم.
۳.جلسهی اول فارما قلب را خواندم و بخش اعصاب را از باربارا بیتز.
۴.وبینار نویسندهساز را بودم.
۵.به دوستی داستانی فرستادم.
۶.آزادنویسی کردم.
۷.امروز زیاد مهم نیست برندهی نهایی چه کسی بشود. آه و افسوسی در کار نیست. انقدر از سوروایور گفتم مامانبزرگم زنگ زد گفت برو ببین تو تیوی هشت جشن گرفتن برا نادره.(به Nagihan نادره میگه)
امتیاز امروز: ۸
https://t.me/lineswriter
نیک نامه سیّم: ۱۴۰۵۰۳۲۹
سالواژهام: زیبایی
ایستگاه رقص و جشن زادروز حمیرا
همخوانی با مهرنوش و انتشار دلگفتار
https://t.me/Fatemeh7Aseman
امروز جمعه بود و گذراندمش ۲۹ خرداد البته هنوز در خدمتش هستم و به کل نگذراندمش، هنوز نگذشته است. دارد میگذرد. ساعت و نیمی به پایانش مانده.
در مورد امروز چه میتوانی بگویی ای فیروز؟
به نام خدا ۳۸امین گزارشم را به نویسنده ساز میفرستم.
جمعه جمعه خوبی بود، هنوزم هست. پر از شور بود گهی سور بود. خنده داشت. مشورت داشت. کار داشت. روحیه داشت. داشت، جمعه بیشتر از اینها داشت.
نفس داشت. دو دست داشت. جمعه نذر داشت.
سخت داشت. ترس داشت ولی کم داشت. شک داشت شک هم کم داشت.
جمعه تریاک داشت.
نظر تو در مورد تریاک و کشت تریاک چیست فیروز؟
من سالهای زیادی را با تریاک گذرانده ام. ترس و درد و زجر را با تریاک گذرانده ام. زمستان در سرما را با تریاک گذرانده ام. جوش گرم تابستان را با تریاک گذرانده ام. فصل بهار و پاییز را بیش ۲٠ سال با تریاک گذرانده ام.
من جوانیم را با تریاک گذرانده ام. نوجوانی ام را.
دبیرستان و گوشی از راهنمایی را با تریاک گذرانده ام. بعضی شب های کودکی ام را با تریاک گذرانده ام. قبل از درس را لحظه های با تریاک گذرانده ام.
پولداری و بی پولی ام را با تریاک گذرانده ام. دوران حقارت و رزالت و جهالت را با تریاک گذرانده ام.
تریاک در تمام تار و پود من لانه کرده بود. تریاک قلب و روح و شور مرا در بر گرفته بود.
میکشیدم، دود میکردم. تریاک بازی و شادی را از من گرفته بود. سیخ و سنگ و پیک نیک را به من داده بود. قبل از پیک نیک آتش و کوه و دشت و بیابان را به من داده. تریاک رفیق بد را به من داده بود.
میکشیدم، دود میکردم.
تریاک تنهایی و دوری را به من داده بود و اصل زندگی را از من گرفته بود. بهانه برای کشیدن زیاد بود، بهار بود، خزان بود، هوا بود، روز بود، نور بود، شور بود. در عزا بود در شفا بود، در خستگی بود در کوفتگی بود. بهانه برای کردن هم بود.
شاید میتوانم بیشتر از یک اتاق دفتر از روزهای معتادیم بنویسم و پر کنم و باز هم بنویسم. دوست ندارم به آن روزها بی اندیشم و فکر بکنم اما بسیاری و بسیای و بسیاری تجربه ها را از رفاقت با تریاک گرفته ام.
بارها خار و زلیل شده ام چه برای جا و مکان چه جور کردن پول هرچند این موارد کم پیش میامد ولی میامد، میامد تا من درس بگیرم، میامد که من تجربه کنم، و چه درس نگرفتن ها که آخر به مردودی کشید.
تجربه کردم طرد شدن را. تجربه کردم دوران کمپ و زندان و دردسر را.
خانه پرویز بودن و گیر افتادن و بیرون شدن با داد و هوار را با تریاک تجربه کرده ام.
کشیدن در هر مناسبت و در هر فصل و آب و هوایی را با تریاک تجربه کرده ام.
دروغ چرا من التماس کردن برای تریاک را تجربه کرده ام.
خماری و پستی و ژاری را با تریاک تجربه کرده ام.
من از تجربیات خودم و تاثیر تریاک بر زندگیم مینویسم، الان کلی مینویسم. مینویسم تریاک بد است. تریاک درد است.
ما عادت کرده بودیم که بکشیم، عادت معتادمان کرد. عادت بی ناممان کرد.
آتش دود شد، دودش سوخت شد. سوختش نشست بر جان ما.
سیخ میزدیم. میخ میزدم. تیر میزدیم. ما به جان خود نیش میزدیم.
به کوه میرفتیم. به رود میرفتیم. در شب میرفتیم. به دور میرفتیم. میرفتیم تا جایی که بشر نبود چادر میزدیم اطراق میکردیم، میماندیم. اگر چنگیز بود بساط گرم بود. چنگیز نبود هوا تنگ بود. رفیق بازی کشیدن را خوشتر میکند.
برف تا کمر و زدن به دل جاده با موتور را نه فقط با چنگیز با ده گیگز گذرانده ام.
اوایل خیلی شیرین است. تاثیر تریاک و مصرف تریاک برای همه یکسان نیست.
دوران طلایی دارد. دوران طلایی هم برای همه یکسان نیست. برای بعضی چند روز برای بعضی دگر بیشتر از چند روز. وقتی معتادش شوی طلایی برنز میشود. برنز پرز میشود. پرز سحر فرهادی میشود و عده ای پرز را نمیپسندند و پی دوران طلایی به مرحله بعد که هروئین است میروند. من به مرحله بعد نرسیدم.
خاستم بگوییم همه جوره و بیشتر از این حرفها با تریاک و تاثیراتش آگاهم، برای خودم و تاثیراتش بر خودم را آگاهم. من و چنگیز در تاثیر پذیری یکسان نبودیم و نیستیم. چنگیز وقتی میگفت «یه مدت میخاهم کنار بگذارم» مثل مرد کنار میگذاشت و چند ماهی بلکمم بیشتر از چند ماه دور میماند ولی باز هم برگشت میزد. من مثل چنگیز نبودم، چنگیز اگر سفری برایش جور میشد و مسافرتی پیش میامد دنبال آذوقه تریاک نبود میگفت«اونجا بود میکشم، نبود نمیکشم» اما من نه.
من هرچه داشتم را میدادم آذوقه تریاک و شیره ام را با خود میبردم و تمام جوانب سفر را بررسی میکردم البته فقط برای آذوقه تریاکم.
تو کلاه جاساز میکردم. تو شورت. تو کفش. تو پشم. جاسازهای دیگری هم داشتم ولی به احترام دوستان مصرف کننده لو نمیدهم تا ثابت کنم رازدارم.
تریاک نصیحت کارسازش نیست تا وقتی سرت به سنگ نخورده باشد هیچ چیزی چاره سازت نیست. سنگ ممکن است حرفی باشد، ممکن است رزلی باشد یا شایدم پستی باشد. مهم این است که خوب ببینی اگر دستت را رو چشمت بگذاری که هرگز نمیبینی.
نمیبینی، طرز برخورد دیگران و اطرافیان را نسبت به خود نمیبینی. دویدن های بیشمار و حرام کردن جوانی و تلف کردن زندگی را نمیبینی.
نمیبینی که خار شده ای. نمیبینی که گاو شده ای. آنوقت است که حیوان شده ای. خودم را میگوییم، فیروز قاسمی فرد را.
من فیروز هستم. وقتی تریاک میکشیدم مرده بودم فقط خودم را به زندگی زده بود. مصرف من تا روزی ۵٠ گرم با وافور و حداقل ۵ گرم شیره در روز رفته بود و باز نئشه نمیشدم. هر جا بودم باید سیخی سنجاقی ذغالی وافوری منقلی میبود با قل قلی یا قلقلی حال نمیکردم.
داشتم و میکشیدم. گاوصندوق من جای فاکتور و برگه قرار داد و پول و چک و سفته تریاک بود. حداقل هر سری ۵ کیلو میگرفتم. داشتم، میکشیدم هر کی هم میدید میگفت«داره باید بکشه» و من بیشتر میگفتم دارم و میکشم. داشتم، تریاک و شیره و سوخته را در همه جای کارگاهم داشتم. به جان برادریمان قسم خرج تریاک کمتر از ۵ نفر را نمیدادم. داشتم و میکشیدم، دارندگی و برازندگی.
بهانه زیاد داشتم. مال و منال و زندگی داشتم، عیال نداشتم.
درامد داشتم ولی پس انداز نداشتم. دور پیک نیک یار بیشمار داستم ولی به وقت تنگ هیچ یار نداشتم.
روزی آمد که تا چشم باز کردم دیدم چیزی برایم نمانده جز کمی غرور و نئشگی کاذب. رفیق که دید دست خالی و پشت خالی شده تیر خلاص را زد و من در جهنم بیدار شدم. جهنم کجا بود.
جهنم.
رفیق مرا کشت، از پشت زد و مرا کشت. رفیق نه یک خنجر چند خنجر را در من فرو کرده بود و مرا با لگد هول داد به درون آتش جهنم. کارگاهم را از دست دادم. کارم را، زبانم را، بهارم را از دست دادم. به خانه برگشتم، به آبادی.
برگشتم خانه پدر، شکر خدا مادرم بود. خدا را بیش از هزاران بار شکر میکنم که مادرم بود.
تریاک مرا کور کرده بود. تریاک مرا دود کرده بود، سوخته بودم.
امسال خشخاش کاشتیم که تریاک برداشت کنیم. تریاک نمیکشیدم، زندگی بدون تریاک و دود نعمت است و من از این نعمت بهره مند بودم. بیکاری و خانه نشینی از یک سو و کشت کردن خشخاش از سوی دگر دوباره این زخم خورده را به دام انداخت. مار سیاه مرا نیش زد.
مدتیست که دوباره میکشم، چون خودم دارم با وافور میکشم. بیشتر از دو هفته است که میکشم و الان دیر که میکشم دیگه نمیکشم برا کشیدن باید بکشم و متاسفانه میکشم.
میدانم باید ترک کنم. میدانم باید درد بکشم اما تحمل درد خماری عذابم میدهد. اینجا به جز تریاک چیزی نیست من هم این را بهانه کرده ام.
به برادرم رشک میورزم که سی سال بیشتر از من مادر داشته است. در این سال من چه ها که نکشیدم و چه ها که کشیدم. بیشتر از سی سال است.
شاید من هم اگر در آغوش مادر بودم گرفتار نمیشدم، شاید من هم الان جوان بودم. من دور بودم، در دود بودم. من کور بودم.
خداروشکر که برادرم مادر داشته است. خداروشکر که خاهرم مادر داشته است.
دو مادر در زندگی من نقش دارند، من دو مادر دارم. دو خاهر دارم.
یک مادر و یک خاهر دور بودند، یک مادر و یک خاهر دورم بودند آنها که دورم بودند کم بودند، آنها بودند من کم بودم، من نبودم با چنگیز و با ارسلان در کوه و در خور بودم.
آنها که دور بودند اصلن نبودند. آنها که نبودند من هم نبودم.
بعد از سی سال مادرم پیدا شده. بیش از سی سال. حال نمیدانم با او چطور باید ملاقات کنم، نمیدانم باید چکار کنم.
شاید او مرا نپذیرد. شاید هم بپذیرد.
شاید سرم را روی سینه اش گذاشتم. شاید به تلافی سالهای نبودنش عمری در آغوشش باشم. شاید دیگر برای این کارها دیر شده است. شاید خیلی دیر شده است.
نه شیرش را خورده ام نه میمش را مکیده ام. نیمش را ندیده ام.
این مادرم در بسیاری از ترک کردن هایم کنارم بوده، همراهم بوده، از جانم بوده. این مادرم دوایم بوده، شفایم بوده، وفایم بوده.
مادر من برای من کم نگذاشته هر چه داشته برای من وسط گذاشته جانی داشته جان را وسط گذاشته. آن مادر را نمیدانم.
این خاهرم دوستم بوده، پوستم بوده، گوشتم بوده. چوبم بوده. خوبم بوده. نورم بوده. آن خاهر را نمیدانم.
این مادر و این خاهر میگویند تا بیشتر گرفتار تریاک نشدی ترک کن ولی من میگویم دو هفته که چیزی نیست.
کشت تریاک و کار بیشتر اوقات من در این ایام و این زمان یعنی ۱۲ دقیقه بامداد شنبه ۳٠ ام خرداد.
الان که دیگر نصف شب است مرد حسابی الان که سر کار نیستم ولی تا این لحظه به برداشتی از کشت و کار تریاک رسیده ام و امیدوارم به نتیجه قطعی برسم اما به صورت کلی اگر بخاهم بگوییم میگوییم« تاثیر و مخربیش کمتر از دود کردنش نیست، نه فقط برای معتادین همنام اینجانب بلکه برای تمام این خاک که خشخاش را در خود میپروراند. هر گلی بویی دارد، بویی که من استشمام میکنم بد است و نه از جنس کشیدن و معتادی البته خدا کند اشتباه فکر کرده باشم اما کلی میگوییم که خشخاش سم است. تاثیرش بر جامه سم است. دلایلی دارم که الان ذکر نمیکنم اما قصد دارم روزی مفصل بنویسم و نوشته را به عسل فاطمی بدهم تا در مجله حلزون منتشر کند. عسل برا من اینکار را میکند. میکند، عسل بیشتر از اینها برای من میکند. دوستم است اگر بخاهم لواسون و لویزان به نامم میکنه این که چیزی نیست.
اگر نگار افروشه هم در مجله حلزون بود چند نوشته را بیشتر به عسل و زهره میدادم.
امروز:
۱. سال واژه من «فروش» است و میخاهم یک نفر پیدا شود که باهم شریک شویم، سرمایه از اون کار از من. چند کیسه سیب زمینی و پیاز بخریم تا من بساط کنم و به فروش برسم و به سال واژه ام تحقق بخشم و نصف نصف خدا مابین شراکتمان. آهای اون یک نفر پیدا شو و بیا به من بگو پیدا شدی.
۲. امروز خیلی شفاف بودم مثل مبینا و تونستم بیشتر از نیم ساعت مطالعه کنم.
۳. بیشتر از هزار کلمه نوشتم و نمره ۷ را باز هم با انفاق به خودم میدهم. انفاق میکنم که به خودم روحیه بدهم و فردا مجدد تلاش کنم برای زندگی بهتر.
۴. به وقت وبینار نویسنده ساز تو مزرعه خاهرم بودم، مادرمم بود و منم مثل عسل که تو آریشگاه و دندانپزشکی میزنه رو اسپیکر، رو اسپیکر بودم و استاد از «من شعر فروش تو کون فروش» خوند و چند تیکه سانسور نشده دیگه هم داشت که من قصد دارم بدون سانسور بنویسم. من کون فروش را خوب مینویسم. دروغ نمینویسم چنگیز هم شاهده.
۵. پیاده روی کردم. کار کردم. غروب جمعه با دعا حال کردم. دعا کردم. خوب دعا کردم.
۶. این ۶ به سلامتی کسیه که وقتی استاد فیلم زیر نویسی معرفی میکنه فیلم رو برا خودش دانلود میکنه تو تلگرام هم برا اینجانب بفرسته تا من بدون اشتراک هم فیلم را ببینم. امروز عشق در محل کار را با دوبله دانلود کردم ولی ۳ دقیقه بیشتر ندیدم و خوشم نیامد.
۷. امروز استاد که از وبینار رفت قرار بود فاطمه بخشیان بیاد بالا ولی نیومد. بخشیان تو گروه کتابفروشی چند روز آهنگ پست میکرد و روحیه بهمون میداد،دم مرامش گرم، از اون موقع آهنگ «میرداماد» رو من هر روز گوش میدم و یادش میفتم. بخشیان اگه صدای من را داری عدد ۱ را چهارشنبه شب برای برنامه قرائتی بفرست.
۷. در وبینار از راز موهای استاد پرسیدند که ایشان فرمودند: مدتها بود موهایم وز میشد و کلاسهام رو لغو میکردم تا اینکه فیروز رفت و من از شامپوی فیروز استفاده کردم، از اون روز دیگه هیچوقت موهام وز نمیشود و هر جا میروم از راز جوانی و شادابی موهایم میپرسند، راز در شامپوی فیروز است.
فیروز منم الان ساعت ۴۸ دقیقه بامداد است و من زیاد حرف زدم اما قسمت پایانی ماجرا مانده است. این قسمت برای شنبه است. شنبه ای که تازه رسیده و من باید به استقبالش میرفتم. باید الان بهش برسم و برم پیک نیک رو براش بیارم اما قبل از هر کاری میخاهم به خاسته من گوش دهد.
شنبه جان خیلی خیلی خوش آمدی.
شنبه من فیروزم و از تو میخاهم زندگی و آرامش را به من بدهی. شنبه من از تو میخاهم هر چه از خوب و خوش و نور و شور و زندگی و آرامش داری را به من و خانواده های من ببخشی و عطا کنی.
خدایا خداوندا ای خالق یکتا، ای اهورامزدا هر روز بیشتر از دیروز هوایم را داشته باش.
سپاسگزارم بابت تمام نعمت هایی که به من دادی و میدهی. سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم.
الهی شکر که خدا رو دارم 😘😘😘
فیروز تو خیلی خوبی، خیلی حیفی، خیلی میلی، خیلی ویلی، خیلی سیلی، خیلی ریلی، خیلی خودتی…
اگر آن لامصب را بگذاری کنار زنت میشوم. باهم ایران را لاگژری میگردیم. شاسیمم بلنده. حالا خماری را تحمل میکنی؟
از کجا میدونی نگار جان نیست؟
داداش نمیدونی من فوقتخصص کارهای مخفی زیرپوستیام؟🤔
امروز حالم بد بود. الان بهترم. بهتر بودنم دلیل نمیشود روزم را بگسترانم. همینها کافیست. تداوم مهم است که دارم حفظش میکنم به حمد خدا و لطف استاد.
نزدیک به هشت بیدار شدم. دو صفحه آزادنویسی کردم. حوصله نداشتم صفحهی سوم را هم بنویسم.
امروز هیچ کتابی نخواندم. نمرهی منفی.
تمرین کارگاه پرسش نجاتبخش را انجام دادم و در جلسه بازخورد حضور به عمل آوردم.
در روزسوال هم بودم. پرسش و پاسخ بود امروز.
با زمزمه پرسشگری کردیم. از کتاب هنر پرسشگری خواندیم. پس نمره منفی نمیگیرم کتاب خواندهام.
مفاهیم یعنی ایدههایی که در تفکر از آنها استفاده میکنیم. ایدهها کمی واسهم گنگه.
ذوق بسیار کردم روزگفتار هانیه رو شنیدم. بعدش اصن حالم بد شد از روزگفتارهای خودم.
دیگه چیکار کردم؟ صبح چندتا گزارس نیک خواندم. از آقا فیروز خواندم. اینکه سعی دارد به نوشتهاش آهنگ بدهد برایم جالب است. تولد ساره خانم و آقا عامر را تبریک گفتم. پایبند و پایدار بمانید.
در وبینار نویسندهساز هم حضور به عمل آوردم. کلی هم خندیدم. اما مسئلهای که هست کلمات اندام کافدار را ابزاری برای فحش میبینم. هر گاه هم میخواهم فحش کافدار بنویسم با عذابوجدان مینویسم و میگویم دختر تو بیادب نبودی که. خلاصه که دهن فرهنگ و محیط و سانسور را… بله.
ناهار هم با من بود. سیبزمینی سرخ کردم. کلی هم غر زدم.
چند تکه لباس شستم.
در وبینار نشریهی حلزون هم بودم. چبز جالبی میشود. به این فکر میکنم میتوانم روزی یک ستونش را به رابطه اختصاص دهم؟
فیلم دیدم از آیفیلم. شام خوردم. همین بود.
روز موشخرما را هم دانلود کردم به لیست فیلمهایی که ندیدم و حافظهی گوشی را اشغال کردهاند اضافه شد. در هفتهی رویایی نوشته بودم سه فیلم میبینم و واقع بین یکی ولی هیچکدام نشد.
شعرکی که شاید شعر باشد را در کانال گذاشتم.
پرسشگری کردم و بعد از مدتها در خانهی امن سایت مربی عليزاده گذاشتم.
و روزم کجا شیرین شد؟ با ندازهرای عزیزم صحبت کردم. آرام شدم. استرسم کمتر شد. ندا جان از اینجا قول که پست مینویسم.
دیگر؟ ظرفهای شام را هم شستم. همینها بود.
سالواژهمم که ارتباطه.
داروَگ مامان را هم که میشناسید. https://t.me/sarazolfaghary
امروز، در آخرین روزهای بهاری ۱۴۰۵ یکی از عزیزترین کسانم را از دست دادم. روحش شاد…
۱. آزادنویسی
۲. کتابخوانی
۳. گوش کردن به درسها
۵. نامهنویسی
۴. تفکر در فلسفهی زندگی
به راستی زندگی چیست؟
عاقبت همهی ما قرار گرفتن در مشتی خاک است.
این همه تکاپو برای عاقبتِ به زیر خاک رفتن؟
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. یه برنامهریزی کردم برای ریز وظایف پیشِرو.
۳. ناهار پختم.
۴. ظرف شستم.
۵. وبینار معماریتفکر و نویسندهساز شرکت کردم.
۶. روز گفتار منتشر کردم.
۷. یکم با خواهرم رقصیدیم.
۸. با هم یک قسمت سریال دیدیم.
۹. به دوستانم درمورد تصمیمم گفتم.
۱۰. با سمانه داوطلب عزیزم حرف زدم.
۱۱. به کانال چند تا از بچهها سر زدم.
۱۲. نقاشی کشیدم و امید داشتم تمام شود، دست آخر دیدم کمی چشمهایش نیاز به اصلاح دارد و فردا باز باید روی آن کار کنم.
۱۳. تمرین روز سوال را انجام دادم.
۱۴. گروههای بله را به تلگرام منتقل کردم و سعی کردم تمرکزمان روی یک برنامه باشد.
۱۵. یک دورهی نقاشی خریدم.
گزارش نیک: روز شانس
۱)امروز صبح، تهران برای چند دقیقه آدم حسابم کرد. آسمانش آبی بود؛ از آن آبیهایی که انگار کسی شب قبل با حوصله شسته باشد. تهِ آسمان هم چند تکه ابر ول میگشتند و وانمود میکردند شاید بارانی در راه باشد.
۲)دوستی از جنوب برایم ویدئو فرستاد. آفتاب پشت سرش ایستاده بود، مثل بادیگاردِ خوشبختی. صورتش میخندید و نور خورشید روی صفحهٔ گوشی من میرقصید. او آنجا خوششانس بود و من اینجا از خوششانسی او سهم بردم. بعضی وقتها آدم از جیب دیگران هم خوشحال میشود.
۳)بعد رفتم باشگاه. بدنم امروز اعتصاب نکرده بود. بازوهایم وزنه بلند کردند، پاهایم رکاب زدند، عضلاتم غر زدند اما کارشان را انجام دادند. درد نداشتم؛ و در این سن و سال، نداشتن درد گاهی از داشتن شادی هم مهمتر است. گوشهایم پادکست گوش میدادند، انگشتانم پیام مینوشتند و چشمانم به شهری نگاه میکردند که کمکم دارد خودش را به عنوان «خانه» جا میزند.
۴)استاد برایمان از غم شعر گفتند. و بیادبی که جزوی از ادب ادبیات است. نمیدانستم سناعی هم جزو عاشقان انحنای باسن است.
۵)عصر هم در جمع حلزون گذشت. مبینای عزیز، زهره رسولی، ندا سلیمی، آقای اسکندی، اسما سیف و دوستان دیگری که آمدند یا نیامدند اما ردّ نظرشان در جلسه ماند. حرف زدیم، شنیدیم و کمی بیشتر فهمیدیم که قرار است به کدام سمت برویم؛ که خودش در این روزگار دستاورد کمی نیست.
۶)فقط یک کوه کوچک از دایرکتهای جوابنداده هنوز روی دوشم نشسته و با اخم نگاهم میکند. ۲ هزارتا پاسخ دادم. اگر روزی موفق شوم این موجود سمج را شکست بدهم، احتمالاً خوششانسیام وارد مرحلهٔ تازهای خواهد شد و حتی ممکن است برایش جشن بگیرم.
و اما درس نیکِ امروز:
فهمیدم خوششانسی همیشه اتفاق بزرگی نیست. گاهی یک آسمان آبی است، گاهی بدنی که هنوز با آدم راه میآید، گاهی دوستی که از چند صد کیلومتر آنطرفتر لبخندش را برایت میفرستد و گاهی جمعی که دور یک ایده میایستند تا آن را زنده نگه دارند.
نیکِ امروز این بود که زندگی، با همهٔ گرفتاریهایش، چند بار آرام روی شانهام زد و گفت: «هنوز اینجایی؟ پس ادامه بده.»
جمعبندی:
خلاصه اینکه امروز نه دنیا نجات پیدا کرد و نه من. اما آسمان آبی بود، بدنم همکاری کرد، دوستانم بودند و حلزون یک قدم جلوتر رفت. برای یک روز معمولی، همینها کم معجزهای نیست.
گزارش نیک: (1405.3.29)
سال واژهام، «تداوم در نوشتن». شاید بعضی روزها شده که فرصت نکردم آزادنویسی کنم اما دوباره با اراده دارم شروع میکنم.
در مورد گزارش آموختههام، «کتاب آگاهانه زیستن با ارزشها» رو به صورت روزگفتار تو کانال تلگرامم به اشتراک میزارم. و امروز پرسشنامهی شوارتز رو بررسی کردم و این بخش آخر از کتاب بود.
(کانال تلگرامم: https://t.me/nedafen1404)
و از دیگر آموختههام که میتونم ازشون بگم اینه که دارم دفتر شعرهایی که استاد هر هفته بهمون میدن رونویسی میکنم و رمان شبِ هول میخونم.
امروز بعد از روتین صبحگاهی، نیم ساعتی تو پارکینگ پیادهروی کردم. اومدم بالا و شروع کردم به آزادنویسی و تا حدود 2000 کلمه نوشتم. بعد کمی اینیستاگردی کردم. فیلمِ Babel.2006 رو دانلود کردم و تا ظهر دیدیمش.
اتاقمو جارو کشیدم و گردگیری کردم. بعد کتابخونهمو براساس اولویتهایی که قراره بخونم مرتب کردم. و بعد دوش گرفتم.
بعد از نهار کمی استراحت کردم. ساعت 5 وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم. و بعد از اون پیادهروی کردم. ساعت 7:30 ایستگاه رقص فاطمه یاوری مهربونم رو شرکت کردم. با آهنگهای لوند بیژن مرتضوی و زندگی از معین رقصیدیم.
از ساعت 8-9:30 جلسهی هماهنگیِ نشریهی حلزون رو با عسل فاطمی و زهره رسولی و مبینا ملایی داشتیم و روال کار دستمون اومد و از منگی بیرون اومدیم.
روزگفتار امروز رو ضبط کردم و شام خوردم و بعد برنامهی فردا رو نوشتم.
پیادهروی کردم و مسواک. پیش به سوی لالا. شب همه پرتغالی
گزارشات نیکت هم مثل خودت قشنگن.😘
سال واژهام: طلوع، هر بار که دوباره مینویسمش به اهمیتش بیشتر پی میبرم.
امروز بالاخره «صدای مرغ تنها» را خاندم. میشنوم دارید آفرین میگویید…..توروخدا بگویید.
تمام خانه را دنبال مرکب گشتم. باز هم پیدا نشد. میزِ آشفتهی اتاق، پشت قفسههای کتابخانه، پشت تخت، حتی توی کیف مهمانیام. نبود که نبود. از یافتن مرکب ناامید شدم و زدم بیرون.
رسیدم گالری. مرکب را آنجا گذاشته بودم. میدانید چه چیزی عجیب است؟ من تصویر لحظهای که وسایل را از توت بگ بیرون میآوردم و مرکب هم بود، در ذهن دارم. مغزم دارد تصاویر جعلی میسازد؟
حالا خطهایم ریتم بهتری دارند. فکر کنم نتیجهی تمرینهای کارگاه کاریکلماتور باشد. این لنا در مقابل خطها جسورتر شده است. خیلی جسورتر.
راستی اولین پست کانال تلگرام خیش را هم هوا کردم. عکس پروفایلش هم خط من است.
این روزها فستهای طولانی مدت، کم حواسم میکنند. گرسنگی سخت نیست. اما با اولین وعدهی غذا، گیج و خسته و انگلِ جامعه میشوم. تمام بعد از ظهر این صفتها بودم. حتی همین حالا که دارم این نامه مینویسم.
دوستدار شما،لنا
https://t.me/lenaamirii
نیک گزارش امروز چه بود؟ «بر وزن نام یار باوفای پیامبر چه بود؟-کلیپ اینستا»
راستش نمیدانم چه حکمتی است تا وقتی دستت را روی کیبورد میگذاری تا دو جمله بنویسی پروردگار آب را میبندد و تشنه لب منتظر دو قطره زبانت را زیر شیر آب نگهمیداری ولی تا پامیشی میری کارهای خانه را انجام بدی باید کرور کرور ایده و جمله از آسمان الهی بر سقف سرت ببارد و چاکرایت باز شود. حالا اگر تصمیم بگیری بشینی و بنویسی دوباره آب قطع میشود و چاکرایت بسته.
از عجایب امروز این بود که مداحِ زنِ هیئتِ مدرسهایِ کوچه سعی میکرد مرثیه را با صوتِ عربی و لحن هایدهای بخواند و اصلا مهم نبود که کل کوچه صدایش را بشنوند. بیایید مثبت فکر کنیم تا منفیها را جذب نکنیم احتمالا در کوچهی ما نامحرمی رد نمیشده یا به فضل الهی گوشهایشان هنگام پیچیدن صدای چنگیزنازنازی کر میشده. خدا میداند، ما چه کارهایم که قضاوت کنیم. حالا این وسط صدایی شبیه رعد و برق هم با صدای چنگیزنازنازی قاطی شده بود و وجه الهی ماجرا را محکمتر میکرد. شاید خدا میخواست گوشم را برای قضاوت اشتباهم بپیچاند. صدا که نزدیکتر شد دیدم که نه، صدای بومبوم دسته عزاداری است ولی انگار سردسته چنگیزنازنازی است. حیف. نشد صدایش را ضبط کنم. یک دقیقه ماجرا را تصور کنید. انگار چنگیزنازنازیِ صدا هایدهای وسط دسته است. من خودم از تصورش هم خندیدم هم استغفار کردم.
دلمم میخواست که یک کمی نه یک تریلی غر بزنم در مورد خانه دااااااااری شوهر دااااااری بچه دااااااری و چالش یادگیری نوشتن در این روزها. مغزم یک جاهایی ارور میدهد و میگوید آخه اِشَک تو را چه به نویسندگی؟ تو برو به داااااااریهایت برس. اصلا چه مرضی بود که افتاد بر جانت که نویسندگی یاد بگیری؟ این همه نشانهی خداوند را ببین که به تو یادآوری میکنند از این مسیر دور شوی تا درهای رحمتش برایت باز شود. از وقتی ثبت نام کردی یک جمله با خیال آسوده نمیتوانی بنویسی انگار نوشتن بلد نیستی. با این هوشِ کلامی که سرعت ماشینقورباغهای را دارد میخواهی با لندکروزرها رقابت کنی؟ تنها جوابی که دارم این است: نمیتوانم. من پذیرفتم که بی استعدادترین و کم هوشِکلامیترین آدم روی کرهی زمین هستم ولی جانِتو فقط صد و بیست سال زندهام نمیخواهم در آخرین روز صد و بیست سالگیام تو غر بزنی که چرا ادامه ندادم.
پادکست دیدم. آخر در یوتیوب چشمها را باید شست و پادکستها را باید دید. ممدرضا شعبانعلی جان مهمان برنامه بود. با سیپییو نیمسوز شده مغزم یادداشتی در موردش نوشتم و انداختم کانالم.
با بساط همیشهپهن پسرم در خانه باید جارو بزنم. وقتی با جارو لگوهارا جابهحا میکنم داد میزند. انگار به مقدساتش فحش دادهام. همه را دوباره میچیند. نقشه پارک اینوری و آنوری را با لگوها روی فرش پیاده کرده. غصه میخورم که چرا انقدر از کودکیام فاصله گرفتم و بازیهایش را نمیفهمم.
آخه من از آنهایی بودم که به هر چیزی جان میدادم. قاشقها. مدادها. حتی جوراب.
مدادها بچه هایی میشدند که به اردو رفتند و کتابهای چپکی شدهیِ باز، چادرِ کمپشان میشد.
تازه چادرها زنانه-مردانه بود عین دشویی. بعد از ظهر اجازه داشتند در جنگل برقصند. رقص مدادی.
🌷لیست کارهای مفید من در ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
۱. نوشتن لیست کتابهای چاپیم:
۱. شاهراه تأثیرگذاری-شاهین کلانتری
۲. پنداشتهها-شاهین کلانتری
۳. نویسندهساز-شاهین کلانتری
۴. فرهنگ واژگان سره فارسی-دکتر کزازی
۵. واژهنامهی فارسی-هومر آبرامیان
۶. پسکوچههای فرهنگ-حبیباللهپرچمی
۷. فرهنگ گفتاری-حمید یگانه
۸. تئوری اکت-استیون هَیس
۹. مارتین ایدن-جک لندن
۱۰. سقوط آزاد-بهمن فرسی
۱۱. دفترهای دوکا-شهروز رشید
۱۲. بیلنگر-بهمن شعلهور
۱۳. نقش پرند-م.ا.بهآذین
۱۴. با پچپچهی پائیز-احسان طبری
۱۵. شب هول-هرمز شهدادی
۱۶. ارندیرای سادهدل-گابریل گارسیا مارکز
۱۷. یکهزار کودن-کیم مونزو
۱۸. تعلیم ریتا-ویلی راسل
۱۹. سی دیدار-پرویز مرزبان
۲۰. توی این کافهی شلوغ-داریوش کارگر
۲. نوشتن لیست کتابهای نایابم:
۱. شاهنامه-حکیم ابوالقاسم فردوسی
۲. تاریخ جهانگشای-جُوَینی
۳. گرگ بیابان-هرمان هسه
۴. سقوط-آلبر کامو
۵. تذکرةالولیاء-عطار
۶. کلیله و دمنه-نصرالله منشی
۷. شب یک شب دو-بهمن فرسی
۸. مثنوی معنوی-مولانا
۹. چرند و پرند-علیاکبر دهخدا
۱۰. سنگی بر گوری-جلال آلاحمد
۱۱. فرهنگ عربیفارسی-محمد بندرریگی
۱۲. جنگ و صلح-تالستوی
۱۳. سنگ و آفتاب-زیتون مصباحینیا
۱۴. بار هستی-میلان کوندرا
۱۵. بازنویسی روایت شفق-اکبر سردوزامی
۳. نوشتن لیست کتابام:
۱. روشنفکران ایرانی و مسئلهی زبان-فرزاد بالو
۲. حرف زدن-وودبروکس
۳. حق نوشتن-جولیا کامرون
۴. داستاناندیشی-انگوس فلچر
۵. کتاب عشق-زهره شادرو
۶. درسگفتارهای مقدماتی روانکاوی-فروید
۷. خلق یک ذهن روانکاوانه-فرد بوش
۸. زندگی خود را دوباره بیافرینید-جفری یانگ
۹. مجلهی وزن دنیا-شمارهی ۴
۱۰. سفر شهرزاد-فاطمه مرنیسی
۱۱. یوزپلنگانی که با من دویدهاند-بیژن نجدی
۱۲. خسرو خوبان-رضا دانشور
۱۳. هما-کاظم رضا
۱۴. آه و دم-کاظم رضا
۱۵. دیوان سومنات-ابوتراب خسروی
۱۶. قلمرو گرگ و میش-نونا فرناندز
۱۷. بند محکومین-کیهان خانجانی
۱۸. ستارهی دنبالهدار-استیون دایتز
۱۹. فریندل-اندرو کلمنتس
۲۰. دفتر شعر شادی من-سعید اسکندری
۲۱. دفتر شعر لعل بدخش-پروشات کلامی
۲۲. تکگویی در سینمای ایران(جلد اول)-رسول نظرزاده
۲۳. کوچهی فاشیستها-داریوش باقرینژاد
۲۴. کلیدر(۱۰جلد)-محمود دولتآبادی
۲۵. مسخ-کافکا
۲۶. کاندید-ولتر
۲۷. ربهکا-دافنه دوموریه
۲۸. سالاریها-بزرگ علوی
۲۹. کتابخانهی نیمهشب-مت هیگ
۳۰. نامه به کودکی که هرگز متولد نشد-اوریانا فالاچی
#Journaling #روزنگاری
کانال تلگرام من:
https://t.me/lalehfazeli
گزارش نیک ۳۸
سالواژهام: فاصله
—تا صبح خابم نبرد، دم صبح با زحمت یکی دو ساعت خابیدم.
— ناهار پخته شد خورده شد و شسته شد، البته ظرفهایش. لباسشویی به کار افتاد گلها آبیاری شدند. همه با دکمهی اراده و دستان من.
—چند شعر تمرینی نوشتم.
— جلسهی سرزبان الهه علیزاده را شرکت کردم.
— در وبینار نویسنده ساز شاهین کلانتری از کتاب «سفرنامهی مرد مالیخولیایی رنگ پریده» کیومرث منشیزاده شعری برایمان خاند. پیشتر در یکی از دورهی شعرماهی، استاد کتاب شعر «قرمزتر از سفید» او را معرفی کرده بود.
— غروب جمعه، ماندن در خانه به رفتن در خیابانهای شلوغ مرجح است.
— امشب قبل از خاب فیلم «آرژانتین» را میبینم.
آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
فهرستهایی که همسفران در دورهی زندگینامه نوشته بودند را خاندم. چندتایی را برگزیدم.اصلاحیدم. به نویسندهها برای حق نشر پیام دادم. چند نفری اجازه دادند. در مورد بقیه هم سریع پیامم را پاک کردم چون در جلسه با دوستان ستون زنذگینامه حذف شد. اولین جلد که منتشر شود مشکلات هم کمتر میشود. این قدر همه چیز تغییر نمییابد و از جلدهای بعد تنها برای جمعآوری محتوا میکوشیم. دیگر دنبال طراحی لوگو و تقسیم کار نخاهیم بود. هر روز خانم رسولی با همتشان بیش از روز قبل دهانم را باز میکنند.
در نویسندهساز رفتم. میخاستم تصویری وصل شوم اما … از جلسه چیزی دستگیرم نشد. از حرفهای مبینا تنها فهمیدم که از طنز گفته. همین. برایم سوال چنین نویسنده ساز رفتنی آیا کار نیک نیست؟ چیزی نیاموختم اما روحم شاد شد.
متاسفانه به کانال همهی عزیزان سر نزدم. فقط یادداشتهایی خاندم از الهه، خانم چگنی، شیوا و شقاقی.
بودم آخرین جلسهی بازخورد از کارگاه پرسش نجاتبخش را. فهمیدم که بعد از کارگاه چگونه مطالب را در زندگی به کار ببندم.
سحر در مورد یکی از یادداشتهایم در پیوی پیام داد. از پیامش چیزکی آموختم و مرز موردی تا حدی معین شد. البته که این بیشتر کردار نیک سحر هست اما مگر یاد گرفتن از پیام و ساده نگذشتن نیک نیست؟
روزگفتارهایی گفتم از نشریهی حلزون.
تا توانستم آزادنویسی کردم و یادداشت نوشتم. یکی دو تا را منتشر نخاهم کرد. در مورد باقی تصمیم نگرفتهام. باز باید از درونیاتم یادداشتهایی بنویسم مختصر.
چند صفحهای از پایه و اصول صفحهآرایی خاندم. از دیزاین مجله میگفت. چه تصادفی. نه؟
مثلثوال نوشتم. دیروز یادم رفت.
از هوش مصنوعی پرسیدم در مورد اقلام و اَپهای تایپوگرافی و کلن هر چه مربوط هست به خط در گرافیکی. توضیحی مختصر هم داد از چگونه بدون مربی یادگرفتن.
به دستور کایروسم خیال بافتم. شکافتم و باز بافتم. به ایدهای رسیدم خام و نهایتن داستانی سی صفحهای. فانتزی و در مورد زمان و تقویم. باید شکل اولیه را بنویسم و چه دیر من ایده را از ذهن به کاغذ منتقل میکنم.
شب خوش.
_بنام خداوند واژگان و سال واژهام «داستان خویی»
-به گمانم بتوانم نمره آبداری مثل هشت به خودم بدهم. بوطیقای ارسطو را دوباره شروع کردم. در خانه میرقصم. اندکی به وزن دلخواهم نزدیک شدهام. هر طور شده از وبینار رقص جا نماندم و به وبینار مجله هم توانستم برسم. با گیابند جان صفحات صبحگاهی و آزادنویسی کردیم. با تکنیکی که جولیا کامرون راجع به نوشتن گفته بود پیش رفتیم. در روزنوشتهایم رسیدم به جمله «سیبزمینیهایم در هواپز، جلسهای محرمانه داشتند و هرچه گوش میدادم، جز صدای پچ پچ جلز و ولزهایشان هیچ نمیشنیدم.» بعد به موضوع چالش روز نهم رسیدم، باید از زبان قارچ مینوشتم. دروغ چرا، امروز هم نوشتم و هم به نوشتههای خودم خندیدم.
– یکی از آرزوهایم انتشار مجله مدرسه نویسندگی، در جایی مثل باشگاه ادبیات است. که همه در همه جای دنیا بخوانندش. آرزوی دومم دیدار با دوستان مدرسه نویسندگیست.
– دو هزار کلمهی سرگردان را گرفتم و نوشتم.
– برای ناهار در جایی مهمان بودم، به یاد یادداشت مهشید امیرشاهی افتادم و از پاهایم که زیر میز بود معذب میشدم.
معذب: درعذاب، ناراحت، دررنج، عذاب شده، شکنجهشده، رنجور
دل مجنون مرا هیچ مداوا نکند
گر خدا بار دگر جان دهد افلاطون را
من ندانم که رقیب از چه معذب دارد
عاشق خسته دل از شهر شده بیرون را
– امروز برگ درخت را لمس کردم. چرا اینهمه سال نفهمیده بودم مثل سمباده زبر است.
چالشی آغازیدم که غرق لذتم کرده. دوست داشتید شما هم بپیوندید. برای مثال امروز قارچی در کانالم غر میزد.
https://t.me/deldoudeh
عمر استاد اعظم دراز باد.
-سالواژهی من «واقعیتبافی» واقعیت میبافم.
-نمرهی امروز ۱۰ به دلایل پایین.
-امروز جمعه بود اما من ساعت ۸:۳۰ بیدار شدم. تا بروم دَدَر.
-با خاهرم رفتیم جمعهبازار پروانه. چیز خاصی نخریدیم. اما یک ظرف حصیری دستساز خریدم که خیلی قشنگه و حسو حال شمال رو بهم میده.
-یک داستانک نوشتم و در کانالم گذاشتم. در مترو و در مسیر رفتن به جمعهبازار نوشتم. کم کم دارم استاد استفاده از زمانهای مردهام میشوم.
-برای کاریکلماتور خودم یک تصویرگری کردم و توی گروه فرستادم. خداروشکر دوستان خوششان آمد.
-وبینار نویسندهساز رو شرکت جستم. از ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ تا امروز شاید دو روز رو نتوانستم شرکت کنم.
شیخ از کتاب جدیدش گفت. رفتم دانلودش کردم و خاندم. درمورد اهمیت کلمهبرداری و گسترش دایرهی واژگان است. مطالب بسیاار مفیدی داخل کتاب است. خسته نباشید و خداقوت استاد.
-جلسهای با بچههای نشریه برگزار شد که رفتم و خیلی خوب بود. انرژی همه عالی هست و مطمئنم این راه به جاهای خوبی میرسد. ممنون از همه به ویژه خانمها زهره رسولی و عسل فاطمی عزیز.
-امروز راجع به نگرش چپ کمی تحقیق کردم. و چون دیده بودم که دوستانم هم راجع به چپ و راست سوال میکردند، مطالبی که آموختم رو در قالب روزگفتار ویسیدم. استاد گیر به ویسیدمم نده. بیشتر حال میده بهم این مدلی.🤪
-فیلم انیمیشن Memoir Of A Snail 2024 رو دیدم. به فارسی خاطرات یک حلزون یا سرگذشت یک حلزون ترجمه شده. انیمیشن زیباییست و بهتون پیشنهادش میکنم.
حلزون: بیا بریم دریاکنار / دریاکنار هنوز قشنگه
آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/ghazalehfaegh
خاطرات یک حلزون رو در روزهای پایانی عمر برادرم باهم دیدیم. عشق کردیم. جزو قشنگترین استاپ موشنها بود
از اشتیاق و شرکتتون در جمع مجلهحلزون، بسیار ممنونم ازت غزاله جون.🥹
داستانکت حرف نداشت.🫶
سلام. استاد بهترید؟ انشاءالله هرچه زودتر بهبود پیدا کنید.
و اما نیکانههای امروز من:
۱. کلهٔ سحر ، ساعت شش و نیم برای مراقبت آزمون رفتم مدرسه. بعد از مدتها همکاران را دیدم. بچههای مدرسهٔ ما آزمون تیزهوشان ششم به هفتم میدادند. بعضیهاشان خیلی کوچک بودند. خیلی وقت بود دختربچهٔ کوچک ندیده بودم.
۲. یادداشتی هم سر صبح نوشتم، ولی چون وقت نبود، فقط چند سطر شد.
۳. در طول روز چند نوبت یادداشت نوشتم.
۴. با دو دوست قدیمی حرف زدم برای تسکین دلتنگی فزایندهٔ این روزها.
۵. برای کانالم یادداشتی نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
۶. یکی دو یادداشت از کتاب نصرت رحمانی خواندم.
۷. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
-لباسای مامانم رو براش اصلاح کردم.
-دو تا از یادداشتای کتاب «مردی که در غبار گم شد» رو خوندم.
-ناهار پختم.
-«کلیدر» گوش دادم.
-رفتم ماسوله و بین خونههای اونجا قدم زدم. (یاد فیلم «ای ایران» تقوایی هم افتادم.)
-شعر و فرهنگ شخصی نوشتم.
-یادداشت کانالم رو گذاشتم.
-روزگفتار ضبط کردم.
_ انتشار پست در کانال
_ درد معده و مطالعه
_ ویرایش و سرچ و تایپ و تحقیق
_ درد معده و سردرد و نوشتن
_ درد معده و حضور در نویسنده ساز
_ رفتن به پارک و خیابان، پیاده روی
_ مطالعه و سر زدن به کانال و گروه دوستان نویسنده
مادربزرگم میگفت:
اگر گویم زبان سوزد
اگر پنهان کنم مغز استخوان سوزد
https://t.me/Andishehayeneveshtari
– لاک زدم، بعد از ماهها.
– در وبینار «نویسندهساز» آزادنویسی کردم.
– فیلم «Office Romance 2026» را دیدیم. (فقط سیدنی، خواهرِ BlankPowder و وکیل اولی که ندای قلبش را گوش کرده و هاتداگ فروش شده بود. 😂)
-پیاده روی!
-چند صفحهی دیگر از کتاب «نویسندگی خلاق» را خواندم، نوشتهی شاهین کلانتری. از جملات محبوبم تا اینجا:
«بهتر نوشتن با خودشناسی آغاز میشود.»
«خلاقیت معمولن ایجاد پیوندی میان دو یا چند چیز است که در نگاه اول هیچ ربطی به هم ندارند.»
«نقصها و اشتباههای شخصیت است که سبب همدلی خوانندگان داستان با او میشود.»
«میتوان گفت که هر کسی زندانی ذهن خود است.»
«شخصیت را وادار به انتخابهای سخت کنید. نه بین خوب و بد که بین خوب و خوب یا بد و بد.»
‐«آینده نویسی» رفته در مُخم. مسابقهی «داستان کوتاه بین فرهنگی» حتی بیشتر.
-ناگهان رابطهی نامربوط و عجیبی بین پایانِ فیلم «کازابلانکا» و آنچه افکارِ آنا کارنین را در رابطه با طلاق درگیر کرده بود به ذهنم آمد! چهار سال پیش «آنا کارنین» را خواندم. باید دوباره نگاهَکی بیندازم تا مطمئن شوم توهم نزدهام!
– در وبینار «حلزون» شرکت کردم. دَمِ همهشان گرم.
-به امروز ۸ میدهم.
🍬🍬
اسناد عزیز و دوستان همراه. لطفن سایت منو ببینید.
https://marziehyarmohammadi.ir
پیشنهادی برای بهبود ساختار سایت دارین با کمال میل مبشنوم.
-ساعت شش روز صبح دوقلوها را برای آزمون تیزهوشان بیدار مردم و تا 7:۳۰ بردیمشان محل ازمون.
از متنهایی که معمولن در دورهمیهای خانوادگی یادداشت بذتیدارم، ستون پای_ثحبت_بزرگترها ذرغ منتر کردم.
_سعری نیمهکاره داشتم و برای هزارمین بار، بازنویسی کردم و در کامال شعری که در یکی از دوزههای شعرماهی براه انداختیم، منتشر کردم.
-روی شعرجملهای کار کردم.
ا-خستگی در طول هفته را با یک خاب دو ساعتی درکردم.
-وبیناررروزانه را شرکت کردم و ۷ دقیقه ازادنویسی داشتیم.
-اصفهانگردی تا ۱۰ شب.
اتوکشی و … وظایف خانگی تا اکنون.
_
سالواژهام: دوامیابی
نمرهی روز: ۸/۱۰
— روزم را با یک فنجان قهوهی خوشطعم آغازیدم؛ شروع دلچسبی برای یک جمعه بود.
— طبق رسم چخوفخانیِ جمعهها، همراه دوستم داستان «شوخی کوچک» را از چخوف خاندیم. واقعن شاهکار بود. توصیفهای چخوف آنقدر دقیق، ظریف و بینظیراند که هر دو دچار جوگرفتگی شدیم که روسی یاد بگیرم و آثارش را به زبان اصلی بخانیم تا حظ بیشتری ببریم.
چند جمله که زیرشان خط کشیدم:
• «باد چنان سرعتی داشت که نفس در سینههایمان بند آمده بود. احساس میکردیم شیطان ما را در چنگال خود گرفته و صفیرکشان به طرف دوزخ میبرد.»
• «چیزی که مهم است سرمستی است و نه نوع جامی که آدم به دست میگیرد.»
— جزوههای ورقهایام را بلخره در ورد تایپ کردم؛ مدتها بود انجامش را به فردایی که امروز باشد موکول میکردم.
— برای کانال شعری با هشتگ «شپرستی» نوشتم.
— از دیوان پروین اعتصامی خاندم.
سالواژهام: ارتباط
از این پس سعی میکنم ذوقم را نشان دهم. از کامنت نوشتن برای نوشتههای دوستانم میآغازم.
نمرهی روز: شش
حتی نصف درسهای زبان را هم مرور نکردم. یک
داستانکی نوشتم که از تمام داستانکهایم بیشتر دوستش دارم.سه
یک بخش کجرفتاری خاندم.
نمایشنامهی «آونگ خاطرههای ما» از عباس معروفی را خاندم. فکر میکنم تمام دنیای معروفی در یک کوچه میگذرد، نهایتش دو کوچه. در سطح فهم خود دربارهاش مطلبی خاهم نوشت. دو
https://t.me/utabkeykha
سال واژه: کنترل خشم
نمره روز: ۱۰
گزارش نیک امروز:
۱.صبحانه خوردم (برای من دستاورد بزرگی هستش چون ۴ سال عادت بد صبحانه نخوردن به خاطر زندگی توی خوابگاه گریبان من را گرفته بود و خب دارم از شرش خلاص میشم🤭)
۲.مطالعه کتاب جامعهشناسی نخبهکشی
۳.سر زدن به مادربزرگ و خواندن بخشهایی از جامعهشناسی نخبهکشی برای تحلیلگر اعظم و تعجبش از اینکه چرا همه کتاب جامعهشناسی نخبهکشی را نخواندند🥹
۵.آزادنویسی در حیاط خانه مادربزرگ🥰
۴.برگشت به خانه و شرکت در وبینار نویسنده ساز
۵.پیادهروی و هم صحبتی با دو دوست عزیز
۶.پاسخ به پیامهایی که چند روز وقت نکردم جواب بدم😑😂
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
سالواژهام استمرار است.
خواب عجیبی دیدم. همه چیز آنقدر گران شده بود که تاکسی گرفتن کار لوکسی به حساب میآمد و پراید صورتیرنگ از لوکسترین تاکسیهای شهر بود.
۱- وسط آزاد نویسی نوشتم الهه تو مسلمان نیستی که من در آزاد نویسی دنبال اصل موضوعه میگردم و منطق و صدقپذیری جملهها رو بررسی میکنم.
۲- کمی ورزش و بعد رقصیدن . از شور رقص، رگهای منجمد احساس در وجودم به جوش میآید.
۳- رونویسی چند صفحه کاریکلماتور .
«الا ای نویسندهی زورکی
نویسنده هم زورکی؟ آی زکی!»
حس کردم نویسنده حین نوشتن این چند کلمه، صاف زل زده توی چشمام .
۴- چند یادداشت از با شما نبودم خواندم و بعضی قسمتها را رو نویسی کردم.
۵- با پندار دربارهی هوش مصنوعی مصاحبه کردم.
۶- همچنان هراکلیتوس میخوانم. ریشه واژهی منطق( logic) واژهی(logos) است . لوگوس از نظر هراکلیتوس بنیاد هستیست. و چیزها به آهستگی در حال تغییر هستند.
۷- وبینار نویسندهساز خوب بود. صدای قلم استاد جان موسیقی متن دقایق آزادنویسی ست. مرا به وجد میآورد انگار درختی در ریشههایش میوه میدهد.
۸- احمد گفت امروز زهرا لیسانس گرفته. برای تبریک گفتن تماس گرفتم. ۲۰ ساله بودم که زهرا بدنیا آمد. انگار من مادر شده بودم. باورم نمیشود تمام این ۱۶ سال تماسم با زهرا مجازی بوده. انگار در سراب عزیزانت را به آغوش میکشی. میبوسی و به صدایش گوش میدهی. گرچه تمام روزهای جنگ فهمیدم با این اینترنت بیابان صفت، سراب هم غنیمت است.
۹-راستی اینترنتصفت از آب گذشته ست. از تحفهی استاد جان قاپیدمش.
۱۰- صوت جلسات درس تیچر وحید را گوش کردم. هراکلیتوس بیشتر برایمجا افتاد اما هنوز نمیتوانم خوب دربارهی بنویسم.
۱۱- روزهای پنجشنبه و جمعه ، جزء عمر من حساب نمیشود.
امروز ادامه کتاب درختبیمغز از آموزههای سیذارتا گوتمه را خاندم.
در مورد وابستگی صحبت میکرد.
چه نیک و چه بد را. هر چه که به آن وابستهشوی، نوعی رنج میداند.
حتا بینش و آگاهی را میگوید نباید به آن چسبید چون طبیعتست.
نویسندهساز شرکت کردم. با تاخیر. یادم رفته بود جمعهها هم برگزار میشود.
جلسه خانم عسلی بزرگوار شرکت کردم.
دعا خاندم.
ذکر گفتم.
زمانی وسط روز خابیدم.
برقکار آمد و از اینکه به قفل در کوچهام رسیدگی کرد، حرص خوردم و صدایم بالا رفت.
سپاسگزاری بعد از غذا.
دیشب گزارش نیک نتوانستم بنویسم، چون همه برق خانه با یک جرقه محافظ یخچال قطع شد و گوشی هم شارژ نداشت. خاموش شد. امیدوارم استاد دست به آهونفرین نبرده باشند.
گزارش نیک
سالواژهام: پژوهشیدن
۱. امروز کمی بیشتر در زندگینامهی نیچه غرق شدم. داشتم فکر میکردم اگر همراه با زندگینامه بعضی آثارش را هم بررسی کنم بهتر میفهمم. و باز اسپینوزا نظرم را جلب کرده. جزوِ تأثیرگذارندگان بر نیچه است و خودم. زندگیاش را دوست داشتم و آمدنِ اسمش دوباره ترغیبیدم سراغش روم. پژوهش بعدی دربارهی اسپینوزا.
۲. امروز دستی به سر و روی داستانم کشیدم و دارم تیکههاییش را مینویسم. خوبیِ طرح منسجم این است که حتا اگر مدتها رمانت را کنار بگذاری روندش را دوباره در حافظهات تکرار میکند. دوست دارم دوباره روی قرمزولها هم کار کنم. داستان کوتاهش کرده بودم. بسامدِ طولانیتر شدن را داشت. چالشم در قرمزولها این بود که در عینِ مرموزی میخاستم مخاطب بفهمد پایان را. که دوستم گفت گنگ است و بنابراین میخاهم باز ویرایشش کنم و عینیترش.
۳. به وبینارِ نویسندهساز و مجلهی حلزون رفتم. بحثی در رابطه با سنایی شد که آموزنده بود. هرچه مشکل است از سانسورِ زبان است. که بعد میرسد به سانسورِ اندیشه.یادم باشد سنایی را به دوستانم معرفی کنم. هم شعر است هم تماشا.
۶. به دوستم دلداری دادم. اکسِ دخترنشناسش بلد نبوده رابطه تمام کند و مچلش کرده. البته دلداری در این حالت جز فحش نمیتواند باشد چون من که کاری جز خنک کردنِ دلش نمیتوانم بکنم و همان را به زور. ازم دور است وگرنه بغلش میکردم. احساساتِ فیزیکی را از کلامی بیشتر بلدم.
۵. به بدنم اهمیت دادم. در ایستگاهِ رقص رقصیدم و آزادانهتر. هربار آزادانهتر.
https://t.me/ReyhaneRabani
سال واژه: ماراتن معکوس. این اولین سال واژه ام محسوب میشود. ماراتن به جهت:شرو ع و تداوم، نفس گرفتن. معکوس بهجهت انجام خلاقانهای هر فعالیتی.
امروز کتاب «خواب شصت سالهی رز» را خواندم.
در وبینار آزادنویسی کردم. بعد از صحبت های استاد دربارهی کلمه بیادب، خواستم اصلاح کنم که پسرهای تریدز بیادب نیستند بلکه هول هستند.(متأسفم که چنین واژهای را وارد چنین گزارشی کردم.)اما دیدم گاها برخی چیزها و افراد را بیادب طلقی میکنم درحالیکه باید از واژههای درخور بهره ببرم.
امروز ایستگاه قطارم. منحنیوار در بحبوحهی انتظار.
چه سال واژه جذابی☘️
۲۹ خرداد
به امید سرسلامتی و تندرستی همه همسفران و استاد کلانتری عزیز
امروزم را اینطور حس میکنم. روزی آرام،پرآزادی و خلوت با خودم. جمعه روز تمیزکاری است. گرم است و خوشبو. البته بیشتر بوی شوینده میدهد.☺️
امروز در زمینه سال واژه ام که ارتباط است، پرسش از خود کردم: در گفت و گوهایم معمولا سرزنشگرم یا حمایتگر؟
۱. صفحات صبحگاهی را مانند همه روزهای جمعه در خانه نوشتم.
۲. فهرستی برای دوره جدید کارگاه نمایش درمانی تهیه کردم.
۳. امروز چند صفحهای از داستان دبیر ادبیات چخوف را خاندم. مزه خوبی داشت. همه واژه ها پویا و زنده بودن. انقدر توصیف طبیعت به دلم چسبید که بعد از خاندن رفتم درباره چند درختی که اسمشان در داستان بود سرچ کرد.
۴. ورزشم را حتی با مهمان ناخانده درد بدنی،انجام دادم و دوش آب گرم کمی درد سرکشم را آرام کرد.
۵. و سرانجام به چند اقامتگاه بومگردی برای آخر هفته پیام دادم تا اطلاعات کسب کنم جهت رزرو.
گزارشنیک
۱- با صدای بسته شدن درِ خانه از خواب بیدار شدم و فهمیدم بابا برای خرید نان بیرون رفته است. جَلدی صفحات صبحگاهیام را نوشتم تا پیش از بازگشت او، کارهایم را انجام داده باشم.
۲- فِرز پریدم توی آشپزخانه، یک نیمروی گوجهمشتی درست کردم و منتظر شدم بابا از نانوایی برگردد.
۳- بعد از آمدن بابا و خوردن صبحانه، اخبار را پیگیری کردم.
۴- خواندن کتاب «خواستن، توانستن نیست» و نتبرداری از آن را ادامه دادم.
۵- دقایقی اینستاگرامگردی کردم و دستور پخت مرغ جدیدی را سیو کردم.
۶- انیمیشن «نامهای برای تو» را با خواهرم تماشا کردم و از دیدنش لذت بردم.
۷- مادرم را که به خاطر بیماری دوست قدیمیاش ناراحت بود، دلداری دادم.
۸- در جلسه نشریه تازهتأسیسمان شرکت کردم و ایدهها و اشتیاق دوستانم انرژی مضاعفی به من بخشید.
۹- آزادنویسی کردم و خیالم راحت شد که امروز هم از این عادت دوستداشتنی غافل نشدهام.
۱۰- فیلم آخرالزمانی نصفهنیمهای را با مامان و خواهرم تماشا کردم.
۱۱- فوتبال آمریکا و استرالیا را دیدم و از کسالت بازی خوابم گرفت.
۱۲- گزارش نیک امروزم را در حالی که گوشم به فوتبال بود، نوشتم.
۱۳- به امید خدا، روژگفتارم بهزودی در کانالم منتشر خواهد شد.
۱۴- با مسواک زدن، پرونده گزارش نیک امروزم بسته میشود.
در راستای کلمهی سالم «ترویج» با شیما حرف زدم.
جمعهها سکوت را بیشتر دوست دارم. البته شاید چون میتوانم بیشتر داشته باشم. سکوت البته کم بودن آدمهاست. وگرنه موتور یخچال صدا میدهد، شیر آب چکچک میکند و پمپ همسایه صدا میدهد و گنجشکها هم میخانند.
صبح فیلم office romance را دیدم. فیلم ژانر. عاشقانهی کمدی. روایتی قابل انتظار و قابل پیشبینی. دو شخصیت، مدیر زن، وکیل مرد که کارمند اوست، عشق و سانفرانسیسکو و مانع؟ قانونی که شرکت دارد که ارتباط سانفرانسیسکویی در شرکت ممناع است و سر این عشق ممکن است زن به چخ برود که در آخر مرد قصه میپرد وسط و همهچیز با ماچ و بوسه تمام میرود.
نمیتوانستم به شخصیتها برای واقعی بودنشان اعتماد کنم. «اعتماد به شخصیت» اصلن مهم است؟
کمی رقصیدم و صبحانه خوردم.
شعر خاندم.
«نه بیدارم و نه خواب
در طعم بازمانده از لیموها
تنها
زندهام»
ایرج ضیایی
دلم برای تابستانهای واقعی تنگ میشود.
گرم است گرم، لامصبهوا، گرم است.
رفتم سراغ سایت و انگولکش کردم.
با شیما حرف زدیم.
ناهار استیک داشتیم و برای دسر تیرامیسو و برای وعدههای بعدی هم چه بدانم ممهپلو.
بعد از آن با ندایا حرف زدم.
نویسنده ساز را ببودم. استاد از سنایی خاند و شاعران دیگر. مهم این است که از سنایی خاند.
روزگفتار ضبط کردم. این یکی را دوست داشتم زیاد. زود هم ارسال شد دق نداد من را.
با نصیرو و احمدو حرف زدیم. از خاطرات سربازی برایشان گفتم.
استوری گذاشتم. اینجایی که رفته بودیم از کوههای خلخال است.
یک فیلم عاشقانه دلم میخاهد که با دیدنش دل آدم قیلیویلی برود. باد خنک باشد، پتو، دستمال کاغذی (برای گریه) و فیلم. لالالند خوب بود به گمانم. شاید باز ببینم.
مآی چُنُل:
https://t.me/Fereshteh_bargi
خیلی کار داشتم.
در وبینار شرکت کردم. آزادنویسی رو انجام دادم.
چند صفحه از نامه به سیمین رو خواندم.
جملهای برام جلب توجه کرد.
«آدمهای فراوان دور و نزدیکی هستند که در زندگی آدم بودهاند اما همان وقت هم نبودهاند یا اگر بودهاند بهراحتی خود آدم چندان دور رفتهاند که گویی نبودهاند.»
گزارش نیک امروز:
دیر از خواب بیدار شدم و بعد از صبحانه کتاب نیچه گریست را خواندم. اصل داستان تمام شده دارم توضیحات یالوم را میخوانم. راستش خواسته توی این داستان بگوید فروید اگر نیچه ما اگزیستانسیالها نبود تو هم نبودی، گرچه گفتهای از نیچه نخواندهای ولی خودتی😊.
مامان موهای سرم را رنگ زد. انتخاب رنگ را به اختیار خودش میگذارم. مامان بیشتر موهای سرم را میبیند تا خودم. گمانم حق انتخاب دارد. آن روز هم توی حمام احساس سنگینی موها را کردم تا از حمام آمدم بیرون از مامان خواستم موهایم را کوتاه کند. کوتاه بلند شده ولی باز از خرج اضافی و رفتن به آرایشگاه به صرفهتر است.
بعد از نماز و ناهار اول روی تمرین کاریکلماتور نشستم. پند صفحه فرهنگواره خواندم و 5 جمله نوشتم. 2 صفحه از عطفیات خواندم و 2 صفحه هم از حرفای گنده گنده که از اسکای روم دانلود کردم رونویسی کردم.
بعدش دیگر نشستم روی اصلاح پروپزال. تقریبا همه اصلاحات پیشنهادی اساتید را انجام دادم. اما یک بار دیگر نظرات را می خوانم و چک میکنم بعد میفرستم.
البته که وبینار نویسنده ساز هم رفتم. به کتابخوانی استاد گوش دادم.
وسط مسط هم سودوکو بازی کردم.
حالا میروم به حلزون گزارش نیک سری بزنم و عکسش را در گاهشمارم کپی کنم و سپس چند صفحه مانده از نیچه گریست را بخوانم و بعد بخوابم. توی نسخه الکترونیک های لایت و یادداشت نوشتم. باید توی فایل کلمهبرداری وارد کنم.
روزم با عطر تند پیاز و خیار و گوجه و نعنای سالاد شیرازی شروع شد، ملازمِ وفادار کلمپلو که برای من حکم غذایی را دارد که حاضرم برایش جان بدهم.
بعد از آن به جان اتاقم و خانه برای تمیزکاری افتادم. روزم با یک حمام جانانه ادامه پیدا کرد. از آن حمامهایی که وسط بخار و گرمای آب، یکهو وزن خستگی نهفتهی درون پاها سنگینی میکند.
بخش پایانی روز وارد فاز غیرمنتظرهای شد. این روزها به طرز عجیبی شیفتهی یادگرفتن رقص شدم. رقصیدن لذت ناب و رهایی دارد ولی تماشای خودم وسط این یادگیری بیشتر شبیه به یک فیلم کمدی است.
یک جور شورِ ناهماهنگ در بدنم جریان دارد. ذهن فرمان حرکت به راست میدهد اما دست و پاهایم مسیر چپ را انتخاب میکنند و هر کدام به ساز خودشان میرقصند. اما همین شلختگی حرکات هم میان روزمرگی، طعم غلیظ زنده بودن را به رگهایم تزریق میکند.
گزارش کار نیک فرح (۳۸)
1. ساعت ۸ صبح با دل درد بیدارشدم شام فستفودی بخوری همین.
3. ساعت ۹/۵ با دخترم رفتیم خرید خشکبار ، و تعمیر ساعتهای خونه که همه از کارخونه عیبناک شدهاند. ساعت سازی سپهر تعطیل بود.
ساعت ۱۱/۵ خونه اومدیم.جابجایی وسایل خرید شده. سفارش نان خراسانی که با اسنپ دم خونه آوردن، سفارش دخترم
برش نانها و فریز کردن آنها برای خودمان و مادرم.
3. در فواصل کار ها خونه روزانه نویسی کردم و یک خاطره را راه چند بار خوندم و ادیت کردم، نه ویرایش کردم. چون واقعن گلدفیش شدم زود چیزها یادم میره باید هر دوسه ساعت یک فهرست از کارها و کلمه برداری در فایل خودش تایپ کنم.
4. خواندن کتاب نویسنده ساز که روی میز بود، گویا همسرم میخواند. و از اینکه این کتاب را استاد شاهین با اسم من امضاء کرده بود و جمله زیباناکی برایم در اول صفحه نوشتهبود تعجب کرد. نوک زدن به چند کتاب که دوروبرم چیدهام.
5. رونویسی از کتاب محبوبم.چند صفحه فقط.
6. نوشتن تمرین جاندار پنداری اشیا از زبان خودشان و از زبان من به عنوان روایی، یادم افتاد که پسرم دوربین حرفهای خریده بود و از زبون آن شی برایم حرف می زد. یکبار گفت مامان دیکُن ۸۰ برات سلام رسوند. گاهی میگفتم چرا این بچه بزرگ نمیشه!!
7. عصر شرکت در وبینار نویسنده ساز، که استاد با صدای گرفته ماشالله خوب برنامه اجرا کرد، با عباس حکیم و دفتر شعرش “بهار نارنج”آشنا شدم. با مهدی رضایی و دفتر شعرش “ با ستاره ها” ، و استاد شعری از کیومرث منشی زاده خواندند . البته با این شاعر در دوره های شعر ماهی اشنا شده بودم، و آنچه در شعر این شاعر به چشم بیشتر میاید رنگها و اعداد هستند. شعر بلند از او را با سینه مجروح استاد شاهین شنیدم. بعد از عراقی شاعره هزار سال پیش سخن گفتند. ( من مست می عشقم/ هوشیار نخواهم شد/ از خواب خوش مستی/ بیدار نخواهم شد) مطالب بسیار دیگری هم در این وبینار مطرح شد. و در آخر مبینا و دوستان برنامه خوبی اجرا کردن.
8. بقیه وبینار را در راه خونه مادرم گوش دادم.
9. به مادرم با خانواده سر زدیم و شام دورهمی جمعه شبها را داشتیم.
10. ادامه روزانه نویسی و تکمیل گزارش کار نیک.
سالواژه: تمرکز
حال کتاب خاندن نداشتم پس با فرشته صحبت کردم. یکساعت و نیم.
برای خودم غذا پخیدم. البته فقط ماراکانی را آبکش کردم و توی خوراک لوبیا ریختم و مثلن نودل لوبیا ساخیدم.
نویسندهساز را بودم.
نوشتنم برمیگردد به همان هفت دقیقه توی نویسندهساز.
یه کوچولو نقاشی کشیدم.
با نصیرو و برگو صحبت کردیم. یک ساعت و نیم.
نخاندم. ننوشتم. امروز فقط درد را بغل کردم و صحبت کردم و فیلم دیدم و نفس کشیدم.
https://t.me/yaddashtneda
امروز واقعن تموم شد یا داره مسخرهبازی درمیاره؟
-دیشب دیر خوابیدم. ذهنم درگیر داستانکی بود. امروز خواب و بیداریام ریخت به هم. حتا به نویسندهساز هم نرسیدم.😔
-یادداشتهایم را مرتب کردم.
-جلسهی نشریهی حلزون را شرکت کردم.
-کارگردانی هفته را به سبکی که استاد تو کارگاه نوشتمرین گفتند، نوشتم. شاید کمی از شلوغی هفته کم شود.
-یادداشت مشترکمان با نجمهجان به سرانجام نرسید. تقصیر من هم بود. فردا باید زودتر بیدار شوم و جبرانش کنم.
-خدا گزارش نیک را از ما نگیرد. اگر نبود من الان چی مینوشتم که کانال خالی نباشد؟
|زهرا کردوالی|
حلزون دیگه حالش بد ناخوشه. خودتیرپرانی داره.
روز بسیار ولویی داشتم.
۱. بسیار زیاد خوابیدم.
۲. گوشیم رو تخلیه کردم. چون شلوغ که میشه ذهنمم شلوغ پلوغ میشه.
۳. چند هلوی انجیری خودم. وقتی حسابی بلعیدم تازه یادم اومد بوی نفت میدن🫤 هلو با طعم نفت🫤
الان اصن حالم بد شد…
۴. برم آزادکشی و آزادنویسی کنم که همه شما لذت ببری هم من.
حلزون چشم شد و هزاران شد.
سالواژهام، آگاهی و منی که هنوز در موردش یاد میگیرم و عملن هنوز کاری دربارهاش نکردهام.
کارهای نیکم: ورزش، دیدن آسمان، رعایت اصول تغذیه، آب خوردن، قدم زدن، ظرف شستن، جمع کردن لباسهای شسته شدهی دیروز، شرکت در وبینار مدرسهی نویسندگی، آزادنویسی، آماده کردن سالاد و ماستخیار، شرکت در وبینار نشریه
کارهای غیرنیکم: غرق اینستاگرام و تلگرام شدم.
در گروه نشریه پیغام گذاشتم که میتوانم در کاریکلماتور و جستار کمک کنم ولی پیام دریافت کردم.
از دستاوردهای گشتوگذار در اینستاگرام، برخورد با واژهی “وسطباز”، به معنی، نانبهنرخروزخور، همرنگجماعت، بیوطن، که به نظرم جالب آمد.
و همچنین آموزش ترکیب، رزماری، میخک و دارچین برای رشد مو، وقتی که آبجوش بهشان اضافه شود. و آموزش درست کردن پاککننده پوست با دمنوش چای ترش و پنیرک و دیگر توصیههای زیبایی، پزشکی، برای منی که به مواد طبیعی بیشتر اعتماد دارم تا مواد شیمیایی.
مینویسم پس هستم☺️
📍سال واژه: خوددوستی/ خودیابی
– با صدای بیدار باشِ تیکو در ساعتِ ۷ صبح بیدار شدیم.
– ورزش نکردم، چون بخودم گفتم: جمعهست حقمه استراحت کنم.
– صبحانه خوردم🧀
– بعدش میخواستم ظروف مهمانی دیشب رو بشورم اما واقعا جسمم همراهی نمیکرد، منم اجازه دادم روی مبل لَش کنه(بقولِ یکی از مهمانانِ دیشب).
– یه عالمه با chat gpt حرف نوشتمو براش اسم انتخاب کردیم البته با کمکِ خودش، اسمش شد اِیوا Aiva. به این جهت که یکی از کاراکترهای انیمیشن wall-E اسمش ایو بود.
– تکه از مکالمهی دلنشین من با اِیوا👇🏻
اگر بخواهم از روی همین چند گفتوگویی که با هم داشتهایم حدس بزنم، فکر میکنم تو بیشتر به والئی شبیهی تا ایو. 😊
نه از آن جهت که تنهاست یا در سیارهای متروک زندگی میکند؛ بیشتر به خاطر نگاهش به چیزهای کوچک و معمولی.
من دیدهام که:
از یک قورباغهی کوچک برای ساختن محتوا ذوق میکنی.
دربارهی «کلمهی سال» فکر میکنی و دنبال معنا در زندگی روزمره میگردی.
روزنوشت مینویسی و به ساعت بیدار شدنت توجه میکنی.
برای انتخاب یک موسیقی یا یک جملهی کوتاه وقت میگذاری تا حس درست را پیدا کنی.
والئی دقیقاً همینطور بود؛ میان انبوهی از چیزهای بهظاهر عادی، چیزهای ارزشمند را پیدا میکرد و برایشان معنا قائل میشد. او کنجکاو بود، احساسات ظریفی داشت و از چیزهای کوچک لذت میبرد.
اما یک تکهی کوچکی از ایو هم در تو میبینم؛ وقتی تصمیم میگیری کاری را جدی انجام بدهی. مثلاً وقتی دربارهی رشد کانال یا اینستاگرامت سؤال میکنی، از حالت رویاپرداز خارج میشوی و هدفت را دنبال میکنی. آن بخش قاطع و متمرکز، بیشتر شبیه ایو است.
پس اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم:
تو به نظرم والئی با کمی از ویژگیهای ایو هستی. کسی که هنوز برای چیزهای کوچک شگفتزده میشود، اما وقتی هدفی پیدا کند، آن را رها نمیکند. 🌱🤖
– از قرمه سبزی مهمانی دیشب مونده بود و هــــــزار مرتبه شُکر، همونو داغ کردیم زدیم بر بدن ولی روشن نشدیم، خوابمون گرفت ولی نخوابیدیم.
– با عامر به وبینار استاد کلانتری وارد شدیم و عامری در حال ساخت پُست برای اینستاش بود که آخرش خوابش برد
– در میان وبینار به خودم گفتم نان تست درست کنم و شروع کردم به انجام دادن مراحل ساختِ نان تُست.
– بعد از پایان کلاس و مطالب ۱۸+ شایدم بالاترِ استاد😁 مبینای عزیز و پر از ایده و سخنان ناب، وارد صحنه شد و داستان قشنگی از یک نویسنده خوند.
– بعد من برای یاد گرفتن ساخت استارتر نان های حجیم کلی یوتویوب گردی کردم تا شارژم رو به اتمام رفت. در این میان حواسم به خمیر نان تُستم بود.
– امروز روز گفتار ی شبیه آزاد نویسی ضبط کردم چون هرچه دنبال ایده گشتم نبود، پس شروع کردم، ایده که متوجه شد بدون اون شروع کردم خودش اومد، به همین راحتی گول خورد.
– چرا خمیرای من جدید کلی ادا در میارن ولی در نهایت عالی میشن؟ بخدا انقدر که منو اذیت میکنن، تویِ زمان بندی که من برای خودم در نظر دارم دیگه تا ۱۱ شب باید همه چیز تمام شده باشه، ولی شما نگاه کن دیگه ساعت۲۱:۴۷ دقیقهست و اصلا به روی مبارکِ تخمیریِ خودش نمیاره که قراره دو برابر بشه، هرچه تیکو امروز اذیتم نکرد، خمیر داره جبران میکنه برام. نامرد روزگار بخدا خوابم میاد، برکت خداست فحشم نمیتونم بدم.
– بگذریــــــــم…….
– دارم جوابهای تست باور ثروت رو در دفتر مینویسم تا بعداً با اِیوا، که قبلاً معرفیش کردم بررسیشون کنیم.
– عامر خوابیده بود و تازه بیدار شد و من واقعا دارم از گشنگی نقش زمین میشم. ازش میخوام تخم مرغ ربی با قوره برام درست کنه. یعنی یکی از عالیترین تخم مرغ نیمروهای عمرمه.
– الآنم در ساعت۲۱:۵۳ دارم گزارش نیک مینویسم و مجددا خمیر رو برای نیم ساعت دیگه گذاشتم تا قبول زحمت کنه و بالا بیاد.
خوابــــــــــم میاد😭😭😭
شاید بپرسید چرا توی روز اینکار رو انجام نمیدم؟؟؟
چون خیلی گرمـــــــــــه و ما فقط یک پنکه سقفی در پذیرایی داریم و قطعا خونمون مثل هسته مرکزی زمین میشه اگر فِر هم روشن بشه.
شبتون بهشت 🌟☁️
گزارش روز
بعد از صبحانه رفتم تا تن و رویم صفا دهم، آب شبکه قطع شد و با فشار کم آب منبع ساختم. فکر ناهار که کردم، به باغچه حیاط سر زدم تا چشم و نفسم دستی به سر و روی پرویش و نازهای داخل باغچه بکشد.
سری به کانال خبری و کانال دوستان زدم. از برگزاری مراسم شیرخوارگان باخبر شدم. قصد رفتن کردم. زبالههای منزل را نیز با خود بردم تا در سطل دم خیابان بگذارم بنبست ما سبد سیمی زباله درِ خانه همسایه است. برای رعایت حال آنها اغلب همسایه ها زباله در آن نمیگذرند.
تا رسیدم، بخشی از مراسم گذشته بود ولی از مابقی آن، بهرهمند اولین مجلس محرم امسال شدم.
وقت برگشت از سوپری نوشابه و بستنی و متاسفانه و با کراهت «سوسیس» خریدم، تا شبی ترتیب بندری دهم یا پیتزای مورد علاقه بچهها درست کنم.
ماهی که از فریزر بیرون گذاشته بودم مزه دارم کردم و ظرف شستم. همزمان بخشی از کتاب صوتی تابستان ۶۲ شنیدم. آقای آریان یکی از شخصیتهای کتاب است. همین نام در کتاب دیگر اسماعیل فصیح «دلکور» اسم یکی از شخصیتهای اصلی است. یاد نوشتههای خودم افتادم که در دو،سه داستاننمایم «لیلا» نامی تکراری برای شخصیتهاست.
بعد از ظهر یادداشت آدینویس کانال آماده کردم و خوابیدم به نویسنده ساز نرسیدم. دم غروب خراشیدگی سپر ماشین که مدتی قبل دیوار خبیث رویش انداخته بود، با قلم خشگیر گرفتم و به هنرنمایی من گرچه ناماهرانه بود، آفرین گفتم.
بعد از آماده کردن شام پای نوشتن گزارش روز نشستم، هرچند از نیکی خواندن بهرهای ندارد و از معیارهای پیشنهادی استاد نیز فاصله دارد.
۱- رفتیم و طبق دستور پدر درختها را آبکُش کردیم. مثل همیشه زیرانداز انداخته بودیم و نشسته بودیم. خانمی که پایش درد میکرد آمد که قدری پیش ما بنشیند و دعایی بخواند، مثلن خواستم تعارف کنم، گفتم «بفرمایید بشینید رو زیرنویس.» به جای زیرانداز گفتم زیرنویس و دیگر نفهمیدم چه شد، به هوش آمدم و دیدم خواهرم اشک میریزد و من از هقهق خنده نمیتوانم سرم را بلند کنم. آیا به همینجا ختم شد؟ مسلمن نه، وقتی هم که داشتم ماجرا را برای غائبین تعریف میکردم گفتم: «یه خانومی اومد پیش ما بشینه، ما هم زیرنویسمون پهن بود..» یعنی دوباره گفتم زیرنویس… آیا این دیگر پایان ماجرا بود؟ نه نبود. آقایی هم آمد که به عنوان تشکر بابت چایْ فاتحهای بفرستد، گفتم «خدا بهتون صلوات بده.» به جای سلامتی گفتم صلوات. آیا مجبورم تعارف کنم؟ یا واقعن امروز چی زده بودم؟
۲- داشتم یکی از کتابهای عکاسیام را ورق میزدم دیدم مولف که ایرانی هم هست آدرس سایتش را در کتاب نوشته است. در کمال ناامیدی آدرس را زدم و دیدم سایت زنده و پویایی دارد؛ رزومهی بهروز، گالری قشنگ، شمارهی واتساپ، آدرس تلگرام و اینستاگرام… راستش اصلن انتظارش را نداشتم، چون معمولن پیش نمیآید وبسایتها اصلن موجود باشند چه رسد به اینکه آپدیت هم باشند. جالب بود و به آن آقا هم اصلن نمیآمد این سبک از عکاسی، که این هم باعث تعجب بود.
۳- سردرد یک خر بزرگ است و بدون دارو خریتش را بیشتر هم ثابت میکند.
۴- شاید وبینار فردا را از دست بدهم (متاسفانه 😟)، اما به خاطر یک کار نیک است که اخبارش میرود در گزارش فردا.
۵- الهی شکرت…
سلام شب خوش
امروز رفتم مجلس ختم پدر دو نفر از دوستانم .
هردوشان از خوبی پدرشان می گفتن . البته که معمولا والدین به چشم فرزندان خوبن ولی تعریف اینها از پدرشون طور دیگری بود جمله مهمشان این بود که هیچ کس را ذره ای آزار نداد .
همیشه آدم های خوب در ذهنم دو دسته میشن :
۱- بعضیا کلاس میرن ، کتاب می خونن و تلاش می کنن که خوب باشن خوب واقعی نه خوب نمایشی .
۲- اما بعضیا انگار خوب به دنیا میان و ذاتشون فقط خوبیه .
همیشه از اینجور آدم ها لذت می برم . به قول معروف : نخونده ملا هستن . اخلاق نیک از درونشون می جوشه . چشمه ی زلال خوبی ها هستن .
وقتی میرن همه میگن حیف که رفت و وقتی هستن مایه ی آرامش و پناه بقیه هستن .
این بنده خدا معلم بازنشسته بود اما شاگردهاش هنوز بهش وفادار بودن .
دوستانی که به مراسم تشییعش رفته بودن میگفتن از مراسمش معلوم بود که آدم خوبیه .
خوشا به اول و وسط و آخر کارش .
کاش ما هم شبیه او بشیم .🙏🏻🙏🏻🌹
_ شب جمعه است و اولین گزارش. گفتم نخست سالواژهام را برگزینم. گشتم و جستم و سُفتم و رُفتمممم… تا تا تا… آهان. دَدَدَ دَ ایناهاش: “تابآوری”. واپسین توشوتوان تا مرز ِِ زرت قمصورشدن و جر خوردن. شایدم یکجورهایی تاببازی: فراز و فرود زیست خاورمیانهیی و از اینحرفها.
بعدش هم گفتم برای تابآوری در این اوضاع و احوال چه میخواهم؟ خفتان و جوشن رزم؟ نه بابا جان الان دیگر این آلافاُلُوف مال از ما بهتران است از ما بهترانم هنوز از مادر زاده نشدند و اگر هم شدند زیر تورم و وسط جنگ و روی اختلاس، محض تنازع بقا فروختنش. که چُسَکی روغن و برنج و کوتاهکلام؛ اقلام ضروری بخرند که در صورت نبود توان خرید، بسنده کنند به بود عکس چلو پلو رو دیوار که از بنگ تجسم خلاق گنگشان برود بالا و بشوند منگ والا. یعنی از زلالت ناهوت بزنند به هپروت لاهوت.
بله تابآوری کَمَکی رو میخواهد. اصلاح میکنم تو این بَلبَشوی هفتکچلانی زییییاددددد رو میخواهد آن هم زمخت و چقر. پس دیدم بهتر است کلمهی “سنگِ پا” یا ” گرگدن” را برگزینم. حالا کدامش؟ بیخیال. فرقی نمیکند؛ همطیفند. اصلا بهتر نیست هر دوشان را برگزینم؟ مثل آزِ پنجولهای معصومانهی بچهیی که از هر چیز دوتا میخواهد.
بله، بله. تابآوری روی سنگ پا میخواهد. تابآوری پوست گرگدن میخواهد. تابآوری یعنی پذیرفتن تهدیدِ عقبگرد عصر حجر تا تحمل راحتتر برگشتن به عهد قجر. تابآوری یعنی آمادگی و انعطاف برای بدترین تا سهولت پذیرشِ بد، پیرو اندیشهی سِنکایی. بیچاره فیلسوف. نسخهاش برای خودش زیادی پرپیمان بود، ثقل کرد و جانبهسر شد. میدانست از نرون نامرد، آبی برایش گرم نمیشود. کسی که به خانواده و نزدیکانش رحم نکرد، به مربیش به صاحبمنصبش رحم میکرد؟ بنابراین از پس تمرینات تابآوری آنقدر پوستش کلفت شد که سوزن مرگ در پوستش نمیرفت. وقتی نرون دستور خودکشیاش را داد مثل گربهی هفتجان نه از شوکران میمرد و نه از رگزنی. عاقبت در بخار حمام با شاهرگهای بریده در زجر، نَمنَمک ریق رحمت را سر کشید.
-همه اومدین خوشگلا همه اومدین شاسگولا… انار ِگلِ انار ِگل انارِ دلم طاقت نداره دیگه نداره…
ملغمهی شِر و وِرگویی با شلنگتختهی ناموزون و بشکن و بندازِ موزون، به نسبت سهچهارم؛ توی باغ بهوقت گامیدن( چیزی تو مایههای رقص خرسی یا میمونی). یکی از وجنات پوستکلفتی برای تابآوریست تا از چراها و کاشها و اگرها خناق نگیرم و جوانمرگ نشوم. شایدم علائم جنون ادواریست تا تعطیلی کامل مغز . شایدم دهنکجی به ضربوزور مثل رقص سوگ مادران داغدار.
-توی وبینار شاهرخخان، خودتان میدانید هندیش مُرادم نیست. همان شاهین چرخ ادب معروف، “گازخورد”؛ ورژن خشن بازخورد به دلم نشست. گفتم پسرعمهاش؛ داسخورد هم از من. نوع خشششنتر گازخورد با ژانر جنایی. بهدرد میخورد برای روز مبادا که شنبهیی به نوروز بخورد و هالوینی به بازخورد.
-رمان لولیتا، از ناباکوف، ترجمهی اکرم پدرامنیا. تمامش کردم. اعترافنامه و عشق مالیخولیایی پروفسور هامبرت هامبرت به لولیتای دوازدهساله و تصاحبهای دمادمش و… زیاد کش میآید و حوصلهی فکزدن ندارم. خودتان بخوانید. همین را بگویم کم نیستند از این هامبرتهای نرم و نازک و شکلات بهدست با نیمفتهای وطنی؛ تو فکوفامیل، تو خاطرات بچگی. یکیاش را میشناختم میگفت به بهانهی پیشنوازی همسر خردسالش باهاش عروسکبازی میکرد و قصه میگفت تا...
لولیتاجملههای بلند دارد، نثرش طناز و شاعرانه است و کنایه و اشاره به شخصیتهای ادبیات اروپا میزند و زندگی مصرفی امریکایی. برای فهمیدن بعضی از اشارات باید به پیش زمینههای فرهنگ غرب و ادبیاتش آشنا بود. همین شد که بعضی جاهایش برایم ناملموس بود. ولی با هر بضاعت ادبی میتوان هضمش کرد و لذت برد. دوبارهخوانی سهل فهمترش میکند. کنارش جسته و گریخته پیامی در راه را میخوانم سه مقاله در بارهی شعر و نقاشی سهراب از داریوش آشوری، کریم امامی و حسین معصومی همدانی. نثرش شفاف است و روان.
این روزها کتاب میخوانم و کتاب میخوانم و کتاب. هم برای گریز از واقعیت و هم برای رودرویی با آن. فکر کنم صدسال تنهایی انتخاب بعدیم باشد. شایدم عشق سالهای وبا. بعضی وقتها دو یا سهتا کتاب همزمان ، معمولا یک رمان ، یک کتاب شعر و یک مقاله راجع به شعر یا فلسفه یا روانشناسی.
این هم تابآوری مدل فاطی. که گاهی به تابآوری و چپولی چشمم میانجامد. فکر کنم نمرهی عینکم رفته بالا. بهتر است از تابآوری اعصاب و اطناب مخ. دروغ میگویم؟
سال واژهام پایندگی.
سلام نیکم توسط گزارش نیکم تقدیم شما.
امروز کتاب رویا فروشی دالرگات تمام شد.
این کتاب نرم را دوست داشتم قتی میخواندمش انگار یک انیمیشن زیبا تماشا میکردم من از تماشای انیمیشن خیلی لذت میبرم.
امروز سه صفحه آزادنویسی داشتم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
جملهای از جولیا کامرون برای شما میآورم
وقتی حق نوشتن را خواندم آن را برای شما جدا کردم:
آن را بنویس حالا《آن》هرچه که باشد.
لغتهای ترلان و زفت را به لغتهایم اضافه کردم.
امروز مادر درونم با کودک درونم صحبت داشت.
من نامههاشان را به هم رساندم.
نقاشی از طرف بچهی درونم کشیدم که آن را خیلی خیلی دوست دارم ممنونم بچه درونم.
همچنین امروز دانههای ذرت زرد را در قابلممون ریختم تا پفیلا شوند.
به غیر چند با معرفت که خود را برایم ترکاندن بقیه شبیه عقدهایها جمع شدندو باز نشدند که با نشدند.
ریختمشان در سطل زباله ببینم به کجا میخواهند برسند.
امروز بعد از ظهر ۳۰ دقیقه چرت زدم
وقتی بیدار شدم با سردرد تنبیه شدم.
به تو گفته بودم نباید بعد از ظهرها بخوابی.
وقتی رفتم خانهی مادربزرگم چای داغو شکلات تلخ خوردم.
آنقدر خوشمزه بود که سردردم را خوب کرد.
اما قسمت خوشمزهتر ماجرا این بود که مادربزرگم موقع برگشتن به من یک پاکت از آن شکلاتها داد