گزارش نیک ۱۶۰: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«می‌شود غارت لباس زندگی، هشیار باش
هر نفس تاری‌ست کز پیراهن جان می‌کشی»
-ناصر علی سهرندی

در «گزارش نیک» هر روز گزارشی می‌نویسیم از عملکرد روزانه‌مان.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کرده‌اید.

برای آشنایی با شیوه‌ی نگارش گزارش نیک و مطالعه‌ی نمونه‌های متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.

چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک

می‌توانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسنده‌ساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداخته‌اید:

دست نویسنده‌ساز

پیاده‌روی

حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.

آزادنویسی

بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.

تکرارآموزی

یکی از آموخته‌‌های قبلی‌مان را از نو مرور کنیم.

کلمه‌برداری

دستِ‌کم یک کلمه‌ی تازه به دایره‌ی واژگانِ فعالمان بیفزایم.

گزارش نیک

ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه هم‌رسان کنیم.

چند نکته‌ی دیگر:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  5. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ لینک آن را هنگام ثبت کامنت، به شکل زیر، در قاب «وب‌سایت» ثبت کنید:
    https://t.me/shahinkalantari

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابه‌لای کارهایمان چند سطری درباره‌ی هر تجربه قلمی کنیم. این‌طوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمی‌شود. تنها کافی‌ست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمع‌بندی و ویرایش ‌خرده‌یادداشت‌های روز گزارشمان را بفرستیم.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقان‌پور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علی‌پور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی |‌ علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب

کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنال‌نویسی)


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

12 آذر 1395

12 آذر 1395

30 آذر 1403

30 آذر 1403

4 خرداد 1404

4 خرداد 1404

68 پاسخ

  1. سرد است. من سردم نیست. سرما از هواست. از شب نیست. وهم، سکوت، تاریکی. زیستن با شب‌زیان هولناک است. سور اسرافیل است تاریکی. بیدار می‌کند طبیعت را با دمیدن بر شیپورش و مهر و موم دهان آدميزاد را. بسته که می‌شود دهان، آهنگ تاریکی می‌فشارد ذهن را. هولناک می‌شود شب. و سرد.

    کارهای نیکم زیاد بود امروز. شبه‌نیک بهتر بیانش می‌کند. سبزی خریدم و ناهار پختم و جارو کشیدم. کارهای معمول هر خانه‌ای. نیک‌هایم چه بود؟ فراغتی بود بعد از کار در آشپزخانه که صرف مرتب کردن کشو لباس‌ها شد. در تلاشم چندکارگی نکنم. تلاشم آب در آبکش کردن بود. وبینار نویسنده‌ساز دیروز را هم گوش دادم. نامه بود و نامه. نه اسمی یادداشت کردم نه کتابی. گول مالیدم سرم را. اگر از اینجاها وقت ندزدم چگونه برسم به کارهایم؟ یک دست و چند هندوانه نمی‌شود. ولی تا آخر همین بود. صوت کارگاه رنج من گنج من هم به همین منوال شنیدم. وبیکار سرزبان دستانم را به اتو مشغول کردم. یادم هست چیزهایی. انواع پرسش بود. همین؟ خب مبارک است شاگرد تنبل بودنت. اواخر نویسنده ساز اتو تمام شد و پشت میز نشستم. استاد از تولید محتوا می‌گفت و من نقاشی می‌کردم. گاهی حتی صدای استاد را نمی‌شنید گوش‌هایم. غیبت و نمره‌ی منفی بهتر از چنین‌ حضورهایی‌ست. قبل‌ترها، همین تابستان می‌توانستم دو کار را با کیفیت خوب انجام دهم. چه شد چنین شدم؟ خوب است یا نه؟ کار کمتر کیفیت بهتر را چطور اجرایی کنم در زندگی؟
    شب شد. شام شد. رفتن خانه‌ی خاله شد. برگشتن شد. سری به هدایت زدم. هدایت و نانایش. یکی از نداشته‌هایم مادربزرگی‌ست در شهر دیگری. بروم بمانم خانه‌اش و از هم‌کناریش لذت ببرم. هدایت بیزار است. نه از نانا. پیری و ضعف. از شب. شب هول.

    مادر: هر چه سنم بالا می‌رود بهتر متوجه حضور و ارزشش می‌شوم.
    عشق. در روزمره بجویش. به جزییاتت توجه دارد و متوجه جزییاتش می‌شوی؟
    ارتباط: یادش می‌گیرم بل‌اخره؟
    شعر: خدایا تو کی فهمیدی خدایی؟ (نامه‌های کودکان) شعر است. شعری فلسفی. مبهوت ماندم وقتی شنیدمش. خدایا تو کی فهمیدی خدایی؟
    موسیقی: دوست دارم از موسیقی صدای محیط لذت ببرم.
    تحرک: تنها تحرک توانست گره بزند بریدگی‌ام از زندگی را هفته‌ی پیش.
    شب: خانه‌یکی بودنش رنج خوابم شده.
    نوشتن: نمی‌خواهم فراموشم کند.
    خاطره: حافظ گذرها. می‌خواهم تمام تلخ و شیرینش را.
    کلمه: آنقدر دور شدم که وزنش را احساس نمی‌کنم.
    بازگشت به سی کلمه همسفران نویسنده‌ساز در وبینار امروز و انتخاب ده کلمه برای هرروزنویسی.
    https://t.me/sarazolfaghary

  2. موسیقی، نظم، احساس، شعر، شب، خلوت، تمرین، خط‌خطی، تغییر، مرور.
    خط‌خطی‌ها بخشِ بزرگی از روزم را تشکیل می‌دهند.نقاشی، نوشتن، حتی خودِ خط‌خطی کردن.
    امروز فهرست هفتگی نوشتیم. هفتۀ پیش را ننوشته‌بودم. ولی گزارش قبلی حول رتبۀ کنکور و تبریک‌ها و مصیبتِ انتخاب‌رشته می‌گذشت. جالب بود مقایسۀ آن با الآنم. زندگیِ بدون استرس کنکور، یکنواخت و سخته.
    دیشب تا صبح با فلانی کل‌کل داشتم. عرض می‌کرد که “تنهام و سختمه و اینا. بیا سه ماه پاییز رو باهام باش بعدش برو”. مردم رد دادن.
    پینترست رو گشتم.
    بازگشت به عینکِ گردِ هدایت‌نشان.
    دفترچۀ قرمزِ مربعیِ مِهر داره تموم میشه. این ماه بیشتر روی کاغذ نوشتم. ایول.
    دلم جایزه می‌خواد. واقعاً دلم جایزه می‌خواد.
    همین.

  3. 27/07/1405
    گزارش نیک 160♥️🐌
    سال واژه: در مسیر معنوی
    نمره روز: ده از ده
    1. نمونه برداری از آلومینیوم‌های هوا
    امروز سنجش میزان آلومینیوم در هوا را تکرار کردیم. دیگر لمس شده‌ام. زمانی دوست داشتم زودتر معاینات ادواری را شروع کنم، اما تجربه من را پخت. غذای پخته را هم هرگز نمی‌توان به حالت خامِ اولیه درآورد. پس دیگر بی‌صبری به سراغم نمی‌آید. امیداوارم معاینات ادواری در آبان ماه تمام شود. اندازه‌گیری آلاینده‌ها به پایان برسد رقیق‌تر خواهم شد.
    2. دست و پنجه نرم کردم با نیروهای خدمات
    یکی از نیروهای خدماتی دور افتاده و در کارخانه برای خودش دنبال مدیر مرد می‌گردد و از اینکه دوستانی که به دیدن من می‌آیند، ترک زبان هستند، اخم‌هایش باز می‌شود. آن یکی مسئولیت پذیر است و هفته‌ای که روز کار است، همکار شب‌کارش را ساپورت می‌کند و وقتی شب‌کار است، همکار روزکارش را. کمک آشپز عاشق است. آشپز از کارخانه فراری است. خدماتی محوطه از بس که سالها قرص‌های بدون نسخه مصرف کرده ماهی-حافظه شده‎‌است. خلاصه همیشه در این جمع دست کم دو نقر آدم چرکین داریم و که اعصاب خردی را بهانه‌ی انجام ندادن کار می‌کنند.
    3. پیگیری درخواست وام
    از عشق و علاقه‌ی کمک آشپز به خودم بهره‌ای بردم و از او خواستم ضامنم شود. مبلغ وام زیاد نیست. از سی تومن بیشتر است و به پنجاه نمی‌رسد. کمک آشپز هم اهل دل است. به تازگی هم وقتی موقع شنیدن حرف‌هایش گوش‌هایم را می‌گیرم، کمتر معذب می‌شوم.
    4. سپاسگزاری
    سپاسگزارم برای کار کردن در کارخانه‌ی مواد غذایی که بساط لهب و لعب و لذت بردن از خوراکی‌ها را برایم فراهم کرده است.
    سپاسگزارم برای باد خنکِ عصر پاییزی و صدای خش خش برگ‌ها.
    سپاسگزارم برای نوشتن گزارش نیک.
    سپاسگزارم برای استاد شاهین و این جمع متعهد به تداوم.

  4. بعد از خلوت صبحگاهی به روال برنامه می‌رسم آزاد نویسی را انجام می‌دهم و روزنویسی را و بعد تمرین نویسندگی.

    محدثه می‌رود به شهر کتاب و عکس‌هایش را می‌بینم ذوق قشنگی‌اش را می‌کنم.
    خوشحالم برای وقتی که برای خود می‌گذارد و اینکه قرار است امروز را در کتاب شهر جذاب سپری کند.

    به کارهای خانه می‌پردازم نهج البلاغه را می‌خوانم و دریای بیکران است، عمیق، ژرف.

    با زیتون پیشوک زیبای خانه وقت می‌گذرانم. حرکاتش با توپ فراتر از عالی ست و تماشای خوابیدنش آرامش وصف ناپذیری به من می‌دهد.

    کارها پیچیده شدند و به وبینار نرسیدم
    امید که از فردا بتوانم برسم و حضور داشته باشم و بهره ببرم.

    متن کانال را می‌نویسم اما فشردگی کارها تایپش را به نزدیکی ساعت هشت می‌کشاند و رأس ساعت ۸ می‌رود برای انتشار.

    با مامان به پیاده‌روی می‌رویم هوا سرد است اما برای ما قدم زدن در این هوا جذاب است قدم می‌زنیم حرف می‌زنیم خرید می‌کنیم و برمی‌گردیم.

    نیمه اول بازی استقلال و گل گهر سیرجان را هم از دست می‌دهم می‌رسم به نیمه دوم بازی خوب است موقعیت‌ها را از دست می‌دهیم اما با گل اسماعیل قلی‌زاده یک بر صفر تیم سیرجانی را شکست می‌دهیم. می‌رسیم یک قدمی صدر جدول.

    شکوفه‌های عناب را می‌خوانم و کلماتش را یادداشت می‌کنم:
    تمجمج، اشکاف، قاقم، تیماج، امپریال

    سلوک هر شب را به جا می‌آورم و تفألی به حضرت حافظ می‌زنم
    بیت های درخشانش:

    ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
    چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

    در راه عشق وسوسه اهرمن بسیست
    پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن

    بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
    خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن

    سریال می‌بینیم، در مورد اتفاقات امروز حرف می‌زنیم حرف در مورد فوتبال پررنگ‌تر می‌شود دیشب رئال بازیش رو برده و امشب استقلال و با خوشحالی که همیشه از فوتبال می‌گیریم ختم شب را بر می‌چینیم.

    https://t.me/zakiyehsepehrnia

  5. شصت روز است که دارم گزارش نیک می نویسم.
    این اتفاق را مدیون استاد کلانتری و همسفران نویسندگی هستم.
    از وقتی که با استاد کلانتری آشنا شدم این گزارش را می نویسم.
    گزارش نیک اسمش هم قشنگ است مگه نه؟
    در این گزارش ما از روزمان می نویسیم.
    از اینکه چه کارهای مفیدی در طول روز انجام دادیم.
    هر کسی به نحوی می نویسیداز هر چه می خواهد. مهم این است که دست به قلم بشویم و بنویسیم.
    از وقتی که می نویسم آرام تر شدم.
    به اتفاقات روزم بهتر و عمیق تر نگاه می کنم.
    سعی می کنم زیبایی های زندگی را ببینم.
    امروز بیشتر در خدمت خانواده بودم.
    بیشتر کمک کردم.
    رفتیم خرید خانه را انجام دادیم.
    امروز نتوانستم کتاب بخوانم اما پادکست گوش دادم.
    در وبینار نویسنده ساز هم بودم.
    امروز هم پرسش و پاسخ داشتیم.
    من هم بالاخره یک سوال پرسیدم از استاد خواستم که کتاب در مورد روابط موثر معرفی کنند.
    استاد کتاب قوانین ارتباط و حرف زدن را معرفی کرد.
    چند روزی است که به درد شدیدی گرفتار شدم.
    الان هم میخواستم فقط از دردم بنویسم و گزارش نیک را به پایان برسانم اما سرنوشت جور دیگری رقم خورد.
    شما الان خودتان قضاوت کنید و معجزه ی نوشتن را ببینید.
    فقط باید شروع کنید ادامه خودش شما را هدایت می کند.

  6. گزارش پنجاه و سه
    سال واژه: تبدیل
    چند روزیست که از روند تبدیل شدنم دور افتاده‌ام.
    امروز دیرتر بیدار شدم و خواب خوبی داشتم.
    حوصله‌ام امروز زیادی سر رفته بود.
    سریال مترسک را شروع کردم. از ژانر جنایی کره‌ای.
    کره‌ای‌بین نیستم اما بعد از سریال موش از چند تا بازیگر خوشم آمده و فقط هر فیلمی آنها بازی کنند می‌بینم.
    سعی کردم سه کلمه‌ی خودواژه‌سازی‌ام را انتخاب کنم اما چون به دفتر بارش‌فکری‌ام دسترسی نداشتم گذاشتم فردا ارسال کنم. کلماتی که ساخته‌ام سخت نیستند. فقط لحظه و احساسند.
    غروب عمه و شوهرعمه‌ام دنبالم آمدند تا برای عروسی که در پیش دارند لباس بخرند. عجب لباس‌هایی. خیلی دوست دارم من هم دعوت شوم بعد فکر می‌کنم نکند ما فامیل دور خواهرشوهر عمه‌ام محسوب شویم‌.
    پسرعمه‌ی کوچکم امروز زیادی با من مهربان بود. ارتباطمان بیشتر لج و لجبازی و سر‌به‌سر گذاشتن است.
    صورتم را بوسید و گفت طعم کِرِم میدی.
    این هم دوست دارم در گزارشم بگویم که وقتی بیرون بودم به پدرش گفته بود آتنا برایم خیلی مهم است.
    دنیای بچه‌ها، دنیایی که آرزو می‌کنم برای همه به خوشی بگذرد.
    شام هم ساندویچ سرد خوردم. بسی چسبید.
    حالا هم دراز کشیده‌ام و به فردا و خانه فکر ‌می‌کنم. به لباس‌های خانگی راحتم‌. و به این که زحمات این مدت خانواده را چطور جبران کنم.
    تکه‌های امروز:
    پدربزرگ مرخص شد. خداروشکر می‌گویند بهتر است. دوست دارم زودتر به دیدنش بروم‌. همین‌که به آنژیو نیازی نداشت نشانه‌ی خوبی است. به نظرم.
    یک بافت خوش قیمت قهوه‌ای برای خودم خریدم. خدا می‌داند که چند تا چیز دیگر بودند که خودم را کنترل کردم نخرم و حسرت آن‌ها را به جان خریدم.
    امیدوارم در آینده‌ای نزدیک پرروزی و برکت باشم. حالا چطور نمی‌دانم. چرا نمی‌دانم؟

  7. قرار بود ساعت ۶ بیدار بشوم اما ۷/۲۰ سر از متکا برداشتم.
    چشم وا کرده و نکرده پریدم روی صفحات صبحگاهی. دو صفحه کامل نوشتم.
    بعدشم صبحانه نخورده پریدم حمام.
    کلاسم ساعت ۹ بود و من ۸/۳۰ از خونه زدم بیرون.
    البته که اگه به کلاس نمیرسیدن یا کلن نمیرفتمم چیزی از دست نمی‌دادم. ولی رفتم و سر کلاس برای هدر نرفتن وقتم نشستم به کتاب خوندن.
    سوءظن رو می‌خونم. کتاب جیبی مناسب حمل.
    بعد از ناهار دوتا کلاس داشتم. شاعران حوزه عراق و تاریخ ادبیات ۴. شاعران عراق و فعلن یک قصیده از انوری و تموم کردیم و برای جلسه بعدی باید خلاصه زندگی انوری و ببریم. برای تاریخ ادبیات ۴ که به قرن نهم می‌پردازد هم خانم سبزواری ارائه جامی داشت.
    خیلیییی زیاد نوشته بود. با اینکه با لحن مناسب میخواند اما واقعن زیاد بود.
    بعد از دانشگاه به وبینار پیوستم اما متاسفانه در راه بودم و نتونستم فهرست هفتگی کلمات را بنویسم اما بعد از رسیدن به خانه نوشتم ولی یادم رفت با هفته پیش مقایسه کنم. وسط وبینار گوشیم شارژش تموم شد و من ماندم و علامت سوال که انسان میخاست با ده کلمه چه کنیم.

    کلاس دیگرم را شرکت کردم. یعنی ویسش را گوش دادم.
    به زبان مادی گریه می‌کنم را خاندم.
    خیلی خیلی کوچولو حافظ خوندم.
    برنامه فردا را نوشتم.
    اهداف میان مدت مشخص کردم. برای سه ماه دیگه. امیدوارم بتونم بهشون برسم.
    استرس دارم. و این استرس در همه جا با من حضور دارد. حرف و حدیث‌ها بیشترش می‌کند.
    اما این استرس عضوی از من شده است. هنگام کتاب خاندن، موزیک گوش دادن و هرچیز دیگری همراه من است.
    گاهی نادیده گرفتنش سخت است.
    اما من ادامه می‌دهم.
    باشد که جز بینجامیدگان باشم.

    https://t.me/Jonnevice_channel

  8. امروز خوشمزه بود. چون صبح که از خواب بیدار شدم یک لبخند در آینه صبحانه‌ام بود.
    امروز خوشمزه بود. چون نوشتم. صبح را، شب را، گزارش نیک را.
    امروز خوشمزه بود. چون از براهنی شعر خواندم. طعم عشق می‌داد. با ولع خوردم.
    امروز خوشمزه بود. چون طراوت و تازگی پیاده‌روی قوت جانم بود.
    امروز خوشمزه بود. چون داستان نمازخانه‌ی کوچک من از گلشیری را خواندم. به یادم آمد پیش‌تر‌ها استاد هم آن را برایمان خوانده بود.
    امروز خوشمزه بود. چون هرچی دم دستم بود خوردم. رژیمم را خوردم.
    امروز خوشمزه بود. چون در وبینار شرکت کردم. طبق قرار ده کلمه از فهرست کلمات همسفران نویسنده‌ساز انتخاب کردم. کلماتم بدین شرح بود: عشق، نوشتن، لبخند، شعر، موسیقی، گفت‌وگو، احساس، تحرک، هدف، طبیعت.
    امروز خوشمزه بود. چون تمام این کلمات در روزم جاری و زنده شدند.

  9. چرا عشق؟

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز سراغ سی‌ کلمه رفتیم که قبلن باهم انتخاب کرده بودیم تا درمورد آن‌ها بیندیشیم و بنویسیم.
    از آن سی‌ کلمه ده‌تایش را برداشتیم. تا با نوشتن حداقل یک جمله راجب آن‌ها گزارش نیک‌مان را بنویسیم. من نیز این کلمات را برداشتم:

    عشق: کلمه‌ی امروز چالش پنج‌جمله‌ای ساحلک هم همین کلمه بود. درباره‌اش پنج جمله نوشتم. اما به سختی. نوشتن راجب این کلمه برایم سخت است. چون حس می‌کنم هنوز معنی‌اش را نمی‌دانم. اما چرا پی برگزیدمش؟ چون دوستش دارم. از بچگی‌ام وقتی با داییم تمرین خوشنویسی می‌کردیم، فقط می‌خاستم از همین کلمه مشق بنویسم.

    تحرک: امروز دوبار آزادرقصی کردم. اما زیاد نتوانستم تمرین کلاس رقصم را بکنم. عوضش چندبار فیلمش را بادقت نگاه کردم و آنجاهایی که فراموشم می‌شد را تکرار کردم. شب هم کنار دریا با احسان سالسا رقصیدیم.

    گفت‌وگو: درباره‌ی یک قسمت ریک و مورتی و کارتون کورالین با احسان صحبت کردیم.

    پیگیری: درسم را خاندم. هرچند که تمام نشد. کمی زبان خاندم و کتاب چرخنده‌ی حق را.

    خاطره: وقتی کارتون کورالین را می‌دیدم یاد بچگی‌هایم افتادم. کم پیش می‌آمد من کارتونی را دوباره ببینم. الان هم زیاد این کار را نمی‌کنم.
    اما این کارتون را با اینکه ازش می‌ترسیدم بارها دیده بودم و امشب تمام صحنه‌هایش و احساساتی به همراه داشتم برایم زنده شد. دیگر نمی‌ترسیدم. اما از این گذر زمان حیرت‌زده شدم. من همان ساحل شش ساله بودم؟

    خلوت: صبح خلوتی داشتم. برای خودم صبحانه املت درست کردم و رقصیدم.

    شعر: از بیژن نجدی خاندم. در عین سادگی تاثیرش را می‌گذارد.

    نوشتن: صبح را با دویست کلمه نوشتن آغازیدم تا ذهنم را صیغل دهم. در وبینار نویسنده‌ساز هم صد کلمه نوشتم در فهرستی از حال اکنونم. این‌بار این فهرست را راحت‌ترنوشتم و گذاشتم هرچه به ذهنم می‌آید به کاغذ بریزد. حس بهتری داشت.

    تغییر: این کلمه را برای این برگزیدم که هر روز متوجه تغییرات کوچکی که در من رخ می‌دهد بشوم. و اگر تغییری نمی‌بینم، بکوشم در جهت مثبت ایجادش کنم.
    امروز حواسم به نوشیدن آب بیشتر بود. تغییر خوبی به حاسب می‌آید. باید ادامه‌دارش کنم.

    طبیعت: ارتباطم با طبیعت فقط همان چند دقیقه‌ای بود که لب دریا رقصیدیم. دلم برای طبیعت تنگ شده است. کاش امشب بهدریا کمی بیشتر دقت می‌کردم.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  10. از لذت‌بخش‌ترین قسمتش می‌گویم، رفتن به خانه‌ی دوست با یار شفیقم زهرا. در حالیکه کتاب‌ها را برمی‌داشتم و ورق می‌زدم، زهرا فیلم می‌گرفت تا بعدن از آن پستی بسازیم. کتاب تفکر انتقادی، چگونه با نوشتن بهبود یابیم، طعم گس خرمالو، ایران و تنهاییش را خریدم. رفتیم نشستیم توی کافه، بعضی‌ها داشتند می‌نوشتند و بعضی می‌خاندند. کاپیچینو عربیکا، و کروسان سفارش دادیم و درباره‌ی ماجرای نازنین و دعوایش با رقیه حرف زدیم. تا جایی پیاده‌روی کردیم و توی راه رفتیم توی مبل‌فروشی، از مدلی که خوشم آمد، قیمت نا‌قابل یک ملیلیارد و دویست.
    مهناز ظهری پیام داده بود که پانزدهم آذر وقت قراداد دفتر تمام می‌شود، قرار شد در موردش روزی تعیین کنیم و حرف بزنیم.
    صبحی پست و استوری گذاشتم، و لایو طاهری را دیدم. بعدش نیم‌ساعتی خابیدم.
    بعدظهری رفتم پینگ‌پونگ.
    آزادنویسی کردم چند صفحه‌ای.
    چند‌صفحه‌ای از کتاب ابرتعامل‌گرها خاندم.
    شاید بعد گزارش نیک کتاب‌هایی که در خود‌واژه استاد گفته، بخانم.

  11. گزارش نیک
    بله امروز هم با یک صفحه رونویسی شعر آغاز گردید. دو جلسه است که اوسای مدرسه‌نویسدگی دوره در شعر از شعر یا ترجمه‌ی شعر رونویسی می‌کنم. در این رونویس‌ها چیزهای دست‌اول می‌آموزم. از جمله ساختار نحوه جمله. در ادامه نویسنده‌ساز روی آنتن رفت. که با هم فهرستی از کلمات. ردیف نمودم در گوگل‌کیپ خوش جای مغز دوم. از روی کلمات فهمیدم هدفم برای پروزه‌ی تغییر یافته یا ترجیحم این است تغییر کند شاید هدف اول را بیاورم هدف دوم. یعنی اول طراحی سایت باشد. این می‌شود هدف دوم. و جایش را با گرافیک عوض به عنوان هدف اول بگیرد.. ترجیحم این است پیش‌تر دست نگه ندارم. و فعلن در باتلاق یک هدف فرو نروم. گرچه می‌شود این طور هم دید. که این دو مکمل هم هستند و یک‌دیگر را کامل می‌کنند. قسمت دو وبینار با فهرست سی کلمه‌ی همسفران نویسنده‌ام پیش رفت. که سال‌پیش شکل گرفت.
    من از میان ‌آن همه‌خوبان این ده‌تا را برگزیدم
    ۱ نوشتن
    ۲ کلمه
    ۳ پیگیری
    ۴ موسیقی
    ۵تحرک
    ۶ شعر
    ۷ داستان
    ۸پول
    ۹ پرهیز
    ۱۰ هدف

    فردا درباره‌ی بغضی‌ها بیشتر می‌نویسم.

    علی آراسته
    #نیک‌روز

  12. گزارش نیک | دوشنبه، بیست‌وهفتم مهرماه ۱۴۰۵
    سال‌واژه‌ام: جسارت

    امروز قرارداد خانه‌ی جدید را بستیم. انگار بعد از یک ماه جست‌وجو، بالاخره می‌توانم بخشی از فکر و خیالم را از میان خانه‌های ندیده و قرارهای ناتمام بیرون بکشم.

    پنج‌شنبه اسباب‌کشی داریم. امیدوارم بعد از جابه‌جایی و جاگرفتن هر چیز در جای خودش، من هم دوباره به جای خودم برگردم. به وبینارهای نویسنده‌ساز، نوشتن و باقی کارهایی که پیش از این در زندگی روزمره‌ام جا داشتند.

    دلم می‌خواهد این روزهای شلوغ، فقط دوره‌ای برای جمع‌کردن وسایل و جابه‌جایی خانه نباشند، بلکه فرصتی باشند برای دوباره ساختن نظمی که در آن، جایی هم برای خودم و چیزهایی که دوست دارم باقی بماند.
    https://t.me/MashgheBodan

  13. بابا صبح با خودم گفتم امروز یک نامه‌ی پر‌ و پیمان برایت می‌نویسم عشق کنی.
    اما
    در مجموع هیچ‌کار خاصی نکردم. هیچ اتفاق جالبی هم پیش‌ نیامد که بیایم برایت ازش بگویم.
    از کار که بگذار چیزی نگویم. اصلن اوضاع خوب نیست. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم خوش‌به‌حال هرکه رفت و این روزها را ندید. زندگی نیست که، برده‌گیست.
    امروز حتی نشد یک‌خط کتابی، چیزی بخانم. هیچِ هیچ.
    عصرش هم حس‌وحالِ پیاده‌روی نداشتم. مستقیم چپیدم در مترو. گفتم که، مسیرهای تکراری در من شوق پیمایشی ایجاد نمی‌کنند. باران هم خبرش بیاید. نمی‌آید بی‌پدر. ببینم، پدرِ باران، ابر است؟
    اگر نخاهم خیلی تلخ شوم، باید بگویم امروز با گوشی کلی نقاشی کشیدم. اصلن گذر زمان را وقت نقاشی کشیدن حس نکردم. نیک‌ترین بخش روزم فقط همین نقاشی کشیدن بود. و همین.
    کاش فردا بهتر از امروز باشد. هم فردا هم من.

    آها راستی تا نرفته‌ام لالا، ۱۶۰ روزگیت مبارک نیکی‌جان☺️🥳

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh
    کانال گزارش نیک‌هایم:
    https://t.me/rooodnameh

  14. سر کلاس تحلیل نمایشنامه. زود رسیدم. نهار در ماشین خوردم. امروز خیاطی سخت پیش رفت. زیگزاگ دستکش. جنس مخمل. جنس داغان مخمل. دو ساعت روی تیکه‌ای. از آخر عادی دوختم و ماحصل یک روز شد یک دستکش.

    رفتم نویسنده‌ساز. از میان کلمات تعیین شده ده کلمه‌ای که لازم داشتم را انتخابیدم. بعضی‌هایشان روتینم بودند و به بعضی‌شان نیاز داشتم.
    تحرک، نظم‌دهی، خلوت، رنگ، آینده، تغییر، نوشتن، پی‌گیری، داستان، گفت‌وگو.
    حذفیدم و مهم‌ترها را جای انتخاب‌های اولیه‌ام گذاشتم. رنگ را عاشقانه انتخابیدم چون انگار بازی با آن این‌روزها بخشی‌ست از هویتم.
    تحرک هم کاری‌ست که جایش گذاشتم. دلم می‌خاست ورزش را مثل تابستان جدی ادامه دهم. اما در میان شلوغی به هفته‌ای یکبار تقلیلش دادم و امیدوارم همان هم حذف نشود.

    امروز اتاق را مرتبیدم و بخشی دیگر از داستان ناصرالدین شاه را گوشیدم‌. کتاب‌هایی که نیازم است را گذاشتم کنار تختم. برای پروژه‌ها: نمایشنامه یک ماجرای خیلی خیلی سیاه، اومانیسم و مکتب‌های ادبی. برای عشق: نمایشنامه‌های نعلبندیان.

    از آنجا که مطالعه‌ام به صفر رسیده فقط برای درج در گزارش نیک و شروعیدن دو صفحه از کتاب اومانیسم* می‌خانم. بعد کنارش می‌گذارم تا در گزارش درج کنم. می‌دانم تا مدتی قرار نیست رمان بخانم. میان تاریخ و نمایشنامه در حرکتم. احساس می‌کنم موضوع جدیدی برای پژوهشیدن سراغم آمده که ذوق زیستن بهم می‌دهد‌. گشتن در متون قاجاریه و فهمیدن آن دوره. ثمره‌ی این ترم دانشگاه همین مواجه‌ام با تاریخ است و بس.

    *اومانیسم ترجمه‌ی عباس مخبر

  15. سال واژه: تداوم.
    سلام به همسفران مدرسه نویسندگی:
    امید دارم در صحت و سلامتی باشید. چند روز نبودم، اما این دلیل بر آن نیست که تداومی در کار نبوده است. اصلا اینطور نیست. کمی کم کار شده، که دلیلش بیماری بود و اکنون در صحت و سلامتی هستم و از هم‌اکنون با شما در این مسیر همراه خواهم بود.
    -امروز صبح کمی روی داستان کوتاه کار کردم.
    -ناهار درست کردم و بیشتر استراحت کردم.
    -بعدازظهر کتاب پشه بی.ای.پاریس را خواندم که خواندنش را به کسانی که داستان‌های مهیج دوست دارند توصیه می‌کنم.
    -وبینار نویسنده ساز با شاهین کلانتری.
    نوشتن 100کلمه در 5 دقیقه و اکنون من در فرصتی از کلمات.
    و مقایسه‌‌ی آن با کلمات نوشته شده‌ی خود در هفته‌ی گذشته.
    -یادآوری فهرست کلمات برگزیده‌ی همسفران در سال گذشته.
    و نوشتن جملاتی از این کلمات یا کلمات دیگر.
    تجربه‌ و یادآوری جالب و خوبی بود. نوشتن جملات بهتر نشان از پیشرفت در نوشتن و استفاده از دایره‌ی واژگان بیشتری را به همراه داشت.
    -پیاده‌روی و خوردن نوشیدنی در هوای خوب پاییزی.
    -خواندن فصل اول کتاب بیست کهن الگوی پیرنگ و …به توصیه‌ی استاد.
    از یک تا ده به خودم امشب 10 میدم. خوشحالم که برگشتم و در راه تداوم ماندم.
    تا گزارش نیک بعدی بای.

  16. کلماتی را که در وبینار برای خودم برگزیدم عشق، نوشتن، هدف، رویا، طبیعت، داستان، لبخند، کلمه، پرنده و شب بود. سعی کردم برای هر کدام جملاتی بسازم.
    _پرنده‌ای در من می‌زیید که سال‌هاست آسمان را ندیده.
    _پرنده با بال‌هایش پرواز می‌کند و من با خیال، پرواز.
    _زندگی‌ام داستان کوتاهی بود که روزگار اصرار داشت رمانش کند.
    _آنقدر داستان نوشتم که کم‌کم جای خاطراتم را گرفت.
    _رویاهایم از کابوس‌هایم تلخ‌ترند.
    _رویا می‌بینم پس آدمم.
    _نوشتن را برای زیستن می‌خواهم و بس.
    _نوشتن را باید کجای زندگی‌ام بگذارم.

    این‌ها جملات برگزیده از نظر خودم بودند و حس کردم شاید روزی بشود عنوان‌هایی برای یادداشت‌هایم.

    *یک فصل دیگر از کتاب مادران و دختران را خواندم و به دوستان هم‌نویس گزارش کردم.
    *داستان کوتاه توپ مرواری از هدایت را چندین‌بار خواندم. یعنی این‌طور که وقتی تمام شد گفتم یک‌بار دیگر و الخ…

    *رفتم سراغ آزادنویسی. در آزادانه نوشتن ذهنم را رها می‌کنم و انگشتانم را می‌رقصانم روی کلیدهای کیبورد. می‌گذارم کلمات نت به نت موسیقی ذهن آشفته‌ام را بسازند.
    *اندکی در اونستاگرام پرسه زدم و نمی‌دانم چرا از اینکه لحظات عمرم را تلف می‌کنم، کیفور شدم. شاید چون برای خودم دلیل تراشیدم که دارم خستگی کارهای خانه و سرکارم را جبران می‌کنم. به‌هرحال کار مغز همین است دیگر‌. تنبلی را یک‌جوری توجیه می‌کند.
    بعد هم هوس افتادم در مورد فروغ بخوانم. در مورد زندگی‌اش با شاپور. اینکه چه اتفاقی برای زندگی‌اش افتاد. پسرش چه شد. چه کرد. بعد هم چند تا از شعرهایش را زیر و رو کردم و نامه‌هایش را به پرویز.

    آخر شب سینمایی دکتر دولیتر را به خاطر وقت گذراندن با پسرکانم دیدم و حالا باید بروم جیش، بوس، لالا.

  17. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    برای خرید یک سری مایحتاج خانه، بیرون رفتم و بعد هم رفتم کتابخانه.
    ناهار پختم.
    دوباره برای یک کار بانکی که درخواست همسرجان بود، بیرون رفتم. به زحمت جای پارک پیدا کردم.
    ۱۵ صفحه از «ملکوت» را خواندم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. با هم کلمات هفتگی نوشتیم. با مقایسه کلمات این هفته با هفتهٔ قبل، تغییر چشمگیری مشاهده کردم که باعث دلگرمی‌ام شد. کلمه هم انتخاب کردیم و جمله ساختیم. کلمات منتخب من عبارتند از: نوشتن، شعر، هدف، رویا، خلوت، کلمه، خط خطی، رنگ، داستان، عشق.
    گاهی فکر می‌کنم قبل از اینکه با مدرسه نویسندگی آشنا شوم، عصرها ساعت ۵ چه می‌کردم؟ حالا انگار همهٔ زندگی‌ام گره خورده است به این ساعت، چون اینجا چراغی روشن است برای شیفتگان نوشتن.
    دخترم را کلاس بسکتبال بردم و بعد با چند تا از مادرها رفتیم پیاده‌روی.
    غزلی از میر کرمانی خواندم.
    کلمه‌برداری کردم.
    ۱۰۰ جمله آزادنویسی کردم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  18. کیمیا جان
    امروز دومین نامه‌‌ی کاغذی‌ات را هم نوشتم. می‌دانم که خیلی بد‌قول شده‌ام. قرار بود هر ماه یک نامه برایت پست کنم. خودت خوب می‌دانی که در این یک ماه چه بر من گذشت، اما هیچ‌کدام دلیل موجهی برای این قصور نیست. کاش انقدر فاصله نداشتی. در پایینی‌ترین بخش ایرانی و هر وقت خبری از آن حوالی می‌شنوم بند بندِ تنم می‌لرزد.
    امروز هزار و یک کار را سامان دادم و بعد رفتم کتابخانه. می‌دانم گفته بودی نروم و روی کارِ خودم تمرکز کنم. رفتم که این آخرین بار باشد، اما نشد. هر‌ مشکلی را مطرح کردم، راه‌حل پیدا می‌شد و در نهایت تصمیم مهمی گرفتم. بعد خبرش را می‌شنوی.
    راستی کیمیا، نشد پیوستِ نامه‌ات نقاشی بکشم اما از حال‌و‌هوایت کولاژ درست کردم.
    هنوز دارم به خیالی که بافتیم فکر می‌کنم. به کافه کتابی که در آن، هر هفته در کنار آدم‌هایی که عاشقِ کتابند دورِ هم جمع می‌شویم و با جان و دل از جادوی دنیایی می‌گوییم که در جهانِ کتاب‌ها یافته‌ایم. اما کیمیا شرطمان یادت باشد، انتخابِ کتاب با من. راستی با فروشِ قهوه و کتاب از پسِ مخارج بر‌می‌آییم؟ خودم اولین مشتریِ هر روزه‌ می‌شوم. خب با این حساب باید شغل دومی هم دست‌‌و‌پا کنم.
    امروز از کتاب «یادداشت‌های زیرزمینی» داستایفسکی حرف زدم و بعد صندلیِ پوشالی را رها کردم و جای دیگری نشستم. میانِ صحبت‌هایی که جامعه را می‌شکافت و عینکی کورکورانه، حوصله‌ام سر رفت و خیره شدم به کتاب‌هایی که پشتِ سرِ صندلیِ دلگیر بود. وای کیمیا، همه‌ی آن کتاب‌ها را می‌شناختم. چنان زل زده بودم به قفسه که گویی اولین‌بار بود دنیایی را کشف کرده بودم. هر کتاب را که می‌دیدم مرا با خودش به خیالِ گذشته می‌بُرد. «جان کریستوفر»، «رولد دال»، «لوئیس سکر»، «دارن شاین»… مگر تمام می‌شد. جهیدم و جامعه‌شناسی را شکافتم و چند تایی کتاب روی میز چپاندم. در اولین فرصت، وقتی جامعه خوب شناخته شد و حاضرین با چشمانِ باز خاب‌ را تجربه کردند، بلاخره سکوت جاری شد و از «هری پاتر» گفتم. خب می‌دانی دیگر کیمیا، «جی. کی. رولینگ» ایده‌ی نوشتنِ هری جان را در قطار تجربه کرده و تا مدتها من هم فکر می‌کردم ایده‌ای ناب بوده. اما غافل از اینکه هیچ ایده‌ی نویی نمانده و همه‌ی ایده‌ها تکرار‌هایی با رنگ و بوی نویسنده‌هایشان‌اند. از «گروشام گرینچ و جام نحس» و «آنتونی هوروویتس» عزیزم گفتم. نویسنده‌ای که قبل از رولینگ‌ جان، در مورد مدرسه‌ی جادوگری نوشته بود و فکر می‌کنم رولینگ و ناخودآگاهش خبر نداشته که از کجا وام می‌گیرد. بعد رفتم سراغ چهارگانه‌ی «جان کریستوفر» تصویر جلد را نشان دادم و به سه‌پایه اشاره کردم. حتی جان کریستوفر هم بی‌آنکه خودش خبر داشته باشد سه‌پایه‌هایش را وامدارِ دیگری بود و این را بعد‌ها در دیباچه‌ی این کتاب خاندم. بعد بحث را به این کشاندم که همه‌ی ما نویسندگان جهانِ ذهنیِ مشترک داریم. بی‌آنکه بدانیم از الگوهایی تکراری استفاده می‌کنیم و گاهی جهان را شبیه هم می‌بینیم. ایده‌های دستمالی شده هم توانایی آن را دارند که به بهترین داستان‌ها تبدیل شوند. این دیگر به نویسنده و جادوی ذهنِ او بر‌می‌گردد. در پایان در چشمان همه، ذوق موج می‌زد و هر کدام کتابی از این دنیا برداشتند تا آن را بخانند. می‌دانی کیمیا، همیشه نمی‌شود فقط در جهانِ کتاب‌های واقع‌گرا بود، اتفاقن گاهی کتاب‌های علمی‌تخیلی و فانتزی چیزهایی را نشانمان می‌دهند که جهان‌های واقعی نمی‌توانند. من تعصب خاصی روی این تقسیم‌بندی‌هایی که بعضی به آن ژانر می‌گویند ندارم. به نظرم ژانر چیزی متفاوت از این‌هاست. می‌توانم از هر نوع از این دنیاها، کتاب‌های خیلی خوبی مثال بزنم که به معنیِ واقعی کلمه، ادبیاتند.
    کیمیا جان می‌دانم که چقدر عاشق کتاب‌هایی و چقدر دلت می‌خاست امروز کنارم بودی و صحبتمان را مثل توپ والیبال، به هم پاس می‌دادیم. امیدوارم روزی امکانش فراهم شود. صبح باید نامه و کتاب‌هایت را پست کنم.
    تا بعد.
    پی‌نوشت ۱: در نامه‌ی بعدی‌ات بگو چه چیزی بیشتر از همه شگفت‌زده‌ات می‌کند؟ (بجز عباس معروفی و کتاب و غیره. به چیزی فکر کن که وقتی آن را ببینی تمام مولکول‌های بدنت از ذوق برقصند.)

    پی‌نوشت ۲: راستی چرا هر بار با نوشتنِ نامه برایت یادِ «جودی ابوت» می‌افتم؟

    https://t.me/samiraneshanifar

  19. «دست‌های من در همین نزدیکی» را خواندم تا جستار بیستم. سریع خوانده می‌شد و دوست‌داشتنی بود. یک پفک شانسی خریدم و همان‌جا در مغازه بازش کردم. ماشین کوچک آبی، بی‌کف، با چرخ‌های مشکی برنده شدم. یاد سُک‌سُک و لپ‌لپ‌هایی افتادم که یواشکی می‌خریدیم و در زودپز قایمشان می‌کردیم؛ یاد نیشگون مامان.
    ظرف شستم، خانه را جارو کردم، کیف زیپ‌خرابی را که دیشب خریدم عوض کردم و در مسیر، از آموزشگاه رانندگی کارتکسم را جویا شدم. نسخه‌ی بابا را بردم که نشان فیزیوتراپ بدهم، که بسته بود.
    امروز زودتر در محل کار حاضر شدم و دیرتر از موعد مقرر از آنجا بیرون آمدم. در مسیر به کارهای تلمبارشده فکر کردم و بعد…
    دنبال سید گشتم. دنبال علی نبودند. و …
    و بعد تو را دیدم با پافر و پیراهنی زرشکی، و تا خود خانه به تو فکر کردم. به گناهی که پای تو را به زندگی من باز کرد.
    کانال منhttps://t.me/meslenafas

  20. سال واژه: ماراتن معکوس‌.
    مدام در خواب نخوابیدن. تا خود صبح حس بیداری محض با چشمای بسته. کلافه کلافه. حتی نمیدونی چرا دقیقاً.
    بهرحال صبحی بدون قهوه و اکتفا به شیرکاکائوی پاک (نه دامداران عزیز).
    تا به مرکز خوشگلاسیون برسی هزار بار خودت را توی شیشه‌‌ها و آینه‌ها نگاه می‌کنی و فکر می‌کنی مصممی؟ اما اونقدر بی‌خوابی درونت غلیظ شده که افکارت وارد تودرتو میشی چون موهای سیاهت بخشی از هویت تو شدن.
    بسیار معاشرت می‌کنی.
    بعدازظهر خودت را پرت می‌کنی تا کمبود خاب را مدارا نکنی،می‌خابی. توی خابت، بچه گربه‌ها مدام تعقیبت می‌کنند.
    دیر بیدار میشی. به قرار با خود نمی‌رسی.
    به آهنگ امکان از او و دوستانش گوش میدی.
    دو قسمت از «فضیلت‌های ناچیز» می‌خانی.
    کمی آزادانه می‌نویسی.
    ظرفی برای بادبان‌ ماهی آماده می‌کنی. بادبان ماهی را میگذاری داخل ظرف. فکر می‌کنی قرارست تو و بادبان ماهی باهم آزاد شوید؟
    روز واژه:کلمبوس.
    https://t.me/setabdi

  21. سال واژه: ساده

    هی توی جایم چرخیدم. باشد، به بچه های مدرسه می‌خاستم بگویم باشد فهمیدم. زنگ ورزش دارید. حالا آن آهنگ کوفتی را خاموش نمی‌کنید؟ حداقل کمش کنید، می‌خواهم بخابم. آخر هنوز ساعت هشت هم نشده است.
    دیدم نه، توی این عروسی تنها کاری که نمی‌شود کرد خاب است. پس بیدار شدم. هرچه بدوبیراه بود روی کاغذ نثارشان کردم. بعد هم توی کارهای خانه به مادر کمک می‌کردم که دیدم وقت رفتن به دانشگاه شده است. از این جور کلاس‌ها که فقط استاد حرف می‌زند و تو قرار نیست چیزی بنویسی خوشم می‌آید. می‌شود فقط هر گاهی نگاهی به استاد انداخت و به جای گوش دادن به اراجیفش، کتابی خواند تا دیوانه نشد.
    بعد از کلاس، به وبیکار الهه رفتم. امروز از نظر پاسخ، پرسش‌ها را تقسیم کرد و یکی از آن‌ها را توضیح داد. چقدر از آرامشش موقع توضیح خوشم آمد. بعد از آن هم به نویسنده ساز رفتم. دوباره فهرستی از کلمات را با هم نوشتیم. به هفته پیش که نگاهی انداختم، دیدم نه، کمی آرام‌تر شده‌ام. بعد هم استاد فهرستی از سی کلمه آورد که قبلاً با بچه‌ها درست کرده‌اند. گفت از میان آن‌ها ده تا انتخاب کنید.
    تمرین ، هدف ، نوشتن، احساس، خلوت، رویا، موسیقی، خاطره، نظم‌دهی، شعر.
    بعد کسی توی خانه نبود. برای خودم سیب‌زمینی سرخ‌کرده درست کردم و نشستم پای یک فیلم. بعد هم با اصرار مادرم برای اینکه فردا چیزی یادم نرود برای ماساژ ببرم، وسایلم را آماده کردم و دوشی گرفتم تا آماده باشم.

  22. ☆ حلزون عزیز! دیشب خاب دیدم که گزارش نیکم را نصفه هوا کرده‌ای و آن قسمت‌هایی که تبلیغ‌طور بود تایید نشده. صبح اول وقت گزارشم را چک کردم و خیالم راحت شد. نمی‌دانم چرا دیشب توی خابم رژه می‌رفتی. حالا یک نامه که این حرف‌ها را نداشت…
    ☆ چند صفحه از رمان «خدیش» را خاندم و از قالب یادداشت روزانه و نثر نزدیک به سره‌اش خوشحال شدم. جای آموختن و کلمه برچیدن دارد این کار.
    ☆ در اکسل نمودار Gauge کشیدم.
    ☆ با تمارین شعرم ورِ نهایی را رفتم و دل رضا کر دم که ارسالشان کنم.
    ☆ کلمه‌ی «شعرآلو» را اختراع کردم. _اگر هم پیش‌تر اختراع شده من نامطلعم._ این کلمه هم شعر دارد، هم آلو دارد، هم نزدیک به «شعرآلود» است، ولی «د» آخرش حذف شده تا کمتر حس «آلودگی» داشته باشد. «شعرالو» هم نه ها، «شعرآلو». شعرالو خیلی شبیه پشمالو است و تنبل و فکاهی می‌زند. شعرآلو ولی شیطنت‌بار و زنده است.
    ☆ تکه‌ای از «باغ در باغ» هوشنگ گلشیری را خاندم. آنقدر تئوری و اصطلاحات سنگینی و تخصصی داشت که از انجام آن وا خوردم. هر کلمه‌اش کلی معنا پشت سر دارد که در فهم آن علیل‌ام. باید بارها به آن برگردم، البته بعد از خاندن «تئوری شعر». ولی روی‌هم‌رفته میلم به داستان بیشتر از شعر است. حداقل فعلن. این از نوشته‌ها و خانده‌هایم معلوم است. ولی با همان تمارین کارگاه پیش بروم تا خدا چه خاهد.
    ☆ از «سنگر و قمقمه‌های خالی» خاندم. قبل از شروع، داستان‌های قبلی را مرور می‌کنم تا داستان و فوت و فن‌های نویسنده یادم بیفتد. هر داستان بهرام صادقیان کلی ایده و اصطلاح دارد.
    ☆ خیلی از اصطلاحات قدیمی اصفهان و ما مشترک است. این را از «نیمه‌ی تاریک ماه» و «سنگر و قمقمه‌های خالی» فهمیدم. برای نمونه ما هنوز هم می‌گوییم «طرف پاش رو بیل رفت.» یعنی کاری را شروع کرده و باید تا تهش برود. این اصطلاح را در داستان چهارم صادقی خاندم.
    و این شاهدی بماند که برای بار نمی‌دانم‌چندم به خودم یادآور می‌شوم که خیلی از اصطلاحات و مثل‌هایی که در نوشته‌ها برایشان غش و ضعف می‌کنیم، در گفتارمان وجود دارند. فقط نویسنده باید آن‌ها را به چنگ آورده و اسیر دفترش کند.
    ☆ سپاسگزار بودنم.

  23. این الان پر غلطه
    میشه نذارین به جاش بعدی رو بذارین با پوزش و تشکرات فراوان🥹🥹🙏🏻🙏🏻

  24. #گزارش_نیک۱۶۰

    سال واژه: خوددوستی 🌷

    از قسمت بهترش شروع می‌کنم، روزم را می‌گویم.
    ساعت سه و چهل و دو دقیقه آمد کنارم و گفت: «تو هم که سرت تو گوشیه؟ باید از خونه بزنم بیرون.» گفتم: من هم می‌آیم. خوشحال شد. چند قلم جنس یخچالی می‌خواستیم که بهانه‌ای شد برای رفتن به شهر و پیاده دور دور زدن. هوا نیمه‌ابری و خنک بود و باد به‌قدری ملایم و نوازشگر بود که دلم می‌خواست مثل پرنده‌ای لای لطافتش شنا کنم. روبروی پاساژ تازه‌تأسیس شهر، روی صندلی‌ها نشستیم و حرف زدیم و به عبور رهگذران نگاه کردیم. رخدادکم را نشانش دادم، اما او همیشه ایراد می‌گیرد و می‌گوید این که رخدادک نیست.

    — مگر شیطان خوب هم داریم؟
    صبح، خوب موقعی بیدار شدم و در ذهنم همه‌اش دنبال بهانه‌ای بودم برای ورزش نکردن. به خودم می‌گفتم خسته‌ای بخواب یا دیروز ورزش کرده‌ای و بدنت درد دارد. حتی نبودن شیرسنجد را هم دلیل خوبی برای انجام ندادن این بخش از برنامه‌ام می‌دانستم. اما گول این شیطنت مغزی را نخوردم. به او گفتم نترس، فقط چند حرکت ساده انجام می‌دهم، ولی تا آخرش رفتم.
    خودم شیطان شدم، از نوع خوبش.

    — مامان و معنای دلتنگی
    خیالم آسوده بود که ناهار برای دو وعده آماده درون یخچال داریم. دستم درد نکند که این‌همه هنرمندم. بوس برای خودم.
    مثلاً کتاب زبان را باز کردم تا یک درس بخوانم و تلویزیون را هم روشن کردم تا خیر سرم آموزش را ببینم و بشنوم، اما تماس با لیلی و گفت‌وگوهایمان طول کشید و دیگر حوصله‌ی زبان را هم نداشتم. در ادامه با مادرم حرف زدم، مادر تنهایم. به او گفتم چرا نماندی، هوا به این خوبی بود. می‌ماندی با هم غذا می‌پختیم، می‌ماندی می‌رفتیم دیدن نی‌نی، می‌ماندی مهمان دعوت می‌کردم. در جواب فقط حسرت خورد و حالا کسی نیست او را به خانه‌ی من بیاورد. دلم گرفت.

    فکرم درگیر انتخاب درمانگر شده و هنوز به مرحله‌ی رزرو نوبت نرسیده‌ام. عجب اوضاع آشوبی‌ست در مغزم.
    بالاخره ساعت هفت و نیم شب، با درمانگری اصفهانی و مهربان، ساعتی برای گفت‌وگو تعیین می‌کنم. البته قضاوتم از روی چهره‌اش در عکس پروفایل است. به نظرم دستاورد خوبی‌ست. دستاوردهای امروزم زیاد شدند. گول زدن مغز برای ورزش کردن، پیاده‌روی و مشاهده‌گری. انتخاب نجات‌دهنده‌ی ذهنم از سقوط و دیگری هم در ادامه می‌خوانید.

    — ماسووای بروجردی
    تا به حال نام آش ماسووا به گوشتان خورده؟ امروز فهمیدم متعلق به بروجرد است. مادر همسرم ویدئوی آموزشی‌اش را برایم فرستاده. در پیاده‌روی امروز، سبزی آش خریدیم تا بالاخره خودم دست به کار پختن آش رشته برای خودم باشم و منتظر کسی نمانم. هیچ‌کس به فکر هوس من نیست. در کنارش مقداری هم اسفناج تازه‌چین و بسیار کوچک خریدیم برای ماسووای خوشمزه و عزیزم.
    پاک کردن سبزی یکی از دلپذیرترین کارها برای من است، مخصوصاً در جمع زنان خانواده. تو گویی در مدیتیشنی گروهی هستیم.
    حالا هم من نشسته‌ام سبزی پاک می‌کنم و اوی همسر ظرف‌ها را می‌شوید. این هم دستاورد آخر من ذوق‌مرگ آش فردایم.

    ۱۴۰۵/۰۷/۲۷

  25. 27 مهر

    یعنی چی که صبح باید کله سحر بروی دانشگاه که تازه اتوبوس‌ هم زمان رسیدن ات برود و تازه استاد هم یک ساعت بعد از شروع کلاس بگویید چرا دیر آمدی؟
    دیر آمدی که دیر آمدی ترافیک بود. استاد خنگ میفهمی؟
    یکمی درس می‌خوانی و متنی هوا می کنی و آرام تر می شوی. از گلاسر امروز فهمیده ای که ما انتخاب می کنیم افسرده شدن و حتی سایکوتیک شدن را.
    نامه ابراهیم گلستان به صادق چوبک را می‌خوانی. نمیدانستی گلستان درگیر چنین عشقی بوده. از چوبک سنگ صبور را داری می‌خوانی. حیف که هنوز از گلستان اثری نخوانده ای.
    یکی از عجایب امروز، فرانسوی حرف زدن استاد وصایا بوده است.
    امروز در نویسنده ساز به یکی از تمرینات قبلی برگشتید. برای تو اولین بار بود و جالب. قرار گذاشتید تا کلمات خود را به اشتراک بگذارید.
    گفت و گو. تحرک. قرار. شب. لمس. نوشتن. احساس. کلمه. پیگیری. رویا.
    استاد گفت دایره واژگان تان را گسترش بدهید و تو تصمیم می‌گیری جدی تر به این قضیه بپردازی.
    دلت کمی گرفته است اما به روی خودت نمی آوری. اجازه لمس احساساتت را نمی دهی.
    احساساتت قهر می‌کنند و تو اینبار نازشان را نمی‌کشی.

  26. – عزیز قلبم، امشب همان شب است؛ همان شبی که ما را خبر کردند. اولین شبی که در آن راهروی سرد لعنتی ماندم و ده روز بعد آنجا را دست‌خالی ترک کردم. حرف‌های گفته و نگفته بسیارند و هیچ‌کدامشان دیگر سودی ندارند؛ هزار هزار بار گفته‌ام لعنت به آن حادثه، لعنت به من، لعنت به نبودن، نشدن، نتوانستن، نماندن… کدامشان جای خالی‌ات را پر کردند؟ حقیقتِ گندِ لعنتی این است که من نبودم آنجا که باید می‌بودم و این نبودن تا ابد داغ شده است بر قلبم. سهم آدم از زندگی ناچیز است عزیزم، مرا ببین که سهم ناچیزم به دردی چنین بزرگ آغشته شده است.

    – کلمات من: تغییر، خلوت، نوشتن، تحرک، موسیقی، گفت‌و‌گو، نظم‌دهی، پول، طبیعت، لبخند.

    – پروردگارا، شما ما را عزیز دانسته‌ای که عزیزان را به ما بخشیده‌ای، وگرنه می‌توانستی آنها را از ما دریغ کنی. و ما را چه سعادتی بالاتر از اینکه بدانیم عزیز شماییم؟

    – الهی شکرت…

  27. حلزون امشب رو میشه با تکه‌های نازک مقوا ساخت.

    مستمر باید نوشت،
    شاید روزی واژه‌ای بپرد بالا و تو را برنده کند ،
    امروز با برادرم تماس گرفتم تا حالش را بعد جراحی بپرسم،
    گوشی را برنداشت،
    اینک برایش نامه می‌نویسم .
    سلام هادی جان،
    حکایت تو امروز مثل خیاطی‌ست که در کوژه بیفتد، نه نمی‌دانم مثل چیست.
    وقتی دکترها مریض شوند حکایتشان شبیه چه می‌شود؟
    امروز از صبح کلاه بودم. بسیار نوشتم تا رها شدم.
    تازه‌گی دفتری را یافته‌ام که طرح جلدش مثل دفترهای قدیمی‌مان است.
    همان‌ها که اول مهر دوتایی از کتابفروشی ارانگوتان می‌خریدیم.
    یادت هست؟
    تو باهوشی حتمن فهمیدی این دفتر فقط شبیه آن دفترهایت.
    آن هم فقط جلدش.
    تویش چهار سال پیش چیزهایی نوشته بودم که مشکلات جسمی الانم را تا حدی روشن می‌نمود.
    هادی جان تو خیلی اهل نوشتن نبودی.
    هر صبح و ظهر و بی‌گاه که می‌نویسم، یاد بی‌حوصلگی‌ت حتا در نوشتن تکالیف می‌افتم.
    امروزتم همان شد.
    چند روز است کارهام روالش قاتی شده.
    برای ماهنامه در تکاپویم.
    وقتم به کانال نمی‌روس.
    کتاب داستایوفسمی را می‌خثتنم.
    بوبوکش را.
    امروز پیاده‌روی مبسوطی دلشتم.
    نویسنده‌سازهای جاتفتاده. ا شنیدم.
    سره‌نویسی شیدایم کرد.
    گفتم شیدا
    یادش افتادم.
    باید به او هم نامه‌ای بنویسم مثل تو.
    مراقب بخیه‌هایت باش دکتر جان.
    خدافظ.

  28. گمان نکنید زود بیدار شدن یعنی پیش رفتن بهتر کار‌ها. ممکن است یک چک کردن ساده گوشی تمام روز‌تان را دگرگون کند‌

    از سردی هوا بیدار شدم. حال بیرون اومدن از زیر پتو رو نداشتم. مامان صدا کرد: «میرم خونه‌ی مادرجان میای یا بعد بابا بیارت؟»
    گفتم: «بعد با بابا میام.» اما دیگه خوابم نبرد.

    همراه تماشای ورزش گوشی به دست شدم. بعد از یک ساعت با بابا راهی خونه‌ی مادرجان شدیم. گوشی هنوز دستم بود.

    بعد از برگشت هویچ‌ها رو برای مربا رنده کردم. دوباره گوشی و مطلب کانال. نوشتم از اینکه چه وقت نوشتن برایم سخت می‌شود.

    شام سالاد الویه درست کردم و دیگر هیچ.

    #گزارش‌نیک
    #مهلا‌طهماسبی‌زاوه
    https://t.me/ma0hlq

  29. امروز درباره‌ی سیب سلامت می‌خوانیم. کدام خوراکی‌ها مفیدترند؟
    داستان دو لک‌لک را می‌نویسیم که لانه می‌سازند بر کنده‌ی درختی.
    با کاغذ، آدمک‌های متقارن درست می‌کنیم که دست‌های هم را گرفته‌اند. بعد برایشان چشم و ابرو می‌کشیم. خواهر و برادر، نی‌نی‌های دوقلو، عروس و داماد، دوتا دوست.
    همه‌ی برگه‌ها را تصحیح می‌کنم که هیچ برگه‌ای با خودم به خانه نبرم. انرژی‌م را با میان‌وعده‌های کوچک و مقوی نگه می‌دارم.
    ناهار را خانه‌ی مادربزرگ می‌خورم. می‌گوید من قدیمی‌ام. غذاهای امروزی بلند نیستم. می‌گویم با این حال، دستپختش حرف ندارد.
    می‌خوابم. می‌گویم. می‌خوانم. می‌نویسم. می‌نوازم. می‌اندیشم به خستگی. فقط جسمی نیست. گاهی روحی‌ست. گاهی هردو با هم است.

  30. امروز گل ساحلکم ۱۲ گلبرگش کامل شد. ۲۸ روز پیاپی در ساحلک نوشتم. خلاصه که دارم باهاش حال می‌کنم. همه‌چیز این برنامه را دوست دارم، ولی قابلیت تگ زدن به نوشته خیلی کار را برایم راحت‌تر می‌کند.
    قرار بود امروز کمی سرم شلوغ‌تر باشد، ولی خب نتوانستم خیلی به قولم عمل کنم. امروز جواب ارشد آمد. در دوره روزانه فناوری مواد غذایی دانشگاه زنجان قبول شدم. نمی‌شود گفت خوشحالم. خوب است، ولی آنی نیست که می‌خواستم.
    حالا دوستم که نتیجه‌اش از مال من بهتر شده بود، زنگ زده بود و داشت گریه می‌کرد. چیزی که می‌خواسته را قبول نشده بود. یعنی داشت راست می‌گفت؟ واقعا حسش این بود؟ خب نتیجه خیلی خوبی گرفته بود و فرصت‌های زیادی پیش رویش است. سعی کردم ابراز همدردی کنم، ولی همچین حس ناراحتی‌ای هم برایش نداشتم. چون اصلا چیزی برای ناراحتی نبود.

    کمی از دیکشنری غذا را خواندم. حوصله‌ام به خواندن معنی فارسی نرسید. فقط به گوش دادن خواندن خانم کامپیوتری از متن اکتفا کردم. این‌جور روزها واقعا سخت است که روتین را حفظ کنی. آدم مثل یک مرغ پرکنده فقط دور خودش می‌چرخد.
    دو صفحه بیشتر از «آبلوموف» نتوانستم بخوانم. بیشتر در توییتر و یوتیوب ول‌ول چرخیدم و جواب پیام‌های تبریک را دادم. شب SNPE کار کردم و قدم زدم. به نوشتن داستان تصویری‌ام فکر کردم اما نتوانستم چیزی بنویسم.
    نویسنده‌ساز را بود و فهرست هفتگی کلمات را نوشتم. وقتی کلماتم را با هفته پیش مقایسه کردم متوجه شدم خیلی حس و حالم تغییر کرده. در برابر تغییرات واکنشم کمتر شده. کلانتری فهرستی از کلمات منتخب همسفران نویسنده‌ساز داد و گفت 10 موردی که برایمان مهم تر است انتخاب کنم. این هم 10 مورد من: داستان- شب- پول- تغییر- نظم‌دهی – احساس- رویا- کلمه- موسیقی- آینده-
    کاش اینجا کلی فامیل داشتیم که به خانه‌مان بیایند، بعد من از شلوغی دوروبرم سردرد بگیرم، ولی همچنان در جمع باشم. اما خب اینجا از این خبرها نیست.
    اگر بتوانم یک پاراگراف بیشتر بنویسم، سرم سبک‌تر می‌شود و راحت‌تر می‌توانم دوباره بروم سراغ یوتیوب.
    همچنان دلم می‌خواهد سریال چینی ببینم، ولی حوصله زیرورو کردن سایت‌ها را برای پیدا کردن یک مورد باحال ندارم. قبلا حسنا چندتایی معرفی کرده بود. برخلاف حسنا، من اصلا اسم سریال‌ها یادم نمی‌ماند. یا باید آن‌قدر صفحه چتمان را اسکرول کنم تا شاید پیدایشان کنم، یا اینکه دوباره از او بپرسم. ولی زشت می‌شود، نه؟ امروز که گذشت. فردا می‌پرسم.

    https://t.me/MaedehJavadiCHN

  31. مهناز صاد عزیزم
    روزم را متناقض شروع کردم، یعنی چه؟ می‌گویم. اول روی بدش را می‌گویم. رویی که وقتم را سر موضوع بیخودی هدر دادم. در کانال خواهرِ ایمانی‌ام این مطلب را دیدم: « (راستی اونایی که‌ می‌خواستن مناسبتای تقویم ایرانو عوض کنن کجان؟
    من این حرفو فقط تو کانال محمدرضا شعبانعلی دیدم، ولی احتمالا تعدادشون کم نبوده)»
    در ریپلای مطلبش هم این را آورده بود و این محمدرضا را به آن یکی محمدرضا یعنی شهبازی حواله کرده بود:
    «پ.ن:¹.ادعای شعبانعلی تو آخرین یادداشت سایت «معروفش»👈 «متمم»(که متأسفانه چون پولی بود، فقط نصفشو تونستم بخونم، شایدم کمتر. یادداشت شخصی از کِی پولی شد؟ اینم از شگردای مدیریت و کسب و کاره؟)
    کار بی‌خود دیشب و صبحم این بود که رفتم توضیح دادم سایت متمم مثل یک مدرسه خصوصی است و یادداشت شخصی نیست و آن مطلبی که حواله دادی هم توی سایت متمم این است که یک مطلب مدیریتی است و جدید نیست: « معمای تقویم ماهانه | اعداد مکعب‌ها را چگونه انتخاب کنیم؟» ولی او اصلاً متوجه منظور من که اعتراض به ارجاع غلط بود توجه نکرد و همه چیز را قاتی کرد. من هم بدتر از او قاتی کردم و به تنظیمات کارخانه برگشتم. از همه‌ی کانالهایش بیرون آمدم (شاید خوبی‌اش همین بود). ولی خدایی کل‌کلم کار بیخودی بود. شب رفتم آن جمله را در کانال تلگرامی شعبانعلی پیدا کردم: « روزی تقویمی خواهیم نوشت/هر روزش مناسبتی دیگر.» اتفاقاً خوشم آمد. راضی نبودن به وضعیت موجود موتور حرکت آدمی است. بگذریم خیلی کش آمد. دانشجوی ارشدم می‌گفت جوری با همکلاسی‌اش حرف می‌زده که به جلسات تراپی‌اش 7 جلسه افزوده می‌شده. حالا من هم گمانم نقطه از سر خط. دوباره باید ذهنیت‌هایم را ببرم پیش دکتر محمد طاهری تا اصلاح کنیمشان.
    مهنازم؛ اما روی خوبش خواندن از کتاب هنر پرسشگری بود. به مدد وبیکارهای سرزبان الهه علیزاده خواندن کتاب‌های لیندا الدر و ریچارد پل برایم لذت‌بخش‌تر شده است. پیشتر چند جلدی از مجموعه تفکر نقاد خوانده بودم البته نه کتاب هنر پرسشگری را. می‌دانم خواندن همان کتابها هم برایم قشنگ خواهد بود. صبح کمی هم واژه‌بازی و واژه‌سازی کردم.
    مهنازم؛ در دانشکده داشتم پروپزالی را داوری می‌کردم که آقای قراگوزلو، نماینده‌ی دانشجویان ترم 5 هوشبری، زنگ زد و گفت فردا وقت دارند که یک جلسه از دو جلسه کلاسم را برگزار کنم. پروپزال را متوقف کردم و شروع به مطالعه درس فردا کردم. چینش مطالب را طبق پیشنهاد دوست و همکار عزیزم خانم دکتر غیاثی تغییر داده‌ام. برای همین مرور کافی نبود. عصر جلسه گروه‌درمانی را نرفتم و باز خواندم.
    دوست مهربانم، الان دارم به پادکست وبینار نویسنده‌ساز گوش می‌دهم. 5 دقیقه اکنونم را در فهرستی از کلمات گنجاندم. جلد اول و دوم کتاب «پرسشی زیباتر» نوشته‌ی وارن برگر را که استاد نام برد، از طاقچه تهیه کردم. عنوان دوم جلد اول «چگونه دوباره پرسیدن را بیاموزیم» و عنوان دوم جلد دوم «از پرسش تا آفرینش» است.
    برم سروقت تمرین‌های دوره‌ها و کارگاه‌هایم. چقدر دلم برای پیامک‌های ساده و صمیمی‌ات تنگ شده است. یاد شهید احمدرضا احدی و سخنش از دوست افتادم:
    «قصّه، قصّه حب است. وقتی تمام زندگی انسان، تمام افکار یک انسان بعد از خدا یک دوست باشد و آن هم دوستی همسنگ تو، قصّه، قصّه فرهاد نیست، افسانۀ مجنون نیست. قصّه لرزیدن قلبی و چکیدن اشکی است. قصّه، قصّه غریبی است با یک آشنا، میان این همه غریبه‌ها.»

    1405.7.27
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  32. دوشنبه ۲۷ مهر ۰۵
    به محل کارم که رسیدم، چند تا موضوع کنار هم، اوقاتم را ترش کرد. البته حساس شدنم در این روزها هم بی‌تاثیر نیست و این موضوعات شاید حواشی هستند نه علت اصلی. خلاصه اینکه عصبانی بودم و هق‌هق گریه داشتم شدید. از زمین و زمان شاکی بودم و چیزی برای آرام کردنم نیافتم جز نوشتن.  بعد از نوشتن، حال آرامتری گرفتم. کمی منعطف‌تر و با پذیرش تر شدم. از دیشب ذهنم درگیر نوشتن نامه شد و چه بهتر  برای کسی بنویسم که از او نوشتن را می‌آموزم. آن‌هم نه فقط برای نویسنده شدن بلکه بهتر زندگی کردن.
    استاد شاهین عزیز
    من خوشحالم که جسارتی یافتم تا جهت قدردانی از شما، بنویسم. قدردان شما هستم همیشه. مدتی ناپیوسته در پی آموزه‌های شما بودم اما از اسفند جدیتم بیشتر شد. به کمک شما و نوشتن، در روزهای آغازین امسال با مستمر نویسی انس گرفتم. با جدیت صفحات صبحگاهی را ادامه دادم. هر روز دغدغه خاندن و یادگیری را نگه داشتم و از همه مهمتر با ادبیات آشنا شدم که یک قطعه گمشده زندگیم بود. یادگیری‌های متنوع و گوناگونی اندیشه‌ها را نصیبم کرد و حتی شهامت اندیشیدن. متاسفانه در اکثر زمینه‌ها یا شروع نمی‌کردم یا پیوسته و جدی ادامه نمی‌دادم. مدرسه نویسندگی چنین اثر مهمی بر من گذاشت. چون خود شما و همسفران مدرسه نیز جدی و مستمر هستید. من چندان خوش‌ذوق نیستم و کلمات لطیفی نمی‌دانم و تازه اول راهم اما بی‌نهایت خوشحالم از بودن در این فضا و آشنایی با شما و دوستان مدرسه‌نویسندگی. کیف می‌کنم که به جای بیهوده‌چرخی در شبکه‌های مجازی، خاندن صفحه گزارش نیک دوستان جذابترین صفحه برایم شده است. و همه این داشته‌ها، از درایت و لطف شماست. استاد بی‌نظیری هستید و به قول باده عزیز،معلم واقعی. با حوصله و دقت همه نوشته‌ها و متن‌ها را می‌خانید. به تک‌تک کامنت‌ها توجه می‌کنید. دغدغه بچه‌ها را به خاطر می‌سپارید. دمتون گرم. چراغتون همیشه روشن. تندرست و سلامت باشید همیشه.

  33. حلزون داره با آفتابچه‌ی پرنده آسمون رو متر می‌کنه.
    ۷۰۰ کلمه تایپ کردم و لالوهاش تمرین پیشرفته‌ی خلاق رو نوشتم ازَسَّر. تمرین قبلی‌م رو نگه داشتم واسه‌ی یه داستانی چیزی برای بعدها. احتمال داره این‌یکی‌ام باز عوض کنم به کل. دنبال یه سبک‌حرف‌زدن و شخصیت خیلی متفاوت‌تر از همیشه‌م برای این تمرین.
    هفته‌ی آخر هر ماه سنگ صبور دستمه که توی کتابازی حرف بزنیم ازش. هر ماه کلی وقت هست واسه‌ی ته‌نشین شدن ۴۰ صفحه‌ی قبلی و قبلی و قبلی. دسته‌جمعی‌خوندن هم از خوبیاش اینه که تعهد میاره.
    امروز بعد از مدت‌ها فرصت شد‌ وبیکار الهه رو باشم.
    وبینار مدار شیما رو هم بودم. هر دو جالب بودند و پُرمَلات.
    چند نقاشیِ رها.
    شب بخیر.

  34. – آزادنویسی را در ساعت‌های مختلف روز امتحان کرده‌ام. بهترین زمانش برای من بعد از خوردن صبحانه و قبل از شروع کارها است.

    – قدیم‌ها بعد از اینکه کارهای روزانه تمام می‌شد، همه دور هم می‌نشستیم و فیلم یا سریال می‌دیدیم. ممکن بود هنگام فیلم دیدن دو‌ نفرمان با هم قهر باشیم. ممکن بود قبلش دعوا کرده باشیم. ممکن بود اصلا نخواهیم آن‌ دیگری کنارمان باشد. اما همه کنار هم بودیم و سرگرمی دیگری نداشتیم. حالا وضع فرق می‌کند. همه با گوشی و لپ‌تاپ سرگرم‌اند. الان به ظاهر همه با هم آشتی هستیم ولی دست کمی از قهر ندارد. اسمش را گذاشتیم دوری و‌ دوستی. اسمش را گذاشتیم اختلاف‌نظر و احترام به عقاید یکدیگر. اسمش را گذاشتیم روابط مدرن. ولی به نظرم قهر آن موقع‌ها به دوستی‌های الانمان شرف دارد. برای همین است که وقتی با بردارم رئالیتی‌شو می‌بینم خیلی کیف می‌کنم. می‌دانم برنامهٔ بیهوده‌ای است و آخرش هیچ چیزی به آدم اضافه نمی‌کند، اما مرا یاد آن موقع‌ها می‌اندازد. آن زمان‌ها که افسار زندگی‌مان دست خودمان بود. آن زمان‌هایی که زندگی مدرن برایمان تصمیم نمی‌گرفت. آن زمان‌هایی که هر عقیده می‌توانست کنار دیگری دوام داشته باشد، بدون اینکه خودش را جدا کند.

    – از کتاب واژه‌نامه حزن‌های ناشناخته:
    «لوک اَبَک: شوک حاصل از ملاقات مجدد با یک فرد و پی بردن به این واقعیت که تصویر ذهنی شما از او به‌شدت منسوخ شده؛ دلیلش شاید این باشد که آن‌ها بزرگ یا پیر شده‌اند، و از هم فروپاشیده یا خود را به عبارتی جمع‌وجور کرده‌اند».

    – از کتاب جستارهایی اندر مصائب نوشتن: «و این مرد که طرح کتابی را ریخته بود، در همان زمان طرح را کنار گذاشت، زیرا نه آغازی داشت، نه پایانی و نه روندی، و هرگز ندانست آنچه گمان کرده بود، کتابی نبود، بل جهانی پیش از پیدایش بود؛ جهانی که او عضوش نبود».

    https://t.me/zahrahabibi9626

  35. ویل‌ویلی

    ۱. خابیدن‌های زیاد در مسیر رفت‌و‌برگشت از کار
    ۲. خابیدن بعد از کار
    ۳. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز
    ۴. ورزش
    ۵. شرکت در وبینار مدار
    ۶. نوشتن چالشعر روزانه
    ۷. انتشار روزانه در کانال
    ۸. اتو کردن لباس
    ۹. انتخاب ۱۰ کلمه‌ی (تحرک، داستان، کلمه، پرهیز، پی‌گیری، نظم‌دهی، شعر، تمرین، تغییر
    و نوشتن) برای روزاندیشی

  36. امروز صبح که بیدار شدم، انرژی بیشتری حس کردم. کمتر دل را به دلِ خواب دادم و بیداری را ترجیح دادم.
    صفحات صبحگاهی را مدت‌ها بود ننوشته بودم. امروز نوشتم. کیف داد. بعد خودنوشتی به ذهنم رسید و نوشتنش اما هنوز نمیدانم در چه قالبی باید بسط دهم آن را.
    بعد صبحانه، دیوان فروغ را برداشتم. شاید غمگنانگیِ فروغ از «غینِ» اسمش باشد. کتاب را هنوز برنداشتی، غم‌هایش چکه‌چکه می‌ریزند. میگویید بدببین‌م؟ خیر. به این دوبیت که رسیدم، فهمیدم که او غم را برگزید و پروراند و می‌پرستید:
    احساس می‌کنی که دریغ است
    با دردِ خود اگر بستیزی
    می‌بوئی آن شکوفه‌ی غم را
    تا شعر تازه‌ای بنویسی
    امروز که آفتاب پاییز با سوز مهرماه به سرم زد، تصمیم گرفتم باقیِ روزم را از کلیشه‌ها دور سازم. کتابی که چند روز میخوانمش، رها می‌کنم البته فقط برای امروز. کارهای روتین را جور دیگر انجام می‌دهم.
    دوباره به سمتِ فایلِ آموزشیِ دوره‌ی پیش‌رفته رفتم. ۶۵ صفحه بود و دو روزه تمامش کردم.

    امشب سری به مادام بوواری هم زدم.

  37. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. امروز برقا به مدت نیم ساعت یا یک ساعت رفتن درست یادم نیست. با این وجود با چراغ گوشی به ادامه‌ی برنامه‌هایم پرداختم و نبود برق را بهانه نکردم.
    3. امروز با اینکه بیرون رفتم و خسته بودم اما باز هم دور باغچه پیاده‌روی کردم و بیست دقیقه‌ای هم دویدم.
    4. امروز سعی کردم که تا حد امکان برنامه‌هایم را به سرانجام برسانم و تا کنون موفق بوده‌ام و از این لذت می‌برم.

  38. سال واژه: پذیرش
    خلاصه می گویم؛
    غذ دادن به گربه های نزدیک خانه و محل کار
    سورپرایز تولد همکار
    در ترافیک سنگین، به وبینار نویسنده ساز پیوستم.
    کمی کار خانه
    و دیگر هیچ.

  39. گزارش نانیک من
    وقتی بچه‌تر بودم و خونه بابابزرگم می‌رفتم عادت داشتم برم طویله خونه‌اشون. بیشتر وقتم رو اونجا بودم. چندتا گاو تویه طویله بود و یک خر. گاهی بابام و دایی‌هام بهم می‌خندیدن چون وقتی می‌رفتم تویه طویله با گاوها و خر کلی حرف میزدم. میگفتن زبون گاوها رو میفهمی که باهاشون حرف میزنی بچه؟ مگه حیوونی که همه‌اش تویه طویله‌ای؟
    بعضی موقع‌ها که آدم‌های اطرافم حرف‌هام رو نمی‌فهمیدن یا برای اینکه کمی بیشتر بهشون خوش بگذره باهام شوخی‌هایی می‌کردن که نمی‌تونستم جواب بدم و بهم می‌خندیدن، فکر می‌کردم ادم‌ها چقدر بدجنس و نامهربونن. وقتایی که دلم پر بود از این احساس‌های سنگین و می‌خواست از گلوم و چشم‌هام این احساس‌ها بزنه بیرون کم‌کم باورم می‌شد که همه آدم ها بد هستن. کم‌کم هم یاد گرفتم می‌تونم برم تویه طویله و ساعت‌ها با گاوها و خر حرف بزنم در عوض گاوها و خر فقط به حرفام گوش میکردن یا در تایید حرف‌هام با صدای بلند ما ما میکردن یا خر بخاطر همدردی با من عرعر می‌کرد.
    دلم می‌خواست امروز هم طویله ای وجود داشت و گاوها و خر به حرفام گوش میکردن.

  40. گزارش نیک | برگ ۰۸
    روزواژه:
    صبح امروز طبق برنامه‌ی روزهای زوج این‌چند وقت اخیر ورزش کردم. دیروزش از مامان عصبانی بودم. چون از یک ماه قبل با من قرار رفتن به خانه‌ی زندایی پیرم را کرده بود دلیل نمی‌شود که بی‌اطلاع من زنگ بزند و بگوید فردا می‌آییم. دلیل دیگرم آن بود که زندایی مدتی خانه‌ی پسرش زندگی می‌کرد و ما نیز باید به آنجا می‌رفتیم و من از سوال‌پیچ شدن‌ توسط پسردایی و همسرش گریزان بودم، مزید بر علت شد که بیشتر برای نرفتن اجتناب ورزم. اذیتم را با مامان درمیان گذاشتم و خوب که مرا در نقطه‌ی مهم نبودن به جوش آورد و هرچه برایش روضه خواندم اشتباهش را گردن نگرفت، آخر سر گفتمش: “پسرانش هرکدام به جایگاه خوبی رسیده‌اند و من هنوز اول راهم، همین نداشتن جواب قطعی برای کاری که می‌کنم بیشتر از سوال‌هایشان آزارم می‌دهد.” مامان در کمال ناباوری از اینکه علت اجتنابم را برایش گفتم حمایت کرد و سپس دلایل خوبی اورد که قانع شدم به مهمانی بروم. آخرش خوش گذشت و گرچه طبق معمول سوال‌های چیکار می‌کنی؟ کجا کار می‌کنی؟ چرا نمی‌ری سر کار؟ و… توانستم راحت‌تر جوابشان را بدهم و دیگر اثری از عدم قطعیت و آزردگی را در حرف‌هایم نمی‌یافتم. متوجه شدم این نیز یکی از همان الگوهای اجتنابی‌ام بوده که نمی‌خواستم خودم را در معرض موقعیت‌هایی که احساس ناامنی می‌دهند قرار دهم. مهم‌تر از همه، دریافتم حمایت قلبی مامان توانست بر اعتماد بنفسم بیافزاید و تا با روی گشاده‌تری موقعیت‌های ناجور را در آغوش بگیرم.

  41. سال‌واژه: شوق زندگی
    زندگی کن

    «اگر روزی چشم باز کردی و دیدی روحت از سرچشمه جدا شده و در قالبی مادی به این جهان آمده، نگران نشو. این وضعیت موقتی است. تو برای تجربه‌ی فرصتی به نام زندگی انسانی انتخاب شده‌ای. این جهانِ سه‌بعدی طراحی شده تا یکنواختی ابدیت را بشکافد و به تو فرصت دهد زندگی را از نگاه یک «منِ» جدا، با تمام وجود تجربه کنی. بدنت، کالبد تو در این جهان و وسیله‌ی عبورت از این واقعیت پیچیده و پرماجراست. در این مسیر حواس‌پرتی‌ها فراوان‌اند. آن‌قدر که شاید فراموش کنی چه کسی هستی و از کجا آمده‌ای. احساسات بی‌شماری را تجربه خاهی کرد. از شادی و عشق تا اندوه و تنهایی و نومیدی. اما یادت باشد، فارغ از هر آنچه از سر بگذرانی و هر اتفاقی که برای تو بیفتد، روح تو هم‌چنان دست‌نخورده و در امان باقی می‌ماند. گاهی شاید حس کنی گم شده‌ای، گاهی شاید بترسی. این کاملن طبیعی است. هر وقت به راهنمایی نیاز داشتی، آهسته‌تر حرکت کن. از شلوغی ذهن فاصله بگیر و توجهت را برگردان به آن نقطه‌ی ساکت و ساکن درونت. آن‌جا چیزی به‌خوبی راه را می‌شناسد. در این سیاره هیچ چیز ماندگار نیست. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند. چیزها به‌دست می‌آیند و از دست می‌روند. عاشق می‌شوی، دل می‌بندی و روزی ناگزیر مجبور خاهی شد از هر آن‌چه به آن دل بسته‌ای دل بِکنی. پس به هیچ چیز بیش از حد نچسب. حتا به تصویری که از خودت ساخته‌ای و وقتی زمان رها کردن رسید، آرام و باوقار رها کن. چرا که در این جهان هیچ چیز حقیقتن از آنِ ما نیست بلکه همه چیز تنها برای مدتی به ما امانت داده شده است. پس امانت‌دارِ شایسته‌ای باش و تا وقتی میان مردمان این سیاره راه می‌روی، میهمان خوبی باش. سبک قدم بردار و یادت باشد که تو فقط برای مدت کوتاهی اینجایی. پس این‌جا را به‌هم نریز. بیش از آن‌که حرف بزنی گوش کن. بیش از آن‌که بگیری ببخش و قلب لطیفت را در قفسی شیشه‌ای زندانی نکن، مبادا که زخمی شود.
    از این زندگی زنده بیرون نخاهی آمد و زمان بسیار کوتاه است. پس زندگی کن. زندگی کن و وقتی زمان بازگشت رسید با چند جای زخم برگرد و با قصه‌هایی که ارزش تعریف کردن داشته باشد.»
    ویدئویی می‌بینم از حسین اورا که بخشی از کتاب «راهنمای زندگی روی کره‌ی زمین» را می‌خاند. فوق‌العاده است. برای حال خودم. برای این روزهایم.
    صبح با مدیتیشن و هرزه‌نویسی در تخت‌خابم شروع شد. محض تنوع چند روزی است که قبل از بیرون آمدن از خانه می‌نویسم. به باشگاه رفتم و پایین تنه داشتم. چهارسر ران و ساق پا را دارم می‌سازم. باسنم زیاد به خودش فشار نمی‌آورد که حجمی بگیرد. من هم می‌دانم قرار است دوباره جنگ شود و برایش سخت‌گیری نمی‌کنم.
    برای خرید میسلار واتر به فروشگاه دورِ میدان می‌روم. خیلی چیزها داشت که دوستشان داشتم ولی با قیمت‌های بالا. صحبت‌مان با آقای فروشنده گل انداخت و رسید به اوضاع تجمعات شبانه و مزاحمتی که برای کسب‌و‌کارشان پیش آمده. چیزی نخریدم و به خودم قول دادم در فرصت مناسب جبران کنم برای خودم.
    تا غروب با خاهرزاده‌ها بودم. ریتا از من خاست به پارک برویم و روی نیمکتی بنشینیم و بنویسیم. قبلن نیمکتی که در پارک می‌نشستم و هرزه‌نویسی می‌کردم، نشانش داده بودم. امروز می‌خاست بیشتر خاله را تجربه کند. رفتیم پارک. در مسیر خانمی ضایعات‌جمع‌کن دیدم که با شال چهره‌اش را پوشانده بود. ساعتی بعد او و بچه‌اش را در پارک دیدم. چند بار خودم را کنترل کردم که جلوی خاهرزاده‌هایم گریه نکنم. نیمکت همیشگی‌ام پر از پیر‌مرد بود. روی نیمکتی دیگر نشستیم و هر سه شروع کردیم به نوشتن. شاید عکسی از نوشته‌های ریتا بگذارم در کانالم. در مسیر خریدهای خانه را کردم و کمی از رخدادک را نوشتم. به خانه که رسیدم دستی به سر و روی آشپزخانه کشیدم و شروع کردم به تکمیل رخدادک. باز هم طولانی نوشتم.
    خسته‌ام. لنا با من قهر است چون چند بار گفتم کم‌تر با من حرف بزند. در بیش‌تر رخدادک‌ها و گزارش نیک‌هایی که می‌نویسم، صدای لنا هست که می‌گوید: «خاله. خاله. خاله.»

  42. امروز را به خاطر چند چیز به خاطر می‌سپارم. اول اینکه عصیانگری کردم و سه روز پشت سرهم سرکار نرفتم. نه اینکه افتخار آمیز باشد نه، اما می‌خواستم هم ریکاوری کنم هم بیشتر از شرّ این سرماخوردگی رهایی پیدا کنم. امروز یک فایل آموزشی در یوتیوب نگاه کردم. با فضای مجازی و کانتنت و این موضوعات بیشتر آشنا شدم. نیاز دارم تا درآمدم را بیشتر کنم. اما هنوز راهش را نیافته‌ام. پیشنهادِ شروع کارهایی به من می‌شود. مثلن نصب و تعمیر پکیج و یا کولرگازی و مکانیک خودرو. اما فکر نمی‌کنم هیچ‌کدام نه تنها بتواند رضایت خاطری برایم فراهم کند بلکه من را بیش از پیش نسبت به این کارها منزجر می‌کند. البته با احترام به همه‌ی عزیزانی که در این شغل‌ها فعالیت می‌کنند. کار در فضای مجازی را از این بابت دوست دارم که زمانش در اختیار خودم است. البته در اغلب فعالیت‌ها ساعات صبح را باید غنیمت دانست.
    امروز در وبینار نویسنده‌ساز درباره‌ی سی کلمه حرف زدیم. یک لیست سی کلمه‌ای که می‌توان درباره‌ی هرکدام نوشت. هرکدام که در طول روز می‌تواند دغدغه‌ی ما باشد. من امروز از بین‌شان این ده کلمه را برگزیدم: موسیقی، شعر، عشق، تحرک، داستان، مزه، تمرین،هدف، پول، تغییر این‌ها کلمات مهمی هستند که می‌توانند در لحظاتی که نیاز به نوشتن داریم، ایده‌‌هایی به ذهنمان بدهند. راهنمایی برای نوشتن و یافتن مسیری برای حل و فصل موضوعات مرتبط با آن‌ها.

  43. دوشنبه ۲۷ مهر
    یکصدو شصتمین گزارش نیک
    تغییر،سال واژه ام

    دوست دیرینه ام برایت بنویسم که طبق معمول،دیشب هم مانند شب های پیش ملکه ی خواب و من گرگم به هوا و قایم موشک بازی می کردیم.
    تا می آمدم با افکاری شیرین، با مجسم کردن فضایی سبز، پهنای آبی آسمان یا فلق و شفقی زیبا آرامشی به ذهنم بدهم نمی شد که بشود.
    نمی دانم تازگی ها چه هیزم تری به او فروخته ام که این چنین با من رفتار می کند!
    به جهنم، برو  تو چشم همان عزیزکرده هایت آنها که مدام خر و پفشان هواست، برو به چشم دردانه هایت همان ها که شب هنگام به تو خو گرفته اند و سحرگاهان هوشیار و قبراق دفتر روز  زندگی را ورق می زنند بله برو پیش همان آدم ها، برو که سر از جهنم در بیاوری به حق چشمان خواب آلودم برو

    و نخوابیدم.دنده به دنده شدم، کج و کوله شدم،دراز قد خوابیدم به رو گاهی به پشت، مرتب خمیازه کشیدم نه یکی نه دو تا پس چند تا؟
    چون گیسوان زن شلخته ای که هفته به هفته شانه به خود ندیده کلافه شده بودم،کم مانده بود جیغ بزنم فریاد برآورم و خطاب به خوابندگان بگویم آهای بیدار شوید چقدر می خوابید به خدا گناه دارم من! ولی صدای درونم را خودم شنیدم و بس، بغض هایم را بلعیدم و با تیپایی جانانه لگد محکمی به لحافم زدم.

    جانم برایت بگوید که خواب را به خواب آلودها و خواب گزاران و خواب دوستان وانهادم و پاورچین پاورچین به سمت آشپزخانه گامیدم.
    برای ناهار ظهر تاس کباب بارگزاری کردم روی شعله بسیار ناچیز اجاق گاز، ساعت را روی عدد ۵ تنظیم کردم و راهی بستر شدم که باز فایده ای نداشت.ملکه خانم  سرشان شلوغ بود نخواستم در صف منتظر بمانم و به سوی دفتر و کتاب ها و تلفن همراهم پرواز کردم بی صدا تا صدای به هم خوردن بال هایم را خسبندگان نشنوند.
    گزارش نیکِ دوستان را رؤیت کردم ۸۱ نفر بودیم.چند تایی را خواندم و به فیض رسیدم.

    دوست من،نمی دانم تاکنون نامه ی ابراهیم گلستان به صادق چوبک را خوانده ای یا نه؟او در مورد فروغ فرخزاد نوشته گویا عشق عجیبی به یکدیگر داشته اند و لیلی دخترش این عشق را نمی پسندد و به خاطر مادرش غصه می خورده و می خورد.
    عشق است دیگر وقتی بیاید گرما می بخشد اما جگرها می سوزاند!

    در این میان از فضای بیرون صدای آواز مؤذن به گوش می رسد، حی علی الصلوة و من به سوی نماز می شتابم.در نماز خدا را می ستایم و از او کمک می خواهم و از خواب نزد خدا بیزاری می جویم.

    هشدار ساعت ۵ را می شنوم سراسیمه صدایش را در حلقومش خفه می سازم تا خسبندگان هم چنان بخوابند.
    سری به تاس کبابم می زنم عطر خوشش در فضای خانه پیچیده، سیب زمینی ها را که خرد کرده ام می افزایم، کمی نمک اضافه می کنم و اجازه می دهم گوشت و سیب ها عاشقانه در دل هم نفوذ کنند.
    سماور روشن است، چای دم می کنم و چند برگ گل محمدی داخلش می ریزم و صلواتی می فرستم.

    سیر از خواب، همه بیدار می شوند و من چون پیشخدمتی چای و صبحانه را به آنها تقدیم می کنم.می روند و مرا تنها می گذارند به شدت عاشق این تنهایی ام،بخوانم و بنویسم و شاید برای جبران خواب دیشب کمی بخوابم.

    در ۴ صفحه سهم روزانه ام را نوشتم این مهم به عادتی تبدیل شده برایم که باعث خوشحالی من است.فهرست کارهایم را هم نوشته ام آیا تو هم فهرست کارهایت را می نویسی؟

    چند روز است قصه ی موش و گربه ی عبید زاکانی را می نویسم، خودم که از خواندنش خوشم آمده است فکر کنم همه پسند باشد، ببین:
    شاه موشان نشسته بود به تخت
    دید از دور خیل موشانا
    همه یک بار کردنش تعظیم
    کای تو شاهنشه ای به دورانا
    گربه کرده است ظلم بر ماها
    ای شهنشه اولم به قربانا
    سالی یک دانه می گرفت از ما
    حال حرصش شده فراوانا
    این زمان پنج پنج می گیرد
    چون شده تائب و مسلمانا
    درد دل چون به شاه خود گفتند
    شاه فرمود کای عزیزانا
    من تلافی به گربه خواهم کرد
    که شود داستان به دورانا
    بعد یک هفته لشکری آراست
    سیصد و سی هزار موشانا
    همه با نیزه ها و تیر و کمان
    همه با سیف های برانا
    فوج های پیاده از یک سو
    تیغ ها در میانه جولانا
    چون که جمع آوری لشکر شد
    از خراسان و رشت و گیلانا
    یکه موشی وزیر لشکر بود
    هوشمند و دلیر و فتانا
    گفت باید یکی ز ما برود
    نزد گربه به شهر کرمانا
    یا بیا پای تخت در خدمت
    یا که آماده باش جنگانا
    و اما دوست من ای قصه هنوز ادامه دارد.

    در این جا یک دو بیتی برایت می خوانم از اشعاری که مادرم از حفظ هستند.
    رفتی و رفت دامن صبرم ز دست و دل
    بر لوح خاطرم همه نقش و نگار توست
    یادت چو آتشی به دلم خانه کرده است
    سوزد دلم ولی چه کنم یادگار توست

    رقم نیک نویسان افزایش یافته و از صد گذشته بود در چرخی که در تلگرام زدم .نیک استاد و چند نیک دیگر را خواندم.

    در وبینار حاضر شدم،فهرست هفتگی کلمات را در ۵ دقیقه نوشتیم.از ما خواسته شد با ۱۰ کلمه از ۳۰ کلمه ی همسفران نویسنده ساز جمله ای یا جملاتی بنویسیم و در گزارش نیکمان هوا کنیم.
    قرار: با کلمه ها روی خطوط کاغذ قرار ملاقات می گذارم.

    نوشتن: نوشتن آرام و قرار را از من گرفته است.

    شعر: آموخته هایم را سبک سنگین می کنم و شعری می سرایم.

    تحرک: کم تحرک شده ام پیاده روی کافی نیست باید فکری کرد فکری بکر!

    موسیقی: شنیدن موسیقی های ملایم شوق نوشتن را در من دو چندان می کند.

    پرهیز: باید از زیاده گویی پرهیز کرد در نوشتن، کلمات سنگین و به قولی قلمبه سلنبه نباید به کار برد.

    رؤیا: خاطرات و رؤیاها مرا در خود محصور کرده اند،حصاری محکم که هیچ وقت فرو نمی ریزند.من به آنها چون الماسی می نگرم.

    تمرین:من تمرینم و این ها مترادف های منند، پشتکار، ممارست، همت،تکرار،عادت دادن،آشنا کردن،پرداختن،ورز،ورزیدن،تکلیف،دوباره کاری،آمادگی،پیگیری

    شب: شب در چادر سیاهش آرمیده و آرامش را به زمینی ها
    هدیه می دهد، سکوت شب و سکوت اول روز کمک می کنند به خواندن و نوشتنی بهتر

    تغییر: سال واژه ام تغییر است و احساس می کنم این واژه تا سال تمام شود در من غوغا می کند.
    نمره ام ۸
    شب به خیر دوست دیرینه ام

  44. ☘️دوشنبه ۱۴۰۵/۷/۲۷
    دیشب کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد ترجمه‌ی محمد گذرآبادی را گذاشتم توی سبد خرید با قیمت 187 تومان. صبح که بیدار شدم رفتم ثبت سفارشش کنم، یکِ صدگانش شده بود چهار. یاللعجب!
    تماس گرفتم با پشتیبانی سایت. خانمه با توپ پُر غُرید که شما مگه تو ایران زندگی نمی‌کنید؟ الان میری مغازه یه چیزی می‌خری دو دقیقه بعد همون قیمته مگه؟
    صبح اول رفتم کتابخانه. دو کتاب از پنج کتاب امانتی را پس دادم ولی کتابی نگرفتم فعلن.
    در سالن مطالعه کمی خوانم. کمی نوشتم. کمی هم پرسه زدم در مدرسه‌ی نویسندگی.
    در حیاط کتابخانه با موزیک دلنواز خش‌خش برگ‌های زرد پاییزی قدم زدم.
    بعد در طبیعتِ پاییزی پارک حسابی پیاده‌روی کردم.
    از کتاب نویسنده‌ساز خواندم:
    🌱نوشتن یعنی رفتن و نرسیدن، بی‌ذره‌ای احساس باخت.
    🌱به خودت تلقین نکن. قلم نویسنده هیچگاه نمی‌خشکد. مادامی‌که ذهنت کار می‌کند قلمت هم کار می‌کند.
    🌱از چیزی بنویس که برایت هیجان‌انگیز است، طوری‌که گاهی هنگام نوشتن بترسی و ضربان قلبت تندتر شود.
    صفحاتی از کتاب «راه هنرمند» را خواندم: به‌جای غوطه‌ور شدن در سؤال‌های بزرگ، هر روز به عملی کوچک دست بزنید. وقتی به خود اجازه می‌دهیم که در سؤال‌های بزرگ بغلتیم، از یافتن پاسخ‌های کوچک باز می‌مانیم.
    امروز فهمیدم شکلات تلخ و قهوه و کلاً هر چیز کافئین‌داری زیاد برایم خوب نیست. باید برای انرژی‌سازی چاره‌ی دیگری بیندیشم.
    فهرست کلمات هفتگی‌ام در مقایسه با هفته‌ی گذشته با قدری چاشنیِ فکروخیال و دغدغه همراه بود.
    واژه‌های دلخواهم از میان فهرست واژگان استاد این‌ها بود: تحرک، کلمه، پرهیز، رؤیا، مرور، نظم‌دهی، خلوت، شعر، طبیعت، نوشتن.
    از حرف‌های استاد در پاسخ به یکی از سؤال‌ها پی به اهمیت «روزنویسی» و «کلمه‌برداری» بردم.
    باز خستگی حمله‌ور شده به جسم و جانم. رمقی نمانده برای بیشترنویسی. ناگزیر می‌روم لالا.
    شب‌خوش💫

  45. کتاب با شما نبودم بهمن فرسی رو می‌خونم. چه اسمی انتخاب کرده. غیر مستقیم می‌گه: هی با شمام. دقیقن با شما. حرف‌هایی که میگه به نظرم اینه که: گوش کن. ببین. درک کن. تغییر کن و به بیداری برس.
    یه جای کتاب میگه:
    «با خودت لاس نزن. سر خودت داد بزن. باصدای بلند سوال بپرس و جواب بده.»
    نویسنده‌ساز و نوشتن فهرست کلماتم:
    تمام کلماتم فحش و ناسزا بود و نسبت به هفته‌ی قبلم تعداد فحش‌هایم بیشتر شده بود و دامنه فحش‌ها گسترده‌تر.
    سر و کله زدن با آراد و مشق‌هایش.
    آزاد‌نویسی.
    پیاده‌روی.

  46. گزارش نیک ۵۶

    امروز دوستم نداشت. باهام قهر بود. امیدوارم فردا دوستم داشته باشد.

  47. «خانه خدا و آینه است»
    بله ابراهیم، نام عجیبی هم داری، دلم می‌خاهد بدانم نامه‌هایی که به ابراهیم‌ها می‌نویسند چگونه است. میخاهم از امروزم برایت بگویم. صبح نرفتم سراغ نوشتن. بالشم را بغل کردم و اما ابراهیم، بالشم فقط بالش بود. وقت‌هایی هم اینطوری می‌شود. حس می‌کنم جنازه‌ی سردی است که روی دستم مانده و گوشت کبود شده‌ای دارد و نمی‌دانم که آن بالش فقط بالش است یا جنازه‌ی خیالی او. اینجور وقت‌ها می‌گذارمش زیر سرم تا فقط بالش باشد. من از مرگ احساسم می‌ترسم ابراهیم، تو چی؟ برای همین نبود که مدام نامه می‌نوشتی؟
    ابراهیم، دلم برای خانه تنگ شده است و خانه خدا و نوشتن است. هر دو هستند اما صداقت کمتر شده است ابراهیم. آن چند روز که دیوانه‌وار می‌نوشتم دیدم خانه صداقت است که در خدا و نوشتن است.

    امروز به خاطر آن بیمار مسلول نتوانستم خوب غذا بخورم. اشتهایم کور شده بود. نمی‌دانم چرا.
    ابراهیم زندگی وسط آشغال‌ها بهتر نیست؟ پر از چیزهای خاطره‌انگیز است. مثلن می‌توانی دفترچه‌ی یادداشت باران‌خورده‌ای را بیابی و بخانی یادداشت‌های دخترک 16 ساله را. به نظرت چه نوشته است؟ شاید نوشته که بابا راست می‌گفت، یا شاید نوشته که حالا باید چه کار کنم؟

    حالا باید چه کار کنم ابراهیم؟ تو می‌دانی؟

    آمدم خانه. نقاشی‌ای را که کشیده بودم فرستادم توی نرم‌افزار و طرحش را کشیدم. انیمیشن درون‌بیرون 2 را هم دیدم. نوشتم. نویسنده‌ساز را بودم. کلمات هفته را کمی نوشتم. حالم از هفته‌ی قبل؟ لابد خوب است دیگر. آه ابراهیم، خوب است دیگر.
    بعد هم درباره‌ی آن کلمات…

    رفتم حمام. توی آینه به خودم نگاه کردم. حالت‌های صورت و بدنم را زیر نظر گرفتم. ابراهیم، شاید خانه خدا و آینه است. آینه بسیار صادق است. نوشتن باید خیلی سعی کند تا به صداقت آینه برسد.

    پستی نوشتم درباره‌ی انیمیشن «درون‌بیرون 2» و کتاب «هیچ بخشی از ما بد نیست» و لینک را برای کیمیا و بچه ها هم فرستادم. کیمیا گفته بود ببینیم. همان اولِ اول. الان هم نشسته‌ام به نوشتن. گفتم برای تو بنویسم. راستش گاهی فکر می‌کنم تو داری داستان من را می‌نویسی.

    بعد با نصیرو کتاب خاندیم و نوشتیم. من کلش را خاندم و تمرین کردم. وسطش نصیرو من را دید گفت خابیده بودی؟ من گیج می‌زدم و گفتم نه‌، تمرینش حالتی از مراقبه دارد و اتفاقن نوشته بود اگر حالت خاب آلودگی داشتید طبیعی است و به خاطر فلان چیز است که بخش محافظت‌کننده می‌نامیدش.
    بله ابراهیم. روز من بود.
    اما ابراهیم، بابا راست می‌گفت، واقعنیِ واقعنی راست می‌گفت.

  48. ۱. موسیقی ۲. عشق ۳. تحرک ۴. کلمه ۵. خاطره ۶. خط‌خطی ۷. شعر ۸. طبیعت ۹. هدف ۱۰. نوشتن
    امروز روز خیلی آرومی نداشتم. صبح با درد شدید از خواب بیدار شدم و خب، سالی که نکوست از بهارش پیداست. گوشی‌ام را که برداشتم، دیدم از بلو بانک پیام آمده و سررسید قسط بانکی‌ام رسیده. پرداختش کردم.
    بابام مثل همیشه عصر سرویس داشت و شدیداً دل‌درد بود. فکر می‌کنم مسموم شده بود. هرچقدر گفتم نرو، گوش نکرد که نکرد.
    حواسم به ساعت نبود. به خودم آمدم و دیدم ساعت پنج و ده دقیقه‌ست. سریع وارد کلاس شدم. استاد و بچه‌ها مشغول آزاد‌نویسی بودند.
    بعد استاد سی کلمه خواندن که باید ده کلمه از بینشون انتخاب می‌کردیم. استاد گفتن کلمات رو در گزارش نیک ثبت کنیم و من هم ابتدای این پیام نوشتم.
    کلماتی که انتخاب کردم، کلماتی بودند که احساس کردم در زندگی بیشتر باهاشون در ارتباطم و خب، در مجموع با این ده کلمه ارتباط بیشتری داشتم. باید با این ده کلمه جمله هم بسازم که احتمالاً این کار رو موکول کنم به فردا.
    راستی، امروز تصمیم گرفتیم چند روزی با مادرم و برادرم به مشهد سفر کنیم( بابام همیشه سرویس داره و باید بره جاده).
    البته، اسمش رو نمی‌شه مسافرت گذاشت، اما به‌هرحال سفره دیگه.
    راستی، من امروز باعث شدم یک نفر احساس دوست داشته شدن نکند.
    باعث شدم برادرم به من حسادت کنه. وقتی داشتم بهش می‌گفتم که بابا به من گفته تو نگران هیچ‌چیزی نباش، غصه‌ی هیچ‌چیزی را نخور، من هستم و خودم همه‌چیز را حل می‌کنم، قطره‌های اشک توی چشم‌هاش حلقه زدند.
    ازش پرسیدم ناراحت شدی. جواب نداد تا مبادا لرزش صداش رو بفهمم. چشم‌هاش رو ازم دزدید.
    می‌دونم حق داره. توی سن بلوغ، احساساتش کاملاً طبیعیه، اما من تا امروز با بعضی از احساساتش جنگیدم و نپذیرفتمشون.
    داشتم با خودم فکر می‌کردم منی که ادعا می‌کنم می‌تونم مامان خیلی خوبی باشم، چطور نتونستم برای برادرم که در دوران بلوغه، خواهر خوبی باشم.
    البته از حق نگذریم، خواهر خوبی‌ام، هوای برادرم رو دارم، پایه ام و…
    این کاریه که همیشه انجام می‌دم. با کوچک‌ترین اشتباه، از خودم هیولا می‌سازم. به‌هرحال، دارم این رفتارم رو اصلاح می‌کنم. خیلی موفق نبودم، ولی دارم تلاش می‌کنم.
    راستی، برای اینکه خوشحالش کنم، کلی خوراکی سفارش دادم براش. پیک که رسید، رفتیم روی تخت من نشستیم، همه‌ی خوراکی‌ها رو باز کردیم و کلی ویدیو از یوتیوبر مورد علاقه‌مون دیدیم.
    آخر شب کتاب دیوار فروغ رو باز کردم و اون گل خشکی را که صفحه‌ی اولش گذاشته بودم، دیدم. گل رو پدرم وقتی از خیابون اومده بود، برام آورده بود.
    یادم هست خیلی ناراحت شدم، اما به روی خودم نیاوردم و تشکر کردم. آخه جذابیت این گل به زنده بودنش بود. اما خوشحال هم بودم، که پدرم در هر حالی به یادم هست.
    به‌هرحال، شروع کردم به خوندن شعرهای فروغ.
    خوندن شعرهای فروغ ذوق نویسندگی من را بالا می‌برد.
    یکی از شعرهایی که امروز خوندم و دوستش داشتم، شعر «شکست نیاز» فروغ بود. این بخشی رو که می‌خوام بگم، قبلاً هایلایت کرده بودم. بخش پایانی شعر بود.
    «تو همان به که نیندیشی
    به من و درد روان‌سوزم
    که من از درد نیاسایم
    که من از شعله نیفروزم»
    حالا هم به‌شدت سردرد دارم و توی تختخوابم. قبل از خواب گزارش روزانه‌ام را نوشتم.
    در پایان باید بگم امروز نه از اون روزها بود که از هیجان ندونم کدوم بخش را بنویسم، نه از اون روزها بود که چیزی برای گفتن نداشته باشم(من همیشه حرف دارم، البته 😅)
    از اون روزهای معمولی بود که همه تجربه می‌کنن و به‌شدت ناراحتم که امروز نرقصیدم.

  49. گزارش نیک ۱۶۰ فرح به دخترم لیلا:
    لیلا جونم
    دیشب هر یکساعت به علت کمر درد بیدار شدم. و دستشویی رفتم و وضو گرفتم.‌ دیشب بعد از پست کردن گزارش نیک۱۵۹ رفتم گزارش‌های ۱۵۸ دوستان نویسنده‌ام را خوندم و خوابیدم، شاید چرت زدم اما نیمساعت شد و بیدار شدم و گفتم چه وقت خوابه ، فیلم دیدم. آشپزخونه را مرتب کرد. باید رو نویسی میکردم اما خسته تر از آن بودم که روی کاغذ با قلم آیات الهی را بنویسم. پس ساعت ۱۱/۵ خوابم برد. با خواندم گزارش نیک دوستان، در حالی که عضو چند کانال از دوستان تازه وارد شدم. لیلا جونم شبا خواب خوب ندارم، از بس به مادرم و سالمندیش فکر میکنم.
    باز ساعت دو بیدار شدم. دوباره خوابیدم و ۵ بیدار شدم. بعد از نماز و نیایش در حالت خواب آلود، یا خلسه مانند، مثل هیپنوتیزم شده‌ها دوباره خوابیدم و سه باره و چهار باره بیدار شدم. بلاخره ساعت ۸ بیداری کامل امروزمن بود.
    امروز خونه مادرم نباید برم خاله فرشته از دیشب پیشش رفته فعلن تا آخر هفته آنجاست. منم از مسئولیت رها هستم.
    لیلا جونم باید ما زن‌ها به خودمون برسم. نباید خودمونو فراموش کنیم.صبح نیمساعت نرمش و بدنسازی کردم. بعد از صبحانه رفتم در آفتاب نشستم و خواندم و نوشتم از خاطرات جدید و قدیم.
    وقت ماساژ و استخر و پیاده روی در استخر آب گرم را ساعت دو بعدازظهر گرفتم. که عصر به وبینار نویسنده ساز برسم.
    برای من که مدام در حال حرکتم امروز در خانه بودن و ماساژترابی و آب درمانی عالیه.
    لیلا جونم اینا را برات می‌نویسم که تو هم مراقب خودت باشی.
    دلم می‌خواست وقت رنگ مو بگیرم اما تا آخر هفته مسئولیتی ندارم می‌تونم هر روز که شد برم. یکی یکی تا آخر هفته به خودرسیدن را دنبال می‌کنم.
    خواب‌نگاری، از کارهای هر روزم هست ولی امروز از شدت بی حالی ننوشتم. اما یادم هست که: «با دکتر آرام قرار بود به مسافرت و گردش علمی بریم، البته محمد هم بود، محمد که رفت خونه و خوابید، منم رفتم سر نماز جوری نماز خواندم در خواب که برام جالب بود زانو زده مثل مسیحی‌ها در کلیسا هاشون، که زانو میزنن و روی نیمکت جلویی‌ام سجده میکردم.»
    خوب بقیه‌اش یادم رفت در حالی که تا چند لحظه پیش یادم بود، لیلا جونم بدون که وقت نوشتن همان لحظه بیداری از خواب و سریع نوشتن است. والا جزئیات خواب یادت میره.
    امروز قصد دارم با غذاهای مانده دیروز، و دو نوع کوکو جالب بپزم و عدس پلو مانده‌ی دیروز را هم دوباره ویرایش می‌کنم که قابل خوردن بشه.
    لیلا جونم یادت نره که ما زنها باید خیلی به خودمون برسیم که شاداب باشیم.

    شرکت در وبینار نویسنده‌ساز :
    باید از ۳۰ کلمه‌ی همسفران نویسنده ساز جمله هایی بسازیم.
    1. موسیقی قلب‌های شکسته را بهم می‌چسباند.
    2. عشق و تنفر دو پنچره روبرو هم‌اند.
    3. نوشتن تخلیه هیجانی و عاطفی برای من است.
    4. تحرک برای ادامه زندگی لازم و ضروریست.
    5. پول شفا بخش زندگی‌های از هم‌گسیخته ست.
    6. رویا دیدن نوعی زندگی برای رهایی از فشار های زندگیست.
    7. هدف‌ برای هر ساعت از روزت تو را موفق می‌کند.
    8. داستان هر فرد را که در روز می‌بینی مختصری بنویس.
    9. لبخند بزن در حین کار روزانه آت، حتی اگر سخته.
    10. شب اسراری دارد که فقط کسی که درکش کند آنرا به زبان نمی‌آورد.

    لیلا جونم همیشه برای خودت برنامه‌های خاص داشته باش. یک برنامه نوشتن را برای خودت تدارک ببین. می‌دونم سبک خوبی در نوشتن داری لطفن ادامه‌اش بده.
    فیلم‌های جدید که معنا و مفهوم خوبی دارن را ببین. میدونم می‌بینی و به منم معرفی می‌کنی.
    مراقب خودت باشد دخترگلم. قربونت.فرح
    ( می‌دونم بابا خوشش نمیاد تو اسم منو میگی، ولی تو هرکاری دوس داری بکن با احترام به نظر بابا.)

    ✔️حلزون مدرسه نویسندگی امشب کیفش کوکه. از رنگ نارنجی‌اش پیداست که در فضای خوبی بسر می‌برد. چشم‌هایش هم نشان می‌ده که شنگوله.

    «می‌شود غارت لباس زندگی، هشیار باش
هر نفس تاری‌ست کز پیراهن جان می‌کشی»
(ناصر علی سهرندی)

    قلمم در جواب نامه‌ات بوی جدایی می‌داد (فرح)

  50. چند صفحه «سرگذشت کندوها» می‌خوانم.
    چند صفحه پیوسته می‌نویسم. اما تمرکز ندارم. چند روزی دست راستم درد می‌کند.
    ناهار با برگ کلم و فلفل و بادمجان دلمه درست می‌کنم. سس مخصوص دلمه مخلوطی از رب انار و رب گوجه رنگ و لعاب و طعم خوبی به دلمه می‌بخشد.
    امروز تمرینجا تشکیل نمی‌شود. کمی بیشتر می‌خوابم.
    وبینار امروز کلمات هفتگی می‌نویسیم. بعد نوبت کلمه همسفران نویسنده‌ساز شد. واژه‌ی انتخابی امروز من «پرهیز» است. از خودم می‌پرسم این روزها من از چه چیزی یا چه کسی پرهیز کردم؟ پرهیز از آدم‌های فضول و بیخودی. پرهیز از غذاهای ناسالم. پرهیز از پذیرفتن موکل‌های نامناسب و پرونده‌های دردسرساز. پرهیز از نوشیدن نوشابه اعم از زرد و سیاه یا هر نوشیدنی غیر از آبِ سالم.
    برنامه روزانه‌ی فردا را می‌نویسم.
    با خواندن چند صفحه «چنین گفت زرتشت» روزم را به پایان می‌رسانم.
    https://t.me/sorayaahmadiani

  51. شب. سرگردان. اسلحه. نگهبان. ترس. اضطراب. امید. امید. امید. امید. امید. امید. امید. در سخت‌ترین شرایط حتا این دو چیز فراموشت نشود، یکی مسواک دیگری نوشتن.

    https://t.me/Mohammadfaty2

  52. باورم نمی‌شود که امروز هم رفتم دانشگاه با استاد حرف بزنم و استاد هم بود و جلسه هم نبود و من هم بودم و نشد.

    داشت با یکی دیگر حرف می زد. چند دقیقه رفتم آزمایشگاه و بعد که آمدم رفته بود استاد. ای بابا.

    چند دقیقه دیگر نشستم در آزمایشگاه و بعد رفتیم ناهار و بعد باز آمدیم چایی خوردیم و حرف زدیم و آمدم خانه.

    از عصر تا شب؟
    روتین‌هایم: خواندن و خط.
    بعدش کمی کار، کمی خواب و بعد کار، کار، کار تا شب.

    https://t.me/f_mahmudpur

  53. سلام
    گزارش نیک را نوشتم اما پریدبه کجا نمیدانم. حالا فقط کلمات انتخابی وبینار امروز را مینویسم وچند جمله ام را
    کلمات من ، گفتگو،داستان،موسیقی،لبخند ،طبیعت،نوشتن،خط خطی،رنگ،کلمه،نوشتن
    از گفتگو با آدمهایی که رنج را در زندگیشان معنا کرده اند خوشم میآید
    گلها رنگ را برای چشمانم معنی می‌کنند
    وقتی آزادانه می‌نویسم روحم مثل یک اسب سرکش در صفحه می‌دود
    برای حرف زدن خوب به یادگیری کلمات نیازمندم
    خط خطی با مداد نرم مثل سرسره بازی است

  54. یکی از کلمه‌های سال من که شخصی است و تا به حال فکر میکردم ربطی به نوشتن ندارد که البته دارد:«پیاده روی» است.
    و من دو سه ماهی است که هر روز واقعا انجامش می‌دهم، نتیجه‌اش را هم کم و بیش دیده‌ام که البته تا پایان سال هنوز کلی وقت مانده و البته امیدواری.

    امروز یک یادداشت خیلی کوتاه در کانالم هوا کردم. راستی به آرایشگاه رفتم و برای تنوع و همینطور سبک‌بالی بیشتر در نوشتن و خواندن و پیاده روی موهایم را مدل پیکسی «همان کوتاه پسرانه» زدم اگر تا فردا پشیمان نشوم امروز که از نتیجه تصمیم راضی بودم.

    از صبح تا این ساعت به روزم «نُه» می‌دهم به امید اینکه آن یک ساعت هم کامل شود.

    آدرس کانال تلگرام من
    https://t.me/tarqim1

  55. سلام
    امروز روز ورزش بود ،وقتی درکلاس با آهنگ حرکت در بدنت بدون غر روان می‌شود،حیران می‌مانی، چرا زودتر نیامدم ؟چرا در خانه انجام نمی‌دهم؟
    وبینار را ده دفعه تلفن زنگ زد ،رفتم وبرگشتم .قرار است با ده تا کلمه دلخواه جمله بنویسم ،انتخاب من؛ گفتگو،شب.طبیعت،قرار،تمرین،لبخند،موسیقی،پرهیز،رنگ،نوشتن
    از گفتگو با آدمهایی که در زندگی تجارب سخت داشتند خوشم می‌آید
    وقتی آزادانه مینویسم روحم مثل یک اسب در صفحه می‌دود ومن باید با کلمات خودم را رام کنم
    از آدمهایی که زیاد پرهیز می‌کنند میترسم
    گلها رنگ را برای چشمانم معنی می‌کنند

  56. فکر می‌کردم امروز عصر را بخوابم تا فردا صبح.
    گرسنگی نگذاشت و به ناچار بیدار شدیم. روز بشدت عجیب، سرگرم‌کننده و البته خسته کننده‌ای داشتم.
    فکر می‌کردم در دبستان نهایتا بچه‌های چهارم املاهایشان خوب نیست. بعد فهمیدم هیچ فرقی بین چهارم تا شیشم نیست و همه به یک اندازه بویی از فارسی و خواندن نوشتن نبرده‌اند.
    راستش امروز بسیار متاسف شدم. وقتی برای بچه‌ها قصه می‌خواندم و علاقه‌شان را می‌دیدم.
    وقتی راجع‌به کتاب‌هایشان حرف می‌زدند و بهشان می‌گفتم که من هم آن کتاب‌ را خوانده‌ام برقِ چشم‌هایشان دیدنی بود. انگار نسلِ جدید آنقدرهم از کتاب و سواد فراری نیستند. فقط تا‌به‌حال کسی یادشان نداده.
    پدرمادرها کتاب نمی‌خوانند و بچه‌ها هیچوقت آشنا نمی‌شوند. احساس میکنم امروزم بسیار نیک بود.
    با تمامِ خستگی‌هایش، بسیار دلچسب بود.
    بچه‌هایی که اول کلاس با تنفر نگاه می‌کردند آخر کلاس بدون استثنا می‌گفتند:« نمی‌شه زنگ بعد هم بمونید؟»
    همین جمله باعث شد نفس راحتی بکشم.
    شاید بچه‌هایِ حالا تنها به یک آموزش نیاز داشتند.
    یک آموزش درست برای درست زندگی کردن.
    گزارش نیک امروزم تقدیم به تمامِ معلم‌هایی که برای فرزندان این سرزمین ارزش قائل‌اند و با آن‌ها مثل یک دوست رفتار می‌کنند و درست زندگی کردن را یادشان می‌دهند.
    (ماکه هیچوقت این فرصت و نداشتیم)
    باشد که رستگار شویم.

  57. ناهار دیزی بار گذاشتم، تا با ترشی‌ای که مامان فرستاده بخوریم. بعداز روزها حاظری‌خوری و غذای بیرون، خوردن آبگوشت عجیب می‌چسبد.

    دیروز جلوی در آشپزخانه‌ پایم لیز خورد و تاندون آسیب‌دیده‌ام باز کشیده شد. داشتم با مامان تلفنی حرف می‌زدم. قوزک‌بند به‌پا، لیوان آب به‌دست از آشپزخانه می‌آمدم بیرون تا قرصم را بخورم. قوزک‌بند پای راستم را محکم گرفته بودو خم نمی‌شد. همین باعث شد از ارتفاع چندسانتی‌ جلوی آشپزخانه لیز بخورم توی سالن و نقش زمین شوم.

    لیوان از دستم پرت شد روی فرش. از درد فریاد زدم. گوشی‌ام برعکس افتاده بود روی زمین و صدای مامان را می‌شنیدم که بی‌خبر، هنوز به نطقش دامها می‌داد. قبل‌از اینکه علی برسدو اعتراض کند که چرا آرامم نمی‌گیرد، چهار دست‌و پا خودم را به کاناپه رساندم و نشستم.

    مجبور شدم قرص‌هایی را که این‌چند روز نخورده بودم بخورم، تا شاید درد وحشتناکم آرام شود. داروها حالم را بد کرده. مثل هفته‌‌های اولی که داروهای اعصاب را شروع می‌کنی. بی‌حس‌و لمس و کلافه‌ام. دلم می‌خواهد مادر موشک‌ها بیاید و مستقیم بخورد وسط خانه‌ی ما، تا این زندگی لعنتی زودتر تمام شود.

    امروز در مورد قرص‌ها تحقیق کردم تا ببینم چه‌ گُهی بود که اینجوری پاشید به احوالم. دیدم حاوی کُرتُن و موادی‌ست که سیستم ایمنی را سرکوب می‌کند. برایم جالب است که از این به‌بعد علاوه بر بیرونی‌ها باید با درونم هم بجنگم. انگار هرچه روان‌پریشی‌های بقیه را در خودم ریخته‌ام آنجا جان گرفته‌اند و شورش به‌پا کرده‌اند.

    دلم نمی‌خواهد امروز هیچ کاری بکنم. هیچ‌کاری. حتی دلم نمی‌خواهد به چیزی فکر کنم.

  58. حلزون عزیز،

    دومین نامه با فرار شروع می‌شود. امروز ساعت سه در حرکتی اورانوسی از سر کار برگشتم. باشگاه تعطیل، تلفن تعطیل، در را به روی هر چه اجبار بستم. روی تخت ولو شدم. نه تماسی را جواب دادم، نه به کسی فکر کردم.

    اما همان نیم ساعت که دراز کشیده بودم، آقا صادق ولم نکرد. گفت ما قرار مداری داشتیم، سری به ما بزن. راستش حوصله‌ی خاندن هم نداشتم، ولی ایشان همیشه فرق دارند. پس شروع کردم به خواندن «توپ مروارید». بعد هم وبینار نویسنده‌ساز و شاهینِ شیراز باز.
    از همان لحظه که فهرست کلمات را رو کرد، طاقت نیاوردم و جمله‌بازی من شروع شد. حقا که این جمع و در جمع نوشتن، بر هر درد بی‌درمان هروئین است.
    برای دور شدن از کلیشه و شاعرانگی، رفتم سراغ نوشته‌های ادبیات معاصر جهان. یک جمله از لورا واسکز بر مذاقم خوش نشست: «اولین صبح زندگی‌ام، زنبور به دهانم آمد.» خیلی دوستش می‌دارُم کاکو.
    گزیده‌ای از جمله‌ورزی امشبم را هم برایت می‌آورم، شاید از میانشان یکی به کار تو بیاید:
    ۱. «حرف زدم تا سکوت را بپوشانم، سکوت لخت شد. با سکوت گفتگو کردم، خودم عریان شدم.»
    ۲. «آینده آدمی‌ست که مادرزاد می‌لنگد، ما هم عصای دستش شدیم.»
    ۳. «مرور می‌کنم عبورم را؛ خیابان عمرم مجهز به دوربین مداربسته است.»
    ۴. «موسیقی، رقص سکوت است با لباس عاریه‌ای از صدا.»
    ۵. «بو دهن‌لق است؛ حتی افکارت را لو می‌دهد.»
    ۶. «واژه را که می‌نویسی، دهنت باز می‌ماند.»
    ۷. «هر بغلت پنجره‌ی مرا به ابدیت می‌بندد.»
    ۸. «رویا خانه‌ی من بود؛ حیف که اجاره‌اش را فقط برای یک شب داده بودم.»
    ۹. «انتظار، سیانورِ بی‌نور است»
    تو که خانه را به تن کرده‌ای، فرار برایت معنایی ندارد هر جا بروی، خانه‌ات همراه‌است. (پس بدآموزی ندارم). شاید برای همین است که این‌قدر آرامی و من این‌قدر بی‌قرار. در را بستم تا از تکرار بی‌حاصل فرار کنم.
    راستی گزارش نیک‌های دیشب را خاندی؟ دیدی همسفران چقدر زیبا می‌نویسند؟ فهمیدم دیشب یه نامه‌ی دیگه‌ هم داشتی خوشحال شدم. می‌بینی من و تو و همسفران اینجا یک دنیای جدید ساختیم؟ حس می‌کنم در خانه‌ی تو زندگی می‌کنم.

    دوستدار تو،
    بیتا

  59. سلام احمدآقا
    پوزش می‌خاهم که سرظهر نیامدم. حتمن سنگک‌های مرا آویزان کرده‌بودید به گل‌میخِ کنار تنور.
    در صفحه‌ی صبحگاهی، واو به واو برنامه‌های امروزم را رویِ کاغذ آوردم. پس از کمی نرمش و خمش و کشش در یوگا، آماده‌ی رفتن به کلاس موسیقی شدم.
    در مترو بیست و پنج دقیقه، ول‌وارانه نوشتم. پانزده دقیقه هم ترکیب کلمه ساختم با دل و پا و شب و دست. به دلم نشستند.
    دیروز از منزل خاهرم، حق نوشتن از جولیا کامرون را از تلمبار کتابهایش بیرون کشیدم.
    گذشت زمان در مقابل آدم سنگ و سد می‌چیند را از کتاب طاهره، طاهره‌ی عزیزم از غلامحسین ساعدی برچیدم،
    شاهراه تاثیرگذاری چه‌قدر زنده و پرمایه است. برای یک عمر، توشه‌یِ راهِ نویسندگی را به آدم می‌دهد.
    کتابهایی را که نام بردم، در مترو خاندم.
    اجرایم را در کلاس تار دوست داشتم. چون تمام قطعه را بخش‌بندی کرده‌ و نت‌به‌نت پیش رفته‌بودم، سربلند بیرون برآمدم.
    در مسیر بازگشت، بویِ نانواییِ سعادت‌آباد وسوسه‌ام کرد. نه‌اینکه سست‌مایه باشم و یادم برود که با وجودِ سرشلوغی، نان‌های برشته را برای پدرم یا من کنار می‌گذارید، اما چند نوبت است که نان‌‌هایتان تنها به وقت تازگی، خوردنی‌اند. پایشان که به یخ‌بند برسد، از دهان می‌افتند. سیاه‌اند و مزه‌ی نان ندارند.
    چهار‌پنج بار به خودتان گفتم که نان‌هایتان حرص‌درآر شده‌اند و گفتید که آردها خلل‌ دارند، چه‌چیز این مملکت درست است که آرد باشد.
    در مسیر بازگشت، از نانوایی سعادت‌آباد، نان خریدم.
    یعنی چون میدان کتاب، دو ساعت از محله‌ی ما بالاتر است و نانش پنج‌هزار تومان بیشتر، از آزمونِ کیفیت سربلند بیرون می‌آید؟
    باری، در مترو هم‌سخنِ خسروخوبان شدم و «بر کافر و بی‌دین لعنت، بِش‌باد» را به فهرستِ کلمه‌برداری افزودم.
    میان بوی نان و ازدحامِ مترو، به سوال یکی از دوستانم در نویسنده‌ساز دیروز، سانسورگری از گذشته تا حال، در خسروخوبان و شب‌هول و همسایه‌ها و بی‌لنگر می‌اندیشیدم. به گمانم این دست‌ کتاب‌ها، در درجه‌ی اول متعلق به زمان یا مکان خاصی نیستند. نام‌ها و فضاها و اتفاق‌ها در اکنونِ ایران هم مشهود است. دست‌مریزاد می‌گویم به نویسندگانشان که با زبان بی‌زبانی ما را با ایرانِ پس از انقلاب ۵۷ ایران مواجه کردند. داستانهایی را شرح داده‌اند که در آینده، کسی شجاعت پرداختن به آن‌ها را نداشته و آنها به این درک رسیده‌بودند و به قول استاد کلانتری بر روی خودشان کار کرده‌بودند. بیفزایم که احمد غلامی در کتاب نرخِ تن عرق و زن‌بارگی و مسائلی از این دست را کنار جبهه و جنگ هشت ساله آورده و کتاب هم موجود است.
    امروز تمرین‌جا نداشتیم. در نویسنده‌ساز از فهرست کلمه‌ها را نوشتیم. ویرم گرفته به کلمه‌سازی و ترکیب ساختم.
    در ادامه‌ی وبینار، ده کلمه از سی کلمه را برگزیدم:
    خط‌خطی: اختیار خط‌هایی بی‌صاحب را به دست می‌گیرم برای تخلیه‌ی ذهن.
    پرهیز: مردد می‌مانم بین صدای درون و خاسته‌ها.
    از صدای درون، نه و از خاسته‌ها، آری.
    لبخند: طرح ریشه‌کن‌کردن خط‌های پیشانی.
    شب: هم‌دم روزهایی که دویده‌ام و ساخته‌ام‌.
    هدف: سالهاست که برای رسیدن به هدف نمی‌کوشم. سخنِ پدر فرهنگ در بی‌لنگر را درک کرده‌ام که گاهی ابزار رسیدن به هدف، هدف را فاسد می‌کند.
    داستان: زندگی را به شکل یک داستان می‌بینم. غم‌ها و شادی‌ها همه سطرهایی از این داستان‌اند.
    گفت‌گو: وقتی که می‌گویم و می‌شنوم نه اینکه بگویم و نشنوند.
    شعر: ماه‌هاست که پسش می‌زنم. حتا از شرکت در شعر ماهی هم می‌پرهیزم. دل‌نگرانم که به نثرم آسیب بزند ولی شعرگویی را دوست دارم.
    رؤیا: با رویا‌هایم زندگی می‌کنم. شخصی‌ترین لحظه‌های عمرم هستند و مخفی‌ترینشان. غلت می‌زنم در میان رویاها و به زندگی ادامه می‌دهم.
    طبیعت: می‌کوشم دست‌کم با پیاده‌روی، از طبیعت دور نشوم.

    یک کلاس حضوری یوگا را برگزار کردم. اصلاحی است و بچه‌ها پُر از آسیب. انرژی زیادی می‌گیرد ولی خداراشکر.
    احمدآقا همه‌ی این کارها را انجام می‌دهم تا که نانی به کف آرم و به غفلت نخورم، اگر افرادی چون شما اجازه بدهید.
    نانی که شما به دست خلقِ خدا می‌دهید، جسم ما را بیمار می‌کند و روحمان را خدشه‌دار. دردِ وجدان می‌گیریم و می‌گوییم کاش قلمِ پایمان می‌شکست و دوباره به نانوایی‌تان نمی‌آمدیم.
    در ادامه تار نواختم و تا پایان روز هملت، مرغابی وحشی و تسلی‌بخشی‌های فلسفی را خاهم خاند.
    احمدآقا ما مردمی هم‌سرنوشتیم. همیشه در مقاطع لب‌پر و حساسِ تاریخی زیسته‌ایم، برای پولمان جان می‌کَنَیم و می‌خاهیم دست‌کم سر سفره دل‌خوش باشیم.
    یا بر قیمت نان بیفزا که طبیعتن کیفیت هم به صورت تصاعدی بالا خاهد رفت و تابلوی هوالرزاق را از سر در مغازه بکَن، یا با قیمتِ فعلی، نانی مشتری‌پسند به دست ما بده زیر تابلویِ هوالرزاق.
    راستی روزواژه‌ام، دست‌کم، بود و در متن هم زیاد به کار بردم.

  60. نامه‌ای به تعهدی‌ورزی نوشته‌ام و با او حرفهای زیادی دارم. من تو را امسال انتخاب کردم تا به بیراهه نروم و تو هم خوب خود را در وجدان من جا دادی آفرین بر تو باد. تو اجازه‌ی کارهای ولنگاری و بی‌انضباطی به من نمی‌دهی و من هم علاقه به بی نظمی و بی تعهدی ندارم هر چیزی را که می‌خواهم اول به تو مراجعه می‌کنم. طبق تعهدم به تو صبح که بیدار شدم خیلی خسته بودم و تو زیر بال و پرم را گرفتی و من فهمیدم که نباید خود را چو روباه شل بیاندازم. برخاستم و وضو گرفتم و به نماز ایستادم و خدا را خواندم و چه عذرها و ندامت‌ها و توبه‌ها که کردم و تا روحم سبک نشد رها نکردم و به جان همه دعا کردم و سراغ نوشتن رفتم خستگی دیروز بارش را کاملا زمین نگذاشته بود اما من آدمی نبودم که بهراسم و بترسم و به خستگی گفتم بزودی رفعت می‌کنم. کتاب هم خواندم و چند صفحه بیشتر مطالعه نکردم. و پیاده‌روی را انجام دادم با وجود همان ته مانده‌ی خستگی کارم را انجام دادم تو سبب شدی که امروز دوام بیاورم قهوه‌ای برای خودم درست کردم و روحم و درونم را بیشتر آشوب کرد. هر بار که می‌خورم همین طور است. از خوردنش هم لذت بردم و چه تلخ خوبی بود. حرف جنگ مرا و تو را هم ناراحت می‌کند. اخبار رسانه خاطره‌ی جنگ هشت ساله‌ی مزخرف و هولناک را در دلم زنده می‌کند. داستان هم در حد انشا می‌نویسم و پیشرفتی کند و نا‌محسوس دارم با آدمهای زیادی حرف زدم و قرار و مدار گذاشتم. نمره‌ی امروزم هشت است و در کانالم یادداشتهایی طبق تعهدورزی می‌نویسم. وبینار دیروز را هم نرسیدم و به پادکست آن دو بار گوش دادم و چه نامه‌های قشنگی استاد انتخاب کرده بودند محشر بود پر از کلاس درس بود. به وبینار امروز هم نرسیدم و درحال انجام کار بودم و آدرس کانال تلگرام مهرابی این است. 👇
    https://t.me/notetoday1

  61. گزارش نیک دوشنبه ۲۷ مهر پاییز ۰۵

    ✓🟥گزارش نیک | روزی که به خودم مرخصی دادم

    دیشب، زودتر از شب‌های دیگر به خواب رفتم. حوالی هشت یا نه شب بود که پلک‌هایم سنگین شدند و خودم را به خواب سپردم. صبح، ساعت ده، چشم باز کردم. خانه در آن ساعت از روز، حال‌وهوای متفاوتی داشت. انگار مدتی بود بیدار مانده و منتظر بود من هم از خواب بیرون بیایم. سکوت اتاق با صدای خفیف زندگی در بیرون درهم می‌آمیخت. پرده‌ها در برابر پنجره آویزان بودند و نور روز از لابه‌لای آن‌ها راه خودش را به داخل پیدا می‌کرد. نوری که آرام روی دیوار می‌نشست و بی‌آنکه چیزی را به هم بزند، شکل اشیا را آشکارتر می‌کرد.
    هنوز خانه کاملاً از خواب بیدار نشده بود. وسایل در جای همیشگی‌شان بودند. میز، صندلی، کتاب‌ها و چیزهای کوچکی که هر روز از کنارشان می‌گذرم، بی‌آنکه درست نگاهشان کنم. اما آن صبح، در فاصلهٔ میان بیدار شدن و شروع روز، همه‌چیز اندکی غریب به نظر می‌رسید. مثل صحنه‌ای آشنا که پس از مدت‌ها دوری، ناگهان دوباره در آن قدم گذاشته باشی. لیوانی روی میز بود و سایهٔ اشیا با تغییر زاویهٔ نور، آرام‌آرام جابه‌جا می‌شد. خانه نه چیزی از من می‌خواست و نه عجله‌ای داشت. فقط حضور داشت، ساکت، صبور و آشنا.
    احساس سرحالی می‌کردم، اما هنوز میل نداشتم بلافاصله خودم را به جریان معمول روز بسپارم. در همان خلوت صبحگاهی، فکری آرام‌آرام در ذهنم شکل گرفت. شاید بهتر باشد امروز را به خودم اختصاص بدهم.
    مدتی بود که روزهایم میان کار، پیگیری امور اداری و انتظار برای روشن شدن پروندهٔ حقوقی‌ام می‌گذشتند. همیشه چیزی وجود داشت که باید انجام می‌دادم و کاری که هنوز به پایان نرسیده بود. حتی وقتی در خانه بودم، بخشی از ذهنم بیرون از خانه می‌ماند. در اداره، میان پرونده‌ها، پیام‌ها و اتفاقاتی که هنوز نیفتاده بودند. گاهی جسم آدم در یک اتاق نشسته است، اما ذهنش کیلومترها دورتر، درگیر آینده‌ای است که هنوز نرسیده.
    پیامی برای خانم دکتر در غذا و دارو نوشتم و درخواست مرخصی روزانه کردم. پیام را فرستادم و منتظر ماندم. وقتی مرخصی‌ام قطعی شد، روز شکل دیگری پیدا کرد. اتفاق بزرگی نیفتاده بود. نه خبری غیرمنتظره رسیده بود و نه مسئله‌ای برای همیشه حل شده بود. تنها قرار نبود آن روز به محل کار بروم. بااین‌حال، همین تغییر کوچک کافی بود تا احساس کنم فاصله‌ای میان من و شتاب همیشگی زندگی افتاده است.
    دوباره به اطرافم نگاه کردم. حالا می‌توانستم بی‌دغدغه در خانه بمانم، به صدای محیط گوش بدهم و بگذارم جزئیات معمولی خودشان را نشان دهند. نور روی کف اتاق افتاده بود و مرز روشن و تاریک، آرام از کنار پایه‌های میز می‌گذشت. پشت پنجره، جهان به کار خودش مشغول بود. آدم‌ها رفت‌وآمد می‌کردند، ماشین‌ها می‌گذشتند و روز، بی‌اعتنا به تصمیم کوچک من، ادامه پیدا می‌کرد. پنجره مرزی بود میان دو جهان. بیرون، با شتاب و الزام‌هایش. داخل، با سکوتی که امروز می‌توانستم سهم بیشتری از آن داشته باشم.
    به این فکر کردم که خانه همیشه فقط محل استراحت نیست. گاهی پناهگاهی است که آدم در آن می‌تواند دوباره خودش را پیدا کند. جایی که در آن لازم نیست نقش مشخصی داشته باشد، پاسخی بدهد یا چیزی را ثابت کند. می‌توانی روی صندلی بنشینی، به حرکت نور روی دیوار نگاه کنی و برای چند دقیقه هیچ تصمیم مهمی نگیری. می‌توانی اجازه بدهی افکارت بیایند و بروند، بی‌آنکه مجبور باشی هرکدام را تا انتهایش دنبال کنی.
    پروندهٔ حقوقی هنوز به نتیجه نرسیده بود، کارها همچنان باقی بودند و فردا احتمالاً دوباره با درخواست‌ها و مسئولیت‌های خودش از راه می‌رسید. اما امروز لازم نبود همهٔ این‌ها را حل کنم. شاید یکی از دشوارترین شکل‌های آرامش همین باشد. پذیرفتن اینکه بعضی مسائل می‌توانند تا فردا منتظر بمانند، بی‌آنکه دنیا از حرکت بایستد.
    به خانه نگاه کردم. به اشیای آشنایی که هر روز می‌دیدم و کمتر متوجه حضورشان می‌شدم، به نور روز که بی‌صدا روی دیوارها حرکت می‌کرد و به پنجره‌ای که بیرون را به درون پیوند می‌داد. در آن لحظه، خانه دیگر صرفاً جایی برای گذراندن ساعت‌ها نبود. به فضایی تبدیل شده بود که می‌توانستم در آن مکث کنم و از فاصله‌ای نزدیک‌تر، زندگی خودم را تماشا کنم.
    شاید مرخصی گرفتن، در ظاهر، فقط یک پیام کوتاه و یک موافقت اداری باشد. اما برای من، امروز، معنای دیگری هم داشت. فرصتی برای شنیدن صدای خودم در میان همهمهٔ کارها و به یاد آوردن اینکه زندگی فقط از وظایفی که انجام می‌دهیم ساخته نشده است. گاهی از همین لحظه‌های کوچک شکل می‌گیرد. از نوری که روی دیوار می‌افتد، از سکوت خانه در میانهٔ روز و از تصمیمی ساده برای اینکه چند ساعت، بی‌عجله، با خودمان بمانیم.
    امروز تصمیم گرفتم این ساعت‌ها را پس بگیرم. نمی‌دانم تا پایان روز چه خواهم نوشت یا کدام فیلم را خواهم دید. شاید دوباره کنار پنجره بنشینم و به رفت‌وآمد آدم‌ها نگاه کنم. شاید هم کتابی باز کنم و پس از چند صفحه، بی‌آنکه متوجه شده باشم، در فکر دیگری غرق شوم.
    فعلاً همین اندازه کافی است که روز، با همهٔ سادگی‌اش، دوباره کمی به خودم تعلق دارد. خانه، با نور آرامی که در آن جریان دارد، جایی شده است که می‌توانم برای مدتی کوتاه از جهان فاصله بگیرم، بی‌آنکه واقعاً از آن دور شده باشم.

    ✓🟥گزارش نیک | سرگردانی میان چهره‌ها
    دربارهٔ تجربهٔ تماشای Holy Motors، ساختهٔ لئوس کاراکس

    وقتی تماشای Holy Motors را آغاز کردم، نمی‌دانستم قرار است با چه چیزی روبه‌رو شوم. فیلم آهسته مرا به دنبال مردی به نام آقای اسکار کشاند، مردی که سوار بر لیموزینی در خیابان‌های پاریس حرکت می‌کرد و در هر ایستگاه، به انسانی دیگر بدل می‌شد. ابتدا کنجکاوی بود که مرا به دنبال‌کردن او واداشت. می‌خواستم بفهمم این مرد کیست، مقصدش کجاست و چرا زندگی‌اش چنین شکل غریبی دارد. اما هرچه فیلم پیش می‌رفت، به‌جای آنکه به پاسخ نزدیک‌تر شوم، بیشتر احساس می‌کردم چیزی از دسترسم دور می‌شود.
    اسکار پیوسته تغییر می‌کرد. چهره‌ای را کنار می‌گذاشت و چهره‌ای دیگر به خود می‌گرفت. از زندگی‌ای بیرون می‌آمد و بی‌درنگ به زندگی دیگری قدم می‌گذاشت. من نیز همراه او از صحنه‌ای به صحنهٔ دیگر می‌رفتم، اما نمی‌توانستم بفهمم این آدم‌ها چه نسبتی با یکدیگر دارند. چرا باید زندگی این گدای خیابانی، آن موجود عجیب در گورستان، آن پدر نگران و آن مردی که در آستانهٔ مرگ قرار داشت، در وجود یک نفر جمع شده باشد؟ آیا قرار بود همهٔ آن‌ها را بخشی از یک داستان بدانم، یا فیلم اساساً از من می‌خواست دست از داستان‌سازی بردارم؟
    هر بار که تصور می‌کردم شاید سرانجام رشته‌ای پیدا کرده‌ام، اتفاق تازه‌ای می‌افتاد و دوباره مرا به نقطهٔ آغاز بازمی‌گرداند. گاهی با خودم فکر می‌کردم شاید جزئیاتی را از دست داده‌ام. شاید نشانه‌ای در یکی از صحنه‌ها وجود داشته که اگر آن را بهتر می‌دیدم، همه‌چیز روشن می‌شد. این میل به فهمیدن، کم‌کم به بخشی از تجربهٔ تماشایم تبدیل شد. دیگر فقط نمی‌خواستم بدانم در فیلم چه اتفاقی می‌افتد. می‌خواستم بفهمم چرا کاراکس این اتفاق‌ها را به این شکل کنار هم گذاشته است.
    اما فیلم حاضر نبود به‌آسانی تسلیم این میل من شود.
    در بعضی لحظه‌ها، به‌جای آنکه درگیر معنای صحنه باشم، خودم را در حال تماشای چهرهٔ اسکار می‌یافتم. چهره‌ای که هر بار زیر لایه‌ای از گریم و نقش ناپدید می‌شد. برایم عجیب بود که چگونه یک انسان می‌تواند در فاصله‌ای کوتاه، تا این اندازه از خودش فاصله بگیرد و باز هم به زندگی ادامه دهد. هر بار که اسکار از لیموزین بیرون می‌آمد، انگار قرار بود انسانی تازه متولد شود. هر بار که به آن بازمی‌گشت، کسی که چند دقیقه پیش دیده بودم، دیگر وجود نداشت.
    بااین‌حال، نمی‌دانستم آیا باید این دگرگونی‌ها را نشانهٔ آزادی او بدانم یا نوعی اسارت. آیا اسکار از آن رو آزاد بود که می‌توانست هر کسی باشد، یا اسیر شده بود، چون دیگر فرصتی نداشت کسی جز دیگران باشد؟ این پرسش در ذهنم شکل گرفت، بی‌آنکه بتوانم برایش پاسخی پیدا کنم.
    صحنهٔ آواز ژان، در آن ساختمان متروک، لحظه‌ای بود که سردرگمی‌ام برای مدتی کوتاه رنگ اندوه گرفت. در میان آن همه تغییر چهره و موقعیت، ناگهان با چیزی مواجه شدم که بیشتر از آنکه بخواهم توضیحش بدهم، می‌توانستم احساسش کنم. دلتنگی برای گذشته‌ای که شاید دیگر بازنگردد. آواز او مرا به این فکر انداخت که شاید پشت تمام آن نقش‌ها، خاطره‌ای از یک زندگی ازدست‌رفته وجود داشته باشد. زندگی‌ای که اسکار و ژان زمانی در آن حضور داشته‌اند و اکنون فقط سایه‌ای از آن باقی مانده است.
    نمی‌دانم این برداشت تا چه اندازه با قصد کارگردان مطابقت دارد، اما در آن لحظه برای من، فیلم از یک معمای عجیب به چیزی انسانی‌تر تبدیل شد. شاید مهم نبود اسکار دقیقاً چه کسی است. مهم این بود که آیا در میان این همه چهره، هنوز چیزی برای دلتنگ‌شدن دارد یا نه.
    با نزدیک‌شدن به پایان، انتظار داشتم دست‌کم بخشی از ابهام‌ها کنار بروند. تصور می‌کردم فیلم سرانجام به نقطه‌ای می‌رسد که بتوانم نقش‌های پراکنده را در کنار هم قرار دهم و تصویری روشن‌تر از آنچه دیده‌ام به دست بیاورم. اما پایان، درست برخلاف انتظارم، مرا با سردرگمی بیشتری تنها گذاشت.
    لیموزین‌ها در گاراژ با یکدیگر حرف می‌زدند و از آینده‌ای می‌ترسیدند که شاید دیگر جایی برای آن‌ها نداشته باشد. این صحنه برایم چنان غریب بود که نمی‌دانستم باید آن را جدی بگیرم، نمادی از پایان سینما بدانم یا ادامهٔ همان بازی بی‌قاعده‌ای که از ابتدای فیلم تماشایش کرده بودم. همه‌چیز ناگهان از انسان‌ها به ماشین‌ها منتقل شده بود. گویی حالا نوبت آن‌ها بود که دربارهٔ معنای وجود خودشان سؤال کنند.
    وقتی فیلم تمام شد، احساس نکردم به مقصدی رسیده‌ام. بیشتر شبیه کسی بودم که در شهری ناشناس، ساعت‌ها در خیابان‌هایش قدم زده و در پایان، بی‌آنکه مسیر بازگشت را پیدا کرده باشد، در جایی ایستاده است که حتی نمی‌داند نامش چیست. تصاویر زیادی در ذهنم باقی مانده بود، اما نمی‌توانستم آن‌ها را به روایتی منسجم تبدیل کنم. می‌خواستم بدانم تمام این نقش‌ها چه ارتباطی با هم داشتند و چرا فیلم از من می‌خواست این همه زندگی متفاوت را در وجود یک مرد ببینم.
    شاید بخشی از نارضایتی‌ام از اینجا می‌آمد که همچنان انتظار داشتم فیلم چیزی را برایم توضیح دهد. گویی وظیفهٔ من تماشاکردن بود و وظیفهٔ فیلم، سرانجام روشن‌کردن همه‌چیز. اما Holy Motors به این قرارداد تن نمی‌داد. فیلم تمام شده بود و من همچنان به دنبال پیوندی می‌گشتم که شاید قرار نبود به شکل یک پاسخ قطعی در اختیارم قرار بگیرد.
    پس از پایان، بیشتر از آنکه به خود صحنه‌ها فکر کنم، به احساس خودم هنگام تماشای آن‌ها برگشتم. به آن کنجکاوی اولیه، به تلاش مداومم برای فهمیدن، به لحظه‌هایی که خیال می‌کردم چیزی دستگیرم شده و به سردرگمی نهایی‌ام. متوجه شدم که تجربهٔ تماشای این فیلم فقط مجموعه‌ای از تصاویر عجیب نبود. تجربهٔ مواجهه با اثری بود که پیوسته میل مرا به معناجویی تحریک می‌کرد و در همان حال، از برآورده‌کردن آن سر باز می‌زد.
    اکنون که به فیلم فکر می‌کنم، هنوز نمی‌توانم بگویم همهٔ نقش‌ها چگونه به یکدیگر مربوط بودند. اما شاید پرسش دیگری برایم مهم‌تر شده است. چرا این‌قدر اصرار داشتم که آن‌ها حتماً باید به یکدیگر مربوط باشند؟ آیا نمی‌توانستم اجازه بدهم هر صحنه، بدون آنکه لزوماً قطعه‌ای از یک داستان واحد باشد، تجربه‌ای مستقل در ذهنم باقی بماند؟
    شاید این پرسش به خود فیلم مربوط نباشد. شاید بیشتر دربارهٔ عادت من به تماشاکردن باشد. من معمولاً می‌خواهم از میان جزئیات پراکنده، نظمی پیدا کنم و در پایان به برداشتی برسم که بتوانم آن را برای خودم توضیح دهم. Holy Motors این امکان را به‌سادگی در اختیارم نگذاشت و به همین دلیل، تماشایش برایم به تجربه‌ای ناآرام و تا حدی فرساینده تبدیل شد.
    بااین‌همه، نمی‌توانم آن را پس از پایان کنار بگذارم. هنوز بعضی تصاویرش در ذهنم زنده‌اند و هنوز می‌خواهم بفهمم در پس آن همه چهره، چه چیزی جریان داشت. شاید چند روز دیگر، با فاصله‌گرفتن از تجربهٔ مستقیم تماشا، بتوانم چیزهایی را ببینم که در لحظه متوجهشان نشده بودم. شاید هم سردرگمی‌ام باقی بماند.
    فعلاً Holy Motors برای من فیلمی است که نتوانستم کاملاً بفهممش. فیلمی که هنگام تماشایش پیوسته در جست‌وجوی معنا بودم و در پایان، بیش از هر چیز با پرسش‌های خودم روبه‌رو شدم.
    و شاید همین، صادقانه‌ترین چیزی باشد که می‌توانم دربارهٔ تجربه‌ام بنویسم. فیلم تمام شد، اما ذهن من هنوز در خیابان‌های پاریس، درون آن لیموزین، میان چهره‌هایی که می‌آمدند و می‌رفتند، سرگردان و فرسوده است.

    مشخصات فیلم
    عنوان اصلی: Holy Motors
    عنوان فارسی: موتورهای مقدس
    کارگردان و نویسنده: لئوس کاراکس (Leos Carax)
    سال تولید و انتشار: ۲۰۱۲
    کشور: فرانسه
    زبان: فرانسوی
    ژانر: درام، فانتزی، سوررئال
    مدت زمان: حدود ۱۱۵ دقیقه
    سبک: سینمای تجربی و سوررئال، با روایت اپیزودیک و مرزهای سیال میان واقعیت، رؤیا و اجرا.
    مضمون اصلی، درون‌مایه و theme فیلم : هویت
    مضمون‌های فرعی: اجرا، تنهایی، نگاه تماشاگر و فرسودگی سینما
    ✓ 🟥 گزارش نیک | بازگشت به زندگی با خنده
    امروز، پس از آنکه Holy Motors مرا در راهروهای پیچ‌درپیچ نقش‌ها و چهره‌های ناآشنا و روایت گسسته سرگردان کرد، به تماشای فیلم دیگری نشستم. انگار می‌خواستم از خوابی تب‌آلود بیرون بیایم و دوباره به اتاقی روشن قدم بگذارم، جایی که آدم‌ها به‌جای آنکه در هیئت‌های گوناگون ناپدید شوند، آرام‌آرام خودشان را به یکدیگر نشان می‌دهند.
    دست‌نیافتنی‌ها داستان دو انسان از دو جهان متفاوت است. فیلیپ، مردی ثروتمند که پس از حادثه‌ای توانایی حرکت‌دادن بدنش را از دست داده، و دریس، جوانی پرجنب‌وجوش که با بی‌پروایی و شوخ‌طبعی‌اش وارد زندگی او می‌شود. میان این دو، رابطه‌ای شکل می‌گیرد که در آغاز شاید نامش را نتوان دوستی گذاشت، اما به‌تدریج از مرزهای عادت، طبقه و تفاوت‌های جسمی عبور می‌کند.
    آنچه بیش از همه در ذهنم ماند، تغییر حال‌وهوای فیلیپ بود. مردی که زندگی‌اش در میان مراقبت‌های دیگران و محدودیت‌های ناگزیر بدنش محصور شده، با ورود دریس دوباره طعم خنده را می‌چشد. دریس با او چنان رفتار می‌کند که گویی هنوز همهٔ امکان‌های زندگی پیش رویش قرار دارند. او از فیلیپ ترحم نمی‌کند و همین امتناع از ترحم، هدیه‌ای بزرگ‌تر از دلسوزی‌های معمول است. فیلیپ در نگاه او دوباره مردی است با سلیقه‌ها، میل‌ها، شوخی‌ها و حق انتخاب.
    تماشای این دگرگونی مرا به این فکر انداخت که گاهی رنج، علاوه بر آنکه بخشی از زندگی ما را می‌گیرد، به‌تدریج زبان نگاه دیگران را نیز تغییر می‌دهد. آدم‌ها با ما محتاط‌تر حرف می‌زنند، پیش از آنکه چیزی بخواهیم برایمان تصمیم می‌گیرند و از ترس آزردنمان، بخشی از زندگی را از ما دریغ می‌کنند. دریس اما با خنده‌های ناگهانی و رفتار بی‌تکلفش، این فاصله را از میان برمی‌دارد. او فیلیپ را از پشت دیوار ترحم بیرون می‌کشد و دوباره در معرض جهان قرار می‌دهد.
    شاید به همین دلیل است که خنده‌های فیلیپ در این فیلم برایم معنایی فراتر از سرگرمی دارند. هر بار که می‌خندد، انگار پنجره‌ای در اتاقی بسته باز می‌شود و هوای تازه‌ای به درون می‌آید. زندگی هنوز محدودیت‌های خودش را دارد، اما دیگر تمام اتاق را اشغال نکرده است. جایی برای موسیقی، دوستی، شیطنت و میل به تجربه‌کردن باقی می‌ماند.
    امروز فهمیدم که گاهی حضور یک انسان می‌تواند بدون آنکه جهان را تغییر دهد، نسبت ما را با جهان عوض کند. دریس معجزه‌ای برای درمان فیلیپ انجام نمی‌دهد. او فقط در کنار او زندگی می‌کند، با او می‌خندد و اجازه نمی‌دهد معلولیت به تنها تعریف ممکن از هویتش تبدیل شود.
    وقتی فیلم به پایان رسید، احساسم با آنچه پس از تماشای فیلم قبلی تجربه کرده بودم تفاوت داشت. این بار ذهنم مجبور نبود تکه‌های پراکندهٔ یک رؤیا را کنار هم بگذارد. با خاطرهٔ دوستی روبه‌رو بودم که به من یادآوری می‌کرد گاهی بازگشت به زندگی از اتفاقی ساده آغاز می‌شود: از یک شوخی، یک موسیقی، یا از کسی که در کنارمان می‌نشیند و با ما چنان رفتار می‌کند که گویی هنوز چیزهای بسیاری برای خواستن و تجربه‌کردن داریم.
    شاید خوشبختی همیشه در تغییر سرنوشت نباشد. گاهی در همان لحظه‌ای پدیدار می‌شود که آدم، برای نخستین بار پس از مدتی طولانی، خودش را از نو در زندگی احساس می‌کند.
    نام فیلم: The Intouchables (2011)
    کارگردانان: Olivier Nakache و Éric Toledano

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  62. گزارش نیکم را می‌نویسم در حالی که هنوز حلزونی نیامده و گزین‌گونه‌ای درج نشده. تداوم. خوشحالم که سه تا کار مهم را در صبحم گنجانده‌ام. حرکت، درست کردن صبحانه پروتئینی و نوشتن صفحات صبحگاهی. وقتی از روتین‌هایم که با کلی بررسی و خاندن بهشان رسیده‌ام، عمل می‌کنم، خوشحالم.
    دیگه مثل تابستون هم دیر به سرکار نمی‌رسم. دیر رسیدن حس بدی دارد. هرچند کسی نتواند ازت سوال و جواب کند.
    بررسی شکایات، نوشتن عملکرد مهرماه. رسیدگی به شکایات را دوست دارم. از این جهت که تنوع موضوع دارد، با ارباب رجوع سروکار دارد. و از خیلی چیزها سردرمی‌آوری.
    هوا خوب است و دو ایستگاه زودتر پیاده می‌شوم. کاش این پیاده‌روی در طبیعت پارک هم عادتم شود. دفعه‌ی قبلی کلی برگ بو چیدم. و مادرم را خوشحال کردم. امروز هم می‌خاستم سراغ درختچه‌هایش بروم، ولی مردی پشت سرم بود و خجالت کشیدم مثل بچه‌ها به جون برگ‌ها بیوفتم.
    دوباره می‌خاهم یک کار هنری را شروع کنم و برایش مشتاقم. هنر بعد از کار، برایم آرامش و تفریح است. ولی این دفعه می‌خاهم روش سرمایه‌گذاری کنم.
    مرور درس‌های روانشناسی هم شده عادت لذت‌بخش. انگار از بین این فایل‌ها، جواب سوال‌های بی‌جوابت را می‌یابی.
    در وبینار مدرسه نویسندگی، از یک ایده قدیمی گفته شد. و سی کلمه خانده شد. ده کلمه را انتخاب کردیم و جمله‌ورزیدیم. تمرین هفتگی کلمه‌نویسی را انجام دادیم. واقعن شگفت‌انگیز است. انگار خودت هم نمی‌دانستی که به تو چه گذشته است و چه تغییری کرده‌ای.
    1- عشق، مثل یک دریا گاه طوفانی، با جزر و مدهای سهمگین و گاه آرام است.
    2- تحرک، زندگی را به جریان وامی‌دارد، مثل بال برای پرنده.
    3- کلمه، همیشه من را یاد اولین جمله‌ی کتاب مقدس انجیل می‌اندازد.
    4- مرور، ما جز مرور چه هستیم؟
    5- خاطره، آنقدر با آدمی عجین شده است که بدون آن هویتی برای خود قائل نیست.
    6- احساس، واقعن از کجا می‌آید؟
    7- طبیعت، پناهگاه خستگی‌هایم است.
    8- آینده، در کشوری مثل ایران، یک ابهام بزرگ است.
    9- پول، در هر وادی راهگشاست.
    10- نوشتن، به من دید می‌دهد.
    و شیراز، سرزمین پدربزرگ و اجداد پدریم.
    وبینار امروز، راهگشایم شد تا درباره‌ی پرسش‌های دیگران بنویسم.
    https://t.me/armaghannevesht

    1. سلام و عرض ادب،
      امیدوارم خوب باشید و هر کجا که هستید دلتون قرص،
      چه گزارش نیک قشنگی. بدون تعارف. خیلی لذت بردم. چه جملات زیبایی و چه دایره‌ی لغات بالایی. البته با خوندن گزارش نیک شما انگیزه هم گرفتم که برای گسترش واژگانم، دست به کار شوم و تمرین کلمه برداری رو شروع کنم.

      شاد باشید.

  63. امروز دوشنبه 27 مهر

    چند روز گزارش نیک ننوشتم دلم برای نوشتن تنگ شد
    این روزها به جای تایپ با خودکار می نویسم لذتش بیشتر.
    سال واژهام داستان است داستان را برای این انتخاب کردم که داستان فقط قصه گویی نیست گاهی واقعیت تاریخ لابه لای داستان است داستان مرا بیشتر جذب می کند . باید پایه خاندن از داستان شروع بشه
    امروز دوشنبه است طبق برنامه باید داستان چاپی بخونم
    داستان دنیای قشنگ نو را ادامه می دهم.

    1. همسفران نویسنده‌ساز مشتاقند هر روز به این کلمات بیندیشند و در باره‌ی هر کدام چند جمله بنویسند؛
      ۱. موسیقی
      ۲. عشق
      ۳. تحرک
      ۴.گفت‌وگو
      ۵.داستان
      ۶. کلمه
      ۷. پرهیز
      ۸. رویا
      ۹. پیگیری
      ۱۰. لبخند
      ۱۱. مرور
      ۱۲. خاطره
      ۱۳. خط خطی
      ۱۴. نظم دهی
      ۱۵. خلوت
      ۱۶. رنگ
      ۱۷. احساس
      ۱۸. لمس
      ۱۹. مزه
      ۲۰. شعر
      ۲۱. طبیعت
      ۲۲. آینده
      ۲۳. بو
      ۲۴. قرار
      ۲۵. تمرین
      ۲۶. شب
      ۲۷. هدف
      ۲۸. پول
      ۲۹. تغییر
      ۳۰ نوشتن
      دوشنبه، بیست‌وهفتم مهر،از میان این واژه‌ها، ده واژه را انتخاب کرد و درباره‌ی هرکدام، یک جمله نوشت.

      ۱. موسیقی، گفتگوی بی‌کلام است.

      ۲. عشق، شورش تپنده‌ی دل‌هاست.

      ۳. آینده، رویای فرداست.

      ۴. داستان، نگاهی دوباره به دنیاست.

      ۵. لبخند، مزه‌ی گفت‌وگوست.

      ۶. تحرک، نبض زندگی‌ست.

      ۷. قرار، بهانه‌ی دیدار دل‌هاست.

      ۸. تحرک، نبض زندگی‌ست.

      ۹. واژه، آجرِ نوشتن است.

      ۱۰. مرور، غلط‌گیرِ نوشتار است.

      ۹. پول، خون رگهای اقتصاد است.

      ۱۰. شعر، سوپاپ اطمینان ذهن‌هاست.

      # گزارش نیک

      ehteramkarami@

    2. همسفران نویسنده‌ساز مشتاقند هر روز به این کلمات بیندیشند و در باره‌ی هر کدام چند جمله بنویسند؛
      ۱. موسیقی
      ۲. عشق
      ۳. تحرک
      ۴.گفت‌وگو
      ۵.داستان
      ۶. کلمه
      ۷. پرهیز
      ۸. رویا
      ۹. پیگیری
      ۱۰. لبخند
      ۱۱. مرور
      ۱۲. خاطره
      ۱۳. خط خطی
      ۱۴. نظم دهی
      ۱۵. خلوت
      ۱۶. رنگ
      ۱۷. احساس
      ۱۸. لمس
      ۱۹. مزه
      ۲۰. شعر
      ۲۱. طبیعت
      ۲۲. آینده
      ۲۳. بو
      ۲۴. قرار
      ۲۵. تمرین
      ۲۶. شب
      ۲۷. هدف
      ۲۸. پول
      ۲۹. تغییر
      ۳۰ نوشتن
      دوشنبه، بیست‌وهفتم مهر،از میان این واژه‌ها، ده واژه را انتخاب کرد و درباره‌ی هرکدام، یک جمله نوشت.

      ۱. موسیقی، گفتگوی بی‌کلام است.

      ۲. عشق، شورش تپنده‌ی دل‌هاست.

      ۳. آینده، رویای فرداست.

      ۴. داستان، نگاهی دوباره به دنیاست.

      ۵. لبخند، مزه‌ی گفت‌وگوست.

      ۶. تحرک، نبض زندگی‌ست.

      ۷. قرار، بهانه‌ی دیدار دل‌هاست.

      ۸. تحرک، نبض زندگی‌ست.

      ۹. واژه، آجرِ نوشتن است.

      ۱۰. مرور، غلط‌گیرِ نوشتار است.

      ۹. پول، خون رگهای اقتصاد است.

      ۱۰. شعر، سوپاپ اطمینان ذهن‌هاست.

      # گزارش نیک

      @ehteramkarami

    3. سلام
      امیدوارم خوب و سلامت باشید.
      از خوندن گزارش نیک شما لذت بردم. من هم دو روز بود که گزارش نیک ننوشتم و دلم حسابی تنگ شده بود.
      شاد باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *