گزارش نیک ۱۴۹: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«دل خود تنگ می‌خواهم که در وی
نمی‌خواهم به جز جای تو باشد
»
-علی نقی کمره‌ای

در «گزارش نیک» هر روز گزارشی می‌نویسیم از عملکرد روزانه‌مان.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کرده‌اید.

برای آشنایی با شیوه‌ی نگارش گزارش نیک و مطالعه‌ی نمونه‌های متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.

چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک

می‌توانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسنده‌ساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداخته‌اید:

دست نویسنده‌ساز

پیاده‌روی

حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.

آزادنویسی

بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.

تکرارآموزی

یکی از آموخته‌‌های قبلی‌مان را از نو مرور کنیم.

کلمه‌برداری

دستِ‌کم یک کلمه‌ی تازه به دایره‌ی واژگانِ فعالمان بیفزایم.

گزارش نیک

ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه هم‌رسان کنیم.

چند نکته‌ی دیگر:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  5. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابه‌لای کارهایمان چند سطری درباره‌ی هر تجربه قلمی کنیم. این‌طوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمی‌شود. تنها کافی‌ست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمع‌بندی و ویرایش ‌خرده‌یادداشت‌های روز گزارشمان را بفرستیم.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقان‌پور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علی‌پور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی |‌ علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب

کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنال‌نویسی)


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

14 شهریور 1403

14 شهریور 1403

17 بهمن 1403

17 بهمن 1403

108 پاسخ

  1. سلام استاد تا شیراز هستید سری به تخت جمشید بزنید این از آن سفرهایی است که شاید صد سال یک بار هم پا ندهد . چون تخت جمشید حدودا 75تا 80 کیلومتری شیراز واقع شده رفتنش سخت است ولی اگر موکلش کردی به دفعادت بعد فعلی میشود غیر ممکن . من یک سالی در شیراز بودم چندین بار نیت کردم بروم و حضی ببرم از تخت جمشید که نشد که نشد . بعداز گذشت سی سال به دیدن آن شتافتم وقتی آن عظمت را دیدم چقدر حسرت خوردم که چرا سی سال پیش آن را ندیدم در این مدت در خیال دیدن این همه شکوه و عظمت خیالم را قلقلک نداده بود و بعد از دیدن ان چه رویا بافی ها که نکردم . حتی از ذوق زدگی شب را نیز در دشت مرو ماندم و یک بار غروب تخت جمشید را دیدم و یک بار صلوع روز و افتاب درخشان تخت جمشید . بچه های مرو دشت هم مثل همه مردم ایران میهمان نواز هستند وشبی را در کنار تخت جمشید خوابیدن و از انرژی آن سرمست شدن لذت بخش است . حال از من گفتن از شما نشنیدن .

  2. چرا آنقدر مقاومت میکنی برای نوشتن؟ بنویس. اینجا مدرسه نیست که به انشایت نمره بدهند. اینجا روزنامه نیست دست مردم شهر. انگار که صفحه‌ی سفید، نامحرمی باشد برای افکار بی‌‌حجابم. از روزت بنویس. از اینکه امروز پدر و مادرت را دیدی بعد از یک ماه و نیم. از اینکه بابا دارد پیر می‌شود. و این را به چشم داری می‌بینی. بنویس از اینکه این مسئله چقدر غصه‌دارت کرده. بنویس چقدر محکم برادرزاده‌هایت را در آغوش کشیدی. بگو که غصه‌دار شدی وقتی کوچولوی خانه نخواست بیاید در آغوشت چون دیگر آن عمه‌ای نیستی که بودی. از روزت بنویس که صبح در تنهایی و سکوت خانه‌ات پشت میز عزیزت نشستی و آزادنویسی کردی و حس کردی برای خانه غریبه‌ای. انگار کسی دیگر اینجا می‌زیسته و تو او را نمی‌شناسی. یک ماه و نیم کافی‌ست برای آنکه خانه‌ات را، حال و هوایش را، تنهایی‌ات را از خاطر ببری. بگو که بلاخره رفتی روی تختت، سریال محبوبت را پخش کردی و زیر پتو، به دور از ازدحام آدم‌ها، غرق در لذت شدی. بگو که امروز به خانه و خودم برگشته‌ام. بگو که همه چیز نو شده. انگار دارم همه چیز را اولین‌بار تجربه می‌کنم‌. انگار دارم مثل یک کارآگاه، رفتار مضنون را کشف می‌کنم. چاقوها را کجا گذاشته. آن چیز را چرا آنجا گذاشته. چرا فلان کار را کرده‌. به راستی یک ماه و نیم پیش، چه کسی در این خانه می‌زیسته؟ خودم را گم کرده‌ام. خانه مرا گم کرده. حافظه‌ام را از دست داده‌ام. و منِ گذشته، در جای‌جای خانه، برایم نشانه گذاشته تا خودم را پیدا کنم. مدتی‌ زمان می‌برد تا خودم را پیدا کنم.

    گزارش نیک – ۱۶ مهر

    فاطمه شَبِّه
    https://t.me/faashnevesht

  3. سال واژه: صبر
    #دندان_پنج
    از صبح سخت کار کرده بودم. ظهر خسته بودم؛ از آن خستگی‌هایی که منگی مغز بیشتر از خستگی تن آدم را اذیت می‌کند. این روزها بیشتر از اینکه زندگی کنم، می‌جنگم. شاید هم زندگی همین جنگیدن باشد؛ نمی‌دانم.
    عصر دیگر تسلیم شدم. همان‌جا که بودم نشستم و چشم‌هایم را بستم. حتی با چشم‌های بسته هم نمی‌توانستم به چیزی فکر کنم. کاش شبانه‌روز بیشتر از بیست‌وچهار ساعت بود. چه می‌دانم! شاید اگر سی ساعت می‌شد، اوضاع کمی بهتر بود. شاید هم فقط سی ساعت فرصت داشتم که خسته‌تر شوم.
    شب، طبق عادت پنج‌شنبه‌شب‌ها، به خانه پدر مهدی رفتیم. کسل بودم، اما نمی‌دانستم چرا. شاید افسردگی داشت آرام‌آرام خودش را نشان می‌داد، شاید هم مشکل گوارشی و معده‌دردی که بی‌آنکه درست بفهمم چه خبر است، داشت آزارم می‌داد. شاید هم مشق نوشتن دیاکو بیش از اندازه از من انرژی می‌گیرد. گاهی آدم نمی‌داند کدام قسمت زندگی بیشتر خسته‌اش کرده است؛ فقط می‌داند دیگر توان سابق را ندارد. اما یک چیز در من تغییر کرده. نگاهم به زندگی متفاوت شده. همان چیزهایی که در گذشته آزارم می‌داد امروز برایم قابل تأمل شده و مثل تکه های پازل شکل های زیبا با آنها طراحی می‌کنم.
    بگذریم.
    وارد خانه شدیم. بعد از احوالپرسی، از راهرو گذشتم و به اتاق بابا رفتم. پنجره باز بود. روی تختش دراز کشیدم و باد خنکی به سر و صورتم می‌خورد. شاید چند لحظه‌ای خوابم برد. همان چند لحظه‌ای که آدم نه مجبور است کاری انجام بدهد، نه به چیزی فکر کند.
    دیانا برای شام صدایم زد.
    سر میز شام، بی‌حرف غذایم را خوردم. بشقابم را برداشتم و به آشپزخانه بردم. بعد به سمت مبل دونفره پذیرایی رفتم و نخ دندان کشیدن را شروع کردم.
    نخ دندان کشیدن برای من چیزی شبیه سیگار کشیدن برای آدم‌های سیگاری است. نخ دندان به دست، آرام و بی‌مزاحمت به گوشه‌ای از خانه پناه می‌برم رم و چند دقیقه‌ای از آنِ خودم می‌شوم. یک عادت کوچک و شخصی؛ فرصتی برای خلوت کردن با خودم، حتی اگر تمام این خلوت به چند دقیقه نخ دندان کشیدن ختم شود.
    خلاصه، وسط نخ دندان کشیدن بودم که دندان شماره پنجِ فک بالای سمت چپم در دهانم ولو شد!
    دندانی که بیش از چهل سال با من زندگی کرده بود؛ با تمام خنده‌هایم خودش را نشان داده بود و سهمی از لبخندم داشت. دندانی که لابد هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد یک روز، درست وسط یک پنج‌شنبه‌شب معمولی، این‌طور ناگهانی از زندگی من بیرون بیفتد.
    به هر حال، حالا جای دندان شماره پنج در دهانم خالی است.
    تلفن‌هایم شروع شدند. کدام دکتر؟ کدام شهر؟
    گنبد؟ گرگان؟ تهران؟ یا کرمانشاه؟
    بی‌وطنی شاخ و دم ندارد؛ همین است. وقتی نمی‌دانی برای یک دندان از دست‌رفته باید به کدام شهر پناه ببری، وقتی آدم‌ها و کارها و زندگی‌ات میان چند شهر پخش شده‌اند، حتی یک دندان هم می‌تواند سرگردانی‌ات را به رخت بکشد.
    باز هم جلوی آینه رفتم و دندان‌هایم را برانداز کردم. انصافاً دندان‌هایم زیبا هستند؛ لب‌ها و دهانم هم. چه حیف که حالا یکی از آن‌ها نیست. دهان تابستانی من باید از جای خالی دندان شماره پنج محافظت کند؛ از این حفره کوچک که حالا قرار است مدتی بخشی از وجودم باشد.
    به سه نفر زنگ زدم. بعد دیدم اصلاً حال و حوصله ندارم. خسته‌تر از آن بودم که بخواهم دنبال دکتر و وقت و شهر بگردم. به مهدی گفتم: «ولش می‌کنم. آخرش می‌شه ایمپلنت. بعداً بهش فکر می‌کنم.»
    و تمام.
    گاهی آدم آن‌قدر از جنگیدن خسته است که حتی برای نجات دادن یک دندان هم رمقی ندارد. نه اینکه دندان مهم نباشد؛ فقط انگار تمام توان آدم جایی دیگر خرج شده است. دیگر دلش نمی‌خواهد برای هر اتفاق تازه‌ای، یک جبهه جدید باز کند.
    حالا جای دندان شماره پنج خالی است و زبانم هنوز دنبالش می‌گردد. انگار خبر ندارد که دیگر نیست؛ انگار حافظه زبان از خبر رفتن دندان عقب مانده است. هر بار بی‌اختیار سراغش می‌رود و با جای خالی‌اش روبه‌رو می‌شود.
    نگرد، زبان جان! نیست.
    قرار است چند ماهی جای خالی‌اش را تحمل کنیم. شاید هم بیشتر.
    عادت می‌کنی.
    آدم به جای خالی خیلی چیزها عادت می‌کند؛ به نبودن‌هایی که اول مدام حضورشان را یادآوری می‌کنند و بعد، آرام‌آرام، به بخشی از زندگی تبدیل می‌شوند. زبان هم بالاخره یاد می‌گیرد دیگر دنبال دندان شماره پنج نگردد.
    فقط نمی‌دانم چرا این روزها، هرچه بیشتر به جای خالی‌ها عادت می‌کنم، زندگی بیشتر شبیه جنگیدن می‌شود.
    #۱۶مهر۰۵
    #سوگندستاره
    #روزنویسی
    https://t.me/SougandSetareh

  4. سفرِ شیراز، زیر سایه‌ی محبت دوست. از بام تا شام با همراهیِ مریم جوینده می‌گذرد. مریم از دوستان دیرینه‌ی من است و دستی در آتش چند هنر دارد، معماری و نقاشی و تصویرسازی و نویسندگی، و چه خوب می‌نویسد، بنگرید به وبگاهش. تا می‌توانیم پیاده‌روی می‌کنیم، و سپس دوردورِ شبانه. تقریبن درک مناسبی از جغرافیای شهر پیدا می‌کنم. البته برای درک بهتر باید پیاده ته‌‌وتوی کوچه‌پس‌کوچه‌ها را در بیاورم. حیرت می‌کنم، جز تهران ندیده بودم جایی را با این‌همه کتابفروشی. تو چهارپنج تا از کتابفروشی‌ها غوطه می‌خوریم. سرانجام داغِ مادام‌بوآوری‌‌ازکف‌دادگی‌ام تسکین می‌یابد، در «آبیِ» شیراز، نسخه‌‌ای از ترجمه‌ی مهستی بحرینی را ابتیاع می‌نمایم تا توجهات لازمه را در اسرع وقت به آن مبذول بدارم (محض تنوع، قدری اداری نثریدم).
    در نخستین روز سفر، برجسته‌ترین نکته، اول از همه گفت‌وگوهای پرمایه‌ای‌ست که با مریم عزیز شکل می‌گیرد، و سپس دیوارهای ارگ کریمخان است که با جاذبه‌ای اثیری تخیلم را برمی‌انگیزد (این «اثیری» هم به خاطر بازخانیِ بوف‌ کور هزاربرابر شده بسامدش در نوشتارم، فعلن مجبورید تحمل کنید.). خب، لابد می‌دانید که اهل سفرنامه نوشتن نیستم. همین‌قدر هم که گفتم ناپرهیزی‌ست. یک کلام: شیراز مهربان است.
    علاوه کنم:
    شب توی کافه‌، تمرین عنوان‌نویسیِ کارگاه شعر را ادامه می‌دهم و به چنین سطرهایی می‌رسم:
    «دست‌های یک سیب را چگونه می‌بندند؟»
    «شعرِ این دقایق را کجا برده‌اند؟»
    «بارها برایت شعر است»
    «پیر می‌شوند این پروانه‌ها یا گُل‌بهی؟»
    «برای رنگ‌های باقی‌مانده‌ی دنیا شعر می‌نویسیم»
    «سرمه‌ای رنگ محبوب گیلاس‌هاست»
    «دختری که برای جوراب‌های گمشده‌اش نامه نوشت»

    در وبینار نویسنده‌ساز می‌گویم کارِ هنرمند بازتولیدِ آثار برجسته‌ی پیشینیان نیست، (هر چند این کار، در خلوت هنرمند، به‌قصد کارآموزی، امری‌ست پسندیده، و شاید ضروری) بلکه او آثار دیگران را عمیقن می‌کاود تا پس از درک درست از مسیر پیموده‌ی آنان، راه تازه‌ای بگشاید. بنابراین خلق چیزی عین دیوان حافظ و بوف کور هدایت نه‌تنها هنر نیست که در بهترین حالت «موفقیت در تقلید» است که یعنی «شکست در نوآوری». هرمان ملویل گفت:‌ «شکست در نوآوری به از موفقیت در تقلید.»… به دلایلم در بازخانیِ «بوف‌ کور» می‌پردازم، بحث می‌کشد به ۵ رمان مهم فارسی که می‌ارزد یکبار هم آن‌ها را اینطوری پی‌درپی بخانیم: ۱. بوف‌کور ۲. ملکوت ۳. شازده احتجاب ۴. گاوخونی ۵. رود راوی. چرا این ترکیب و ترتیب؟ نخی این ۵ اثر را بهم می‌پیوندد و نشان می‌دهد که هر نویسنده‌ چطور، بدون افتادن به دام تقلید، از آثار پیشینِ این زنجیره وام گرفته تا رمان فارسی را گامی پیش‌تر ببرد.
    ما آیندگانیم.

    1. سلام استاد تا شیراز هستید سری به تخت جمشید بزنید این از آن سفرهایی است که شاید صد سال یک بار هم پا ندهد . چون تخت جمشید حدودا 75تا 80 کیلومتری شیراز واقع شده رفتنش سخت است ولی اگر موکلش کردی به دفعادت بعد فعلی میشود غیر ممکن . من یک سالی در شیراز بودم چندین بار نیت کردم بروم و حضی ببرم از تخت جمشید که نشد که نشد . بعداز گذشت سی سال به دیدن آن شتافتم وقتی آن عظمت را دیدم چقدر حسرت خوردم که چرا سی سال پیش آن را ندیدم در این مدت در خیال دیدن این همه شکوه و عظمت خیالم را قلقلک نداده بود و بعد از دیدن ان چه رویا بافی ها که نکردم . حتی از ذوق زدگی شب را نیز در دشت مرو ماندم و یک بار غروب تخت جمشید را دیدم و یک بار صلوع روز و افتاب درخشان تخت جمشید . بچه های مرو دشت هم مثل همه مردم ایران میهمان نواز هستند وشبی را در کنار تخت جمشید خوابیدن و از انرژی آن سرمست شدن لذت بخش است . حال از من گفتن از شما نشنیدن .

  5. بیدار شدن را دوست دارم. اولین کار بعد از بیداری نوشتن بیست و پنج دقیقه آزادانه است. داستان خابِ مژه‌هایت از حسین سناپور را می‌خانم. داستانی که بیشتر مونولوگ بود و خاطراتشان را تا حال در همین قالب روایت می‌کرد. زنی که دارد خاب می‌رود، مهمانانی که در هال نشستند و اویی که با زن از هر دری حرف می‌زند. قهوه‌ی صبحگاهی را می‌زنم و صد جمله‌ی کوتاه می‌نویسم بعد از هر بیست جمله‌ای که شعری می‌خانم. از دفتر حفره‌ها:
    « مرتبش نمی‌کند، می‌گذارد صبح
    همانطور چروک بماند از دیشب
    می‌ایستد رو‌به‌روی پنجره، می‌گذارد مرگ از دهانش پایین برود
    بچرخد در سرسرای سینه‌اش شیرِ خون را باز بگذارد،
    یادش برود…
    می‌گذارد باد بیاید پیراهنِ افتاده برا صندلی را بپوشاند،
    برود…
    می‌گذارد گلدان‌ها یک‌بار هم شده
    هرطور دوست داشته باشند خشک شوند
    می‌ایستد روبه‌روی آسمان دست می‌کشد به موهایش،
    می‌گوید:
    پریدن، ربطی به بال ندارد قلب می‌خاهد.» حدود صبح از گروس عبدالملکیان
    می‌روم بیرون تا خریدی را انجام داده و به خانه برگردم که گوشی‌م زنگ می‌خورد.ظاهری آماده‌ی رفتن به آنجا نبودم اما رفتم. بندری خوردیم با صدای کم. آخر موزیک امروز Meute-Reset را گذاشته بودیم و غرق در لذتی نیک‌چندان. دولینگو را رنده کردیم و دفتر شعری از کیوان مهراگین خاندیم:
    «صدایت را
    از گلوی ناودانی می‌شنوم
    که باران را
    پای گل‌های باغچه می‌برد.»
    هررزومه‌ای که فرستادم رد شد. فقط برای آنکه راستش را نوشته بودم. اما حالا بُنیه‌ی اینکه دست در تحریر رزومه‌م ببرم را بیش از پیش حس می‌کنم.
    تا شب که پسرخاله‌م تماس گرفت تا کمی دیگر پیشم است. و با او هم تا صبح بیرون ماندیم. فقط برای یک خرید ساده آمده بودم که فردا به خانه می‌روم. روز هم به شب پیوست. خندیدیم و نزدیک به دوازده کانال گذاشتیم تا زهر خودخوری امروز و به دنبال آن خشم ناکارآمد را در به سمت دیگری رفته باشد.
    برای شب‌های شعر و امید. شب بخیر.
    https://t.me/dreamdrawgrow

  6. سال واژه جسارت
    پنجشنبه ۱۶ مهرماه
    روزم با کتاب شروع شد. طریق بسمل شدن. کمی گیج شدم بین پرش های فضایی اش ولی به صورت کلی خوب بود. مخصوصا قسمتی که یک فرمانده و سربز تشنه شبی را در سنگر سپری کردند. دیالوگ ها و فضاسازی فو العاده بود. دقیقا کتاب جای خالی سلوچ هم به همین خاطر دوست داشتم. ولی چون بی پرده از غم ها و رنج های شخصیت ها صحبت میکند توان ادامه دادن تا انتهایش را نداشتم.
    بعد از صبحانه داستان کوتاهی را طرح اولیه زدم این قفل بعد از مدتی شکسته شد. خیلی برای خودم چیزهارا پیچیده میکنم گویی کلافیست که با دست خودم میپیچمش به جای اینکه بازش کنم. این یک ساعت جوری به تنم چسبید که انگار در دمای چهل درجه شربت سکنجبین با کلی یخ خورده ام. شاید هدف از نوشتن همین باشد.
    دو داستان کوتاه از همسفرانم خواندم و داستانم را بازنویسی کردم. همچنان از شازده احتجاب میخوانم نمیفهمم هدف کتاب چیست فقط لذت میبرم از خواندنش. ده صفحه از کتاب سنگ صبور را خواندم این را انتهای کار میگذارم به عنوان جایزه انجام کار های روزم.
    دو کلمه برداری هم داشتم که با آن ها این جملات را ساختم:
    وهم مرگ زای: مردن هزار بار بهتر از وهم مرگ زای است.
    صرافت نوشتن: صرافتِ نوشتن در هر کسی که تازه قلم به دست گرفته، پیداست؛ تنها کافی است به‌زور خاموشش نکنیم.
    مقاله زبان درباره رد درخواست مودبانه بود و کلماتش را لایتنر کردم. این غیر مستقیم چیزی را بیان کردن در هر زبانی زیباست از فرهنگ هایی که احترام را در زبانشان میتوان براحتی حس کرد خوشم می آید اصلا چرا باید مستقیم باشیم. دیدگاهم به تعارف هم تغییر کرد.
    شب فیلم کیک رییس جمهور را دیدم. صحنه های همه مفهموم دار و نماد های قشنگی در دل داشت. زندگی همه دیکتاتور ها و ملت های تحت کنترل ظالم شبیه به هم است مهم نیست کجای تاریخ باشند.

  7. پنجشنبه ۱۶ مهر ۰۵

    «مانند نطفه
    مانند دانه
    که آیات رشد و تکثیرند
    و هزاران هزار ایثار می‌شوند
    تا هزاران هزار به بار آیند
    اما توان بار و ایثار
    افسونشان نمی‌کند
    خروشان، گدازان، جوشان
    به قامت پولاد
    به قیامت دریا
    به استواری قطب
    به ایستائی استوا
    از خود می‌گریزم
    و بی‌کرانه
    به تو می‌اندیشم»
    بهمن فرسی
    *نوشتن صفحات صبحگاهی
    *خاندن شب هول
    *مشغول کاروبار
    *خاندن «پنج زبان عذرخاهی»
    *پیاده‌روی در هوای خُنُک پاییزی
    *آزادنویسی

  8. گزارش نیک ۱۴۹
    سال‌واژه: فاصله
    — بزرگ شده‌ام با او. دست از سرم برنمی‌دارد. حقه‌ زدن‌ها شروع می‌شود با معکوس‌شماری. از ده‌ هزار به پایین: نه‌ هزار و نهصد و نود و نه، نه‌ هزار و نهصد و نود و هشت، نه‌ هزار و نهصد و نود و هفت، … نه، فایده ندارد. میوه‌‌شماری: آلبالو، گیلاس، آلو، زردآلو، انگور، سیب، … نه، بی‌فایده است. سراغ غذاهایی که به جان ختم شود، کتاب‌های خوانده شده خوانده نشده… خیر. بی‌خوابی بید نیست که با باد شمارش عدد و میوه و کتاب بلرزد.
    امتحان می‌کنم صداها را. تیز می‌کنم گوشم را. صدای سگ‌ها می‌آید: سامی و راکی. کلاغی روی شاخه‌های کاج، بلند بلند قارقارش آمده کبوتری بغ‌بغو‌یش، گنجشکی جیک جیکش…
    هوا روشن شده. خوابم برده.
    — صبحانه می‌خورم.
    — آزادنویسی می‌کنم. هر چه دم دستم بیاید.
    — شوهرم بغلش می‌کند و می‌بریمش خیابان طالقانی. تعمیرگاه. از دیروز تا حالا سوخته است. نفسم بند است به او. اگر نباشد گرد و خاک از فرش و موکت بالا می‌رود. .
    — «داشتن و نداشتن» را ادامه می‌دهم. 
    — می‌روم سراغ حیاط پر از برگ. بدن درد چه کوفتی است؟ باید فراموشش کنی. تاوانِ پاییز و خشکی برگ درختانِ حیاط را تو باید پس بدهی. درخت می‌خواهد بارش را زمین بگذارد بدون ماما بدون قابله. بچه‌ها بی‌جانند و کولوزیده‌. سبک و بی‌وزن‌اند. زیر جارو می‌رقصند.
    — ناهارم را ساعت سه می‌خورم.
    وبینار‌ نویسنده‌ساز را بودم. شاهین کلانتری شیراز بود. از «بوف کور» و‌چندین کتاب دیگر گفت. دو سه دور خوانده‌امش بوف کور را. دوباره می‌‌روم سراغش.
    —خیابان «خانه» کوچه‌ی «تراس» محل پیاده‌روی امشب من بود.
    — ما امیدوارانیم.

    https://t.me/nahid40rasti02

  9. گزارش نیک | کافهٔ واژه‌ها
    باز دیشب بدخواب شده بودم و به ملاتونین متوسل شدم. صبح گیج‌خواب بودم که همسرم صدایم زد. ویزیت دکتر داشت. با هم رفتیم. بعد آمدم خانه و مامان را برای دندان‌پزشکی بردم. بعد خرید و بعد، هلاک از گرمای واویلا، خودمان را به خانه رساندیم و غرق شدیم در امور خانه‌داری.
    کتاب روزانه‌نویسی شاهین کلانتری را مرور می‌کردم که ذهن سرکشم چشمش افتاد به حال و هوای جوانی شاهرخ مسکوب که ذکری از آن شده بود. حسب عادت مذمومِ معمولم، زدم رویش به فال و برگی از آن گشودم که چنین بود:
    خواست از دری بیاید، پیشاپیش از پشت در، به صدای بلند خواند:
    بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید
    روی زیبای تو دیدن در دولت بگشاید
    دربسته بود.
    از دری دیگر وارد شد و گفت:
    تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و رعنایی
    دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی.
    باز، هنوز چند برگی نخوانده بودم که رسیدم به «کلمه‌برداری» از سرِ سر به هوایی! سری هم به پوشهٔ کلمه‌برداری استاد زدیم و جستی زدیم به ادامهٔ مطلب. چند برگ را تندتند بلعیدم که یک‌هو به عنوان مکمل روز دوم رسیدم: «از تنوع کلمات کتاب زیر بهره ببرید.» و آن کتاب چه بود؟  فرهنگوارهٔ فارسی خلاق به قلم استاد.
    آقا، پاگیر شدیم رفت. ما هم که جوگیر!
    برای رفع خستگی سری زدم به کافه‌ واژه. گوشه‌ای نشستم. سر چرخاندم پشت هر میز و روی هر اریکه‌ای و آن کُنج دنج، تکیه بر چاربالش مقابل شومینه، واژه‌ها دو به دو یا جمله‌جمله کنار هم نشسته بودند و گل می‌گفتند و گل می‌شنفتند. از سوختن چوب، لپ‌هایشان گل انداخته بود. در سکوت فقط شنیدم.
    چای هل و دارچینم را که آوردند، عیشم سر به عرش سایید. آرام‌آرام نوشیدم و با خود زیر لب زمزمه کردم: «واژه ببینیم. با واژه‌ها ببینیم.»
    در سرم می‌دوید نثر الماس‌گونهٔ اکبر رادی در «آهسته با گلسرخ» و کلمات مرواریدفام مهشید امیرشاهی بر قرنفل و اقاقیای باغ شمیران، به هنگامهٔ پرغوغای «حدیث نفس مهراولیا».
    از کافه‌واژه‌ سرمست بیرون آمدم.امروز جای خالی سلوچ جگرمان را خراشید. چه دلنشین، غمی جانکاه را بر جانمان نشاندند مرگان و هاجرش و وهم عباس با سکوت سردش.
    مصاحبه با مهدی احمدی، بازیگر و نقاش، را دیدم. آشنایی با دیدگاه‌هایش خالی از لطف نبود.
    با مجید انتظامی گوش دل سپردم به سمفونی حماسه‌ی خرمشهر.
    پارهٔ شانزدهم از سفرنامهٔ ناصرخسرو را هم برای آنکه بر عهد بمانم، خواندم. با کاروان از شهر آمِد عازم حَرّان شدیم. دو راه پیش رو بود و یکی آب و آبادانی بسیار در مسیر داشت که با کاروان از آنجا بگذشتیم. صحرایی بس هموار بود.
    جناب چندان میل سخن نداشت، ما هم اصراری نداشتیم! همین‌قدر بدانید که آب‌وهوای اواخر دی‌ماهش به نوروز خراسان می‌ماند.
    راستش خودم را همسفر ناصرخسرو فرض می‌کنم و شانه‌به‌شانه‌اش می‌روم تا ادامه دهم و در حافظه‌ام جا خوش کند- همان شیوه‌ای که درس‌هایم را می‌خواندم.
    چند نوبت نوشتم و حاصل، از هزار کلمه سرزد اما نه به یک‌باره.
    کماکان بر مدار پیوستگی می‌چرخم.
    آدرس تلگرامم:
     https://t.me/Mitra_Nevis39
    میترا رستگاران
    شانزدهم مهرماه صفرپنج

  10. استاد جان حلزونتان که کمی رنگ گرفت چه زیبا شد و رنگ و جلایی داد. نکته: یک تغییر کوچک رنگی، چه حس خوبی داد.

    گزارش نیک ۱۰۸ من/ پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵

    _ساعت ۴ صبح بیدار شدم و دیگر خابم نبرد انگار هر شب پرانده شدنم عادتم شده متاسفانه.
    _دانلود کتاب صوتی چهار میثاق بخش ۱۷ در کانال تلگرامم
    _صبحانه با شعر دفتر شعر سعید عقیقی «از سر بی‌حواسی» در هر دو کانالم
    _ دولینگوی عربی و پرت شدنم به دوم و همانجا ماندنم. حس بیشتر از نیم‌ساعت خاندن ندارم.
    _در یوتیوب مصاحبه محمدرضا شعبانعلی و یک ویدیوی نجات از مرگ که در کانال تلگرامم می‌گذارم چون خودم چند بار تا پای مرگ رفته‌ام.
    _ جلسه‌ی سوم کوچینگ دکتر عظیمی دوست داشتنی که بعلت سفر دبی ایشان به تعویق افتاده بود.
    _پیگیری مشاوره ۲ دوست نازنینم
    _بعداز ظهر به جستجوی خانه رفتن در کوچه خودمان که بعلت شدت گرفتن دردپای مریم فقط یک خانه و یک املاکی را می‌توانیم ببینیم.
    _ نویسنده ساز که به ۲۵دقیقه آزادنویسی محبوبم نمی‌رسم. اما موضوع کتاب خاندن که در بخش پرسش و پاسخ است می‌رسم. استاد در مورد حافظ و سعدی و تقلید از ایشان می‌گوید که خوب نیست اما باز آفرینی با الهام از این‌ها را پیشنهاد می‌دهد. در ادامه به کتاب‌های بوف کور، ملکوت ، شازده احتساب، گاوخونی ، رود راوی اشاره می‌کند که به ترتیب خوانده شود تا با مقایسه‌ی این آثار متوجه باز آفرینی شویم. که من تمام این آثار را قبلن و جدا جدا خانده‌ام اما نه با این دیدگاه. و باید این‌بار با این دیدگاه حتمن بخانم.
    _ ادامه رمان رازهای سرزمین من رضا براهنی که روز به روز پرکشش‌تر می‌شود. آنچه در داستان مرا به تأمل در روحیات جدیدم واداشت این بود که کشته شدن افسر دیویس آمریکایی متجاوز به یک دختر ۱۶ ساله تبریزی توسط گرگ اجنبی‌کش مرا خوشحال نمود و دوبار صحنه‌ی کشته شدنش را خواندم تا دلم خنک شود. آن هم منی که معمولن سریع از این صحنه‌ها می‌گذرم و حتی در فیلم‌های جنایی چشمم را می‌بندم که صحنه رد شود که تحمل دیدن خون و آن صحنه های فجیع را ندارم. البته شاید این حس در اثر حمله‌ی آمریکا و احساسات تجربه‌شده‌مان باشد. اما خودم این احتمال را هم می‌دهم که خاندن داستان‌های پلیسی و دیدن فیلم‌های جنایی که نتیجه شرکت در وبینار‌های زهرا بیت‌سیاح نازنین هم طی پنج سال گذشته باشد که البته علاقه‌ی خودم به معماگونه‌گی و حل معماها بوده و هست که به ذهن خلاقم برمی‌گردد. اما این تغییرم مرا متوحش ساخت که نکند در زندگی نیز به این سمت بروم که البته اگر کمی از مهربانی بیش از اندازه و همیشه ضربه‌زننده‌ام کاسته شود خیلی خوبست. اما ترسم از این است که قساوت در قلبم جایگزین شود که برایم بسیار ناخوشایند است و به همین خاطر امشب در سایه نگار شرکت نکردم و یک‌ساعت‌ش را همین کتاب خواندم و راضی‌ترم.
    _شروع کتاب بازی درونی تنیس از تیموتی گالووی در مورد کوچینگ که از طاقچه بی‌نهایت می‌خانم‌ش.
    _ شروع «سیاست‌های زنانه به سبک هرا»از انتشارت ذهن موفق از طاقچه بی‌نهایت ( نکته جالب آن که سی صفحه‌ای که صبح می‌خانم برای جلسه‌ی کوچینگ امروزم بسیار مناسب بود انگار شروع این کتاب آن هم امروز برای دریافت این نکته‌ی مورد لزوم مراجعم بود.)

    https://t.me/mahro1402

  11. خیلی خوب بود امروز. امروز روز می‌گذارم روز ایده‌آل.
    لندذنوشتم و هنوز نوشتنش تموم نشده، چون دوستش دارم، می‌خوام بلند بنویسمش. فردا تمومش می‌کنم. قول می‌دم.:)))

  12. گاهی هم میگم جریمه‌ش کنم با ننوشتن. حالا که هیچ کاری نمی‌کنه، حالا که نشسته به اسکرول، همین نوشتنم ازش دریغ کنم، آدم شه.
    بعد خندم می‌گیره و ذوق می‌کنم وقتی می‌بینم به جایی رسیده اوضاعش که نوشتن شده یه بخش اصلی زندگیش. که بتونم به عنوان خط قرمزش، دست بذارم روش.
    صبح بیدار شد، زود هم نسبتا. هشت و نیم اینا بود.
    گفتم شاید تغییری چیزی کنه، بره کوییزش رو بخونه مثلا، دیدم نه.
    صاف رفت تلگرام. یه نگاه انداخت، جواب روشنک داد، دوباره گرفت خوابید.
    لحظه آخری یه تیکه هم انداختم بهش، که فکر کن سرکاری. بی‌خواب و باخواب باید پاشی. کار داری چون.”
    ولی خب گوش که نداد.
    گرفت باز خوابید تا دوازده. بعد هم که رفت خرده‌کارها رو انجام بده و یه دوشی بگیره و برگرده غذایی بخوره شد پنج.
    البته پنج نشد، خیلی زودتر از اینا کارش طول کشید.
    منتها کار خاصی نکرد، منم یادم نمونده.
    اصلا چون کار خاصی نکرده که چیزی یادم نمیاد دیگه.
    بعدش هم که وبینار شروع شد، اولش فکر کرد شاهین نیست، حالش گرفته شد. بعدش گفت مهم نیست، وبینار هست چون ما متعهدیم به نوشتن. می‌مونم تا آخرش.
    بعد پاشد رفت دستشویی. تا برگشت دید عه شاهین ماه‌سیما هم هست چی بهتر؟
    ها یه چیزی یادم اومد. ظهر زده بود پادکست کارنکن می‌دید تو یوتوب.
    مصاحبه با یه یوتیوبری بود.
    آرامش پرسید:
    رازهای موفقیت تو یوتوب چی‌ان؟
    طرف گفت، اولیش اینه که ببینی بقیه چه کار کردن که گرفته، بیای همون رو بسازی.”

    اینم تا شنید این‌طوریه حالش گرفته شد.
    کلا اسم کپی کردن، و جلب توجه مخاطب و این چیزها که میاد حسش بد میشه.
    تو نوشتن این خبرا نیست خو.
    میان میگن ای مخاطب، ای خواننده مهم نیست برام و اهمیت نمی‌دم به نظرت، بعد همه هم به‌به چه‌چه می‌کنن.
    اون مخاطبه هم خوش میاد برعکس. پانمیشه بره.

    حالا این اومده میگه ببین بقیه چکار کردن گرفته؛ همون رو بساز از رو دست خارجیا تقلید کن.

    وبینار همین بحث پیش اومد. شاهین می‌گفت کار ما آفرینش ادبیه. ما باید مرزهای ادبیات رو پیش ببریم.
    چیز جدید ارائه بدیم. اینکه کارهای پیشینیان رو تقلید کنیم که صفایی نداره.

    این حرفا رو که شنید، خیلی خوشش اومد. از اینکه آدمای هم‌دغدغه‌ای کنارش داره که مثل اون فکر می‌کنن.
    یا اون مثل اونا فکر می‌کنه؟

    شب هم دوباره تو یوتوب‌گردیش خورد به یه ویدیو در موردsmall talks.
    چی میگن؟ گفت‌وگوهای کوتاه.
    و به طرز شگفت‌آوری محتوای ویدئو خیلی کاربردی و عملی بود، جنبه سرگرمی‌ش روحش رو نگرفته بود.
    ویدیو رو کامل نکرده بود که گفت همینه. میام یه متن انگلیسی می‌نویسم در مورد مهارت گفت‌وگو.
    یه چهارخط مقدمه رو نوشت، بعد گیر کرد
    گفت عه، حالا محتوا از کجا بیارم؟
    یادش بود چندماه قبل، تو یکی از وبینارها همین بحث گفت‌وگو و سوال پرسیدن پیش اومد بود، شاهین یه کتاب معرفی کرده بود.
    چی بود اسم کتابه؟
    پا شد رفت سر وسایلش، کاغذای شش ماه قبل رو در آورد؛ گوشه یکی از کاغذا دید نوشته: آلیسون وود بروکس.
    سرچ می‌کنه دنبال پی‌دی‌اف، پیدا نمی‌کنه چیزی.
    نه فارسی. نه انگلیسی.
    به جاش کلی مصاحبه یکی دوساعت می‌بینه هست تو یوتوب از این آلیسون.
    یادش میوفته شاهین می‌گفت پادکست رو جدی نمی‌گیره برای یادگیری. و اساسا شوخیه در مقابل کتاب خوندن.

    اینم میبینه این‌طوریه، چیزی بالا نمیاد. بی‌خیال میشه.
    دوباره برمی‌گرده به اکسپلور کردنش.
    و کاغذاش هم همون چهارخطی می‌مونن سرجاش.
    حالا هم که اومده، تقلیدی کنه از گزارش دیشب مریم ابراهیمی، با این شکلی نوشتنش.
    با این استدلال که گزارش نیک هم امتداد خلوته دیگه. نیست؟

  13. نوشتم. خواندم. تمرین شعر. شعرک. بررسی شعرک دوستان. لباسشویی. کارهای خانه. وبینار نویسنده‌ساز. گوش کردن ضبط دیروزش. برنامه‌ریزی مدرسه. مهمانی.

  14. به راستی امروز گِله‌مندم. چرا باران نمی‌بارد؟ آنقدر دلگیرم که فقط باریدن آرامم می‌کند. فرصتی برای خلوت نیست. هر چه است به قول استاد در محضرِ جَلوت اتفاق می‌افتد.

    دو روز است کتاب نخواندم. ناراضی‌ام. درگیر کار دیگری شدم. مهم است، اما نه به مهمی هر روز کتابخوانی. با اینکه از خستگی، دیگر غش رفته‌ام اما باید امشب چند صفحه بخوانم و گرنه خواب بی‌خواب.

    امروز ترتیب بخشی از کارهای شخصی را دادم. آخر هفته است و مجالی برای این دست کارها. روزهای نخست و میانی وقت تلاش است و پرکاری، وقتی نیست برای نظافت و پاکیزگی و رسیدگی به امور عقب‌مانده.

    در دفترم هر روز ده مورد سپاسگزاری می‌نویسم و این عادتی است که حس خوب ایجاد می‌کند و در کل روز تکثیر می‌شود. می‌پسندمش.

    وبینار امروز استاد فقط می‌خواست از کتابی که بازخوانی می‌کند بگوید. اما کامنتی باعث شد زنجیری بسازد با کتاب‌هایی شاخص. که بتوان آموخت ادبیات تا کجا پیش رفته است. بحث تاثیرپذیری است نه بازتولید. پای خلاقیت در میان است. اگر حرفی جدیدی برای گفتن هست آنگاه می‌توان گفت این شیوه، این مسیر دارد درست طی می‌شود. کتاب‌ها را به ترتیب خواندنشان یادداشت کردم تا این پروژه را هفتهٔ آینده آغاز کنم. خیلی مشتاقم که زودتر شروع کنم. البته که باید لیست کتاب‌های در صف انتظار خواندن این ماه را حذف کنم و این کتاب‌ها را جایگزین کنم اما فرقی هم ندارد اول آخر همه را می‌خوانم. الان به‌فکر آنم که این پنج کتاب را شروع کنم.

    فرصت نشد آزادنویسی کنیم. اما من به رسم هر روزه، خود ۲۵ دقیقه هزار کلمه نوشتم. داستانی نوشتم از رابطه انگشتان و محیط و راوی اول شخص بود. انگشتان که جان‌دارند و اشیا بی‌جان مدام در حال کشمکش با یک انسان بودند. هیچ‌کدام پیروز نشدند. قرار نبود کسی در این بحث و‌ جدل ببرد. ولی جالب بود شیطنت و عشق و عاشقی انگشت میانی.

    بعد هم بیش از یک‌ساعت به ویراستاری خاطره‌نویسی گذشت. مدام جمله‌ها را تغییر می‌دادم تا بالاخره آماده انتشار شد و فرستادمش. خاطره‌ای که دوسالی قدمت دارد. با آنکه همش از کم‌حافظگی می‌نالم. اما برخی چیزها عجیب در ذهنم هنوز که هنوز است پابرجا مانده‌اند.

    https://t.me/zahraballampour

  15. سال واژه: رشد پله‌ای
    خب خب، صبح که بیدار شدم، البته نزدیک ظهر بود؛ چند صفحه‌ای از کتاب خاطره‌های پراکنده گلی ترقی را خواندم و لبخندلبخند کیفور شدم.
    رفتار سهل‌انگارانه و ناشایستی با مادرم داشتم و دعوا شد. طاقت ندارم مادرم ناراحت بشود و من سرزنشگر، آرواره‌های خورنده‌اش را به جان من می‌اندازد و از درد گریه، ادامهٔ زندگی را از من می‌دزدد.

    مدادشمعی‌هایم را دوباره برمی‌دارم، عذرخواهی را می‌کشم و نامه می‌کنم برای مادرم. نه، صبر کن! حالا که بچه نیستم. اما کاش بودم. دلم دوباره بازی خواست. اما دوباره‌ای وجود ندارد.

    من حداقل انتظار او را برآورده نکرده بودم و عکس‌العمل بدی نشان دادم. پس کلاسم با دوستم را کنسل کردم، چون مادرم می‌گفت اولویتت من نیستم. بغضم بدجور ترکید. بغلش کردم. یعنی مرا قلباً بخشیده است؟
    با عملکردم، صادقانه، باید به‌مرور ثابت کنم؛ نه فقط با چشم‌های کاسه‌خون.
    هنوز با صمیمیت نگاهش دلگرم می‌شوم. امید مرا بغل می‌کند. مثل غروب. بارانی شد و بعد خیلی سریع خورشید پیدا شد. البته به قایم‌باشک‌بازی با ابرها بسنده کرد. بعد هم لحظات آخر بازی، به دختربچه‌های گلبهی‌اش مأموریت داد مابین ابرها بپلکند و به آسمان رنگ بپاشند. انصافاً خوب کار خودشان را به ثمر رساندند.
    این وسط من هم داخل ماشین بودم؛ در جاده داشتیم به روستایمان می‌رفتیم و مشغول وبینار نویسنده‌ساز بودم. البته سرک می‌کشیدم، چون گهگاهی نت قطع می‌شد و منِ تنها، خیره به آسمان.
    با این فضای شاعرانه، محتوای وبینار انتظار می‌رفت از شعر و کشف باشد، اما از بوف کور بود و صادق هدایت؛ تازه بازخوانی که نشان از اهمیت اثر است.
    شاید چون پدرم از بچگی می‌گفت با روحیات تو سازگار نیست و من هم با آثارش گارد گرفته بودم، فقط دنیای تاریک هدایت را دیدم. اما حالا فکر می‌کنم باید با نظر نصرت رحمانی که استاد گفت هم‌آهنگ شوم: «بوف کور مثل یک شعر بلنده.»

    بلافاصله بعد از وبینار، پی‌دی‌اف کتاب بوف کور را از سایت مدرسهٔ نویسندگی دانلود کردم و رفتم سراغش. خانهٔ مادربزرگم، نامحسوس و هوشمندانه، فرصتی یافتم و ده صفحه خواندم و غرق شدم. فعلاً فقط همین را می‌دانم . دریا بود. باید شناکردن را خوب یاد بگیرم.

    دیشب، قبل از خواب، جمله‌ای از استاد کلانتری عجیب مرا درگیر خود کرده بود؛ خواب را از چشمانم ربوده بود. وقتی دربارهٔ مزه‌مزه‌کردن رمانی صاحب‌سبک گفته بود، تأکید کرد آنالیز کنید چطور به دام سانتیمانتالیسم نیفتاده. من با وجود آنکه نمی‌دانستم یعنی چه، اما برایم مهم تلقی شد و یادداشت کردم.
    قبل از خواب بود که سرچ کردم و خواندمش. عجب معیاری است لامصب! خوب به هدف می‌زند. برای من البته فکر می‌کنم گاهی به دامش افتادم یا لب مرز بوده‌ام.
    امشب هم که فروغ می‌خواندم، در مقدمه بخشی از گفت‌وگو با فروغ فرخزاد را نوشته بود و این قسمت، آنالیز شب گذشته را تر و تازه کرد:

    «من فکر می‌کنم چیزی که شعر ما را خراب کرده، همین توجه زیاد به ظرافت و زیبایی است. زندگی ما فرق دارد. خشن است. تربیت‌نشده است. باید این حالت‌ها را وارد شعر کرد. شعر ما اتفاقاً به مقدار زیادی خشونت و کلمات غیرشاعرانه احتیاج دارد تا جان بگیرد و از تو زنده شود.»

    اوه، ساعت دو بامداد شد! می‌دانم دیر شده است برای فرستادن گزارش نیک، اما این گزارشم را عجیب دوست دارم.
    https://t.me/WaterLilyEcho

  16. سال‌واژه‌ام: زن.
    صبح رفتم بانک و بعدش خرید.
    هوس آش کرده بودم. آش دسته‌جمعی می‌چسبد. زنگ زدیم خاله هم بیاید. هم آش خوردیم هم بازی کردیم هم غیبت کردیم و هم رقصیدیم. الان که گزارش می‌نویسم هم جسمم خسته شده هم روانم. احتمالن بلافاصله خاهم خابید.

  17. سال‌واژه/فصل‌واژه:حرکت
    زیادی حرکت کردم. خستگی این روزهام از حرکت بی‌وقفه‌ی روزگارست. این روزها از زیادی بودن چوب میخورم. البته اگر دقیق‌تر بگویم، از ابتدای زندگی از زیادی بودن چوب خوردم. کمی شبیه چسناله‌های اینستاگرامی می‌شود ولی حقیقت همین است. زیادی بودن در همه چیز باعث شد که مدام کنترل کنم زیادی نباشم و به مرور کنترل شدت گرفت و غالب شد و کم شدم و کم شدم.
    حالا این روزها زیادی در حرکتم و زیادی کم شدم از خودم.
    امروز کودکی را دیدم دست در دست مادر. قدم های محکمی بر زمین می‌کوبید و به دنبال مادر کشیده می‌شد. توی پیاده رو حرکت می‌کردند و من هم پشت سرشان هم‌مسیر احتمالی.
    صحنه در آنی پرتم کرد به کودکی. به خودم. زمانی که خودم همان اندازه‌ای بودم‌‌. دست مامان را می‌گرفتم و خیابان قدم می‌زدیم و عصر ها با دختر عمو تو حیاط سه‌چرخه بازی می‌کردیم. اشک تا پشت چشمم بالا آمد و یک دور توی تنم چرخید و برگشت سرجاش. دلم برای دنیای خودم تنگ شده. برای خیال‌پردازی هام و قصه هام و سه‌چرخه بازی کف حیاط سیمانیِ عمو و خاله بازی و غیره. آمدم خوابگاه و نشستم به تحلیل حس هام و چیزهای آزاردهنده را جدا کردم و در نهایت فهمیدم که حرکتم زیادی شده.
    شاید کمی استراحت می‌خواهم.
    هیچ کاری نکردن.
    با خیال راحت هیچکاری نکردن.
    https://t.me/ravaanehh

  18. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    نوشتم بخشی از نکات «کج‌رفتاری» را. این نوشتن نکات خود جزوی از فرایند تکرارآموزی محسوب می‌شود.
    خاندم «تعلیم ریتا» را و نوشتم از آن، آن زیر. پیش از نوشتن گزارش نیک و پیش‌تر حتا، نکته‌ای دیگر از آن به ذهنم رسید و آن هم آن زیر چپاندم. زنده‌باد قابلیت ویرایش. زنده‌باد تلگرام.
    و نکته‌ی دیگر باز هم: عجب دیالوگ‌های پخته و تمیزی.
    تمرین کردم.
    یک‌پرس زبان هم زدم به ذهن. فردا دو پرسش می‌کنم که سرعت ببخشم فرایند فربه‌شدگی در آن را.
    عجب گنجی بود نویسنده‌ساز امروز. بوف کور و ملکوت و شازده احتجاب و گاوخونی و رود راوی و زنده‌باد گویی به این ترکیب.
    چند سالی‌ست که بوف کور را پاییز به پاییز می‌خانم. امسال اما هنوز نیاغازیدمش. از آبان؟ شاید.
    پیاده‌روی و گریز از مزاحم با کمی هوش به خرج دادن.
    یک خط نقاشی حساب است؟

  19. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    امروز فقط رسیدم‌ صفحات صبحگاهی را بنویسم با برنامه‌ی روز و دو صفحه شعر.
    ظهر غذای مورد علاقه‌ی بچه‌ها را پختم و از عصر تا آخر شب درگیر خرید بودم.

  20. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۱۷

    امروز در خیابان…

    امروز در خیابان نگاه ها متفاوت بود.نگاه هر کسی با توجه به حال او بود.
    نگاه یکی پر ازغصه بود.غصه نداشتن ،غصه بی پولی،غصه بیماری.

    نگاه یکی پراز نفرت بود.نفرتی که ازخشم درونش بود.
    نگاه یکی پر ازمهربانی بود. ازچشمانش محبت می بارید‌.

    نگاه یکی پر از شادی بود.شادیی که به مناسبت تولد فرزندش بود یا سالگرد ازدواج یا هرچیز دیگر.

    نگاه یکی پر ازغم بود ،غم ازدست دادن یکی ازعزیزانش.

    نگاه یکی پر از ناامیدی بود.مثل معتادی که کنار
    خیابان با سرو وضع ژولیده وکثیف خوابیده و روز وشب برایش معنا ندارد واصلن زندگی کردن برایش معنا ندارد.

    نگاه یکی پر از ترس بود.ترسی که به خاطر سرطان تمام وجودش را در برگرفته بود ونمی دانست که آخرش زنده می ماند یا نه.

    نگاه یکی پر از شرارت بود.ومنتظر جرقه ای بودکه با کسی درگیر بشودو خودش را تخلیه کند‌.

    نگاه ما صدای چشمان ما است که بیانگر حالات درونی ما است.

    امروز با دیدن این نگاه ها حس بهتری برای نوشتن پیدا کردم.

    امروز عصر تمرین آزاد نویسی را انجام دادم.آخر شب هم فایل صوتی وبینار را گوش کردم.

  21. •کِرمِت چیه که ساعت کوک می‌کنی از کله‌ی صبح؟ نمی‌دونی که خسته‌ای و بیدار نمی‌شی؟
    ••دلش می‌خاد زودتر بیدار شه تا تو سکوتِ صبح بنویسه، فکر کنه یا نرم‌نرمک صبحونه و قهوه‌اش رو آماده کنه.
    •••دوست دارم، به خودم مربوطه.
    —————-
    •هه با اینهمه زور بازم که دیرت شد.
    ••شلوار مناسبِ استایلش رو پیدا نمی‌کرد، ولش کن.
    •••دیرِ چی؟ اصلن کی‌ اینهمه وقت و ساعت و استرس رو ابداع کرد؟ سگ بر روحش قضای حاجت کند.
    —————-
    •تو مترو کتاب نخون، کور می‌شی آخر.
    ••کور چرا؟ مگه چقدر مترو تکون‌تکون می‌خوره که دور از جونش کورشه؟
    •••کور نمی‌شم نگران نباش. اصلن کورم بشم، لااقل تو مسیر درستی کور شدم.
    •چی می‌خونی حالا که اینجور درش غرق شدی؟
    •«تقویم بی‌هدفی‌»؛ سواد نداری؟
    •••تقویم بی‌هدفیه. عجیب جالبه. انگار داره با من صحبت می‌کنه. جالب نیست که در پرفشارترین روزهام دارم این کتاب رو می‌خونم؟ از اون کتاب‌هاست که شوقِ خوندنش من رو سمتش می‌کشونه.
    —————-
    •دیوونه نشو، نمی‌بینی هوا رو؟ مثل بچه‌ی آدم بچِپ تو مترو و برو خونه‌ات.
    ••راست می‌گه، اینبار باهاش موافقم. بارون شروع به باریدن کرده، خیس می‌شی.
    •••اووه. چقدر وِر می‌زنید. خب بارون می‌بارینه که خیس‌کنه دیگه. اصلن کسی که ترس خیس شدنِ بارون رو داره، حق نداره خودش رو شیفته‌ی بارون بدونه. من عاشق خیس شدن زیر بارونم. عاشق قدم‌زدن تو بارون. اصلن خیس شدنش هم نعمته.
    •بفرما؛ بارونِ رمانتیکت تبدیل به طوفان شد.
    ••کاش تندتر راه بره. این ساختمونِ موشک‌خورده خطرناکه. باد خیلی شدیده. اصلن الان خودش رو از زمین جاکن می‌کنه. دختره‌ی استخونی‌ِ شیفته‌ی بارونِ کله‌شق.
    •••هه‌هه‌هه. اوه، عجب خااکی. چشمم پر از خاک شده. ترسناکه، ولی عجب هواییه. ببینید برگا رو که تو هوا دور خودشون می‌چرخن، شبیه رقصه. گربه‌ها کجا رفتن؟ همیشه اینجا ول بودن.
    •حتی گربه‌هام از تو عاقل‌ترن.
    ••تمام لباسش خیس شده.
    •••به‌به. تمام موهامم خیس‌شده. می‌دونید پدربزرگم وقتی کسی از خیس‌شدن زیر بارون شکایت‌می‌کرد، می‌گفت: «مگه گلوله‌ی‌گِل هستیم که آب‌شیم؟». البته خدابیامرز نمی‌گفت «گلوله‌ی گِل»، می‌گفت «پِهِن». هاهاها.
    •از اون بابابزرگ همچین نوه‌ای بعید نیست.
    ••گفت بابابزرگش مُرده، مؤدب باش.
    •••هوووی. حواست باشه چی درمورد بابابزرگم می‌گیا.
    —————-
    •بازم قهوه؟
    ••امروز‌ دوتا خورد، با این میشه سه‌تا.
    •••به شما چه. دوست دارم.
    —————-
    •آفرین، نشسته پیِ اهدافش داره تو اینترنت جستجو می‌کنه. بلَخره یه کار مفید کرد.
    ••بی‌انصاف نباش، از صبح‌ اینهمه کار کرده. آفرین بهش.
    •••خیلی حِسّم خوبه این‌روزا به خودم. انگار دارم کم‌کم تو تاریکی خودمو می‌بینم. تاریکیه هست هنوز، اما من دارم خودمو بهتر می‌بینم و با بخش‌های جدیدی از خودم آشنا می‌شم.
    —————-
    •نیم ساعته کله‌اش تو گوشیه، چیکار داره می‌کنه؟
    ••داره کتاب می‌خونه، «خسرو خوبان».
    •••خیلی باهاش حال می‌کنم، آخه اینو نگاه کنین: «فکر وجود جانواران کیهانی که از کودکی بشریت به کودکی من رسیده بود، در بحبوحه‌ی انقلاب، بدون اینکه هیچ ربطی به دنیا و آخرتم داشته باشد، به شدتی بیش از ایام خردسالی، ذهنم را اشغال کرده بود.»
    •تاثیرگذار بود. کِی می‌خابی؟ از کله‌ی صبحه مث اسب داری میدویی.
    •بلانسبت.
    •نگفتم خَر که.
    •••باشه یکم دیگه می‌خابم.چشمامم خسته شدن.
    •آفرین. اودافظتم بگو برو بگیر بخاب.
    •••اودافظظظ.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  22. چندجور زندگی کردن

    سال‌واژه‌ام: نظم

    خب از فردا برگردیم به نوشتن درطول روز. اما امروز:

    ۱. سریال From فصل سوم تمام‌. شخصیت جید را خیلی دوست دارم. البته به ظاهر کمی خود‌شیفته‌ست. ولی اگر بود که این همه کمک نمی‌کرد. هرچند که می‌گوید باهوش‌ترین است. خب راست می‌گوید. یا شاید هم خودشیفته بودنش را دوست دارم؟ کیه که نباشه؟ مثلا اگر تو تو را دوست داری حتما چیزی داری که دوستت داری پس دوستت دارم؟
    ۲. کتاب سقوط را آغازیدم از کامو. کتاب یک‌جورهایی مونولوگ کسی است. که هی موضوع عوض می‌کند. که درمورد خیلی چیزها نظر می‌دهد. که صفحه‌ی اولش را چندین‌بار خواندم. که فکر می‌کنم شبیه چیزی‌ست که تو نویسندگی خلاق پیشرفته می‌خواهم بنویسم.
    ۳. درس خواندم. دو جلسه‌ی پروپیمان از فارما اندوکرین.
    ۴. کلاس گیتار هم رفتم. ملودی جدیدی باید حفظ کنم و چندتا آکورد. اینکه دارم یک کار جسمی می‌کنم بین این همه کار ذهنی حس خوبی دارد. محیط آنجا را هم دوست دارم. از هر طرف صدای سازی می‌آید. عکس‌های بابانوئل همه‌جاست. چون خیلی بزرگ است زودتر از همه دیده میشود. مجسمه و حتی ماگی هم از خودش دارد. یعنی قیافه‌ی خودش.
    ۵. متاسفانه روی تایم وبینار بود گیتار و فقط پانزده دقیقه‌ی آخر را رسیدم که باشم. همان هم عالی و پرگاز بود. فردا صدایش را خواهم شنید.
    ۶. کلی آهنگ قشنگ گوش دادم. یکی را همین پایین خواهم فرستاد که شما هم بشنوید.
    ۷. حالا می‌روم داستانی از آلن‌پو بخوانم. فردا درباره‌‌ش می‌نویسم.

  23. سال واژه‌ام: طبیب الهی

    این روزها نوشتن گزارش نیک خیلی برام سخت شده.
    نوشتن صفحات صبحگاهی هم برام سخت بود، ولی نوشتم.
    بیشتر روز به معاشرت با خانواده و بدن‌درد و بی‌حوصلگی گذشت و تنها کارهای نیک امروز، دیدن سریال «This Is Us» با امیرحافظ و شرکت در وبینار «نویسنده‌ساز» بود.
    کتاب‌هایی که استاد گفتن؛ «بوف کور»، «ملکوت»، «شازده احتجاب»، «گاوخونی» و «رود راوی» رو از فردا شروع می‌کنم و از داشتن این لیست پنج‌تایی بسیار خوشحالم.

  24. امروز صبح زود از خواب بلند شدم. بعد از صبحانه از کتاب «کتاب کوچک» فرشته نوبخت بخشی را خواندم.‌ این جمله از کتاب جالب بود:
    «داستان‌ها به انسان این فرصت را می‌دهند که در قالب یک آغاز، میانه و پایان، پدیده‌های خُرد جهان را فهم کنند. چرا که تنها داستان است که می‌تواند از میانهٔ آشوب و آشفتگی جهان، نظمی معنادار را بیرون بکشد.»
    ظهر کانال برخی دوستان را خواندم و یادداشت کانال خودم را هم نوشتم.
    با خانم ندا پشم‌فروش، از دوستان عزیز مدرسهٔ نویسندگی در اهواز برای عصر قرار گذاشتم.
    ناهار درست کردم.
    عصر رفتم سر قرار. چه گپ و گفت خوبی بود. انگار سال‌ها بود همدیگر را می‌شناختیم. خیلی خوش گذشت و واقعاً روی روحیه‌ام اثر خوبی داشت.
    شب به خانهٔ برادر همسرم سر زدیم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  25. نمی‌دانم این بی‌حوصلگی‌ام از کدام درد است که نَشد می‌کند در من. و هر روز تمام حوصله‌ام زیر تنه‌ی سنگینش لگدمال می‌شود.
    امروز هم خوب لگدمالم کرد این بی‌حوصلگی ممتدِ این روزهایم. تا مرز انفجار. تا کیلومترها آن‌طرف‌تر از گریدن. تا قله‌های بغض. تا دامنه‌ی خاموشی و سکوت.
    شعر نمی‌گویم. خدا می‌داند همه‌اش عین واقعیت روزهای کنونم‌ست. و امروز حتی صبحانه‌ام را با مزه‌ی شور اشک‌هایم بلغمیدم. صفرایم جوش آمد و دل‌پیچه غالب شد.
    نمی‌دانم از خبرهای ناخوانده‌ و ناشنیده‌ی جنگ است این آشفتگی؟ خوب‌ست که هیچ سراغش را نمی‌گیرم از هیچ گیرنده‌‌ای. اما گویی نسیمش آن‌چنان در هوامان شناورست که دماغ را می‌آزارد و حلق را می‌سوزاند.

    نمی‌دانم از گریه‌ی مردم‌ست این گریدن‌هایم. از سفره‌هایی که دیگر لقمه‌های کوچک کودکان‌مان هم شمارش می‌شود که حساب دخل‌ها با خرج‌ها اگر نمی‌خواند، خیلی هم ژرف نگردد که شکم‌هاشان ضعف بیفتد از نداری و خشکی جیب‌ها.

    و باز نمی‌دانم از امروز چه گزارشی بنویسم که خدا را خوش بیاید؟
    نه حال کتاب بود و نه قال گفتگو. نه بحث شعرم بود و نه نای ورزشم.
    درد همچنان هست در دست و شانه‌ام.
    بی‌اغراق می‌گویم از امروزها و از درد و از بی‌حوصلگی.

    به ناچار افتادم به تمیزکاری و رُفت‌وروب. زیرورو. نمی‌دانم چرا هر چی بی‌حوصله‌تر و گریان‌ترم کُزت‌ترم. بی‌توجه به درد شانه‌ی طفلکم، جارو را آن‌چنان با شدّت و حدّت می‌کشم تا جانم درآید از این وانفسای دنیای نامردی‌ها.
    جُستم باز علت‌ها را در پی این بی‌حوصلگی‌های مدام.
    نکند دلواپس بچه‌ها باشم. از آینده‌شان می‌ترسم یا از حال‌شان؟
    و شاید زندگی خواهرم؟ من را این‌چنین در هم کوبانده است. شبیه لمیده‌های خیابان در تنم لمیده‌ام. روح در من کلافه می‌رود و برمی‌گردد یا خیالاتم من را به هپروت می‌پراند؟

    بود بر همین حال و بر همین منوال تا رسیدیم به وبینار. دلم خواست شیراز باشم.دلم هتل خواست. دلم بی‌غمی خواست. دلم خیلی چیزها هوس کرد و خیلی آرزوها را دوباره از سر گرفت و خواست و خواست و خواست.
    دوباره بی‌حوصلگی در زد.
    نه اینکه در را باز نکنم، جان نداشتم. جانی نمانده بود.
    بحث‌های ادبیاتی و داستانی وبینار به دل می‌نشست. برای کانالم چیزی از آن هوا کردم.
    اما بقیه‌اش تا شب ولو بودم روی راحتی‌های از من ولوتر.
    سراغ بوف کور را گرفتم تا توصیه‌ی استاد دلم را خوش کند. از سه نسخه‌ی بوف‌کور که دارم‌شان، حتی یک‌دانه‌اش هم یافت نشد. انبوه کتاب‌هایم بازی‌شان گرفته بود. بوف‌کور قایم شده بود و پیدا نمی‌شد.
    سراغ سایت استاد رفتم و بوف‌کور را آنجا خواندم. چند صفحه‌ی اولش را. صادق هدایت از من هم داغان‌تر بود. کوری عصاکش کور دگر شود.

    بیشتر توانی نیست. امید به روزهای روشن.

  26. امروز زود بیدار شدم کلاس استایل داشتم شرکت کردم درس خوندم خیاطی کردم بعد مدت ها دیگه نتونستم بکنم دردم گرفت بلند شدم کتاب خوندم با آبجیم وبینار رو شرکت کردم بعد از چند روز
    دوباره آخر شب نشستم پشت چرخ انگاری حتماً باید شلوارم تمام میشد دوباره درس خوندم طراحی کردم به پیجام رسیدگی کردم زبان تمرین کردم پادکست گوش دادم دارو هام رو خوردم و الان می خوام بخوابم

  27. ویل‌ویلی

    – به خاطر فاصله‌ی مدرسه، اولیای شاگرد خصوصی‌ام با من راه می‌آیند. یک جلسه شده سه‌شنبه‌ها بعدازظهر و دیگری پنجشنبه‌ها صبح. خودم بیشتر با صبح حال نمی‌کنم و میل خاب دارم. شاگردم با اینکه یک بچه‌ی ابتدایی‌ست در این مورد از من بالغ‌تر است. وقتی گفتم صبح‌ها کلاس بگذاریم، موافقت کرد. گفت من که به هر حال قرار هست بیدار شوم، حداقل بیایم کلاس. صبح زود قبل از ۷ کمی از مطالب کلاس را آماده کردم و دوباره خابیدم تا زمانش برسد.

    – کلاس را برگزار کردیم. شاگردم عاشق انیمیشن little angel است و هر بار که قسمت جدید می‌برم خوشحال می‌شود.‌ همیشه هم تکالیفش را انجام می‌دهد. امروز هم قسمت جدید برده بودم.

    – بعد از کلاس تا خانه پیاده قدم می‌زنم. می‌روم ماژیک وایت‌بردِ می‌خرم. یکی‌اش بنفش است. یک دفتر پنجاه‌برگ زبان هم برای آن شاگردم می‌خرم که به نظرم رفتارش درست نبود. یک دفتر هم برای خودم.

    – برای ناهار ماهی سرخ می‌کنم‌. روغن زیادی داخل ماهیتابه می‌ریزم و داغ می‌کنم. به ماهی آرد می‌زنم تا نچسبد. اما معتقدم وقتی به ماهی آرد می‌زنی، جلایش را از دست می‌دهد. ناهار خوبی خوردم. بهتر می‌بود اگر بخش
    ‌های خوشمزه‌تر ماهی را می‌خوردم و ماست هم بود.

    – خابیدم. بعدازظهر دوباره خابیدم و راضی هستم از خاب.

    – وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم که باعث شد ملکوت، بوف کور و گاوخونی‌ام را بدهم ابوالفضل با خودش ببرد خانه‌ی پیرکوه. البته کتاب‌های دیگر هم گذاشتم. هنوز باور نمی‌شود قرار است شنبه آنجا بمانم و به خانه برنگردم. جدی می‌خاهم آنجا بمانم؟ طوری که حساب کردم انگار اگر بخاهم رفت‌و‌آمد کنم هزینه‌ام از بقیه‌ی همکارانم بیشتر می‌شود.

    – کمی از کتاب آنک نام گل را گوش دادم. میوه‌ها را شستم. نوشتم. یادداشت و روزگفتار کانالم را هوا کردم و تکالیف جلسه‌ی آینده‌ی شاگردم را برایش فرستادم.

  28. امروز صبح ناگهان شور حسینی مرا گرفت و صبح زود که چه عرض کنم ولی ساعت ۹ رفتم پیاده‌روی. البته فقدان لیموترش بی‌تأثیر نبود. چرا؟ چون صبح باز با حس سرماخوردگی بیدار شدم. یک جور عجیبی حالم خوش نبود. بیشترین چیزی که دلم می‌خواست بخورم یک پاتیل آب و عسل و لیموترش بود. یکم این پا و اون پا کردم که برم یا که نرم دیدم نه باید بروم.گفتم حداقل یکم هم پیاده‌روی کنم. از کنار رودخانه بالا رفتم. صدای غار غار کلاغ به‌راه بود و شرشر آب. به نظرم خیابان‌ها غیرعادی خلوت بودند. یادم آمد امروز پنج‌شنبه است ولی بازهم به نظرم دلیل موجهی نبود و نیست. نیم ساعتی راه رفتم. لیمو خریدم و برگشتم. پاتیل لیمو عسل را خوردم. یک لقمه‌ی بزرگ نون و پنیر و گردو هم خوردم تا بتوانم یک عدد قرص سرماخوردگی بخورم. هنوز قرص به معده‌ام نرسیده بود که خوابم گرفت. درس‌گفتار تاپاس را پلی کردم و اواسطش خوابم رفت. دوباره با سر منگ و ضعف شدید بیدار شدم. یکم سوپ بار گذاشتم با دم‌نوش. ایده‌هایی که برای تمرین دوره‌ی شعر به ذهنم رسیده بود را نوشتم. بخشی از کتاب لحظه‌ی زوال را خواندم. سوپ و دم‌نوش و یک عالمه آب خوردم. شروع کردم به خواندن کتاب مادران و دختران. وقتی می‌خوانمش یاد خانه‌ی آقاجانم می‌افتم. اتاقی بود که بهش می‌گفتند اتاق بیخی. همیشه توش کرسی بود. مثل همیشه چند صفحه‌ای که خواندم خواب مرا فراگرفت که چه عرض کنم مرا بلعید. مثل خرس قطبی دو ساعت خوابیدم. البته که اثر قرص سرماخوردگی‌هم بود. بیدار شدم یه جوری تاریک بود که انگاری وسط گور بودم. بار دوباره شور حسینی گرفتم و مثل فشنگ از خانه رفتم بیرون. احساس می‌کردم الان نرم سکته می‌کنم. بازهم پیاده‌روی کردم. به عنوان‌ها فکر کردم. سعی کردم مدام حواسم را به حواس پنچ‌گانه‌ام بدم. بعد از نیم ساعت برگشتم خانه. اول غذا درست کردم بعد رفتم سراغ فراسوی نیک و بد نیچه. بندهای ۲۰۶ تا ۲۱۳ را خواندم و گوش دادم و نوشتم. ‌آخرهای درس‌گفتار بودم که دیدم اوه چه بوی سوختنی می‌آید. بله شام مبارک سوخت. یک تکه نان و پنیر و گردو گذاشتم توی سینی و برگشتم سراغ درس و مشقم.
    مهناز زنگ زد. گفت که اون هم سرما‌خورده. گفت شب عروسی پوریا مریض بوده و همه از پوریا ویروس را گرفتیم. پوریا خدا لعنتت کنه.
    یکم پیش با دم‌نوش مخصوص سرماخوردگی رفتم توی بالکن و گل‌ها را آب دادم. بوی سیگار می‌آید. یاد علی می‌افتم که از سیگار بدش می‌آید چون فکر می‌کند هرکسی سیگار بکشد میمیر و مدام در تلاش است به کسانی‌که دوستشان دارد بگوید سیگار نکشید. که نگران است. که ‌آسیب نبینند. که نمیرند. که مرگ برای علی یعنی مادری که دیگر ندارد.

  29. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    امروز را برنامه می‌ریختم. چندین ساعت درگیر بودم. آنقدر کار دارم که نمی‌دانم باید از کجا شروع کنم. این شد که نشستم پای برنامه ریختن تا ذهنم زلال شود. نویسنده‌ساز را بودم. استاد از کتاب‌های متأثر از بوف کور می‌گفتند. ادبیات واقعا عیش مدام است‌‌‌. تمامی ندارد. خوشحالم که چنین منبع غنی برای بهتر زیستن پیدا کرده‌ام.
    اما راضی نیستم از خود. پیوستگی امروزم ستودنی بود. اما کافی نبود. نمی‌دانم فردا چه‌طور می‌شود.
    کانال من:
    https://t.me/mrymsedaghat21

  30. گزارش نیک

    پرسه‌هایم در طاقچه به طول انجامید، و گزارش نیک را دیر نوشتم. آمدم اینجا که برایتان از تجربه‌ی‌حسی‌ام بنویسم که از دیدن یک ویدیو بنویسم، پای سیستم بودم در گراما گرم آزاد‌نویسی بودم که دیدم، مادرم با گونه‌های مرطوب سمتم می‌آید، موبایل کف دستان توجه‌ام را جلب می‌کند. چسبش را از پوست صورتش جدا می‌کنند. یک‌بار و دوبار و زور می‌زند چشمش را باز کند. عضلات صورتش به‌ویژه نزدیک چشمش همه سفت شده‌ند. بلاخره چشمش را باز می‌کند. هنوز سخت پلک می‌زند سرش را می‌چرخاند. حالا صورتش مقابل مادرش قرار دارد، همگی ساکت. بالاخره می‌بیند. بله می‌بینید او بالاخره صورت مادرش برای اولین‌بار بالاخره می‌بیند. از ذوق ریسه می‌رود.‌ بغض کردم، سیبک گلویم سفت شد. برایش تازگی داشت، دست‌، پا، چروک‌های صورتش مادرش نوزاد کنچ‌وکاوی که شوق دیدن داشت. این کودک و واکنشش روزمرگی و ملال‌زدا برایم. چه چیزی درونم حس کردم که گونه‌هایم مرطوب شد؟ من می‌خواهم بچه شوم، بزرگ‌تر‌ها دیگر بچه نمی‌شوند. جز در شعر. من شعر را نگه‌ می‌دارم برای خودم نه برای کودکی که نمی‌خواهد بزرگ‌ شود.

    علی آراسته
    #نیک‌روز
    @

  31. بالاخره پس از روزها وقفه به ورزش برگشتم. شروع برایم کمی سخت بود اما به هر حال انجامش دادم‌.

    این تنها نوبتی از امروز است که می‌نویسم.

    نویسنده‌ساز را بودم. دریافتم که تقلید کورکورانه و ناآگاهانه چگونه نویسنده را به قهقرا می‌برد. مشتاق شدم کتاب‌هایی را که به گونه‌ای از «بوف‌ کور» تاثیر پذیرفته‌اند بی‌آنکه تن به تقلید بدهند، از نو بخانم. همانند «ملکوت»

    آخر شب است و «آئورا» می‌خانم.

  32. آشپزی.
    سبزی پاک کردن.
    گوش دادن به پادکستی برای توانایی در همراهی و مشاوره به پسر .
    سهم زبان روزانه را خواندن.
    تئوری شعر خواندن.
    به فرهنگواره فارسی خلاق سر زدن.
    سروکله زدن با یک واژه برای رسیدن به کاریکلماتور و ناکامی.
    سوپ پختن برای بابا. شب به خانه‌شان رفتن و کمی تمیزکاری و هم‌صحبتی با داداش.
    کلی خوابیدن و حس نزدیکی به سلامتی.
    آزادنویسی
    شعرکی سرودن
    مطالعه‌ی وانهاده.

  33. خوش‌حال‌ترین مخلوق خدایم. ورزش کردن را شروع کرده‌ام، دو روز است، بیش باد. صبح که بیدار شدم باز هم ماسماسک هوشمندم را چک نکردم. مقاله‌‌ای که گفته بودم را خواندم، استفاده‌ی مفرط از تلفن همراه -در هر ساعتی از شبانه‌روز- ارتباط مستقیم و معناداری با افزایش سطح کورتیزول، تغییر در سطح ناقلین عصبی، کاهش کیفیت خواب و اظطراب و افسردگی دارد. پس ابتدا آزاد نوشتم و سپس کتاب خواندم. سپس‌تر درس بود همه‌ش تا کمرکش روز، آن‌موقع با مامان ورزش کردیم و باز هم درس تا پاسی از شب. تا دل‌تان بخواهد متن‌های کوتاه چند سطری نوشتم، یکی از یکی خزعبل‌تر. مجازی‌ام پر از پیغام‌های پاسخ داده نشده‌ است که حوصله ندارم جواب بدهم. هان، نگفتم که داستان دوم یوزپلنگانی که با من دویده‌اند را هزارباره‌خوانی کردم و به رسم هربار کیفور شدم از نثر بیژن نجدی.
    باز خردادیانی‌ام گُل کرده و آنی امیدوارم، آنی نه. دم‌دمی‌ بودن است دیگر، چه کنم؟ امروز روز ناامیدی از نویسنده‌ی خوبی شدنم بود. احساس می‌کردم انشای بچه‌ای مدرسه‌ای از آن‌چه می‌نویسم بهتر است. راستی، این میان یادم افتاد چندوقت پیش که از دم‌دمی‌ بودن می‌گفتم پیش کسی، گفتم: «دم‌دمی‌ یا همون مودیِ خودمون.» آدم نَمیرد همه‌چیز می‌بیند، از کِی مودی شد مال خودمان دم‌دمی‌ مالی دیگری؟ به جز مودی، چه چیز از اموال‌مان داده‌ایم رفته و برچسب خارجی‌اش را چسبانده‌ایم به خودمان؟ چمیدانم، نگرانم. می‌ترسم شوخی شوخی تمدن و فرهنگ و اصالت‌مان را بدهیم برود، جایش توف کنیم توی مترو مثلاً. یا گلاب به روتان، کوچه خیابان را با توالت اشتباه بگیریم. آدمیزاد است دیگر، بنی‌سوءتفاهم و اشتباه و عادت و هرچیز بد دیگری.

    اضافات: از خردادیانی گمان‌مان به خردادماهی‌هاست.

    ۱۶ مهر| شماره‌ی سیزدهم

  34. صبح کمی بیشتر خابیدم. بلند شدم که به کارهایم برسم. البته که به همه‌شان نرسیدم. فرصت نکردم کتاب بخانم. اما نوشتم.
    وبینار را هم بودم. درسم را خاندم. زبان خاندم. کاردستی خاهرم را درست کردیم. و تا نیمه‌ی فیلم مارتین ایدن را هم دیدم. او را که دیدم به خودم ناامید شدم. او نویسنده بود. منم نویسنده‌م. به حال خودم افسوس خوردم. کمی باید بیشتر نویسندگی را جدی بگیرم. یعنی چی که کتاب نخاندم؟ مگر می‌شود؟
    از فردا به خودم می‌آیم. یکم بیشتر تلاش می‌کنم و کمتر بهانه می‌آورم.
    یادداشت امشبم را هم درباره‌ی همین نوشتم.
    بعد از دیدن فیلم هم دوست دارم مفصل راجبش بنویسم.
    راستی امشب خیلی در حال و هوای شعر گفتن بودم. اگر ولم می‌کردند دلم می‌خاست تا صبح شعر بنوسم و بخانم. حیف که انقدر بی‌کله نیستم و بدنم را عادت دادم هشت ساعت بخابد.

  35. برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    گوش دادن بشنو را تمرین کردم.

    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    ۶ از ۱۰
    به واسطه انجام کارهای غیرمنتظره از برنامه و مهمان آمدن

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟ در نوشتن از بزرگان نویسندگی تقلید نکنم، بلکه تاثیر بگیرم.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    نان و پنیر و کاهو

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    از دست دادن شور زندگی در خودم.

    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    جنگ تمام شود و دوباره به قشم و کیش سفر کنم.

    امروز با کی تماس گرفتی؟
    با دخترعمو و سارا و همچنین با پشتیبانی از سایت لباس خریدم چرا نفرستادی؟

    گزارش نیک ۱۴۹ نیز با دغدغه های من به جای من خوابید.

  36. داره تقریباً دو روز میشه که نخوابیدم. خیلی خیلی پریشونم. امیدوارم زودتر تموم شه و از شنبه برگردم به زندگیِ عادی. امروز نوشتم اما ذخیره نکردم. حتی نمی‌خوام این روزها یادآوری بشن…
    “مدیریت‌ها و حسابداری” کلماتی‌ان که این چند روز زیاد تکرار میشن… اینکه همه‌ی دوست‌ و آشناها می‌خوان یه طوری مفید واقع بشن دلگرمم می‌کنه و بیشتر از اون باعث اضطرابم میشه. امروز اولین نفر رفتم دفتر تا ظهر و کدرشته‌ها رو ثبت کردم. عصر که با بچه‌ها صحبت می‌کردم و نظراتشون رو می‌شنیدم نسبت به ترتیب کد‌رشته‌هام بدبین شدم. نکنه دولتی نیارم. نکنه اشتباه چیده باشم. نکنه اصلاً من برای این رشته ساخته نشده‌باشم. نکنه فلان. نکنه بهمان…ویرانم.
    بخش نیک امروز هم میشه رولتِ نسکافه‌ای و چیپس با طعمِ سس آلفردو که البته خیلی به پیازجعفریِ خودمون نزدیک بود. و همین.

  37. پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۵
    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    نفس کشیدن برایم سخت شده. چند قطره اشک می‌ریزم. یک روزهایی هدف فقط جنگیدن است؛ جنگیدن برای ادامه دادن، سرسخت بودن، غر نزدن، قوی بودن.

    دارم به فصل جدیدی از زندگی‌ام وارد می‌شوم. همه‌چیز رو به تغییر است. حتی نفس کشیدن سخت شده. و امروز، راه رفتن.

    از صبح که بیدار شده‌ام، درد ساق پای چپم آرام نگرفته؛ آن‌قدر که کاملاً لنگ می‌زنم. برای کوچک‌ترین قدم‌هایم درد می‌کشم. احساس خستگی می‌کنم، اما از اینکه گله کنم هم خجالت می‌کشم. انگار یک مادر خوب باید همیشه قوی و سرحال بماند.

    این نسخه‌ی جدیدی که از خودم در هفته‌های آخر بارداری می‌بینم، خیلی ناآشناست. در من دختر کوچولویی زندگی می‌کند که همین که اشک می‌ریزم، تکان می‌خورد.

    بعد عذاب وجدان می‌گیرم. می‌ترسم که ناامیدش کرده باشم. دوست دارم برای او مادری سرسخت و خوشحال باشم؛ تکیه‌گاهی که همیشه هوایش را داشته باشد. ولی گاهی قوی بودن خیلی سخت می‌شود.

    امروز به کلاس نقاشی نرفتم. درد ساق پایم اجازه نمی‌داد و بدنم خیلی خسته بود. دوست داشتم فقط در خانه بمانم و استراحت کنم. اما استراحت هم کافی نبود. هرچقدر دراز کشیدم، درد پایم بهتر نشد.

    مامان برای ناهار برنج و مرغ و سوپ درست کرد. از اینکه این روزها بیشتر زحمت‌ها را مامان و مادرشوهرم می‌کشند، دلم می‌سوزد. می‌دانم که آن‌ها هم کمردرد و پادرد دارند و دوست ندارم باعث زحمتشان باشم.

    صبح، ویدیویی از کادوهای دیشب درست کردم و استوری کردم. بعد هم گزارش نیکم را به پایان رساندم.

    بعدازظهر، بعد از مدت‌ها در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. استاد درباره‌ی رمان «بوف کور» حرف زدند و از اهمیت خلاقیت و نوآوری در نوشتن گفتند؛ اینکه به جای تقلید کورکورانه، باید راه خودمان را پیدا کنیم.

    یکی از بچه‌هایی که در وبینار بود گفت که معمولاً گزارش نیک‌هایم را می‌خواند و امیدوار است دخترکم به سلامتی متولد شود. خیلی خوشحال شدم که نوشته‌هایم گاهی برای کسانی که حتی نمی‌شناسم، خواندنی و سرگرم‌کننده است.

    غروب احساس می‌کردم حوصله‌ام خیلی سر رفته. یکی از لاک‌های جدیدم را امتحان کردم؛ یک رنگ کرم، نزدیک به رنگ پوستم. خیلی خوشگل و باکیفیت بود و کمی خوشحالم کرد.

    این دو روزی که همسرم نیست، احساس تنهایی می‌کنم. به مادرشوهرم گفتم که او چگونه در جوانی دوری از همسرش را تحمل می‌کرده

    اخر عمویم مدت‌ها در کشوری دیگر کار می‌کرد و او به‌تنهایی بچه‌های قدونیم‌قدش را بزرگ می‌کرد. تازه کارهای خانه‌ی مادرشوهرش هم روی دوشش بود؛ حتی بزرگ کردن بچه‌های او.

    گفت حالا هم دوری از بچه‌هایش برایش سخت است. فرقی نمی‌کند. اما گذشته‌ها با حالا خیلی فرق داشته.

    او گفت:«یادم است وقتی دختر بودم، زن‌دایی‌ام باردار بود و یک شب، نصفه‌شب، دچار درد زایمان شد. خودش کودکش را به دنیا آورد، بند نافش را برید، لباس تنش کرد و کنار خودش خواباند.»

    این حکایت برایم خیلی جالب بود.

    زن‌های قدیم چقدر سرسخت بوده‌اند.

    ما برای یک زایمان، کلی کلاس بارداری و سونوگرافی و ورزش و مدیتیشن داریم؛ باز هم خیلی وقت‌ها می‌ترسیم و فکر می‌کنیم از پسش برنمی‌آییم.

    مثلاً روزی که قاب اتاق دخترم را آماده می‌کردم، مادرشوهرم گفت: «این‌ها برای چیست؟»
    گفتم: «تزیین اتاق دخترم.»
    خنده‌اش گرفت و گفت: «ما بچه که می‌آوردیم، با نیل روی دیوار بالای سرمان علامتی می‌کشیدند و تنها همین می‌شد تزیین اتاق.»

    سادگی گذشته‌ها را دوست دارم، اما حس می‌کنم نسل جدید با این سبک زندگی بیگانه است.

    ما عادت کرده‌ایم به دریافت مداوم اطلاعات و محصولات جدید. همین هم خیلی وقت‌ها سردرگممان کرده و مدام به مسیر زندگی خودمان شک می‌کنیم.

    امروز وقتی گروه «بله» را چک می‌کردم، دیدم وطن و آریو، بچه‌های فاطمه و نگین، متولد شده‌اند. خیلی ذوق کردم. دو تا از بچه‌های کلاس بارداری به مرحله‌ی زایمان رسیده بودند و برایشان آرزوی روزهایی زیبا کنار کوچولوهایشان کردم.

    باورم نمی‌شود که به‌زودی نوبت من می‌شود.

    شب، همگی حوصله‌مان سر رفته بود. ادامه‌ی سریال «بزنگاه» را تماشا کردیم و مامان برای چندمین بار برایم کمپرس آب گرم گذاشت و پماد پادرد زد. امیدوارم درد این گرفتگی بالاخره رهایم کند.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    امروز برخلاف هفته‌ای که گذشت، روز آرام و معمولی داشتی.

    درد ساق پا، سنگینی شکمت و تنگی نفس گاهی کلافه‌ات می‌کرد، اما حرکات لیلیا در طول روز، مثل همیشه، لبخند بر لبانت می‌آورد.

    بهتر است یک مدیتیشن بگذاری و امشب را هم بگذرانی.

    فردا می‌تواند روز بهتری باشد.

    🌿 نمره‌ی امروز

    🎨 آفرینش و هنر: ۵
    🥗 تغذیه و آب: ۹
    ✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۵
    📖 خواندن و شنیدن: ۵
    🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
    🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۲
    🧸 آمادگی برای لیلیا: ۰
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰
    💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۲
    😴 استراحت و خواب: ۱۰

    امتیاز امروز: ۵۸ از ۱۰۰
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  38. ☘گزارش نیک شادی

    حدود ساعت ۶ از خواب بیدار شدم. قرار بود برای بچه‌ها تخم مرغ آماده کنم. بخاطر روز جهانی تخم‌مرغ. مشغول آماده‌کردنش بودم که دخترم بهانه‌گیری‌هایش را شروع کرد. با بغض و گریه می‌گوید که دوست ندارد مدرسه برود.

    علتش را جویا می‌شوم. می‌گوید:«زمان مدرسه طولانی‌ه‌و خسته می‌شم‌.». می‌گویم:«منم موافقم. خیلی طولانیه. بهت حق می‌دم که خسته بشی. اما همه‌ی مدرسه‌ها همینطورین. هر جا بریم این مدلی‌ه.». مدتی قانع می‌شود. اما بهانه‌ی دیگری را آغاز می‌کند. دل‌درد و حالت تهوع. بعدی و بعدی.

    خسته می‌شوم. امروز از معلمش خاستم شرح حالی از او بفرستد. کاملن راضی بود و می‌گفت در کلاس عملکرد مناسبی دارد از لحاظ هوش، مهارت و ارتباط. نمی‌دانم چرا صبح‌ها اینقدر سخت به مدرسه می‌رود؟

    بعد از رساندن بچه‌ها به مدرسه. ده دقیقه آزادنویسی کردم و خوابیدم. معمولن بیست دقیقه می‌نویسم اما امروز خسته بودم به کم رضایت دادم تا همیشه تداوم داشته باشم. با پیروی از روش خرده‌ عادت‌ها سه میزان درنظر می‌گیرم برای سه حالت متفاوت. وقتی انرژی‌ام کم است: یک صفحه. اگر متوسط است: ده دقیقه. اگر زیاد: بیست دقیقه آزادنویسی می‌کنم.

    کمی جمع‌‌و‌جور و ورزش. ۵ دقیقه موزیک آرام گذاشتم. یک ملحفه روی زمین پهن کردم. خوابیدم و پاهایم را به دیوار چسباندم.(با هدف صاف شدن پا و تقویت همسترینگ در قسمت پشت زانو) سپس دست‌هایم را بالا بردم تا بهم برسند و بعد پایین می‌آورم حرکتی شبیه بال‌زدن روی زمین.(برای تقویت و صاف شدن شانه‌ها) این حرکت را همراه با تنفس انجام می‌دادم.

    بعد آماده شدم تا دنبال بچه‌ها بروم. برگشت و ناهار و نوشتن همین گزارش نیک در میانه‌ی روز. عصر تعالیم ریتا می‌خانم با تمرکز بر عنصر تغییر. آماده می‌شوم و به باشگاه می‌روم. سپس استراحت، شام، کتابخانی برای بچه‌ها و خاب.

    shadisafavi.ir
    @shadisafavi
    https://www.instagram.com/shadisafavi.ir

    #گزارش‌نیک
    #ورزش‌و‌موزیک

  39. دیر خوابیدم و زود بیدار شدم؛ پنج و بیست دقیقه. در بیداری کابوس دیدم. کابوس مردک نیمه‌دیوانه‌ای که دیروز بلوا به پا کرد. نگران بودم که دوباره سروکله‌اش پیدا شود و حیدری در داروخانه تنها باشد. صبحانه نخورده می‌زنم بیرون.
    امروز دو داروی ساختنی دارم و خرده‌کارهای معمول و مقاله که می‌گذارمش برای عصر. نغمه پیام داده که برنامه‌تان برای آخر هفته چیست؟ و من جواب می‌دهم خواب.
    نوت گوشی را می‌گشایم که چیزی بنویسم اما هرچه فکر می‌کنم به یاد نمی‌آورم.
    برای ناهار آش رشته می‌خریم. آفتاب پاییزی خیابان‌ها را بغل کرده است. بعد ناهار روی کاناپه دراز می‌کشم تا چشمم به ساعت باشد. «شب یک شب دو» را تا جایی که سنگینی چشم‌ها مجال دهد می‌خوانم. در بین چرت قیلوله خواب هم می‌بینم.
    بعدازظهر در داروخانه چای و شیرین‌عسل می‌خورم. روز خلوتی‌ست و می‌گذارم به آرامی بگذرد بی‌آن‌که خودم را با اندیشه‌ی مقاله بیازارم.
    علیرضا فوتبال می‌بیند؛ سپاهان و فجر. چشمم می‌افتد به محرم نویدکیا. می‌گویم: «احساس می‌کنم انسان شریفی‌ست.» و می‌اندیشم آیا من انسان شریفی هستم؟
    ناصرخسرو می‌گوید: «شرف مرد به علم است» سعدی می‌گوید: «شرف مرد به جود است». گمانم با سعدی جورتر است.

  40. ✓🟥 گزارش نیک | شرح رویای نیمه شب
    آیین رهایی از تن
    در عمق شب، در سرزمینی میان خواب و بیداری، خودم را در فضایی دیدم که سکوت آن سنگینی خاصی داشت. من در مرکز آن فضا ایستاده بودم و بیش از هر چیز، حضور جسم خودم را احساس می‌کردم. وزن بدنم، ضربان آرام قلبم، گرمای پوستم و جریان نفس‌هایم برایم واضح‌تر از همیشه بود. انگار تمام وجودم به نقطه‌ای برای رخ دادن یک دگرگونی تبدیل شده بود.
    بدنم در آن خواب مانند یک پیکر معمولی نبود. احساس می‌کردم درون من جهانی پنهان وجود دارد. شانه‌هایم سنگینی خاصی داشتند، قفسه‌ی سینه‌ام با هر نفس بالا و پایین می‌رفت و پوستم مانند مرزی میان جهان بیرون و رازهای درون عمل می‌کرد.
    در مرکز آن فضا، دعانویس نشسته بود. حضور او آرام اما پرقدرت بود. چراغی کم‌نور کنار او می‌سوخت و نور لرزانش روی دست‌ها، صورت و لباس او حرکت می‌کرد. صدای زمزمه‌هایش در فضا پخش می‌شد و هر واژه مانند موجی آرام به بدنم می‌رسید.
    ناگهان خارش صورتم آغاز شد.
    ابتدا نقطه‌ای کوچک و مبهم روی پوست صورتم بود، حسی ظریف مانند لمس آرام یک پر روی گونه‌ام. چند لحظه بعد، آن حس گسترده‌تر شد و انگار مسیر باریکی از سوزش و قلقلک زیر پوستم حرکت می‌کرد. نه درد بود و نه ناراحتی شدید، بلکه اصراری عجیب داشت؛ انگار پوست صورتم می‌خواست چیزی را به من بفهماند.
    احساس می‌کردم این خارش فقط روی سطح پوست نیست. گویی از عمق وجودم می‌آمد و خودش را به شکل یک پیام جسمانی نشان می‌داد. گونه‌هایم، کنار بینی‌ام و اطراف چشم‌هایم به شکل عجیبی حساس شده بودند. هرچه بیشتر تلاش می‌کردم آن را نادیده بگیرم، حضورش پررنگ‌تر می‌شد.
    دستم را آرام بالا می‌بردم. حرکت انگشتانم را در هوا حس می‌کردم. لحظه‌ی تماس نوک انگشتانم با پوست صورتم کاملاً واقعی بود. زبری اندک پوست، گرمای دستم و حرکت آرام خاراندن را احساس می‌کردم.
    با هر بار خاراندن، خارش برای لحظه‌ای فروکش می‌کرد و همزمان اتفاقی درون بدنم رخ می‌داد. گویی همان حرکت ساده، کلیدی پنهان بود که دری در وجودم را باز می‌کرد.
    در همان لحظه، جن از درونم جدا می‌شد.
    ابتدا مانند موجی از تاریکی از بدنم عبور می‌کرد، سپس به شکل موجودی سایه‌وار در برابر من ظاهر می‌شد. با جدا شدن هر جن، احساس می‌کردم فشار نامرئی از روی تنم برداشته می‌شود. شانه‌هایم آزادتر می‌شدند، نفسم بازتر می‌آمد و بدنم سبک‌تر می‌گردید.
    جن برای لحظه‌ای در هوا می‌ایستاد، سپس مانند موجودی ساخته‌شده از دود و مه، شکل بال‌هایی از جنس سایه در اطرافش پدیدار می‌شد و آرام به سوی آسمان پر می‌کشید.
    هر بار که خارش بازمی‌گشت، من می‌دانستم لحظه‌ی دیگری از رهایی نزدیک است.
    در پایان خواب، صورتم آرام شده بود. دیگر خبری از آن خارش مرموز نبود. فقط گرمای پوست، نفس آرام و احساسی عمیق از سبکی باقی مانده بود. انگار بدنم پس از سفری طولانی، دوباره به سکون خودش بازگشته بود.
    #رویانگاری علیرضا اندیشمند

    ✓🟥رویای دوم
    گزارش نیک | لوپ
    خواب دومم در فضایی پرتنش و فشرده اتفاق می‌افتاد. خودم را گرفتار یک لوپ پرفشار از اتفاقات دیدم. اتفاق‌ها پشت سر هم رخ می‌دادند و مجال نمی‌دادند لحظه‌ای بایستم و بفهمم دقیقاً چه اتفاقی در حال افتادن است.
    هر بار فکر می‌کردم این چرخه تمام شده، دوباره اتفاق دیگری شروع می‌شد و من را به همان جریان برمی‌گرداند. انگار درون یک حلقه‌ی بسته گرفتار شده بودم که هیچ در خروجی نداشت. زمان در خواب شکل عادی خودش را از دست داده بود. اتفاقات روی هم می‌افتادند و فشارشان لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد.
    در بدنم هم این فشار را احساس می‌کردم. انگار فرصت یک نفس کامل نداشتم. ذهنم مدام در حال دنبال کردن اتفاق بعدی بود و بدنم در حالت آماده‌باش مانده بود. می‌خواستم از این چرخه بیرون بیایم، اما هر تلاشی دوباره مرا به همان نقطه بازمی‌گرداند.
    در میان این آشفتگی، ناگهان پسرعمه‌هایم ظاهر شدند.
    حضورشان با فضای آشفته‌ی خواب تضاد عجیبی داشت. بدون اینکه لازم باشد چیزی را توضیح بدهم، به من نزدیک شدند و مرا در آغوش گرفتند.
    لحظه‌ی بغل شدن، برای نخستین بار فشار آن لوپ شکست.
    گرمای بدنشان را حس می‌کردم. تماس دست‌هایشان و فشار آغوششان مرا از جریان بی‌وقفه‌ی اتفاقات جدا کرد. برای لحظه‌ای همه‌چیز ایستاد. انگار آن حلقه‌ی بی‌پایان دیگر قدرت کشیدن مرا به درون خودش نداشت.
    من از لوپ بیرون آمدم.
    نجات در خواب با جنگیدن، فرار کردن یا پیدا کردن یک در مخفی اتفاق نیفتاد. با یک آغوش اتفاق افتاد. چند دست که دور بدنم حلقه شدند و به من یادآوری کردند که لازم نیست همیشه به تنهایی از میان آشوب عبور کنم.
    وقتی از خواب بیدار شدم، چیزی که بیشتر از همه در ذهنم مانده بود، همین تضاد بود. از یک طرف چرخه‌ای بی‌پایان و پرفشار که مرا در خودش می‌کشید و از طرف دیگر آغوشی ساده و انسانی که توانست مرا از آن بیرون بکشد.
    #رویانگاری علیرضا اندیشمند

    ✓🟥 پرده سوم رویای پنجشنبه:
    بدلِ من روی صحنه

    در خواب سوم، ناگهان خودم را وسط یکی از سریال‌های مهران مدیری دیدم. فضای خواب، حال‌وهوای یک صحنه‌ی واقعی فیلم‌برداری را داشت. انگار دوربین‌ها روشن بودند، آدم‌ها رفت‌وآمد می‌کردند و من هم در میان بازیگران، درون ماجرای سریال بازی می‌کردم. برای مدتی هیچ تردیدی نداشتم که این آدمی که در صحنه حضور دارد، خود منم.
    حضور در کنار ستارگان سینما برایم هیجان عجیبی داشت. انگار بعد از سال‌ها، ناگهان در را به روی جهانی باز کرده بودند که همیشه در گوشه‌ای از ذهنم به آن فکر کرده بودم. جهان صحنه، دوربین، بازیگری و دیده‌شدن.
    اما در انتهای خواب اتفاق عجیبی افتاد.
    ناگهان فهمیدم آن کسی که در سریال بازی می‌کند، من نیستم. آدمی است که شبیه من است. چهره‌اش برایم آشنا نبود و نمی‌شناختمش، اما در همان منطق عجیب خواب، یقین داشتم که شباهتش به من انکارناپذیر است. انگار کسی نسخه‌ای از من را برداشته بود و به جای من وارد قاب کرده بود.
    حیرت کردم.
    بعد، حسرت آمد.
    حسرت از اینکه چرا خودم نتوانسته بودم آن‌جا باشم. چرا نتوانسته بودم کنار ستارگان سینما بازی کنم. چرا این صحنه برای کسی شبیه من اتفاق افتاده بود و سهم من فقط ایستادن در فاصله‌ای نامعلوم و فهمیدن این واقعیت بود.
    اما زیر این حسرت، چیزی زنده‌تر جریان داشت: اشتیاق.
    من دلم می‌خواست آن‌جا باشم. دلم می‌خواست جلوی دوربین بایستم، دیالوگ بگویم، وارد جهان بازیگران شوم و برای مدتی از زندگی معمولی بیرون بیایم و در یک نقش زندگی کنم.
    آن آدم ناشناس، شاید بدل من بود. شاید نسخه‌ای از من که در مسیری دیگر رفته بود. شاید هم فقط یک چهره‌ی خواب بود که ذهنم ساخته بود تا چیزی را به من نشان دهد: اینکه هنوز بخشی از من آرزوی صحنه دارد.
    بعد از دو پرده‌ی قبلی، این پرده برایم عجیب‌تر بود. در پرده‌ی اول، چیزی از بدنم بیرون می‌رفت و سبک می‌شدم. در پرده‌ی دوم، در یک لوپ پرفشار گرفتار بودم و آغوش پسرعمه‌هایم مرا به امنیت برگرداند. و حالا، در پرده‌ی سوم، با کسی روبه‌رو شده بودم که شبیه من بود و جایگاهی را تجربه می‌کرد که من هنوز تجربه نکرده‌ام.
    سه پرده، سه حرکت:
    رهایی، آغوش، اشتیاق.
    و شاید خواب سوم بیش از آنکه درباره‌ی گذشته باشد، درباره‌ی چیزی باشد که هنوز می‌تواند اتفاق بیفتد.
    صبح که از خواب بیرون آمدم، تصویر آن بدل ناشناس هنوز در ذهنم مانده بود. کسی شبیه من که روی صحنه ایستاده بود و کنار ستارگان سینما بازی می‌کرد.
    و من، با حیرت نگاهش می‌کردم.
    اما در ته این حیرت، حسرتی بود که بیشتر از آنکه مرا به گذشته ببرد، به جلو هل می‌داد:
    شاید هنوز دلم می‌خواهد وارد قاب شوم.

    ✓ 🟥 گزارش نیک اولین فال پس از شب پاکسازی معنوی
    پس از شبی متفاوت که آن را به نیت پاکسازی معنوی و رها کردن سنگینی‌های گذشته گذراندم، صبح را با حس دیگری آغاز کردم. آن شب برای من فقط گذر زمان نبود؛ لحظه‌ای بود برای مکث کردن، خلوت با خود، مرور آنچه باید رها شود و ایجاد فضایی تازه برای ورود آرامش و امید.
    در آن شب، با تمرکز بر نیت پاک شدن از افکار فرساینده، دل‌کندن از انرژی‌های قدیمی و باز کردن راهی برای مرحله‌ای تازه، تلاش کردم میان گذشته و آینده یک نقطه‌ی روشن ایجاد کنم. حس می‌کردم بخشی از بارهای ذهنی و احساسی که مدت‌ها همراه من بوده‌اند، نیاز دارند دیده شوند و سپس آرام‌آرام جای خود را به سبکی و آرامش بدهند.
    صبح روز بعد، در ادامه همان حس تازه، تصمیم گرفتم یک فال اوراکل بگیرم. نه برای پیش‌بینی قطعی آینده، بلکه به عنوان یک گفت‌وگوی نمادین با درون خودم.
    نیت کردم: «پیام این روز تازه برای من چیست؟»
    کارت انتخاب‌شده نامی داشت که با فضای این آغاز تازه هماهنگ بود:
    New Life زندگی نو
    دیدن این کارت پس از آن شب، برایم مانند تصویری از جوانه‌ای بود که پس از پاک شدن زمین، فرصت رشد پیدا می‌کند. پیام نمادین آن برای من این بود که دوره‌ای تازه آغاز می‌شود؛ دوره‌ای که در آن قرار است با آگاهی بیشتر، انتخاب‌های تازه و نگاه روشن‌تری به مسیر زندگی قدم بردارم.
    «زندگی نو» برای من به معنای فراموش کردن گذشته نیست؛ بلکه یعنی تبدیل تجربه‌های گذشته به نیرویی برای ساختن آینده. یعنی حرکت به سمت آرامش بیشتر، روابط سالم‌تر، رشد شخصی و ساختن پایه‌های محکم‌تر برای روزهای پیش رو.
    اولین فال اوراکل پس از شب پاکسازی معنوی، با یک پیام ساده همراه شد:
    فصل تازه آغاز شده است؛ اکنون زمان پرورش چیزی است که می‌خواهم در زندگی‌ام رشد کند.

    ✓🟥 گزارش نیک فال تاروت پس از آغاز فصل تازه

    پس از پیام روشن اوراکل «New Life»، دست به کارت‌های تاروت سپردم تا انعکاس این فصل تازه را در آینه نمادها ببینم.
    نخستین کارت، دو سکه وارونه بود؛ تصویری از رها کردن روزهایی که در آن میان چندین راه، چندین فکر و چندین مسئولیت در رفت‌وآمد بودم. گویی زمان آن رسیده که بارهای اضافی را زمین بگذارم و با قدم‌هایی آرام‌تر، مسیر خود را ادامه دهم.
    کارت دوم، ستاره وارونه بود؛ ستاره‌ای که هنوز در آسمان هست، اما نورش نیاز به بازگشت و اعتماد دوباره دارد. پیامی از درون که می‌گوید امید از بین نرفته است؛ تنها باید دوباره آن را در سکوت دل پیدا کرد و به روشنایی آن ایمان آورد.
    و در پایان، آس سکه طلوع کرد؛ نشانه‌ای از یک بذر تازه که در خاک زندگی کاشته می‌شود. نمادی از فرصتی واقعی برای ساختن، رشد کردن و تبدیل رؤیاهای درونی به چیزی ملموس و پایدار.
    این فال برای من داستانی سه‌مرحله‌ای داشت:
    رها کردن سنگینی‌های گذشته، بازگرداندن نور امید به قلب، و آغاز ساختن آینده‌ای تازه با دستان خود.
    پس از شب پاکسازی معنوی و پیام «زندگی نو»، این فال یادآور شد که فصل تازه فقط با آرزو آغاز نمی‌شود؛ با یک قدم کوچک اما واقعی، جوانه می‌زند. 🌱

    ✓🟥 گزارش نیک | دو دیدار کوچک، دو پنجره به زندگی

    امروز به دیدار خانواده رفتم و فرصتی پیدا کردم تا دو چهره از دو فصل متفاوت زندگی را از نزدیک ببینم. چیدا، خواهرزاده سه‌ساله‌ام، و چهراد چراغی، خواهرزاده دوروزه‌ام، دو کودک با دو جهان متفاوت بودند که حضورشان امروز در یک قاب خانوادگی کنار هم قرار گرفت.

    چیدا، با سه سال زندگی در پشت چشم‌هایش، در سن کشف جهان است. سن پرسیدن، دویدن، بازی کردن و جدی گرفتن چیزهایی که برای بزرگ‌ترها شاید چندان اهمیتی نداشته باشند. کودک در این سن، جهان را هنوز از دریچه شگفتی می‌بیند. هر چیز می‌تواند اسباب‌بازی باشد و هر اتفاق کوچکی، ماجرایی تمام‌عیار.

    و بعد، چهراد.

    دو روز بیشتر از ورودش به این جهان نگذشته است. هنوز بوی آغاز می‌دهد. زندگی برایش به مجموعه‌ای از صداها، لمس‌ها، گرما و روشنایی‌های مبهم محدود است. او تازه از جایی آمده که جهانش تپش قلبی آشنا بوده و حالا در برابر وسعت این دنیای تازه، به آغوش‌هایی نیاز دارد که برایش معنای امنیت پیدا کنند.

    نامش را که به یاد می‌آورم، دوباره به جست‌وجوی خانوادگی برای پیدا کردن نامی فکر می‌کنم که با نام خانوادگی چراغی تناسب آوایی داشته باشد. چهراد چراغی. تکرار آهنگ چ و ر در این دو نام، موسیقی کوچکی ساخته است که از همان ابتدا در انتخاب نامش برایمان اهمیت داشت. حالا این ترکیب واژه‌ها صاحب چهره شده است، صاحب دست‌هایی کوچک و آینده‌ای که هنوز هیچ‌کس نمی‌داند چه قصه‌هایی در آن نوشته خواهد شد.

    امروز، کنار هم قرار گرفتن چیدا و چهراد، مرا به فاصله کوتاه و درعین‌حال شگفت‌انگیز میان سه سال و دو روز فکر داد. یکی سه سال است که در این جهان قدم می‌زند و دیگری تازه به آستانه آن رسیده است. یکی کم‌وبیش جهان را می‌شناسد و دیگری هنوز باید نام اشیا، چهره‌ها و آدم‌ها را از زندگی بیاموزد.

    من هم در مقام دایی، میان این دو سن ایستاده بودم و به تماشای ادامه یافتن زندگی در خانواده‌ام نشستم. بچه‌ها بزرگ می‌شوند، نام‌ها از روی کاغذ به روی آدم‌ها منتقل می‌شوند، صورت‌های تازه به جمع خانوادگی اضافه می‌شوند و روزهایی که امروز معمولی به نظر می‌رسند، ممکن است سال‌ها بعد به خاطره‌هایی دوست‌داشتنی تبدیل شوند.

    شاید ارزش چنین دیدارهایی دقیقاً همین باشد. برای چند ساعت، زندگی از حساب‌وکتاب‌های بزرگ‌سالانه، نگرانی‌های مالی، انتظار برای گشایش کارها و فکر کردن به آینده فاصله می‌گیرد و به اندازه یک کودک سه‌ساله و یک نوزاد دوروزه کوچک می‌شود.

    امروز چیدا و چهراد، هرکدام به شیوه خودشان، مرا به تماشای زندگی دعوت کردند. یکی با سه سال تجربه زیستن و دیگری با دو روز حضور در جهان.

    و من، دایی این دو کودک، با این احساس به خانه برگشتم که خانواده فقط مجموعه‌ای از آدم‌ها نیست که نسبت خونی مشترکی دارند. خانواده، همین رشته نامرئی میان نسل‌هاست، همین دست‌های کوچک که امروز در دسترس ما هستند و همین خاطره‌هایی که بی‌سروصدا ساخته می‌شوند.

    یادداشت پایانی

    بعضی روزها اتفاق بزرگی نمی‌افتد. فقط دو کودک را می‌بینی، یکی در آغاز راه کودکی و دیگری در نخستین روزهای زندگی، و ناگهان متوجه می‌شوی که زمان، بی‌آنکه صدایی کند، در خانه مشغول نوشتن داستان خودش است.

    #گزارش_نیک #رویانگاری #چیدا #چهراد_چراغی

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  41. سال واژه: ساده
    کله سحر از خاب بیدار شدم که مثلن چه خبر است؟ خب، خبر مهمی است دیگر. کلاس دارم. آن هم کجا؟ قله‌ی کوه. سه طبقه باید بروم که برسم. استاد هم قربانش روم، با ملا بنویس اشتباهم گرفته بود. تا آخر کلاس فقط داشتم می‌نوشتم.
    البته لطف همایونی شامل حالم شد و یک ربعی استراحت داد، وسطش. که خب، این هم چیز کمی نبود. ولی خوب شد این‌قدر سوال‌ها زیاد بود که دوباره حروف الفبا برایم یادآوری شد. هی که می‌نوشتم، می‌گفت: خب حالا، ب حالا. از این لابه‌لا، این را کجای دلم می‌گذاشتم که یکی هی تکرار می‌کرد: استاد، جدی می‌گید؟ نه عزیزم، داریم با هم اسم فامیل بازی می‌کنیم. تند بنویس که عقب نیفتی. والا خانم یک ساعت بعد از شروع کلاس آمده بود، تازه نمک هم می‌ریخت. دیگر اگر ادامه می‌داد، از همان مژه‌های بال‌دارش آویزانش کرده بودم به چوب لباسی. خدا را شکر استاد دیگر رضایت داد و کلاس را تمام کرد.
    به خانه که برگشتم، دیدم مدتی است دارم بازیگوشی می‌کنم و به سراغ تمرین کردن زبان نمی‌روم. این‌جوری فایده‌ای ندارد. نشستم به دیدن آموزش و تمرین کردن. توی وبینار نویسنده ساز بودم و چقدر خوشحالم که با استاد و بچه‌ها آشنا شدم و به واسطه‌ی آن‌ها دنیای کتاب خاندنم قد کشید. توانست بالای آن دیوار بلند هیاهو را ببیند، بفهمد چه نویسندگانی چه کتاب‌هایی نوشته‌اند و او از آن‌ها بی‌خبر بوده است. ذهن کنجکاوم می‌خاهد به دنبال آن‌ها برود. ببیند آدم‌های قبل از او چه کرده‌اند، حالا او چه می‌تواند بکند.
    بعد از آن با خانواده زدیم بیرون. از خانه بیرون رفتیم تا کفش مناسبی برای دانشگاهم بخرم. به کفش‌فروشی رفتیم. صاحب کفش‌فروشی این‌قدر صدای خوبی دارد که ما به او می‌گوییم آقای صدا. او هم امشب می‌خاست به مشهد برود. دلم خیلی سفر خاست.

    📚زینب شاگردی
    https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk

  42. صبح بلند شدم و با ناراحتی به هوای آفتابی نگاه کردم. بعد تمام سعیم را کردم خوابم را به یاد بیاورم. تکه آخر آن خوابی که حس می‌کنم پرماجرا بود را به خاطر آوردم. حوصله نداشتم سیستم روشن کنم، پس به نوشتن در دفتر مربعی قرمز کفایت کردم. رفتم پایین، کسی خانه نبود. به خوردن یک لیوان بزرگ چای و یک تکه کوچک کیک رضایت دادم. امروز هم باید کار می‌کردم، ولی ترجیح دادم غصه بخورم. اوضاع اصلا روبه‌راه نیست. چراغ همه کسب‌وکارها دارد یکی‌یکی خاموش می‌شود. فعلا منتظرم ببینم جواب کنکور مرا ساکن کدام شهر می‌کند، بعد باید بروم غذا دارو تا از مدرکم برای گرفتن شغلی جدید استفاده کنم.
    ادامه Children Who Chase Lost Voices که شب نتوانستم تمامش کنم را دیدم. جالب بود. ولی حتی چیزهای جالب هم الان حالم را بهتر نمی‌کند. نویسنده‌ساز را بودم. اسم ۵ کتابی که گفته شد پشت سر هم بخوانیم «بوف کور. ملکوت. شازده احتجاب. گاوخونی. رود راوی» را از پیام یکی از بچه‌ها کپی کردم هم برای خودم سیو کردم، هم به مهنا فرستادم. درگیر امتحان بود ولی جوابم را داد. تا قبل از اینکه امتحان بعدی‌اش شروع شود، یه خبر باحال داد و بله، چتمان بیشتر طول کشید. هیچی دیگر، پس موضوع از این قرار بود. چه جالب.
    عصر جلسه دوم نقشه راه کسب‌وکار اینترنتی شرکت کردم. مدرسش یه مقدار چیز می‌زند، خودش می‌گوید، خودش می‌خندد. چه کنم خب، صحبت‌ها و تجربیاتش به دردم می‌خورد، باید این چس‌نمک‌خان را هم تحمل کنم.
    طی پارت دوم صحبتم با مهنا فهمیدم باید فرش زنجان‌فرندلی برای بالا بگیرم. زنجان اکثر ماه‌های سال سرد است و این فرش خوشگل‌های اینستا که نازک است به درد اینجا نمی‌خورد. نتیجه‌اش این است که الان غیر از تخت جای دیگری نمی‌توانم بشینم. بعد از قدم زدن شبانه، پارت اول آزادنویس را در ساحلک نوشتم که این‌قدر نوتیف ندهد. این آخر هفته «یادداشت‌های یک دیوانه» را تمام می‌کنم. بدیِ از کتابخانه کتاب گرفتن این است که امکان دیدار مجدد با کتاب، مخصوصا رمان، خیلی کم است.
    https://t.me/MaedehJavadiCHN

  43. روزه واژه: تلاش
    وامروز من
    پوييدن‌های همیشگی
    دل‌نگرانی‌ها، امیدواری‌ها، دلتنگی‌ها، حسرت‌ها
    ادامه‌ی مطالعه‌ی کتاب «شرق بهشت»
    فیلم ندیدم.
    و بنا به وعده‌ی هرشب ، نیک‌نوشتاری
    «در مسیر نوشتن هر چه پیش می‌روی تازه می‌بینی اول راهی.»
    شبتان نیک

  44. به حلزون سبدی رو 🙂
    صبح بلند شدم و با ناراحتی به هوای آفتاب نگاه کردم. بعد تمام سعیم را کردم خوابم را به یاد بیاورم. تکه آخر آن خوابی که حس می‌کنم پرماجرا بود را به خاطر آوردم. حوصله نداشتم سیستم روشن کنم، پس به نوشتن در دفتر مربعی قرمز کفایت کردم. رفتم پایین، کسی خانه نبود. به خوردن یک لیوان بزرگ چای و یک تکه کوچک کیک رضایت دادم. امروز هم باید کار می‌کردم، ولی ترجیح دادم غصه بخورم. اوضاع اصلا روبه‌راه نیست. چراغ همه کسب‌وکارها دارد یکی‌یکی خاموش می‌شود. فعلاً منتظرم ببینم جواب کنکور مرا ساکن کدام شهر می‌کند، بعد باید بروم غذا و دارو تا از مدرکم برای گرفتن شغلی جدید استفاده کنم.
    ادامه Children Who Chase Lost Voices که شب نتوانستم تمامش کنم را دیدم. جالب بود. ولی حتی چیزهای جالب هم الان حالم را بهتر نمی‌کند. نویسنده‌ساز را بودم. اسم ۵ کتابی که گفته شد پشت سر هم بخوانیم «بوف کور. ملکوت. شازده احتجاب. گاوخونی. رود راوی» را از پیام یکی از بچه‌ها کپی کردم هم برای خودم سیو کردم، هم به مهنا فرستادم. درگیر امتحان بود ولی جوابم را داد. تا قبل از اینکه امتحان بعدی‌اش شروع شود، یه خبر باحال داد و بله، چتمان بیشتر طول کشید. هیچی دیگر، پس موضوع از این قرار بود. چه جالب.
    عصر جلسه دوم نقشه راه کسب‌وکار اینترنتی شرکت کردم. مدرسش یه مقدار چیز می‌زند، خودش می‌گوید، خودش می‌خندد. چه کنم خب، صحبت‌ها و تجربیاتش به دردم می‌خورد، باید این چس‌نمک‌خان را هم تحمل کنم.
    طی پارت دوم صحبتم با مهنا فهمیدم باید فرش زنجان‌فرندلی برای بالا بگیرم. زنجان اکثر ماه‌های سال سرد است و این فرش خوشگل‌های اینستا که نازک است به درد اینجا نمی‌خورد. نتیجه‌اش این است که الان غیر از تخت جای دیگری نمی‌توانم بشینم. بعد از قدم زدن شبانه، پارت اول آزادنویس را در ساحلک نوشتم که این‌قدر نوتیف ندهد. این آخر هفته «یادداشت‌های یک دیوانه» را تمام می‌کنم. بدیِ از کتابخانه کتاب گرفتن این است که امکان دیدار مجدد با کتاب، مخصوصا رمان، خیلی کم است.

  45. گزارش چهل و دو
    سال واژه: تبدیل
    ساعت سه بامداد رسیدند خانه. برگشتش به موقع بود. با آنکه هوای بارانی را دوست دارد اما اگر یک روز بیشتر می‌ماندند خوش‌اخلاقی‌اش ته می‌کشید. مشکلی نبود فقط یک جا بیکار ماندن در مدت طولانی کلافه‌اش می‌کرد.
    امروز همه بی انرژی بودند و آتنا هم همینطور. به خاطر فرض گم کردن و بعد جا گذاشتن مدارک مهم پدر. درک می‌کرد اما با خودش می‌گفت آدم که به خاطر مسائل حل شدنی نباید روزش را تیره کند و می‌دانست کسی باید این را به خودش بگوید.
    وسط بازی بود که تلفنش زنگ خورد. همکار سالن قبلی‌‌اش بود که ارتباط خوبی با هم دارند. با آنکه فاصله‌ی سنی زیادی بینشان است. دوستش از فضای کار و حسادت‌ها و شرایط جدید برایش تعریف کرد. هر دو به این توافق رسیدند که موقع همکاری تیم خوبی بودند.
    بعد سعی کرد تمرین تیترهای نامعمول را انجام دهد.
    جالب بود اما مجبور شد نصفه رهایش کند.
    شوفاژ اتاقش نصب شد اما اتاقش یا آیینه‌ی ذهنش بدجور به هم ریخته. فردا کار خانگی زیاد است و حوصله کم‌.
    نشست کنار پنجره، فایل شب هول را باز کرد و چند صفحه‌ای خواند. چشمش به بیرون می‌افتاد و فکر می‌کرد که قید پیاده روی امشب را بزند یا نه.
    رفت اما در سرش تا نرفتن رفته بود. پیاده روی تند بیست دقیقه‌ای انجام داد. هوا سرد بود و باد وحشیانه زوزه کشی می‌کرد. یک قورباغه دید اما خبری از گربه نبود.
    سری به بولت ژورنال امسالش زد و کمی سامانش داد.
    بعد هم بازی اما این بار پریشان شد و ناسزاگو.
    خوابش گرفته اما در تلاش است با تغییر زاویه دید گزارشی متفاوت امتحان کند. این مدل زمان بر تر است. قرار نیست هر شب از این غلط‌ها بکند.
    حالا هم می‌ترسد بخوابد و نصفه شبی دوباره بیدار شود. تا قبل از گزارش نیک نمی‌دانست که اینقدر مشکلات خواب دارد. حالا خودش را بهتر می‌بیند.

  46. پنجره، میان من و جهان ایستاده. خیره می‌شوم به تاریکیِ شب و چشم می‌دوزم به ستاره‌ها. تمام روز در یک لحظه از جلوی دیدگانم می‌گذرد: قهوه در سرمای صبح و گرمای ظهر و تاریکیِ شبِ سرد. کتاب و نوشته و سفر به درونی‌ترین غارِ ذهن. چراغی خاموش و روشن. فیلم و بسیار فیلم، میانِ زندگی و جریان‌های پر‌تلاطم. نقاشی بی هیچ هدف و جاری شدنِ خود روی کاغذ. موسیقی و روح بخشیدن به نوشته‌ها هنگام رها شدن و بریدنِ بندِ وابستگی از دنیا. همه چیز درست مانند هر روز گذشته. از آسمان چشم بر‌می‌دارم. پیاده‌رویِ امروزم فقط در رفت و آمدِ میان میز و قفسه‌ی کتابها بود. ساعت‌ها پشت میز نشستم و به کارهایم رسیدگی کردم. چه چیزهای زیادی هست که تاکنون از آنها غافل بوده‌ام. حس می‌کنم تازه به دنیا آمده‌ام و در حالِ کشف جهان از دیدگانی نو‌ام. چند مقاله خاندم. شیرینیِ مقاله‌ها حسابی زیر دندانم رفته. «تعلیم ریتا» پایان یافت اما هنوز در سرم جریان دارد. «ریتا» و «فرانک»، در جریان داستان دچار دگرگونی‌های متفاوتی می‌شوند. ریتا آگاه‌ و مستقل‌ می‌شود و فرانک ناامید‌تر و فرو رفته در بحران. شخصیت‌ها پویا هستند اما آیا پویایی همیشه رو به جلوست؟ تغییر تدریجی‌ِ ریتا و قدرتِ انتخابش جالب بود اما چه بهایی برای آن داد؟ بخشی از هویتش یا بهتر بگویم بخشی از خودش را. شیوه‌ی صحبت کردنش از ابتدا تا انتها را ببین چه تغییری کرده. حتا نگاهش هم عوض شده. دیگر به تایید فرانک هم نیاز ندارد، ای دختر سرکش برو بچسب به فرانکت. حسِ سرخوردگیِ فرانک را حس می‌کنم آن هم در رابطه‌ای که قرار بود فرانک ریتا را تغییر دهد، حالا ریتا هم روی فرانک اثر گذاشته. اما کاش تاثیر مثبتی داشت، نه فقط تاثیرات اولیه‌ی ذوق و حس تازگی و کاش این حس در فرانک ماندگار بود و او را رو به جلو می‌راند.
    امروز از آن روزهایی بود که کم پیش می‌آید، نشستم به نوشتن و آنقدر غرق بودم که زمان از دستم در رفت. ساعت‌ها پشت میزم بودم بدون لحظه‌ای حضور در اتاق. تمامِ من شده بود انگشت و تایپ می‌کرد. چند ساعت بعد که به خودم آمدم دیدم شب شده و من در تاریکیِ اتاق و با نور اندکِ، همچنان مشغول تایپم. جادوی عجیبی بود، هنوز هم در حیرتم. وقتی جهانِ بیرون جای امنی نیست، جهانِ درون بهترین جایی‌ست که می‌شناسم. به جهانِ چند نویسنده سر زدم و در نهایت خودم را در جهانِ خودم یافتم. حس رهایی دارم، حرف‌هایم به شکل واژه روی صفحه نشسته اما هنوز در قفسه‌ی سینه‌ام احساس سنگینی دارم. حس می‌کنم تمام پوست و گوشتم کنده شده و از من جز اسکلتی بیش نمانده. نقاشی‌اش کردم. صبح «سه رنگ» را مرور کردم. «آبی»، «سفید»، «قرمز». نگاه «کیشلوفسکی» را دوست دارم. سه مرحله از تجربه‌های انسانی که به نظرم با اینکه هر کدام مفهوم مستقل خودش را دارد در کنار هم یک مفهوم جمعی هم دارد: انسان در نهایت نمی‌تواند از انسان‌های دیگر جدا باشد. انگار آدمی همیشه از خودش به دیگری و بعد به جهان می‌رسد. بیشتر از این سه‌گانه «زندگی کوتاه ورونیکا» را از این کارگردان می‌پسندم. سکوت و مکث و آرامش و حتا گنگیِ اولیه‌ی آن را. مرا به فیلم «حضور» می‌برد. چه خوب که هر آدمی خودش باشد و اگر قرار باشد دنیایی را عرضه کند، آن دنیا جهان و نگاهِ خاص خودش باشد.
    چقدر همه چیز پیچیده شده ریشه‌هایم در خاک در جستجوست تا بیابد. هر شب در خود تنیده می‌شود و هر صبح در انتظار شکوفه می‌نشیند. واژه کم آوردم امروز. مفاهیمی که در دل داشتم روی کاغذ نشست اما نیمی از آن درونم جا خشک کرده و دنبال ریشه می‌گردد. خیال کردم امروز هم آسمان ابریست و خبری از ستاره‌ها نیست، برای همین دیرتر به آسمان سر زدم. اما بعد متوجه شدم آسمان شهاب باران بوده و در آن لحظه چشمم به شب نبوده. امشب فروغ می‌خانم و به درونی‌ترین ریشه‌ پناه می‌برم، تا فردا.
    🌧️
    https://t.me/samiraneshanifar

  47. سال‌واژه: تحول
    – رفتن به فیزیوتراپی
    – آزادنویسی و روزنگاری
    – خواندن دو کتاب کودک
    – دیدن انیمیشن سفیدبرفی و هفت کوتوله
    – تلفن به دوست قدیمی
    – نشستن پای وبینار نویسنده‌ساز
    – پختن غذا برای دخترم که خانوادگی درگیر ویروس شدند.
    – بازخوانی بوف کور
    – نوشتن قسمت اول از بوف کور برای کانال تلگرام
    – سرزدن به کانال همسفران نویسندگی
    – گزارش نیک

  48. صبح از خانه بیرون زدم و پیچیدم به چپ، تا سر کوچه رفتم و پیچیدم به چپ، به راهم ادامه دادم و همینطور به چپ پیچیدم تا یک مسیر پادساعتگرد را طی کردم و از ته کوچه به نقطه اول یعنی خانه رسیدم. این‌گونه بود که 43 دقیقه پیاده‌روی صبحگاهی ثبت کردم. آزاد نویسی را به مدت نیم ساعت انجام دادم. دوش گرفتم و صبحانه مورد علاقه‌ام تخم‌مرغ آب‌پز با گوجه تازه خوردم. «دیوید کاپرفیلد» را در شبانه‌روزی «سالم‌هاوس» همراهی کردم تا به صفحه 150 رسیدم. تصمیم گرفته‌ام بیشتر فیلم ببینم پس یک ساعت از «شب» آنتونیونی را دیدم. ناهار خوردم و یک ساعتی خوابیدم تا برای ادامه روز انرژی داشته باشم. ساعت 14 سر کار حاضر بودم. در ساعت 17 همراه وبینار شدم. وبینار پرباری بود با موضوع دوباره و چندباره‌خوانی آثار شاخص. ساعت 23 مغازه را بستم و قدم زنان به خانه برگشتم این بار اما از مسیری مستقیم. موسیقی شنیدم و گزارش نیکم را قبل از ساعت 24 نوشتم. بروم ادامه «شب» را ببینم.
    نمره روزم 6

  49. خاب لیلی از بتول است این بتول آن بتول نیست. آن بتول کیست؟ می‌دانی و می‌پرسی؟ می‌پرسم که آن‌ها نمی‌دانند. بتول آن است که کشت اسباب بازیم را برای تمیز کردن خانه. عنوانش را می‌دوست. کنجکاو که چرا چنین نامی. چرا می‌نویسی داری مثل اوایل کانال‌داری؟ مثل آن موقع‌ها به طرز عجیب و شاید بی‌ریختی نحوش را می‌گایم. عذر می‌خاهم. در اصل می‌گایی. می‌دوستیم، تو بیشتر می‌دوستی ترکیب اول شخص و دوم شخص به طوری که هردو یک تن‌اند. تو گزارش‌هایت از نظر شخصیتی دوم شخص و اول شخص یکی‌اند. تو داستان‌هایت نه. داستانی نوشته بودی کوتاه خارج از کارگاه. دو تا. یکی پارسال یکی امسال. امسالی را پارسال نوشته بودی. تو خرداد‌. امسال اما حمامش کردی.
    امروز وصلی به عادت‌های متوسط. چند صفحه‌ای که می‌خانی از بهرام‌جنی می‌روی توی شوک. این بشر نه تنها خودش عحیب اندر عقرب است که شخصیت‌های داستانش هم که اتفاقات داستانش هم. در با کمال تاسف راوی می‌خاند خبر مرگش را از روزنامه. تو این فکر و خیال که راست است یا دروغ و الان نکیر و منکر می‌آید یا نه خیال‌هایش رنگ می‌گیرد. شاید هم نمی‌گیرد. شاید هم می‌شود پاک مرز بین واقعیت و خیال برای خاننده که من هستم و تو. مونولوگ می‌سازد خطاب به نکیر و منکر حال خیالش است یا نه نامعلوم. اصلند هم مهم نیست.
    ایوانووف را لجی می‌خانی. زن مریض می‌‌کند ول در خانه. نمی‌فهمی چرا دایی‌اش هم باید بماند در خانه.
    قدم زدن تمام شد. یک جور ننویس انگار کل رمانش را خاندی. صرفن بخشیش را. سی و چندی صفحه. تازه همان سی و چندی را یک هفته طول دادی. چه کنم که نوک زدن‌هایم زیاد است؟ کاری نکن فقط خودت را از دریا پرت کن روی شلوار پدربزرگت. خاهشی ازت دارم. لطفن وسط گزارش یهو نزن تو فاز آزادنویسی. چشم.
    به شیوا عن‌گیزه می‌دهی برای درس خاندن. پشم‌هایش می‌ریزد. مشاورهای ماز این‌طور عن‌گیزه نمی‌دهند. حالا چی می‌گویی؟ می‌گویی اگر درس‌هایت را خوب بخانی بابات بهت عیدی می‌دهد. یک باده‌ی قل‌قلی می‌دهد. ترجمه‌ی زهرا به فارسی: تو تهران قبول می‌شوی. تو شهر فرنگ. می‌پری بغل خاهر باده. من را می‌بینی و فریما را. تازه شاهین هم هست. می‌توانی حضوری آزارش دهی. تنها عن‌گیزه‌ی خودم برای سمپوزیوم همین است. آزار حضوری. هر چند شاهین هم در عوض جدی جدی گاز می‌گیرد.
    پنج جمله می‌نویسی از شعر. می‌پرسی در اصل از امکاناتش.
    قصد امروزت روزنویسی در طول روز است. حالی به حالی می‌شوی با نوشته‌ات. مثل روزنویسی‌های اول صرفن متنی تر و تمیز نیست. بازی‌بازی می‌کنی توش‌. با پرانتز ور می‌روی.
    طرزی می‌خانی. نمی‌فهمم ارتباط ابیات را. بیت بیت می‌فهمی اما کلش را خیر. این را که همین الان خودم گفتم.
    کاریکلماتور می‌خانی. باز هم آتش. مرز شعرک و کاریکلماتور چیست؟ شعرجمله همان کاریکلماتور؟
    تکلیف فارسی را نویسی آن هم به همت و اراده‌ی گوگل که اصلن گوگولی نیست. باید گفت خاک دو عالم بر فرق سر مبارکت. خاهش است نکنی چنین مرا سرزنش. خود هم دارای چند سکه عذاب وجدانم. چون نویسنده‌ای و در ادب‌بازی چنین تنبل‌گرا؟ آری‌.
    نفرتی به سان نفرت کاوه از صخاک داری وقتی می‌گریزی با مانهوا و مانگا و امثالهم. فقط مانگا؟ اگر با شعر و آزادنویسی هم بگریزم با چنین نفرتی از خود دارم. به قول بنده خدایی عن عن است. تر و خشک هم ندارد. به هر حال گریز ادبی کمتر دهدت عذاب وجدان. پس می‌خانی چند شعری از خاب لیلی. باز‌.
    نامه‌ی شیوای فلک‌‌زده را پاک‌نویس می‌کنی. با خودکار صورتی می‌نویسی. با ماژیک گوشه‌های کاغذ طرح‌های کوچک می‌کشی. توت فرنگی و گل. در اصل نامه‌ای می‌پزم و می‌آرایم قشنگ مخصوص شیوا. نمی‌دانی دست‌خطت خانا است یا نه. با چندتا دست‌خط می‌نویسی. البته اتفاقی وگرنه مرادم دست‌خطی واحد بود. به هفت روش سامورایی از نامه عکس می‌گیری. بهترین روش آن است که شده فرستاده‌. ویدئو گردالی می‌فرستد تا با دهان بازی که هر آن امکان دارد مگس توش برود و به عاقبت نمرود دچار گردد تعحب و شادی خویش را به نمایش بگذارد. دمِ گوشی بهم می‌گویی چنین جمله‌ی طولانی ننویس. الان هم شاکی هستی که حرفت را تو گزارش آمده. می‌گویی باید چنین چیزی تو پرانتز نوشته شود.
    زود برخاستن هم بد است. روز کش می‌آید. تازه ساعت دارد یک می‌شود. در چنین روزهایی همیشه میلی درت هست به نام به چوخ دادن روز.
    ساندویچ می‌پزی. چندتا نخود و هویج هم می‌اندازی توش تا بابت فست‌فود عذاب وجدان نداشته باشی.
    آزادنویسی می‌کنی. خودکار حین نوشتن تمام می‌شود. در طی عملیاتی جان‌فرسا بی‌آنکه خللی در کار ایجاد شود خودکار عوض می‌کنی. می‌فهمی آزادنویسی بیش از نیم ساعت به تو نیامده. باید در چند نوبت بنویسی. نوبت‌های حداکثر بیست و پنج دقیقه. والا. این‌قدر تند می‌نویسم و به دست فشار م‌ی‌آورم. بین نوبت‌ها هم بیش از ده پنج دقیقه نباید فاصله بیفتد.
    خیر سر مبارکت کاریکلماتور می‌نویسی. حالا نمی‌خاهد توهین کنی. خودم می‌دانم باید به هشتگ کاریکلماتور علامت سوال اضافه کنم.
    روزگفتار می‌گیری. در اصل دیشب گرفتم. امروز ارسال شد. از مرد کلیشه‌ای گویی که درونت خانه کرده. مردی که آرزو دارد زنی داشته باشد گیشا و همه چی تمام. وقتی خسته از سر کار می‌آید زنش که دامن بر تن دارد و موهایش را بافته را در حال پختن قیمه بیند. تا غذا بار آید برای شوهرش که روی پاهایش سر گذاشته شعر مدرن بخاند.
    دور و بر خانه قدم می‌زنی. لباس‌های پاییزی بهت یادآوری می‌کند من بعد با موجودی کم بیرون بیا وگرنه کل بازار را خالی می‌کنی. از گلدیس کتاب می‌خری. آدم‌خاران از ژان تولی‌. می‌خاستی کتاب دیگری هم بخری اما کارت بانکیت بهت بیلاخ نشان می‌دهد. کمی بیشتر پیاده‌روی کن. وبینار دارم.
    شاهین با پس‌زمینه‌ی جدید. دلم هوای شیراز کرده. شهر مادریت است و یک بار هم نرفته‌ای با این حال. از شوهر مرده‌ات می‌گوید. عقد کرده بودیم اما قبل از عروسی خودش را کشت. پس چندان هم نمی‌توان گفت شوهر مرده‌ام. تو ایوانی. باران نم نم و کم‌کمک بیشتر. هوا طوفانی. گرد و غبار تو چشمت‌. پی می‌بری تا اطلاع ثانوی شرایط برگذاری وبینار نداری. اکر کسی مثل احسان پشت‌ سر هم با پیام‌های اسیدش حمله کند در کنار جواب منطقی چهارتا فحش هم به طرف می‌دهی.
    جزوه‌ی زیست را می‌نویسی.
    هردمبیلی می‌پزی.
    خطاطی می‌کنی. در بی‌تمرکزی نیست توان بیت و مصرع. فقط کلمه و حروف.
    آزادطرحی می‌کنی.
    گزارشت را در حد اشتباهات تایپی ویرایش می‌کنی. نالانی از یک دست نبودن متن. اوایل می‌گفتی در طول روز می‌نویسم و امری است طبیعی. حال اما گویی طبیعی است که طبیعی است. به هر خال عیب لست. عیبی طبیعی و باید بر طرفش کنی. چگونه اما؟

    لینک کانال: https://t.me/hphp137

  50. بنام خدا
    گزارش نیک ۱۴۹:
    امروزم را با تایپ کردن شروع کردم. هزار کلمه تایپ کردم. هرچه دل تنگم گفت نوشتم؛ آزاد‌نویسی، شکرگزاری، هذیان‌نویسی و حتی خوابی که دیده بودم. خلاصه حسابی تازه شدم از نوشتن.
    دستی به سر‌‌وگوش اتاقم کشیدم و کتاب‌هایم را مرتب کردم. از کتابخانه‌ام دورم و در خانه‌ی پدری شاید یک دهم کتاب‌هایم کنارم باشند.
    به سراغ «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق» رفتم و خاندم:
    «واژه‌ها را باید شکست
    می‌نویسد چون حالش بهم می‌خورد از کلمات، از واژه‌های دستمالی شده، از هر نعمتی که ذلیل روز‌مرگی‌ست. می‌نویسد به لج عادت و عادت‌زده‌ها، می‌نویسد تا دهن‌کجی کند به هرچه فسیل که در ذهن انبارده. می‌نویسد که بشکند، بشکن‌زنان بشکند. ‌نشکستنی را بشکند. واژه‌ها را بشکند. واژه عادت است. واژه را باید شکست. در نوشتن باید شکست‌ و با تلی از خرده‌کلمات چیزهای تازه ساخت. ساخته‌های تازه چیخت، چیخته‌های زاته خیتس. زیخت‌های چیته هاتز…»
    امروز که داشتم کتاب‌هایم را مرتب می‌کردم، چشمم به کتاب «متون عرفانی فارسی» افتاد که از منابع دانشگاهم بود. تنها کتابی است که از آن زمان‌ها هنوز به سراغش می‌روم. چند غزل از سنایی خاندم، سنایی نخستین شاعری است که اندیشه‌های عرفانی را با شعر آمیخته‌است.
    تلگرام هم باز بازی درآورده است و متأسفانه دسترسی به کتابخانه‌ی شعر محبوبم را هم ندارم. اما بیژن جلالی هنوز هم با شعرهای لطیفش کنارم است:
    «تو همراه دست‌های من
    هستی که می‌نویسد
    و همراه چشم‌های من هستی
    که می‌بیند
    تو پشت کاغذ سفید هستی
    که انتظار می‌کشد
    تو پشت کلمات شعر من هستی
    که از تو می‌گوید.»
    خوشحالم دوباره رمان «شب‌یک شب‌دو» را می‌خانم، هر بار که این رمان را می‌خانم بیشتر مجذوبش می‌شوم.
    «بوطیقای شعر نو» خاندم ، از این کتاب خیلی می‌آموزم.
    داستان «دوئل» هم همچنان خاندنی است.
    در وبینار شرکت کردم‌. سپاس از آقای کلانتری که در سفر هم وبینار را برگزار می‌کنند. ایشان از کتاب «بوف کور»، صادق هدایت گفتند، از فرم نو‌آورانه‌‌اش و تحولی که در زبان فارسی ایجاد کرده‌است، و آثاری که این تحول را در ادبیات و زبان فارسی ادامه داده‌اند. مثل «ملکوت»، «شازده احتجاب»، «گاو‌خونی» و «رود راوی». خوشبختانه «ملکوت» و «گاوخونی» را خانده‌‌ام اما دوباره به این ترتیب خاهم خاند. در ضمن ایشان درباره‌ی تقلید از آثار ارزشمند نیز صحبت کردند. خیلی این وبینار برایم آموزنده بود، بیشتر گوش دادم و کمتر یادداشت‌برداری کردم. وبینارها اوقات خوشی هستند.
    بعد از وبینار شروع کردم به خاندن «بوف کور». فکر کنم چهار سال ‌پیش این کتاب را خانده بودم و الان که آن را می‌خانم احساس می‌کنم برای اولین بار است که این کتاب را می‌خانم، شاید دیگر آن آدم چهار سال پیش نیستم.
    قسمت آخر سریال «The mantis» را دیدم، جذاب‌ترین سریال جنایی بود که تا به‌حال دیده‌ام، مخصوصاً شخصیت ملکه‌ی مانتیس را خیلی دوست داشتم.
    روزنویسی کردم و آهنگ «پاییز طلایی» را گوش‌ دادم. از وقتی روزنویسی می‌کنم بیشتر می‌اندیشم به اینکه در روزی که گذشته چه کرده‌ام؟چه آموخته‌ام؟ سؤال‌های زیادی از خودم می‌‌پرسم، گاهی برخی از جواب‌ها غافلگیرم می‌کنند، در روزنویسی‌هایم بیشتر خود را می‌کاوم.
    آخر شب است، من مانده‌ام و دلتنگی و نامه‌نگاری.
    محبوب امروز: «سازاساز»
    «سازاساز کوک تو‌ام، نرقص با ناساز نگو باید بروم»
    فرهنگواری فارسی خلاق، شاهین کلانتری

  51. امروز در ادامه‌‌ی دکتر رفتن‌هایم از ساعت پنج و نیم صبح بیدار شدم تا برای رفتن به مرکز جراحی آماده شوم و بلاخره تا ساعت هشت و نیم، تراپی‌ام تمام شد و تا به خانه رسیدم ساعت از نُه رد شده بود. صبحانه‌ای خوردیم در جوار مادر و یاسمین و بعد گیجِ خواب شدم و نشد بخوابم تا ساعت سه عصر که بی‌هوش شدم.
    ناهارِ دست‌پختِ مادر را خوردیم و مشغول مطالعه صُداع شدم. بخش‌هایی از آن را خواندم.
    فایلِ« محبوبه‌ی ویتگنشتاین» را شروع کردم و جلو رفتم.

    جستاری در مورد رنج نوشتم.

    از فروغ خواندم:
    «آن داغ ننگ‌خورده که می‌خندد
    بر طعنه‌های بیهُده، من بودم
    گفتم که بانگ هستی خود باشم
    اما دریغ و درد که زن بودم
    چشمان بی‌گناه تو چون لغزد
    بر این کتاب درهم بی‌آغاز
    عصیان ریشه‌دار زمان‌ها را
    بینی شکفته در دل هر آواز
    اینجا ستاره‌ها همه خاموشند
    اینجا فرشته‌ها همه گریانند
    اینجا شکوفه‌های گل مریم
    بی‌قدرتر ز خار بیابانند.»

  52. حلزون به گمونم عاشق غروبه. انداخته غروبو توی قفس تا پیش خودش بمونه. درسته آیا؟
    سرم و چشمام درد می‌کنه خیلی.
    هر چند وقت یه بار این درد میام سراغم بدبختانه.
    بیرونی رفتمو آدم‌ها دیدمو لباسم خریدم که خیلی دوسشون دارم اما اصلا ضرورتی نداشتند الان. بعد یادم اومد اون چیزی که باید می‌گرفتمو نگرفتم. هوووووف.
    کاش به راه راست یکم متمایل شم.
    از دوستانی که مدت طولانی بی‌خبر بودم سراغی گرفتمو پیامی و…
    نقاشی کشیدم یا طرح زدم یا چی! نمی‌دونم.
    نوشتم. هزار کلمه ننوشتم. اما نوشتم.
    یکی دو ساله دلم می‌خواد برم سمت سفالگری و مجسمه و… می‌خوام بررسی کنم ببینم این اطراف هست کارگاهی چیزی! احساس می‌کنم با دستام باید کاری کنم. هی می‌گن حالا که آرشه نمی‌کشی یه کار دیگه کن باهامون. انرژیمونو روی گل خالی کن. گل سفت رو با ما رام کن.
    شب بخیر.

  53. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    سریال «صد» را دیدم.
    بعدازظهر با همسر، دختر و برادرم برای مراسم برادر زن‌دایی‌ام به شهرکرد رفتیم.
    یک شعر کوتاه نوشتم و در کانالم گذاشتم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    شش صفحه از «قمارباز» را خواندم.
    شب با دخترعموهایم رفتیم باغ.
    کمی زبان اسپانیایی خواندم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  54. پیاده‌روی برفتم به مقصدی معلوم، با پسرها. چه بهتر که طی کردن مسیر به مقصدی فی‌البداهه باشه تا بیشتر بچسبد. البته پیاده‌روی همیشه می‌چسبه.
    نویسنده‌ساز و معرفی خواندن پنج اثر پی‌ در‌پی هم. به خانش تکراری یه اثر هنوز خو نگرفتم. یه کم سخته واسم دوباره‌خوانی بوف‌کور. حالا میشه بوف‌کور رو نخونم برم ملکوت رو شروع کنم؟ حتمی میشه دیگه.
    سریال جک رایان رو دیدم.
    جور هندوستان فرسی.

  55. خلاصه‌ای از ۱۶ مهر

    _ ساعت نه صبح در خانه‌ی خواهرم بیدار شدم. دیشب تا دیروقت با خواهرزاده‌هایم بیدار ماندیم؛ می‌خواستم پلی‌استیشن وان بازی کنیم، ولی روشن نمی‌شد. صبحانه پوره‌ی سیب‌زمینی بود با دو نان لواش که بین چهار نفرمان (من، خواهرم و دو خواهرزاده‌ام) تقسیم شد. بعد از صبحانه، دوباره سعی کردیم کنسول را روشن کنیم و موفق هم شدیم. جز «Crash» بازی دیگری کار نکرد؛ همان را چند دور بازی کردیم.

    _ بقیه‌ی روز را فقط بازی کردم و وقتم را در یوتیوب به کشتن دادم. دیروز هم به این شکل بود؛ تا جایی که حتی گزارش نیک هم ننوشتم. حتی یک صفحه انگلیسی هم مطالعه نکردم، حتی یک دقیقه هم کتاب نخواندم، حتی یک کلمه هم ننوشتم.

    امروزم: ۲/۱۰

  56. هیچ هنوز که ساعت ۱۳ هسته هیچ غلتی نکردم و فقط پنج‌صفحه آزاد نویس‌داری کردم یکم رمانم نویس‌داری کردم چندتا دیالوگ ساختم واسطِ سه‌شنبه اما تبدل ام نیست فقط ۵ تا درست کردم هنوز او هم تبدل‌ام نیست لا چندین دیالوگ آزاد نویس‌داری ای پنج‌تا کشیدم بیرون اما هیچ تبدل‌ام هم نیست ببینم چه می‌شه تا ادامه‌ای روز. دوتا شعرِ کوتاه نویس‌‌داری کردم. گذاشتم کانال‌ام

    حال‌که ساعت نزدیک به ۴ هسته آمدم از پارک پیاده‌روی رفتم پارک با بچه‌هام کیسه همسرم رو خالی کردم برگشتم.

    هنوز نکته‌ای صفر ام البته نمره روز ام است!
    داخلِ پارک با هموطن ام رو به رو شدم داشت خوش می‌گذشت جاتون خالی غیبت کردِم.
    حی گفت مادرم می‌گه بیا دو ماه افغانستان بعد برو؛ مه‌‌ام همسرم رو حسره کردم مه‌ره ببره افغانستان؟
    مه‌ام گفتم بَری پشیمون می‌شی بشین سرِجا خود. گفت:
    راست می‌گید همسرم ام ای‌ره بمه می‌گه، اما دلم آروم نمی‌شه.
    خیال کردم دخترِ خورد اش پسره، دختر بود چنان پسرانه پوش کرده بود چو نگو. باز گفت چند سال می‌شه آمدید ایران؟
    گفتم: هفت‌سال
    گفت چه‌جوری تاپ آوردی
    — مه پدر مادر خوده بخود شون سپردم خدانگهدار شون باشه خودم تصمیم گفتم می‌آم ایران پاای تصمیم ام می‌مونم
    — خوب مه‌ام چو همسرم کار اش ایران بود آمدم افغانستان کارِ نداره؟
    — مگه مادر شما نمی‌بینه اوضاع افغانستان خرابه که شما هم می‌خاد بی‌جا کنه؟
    — خودم ام می‌فهمم همی‌جاریست اما دلم آروم نمی‌گیره!
    ای‌ره که گفت ساکت شدم بحث و عوض اش کردم چو هیچی جاای دلتنگی ره نمی‌گیره!

    استاد رفته شیراز باید ببینم شیراز چه‌ها داره چو یک از بخشِ رمانم مربوط به شیراز و یزد هسته باید گپ‌ها خاطره‌ها استاده یکم گوش کشم.
    فعلن ۲۲ تا دیالوگ درست کردم اما یکی خوب شده!

    استاد داره از رمان می‌گه انگار زندگی مه‌هسته. همه مره همی‌جوری اذیت کنند در حالی که مه می‌فهمم دارم درست پیش می‌روم همه قضاوت کنند تو اصلن کی هستی. یا گفته‌ای همسرم که به تنه می‌گه: تو نابغه‌ای!

    می‌گم که خاهر کی‌ام امروز فهمیدم خاهرِکی‌ام خاهر حافظ جون‌ودل بودم‌. به‌هرچه یک سَرَک کشم‌و‌ تقلید کنم. ولی در هنگام پروژه‌ای خود ام اوناره به شکلِ دگه در می‌آرم.

    یادم آماد امروز مه بودم و دفترچه‌ام حدودن با پنج‌دقیقه نویس‌داری شده ۱۲ صفحه که نویس‌داری کردم ولی ۱۳۹ دیالوگ از کتابِ ۳۶۵ روز خاندم

    آهااا از بالا ایجازه دادن؛ اگه یاد بگیرِم حتی تیربارون ام شم اشکالی نداره، حاظرم تیربارون بشم اما درست نویس‌داری کنید

    خوب ناگهان‌‌ سوپرایزی خاهرزاده‌ ام آماده ساعتِ ۱۰ فعلن خدانگهدار تا فردا

    https://t.me/sadegaalezadai

  57. – قهوه که می‌نوشتم خوش‌اخلاق می‌شوم.
    – یاد معلم عربی دبیرستانم افتادم، هر جا ببینمش یکی می‌زنم در گوشش.
    – چقدر ضبط اسکریپت‌ها از من انرژی گرفت. باورم نمی‌شود بالاخره بعد از دو هفته توانستم انجامشان بدهم.
    – کارفرمای پروژه قبلی دیشب تماس گرفت و خواست دوباره همکاری کنیم. بعد از دو ماه بیکاری الان نمی‌توانم به همکاری مجدد فکر کنم. حقیقتش بیکاری برایم شیرین و لذت‌بخش بود و‌ حاضر نیستم به‌خاطر یک مشت آدم سطحی از دستش بدهم.
    – داداشم اصرار داشت قبل از اینکه بخوابد قسمت بعدی زن روز را ببینیم. روزها می‌خوابد به جای شب‌ها.
    – دوست دارم به مهناز افشار پیام بدهم و بگویم کمی روی حرف‌زدنشان در برنامه دقت کنند. واژه‌هایی به کار می‌برند که واقعا خنده‌دار است. یک تنه دارند زبان فارسی را به فنا می‌دهند.‌ این بود آرمان‌های امام؟
    – حس می‌کنم همسایه روبه‌رویی کمی تپل‌تر شده. شاید چون سر تا پا سفید پوشیده چنین حسی دارم.
    – می‌خواستم امروز گزارش نیک ننوشتم!!!
    – اینستاگرام چرا انقدر محتوای تکراری و قابل حدس دارد؟ دلم تنوع می‌خواهد.
    – آزادنویسی‌ام شد ۱۰۰۰ کلمه. به زور به این عدد رساندمش. بعضی روزها واقعا آزادنویسی برایم سخت می‌شود، مثلا ۶ روز در هفته. تازه آن‌ یک روز هم قطع به یقین فقط چند پاراگراف آخر برایم لذت‌بخش است.
    – در بستر مرگ قطعا حسرت دو چیز را می‌خورم: ۱. ننوشتن کتاب ۲. نساختن برنامه یا فیلمی سرگرم‌کننده
    – اگر روزی یکی ادعا کند که داستانش را سال‌ها پیش دزدیده‌اید چه خواهید کرد؟ فیلم secret window با بازی جانی‌ دپ. دوستش نداشتم. از همان اول مشخص بود که آخرش چه می‌شود.‌
    – پی‌دی‌اف سرم را درد می‌آورد. فقط ده صفحهٔ از شب هول خواندم.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  58. بیدار شدم مثل همیشه با درد. صبحانه و داروهام رو خوردم. کلی گریه کردم از این زندگی. ایرج منو دلداری داد و گفت خوب میشی. تحمل‌ت رو بالا ببر. آیدا امروز منو و ایرج رو به ناهار دعوت کرد. ولی مثل دیروز دیگه نخوابیدم .
    مقداری شب یک و شب دو‌خوندم. تا به حال فکر می‌کنم پنجاه تا عنوان نوشتم. برای آیدا خوندم فقط دو‌تاش رو انتخاب کرد.
    «خسته از صورتک مردم این شهر بدم
    خسته از مصلحت و واهمه و پرهیزم
    مثل ایوان مداین پرم از عبارت‌ها
    من نیشابور پس از حادثه‌ای چنگیزم
    دورم از فصل شکفتن؛ دور از سبز شدن
    دور باطل؛ همه پاییز پس از پاییزم
    هر شب از آینه‌ی رو به خودم می‌پرسم
    چون عقاب از سر البرز تو برمی‌خیزم؟!
    «نازنین مرادی»

  59. امروز چه کرده‌ام؟
    دیر از خواب بیدار شده‌ام. درس خوانده‌ام. چند بیتی از فرخی سیستانی خوانده‌ام. در پوشه‌ی «دوره‌های شاهین کلانتری» دنبال دوره‌هایی بودم که از فهرست‌نویسی به آشنازدایی و خلاقیت در نوشتن رسیدیم برای تمرین دوره‌ی شعر. به فایل دوره‌ها‌ی «متن‌گستر»، «جمله‌زا»، «نوشتن از نوشتن»، «ایده‌بازی» و «کتابنام» سر زدم. می‌دانم دارم اشتباه می‌زنم درستش آن است که استاد گفته.
    یک پومودورو از «لمس» محمدرضا کاتب خوانده‌ام. یادداشت‌برداری‌های امروزم: «تجارت بی‌رحم است چون پدر و مادر بی‌رحمی مثل زندگی و دنیا دارد.» و «آخرین چیزی که هر آدم عاقلی از دنیا می‌فهمد این است که از خودش چقدر دور و غافل است.»
    عصر جلسه گروه داشتیم. از هیجاناتمان گفتیم. یاد سوگهایمان افتادیم. یاد فرصت‌های از دست رفته. با هم همدلی کردیم. یاد خاطرات خودم افتادم. سعی کردم هیجاناتم را مدیریت کنم تا بتوانم جلسه را مدیریت کنم. موفق شدم یا نه؟ نمی‌دانم. می‌دانم تلاشم را کرده‌ام. گمانم همین کافی باشد.
    به پادکست نویسنده‌ساز امروز گوش دادم و صحبت استاد کلانتری در سفر شیراز از بوف‌کور، ملکوت، شازده احتجاب، گاو خونی و رود راوی. «ملکوت» و «رود راوی» را خوانده‌ام. بوف کور را مدت‌ها پیش خوانده‌ام. باید باز بخوانمش.
    دوباره تمرین روزگفتار را آغازیدم. با این تمرین کتاب‌هایی که حالا حالا نخواهم خواند ورق خواهند خورد.
    الان هم می‌روم فیلم کلمبوس را ببینم. دیشب بعد از خواندن یادداشت مرتضی مهراد دانلودش کردم.

    1405.7.16
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  60. سلام
    امروز وبینار نکات طلایی را برای یادگیری ودرمسیر درست نوشتن وخواندن توسط استاد کلانتری بیان شد ،از جمله که برای نوشتن نیازه که کتابهای پایه بخصوص ،بوف کور ،ملکوت،شازده احتجاب،گاوخونی،رود راوی، وخسرو خوبان در دوره های متفاوت سنی بخوانیم تا بتوانیم حرف نووتازه ای بزنیم

  61. 🐌 گزارش نیکِ حلزونی

    پنج‌شنبه، ۱۶ مهر؛ روزی میان جوهر و عطسه های بی پایان ، گلو دردی اذیت کننده

    امروز شش صفحه آزاد‌نویسی کردم، آن هم با روان‌نویس جدیدم! آه که چه کیفی داشت؛ انگار کلمات با اشتیاق از ذهنم بیرون می‌آمدند و روی کاغذ می‌رقصیدند. گمانم روان‌نویس تازه‌ام به‌زودی جایگاه ویژه‌ای در قلبم پیدا کند.

    سری هم به کتابفروشی زدم و در کنار کتاب تست کنکور، یک رمان انگلیسی جدید خریدم. وای که چه لذتی دارد پلاستیک دور کتاب را باز کنی و بوی کاغذ نو را به ریه‌هایت برسانی! کتاب هنوز حتی یک کلمه برایم نخوانده، اما من از همین حالا دوستش دارم.

    در جبههٔ بیماری، اوضاع چندان امیدوارکننده نبود. سرماخوردگی بی‌رحمانه مشغول تصرف قلمرو کوچک بدنم بود و مادر، با نگاهی که از هر نسخهٔ پزشکی جدی‌تر به نظر می‌رسید، پیشنهاد رفتن به دکتر را مطرح کرد. من نیز با مقاومتی ستودنی ــ و البته اندکی غیرمنطقی ــ از این پیشنهاد سر باز زدم. فعلاً که پیروزی از آنِ من بود؛ هرچند سرماخوردگی ظاهراً قصد ندارد پرچم سفید بالا ببرد.

    با تمام بی‌حالی‌ها، درس خواندم و درس خواندم. کمی هم به تمرین زبان فرانسه پرداختم به راستی یک کلاه فرانسوی قرمز می خوام آن را به لیست خریدم اضافه میکنم.

    📚 ورق‌زنی‌های امروز پنجاه صفحه از دنیای سوفی سه داستان اول کتاب پوزپلنگ هایی که با ما می‌دوند ،ضبط صوتی داستان دوم، با صدای خودم! 🍂 یادداشت پایانی

    سرماخوردگی امروز بخش بیشتری از جانم را گرفت، اما نتوانست تمام روزم را از آنِ خودش کند. میان درس‌ها، کتاب‌های تازه و بوی کاغذ نو، هنوز هم لحظه‌هایی برای لذت بردن پیدا می‌شد.

    سرماخوردگی امروز بخش بیشتری از جانم را گرفت با این حال، روزم خالی از لحظه‌های دوست‌داشتنی نبود 🐌🍁

  62. راستش را بخواهید امروز نرسیدم پیاده روی کنم و همچنین به سیاق هر روز هزار کلمه بنویسم.
    عوضش تا دلتان بخواهد قبل و بعد مهمانی‌هایی که به خانه‌مان آمدند خم و راست شدم.
    و از عصر یک جمله در ذهنم ول ول می‌خورد: لعنت به کسی که آخر هفته برای خودش دردسر می‌تراشد و مهمان دعوت می‌کند. «البته دور از این جمع گزارش نیک ما»
    به هر حال کلمه‌ی امروز من «میزبان یا میزبانی» بود از آن جهت که میدانید اینترنت نه واژه‌دان را بالا می‌آورد در این ساعتی که وقت نوشتن گیر آوردم نه فیلترشکن برای پرسیدن معنی از هوش مصنوعی.
    پس خودم به مصاف واژه رفتم به ناچار: میز که همان میز است، چهارپایه‌ای چوبی یا شیشه‌ای که وسایل پذیرایی را روی آن می‌گذارند و در مواقعی کنترل تلویزیون، عینک و مع‌هذا.
    پسوند بان: کسی که چیزی را نگهبانی و نگهداری می‌کند مثل نگهبان، دربان یا باغ‌بان و محیط‌بان.
    پس در نتیجه: کسی که از میز پذیرایی نگهداری می‌کند و در آمد‌و شد است بین میهمان و وسایل پذیرایی میزبان گویند.
    این هم از گزارش نیک امروز ما
    آدرس کانال من در تلگرام:
    https://t.me/tarqim1

  63. صبح را با آهنگ و صفحات صبحگاهی آغازیدم.
    مامان در اصفهان است پیس مجبور شدم آستین‌هایم را بالا زده و غذایی آماده کنم.
    خورشت مورد علاقه ام را درست کردم. خورشت آلو. چشم مادر را دور دیده و از آلو مجلسی‌هایش به تعداد قابل توجه‌ای کش رفتم. خورشتم مزه بهشت می‌داد.
    سه ساعت از عمرم را حروم کردم. بعد از آن آهنگ گوش دادم. رقصیدم. در وبینار نویسنده‌ساز هم بودم هم نبودم. یک قصه قدیمی خاندم. در حال و هوای جوانی خاندم. خلاصه تاریخ ادبیات ایران را خاندم. نشستم پای لپتاپ و خیلی یهویی هوس نوشتن کردم. هزار کلمه نوشتم. طرح رمانی شد.
    دوستش دارم. خیلی.

    باشد که جز بینجامیدگان باشم.
    https://t.me/Jonnevice_channel

  64. پنجشنبه ۷/۱۶

    خدارا شکر امروز تعطیلم و می‌توانم کمی بیشتر استراحت کنم. سرحوصله کارهای شخصی‌ام را انجام دادم،
    گردگیری و نظافت خانه، برای مادرم تعجب آور بود چرا جایی نرفتم
    دوختن دکمه دو تا لباس جدیدم
    به فکرم زد که چقدر خوب می‌شود اگر یک استایل شخصی و خاص مناسب خودم داشته باشم، چیزی قدری متفاوتم کند.
    کسب و کار: پاسخگویی به سوالات مخاطبان و مشتریان، و بعد خدا را شکر سفارش جدید گرفتم. دو تا سفارش را ارسال کردم.
    نوشتن: شکرگزاری و نوشتن گزارش نیک،
    انجام چند تا حرکت ورزشی برای
    چالش روزانه: خلاصه تا شب فکرم در چند و چون کارآفرینی و توسعه کسب و کارم مشغول می‌ماند. امیدوارم بالاخره پشت سر بگذارمش.

    https://t.me/tarhokhial

  65. ☆ امروز روز مفصلی بود. با دست و پا زدن در «چنین گفت زرتشت» به این نتیجه رسیدم که باید از کتاب یادداشت بردارم تا چیزی حالی‌ام شود. دوباره از صفر بنای خانش گذاشتم و نِکاتی برچیدم. حالا دیگر «زرتشت» را می‌فهمیدم، ولی یک-دو ساعتی که جلو رفتم، تسمه‌تایم مغزم پاره شد و گفتم گور پدر فلسفه! داستان را عشق است. رقص کتاب در هوای اتاق هم جالب است. البته بسیااار مراقب بودم که روح نیچه علیه الرحمه زخمی نشود تا باز هم بشود به کتابش برگشت.
    ☆ چخوف برایم داستان خوشمزه‌ی «یک دست و دو هندوانه» را خاند. در صحنه‌ای که [ایوان پاولویچ داشت زن و شوهر را از دریاچه به ساحل می‌برد] ریسه رفتم، در حدی که اشک از چشمم جاری شد. اکثر همسفران شاید خانده‌اند. با این حال فایل صوتی و متن این داستان کوتاه را پیدا کردم که اگر نخانده‌اید، شما هم ریسه بروید. از اینجا می‌توانید هم صوتی گوش کنید، هم خودتان مطالعه کنید:
    https://t.me/shahinkalantari/15193
    ☆ امروز فهمیدم که گاهی در استفاده از واژگان کهن زیاده‌روی می‌کنم. حالا خوب است استاد هنوز فرهنگنامه‌های واژگان سره را معرفی نکرده، وگرنه فکر کنم با کهن‌سطور طنطرانی‌ام همه را زخمی می‌کردم. یک وسواس هم اضافه شده که می‌پرسد فارسی‌ام و مسیر یادگیری نوشتنم تا چه حدی پاکیزه است؟ البته پاکیزه‌نویسی آرزوی من است. ولی آیا استفاده‌ی بیش از حد از واژگان سره یا قاجاری، نوشته‌ام را ارزشمند می‌کند؟ تا چه حدی و کجاها باید آرکائیک نوشت؟ آیا سخت‌خانی به متن اعتبار می‌دهد؟ و اینکه واژگان و بافت نوشته‌هایی مثل «بوم بیرنگ»ام خیلی غیرامروزی‌اند؟ مخصوصن که در وبینار امروز استاد مطرح کردند که زبان فارسی از رمان صادق هدایت تا رمان‌های شاخص نسل‌های بعدش کلی پیشرفت کرده؛ حالا برای من سوال است که نکند این سبک من، نوعی ارتجاع باشد تا خلاقیت؟ نمی‌دانم این سوال‌ها تا چه حدی وسواس‌گونه باشد، ولی باید از استادم یک بار بپرسم. فعلن قصد دارم داستان کوتاه «رستگاران»ام را به لطف بازخورد داوران بازویرایشم.
    ☆ بیرون جشن باد و باران بود و من هم شال و کلاه کردم و پیاده رویدم. یک گوشه‌ی پارک نشستم و داستانکی که نوشته بودم را پاکنویس کرده، زیر آسمان خدا هوایش کردم که خیلی حال داد.
    ☆ «هر ثانیه می‌گوید شعر». در نوت گوشی نوشته‌ام. چرا این تمرین دوره‌ی شعر اینقدر ملکه شده؟ ملکه‌ی ذهن منظورم است. چون «هر ثانیه می‌گویم شعر». حتا دیشب در خاب و بیدار یک خط الهام شد که قبل از پریدنش، درجا نوشتمش. صبح نگاهش کردم. نوشته بودم «زلزله‌ای که از تهران حنجره‌ات می‌وزد». بسم اله. این چه ترکیبی بود؟ فقط از تمرین کارگاه شعر همچین واژه‌چینی‎‌ای در می‌آمد. بندهای گزارش نیکم درباره‌ی دوره‌ی شعر، روی آشفته‌ی من‌اند.
    ☆ فایل «وبینار نویسنده‌ساز» که آمد، دلم از دیدن آن همه اسم کتاب خوب ضعف رفت و ویس وبینار را چشیدم. _خاستم به جای «ویس»، «صوت» بنویسم. ولی دیدم یکی‌اش انگلیسی است، دیگری عربی. باید می‌گفتم «صدا»._ راستی «رود راوی» را چند وقت پیش نصفه رها کرده بودم. برای آن موقع‌ام وعده‌ی سنگینی بود. ولی حالا که اینطوری شد، اول « گاوخونی» را می‌خانم، بعد «شازده احتجاب» را؛ تا بعد دوباره در «رود راوی» غوطه‌ور شوم.
    ☆ مثل ندید بدیدها روی فایل‌های کتابخانه‌ی شعر خابیده‌ام و عین صد تاشان در صف دانلود هستند. خدا وکیلی ترشی خوشمزه‌ای ازش در می‌آید. زمستان هم که در راه است. در همین حین بازی دوم دوره‌ی شعر را هم انجام دادم و بعد از دوباره‌خانی، فرستادمش.
    ☆ سپاسگزار بودنم.

  66. سال واژه: پذیرش
    صبح کورمال کورمال تا پایین رفتم، غذای توله گربه ی پارکينگ را دادم. او اطلاعی از روز تعطیل من ندارد و بسان هر روز صبح منتظر است.
    غذای گربه ها را دادم.
    دوش گرفتم.
    صبحانه خوردم.
    سوپ جو با تکه های مرغ بار کردم.
    غذای فردای گربه های بیرون را بار کردم.
    سفارش اسنپ گذاشتم.
    خوابیدم؛ پارت دوم.
    ظرف بزرگی سوپ برای همسایه جان آماده کردم، تحویل شان دادم.
    ظرف همکار را سوپ ریخته، همراه با لیمو ترش فردا برایش ببرم.
    نهار خود را با سوپ سپری کردم، حقیقتن عجب سوپ لذیذی پختم.
    به وبینار نویسنده ساز پیوستم. وبینار امروز بسیار پرمایه و آموزنده بود؛ از خواندن ” بوف کور” سال های زیادی گذشته است، حتما دوباره آن را خواهم خواند.
    همچنین سنگ صبور ، ملکوت، گاوخونی و … یک مجموعه ی بی نظیر به توصیه ی استاد را در برنامه ام می گذارم.
    طی سال های آشنایی با استاد”شاهین کلانتری”، همواره بهترین آثار از نویسنده های بزرگ را شناختم. برای همین به گفته های ایشان با دل و جان گوش سپرده و اسم های کتاب ها را در نت گوشی یادداشت می کنم تا در اولین فرصت تک تک آنها را تهیه کنم.
    راستش وبینار امروز یک کلاس آکادمیک آنلاین بود، نقد بجا و پر مایه ی استاد حیرت انگیز بود.
    یکی از شانس های زندگی من، وجود ایشان در همین عصر است.
    غذای فردای گربه ها را آماده کردم.
    برای خرید و پخش کردن غذای گربه ها ساعتی بیرون رفتم. از هوای تازه لذت برده و کمی پیاده روی کردم‌.

    نیم ساعتی با همسایه ی عزیزم همدلی و ابراز تاسف کردم، ایشان برادر شان را غروب امروز از دست دادند.
    با تجربه ی سوگ هایی که از سر گذرانده ام، به خوبی توانستم با ایشان همدلی کنم. لحظاتی سکوت کرده و به گریه شان گوش دادم، لحظاتی با حرف هایم به ایشان قوت قلب دادم. در نهایت کنارشان هستم.
    بعد از شستن ظرف ها و لباس ها خود را به گزارش نیک رساندم.
    بعد از این ” زبان” می‌خوانم، هم کار مفیدی انجام داده باشم هم فراموش کنم غم های دیرباز خود را.

  67. چرا تازگی شُل شدم

    یاداشت‌های صبحگاهی را با تأخیر می‌نویسم. صبح بلافاصله بعد از بیداری می‌روم پیاده‌روی. نمی‌دانم چرا تازگی برای بیرون رفتن، شُل شدم. اگر بنشینم و بنویسم، پیاده‌روی کنسل می‌شود.
    طول روز در چند نوبت می‌نویسم، لذت‌بخش‌ترین‌اش بیست‌و‌پنج دقیقه‌های نویسنده‌ساز است.
    هوا هنوز سرد نیست اما باد خنکی می‌وزد، پیاده‌روی کیف می‌دهد. پارک خلوت است. احساس می‌کنم خوش‌بحالی یعنی همین که هر زمان بخاهم برای پیاده‌روی، مطالعه و نوشتن، وقت آزاد دارم.
    فردیس‌گردی خسته‌ام می‌کند اما با خرید چند جلد کتاب پایانش خوش می‌شود.
    در کتاب‌های تازه‌ام پرسه می‌زنم.
    «مماس اثر تغابنی، عیش مدام یوسا، درسگفتارهای ادبیات اروپا نابوکف، شیوه خوب آموختن ریچارد پل و لیندا الدر، نمایشنامه به دوزخ… ای بی‌گناهان، از بختیار‌علی.»
    حیف کتاب تفکر انتقادی و گفتگو پیتر ومک را نداشتند. برای دروس سرزبان می‌خاستم‌شان.
    می‌روم خانه‌ی رضا. برای ناهار کباب‌تابه‌ای درست می‌کنم. چند روز است هوس کردم. رضا هم عاشق گوشت است.
    ساعت دو می‌رسد. چای می‌نوشیم. ناهار می‌خوریم. سر‌و‌صدای بیرون نمی‌گذارد خابم ببرد اما او می‌خابد.
    با نویسنده‌ساز همراه می‌شوم. استاد در سفر هم برای ما ارمغان دارد. از بوف‌کور می‌گوید و بازخانی‌اش. در بازخانی هر بار فهم متفاوتی داریم. پیشنهاد می‌دهند به ترتیب، بوف‌کور، ملکوت، شازده احتجاب، گاو‌خونی و رود راوی را بخانیم.
    به تحول زبان در این پنج رمان که در دهه‌های مختلف نوشته شده، دقت کنیم.
    استاد دلیل پوست‌اندازی در زبان را نهضت ترجمه می‌دانند.
    رضا هم سرگرم وبیناری کاری است. هر کدام به کار خود مشغولیم.
    بعد از وبینار آزادنویسی می‌کنم. از رخدادهای امروز می‌نویسم. ناراحتم. هر بار می‌روم شهر کتاب، کتاب‌ها گران‌تر شده و خریدار کم.
    بعضی‌ها ترجیح می‌دهند نسخه الکترونیکی بخانند اما بخاطر حسی که ورق زدن کاغذ دارد و به دلیل آسیب زدن صفحه لپ‌تاپ و گوشی به چشم، بیشتر نسخه چاپی می‌خانم مگر مجبور باشم و کتاب کاغذی موجود نباشد.

    از نگاه پرویز ناتل خانلری:
    «ملتی که رو به انقراض می‌رود نخست به دانش و فضیلت بی‌اعتنا می‌شود.»

    ملت ایران منقرض نخاهند شد حتا اگر تا مرزش برود دوباره چون ققنوس از خاکستر بر‌خاهد خاست.
    امید در سیستمی متفاوت به ادبیات، دانش و فضیلت‌های اخلاقی توجه‌ی ویژه و در‌خور شود.

  68. در صفحه‌ی صبحگاهی، خابم را هم نوشتم.
    داشتم به دخترِ خاهرشوهرِ خاهرم، فهیمه، یوگا یاد می‌دادم.
    برنامه‌های امروزم را فهرست کردم.
    ساعت ۸ کلاس چینش و طراحی تمرین در یوگا داشتم.
    خانم آقایی، مخالف سرسختِ خرافه‌پرستی و عرفان‌پرستی در یوگاست.
    می‌گوید وقتی با بدن سر و کار داریم، پس یوگا هم یک ورزش است.
    از روی این شعر حافظ رونویسی کردم:
    خیز تا خرفه‌ی صوفی به خرابات بریم
    شطح و طامات به بازار خرافات بریم

    از دنیا، آرایشگرم، برای امروز وقت گرفته‌بودم و به آرایشگاه رفتم.
    تار نواختم، گوشه‌هایی را که پیش‌تر آموخته‌بودم، تکرار کردم. چه‌قدر کیفیت اجرا فرق کرده‌بود.
    بیست و پنج دقیقه روز نویسی کردم‌.
    پیاده‌رونده بودم . رنگ سبز، چشمانم را جلا داد.
    در نویسنده‌ساز، استاد از مسیر پیموده‌شده‌ی داستان و رمانِ فارسی گفتند. بحث با بوفِ کور آغاز شد.
    پیشنهاد دادند کتابهای بوفِ کور، ملکوت، شازده احتجاب، گاوخونی و رود راوی با این توالی خانده‌شوند.
    دعوت‌مان کردند به بازآفرینیِ اندیشه نه باز‌تولید اندیشه در سیاقی جدید که مانند چایِ کهنه‌دمِ تازه‌جوش، مهوع است.
    باید چشم باز کرد و دید نویسندگانی چون مندنی‌پور، چوبک، بهرام صادقی و ديگران، چه چیزهایی از ادبیاتِ گذشته گرفته‌اند، چه افزوده‌اند و در نهایت چه محصولی به ادبیات تحویل داده‌اند.
    نویسنده‌ساز را می‌شنیدم که برق رفت.
    چرا تمام اتفاق‌ها در بازه‌ی ۱۷ تا ۱۸ می‌افتند؟ قرمزیِ مستطیلِ بالای گوشی، پایین‌ و پایین‌‌تر می‌آمد.
    هر آن ممکن است گوشی خاموش شود. مرگ بر آمر

    «وقتی که رفتی نفهمیدم کی رفته اما حالا که اومدی خوش اومدی». اشک‌هایم را پاک کردم و موبایل را به سینه‌ام چسباندم. نازش کردم و گفتم «تو که تقصیری نداشتی، تقصیر برقه، با همه می‌ره، عروسه هزار داماده، با بمب می‌ره، با طوفان می‌ره، با کمبود انرژی می‌ره. بهش فحش میدم و تلافی می‌کنم»
    دیگر نگفتم که در نبودن تو و برق ، کتاب اومانیسم تونی دیویس با ترجمه عباس مخبر را خاندم، انسان شدم و فحاشی را کنار گذاشتم.
    بی‌برقی کتابهایم را هم برده‌بود.
    خسرو خوبان، شبِ هول، تسلی‌بخشی‌های فلسفی، زیرمتن و پرنده‌به پرنده در موبایل بودند و با آمدنِ برق، خاندمشان.
    در تاریکی، تار نواختم و یوگا تمرین کردم.
    به برکت وجودِ برق، رخدادک را در کانالم به اشتراک گذاشتم.
    بیست و پنج دقیقه آزادنویسی کردم.
    پیش از خاب، مرغابیِ وحشی را خاندم.

  69. گزارش میگ میگ
    امروز پنج شنبه بود. پنج‌تا شنبلیه داشتم خیلی دوسش می‌داشتم.
    باید بدانید که سردرد خر است.
    صبح آمده‌ام، جان جان. صبح آمده‌ام خانه.
    بعد ظهر رفتیم دیدار همکارانه.
    عصر نخوابییده، بیده بلند شده و نشستم.
    خواندن و نوک زدن با راهنمایی چت جی پی تی به کتاب‌ها در مورد کودک.
    نوشتن یادداشت با عنوان دفتر شعر.
    نوشتن روزنگاری با دریافت از مطالعات در سایت.
    با اینکه گفتم دوباره می‌گویم، بدانید و آگاه باشید سردرد خر است.

  70. می‌روم. می‌روم به دامن کوه، به گوشه‌ی امنم، به غار. می‌روم، به آغوش مادر. این روزها دیگر رویمان نمی‌شود برگردیم. اُفت است بازگشت به پَس. اُفت است، نخستی بودن. افت است گریه کردن، دورِ آتشِ جمع. اُفت است بروز خشم، بعد از این‌که بستنی‌ات زمین می‌افتد. افت است بروز غم وقتی فصل بستنی تمام می‌شود. افت است. آفت است این زندان. آفت است این بزرگسالی. گوشه به گوشه‌ام برج، گوشه به گوشه‌ام دوده، صدایی از دور می‌آید: فردا به خانه بر می‌گردیم. و من مشتاق و ترسان. راهیست دراز از دوده‌شهر تا دماوند. دیدار خانه. جاده. کی می‌شود که ببینم، خانه‌ی دل را نیز؟ جارو خورده و حوض، آبی روشن گشته؟
    کاش گاهی عمیق‌تر شویم، در رود پیش برویم، در جاده، در رگ‌ها، چیزی می‌تپد و می‌جوشد و راه می‌افتد و می‌رسد. گاهی راهبندان است. غم. غم.
    چه چرت و پرتی نوشتم! تو هم چرند و پرند نوشته‌ای؟ غلّیده‌ای؟ در جاده‌ها نگران رسیدن بوده‌ای؟ تا بحال جاده‌ات مسدود بوده است؟ تا بحال غرق گشته‌ای؟ سکته کرده‌ای؟ جوی آب را در پاییزِ ولیعصر، نگاه کرده‌ای؟ بطری شیری دیده‌ای گردنده بر امواج؟ خالی و سرگردان؟ تو از چه می‌نویسی که معنا داشته باشد؟ ای خواننده! تو از دماوند نوشته‌ای؟ وقتی از دماوند می‌نویسی، به آغوش اندیشیده‌ای؟ خواسته‌ایش؟ امروز که دستانت را گرفتم و از خیابان گذشتیم، خودت را گذرنده از خیابان دیده‌ای؟ گرمی دستانم را چشیده‌ای؟ گرد بوده‌ای؟ تیز چطور؟
    اما آن منظره که از رود و جاده و دستانم دارم را من با تو دارم. بین من و تو فاصله یک “با” ست. من هیچ بی تو نزیسته‌ام. دلتنگی را با تو دارم. حس خانه را با تو دارم ای نان. ای نان که وقتی نباشی هر آنچه می‌نویسیم از توست. و گرمای دستانت را چشیده‌ام. گرد بوده‌ای و تیز. مزه مزه‌ات کرده‌ام وقتی از نانوایی گرفتمت. چرخی زدم و از خیابان‌ها گذر کردم. پیچیدم و گردیدم و به خانه رسیدم.
    می‌داند چه بگوید؟ او نیز احتمالا سیر است. او می‌داند طعم تو را. او اما نمی‌داند از گردش جاده، او نمی‌داند از ظرافتِ سقوطِ برگ، نمی‌داند از گرمای تو. نمی‌داند از بازتاب نور غروب در منظره‌ی رود. او تو را تمام کرده است، اما مزه‌ات را با جان نچشیده است. اشکش را به دریاچه بخشیده است. صبر نکرده است. در صف نبوده است. او را دیده ای؟ او بوده است، اما کجا؟ و چرا من و او باهم بوده‌ایم، با تو؟ و تو چرا به من رسیدی؟ این نیست عدالت برای ما. نان برای اوست، او هیچ چیز را جز تو ندیده است. و هیچ هیچ، هیچ گاه مرا نخواهد شناخت و روزی باید برسد که تمامَت برای او باشد ای مهر، ای نان، و من بازگردم به خانه، به کوه، به غار. گاهی ناخودآگاه ابراز می‌کنم که دلم برای او می‌سوزد.
    تو می‌گویی: باش و تماشا کن. و من هستم و تماشا می‌کنم. جاری، دلتنگ، نرسیده اما سیر. سیر همچو او، که گرسنه‌ترین است در این دنیا وقتی می‌خواهد چیزی ببیند و آنقدر تو را دیده است که افُقش شده‌ای. کاش تو افق ما را پر نکنی. کاش بوی تو باز ما را مست کند و مشتاقان باشیم، نه حریصان. نگو، نشان بده، نشان بده که چیزهایی هستند، فرای نان، فرای تو ای دوست داشتنی! که بشود دید و لمس کرد و چشید. بسُرای برای او. او که حقیقتا در غار است. اوست آنجا و من نیستم. گریزانم از اوها. خشمم می‌گیرد و غمم می‌گزد و روحم می‌گرید.

  71. امروز خوب بود، حتا زیاد فکر هم نکردم. البته نمی‌دانم این خوب است یا بد، اما برای من خوب بود. کمی مغزم خنک شد.

    بیداری و صبحانه، بعدش صحبت جانانه، بعدش رقص خانمانه، بعدش یک خاب مستانه و خاب بستنی دیدم، ای بب، کلی بستنی دیدم، ای بب، کلی بستنی خوردم، ای بب، وسطش موز می‌چپاندم، ای بب، آیا من گشنه بودم؟ ندومبه، تفسیر فروید و حضرت یوسف؟ ندومبه، رنگ بستنی زرد بود، یکّمی صورتی و سبز بود، با ولع خوردم و ترکیدم، ساعتم زنگ خورد و پریدم. ساعت چهار بود؟ ای بب، بازم خاب بود، ای بب، ولی من که نخابیدم، من دختر خوب بیدم، تا به خودم جنبیدم، ساعتم پنج بود، نوشتم، از دیروز و از امروز، از تخمی بودن هر روز، نوشتم، نوشتم، نوشتم، حالا… نای نانای نای نای، نای نانای نای نای.

    استاد گفت از چی؟ از جغد نابینا، از برو‌بچ، هادی‌صداقت اینا، طمع افتاد برم بخانم، ولی هنوز نخاندم و شاید، نمی‌دانم.

    خاندم بعد از نسترن هیچی دیگه نمانده باقی، اون رفته پِنج‌شمبه‌بازار منو کاشته توی باغ قاقالی، بعدش سارا بود، سالا، یک «ر» کم دارد تا بشود آقا، شاید هم «د» تا بشود سالاد. ندومبه.

    ندا نیست چند روزی، حس می‌کنم شویم رفته ماموریت پروازی، می‌آید خسته به خانه، من هم نمی‌آورم بهانه، که نیستی، که اگر بستنی‌خشک بودم باز من را دوست می‌داشتی؟ من حسودم؟ من نیاسودم؟ احمدوی احمدوی احمدو، خسته‌ای؟ حرف‌های من بق‌بقوی بق‌بقوی بق‌بقو؟ نه والا، احوالی به ندا می‌مانه؟ نه بلا حدید.
    فایزوی تف‌تفوی تف‌تفو، نصیرو یک دانشجوی کوسولو، همه‌شان توی خودشان، تب و سردرد؟ اسهال هم توی بوقشان؟ ندومبه. حالا نای نانای نای نای، نای نانای نای نای.

    ایح ایح ایح.

  72. پنج شنبه ۱۶ مهر
    گزارش نیک ۱۴۹
    سال واژه ام تغییر

    رو به درگاه احدیت مراسم شکرگزاری را در نماز به جا آوردم و از او در کارها کمک خواستم.در دو صفحه آیات نورانی قرآن را خواندم.

    دفتر صبح امروزم را ورق می زنم صبحی ست با آسمانی صاف و هوایی معتدل، با مادرم در ایوان خانه نشسته ایم من می نویسم و مادرم تسبیح در دست ذکر می گوید ذکر صلوات، من نماز صبح را که می خوانم لحظات کوتاهی سر به مهر با خدایم درد دل می کنم و عبادتم تمام می شود مادر تا نزدیک یک ساعت بعد از نماز رو به قبله می نشیند و تعقیبات نماز را به جا می آورد عادتش شده چه عادت خوبی! البته من اگر بخواهم مثل ایشان زمان زیادی را به این کار بپردازم پس کارهای تمام نشدنی و تکراری خانه را چه کسی انجام می دهد؟لابد می گویید همسر و فرزندان؟ پس به همین خیال باشید چون از آنها آبی گرم نمی شود.

    امروز زودتر از روزهای قبل دفتر روزانه نویسی را گشودم و سهم روزم را نوشتم.

    همسایه ی روبه رو خانه اش را بازسازی می کند از ساعت ۷ صدای دریل سر به فلک کشیده، روی اعصاب موج پراکنی می کند ولی نمی شود و نباید لب به شکایت باز کرد همسایه است و همسایه از همسایه ارث می برد پس آواز نکره ی دریل را به گوش جان می شنویم و دم فرو می بندیم بندگان خدا که تقصیری ندارند دلشان خواسته در ادامه زندگی قشنگتر مسیر را طی کنند.

    مطالعه کتاب
    *بوف کور*
    فقط می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد.تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی کنم.سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هر چه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد.

    مطالعه کتاب
    *جای خالی سلوچ*
    به کدام یکی شان برسم؟ بالم را روی کدام یکی شان پهن کنم؟ به دهان کدام یکی شان دانه بگذارم؟ هر کی دستش می رسد یکی شان را می چزاند هر کی می رسد یک تَپّ ته سری به یکی شان می زند، یکباره بیایید و ما را بخورید!

    حفظیات مادرم:
    به قربون آچار و رخت کارت
    کدوم گاراژ میری گیرم سراغت
    کدوم گاراژ میری چاشتت بیارم
    شکر شربت کنم واست بیارم
    شکر شربت کنم با آب انگور
    که بفرستم برایت یار مغرور

    در گوگل جستجو کردم و این شعر را نیافتم می خواستم شعر را به صورتی کامل تر بنویسم.بعضی شعرهایی که مادرم از حفظ هستند را مادربزرگم گفته اند و قاعده و قانونی ندارند فکر کنم این شعر از همان نوع شعرهاست.
    محض خالی نبودن عریضه گفتیم عین شعر را بیاوریم و سانسور مانسور در کار نباشد امید که خوانندگان بپسندند و خرده نگیرند.

    کیفیت تطور ادبیات، گلستان سعدی:
    از قرن نهم پیش از میلاد شعر تغزلی که همراه با چنگ و رقص خوانده می شد رواج یافت و این تحول  در نتیجه ی یک تحول سیاسی بود که با انقراض سلطنت جائرانه ی قدیم و روی کار آمدن میهن پرستان واقعی  در یونان صورت گرفته بود.این چنین نوع تغزل را *ترپاندر*مخترع گیتار سرود.
    ترپاندر پدر موسیقی یونانی ست.

    دیباچه گلستان
    ادامه ی سبب تالیف کتاب:
    یکی از متعلقانِ مَنَش بر حَسُب واقعه مطلع گردانید که 《فلان عزم کرده است و نیت جزم آورده که بقیّت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت در پیش.》
    گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم،دم بر نیارم و قدم بر ندارم مگر آنگه که سخن گفته شود بر عادت مالوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهل است و کفّارتِ یمین سهل و خِلاف راه صواب است و نقض رای اولی الالباب که ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام

    زبان در دهان ای خردمند چیست؟
    کلید در گنج صاحب هنر
    چو در بسته باشد چه داند کسی
    که جوهرفروش است یا پیله ور

    متعلقان= وابستگان

    جزم=قطع، در اینجا مراد، جازم یعنی قاطع است.

    سر خویش گیر=دنبال کار خود رفتن و دیگران را به حال خویش واگذاشتن

    به عزت عظیم=قسم به عزت خداوند بزرگ

    مالوف=اسم مفعول از الفت

    کفّارت و کفّاره=به معنی تدارک و جبران گناه است و از ریشه ی تکفیر به معنی پوشانیدن و محو کردن آمده است.

    یمین=هم به معنی سوگند و هم به معنی دست راست و طرف راست است.

    نقض=شکستن

    پیاده روی کردم.
    آب نوشیدم، فواید آب نوشیدن
    💦محافظت از اندام و بافت های بدن مخصوصا بافت مغز و طناب نخاعی
    💦دفع مواد زائد و کاهش بار کلیه و کبد
    💦کمک به حل شدن مواد معدنی بدن

    در وبینار شرکت کردم استاد از ما خواستند کتاب بوف کور صادق هدایت را بخوانیم من دو دفعه در طاقچه  پی دی اف کتاب را خوانده بودم ولی باید مجددا بخوانم چون زیاد چیزی دستگیرم نشد همین طور باید بخوانیم کتاب هایی چون شازده احتجاب اثر هوشنگ گلشیری،ملکوت بهرام صادقی،گاوخونی اثر جعفر مدرس صادقی و رود راوی از ابوتراب خسروی
    به قول استاد ما آیندگانیم

    نمره ام ۷

  73. شانزده‌ی هفت سال پنج:

    چشم باز می‌کنم و یادم می‌افتد که امروز از آن روزهایی ست که باید بقایای خودم را از زیر آوار بیرون بکشم. این همواره ادامه، این تکرار بی‌رحم در خودم، گاهی برایم ستودنی‌ست. اولین کاری که می‌کنم، شاهین‌خوانی است. گزارش نیکش همیشه برایم انگیزه‌ی نوشتن است. بعد نوشتن و تزریق چند سی‌سی کدئینِ نویسندگی، مستقیم به رگ‌ها. همزمان با قهوه. قهوه‌ی پر و پیمانِ سرصبح، برای بیدارمانایی .برای اینکه چشم‌ها باز شوند و جهان، جای خودش را پیدا کند.
    خطی زیر چشمم می‌کشم. نه برای زیبایی. برای استتار. هرچه غم که دیشب از این دو حفره باریده، پشت آن خط پنهان می‌شود. خط و رنگ، مرزِ میان من و دنیاست.
    پنجشنبه‌ی ابری. ای جانم. تصمیم می‌گیرم با تاکسی بروم. نشسته‌ام بر صندلیِ جلوی پرایدِ تاکسیِ مدل ۸۵ و تایپ می‌کنم. خیابان‌ها خلوت‌اند. لمسِ زندگی. ماشین کثیف است؛ باشد. به جایش، هوا بارانی‌ست. بارانی که می‌بارد، خون می‌شود در رگ من. جان می‌گیرم. برای نبردِ روزمرگی.
    روزهایی که با تاکسی می‌روم، باید از سر خیابان تا دفتر در سربالایی بخزم. قدری هست که در پایان به هن‌هن می‌افتم. اما امروز با لبخند از خیابان بالا می‌کشم. هوا شمالی شده؛ کیفِ آدم را کوک می‌کند. درنگ می‌دهد، برای دیدن.گربه‌ی سیاهی را می‌بینم که از زیرِ دری، با چه مهارتی تنش را به بیرون می‌کِراند.
    سه تا سیب توی کیفم گذاشتم. دوتا را می‌خورم. سومی را می‌بویم. اولین بار است که می‌فهمم بوی ته سیب، از سرش بیشتر است. دستم بوی سیب می‌دهد، همزمان، گزارش نیک‌ها را می‌خوانم. لبریز از لذت، به کار برمی‌گردم. بعد درباره «تعلیم ریتا» می‌خوانم، بین ثبت هر سند، یا هر تماس.
    «تعلیم ریتا» اثر ویلی راسل، داستان ریتا و فرانک را روایت می‌کند. روایتی‌ست از تغییر و آموختن به معنای وسیع‌ترش: آموختنِ اینکه کی هستی، و چرا از خودت فرار می‌کنی. ریتا در جانم ته‌نشین می‌شود. اجازه می‌دهم رابطه‌ی فرانک و ریتا در من جریان یابد. و با نگاه آن‌ها، امروز را زندگی کنم. شاید آن‌ها چیزهایی ببینند که من نمی‌بینم.
    واریزهای دیروز که مغایرت‌گیری می‌شود، با صدای آرمان گرشاسبی و سفر نمی‌روم دگر، دوباره به دنبال ریتا می‌روم. لبریزم از عشق. نمی‌دانم از موسیقی و شعرِ در گوشم است، یا نوشته‌ی پیش چشمم. لذیذ است همراه بوی باران و قهوه.
    مستم از یک لحظه دیدارت هنوز
    وه چه مستی‌هاست در صهبای تو
    ساعت ۱۱:۲۰ و چهارمین قهوه‌ی روز. از کِی همه‌ی نشدن‌ها و نداشتن‌ها را با قهوه سرکوب کرده‌ام؟ شاید از وقتی که آن قرص‌های افسردگی را از تنم کندم. هر بار اعتیادی را با اعتیادی بهتر عوض کردم. این پیشرفت نه، بهبود است. به قول آن همسفرمان آقای علی علی پور ، این گزارش نیک کل زندگی را میریزد روی دایره ، اشکالی دارد؟ نه. کجا از این جمع امن‌تر.خب ببینم، جنگلِ میوه‌ی یاقوتی چیست؟دلم می‌خواهد کل آثاری که نام می‌برند را بخوانم بعد به خواندن ادامه دهم. احساس دگم‌بودن می‌کنم. گیر کرده‌ام. یک جا. میانِ این‌همه کتاب، بی‌خبر. بی‌خبری بدترین درد دنیاست. بگذریم. گرچه نمی‌گذرد. هیچ‌چیز نمی‌گذرد.
    بی‌قرارِ خانه‌رفتنم.
    ساعت سه به خانه رسیدم. نیمرو خوردم با سالاد. ساده. گرم. کافی. بعد، سه قسمت از سریال East of Eden را تماشا کردم. «شرق بهشت» بر اساس رمان جان اشتاین‌بک ساخته شده. داستان خانواده‌ی ترسک، و رقابت دو برادر، که بازتابی از داستان قابیل و هابیل است. تم اصلی سریال، مفهوم عبری تیمشل به معنای «تو می‌توانی». یعنی انسان، بر سرنوشت خودش مسلط است. می‌تواند بر گناه غلبه کند. می‌تواند انتخاب کند.( این موضوع بسیار جای بحث دارد از نظر من قطعا ما در آزادی انتخاب بسیار محدودی زندگی می‌کنیم)
    بالاخره نوبت وبینار می‌رسد. حرف‌های حسابی. صادق هدایت و بوف کور. و لیستی به‌روزرسانی‌شده برای خواندن و شنیدن.
    یک ساعت پیاده‌روی، برای چشیدنِ هوای پاییزی. نمی‌خواهم پاییز بگذرد و نفهم، هرچند این روزها عجیب ملال آورست اما هیچ چیز ذره‌ای از لذت‌بخشی این فصل نمی‌کاهد. یاد دیالوگ کتاب «جز از کل» می‌افتم. آدم برای دورانِ مزخرف هم، مثل دوران خوش، دلتنگ می‌شود. چون در پایان روز، تنها چیزی که برایش دلتنگ می‌شوی، خودِ «زمان» است.
    خانه‌ام. باز هم به سریال برمی‌گردم. هرچه جلوتر می‌رویم، از لذت دیدنش کاسته می‌شود. شخصیت‌پردازی و داستان، آبکی‌تر می‌شود. تا صحنه‌ی آخر فیلم که به نظرم پایان‌بندی خوبی برای این داستان بود.
    ساعت ۲۱. باید قدری تعلیم ریتا به کمرم بزنم. هنوز داستان و شخصیت‌ها در ذهنم درک‌نشده و خام است. ولی بعید است قبل از ریتا خواب مرا می‌برد.

  74. نمی‌خواهم یادآوری کنم سال‌واژه‌ام را. دلم بیش‌تر می‌گیرد. نه این‌که تو فکرش نباشم‌ها، نه ولی بی‌نتیجه بودن کارهایم، انرژی‌ام را کم کرده. خسته‌ام انگار.
    دوست دارم یادداشتی متفاوت بنویسم برای کانال. داستانکی می‌شود.
    می‌روم تو دلِ «تقاطع». داستانی که با عروسی آغاز می‌شود.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  75. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. الان یادم اومد کتاب نخوندم. بعد از نوشتن گزارش نیک می‌ریم می‌خونم.
    3. شرکت در وبینار نویسنده ساز و یاد‌آوری نکته اینکه ما قرار نیست کارهای دیگران را باز تولید کنیم بلکه هدف از خاندن کارهای دیگران این است که ببین دیگران تا کجا پی‌رفتن و چه قله‌هایی را فتح کردن و در نهایت چیز جدیدی خلق کنیم که قبلن نبوده است. تقلید خوب است که در خلوت انجام شود. و این جلمه هم الان در خاظرم است که «شکست در نو‌آوری بهتر از شکست در تقلید است.» البته یه این منظور نیست که ما کارهای دیگران را مطالعه نکنیم که خلاقیتمون به فنا بره بلکه برعکس باید ببینم که دیگران قبل از ما تا کجا رفتن و چه کارهایی را انجام دادن.

  76. ۱. بیدار شدم. فحش دادم. دوباره صبح و دوباره کار.
    ۲. املت امروز هم خوشمزه بود.
    ۳. روزمرگی امروز را حس نکردم. در جایی جز زندگی، نفس کشیدم انگار. فقط به یاد دارم کمی پیاده در حیاط چرخیدم و با ملخی به اندازه‌ی کف دستم رو به رو شدم. قدم‌های رفته را دوباره برگشتم و تا آخر روز هم دیگر از اتاق بیرون نرفتم.
    ۴. یک تماس ده دقیقه‌ای با دوستم داشتم. گفت دوباره شب زنگ می‌زند ولی میدانستم تماس دوباره‌ای نخواهیم داشت. نه به این زودی.
    ۵. با اینکه خسته از کار برگشتم ولی کمد لباسم را ریختم بیرون و خیلی مرتب دوباره چیدم.
    ۶. زنگ زدم با مامانبزرگ حرف زدم و گفتم چقدر ناراحتم که این هفته هم نشد به دیدنش بروم.
    ۷. چشم بسته گزارش نوشتم.

  77. سال‌واژه: شوق زندگی

    صبح شد و دوباره کلنجار‌هایم برای باشگاه رفتن شروع شد. یکی می‌گفت تنبلی و یکی می‌گفت حق داری. درگیری بود. به خودم حق دادم و یک ساعت بیشتر خابیدم. همان یک ساعت حالم را بهتر کرد. مدیتیشن کردم و سریعن رفتم باشگاه. در راه از جلوی همان پروتئینی رد شدم که دیروز خانم چادری از آن‌جا بیرون آمد و تذکر حجابی به من داد. آن‌جا پروتئینی است و یک قسمتش را کافه کردند که امثال من را راه نمی‌دهند یا اگر بدهند برای تذکر دادن است. فقط بوی کالباس و خیارشور می‌دهد و هر‌از گاهی چند نفر دور هم نشستند و یک‌هو می‌پرند به عابرین کم‌حجاب در پیاده‌رو. قلبم تند‌تند زد. قرار نبود دهنم را ببندم اگر حرف مفت بشنوم، ولی برای آن موقع از روز هنوز نمی‌توانستم آن‌طور که می‌خاهم فریاد بزنم. از این به بعد خودم را برای داد‌های اول صبح هم آماده می‌کنم.
    تمرین پایین‌تنه داشتم. همان قسمتی که بیشتر باید تمرکز کنم و جدی بگیرم. حین تمرین چند بار احساس ضعف کردم. شاید صبحانه‌ام مناسب نبوده یا فکرِ آن عزیز دارد تنم را ذره‌ذره می‌خورد. مثل همیشه کوتاه نیامدم و انجامش دادم. عضلات چهارسرِرانم که بیرون زده دلگرمیِ این روزهایم است.
    رفتم به باغ ملی برای هرزه‌نویسی. از زیباترین لحظات روزم. نوشتم از گرسنگی و هوس نان داغ قتلمه و کیک خانگی. راستی من تازه فهمیدم املای درستش قتلمه است و نه قطلمه. اسمش مرا یاد قتل می‌اندازد. مثلن این نان باعث قتلمه؟
    هرزه‌نویسی کردم و مابین یک چیزی برایم روشن‌تر شد. من آدم اینستاگرام نیستم. نمی‌توانم مدام استوری چک کنم و کامنت بدهم. هنوز در خودم نمی‌بینم. یک چیز دیگر هم متوجه شدم مدیتیشن برایم ضروری است و باید انجامش دهم وگرنه این افکار مرا لقمه‌ی چپ می‌کنند. هرزه‌نویسی را تمام کردم و از بین آن لشکر پیرمردِ دورِ آب‌نما گذشتم و به خانه رفتم.
    با بچه‌ها بودم. نقاشی‌هایشان را دیدم و کم‌کم در اتاقم خزیدم تا کمی دراز بکشم.
    غروب بعد از مدت‌ها تنهایی به باغ ملی رفتم و کنار خانمی نشستم. از هر دری گفتیم و بعد متوجه شدم از زندانیان دهه‌ی شصت بوده. سه سال و نیم در سن شانزده سالگی. می‌گفت زندگی‌اش نابود شد و خیلی تاوان داد و هیچ‌وقت فراموش نمی‌کند. بعدش با هم کلی خاطره از متذکرین همه‌چیز‌دان گفتیم و خندیدیم.
    به خانه آمدم و بچه‌ها که می‌دانستند خوراکی در انتظارشان است با گرمی از من استقبال کردند. خوشحالم که مرا به‌خاطر خودم دوست دارند.

  78. _«بی‌لنگر» را خواندم. اول صبحی خیلی چسبید.

    _بخش دیگری از «محبوبه ویتگنشتاین» از دیوید مارکسن خواندم. ولی چون ذهنم هنوز باگ داشت و نمی‌توانستم تمرکز کنم، سوئیچ کردم به «بی‌لنگر».

    _شعرهای فرخی یزدی را خواندم. آن‌قدر بی‌حوصله بودم که نیاز داشتم به شعر. بعدش خوب شد. مقاله‌یی خواندم که گفته بود مغز، بخشی برای شعر دارد. هر وقت شعر بخوانیم، آن بخش فعال می‌شود و حالِ خوبش در زندگی‌مان رخ می‌دهد. حتا ذهن را برای روزمره و انتخاب هم باز می‌کند. شعر. بله. شعر این کارها را می‌کند. به طور مفصل‌تر در تلگرام نوشتم.

    _دیروز که خسته بودم، نتوانستم گزارش نیک بنویسم. امروز اما بااینکه بی‌حوصله بودم اما خوشحالم. یک ذوق کوچولو شبیه به یک ستاره درونم‌ بود که نمی‌توانستم نادیده‌ش بگیرم.

    https://t.me/elireine

  79. _«بی‌لنگر» را خواندم. اول صبحی خیلی چسبید.

    _بخش دیگری از «محبوبه ویتگنشتاین» از دیوید مارکسن خواندم. ولی چون ذهنم هنوز باگ داشت و نمی‌توانستم تمرکز کنم، سوئیچ کردم به «بی‌لنگر».

    _شعرهای فرخی یزدی را خواندم. آن‌قدر بی‌حوصله بودم که نیاز داشتم به شعر. بعدش خوب شد. مقاله‌یی خواندم که گفته بود مغز، بخشی برای شعر دارد. هر وقت شعر بخوانیم، آن بخش فعال می‌شود و حالِ خوبش در زندگی‌مان رخ می‌دهد. حتا ذهن را برای روزمره و انتخاب هم باز می‌کند. شعر. بله. شعر این کارها را می‌کند. به طور مفصل‌تر در تلگرام نوشتم.

    _دیروز که خسته بودم، نتوانستم گزارش نیک بنویسم. امروز اما بااینکه بی‌حوصله بودم اما خوشحالم. یک ذوق کوچولو شبیه به یک ستاره درونم‌ بود که نمی‌توانست نادیده‌ش بگیرم.

    https://t.me/elireine

  80. ☘️پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵
    پنجشنبه بود و دلتنگی و اشک و کاغذهای خیس و جایِ خالی و…
    امروز هم تکرار بود؛ اما نه تکراری از جنس روزمرگی. روزمرگی تکراری بی‌حاصل و بدون پیشرفت است؛ یک‌سری کارهای بی‌سروته و وقتْ‌تلف‌کن. اما تکرارهایی که حاصلِ همسفرشدنم با مدرسه‌ی نویسندگی است، تکراری از جنس سرزندگی است. تکراری که تحول و پیشرفت را به ارمغان می‌آورد.
    تکرارهای امروزم:
    🌱فهرست‌کردن کارهای روزانه
    🌱پیاده‌روی در پارک بهشت
    🌱رفتن به باشگاه و انجام تمرینات پیلاتس
    🌱آزادنویسی در پارک
    🌱مرور کتاب تقویم بی‌هدفی و نظرانداختن به جمله‌های خط‌کشیده شده
    🌱شعرخوانی
    🌱وبینار نویسنده‌ساز
    🌱پرسه‌زنی در سایت مدرسه‌ی نویسندگی: خواندن مطلب ۱۳عادت نویسنده‌ساز
    🌱کلمه‌برداری
    🌱داستان کوتاه چخوف

    اگر باید زخمی داشته باشم
    که نوازشم کنی
    بگو تا تمام دلم را
    شرحه‌شرحه کنم
    زخم‌ها زیبایند
    و زیباتر آن‌که
    تیغ را هم تو فرود آورده باشی
    تیغت سـِحر است و
    نوازشت معجزه
    و لبخندت
    تنظیفی از فواره‌ی نور
    و تیمارداری‌ات
    کرشمه‌ای میان زخم و مرهم
    عشق و زخم
    از یک تبارند
    اگر خویشاوندیم یا نه
    من سراپا همه زخمم
    تو سراپا
    همه انگشت نوازش باش
    «حسین منزوی»
    شبتون نیک🍀

  81. #گزارش_نیک۱۴۹

    📍آدمی پُر از حفره‌های کوچک و بزرگ است که حتی گاهی خودش انها را نمی‌بیند.

    سال واژه: خوددوستی 🌷 

    —شرق بهشت
    صبح بیدار می‌شوم، زود است و من خوشحالم.
    گزارش نیکم را شب نوشته بودم، اما خواب نگذاشت ویرایشش کنم. پس دستی به روی ظاهرش می‌کشم و آن را راهی سایت استاد و کانال‌هایم می‌کنم.

    مهمانانم امروز عزم رفتن دارند.

    رختخواب‌ها را جمع می‌کنیم. روبالشتی‌ها را به کمک مهمان‌ها در می‌آوریم برای اینکه شسته شوند. صبحانه‌ای از اقلام باقی‌ مانده‌ی یخچال آماده می‌کنم، با پنیر دست‌ساز خواهرم که با شیر محلی درست شده و مربای هویجی که مادر همسرم ساخته. سفره‌ام رنگین می‌شود.
    بعد از صبحانه مهمانانم وسایلشان را جمع می‌کنند. موقع خداحافظی در آغوشم می‌فشارمشان و مادرم را بیشتر می‌بوسم و می‌بویم. از رفتنش می‌ترسم، مثل کودکی که او را میان جمعیتی ناآشنا رها کرده باشند.
    دوست دارم بماند، اما قبول نمی‌کند.
    دوست دارم مرا با خود ببرد، اما برای این بچه‌بازی‌ها زیادی سِن برداشتم.

    دوباره احساس تنهایی در قلبم می‌نشیند.
    آن‌ها می‌روند و آب پشت سرشان می‌ریزم تا مثل رودی روان و راحت به مقصد برسند.
    خانه حالا پُر از خالی شده.
    هر جایش را با حضور یکی از مهمان‌ها تصور می‌کنم، یاد حرف‌ها و رفتارشان می‌افتم.
    باید کمی به روتین روزانه‌ام بازگردم، اما انگار چیزی گم کرده‌ام.

    ابتدا با جاروبرقی زدن و ریختن لباس‌ها و ملحفه‌ها در لباسشویی شروع می‌کنم. لباس‌های روشن جدا از تیره‌ها.
    لباسشویی کارش را انجام داده و آفتاب ملایمی انتظار لباس‌ها را می‌کشد.
    بعد از یک ساعت، لباسشویی را برای لباس‌های تیره روشن می‌کنم و لباس‌ها و ملحفه‌هایی را که در حیاط خشک شده‌اند از طناب و رخت‌آویز جمع می‌کنم.

    لیوان‌ها را می‌شویم و دستمال می‌کشم تا رد رسوب آب رویشان نماند.
    ظرف‌ها را سر جایشان جمع می‌کنم.
    می‌خواهم با گوجه‌های نرم و له، کته‌گوجه بپزم.

    تلویزیون را روشن کن، دلم می‌خواهد فیلم ببینم.
    –می‌پرسی چه فیلمی؟
    ادامه‌ی سریالمان «شرق بهشت».
    به نظرت آدام و کیتی هر دو روانی نیستند؟
    مگر می‌شود این‌همه خباثت و شیطنت در کسی جمع شده باشد.
    کیتی از کجا همه‌چیز را درست پیش‌بینی می‌کند؟
    به نظرت فیلم چرت نشده؟
    دلم چای می‌خواهد،بیا چای بنوشیم؟
    چرا کیتی پیر نمی‌شود؟
    پسرانش بزرگ شده‌اند و او حتی یک ذره هم اثری از پیری در چهره‌اش نیست.
    –به نظرم کارگردان حالش خوب نیست.
    من شخصیت لی را دوست دارم، ای کاش پدرخوانده‌ام لی بود.

    گرسنه‌ام، برایمان نیمروی زردچوبه‌ای بزن.

    به لیلا پیام داده‌ام. حالش خوب نبود، دوتا از گربه‌هایش مرده‌اند.
    –چرا؟
    نمی‌دانم، بی‌حال بود و دوست نداشت الان چیزی بگوید.

    لطفاً فیلم را استاپ بزن، می‌خواهم گزارش بنویسم.
    –فیلم براساس کتاب جان اشتاین بک ساخته شده.
    –بنظرم جان حالش خوب نبوده. 

    ۱۴۰۵/۰۷/۱۶
    https://t.me/pichesabz

  82. 👩‍👦از داداشم درس پرسیدم و باهاش جامعه شناسی و تاریخ و منطق برای آزمون قلم چی فردا کار کردیم.
    🎧پادکست صوتی جای خالی سلوچ همراه با پی دی اف الکترونیکی چشمی خوانی تا صفحه ۳٠٠ رسیدم.
    🗣قطعاتی از اشعار فروغ را بلند خوانی کردم.
    👀کمی آمادگی دفاعی نهم برای تدریس روز شنبه ام مطالعه کردم.
    🚗اول صبح برای جلسه جدید لیزر پوستم رفتم.
    📗قبل خواب یکم متون فقه خواندم.
    🌙و برای داداشم قصه کوتاه خوندم.
    @Maryamwriter_2

  83. گزارش نیک امروز | مرغ‌کاری

    سال‌واژه: بازگشت

    امروز کار نیکی نکردم، یعنی اگر کار نیک را به معنای کار مفید و سازنده و این قبیل کلمات مشکوک بگیریم. ساعت سه بعدازظهر از خواب بیدار شدم. البته تقصیر من نبود. قرص‌های خوابم آن‌قدر سنگین و اعصاب‌خردکن‌اند که ظاهراً تصمیم گرفته‌اند به‌جای کمک به خواب، مدیریت کامل شبانه‌روز را بر عهده بگیرند.
    من فقط خوابیدم، قرص‌ها برنامه‌ریزی کردند.

    بعد از بیداری، شماره آخر نشنال جئوگرافیک را تورق کردم. از آن تورق‌هایی که آدم نه دقیقاً مطالعه می‌کند، نه دقیقاً نمی‌خواند. چیزی بین دانستن و وانمود کردن به دانستن.

    بعد در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. وبیناری که به گمانم برای ۹۹ درصد شرکت‌کنندگان جذاب بود و حکم یک ترم دانشگاه را داشت. از آن جلسه‌هایی که آدم بعدش احساس می‌کند باید برود یک دفتر تازه بخرد، سه قلم بردارد و به‌طور جدی با زندگی ادبی خودش برخورد کند، هرچند هنوز نمی‌داند این برخورد دقیقاً از کدام سمت باید شروع شود.

    شب فیلم «مرغ» (Hen) را دیدم. فیلمی که در آن شخصیت اصلی یک مرغ است و همین‌جا باید به فیلمساز ادای احترام کرد که توانسته از یک موجود دوپا، بدون دیالوگ و احتمالاً بدون قرارداد سینمایی، شخصیت بسازد.

    اصلاً مرغ انتخاب عجیبی برای شخصیت اصلی نیست. چون مرغ، برخلاف خیلی از آدم‌های سینما، لازم نیست چیزی را توضیح بدهد تا ما برایش معنا بسازیم. نگاه می‌کند، راه می‌رود، می‌ترسد، دنبال چیزی می‌گردد و ما شروع می‌کنیم به نسبت دادن تنهایی، ترس، آزادی، اسارت یا هر بدبختی فلسفی دیگری به او.

    فیلمساز گاهی فقط کافی است یک موجود ساده را درست جلوی دوربین بگذارد. باقی کار را ذهن تماشاگر انجام می‌دهد. شاید هنر سینما همین باشد: این‌که بتوانی یک مرغ را آن‌قدر جدی بگیری که تماشاگر بعد از فیلم درباره زندگی خودش فکر کند.

    بنابراین اگر بخواهم امروز را در یک جمله خلاصه کنم:

    امروز کار زیادی نکردم، اما یک مجله ورق زدم، یک مرغ را جدی گرفتم، یک ترم دانشگاه گذراندم و دوباره خوابیدم.

    برای یک روز، بد هم نیست. برای یک روز آخر هفته افتضاحه. آخر هفته‌ای که قرار عاشقانه نداشته باشه، دانشگاه نیست.

    مرغ هم احتمالاً همین نظر را دارد.

    https://t.me/asa_fatemi

  84. – فکر نمی‌کنم هیچ زمانی بتوانم بپذیرم که روی بدنم تتو داشته باشم؛ چون پذیرفتن اینکه چیزی برای همیشه (یا دست‌کم زمان طولانی) بدون تغییر بماند و یا تغییر دادنش دشوار باشد و آدم ناگزیر شود برای مدت نامعلوم آن را بدون هیچ تغییری بپذیرد برای من قابل‌تحمل نیست. دشوارترین شرایط در زندگی وقتی برایم رقم می‌خورد که حس کنم تغییر امکان‌پذیر نیست. در دوره‌ای از زندگی در این شرایط قرار گرفتم؛ اوضاع طوری پیش رفته بود که حس می‌کردم دیگر نمی‌توانم چیزی را تغییر دهم. دچار چنان احساس اسارتی شده بودم که شاید در دوران برده‌داری هم آدم‌ها به این حد آن را حس نکرده باشند.

    در همان دوران به جان خودم افتادم، آنقدر خودم را کاویدم و آنقدر در گوشه‌گوشه‌ی شخصیتم تغییر ایجاد کردم تا اینکه بالاخره تغییری که در بیرون انتظارش را داشتم رخ داد که باید بگویم به‌واقع تغییر بسیار بزرگی بود. حالا دیگر برایم محرز شده است که تغییر بیرونی حتمی است به شرط تغییر درونی. اگر چیزی در بیرون آن‌طور که می‌خواهم نیست باید چیزی را در درون تغییر دهم و لاجرم بیرون تغییر خواهد کرد.

    بهتر است بگویم این بی‌دردسرترین شیوه برای ایجاد تغییرات بیرونی است، وگرنه شاید کسی مسیر معکوس را طی کند، یعنی دست‌به‌کار شود و بکوشد به‌طور مستقیم شرایط بیرونی را تغییر دهد و حتی موفقیت‌هایی هم داشته باشد، اما آنقدر انرژی از دست خواهد داد که تغییر برایش زجرآور خواهد شد و رفته‌رفته دیگر از آن استقبال نخواهد کرد. هرجا هم که تغییر متوقف شود انسان به سوی عدم پیش می‌رود.

    حالا دیگر از شرایط نمی‌ترسم، هرچه پیش بیاید می‌پرسم که چه تغییری در درون لازم است و کار خودبه‌خود پیش خواهد رفت. تغییر همیشه آدم را امیدوار می‌کند. الان هم در دل یک تغییرم.

    – وقت وبینار صندلی گذاشتم، در خنکا نشستم و هر چه از غروب پیدا بود تا آخرین ذره تماشا کردم. وقتی بدنت را در موقعیتی تازه قرار می‌دهی انگار حواست جمع‌تر می‌شود، بهتری می‌شنوی و بهتر درک می‌‌کنی. امروز قشنگ گوش کردم و همراه شدم. الهی شکر برای لذت تماشای غروب حتی از پس ساختمان‌ها.

    – پروردگارا، ما در بندگی‌کردن ناتوانیم و شما در خدایی‌کردن قادر مطلقی. ناتوانی ما را با قدرت خود بپوشان و نیاز ما را با بی‌نیازی خود مرتفع کن.

    – الهی شکرت…

  85. از جا بلند شدم و پکر بودم. اگر جیش فشار نمی‌آورد که شاید اصلاً بلند نمی‌شدم. دستش درد نکند، از رخت‌خواب بلندم کرد. آب را گذاشتم جوش بیاید و بعد دیدم حوصله‌ی هیچ کاری ندارم. کارهایی که می‌خواستم انجام دهم هم جلویم رژه می‌رفتند.

    همان طور که نشسته بودم گفتم حالا اول زبانت را بخوان. زبان خواندم. آب جوش آمد. چایی دم کردم و بعد دیدم ظرف‌ها را باید بشویم. گفتم حالا همه را نشور، یکی دو تا. چند تا را شستم و خلوت‌تر شد. ظرف‌های روی میز را گذاشتم توی سینک و بعد دیدم میز کثیف است و دستمال کشیدم و خوشم آمد.

    همین‌طوری خرد خرد بدون این که به خودم فشار بیاورم چند تا کار کوچولوی دیگر انجام شد. به گل‌هایم آب دادم، عدس گذاشتم بپزد برای ناهار، نان داغ کردم، صبحانه‌ام را خوردم و سرحال‌تر شدم.
    می‌بینی؟ کار خاصی نکردم. ولی بهتر شدم.

    بعد رفتم سراغ کارهایم. گفتم تمام هم نشدند عیبی ندارد، فقط یک خرده ازشان انجام می‌دهم. یک خرده انجام دادم و نمک‌گیر کار شدم. دیدی حوصله‌اش را نداری ولی وقتی شروع می‌کنی دیگر راه می‌افتی و نمی‌خواهی ولش کنی؟

    ظهر شد، ناهار خوردیم و عصر نوبت دندانپزشکی داشتم. نیم ساعتی وقت داشتم تا موقعی که باید آماده می‌شدم. یک کار اعصاب‌خردکن عقب‌افتاده هم داشتم که گفتم این نیم ساعت هرچه توانستم ازش انجام می‌دهم. خیلی خوب جلو افتاد، فکرش را نمی‌کردم. اصلاً دیدم آن قدر هم سخت نیست و بیخودی عقبش انداخته‌ام.

    رفتیم دندانپزشکی و آمدیم.

    نشستم به ادامه‌ی آن کار اعصاب‌خردکن که دیگر خیلی اعصاب‌خردکن نبود. تمامش کردم. راحت شدم. آخیش. خوب شد به فردا نکشید.

    https://t.me/f_mahmudpur

  86. اون حلزون بلا سوخته تمرکزم رو‌گرفت.
    از صبح، با دوستان نویسنده جلسه داشتم.
    برای تبیین چهار گوشه‌ی آبان‌ماه.
    از هشت صبح تا دوی بعد از ظهر به طول انجامیدیم.
    بعد هم خستگی کنان در خانه و رفتن به پیاده‌روی.
    بعدش، نویسنده ساز،
    دانایی‌م بیفزاد.
    فردا مهماندارم، نه در هواپیما که در خانه.
    شب خوش.
    اینجا بیایید، شاید قدومتان بطراوتش.
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  87. حلزونم وقتی به شیراز می‌رود، رنگی‌رنگی می‌شود. خستگی‌هایش در می‌رود. خدا کند که بیشتر به سفر برود‌. نمی‌دانم چرا این گزین‌گویه به جانم نشست. چقدر خوب است عاشقی که تنگی دلش را به جان بخرد تا معشوق در آن جا بگیرد. من از زمانی‌که در جاده‌ی نوشتن قدم می‌زنم با کلمه‌ها کارهای نیکی می‌کنم.
    شعرها همین گوشه‌‌کنار خانه‌اند.

    نمی‌دانم آیا به یاد عزیزی افتادن روز و شب می‌خاهد یا وقت و ساعت؟

    راستش هر روز و هر لحظه با به خاطر آوردن آن یار سفر کرده دلت پر می‌کشد و او را می‌طلبد.

    شاید به رسم تعطیلات ما که پنج‌شنبه و جمعه است، همه به یکدیگر سر می‌زنیم و جوان‌ترها به خانه پدربزرگ‌ها و مادر بزرگ‌ها می‌روند. این‌گونه می‌شود که رسم رفتن به مزار و دید و بازدید می‌آغازد، آن‌ هم در این دو روز.

    من هم عزیزانی دارم که رفته‌اند، مثل شما. وقتی دلتنگ می‌شوی دوست داری به یاد آن‌ها خیرات کنی. آن‌ها که نور شدند، به این چیزها احتیاجی ندارند. ما اسیر تنیم و می‌خاهیم، دلخوش به تکه‌یی خیرات حال‌مان را خوش می‌کنیم.

    مادر نوشتن نمی‌دانست. اما مثل بلبل می‌خاند، خاندن را از سواد قرآنی‌ش آموخته بود. همیشه با خودش شعر زمزمه می‌کرد. شاید کلماتش را من‌درآوردی می‌ساخت ولی وزن داشت و ریتمش دوست‌داشتنی بود. آقاجان اهل مدرسه و قلم بود. تا حرف می‌زد، ضرب‌المثل یا زبانزدی کنارش می‌نشاند.

    این بود که برایم پنج‌شنبه روز چکامه می‌شود. روز شعر و شاعری و خیرات کلمه‌ها. این‌روزها تنها واژه‌ها هستند که آرامم می‌کنند. حس می‌کنم، آن‌ها کلمه‌ها را می‌بینند، چون در همه جا هستند.

    کلمه‌ها خانه‌‌ی‌شان کجاست، می‌دانی؟

    روز قبل از پنج‌شنبه به تکاپو می‌افتم که چه کلمه‌هایی خیرات کنم. چگونه شاعر شوم و تماشا کنم و چه شاعرانی را معرفی کنم؟

    دیروز کلی بادمجان خریدم و مشغول پوست کندنشان شدم. دیدم مهمانی رویش نشسته. حلزون کوچکی که معلوم نبود از کدام روستا به شهر و خانه‌ی ما آمده است.

    دلم نیامد او را با پوست‌ها بیندازم. در شیشه‌یی گذاشتم و به یاد خانه و زندگیش چند پوست بادمجان را در آن گذاشتم. این‌گونه ماجرای من و حلزون می‌آغازد:

    یه دوست دارم حلزون
    دیروز اومد خونمون
    بود توی بادمجون
    مهدی می‌گفت بندازش
    گفتم گناه داره طفلک
    از ده اومده به شهرک

    تندی شیشه اوردم
    اونو توش نشوندم
    گفتم نماد نوشتنه
    مهمون شده خونه‌ی من

    به قیافه‌ش نمیاد
    تندی میره و تندی میاد
    بیخود نبود که شاهین
    هر شب اونارو می‌کِشه
    تو سردرِ مدرسه
    هی میگه نخوندن بسه

    آخر شب می‌بینم
    تو گوشه‌یی خابیده
    ماه اما روش،
    مهتابشو تابیده
    یه دستمالِ کلینکس
    میذارم روی شیشه‌ش

    دلواپسش میشم باز
    می‌ریزم براش کمی شام
    تو شیشه بود کمی پوست
    روش می‌ریزم کمی سوپ

    شاخکاشو در اورد
    تندی غذاها رو خورد
    پس می‌بینم اون زنده‌س

    صبح که میشه، می‌پرم
    به خونه‌ش سری می‌زنم
    می‌بینم دراز کشیده
    میگم حتمن خابیده
    دستمالو می‌گیرم

    وای خدا، تکون نمی‌خوره
    با غصه میرم پیش مبل
    تا بنویسم از اون خوب

    بعدش میرم آشپزخونه
    تا بشورم اون خونه رو
    هرچی که می‌گردم نبود
    آب شده بود، معلوم نبود

    به همسرم که میگم
    میگه حتمن بیرونه
    چراغ قوه رو برمی‌داره
    زیر میزها نور میذاره
    یه دفعه صدام میزنه
    میگه که این زیره

    باور نمی‌کنم که اون
    اینقده تند و تیزه
    پس چی میگن
    حلزون آروم میره، آروم میاد
    حلزون خونه‌ی ما
    می‌دوهِ عینهو باد

    می‌خام بزرگش کنم
    ببینم چی پیش میاد
    یا اون میشه یه آدم
    یا من میشم گیاه‌باز

    واژه‌ها در گوشه و کنار خانه‌ی ما می‌نشینند تا آن‌‌ها را بگیریم و چون شعری سبک‌بال به رفتگان‌مان هدیه بدهیم. حتمن بخشیدن این کلمه‌ها هم روح خودمان را آرام می‌کنیم.
    https://t.me/golnesasher

  88. گزارش نیک چهل و نهم.
    خب امروز صبح با زنگ مدیر مالی بیدار شدم.
    کمی با هم صحبت کردیم و گفت چرا نیومدی؟
    گفتم که من دیشب بهتون پیام دادم و گفتم که اگر آن موقعیت بهتر اوکی بشه میرم اونجا.
    گفت خب نمیخوای بیای خداحافظی و حقوقت رو بگیری.
    گفتم ان شاءالله شنبه میرسم خدمتتون.
    منم گفتم شما جواب پیام آخر منو ندادید من هم گفتم پس با این اوضاع دیگه نباید بیام.
    گفت تو باید یک هفته بیای و کارو تحویل بدی.
    این انتظار رو از شما نداشتم و خلاصه اعصابش به هم ریخته بود.
    حقم داشت نیروی قبلی تازه رفته بود و من هم که اخیرا جذب شده بودم. موقعیت بهتری پیدا کردم و قرار است که آنجا مشغول شوم.
    صددرصد هر کس دیگه ای هم جای من بود همین انتخاب را می کرد.
    من خداییش اینجا را دوست داشتم و تو این مدت کوتاه کلی خاطره ساختم.
    خلاصه که خداحافظی و تلفن را قطع کردیم.
    من بعد از صحبتمان احساس عجیبی داشتم.
    دلم واقعا گرفت که چرا اینجوری شد.
    خلاصه مدارکی که جای جدید از من می خواست را آماده و ایمیل کردم.
    خود آماده سازی این مدارک هم کلی زمان از من گرفت.
    نصف کارهایش را که دیشب انجام داده بودم.
    ادامه ی کتاب را خواندم.
    مدتی از خواندن کتاب دور شدم.
    نمیدانم چرا اینجوری شدم.
    احتمالا برای استرس و آشفتگی است که این روزها درگیرش بودم.
    امروز پادکست هم گوش کردم و کلی باور جدید یاد گرفتم.
    نزدیک وبینار بود، به داخل آشپزخانه رفتم و یک لیوان چای ریختم و با کیک دوقلو خوردم.
    وارد اسکای روم که شدم فقط اسم مبینا مولایی را دیدم و با خود گفتم یعنی امروز هم استاد نمیاد؟
    دلم کمی گرفت و ناراحت شدم. جلسات با حضور استاد صفای دیگری دارد.
    مبینا مولایی اعلام کرد که هفت دقیقه دیرتر وبینار را شروع می کنیم.
    که ناگهان اسم مدرسه ی نویسندگی به چشمم خورد.
    شک کردم که شاید استاد باشد، اما یادم می آید که در وبینارهای قبلی الهه نصیری با این نام می آمد.
    وبکم روشن شد و استاد ظاهر شد.
    خدای من از خوشحالی بال درآوردم.
    خیلی خوشحال شدم و گفتم دلتنگتون بودیم استاد.
    استاد برای سفر به شیراز رفته بود و امروز از شیراز با استاد همراه بودیم.
    برخلاف روزهای دیگر با آزادنویسی شروع نکردیم.
    استاد از رمان بوف کور و بازخوانی آثار گفت.
    بوف کور از صادق هدایت را برای اولین بار که خواندم لذت بردم.
    در مورد سعدی و حافظ سخن گفتیم و اینکه بازتولید همان آثار لطفی ندارد بلکه کاری بیهوده است.
    می توانیم اول این آثار را بشناسیم و بعد کاری خلاقانه انجام دهیم.
    از این آثار می توانیم استفاده کنیم و از آن ها تقلید کنیم برای ایجاد سبک جدید و خلاقانه.
    از کتاب های دیگر هم صحبت شد.
    ملکوت ، شازده احتجاب، گاوخونی و رود راوی.
    استاد گفت این آثار شگفت اند و همه ی آن ها کوتاه و کم حجم اند که می توان از آن ها بهره گرفت.
    اما رود راوی به نسبت حجیم تر است.
    خواندن این آثار لطف زیادی دارد و به ما کمک می کند.
    تازه استاد از شیراز کیسه ی گربه ای خریده بود که واقعا ناز بود.
    این دیدگاهش را دوست داشتم که وقتی به سفری می رویم قرار نیست جای جای آنجا را دید بزنیم. بهتر است از چند مکان به خوبی دیدن کنیم و لذت ببریم.
    منظور کمیت را فدای کیفیت نکنیم.
    وبینار که تمام شد کمی به سالن رفتم و آهنگ گوش دادم.
    کمی هم رقصیدم تا حالم کمی دگرگون شود.
    دوباره به اتاق برگشتم و فصل دیگری از کتاب را خواندم.
    یک جمله از کتاب که دیگران روی ما اثر می گذارند و حتی تصمیم ها و انتخاب های آن ها ممکن است روی تصمیمات ما اثر بگذارند و نظرمان را تغییر دهند.

  89. امروز بهتر از آنچه بود که فکرش را می‌کردم. یک تهرانگردی در بازار بزرگ تهران، با آنیتا جان و ده هم‌سفر دیگر. همیشه جاهای تاریخی و توضیحاتش برام جذاب‌تر از طبیعت بوده. مخصوصن در جایی که زندگی می‌کنم. سبزه میدان، چهارسوق کوچک، چهارسوق بزرگ، سرای امیر، تیمچه حاجب‌الدوله، امام‌زاده زید، مسجد جامع، مسجد شاه، مقبره‌ی لطفعلی‌خان زند، مدرسه‌ی علمیه، خانه‌ی صدراعظم و … . عکس‌هایش را در اینستاگرام خاهم گذاشت.
    در وبینار امروز برخلاف انتظار ننوشتیم. ولی در عوض مبحثی باز شد که باعث شد کلی مطالب خوب یاد بگیریم. علاوه بر آنکه کارهای گذشته را می‌شناسیم. سعی کنیم چیز جدیدی بیافزاییم.
    گوش دادن به درس جدید طرحواره‌ی خودانضباطی.

  90. قدم کم
    قر کم‌کم
    قلم به قسم
    تن بی‌نا
    جان بی‌نوا
    ساز و آواز درهم
    روان پیچ‌وا پیچ
    کار هیچ
    خلوت بسیار
    جلوت بی‌حلاوت
    پلکیدن در پیرامون
    پاکیزگی پی در پی

  91. گزارش‌نیک‌”1405/6/16″ مهر. روز پنج‌شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”فیل‌ در تاریکی‌” از قاسم هاشمی‌نژاد  را خاندم.

    کتاب”یک‌ لیوان شطح‌ داغ” از احمد عزیزی‌ را خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.
    ترکیب‌های به‌کار برده و کاربرد کلمه در متن‌ بسیار شگفت‌انگیزه.

    یک ترانه‌ای که قبلن گفته بودم را بررسی کردم و فرستادم برای خانم سجادی بزر‌گوار که کارشان خوب‌ست نظر بدهند.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    اینم‌ از نیک‌نیک امروز.

    https://t.me/speechoff

  92. چهارشنبه 16 مهر 405
    گزارش نیک
    صفحات صبح¬گاهی را بعد از سیرشدن معده¬ی مبارک نوشتم. چه ذهن درهم وبرهمی داشتم. پوره¬ی گوجه اولین تجربه¬ام بود با موفقیت تمامش کردم. حین اشپال گوجه¬ها چندتا تماس گرفتم با عمه جانم مادر و دوستی که پاسخ تلفن نداد. رفتم ارایشگاه کمی چیتان¬پیتان کردم. برای دوستی خرمای سعمران هدیه بردم. سعمران کامل¬ترین نوع خرماهاست که تمام ویتامین¬ها در ان دورهم جمع شده¬اند. یارا امد خانه و ناهار خوردیم. کمی جوجه مهمان بانوی همساده بودیم. خوابیدم به¬قدر کفایت و رفع خستگی اما نه به¬قدر جاماندن از وبینار ساعت17. امروز کلونتری به سوال¬های بچه¬ها جواب داد و خبری از ازادنویسی نبود. ناراحت شدم این هم¬نویسی از لذت¬های روز من است. به موازات وبینار چای خوردم توی بالکن هوا کمی دم بود اما می¬خواستم به ذهنم بقبولانم که پاییز امده و وقت جاپهن¬کردن توی بالکن و نشستن است. رفتم باشگاه تمرین کردم چون باید خودم را از خویشتنم راضی نگه¬می¬داشتم. گپ زدیم و خندیدیم.بعد باشگاه دوشیدم و با “ف” قرار بیرون داشتیم اما کجای بیرون نامعلوم بود. هوا بس ناجوان‌مردانه دم بود وشرجی. بادی می¬وزید اما دل¬خوش¬کنک نبود. ساعت را شکافتم و نشستم این گزارش نیکو را بنگارم و اماده¬ی بیرون بشوم. خدا اخر هفته¬مان را ¬به¬خیر کند.

    فاطمه بهزادی مقدم

  93. گزارش نیک ۴۶

    شاید هرگز به‌اندازه‌ی امروز ننوشته باشم. وقت زیادی را در مجازی سوزاندم ولی از حجمی که نوشتم، راضی‌ام. نیاز داشتم.
    کارهای روتین را انجام دادم. ورزش کردم و قدم زدم.
    تمرین کلاس «شعر» را ادامه دادم. چندتایی را همین روز دوم حذف کردم. چندتایی اضافه کردم.
    «جنگ آخرالزمان» خواندم. جنگ آغاز شده. هیچ جمله‌ای در رمان نیست که احساس کنم اضافی‌ست. عجب هنری.
    «بوف کور» را ورق زدم. فکر کنم می‌توانم تا آخر عمر، روزی یک‌بار بخوانمش.
    کانال تلگرامم را به‌روز کردم و به کانال‌های همسفرانم سر زدم.
    در کانال «استاد» چرخیدم.
    شعر خواندم. مشق شعر کردم.
    بقیه‌ی وقت را «اینستاگرام» کشت. البته چند جمله‌ای با «استاد» ردوبدل کردیم و همان چند جمله، خوب بود.
    دوباره به «یوسا» برگشتم.
    با گوشیدن فایل صوتی «وبینار»، سریال و نوشتن، شب را تمام می‌کنم.
    مقصر روزها نیستند، من خوب نیستم. روزها مثل همیشه بی‌اعتنایند. خنثا. برای همین فعلا نمره نمی‌دهم.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/saaye_zaad

  94. برو، بیا، بنویس

    اپیزود اول | من

    پنج‌شنبه، شانزدهم مهرماه ۱۴۰۵ است. ساعت دوازده و بیست‌وپنج دقیقه‌ی بعدازظهر.

    ناهار، خوراک اردک پرورشیِ خانگی خوردم.

    گوشت اردک را دوست دارم. مزه‌اش برای من چیزی میان گوشت‌های آشنا و ناآشناست؛ مزه‌ای نزدیک به گوشت شترمرغ. گوشت ران و سینه‌اش، آن گوشت قرمز و خوش‌خوراک، برای خورش درست کردن حرف ندارد.

    امروز که اردک خوردم، ناگهان خاطره‌ی نهار خوراک غاز در جلسه‌ی با همکارانم در ذهنم زنده شد.

    خانم ….، همکارم ، از شمال غاز گرفته بود تا برای نهار دورهمی پس از پایان جلسه‌ی ماهانه سرو شود. یکی از بانوان زحمت پخت آن را کشیده بود. پس از پایان نشست مدیر و همکاران دور یک میز نشستیم و خوراک غاز خوردیم.

    آن روزها غاز فقط یک غذا نبود؛ خودش بخشی از جلسه‌ی ماهانه بود.

    بعد از پایان جلسه، چند نفر از همکاران هنگام بیرون آمدن از مدرسه در کوچه ایستاده بودیم و دربارهٔ خوراک غاز حرف می‌زدیم. هرکس چیزی می‌گفت و دیگری چیزی به آن اضافه می‌کرد. صحبتمان گرم شده بود.

    مدیر مدرسه از کنارمان رد شد. لحظه‌ای ایستاد و گفت:

    «این جلسه‌ی غازپزی را به خانه ببرید، هر کسی شما را ببیند، فکر می‌کند از دوره‌ی آشپزی برگشته‌اید.»

    همین یک جمله کافی بود.

    همه ساکت شدیم.

    هرکدام به سویی رفتیم و راه خانه را در پیش گرفتیم.

    قرار گذاشتیم با فروشنده‌ی غاز تماس بگیرد، برای هرکدام از همکاران یک غازِ سر بریده و پاک‌کرده سفارش بدهد، قیمتش را بپرسد و نتیجه را به همه خبر بدهد.

    اما حرف مدیر، همان‌جا رشته‌ی کار را برید.

    خرید غاز و پختنش ماند، تا هیچ‌وقت نرسد.

    امروز، وقتی خوراک اردک را خوردم، مزه‌اش فقط روی زبانم نماند؛ رفت و نشست جایی در حافظه‌ام.

    یاد غاز افتادم.

    یاد مدرسه.

    یاد همکاران.

    یاد آن کوچه.

    و یاد جمله‌ی مدیر که سال‌ها گذشته، اما هنوز می‌تواند یک جمع را در چند ثانیه ساکت کند.

    عجیب است؛ گاهی یک لقمه غذا، آدم را به جایی می‌برد که سال‌هاست از آنجا گذشته است.

    امروز اردک خوردم، اما یاد غاز افتادم.

    و شاید این همان کاری است که خاطره با آدم می‌کند.

    اپیزود دوم | تو

    تو دلت می‌خواهد دوباره خوراک غاز را تست کنی.

    در کودکی، مادرت برایتان خوراک غاز و بوقلمون درست می‌کرد؛ اما از مزه‌ی غاز چیزی یادت نمانده است. یا شاید مانده، اما جایی آن‌قدر دور که دستت به آن نمی‌رسد.

    بااین‌حال، آخرین باری که در مدرسه با همکارانت خوراک غاز خوردی، خوشمزگی‌اش هنوز در ذهنت نشسته است.

    بعضی مزه‌ها عجیب‌اند.

    می‌خوریمشان، تمام می‌شوند، ظرف‌ها شسته می‌شوند، سفره جمع می‌شود؛ اما خودشان جایی در ذهن باقی می‌مانند و نمی‌روند.

    تو با خودت می‌گویی:

    «باید بروم شمال. یک غاز بخرم و آن‌قدر بخورم تا بدنم از مزه‌ی غاز سیر شود؛ شاید بالاخره یادش از سرم بیفتد.»

    اما می‌دانی که خاطره این‌طور از سر آدم نمی‌افتد.

    تو امروز از خوراک اردک نوشتی تا به خوراک غاز برسی.

    یک خاطره، دست خاطره‌ی دیگری را گرفت.

    بعد خاطره‌ی دیگری آمد.

    و خاطره‌ی دیگری.

    اگر بخواهی دنبالشان بروی، شاید راهشان از دیوار چین هم طولانی‌تر باشد.

    خاطره‌ها انتها ندارند.

    کافی است یک سرنخ پیدا کنند؛ یک بو، یک مزه، یک صدا، یک کوچه، یک کلمه.

    آن‌وقت راه می‌افتند.

    و تو می‌توانی از همین خاطره‌ها داستان بنویسی.

    اما درست در همین لحظه، ذهنت پیچید و به سال اول دبیرستان رفت.

    خاطره‌ای که دوست نداری زیاد به آن نزدیک شوی.

    آن روز، استاد شیمی در پنج دقیقه‌ی پایانی درس می‌خاست قرصی بخورد. نماینده‌ی کلاس بودی. صدایت کرد و گفت برایش یک لیوان آب بیاوری.

    تو دختر تازه‌وارد دبیرستان بودی.

    وارد دفتر شدی.

    هیچ‌کس آنجا نبود.

    نه مدیر.

    نه معاون.

    نه هیچ‌کس دیگری.

    با ترس و دلهره به یخچال نزدیک شدی. دستت به در یخچال رسید، اما بازش نکردی. چون ترس از فضای دفتر دبيرستان تو را هول می‌داد که هر چه سریعتر آنجا را ترک کنی، کنار یخچال سطلی بود. لیوان را از آب سطل پر کردی و به کلاس برگشتی.

    استاد منتظر بود.

    لیوان را به دستش دادی.

    او حتی آب را بو نکرد.

    نگاهش هم نکرد.

    قرص را با همان آب فرو داد.

    بعد از کلاس بیرون رفت.

    کمی بعد آب دهانش را بیرون ریخت.

    تو گفتی:

    «آقا، آبش گرم بود.»

    استاد گفت:

    «نه، نفت بود.»

    دنیا برای تو همان‌جا ایستاد.

    زنگ خانه به صدا درآمد.

    اما تو با چه حالی از دبیرستان به خانه رفتی.

    هیچ‌چیز نگفتی.

    نه به مادر.

    نه به پدر.

    نه به هیچ‌کس.

    تمام راه، یک فکر در سرت می‌چرخید:

    «نکند اتفاقی برای استاد بیفتد؟»

    شب، آن نگرانی را با خودت به خانه بردی.

    روز بعد، وقتی وارد دبیرستان شدی و استاد شیمی را سالم دیدی، انگار باری سنگین از روی سینه‌ات برداشته شد.

    هیچ‌کس چیزی نگفت.

    دوستانت چیزی نگفتند.

    کارکنان دبیرستان هم چیزی نگفتند.
    شاید اصلن‌کسی نفهمیده بود در دل آن دختر تازه‌وارد چه گذشته است.

    اما تو فهمیده بودی.

    و آن خاطره در جایی از ذهنت ماند.

    یک خاطره‌ی کوچک از نگاه دیگران؛ اما برای تو، در آن روز، به بزرگی یک فاجعه.

    سال‌ها گذشت.

    استاد شیمی رفت.

    دبیرستان هم رفت.

    اما خاطره نرفت.

    خاطره‌ها بلدند بمانند.

    اپیزود سوم | او

    او بعد از یک آنتراکت کوتاه، دوباره برگشت.

    چای عصرانه را دم کرده بود و حالا می‌خواست بنویسد.

    در اپیزود نخست، «من» نوشته بود.

    در اپیزود دوم، «تو».

    حالا نوبت «او» بود.

    او از خودش پرسید:

    «خاننده می‌خواهد چه بخاند؟»

    کمی فکر کرد.

    جوابی پیدا نکرد.

    دوباره پرسید:

    «ما از کجا بدانیم خاننده در ذهنش چه دارد؟»

    باز هم جوابی نبود.

    بعد ناگهان گفت:

    «اصلن نویسنده از کجا باید فکر خاننده را بخاند؟»

    مکث کرد.

    بعد خودش به خودش جواب داد:

    «نویسنده فکر خودش را بنویسد.»

    این بار از جوابی که داده بود خوشش آمد.

    گفت:

    «آها! حالا شد یک حرف درست‌وحسابی.»

    او پاهایش را روی تخت دراز کرده بود. با یک دست می‌نوشت و دست دیگرش بیکار و بی‌عار کنار بدنش افتاده بود.

    ذهنش را باز کرد.

    منتظر بود چیزی از آن بیرون بیاید.

    اما هیچ‌چیز نیامد.

    به خودش گفت:

    «چه بنویسم؟»

    بعد گفت:

    «صداهای توی ذهنت را بنویس.»

    ذهنش جواب داد:

    «ذهنم خالی است.»

    واقعن خالی بود.

    نه صدایی.

    نه خاطره‌ای.

    نه جمله‌ای.

    ذهنش شبیه یک کوچه‌ی خلوت در عصر یک روز جمعه بود؛ کوچه‌ای که حتی گربه‌ای هم از آن عبور نمی‌کرد.

    اما بیرون از ذهن، دنیا همچنان جریان داشت.

    صدایی آمد.

    نگاهش به پنجره افتاد.

    پنجره را باز کرده بود.

    با خودش فکر کرد:

    «نکند شوهرش بلند شود و از پنجره نگاهی به حیاط بیندازد؟»

    بعد فکر دیگری آمد:

    «مگر در حیاط چه می‌گذرد؟»

    باغبان مشغول کار بود.

    همسایه‌ی روبه‌رو هم در شانزدهم مهرماه سرگرم رسیدگی به باغش بود.

    هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتاد.

    اما ذهن او به همین چیزهای کوچک هم حساس بود.

    همین‌طور که داشت به حیاط فکر می‌کرد، صدای همسرش آمد:

    «چای دم آوردم. بیا عصرانه بخوریم.»

    نوشتن متوقف شد.

    او از اتاق بیرون رفت.

    دو فنجان چای خوش‌رنگ ریختند.

    یک کلوچه‌ی لاهیجان هم کنارشان بود.

    چای لاهیجان و کلوچه‌ی لاهیجان در عصر پاییزی، ترکیب بدی نبود؛ حتی می‌شد گفت به عصر می‌چسبید.

    کلوچه‌اش را با چای خورد.

    اما چای هنوز تمام نشده بود.

    فنجان را برداشت و به اتاق برگشت.

    یک جرعه نوشید.

    فنجان را کنار دستش گذاشت.

    و دوباره دست به کار نوشتن شد.

    حالا اگر خاننده‌ی گرامی بپرسد:

    «او قرار است چه بنویسد؟»

    خود او هم جوابش را نمی‌داند.

    او در کوچه‌های ذهنش راه افتاده است.

    از یک کوچه به کوچه‌ی دیگر.

    از یک خاطره به خاطره‌ای دیگر.

    دنبال خاطره‌ای می‌گردد که بشود آن را شکار کرد و روی کاغذ نشاند.

    ناگهان صدای «میو» آمد.

    گربه‌ای روی دیوار بود.

    همین صدای کوتاه کافی بود.

    ذهن او یک‌باره به سمت آنژه رفت.

    آنژه؛ گربه‌ای که خاطرات تلخ و شیرین زیادی با او داشت.

    خاطراتی که بعضی‌شان هنوز تازه‌اند.

    اما ذهنش اجازه نداد آنها را روایت کند.

    شاید بعضی خاطره‌ها هنوز برای نوشته شدن آماده نیستند.

    شاید بعضی خاطره‌ها باید مدتی دیگر در تاریکی ذهن بمانند.

    شاید هم نویسنده از بعضی خاطره‌ها می‌ترسد.

    ذهنش ناگهان گفت:

    «ساعت سه دقیقه از پنج گذشته. برو در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کن.»

    او به ساعت نگاه کرد.

    نوشتن را متوقف کرد.

    وبینار منتظرش بود.

    او رفت.

    و آنژه ماند.

    گربه‌ای که مثل بسیاری از خاطره‌ها، بی‌صدا از روی دیوار ذهنش عبور کرد و رفت گوشه‌ای نشست.

    شاید فردا.

    شاید پس‌فردا.

    شاید یک روز دیگر.

    او دوباره قلم را برمی‌دارد.

    و باز از خودش می‌پرسد:

    «حالا چه بنویسم؟»

    و شاید پاسخ، همین‌جا باشد؛

    در همین «برو، بیا، بنویس» بی‌پایان میان اکنون و گذشته.

    میان یک لقمه اردک و یک خاطره‌ی غاز.

    میان یک لیوان آب و ترس از نفت.

    میان صدای گربه‌ای روی دیوار و خاطره‌ی آنژه.

    میان «من»، «تو» و «او».

    ehteramkarami@

  95. گزارش نیک ۱۴۹ فرح در گرگان ، النگدره، ناهار خوران، امامزاده عبدالله
    صبح بعد از صبحانه با مدیر هتل و خانم انگلیسی‌اش که در سفره خانه شیشه‌ای ( شبیه گلخانه) بودند، آشنا شدیم.( داستانش مفصله باشه برای بعد)
    کار نیک امروزم یکی از مینی کیسه‌های بافت قلاب‌بافی‌ام‌ را با یک جفت گوشواره‌ی پروانه‌ای در داخلش، به خانم مدیر هتل “کاترین” هدیه دادم .
    سر ظهر امامزاده عبدالله رفتیم. نماز ظهر و عصر با جماعت اقامه کردیم. و برای اموات پدریم که در محوطه این امامزاده دفن‌اند فاتحه خواندم.
    ماشین گرفتیم به جنگل النگدره و سروش جنگل اول ناهار خوران رفتیم. در پارکینگ جنگل ما را پیاده کرد تا بالا جنگل ۱/۵ ساعت پیاده روی داشت. اما محمد با زانو درد چطور می توانست بیایید.؟ کنار راه پباده روی که با چوب فرش کرده بودندو مسیر پیاده‌روی ساخته‌اند، ماشین‌های کوچک برقی بود که سالمندان و مشکلدارها را با ماشین می‌برد. ما هم سوار شدیدم. چه جنگلی خدای من عالی بود.
    بعد از ماشین برقی سواری، به رستوران‌های زنجیره‌ای رفتیم، و برای ناهار، اکبرجوجه خوردیم. پرسی ۸۰۰ هزار تومان عالی بود.
    بعد همسر جان را به هتل فرستادیم. منو دخترم تمام خیابان ولیعصرشان را دوساعت پیاده روی کردیم. و شیرینی‌های مخصوص گرگان نان زنجبیلی، نان سرغربیلی. نان خرمایی و حلوا اُماج از شیرینی فروشی عطایی روبروی پارک شهرداری معروف شهر خریدیم.
    ✍️در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. صدای استاد شاهین را از شیراز زیبا، در اسنپ برگشت به هتل شنیدم. چون دوساعت پیاده روی کردم شنیدن وبینار خیلی در اسنپ کیف داد.
    ✍️حلزون هم گویا در سرزمین دیگری سیر میکند. او هم مثل من و استاد شاهین رفته به جایی سفر که فضایش با روزهای قبل توفیر داره. خدایا همه مسافران را از جمعی بلایا حفظ فرما.

  96. امروز پنجشنبه‌ای خلوت و سکوتی خوش بود. سال‌واژه‌ام تعهدورزی هم آرام گرفته بود. سکوت بیدارم کرد همه چیز آرام گرفته‌ بود. با آرامش نماز خواندم و دعا کردم و بعد سراغ نوشتن رفتم. ابتدا یادداشت روزانه‌ام را ویرایش کردم. و به نوشتن پرداختم. پیاده روی هم منتظرم بود و در سکوت یکساعت راه رفتم. به خانه برگشتم صبحانه با دخترم و همسرم خوردیم و هر کس پی کار خودش رفت. فکر ناهار را کردم چیزی به ذهنم نرسید. شاید امروز ناهار را هم سکوت بخوریم چه کاری بود فکر کردن و درست کردن. بعضی روزها خیلی سخت است. با این حال خودم را نباختم و فکر بکری برای ناهار به ذهنم رسیدم درستش کردم و راس ساعت نه به کلاسی در کتابخانه رفتم و تا ظهر داستان کودک از زبان بچه‌های دبستان گوش گرفتم و یاد گرفتم. بعد از کلاس با مراجعین حرف زدم. یک شیرینی کشمشی خوردم. و به خانه برگشتم چند ساعت بعداز ظهر را استراحت کردم و برای قرارداد خانه‌ی دخترم به کرج رفتم. وبینار را متاسفانه گوش ندادم. چند ساعت طول کشید و در برگشتن از کرج ترافیک سنگینی بود. سکوت اول صبح آرامشی بود که در آخر شب غوغایش بلند شد و برای شام نون خستگی خوردم. از خوردن یک لیوان چای لذت بردم. و کتاب مدیر مدرسه جلال آل‌احمد را برای خواندن شروع کردم. و نمره‌ی امروزم را هفت می‌دهم به کانال تلگرام سری بزنید یادداشتهای مرا بخوانید.
    👇
    https://t.me/notetoday1

  97. سال‌واژه: تغییر
    ساعت هفت صبح از خواب بیدار شدم و صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم. حوصله نداشتم از جایم بلند شوم، برای همین طاقچه را باز کردم و حدود نیم ساعت مطالعه کردم. آن‌قدر در گوشی‌ام غرق شدم که نفهمیدم چطور ساعت به ۱۰:۳۰ رسید. از جایم بلند شدم و بعد از انجام کارهای همیشگی پس از بیداری، سریع لباس پوشیدم و به سمت پارک راه افتادم تا با دوستم پیاده‌روی کنم.

    هوا خوب بود و بوی پاییز در فضا پیچیده بود. شکل و شمایل درخت‌ها که کم‌کم رنگ پاییز به خود می‌گرفتند، حس خوبی به من می‌داد. هنوز همه‌چیز کاملاً پاییزی نشده بود، اما همین تغییر تدریجی را دوست داشتم.

    بعد از پیاده‌روی به کلینیک محله رفتم و جواب آزمایش آتوسا را گرفتم. بعد هم ناهار مامان‌پز در انتظارم بود. ماکارونی با ته‌دیگ سیب‌زمینی سرخ و طلایی، حسابی حالم را ساخت.

    بعد از ناهار حدود یک ساعت برای نوشتن رمانم وقت گذاشتم. بعد از آن، در پی یک گفت‌وگوی ناخوشایند که قرار بود به قصد آگاه‌سازی من شکل گرفته باشد، اما ته دلم را خالی و ناراحتم کرده بود، سراغ آزاد‌نویسی رفتم. من باور دارم آدم‌هایی که وارد زندگی‌ام می‌شوند، چه تلخ و چه شیرین، درس‌هایی برای من دارند. مهم این است که بعد از گرفتن این درس‌ها، چه تغییراتی در خودم ایجاد می‌کنم.

    بقیه روز را با پایین‌ترین حد انرژی گذراندم، اما سعی کردم کارهایی انجام دهم که کمک کنند کمی از آن حال و هوا فاصله بگیرم؛ از دیدن انیمه مورد علاقه‌ام و تماشای مسابقه فوتبال گرفته تا یک شوی هندی شاد و دوباره آزاد‌نویسی. انگار هر کدام از این کارها گوشه‌ای از حال بد را آرام‌تر می‌کردند.

    در آخر هم خودم را مهمان یک بستنی چوبی خوشمزه کردم تا شاید با همکاری همه کارهایی که برای بهتر شدن حالم انجام داده بودم، باقی‌مانده آن حال و هوا را هم بشوید و با خودش ببرد.

    اگر قرار باشد به حال امروزم نمره بدهم، ۴ نمره مناسبی است؛ اما اگر عملکردم را در نظر بگیرم، به خودم ۶ می‌دهم. امروز حال خوبی نداشتم، اما با همان انرژی کمی که داشتم، سعی کردم خودم را رها نکنم و مهم‌تر از همه، استمرارم را حفظ کردم. شاید نمره ۶ برای عملکردم چندان درخشان نباشد، اما در روزی مثل امروز، همین که ادامه دادم برایم ارزشمند است.

  98. ۵/۷/۱۶
    پنجشنبه خفه

    تَنگیِِ نفس امانم را بریده. شدم مثلِ ماهی‌ای که آبشش‌هایش را دوخته‌اند، یا گیاهی که ریشه‌اش را چسب زده‌اند، یا کیبوردی که دکمه‌هایش را در آورده‌اند.

    می‌بینید؟ می‌شنوید؟ همه‌ی این‌ها محدودیت است یا بهانه؟

    حالا فرض کنید به ماهی بگویند: «بر مغزت غلبه کن، تو می‌توانی، انگیزه داشته باش» و کلی حرف‌های خردلیِ دیگر.

    یا به کیبوردِ بیچاره بگویند: «تو بی‌عرضه‌ای، باقیِ کیبوردها هر روز می‌نویسند، اما تو فقط بهانه می‌آوری. دکمه‌هایت را کنده‌اند؟ خوب کرده‌اند. کمی سختی بکش، نابرده رنج گنج فلان فلان فلان.»

    امروز کفش‌های ژان وال‌ژانی را تبدیل به گلدان کردم. از تولید به مصرف. برایم گشاد شده بود، انگار کسی پاگنده‌تر از من آن‌ها را پا می‌کرده.

    امروز فهمیدم آدم‌ها می‌توانند متفاوت از چیزی که اول نشان می‌دهند باشند.
    فهمیدم روابط رنگی است. ما آدمیان همچون مکعب، از سایدهای متفاوت، رنگ‌های متفاوت داریم. و برای اینکه یک رابطه کار کند، نیاز به تغییر یا ترکیب رنگ داریم. و خب این قسمتِ مزخرفِ رابطه‌ست؛ جایی که بذرِ سازش کاشته می‌شود.

    به عنوان مثال، من از طرفی آبی و شخصِ مقابل قرمزست. اینجا چند گزینه داریم:

    الف. من قرمز می‌شوم.
    ب. شخصِ مقابل آبی می‌شود.
    ج. هر دو بنفش می‌شویم.
    د. کسی از رنگِ خود کوتاه نمی‌آید و جدا می‌شویم.

    روابطِ شما کدام گزینه را در بر می‌گیرد؟

    من به شخصه جز گزینه‌ی دال از گزینه‌ی دیگری استفاده نکرده‌ام، مگر در رابطه با پدرومادرم که گزینه‌ی جیم را برگزیدم. این فقط ی انتخاب است نه خوب و نه بد.

    از خزعبل‌نوشتنِ خود بی‌زارم. انگار همیشه باید خوب بنویسم. کاش حداقل ماهی یک‌بار ی متنِ خوب درآید.

    می‌خواهم شروع کنم به تکرارِ دوره‌ی نویسندگیِ خلاق.

    باید برای درس‌های دانشگاه تایم مشخص کنم، اما تایمی ندارم. شنبه از هشت تا هشت دانشگاع می‌رم، یکشنبه از ده تا هشت گاع را تکرار می‌کنم. دوشنبه، سه‌شنبه، چهارشنبه و پنجشنبه‌ها صبح ها باید آزمایشگاه باشم احتمالاً، و عصرِ این روزها هم سرکارم. حالا تو بگو کی درس بخوانم، کی رمان و داستان بخوانم، کِی کِی کِی. فقط جمعه را دارم که دوستش می‌دارم.

    می‌دانم بجای خزعبلات، قرار بود گزارش‌نیک یا همان فهرستِ کارهای روزانه را بنویسم. اما خب، کاری نکردم. دانشگاع رفتم، فهمیدم بجای لامپ، خورشید دیدم. اما می‌شود لامپ هم جالب باشد، هرچند که ژرفای اقیانوسیِ خورشید چیزِ دیگری‌ست.

    و بعد هم برای درکِ عقایدِ متفاوت، کفش‌هایم را گلدان کردم. شاید بپرسید چه ربطی دارد؟ باید بگویم:
    نمی‌دانم نمی‌دانم نمی‌دانم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *