گزارش نیک ۱۴۴: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«هر اندازه بی‌رحمانه‌تر و سخت‌تر به قضاوت خود بنشینی، به همان اندازه در قضاوت دیگران دادگرتر و مهربان‌تر خواهی بود.»
-کنفوسیوس

در «گزارش نیک» هر روز گزارشی می‌نویسیم از عملکرد روزانه‌مان.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کرده‌اید.

برای آشنایی با شیوه‌ی نگارش گزارش نیک و مطالعه‌ی نمونه‌های متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.

چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک

می‌توانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسنده‌ساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداخته‌اید:

دست نویسنده‌ساز

پیاده‌روی

حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.

آزادنویسی

بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.

تکرارآموزی

یکی از آموخته‌‌های قبلی‌مان را از نو مرور کنیم.

کلمه‌برداری

دستِ‌کم یک کلمه‌ی تازه به دایره‌ی واژگانِ فعالمان بیفزایم.

گزارش نیک

ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه هم‌رسان کنیم.

چند نکته‌ی دیگر:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  5. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابه‌لای کارهایمان چند سطری درباره‌ی هر تجربه قلمی کنیم. این‌طوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمی‌شود. تنها کافی‌ست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمع‌بندی و ویرایش ‌خرده‌یادداشت‌های روز گزارشمان را بفرستیم.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقان‌پور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علی‌پور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی |‌ علی جواد | مریم معتمدی‌راد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب

کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنال‌نویسی)


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

24 شهریور 1399

24 شهریور 1399

9 خرداد 1402

9 خرداد 1402

133 پاسخ

  1. سال‌واژه: شناخت

    ۵ ساله سرما خورده. بعد از بیدار شدن برایش آب‌لیموعسل درست کردم. نمیخورد. با هزار فن و کلک به خوردش دادم. دلم میخاست بروم باشگاه. دو هفته‌ست نرفتم. یک هفته برای عفونت ناگهانی دستم که آخرش هم معلوم نشد کی گزیده بودم و یک هفته هم برای دل‌دردها و پی‌ام‌اس و خود ناکس پریود. امروزهم به باشگاه نرسیدم. بچه مریض است. ناهار نخودپلو درست کردم با کتف‌وبال. چقدر خوشمزه از آب درآمد. همسر سرآشپز هم خوشش آمده بود. ۱۰ ساله از مدرسه آمد. نرسیدم ظرفهای ناهار را شسته کنم. رفتم سر کار.

    ۱۰ ساله هم گلویش درد میکند. برایش دمنوش درست میکنم. کنارش دراز میکشم تا راحت بخابد. ازم قول میگیرد که ۴شنبه ادامه‌ی وقتی مینا از خاب بیدار شد را برایش بخانم. ۵ ساله عاشق کتاب خاندن قبل از خاب شده. همسر به کمکم می‌آید و برای ۵ ساله کتاب میخاند.

    به امروزم ۷ میدهم. نتوانستم آزادنویسی کنم. کتاب هم نخاندم. پیاده‌روی هم نرفتم.

  2. خیلی زود برنخاستم. ده یا ده‌و‌نیم. جلوس را آغازیدیم. دوست‌مان خواب ماند و خودش را رساند. در حال پخت‌و‌پز کارگاه بودم و محتوای وبیکار و مطالعه. به پرسش: «چه می‌خواهم و چه نمی‌خواهم؟» پاسخ می‌دادم مدام توی ذهنم.

    پوستر کارگاه جدید رنج من، گنج من را ساختاندم. پاختاندم. توی این کارگاه سراغ مسخره‌بازی‌های مثبت‌اندیشانه و روان‌رنجور نمی‌رویم. در واقع زیبایی‌شناسی بیمارگونه نمی‌کنیم رنج را.

    تلاش می‌کنیم زبان رنج را بیاموزیم و رنج را ببینیم و دیالوگی بین‌مان برقرار کنیم.

    من‌بعد نکات را در طول روز یادداشت می‌کنم برای آن ورژن شخصی.

    کمی پرت‌و‌پلا دیدم و خواندم و شنیدم. جوجو تخم بعدی را گذاشت. برش داشتم. گزارش روز پیشش را نوشتم. تکمیل نشد. گذاشتم بعد از وبیکار.

    فراخوان کارگاه را فرستاندم به چنل و به آن یکی چنل و عطر چنل و برند چنل و کو چنل؟ کوکو چنل.

    وبیکار دیروز آخرین مولفه را بررسی کردیم. بچه‌ها دارند یکی‌یکی منبع اصلی را پیدا می‌کنند و این بازی جستجو را چقدر دوست دارم.

    وبیکار را برگزار کردم و نیم‌ساعتش به تمرین و خاطره و خنده و شوخی گذشت. پروانه که می‌داند پاییز را دوست ندارم درآمد که: «از بارون دیروز لذت بردید؟» و وقتی کیفوریم را عنوان کردم کامنت گذاشت: «اینه پاییز.» ای پروانه‌ی بلا. ای پروانه‌ی کلک. ای پروانه‌ی نمک. یک‌دستی زد و دودستی گرفت. رودست خوردم.

    اما این روزها که هوا تمیز است و خنک و آبی و ابرهای سرگردان هم توی آبی‌هایش غلت‌و‌واغلت می‌خورند، می‌بینم احساس بدی به پاییز ندارم. اما از روزهای کوتاهش کماکان متنفرم. زیادبودن شب هنوز می‌آزاردم.

    آدم‌های پاییزوزمستان‌دوست موجودات غریبی هستند. توجه می‌‌نمویی پروانه‌جان؟ زینب جان؟ مریم جان و سایر دوستان؟ اینه پاییز. نیحی‌حیحی.

    از گروه سنی گفتیم. گروه‌های سنی و تقسیم‌بندی‌شان برای تماشای فیلم‌و‌سریال و کتاب را دیده‌ایم. اما چرا چنین است؟ دیروز توی وبیکار به این چرایی پرداختیم. این هم از آخرین مولفه.

    وبیکار با حضور شیما به پایان رسید. قرار شد اگر تمام ثروت ایلان‌ماسکش را به من بدهند از کاری که می‌کنم دست بکشم. یعنی سرزبان را دست بکشم. اما نه داستان همین‌جا تمام نمی‌شود. اگر کل ثروت ماسکش را به من بدهند، این مرحله را رد می‌کنم و می‌روم مرحله‌ی بعدی فقط. نیحی‌حیحی.

    بعدش پریدم نویسنده‌ساز و آزادنویسی موضوعی بود این‌بار. این تمرین را از آزادنویسی خشک‌خشک، بیش‌تر دوست دارم. تمام پست‌های گذشته‌ی کانالم حاصل این آزادنویسی موضوعی بودند.

    پرسشم را پرسیدم و از لای پاسخ آغوی کلانتری، پاسخِ پاسخ را دیدم و برگزیدمش از میان خوبان.

    آغو وسط وبینار یهو شد قیامت. طیفون و طوفان و صاعقه و واهمه و خاک و باد و اتمسفر وال-ای.

    بعدش یهو لوله‌ی آسمان ترکید و چنان بارید که پدر با مادر نکرد. بارانش اصلا پاییزی نبود. از آن باران موسمی‌های وحشی و یاغی بهار بود. قشنگ طوری می‌بارید که انگار ما همه عن‌و‌گوهیم و دارد می‌بارد که روانه‌ی کاسه‌توالت‌مان کند و سیفون را هم بکشد. بهم برخورد و این قضیه از نظر من کان لم یکن.

    زدم بیرون محض پیاده‌روی. برای این‌که بیرون خوراکی نخرم این‌بار قبل از رفتن نوشابه خوردم. ناهار را هم ساعت پنج و خرده‌ای خوردم.

    پیاده‌روی توی هوای نم‌زده و خنک مثال قدم زدن توی شعرهای یدی رویایی بود.

    فقط چاله‌های فراوان آب خرگوشی از من ساخته بود که می‌پرید مدام.

    گمان بردم نیم‌ساعت بیش‌تر نشده. یک‌ساعت گذشت. دیر رسیدم به شیما.

    اما خوش‌ گذشت وبینارش. قرار است بعدا به «خورشید پشتش به ماست» بپردازیم.

    بعدش شام زدم و قصارکی نوشتم و یوتیوب و بعدش هم جلوس با دوستانم و گپ‌و‌گفت و هم‌اندیشی و بعدش هم خواب.

  3. شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵
    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ظهر روز یکشنبه است و تازه دارم گزارش نیک دیروزم را می‌نویسم. ننوشتنش از سر تنبلی نبود؛ دیشب اصلاً حال خوبی نداشتم.

    رحمم مدام دچار انقباض می‌شد و هر لحظه حس می‌کردم ممکن است زایمان زودرس را تجربه کنم. در معده‌ام احساس سنگینی می‌کردم و دل‌پیچه داشتم. به هر زحمتی که بود خوابیدم.

    ساعت ۳:۳۰ صبح، از شدت درد بیدار شدم. مادرشوهرم هم بیدار شد. او آن‌قدر مهربان است که نگذاشت مامان را بیدار کنم و خودش کنارم ماند. بعد از اینکه چندین بار به دستشویی رفتم، احساس کردم حالت تهوع دارم. برایم سیبی پوست گرفت و معده‌ام کمی آرام گرفت و توانستم کنارش بخوابم.

    لیلیا هم مدام حرکت می‌کرد و هیچ چیز به اندازه حرکت‌های مداوم او به من دلگرمی نمی‌داد که نترسم.

    صدای اذان صبح از گوشی مادرشوهرم بلند شد و کمک کرد حالم بهتر شود. انگار که نوعی مورفین در این صدا تزریق کرده باشند.

    مامان هم برای نماز بیدار شد. همین که من را دید که دراز کشیده‌ام، نگران شد؛ اما وقتی درباره من حرف زدند، خیالش راحت شد که مشکلی ندارم. بعد از آن هم چندین بار از خواب بیدار شده بود و چک کرده بود که حالم بهتر شده یا نه.

    بگذریم. بیایید کمی از دیروز برایتان بگویم.

    صبح زودتر بیدار شده بودم. برای ناهار لازانیا درست کردم و بعد مدارک پزشکی‌ام را کنار هم گذاشتم. آخر، زایمان خبر نمی‌کند.

    بعد به حمام رفتم و از مامان خواستم در شستن موهایم کمکم کند؛ آن‌قدر موهایم بلند و پرپشت است که یک نفر از پس شستنشان برنمی‌آید.

    سپس موهایم را سشوار زدم و دیدم زمان زیادی برای آماده شدن و رفتن به آرایشگاه ندارم.

    از بقیه خواستم بدون من ناهار بخورند و خودم تندتند شروع به حاضر شدن کردم. بعد با عجله غذا خوردم، ماشین گرفتم و راه افتادم. خدا را شکر بیشتر از ده دقیقه دیر نکرده بودم.

    به آرایشگاهی رفتم که یک سال قبل رفته بودم و تخصصش کوتاهی مو بود. ظرافتی که در اجرای کارهایش دیده بودم، خیلی هنرمندانه بود.

    آرایشگر با دیدنم گفت چقدر تغییر کرده‌ام. گفتم چند هفته بیشتر به زایمانم نمانده و بارداری حسابی تپلی‌ام کرده است.

    گفت: «اشکالی ندارد، همین که زایمان کنی همه ورم‌ها می‌رود.»

    برای انتخاب اندازه موهایم دچار شک و تردید بودم. گفت چون ارتفاع گردنت متناسب است، هر مدلی که برایت بزنم بهت می‌آید؛ ولی پیشنهاد من این است که بیشتر از شانه‌هایت کوتاه نکنم تا بعداً برای شیردهی اذیت نشوی و بتوانی موهایت را ببندی.

    به توافق رسیدیم و آرایشگر اولین قیچی را زد.

    سپس سه نفری مشغول شدند تا موهایم را با دقت و زیبایی کوتاه کنند. گفت سه نفر با هم کار می‌کنیم که به خاطر شرایط بارداری‌ات معطل نشوی.

    گرم حرف زدن شدیم که گفتم نی‌نی‌ام دختر است. گفت: «اتفاقاً دختر خیلی بهت می‌آد؛ از بس همیشه ناز داری.»

    خندیدم. این اولین بار نبود که از بقیه این حرف را می‌شنیدم. همه می‌گویند دختر داشتن بیشتر به من می‌آید.

    دو سه ساعتی گذشت و تکه‌های از دست رفته‌ی موهایم را روی زمین می‌دیدم. نتیجه کار را خیلی دوست داشتم؛ درست شبیه مدل موهایم در کودکی بود. انگار که به سال‌ها قبل برگشته بودم.

    خیلی به صورتم می‌آمد و اصلاً پشیمان نشدم. نوعی احساس سبکی هم در سرم حس می‌کردم.

    کلی از آرایشگر تشکر کردم و بعد از حساب کردن، آرایشگاه را ترک کردم.

    به خانه که برگشتم، شروع کردم به تمیز کردن اطراف ابروهایم. اصلاً حال نداشتم فردا به عکاسی بارداری بروم؛ انگار بدنم پر از خستگی بود.

    داشتم برای شب سریال «بزنگاه» را دانلود می‌کردم که صدای رعد و برق بلند شد و باران شدت گرفت.

    گوشی‌ام زنگ خورد. دیدم از آتلیه است. عکاس گفت متأسفانه هوا بارانی شده و احتمال دارد فردا هم ادامه داشته باشد. با این حال، می‌توانیم در آتلیه عکاسی کنیم، اگر دوست داشته باشم.

    گفتم آتلیه تم خاصی ندارد و بیشتر تمایل دارم در باغ عکس بگیرم. پس نوبت را به هفته بعد انداختیم.

    خیالم راحت شد. اصلاً انرژی عکاسی را نداشتم.

    برای شام، مامان و مادرشوهرم لیتک و نخود درست کردند و دورهم سریال «بزنگاه» را تماشا کردیم؛ فقط برای اینکه کمی بخندیم و حوصله‌مان سر نرود.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    روز پرکاری داشتی. چهره‌ات متفاوت شد و اطرافیانت از مدل موی جدیدت استقبال کردند.

    حالا فکرت بیشتر پیش اتاق لیلیاست؛ دوست داری فردا اتاقش را تکمیل کنی و ویدیوها را شروع کنی.

    و بسته‌ای که از طرف دوستی از راه دور در راه است، وجودت را پر از شوق کرده. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردی شخصی ناشناس، از طریق خواندن گزارش نیکت، به دخترت دل ببندد و برایش هدیه بگیرد.

    این زیباترین تجربه‌ی این روزهایت است.

    امیدوارم این دوست مهربان را به‌زودی از نزدیک هم ملاقات کنی.

    ⸻

    🌿 نمره‌ی امروز

    🎨 آفرینش و هنر: ۵
    🥗 تغذیه و آب: ۹
    ✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۵
    📖 خواندن و شنیدن: ۰
    🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
    🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۵
    🧸 آمادگی برای لیلیا: ۱۰
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰
    💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
    😴 استراحت و خواب: ۱۰

    امتیاز امروز: ۷۴ از ۱۰۰
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  4. از شانس معذرت می‌خاهم، معذرت می‌خاهم که ضرورت نامیدمش.
    از ضرورت معذرت می‌خاهم اگر اشتباه کرده‌ام.
    امیدوارم شادی از من عصبانی نباشد
    امیدوارم مرده‌ها مرا ببخشایند
    که خاطره‌شان برایم سوسویی بیش نیست.
    از زمان معذرت می‌خاهم
    که نتوانستم چیزهای زیادی از دنیا را در هر ثانیه ببینم.
    از عشق قدیمی معذرت می‌خاهم
    که عشق جدید را عشق اول در نظر گرفتم.
    مرا ببخشایید جنگ‌های دور،
    برای این‌که گلی به خانه ‌آوردم.
    مرا ببخشایید زخم‌های باز برای فرو کردن انگشتانم.
    از آن‌هایی که از اعماق وجودشان گریه می‌کنند،
    به خاطر صفحه‌ی موسیقی مینیونت معذرت می‌خاهم.
    از آن‌هایی که در ساعت پنج صبح در ایستگاه قطار منتظر بودند، معذرت می‌خاهم، برای این‌که آن موقع
    در خاب عمیق و خوبی بودم.
    مرا ببخش امیدِ به ستوه‌آمده
    اگر بعضی وقت ها، از سرسختی‌ات خنده‌ام می‌گیرد.
    مرا ببخشایید بیابان‌ها که با قاشقی پر از آب
    به سوی‌تان نمی‌شتابم.
    و تو ای شاهین، که این همه سال،
    در همان قفس، همیشه بی‌حرکت،
    خیره به یک نقطه‌ای، مرا عفو کن،
    حتا اگر پرنده‌ی پُرشده‌ای بیش نباشی.
    از درختی که بریده می‌شود
    تا با آن، پایه‌های میز ساخته شود، معذرت می‌خاهم.
    از سوال‌های بزرگ
    به خاطر جواب‌های کوچک، معذرت می‌خاهم.
    حقیقت! لطفن زیاد به من توجه نکن.
    وقار! لطفن نسبت به من بزرگوار باش.
    طاقت بیار، ای راز وجود،
    که گاهی سعی می‌کنم با کنار زدن پوشش‌ات، از چیزی سر دربیاورم.
    ای روح، مرا سرزنش نکن
    که فقط بعضی وقت‌ها تو را دارم.
    از همه‌چیز معذرت می‌خاهم
    که نمی‌توانم در یک زمان، همه‌جا باشم.
    از همه معذرت می‌خاهم
    که نمی‌دانم چطور باید آدم معمولی‌یی باشم.
    می‌دانم تا زمانی که زندگی ‌می‌کنم، بخشوده نخاهم شد؛
    چون خودم، مانعی بر سر راه خودم هستم.
    گفتار، قضاوتم نکن که کلمات سنگینی به کار بردم
    و بعد کوشیدم تا ازجدیت‌شان کم کنم.
    هیچ‌چیز دوبار اتفاق نمی‌افتد از ویسواوا شیمبورسکا

  5. گزارش نیک
    از آقای زکام تا جناب ناصرخسرو
    این آقای زکام دست از سر ما برنمی‌داره. واکسن آنفلوانزا هم حریفش نشد. یه دوری می‌زنه توی شهر،باز یه احوالی هم از من می‌پرسه. تا یک بیست‌وچهارساعتی هم رختخواب‌گیرمون نکنه، شرش از سرمون کوتاه نمی‌شه. حالا اما خدای را سپاس گویی به سلامت جستم! بچه که بودم از اسم کاظم خیلی بدم می‌آمد- با خودم تصور می‌کردم این آدم آن‌قدر زکام شده که اسمش کاظم شده، حتماً.
    فردا مهمان داریم. نوه‌های مامان هوس غذای شوشتری کرده‌اند. گفتند: «کی بیاییم به صرف نان‌چرب و شامی شوشتری؟» مامان نگاهم کرد. گفتم: «یکشنبه.» حالا فردا مهمان داریم.
    از عصری که مرضم گورش را کم و بیش گم کرده، به قول اهالی جنوب ، شووی‌وشووی* مشغول شدم. از آخر شروع کردم- یک کیک پختم حلوا و یک ظرف هم یخ‌دربهشت به منظور دسر. پیازداغ‌ها را هم آماده کردم باقی‌اش هم بماند برای فردا روز.
    خرید را قبل از زکام کوفتی انجام داده بودیم. حالا دیگر «جای خالی سلوچ» ما را صدا زد. سهم دیروز و امروزش را با هم خواندم و کلمه‌برداری کردم. چقدر این تلخی بی پایان با قلم دولت‌آبادی به جان می‌نشیند. چقدر این مرگان را دوست دارم. چرا که بی‌پناه است اما تسلیم بی‌پناهی نمی‌شود. گرچه اهل زمینچ بی‌سروپا می‌خوانندش، اما اگر فرصت کرده بود سر از پا بشناسد، شیر شرزه می‌خواندندش.
    امروز در پنجشنبه صبح‌های بخارا، روز منوچهر احترامی را دیدم. همه از او می‌گفتند و من دلم برای «بچه‌ها، منم بازی» تنگ شد. باز شکردم و چند برگی برای شادمانی روحم خواندم، کارساز شد.
    دروغ چرا، امروز نوشتنم خلاصه می‌شود در کلمه‌برداری از «جای خالی سلوچ» و همین نامه‌ی سراپا تقصیرِ گزارش نیک.
    حسن ختامش هم باشد برای همسفری با جناب ناصرخسرو.
    امروز با هم از تبریز دل‌انگیز راهی مرند شدیم و از آنجا با خدم و حشم به خوی رسیدیم. نگم براتون که در آنجا با شاعری نیکومحضر به نام قطران تبریزی ملاقات داشتیم که گویا ارادتی هم به جناب ناصرخسرو داشت و دیوان‌های دقیقی و منجیک را نزد ایشان می‌خواند تا رفع اشکال کند . از شعرهایش قدری خواندم اما در این مقال نمی‌گنجید.
    راهی شدیم و به سرحدات مرز مسلمانان و ارامنه رسیدیم. شهری بود به نام اخلاط.
    می‌بینید بخت نامراد را ، توی سفرنامه هم امروز زکام دست از سر ما برنمی‌دارد و اسم شهر «اخلاط» از آب درمی‌آید! کجا فرار کنیم؟ به که پناه ببریم؟
    حالا از قضا شهری هم هست که امیر نصر‌الدوله نامی، سه پسرش را سه ولایت داده و در هر ولایت به زبانی سخن می‌گویند: «تازی و پارسی و ارمنی» و خوش و خرم‌اند باهم. جناب ناصرخسرو گفت: «چه بسا از این رو، نام شهر را اخلاط گذاشته‌اند.»
    رو ترش کردم و لُنجم شور* گفت: «خانوم، همشیره… از شما بعید است! این چه بشره‌ای است به خود می‌گیرید؟
    حال ماجرا بگفتم. گفت: «خدا شفایت دهد عاجل.»
    گفتیم: از دعای عالیجناب، بلکه.

    شووی شووی: آهسته آهسته
    لُنجم شور: لب و لوچه‌ی آویزان
    آدرس تلگرامم:
    https://t.me/Mitra_Nevis39
    میترا رستگاران

  6. گزارش نیک شنبه ۱۱ مهر پاییز ۰۵

    ✓🟥 گزارش نیک شرح یک رویای ساده

    صبح شنبه، خوابم با تصویری آغاز شد که حتی اکنون، پس از بیداری، هنوز نمی‌دانم چگونه باید رنگش را نامید: چند سوسیس خام، زرد، اما نه زردِ معمولیِ اشیا، زردی‌ای غلیظ و اندکی بیمارگون، شبیه رنگی که اگر می‌شد آن را لمس کرد، شاید سرد و چرب و کمی چسبناک می‌بود. زردی‌ای که بیشتر از آنکه دیده شود، بر پوستِ نگاه می‌نشست؛ چیزی میان رنگِ کره‌ای که مدت زیادی در گرما مانده باشد و نور چراغی که از پشت یک پرده‌ی کثیف عبور کرده است.
    آن‌ها درون ظرفی سبز بودند، سبزی‌ای نه شبیه برگ درخت و نه شبیه چمن، بلکه سبزیِ عمیق و خاموشی که انگار مدتی طولانی در تاریکی مانده باشد. سبزیِ ظرف، سرد بود؛ حتی در خاطره‌ی خواب نیز حس می‌کنم اگر دستم را بر لبه‌اش می‌گذاشتم، سرمایی مرطوب از آن به انگشتانم منتقل می‌شد. گویی این ظرف از جایی زیرِ زمین آمده بود و رنگش هنوز بوی خاکِ خیس می‌داد.
    ظرف مربعی بود و همین مربع بودن، به شکلی نامعلوم، به صحنه نظم می‌داد. زردیِ آن سوسیس‌های خام در برابر سبزیِ غریب ظرف، مثل چیزی زنده و بیگانه درون چیزی مرده و منظم قرار گرفته بود.
    من تنها نبودم. پدرم و خواهرم، یا دست‌کم کسانی که در خواب جای آن‌ها را گرفته بودند، کنارم بودند. با هم سوسیس‌ها را جابه‌جا می‌کردیم و مرتب می‌کردیم؛ با دقتی که برای کاری کاملاً معمولی بیش از اندازه بود. هیچ‌کس عجله نداشت. هیچ‌کس نمی‌پرسید چرا این کار را انجام می‌دهیم.
    و عجیب آنکه من نیز هیچ احساسی نداشتم.
    نه انزجار، با آنکه سوسیس‌ها خام بودند؛ نه گرسنگی، با آنکه چیزی خوردنی در برابرمان بود؛ نه ترس از آن زردیِ نامأنوس و آن سبزیِ سرد. فقط مشغول بودم، چنان‌که آدم گاهی در خواب به کاری مشغول می‌شود که در بیداری هرگز انجام نداده است، اما در همان لحظه چنان آشناست که حتی فکر کردن به علتش ضرورتی ندارد.
    گاهی خیال می‌کنم خواب‌ها بیش از آنکه چیزی را به ما نشان دهند، رنگ‌هایی را به ما می‌سپارند که در بیداری برایشان واژه‌ای نداریم. شاید آن زردِ خاموش و آن سبزِ سرد نیز از همین جنس بودند؛ رنگ‌هایی که چشم نمی‌دید، بلکه بدن آن‌ها را به یاد می‌آورد.
    صبح که بیدار شدم، چیزی از خواب باقی نمانده بود جز آن ظرف سبز و آن سوسیس‌های زرد؛ و این احساس مبهم که شب، در گوشه‌ای از ذهنم، چیزی را که هنوز آماده نبود، آرام و بی‌صدا جابه‌جا کرده است.
    شاید خواب، همین بود: مرتب کردنِ چیزهایی که هنوز نامی ندارند.

    ✓🟥گزارش نیک | فال عصرگاهی برای یک دوستی از راه دور
    عصر شنبه بود و نور، پیش از آنکه کاملاً از اتاق برود، برای چند دقیقه روی دیوارها مانده بود، مثل خاطره‌ای که نمی‌خواهد به صاحبش اجازه دهد روز را تمام‌شده بداند. خانه در سکوتی نرم فرو رفته بود و من، بی‌آنکه دلیل روشنی داشته باشم، پنج کارت اوراکل برای یک دوستی از راه دور کشیدم. شاید آدم گاهی برای فهمیدن آینده کارت نمی‌کشد، برای این می‌کشد که بفهمد چرا یک نفر، با وجود این همه فاصله، هنوز جایی در گوشه‌ای از ذهنش روشن مانده است.
    Fork in the Road نخستین کارت بود. دوراهی. تصویری از جاده‌ای که دو شاخه می‌شود و آدم را میان رفتن و ماندن معلق نگه می‌دارد. به نظرم رسید بعضی احساس‌ها درست از همان‌جا آغاز می‌شوند که هنوز نمی‌دانیم باید آنها را جدی بگیریم یا فقط به تماشایشان بنشینیم.
    کارت دوم Unfinished Symphony بود، سمفونی ناتمام. ناگهان به یاد گفتگوهایی افتادم که ظاهراً تمام شده‌اند، اما بعدتر، هنگام شستن یک فنجان، شنیدن آهنگی یا دیدن نور عصر روی پرده، جمله‌ای از آنها دوباره در ذهن آدم شنیده می‌شود. انگار بعضی گفتگوها پایان ندارند، فقط برای مدتی سازشان را خاموش می‌کنند.
    Observer بعد
    آمد و همه‌چیز را آرام‌تر کرد. کسی از دور ایستاده بود و نگاه می‌کرد، با همان احتیاطی که آدم هنگام نزدیک شدن به چیزی شکننده دارد. شاید هنوز باید شناخت، دید و صبر کرد. شاید فاصله، خودش بخشی از این شناخت است.
    بعد A Leg Up آمد، دستی برای بالا کشیدن دیگری. کارت ساده‌ای بود، اما در آن لحظه برایم شبیه دستی شد که از میان دو شهر، دو زندگی و چندین ساعت سکوت دراز شده باشد. شاید بعضی آدم‌ها قرار نیست یکباره به هم برسند. شاید ابتدا باید یاد بگیرند چطور به یکدیگر احساس امنیت بدهند.
    و سرانجام Never Ending Story. داستانی که پایانش مدام عقب می‌رود. این کارت مرا به فکر آدم‌هایی انداخت که گمان می‌کنیم از زندگی‌مان گذشته‌اند، اما هنوز با کوچک‌ترین نشانه‌ای بازمی‌گردند. یک نام، یک پیام، یک آهنگ، یا حتی غروبی که رنگش شبیه غروب دیگری در گذشته است.
    کارت‌ها را روی میز کنار هم گذاشتم و مدتی به آنها نگاه کردم. پنج تصویر ساده، اما انگار هر کدام دری کوچک به اتاقی از حافظه باز می‌کردند.
    آن عصر شنبه فهمیدم شاید بعضی قصه‌ها به این دلیل ادامه پیدا می‌کنند که هنوز به پایان نرسیده‌اند و بعضی آدم‌ها به این دلیل از یاد نمی‌روند که هنوز چیزی میان ما و آنها، هرچند دور و کم‌صدا، در حال نواخته شدن است.
    شاید این دوستی هنوز در همان فاصله‌ی شیرین میان آمدن و نرسیدن ایستاده باشد، جایی که یک پیام می‌تواند تمام غروب را تغییر دهد.
    و آخرین کارت، Never Ending Story بود. داستان بی‌پایانی که این بار برای من معنای عجیبی داشت. انگار کارت نمی‌خواست از پایان حرف بزند، از ادامه حرف می‌زد، از قصه‌ای که قرار نیست با آخرین پیام، آخرین دیدار یا حتی رسیدن دو نفر به یکدیگر تمام شود. شاید بعضی عشق‌ها وقتی به مقصد می‌رسند، تازه شکل دیگری از داستانشان آغاز می‌شود.

    #گزارش_نیک #فال_اوراکل

    ✓🟥روغن مرده روی ماشین

    یک سال بود رانندگی نکرده بودم.
    نمی‌دانم چرا این جمله را به دوستی از راه دور گفتم. شاید اصلاً قرار نبود درباره‌ی رانندگی حرف بزنیم. از آن جمله‌هایی بود که وسط گفت‌وگو، بی‌آنکه آدم از قبل تصمیم گرفته باشد، از دهانش بیرون می‌آید. تکه‌ای از زندگی که ناگهان خودش را نشان می‌دهد.
    گفتم:
    «من یک ساله رانندگی نکردم.»
    منتظر هیچ واکنش خاصی نبودم. حتی شاید ته ذهنم آماده بودم که توضیح بدهم چرا. آدم برای بعضی چیزهای زندگی‌اش، پیشاپیش دفاعیه آماده دارد. انگار هر اعتراف کوچکی ممکن است روزی در دادگاهی خیالی علیه او استفاده شود.
    اما دوستی از راه دور قضاوتم نکرد.
    فقط چند لحظه بعد گفت شاید برایم طلسم نوشته‌اند.
    اول فکر کردم شوخی می‌کند.
    اما جدی بود.
    گفت شاید کسی برایم کاری کرده باشد. بعد جزئیاتش را هم گفت. آن‌قدر جدی که انگار درباره‌ی چیزی حرف می‌زند که بارها در زندگی دیده یا شنیده است.
    گفت ممکن است روغن آدم مرده‌ای را روی ماشینم ریخته باشند.
    جمله در ذهنم ماند✓›🟥.
    «روغن آدم مرده روی ماشین.»
    ترکیب عجیبی بود. ماشین من، که برای من چیزی جز یک وسیله‌ی رفت‌وآمد نبود، ناگهان در روایت دوستی از راه دور تبدیل شده بود به چیزی که ممکن بود ردپایی نامرئی روی آن باقی مانده باشد. چیزی که یک سال مرا از پشت فرمان دور کرده باشد.
    نمی‌دانم در آن لحظه دقیقاً چه اتفاقی در ذهنم افتاد.
    شاید به خاطر لحن مطمئن او بود. شاید به خاطر اینکه آدم گاهی دوست دارد برای اتفاقی که توضیح ساده‌ای برایش ندارد، یک علت پیدا کند.
    من هم باور کردم.
    نه آن‌طور که آدم یک حقیقت علمی را باور می‌کند.
    بیشتر شبیه وقتی که وارد داستان کسی می‌شوی و برای مدتی، قوانین همان داستان را می‌پذیری.
    اما دوستی از راه دور به همین‌جا بسنده نکرد.
    گفت یک دعانویس صُبی اهوازی می‌شناسد.
    بعد معلوم شد که ماجرا برای خودش هم غریبه نیست. گفت خودش هم پیش همان فرد کاری انجام داده است. برای من هم قرار بود چیزی بگیرد. چیزی که قرار بود با پست به دستم برسد.
    باطل‌السحر.
    اسمش که آمد، ماجرای یک سال رانندگی نکردن، ناگهان از یک عادت ساده تبدیل شد به پرونده‌ای مرموز که در آن یک ماشین، یک طلسم، یک دعانویس و دو آدم در دو سوی فاصله حضور داشتند.
    حتی صحبت از سی میلیون تومان هم شد.
    سی میلیون تومان برای چیزی که هنوز نمی‌دانستم دقیقاً چیست.
    همین‌جا بود که برای چند لحظه از داستان بیرون آمدم.
    به خودم گفتم: صبر کن.
    من یک سال رانندگی نکرده‌ام. این واقعیت است.
    اما اینکه علتش طلسم بوده باشد، چیز دیگری است.
    می‌توانم به دوستی از راه دور اعتماد داشته باشم، بدون اینکه مجبور باشم همه‌ی توضیح‌هایش درباره‌ی جهان را باور کنم.
    می‌توانم حتی به ماجرای طلسم بخندم و در عین حال، از اینکه او برای من دنبال راه‌حل گشته، خوشحال باشم.
    و شاید این دقیقاً همان چیزی بود که در این ماجرا برایم اهمیت پیدا کرد.
    نه طلسم.
    نه روغن مرده.
    نه حتی دعانویس اهوازی.
    بلکه اینکه من یک جمله گفته بودم و آن جمله برای دوستی از راه دور تمام نشده بود.
    من در یک لحظه گفته بودم یک سال است رانندگی نکرده‌ام و بعد به زندگی خودم برگشته بودم.
    اما او ظاهراً آن جمله را با خودش برده بود.
    فکر کرده بود.
    دنبال علت گشته بود.
    کسی را پیدا کرده بود.
    و حالا می‌خواست چیزی برایم بفرستد تا گرهی را که به نظر خودش در زندگی من افتاده بود، باز کند.
    شاید آدم‌ها همیشه بلد نیستند به زبانی که ما انتظار داریم دوستمان داشته باشند.
    یکی می‌گوید: «مواظب خودت باش.»
    یکی شب‌ها می‌پرسد: «رسیدی خانه؟»
    یکی برایت غذا می‌پزد.
    و یکی دیگر، اگر به طلسم باور داشته باشد، دنبال دعانویس می‌گردد و می‌خواهد باطل‌السحر را با پست برایت بفرستد.
    ظاهر این مراقبت‌ها با هم فرق دارد.
    اما در عمقشان شاید یک چیز مشترک باشد:
    تو برای یک نفر آن‌قدر مهم بوده‌ای که بعد از تمام شدن گفت‌وگو، هنوز در ذهنش مانده‌ای.
    گاهی آدم از خودِ راه‌حل بیشتر، از اینکه یک نفر به فکرش بوده دلگرم می‌شود.
    حالا اگر آن بسته روزی به دستم برسد، نمی‌دانم داخلش چه خواهد بود.
    شاید چیزی که دوستی از راه دور آن را باطل‌السحر می‌داند.
    شاید چیزی که برای من فقط یک شیء ناشناخته باشد.
    اما اگر روزی آن را باز کنم، احتمالاً پیش از آنکه به خودِ بسته نگاه کنم، به این فکر خواهم کرد که یک نفر، آن سوی فاصله، بعد از شنیدن یک جمله از من، مدتی به من فکر کرده است.
    و شاید، در تمام این داستان، همین تنها چیزی باشد که واقعاً نیاز به باطل شدن ندارد.

    ✓🟥ادیپوس، در نیمه‌راهِ یک کابوس
    فیلمی از پیر پائولو پازولینی

    امشب نوبت پازولینی بود و «ادیپوس شاه» را تا نیمه دیدم. فیلم هنوز به پایان نرسیده بود که احساس کردم چیزی از آن در من تمام شده است، چیزی شبیه آرامشی که آدم پیش از شنیدن یک خبر بد دارد و نمی‌داند چرا ناگهان اتاق برایش غریبه شده است.
    پازولینی از همان ابتدا مرا به جهانی برد که انگار تاریخ در آن هنوز اختراع نشده. آفتاب، خاک، بدن‌های برهنه، لباس‌های کهنه و چهره‌هایی که بیشتر به خاطره شبیه بودند تا آدم‌های یک نمایشنامه. همه‌چیز زمینی بود و در عین حال رؤیایی. انگار سوفوکل را از میان صفحات. کتاب بیرون کشیده باشند و در بیابانی دور، زیر آفتابی بی‌رحم، رها کرده باشند.
    چیزی که بیشتر از همه توجهم را گرفت، نگاه پازولینی به رابطه پدر و پسر بود. پدر در فیلم فقط یک شخصیت نیست. سایه‌ای است که پیش از آنکه فرزند چیزی از جهان بداند، روی زندگی او افتاده است. و پسر، بی‌آنکه بداند، دارد به سوی همان سایه می‌رود.
    در بعضی لحظه‌ها حس می‌کردم فیلم درباره سرنوشت نیست. درباره ناتوانی انسان از گریختن از داستانی است که پیش از تولدش برای او نوشته شده.
    و شاید همین‌جا بود که «ادیپوس» برای من از یک اسطوره یونانی فاصله گرفت و به رؤیا نزدیک شد.
    پازولینی هم مثل خواب، توضیح نمی‌دهد. تصویر می‌سازد.
    چهره‌ها می‌آیند و می‌روند، موسیقی روی تصاویر می‌نشیند، دشت و کوه و شهرهای غریب تبدیل به تکه‌هایی از حافظه می‌شوند. گاهی نمی‌دانستم دارم فیلم می‌بینم یا خاطره‌ای را تماشا می‌کنم که هرگز متعلق به من نبوده است.
    نیمه فیلم تمام شد و من هنوز در جهان ادیپوس مانده بودم.
    تلویزیون خاموش شد، اما داستان نه.
    شاید بعضی فیلم‌ها را نباید یک‌نفس تمام کرد. باید میانشان مکث کرد، مثل خوابی که آدم نیمه‌شب از آن بیدار می‌شود، به سقف نگاه می‌کند و بعد دوباره چشم‌هایش را می‌بندد تا ببیند ادامه‌اش چه خواهد شد.
    امشب فقط نیمی از «ادیپوس شاه» را دیدم.
    اما گمان می‌کنم نیمه دیگرش، از همین حالا، در خواب من شروع شده است.

    عنوان فیلم:
    English: Oedipus Rex
    Italian: Edipo Re
    فارسی: «ادیپوس شهریار»
    فیلم ساختهٔ پی‌یر پائولو پازولینی است و محصول ۱۹۶۷ ایتالیاست.

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  7. ☘گزارش نیک شادی

    گاهی می‌گویم چرا گزارش نیک می‌نویسم؟ مگر در طول روز چه کار ویژه‌ای انجام می‌دهم تا شایسته‌ی ثبت کردن باشد. زندگی من هم مانند همگان می‌گذرد. یاد جولیا کامرون می‌افتم که می‌گوید هدف نویسنده شدن نیست بلکه نوشتن است.».
    هدف من هم شاید ثبت کار ویژه‌ای نباشد خود ثبت کردن باشد. زیرا ثبت کردن ابزار مشاهده‌ی دقیق است. من با نوشتن زیستنم را مشاهده می‌کنم.

    ۱- بخاطر دیدن فیلم فرهادی کمی دیرتر بیدار شدم. حوالی ساعت ۹.
    ۲- صبحانه و تمیزکاری
    ۳- بحث بابت ماشین بردن و رانندگی. از وقتی ماشین را به در پارکینگ زدم بیشتر می‌ترسم. کلاس می‌روم اما نشد در میانش تمرین کنم.
    ۴- شستن لباس‌ها و آشپزی
    ۵- ادامه‌ی مرتب کردن کتابخانه: همیشه می‌خواستم کتابخانه‌ای داشته باشم تا همه‌ی کتاب‌هایم در آن جا شوند. از نوجوانی پول توجیبی‌هایم را کتاب می‌خریدم و پول آژانس می‌دادم چون خواب‌آلو بودم و همیشه دیر راه می‌افتادند برای مدرسه و دانشگاه. حالا اولین باری است که همه‌ی کتاب‌هایمان جا دارند.
    ۶- جاروی خانه
    ۷- پیاده روی با پریا میان باران برای گرفتن کتاب‌هایش
    ۸- گوش دادن به پارسا برای برنامه‌نویسی با اسکرچ
    ۹- نوشتن گزارش کاری برای موسسه
    ۱۰- شام، قصه‌خوانی و خواب

    shadisafavi.ir
    @shadisafavi
    https://www.instagram.com/shadisafavi.ir

    #گزارش‌نیک
    #کتاب‌چینی

  8. گزارش نیک ۱۴۴

    پیاده‌روی می‌روم. به عادت همیشگی. نم‌نم باران با اِهن و تُلُپ می‌آید. با ادا. باران برای اصفهان همیشه سرسنگین است، نازش زیاد. راضین به رضای همین قطره‌ها؛ مردم اصفهان.
    — قسمتی از کتاب «هستی و زمان» را خواندم. قبلن هم خوانده بودم. سخت‌خوان است. الهه علیزاده پی‌دی اف این کتاب را در سرزبان گذاشته بود. هایدگر چه می‌گوید؟ از «دازاین» و «بودگی». از «هستی.»
    بارها اسم هایدگر و واژه‌های دازاین و بودگی را شنیده‌ام. اندیشمندی که از مرگ، هستی می‌آفریند. او با شیوه‌ای نو به تفکر در باره‌ی وجود هستی پرداخت. حتا در ترجمه‌های درخشانِ آثارش به فارسی، باز هم با جملات دشوارفهم روبرو هستیم. در حالی که زیر این جملات سنگین، حقایقی ساده و گاه آشنا در باره‌ی معنی زندگی و مشکلات زمانه نهفته است. به گمانم این حقایق آن‌قدر ارزشمند هست که برای درک هر مطلبش چندین بار آن را بخوانیم. هایدگر تلاش می‌کند به انسان‌ها کمک کند تا زندگی عاقلانه‌تری داشته باشند و مخاطبانش به هنگام مواجهه با حقایقی مشخص، شجاعت بیشتری داشته باشند و زندگی خردمندانه‌تر و به طور کلی رضایت‌بخش‌تری را تجربه کنند. هایدگر مثل یک پزشک تشخیص داد که انسان مدرن از چند بیماری روحی رنج می‌برد. دریافت گاهی انسان‌های زنده، زنده بودن خود را فراموش می‌کنند.
    —از کودکی هر چه یادم می‌آید هم کتاب کودک می‌خواندم هم برایم می‌خواندند. شنیدن افسانه و داستان و اشعار کودکانه از زبان بزرگترها هم که سرجای خودش بود. بعدها خودم برای فرزندانم، همین کار را کردم. هنوز هم هر جا کتاب یا مجله‌ی کودکانه ببینم، سر ذوق می‌آیم و می‌خوانمش. این‌ها را گفتم که بگویم عاشق داستان‌ها و شعرهای کودکانه هستم. اما هیچ‌‌وقت فکر نوشتن «داستان برای کودک» را نکرده بودم. با شرکت در کارگاه اخیر کودک‌نویس با جنبه‌های زیادی از نوشتن برای کودکان آشنا شدم.
    — جایی جشن عروسی دعوت داریم. می‌روم آرایشگاه تا آراسته باشم. شنیون‌کار موهایم را خراب می‌کند. یک آینه در این سالن پیدا نمی‌شود. کلک کارشان است. با داد می‌‌گویم کدام سالن آرایش بدون آینه بوده که شما دومی‌اش باشید؟ می‌خواهد جوابی بدهد که از خواب می‌پرم.
    —شاهین کلانتری در وبینار نویسنده‌ساز یک عالم کتاب درباره‌ی نوشتن ازخواب‌ها معرفی کرد.
    —ایده‌های مختلفی که تو سرم وول می‌خورند با بیست و پنج دقیقه آزاد‌نویسی رها می‌شوند.
    — آخر شب کمی از «خواب‌نوشته‌ها»ی تئودورو آدورنو را می‌خوانم.

    https://t.me/nahid40rasti02

  9. سال واژه: خوددوستی 🌷

    —مهمانی چطور می‌گذرد؟
    نشخوارها مغزم را تنها نمی‌گذاشتند حتی در نیمه شب.
    ساعت سه صبح بیدار شدم و مغزم پر از حرف بود تا پنج صبح به او گوش دادم اما فَکّش تاره گرم شده بود و ول کن ماجرا نبود. به او التماس می‌کردم بگذارد بخوابم.
    ساعت هفت و نیم صبح مشغول آماده‌‌سازی صبحانه شدم تا بالاخره بعد از دو ساعت همه از خواب بیدار شدند و صبحانه خوردیم.
    شستن ظرفها و جابه‌جایی‌شان وقتمان را گرفت‌.
    ساعت ده پیشنهاد داده شد که به بازار برویم.
    بازار چهار سوق را انتخاب کردیم و به سمتش روانه شدیم.
    بسیار خسته و خواب‌آلود بودم و دعا می‌کردم زودتر بازگردیم.
    دعایم برآورده شد. شاید چون نه خانه‌ای از خدا خواستم نه ماشین نه حتی چیزی مابین این دو، دعایم کوچک بود و برآورده کردن آن برایش راحت آمد.

    برگشتیم و مشغول آماده سازی ناهار شدم.
    شروع به خرد کردن پیازها و پوست گرفتن سیب زمینی‌ها کردم. آب هم روی شعله برای ماکارانی می‌جوشید.
    مهمان‌ها کمک حالم شدند در تدارک جزئیات غذا و در نهایت ماکارانی خوشمزه و مهمان‌کُشی از آب درآمد.
    شستن ظرفها را یکی از خواهرزاده‌هایم گردن گرفت. خدایش خیر دهد.

    عصری دور هم نشسته بودیم و در کار غیبت بودیم و تخمه آفتابگردان می‌شکستیم.
    موضوع هم درباره‌ی دعوای خانوادگی بود که زن برادرام ول کُنَش خراب شده و آن را مدام کش می‌دهد و هربار کش به صورت یکی از ما می‌خورد و زخمی به جا می‌گذارد.
    پس کی نوبت خود اوست؟

    خواهرِ دیگرم پیامکی برایم ارسال کرد و خبر مهاجرت دخترش را داد. خوشحال شدم که بلاخره خواهرزاده‌ام کوچ کرد آن هم بعد از تلاش‌های بسیارش.
    خدا پشت و پناه او و دیگر مهاجران باشد.
    خبر غیر منتظره‌ای بود.

    آرام آرام به غروب نزدیک می‌شدیم پس می‌چسبید کنار هم از کیک دست ساز خواهر به همراه چای در فنجان چینی لذتی جمعی ببریم آن هم در هوای خنک و بارانی.
    در فکر شام بودم که همگی مرا از آن منصرف کردند و به خربزه و نان و نیمرو راضی بودند.

    بعد از شام ظرفها را شستیم و خشکشان کردیم و رختخواب‌ها را انداختیم و آنها دراز کش در حال دیدن فیلم بودند و من هم در اتاق مشغول نوشتن گزارش امشبم هستم.
    ۱۴۰۵/۰۷/۱۱

  10. گرسنمه و باید بنشینم سیب‌زمینی پوست بگیرم.
    ترجیحم اما نشستن گوشه‌ی آشپزخونه هست.
    در تاریکی. نیم‌برهنه.
    پدر ترانه‌‌ای عربی می‌خواند از اتاق
    “بعید عنک…”
    از تو دورم و زندگی عذاب است.
    حالا سکوت شده.
    نگاه می‌کنم به پنجره اتاق.
    روشنایی تلویزیون را می‌بینم. بی‌صدا.
    گردنم درد می‌کند. گردنم درد می‌گیرد.
    از صندلی‌ست.
    آزارِ من.
    داونِ داونم. داون و داغون.
    داغ‌داغون. دون و داغون. می‌دوم.

    می‌زند بهم را حالم نثرم.
    رشدی نکرده‌‌ام. رشدی نمی‌کنم. رشد کو. کو رشد.
    کور رشدم. رشد کورم.
    کیر رشدم.
    می‌لنگد یک جایش.
    یک؟
    همه جایش.
    چیست این رشد؟
    ظرافت ادبی و دل‌نِشِستن ریتم و پرداختِ زبان؟
    نوشتن یعنی باله.
    چِفت و بست منطق و استدلال؟
    مهارت فکر کردن به سبک آدمی‌زاد؟
    دور از خطا و ملغطه؟

    پرداختِ خلاقانه‌ی فرم و قالب؟
    جسم و روح، یکی کرده
    آینه نتاباند جز مه سیمای او؟

    ناداستانِ خلاقانه!
    چه دلی برد ازم شنیدنش تنها.
    پارسال؟ پری‌سال؟

    حماقت. احساس من به نوشته‌هایم.
    “چه احمقانه”
    درونیاتم.

    احمق بزاد، احمق بزید، احمق بمرد.
    نوشته مارپیچ است نوشته‌ات.
    می‌پیچد به خودش.
    مسئله را حل نمی‌کند. خون‌کاری‌اش از درد است و جان هم از درد می‌گیرد.
    چت‌جی‌پی‌تی. ماذرفاکر

    می‌دانستم دردم چیست و چاره‌ام کجا که‌ دل‌پیچه‌دار نمی‌پیچیدم به خود از درد.
    می‌پیچم و می‌فِرم مو را به انگشت تا بیابم راهی.
    “که نیست.”
    می‌دانم.
    می‌دانم که نباید بدانم. که باید بدانم تنها ندانستن است که می‌آید به کارم.

    سیاه است پیش رویم فردا و مرگ، آنجا، آن جلو، تکیه داده به تیر چراغ برق، آدامس می‌جود تا به او برسم.
    لاغر است و سیاه است کتش و شلوارش و کلاهش و لاغر است خودش و بلند است تنش.
    کج تکیه داده، کج‌خنده‌ای گوشه لب، می‌نگاهد از زیر کلاه و می‌خندد.
    می‌خوانمش به سویم. با ذوق. به فریب. به التماس.
    می‌خندد. نمی‌شنود. می‌شنود. نشنیده می گیرد.
    یادت بهار بهار من، که
    “عشق وجود نداره خدا هم حروم‌زاده‌است”

  11. گزارش نیک .
    دوازدهم / مهر / هزار و چها صدو پبج .
    بعد بیداری از خواب ناز شب گذشته و دیدن خواب های طلایی به یاد صحبت های استاد کلانتری که فرمودند نباید خواب ها را به بند چپ کفش هایمان بگیریم با صرف چای دارجیلنگ و کمی نان و پنیر سعی کردم به کنکاش به افکار که شب گذشته که به مخیله ام زده بود پرداختم .
    به یاد نبشته هایی که چند روز پیش جایی خوانده بودم افتادم و با خود فکر کردم خارج از لطف نیست که گوشه ای از آنها را در اینجا به طبع آورم .
    چند روز پیش صفحاتی از یاداشت های یک سیاح انگلیسی را که در زمان فتحعلی شاه مدت ها در ایران زندگی کرده بود و خاطرات خود از ایران و گشت و گذار در شهرهای مختلف ایران بصورت کتاب در انگلستان طبع و نشر داده بود که این کتاب در زمان خود و پس از آن مورد استقبال فراوان قرار گرفته بود و ابتدا به زبان فرانسوی و سپس به زبان های دیگر به چاپ چندم رسیده بود و سپس بعداز از مدت ها به زبان فارسی ترجمه شده بود .
    این سیاح انگلیسی که با سیاست بازی و طرفندهای فراوان از جمله پرداخت رشوه به اطرافیان شاه و خدمه دربار توانسته بود به نوعی در آن زمان به دربار فتحعلی شاه
    هم راهی بیابد اینچنین از خلقیات مردمان آن زمان گزارش میدهد که دیدم بد نیست من هم آنها را با شما عزیزان به اشتراک بگذارم که شما عزیزان خودتان آن خصلت ها را با اکنون مقایسه کنید و ببینید آیا با گذشت زمان اخلاقیات مردم آن دوران و زمانه ما چقدر توفیر کرده ایم یا خیر.
    این انگلیسی مکتوب میکند که در دربار ایران پرداخت رشوت (رشوه)از ارکان اصلی پیشبرد کارها در دربار بوده بیشتر مخارج دربار اینگونه تعمین میشده به نوعی که شاه مناسب را به اطرافیان حتی فرزندان خود میفروخته مثلا شاه برای خراج شیراز مبلغ 100 هزار تومان از پسران خود و یا والی شیراز یا شهرهای دیگر در یافت میکرده و آن والی باید این مبلغ را به وسیله خراج از رعیت بی نوا و یا ثروتمندان از شهرها میگرفته و تازه باید طوری این مبلغ دریافت میشده که در آخر سال هم هزینه های خودش تا مین میشده و هم بر ثروت خود هم مبلغ قابل توجهی اضافه میکرده .
    در جایی دیگر که خیلی برایم جالب بود این مطلب بود که نگارنده مینویسد که دروغ گفتن ناخوشی ملی ایرانیان است و برای اینکه دروغ خود را راست به قلم آورند از هیچ قسمی روی گردان نیستند از جمله قسم هایشان اینگونه است( به سر شاه قسم , به مرگ اولادم , , به روح پدرم , به ابلفضل به علی به دندان شکسته پیغمبر به محاسن پیغمبر , به جد و آبادم , به فاطمه به حسن به حسین )و خلاصه قسمی نیست که آنان برای انکه حرف دروغ خود را راست به قالب بزنند بر آن نخورند .
    از خصلت دیگری که او مرقوم میدارد این است که شما هر چه در آبادی و آبادانی کارهای آنان تلاش کنی آنان بر ویرانی خرابی خانه و کاشانه تو خواهند کوشید ( البته این را در مورد درباریان و آنان که در در مسائل سیاسی دخیل هستند به کار میبرداز جمله صدر اعزم مسئولان حرم سرای شاهی , اشک آغاسی ( مسئول تشریفات دربار)و خلاصه نوشته در دربار ایران هیچ کاری پیشرفت نمیکند مگر با پرداخت رشوه .
    در جایی مینویسد که درباریان و اطرافیان شاه از صدر اعظم تا زیر دستان مانند داروغه و مفتی و قاضی و ملاها های شهر که همگی در خدمت قدرت شاه هستند و هر چه جیب مردم از بازاریان و کسبه و مردم عادی رعیت را خالی میکنند و به جیب خود میریزند و جالب مینویسد که ( هر چه اینان مردم را در بیرون اتش میزنند و به جان آنان اتش می ادازند کسی در خانه آتش به جان آنان میآندازد منظور عیال و زن و فرزندان بوده).
    مرقوم میدارد که ملاها کار خود را به خوبی آنجام میدادند که همانا ترساندن مردم از خدا و پیغمبر آتش جهنم و ترس از خشم شاه و مخالفت آنها با ایجاد مدرسه و مکتب بوده که این امری نابخشودنی و گناهی بزرگ جلوه میدادند .
    حال باید دید تا به امروز چقدر خلقیات ما تعقیر کرده و گذر زمان چقدر بر افکار ما تاثیر گزار بوده .

  12. امروز هر چقدر هم ناز و عشوه بیاید، همین امروز است نمی‌شود دیروز. نمی‌شود فردا.
    هفتهٔ گذشته در سفر سپری شد. چه سفری بود. فشرده و حال‌‌خوب‌کن. بسیاری از خصایل آدمی در سفر آشکار و نزد او و همسفرانش شناخته می‌شود.

    پس از یک هفته به منوال همیشگی بازگشتم. فقط در سفر بسیار پیاده رفتم و گشتم و اندکی نوشتم و خواندم. گاهی درد پاها امانم را می‌برید، اما خب پیاده رفتن نعمتی است که با زود رسیدن و هرگز ندیدن بدست نمی‌آید.

    امروز با دوستان هم‌نویس در وبینار، هزار کلمه آزادنویسی کردم. حول کلمهٔ آزادی. چه چیزا که برمن روشن نشد. آزادی لزوما نقطه روشن نیست، حتی اگر جز فرقهٔ آزادی‌خواه باشی باز هم نمی‌توانی کمال آزادی را تعریف کنی و تمامش را داشته باشی.

    امروز در بی‌تمرکزترین حالت ممکن بودم. کلمات را پس و پیش بکار می‌بردم. بدون تمرکز نوشتم و خواندم و کارها را سامان دادم. اما به «تداوم» سال‌واژه‌ام متعهد ماندم.

    متنی نوشتم از بی‌حوصلگی، چیزی که امروز کلافه‌ام کرد و فقط مانده بود سرم را به دیوار بکوبم. واقعا از این وضعیت بیزارم.

    چند شعر از بیژن جلالی از دفتر« آب و آفتاب» خواندم دربارهْ عشق و مرگ و زندگی. چقدر شاعرانگی‌اش شگفت‌آور و ملموس است. وقتی دوراهی‌ها با عشق یکراه می‌شود و مرگ و زندگی به روال خود ادامه می‌دهد.

    از رمان« همنوایی شبانه..» رضا قاسمی پارهٔ دیگری از فصل دوم را خواندم. فصل دوم را در سفر آغاز کردم. پروفت چقدر وحشت‌آور است و چه‌ها بر سر اهالی آن سکنهٔ طبقه ششم نیاورده. کسانی که از میهن خود گریخته‌اند و حالا در دام کسی افتاده‌اند که امنیت جانی و روانی آنها را ربوده و نَفسِ‌شان را حبس کرده. داستانی‌ست که باید به خط آخرش برسی تا متوجه همهٔ این حادثه‌ها شوی که اتفاقی نیستند و معلول همدیگرند.

  13. ساعت ۵‌نیم صبح از خاب بیدار شدم تا پاشدم دفتر رو خودکاره بی‌آرم پسرم بیدار شد دوباره خابوندم باز پا شدم ای‌بار با خود عهد کردم ۷ صفحه آزاد نویس‌داری داشته باشم اما صفحه‌ای چهارم رو به تموم شدن بود پسرم از پشت پیراهن مره گرفت سرحال نذاشت نویس‌داری کنم با پسرم شروع به بازی کردم.

    فک کنم‌ دخترم مدرسه نمی‌ره چشن می‌ره؟

    می‌فهمید چرا؟
    از روزی دخترم رفته:
    ۱ : چشنِ ورود که به همه مادران زنگ زدن حتمن روز چشن با یک گل و بطری آب با بچه‌ای خود اوجا باشند نه تنها که مه همه ما فریب خوردِم پشتِ در مدرسه تا ۳ ساعت موندِم
    ۲:
    چشنِ آتش‌نشان‌:
    حتی ماشین آتش‌نشان‌‌ با بعضی عضوِ آتش‌نشان‌ اوجا بودند
    ۳:
    چشنِ عکاسی که امروز است ای‌بار خوشبختانه نویس‌داری کرده بودند تو گروه:
    مادران لطفن مثلِ چشنِ ورود نکنند فقط دانش آموزان باشند

    ای‌قدر دفترچه نگرفتم که وسایل بازی گرفتم باور شما می‌شه امروز ام می‌خام بقیه ام خریداری کنم!
    حال ساعتِ هشتِ صبح هسته که نویس‌داری کنم. برم یکم از رمانم نویس‌داری کنم بر می‌گردم.

    گفتم دگه ای‌نا مراسم چشن دارند یک شعر فرستادن تو گروه شات می‌گند ای شعرِ پلیس ره به بچه‌ها خود یاد بدید روزِ دوشنبه باید جلو یک سری که پولیس هستند خونند.

    رفتم دنبالِ دخترم به اولین‌بار رفتم دم آوربانک هرکاری می‌کردم نمِه شد پول کشید هی‌فشار می‌دادم کلید‌هاش نمِه شد تا دیدم یک خانوم با بچه‌اش تیر می‌شه گفتم:
    — ببخشید خانوم میشه با مه کمک کنید مه اولین‌بار هست می‌خام از آوربانک پول کشم چرا نمی‌شه؟

    — باشه حتمن
    اما حاج خانوم ای آوربانک کلید‌هاش خرابه.
    داخلِ راه دخترم چنین گفت:
    — مامان چرا تو دوست‌داری پیاده‌روی کنی بابا اصلن منو اذیت نمی‌کنه
    — مه‌ای بنده مجبور شدم او ره بردم نون‌شکری گرفتم نشست رو صندلی خورد نوشیجان کرد
    داخلِ راه هرجه پارک می‌دیدم یک سکوت میان‌بر می‌رفتم.
    تاکه خونه رسید گفت:

    — آخ مامان چقدر سرحال شدم حال داد سرسره، پارک و نون‌شکری چقدر خوشمزه بود دگه‌ام می‌شه بخری؟

    خسته شده بودم طبقِ عادت هنگامِ خستگی نویس‌داری کنم ای‌بار دیدم استاد مصاحبه گذاشته از :
    عصمت الطاف
    ره خوندم حال‌داد یک سرِی سوال‌ها از صبح تو سرم بود می‌خاستم نویسنده‌ساز بگم اما جواب حاصل کردم ازی مصاحبه دگه پشیمان شدم دگه سوال نخاهم کرد از وبینار نویسنده‌ساز که اکنون ساعت ۱۵ و ۲ دقیقه هسته تا وبینار مونده باز گیچ شدم شاید سوال ره پرسم؟
    حال روم یکم نویس‌داری کنم و یکم آشپزی و یکم تمیزکاری انجام دم می‌آم دوباره فعلن خدانگهدار!
    ای خدانگهدار آخر جمله بمه نا سازگار بود؟
    هرچه می‌خاستم زودتر گذارش‌نیک ره درست کنم باز ام نشد بمه حی‌کار پیش آمد به ولا ازی‌بر هم رفتم پسرم رو خاب کنم خودم هم خاب شدم حال ساعت ۳ وو ۲۳ دقیقه هسته.
    امشب زیاد‌ی باید نویس‌داری داشتم اما نشد و او سوال از استاد نپرسیدم بخورما قسم ترسیدم . استاد داشت همه ره گاز می‌گرفت!
    مه‌ام تسلیم گرفتم برم تا حدِ‌که می‌تونم مصاحبه‌ها نگاه کنم حتی اونا‌ای‌که قبلن خوندم شاید چیزی بگیرم آمد؟

    https://t.me/sadegaalezadai

  14. گزارش نیک ۱۰۳ من/ شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵
    سال واژه‌ام: کودکانه وار درخشیدن: در جهت‌ش کوشیدن و لذت بردن از تمرین‌ش. همین توجه به رفتارم و بازی وار کردن‌ش، جذاب‌تر می‌کند زندگی رنجوارم را.
    ساعت ۶ با آلارم گوشی و صدای گوشنواز باران بیدار می‌شوم آنقدر خابم می آید که مگوست، اما چون جلسه‌ی بیزنس کوچ بی‌پایان استاد اعظم فقیه رمضانی است و عاشق مطالب او، فورن می‌نشینم که خوابم بپرد و با زدن آبی سرد به صورتم خاب نازنینم را می‌پرانم. موضوع: از خود آگاهی تا خود ساختگی و جواب به سه سوال:
    ۱. اگر امروز بخواهی یک الگوی قدیمی در خودت را دیگر تکرار نکنی، آن الگو چیست؟
    ۲. اگر قرار باشد «کسی که می‌خواهی باشی» را نه با حرف، بلکه با یک رفتار نشان بدهی، آن رفتار چیست؟
    ۳. در مسیر این ۱۲ جلسه، کدام کشفی که درباره خودت داشتی، که بیشتر از همه نگاهت را به خودت تغییر داد؟
    _بعد از جلسه هنوز خسته و خوابآلودم اما به نوشتن مقاله‌ی ناتمام سایتم می‌پردازم. سایتم را که خودم درستش کردم و وردفنسش را که دیروز نصب کردم خیالم از پریدنش راحت شده است. کمی نصب بقیه افزونه‌ها کار دارد که حالم که بهتر شود انجام می‌دهم.
    _از دفتر شعر «از سر بی‌حواسی» سعید عقیقی در هر دو کانالم می‌گذارم .
    _ بخش ۱۳ چهار میثاق را با توضیحات وویس در کانال تلگرام می‌گذارم.
    _ دو گزینه گویه خودنوشت در هر دو کانالم می‌نویسم.
    _ برای بازدید خانه‌ای در شروشر باران با این‌که با اسنپ می‌رویم ،خیس می‌شوم و از بعدازظهر تب می‌کنم و شروع عطسه.
    _ تمرینجای استاد کلانتری را در حال ناهار خوردن می‌شنوم.
    _ وبیکار الهه علیزاده نازنین و معرفی دوره جدید «رنج من، گنج من» که عنوان دوره‌اش انگار زندگی‌نامه‌ی من است و نمی‌دانم چرا وقتی در حال توضیحات دوره است اشکم بدجوری از هجوم رنج‌ها سرازیر می‌شود، انگار نیشتری بر رنج‌هایم خورده و یادآوری رنج بیماری لاعلاج پسرم قلبم را دوباره نیشتر زده است. و مهمانش شیما صادقی نازنین و موضوع: هفته‌های قبل است که عجیب است یادم نمی‌آید و الان چراغ خاموش است که دفترم را ببینم. چون صبح در باران شدید برای دیدن خانه که رفتیم و تازه دوش گرفته بودم و موهایم خیس هم بود و خیس باران شدم گویا سرما خوردم و تب کرده‌ام و به عطسه‌ام فعلن و بی‌حالی حاصل از آن و بی‌حسی و بدن دردش.
    _ شروع کتاب: «پنج اقلیم حضور» داریوش شایگان و ارسال بخشی جذاب از آن در هر دو کانالم.
    _ارسال بخش ۳ وویس کتاب «شمس خاموش» در کانال بله
    _ نویسنده ساز و ۲۵ دقیقه آزادنویسی محبوبم و بعد پرسش و پاسخ و معرفی کتاب در مورد خواب که از موضوعات مورد مطالعه سالیانم است و بیش از ده کتاب را نام می‌برد استاد جان و بخشی از کتاب تئودور آدورنو بنام «خواب نوشته‌ها» را می‌خاند که قبلن از طاقچه بی‌نهایت گرفته‌ام و بعد مبینا ملایی نازنین و معرفی روزنوشته
    _وبینار یوپریم محبوبم و لایو زنده با کوچ محبوبم بهناز طریق‌پیما و منتورینگ کاوه میرطهماسب که جلسه سه ساعت و ۱۵ دقیقه‌ای بی‌نظیری را رقم می‌زند که اندازه کلاسی ۱۰ ساعته ارزش دارد که پوسترش را هم قبل از جلسه در کانال تلگرامم گذاشته ام.
    _چت با استاد منتورم برای تمرین کوچینگ روایی که بیش از یک هفته مقاله‌ی کوچینگ روایی سایتم را می‌خواست و چون در زمینه کوچینگ روایی تجربه دارم درخواست رول پلی تمرینی داد که برای خودم هم کار با استادم تجربه‌ی ارزشمندی است و پذیرفتم ولی سرماخوردگی‌ام موجب شد به سه‌شنبه موکولش کنم. رسیدن به شرایطی که استادت درخواست جلسه کند از حال‌هایی است که گفتنی نیست.
    _امروز در بدو بدوهایم دولینگو از قلم افتاد.

    https://t.me/mahro1402

  15. سرِ کلاس با کیارستمی را می‌خوانم دوباره. خب چه اشکالی دارد اگر به سینماگری و بازیگری و فیلم‌سازی و فلانش علاقه ندارم؟ خودِ کیارستمی و تفکرات و شخصیتش توجه مرا می‌خرَد. سوای از آن، فکر می‌کنم حرف‌هایش برای نویسندگان هم خالی از لطف نباشد، من‌که می‌آموزم. شعرکی سه سطری نوشتم. تصمیم دارم هرشب شعرک بنویسم، وقت زیادی نمی‌گیرد اما اتفاق بزرگی را در تهِ ته‌دانم، رقم می‌زند. فرصت نشد مقاله بخوانم و ناراحتم. میز مطالعه‌ی جدیدی سفارش داده بودم و رسید، برای این‌یکی هم یورتمه رفتم توی خانه. از علائم پیری آن‌که قدیم‌ها تمام آزادراه تهران-خرم‌آباد را -حدوداً ۶ ساعت- ایرپاد توی گوشم بود، حالا یک ساعت که ایرپاد توی گوشم باشد جمجمه‌ام هشدار انفجار می‌دهد.
    شام را خانه‌ی خاله‌ی بزرگم دعوت بودیم، از خاطرات کودکی و نوجوانی‌اش -پیش و پس از انقلاب ۵۷- گفت. زندگیِ عجیب سختی داشته، حرف‌هاش برایم الهام‌بخش‌تر از هر ویدیوی انگیزشی و فلان دیگری بود. از پدربزرگم -پدرِ مادرم- هم گفت. قهوه‌خانه داشته‌اند قدیم‌ها. با تصوراتم زمین بوده‌اند تا آسمان. مردی کت و شلواری و اسم و رسم‌دار بوده‌اند انگار. مهربان هم بوده‌اند انگار. کاش داشتم‌شان. بعد از رویای خواهر داشتن، این دومین رویای بربادرفته‌ام است که معنای پدربزرگ داشتن را نفهمیدم هرگز. بگذریم. پای حرف‌ آدم‌ها بنشینیم. هر آدمی قصه‌ای متفاوت دارد که در نوع خودش، جالب است. تازه قصه‌ی هر آدمی، هزار و یک ایده به منِ -کمی- نویسنده می‌دهد که توی زندگی خودم نیست. باز هم بگذریم. امروز جواب کنکور آمد، دوستم زیر ۲۰۰۰ آمده، حالم خوش است از سر شب، چگونه بعضی‌ها حسادت می‌کنند؟
    بیشتر بگذریم. راستی، یادم رفت بگویم برای سال‌واژه‌ام چه کرده‌ام، مدتی‌ست دارم کارهایی که عقب انداخته‌ام را انجام می‌دهم و از کوچک‌ترین‌ها شروع کرده‌ام، مثلا امروز حین حرف زدن با دخترخاله‌ام، ناخن‌هایم را گلدانی سوهان کشیدم، اگر بگویم این‌ کار را چهار سال است پشت گوش انداخته‌ام، باور می‌کنی؟
    و با این سابقه، اگر پایین این خطوط بنویسم شماره‌ی هشتم، باور می‌کنی؟
    باور کن عزیز من، سَرم برود، گزارش نیکم نمی‌رود، حتی اگر آن‌قدر‌ها هم نیک نباشد.

    ۱۱ مهر| شماره‌ی هشتم
    چنل تلگرام:
    https://t.me/setayeshariian

  16. دیشب هم از آن شب‌ها بود که بی‌خوابی سراغم آمد. صبح خوابیدم و چهار ساعت بعد بیدار شدم. بعد از یک هفته طفره رفتن بالاخره امروز وا دادم و قهوه خوردم. ساعت یازده شد و الهه تماس گرفت. شیما دیرتر آمد. در قرار امروز کتابی از نشر خاموش خواندم. نام مترجم برایم آشنا نبود. نمی‌دانم خودِ کتاب، کتاب سختی‌ست یا ترجمه‌اش. شاید هم اضطراب من زیاد بود و کتاب به نظرم سخت می‌آمد. باید دوباره بخوانمش. بعد از یک ساعت خواندن، کمی گپ زدیم و بای‌بای.

    باران گرفت و رعدوبرق. عینهو باران و رعدوبرق‌های بهار. ابتدا چند آسمان‌غرنبه‌ی مهیب و بعد شلنگ آسمان باز شد و جوی آب توی کوچه راه افتاد. طبق معمول برق قطع شد. سال‌هاست که با هر رعدوبرقی برق محله‌ی ما قطع می‌شود. ترانس را هزاربار تعمیر کرده‌اند اما هنوز که هنوز است مشکلش برطرف نشده. از اولین باران پاییز فیلم گرفتم. امیدوارم که پربارش باشد.

    پیام آمد که تمرینجای امروز ساعت سه می‌آغازد و یک ساعت وقت داشتم. عین یک ساعت را زلیدم به دیوار. خیلی وقت بود انجامش نداده بودم. فکریدم و به نتایج خوبی هم رسیدم.

    بعد از تمرینجا سرزبان بود و معرفی کارگاه جدید الهه. مشتاقم برای این کارگاه. آخرین مولفه‌ی موثر بر دیدگاه که سن بود را بررسی کردیم. مهمان امروز شیما بود.

    نویسنده‌ساز مدتی‌ست با آزادنویسی می‌آغازد. امروز کلمه‌‌ای ریختیم وسط و تداعی‌های‌مان را نوشتیم. آزادنویسی من ترکیبی بود از خاطره و پرسش و پاسخ و عبارت‌های ترکیبی. بعد هم استاد از خواب‌نگاری گفت و از کتاب خواب‌نوشته‌ها خواند.

    شیما مدار را با ماهی‌گلی شروع کرد. فهمیدیم ماهی‌گلی برخلاف باور عموم حافظه‌ی خوبی دارد. و این بهانه‌ای بود برای ورود به مبحث بازاندیشی.

    تا شام بخورم و دوش بگیرم و کمی از بی‌لنگر را بخوانم ساعت ده شد. یادم افتاد یادداشت ننوشته‌ام و ای وای گویوم. رخدادکی نوشتم و ریختم توی کانال‌. سپس جلوسیدم با رفقا.

  17. روزم با کلاسی ملال‌آور شروع شد. تازگی‌ها جزئیات شخصیت بعضی از آدم‌هایی را که می‌بینم مثل نحوه صحبت کردن و تکه‌کلام‌هایشان را یادداشت می‌کنم. یادداشت‌برداری تحمل کلاس طولانی را برایم آسان کرد. ادامه‌ی روز به ترافیک و بی‌آهنگی (چون فعلن هیچ آهنگی را دوست ندارم) و گفت‌وگوهایی نه‌چندان دلچسب گذشت. خوشی امروز هم شد چای پشت پنجره با دوستم. البته در کنار بارانی که چیزی از آن به من نرسید. بعضی از روزها را باید از اول زندگی کرد.
    به چند دقیقه‌ای از «نویسنده‌ساز» رسیدم که درباره‌ی خاب دیدن صحبت شد و بعد هم نگاهی انداختم به کتاب «خواب‌نوشته‌ها». احتمالن از فردا دوباره شروع کنم به نوشتن ‌خاب‌هایی که می‌بینم و گاهی هم به تصویر درآوردنشان‌. این کار قبلن یکی از لذت‌هایم بود.
    استراحتم امروز تمام شد و باید برگردم به هزار کار عقب‌افتاده و تا آخر هفته که از قهوه محرومم کمی هم افسرده‌ام. امشب هم به تمام کردن «خسرو خوبان» می‌گذرد.

  18. خواب آدمی را دیدم که دیگر هیچ ارتباطی باهاش ندارم. آمده بود بماند. از قیافه‌ام زار می‌زد ناراضی‌ام. بچه‌ها خرش شده بودند و احساس فلاکت‌باری داشتم. باز هم به کسی نگفتم چرا… یکجایی کتابفروشی زدیم و همکار شدیم و قد یک عمر خستگی به تنم ماند.
    ○○○
    بعد بیداری بی‌معطلی چند کار را انجام دادم: هوا کردن مصاحبه‌ی جدید تو کانال تلگرام مدرسه، ویرایش، استوری، طراحی پست دوره‌های مهرماه و…
    ○○○
    حین طراحیِ پست اینستاگرام مامان در می‌زند و با بسته‌ی پستی‌ای که برایم رسیده غافلگیر می‌شوم. الا نصیری گفته بود دارد برایم کتاب می‌فرستد ولی اصلن خاطرم نبود. می‌گویم آره الا کتاب برایم فرستاده ولی بسته‌اش را می‌بینم که درازتر از بسته‌بندی کتاب است. پاره‌اش می‌کنم و باورم نمی‌شود چه کرده. کوله موزی‌ای که بهش نظر داشتم تو بسته بود. ای آینه بگو زیباترین کوله‌ی جاهان را که دارد؟ قطعن تو مبینا، قطعن تو. بله، قطعن من. زنگ می‌زنم به الا همین را بگویم.
    ○○○
    تمرینجا را می‌شنوم.
    ○○○
    نیرویی ندارم. تند تند همین را می‌نویسم. یکمی کارها را ترتیب بدهم می‌‌زنم بیرون. هوا هم که بارانی‌ست.
    ○○○
    ۲۵ دقیقه آزادنویسی تو نویسنده‌ساز. روشن می‌شوم.
    چند دقیقه‌ای وصل می‌شوم و از کار گروه نویسنده‌ساز می‌گویم؛ قدم بعدی‌ای که در جریان روزنویسی داریم.
    ○○○
    بعد وبینار رفتم پیاده‌روی. پرسه تو خیابان‌های کمتررفته. زهرمار شد حالم. آن‌همه زشتی و بدسلیقگی‌ و عقب‌ماندگی حالم را بهم می‌زند. دلم می‌خواست مواجه نمی‌شدم، گرچه لوازم تحریری تازه‌ای پیدا کردم ولی چندان خلقم را عوض نکرد. عبوس برگشتم. ناشناخته‌ها و ندیده‌ها اینطوری هم می توانند غافلگیرت کنند.
    ○○○
    طراحی و هوا کردن پست تازه‌ای تو اینستاگرام مدرسه.

  19. سال واژه: رشد پله‌ای

    • برای جشن فارغ‌التحصیلی با پدر و مادرم به رشت آمدیم. مهمانسرای دانشگاه را رزرو کردم که برای فردا صبح، که جشن داریم، راحت باشیم.
    خاطرات خوابگاه و روزهای نمناک جنگلی برایم تداعی شد. کاش واقعاً رشت زندگی می‌کردم؛ رشت عطر زندگی دارد.

    • دسته‌گلی خریدیم. دنبال این بودم که گل‌های خاص و متفاوتی انتخاب کنم، اما در آخر سه گل رز قرمز انتخاب کردم و مغازه‌دار، که پسرکی با لهجه‌ی گیلکی بود، با گیاه‌های سبز و گل ژیپسوفیلا آن را تزئین کرد.
    با وجود اینکه شاید رز انتخاب کلیشه‌ای باشد، برای من حس متفاوتی دارد و اولین بار است که چنین دسته‌گلی می‌خرم. شاید آفتابگردان انتخاب خاص‌تری بود، ولی حالا دوست دارم همین چیزی را که دارم، بیشتر دوست داشته باشم.

    رزهای ناز و بغلی من :))

    • بخش کوتاهی از وبینار نویسنده‌ساز را شرکت کردم. چون در جاده بودیم و من داخل ماشین خیلی نمی‌توانم روی انجام تمرین متمرکز باشم، فقط ده دقیقه آزادنویسی کردم. اینکه برای نوشته، یک موضوع یا مفهوم مرکزی، به قولی «مرکز ثقل»، انتخاب می‌کردیم برایم جالب بود. خوشحالم که فرصت را غنیمت شمردم.

    • کتاب «همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها» را شروع کردم. شاید کتابی نبوده که صرفاً طبق علاقه‌ام انتخاب کرده باشم، چون به نظرم همیشه نباید متکی به علاقه‌مندی‌ها بود. لازم است با کشف دنیاهای جدید، منِ جدیدی، یا شاید هم منی که جایی درونم مخفی شده، متولد شود.

  20. روز واژه: همه‌دم زیستی
    امروز زیبا بود چون:
    سه تا کلاس داشت و سر هر سه کلاس، حالم خوب بود. نوشتم. گوش دادم. لذت بردم.
    انجام کارهای آوینه داشت. میان شلوغی کلاس به اینها هم رسیدم و کلافه نشدم. فهمیدم بلاخره دارم کم کمک مدیریت بحران یاد می‌گیرم.
    صحبت با دوست داشت. از کوثر که سر کلاس ادبیاتم آمد و همنشینم شد تا کیمیا که آخر شب را با او صحبت کردم و رقیق شدم. دوست‌ها و صحبت‌های عمیق، مرا به زندگی امیدوار می‌کند.
    امروز کلاس نویسندگی نداشت چون خسته بودم و از فرسودگی ترسیدم و گذشتم استراحت، التیام ببخشد. اما از همان کلاس هفت صبح، شروع کردم نوشتن را. امروز چون کلاس نویسندگی نداشت، بی‌متن نبود. خوشحالم. متن بلندی نوشته شد که حالا چون از تاریکی اتاق و نور گوشی فراری‌ام، مجال انتقال کل آن به اینجا نیست. روزنویسی، همه‌دم‌نویسی مورد علاقه‌ترین کار زندگیم است. اینطوری می‌شود که هر ثانیه دست به قلم ببری، چیزی هست که از آن تراوش کند. همین شگفت‌انگیز است…
    با مامان و خواهرکم صحبت کردم و باز رقیق شدم. شنیدن صدای مامان، روزم را پربار می‌کند. وقتی عصر به خودم می‌آیم و می‌بینم امروز تماسی نداشته‌ام، زود گوشی به دست می‌شوم که با مامان صحبت کنم. دوستش دارم. قوت زندگی‌ام است.
    خانه که بودم، دورترین آدم بودم از این همه شلوغی. حالا اما شلوغم و هنوز هم درصددم که با آدم‌های بیشتری گپ بزنم و همنیشن‌شان باشم. آن روزها، کپن صحبت کردن داشتم و یک مکالمه نیم ساعتی، مرا از باقی روز تلفنی صحبت کردن، وا می‌داشت. حالا اما در کلاس و خوابگاه و این طرف و آن طرف، با آدم‌ها معاشرت می‌کنم و باز بعد از دمی استراحت، می‌خواهم با آدم‌های بیشتری صبحت کنم. ببینمشان و بشنومشان.
    امروز را دوست داشتم، چون زندگی بود. مگر زندگی چیست جز یادگیری، هوای خوب، دوست، مامان، کار, نوشتن، آهنگ و پیاده‌روی؟

    #روزمره
    تاریخ: ۱۱ مهر ماه ۱۴۰۵
    لوکیشن: شب، خواب، خوابگاه

  21. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    و عامّا می‌رسیم به گزارش نیک. آماده‌اید؟ یک عدد 1 بگذارید.
    پس از چندین‌سال(؟) صبحم را 4 و نیم آغاز کردم. نادراست این نقطه‌ی شروع. شاید جز یکی‌دوبار پیش نیامده. پرسش این است که: چَرا؟ آه. دست روی دلم نگذارید. کلاس زبانی را آزمایشی شرکت کردم. زمان قحط بود؟ چه بدانم من فلک‌زده. یک ساعت بود. خوابیدم. معارف داشتم. در تب‌و‌تاب آماده شدن و رسیدن به موقع بودم. پس از چندین ماه به دانشگاه رفتم. البته که دانشگاه ذوقی کرد از حضور دوباره‌ی من. ترم آخر و دانش خانواده. به قول بابا «پاس برای خودت درست کردی‌ها». بله. دردسر. اصلا برای همین انداختم ترم آخر. اما استاد، بذله‌گو بود و جوان‌پسند. دچار سوءبرداشت نشوید. به لحاظ شخصیتی می‌گویم. از واژگان نسل زد هم بهره می‌جست. تجربه‌گفتاری‌های استاد به دلمان نشست و دانش خانواده مورد قبولمان واقع شد. اما تن به ازدواج نمی‌شود داد صرف گذراندن این درس. استاد هم گفت هدف این واحد درسی، افزایش جمعیت است. خودا. هم‌گروهی‌های خوبی پیدا کردم و گپی زدیم با هم. یکی مشهدی بود و اصالتا ترک. دیگری همدانی و اصالتا کرد. هم‌اتاقی سوم، از راه رسید و خوش‌آمدی گفتم و کمکی کردم. ناهار خوردم و خوابیدم. خسته بودم. حالا بیا و مرا از بستر جدا کن. پس یک‌ساعت و نیم برخاستم. راست‌و‌ریست کردن کارها را شروع کردم. سرزبان را بودم. الهه علیزاده از تاثیر سن و گروه سنی روی دیدگاه گفت. معمولا یک فرد در دهه‌ی بیست‌سالگی‌اش به چه‌ها فکر می‌کند و در پی آن‌هاست؟ آزادپرسی کردیم. دغدغه‌پرسی کردم. دغدغه‌ی روزم. رفتیم نویسنده‌ساز. آزادنویسی، بد چسبید.
    حول مفهوم زمان، هرچه به ذهنم رسید، نوشتم. آرام شدم. این روزها به دلیل ضیق‌ وقت، ضیق‌ذهنی گرفته‌ام. زمان همیشه مسئله بوده‌است و خواهد بود. امروز دوچیز را فهمیدم: نخست اینکه مدیریت پول را یادگرفته‌ام. پیش‌تر تند پول‌هایم را به باد فنا می‌دادم. اما حالا فکر می‌کنم و سپس خرج. اما حقیقت تلخی را فهمیدم. مهارت تصمیم‌گیری‌ام پایین است. باید فکری کنم. پیاده‌روی کردم و بلندبلند با خود حرف زدم. این گفتاردرمانی و خودگویی‌ها معجزه می‌کند. شامی خوردم و با خواهر و هم‌اتاقی‌ها گپی زدیم. با غم بسیار، به سالن‌مطالعه آمدم. شروع کردم به نوشتن. پشتیبانی را هم طبق معمول لا‌به‌لای کارهایم پیش می‌بردم. به کامنت‌های کانالم پاسخ دادم. سری به کانال همسفران زدم و نظر دادم. گزارشی دادم به بچه‌های «کتابازی» که دارم «سنگ صبور» چوبک را می‌خوانم و به حول قوه‌ی الهی فیلم «محبوب» را خواهم دید. زبان، روایت و داستان سنگ صبور برایم بسیار تازگی دارد. حالا می‌فهمم تمایز پیشنهاد‌های استاد را با بقیه. با بچه‌های «فتنات روم و حبش» تمرین کردیم. باید یک صحنه‌ی پرتنش را روایت می‌کردیم. «نیلا شفایی» پیشنهاد داد. خودم که چندان راضی نبودم. اما بچه‌ها تشویقم کردند. همین جمع‌ها، مشوق بسیار خوبی برای رشد است. حالی از دوست قدیمی پرسیدم. می‌خواهد کنکور فرهنگیان بدهد. کاش وقتش را تلف نمی‌کرد. چه بگویم. یادداشتی نوشتم از فشارهای امروزم. اصلا فکر نمی‌کردم اینطور خوب درآید. ما مانده‌ایم میان زمین و هوا که آیا در دانشگاه را تخته می‌کنند یا نه. در کلاس معارف، شعرهایی از فروغ می‎خواندم. این روزها بیشتر می‌نویسم. ناناحتم از کم خواندن. نمی‌دانم چه باید کرد. پیش از خواب، کمی می‌خوانم و می‌خوابم. واهای. کپی‌رایتینگ را امروز تمرین نکردم. نباید برای شنبه درسی برمی‌داشتم. شاید با استاد صحبت کنم بیفتد دوشنبه. این بود از امروز من.
    کانال من:
    https://t.me/mrymsedaghat21

  22. ۲۳:۳۰ | مشغول روزنویسی‌ام. چند ساعت است می‌نویسم، با وقفه. وسط‌هایش غرق خیال‌پردازی و رویابافی می‌شوم. ذهنم از روزنه‌های توی یادداشتم، به دنیاهای دیگری می‌‌رود. می‌شود آلیس، در سرزمین رویاها. یک آلیسِ گیر کرده در رویا و یک مهسای گیر کرده در امروزنویسی هستم. بوی برنج خیس‌خورده می‌آید. بوی شالیزارهای برنج‌. تا حالا گیر کرده‌اید توی گل؟ من توی شالیزار یک‌بار.

    ۲۲:۳۰ | یک پومودورو کتاب “دفتریادداشت”. دیدن فیلم‌های سیل کرج از بابا. پرحرفی هم‌اتاقی. نامه‌ای می‌رسد از دوستی که رنگی‌تر می‌کندم. تازه آشنا شده‌ایم. می‌گوید از آخرین مکالمه‌مان و خواندن یادداشت‌های من دوباره برگشته به نوشتن. چندبار می‌خوانم نامه‌اش را و هربار ذوقم بیشتر می‌شود. حالا پاهایم ذوق‌ذوق می‌کنند از پیاده‌روی زیاد. ذوقی همراه با گزگز خستگی.

    ۲۰:۳۰ | دیشب فکم درد می‌کرد. یادم آمد چون از صبح کار نکشیده‌ بودمش. نه برای حرف زدن و نه برای جویدن. تمام روز خوابیده‌ بود روی صورتم. اما امروز فکم برگه‌ی مرخصی را گذاشته است روی زبانم برای امضا. حرف زدن‌ها و لبخندها خسته‌اش کرده. خودم را؟ نه. امروز مهسای پرحرف بودم. زیادی پرحرف و گرویده به برون و خوشحال.

    ۱۸:۳۰ | این‌جا نقطه‌ی پایان خیال بود. خیالی سرخ‌آبی با رگه‌های سبز. خیال را گذاشتم توی خیابان خیس‌خورده و تن خسته‌ام‌ را کشاندم تا خوابگاه. مستیِ باران پریده بود از سرم. فکر کردم ‌که باید لحظه‌های امروز را بچکانم توی ماگم و نگهش دارم برای ذره‌ذره نوشیدن در روزهای بی‌باران. ولی دیر بود، ابرها خشکیده بودند دیگر.

    ۱۶:۳۰ | چشم‌هایم را نوازیدم امروز. آرشیوش را مرور می‌کنم که کدام صحنه‌ها را ذخیره کرده؟ ابرهای زیاد زیاد خاکستری. درخت‌ها. خیابان مطهری آبکی. کودک مو فواره‌ای. جنگلِ کافه شمال. سبزی پارک بلوط. خانه علفیِ گل‌صورتی.

    ۱۴:۳۰ | تمام شدند کلاس‌ها. باز هم توی طب سنتی وبینار نویسنده‌ساز عقب‌افتاده را شنیدم. استاد پیرنگ اردک وحشی ایبسن را خواند از کتاب “چکادنشین والا”. توی نویسندگی خلاق خوانده‌ بودیمش. باید دوباره بروم سراغ مرور آن جلسه و تکرارآموزی. برای ناهار، فلافل را شاعرانه‌تر دیدم تا کباب. شش دور پارک را قدم زدیم زیر باران و فلافل خوردم.

    ۱۰:۳۰ | نمی‌دانم. تقصیر خودش است شاید لبخندم. زن توی تاکسی ساعت را پرسید. گفتم. لبخند زد: ماشالا. پرسیدم چرا؟ گفت: خیلی خوشگلی.

    ۷:۳۰ | روز را با دویدن آغازیدم. نه چون عاشق دویدن توی صبح هستم. فقط پنج دقیقه بیشتر خوابیدم و به‌جایش یک ربع دویدم تا بیمارستان. گل‌گلی شد لپ‌هایم و بخاری توی پیشانی‌ام روشن شد. مثل جلسه‌ی اولی که رفتم حلقه‌ی چخوف. تمام انقلاب را دویده بودم و آخر هم بعد از داستان رسیدم. نفس‌نفس گفتم راهم دور بوده، ولی نگفتم‌ آن روز هم جا مانده بودم از یک خط مترو و مجبور شده‌ام بدوم به‌جایش.

    https://t.me/mahnameyeman

  23. گزارش نیک – یازدهم مهرماه هزار و چهارصد و پنج

    نوشتن اول صبح آرامم نمی‌کند. اولین‌بار است حین آزادنویسی از دست خودم عصبانی می‌شوم. قهر می‌کنم و لپ‌تاپ را می‌بندم. می‌خواهم ادبش کنم. از نوشتن محرومش می‌کنم. دو سه روزی‌ست هنوز بی‌حالم، انرژی و انگیزه‌ام افت کرده. دوست دارم در خودم مچاله شوم و ساعت‌ها بخوابم. مخصوصا امروز که پشت شیشه پنجره، آسمان حسابی غوغا کرد. باران امروز، برخلاف باران دیروز، غمگین و دلتنگم کرد. هر لحظه می‌خواستم برای تمام آدم‌هایی که روزی در زندگی‌ام حضور داشته‌اند و حالا نیستند، گریه کنم. امروز دلتنگ‌ همه‌شان بودم. حتا آن‌هایی که هیچوقت دلم نمی‌خواهد ببینمشان. دلتنگی حس عجیبی‌ست. قلبم انگار سوراخ می‌شود. موسیقی به حسم دامن می‌زند. گزینه شافل فعال است. آهنگ بعدی ادامه همان پلی‌لیست نوستالژی دیشب است. انگار پرت می‌شوم جاده نرسیده به چالوس. خاطرات هجوم می‌آورند. گلویم باد می‌کند که صدای زنگ نجاتم می‌دهد. باران نم‌نم می‌زند. روزهای بارانی و ابری، انگار اتفاق مهمی در شهر رخ داده. اتفاقی که همه را به یک چیز مشترک وصل می‌کند. نقطه اشتراک. نقطه اشتراک، اساس رابطه‌های انسانی‌ست؟ آدم‌ها شاید در نهایت می‌خواهند با آدم‌های دیگر، نقطه اشتراکی داشته باشند. شاید برای همین است که در جمع‌هایی با دغدغه‌های مشترک، خوشحال‌ترند. مثل من که در تاریک‌ترین روزهایم، نورِ نویسنده‌ساز، من را به خانه‌ای کشاند که در آن خوشحال‌ترینِ خودم هستم. یادم می‌رود با خودم قهرم. صفحه سفید را باز می‌کنم و با دوستانم می‌نویسم. یک کلمه مثبت هجده انتخاب می‌کنم و با آن ترکیبات جالبی می‌سازم. خودم، خودم را حسابی می‌خندانم. لیست ترکیب‌ها را برای س می‌فرستم، دوتایی می‌خندیم. حالم با این بازی بهتر می‌شود. رعد و برق و باران. مچاله می‌شوم در تاریکی اتاق. می‌گذارم عین بچگی‌هایم جمع شوم در خودم، سرمای باد پاییزی قلقلکم بدهد و مرا به خواب ببرد. با س چیزی جدید ساختیم. در انتهای شب هم دیزاین کتاب ن را سروسامان دادم. امیدوارم فردا با خودم قهر نکنم. حداقل موقع نوشتن.

    فاطمه شبّه
    https://t.me/faashnevesht

  24. سال‌واژه: زن.
    تاکسی گرفتم ولی به موقع رسیدم.
    چیزی را جا گذاشته بودم و تازه فهمیدم چقدر در موقعیت‌های متفاوت و متعدد کارآمد بوده است.
    ظهر معطل شدم و یک ساعت دیرتر برگشتم خانه. گرسنگی فقط فرصت داد نان بخورم.
    بعدش کمی درس خاندم و خابیدم.
    بیدار شدم و باز مشغول درس شدم.
    کم‌مانده بسته‌ام برگشت بخورد. هرچه به پستچی و اداره‌پست زنگ زدم فایده نداشت.
    مامان زنگ زد. گفت رتبه‌ها آمده و از کنکوری‌های فامیل گفت. هنوز مسافرت است. بعد تلفنش دست‌به‌دست چرخید و با نصف فامیل احوال‌پرسی کردم.
    کمی با اینستاگرام وقتم را تلف کردم.
    توانستم بی‌حوصلگی و بی‌برنامگی چند روز اخیرم را با موفقیت تقصیر هورمون‌هایم بیندازم.
    تمام امروز حس می‌کردم درون یک دیگ خالی در کابینت گیر افتاده‌ام. فعلن نمی‌توانم بیشتر درباره‌اش حرف بزنم. باید صبحانه‌ی فردا را حاضر کنم و بروم بخابم.

  25. آدم باید از روز مزخرفش هم گزارش نیک بنوسد؟ اگر هم بنویسد گزارشش می‌شود گزارش مزخرف.
    صبح با خنجر گلویم آغاز شد. داروها کارساز نبودند. مثل همیشه. اما هربار به تاثیرشان امیدوارم.
    نوشتم. ایده‌ی داستانکی آمد. خشک شد. به درسم گریختم. اما ذهنم کانگورو شده بود. به هر کویر و جنگلی بگویید پرید.
    خشک کرد، تمرکزم را. دو درس تکنولوژی، تمام روزم را دزدید. دلم به وبینار خوش بود. خشک شد. در همان آغاز وقت ناهار شد. نصفه شد. خشک ماند.
    اما رقصیدم. تنها چیزی که تمام عروقم را خیس کرد. گونه‌هایم را زنده ساخت.
    شب که درس، منت گذاشت و کیسه‌ی کانگورویمان را رها کرد، به خیسی شتافتیم.
    کف‌مال کردم و با صدای آب چندثانیه کانگوروکشی کردم.
    زبان خاندم.
    داستانک بازنویسی کردم و به هوا سپاردم.
    پیش از خاب، مقاله‌ی رقص ورق خاهم رد و یک قسمت انیمیش به خودم هدیه خاهم داد.

  26. امروز تولیدمحتوا و‌ ادیتش جگرمن را در آورد.
    نصف روزم را به‌ پایش ریختم از وقت و‌ جوانی‌ام برایش گذاشتم آخر خوب از آب در نیامد.
    غذایی برای ادامه‌ی حیات پُخاندم.
    پیاده‌روی‌‌ تا کلاس‌یوگا با باران همراه شد و دل‌سیر کام گرفتم از این هوا.
    امروز ذهنم با افکارم همدستی کردنت و پا ندادن برای مدیتیشن.
    شبیه به ستاره‌دریایی روی مَت پهن بودم و فقط فکر رو ‌خیال میکردم.
    مادرم هم هیچ درکی از کلاس‌یوگا ندارد و‌ دائم‌ وسط مدیتیشن تماس میگرفت تا بگوید قرار خانه‌ی‌مادربزرگ فراموشت نشود.
    بعداز ۶ماه میخواهم مادربزرگم را ببینم حقیقتا روبه‌رو‌ شدن با ریشه‌های دردم برایم دوش‌وار است.
    البته دیگر مادربزرگ نیست برایم‌ دختربچه‌ای ۷۰ ساله است که با دیدن من زیراب تمام فرزندانش را میزند.
    پاهایش را ماساژ دادم او فقط دعای خیر میکند برایم.
    باورم‌ نمیشود مادری که در کودکی پر از خشم میشدم از دستش حالا تنها همدمش شده‌ام.
    آلبوم‌ها را ورق زدم، تاریخ همیشه سینه‌ام را سنگین میکند.
    شام خوردیم سر میزشام به‌ بهانه عکس یک‌ دقیقه فیلم‌ گرفتم از غذاخوردن‌ها و تکان‌دادن دست و‌ پاها
    تا الان درگیر عیش‌ و نوش با خانواده و خاطرات‌گذشته و یاداوری کودکی و تلخی‌ها و شیرینی‌هایی‌که یادم نیست بودم.
    حالا روی ‌زمین خیاری خوابیده‌ایم
    انگور میخوریم و من گزارش‌نیک‌ مینویسم.
    بمیخواهم خواب‌نوشته‌ها را که استاد امروز در کانال گذاشته را بخوانم.
    کاش مزه تک‌تک این لحظه‌ها فرو رود درونم.
    من، مادرم و مادرش
    _چرا از اینکه بهم افتخار میکنند غمگینم؟
    _چون مسیری که آن‌ها باید میرفتند را پاهای زخمی من رفت.
    https://t.me/mahsamaghsoudi7۶

  27. سال‌واژه‌ام: خودآغوشی

    ساعت ۱۱:۵۷:

    چیزی نمانده تا دوازده ظهر. مترو گهواره‌ای تکان می‌خورد و دست‌فروش‌ها پشت هم محصولات‌شان را تبلیغ می‌کنند. صبح که مصطفی را رساندم مترو و برگشتم، اول مقدمات شام را مهیا کردم تا شب برود روی گاز. هم‌زمان وارد کلاس کتابت شدم. صحبت درباره‌ی خط‌ها و اقلام سته یا خطوط شش‌گانه بود. بعد هم از آن‌جایی که ایرانی‌ها اهل کرشمه و ناز و ظرافت‌اند، نسخ به مذاقشان خوش نیامد؛ چنین شد که تعلیق، نستعلیق و شکسته را ساختند. بععله. ایرانی‌ها همیشه روحیه‌ی رمانتیک و شاعرانه‌ی خودشان را دخیل کرده‌اند. بعد صبحانه خوردم، بدوبدو کارهایم را انجام دادم و جمع‌وجور کردم. نیم‌ساعتی هم دور سفارش گرفتم اما نشد که نشد.

    بوی عرق می‌آید و کند حرکت می‌کند این قطار. دیر به کلاس می‌رسم. اصلن نمی‌دانم چی هست و قرار است چه کار کنیم‌.

    ساعت ۱۴:۴۹:

    امروز دوباره خاب دیدم پرده را کنار می‌زنم و برف می‌بارد. پنجره‌ای دیگر نیست. بلور برفم.

    ساعت ۱۵:۰۶:

    در اتوبوس نشسته‌ام به سمت انقلاب. هوا ابری است اما در باریدن بخل دارد. به زور چند قطره نم‌ می‌پاشد به زمین و می‌رود. شاید باور نکنید اما کلاس امروز اولین تجربه‌‌ام از درس تئوری و حضوری بود. همینطور نشسته بودیم و استاد توضیح می‌داد، روی تخته می‌نوشت و ما هم باید می‌نوشتیم. کاغذ و قلم نیاورده بودم. خیره می‌ماندم به تخته و مثلن خیییییلی به درس دقت می‌کردم. نمی‌دانم چرا خنده‌‌دار بود. آخرین‌بار در دبیرستان املاگونه جزوه نوشتم. بعد هم یکی آمد کنفرانس داد. کنفرانس که چه عرض کنم، روخانی کرد. دلم دود آورد تا تمام شد. استادمان انگار از بلاد فغانس آمده بود. از زبانش در می‌رفت و ر ها را غ تلفظ می‌کرد. مثلن زبان بصغی، گغافیک، به تغتیب. اول من دقت کردم و به ساغر گفتم. بعد حاضر بودم قسم بخورم غ غ می‌کند، یا در فرانسه درس خانده یا زبان فرانسه می‌خاند. بعد ساغر تایید داد. تیپ استادهای تئوری هم با عملی‌ فرق می‌کند. عملی‌ها خیلی تند و سریعند و حوصله ندارند. تئوری‌ها عینکی‌اند و اهل توضیح. چندبار صدای رعدوبرق آمد. شک داشتیم جنگ شده یا باران است؛ و چون یک قطره هم نمی‌بارید هی به پنجره نگاه می‌کردیم. بعد از کلاس با ساغر و فاطمه درباره‌ی واحد و پایان‌نامه و این چیزها مفصل حرف زدیم. غذا خوردم و برگشتنی هم با فاطمه برنامه‌هایی چیدیم. قرار شد بعد از فارغ‌التحصیلی دوره‌های مجتبی مجلسی را ثبت‌نام کنیم و اگر تهران ماندم، ترم تخصصی چاپ برداریم.

    ساعت ۱۸:۳۹:

    بعد از وبینار، رو به در تراس خابیده‌ام. به آسمان خیره‌ام که انگار سورمه‌ای شب را با چند لکه‌ی نارنجی‌رنگ و یک قطره خاکستری قلم‌مو زده باشند. بوی باران نشسته در اتاق. خسته‌ام. حالا که در وبینار صحبت از رویانگاری شد بیشتر از جزئیات خابم می‌نویسم. پس از آن برف، صحنه عوض شد. با خاهرم افتاده بودیم به دعوای بچگانه. مادربزرگ آمد جدایمان کند. جوان شده بود و لپ‌دار. موهای سفید و پرپشتی داشت که هرگز ندیده بودم. می‌دانستم مرده است. دست از دعوا کشیدم و محکم درآغوشش گرفتم. خیلی محکم. استخان‌هایش زیر دستم آمد. از خاب پریدم.

    مترو خسته‌ام کرد. صندلی دیرتر از همیشه خالی شد. کمی کتاب خاندم. ساعت چهارونیم به خانه رسیدم. هوا جوری شده بود انگار شش‌‌ونیم باشد و وقت اذان. تندی لباس عوض کردم و رفتم سمت پارکینگ. خودم را رساندم به مطب. باران ریزی می‌بارید و خیابان‌ها شلوغ‌وپلوغ بود. برگشتنی شلوغ‌تر هم شد. بچه‌ها ریخته بودند در پیاده‌رو یا جلوی در مدرسه منتظر پدر و مادرها. در میدان، پسربچه‌ای حواسش نبود و درحال و هوای خودش آمد جلوی ماشین. ایستادم. تا حواسش شد نگاهم کرد و لبخند به عذرخاهی زد. تا دید من هم لبخند زدم کلی برایم دست تکان داد و بلند گفت مرسی خاله. اصن غش رفتم برایش. به خانه برگشتم و چپیدم در اتاق کارمان. دیروز تمیز و جادارش کرده بودم. دنج شده.

    در وبینار شرکت کردم. فکر می‌کنم زهرا تنگستانی بود (شاید هم کسی دیگر) که گفت در خاب شعری نوشته، اما یادش نیست. من هم یک‌بار شعری در خاب نوشته بودم، اما یادم ماند. سارا ذوالفقاری گفت بازنشرش کن. در خابم می‌نوشتم: «سینه‌ی شب را اسب‌های دلتنگی می‌شکند.» خیال می‌کردم شعر است. بیدار که شدم جزو تمرین جمله‌ورزی‌ام منتشرش کردم. این هم به عشق سارا.

    راستی سوژه‌ی جدیدی یادم آمد. حدس می‌زنید استاد کلاس دوشنبه‌ام متولد چه سالی است؟ هفتاد؟ هفتادوچهار؟ هفتادوشش؟ نه! هفتادوهشت. کاش پیش‌پیش نمی‌دانستم. امروز که ساغر گفت چشم‌هایم چهارتا شد. اول گفتم: «حتی از مصطفی هم کوچک‌تره.» بعد گفتم: «فقط سه سال از من بزرگتره؟» ساغر می‌گفت خیلی وایب امروزی دارد. گفتم: «بگم استاد؟ نه‌. دست می‌ندازم رو شونه‌اش میگم چطوری داداش؟» و بعد دست‌ها را بردم سمت چانه و انگار دست به ریشم کشیده باشم ادامه دادم: «پاسمون می‌کنی؟» هرسه زدیم زیر خنده. فاطمه هم از استاد چاپ و سختگیری‌هایش گفت. اینکه اگر بعد از حذف و اضافه بیایی حسابی مزین و مبارکت می‌کند. به‌به! این هم خوراک امسالم. ساغر گفت حتمن قلم و کاغذ ببر و به موقع در کارگاهش حاضر باش که خیلی حساس است. سپاس از رهنمون‌های هردو.

    همین دیگر. غذایم را آماده کرده‌ام و صدای ناعمه را گوش دادم که از پیشگفتار مقاله‌های «در متن هنر» خیلی خوشش آمده بود. الان قصد کرده‌ام در هنری‌بازی پیام بگذارم، بعد تلاش کنم برای شعرکی و سپس تئوری بخانم. اصلن دلم نمی‌خاهد این هوای خوب را با آن طرح جهنمیِ نشو خراب کنم اما حیف.

    ساعت 12:16:

    تمام شب به دلدرد وحشتناکی گذشت. گزارشم را با دو پاره از سرمقاله‌ی «صدسال نوشتن درباره‌ی هنر»، نوشته‌ی مجید اخگر به پایان می‌رسانم:

    1. از مع‌الفارق بودن قیاس‌ها و اسامی که بگذریم، تاریخ هنر و فکر در سده‌ی نوزدهم و بیستم پر از اسامی برجسته با گرایش‌های سیاسی یا اخلاقی مبهم، مشکوک یا آشکارا تباه است. اخلاق، سیاست، و هنر هرکدام محکمه‌ی خود را دارند.

    2. در سطح واقعیت‌های تاریخ، آموختن مقدم بر عمل کردن نیست، و تجربه‌ی «شکل بخشیدن» در مقام فاعلی فردی و جمعی است که همزمان ایده‌ی پرداختن و دست به عمل زدن را واقعیت می‌بخشد. به این ترتیب، باید سربرگرداند، به آنان که پیش از ما به چیزی شکل داده‌اند شکل بخشید، و آن‌ها را به جزئی از روایتِ اکنون و آینده بدل کرد، و در حفره‌ها و نقاط تاریک آنان به چیز تازه‌ای شکل داد.

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  28. امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    کماکان آئورا می‌خانم.

    به کدام کتاب برگشتی؟
    به کتاب که نه، اما به چند تا از یادداشت‌های قدیمی کانالم برگشتم. فکر کردم چه خوب می‌شود اگر اسم کانال را هم عوض کنم.

    چیزی هم نوشتی؟
    دو نوبت زادنویسی کردم. دوباره احساسی را که می‌آزارتم بررسیدم.

    پیاده‌روی رفتی؟
    تنها قدم زدنی کوتاه.

    به کدام خاطره برگشتی؟
    به پاییز، دورهمی‌های دوستانه.

    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/hananeveshhtan

  29. کمال‌گرایی‌ام امروز درد گرفته‌است. تا همین حالا هم آرام نشده. نه که از خودم راضی نباشم نه. ولی دوست داشتم شبانه‌روز ساعت بیشتری داشت تا بتوانم بیشتر کار کنم. امروز روزگفتار منتشر کردم. یک آفوریسم نوشتم. یک داستانک توی سایتم منتشر کردم. کتاب خسرو خوبان را بلندخوانی کردم. ۲۵دقیقه نوشتم در مورد ادبیات. این به غیر از صفحات صبحگاهی بود. پیاده‌روی زیر باران رفتم. باشگاه رفتم و توی راه برگشت کتاب عیش مدام را خریدم و چند صفحه‌ای ازش خواندم. رژیم غذایی هم کامل رعایت کردم. محتوا برای یوتیوب فردا آماده کرده‌ام. ولی حالا که خواب چشمانم را پر کرده میخوام بیداربمانم و باز هم کاری کنم. فکر کنم سندروم نوشتن بی‌قرار گرفته‌ام. خدا رحم کند.
    هانیه آصفی

  30. سال واژه‌ام: طبیب الهی

    امروز صبح زود بیدار شدم، یعنی دیگه تعطیلات تمومه و باید صبح‌ها زود بیدار بشم و چقدر فرق داره صفحات صبحگاهی رو زود نوشتن. بعدش برنامه روز رو نوشتم و بلافاصله شروع کردم.
    کارها خوب پیش رفت، ولی سرعت اینترنت خیلی اذیت می‌کرد امروز.
    میانه روز فیلمی به نام «The Love Hypothesis» رو با امیرحافظ دیدیم. داستان تکراری و نخ‌نمایی داشت، نمی‌دونم چرا دیدیمش، آخرش هم گفتیم تینیجری بود و تا حدودی حال خوب‌کن و ذهن آزادکن بود.
    نیم ساعت کتاب «الفبای ندیدن» رو خوندم، این‌قدر لذت بردم که می‌خوام بارها و بارها بخونمش و حتی رونویسی کنم.
    وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم و آزاد‌نویسی کردیم. ۲۵ دقیقه به سرعت گذشت، اگر دستم درد نمی‌گرفت، باورم نمی‌شد واقعا ۲۵ دقیقه گذشته.
    امروز ۲۰ دقیقه ورزش کردم که برای شروع خوب بود، امیدوارم ادامه بدم.
    و کلاس «الفبای احیا» هم فوق‌العاده بود، امروز جلسه سوم بود.
    کاش از فردا در طی روز گزارش نیک‌هام رو بنویسم، چون امروز می‌تونست طولانی‌تر به رشته تحریر دربیاد، ولی خواب نمی‌دهد امان.

  31. گزارش نیک

    آه ای مردمانم، امروز با کچل‌الملوک تصمیمی اتخاذ نمودیم من‌باب داستانک‌ها و چه بسا مژدگانی و بشارتی بزرگ در راه است. خواهیم دید چه خواهد شد.
    ای مردمانم، امروز در آزادنویسی‌ام به خودم‌های متفاوتم اندیشیدم؛ به احسان‌الدوله‌هایی که طریقت متفاوتی را می‌زیستند و انسان چقدر قادر و عاجز می‌تواند باشد.
    اگر طریقت مکتب و معرفت را در پی می‌گرفتم چه بودم و اگر طریقت مشق و پهلوانی… و چه بسا انگیزه‌فروش‌ها راست می‌گویند: بهترین نسخه‌ی تو باید بزرگ‌ترین معارض تو باشد.
    مواظبت کنید؛ افراط در این تفکر ویرانی حاصل می‌آورد.

  32. امروز بعد از نوشتن صفحات صبحگاهی، کفش‌هایم را پوشیدم و برای پیاده‌روی از خانه بیرون زدم. هوای بیرون حال‌وهوای متفاوتی داشت. همین که از فضای خانه فاصله گرفتم، احساس راحتی کردم. ابتدای مسیر قدم‌هایم تند بود. هرچه جلوتر رفتم، قدم‌هایم آرام‌تر شد. هوای تازه را عمیق‌تر نفس کشیدم. گاهی نگاهم را به اطراف می‌چرخاندم و گاهی فقط به مسیر پیش رو خیره می‌شدم. حس خوبی داشت که برای چند دقیقه نه عجله‌ای داشتم و نه کاری بود که مجبور باشم به آن برسم. در میانه راه متوجه شدم چقدر از این فرصت‌های ساده غافل می‌شوم. از راه رفتن، نفس کشیدن، تماشای اطراف و لذت بردن از لحظه‌ای که در آن هستم. فهمیدم برای مراقبت از خودم همیشه به کارهای بزرگ و اتفاق‌های خاص احتیاج ندارم. گاهی یک جفت کفش، کمی هوای تازه و چند قدم راه رفتن، می‌تواند هدیه‌ای باشد که به خودم می‌دهم.بعداز برگشتن از پیاده روی خودم را به یک لیوان شیر گرم وخرما دعوت کردم. دوفصل از جلد دومِ رمان مادران ودختران امیر شاهی را خواندم. بعداز درست کردن ناهار به سراغ تقویم بی‌هدفی ازتام لاتس رفتم. با خواندش این متن را برای کانالم نوشتم.
    شاید گاهی باید از جاده‌های آشنا دل بکنیم، در بیراهه‌ها پرسه بزنیم جرئت کنیم پا به قلمرو غریبه بگذاریم. زندگی، درست از جایی شروع می‌شودکه جرئت می‌کنیم راه را گم کنیم. راه‌هایی بی‌نقشه و بی‌مقصد، که هیچ وعده‌ای برای رسیدن در آن‌ها وجود ندارد.
    اما چه‌بسا در پیچ‌وخم همین مسیرهای نرفته، حادثه‌ای چشم‌به‌راه ما باشد.
    گاهی زیباترین کشف‌های زندگی در راه‌هایی رخ می‌دهند که هرگز قصد پیمودنشان را نداشته‌ایم.
    شاید معنای سفر همین باشد. گاهی گم می‌شویم تا سرانجام خودِ واقعی‌مان را در جایی بیابیم که هرگز به جست‌وجویش نرفته بودیم.
    بعداز ناهار به سراغ گوشی نرفتم. از تغییر ساعت وبینار خبرنداشتم برای همین بایکی از دوستان برای ختم قرآن به مسجد رفتم. نتوانستم آزاد نویسی را انجام دهم. بعداز برگشت به خانه تمرین کلمه برداری را انجام دادم واز تقویم بی هدفی این کلمات را نوشتم که هر کدام برایم جالب بودند. گریزگاهی، کژراهه، یلخی بودن و یلگی، رونوشتی نازل، بی علقگی، فراغتِ بازیگوشانه، گرایشِ وسواس گونه، بی پروایی پریشان گویانه، چشمِ دهشتناک.
    در وصف روزنویسی امروز به تقلید از نمودار خانه ویپل‌ها برای خودم نموداری کشیدم با خودکارهای اکلیلی رنگارنگ همراه با شنیدنِ موسیقی.

  33. گزارش نیک | شنبه یازدهم مهرماه چهارصد و پنج
    سال‌واژه‌ام: جسارت

    از امروز دوباره دست بردم سمت روتین روزهای قبل.
    بعد از این همه درگیری و به‌هم‌ریختگی، شاید جسارت همین باشد،
    اینکه آدم منتظر نماند همه‌چیز سر جایش قرار بگیرد و خودش، آرام‌آرام، دوباره خودش را جمع کند.

    امیدوارم این برگشتن، فقط یک تلاش برای امروز نباشد.
    https://t.me/MashgheBodan

  34. نیک می‌دانم که امروز عاشق بودم. عاشق به دوست. به آسمان و اَبرانِ بارانی‌اش.
    گرمای صبح و خاکستری، هوای ابر و باران بعد از ظهر. جنبش مردمان و هیاهوی شهر به وقت باران.
    عاشق به حکمتی نهفته در غم. و نعمتی پس از آن.
    هوای زیبای امروز هنوز با من است. هر چند ترس از مریضی نوا باعث می‌شد نتوانم زیر باران بروم. چه باک که همین تر شدن شهر مرا می.شادد. چه فعلی. مثلا فعل شود و بگویند شاخ شمشاد، شادمهر شایسته، در شمیران می‌شادد و میان شمشاد‌ها می‌شاشد. اه حالم بهم خورد. جیش بهتر است.

    مادرشوهر اما ملایر بود. رعد و برق را مانند بمب‌های لعنتی تهران گزارش می‌کرد.
    دیشب نوا خیلی بیدار شد. اِح اِح می‌کرد. محمد و مهرسام که رفتند، عازم اینستا شدم. دلم می‌خواست بعد از ۳ یا ۴ ماه وقتم را بسوزانم و بعد نقاشی روی لباس نوا را بیاغازم.
    آغازیدنم اما موکول شد به بعد. چرا که ساعت ۸ و نیم مریم زنگ زد که ببیند نزدیک خانه‌شان هستم یا نه. گفتم می‌آیم. در حالی که قصد نداشتم بروم. نه این‌که نخواهم. نه. فقط نقاشی لباس نوا طلسم شده بود و آزارم می‌داد.
    آماده شدم و محمد از باشگاه آمد که ما را برساند. محمد را فرستادم بستنی لیتری بستاند برای بچه‌ها که خیلی دوست دارند. خزان شدم. آخرین بار ۹۰ هزار خریده بودم و امروز محمد ۳۶۰ خرید. مُک ۴ برابر.
    خدا ل.ع.ن.ت کند… .
    مهرزاد می‌خواست صندلی ماشین را کامل بخواباند. اهرمش را کشیدم که زارپ‌ خورد به کله‌ی مهرزاد و به جلو شوت شد. به قدری خندیدیم که اشک از چشمانم سرازیر شد.
    عجب مادری.
    ۹لوی خانه‌ی مریم هم خواستم از جوب ردش کنم زیادی کشیدمش‌ افتاد. تذکر داد که مامان هواست کجاست؟
    خدا رو شکر الان که ۱۲ دقیقه‌ی بامداد است به خیر گذشته و سومی رخ نداده‌.
    خانه‌ی مریم را در قالب رخدادک فردا شرح خواهم داد. مفصل است و در این مقوله نمی‌گنجد.
    امشب بالاخره خوراک لوبیا سبز را ساختم. خیلی خوش‌مزه بود.
    راستی امروز دوست تیک آبی‌دارم که خیلی خشن‌آوا بود و لات طور پست گذاشته بود. در پیجش خیلی ناز و ادا دارد و من با خودم فکر می‌کرد که لابد هوای دبی به او ساخته و عرب نشینی ملیحش‌ کرده. امروز اما از دست کارگران عصبی بود و شده بود همان فلانی همیشگی. یکی می‌گفت هنگام ترس آدم‌ها به زبان مادری کمک می‌طلبند. باید اضافه کنم که در عصبانیت لحن آدم‌ها به ذات خود برمی‌گردد. شاید هم این بشود رخدادک.
    جدیدن مطلوبم‌ است که تمام جملاتم‌ را افراط گونه با حالیا شروع کنم، جوری که مردمان بگویند حالیا و زهر انار.
    حالیا فردا باید شیتان فیتان کنم بروم مدرسه‌ی مهرسام جلسه‌ی شر و ور گویی. قصد پیچش داشتم که عَر زدن مهرسام رای بچه‌ذلیلی‌ام را زد و می‌روم.
    هر چقدر مهرسام مرا ژیگول می‌پسندد مدیر خشک مذهبشان نه. می‌گوید سال بالایی‌ها با دیدن ما به خاک سیاه می‌نشینند.
    حالیا که انگار ما ام‌الفسادیم.
    روز خوبی بود‌.
    شکر بابت داشتن رفیق.
    او از آیندگان و ما از بی‌خیالانیم.

  35. خلاصه‌ای از ۱۱ مهر

    _اسم توی لیست «همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک» هست؛ من را ذوق بسیار فراوان. 😭

    _امروز دیر بیدار شدم، ساعت شش. شاید برای شما دیر نباشد، ولی من یک مراسم توییل برای آراسته کردن موهایم دارم که حداقل یک ساعت طول می‌کشد. لیستی از فرایند مراسم آراسته کردن مو:

    – شانه زدن مو (حداقل چهل دقیقه طول می‌کشد)
    – حمام رفتن و شست‌وشوی مو با شامپوهای ضدشوره، ضدخارش و درنهایت نرم‌کننده
    – خشک کردن مو با سشوار (با باد خنکش)
    – استفاده از روغن نارگیل و روغن ضدوز

    _دیر به مدرسه رفتم؛ ساعت نه. ولی چون مدیر نبود، توانستم قسر در بروم. معلم هم کمی خواست اذیتم کند، ولی چون تازه امسال به مدرسه آمده، دون‌پایی بیش نیست.

    _کلی با همکلاسی‌هایم حرف زدم. خیلی خوش گذشت؛ نمی‌دانم چرا این‌قدر خودم را از این لذت محروم کرده بودم. شاید بگویم که به‌خاطر درون‌گرایی است؛ آری، من یک فرد بسیار درون‌گرا هستم؛ تقریباً در هر صد نفر، فقط هفت نفر وجود دارند که از من درون‌گراتر هستند. ولی این همهٔ قضیه نیست؛ من مدت زیادی این انزوا را یک حالت عارفانه می‌دیدم، مثل تنهایی‌ای که حافظ از آن سخن می‌گوید. برای همین بود که نمی‌خواستم با کسی ارتباط بگیرم و تنهایی را ترجیح می‌دادم. اما الان واقعاً از ارتباط با افرادی که ارزشمند و قابل احترام هستند لذت می‌برم و از همین ارتباطات خوشحالم.

    _از مدرسه که آمدم، پریدم سر کار؛ البته با یک تأخیر، ولی پریدم. در کتاب «حرکت در مه» به کلمهٔ «رب‌النوع» برخوردم که برایم جالب بود که یعنی خدای چیزی بودن؛ مثلاً من رب‌النوع موسیقی هستم، یعنی خدای موسیقی هستم.

    _آخر شب هم با بچه‌ها Call of Duty بازی کردم؛ کلی کیف داد.

    _امیدوارم دفعهٔ بعدی که داخل یک چاله می‌افتم، سریع‌تر بتونم خودم رو جمع‌وجور کنم.

    امروزم: ۷.۷۱/۱۰

  36. -به فهرست احساسات چشم بدوز. فهرستی از کلمات هم. حس را به کلمه نسبت بده و بنویس. بدون حضور خود کلمه. می‌توانی؟

    -باشگاه، پیاده‌روی و فوتبال با خاهرزاده روزم را پرتحرک کرد.

    -کوکوسیب‌زمینی‌ بعد از سال‌ها به بدن زدم.

    -حوصله‌ی روایت کردن ندارم و اگر وسط حرفم کسی بپرد، کسل می‌شوم.

    -نقاشی دیروزم را دوست دارم. پارچی آسمان شب و ستاره‌هایش را به زمین می‌ریخت. دستی گل‌ها و تنگ ماهی را به آسمان می‌برد.

    -برنامه‌ی زنگ تفریح، خاندن ترانه است.

    https://t.me/NarjesAzimii

  37. می‌نویسم ۱۱ و یاد تولد علیرضا میفتم که دیروز بود و می‌فهمم که مهر را هم به اندازه‌ی شهریور دوست دارم. دیشب دیرگاه رسیدیم و بعد از دوش گرفتن دیگر به چیزی جز خوابیدن فکر نمی‌کردم. پس گزارش نیکم نافرسته ماند:
    «خواب دیدم یک قابلمه‌ی بزرگ سوپ را که با آداب خاص و طی چند ساعت پخته بودم سهون روانه‌ی سینک فاضلاب کردم بدون آن‌که یک قطره از آن را بچشم. احتمالن حاصل احساسات روز گذشته است.
    امروز با علیرضا می‌روم تنگ اردشیری. دلم کوه‌وکتل و دارو‌درخت می‌خواهد. زیر سایه‌ی گردوی جوانی می‌نشینم بر فراز تنگه. رود را از این بالا می‌توانم دید که می‌چمد در پیچ و تاب آغوش دره. بچه‌ها را می‌بینم که یک‌به‌یک شیرجه می‌زنند و از دیدم پنهان می‌شوند. صدای جیغ و خنده‌هاشان در بین تالارهای سنگی تنگه می‌پیچد و چند لحظه بعد فقط صدای آب و پرنده و نسیم، و خش‌خش برگ‌های گردو روی کلاهم. مهران هر چند دقیقه می‌آید و برایم دست تکان می‌دهد. علیرضا می‌آید و دوربین به دست روبروی من می‌ایستد. نمی‌دانم عکس می‌گیرد یا فیلم. نمی‌دانم بی‌حرکت بمانم یا کاری بکنم.
    «شب یک شب دو» می‌خوانم. روایتی خلاقانه که کشف چند و چونش هم شیرین است. این که ننشسته مثل بچه‌ی آدم یک قصه را از سر تا ته بگذارد جلوی رویت. تکه‌تکه کرده خاطرات را و جویده و نجویده گذاشته توی دهن شخصیت‌های قصه. و زاویه‌ی دید راوی که آدم چندان سالمی به نظر نمی‌رسد. این که داستان خیانت از آن‌سو روایت شود هم تازه و جالب است.
    علیرضا زودتر از بقیه می‌آید. انگور بَش می‌خوریم با پنیر. از تنگ اردشیری می‌رویم پس‌کوهک. قرار است شام املت آتیشی بزنیم. تا به حال این‌جا نیامده بودم چه باصفا و خوش‌آب‌وهواست این پس‌کوهک سرسبز. همین‌جا درست ور دلمان.»
    فهرست کارهای امروزم را می‌نویسم. برای نوشتنِ «تماس با دکتر صابر» دست و دلم می‌لرزد. اما در پایان سیاهه اضافه‌اش می‌کنم و هم‌زمان ضربان قلبم بالا می‌رود و توی دلم خالی می‌شود. تصمیم می‌گیرم از همین بیاغازم و خیال خودم را راحت کنم. زنگ می‌زنم. قلبم تندتند می‌زند. جواب نمی‌دهد.
    کارهای ریز و درشتی را که انجام می‌دهم در پایان فهرستم اضافه می‌کنم و خط می‌زنم تا خودم را underestimate نکنم. راستی ترجمه‌اش چه می‌شود؟ کم‌برآورد؟ یا همان دست‌ کم گرفتن؟ با خودم تکرار می‌کنم: «خودت را دست کم نگیر، دست کم نگیر، دست کم نگیر»
    دکتر صابر زنگ می‌زند و حدود بیست‌وپنج دقیقه حرف می‌زنیم. بد نشد. اما باز هم قطاری از کار.
    خرده‌کاری‌ها را انجام داده‌ام و باید بروم سراغ مورد بعدی فهرستم؛ کاری نادل‌خواه، ویرایش و سابمیت مقاله. قبلش نیاز دارم آزادنویسی کنم. تا لپ‌تاپ بالا بیاید پتوس را آب می‌دهم. و بعد می‌نویسم و پی می‌برم که نیاز دارم با بخش‌های تاریک درونم گفتگو کنم. اگر می‌توانستم کل روز خودم را در دنیای جادویی نوشتن غرقه می‌کردم.
    یک مریض روان‌پریش می‌آید و مرتب تکرار می‌کند یک داروی خواب بهش بدهیم تا برود بخوابد توی خرخره‌ی آخوند. موقع رفتن هم از من عذرخواهی می‌کند که: «خانوم زیبا من بی‌ادب نیستما، فقط خیلی لذت می‌برم از زندگی.» باز می‌خواهم به بهانه‌ای از کار مقاله طفره بروم اما به خودم می‌گویم بیا به قول شاهین خان یک پومودورو «بخواب توی خر‌خره‌اش»، فقط یک پومودورو. کاش واقعن قرص خواب کمکی می‌کرد.
    بعد از ناهار «شب یک شب دو» به دست می‌خزم زیر پتوی روی کاناپه و نمی‌دانم چند پومودورو طول می‌کشد تا چشمم گرم شود. احتمالن چرتکی هم زدم و خوابکی هم دیدم. یک لیوان شکلات داغ با شیر قبل از رفتن دوباره به شیفت.
    شیفت بعدازظهر طبق معمول شلوغ‌تر است و به کار دیگری نمی‌رسم. مریم زنگ می‌زند و در مورد یک پروژه‌ی جدید نظرم را می‌پرسد.
    علیرضا خبر می‌دهد که لاستیک ماشین داغان شده؛ پس تای‌چی فردا صبح منتفی است. می‌توانم کمی دیرتر بخوابم و بخوانم.

    https://t.me/Darang_Farzaneh

  38. آخر شاهنامه

    انگار چیزی گم کرده باشم .
    هوا ابری ودلگیر بود.

    دو روزی می‌شد که سایه‌ی خورشید سنگین شده بود.

    بی حوصلگی به قول احمد عزیزی از همان ساعت رنجِ‌ صبح رهایم نمی‌کرد.

    پهلو به پهلو شدن هم تخفیفی در اصل ماجرا نمی‌داد.

    به ناچار بلند شدم و خودم را در آشپزخانه مشغول کردم.

    یک دستم به جابجا کردن ظروف شسته‌ی آب‌چکان بود ودست دیگر به شستن لیوان‌های تلمبار شده.

    شکر خدا پسران یک‌تنه همه‌ی لیوان‌های کابینت را دست و دلبازانه استفاده و در کناری از سینک ‌وکابینت وگوشه‌ی گاز رها کرده بودند.

    دیگر ادامه نمی‌دهم . خودتان به عمق فاجعه پی بردید.

    در افکارم مشغول و دستم به کار بود .

    صدای رعدِ آسمان افکارم را پاره کرد. چرا برقِ رعد را ندیدم؟!

    اهمیتی ندارد وقتی بی حوصله باشی .

    ليواني چای ریختم و کمی روی مبل راحتی کنار گلدان زامفولیا آرام گرفتم.

    پسرم از اتاقش بیرون آمد ودر حالیکه در یخچال را باز می‌کرد تا سیبی بردارد گفت: « مامان راستی ، نتایج کنکور رو اعلام کردند.»

    بی حوصلگی رفت و جایش را به دلشوره داد.

    با وجودی که کنکوری نداشتم بی‌صبرانه منتظر خبر نتیجه‌‌ی بچه‌های دوستانم بودم.

    در گروه دوستان خبری مسرت بخش خوشحالم کرد.

    شکر خدا دختر یکی از دوستان با رتبه‌ی ۱۹۸ منطقه، نتیجه تلاشش را در ماراتن کنکور گرفته بود.

    جگرم حال آمد از به ثمر نشستن زحمت و تلاشش.

    کنکوری جان ! نه اصلاح می‌کنم خانم دکتر آینده، خوشیِ آخرِ شاهنامه‌ات گوارای وجود.

    ✍️ معصومه عباس‌زاده

    @Dar_masire_neveshtan

  39. شنبه ۱۱ مهر
    امروز بر من چوگونه گذشت یا من امروز رو چوگونه گذروندم:
    آخ‌آخ. چه روزی بود. باقلوا.
    از سرکار رفتن و تهران‌رفتن خبری نبود. جز یک جلسه‌آنلاین مشاوره، کار نکردم. شدیدن نیازمند روزی بودم که یه کم آزادانه واسه خودم بچرخم.
    ۹ صبح با سر و صدای دوستان واحد بغلی بیدار شدم. دلم نخاست سریع از زیر پتو بیام بیرون، بنابراین دفترچه و مدادم رو بردم زیرپتو و در حالی که از گرمای زیرپتو لذت می‌بردم، خودمو مهمون لذت نوشتن هم نمودم. دلم خاست یک ساعت بنویسم و نوشتم. خالی شدم. وابسته شدم نه به پتو، به نوشتن. بعدش کمی مرتب‌سازی و توجه به معده و شکم نمودم، سراغ سایت مدرسه رفتم. باید اعتراف کنم که تا حالا نکردم، هر صبح نگاهی میندازم ببینم گزارشم در صفحه گزارش نیک تایید شده یا نه و به همین بهانه گزارش دوستان رو هم میخونم. البته که هر روز به خودم یادآوری می‌کنم حتی اگر تایید نشدم بازم باید بنویسم. همیشه باید بنویسم.☺️
    خلاصه چقدر کیف میده و خوشبختانه خیلی راحت این صفحه جایگزین اینستاگردی شده. ذوق می‌کنم که قلم‌های متنوع و اینهمه آدمهای خوش‌ذوق و اهل یادگیری رو می‌بینم. چرخی تو سایت اکولالیا زدم و یه شعر از بیژن نجدی خوندم:
    «کسب و کار من
    شغل من
    نگاه نکردن به خونریزی است
    شغل من این است که روزنامه نمی‌خوانم
    شب‌ها
    دود می‌رقصد
    در زیرسیگاری روی میز
    پرده می‌آید از پنجره تا نیمه‌های اتاق
    یعنی باد، پرده را تکان می‌دهد
    همین باد که از دریا تا من آمده است
    داشتم می‌گفتم
    شغل من
    خاموش کردن رادیوست
    بستن تلویزیون
    در تمام ساعات پخش خبر»
    بعد از شعرخانی، به پیشنهاد استاد گروه درمانیم، فیلم «جنگجوی درون» رو دیدم.
    ناهاری خوردمو رفتم بیرون تا از هوای ابری و بارونی که شروع شده بود کیفور بشم. از صبح ابرهای سیاه تو آسمون بودن و وعده بارون میدادن. کلی گشتم. سر راه به یه کتابفروشی قدیمی هم سرک کشیدمو چندتایی کتاب خریدم. بعد از یک ساعت که تو کتابفروشی گذشت، قصد داشتم برگردم خونه اما یه دوست قدیمی و نازنین بهم زنگ زد و ازم خاست برم پیشش. لبیک گفتم به این دعوت. چه زمانی بهتر از امروز. روزی تقریبا رها و ول. یه گلدون از گل پتوس هم سر راه خریدم. همراه یکی از کتابهایی که خریده بودم به عنوان هدیه تقدیمش کردم. کل عصر رو با هم گذروندیم و کلی خاطره مرور کردیم. تقریبا ۸ برگشتم خونه. دوشی گرفتم و آماده شدم برای کلاس فن بیان. نکاتی در مورد تارصوتی و بهداشت صوت یاد گرفتم.
    آزادنویسی نومودم.
    فایل وبینار نویسنده‌ساز گوشیدم. چه جالب بود این نکته:
    🔅 آیا حین نوشتن بچه میشم؟ آیا غرق بازی نوشتن میشم؟
    🔅و یاد گرفتم از خابم مصیبت نسازم.☺️

  40. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    صبحم با اتوی لباس‌ها و داد زدنِ «سارا بیدارشو دیرت می‌شود» و «فرداد پاشو برو حمام» شروع شد. بعد هم نوشتن صفحات صبحگاهی و برنامه‌ی روز و صبحانه.
    از نُه که فرداد راهی شد دوباره خوابیدم تا نزدیکای یازده.‌ بعد پختن ناهار و خوردن آن و دوباره خواب تا عصر.

    عصر وبینار نویسنده‌ساز را بودم. موضوع انتخابی‌ام برای نوشتن «خواب» بود. و استاد کلانتری هم بعد از آزادنویسی کتابی معرفی کرد با عنوان «خواب‌نوشته‌ها» از تئودور آدورنو. از طاقچه‌ی بی‌نهایت دانلودش کردم. مبینا هم چند دقیقه‌ای آمد و در مورد یادداشت‌نویسی روزانه گفت.

    امروز کمی دلم گرفته بود. تغییرات فصلی و خواب‌آلودگیِ ناشی از داروها از رمقم می‌اندازد. بدنم که کرخت می‌شود، ناخودآگاه یاد غصه‌ها و گذشته‌های تلخ می‌افتم. سرِ شب، وقتی سوار بر ماشین از کنار درخت‌های لبِ جاده می‌گذشتیم، برای آن‌که از آن حال بیرون بیایم، خودم را یکی از آن دو درختِ نزدیک به هم و جدا از باقی درخت‌ها تصور کردم.

    اولین تصورم از درخت بودن این بود که با شاخه‌ها و تنه‌های جاافتاده، هر روز عده‌ای زیر سایه‌ی متراکمم می‌شاشند.
    بوی تندِ آمونیاکِ ادرار از رویای درخت بودن بیرونم انداخت.

    بعد به این فکر کردم که آن دو درخت چه نسبتی با هم دارند. هر دو از یک گونه‌ی گیاهی بودند‌.
    شاخه‌هایشان کمی از هم دور بود، ولی آیا با ریشه‌هایشان به هم چنگ می‌اندازند.
    از آدم‌ها بیشتر می‌ترسند یا از ماشین‌ها.
    آیا دل‌شان می‌خواهد جای آدم‌های توی ماشین‌ها باشند و هر روز کیلومترها جابه‌جا شوند.

    کمی کتاب تقویم بی‌هدفی خواندم.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  41. امروز سرشار از کارهای بی‌معنا بود. بی‌معنا بودنشان برای من.
    آن میان سه چهار ساعتی نیک گذشت.
    با خاندن چند صفحه‌ای از «مرگ شادمانه» و فصلی از «کج‌رفتاری» و صد البته پیاده‌روی نفسی تازه کردم. در پیاده‌روی به این فکر می‌کردم که باید پس از تقريبن یک سال، مسیر را عوض کنم. غیر از این مسیر، هر مسیر دیگری دو ساعتی زمان می‌طلبد. مگر این‌ که راهش را نصف کنم و چند روزی از هفته را به آن اختصاص دهم.
    مرگ شادمانه هم گویا مورسویی دارد بی‌شباهت به مورسوی بیگانه. جالب‌تر آنکه من نمی‌دانستم کامو، با بیماری سل دست به یقه بوده.
    وبینار خانم علیزاده را بودم. موضوع تاثیر سن بر روی دیدگاه بود.
    نویسنده‌ساز را بودم و از یار غارم، شمع نوشتم.
    حالا قصد دارم اندکی از اساطیر بخانم و امشب را به جغدیت نگذرانم.

  42. امروز روزِ بدوبدویم بود. از آن روزهای فلان فلا‌ن‌شده.
    زد بر پیکره‌ی گزارش نیک و منی که از صبح پاره‌‌های گزارش نیک‌م را اضافه می‌کردم تا نسخه‌ی کامل آن را شب در سایت بگذارم، چیزی در چنته ندارم.
    بی‌حکمت نیست که بزرگان می‌گویند گزارش نیک را لحظه به لحظه بنویس. آخرشب که مغز، هشدارِ لوو باتری می‌دهد دیگر چیزی به ذهن نمی‌رسد. چه برسد به این که از صبح تا شب مثل اسب دویده باشی.
    خلاصه امروز یک سفر یهویی به مشهد رفتم و شب برگشتم. بخشی از فایلِ «حرف و سکوت» را مطالعه کردم اما شارژ گوشی امان نداد برای ادامه.
    به پدر و مادر سری زدم. ناهارِ یهوییِ مادرم « دَم‌پختک گوجه» بود. مگر چه می‌کنند این مادرها که از هیچ بهترین‌ها را می‌پزند. مزه‌ی بهشت می‌داد. جایتان خالی. دمپختک گوجه با سبزی و سالاد شیرازی و دوغ.
    عصر که رسیدم خانه، یاسی کفشِ ورزشی لازم داشت. ناچار از این برنامه‌ی شلوغ، برایش رفتیم یک کفش اسپرت‌فانتزی خریدیم. شب هم مشغول خستگی در کردن.

    یک بیت از حافظ در ذهنم هست:

    الا یا ایهاالساقی اَدر کأساّ و ناوِلها
    که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

    ربطش به حالم را فقط خودم میدانم و بس.

  43. گفتم بگذارم همه‌ی دنیای من تا قطره‌ی آخرش چکه کند و برود پی کارش.
    گفتم نه، نرود. هنوز جان کم‌رمقی هست که برایش بجنگی.

    گفتم جنگیدن نمی‌دانم.
    گفتم پس تاکنون چه کرده‌ای؟

    گفتم شاید مردگی.
    گفتم هنوز زنده‌ای.

    گفتم رسیده‌ام.
    گفتم مانده‌ای.

    گفتم از کتاب درخشش‌های تیره و حرف‌های همسایه‌ی نیما.
    گفتم از آزادنویسی و شعر و وبینارهای پایاپا.

    گفتم از کلمه‌برداری امروزم.
    گفتم برداشتی گوریده‌بودن‌ را.

    گفتم از بی‌ربطی‌ام به ثبت‌نام و دوره‌ها.
    گفتم از بی‌ربط‌نیستی‌ و صبر و استمرار.

    گفتم گریه‌هایم از جنس سکوت است و زیاد.
    گفتم بنویس زیاد‌تر، تا شوی دل‌شاد.

    گفتم از وبینار سحر و داستان‌‌های کودکان.
    گفتم کاش کودکی‌ کنی بی‌دریغ و پُراحساس.

    گفتم از نوشتن‌های نیک و از گزارش‌ها.
    گفتم از خوش‌باوری‌هایم به ارزش‌ها.

    گفتم کاش پیاده‌روی شود عادت.
    گفتم بروی تا دَم پارک و بیایی باز.

    گفتم از مصمم‌بودنم امسال.
    گفتم تاب بیاور تا بمانی پاش.

    گفتم از ۲۵دقایق آزاد.
    گفتم می‌‌رسد روزی که می‌رسی به هزار.

    گفتم از پختن و شستن و روبیدن.
    گفتم شکرانه دارد همت هر کار.

  44. هیولاها در روز روشن

    سال‌واژه‌ام: نظم

    الان صبح ساعت ۶ است. سوار اتوبوس شدم. داشتم خواب From را می‌دیدم. جای ایتن بودم. خودش بودم اما انگار خودم هم می‌دانستم که او نیستم و صرفا دارم خواب می‌بینم. خواب ترسناکی بود. چندباری بیدار شدم. با‌ خودم گفتم ببین. این بیرون تو زندگی واقعی هیولاهایی هستند که لباس بلند می‌پوشند. تو روز روشن هم ول می‌چرخند و خرافه پخش می‌کنند. و بعد حس کردم فرام ترسناک‌تر از زندگی واقعی نیست. و راحت خوابیدم. الان هم بریم بخوابیم. فعلا.
    کلاس تایم آخر را بودم. بیماری‌های تیروئیدی. گوش دادم و یادداشت برداشتم. و بعدا رفتیم املت دانشکده که با ناهار سلف جایگزین شد. و چایی. دوستش دارم.
    بعد برگشتم به خوابگاه. هم‌اتاقی‌هایم خوابند. چندان نمی‌شناسمشان. تو کانالم داشتم می‌چرخیدم. یادداشت‌های قدیمی‌ را خواندم. حالا فکر می‌کنم خیلی بهتر می‌نویسم. سال قبل واقعا نویسنده‌تر شدم. تنها سالی که ولش نکردم. و خوشحالم.
    دو داستان کوتاه از چخوف خواندم. شرط‌بندی و بی‌احتیاطی. دارم جلد سوم را تمام می‌کنم. البته یک داستان بلندترش را گذشتم. تغییرات دو شخصیت اصلی تو شرط‌بندی، شرط‌بندی سر ارزش زندگی انسان، و اینکه کل پانزده سال تو بیست صفحه نوشته شده بود جالب بود.
    بعدا رفتیم بیرون. قطره‌قطره‌های باران. کیک و چایی و کتاب. سقوط. سقوط گاهی زیباست. فکر نمی‌کردم روزی چنین حرفی بزنم. اما از آن پنجره‌ی بزرگ که شب را می‌دیدم و حروف نورانی و گذر ماشین‌ها، فکر کردم چرا که نه. حتی می‌توانی زنبور را به گربه وصل کنی. از کلمه‌ها حدس بزنی که انرژی همان جادوست و بعد کمی هم فارما بخوانی. بشنوی. بعلی. از هفته‌ی بعد اولین امتحان.
    بعدش بدوبدو تا به‌موقع از گیت رد بشوی و بعد هرهر که بیشتر از حرف می‌خندیم و دوستش دارم. حالا می‌روم برنامه بریزم که فردا خوب درس بخوانم. می‌دانی فارما را اگر زودتر شروع بکنی می‌شود نمره‌ی خوبی حتی گرفت. اما الان خسته هستم و می‌روم فرام ببینم.
    خب دیدم. مرسی برای این همه سوال بیشتر. جوابی چیزی؟
    حالا می‌روم مسواک بزنم. و بخوابم. فعلا شب‌بخیر.

  45. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۱۲

    امروز ازآن روزهای قشنگ ورویایی بود.ازآن روزهایی که حتی اگر غمگین باشم ،بی نهایت شاد می شوم.
    باران امروز که پرسروصدا آمد با آن صدای رعد وبرق زیبا ،چیزی است که به اندازه تمام دنیا به من شادی داد.
    بوی باران ،برای من بوی زندگی است.
    صدای باران، آرامش جانم است.
    پاییز را به خاطر ابر وبارانش دوست دارم نه به خاطر خزانش.
    می گویند پاییز فصل عاشق هاست . به نظر من باران دوست ها هم عاشق اند.

    امروز عصرکه ازسرکار برمی گشتم چهره پاییزی شهر من را بسیار خوشحال کرد.
    ازپاییز ممنونم که به وقتش آمد وتاخیر نداشت.
    با اینکه دلم پیش باران جا مانده بود،رفتم سراغ کارهای روزانه👇👇

    وقتی به خانه آمدم مقداری غذا خوردم وبعد ازآن شام را درست کردم.
    در ادامه فایل صوتی وبینار را گوش کردم.
    بعد ازشام ،تمرین آزاد نویسی را انجام دادم.
    وبعد ازاینکه کلیپ بچه های کلاسم را درست کردم،تمرین ادامه نویسی را انجام دادم.
    آخر شب هم مقداری مطالعه کردم.

  46. شلوغی امروزم خیلی خسته‌کننده نبود.
    وقتی سوختِ حرکت و تلاش، باکیفیت و خالص باشه اگر نتیجه‌ای کسل‌بار بده باید به خود شک کرد.
    بعداز تعیین نوبت فیزیوتراپی مجدد برای دستم، سکوت خونه رو غنیمت دونستم و بعد از روزنگاری و چند صفحه‌ای شکرگزاری، کتاب «زنده به گور» رو بازخوانی کردم.
    هر بار که داستان‌های هدایت رو می‌خونم حس همدردیِ عمیقی با نویسنده میاد سراغم.
    کسی که از بهترین و بیشترین امکانات رفاهی زندگی برخوردار بوده، چرا از همان دوران نوجوانی به فکر خودکشی بوده؟
    یادمه دوران دبیرستانم، خوندن داستان‌های هدایت رو منع می‌کردند و می‌گفتند هرکس بخونه به سرنوشت نویسنده دچار میشه.
    اما الان هرچه بیشتر از هدایت می‌خونم، بیشتر جذب داستان‌گوییِ پرمایه و ساده‌ش میشم.
    و به تنها چیزی که فکر نمی‌کنم مرگه.
    باران امروز، مجالی برای پیاده‌روی بین دو وبینار تمرین‌جا و نویسنده‌ساز نداد. در عوض حس و حال دل‌شیفتگی‌م به نوشتن رو بیشتر کرد.
    امشب برای نوه‌هام لازانیا پختم و با دست‌هام روی تاریک‌روشنای دیوار سالن، کلاغ و بلبل ساختم.
    ترکیب صدای بارون و غارغار و چهچه‌ی شخصیت‌های نمایش، فضای داستان‌گوییِ امشبم رو پرکشش‌تر کرد.
    نوه‌هام حال کردن و کلی ماچ و موچ نثارم.
    خداروشکر امشب از صدای عرعری‌ها خبری نبود.
    وگرنه جوجوهام از خواب می‌پریدند و دوباره‌خوابوندنشون منو از پست کانال و گزارش نیک عقب می‌انداخت.
    علاوه‌براون، در حضور نوه‌هام نمی‌تونستم با الفاظِ لایقشون، خودم رو تخلیه کنم.
    کتاب « پروژه‌ی شادی، گرچن رابین» رو از طاقچه شروع کردم.
    ماجرای تلاش یکساله‌ی نویسنده برای به حداکثر رسوندن شادی در زندگیشه.
    نمی‌دونم چقدر می‌تونه کمکم کنه.
    بهرحال درک آدم‌ها از شادی متفاوته.
    اصلن با اوضاع و شرایط فعلی کشورمون اصلن میشه «دوازده فرمان» طراحی‌شده‌ی نویسنده رو عملی کرد یا نه؟
    فعلن فصل دوم رو شروع کردم.
    امیدوارم وقت‌تلف‌کن نباشه.
    از آرامش و انرژی‌ای که جوجه‌هام امشب بهم بخشیدن پستی در تلگرامم نوشتم.
    @yaddashthayemaryamgoli

  47. قصد داشتم مثل خانم حق‌پرست آخر شب گزارشی بنویسم مفصل اما زکی. به من آخر شبی نیامده. همان در طول روز بنویسم بهتر است. شعر اولِ آوای بوقلمون را خاندم. نمی‌دانم از کی. هر جمله و عباراتش نامعمول. خطاطیدم. قلق « گا» دارد دستم می‌آید. اسکیس لژ حروف اسمم. وبیکار و آزادپرسی. آزادنویسی. تن‌پرسی و یادداشت ازش. نمایش‌نامه همان ایوانووف. نمی‌دانم چرا این‌قدر وضعیت تعادلش دراز است. داستان کوتاه همان قبلی چند بخشیش. پنج‌جمله. روزگفتار از یادم نیست چی. کمی زیست. کاریکلماتور خاندم و کوشیدم برای نوشتنش. رونوییسی غزلی از طرزی. صداع را تمامیدم و پشم‌هایم.

  48. یه چیزی که آدم اصلاً تو این روزها نمی‌خواد بشنوه و حوصله‌ش رو هم نداره، توصیه‌های مختلفه.

    من اگه مشکلی داشته باشم، خودم ازت مشورت می‌گیرم. حالا تو بیا به منی که تو اوج نگرانی‌ها و دغدغه‌های بیماریم، برای هر چیز کوچیکی از چت‌جی‌پی‌تی و این‌ور و اون‌ور سؤال می‌پرسم، بگو غذایی که مال دیروزه نخور. برای تو خوب نیست. انگار خودم نمی‌دونم. وقتی حال همین رو هم ندارم که غذای مونده رو گرم کنم، تو باز برام فتوا می‌دی که گوشت چرخ‌کرده فلان کن، بذار فریزر. برو بابا. هزار راه امتحان کردم.

    همین می‌شه که دلت نمی‌خواد حتی با کسی حرف بزنی. همه می‌خوان یه راهکاری بدن. یا کمکت کنن. دمشون گرم. نگرانتن. ولی تو خودت انقدر درگیر بیماریتی که دیگه واقعاً نمی‌خوای اون دو دقیقه حرف زدن با دوستت هم به این چیزها بگذره.

    یا مثلاً طرف برمی‌گرده برات متن «اُم شانتی» می‌فرسته. یا توصیه می‌کنه قرآن بخون، معنیش رو بخون، حالت خوب شه.

    آخه دوست عزیز، این چیزها برای تویی که ته ذهنت بهشون اعتقاد داری، ممکنه آرامش بیاره. منی که دنیام یه چیز دیگه‌ست، فقط حالم بد می‌شه وقتی اینو ازت می‌شنوم. یعنی تو همین‌قدر منو نمی‌شناسی که بهم همچین پیشنهادی ندی؟

    آدمی که با این چیزها ممکنه حالش خوب بشه، خودش متوجه می‌شه که در چنین شرایطی خوبه عبادت کنه یا سخن خدا بخونه. نیازی به توصیه‌ی کسی نداره. و اونی که حتی در غم و بیماری و بدترین حال، سمت این چیزها نرفته، احتمالاً اعتقادی هم بهشون نداره که بخوان حالش رو خوب کنن.

    چقدر غر داشتم!

    آره دیگه. همینه آخه که نمی‌خوام این روزا با کسی چت کنم. یه حرفایی می‌زنن میره رو مخم. منم که کم‌توان و کم‌انرژی‌ام، زود ممکنه داغ کنم. البته که نکردم. ولی خب خودم اعصابم خورد می‌شه.

  49. صبحمان با اعصاب به هم ریخته آغاز شد. آن‌قدر مزخرف و بیخود بود که حتی دلم نمی‌خواهد اشاره‌ای کنم که چرا.
    راهی بیمارستان شدیم برای اولین روز کارآموزی لیبر.
    زایشگاه جالب بود. با اتاق‌ها و روند کار آشنای مختصری شدیم و امتحان کوچکی دادیم. کلی با استاد حرف زدیم و بِستی شدیم و در انتها منتظر ماندیم برای مادرباردار و زایمان.
    پرنده پر نمی‌زد. از قضا دخترکی ترم هشتی هم با ما شیفت بود. آخرین شیفت‌های دوران دانشجویی را تیک می‌زد و در انتظار آخرین زایمانش برای پر کردن آمار زایمانیش بود. همه‌ی ما برای فارغ‌التحصیل شدن باید تا ترم آخر۶۰ تا زایمان بگیریم. به غیر امتحان آسکی و فاینال نهایی‌. دخترک فاینال داده بود و قبول بود و ۵۹ تا زامیان پر کرده بود و حالا در انتظار آخری.
    کسی نیامد.
    ۸ساعت شیفت بدون هیچ زایمانی.
    فقط کیسی آمد پر خطر، که آماده کردیم برای اتاق عمل و زایمان سزارین.
    رگ گرفتیم. البته فقط تماشا کردیم و استاد گرفت، خانوم بد رگ بود و پر از ورم. خون گرفتیم. سرم زدیم. NST گرفتیم. این وسط ناگهان ضربان قلب جنین بالا رفت و همه یک‌دور سکته کردیم. پرسنل داد می‌کشیدند و بخش پر شده بود از صدا و همه توی هم پیچیده بودند. بچه‌ها دارو کشیدند و ما ست سونداژ آماده کردیم. سوند زدیم، دارو زدیم ضربان افت کرد و اوضاع کمی نرمال شد و بعد با مادر حرف زدیم. مادر به علت سرماخوردگی تب خفیفی داشت به همین دلیل جنین دچار افزایش خفیف ضربان شده بود.
    استاد گفت چیزی نیست و مادر را رها کردیم تا برای عمل آماده شود و رفتیم پی کارمان.
    هنوز صدای جیغ مامای بخش توی سرم می‌پیچد:« خانوم دانشجو بدو دیگ چقد فس فس میکنی رفتی سوند بسازی یا بیاری؟؟؟ بدووووووو.» دور از جان مادر انقدر وحشت کردم که یک لحظه تصورم بر این بود که مادر را از دست دادیم.

    تا ۴ عصر شیفت بودیم. دیوانه شدم. با سردرد شدید راهی خوابگاه شدیم. هم اتاقی‌های ترمکی دوباره آمده بودند. گیج و منگ و ناامید روزم بودم و اتاق پر از صدا و شلوغی بود. تنها جای امنی که یافتم پشت در اتاق روی موزاییک‌ها بود. کنار دیوار سر خوردم پایین و گوشه‌ای نشستم به نوشتن رخدادکی و پشت سرش چیزک دیگری که دقیق نمی‌دانم چیست. چون در لحظه می‌نوشتم پس گزارش امروزم را هم با همان به پایان می‌رسانم:
    «بچه‌ها اولین سالیه که کنکور ندارم شاید باورتون نشه»
    صدای فرزانه است که از پشت در اتاق می‌آید. هیجان و خنده‌ی توی جمله‌اش مسری‌ست. خنده‌ام می‌گیرد. پیش از این پشت در اتاق روی موزاییک‌های سرد سالن نشسته بودم و رخدادک می‌نوشتم.
    در اتاق باز می‌شود و صدای فرزانه نزدیک‌تر. احتمالا راجع به رتبه‌ی کنکور کسی حرف می‌زنند. طهورا و نادیا هم در تلاشند مشکلش را حل کنند. طهورا پیشنهاد می‌دهد روی مشکلش کانسیلر بزند. صدای خنده‌ها بلند‌تر می‌شود. از طرز خندیدن‌ها مشخص است که مشکل از آن حل نشدنی‌هاست.
    سرما از موزاییک‌‌ها به استخوانم رسوخ می‌کند ولی دستم حسابی گرم نوشتن شده. صدای اطراف محو می‌شود. آن روز‌ها را به خاطر می‌آورم. دوسال قبل. روزی که رتبه‌های کنکور اعلام شد. اضطراب‌، هیجان‌، پریشانی، پیچیدن احساس و منطق در هم.
    فرزانه حالا با تلفن حرف می‌زند. از توی آشپزخانه صدای آب می‌آید. کسی توی قابلمه‌ای آب می‌ریزد. چند نفر آمدند و رفتند و با خودم فکر می‌کنم باید از اینجا برخیزم. هر کس
    رد می‌شود نگاهی می‌اندازد. خستگی به سرم زده و شقیقه‌ام آرام و پیوسته نبض می‌زند.
    «مائده میای بریم پایین یکم قدم بزنیم؟»
    طهورا از توی اتاق فریاد می‌کشد و پیشنهاد می‌دهد
    روی هوا می‌پذیرم.
    رخدادکم برداشت پایانی ندارد.
    نوشتن را فروختم به هوای تازه.
    https://t.me/ravaanehh

  50. گزارش نیک | عملیات «خانه‌تکانیِ مغز»

    امروز را با زیر و رو کردن هوم‌آفیس شروع کردم. جایی که مدتی بود دیگر مرز میان دفتر کار، انبار کاغذ، موزه یادداشت‌های بی‌مصرف و آرشیو «یک روز به دردم می‌خورد» کاملاً محو شده بود.

    دو کیسه زباله از آت‌وآشغال‌های کاغذی و خرت‌وپرت‌های بی‌هویت روانه دیار عدم کردم. کتاب‌ها و دفترها را هم از حالت «هرکس هرجا توانست بماند» خارج کردم و سر جای خودشان نشاندم.

    نتیجه این شد که هوم‌آفیس اندکی نویسنده‌پسندتر و مغزم کمی کم‌انبارتر شد.

    بعد، به سراغ اینستاگرام رفتم و کمی محتوای معماری، هنر و هتل منتشر کردم، یعنی بعد از مرتب کردن فضا، رفتم سراغ مرتب کردن ویترین ذهنی‌ام.

    و در پایان، چون انسان پس از این همه نظم و ترتیب حق دارد کمی به بی‌نظمی پناه ببرد، نشستم پای سریال محبوب این روزهایم: Irrational
    سریالی که ظاهراً قرار است آدم را سرگرم کند، ولی عملاً مغز را می‌نشاند روی صندلی بازجویی و می‌پرسد:

    «خب، حالا از این صحنه چه چیزی می‌توانی برای زندگی، روان‌شناسی و نویسندگی‌ات بدزدی؟»

    سریالی درباره‌ی رفتار آدم‌ها، خطاهای ذهنی، تصمیم‌های عجیب و این حقیقت نه‌چندان خوشایند که مغز بشر، برخلاف تبلیغاتش، همیشه هم «منطقی» کار نمی‌کند.

    داستان، از پرونده‌های مختلف می‌گذرد و قهرمانش با تکیه بر روان‌شناسی و اقتصاد رفتاری، سعی می‌کند بفهمد آدم‌ها چرا کاری را می‌کنند که می‌کنند.
    اما برای من، جذاب‌ترین بخش ماجرا خودِ معما نبود، آدم‌ها بودند.
    این‌که چطور یک خاطره، یک ترس، یک پیش‌داوری یا حتی یک کلمه می‌تواند مسیر تصمیم یک نفر را عوض کند.

    و بعد یاد نویسندگی افتادم.

    نویسنده هم، اگر حواسش جمع باشد، باید یک جور روان‌شناسِ بی‌مدرک باشد.
    به جای این‌که بپرسد: «شخصیت من چه کار می‌کند؟»
    بپرسد: «چرا این کار را می‌کند؟»
    آدم‌ها در داستان نباید فقط تصمیم بگیرند، باید دلیلِ غلط، درست، عجیب یا حتی پنهانی برای تصمیمشان داشته باشند.
    شاید فرق یک شخصیت زنده با یک شخصیت مقوایی همین باشد.
    شخصیت مقوایی می‌گوید: «من این کار را کردم چون داستان بهش نیاز داشت.»
    شخصیت زنده می‌گوید: «من این کار را کردم چون خودم فکر می‌کردم درست است.»
    و نویسنده باید آن‌قدر خوب شخصیتش را بشناسد که حتی وقتی شخصیت دارد اشتباه می‌کند، خودش بداند چرا.
    امشب فهمیدم برای نوشتن آدم‌ها، لازم نیست اول آدم‌ها را قضاوت کنیم.
    باید کمی ذهن‌بازی کنیم.
    گاهی بهترین داستان، همان جایی شروع می‌شود که قهرمانِ قصه تصمیمی می‌گیرد که از بیرون کاملاً غیرمنطقی است.
    اما وقتی وارد سرش می‌شویم، می‌بینیم اتفاقاً برای خودش کاملاً منطقی بوده.

    آدمیزاد موجود عجیبی است،
    حتی برای خراب کردن زندگی خودش هم معمولاً یک استدلال آبرومند دارد.

    ‏Irrational برای من تمرینِ منطق‌نما بود، جایی که آدم‌ها اول تصمیم می‌گیرند، بعد مغزشان می‌نشیند برای تصمیمشان دلیل می‌تراشد.

    نویسنده هم باید بلد باشد منطق‌نمای آدم‌ها را کشف کند، چون شخصیت خوب، کسی نیست که همیشه منطقی رفتار کند، کسی است که حتی غیرمنطقی‌ترین کارش، برای خودش یک منطق قابل‌باور داشته باشد.

    امروز بنابراین یک خانه‌تکانی‌نگاری موفق داشتم.
    کاغذهای اضافی بیرون رفتند، محتوا وارد شد و شب هم مغز، به جای خواب، مشغول سریال‌پژوهیِ غیرمنطقی شد.

  51. حلزون هم مثل من لولیده در خودش. نکند دندان‌درد دارد؟
    صدای ابزارهای شکنجۀ خانم دکتر توی مغزم ویراژ می‌دهند. “دررررد دارههه.”
    نتایجِ کنکور ساعت چهار اومده بود و من از سه تا هفت تو دندون‌پزشکی به سانِ مگسِ حشره‌کش خورده، نیمه‌جان روی صندلی بودم و یک لوله‌ای هم بود و تف‌ها را بجایم قورت می‌داد. از مطب که بیاییم بیرون، با صورتِ سکته‌ایِ سرّ، نتیجۀ کنکور خوب بود. خودم انتظار ش را نداشتم ولی خوشحال هم نشدم. حتی خانواده هم تشویق و تشکری نکردند.
    “گشنمههه.” امروز ننوشتم ولی پومودورو گذاشتم و سنگ صبور خواندم. تفألی هم به جناب حافظ زدیم…
    بارون بارون. به‌به به این حالمون.(با صدای مردِ کت‌و شلوار قرمزی) کلی پیاده‌روی با درد و بی‌حسی و اینا.
    همین.

  52. -پیاده‌روی داشتم به مدت 21 دقیقه.
    -آزادنویسی داشتم به مدت 25 دقیقه ولی 450 کلمه بیشتر نصیبم نشد.
    -تکرارآموزی انجام دادم. حضرت حافظ فرمودند:
    نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
    ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
    نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست
    عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
    -کلمه‌برداری هم با مطالعه کتاب «فرهنگواره فارسی خلاق» انجام شد. با واژه‌های «فلک‌فرسا»، «نیستگون» و «سردمهری» آشنا شدم.
    -گزارش نیک
    تازه از سر کار آمده‌ام. تمرینجا و وبینار نویسنده‌ساز و جلسه آخر نویسندگی خلاق را همانجا گوش دادم. سه چهار روزه که خسته‌ام و سرم درد می‌کند.همکارم علی می‌گوید به خاطر ترک سیگاره، کم‌کم خوب می‌شی.
    راستی استاد لطف داشتند و شعرم را در فراخوان وبینار قرار دادند:
    در ساعت هفده به دلم دلهره افتاد
    شاهین و وبینار مبادا رود از یاد
    که حسابی بهم انرژی داد و خستگی‌ام در شد. به قول شاعر:
    با اینا خستگیمو در می‌کنم

  53. گزارش نیکی عجله‌ای می‌نگارم. خسته‌ام تا ته. از صبح همه چیز بدو بدو بود. همه چیز را جا می‌گذاشتم. دومین بار که رفتم خانه الگوهای جاگذاشته‌ام را بردارم گفتم:«امروز روز بدی‌ست.» حرصی بودم از خودم و حافظه.

    بالاخره فرصت شد و شنل را بریدم. به کار رسیدم هرچند دیرتر. آن‌موقع یادم نبود پیش‌بینی‌ام را. رفتم دانشگاه. درباره آخوندزاده اولین نمایشنامه‌نویس ایرانی شنیدم. کسی که برخلاف اسمش شدیدن ضد مذهب و روشنفکر بوده. دوستم در گوشم می‌گفت فکر کن اسمت این باشه و دقیقن برعکسش. دوست دارم از آثار قاجاری‌ها بخانم. تازگی شدید هوسم برداشته قدیم‌پژوهی.

    بدو بدو رفتم پیش زکیه. قرار پردیس کتاب داشتم با او. ذوق داشتم جای موردعلاقه‌ام در شهرمان را نشانش دهم. رفتیم. دور زدیم در قفسه رمان‌های ایرانی، اشعار و از آخر هم کتاب‌هاس روانشناسی. عکس گرفتیم. کتاب هدیه گرفتیم به انتخاب خودمان. رسم بین من و اوست که شدیدن دوستش دارم. تعارفی نداریم. لوس‌بازی نداریم. در عادی‌ترین حالت ممکن همیم.

    بعدش رفتیم به کافه‌‌ای جدید‌التأسیس. دو تایی هوس شیک کردیم و سفارشیدیم. آینه‌ی زن جذبم کرده بود. عکسیدیم درش. از فضای کافه خوشمان آمد. فقط لعنتی سفارش‌گیرنده دوبار آمده می‌پرسد سفارش را و از آخر هم می‌گوید حیات خودتان است راحت باشید. مرد دو دقیقه اجازه بده نیازی به تعارف‌بازی نیست. از مشکلات‌مان گفتیم. باهم شیر کردیم نظر. ماشین‌سواری ریزی هم داشتیم و شاهد تصادف بودیم. چراغ قرمزها دیر سبز می‌شوند و مردم عصبی. بهترین موقع برای تصادف.

    برگشتم خانه و از کتاب‌های جدیدم ذوق‌زده‌ام. باید آماده کلاس زبان شوم و آخرین کار روزانه. بعدش می‌خابم. روزهایم به امید دوستانم و نویسندگی ادامه میابند. محرک کارهای دیگر و ادامه‌دهندگی در این استیصال.
    https://t.me/naghoftehayma

  54. ویل‌ویلی

    – هشت دقیقه مانده تا هشت صبح تمام شود. نشسته‌ام در دفتر مدرسه، مشغول نوشتن. هفته‌ی اول شنبه دبیرستان را پوشش دادم و یکشنبه راهنمایی. اگر دوست داشتم گمراهتان کنم می‌گفتم شنبه دبیرستانی بودم و یکشنبه راهنمایی‌یی‌یی. اما این هفته برعکس است. شنبه راهنمایی و یکشنبه دبیرستان. آمدم سر کلاس و می‌بینم بچه‌ها نصف با برنامه‌ی قبل آمدند و نصف جدید. معلوم می‌شود من به علت تغییر برنامه‌ها اصلن امروز کلاس نداشتم و نباید می‌آمدم. یعنی بچه‌های راهنمایی باید طبق برنامه‌ی قبل جلو بروند که زبان ندارند اما بچه‌های دبیرستانی باید طبق برنامه‌ی جدید پیش بروند که باز هم زبان ندارند. این یعنی چی؟ یعنی چهارصد تومان پول راه، یعنی از دست رفتن خاب صبح، یعنی یک ساعت‌و‌نیم در راه ماندن و یعنی دریافت کالری لقمه‌ها و خوراکی‌هایی که لیاقتش را نداشتم. اما تقصیر من نبود. پس کلن کلاس ندارم. منتظر هستم تا وقتی خانواده با وسایل آمدند باهاشان برگردم.

    – راننده‌ی آژانسی که آوردمان خیلی خوش‌برخورد بود. آشنا بودیم و از یک محل. پدرِ دختری بود که یک‌ سالی از من کوچکتر بود و زمانی با هم یک مدرسه می‌رفتیم. وقتی متوجه شد خانواده چندان راضی نیستند که من تنها توی یک روستا تنها زندگی کنم گفت که هنوز کمی افکار قدیمی دارند. خبر نداشت که خودم هم چندان افکار جدید ندارم و خیلی موافق نیستم. بهش گفتم که توهم توطئه دارم. اما نگفتم پونز خریده‌ام شاید جلوی در بپاشم اگر کسی خاست یواشکی تو بیاید در بهترین حالت جیغش هم در بیاید و من خبردار شوم. از باقی تدابیر امنیتی هم چیزی نگفتم. جوری با دیدن آن حوالی دل سوزاند که چندان خوشم نیامد. که بچه پس از کلی درس خاندن باید چه جاهایی برود درس بدهد. نه که منظور بدی داشته باشد اما غر زدن از شرایط یک حرف است و دادن حس تاسف به دیگران یک حرف دیگر. گفت که دختر خودش توی تهران تنها زندگی می‌کند و وقتی گفتم حداقل امکانات آنجا بیشتر است، همکارانم اعتراض کردند که امنیت آنجا پایین‌تر است و امنیت روستا بیشتر. خب که چی؟

    – تا حدود ده توی دفتر ماندم و نیم‌ساعتی نوشتم. نوشتن در شرایط به‌هم‌ریخته‌ای که هی تویش ممکن است به حرف گرفته شوی چندان راحت نیست. مدیر که در اصل دبیر است و به اصرار اداره بیست روزی را موقتن قبولِ مسئولیت کرده مشغول بود. دانش‌آموزی آمد و گفت که از سقف آب چکه می‌کند، یک دبیر به خاطر ناراضی بودن از برنامه‌اش قهر کرده بود و طبق چیزی که شنیدم وقتی داخل دفتر آمد با هیچ‌کس سلام‌و‌علیک هم نکرد(خودم یادم نیست، زیاد دقت نکردم)، دبیر دیگری خاهان جابه‌جایی در برنامه‌اش بود، آبدارچی هم نداشتیم و در زمان تلفن‌ها و رسیدگی‌ها مدیر در حال چای دم کردن هم بود. آنقدر در هول‌و‌ولای شلوغی اطرافش غرق شد که فراموش کرد شیر سماور باز است و قوری هم زیر شیرش. یکدفعه یادش آمد و تندی رفتیم توی آبدارخانه. قوری سرپُر شده بود و ذره‌های چای چسبیده بودند به لبه‌ها و سماور شده بود بی‌آب. رفع‌و‌رجوع کردیم و دوباره مشغول شد. از آنجایی که هنوز کد پرسنلی ندارم لیست بچه‌ها هم در کار نیست. به جز چیزی که خودم نوشته‌ام. از اسم خودش استفاده کرد و برایم لیست تهیه کرد و توی این مدتی که آنجا بودم، شرح وظایف را هم داد امضا کند. از جمله چیزهای مسخره‌ای که در شرح وظایف ثبت شده بود این بود که معلم باید قبل از دانش‌آموز سر کلاس باشد و بعد از دانش‌آموز از کلاس خارج شود. ما امروز قبل از دانش‌آموزان پشت دروازه‌ی قفل‌شده‌ی مدرسه بودیم و بعد با دانش‌آموزانی که کم‌کم بهمان اضافه شدند، زیر باران خیس شدیم. یک ربع یا بیشتر پشت دروازه ماندیم. تازه بعد از اینکه ساعت ورود زدم، گفته شد که امروزم کلن حساب نیست چون کلاس نداشتم. عجب!

    – خانواده آمدند و رفتیم وسایل را بردیم خانه‌ی آنجا. هنوز کمی تار عنکبوت به طاقچه دارد و پرده کهنه است و گاز ندارد. مامان می‌گوید پرده‌ی جدید بیاوریم و می‌گویم مجبور نیستیم برای جایی که معلوم نیست چقدر بمانم خیلی هزینه کنیم اما بدم نمی‌آید یک پرده‌ی تمیزتر آویزانِ آنجا کنم. ولی اگر قرار باشد جدا کردن پرده اذیت کند، ترجیحم این است فعلن دست نگه دارم. چون گاز ندارد و نمی‌توانم خوردو‌خوراکی آماده کنم و شاید چون قصدش را نداشتم، فعلن آنجا نمی‌مانم.

    – موقع برگشت در هوای بارانی می‌رویم لوبیا می‌زنیم. تعدادی سگ می‌آیند و رو به مغازه می‌نشینند و زل می‌زنند به ما؟ به صاحب مغازه؟ به خود مغازه؟ هرچی. هر جا را نگاه می‌کنی سروکله‌ی یک سگ پیداست. دانش‌آموزانِ ابتدایی مدرسه‌ای که سه‌شنبه‌ها به آنجا می‌روم تعطیل می‌شوند. آنقدری نیستند که خیابان پُربچه شود. راننده‌ای که دو بار تا شهرمان رساندم را می‌بینم که بخش بیرونی همین مغازه که ما داخلش بودیم نشست و گرم با من و پدرم سلام‌وعلیک کرد. فکر کنم برای خوردن چای آمده بود.

    – موقع برگشت مامان می‌گوید سری به پدربزرگ که او را آبا صدا می‌کنیم بزنیم. سر می‌زنیم. تعریف می‌کند که یک مسافر آمده بود آنجا و می‌گفته که دستشویی عمومی خیلی کثیف است و می‌شود از دستشویی خانه‌ی او استفاده کند؟ آبا می‌گوید گفتم می‌توانی اما من تنها هستما. تا اینکه زن یا دختر می‌رود به پدر یا شوهرش می‌گوید و مرد همراهش می‌آید تا مراقب باشد. بعد از اینکه دختر می‌رود دستشویی انگار گیر می‌کند یا چی و صدا می‌کند و آبا هم به مرد می‌گوید برود به دادش برسد. به پدربزرگم می‌گویم انگار داشتی شکارشان می‌کردی. یک پیرمرد تنها که یک زن و مرد را به بهانه‌ی دستشویی فریب می‌دهد. اول یکی‌شان می‌رود داخل گیر می‌افتد و دیگری را صدا می‌کند. نفر دوم هم به دنبال کمک به اولی وارد آنجا می‌شود. و آن‌ها دیگر هیچوقت نمی‌توانند از آن خانه خارج شوند. چند روز بعد جسد مسافرها توی دستشویی پیدا می‌شود. هنوز اثری از پیرمرد نیست. بابا برای آبا بیسکوئیت و چیزهای می‌خرد و برمی‌گردیم.

    – پس از پیاده شدن در خانه از حدود سه‌وخرده‌ای تا شش‌وخرده‌ای می‌خابم. فکر کردم تمام وبینارها را از دست داده‌ام اما وقتی می‌بینم وبینار شیما ساعت هفت برگزار می‌شود با اینکه دیر شده بود، سری می‌زنم. الهه و شیما هر دو در وبینارهایشان با من مهربان‌اند. دوست‌شان دارم. توی ذوق مزه‌پرانی‌هایم هم نمی‌زنند.

    – الآن؟ الآن ساعت نُه و بیست‌و‌سه دقیقه است. دارم گزارش نیکم را می‌نویسم که بشود یادداشت کانالم هم. لباس‌هایم را هم انداخته‌ام ماشین. کمی ورزش کرده‌ام. امروز خدا را شکر کمی به خاندن کانال دوستان رسیدم. هنوز برنامه‌ی درس‌های فردا را نچیده‌ام. فعلن قاطی‌ست و شش‌ساعته می‌مانیم. بهتر. این دفعه دیگر با سرویس هماهنگ کردم که مرا هم برساند. امروز چهارنفره رفتیم. یک ساعت و خرده‌ای راه باعث شده بود هم دست و هم پایم اذیت شود. معلم ادبیات می‌گفت مسیر گاهی آنقدر اذیت می‌کند که بعد از  رسیدن سر کلاس فراموش می‌کنی چی باید بگویی. یاد منگی ژوئل اگلوف می‌افتم. شخصیت اصلی توی کشتارگاه کار می‌کرد و سوار بر دوچرخه‌اش که عبور می‌کرد، می‌دید عده‌ای توی راه خاب‌شان برده. چرا یادش افتادم؟ احتمالن آن‌ها هم روزها را گم کرده بودند. وقت‌هایی که مِه می‌گرفت راه را هم. راه من هم این روزها مه دارد. هرچقدر هم شاعرانه باشد، برای کسی که سوار ماشین است و مجبور به حرکت، شاید نه خیلی. دبیر ریاضی اهل گیلان نیست. شوهرش مال لاهیجان است. گفت جایی که برای تدریس می‌روم را شوهرم که اهل اینجاست تا حالا ندیده. خندیدیم.

    – ابوالفضل می‌گوید استاد باشگاهش امروز بعد از دو سال شهریه‌ی باشگاه را زیاد کرده. از ماهی سیصد تومان به ماهی پانصد تومان. بعد هم پرسیده کسی اعتراضی دارد؟ که شاگردها گفته‌اند پول سیگار و قلیان مصرفی‌شان همین‌قدر است و استاد با اینکه از شوخی‌های قلیانی‌سیگاری خوشش نمی‌آید، این بار خندیده. ابوالفضل می‌گوید می‌خاستم بگویم ما سر گنج ننشستیم استاد. که دیدم گفت پانصد. می‌گوید استادش باشگاه را بیشتر عشقی زده و توقع ندارد برایش پولی دربیاورد. آن شهریه را هم فقط به‌عنوان ورودی در نظر گرفته. خود بچه‌ها هم کمک می‌کنند. مثلن یکی پول خرجِ میت‌های باشگاه می‌کند و بقیه هم کارهای دیگر انجام می‌دهند و می‌‌گذارند پای شهریه. در واقع هر کسی یک گوشه‌ از باشگاه را می‌گیرد. از من می‌پرسد شنیدم پونز گرفتی و کمی می‌خندد. می‌گوید چند تاشان را برایش ببرم. از پونزهای رنگی قدیمی‌ام برایش می‌برم. برای حسن ختام گزارش نیک باید بگویم که پرچم بایرن‌مونیخ را با پونزها توی اتاق ابوالفضل نصب می‌کنیم و تامام.

    https://t.me/havirism

  55. ☘️شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵
    ساعت ۶:۴۵ بیدار می‌شوم. بعد از کش‌‌وقوسِ بدن و تنفس عمیق، فهرستی از کارهای روزم را می‌نویسم. می‌روم سراغ صفحه‌ی گزارش نیک. گزارش نیک استاد را به دقت می‌خوانم. به کلمه‌ها و جمله‌ها توجه می‌کنم. الگو می‌گیرم. چند روز پیش در وبینار نویسنده‌ساز پرسیدم: استاد تندخوانی خوب است؟ مورد تأیید شما هست؟ پرسشم لابه‌لای کامنت‌ها گم شد. اینجا می‌لینم استاد نوشته: تندخوانی لطف چندانی ندارد. جوابم را گرفتم. نشان‌به‌آن‌نشان که مارشال مک لوهان گفته: «شیفتگانِ حقیقیِ مطالعه عاشق مزمزه‌ی کلماتند».
    بعد از نوشیدن دو لیوان آب گرم، صبحانه چند عدد بیسکویت نارگیلی می‌خورم با خرما و شکلات تلخ. بطری آب و مقداری میوه در کیفم می‌گذارم. از خانه بیرون می‌زنم. نیم‌ساعت پیاده می‌روم. می‌رسم به کتابخانه. دفتر شعر شاملو را تحویل می‌دهم. باز هم سیستم جست‌وجو خراب است! کتاب‌های درخواستی‌ام را یکی‌یکی برای کتابدار می‌خوانم تا خودش سرچ کند.
    – یادداشت‌های روزانه‌ی شاهرخ مسکوب؛ در حال‌ و هوای‌ جوانی یا روزها در راه.
    – مصکوب؟
    – نه. با سین.
    – نداریم.
    – می‌شود موضوعی سرچ کنید یادداشت‌های روزانه؟
    – فقط یادداشت‌های نیما یوشیج را داریم.
    – هفته‌ی پیش گرفتمش.
    – ۲۱ داستان همینگوی.
    – چی؟
    – همینگوی!
    – چطوری می‌نویسن؟
    – ه میم ی نون گاف واو ی!
    – مفقود شده.
    زیر لب می‌گویم الحمدلله!
    کتابدار با این سطح از بی‌سوادی نوبر است والّا!
    اینجا دومین کتابخانه در سطح استان البرز است که سر زده‌ام. آن یکی اوضاعش بهتر است. کتابدارانش کتاب‌خوانند خداییش. پیاده راه می‌افتم. نیم‌ساعت بعد سر از کتاب‌فروشی درمی‌آورم. یک ساعتی پرسه می‌زنم لابه‌لای قفسه‌ها. چند کتاب را نشان می‌کنم تا از استاد مشورت بگیرم. من بی‌اذن استاد هیچ کتابی نمی‌خرم اصلن. نگاهی می‌اندازم به لیست کتاب‌های یادداشتی‌ام. «هیچ بخشی از ما بد نیست» را برمی‌دارم. دو کتاب «علیه یکجانشینی» و «آداب روزانه»ی میسن کاری را شکار می‌کنم با نصف قیمت! گیرآوردن کتاب با قیمت قبل، خوش سعادتی‌ست. بدجوری می‌چسبد. «زندگی از دریچه‌ی حواس پنجگانه» را می‌جویم. نمی‌یابم. نیم‌ساعت دیگر پیاده‌روی می‌کنم. در راه تماس می‌گیرم با شهر کتاب جهانشهر.
    -کتاب زندگی از دریچه‌ی حواس پنجگانه را دارید؟
    -بله یک نسخه داریم به قیمت قبل ۲۳۰
    زیر لب می‌گویم آخ جون!
    -لطفاً کتاب را برایم کنار می‌گذارید؟
    -بله. حتماً.
    – امروز نمی‌رسم. فردا میام.
    – مشکلی نیست.«زندگی از دریچه‌ی حواس پنجگانه» را می‌جویم. نمی‌یابم. نیم‌ساعت دیگر پیاده‌روی می‌کنم. در راه تماس می‌گیرم با شهر کتاب جهانشهر.
    -کتاب زندگی از دریچه‌ی حواس پنجگانه را دارید؟
    -بله یک نسخه داریم به قیمت قبل ۲۳۰
    زیر لب می‌گویم آخ جون!
    -لطفاً کتاب را برایم کنار می‌گذارید؟
    -بله. حتماً.
    – امروز نمی‌رسم. فردا میام.
    – مشکلی نیست.
    می‌رسم خانه. دَم در برادر و زن‌داداشم را می‌بینم.
    – تازه آمدید یا می‌خواهید بروید؟
    – یک ساعتی هست اومدیم. می‌خوایم بریم دیگه. چندتا خرید داریم.
    – می‌شه من هم با شما بیام. می‌خوام برم شهر کتاب جهانشهر.
    – آره بیا. بعدم می‌ریم خوش می‌گذرونیم.
    سه نفری راه می‌افتیم. هوا ابری‌ست؛ اما ابرها هنوز تصمیم نگرفته‌اند ببارند. چند مغازه سر می‌زنیم. خریدهایشان را انجام می‌دهند. بغض آسمان می‌ترکد. ابرها بارانی درشت و بلوری نثارِ زمین می‌کنند. زیر باران می‌رویم. خیسِ خیس می‌شویم. ذوق می‌کنیم. می‌خندیم. کتاب زندگی از دریچه‌ی حواس پنجگانه را می‌خرم. با شوق‌وذوق فراوان از شکار سه کتاب نابِ خوش‌قیمت. تا باد چنین بادا😊
    ساعت از ۲:۳۰ گذشت. هرسه گرسنه‌ایم. می‌‌رویم رستوران. غذای گیاهی ندارد اینجا. از برادر اصرار و از من انکار آخرش یک تکه جوجه می‌خورم با پلو و زیتون‌پرورده. یک روز که هزار روز نمی‌شود. یاد کتاب «اثر انتظار» می‌افتم. با لذت و دیدِ مثبت می‌خورم. نزدیک‌های ساعت ۴ می‌رسیم به خانه. استراحت می‌کنم. ذوق می‌کنم برای کتاب‌هایم. ساعت ۱۷. وبینار نویسنده‌ساز شروع می‌شود. استاد لباس سفید زیبایی بر تن دارد. در آزادنویسی قرار است متمرکز شویم بر یک واژه یا مفهوم و حول آن بنویسیم. اول برایم مبهم بود. از استاد توضیح خواستم. استاد کاملاً برایم جا انداخت موضوع را. درباره‌ی «کتاب» نوشتم: کلاس پنجم ابتدایی که بودم کتابم را در مدرسه جا گذاشتم. بابام حسابی دعوام کرد. اون شب زیر پتو کلی گریه کردم تا خوابم برد. یاد کبری افتادم و تصمیمش و کتاب خیس و پاره‌پوره‌اش زیر درخت. بعد خاطره‌ی تلخِ لج‌درآورِ دوران نوجوانی‌ام را به یاد آوردم: پنج‌ شش جلد کتاب تازه‌ خریده بودم. کتاب‌ها داخل کیفم بودند. با همان کتاب‌ها وارد کتابفروشی بهمن شدم. چرخی زدم. موقع برگشت کیف‌ها را می‌گشتند. آن‌موقع‌ها چه کارهای زشت و توهین‌آمیزی انجام می‌دادند واقعن! خانمه کتاب‌ها را که در کیفم دید. با غیظ‌وغضب گفت:
    – این کتاب‌ها را کجا می‌بری؟
    – مال خودمه.
    – از اینجا برداشتی؟
    – نه. مال خودمه. از جای دیگه خریدم.
    – الان زنگ می‌زنم پلیس بیاد. معلوم میشه.
    – خانم به خدا مال خودمه.
    از ترس رنگم زرد شد. کتاب‌هایم را ازم گرفت. هیچ کاری از دستم برنیامد!
    حرومش باشه. کتابامو به زور ازم گرفت😔
    دیگر هیچ وقت از جلوی آن کتابفروشی رد نشدم. در دوران پیش‌دانشگاهی کتاب «دیوان حافظ» را به معلمم هدیه دادم. اولین کتابی که بعد از درمانم خواندم: «من یک نجات‌یافته‌ام» بهترین کتابی که هدیه گرفتم: «درباره‌ی معنای زندگی» اثر ویل‌دورانت از طرفِ پزشک جراحم. اولین کتابی که با ورود به مدرسه‌ی نویسندگی خواندم: «رها و ناهشیار می‌نویسم» و…
    هرچه به ذهنم آمد که ربط‌وروطی با کتاب داشت را نوشتم. پنج صفحه کامل شد.
    روز، روزِ کتاب بود. پس از آزادنویسی استاد دو کتاب «خواب‌نوشته‌ها» و «خواب‌ها چه می‌گویند» را معرفی کرد. و درباره‌ی محتوایشان مفصل صحبت کرد. پرسش‌وپاسخ هم داشتیم.

    امروزِ من و دستِ نویسنده‌ساز:
    کلمه‌برداری✅
    پیاده‌روی✅
    هزارکلمه✅
    تکرارآموزی✅
    گزارش نیک✅

    1. ۱۱ مهر ۱۴۰۵

      در یک ربع به ۸ صبح، زنی ۲۲ ساله‌ بودم. رد نور آفتاب از شرق افتاده بود روی تنم که روی فرش ریخته بود و من در تسلیم ماجرای پاکسازی چاکراها، ضربان نبض چاکرای خورشیدم را حس‌ می‌کردم.

      اول صبح ۴تایی در ماشین، زنی ۱۹ ساله بودم که غریب آشنا افتاده بود سر زبانم. همسرجان شیشه را کشید بالا، گفتم دارم برای تو می‌خانم که یادت باشد برگردی خانه و بدانی:

      می‌مونم منتظر تا برگردی بیایی بازم اینجا.

      دل بده.

      گفت می‌دانم. قبول. آرام بخان.مردم نگاهمان می‌کنند.

      چرا قدر هنر به درستی دانسته نمی‌شود؟

      چشم‌پزشک گفت چشمم مشکلی ندارد. تو می‌دانی که از بیرون می‌بینی یا من، زنی ۴۷ ساله که دارم از توی این چشمهای خمارِ همیشه‌بیمار، نگاه می‌کنم؟ خیر. این چشمها مشکلی جدی دارند که فقط من می‌دانم و او، و تو هرگز نخواهی دانست.

      مردوار، لیست خرید را خلوت کردم و پولی به آتش کشیدم و با هر که پایه بود، همه را از صدر تا ذیل فحش‌کش کردیم و تهش هیچ.

      پیرم. ۱۰۰۰ ساله شاید. باران است. باران پاییز. پاییز برگ ریز. و کاش هر روز باران بود. هر روز پاییز بود و آنقدر بود و بود که ازش بیزار می‌شدیم. مثل عشق.

      _عشق چیست؟

      +بخواهی.

      _تا کجا؟ تا کی؟

      +تا دیگر نخواستن. تا بیزاری.

      به خانه_زندگی می‌رسم زن‌وار. مثل زنی ۲۵ ساله. شام می‌پزم و آواز می‌خوانم.

      تا شام بپزد، لمیده‌ام در ۱۴ سالگی، بی‌خیال همه چیز، پرنده به پرنده می‌خوانم. صفحه ۹۰.

      وبینار مینوشم و آشپزخانه کاری می‌کنم در ۳۸ سالگی.

      من همرنگ خلوت شبم در لحظه عدم، بی هیچ سن و سالی، جاودان.

  56. گزارش نیک

    شب بود. خاب نبود. کتاب بود. کتاب «او» از زاهد بارخدا بود. مرد بود. زن بود. گذشته بود. تنهایی بود. آشنایی بود. ترس بود. تردید بود. بعدش کتاب نبود. خاب بود. صبح بود. سرد بود. خاب بود. لحاف بود. صدای زنگ بود. بیدار شدن بود. دوباره خابیدن بود. خاب دیدن بود. آلارم گوشی بود. از یاد بردن خاب بود. بیداری بود. صفحات صبحگاهی بود. نوشتن بود. حس سبکی بود. آرامش بود. قهوه بود. آماده بود. فیلم بود. تمرین‌جا بود. کتاب خاندن بود. «طوطی» زکریا هاشمی بود‌. دو تایی خاندن بود. با فرشته بود. خنده بود. ظرف شستن بود‌. نویسنده‌ساز بود. نوشتن بود. کلمه بود. غم بود. بیست‌وپنج دقیقه بود. از خاب گفتن بود. کتاب «خواب نوشته‌ها» بود. روزنویسی بود. دیدن ویدیوهای نقاشی بود. نقاشی بود. با دوستان کتابازی نقاشی کشیدن بود. کودک‌نو بود. سوال بود. خوب بود. روزنویسی در سایت بود. تولد مهدی کوچولوی دوست‌داشتنی‌ام بود. دنیا آمدن نی‌نی جدید هم بود. گزارش نیک بود. پست بود.

  57. گزارش نیک

    نه و یازده دقیقه است. این‌بار هم به شب کشیده شد گزارش نیک. این گزارشات نیک برایم یک مسئله را خیلی جدی کرده است. مسئله‌ی تن. جای تن.خالی است. شاید به خاطر همین است که بسیار از زمان‌ها شب‌ها وقت خواب دچار خستگی ذهنی می‌شوم و افسوس تا به این لحظه امکانی را با همان‌ اثر برای پیاده‌روی نیافتم … در ادامه روز ۲۵ دقیقه پُمدرو مطالعه کردم. کتاب در کمال‌سادگی. بله. اثرگذاری. و پیام اثر‌گذار به سودمندی توجه دارد. پیامی که به هدفش می‌رسد و محتمل می شود در زندگی افراد جاری شود. چرا این کتاب را پیشنهاد می کنم. چرا به فلان خرید. می‌روم؟ چرا این فیلم ارزش دیدن دارد؟ به فایده توجه دارد. اما همین‌ کفایت دارد؟ مثلن اگر فقط بدانید من فلان مای ضرف‌شویی را می‌خرم چون ضد‌سلطان است . اما اگر خریدن مای ضرف‌شویی ضد‌سلطان است. و کمک می‌کند تا سلامت بیشتری داشته باشید احتمال بیشتر می‌شوید آن محصول را بخرید. این دو سطح را سطح کارکردی، و عاطفی می‌نامند. در ادامه بعد از مدت‌ها رفتیم تمرینجا یادآور نکاتی که بودم که نیازمندم بدانم…. ادامه‌اش با نویسنده‌ساز و با کتابی جدید آشنا رفتم خواب‌ها چه می‌گوید. از فردا شاید از خواب‌هایم نوشتم. اگر قابل‌پخش باشد… شب شد من ماندم باز بی‌لنگر.

    علی آراسته
    #نیک‌روز

  58. روز را با مقاله‌ای از محمدرضا نیکفر می‌آغازم: «بار گران تاریخ» (نقد آگاه، ۸۸). نیکفر به شباهتی در میان اندیشه‌های آرامش دوستدار و عبدالکریم سروش و سیدجواد طباطبایی اشاره می‌کند که شاید در نگاه اول به چشم نیاید و غریب بنماید؛ معتقد است اینان از استدلال روایی بهره می‌جویند: «در مورد استدلال‌های صوری می‌توان گفت که درست‌اند یا غلط. در مورد استدلال‌هایی که در آن‌ها افزون بر صورت، کیفیت و دامنه و عمق محتوا نیز مهم است، می‌توان از این منظر قضاوت کرد که پرمایه یا کم‌مایه و به سخت دیگری قوی‌اند یا ضعیف. در مقابل، درباره‌ی استدلال‌های روایی، ارزش‌گذاری ساده نیست. در این کرانه ظن نزدیک به یقین قرار می‌گیرد و در آن کرانه، گمانه‌زنی محض. گمانه‌زنیِ مطلقاً غلط نداریم؛ آنچه داریم گمانه‌زنی پرت و بی‌ربط است. اگر داستان، کوتاه و جمع و جور باشد و ما به همه‌ی جزئیات آن آگاهی داشته باشیم، می‌توانیم به شکلی کنترل‌پذیر از استدلال روایی برای سرایت دادن یک جریان معنایی تازه از آغازه به میانه و از میانه به پایانه بهره گیریم. اما چه می‌شود اگر داستان بسیار بلند باشد، ما جزئیات آن را ندانیم و اصولاً نتوانیم که بدانیم؟ در این حال استدلال ما گمانه‌زنی محض خواهد بود. ظنی را که از راه آن در مورد معنای دوره،‌ رخداد یا پدیده‌ای خاص زده می‌شود، نمی‌توان به‌سادگی پس زد، چون موضوع، روایتی است که قضاوت درباره‌ی آن سخت مشکل است، از جمله از این نظر که تا چه حد در برابر سندهای باطل‌کننده‌ی مدعای آن مقاوت تواند کرد.» (ص۱۷) یعنی اگر آرامش دوستدار از راه روایتی کلی از تاریخ ایران به این نتیجه می‌رسد که ما دچار بغرنجِ «امتناع تفکر» هستیم، دارد از همین شیوه‌ی استدلال روایی استفاده می‌کند و هزار خرده می‌توان بر کارش گرفت، ایضن بر آرای سروش و طباطبایی. صدالبته می‌دانم که این اشاره‌ی کوتاه برای درک مقاله‌ی نیکفر کافی نیست، اما هدف من از اشاره به مطالعاتم در گزارش نیک، ایجاد کنجکاوی است نسبت به کسانی و آثاری که ارزش توجه دارند. جدای از موضوع، من نوشته‌های نیکفر را بیشتر به خاطر نوآوری‌اش را در واژه‌گزینی می‌پسندم و این مقاله هم از این نظر خالی از لطف نیست. بنگرید به «هم‌هنگام» و «سبک‌بار» در این جمله: «اما نمی‌توان در تاریخ تا حدی آزاد شد، مگر این‌که هم‌هنگام تا حدی از تاریخ آزاد شد، یعنی بار گذاشته را از دوش برداشت و سبک‌بار گشت.». یا «بنیادساز» در این حرف: «…شرط مقدم آن مجهزشدن به فلسفه‌ای است بنیادساز یک تاریخ اندیشیده.» یا «جانمایه» در اینجا: «…جانمایه‌ی سخن دوستدار به من ایرانی چنین است: تو نمی‌توانی بیندیشی…»… این از یک پومودورو گزارش نیک نوشتن. حالیا وقت اولین پیاده‌روی روز است. دیشب یک کلیپ کوتاه هم توی ایسنتاگرام هوا کردم درباره‌ی پیاده‌روی، اینکه پیاده‌روی به‌مراتب فراتر از یک ورزش است. پیاده‌روی تنفسگاهی‌ست در میان روزمرگی، برای اندیشیدن و آفریدن و تازه شدن… در آغاز راه هوا ابری است اما صدای رعدوبرق می‌آید. جنگ‌های اخیر سبب شده آسمان‌غرنبه حسی از بمباران نیز بدهد. همه چیز در هوای ابری متشخص‌تر است. درخت‌ها آراسته‌ترند و گربه‌ها لطیف‌تر. آنقدر می‌روم تا می‌رسم به ریل قطار. چند لحظه می‌نشینم کنار پُلِ بالای رودخانه و ایده‌هایم را توی دفترچه یادداشت می‌نویسم. جلسه‌ی اول ۷۷‌مین دوره‌ی نویسندگی خلاق فرداست. ساختار دوره را به‌کل دگرگون کرده‌ام. اینطوری برای خودم هم شروع دوره -مثل مشتاق‌ترین شرکت‌کنندگان آن- هیجان‌انگیز است. این پیاده‌روی فرصتی‌ست برای بازبینی چارچوب جدید درسگفتارها. به رودخانه‌ می‌اندیشم که حالا برهوت محض است. تماشای رودخانه‌ی خشکیده کم از دیدار با هزار آدمِ‌ سوگوار نیست. برگشتنی باران هم‌قدمم می‌شود. می‌گذارم حسابی بخیساندم. دیوارنوشته‌ها گاهی چنان رمزآلود می‌شوند که پهلو به هذیان می‌زنند: «دیدم وصف معلم کلاس اولت.» شاید سطری از یک رَپ است. گاهی هم به همین سادگی‌اند: «درست می‌شه ولی جاش می‌مونه.». می‌رسم دفتر. به چند پیام پاسخ می‌دهم. این سطرها را می‌نویسم. حالیا می‌روم دوش بگیرم… ناهار می‌خورم و یوتیوب هم برای خودش ورور می کند. حمام سرحال‌ترم کرده. پیاده‌روی که می‌کنم حمام لذت‌بخش‌تر می‌شود. اعتیادم به پیاده‌روی دوچندان شده. هی لحظه‌شماری می‌کنم لای کارها فرصتی بیابم برای اندکی قدم‌زدن… از چندش‌آورترین چیزهای زندگی یکی هم صبر است که به‌‌زور می‌خاهیم گوارا جلوه‌اش بدهیم. من یکی که متنفرم از صبر و هرچه هم‌خانواده‌اش: تحمل و غیره… در وبینار نویسنده‌ساز آزادنویسی درباره‌ی یک موضوع خاص را می آزماییم. یعنی یک کلمه را در مرکز ذهنمان قرار می‌دهیم و سپس آزادانه همه‌ی تداعی‌هایمان را به آن ربط می‌دهیم. من آغازه‌ی «کتاب پیاده‌روی» را توی همین ۲۵ دقیقه می‌نویسم تا همین امشب منتشرش کنم. پس از تجربه‌ی نگارش آنلاین «کتاب روزنویسی» دوست دارم درباره‌ی پیاده‌روی هم به همین سیاق بنویسم. در ادامه‌ی وبینار درباره‌ی رؤیانگاری حرف می‌زنیم و دو پاره از کتاب «خواب‌نوشته‌ها»ی تئودور آدرونو را برای بچه‌ها می‌خانم و همین بهانه‌ای می‌شود تا همه‌ی کتاب‌های قفسه‌ی خاب و رؤیای کتابخانه‌ام را به بچه‌ها نشان بدهم. بعد هم به پرسش‌وپاسخ می‌پردازیم و بحث‌های جالبی شکل می‌گیرد از جمله درباره‌ی نظم و انسجامی در سخن‌ورزی که تنها به یاریِ نوشتن قابل دست‌یابی‌ست و اشاره می‌کنم به کتاب درخشان «فرهنگ گفتاری و توسعه‌نیافتگی اجتماعی در ایران» از حمید یگانه که می‌توانید از صفحه‌ی «دانلود» وبگاه من دریافتش کنید…سپس صوتِ وبینار را به همراه صفحاتی از کتاب آدورنو بارگذاری می‌کنم و می‌روم دراز می‌‌‌کشم روی تختم و صفحاتی از کتاب «آقا جلال» محمود گلابدره‌یی را می‌خانم. گلابدره‌‌یی از شاگردان آل احمد بوده توی مدرسه و این کتاب هم در قالب گپ‌وگفت معلم و دانش‌آموزان است در کلاس. مثلن یک جاش از قول جلال می‌نویسد: «توبه یک کلمه‌ی فارسی‌ست. یعنی تو، بِهْ باش. بهتر باش. هر چی هستی، هر کی هستی، از اینی که هستی،‌ بِهْ از این باش. تو، توبه کن، تو.، بِهْ باش.»… بعد هم می‌آیم این سطرها را می‌نویسم و آماده می‌‌شوم برای برگزاری جلسه‌ی آخر ۷۶مین دوره‌ی کلاس نویسندگی خلاق… این جلسه به تمرین «رخدادک»‌ می‌پردازیم. یعنی نوشتن یادداشت کوتاهی بر اساس یکی از رخدادهای روزمره‌مان،‌ اما با الگویی معین. پس از ارائه‌ی نمونه‌ها و جزییات ساختار رخدادک، با هم یک رخدادک می‌نویسیم. به بچه‌ها می‌گویم پایان دوره می‌تواند شروع کار و دوستیِ ژرف‌تر ما باشد، و همین حالا هم این اتفاق افتاده است، اکنون برخی از همسفران این دوره از بهترین‌های «گزارش نیک» هستند… پس از کلاس لای کتاب‌ها پرسه می‌زنم، دو-سه یادداشت فلسفی می‌خانم و چرتکی می‌زنم… بیدار که می‌شوم مطالب کلاس را بارگذاری می‌کنم. خرده‌کارها را سامان می‌دهم و گزارش نیکم را نهایی می‌کنم تا بروم پیاده‌روی. وقتی برگشتم فیلم می‌بینم و غوطه می‌خورم تو دیوان یغمای جندقی. ما آیندگانیم.

  59. گزارش میگ میگ
    ۱. صبح از قرار شنبه رانندگی کردم از شهری به شهری. حالا که نگاه می‌کنم خاطره‌ی پررنگی توی ذهنم نیست. انگار اصلن اتفاق نیفتاده است. فقط می‌دانم آهنگ‌های فرزاد اصلانی را گوش می‌دادم.
    ۲. سر کار پیگیری چند کودک برای سبدغذایی.
    ۳. غذا و خوابیدن عصر.
    ۳. وبینار الهه علیزاده و پرداختن به موضوع سن.
    ۴. نویسنده‌ساز آزادنویسی در مورد کودک که درون ذهن من این چند وقت چرخ می‌خورد.
    به چند راه ارائه مطلب فکر کردم و نوشتم. تجربه‌ی جالبی بود.
    ۵. باشگاه و دیدن مادربزرگ و شوید پاک کردن.
    ۶. پانسیون و نوشتن یادداشت در کانال و روزنویسی در سایت.

  60. نمی‌دانم می‌خواستم این گزارش را از کجا شروع کنم تا اینکه طرحِ حلزون جدید را دیدم و لبخندی زدم. طرح‌های متفاوتی که هرباره استاد می‌کشند حسابی سرذوقم می‌آورند. انگار که جوهرِ خلقِ حلزون‌های تازه‌شان هیچ‌گاه خشک نمی‌شود. کاش در نوشتن‌هایم اینطوری باشم. به ایده‌های متفاوت احترام بگذارم و عجیب‌نویسی را عیب ندانم. دیشب و پریشب گزارشی ننوشتم با اینکه کلی کار نیک کرده‌بودم و می‌شد بنویسم، از غافله جاماندم و حالا به مقصد رسیده‌ام.
    دفترچه آشپزی‌ای خریده بودم تا دستور پخت‌های شخصی‌سازه شده‌ام را درونش بنویسم. اولین دستورپخت را یک کیک خیس شکلاتی نوشته‌ام که پنجشنبه پختم. عهد کردم که برایشان نام‌های عجیب و مسخره بنویسم. اگر شماهم دستور پختِ «بی‌حوصله‌ی شکلاتی» را خواستید می‌توانید به اتاق بایگانی مراجعه کنید. همچنان درگیر زندگی‌نامه منزوی و خواندن اشعارش هستم. تا آخر هفته مشغلوم. امیدوارم بتوانم یکی دوتا از شعرهایش را هم حفظ کنم.
    شاید تا فردا یا نهایت پس‌فردا کتاب جدید شروع کنم. کتابی که درحال خواندنش هستم از قفسه‌ مذهبی‌هاست و برای من، ارزش خواندن دارد.
    کلاس‌های کامپیوتر م از حضوری به مجازی نه، به آفلاین تغییر یافت. بسیار خوشحال شدم و مطمئنم که بازهم چیزی قرار نیست یاد بگیرم و باید برای خرید یک ماشین تایپ پول جمع کنم.
    برای اتاق بایگانی هم یادداشت گذاشتم و منتظرم افراد بیشتری را بینِ قفسه‌ها ببینم. بسیار سوت‌ و کوریم و کساد. کار خاصِ دیگری نکردم. زنده ماندم و از روزهایی که حسابی نشان از پاییز دارند لذت می‌برم.
    شماهم اگر گذرتان افتاد سری به اتاق بایگانی بزنید.
    آدرس: https://t.me/ArchiverooM1
    چای که نداریم اما درحد یک فنجان کلمه داریم که شما را مهمان کنیم.

  61. این روزها گزارش‌هایم خلاصه‌تر شده چون زندگی‌ام خلاصه‌تر شده. مهر که می‌شود فصل سنگین کاری شروع می‌شود و کارهای اولیهٔ شروع سال تحصیلی خیلی زیاد است. چون ریتم کارمان هم یکنواخت نیست، این روزها بیشتر احساس خستگی می‌کنیم تا به روال عادت کنیم. امروز آخرهای ساعت دوم، واقعاً حس کردم که توانم دارد تقلیل می‌یابد اما مجبورم سرپا بمانم و با صدای بلند حرف بزنم و حرف بزنم. درسم پر از نکته و مطلب و مرور است، حتی وقتی دانش‌آموزان را هم به همکاری می‌گیرم باز سهم من از حرف زدن خیلی خیلی زیاد است. برای همین است که در طول سال تحصیلی با همسرم با هم، کم‌حرف می‌شویم. انگار سهمیه‌های حرف زدنمان را در مدرسه تمام می‌کنیم و به خانه، سهم اندکی می‌رسد.
    امروز سه زنگ داشتم و حس خوبی داشت که ساعت دوازده و نیم برگشتم. هوا از صبح خیلی شرجی بود. تا پیش از زیستن در اهواز هیچ تصوری از شرجی نداشتم. الان کامل می‌دانم که وارد شدن به هوای شرجی شبیه وارد شدن به حمامی به وسعت شهر است که پیش از ورود تو دست‌کم سه بار با در بسته و آب داغ از آن استفاده شده. ابتدایش جالب است، چون از هوای خنک کولر وارد این فضا می‌شوی اما بیش ماندن در این هوا، نفس را سنگین می‌کند و تو منتظری جایی بیابی تا دری باز کنی و نفس بکشی، دریغ از این‌که دری باشد. مگر این‌که دوباره به هوای خنک کولر پناه ببری.
    به خانه که رسیدم ته‌بندی کردم و بخش از کتاب «هیچ‌چیز جای کتاب را نمی‌گیرد» را خواندم و کمی چرت زدم تا همسرم بیاید. رویدادهای این چند روز شد ناهار.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و در آزادنویسی از رنجش و رنج نوشتم. از رنجش شروع کردم و وسط به رنج هم پرداختم. جز شباهت حروف، ربطی به هم ندارند اما نمی‌دانم چرا این دو تا را پیش بردم. در ۲۵ دقیقه حدود ۹۲۰ کلمه نوشتم.
    بعد از وبینار از شدت خستگی خوابیدم. شب هم درس‌های فردا را مرور کردم. امسال درسی دارم که سه سال پیش تدریسش کرده‌ام. دوست نداشتم این درس را بردارم اما شرایط ایجاب کرد. به عنوان چالشی برای خودم پذیرفتم. کلاسم هم در این درس ضعیفند و نیاز به کار بیشتر دارند. پارسال دانش‌آموزان خودم بودند و می‌دانم در چه سطحی‌اند.
    یادداشت کانال را هم نوشتم و کم‌کم باید بخوابم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  62. سال واژه: تداوم.
    – امروز صبح کمی آزاد نویسی کردم.
    -منتظر تماسی از کانادا (شهر تورنتو) بودم. چشمم به صفحه‌ی گوشی میخکوب شده بود. وقتی دیگه ناامید شدم، بلند شدم رفتم دنبال کارام و اولین کار ی که کردم برای اینکه سرحال بشم دوش گرفتم.
    وقتی که اصلا انتظارشو نداشتم تماس برقرار شد، بعد از یک گپ نیم ساعتی دوبار ه مشغول کارام شدم.
    – حدود دو روز هست که دارم داستان یک طرح رو می‌نویسم.
    نمیدونم چی از آب در مییاد. اگر در پایان ازش راضی بودم، اونو برای نقد برای استادم می‌فرستم.
    به حرف استادم رسیدم که می‌گفت: «بعد از نوشتن یک طرح درست از یک داستان نوشتن داستان اصلی طوری خواهد بود، که خودش خودشو پیش می‌بره.» و الان داره این اتفاق برای داستان من هم می‌افته.
    ساعت 17 به وقت وبینار نویسنده‌ساز.
    نوشتن 25 دقیقه هزار کلمه آزادنویسی در این روزا داره، بصورت یک عادت همیشگی در وبینار تبدیل میشه.
    صحبت از کتابهایی درباره خواب و معرفی کتاب خواب‌نوشته‌ها از تئودور آدورنو .
    -توی بارون به پیاده‌روی رفتم. همیشه این پیاده‌روی با خرید و پول خرج کردن برای من تمام میشه.
    استاد من باید همون باشگاه رو برم، به خدا که به ما نیومده پیاده‌روی کردن.
    -شام خوردن و زنگ زدن تصویری به برادر م.
    به خودم از یک تا ده عدد6 رو میدم.
    تا گزارش نیک بعدی بای.

  63. سال‌واژه: تغییر

    ۱- چند دقیقه‌ای به حیاط کوچک خانه رفتم و شروع کردم به قدم زدن. مثل همیشه، جزئی‌نگری‌ام خیلی زود خودش را نشان داد؛ چشمم افتاد به گلدان‌ها، لانه کبوتر روی کنتور گاز و گلدان قشنگی که برگ‌های سبزش تا بالای دیوار امتداد پیدا کرده بود. همان‌طور که قدم می‌زدم، گربه بامزه‌ای را دیدم که از بالای دیوار چشم به من دوخته بود. چند دقیقه‌ای همین منظره‌های کوچک حیاط برایم کافی بود تا از فضای خانه فاصله بگیرم.

    ۲- با استاد و بچه‌های وبینار، هزار کلمه فوران کردم. با اینکه هر روز آزاد‌نویسی می‌کنم، این بار آن‌قدر غرق نوشتن شدم که نفهمیدم زمان کی تمام شد و چطور این همه نوشتم. انگار شیر نوشتن را باز کرده بودند و دیگر قرار نبود به این زودی‌ها بسته شود.

    ۳- گرسنه بودم. خیاری از یخچال بیرون آوردم و شستم. اولین گاز را که زدم، عطر و طعم تازه و فوق‌العاده‌اش در دهانم پخش شد و همان خیار ساده، برای چند لحظه حسابی کیفم را کوک کرد.

    ۴- مطالعه‌ام خوب پیش رفت؛ به‌خصوص اینکه موضوع «داستان‌نویسی برند» مورد علاقه شقایق هم بود و کلی درباره‌اش با هم گپ زدیم. همین گفت‌وگو باعث شد مطالعه از یک کار انفرادی بیرون بیاید و به گفت‌وگویی دو نفره و دلچسب تبدیل شود.

    ۵- به این فکر کردم که تعصب چقدر می‌تواند در واپس‌ماندگی ذهنی نقش داشته باشد. فرقی نمی‌کند تعصب کورکورانه نسبت به یک شخص باشد یا یک عقیده؛ وقتی آدم حاضر نباشد چیزی را دوباره ببیند و درباره‌اش فکر کند، ذهنش هم کم‌کم در همان نقطه متوقف می‌شود.

    ۶- بسته‌ای که قرار بود به دستم برسد اما هنوز نرسیده بود، لغو کردم. از این بابت نگرانم، چون بسته مهمی بود و به آن نیاز داشتم. حالا نه ایده‌ای برای جایگزین کردنش دارم و نه با توجه به محدودیت زمانی، فرصت زیادی برای سفارش دوباره. همین بلاتکلیفی بیشتر از خود لغو شدن بسته نگرانم کرده است.

    ۷- زود بیدار شدم، صفحات صبحگاهی نوشتم، پیاده‌روی رفتم، مطالعه کردم، دوش گرفتم، در وبینار شرکت کردم، آزاد‌نویسی کردم، مدیتیشن کردم و در آخر هم سریال مورد علاقه‌ام را دیدم. وقتی به فهرست کارهایی که انجام داده‌ام نگاه می‌کنم، می‌بینم روز پُری داشته‌ام؛ بنابراین نمره ۹ را می‌دهم تا خودش به‌تنهایی بتواند امروز را تعریف کند.

  64. دروغ چرا؟
    از چهارشنبه تا امروز حال خوبی نداشتم.
    تا امروز شنبه که به دو دلیل، حالم جای خودش آمد. یکی‌ش پیلاتس و دیگری را اصلن ول کنم و‌نگویم‌بهتر است.یازدهم ماه و اول هفته‌ی نورانی بارانی و خوبی را گذراندم.
    شش صفحه صبحگاهانه نوشتم.
    نوشته‌ها دارند هدفمند می‌شوند.
    توی تلگرام نوشته‌دوستان را خواندم و کامنت گذاشتم.
    توی گروهم با دوستان نویسنده‌ام گفت و شنود کردم.
    رفتم پیلاتس و برگشتم.
    ناهار پختم و خوردم.
    خسرو خوبان‌خواندم.
    استحمام و بعدش خاضرشدم به سوی روانشناس جانم.
    از مطب که بیرون آمدم، هوا پر از بوی باران و آسمان پر از ابر بود.
    مسافتی از مسیر را با خطی‌ها آمدم و باقی‌ش را از طولانی‌ترین راهِ پیاده.
    پیاده‌روی عالی بود.
    خرید کردم و رسیدم خانه.
    شام سرو کردمو یک قسمت سریال دیدم از آن PG15 ها.
    بعد نویسنده ساز آفلاین را شنیدم.
    برای ۲۵ دقیقه نوشتن،موضوعم را انتخاب و تنهایی نوشتم.
    ۲۵ دقیقه حدود ۷۰۰ واژه.
    بعد هم کانال به روز شد.
    از ترس معده درد شبانه، شیر گرم و زعفران خوردم و حالا موقع خواب است.
    شب خوش.
    اینجا می‌آئید؟ مرسی👇🏻
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  65. سال واژه: ساده
    صبح با صدای خاهرم که می‌گفت ساعت هفت و ده دقیقه است و تو هنوز خابی، بیدار شدم. خاهرم که نمی‌خواست دیر به مدرسه برود، دیگر نمی‌توانست منتظر بماند تا حاضر شوم، پس پدر رفت تا او را زودتر برساند و بعد مرا به دانشگاه ببرد.
    هوا عجب گردو غباری بود. سر کلاس هم تکیه داده بودم به دیوار و به هزار بار رفتن و آمدن استاد از کنار تخته تا میزش و تکرار کردن درس، نگاه می‌کردم تا کلاس تمام شود. کلاس که تمام شد، وقتی سوار ماشین شدم دیدم کلید خانه را یادم رفته ببرم. می‌خواستم بروم کلید را از مادرم که به باشگاه رفته بود بگیرم. دیدم خودش دارد می‌آید. وقتی وارد خانه شدیم، لباس‌هایم را عوض کردم و به رختخابم پناه بردم. وقتی هم بیدار شدم، به تمرینجا رفتم. از شنیدن متن‌های بچه‌ها لذت بردم.
    این دفعه توی آزادنویسی درباره‌ی مبل نوشتم. انگار که این مبل هم مانند صندوقچه‌ای، رازهایی درون خود دارد. هم خنده و امید را دیده است، هم خشم و ناراحتی را. وقتی می‌نوشتم، بار دیگر حس رهایی را بعد از نوشتن تجربه کردم. به این فکر کردم که باید به اطرافم با دقت بیشتری نگاه کنم. می‌شود ایده‌های جالبی پیدا کرد.
    بیست و پنج دقیقه هم کتاب خاندم. بعضی از جمله‌ها را دوست دارم بارها بخانم. انگار با هر بار خاندن آن‌ها، عمیق‌تر به آن‌ها نگاه می‌کنم.

    https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk

  66. ذهنم پراکنده است. اگر الان خاب بودم شاید داشتم چند خاب را هم‌زمان می‌دیدم. مثلا داشتم خاب می‌دیدم که دارم اینجا می‌نویسم و مرضیه هم دارد بلند درس می‌خاند؛ دارم با مامان تلفنی حرف می‌زنم؛ باد انقدر شدید است که اتاقم تکان می‌خورد و یک هواپیمای جنگی هم توی حیاط خانه فرود می‌آید و زهرا و محدثه از توش می‌آیند پایین و با اصلحه می‌دوند دنبال گربه‌ی کوچولویی که تازه به دنیا آمده و من همینطوری که دارم می‌نویسم می‌بینم که انگشترم از دستم می‌افتد توی سینک و هر‌چه می‌گردم پیداش نمی‌کنم و بعد از یک قرن می‌بینم توی جیب کتِ عشقم نشسته.

    ذهنم پراکنده است. حالا که هنوز نخابیده‌ام همینطوری همه‌چیز توی ذهنم درهم است حالا فکر کن بخابم. آقای کلانتری داشت درباره‌ی خاب می‌گفت. همیشه از خاب نوشتن را دوست دارم و می‌نویسم. خاب‌هام هم مثل خودم شلوغ‌اند و گاهی چرت and پرت. چند سال پیش هم کاووسی تمام خاب‌هایم را تصرف کرده‌بود و مرا هم. اما حالا ذهنم را واقعیت‌هایی که روزی فکر می‌کردم واقعیت نیستند تصرف کرده. دلم می‌خاهد همان آهنگی را بگذارم پخش شود که استاد توی 25دقیقه آزاد‌نویسی گذاشتند اما اسمش را نمی‌دانم. یعنی انقدر صدای کیبوردم را شنیدم که صدای آهنگ توش گم‌شد. ولی آزاد‌نویسی برایم امروز راهگشا شد. «تجربه» کلمه‌ی کلیدی‌ام بود توی آزاد‌نویسی و من با نوشتن تصورم درباره‌ی این کلمه و امکاناتی که در اختیار دارم تغییر کرد. به راه‌های خوبی هم رسیدم که چگونه تجربه‌هایم را بیشتر کنم. من دلم همیشه تجربه‌های جدید می‌خاهد. این سؤالِ امروزِ خانم شیما بود توی سرزبان. این که چه می‌خاهی اصلا؟ و من تجربه می‌خاهم. تجربه. تجربه‌های تازه. گفته‌بود که اگر مثلا یک ثروت هنگفت داشتی همین کارت را ادامه می‌دادی یا نه و من نه. شاید اگر یک ثروت زیادی بهم هدیه می‌دادند می‌رفتم فرانسه ادامه تحصیل می‌دادم. من دنبال تجربه‌ام. تجربه/رفتن به جا‌های جدید دیدن چیز‌های جدید عطر و طعم‌های جدید تجربه‌ی حس‌های جدید گفتگو‌های جدید و کلن هر چیزی که جدید باشد. و این که آدم خودش انتخاب کند تجربه‌هایش را برای من خیلی مهم است. به نظرم آدم در بیشتر مواقع اول تجربه می‌کند و بعد آن تجربه را دوست‌دارد. بعضی وقت‌ها هم مجبور می‌شود دوست بداردش. ولی من اصلا با این حال نمی‌کنم. من دلم می‌خاهد اول دوست بدارمش و بعد تجربه‌اش کنم. اصلا چرا این‌ها را دارم اینجا می‌نویسم؟ این‌ها شبیه یک یادداشتِ تلگرامی است نه گزارش نیک. گفتم که. ذهنم مثل کودکی بیشفعال یک‌جا بند نمی‌شود و به قول معروف «رشته‌ای بر گردنم افکنده دوست می‌کشد هر‌جا که خاطرخاه اوست.» حالا این ذهنِ فریبکار از کی دوستم شده نمی‌دانم. خوب داشتم می‌گفتم. چه می‌گفتم؟ بی‌خیال. امروز توی سرزبان درباره‌ی تاثیر سن روی دیدگاه گفتیم و شنیدیم. واقعا دارم به این فکر می‌کنم منِ مثلا هشتاد و شش‌ساله چگونه فکر خاهد‌کرد و نظرش همچنان همینی هست که الان هست؟ حتما که نه. طرف باید شصت‌سال دیگر زندگی کند و توی همین فردا هم نظرش با امروز یکی نیست چه برسد به شصت سال. راستی شصت سال بعد چه اندازه به نیستی یا بقا نزدیک خاهم‌شد؟ نیستی یا بقا؟ انقدر حواسم نیست که اینتر هم نمی‌زنم. مهم هم نیست. خود استاد هم اینتر نمی‌زند. نکند داری تقلید می‌کنی مهدیه؟ شاید آره. مگر اشکالی دارد؟ تقلیدِ آگاهانه خوب است. آگاهانه. یعنی خودت انتخاب کنی که تقلید کنی یا نه. این انتخاب برای من خیلی مهم است. انتخاب از آزادی می‌آید. فکر کنم این نوشته را باید بگذارم توی کانالم و نه گزارش نیک. اما مگر گزارش نیک فقط نوشتنِ فهرست کار‌های روز است؟ انگار داری به بالادستی‌ات گزارش کار می‌دهی. دلم نمی‌خاهدش. می‌خاهم همینطوری بنویسم. بی‌نظم و فهرست. چه می‌شود مگر؟ آدم گاهی نیاز دارد بی‌نظم باشد. برای روحیه‌اش خوب است. یاد اون آهنگه افتادم که می‌گه «گاهی نیازه الکل.» الانم گاهی نیازه بی‌نظمی در نوشتن. توی آزاد‌نویسی‌هام که رکورد بی‌نظمی را زده‌ام. گاهی توی خلوتم حتی به عمد کلمه‌ها را غلط می‌نویسم به خصوص وقت‌هایی که حسابی عصبی‌ام. عمد غلط می‌نویسم تا دلم اندکی خنک شود. بیچاره کلمه‌ها. هر‌چه بدبختی داریم را سر‌شان خالی می‌کنیم. الان هم داشتم بیچاره را بی‌چاره می‌نوشتم. چه بگویم از دست این نیم‌فاصله. شده یکی از ارکان زندگیِ نوشتاری‌ام این روز‌ها. این روز‌ها که می‌گویم منظورم همین یک سالی است که افتخار آشنایی باهاش پیدا کرده‌ام. عقربه‌های ساعت روی هم نشسته‌اند. روی عدد 8. خسته‌ام و کلافه. اما مهم نیست. مگر تا حالا مهم بوده؟ دیروز داشتم به دوستی می‌گفتم باید آدم به خودش اهمیت بدهد. حالا می‌گویم که این کلافگیِ خودم مهم نیست. آدم می‌تواند مشاور باشد و در همان حال به شدت نیازمند مشاوره. یادم هست آن روز‌های اول که روانشناسی قبول شده‌بودم همه ازم انتظار داشتند که یک آدمِ بدون بحران باشم و همیشه از نظر روحی خوب باشم. یک بار هم گفتم که مگر دکتر‌ها خودشان مریض نمی‌شوند؟ خودم دیدم که یک دکتر ارتوپد دیسک کمر گرفته‌بود و رفته‌بود استعلاجی. این که چیزی نیست. یک پرستار هم نمی‌تواند خودش به خودش آمپول بزند و می‌دهد یکی برایش بزند. راستی اگر می‌شد آدم خودش به خودش آمپول می‌زد چه خوب میشدا. مثلا پشت سرت چشم داشتی و می‌توانستی ببینی و دست‌هات هم مثل مجید دلبندم دراز بود و میرسید به پشتت. اگر اینگونه بود دیگر هیچ دکتری مریض نمی‌شد و هیچ مشاوری به تراپی نیازمند نمی‌شد و هیچ متخصص پوست و مویی هم کچل نبود. والا. امروز نشستم و نوشتنِ ترکی تمرین کردم. سخت است ولی من دوستش دارم و باید بیشتر وقت بگذارم برایش. کاش می‌شد وقت را هم از یک جایی خرید. وقت اگر واقعا طلا بود می‌شد خریدش. البته باید حسابی پول داشت برای خریدش. حالا من یک کاریش می‌کردم. مثلا می‌رفتم اختلاص می‌کردم. اختلاص برای خریدنِ وقت. این می‌تواند اسم یک داستان تخیلی باشد. شاید نوشتمش. البته باید اول وقت را بروم بخرم بعد. انگار دارم زیادی چرت می‌نویسم. ولی مهم نیست. کسی که نمی‌خاند. حالا اگر کسی هم خاند خاند. گزارش نیک است دیگر. به قول استاد توی گزارش نیک که نمی‌خاهیم یک اثر ادبی خلق کنیم فقط گزارش می‌نویسیم. ولی خدایی این کجاش به گزارش می‌خورد؟

    https://t.me/mahdeyekazemiii

  67. خیلی بی‌رمقم. روز خوبی نبود. امیدم به رحمت خداوند است. برگی بدون اذن او نمی‌افتد. باید بخوابم.

    الهی شکرت…

  68. امروز صبح رفتم مدرسه‌. خوشحالم که صبح‌ها مجبورم زود از خواب بیدار شوم. چون در تمام زندگی‌ام فقط زمان‌هایی زود از خواب بیدار شده‌ام که مجبور بوده‌ام.
    دیر شده بود و بدو بدو رفتم تا ایستگاه و پریدم تو ماشین همکارم که منتظرم بود. رفتیم مدرسه و زنگ اول قرآن پرسیدم و درس دادم. چرا همیشه بچه‌ها با حرف ساکن درگیرند؟
    سرعت بچه‌های امسالم در بعضی کارها خیلی خوب است و مایه‌ی خرسندی‌ست.
    فارسی هم درس دادم درباره‌ی کلمات جمع و نشانه‌هایش. زنگ خورد و رفتیم زنگ تفریح و صبحانه زدیم بر بدن و غیبت.
    زنگ دوم پروژکتور را درست کرده بودند خوشبختانه، شمارش چندتا چندتا و شکل‌های فراوانش پدرم را در می‌آورد اگر پروژکتور نبود. بعضی بچه‌ها دق دادند تا فهمیدند. با این حال حس می‌کنم اکثریت خوب یاد نگرفته‌اند هنوز. فردا مشخص می‌شود.
    زنگ آخر هم اجتماعی داشتیم. درباره‌ی شناسنامه. راحت بود. نگارش هم حل کردیم. و تمام. تکالیف را نگاه نکردم. اصلا حوصله نداشتم. فردا همه را نگاه می‌کنم با هم. کاش کسی بود تا تکالیف بچه‌ها را نگاه می‌کرد.
    بعد از مدرسه رفتم خانه‌ی مامان‌این‌ها. لپ‌تاپ را با خودم برده بودم مدرسه که از آنجا ببرم خانه‌ی مامان که با هم عکس‌های عروسی را ببینیم و البته با کابلشان بریزم توی موبایلم که راحت‌تر نگاه کنم و انتخاب.
    دیدیم و ذوق کردیم و تعدادی را فرستادم توی تلگرام برای زهرا و نت کشت خودش را تا بفرستد عکس‌های کیفیت بالا را.
    نوشتم و نوشتم و حواسم پرت می‌شد به مامان و بابا و حرف‌هایشان. منتظر فاطمه بودم. دیر آمد و مامان گفت شام بمان. ماندم و با فاطمه هم عکس‌ها را دیدیم و سهیل آمد و شام خوردیم و فاطمه پیله کرد که برویم دوچرخه‌سواری.
    رفتیم دوچرخه‌سواری و چه زود می‌گذرد یک ساعت روی رکاب. تمام شد و برگشتیم و فاطمه را گذاشتیم خانه‌شان و رفتیم خانه‌مان.
    کمی جمع و جور کردم و حالا خواب.

  69. گزارش سی و هفتم
    سال واژه: تبدیل
    به روزم نگاه می‌کنم، پر از نیکی است. اما حالا استرس را به خودم تزریق کردم و آلوده‌اش شدم.
    به این فکر می‌کنم که هر لحظه و هر روزمان چقدر شکننده است. به کم شدن این نیکی‌ها فکر می‌کنم.
    به خاکستری شدن روزها. به چیزهایی که نمی‌خواهم.

    _ صبح کمی شب هول خواندم و کلمه برداری کردم.
    _ مدتی‌است که سعی می‌کنم رژیمم را به قوت اوایل ادامه دهم.
    _ غیرنیک ترین کار امروزم ننوشتن سفرنامه بود. پس فردا یک هفته می‌شود که برگشته‌ایم. پس باید تمام شود. اگر خودم را آلوده به اضطراب نمی‌کردم آخرشب ادامه‌اش می‌دادم. حالا هم باید انجام دهم. چه فرقی می‌کند با چه حالی؟ وقتی همه چیز اینقدر فناپذیر و نابودشدنی است.
    اگر این ابرهای سیاه بالای سرم بگذارند از خفن ترین نیکی‌های روزم می‌گویم:
    _ آغاز پیاده روی روزانه. به امید خدا. نیم ساعتی در پارک بالا و پایین کردم. آسمان و هوا بی نظیر بود.
    خانواده‌ی گربه‌ها دوروبرم می‌پلکیدند و من هم تسلیم وسوسه‌ی نوازششان شدم. نمی‌دانم خانواده بودند یا نه. به چشمم خواهر و برادرهایی هم سن و سال می‌آمدند. هزینه‌ی اجاره‌ی دوچرخه را پرسیدم. دوچرخه سواری بلد نیستم. شاید بدک نباشد یک بار اجاره کنم و امتحان کنم.
    همین که می‌خواستم برگردم و اتمام پیاده روی را اعلام کنم شهر دگرگونی‌اش را آغاز کرد.
    رعد و برق. اول نورها بعد صداهای هولناک. اما نمی‌ترسیدم. نه مثل کودکی‌هایم که خودم را در پتو قایم می‌کردم. راه رفتم، صداها را شنیدم و ادامه دادم. قدرت در من بود که بی نور و سروصدا، بی دانستن حرکت می‌کردم.
    باران ناگهان شدت گرفت و خودش را روانه‌ی هر ذره کرد، انگار اژدهایی بود که خیابان‌ها بیدارش کرده بودند. خشمش به همه جا شعله می‌کشید.
    با همه‌‌ی این‌ها زیبا بود و باشکوه.
    _ بالاخره بازی رزیدنت ایول ۹ را نصب کردم. کمی هم امروز بازی کردم. نوستالژیک و دوست داشتنی مثل قسمت ۴. با دیدن چهره‌ی لیون قندها در دلم آب شد.
    _ فیلم شب هم frailty است که هنوز مشغول تماشا هستم.
    ها راستی کارگاه خودواژه هم ثبت نام کردم. ده هفته همراهی و تداوم. فرصتی پر مایه

  70. 🐚 الان ساعت ۹ صبح است. از این اداره به آن اداره در رفت‌وآمدم. چه ملال‌انگیز است این فضا و این‌گونه شغل‌هایی که چنین آدمهایی را پرورده. کارم طول می‌کشد. نشسته‌ام به نوشتنِ گزارش نیکم تا کمی از این ملال بکاهم. یک روز تمام خودم را از گوشی و دنیای بیرون دور نگه‌داشتم. ۲۴ ساعت خاموشیِ دنیای بیرون و خزیدن درونِ لاک و روشناییِ دنیای درون. زلال می‌شوی وقتی با خودت و برای خودت هستی. پایانِ ۲۴ ساعت و زنگِ خطرِ دنیا و جهیدن از جهانِ زیبای درونِ لاک، به مسئولیت و فکر و تلاش. فکر می‌کنم اگر این وظایف و مسئولیت‌ها نبود، بهترین جای روی زمین برای من، همان لانه‌ی حلزونی‌ام بود. اصلن چه کاری‌ست، همش بیایی به این جهان وقتی جهانِ به آن زیبایی برای خودت ساخته‌ای؟ حیف که نمی‌توانم یک‌جا بنشینم و ببینم دنیا همینطور در حال سقوط به پوچی‌ست، باید سهم خودم را برای اندکی نور داشته باشم. شده حتی تکان دادن یک نفر باشد یا چه می‌دانم تاباندنِ اندکی امید و ادبیات به خاکِ بی‌روح این سرزمین. واقعن دلم کباب می‌شود برای این‌همه ذهن و جسم‌های فوق‌العاده که در بی‌اعتناییِ جهان به انزوا می‌روند و تا همیشه خاموش می‌شوند. باید قوی شوم و دستانشان را بگیرم. باید یک قایق کوچک بسازم و بالای آبشار قایق‌سواری کنم، شاید کسی را یافتم که نیاز داشت به یافتنم. چه گفتم. اثراتِ یک روز ننوشتن است. شاید هم اثراتِ یک روز گزارش نانویسی. ولی خودمانیم این ۲۴ ساعت برایم مثل یک هفته استراحت در میان جنگل‌های شمال بود. در کلبه‌ای میانِ درختانِ مه گرفته و بارانی که دائمن روی تنم می‌ریخت. نو شدم حسابی. رها شدم دوباره. ساعت ۱۱:۳۰ هنوز منم و کارهای اداری. بارم را سبک کرده‌ام، بیشترِ کتابهایی که دوستشان ندارم را از خودم دور کردم. شاید کسی دوستشان داشت. اصلن چرا باید وقتی چیزی را دوست نداریم پیش خودمان نگه‌داریم، این جز خودخواهی چه می‌تواند باشد؟ کلبه‌ی حلزونی‌ام منظم شده. بخش پایینی قفسه‌ها را پر از ابزار نقاشی کردم. این روزها نقاشی برایم معنای بیشتری گرفته و بخش اعظم مرا حمل می‌کند. نه که از واژه‌ها دور افتاده باشم، واژه‌ها تا همیشه بخش بزرگی از من‌اند ولی خیالِ مرا همین رنگ‌ها حمل می‌کنند. یکی از بچه‌های نشست رشته‌ی نقاشی خانده، می‌گفت چه خوب که نقاشی را به شکل آکادمیک دنبال نکرده‌ای، آنجا اصول می‌آموزند اما خودت را از تو می‌گیرند. راست می‌گفت، به نظرم دانشگاه خیال را از آدم‌ها می‌گیرد. مگر بخش بزرگ ما همین رویاها و دنیای درونی‌مان نیست، مگر نه این است که برای خود بودن باید چیزی که واقعن هستیم باشیم؟ ساعت ۱۲:۰۰ است، خانم «عین» تماس می‌گیرد برای انتخاب واحد. این ترم عنوانِ یکی از درس‌ها «چاپ و نشر» است، چه هیجان‌انگیز. ترمِ پیش «ویراستاری» را دوست‌داشتم. هرچند تمام مطالب را در کلاس‌های استاد کلانتری و کتاب‌های آموزشی آموخته بودم اما دوباره شنیدنشان در کلاس‌های مجازی با یک استاد مهربان جالب بود. میان استادان دو نفر بودند که واقعن می‌توانم بگویم لایق عنوانشان بودند، در مورد بقیه نظری ندارم. مثلن در مورد درس «دفاع مقدس» (البته اگر عنوانش را اشتباه نکنم، همه‌اش یکیست به نظرم)، استاد در کلاس مجازی وویسِ کلیپی از آپارات پخش می‌کرد و با همسرش میان صدای مرغ و خروس جنگِ فندک و صبحانه راه می‌انداخت. تنها چیزی که از آن کلاس نصیبم شد «شیرآلات کسری» بود که هر ده دقیقه پخش می‌شد. شماره یکی از بچه‌ها را داشتم و چقدر حینِ کلاس می‌خندیدیم. دنبال آدرسِ خانه‌ی استاد بودیم تا برای یکشنبه‌ها ۷ صبح، یک فندک برایشان بفرستیم. در امتحان اگر جزوه نبود جلوی تمام سوال‌ها باید می‌نوشتم: شیرآلاتِ کسری… داخل ماشینم ساعت ۱۲:۲۳ دقیقه است. به یاد دیروزم که کلبه‌ام را میان جنگل بردم. اطرافش پر از درخت‌های سر به فلک کشیده ی سکویا بود. گرمای تنیده شدنِ ریشه‌هایشان را زیر پاهایم حس می‌کردم. شده اجازه دهی پاهایت درون خاک و سبزه بجهد و متصل شوی به زمین؟ شده درختی را در آغوش بکشی و نیرویت دو چندان شود؟ شده زیر درخت بنشینی و با آن حرف بزنی؟
    گاهی که حس می‌کنم دنیا تواناییِ حمل مرا ندارد، پناه می‌برم به درونی‌ترین لایه. همان‌جایی که فقط منم. من چیست؟ من کیست؟ بیشتر فکر می‌کنم، گاهی حتی فکر نمی‌کنم و فقط رها می‌شوم. مثل خابیدن روی آب است. سبکی. زلالی. جهان آرام است. حالا جهانِ پر از آشوب آرام شده. چیزی که رویش کنترلی ندارم را کنترل نمی‌کنم. یک قدمی‌ام واضح‌تر شده. برنامه‌های پاییزم را مرور می‌کردم. راستی چه باران زیبایی گرفت دیروز. رنگین کمان بزرگ و شفاف از پنجره خودش را پرت کرده بود روی کتاب‌ها. دیشب هم بارید. یا بهتر بگویم ۴ صبح. عجب رعد و برقی بود. از میان خابی ناز مرا بیرون کشید و قدرتش را به نمایش گذاشت. پنجره را باز کردم و زل زدم به زیبایی و شکوهش. چقدر کار روی هم تلنبار شده، فکر کن، فقط ۲۴ ساعت در خاموشی بودم و این‌همه پیام و کار را باید سامان دهم. یک لحظه فکر می‌کنم اگر این ۲۴ ساعت تبدیل به ۲۴ روز یا ۲۴ ماه یا سال شود چه؟ جهانِ بدون من یا منِ بدون جهان. مثلن ۲۴ سال غرق شوم در دنیای خودم و بی‌اعتنا به جهان باشم، در بهترین حالت اگر زنده باشم تا آن موقع، حاصلش حداقل یک کتاب روز‌نویسی و کلی نقاشی‌ست. یا کلی داستان کوتاه، شاید هم چند دفتر شعر. البته نمی‌دانم شاید آن موقع هم ناتوانم از شاعری. تا اینجا خورد خورد حینِ انجام کارهای اداری این پاره‌ها را نوشته‌ام. داخل ماشین، جلوی مدرسه منتظر الینام. امروز زود تعطیل می‌شود. بچه‌ها با مقنعه‌های افتاده و موهای رنگی بیرون می‌آیند. دستور جدید الینا: زیر موهایم را سرخ کن، یک شاخه هم از بخش جلوی موهایم. برای گرفتنِ این مجوز ، باید خودم هم غوطه‌ور شوم در سرخی. به زودی با کله‌ی سرخ در خدمتتان خاهم بود. ولی نه. یک شاخکِ سرخ کافی‌ست، رنگِ خرمایی موهایم را دوست‌دارم. بیشتر از ده سال است که رهایشان کرده‌ام. همینجوری قشنگند. یک شاخه برای مجوز کافی‌ست. یاد خودم افتادم، در نوجوانی دلم می‌خاست بخشی از موهایم را رنگ کنم. تابوی بزرگی بود. دختر و رنگ مو! مردهای این حوالی هنوز هم همان‌اند. آن موقع من موهایم را رنگ نکردم اما سالها بعد تقریبن تمامی رنگ‌ها را امتحان کردم، بلوند، آبی، شرابی، حتی سبز. رنگ موهایم عوض شد اما هیچ لذتی نداشت. به نظرم تا شوقِ کاری را داریم باید انجامش دهیم وگرنه گَردِ زمان که بگیرد کار تمام است. الان ساعت ۱۵:۲۱ دقیقه است و دارم چیزهایی تایپ می‌کنم، میانش سر می‌زنم به گزارشم و دوباره می‌خانمش. اتاق پر از نور پاییزی شده، هوا بسیار خنک و مطلوب است. لپ‌تاپم پاکسازی شده. اطلاعاتش بازیابی نشد. تمام خاطراتِ گذشته، تمام نوشته‌هایم در دل تاریکی نیست شد. شاید این خودش شروعی نو باشد. به نظرم هر‌چند وقت یکبار باید در مورد ذهنمان هم اینگونه عمل کنیم. آزادنویسی‌های هر روزمان حکم همین را دارد اما گاهی با آزادنویسی همه‌ی زباله‌ها خالی نمی‌شود و لازم می‌شود گاهی دور شویم و خودمان را دوباره بازیابیم. ساعت ۱۶:۵۷ است و در وبینارم، موسیقیِ روح‌نواز گره می‌خورد به بارانی که از پنجره‌ی باز به موهایم می‌کوبد. ابرهای سفید در تکه‌ی دیگری از آسمان روح‌نوازی می‌کنند. می‌نویسم، رها. کلمات مرا به هر کجا که دوست‌دارند می‌برند، اراده‌ای ندارم. کمی بعد موضوعم را پیدا می‌کنم و می‌نویسم. ساعت ۲۱:۲۱ است، در حال رنگ کردن موهایش بودم. شاخه‌ای از موهایم هم رنگی شد. خوشحال است، همین برایم کافی‌ست. فعلن زرد عقدی شده و حسابی در دلم ریسه می‌روم اما به روی خودم نمی‌آورم. ساعت ۲۲:۳۸ است، موسیقی گوش می‌کنم و به سرخیِ پشت موهایش زل می‌زنم. زیبا بود، زیباتر شده. چشمانش می‌خندد، پر از ذوق است. درونش سمیرایی می‌بینم که هرچه می‌خاهد رسیده. میان بازی با رنگ و کارهای دیگر کلیپ حرف‌های بچه‌ها را ادیتکی زدم و در اینستاگرام پست کردم. ساعت ۲۳:۳۰ است، زل میزنم به آسمان به دنبال ستاره‌ام. هوا ابری‌ست.

    https://t.me/samiraneshanifar

  71. از ساعت هفت صبح که بچه‌ها رفتن مدرسه تا نه نوشتم، بخشی از نوشته‌ها رو به سبک آزادنویسی توی کاغذ و دو بخش رو به شکل یادداشت در کانالم و بخشی هم در پوشه‌ی پیتزانویسی.
    با زهرا ساعت یازده‌ونیم توی گوگل‌میت کتاب خوندیم و چندتا سوال مربوط به کسب‌وکار بود که سنجاق کردیم توی کانال یادداشت‌ها تا به اونها جواب بدیم.
    بعد از یک هفته نرفتن به پینگ‌پونگ به خاطر قطعی برق، بالاخره امروز رفتم و اومدنی سایه غافلگیرم کرد با نقاشی که برام کشیده بود، پشت اون نوشته بود که من همیشه کنارتم، هر وقت ناراحتی آرومت می‌کنم و چندتا جمله‌ی دیگه. خوندن این جمله‌ها از طرف سایه، یه حس امیدوارکننده‌ای داد به‌من.
    با سایه و کیانا رفتیم لباس‌فروشی و چندتیکه برای کیانا لباس خریدم و دوتا تیشرت هم واسه خودم.
    کیانا بازم یه کلیپس و سنجاق‌سر خرید.
    از عابربانک کادو تولد شاهان رو ریختم و خیالم راحت شد، و حس خوشحالی داشتم.
    ممدبا شاهان اومدن دم در، ولی تو نیومد، شاهان خابیده بود، کمی از گردو خیس دادم برد و بلوزی که برای شاهان گرفته بودم رو هم دادم ببره خونه.
    الانم بعد از شستن ظرفا و نوشتن گزارش نیک احتمالن به چندتا کتاب نوک بزنم و بعد بخابم.

  72. #گزارش_نیک ۱۴۴
    👩‍👦کمک به برادرم در مطالعه جامعه شناسی.
    📞تماس تلفنی کوتاه به خاله بزرگ.
    🎬دیدن قسمت جدید سریال ژاپنی هزارتوی چی چی(بقیه اسمش الان یادم نیست).
    🍵روزمره ناهار و شام و دستشویی و…
    👀دیدار کوتاه مادربزرگم (همسایه دیوار به دیوارکنار خونمون هست)
    🦆تمام شدن طرح رنگ آمیزی اردک و نشر در چنلم.
    📙تمام شدن کتب پی دی اف الکترونیکی لاشه لطیف (راستش من زیاد باهاش ارتباطی نگرفتمروونه ایده جدید و خوبی داره اما شخصیت پردازی ها ضعیفه و حتی پایانش واسم قابل حدس بود.)
    ۱۱مهر۱۴٠۵ مریم باقری
    @Maryamwriter_2

  73. شنبه ۱۱ مهر
    گزارش نیک ۱۴۴
    سال واژه ام تغییر

    خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
    گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن
    روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند
    زنهار کاسه ی سر ما پر شراب کن
    *حافظ*
    به جای آوردن نماز صبح و تلاوت آیات روح بخش کلام خدا که نیک ترین نیک هاست.

    امروز هم تنبل بودم و سهم روزانه ام را ننوشتم.
    فهرستی از امور روزانه ام را نوشتم.

    گسترش واژگان، هر روز سه واژه:
    آغشتن=آلوده کردن،آمیختن،سرشتن

    آغوز=آغُز،نخستین شیر گاو یا گوسفند پس از زائیدن، فله و شمه و فرشه هم می گویند، زهک هم گفته شده

    آغوش=بغل، بر، کنار، به معنی غلام و کنیز و نامی از نام های غلامان و بندگان ترک،مثال از سعدی:
    ای خواجه ی ارسلان و آغوش
    فرمانده خود مکن فراموش
    *فرهنگ عمید*

    خوشبختانه بعد از چند ماه دوری دیشب تاکنون مادرم را در کنار خود دارم.قامت مادرم کمی خمیده شده می توان گفت کمرش به مرور دارد تا می شود عادت دارد به دنده بخوابد گاهی به چپ و گاهی به راست و این عادت در او نهادینه شده، سعی می کنم حالت خوابیدن و دراز کشیدنش را اصلاح کنم مرتب به او می گویم مادر به پشت بخواب و مادر می پذیرد یک دقیقه اجرا می کند و زود فراموشش می شود.صدرصد که به فیزیوتراپی احتیاج دارد ولی مادر می گوید دیگه از من گذشته مادر، برای چه خودم و شماها را به زحمت بیندازم حالا راست، کج، دولا، تا، نیم تا چه فرقی می کند مهم این است که محتاج کسی نیستم و پاهایم قدرت راه رفتن دارند و دستانم محتاج دستی نیست.
    گل کوچیکُگُم گفتم نرو رفت
    به پای نازکش سیفال جو رفت
    بِرِد در اصفهان جراح بیارِد
    با مقّاش طلا خارِش درآرِد
    عمری باشد هر روز یکی دو بیت شعر از اشعاری که مادرم حفظ هستند تقدیم می کنم.بعضی معروف و بعضی عامیانه اند.گاهی یک مصراع از بیتی را فراموش کرده اند در گوگل جستجو می کنم و مصراع بعدی خودی نشان می دهد و در نهایت لبخند ملیحی چهره مادر را نقاشی می کند.

    سبب تالیف گلستان:
    یک شب تامل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تاسف می خوردم و سنگ سراچه ی دل به الماس آب دیده می سُفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم:
    هر دم از عمر می رود نفسی
    چون نگه می کنم نمانده بسی
    ای که پنجاه رفت و در خوابی
    مگر این پنج روزه دریابی
    *شرح گلستان*

    آب نوشیدم
    فواید نوشیدن آب:
    *تنظیم دمای بدن
    *مرطوب سازی بافت های چشم، بینی و دهان( تشکیل بزاق)
    *کمک در جلوگیری از یبوست و در نتیجه بواسیر

    در وبینار شرکت کردم ۲۵ دقیقه نوشتیم.معرفی کتاب خواب نوشته ها از تئودور آدورنو او مجموعه ای از رویاهایش را به رشته تحریر درآورده است.
    و کتاب هایی در این زمینه:
    *فرهنگ تفسیر رویا
    *تخیل فعال
    *رویابینی آگاهانه
    *خواب آگاهی
    *خواب ها چه می گویند؟سفری علمی به دنیای کابوس و رویا

    استاد کلانتری:
    به محض بیدارشدن از خواب رویاهایمان را بنویسیم.
    چیزهای باارزش در طول زمان به دست می آید.
    به تعبیر خواب توجه نکنید.( من بی نهایت موافقم)

    مطالعه کتاب:
    کتاب جای خالی سلوچ را می خوانم، دولت آبادی فقر و بدبختی را چه عالی به تصویر کشیده با کلمات و جملاتش، ابراو بیچاره چه می کشد از دست برادرش و عباس چرا این قدر سنگدل است و ظالم

    نمره ام ۷

  74. امروز با اینکه شنبه بود، با اینکه همیشه یک جور دیگری اولین‌ها را می‌آغازم، با اینکه این چالش چهل روزه، انگیزه‌ی خیلی خاصی به من بخشیده است، اما آن شور و حالی که همیشه و در طول این سیزده روز قبل داشتم را نداشتم تنها شانسی که امروز آوردم شیفت صبح مدرسه‌ی هستی بود که مرا از تخت جدا کرد.

    برنامه‌ی امروز را روی وایت‌بردم نوشتم و باز هم کارهای تکراری که هروز نوشته می‌شود، این چند مورد انجام نمی‌شود که من کمی تخته را خلوت کنم یا کارهای جدید را جایگزینش کنم. از تکرار گفتم. این مسیر تمام تکرار مکررات است و این تکراری‌ها نباید مرا را خسته کند. تکرار و تکرار مرا را قوی می‌کند، مرا رشد می‌دهد، ریشه‌ها را محکم می‌کند. حکم تیز کردن تبر را دارد.

    نوشتن بر روی تخته که تمام شد، کمی خانه را مرتب کردم. فقط برای چند ساعت دیشب خانه نبودم. اما بابت این وسواسی نبودنم سپاسگزار خود و خدایم هستم. الان تمام بالشت‌ها و کوسن‌ها همه یک سمت خانه چیده و ده تا عروسک قد و نیم‌قد روی مبل‌ها ردیف شده‌اند. سعی کردم دست به این‌ها نزنم نکند که ستیا بیدار شود و شکایت کند که چرا بچه‌هایم را بیدار کردی. فقط سعی کردم به هم ریختگی‌ها را از میان هال جمع کنم.

    خوراکی‌های هستی را آماده کردم. بلاخره بعد از نیم ساعت آماده شدنش لقمه‌ی کوچکی خورد و راهی مدرسه شد. مثل خودم دخترا هم صبحانه دوست ندارد. یعنی نون و پنیر و این چیزها را دوست ندارد. واقعن باید فکری به حال این صبحانه کنم. شیفت‌های صبحی این موضوع شده است دغدغه. اما همین امروز ایده‌ای به سرم زد که پروتیین‌بار درست کنم و برای آن کانالم تولیدمحتوا هم داشته باشم. مثلن با این عنوان که اگر دغدغه‌ی صبحانه‌ی بچه‌ها را دارید و یک چیزی در همین مایه‌ها کمی قشنگ‌تر. یاد دوره‌ی تبلیغ‌نویسی استاد کلانتری افتادم چقدر قشنگ بود.

    مت یوگا را پهن کردم مثلن مت دارم. باید بروم یک مت بخرم. وسط یوگا بودم که به این فکر افتادم امروز چهاردهمین روز است که داری سخت تلاش می‌کنی، نمی‌خاهی خودت را تشویق کنی. این شد که تصمیم گرفتم به خودم یک مت خوشگل هدیه دهم.

    بعد از یوگا نهار را گذاشتم که بعد از کلاسم دیگر فرصت غذا درست کردن را نداشتم. قبل از اینکه بنشینم پای نوشتن، دوش گرفتم. حالا با حس پر از شور و شوق نشسته‌ام و می‌نویسم. دلیل اینکه از آن بی‌انگیزگی به این حال قشنگ رسیدم. تمام چیزهایی بود که تا الان نوشتم. البته یک چیز خیلی مهمتر از همه این است که قبل از این یادداشت، ده دقیقه به آزادنویسی و نوشتن شکرگزاری و برنامه‌ریزی و بایدهایی گذشت که حالم را عالی کرد هوای قشنگ و ابری هم بی‌تاثیر نبود.

    و من در این مسیر کاری یاد گرفته‌ام اگر بی‌انگیزه می‌شوم، اگر غم به سراغم آمد، اگر دچار چالش شدم نباید در حال بد به مدت طولانی بمانم باید یاد بگیرم چگونه از آن حال بد به حال خوب برسم و همین چند وقت پیش بود که فهمیدم از شارژرهایی استفاده کنم که مخصوص به خودم است.

    این منابع انرژی که مرا به آن حال خوب می‌رساند و آن دوپامین را ترزیق می‌کند، یکی از مهمترین‌شان نوشتن است، یوگا است، پیاده‌روی و کتاب و قهوه است و این‌ها برای هرکسی متفاوت است و من عاشق این شارژرهایم هستم.

    https://t.me/Maryam_abdollahi_am

  75. کتاب مردی در غبار گم شد رو می‌خونم، خیلی قشنگه، چه قلمی. فهمیدم که آدم هر چی بیشتر می‌نویسه، از آدم‌های اطرافش دور و دورتر میشه، شاید چون حساس‌تر میشه و نگاهش به دنیا بازتر و یا شاید دنیای جدیدی که باهاش رو‌به‌رو می‌شه، چنان غافلگیرش می‌کنه، که برای کشف بیشتر و سفر کردن به درون خودش، باید از دنیای بیرونش فاصله‌ی بیشتری بگیره.
    آزاد‌نویسی.
    نویسنده‌ساز.
    پیاده‌روی.

  76. رنگین‌کلام 🌈 امروز را ویراستم و منتشر کردم.
    روی یک گزین‌گویه کار کردم و دورچبن رنگین‌کلام امروزم شد.
    به کتاب تلاصفهان برگشتم و یک‌ونبم ساعت باز ورق زدم و چه چشم‌ها که ندرید از من از تعصبات مذهبی، یک شب 3000 سر بریدند از تعصب شیعه و سنی و مناره ساختند از سرها. مناره کله.
    -دخترها هفته‌ی بعدازظهری هستند و تا یازده ناهارشان را می‌پزم.
    -باز ویوسه‌ی تاریخ را در کتاب «محاسن اصفهان، مافروخی» پی می‌گیرم و می‌خانم و می‌خانم. اگر کمی سوادم بیشتر بود حتمن از متن سرشار از کلمات ناب و استعاره‌ها و بازی‌های لفظی و لغوی ان بیشتر کیفور می‌شدم. کتاب سخت‌خانی‌ست اما سرشار از برهنگی‌های تاریخی.
    -نکته‌برداری می‌کنم و برای مقاله اماده می‌شوم.
    -گلبرگ را باید از مدرسه برگردانم.
    -چرتکی در خاب و بیداری دارم و برای دختر همسایه باید چادر نماز بدوزم و تا شب تحویل بدهم.
    -وبینار شرکت کردم و ۲۰ دقیقه نوشتم از امید. دوقلوها از راه رسیدند باید عصرانه می‌خوردند و می‌بردم‌شان باشگاه.
    -برگشتم خانه و گابرگ را بردم مشاوره تحصیلی. یک‌ساعت توی دفتر نشستم و تجربه‌های مشاور را می‌شنوم. یک ان کتکور را آسان می‌بینم و در یک چشم‌بهم‌زدن غول بی‌شاخ و دمی جلویم ظاهر می‌شود که قصد دارد دخترم را ببلعد😒
    – تا ساعت 9 چادر را می‌دوزم. شام بچه‌ها را آماده می‌کنم.
    -نظافت آشپزخانه و راست‌وریس کردن کارها در برنامه‌ی هر ساعت خانه‌ی بچه‌داری است.
    – در پاسخ به یادداشت‌های تلگرامی دوستانم کامنت می‌نویسم.
    -در کتاب «گنحینه‌ی آثار اصفهان، لطف‌الله هنرفر» دنبال صاحب‌بن‌عباد می‌گردم.
    ـ شب بخیر

    https://t.me/marzie_yarmohamadi

  77. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    یک داستانک در کانالم گذاشتم.
    برای مامانم بلیط اتوبوس به تهران گرفتم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. مثل هر روز آزادنویسی کردیم. یک ترکیب ساختم و آزادنویسی‌ام از آن شکل گرفت.
    شام پختم.
    دخترم را به کلاس بسکتبال بردم. موقع برگشت دو نفر از همبازی‌هایش را هم رساندم. باران ریزی هم می‌بارید. آهنگ گذاشتیم و هر چهارتایی بلند می‌خواندیم و از هوای پاک لذت می‌بردیم.
    ۸ صفحه از «قمارباز» را خواندم.
    فیلم The Beloved را دیدم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  78. بلخره رسیدیم بهم، من و باران
    ‌
    صبح که بیدار شدم، اول صفحه‌های صبحگاهی را دریابیدم. با ماژیک نوشتم دوباره. سعی کردم متفاوت بنویسم. خط همیشگی را نداشته باشم. سعی کردم واژه‌ها را از جایی جدید به‌یکدیگر متصل کنم.

    بعد از صفحه‌های صبحگاهی، سعی کردم یک‌ساعتی را برای تمرین‌های مهارت جدید زمان بگذارم. نیاز به زمان بیشتری داشتم. اما وقت نبود. تازه ده دقیقه مانده به کلاس، آنلاین شدم و دیدم استاد گفته می‌توانی امروز کلاس را زودتر شروع کنیم؟ نشد. همان سروقت شروع کردیم. چسبید دوباره امروز کلاس. چرا؟ گیر نداشتم. یعنی داشتم، اما آنطور نبود که نتوانم از پسش بربیام. استاد گفت دوباره خوب شده‌ای. بهتر شده‌ای. گفتم دم خودم گرم. بعد کلاس تازه صبحانه خوردم. بعد آمدم کمی دراز کشیدم. دلم می‌خاست بخابم. نخابیدم.

    پنجشنبه مبینا را که دیدم، پرسید جلسه‌های تمرینجا را نمی‌آیی؟ گفتم چندباری آمدم اما نشده زیاد بیایم. امروز اما خودم را رساندم به جلسه. کیف دارد شنیدن و خاندن همسفران. شنیدن نکته‌های ریز و درشتی که استاد یادآوری می‌کنند. استاد از واژه‌ی «بافتار» استفاده می‌کند و چه خوشم می‌آید از این واژه. هربار می‌شنوم از نو ذوق‌اش را می‌کنم.

    افکار تازه‌ای دارم برای تابستان سال بعد. از حالا ذوق دارم که بیاید و ببینم می‌شود افکارم را عملی کنم یا نه. اگر بشود خیلی خوب می‌شود. رشدم می‌دهد واقعن. اینطور می‌بینم‌اش. اینطور درباره‌اش فکر می‌کنم.

    هفته‌ی گذشته را در وبیکارها نبودم. امروز دوباره رفتم میان جمع. از انیمه‌ها حرف زدیم. دلم خاست در اولین فرصت بشینم و تماشا کنم انیمه‌ی جدیدی را. چندتایی فیلم‌هم در صف تماشا دارم. خدا برساند زمان یا بدهد عقلی که از زمان‌های مرده و بین‌روزی استفاده کنم. امروز در وبیکار، از سن حرف زدیم. اینکه آیا واقعن سن یک عدد است یا نه، اهمیت دارد و فرق می‌کند آدمی در گذر عمر و بالا رفتن سن؟

    بعد رفتیم سراغ وبینار. بیست و پنج دقیقه آزادنویسی و بعد پرسش‌ و پاسخ. تا آخرهای جلسه گوش دادم و بعد دیدم سوالی دارم که می‌خاهم بپرسم. پرسیدم: «چطور می‌توانیم در کار آدم دقیقی باشیم؟» و فهمیدم سوالم هنوز نرسیده است به آنجا که باید. که هنوز ریز و پخته و شخصی نیست. هنوز توصیف است و این توصیف، هزار تعریف دارد. قرار گذاشتم باخودم که بیشتر به آن فکر کنم و درباره‌اش بنویسم و مشخص کنم سوالم را. بعد دوباره دنبال جواب بگردم.

    بعد از آزادنویسی وبینار، رفتم دندانپزشکی. درحد معاینه بود کارم. هنوز وبینار تمام نشده بود که برگشتم خانه. استاد دوباره از پیاده‌روی گفت و یادآوری کرد اهمیت آن را. لباس‌ها را درنیاوردم. نشستم باهمان لباس‌ها، کمی سعدی خاندم. بعد رونوشتم از سعدی که:
    «ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
    به وصل خود دوایی کن، دل دیوانه‌ی ما را»
    بعد بلند شدم و راه افتادم. زدم بیرون از خانه. بوی باران می‌آمد. اما خودش هنوز نیامده بود. میان راه گربه‌ای افتاد دنبالم. نشستم و ناز و نوازشش کردم. پشت گردنش را. کمرش را. خرخرش را شنیدم. به میوهایش جواب دادم. هرچه بلند می‌شدم که راه بروم، نمی‌گذاشت. می‌دوید جلوی پایم و من از ترس اینکه پا بگذارم روی دمی و دستی، می‌ایستادم. بعد او می‌آمد و می‌ایستاد روی کفش‌هایم و تکان نمی‌خورد. توی چشم‌هاش نگاه کردم همان اول و گفتم غذا ندارم بهت بدهم. توجهی نکرد. ادامه دادیم باهم مسیر را. خوشحال بودم از حضورش که یکدفعه در کنار باغچه‌ای، غذا دید. دوید و رفت سراغ غذا. دیگر هرچه ایستادم و زیرچشمی نگاهش کردم و آرام آرام دور شدم، نیامد. بی‌معرفت من را فروخت به یک کفِ دست غذا. من‌هم رهایش کردم و آمدم نشستم روی نیمکتی. شروع کردم به نوشتن. چند دقیقه‌ای را نوشتم و بلند شدم. راه رفتم باز. گفتم تا باران نگیرد و نچکد این قطره‌ها روی سرم، برنمی‌گردم به خانه. چقدر انتظار کشیدم برای همین چند قطره باران. اصلن بقیه‌ی سال را رها کن. همین امشب را بگو که هی شهرک را گز کردم به سمت بالا و بعد برگشتم پایین.  رفتم و برگشتم بلکه این آسمانِ گرفته، دهن باز کند. بلکه این باد، بتواند حرف بکشد بیرون از دهانش. و کشید. نشستم زیر باران روی نیمکتی وسط شهرک، شروع کردم به خاندن کتاب «خواب‌نوشته‌ها» از «تئودور آدورنو». بعد باز راه رفتم تا باران بشیند به لباس‌هام.

    برگشتم و برنامه ریختم برای روزهای پیشِ رو. برای ماهِ پیشِ رو. که دوباره نیفتم گوشه‌ی قفس و هرکار، یک مشت بزند و من یکی از او بخورم و یکی‌هم از دیوار. اگر همه‌چیز طبق برنامه پیش برود؟ خوشحال می‌شوم. بی‌استرس پیش می‌روم و جوش جدید نمی‌زنم. بله من هنوز جوش می‌زنم. نمی‌دانم این غرور جوانی کی قرار است رهایم کند.

    قبل از نوشتن گزارش نیک، کتاب «یادداشتهای آدم پرمدعا» را شروع کردم. کاریکلماتورهایی از «جواد مجابی» پیش از خاب‌هم باز می‌خاهم نوک بزنم به آن.
    ‌
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  79. سال‌واژه: شوق زندگی

    صبح با حالت تهوع شدید از خاب بیدار شدم. وقتی از تخت‌خاب بلند شدم تهوعم بیش‌تر شد. سریع نتیجه گرفتم که امروز باید استراحت کنم. به باشگاه نرفتم و کمی غلت زدم. برای مدیتیشن بهانه را قبول نکردم و نشستم به انجام دادنش. در حین انجامش کمی از حالت تهوعم برطرف شد. بعد از آن چند داستان کوتاه از چخوف خاندم. بیشتر از داستان عشق خوشم آمد. خیلی زیبا دوران عاشقی، نامزدی و ازدواج را به تصویر کشید. بعد از چند داستان شروع کردم به هرزه‌نویسی. سه صفحه بدون وقفه. دوباره یادِ کلی چیزهای مختلف افتادم. از همه نوشتم. با همان خط بدم. هر کسی دفترم را پیدا کند بجز احوالپرسی با خودم که در خط اول خانا نوشته شده، محال است از بقیه‌ی کلمات سر‌در‌بیاورد. حالا نوبت به داستانک رسید. مغزم خالیِ خالی بود. دوباره قلم و کاغذ را برداشتم و شروع کردم به نوشتن. چند خطی نوشتم که این تصویر جلوی چشمم آمد. مردی از خانه خارج می‌شود. صحنه‌ی بعد یک پل عابر بود در یک منطقه‌ی شلوغ.
    بچه‌ها بیدار شدند و صبحانه دادمشان و همزمان حواسم به داستانک بود. بعد از صبحانه و تاب‌بازی و دیدن فیلم دختر کفشدوزکی به اصرارشان جلوی درِ خانه نشستم تا این احمق‌ها دوچرخه‌سواری کنند. لنا مدام غر میزد که کمکش کنم و من کلافه بودم و گرمای هوا اذیتم می‌کرد. دو رفتگر مشغول تمیز کردن جدول‌ها بودند. نمی‌دانستم سرِ ظهر هم کار می‌کنند. یک نفرشان از من آب خاست. آن سمتِ خیابان بود. رفتم خانه و دو لیوان آب خنک آوردم. آقایی که آب خاسته بود دور شده بود از خانه. دیدم نیامد. لیوان آب به دست رفتم به سمتش. نزدیک شدم. تا مرا دید کلی تشکر کرد. دستکش‌هایش را در‌آورد تا لیوان را بگیرد. دیدم دستانش قرمز شده و یک سری تاول‌های ریز روی دستش است. به صورتش نگاه کردم و دیدم شالی دور صورتش پیچیده بود که موقع آب خوردن باز کرد. پوست صورتش هم قرمز و تاول‌زده.
    با بغض و حال بد برگشتم جلوی درِ خانه. آن یکی رفتگر هم رسیده بود نزدیک خانه. لیوانی آب هم به او دادم. به صورتش لحظه‌ای نگاه کردم. پوستی ضخیم و سیاه. معلوم بود که سنی ندارد ولی پوستش حسابی در آفتاب داغ برشته شده. بغضم بیش‌تر شد و عصبانی شدم. همان موقع لنا با لیوانی آب آمد جلوی در. چون کمی از آب را به ریتا دادم از من عصبانی شد. عین یک گربه‌ی وحشی صورتم و چند جای دستم را چنگ زد. بعد هم گفت با من قهر است و شروع کردن به رفتن. هر چه صدایش زدم. تهدیدش کردم که می‌روم خانه و در را می‌بندم تا خوراک سگ‌ها شود فایده‌ای نداشت. همین‌طور می‌رفت و آخر من دویدم و بغلش کردم و عذرخاهی کردم که از لیوان آبش به ریتا دادم. بز‌مجه.
    به خانه آمدم. گرما‌زده و بغضی برای آن آقایان رفتگر. بیماری پوستی‌اش بسیار ناراحت‌کننده بود. گفتم حتمن پولش نمی‌رسد برای دکتر پوست وگرنه چه دلیلی دارد نرود و از خجالتش این‌طور رویش را بپوشاند؟ چیزی به ذهنم نرسید. آب خنکی خوردم و رفتم نشستم به تکمیل داستانکم.
    باز هم نشد به وبینار الهه جان بروم. باید فکری کنم. وبینار استاد را وارد شدم. نوشتم. راجع به شوقِ زندگی که سال‌واژه‌ام است. بد نبود. نمی‌دانم چرا خسته شدم. هوای خانه، یاد آن دو رفتگر و نا‌معلومیِ همه چیز مرا بی‌تاب کرد. نوشته‌های دیروزم را در سایتم گذاشتم و به بچه‌ها گفتم آماده شوند تا برویم پارک.
    ساعت ۱۹:۴۵.الان در پارک هستم. هوا خنک شده و باد می‌وزد. هنوز آرام نیستم.
    ساعت ۲۱. به خانه رسیدیم. ریتا دارد از سجاد برای خاهرم می‌گوید. چطور من فراموش کردم موضوع به این مهمی را بگویم. از وقتی ریتا به باشگاه پدرش می‌رود تا یک‌ساعتی پیش او باشد، عاشق پسری شده به نام سجاد. ریتا دوست دارد هر روز برود باشگاه شیفت آقایان تا به بهانه‌ی دیدن پدرش، او را ببیند.‌ الان هم داشت با ذوق از دیدن سجاد و چند جمله‌ای که با هم صحبت کردند، تعریف می‌کرد. ریتا ۵ ساله و سجاد ۲۰ ساله است. خوب بلد است نخ بدهد و سرِ صحبت باز کند. لِنا نیازی به نخ دادن ندارد. معمولن هر وقت بیرون می‌رویم چند تایی دختر و پسر می‌آیند پیشم و از او تعریف می‌کنند. لنا کاملن بی‌تفاوت است و کمی دعوایی. همین دو روز قبل می‌خاست پسر بچه‌ای که قاشق بستنی‌اش را در باغچه انداخت، پاره کند. صدایش را کلفت کرد و فقط انگشتش را تکان داد. فقط من و ریتا جمله‌هایش را فهمیدیم.
    نمی‌دانم چرا انقدر طولانی می‌نویسم. انگار می‌خاهم سندی برای ثبت احوالم داشته باشم تا در آینده ببینم چه حال‌و‌هوایی را از سر گذراندم.

  80. یازدهم مهر
    -خواب عصر جمعه تعبیر شد و امروز صبح خواب ماندم. بگذارید بهتر تعریفش کنم. من خیلی زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. یعنی ساعت پنج و ده دقیقه. صورتی به آب زدم. نسیم صبحگاهی از درز پنجره‌ به بدنم رسید و لرز به تنم انداخت، احساس کردم بهتر است پتو را دور خودم بپیچم. پیچیدن گرما همانا و به خواب رفتن همانا. کسی که همیشه شش و بیست دقیقه در ایستگاه اتوبوس بود، شش و بیست و پنج دقیقه تازه از زیر پتو به سمت دستشویی دوید.
    مجبور شدم مسیر پیاده‌روی هرروزه‌ام را تاکسی بگیرم.
    -بخت است یا اقبال نمی‌دانم. شنبه‌هایی که قرار است ظهرش به دانشگاه بروم، هربار کاری پیش می‌آید و تا خرده فرمایشات را انجام دهم دیر می‌شود و با سرعت هرچه تمام‌تر به سمت کلاس دویست و هشت می‌دوم و طعنه و کنایه‌های استاد گرانقدر نصیبم می‌شود.
    -استاد می‌گوید محدثه به چهره‌ام نمی‌آید، فکر می‌کند نام‌هایی مانند کاملیا و روشنا بهتر به نظر می‌رسد و در کوتاه‌ترین زمان ممکن تصمیم می‌گیرد تا آخر کلاس مرا «کاملیا» صدا بزند. بچه‌ها هم بعد از آن دستم می‌اندازند و مرا با نام‌های کاملیا، کوردلیا و غیره صدا می‌زدند. تظاهر کردم خنده‌دار است، اما اصلا به خنده‌ام نمی‌انداخت. اخیرا چیزی به خنده‌ام نمی‌اندازد. احساس می‌کنم افسردگی‌ام عود کرده‌.
    -موقع برگشت باران می‌بارید، حتی باران و هوای ابری هم خوشحالم نکرد. نه تنها خوشحالم نکرد، حتی چیزی در من روشن نشد.
    -با دلپیچه‌ای به خانه برگشتم. بعد هم به خواهرم سر زدم
    -فکر می‌کنم مسیری که در باران پیاده آمدم مرا به آغوش سرماخوردگی هل داده‌، هنوز مطمئن نیستم.
    و .. همین.
    آهان، همچنان هم حقوقم را نگرفته‌ام.

  81. گزارش نیک ۱۴۴ فرح
    صبح شنبه است و نوبت منه خونه مادرم برم از ۸ بیدار شدم.
    بعد از کمی نرمش و روغنکاری مفاصلم آماده رفتن به شرق تهران شدم. امروز را روز حمام مادر کردم که در حمام بهش کمک کنم.
    امان از پیری و ناتوانی و فرسودگی بدن.
    «و كسى را كه عمر طولانى دهيم، او را در آفرينش رو به ضعف و ناتوانى مى‌بريم، پس آيا [انسان‌ها] نمى‌انديشند؟» (سوره یاسین آیه ۶۸)

    ✍️عصر شرکت در وبینار نویسنده‌سازو نوشتن ۲۵ دقیقه رها نویسی. امروز کم نوشتم دو تا تلفن راه دور داشتم، چرا نمی‌دونن آزاد نویسی دارم؟

    ✍️دیدن فیلم کره‌ای که داستانش بچه‌ها دبیرستانی و رقابت نا‌سالم بین آنها و پدر ومادرشان بود که با کشته شدن یک دانش‌آموز به ژانر جنایی معمایی رسید.
    یک سریال کره‌ای دیدم که طرز نوشتن نمایشنامه کوتاه را شرح و بسط می‌داد. برای من جالب بود.
    در اسنپ رفت و برگش خونه مادرم بازخوردهای جلسه چهارم شعر دوره ۱۳ هم را گوش دادم و خندیدم.دوستانم چه ترانه‌های زیبایی نوشتن ماشالله. بعد فایل صوتی علامه مروجی سبزواری را مثل همیشه گوش دادم.
    🐌حلزون مدرسه نویسندگی امشب مثل گل رز شده.
    مثل اینکه رفته تو لاکش و در حالت ریلکسیشن مانند خودش را قرارداده، هنوز هفته اول مهر نگذشته و دانشجوهای کنکور داده وارد دانشگاه نشده‌اند گفته‌اند از ماه آبان کلاس‌ها را برایشان شروع کنند، تازه اگر و مگر های زیادی است اگر صلح باشه، اگر کلاس ها یهویی مجازی نشه، و اگر …و اگر..
    جمله امشب را چرا من چند وقته در مورد خودم اجراء میکردم؟ می‌دونم ناخودآگاه بود. ولی فکر میکردم این بده و فساوت قلبی منو می‌رسونه اما با جمله کنفوسیوس از خودم راضی شدم.
    «هر اندازه بی‌رحمانه‌تر و سخت‌تر به قضاوت خود بنشینی، به همان اندازه در قضاوت دیگران دادگرتر و مهربان‌تر خواهی بود.»
(کنفوسیوس)

  82. ساعت هفت‌و‌نیم رسیدم خانه. پسر شیفت ظهر است این هفته. بیدار شده بود به خاطر من. نشستیم و با هم از نان‌های خوشمزه‌ای که آورده بودم، خوردیم. و خوابیدیم.

    ناهاری سر هم کردم. چمدان و وسایل را باز کردم. زبان خواندم و ناهار خوردیم. پسر مدرسه رفت و من دوباره خوابیدم.

    ساعت پنج بیدار شدم و پریدم در نویسنده‌ساز. تازه سه صفحه نوشته بودم با موضوع پذیرش که خواهر تماس گرفت. حرف زدیم و در فکر کارها برخاستم به حمام و لباس شستن و ناهار فردا را پختن. حین آشپزی، ادامه‌ی نویسنده‌ساز امروز را شنیدم.

    به بابا و داداش سر زدم. مسافرت مامان هنوز ادامه دارد.
    فرم اداره‌ام را اتو کردم. از فردا دوباره می‌روم اداره.
    کمی کانال دوستانم را خواندم. دستی به سروگوش یک شعرک کشیدم و گزارش نیک نوشتم.

  83. امروز تدریجی گزارشم را نوشتم اما حالا که شب شده همه‌اش را پاک کردم.
    و فقط این را می‌نویسم،
    که من پر از خشمم. پر از دلخوری. لبریز از خستگی.
    امروز از همه‌چیز متنفرم. از زمین. از زمان. از لحظه. از آدمها. از ارتباطاتِ انسانی.
    فقط از بارانی که عصر بارید و بوی خیابانِ خیس متنفر نیستم، و از مامان و امیر و بهاره. امروز حتی از بابا هم متنفرم که رفت. که بی‌خداحافظی رفت. من از بی‌خداحافظی رفتن‌ها متنفرم. من از بی‌خداحافظی رفتن‌ها متنفرم.
    اگر اینها را اینجا نوشتم و خاندنش ناراحتتان کرد من را ببخشید. چون اینجا تنها جایی‌ست که دلم نمی‌خاهد نقاب همه‌چیز عالیست را بزنم. چون اینجا چیزی که می‌نویسم را، برای فردای خودم می‌نویسم که برگردم و ببینم چه روزگاری داشتم. اگر دروغ بنویسم، به آینده‌ی خودم دروغ گفته‌ام. و من از دروغ متنفرم.
    شبتان بخیر و همچنان
    اودافظظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  84. فکرشو نمی‌کردم یه روز دونات حلزون ببینم که دیدم. نمی‌دانم خوشمزه هست یا نه. ولی هر مدل حلزون که به نوشتن مربوط باشد باید خوشمزه باشد.امروز کار نیکم تداعی‌گردی بود. برایتان می‌گویم. تداعی‌گردی هم جزو کار نیک است و ثواب دارد.
    شاید اگر حالا بیژن نجدی بود، داستانی از ماجرای قدیمی من می‌نوشت. رونویسی از داستان‌هایی که دوست‌شان دارم و با کلمه‌ها و اتفاق‌هایشان ارتباط برقرار می‌کنم، یکی از کارهایی‌ست که انجام می‌دهم.
    در حال رونویسی از داستان «استخری پر از کابوس» بیژن نجدی بودم که حس‌و حال مرتضی شخصیت داستان و اشکی که برای قوی مرده می‌ریزد، مرا به یاد اتفاق تلخ سال‌ها پیش می‌اندازد. راستش آن زمان‌ها زیاد سخت نبود ولی حالا که فکرش را می‌کنم قلبم می‌گیرد.
    شاید دوازده‌ساله بودم که نصف‌شب صدایی بلند که انگار کیسه‌یی شنی از آسمان افتاده باشد را می‌شنوم. مادر را بیدار می‌کنم. به او می‌گویم «شاید دزدی پریده.» آن‌ شب آقاجان نبود و مسافرت بود‌. من و مادر تنها بودیم.
    تمام لامپ‌ها را روشن می‌کنیم و پنجره‌ها را می‌گشاییم تا اگر دزدی باشد ما را ببیند و برگردد. حیاط خانه پر بود از درختان پرتقال رشید و رعنایی که می‌شد هر کسی در کنارش پنهان شود.
    ما تنها بودیم و عقل حکم می‌کرد که شجاع‌بازی در نیاوریم و در اتاق بمانیم. پنجره‌ها را بستیم و چهارچشم مراقب اطراف بیدار ماندیم. قدرتی خدا، آن زمان خانه‌ها پر از پنجره بود. در نگرتان ما با این چهار چشم کدام‌ پنجره را می‌توانستیم زیر نظر بگیریم؟
    چشم‌باز خابیدیم و یا نه بیدار ماندیم. شب گذشت. صبح شجاع‌کن آمد و دست در دست مادر به طرف حیاط پشتی قدم برداشتیم. کمی گشتیم چیزی ندیدیم تا این‌که چشمم به پرنده‌یی زیبا افتاد. قویی بزرگ. مادر او را غاز می‌نامید. من اما حالا فهمیدم که او قو بود. بالش زخمی شده بود. وزنش سنگین بود. چاق و تپل. گناهی خسته بود و نگران.
    کمی نوازشش کردیم و با ترس پرهایش را مالیدیم. آب و دانه و نوازش کار چند روزمان شد. از آن روز به بعد کار مادر در آمده بود، به خانه‌ی تمام همسایه‌های دور و نزدیک می‌رفت و می‌پرسید آیا غازشان پریده و گم شده؟ همه می‌گفتند نه. و ما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردیم که او آسمانی‌ست.
    حالا که می‌اندیشم، دردادرد می‌گویم «او یک قو بود و از قافله‌ش عقب مانده بود.» با خاندن این داستان انگار من هم مرتضی شده بودم، کسی که نتوانست قو را از نشت گازوئیل و نفت نجات بدهد.
    چقدر داستان‌های ما آدم‌ها شبیه به هم است. شاید داستان بیژن نجدی حاصل خیالش باشد. اما داستان من واقعی بود و برای من اتفاق افتاده بود. نمی‌دانم. اما هرچه هست. تمام داستان‌ها تکرار می‌شوند. در من، در ما، در همه وجود دارند و با بازخانی آن‌ها برای‌مان آن اتفاق‌ها تداعی می‌شود.
    وقتی مادر می‌بیند حال به قول او غاز خوب نمی‌شود و شاید بمیرد او را می‌کشد. یادم می‌آید آن‌قدر گریستم که نگو. مادر قابلمه‌یی بزرگ می‌گیرد و او را خورشت فسنجان می‌کند. آن روز، روز عجیبی بود تا حالا برایم پیش نیامده بود که آن‌همه فسنجان به همسایه‌های کوچه‌ها بدهم.
    حالا که مشغول رونویسی از این داستانم، حس می‌کنم، من هم همان مرتضی هستم. همان مرتضی که اشک می‌ریزد. راستش ذره‌یی از آن خورشت را نخوردم. تا چند وقت با مادر حرف نمی‌زدم.
    اما حالا می‌گویم شاید قو به خانه‌ی ما آمده بود تا سال‌ها بعد برایش چنین بنویسم و به او بگویم «واقعن نمی‌دانستم تو قو بودی.»
    تکه‌یی از داستان:
    «داشتم به قو می‌رسیدم، روغن و گازوئیل هم داشت به حیوان نزدیک می‌شد، دیگه یادم رفته بود که می‌خاستم برم سر خاک، انگشتام دور پارو، قلاب نمی‌شد، یخ کرده بودم. با یک پارو، قو را هل دادم بره کنار، هل دادم که برگرده، جوری گردنش را روی آب خم کرده بود که آدم، که آدم سرش را روی آلبوم پایین می‌آره، گفتم که، منو نمی‌دید. با کفچه پارو زدم بهش، دوباره زدم. یه ذره از اون آب‌های چرب و چیل دور شد بعد گازوئیل، قایق را دور زد و بعد، گازوئیل رفت زیر شکم حیوان، حالا دیگه قایق و من و کثافت و قو قاطی هم شده بودیم.»
    https://t.me/golnesasher

  85. _ورزش کردم.

    _شعر خواندم. از ریوا آبدانان. شعرهای سه‌سطری. خوراک این مدتم.

    _آزادنویسی کردم. لابه‌لای‌ش شعری شکل گرفت. حتمن هم لخ خاطر خواندن شعرهای ریوا آبدانان بود.

    _مقاله‌یی مرتبط با عادت‌های سالم خواندم. می‌خواستم متنی در تلگرام بنویسم که پربار باشد و مملو از یادگیری. بخش اولش را نوشتم. ماند بخش دومش که فردا می‌نویسم. حالا می‌دانم در مسیر درست ایجاد عادتم هستم. می‌دانم چه روندی باید طی شود تا عادتم شکل بگیرد.

    _سریال دیدم‌.

    _دیروز اصلن حوصله نداشتم. اما امروز کمی بهتر بودم. به جای اینکه فکرم را درگیر بی‌حوصله‌گی کنم، خودم را درگیر خواندن مقاله کردم. بله. این‌طوری بود که عصری که از شدت خواب داشتم بیهوش می‌شدم، بیدار ماندم و آزادنویسی کردم. بعدش هم مقاله خواندم. می‌توانستم خودم را درگیر کنم اما نکردم.
    https://t.me/elireine

  86. سال‌واژه: پیوستگی

    با گوش دادن به وبینار ۵۶۸ استاد کلانتری ۲۵ دقیقه آزاد‌نویسی کردم.
    از درد گردنم نوشتم.
    از صداهای محیط.
    از گل‌های کاغذدیواری روبرویم.
    از بوی مرغ در حال پخت.
    از سفتی خودکار بین انگشتانم.
    از طعم چای بدون قندی که روی میزم سرد شده بود.
    حواس پنج‌گانه‌ام را درگیر کردم.

    «جای خالی سلوچ» را باز کردم و یک ساعتی خواندم.
    به صفحه‌ی ۲۲۰ رسیدم: «مرگان سر به کار خود داشت، اما صداها را وحس می‌کرد، می‌شنید، می‌توانست حالت هر صدایی را تشخیص بدهد: گله‌مند. ناراضی. چاپلوس. سرخورده. بی‌اعتبار و بی‌تفاوت.»

    از کودکی با دندانپزشکی مشکل داشتم.
    هم می‌ترسیدم و هم دوست نداشتم دست کسی در دهانم باشد.
    امروز هم با نخواستن بر صندلی دکتر نشستم. صدای چرخ تراش، قل‌قل ساکشن و صدای بم دکتر از زیر ماسک علاوه بر درد دندان، سردرد هم نصیبم کرد.

    وقت تراپی داشتم. امروز جلسه‌ای متفاوت با سری‌های قبل بود. بیرون که آمدم به صحبت‌های دکترم فکر می‌کردم: چرا لذت‌ها را پس می‌زنی؟
    در مسیر مطب تا منزل دنبال چرایش بودم.

    روی چند قسمت از داستانم فکر کردم.
    با توجه به پیرنگِ سه قسمت آینده دو شخصیت اضافه می‌شوند و یک شخصیت از داستان خارج می‌شود.

    شام در خدمت نوه‌جان بودم. مامان و بابا رفته بودند مهمانی و او باید به‌موقع برای مدرسه می‌خوابید.
    و اینک گزارش نیک را بر صفحه‌ی کاغذ می‌نشانم تا راهی سایت استاد کلانتری شود.

    #گزارش_نیک

    ✍️ زری قوام

  87. صبح بدو بدو خودم را رساندم به مدرسه. ده نفر از بچه‌ها غایب بودند. آن‌ها هم درگیر ویروس و سرماخوردگی. یکی‌یکی نقاشی‌هایشان را نشانم دادند. قرار بود در پیرامون خود دنبال چیزهایی بگردند که گرد، سبز، بزرگ، خوشمزه یا نرم باشند. خودم را سپردم به ذهن ماجراجوی بچه‌ها. زمان زود سپری شد و زنگ‌ها پی‌درپی گذشتند.
    ظهر بعد از ناهاری و صحبتی، رها شدم روی تخت. ادامه‌ی داستان دیشب را خواندم. حال‌وهوای روستایی‌اش هوس‌برانگیز بود و حال‌وهوای زن چقدر شبیه به من. پایان داستان همراه شد با صدای رعد‌وبرق. دیگر نتوانستم در برابر خواب مقاومت کنم.
    بعد از چرتی کوتاه، فایل ضبط شده‌ی نویسنده‌ساز را گوش دادم. بیست‌وپنج دقیقه آزادنویسی و شنیدن صحبت‌های استاد درباره‌ی خواب‌نگاری.
    بعد از انجام و تیک‌زدن کارهای روز، دوش گرفتم و برنامه‌ی کلاسی فردا را نوشتم. امیدوارم فردا کمتر خواب‌آلود باشم.

  88. چرا چرا چرا
    چرا جهان خسته شده است؟
    چرا حقوق بین الملل منقرض‌شده است؟
    چرا وقتی پدری بلد نیستی پدر شده ای؟
    چرا خودت کارشناس نشده ای؟ چرا سیاست بلد نشده ای؟
    چرا رئیس بی عرضه شده ای؟
    چرا تاریخ معاصر را نخوانده ای؟
    چرا اشتباه های گذشته را تکرار می کنی؟
    چرا روی این صندلی نشسته ای؟
    چرا بسیاری از چیزها جایش عوض شده است؟
    چرا باطل ها همه حق شدند؟
    چرا خرشدگان خر ندارند؟
    چرا حوصله شنیدن نداری؟
    چرا این سئوال ها را کسی پاسخ نمی‌دهد؟ پاسخ: چون جمله سازی با کلمه پرسشی چرا است و لاغیر.

    و گزارش نیک ۱۴۴ را دیگران با چراهای بی پاسخ خاموش کردند.

  89. امروز بهتر از روزهای گذشته گذشت. در واقع همه‌چیزش نیک بود. از دم صبح برای خودم بودم. سرکار رفتم. مادران و دختران خواندم. شعرگردی کردم. آواز خواندم. آشپزی کردم. به پادکست داکس گوش دادم. سفرنامه‌ی ناصرخسرو را بازخوانی کردم. دوش گرفتم. ماسک گذاشتم. آبمیوه خوردم. وبینار نویسنده‌ساز را شرکت کردم. ۲۵ دقیقه آزادنویسی کردم. از دل متنم یک جمله برای انتشار در کانالم بیرون کشیدم. دوباره مادران و دختران را خواندم. یادداشت دوستانم در کانال‌هایشان را خواندم. نقاشی کشیدم. فیلم دایره را به تماشا نشستم. شیر گرم خوردم. گزارش نیک نوشتم. و هیچ‌چیزی برایم لذت‌بخش‌تر از این نبود که بتوانم یک روز کامل با خودم خلوت کنم و به علاقه‌مندی‌هایم برسم.

  90. بحث درباره‌ی نیک‌بختی یا نگون‌بختی را ابلهانه می‌دانم، چرا که شخصا تلخ‌ترین ایام عمرم را با شیرین‌ترین روز‌های زندگی‌ عوض نخواهم کرد.
    _ گرترود

    ۱. غم دیروز را به امروز رساندم. ادامه‌اش دادم تا به همین لحظه که می‌نویسم هم هست هنوز.
    ۲. صبحم را با پیام‌ دادن به دوستی شروع کردم که جوابم را نداد.
    ۳. تا قبل از ظهر کارم تمام شد. هیچ مشتری نداشتم امروز‌. در خلوت شرکت «با شما نبودم» را خواندم.
    ۴. کتاب اثر انتظار را شروع کردم و خیلی هیجان‌زده شدم. برای همکارم از کتاب زیادی حرف زدم. کمی سر همین پر حرفی خجالت کشیدم.
    ۵. کلاس امروزم را با همکاری دوستانه‌ی استادم به روز دیگری حواله کردیم.
    ۶. همینکه به خانه برگشتم نشستم به سریال دیدن.
    ۷. وسط گریه‌ها و زجه‌زدن‌های سریالی‌ام پستچی زنگ زد و بسته‌‌‌ی گوشواره‌های جدیدم را تحویل داد. بعد کلی خوشحالی و ذوق و جیغ و شادی دکمه پخش صفحه‌کلید را زدم و گریه‌هایم را ادامه دادم.
    ۸. نمی‌دانم از سرخوشی‌ست یا گریه‌ی زیاد یا کلافگی و خستگی؟! حال عجیبی دارم. خواب از سرم پریده ولی حال بیشتر از این بیدار ماندن را ندارم. بعد از ثبت گزارش احتمالا با خواب و بیداری بحث طولانی خواهیم داشت.

  91. سلام
    امروز هم کارهای تکراری راتکرار کردم .اما با بدنم مهربان تر بودم.فیلم بارهستی تحمل ناپذیر را دیدم،برایم کمی دیدنش سخت بود اما از نظر احساسی بسیار زنده بود انگاری که یک میوه تازه رااز باغ بچینی بوی خوبی داشت.یک عبارتش برایم امروزی تر بود” نامردی یک روال عادی شده”.باید در حوصله وبدون پیش داوری دوباره ببینم.در وبینار ۲۰ دقیقه نوشتم .خوابها را جدی بگیرم.

  92. چشمانش جوانه‌ است حلزون.
    گاهی میندیشم با بچه‌ها زیادی جدی‌ می‌شوم با این‌که می‌گویند زیادی مهربانم با بچه‌ها.
    کتاب خواندم براشان و حرف زدیم از دوستی.
    برای جلسه‌ای زدم بیرون. باران آمد. باران با رعد آمد. از رعدی بلند پریدم هوا. زیر باران راه رفتم. یاد دانشگاه افتادم و سپیده و خیس آب شدن‌هامان. جایش خالی بود کنارم زیر باران‌.
    کودک‌نو داشتیم. گاه گیج می‌زدم از مریضی و منگی دارو ولی قشنگ بود پیش هم بودنمان.
    بروم ادامه‌ی قصه‌ی سوم کتاب «هیچکاک و آغاباجی» را بخوانم.

  93. امروز چند؟
    جواب سرسری بدم میشه: ۸ از ۱۰
    دو امتیاز کسر می‌کنم یکی بابت گام‌های تند در باران برای رسیدن به قراری
    دومی بابت دلتنگی بی ثمر
    اولی در اختیارم بود و دومی تقدیری که هنوز نمی‌دونم خودخواسته است یا خدا‌نوشت و بنده کنشت
    برای همین تا سر حد مرگ کار کردم
    مراقبه با لیلا شیخی حیات خلوتی بود.
    یوگا و پیلاتس با کاساندرا همیشه سر شوقم میاره.
    شکرگزاری مونالیزا دوست‌داشتنیه بابت گستردگی کلمات و عبارات شاعرانه
    با تمرین حرکتی شناختی یادی از ساناز کردم، تردید ندارم یا سر کلاس رقصه یا مشغول تمرینش، به هر حال هم شغلشه هم دانشجوی هنرهای موزونه
    کالباس گرفتم با نون چاودار همراه سس انبه و آووکادو تا دلم حال بیاد و دهن کجی کنم به تمام ساختارهای سخت سلامت
    آزادنویسی‌ها همچنان سوپاپی هستن برای اینجا، برای نفس‌کشیدن هوا کم است‌
    دوستی بعد از چند سال پیام داده اولین بارون پائیزی بارید امیدوارم همچنان برقصی و من فقط تشکر کردم برای آرزوی قشنگش و تسلیت می‌گم به لحظاتی که کشتمشون در حسرت حرکت.
    چند تا جابجایی جانفرسای پول هم داشتم و برای شروع مجدد ورزش آنلاین وزنه‌های سنگین‌تر سفارش دادم. چون من عاشق سلول به سلول تنم در انفرادی جهانم
    بعد از “شل‌کن، سفت‌کن” در داستان کوتاه زینب قهرمانی عزیز، این عبارت آتیش به تمام وجودم زد:
    ” عشق یعنی دیر نکنی چه سر قرار چه سر بزرگترین وعده‌ها” و من هر چی می‌کشم از همین دیر‌رسیدن به اعتماد، دیر رسیدن به قرار، دیررسیدن به جان کلام، دیر‌رسیدن به عمق نگاه. دیررسیدن به حس رهایی، دیررسیدن به سایه‌های خودم و باز دیررسیدن به اعجاز نوشتن.

    بله، درد بی‌درمانیه دیررسیدن به عشق

  94. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. برنامه‌ریزی کردن برای کانال تلگرام. اینکه هر روز چه چیزی بذارم البته شاید بهش عمل نکنم اما ببینم که چه می‌شود البته داخل کانال هم اعلام کردم که تعهد ایجاد کنم بروم ببینم در آخر چه افتاقی می‌افتد آیا پیابند هستم یا نه.
    3. مطالعه‌ی کتاب «عادت‌های اتمی» این قسمت در مورد این بود که اگر ما عادت‌هایمان را ردیابی کنیم و پیشرفت را در آن مشاهده کنیم انگیزه بیشتری برای ادامه دادن آن عادت می‌گیرم اما باید سنجه‌ی درستی داشته باشیم مثلن اگر می‌خاهیم وزن کم کنیم سنجه‌ی خود را وزن قرار بدهیم اگر وزنمان چند روز یا هفته تغییر نکند انگیزه‌ی خودرا از دست می‌دهیم. پس سنجه را باید درست ا نتخاب کنیم.

  95. سال واژه: پذیرش
    کار زیاد و زمان کم
    مفیدترین فعالیت امروز به غیر از کار، غذارسانی، خرید و آشپزی، پیوستن به وبینار از نیمه ی آن بود.
    اتفاقن من خیلی زیاد خواب می بینم. گاهی بیدار می شوم انگار از وسط فیلم سینمایی کات دادند. مثلن همین دیشب، به زبان فرانسه داشتم با چند نفر صحبت می کردم. در خواب تلاش می کردم به دیگران بفهمانم زبان دوم من آلمانی است، آنها بدون توجه تند تند فرانسوی موضوع مهمی را مطرح می کردند.
    گاهی هم کابوس پیش می آید البته. گاهی با گریه از خوابدبیدار می شوم. گاهی آرزو دارم ایکاش این خواب یک بار دیگر تکرار شود و …
    امیدوارم بعد از یک روز بسیار خسته کننده، خواب های شیرین ببینیم.

    1. سلام
      چه خوب خواب‌هاتون مثل منه. من گاهی بیدار میشم و بقیه خوابم را می‌بینم. گاهی که خواب اول ناراحت کننده است میگم بعدی باید اتفاق خوب بیفتد و همین طور میشه، من اصلن می‌خوابم که خواب ببینم. و خواب‌هایم به من چیزهایی را الهام میکنند و گاهی از آینده بهم خبر میدن البته که من اولش نمیفهمم، اما بعد که اتفاق می‌افته میگه دیدی توی خواب بهم گفتن ، سالهاست خواب‌نگاری دارم .
      چه خوب شد از خواب گفتید حدیقه جان ممنونم.

  96. حلزون قلبی قلبی
    خواب شب قاطی شده بود با کامنت گذاشتن. آدم‌هایی که ازشان انتظار نداشتم، سر و کله‌شان پیدا شده بود در کامنت‌دونی و قلب و بوسه بود که می‌فرستادند. البته خواب دیگری هم دیدم، ولی اوم… یادم نیست. صبح با کلی ذوق بلند شدم که بروم سالن. چقدر خوب است بلند شوی و فقط ابر در آسمان ببینی. دیگر دست گذاشتم روی تم پاییزی. ناخن‌هایم خیلی خوشگل شد. قسمت قشنگ روزم همان‌جا تمام شد. بقیه روز اصلا جالب نبود. نای کار کردن نداشتم. کاش این‌قدر بنده هورمون‌ها نبودم. هیچ‌چیز بدتر از pms نبوده و نخواهد بود.
    امروز کارم را این‌قدر کش دادم که دیگر داشت تبدیل می‌شد به کارهای انجام‌ندادنی. فقط یک تسک را امروز توانستم انجام بدهم. دیگر دلم نمی‌خواهد «یادداشت‌های یک دیوانه» را بخوانم. ولی نه، باید بخوانمش. نتوانستم توی نویسنده‌ساز بنویسم. ولی شب کمی نوشتم، اما کافی نیست. باید بیشتر بنویسم که باز بتوانم چیزی در کانال منتشر کنم. توی وبینار الهه گفتم پاییز را دوست دارم. حسم واقعی است؟ هم سرد است، هم هوا ابری است. تا اینجا ۸ از ۱۰. خب، هیچ خاطره خوبی ازش ندارم. آن ۲ نمره را واگذار می‌کنم به آینده که بتوانم خاطره‌های خوب ازش بسازم.
    این آدم‌هایی که بلدند از چیزهایی که دارند لذت ببرند، خیلی باحال‌اند. بلد است لذت ببرد. بلد است به مغزش بگویدساکت، دارم قلب‌قلبی می‌شوم. کاملا جالب‌انگیز. با مهنای ضمه‌دار حرف زدم و پیشنهادهای خوب داد. بالاخره ۹ توانستم کارم را تمام کنم. این‌قدر کش پیدا کرد که کشش ول شد، رفت توی چشم.

    توی کلاس کاربری حرفه‌ای هوش مصنوعی در سازمان شرکت کردم، ولی از توضیحات مدرس خوشم نیامد. نت هم که داغان بود صد بار قطع رفت. بیشتر چیزهایی که می‌گفت را بلد بودم. آخرش داشت یک چیزهایی به‌دردبخور می‌گفت که هم حوصله‌ام رفت، هم دیگر کاملا نتم. یعنی می‌شود یک روز از این شرایط سکته‌ای راحت شویم؟ آخر شب باز می‌خواهم بنویسم. کلانتری می‌گفت یک موضوع انتخاب می‌کند و متمرکز درباره آن می‌نویسد. این یک چیز محال است توی آزادنویسی‌های من. ولی می‌خواهم یک ربع انجامش بدهم.
    https://t.me/MaedehJavadiCHN

  97. گزارش‌نیک

    امروز روز ننوشتن بود. بعد بیداری، دیالوگی توی کانالم نوشتم. آخرشب‌ها که یارا دودکش می‌دید، مکالمه‌‌شان به گوشم نشست منم با کمی تغییر ازش یادداشت روزانه پختم. گزارش‌نیک‌های کلونتری برایم جذاب‌ شده، همان اول‌صبحی ازش خواندم. با یارا و اهل‌خانه، املت زدیم، عجب چسبید. رخت‌شستم کوکب‌وار. ظهر خانه‌ی مادرشوور، با خانواده، جشن‌عقد شب‌پیش را تحلیل کردیم. اوضاع ازدواج‌ها روز‌به‌روز، کج‌وکوله‌تر می‌شود. بیشتر شبیه تماشای سیرک بود. چون یارا خانه بود، جمعه بود. روز‌های بودن او، عید، جمعه یا هرعنوان نویدبخشِ دیگری‌ست. خوابِ عمیقی رفتم ذهنم پیشِ‌پای من بیدارشده بود و توی سرم می‌خواند که سی‌سالگی نصف عمرم گذشته و چه ترسی به جانم ریخت. ترسِ جاماندن. بعد اذان خانه‌ی مامان چایِ‌طعم‌دار خوردیم. با همان آدم‌حسابی‌های‌ِ ماندنی، چای با وجود آن‌ها طعمِ هل، دارچین، طعم زندگی می‌دهند. گزارشم دارد شبیه گزارشات پشت‌رادیویی می‌شود. ساعت۲۱ شب دلم نیامد ننویسم. گزارش نیک به جانم نیکو می‌نشیند. دوست دارم هرشب ناخنکی از او قلم بزنم.
    فاطمه بهزادی‌مقدم
    ۱۱ مهر ۱۴۰۵
    شنبه

    @fatemehbehzadimoghadam

  98. امروز صبح سحرخیز بودم. دیشب خیلی خسته بودم و زود خوابم برد. اما خواستم روال پیاده روی ام را حفظ کنم و 10 دقیقه قبل از خواب انجامش دادم. پیاده روی را دوست دارم حتا در خانه. دیشب میخواستم حواسم به نفس هایم باشد. بهتر نفس بکشم. عمیق تر هستی را به درون راه دهم. اما زود یادم میرفت و فکرم میپرید به قفسی دیگر. هر باز آزادش میکردم و قدری نفس میکشیدم و باز از دستم در میرفت.
    همین شد که صبح خیلی زود بیدار شدم. صبح های زود نمیدانم چه کار کنم! فکر میکنم موهبتی است که زود بیدار شده ام ولی در آن لحظه کاری به ذهنم نمیرسد که ارزش انجام دادن داشته باشد و توانش هم در من باشد. کمی چشمانم را بستم و وانمود کردم که خوابم. بعد دیدم نمیشود. یادم آمد به تنفس آگاهانه. دقایقی تمرین تنفس شکمی و بعد هم یک مدیتیشن با صدای حسین عربزاده. فایل 10 دقیقه بود ولی انگار 2-3 دقیقه بیشتر برای من نگذشته بود وقتی تموم شد.
    امروز چه چیزهایی یاد گرفتم؟
    – صبح یاد یاورمشیرفر افتادم و وبلاگش را چک کردم. به کلی تغییر کرده از دفعه پیش که بهش سر زده بود. گزارش 1404 را تازه دیدم. برای او هم سال سختی بوده.
    – در کانال یوتیوب چیزهایی دیدم ولی نکته جدیدی نداشت. دیروز بیشتر یاد گرفتم. کانال 3b1b را دوباره چک کردم ولی آنجا هم چیزی که در نظرم بود نیافتم.
    – به روزنوشته های محمدرضا سر زدم و پست جدید درباره هیچنز را دیدم. عجیب بود که در هفته پیش متوجه این پست جدید نشده بودم! معمولن هر روز یا یک روز در میان روزنوشته ها را باز میکنم.
    – یک بلاگ جدید از یک آدم جدید دیدم و به دیزاینش به دلم نشست. کارش خوب است.
    تکرار آموزی
    – مرور کوتاهی بر دست نوشته هایم از فایل های صوتی که بر اهمیت اولویت دادن اهداف بر یکدیگر . برای مقایسه دو هدف: فکر کنید اگر یکی محقق شود دیگری نخواهد شد. حالا کدام را میخواهید. در تخمین منابع و تخصیص به هر هدف هم باید واقع نگر بود. نمیتوان 10 پروژه را همزمان پیش برد.
    چه کارهایی به فردا منتقل شد؟
    – کار روی پروژه جدید. به نظرم مصاحبه حضوری نباید مانع کارهای آنلاین شود. به هر حال میخواهم انجامش دهم. البته شاید بد نباشد کمی دست نگه دارم، حداقل تا فردا. شاید آنچیزی که فکر میکردم نبود.
    – تمام کردن مرور دهه قبلی و فکر کردن به اینکه در دهه پیش رو چه کارهایی میخواهم انجام دهم
    از وبینار چه خبر؟
    آزاد نویسی امروز با انتخاب یک موضوع، یک کلمه، همراه بود. من کلمه «موضوع« را انتخاب کردم. حس خوبی داشت. زمان کوتاه بود. 25 دقیقه خیلی سریع گذشت. سریعتر از روزهای قبل. چند کتاب هم درباره خواب و نوشتن از خواب ها معرفی شد. من اسم سه تا رو یادداشت کردم تا بعد نگاهی بیندازم به هر کدام: خواب نوشته ها، خواب های خوش نوجوانی، کمیته خواب و خواب ها چه میگویند.بله انگار 4 تا شد!
    و در پایان با یک بیت از حافظ این دفتر به پایان خواهد آمد و حکایت گزارش ها همچنان باقی. (راستی صفحه گزارش نیک چقدر نیک تر و تمیزتر از قبل شده 🙂 )
    بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
    خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی

  99. حلزون قلبی قلبی
    خواب شب قاطی شده بود با کامنت گذاشتن. آدم‌هایی که ازشان انتظار نداشتم، سر و کله‌شان پیدا شده بود در کامنت‌دونی و قلب و بوسه بود که می‌فرستادند. البته خواب دیگری هم دیدم، ولی اوم… یادم نیست. صبح با کلی ذوق بلند شدم که بروم سالن. چقدر خوب است بلند شوی و فقط ابر در آسمان ببینی. دیگر دست گذاشتم روی تم پاییزی. ناخن‌هایم خیلی خوشگل شد. قسمت قشنگ روزم همان‌جا تمام شد. بقیه روز اصلاً جالب نبود. نای کار کردن نداشتم. کاش این‌قدر بنده هورمون‌ها نبودم. هیچ‌چیز بدتر از PMS نبوده و نخواهد بود.

    امروز کارم را این‌قدر کش دادم که دیگر داشت تبدیل می‌شد به کارهای انجام‌ندادنی. فقط یک تسک را امروز توانستم انجام بدهم. دیگر دلم نمی‌خواهد «یادداشت‌های یک دیوانه» را بخوانم. ولی نه، باید بخوانمش. نتوانستم توی نویسنده‌ساز بنویسم. ولی شب کمی نوشتم، اما کافی نیست. باید بیشتر بنویسم که باز بتوانم چیزی در کانال منتشر کنم. توی وبینار الهه گفتم پاییز را دوست دارم. حسم واقعی است؟ هم سرد است، هم هوا ابری است. تا اینجا ۸ از ۱۰. خب، هیچ خاطره خوبی ازش ندارم. آن ۲ نمره را واگذار می‌کنم به آینده که بتوانم خاطره‌های خوب ازش بسازم.

    این آدم‌هایی که بلدند از چیزهایی که دارند لذت ببرند، خیلی باحال‌اند. بلد است لذت ببرد. بلد است به مغزش بگوید: «ساکت، دارم قلب‌قلبی می‌شوم.» جالب است. با مهنای ضمه‌دار حرف زدم و پیشنهادهای خوب داد. بالاخره ۹ توانستم کارم را تمام کنم. این‌قدر کش پیدا کرد که کشش ول شد، رفت توی چشم.

    توی کلاس کاربری حرفه‌ای هوش مصنوعی در سازمان شرکت کردم، ولی از توضیحات مدرس خوشم نیامد. نت هم که داغان بود صد بار قطع رفت. بیشتر چیزهایی که می‌گفت را بلد بودم. آخرش داشت یک چیزهایی به‌دردبخور می‌گفت که هم حوصله‌ام رفت، هم دیگر کاملا نتم. یعنی می‌شود یک روز از این شرایط سکته‌ای راحت شویم؟ آخر شب باز می‌خواهم بنویسم. کلانتری می‌گفت یک موضوع انتخاب می‌کند و متمرکز درباره آن می‌نویسد. این یک چیز محال است توی آزادنویسی‌های من. ولی می‌خواهم یک ربع انجامش بدهم.
    https://t.me/MaedehJavadiCHN

  100. 11/07/1405
    گزارش نیک 144♥️🐌
    سال واژه: در مسیر معنوی
    نمره روز: ده از ده
    1. تکرار جملات تأکیدی در حالت آلفای ذهنی.
    در دوره‌ی هیپنوتیزم روزهای پنج‌شنبه و جمعه آموختم که در سه حالت ذهن در حالت آلفای ذهنی، حالتی که می‌توان باورها را تغییر داد، قرار می‌گیرد:
    صبح، بیست دقیقه پس از بیدار شدن،
    شب، پنج دقیقه قبل از به خواب رفتن،
    قبل از صرف غذا در هنگام گرسنگی.
    این بود که صبح تا چشم باز کردم، جملات تأکیدی که شب گذشته که قبل از به خواب رفتن تکرار کرده بودم، به ذهنم آمد. شکل جمله‌ها هم چنین بود، من … هستم. به عنوان مثال من سالم و سرزنده هستم، من ثروتمند هستم. خلاصه چند باری جملات را تکرار کردم و روزم را شروع کردم.
    اما نکته‌ای که استاد در کلاس گفت و در ذهنم می‌درخشید این بود که دعای سر سفره غذا ریشه در دعاهای آیین زرتشتی دارد و از آیین زرتشتی به دین مسیحیت منتقل شده است. درضمن چقدر از کشورمان ایران تعریف کرد که ایران کشوری است که هرگز مردمی برده‌دار و نژادپرست نداشته است. دلم از این صحبت‌ها به درد آمد. امیدوارم در آینده مردم ایران روزهایی که درخور فرهنگ غنی‌شان است را تجربه کنند.
    2. غمِ متافیزیکی
    البته که می‌دانستم در کلاس هیپنوتیزم با افراد عادی رو به رو نخواهم شد. اما هم صحبت شدن با انسان‌هایی که تجربه‌ی نزدیک به مرگ داشتند برایم کم سنگین نبود. صبح تا ظهر امروز را در حیرت آنچه شنیده بودم گذراندم. به این فکر کردم که چقدر خودم را کسِ خاصی می‌دیدم. در سرم هوا بود. فکر می‌کردم می‌توانم بخواهم و دنیا را تغییر دهم. هم صحبتی با دوستانی که تجربه‌های نزدیک به مرگ داشتند در من نوعی احساس از جنس اینکه باید خیلی بیشتر از آنچه که فکر می‌کردم مراقب افکار و اعمالم باشم و با قدرت بیشتری از چیزهای روزانه‌ی کوچک لذت ببرم، به جانم انداخت راستی چقدر دوست دارم انیمشن SOUL را دوباره ببینم.
    3. آزاد نویسی و ته نشینی افکارم
    امروز بیشتر از ششصد کلمه آزادنویسی کردم. چیزی که در کلاس هیپنوتیزم برایم جالب بود اثر آزاد نویسی در من بود. همانطور که همکلاسی‌هایم بی محابا زندگی خصوصی‌شان را برای هم می‌گفتند و من با تعجب به آنها نگاه می‌کردم که آیا این درد و دل‌ها بیش از حد خصوصی نیست؟ و عمق تنهایی آدم‌ها را مشاهده می‌کردم که میل به درد و دل تا جایی بالا گرفته که چند دقیقه بعد از آشنایی از شخصی‌ترین مسائلشان می‌گویند، خودم را دیدم که در سکوت فقط آنها را نگاه می‌کنم. به یاد آوردم که چند سال پیش حتی در مطب دکتر و اتوبوس هم بدون اتلاف وقت تمام زندگیم را به خانم‌هایی که فقط برای لحظاتی آنها را دیده بودم تعریف می‌کردم. آنجا بود که متوجه شدم که چقدر افکار سرگردانم در لیوان ذهنم ته نشین شده‌است. اینکه چقدر ذهنم شفاف‌تر شده‌است و نیازم برای درد و دل کمتر. چون کاغذ و وُرد دوستان صمیمی من شده اند. دوستانی که هرگز من را قضاوت نمی‌کنند و رازهای زندگیم را اینجا و آنجا نُقل مجلس نمی‌کنند. خدا می‌داند که چقدر در آن لحظه خودم را خوشبختر♥️ از گذشته دیدم.
    4. در وبینار روزانه شرکت کردم و بیست و پنج دقیقه بداهه داستان نوشتم.
    امروز استاد شاهین گفت که در مورد موضوعی خاص ناآماده داستان بنویسیم. من در مورد آروزی روابط اجتماعی بالا نوشتم. شخصیت داستانم در کودکی و نوجوانی و حتی جوانی آرزو می‌کرد که بتواند همیشه نُقل محفل دوستان باشد و محبوب جمع. اما در اواسط زندگی‌اش آنقدر که نتوانست این مهارت را بیاموزد، به تدریج تصمیم گرفته بود تنهاتر شود. چون انزوا چیزی بود که در خانواده‌اش آموخته بود. اما یک روز که در جمع دوستان قرار گرفته بود باز آن آرزوی دیرینه سرک کشید و احوالات او را بهم ریخت. دوباره این سوال به ذهنش افتاد که آیا دوست دارد همچنان در جمع روحی بی‌صدا باشد یا آرزوی فراموش شده‌اش ارزش یکبار دیگر تلاش را دارد.
    5. یک ساعت و ربع پیاده روی کردم و سعی کردم در طول پیاده‌روی خوب ببینم، خوب بشنوم و خوب حس کنم.
    6. سپاسگزاری
    از کاغذ و نرم افزار ورد سپاسگزارم که در این مدت مخزن افکار، همنشین تنهایی‌ها و داستان‌های درهم و برهمم بودند و هرگز من را قضاوت نکردند.
    سپاسگزارم برای دوست صمیمی اهل مطالعه‌ام که من را تشویق می‌کند که از نوشتن دست نکشم.
    از استاد شاهین♥️ سپاسگزارم که هر روز درس استمرار و سختکوشی را با من تمرین می‌کند.
    سپاسگزارم از این جمع اهل نوشتن ♥️که همدم تنهای‌هایم بوده‌اند و به طور مشخص می‌توانم بگویم با نوشتن دسته جمعی در کلاس و نوشتن بی وقفه گزارش نیک من صاحب یک پناهگاه گرم♥️ شده‌ام.

  101. باید گزارش نیک بنویسم. اگر قرار است دوام بیاورم و زنده بمانم، باید بنویسم؛ حتا شده چند خط.
    حدود هشت و نیم از دفتر زدم بیرون. از هشت و نیم صبح رفته بودم داخل. نه فهمیدم کی ظهر شد و نه فهمیدم کی شب شده‌است. حتا ریزش قطرات باران را هم از پنجره به تماشا ننشستم.
    وقتی بوی زمین باران خورده در دماغم پیچید، می‌خواستم لبه‌ی جدول خیابان سر دزاشیب بنشینم و زار بزنم. از خستگی به ستوه آمده‌بودم. از خودم پرسیدم امروز چه کار نیکی انجام دادی؟
    روز به پایان رسیده بود و من بی‌رمق راهی خانه‌ی خواهرم شدم. فقط یک کار . فقط انجام یک کار نیک می‌تواند نجاتم دهد. . از ماشین که پیاده شدم . نفس کشیدم و بوی زمین باران خورده را بلعیدم. این هم گزارش‌کارهای نیک من

  102. امروز صبح بیشتر خوابیدم و دیرتر رفتم دانشگاه. سر زدم به سلول‌هایم و حالشان خیلی خوب بود. فقط محیطشان را عوض کردم و رفتیم ناهار.

    ناهار را سریع خوردیم و آمدیم تا به کلاس برسیم. از این هفته کارگاه شروع کرده‌ایم و مطلبش را هم خیلی دوست دارم و هم خیلی نیاز دارم که یاد بگیرم.

    سر کلاس رعدوبرق‌های بلند می‌آمد و هوا خیلی خوب شد. برگشتنی باران نم‌نم می‌بارید و خانه که رسیدم باز رعدوبرق زد و بعد شدید بارید. خنکی هوا، ابر، صدای باران و بوی باران اتاق را قشنگ کرده بود.

    امروز می‌خواستم اسلایدهای ارائه‌ام را کامل کنم و بفرستم. ولی با این که فشرده کار کردم هنوز تمام نشده. خواستم یک چیز خوب از آب دربیاید. برای کار خوب هم باید زیاد وقت گذاشت.

    https://t.me/f_mahmudpur

  103. ساعت سیزده و سه دقیقه است. از سر و صدای بچه‌ها به اتاقم پناه آورده‌ام.
    امروز سحرخیزی کرده‌ام و ساعت شش و شش دقیقه بیدار شدم تا با داداش کوچیکه ماجرا‌های مجید را به تماشا بنشینم؛ اما مجید نیامد. از ساعت شش و ربع تا هفت گزارش نیک خواندم. صبحانه خورده و ده دقیقه آزاد‌نویسی. بعد به سراغ مدرسه‌ی نویسندگی رفتم و شروع به خواندن و یادداشت نقل‌قول‌ها کردم. به تماشای ورزش نشستم.
    از کثیفی سر بدم می‌آید، پس یک دوش سریع گرفتم. بوی عدس‌پلو با شامپو مخلوط شده و عطر ضمیمه‌ی هردو. دلم خواب می‌خواهد اما ظهر که وقت خواب نیست.
    نوزده و چهل و دو است. بعد از نوشتن مطالب بالا خوابم برد. عصر خوبی نداشتم. آن‌ها از استرس و بی‌حالی توانستم دوبار دیگر آزاد‌نویسی کنم. گزارش امشب را زود منتشر می‌کنم. برایم خیلی دعا کنید.

    ۱۱-۷-۱۴۰۵
    #گزارش‌نیک
    #مهلا‌طهماسبی‌زاوه
    https://t.me/ma0hlq

  104. صبح با صفحات صبحگاهی آغاز شد و شب با ژورنال نویسی پایان و در این بین تمرین پیانو و یوگا و زبان و امروز بیشتر از همیشه کتاب خواندم…

    – نوشتن با تنفس آغاز می‌شود:
    بدن ما تجربه‌های ما را حفظ کرده است ــ تجربه‌های بیان‌شده و بیان‌ناشده، و حتی تجربه‌های فراموش‌شده، آن تجربه‌ها درتن ما مانده و منتظرما هستند.

    – بیگانه از آلبر کامو:
    و فهمیدم که تعادل روزو سکوت استثنایی ساحلی را که در آن سرخوش بودم، برهم زدم.
    پس باز چهاربار دیگر به تنی بی‌حرکت شلیک کردم و گلوله‌ها بی‌اینکه پیدا باشند، در آن فرو رفتند. و این به مثال چهارتقه‌ی کوتاه بود که به در بدبختی زدم.

    – عشق هرگز کافی نیست:
    عواطف و احساسات هرگز مستقیما منتقل نمی‌شوند. برای انتقال آنها به کلمات، لحن‌صدا، اشارات صورت و عمل و رفتار نیاز است.شرایط البته در تفسیر اشارات نقش مهمی دارد.

    – و خیمه‌شب بازی و درحال و هوای جوانی
    و در وبیکار سرزبان آزادپرسی کردیم و من این جریان را از روز اول دنبال می‌کنم بعلاوه کلمات هفتگی و پوشه‌ای مخصوص اختصاص دادم به هر کدام و هرهفته می‌نویسم و هزار کلمه‌نویسی در وبینار نویسنده‌ساز که باید تصمیمی می‌گرفتم و نوشتم‌و نوشتم وچاره ای جستم.

    #گزارش نیک

  105. با صدای پرنده‌ها بیدار شدم. بلبل‌ بودند یا گنجشک نمی‌دانم
    ولی اتاق را گذاشته‌بودند روی سرشان.
    صفحه‌ی صبحگاهی را در دفترم نوشتم و دو پومودورو تمرینِ یوگا داشتم.
    انواع مربا و ارده‌شیره و عسل و پنیر هم که سر میز صبحانه باشند، بدون کره، مفت گرانند. امروز صبحانه‌ام نعیمه‌پسند نبود.
    از روی این شعر حافظ رونویسی کردم:
    بر در میکده، می‌کن گذری بهتر از این
    می‌فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
    در بیست و پنج دقیقه آزادنویسی ، حدود نهصد کلمه نوشتم.
    از وقتی که پا سفت کرده‌ام روی نوشتن، روحم آشپزی را می‌طلبد. موادِ اولیه به کلمات می‌مانند که باید به موقع افزوده شوند. برای پختن خوراک کدو حلوایی امروز،
    وقتی که پیازها طلایی و سبک شدند، کدوها را یک‌به‌یک در تابه و روی اجاقِ خاموش گذاشتم تا چند ساعت با زردچوبه و زعفران، دم‌خور شوند و بوی زهم‌شان را از یاد بِبَرَند.
    قرار بود برای شام حاضر شوند‌.
    ناهار سوپ جو خوردم. نمی‌دانم چه‌کسی اما هر که بوده باید این گفته‌اش را با آب طلا نوشت که 《 سوپ، غذا نیست》 . یک ربع بعد از ناهار، دلم غذا می‌خاست.
    کتاب بی‌لنگر و هیچکاک و آغاباجی را در دو پومودور خاندم.
    تمرین‌جا در ساعت ۱۵ ظهور کرد. هر روز بغل‌بغل نکته‌های ویرایشی و ادبی از تمرین‌جا برمی‌دارم.
    نقد آثار دوستان، نقد کار خودم است.
    یک کلاس حضوری یوگا داشتم.
    نوشتن، تسلط کلامی‌ام را پلکانی بالا برده، به همراه تسهیلِ انتقال مفاهیم و آساناها، مدیریت و کلاس‌داری‌ام را نیز بهبود بخشیده.
    در نویسنده‌ساز امروز با کتابهای 《 خاب‌نوشته‌ها و نوشتن مانند بزرگان》 آشنا شدم.
    در هزار‌کلمه‌نویسی هم یک داستان کوتاه با 《بهتر بود که》 نوشتم و قصد دارم با این داستان، در چالش داستانک‌ ماه شرکت کنم و از بازگویی‌اش می‌پرهیزم.
    بانو ملائی از تصمیم جدیدش در مورد روزنویسی گفت، قرار است که به زودی بخشی از روزنوشته‌هایمان را به اشتراک بگذاریم.
    زیر باران، با پائیز هم‌قدم شدم.
    به خانه که رسیدم، زیرِ تابه‌ی کدوحلوایی‌ را روشن کردم تا بپزد.
    پس از دوش‌گرفتن و آراویراکردن، در واپسین جلسه‌ی نویسندگی خلاق شرکت کردم. به هیچ‌وجه ناخشنود نیستم که تمام شده چون نوشتن و نویسنده‌ساز و سایر دوره‌ها ادامه دارند.
    رخدادک را فهمیدم.
    این دوره، فصلی جدید را در زندگی‌ام رقم زد.
    یاد گرفتم خودم باشم و جسارتِ روراست‌بودن پیدا کردم.
    در دوره‌ی خودواژه هم ثبت‌نام کردم.
    خوراک کدو حلوایی را برای شام خوردیم و مادرم کلی تعریف کرد.
    تار نواختم، نت‌به‌نت پیش رفتم و مشکلی در اجرای قطعه نداشتم.
    پرنده‌به‌پرنده، زیرمتن و مرغابی وحشی را خاندم.
    کلمه‌برداری کردم و یک صفحه از روی زندگی با حواس پنج‌گانه نوشتم.
    دست نویسنده‌ساز با آن پنج انگشت، هم گیرنده است و هم دهنده. مواد اولیه و ایده‌های خام را می‌گیرد و در قالب مفهوم، به جهان پس می‌دهد.

  106. من نمی‌توانم مثل استاد و برخی دوستان گزارش نیکم را در طول روز بنویسم. البته چون گاه‌شمار را ثبت می‌کنم مشکلی در یادآوری ندارم. قبل از رفتن به سرکار و بعد از عبادت و قرآن خواندن، پیش‌گفتار و مقدمه‌ی کتاب «مشاوره کودکان» را خواندم. از منابع درس «مشاوره توانبخشی کودکان و نوجوانان» است. درسی که امتحانش را نداده‌ایم و از درس‌های امتحان جامع هم هست. این یعنی از حالا باید خود را برای امتحان جامع آماده کرد. حتی اگر به امتحان امسال نرسم.

    در دانشکده تا رسیدم کامپیوتر را روشن کردم و تا بالا بیاید از «لمس» محمدرضا کاتب خواندم، تازه دارد همه چیز به هم وصل می‌شود. هنوان و صبور بخش یک، به ریحانه، مناف و آخر بخش دو به هنوان رسیده بود و حالا در این بخش صبور به ریحانه و لابد به هنوان وصل می‌شود. یک عادتی در رمان خواندن داشتم که در رمان‌های غیر خطی زیاد به کار نمی‌آید. آن هم این بود که یکی دو بخشی را که می‌خواندم می‌رفتم چند صفحه‌ی آخر را می‌تورقیدم تا ببینم چه می‌شود، بعد با خیال راحت خواندن را با لذت ادامه می‌دادم. گرچه این روش در خواندن رمان «شب‌یک‌شب‌دو» بهمن فرسی هم جواب داد. درباره‌ی رمان «لمس» هنوز جرأت نکرده‌ام امتحانش کنم، اما احتمالاً به زودی به فصل آخر سرکی بکشم.

    با آموزش درباره‌ی انتخاب واحد یکی از دانشجویان تحت مشاوره‌ام صحبت کردم. مباحث درس امروزم را مرور کردم.

    از ساعت 10 تا ساعت 14 و 30 با دانشجویان کارشناسی ارشد روان‌پرستاری کلاس داشتم. دو نفرشان غایب بودند یکی استعلاجی بود. سرماخوردگی شروع شده. خودم هم عصر که خانه رسیدم حالم خوش نبود و کمی سردرد داشتم. برای همین غذا خوردم و خوابیدم و شرکت آنلاین در وبیکار سرزبان و وبینار نویسنده‌ساز را ازدست دادم.

    چه غروب زیبایی بود. توی دلم آرزو کردم کسی عکسش را گرفته باشد. استادمان جلسه درمان آنلاین داشت، شرکت کردم و همه‌ی حواسم را به صحبت‌های استاد دادم. نماز مغرب و اعشا را خواندم. توی کانال تلگرامی «اینجا زنجان است» ویدیویی از غروب رنگارنگ امروز دیدم و فوری در کانالم فورواردیدم. دم اکبر نیتی گرم که آرزوی مرا برآورد. بلیط اتوبوس برای چهارشنبه بامداد که می‌روم تهران خریدم. در ایرنیک هویتم را ارتقا بخشیدم. دود عنبرنساء استنشاق کردم. شام خوردم. بخور ترکیبی استفاده کردم و دمنوشش را گرم گرم خوردم. باید جلوی پیشرفت سینوزیتم و مزمن‌ شدن مجددش را بگیرم. سجده‌های نماز مغرب و عشایم دردناک بود. حالا دارم به پادکست مدرسه سرزبان گوش می‌دهم. سپس به سراغ پادکست امروز وبینار نویسنده‌ساز خواهم رفت. جبرانی باید داغ داغ باشد. سپس درسهای فردا را مرور می‌کنم و می‌خوابم.

    1405.7.11
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  107. شنبه برای کارمند جماعت روز زجرآوری‌ست. آخر هفته به ناز تفریح نازیده‌ای، ولی آلارم ساعت ۶ صبح گند می‌زند به همه چیز. همه فس بودیم و به زور قهوه و چای قیری خودمان را نگه داشته بودیم. لطف این شنبه ولی به بارانش بود. دل آدم را تر و خنک می‌کرد.
    با دیدن کتابی که خط‌خطی شده‌بود، شنبه‌ی خونم عود کرد و مجبور شدم یادداشتی بنویسم و در دفتر پربرگم بگذارمش که: نکنید آقا! کتاب‌ها را یادداشت‌مالی نکنید. این‌ها به امانت چند صباحی دست ما هستند. ما صاحبشان نیستیم…
    کتاب شازده کوچولو با برگردان احمد شاملو را خیلی نرم دارم مزه‌مزه می‌کنم. از کتاب:
    «…به خاطر آدم بزرگ‌هاست… آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند وقتی با آن‌ها از یک دوست تازه‌تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که. هیچ وقت نمی‌پرسند «آهنگ صدایش چطور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟»- می‌پرسند «چند سالش است، چندتا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گیرد؟» و تازه بعد از این سوال‌ها است که خیال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.»
    امان از دست آدم‌بزرگ‌ها!
    سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  108. بدنم چی می‌گوید؟
    حوصله‌ی دست‌هام سر می‌رفت. می‌خواستم گوشی را بردارم، خودشان را عقب کشیدند. گوشی شَپَلق افتاد.
    گفتم: «می‌خوام بنویسم خب.»
    محل نگذاشتند. دل‌شان کار یَدی می‌خواست. مثل قدیم‌ها. چیزی بسازند، چیزی خراب کنند‌. یک لایه چسب بچسبانند به خودشان.
    گفتم: «تسلیم.»
    رفتم تو آشپزخانه. مامان می‌خواست سیب‌زمینی پاک کند.
    گفتم: «برید کنار کار خودمه.»
    بلوتوث هدفون را روشن کردم. گذاشتمش روی گوشم و نشستم پای سیب‌زمینی‌ها. خلالی که شدند، شُستم و هدایت‌شان کردم سمت تابه.
    دیدم نه. هنوز هم دست‌هام خسته نشدند. رفت سراغ ظرف‌ها.
    همان‌طور که آواز یواشی تو گوش ملاقه‌ها می‌خواندم، ظرف‌شویی خالی شد.
    برگشتم اتاق. جلوی لباسم خیس شده بود یک‌ کم. عوضش کردم. زل زدم به دست‌هام.
    گفتم: «راضی شدید حالا؟»
    تو بند‌هایشان «نُچ»ِ خاصی موج می‌زد. عصبی شدم. کاغذ و مداد برداشتم و شروع کردم به نوشتن. یادداشت که تمام شد، آرام گرفتند. منم پهن شدم کف اتاق. با ریتم پیانو. چون گوش‌هایم هنوز هم راضی نشده‌اند.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  109. شروع گزارش نیک چهل و چهارم را رقم می زنم.
    نوشتن را آغاز می کنم.
    امروز روزکاری دیگر را پشت سر گذاشتم. اما مشکل اینجاست هر روز صبح که از خواب برمی خیزم استرسی درونی شعله ور می شود انگار درون دلم رخت می شورند.
    دلیلش را هم نمی دانم اما حدس میزنم برای این است که هنوز کار را یادنگرفتم و نمی دانم از کجا شروع کنم.
    سرگردان و آشفته شدم.
    از طرفی منتظر خبری دیگر ماندم.
    به نوعی دچار بلاتکلیفی هستم.
    بلاتکلیفی بد دردی است. به نظرم از آن نوع دردهایی است که درمان ندارد.
    درد بی درمان همان بلاتکلیفی است.
    نمی دانی باید چه کار کنی منتظر شرایط بهتر بمانی یا شرایط قبلی را ادامه دهی.
    گیر کردن بین دوراهی سخت و سرنوشت ساز.
    فعلا صبر کرده ام ببینم چه می شود. از خدا می خواهم هر چه قرار است بشود ختم بخیر شود.
    امروز هم دردسرهای خودش را داشت.
    سرو کله زدن با یک مشت آدم که حرفت را نمی فهمند یا می فهمند اما در هر صورت کار خودشان را می کنند.
    مثل اینکه بگویی ماست سفید است اما او بگوید نه سیاه است.
    واقعیت همان سفید بودن ماست است اما او به نگرش غلطش ادامه می دهد چون ممکن است به ضررش تمام بشود.
    این روزها نیازم به آب زیاد است. آب بدنم به حدی خشک می شود که گویی کویر لوت شده ام.
    هر چه بیشتر می نوشم بیشتر می خواهم.
    موقع نهار داشتم از گرسنگی می مردم. قند خونم پایین آمده بود.
    حمله کردم به غذا و دولپی خوردم. غذا واویشکای چرخ کرده بود با ترشی کلم.
    اگر ترشی کلم نبود غذا به من نمی چسبید.
    غذا خوردنم که تمام شد خدا را شکر کردم و وسایل هایم را جمع کردم و داخل کیف گذاشتم.
    از بس که ذهنم درگیر بود دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت.
    اما به هر حال کار باید انجام شود وگرنه سنگ روی سنگ بند نمی شود.
    امروز نم نم باران حال و هوا را دگرگون کرد.
    صدای غرش رعد و برق همه جا را لرزاند.
    باران که می بارد اصلا طبیعت جان می گیرد و همه چیز تر و تازه می شود.
    نفس کشیدن در باران پاییزی را دوست دارم.
    بوی خاک نمناک که زندگی را لذت بخش می کند هم دوست می دارم.
    به خانه برگشتم و یک لیوان چای با کیک دوقلو کاکائویی زدم.
    تمام خستگی های تن با نوشیدن چای به در می شود و روحت را درخشان می کند.
    نزدیک شروع وبینار نویسنده ساز شدیم‌.
    وارد وبینار شدم و آهنگ بی کلامی در حال پخش شدن بود.
    استاد دوربینش را باز کرد و از چهره ی خود رونمایی کرد.
    پیراهن سفیدی پوشیده بود. با اینکه حس خوبی به لباس های سفید ندارد اما باز از پوشیدن آن خودداری نمی کند و با پوشیدن آن خودی نشان می دهد.
    همه می گفتند که با پوشیدن لباس سفید نورانی تر شده است.
    لباس سفید به او می آید.
    به نظرم امروز او لاغرتر شده بود یا شاید هم من اشتباه می کنم.
    ۲۵ دقیقه با هم آزادنویسی کردیم. من چنان غرق نوشتن شده بودم که اصلا متوجه ی گذر زمان نشدم.
    زمان هایی که این تجربه را لمس می کنم خیلی کیف می کنم. خودم و تمام ذهنم آزاد می شود. گویی جسم و ذهنم ورزش کردند و شاداب شدند.
    غرق شدگی در خود و نوشتن از مزایا آزادنویسی است و حس رهایی بعد از آن به تو آرامش می دهد.
    استاد گازخوردهایش را همیشه دارد. به نظرم گازخورد نیاز است. ما را آگاه تر و هشیارتر میکند.
    ما را به اندیشه وامیدارد و به اقدام درست و اصولی نزدیک می کند.
    بعد از تمام شدن وبینار و خوردن نارنگی و سیب رفتم سراغ ادامه ی خواندن کتابی که شروع کردم.
    اما قبل از آن دوشی گرفتم که به جسمم حال دهم و تمیز شوم.
    چند روزی بود که از مطالعه دور شده بودم و این دوری روحم را آزار می داد.
    در کتاب از قانون ۴۰ درصد صحبت شده بود.
    این قانون می گوید زمانی که ذهن فرد به او می گوید از نظر فیزیکی یا احساسی همه زور خود را زده، در واقعیت فرد تنها ۴۰ درصد از ظرفیت کامل مغز خود را به کار گرفته است.
    خیلی جالب بود. این قانون می گوید ما فراتر از آنچه هستیم که فکر می کنیم.
    توانایی هایی داریم که اگر به آن برسیم باور نمی کنیم که این ما بودیم که همه ی آن ها را انجام دادیم.
    وقتی کتاب می خوانم غرق لذت و شادابی می شوم.
    دیگر همین الان هم منتظر خواهر و پدرم هستیم تا شام دلچسب مادر را نوش جان کنیم. تا درودی دیگر بدرود.

  110. وای چه نازه.

    یازده‌ی هفت سال پنج:

    ۶:۴۰. آلارم برای ۷ بود. بدنم زودتر بیدار شد. از ترس بود؛ ترس از چه، نمی‌دانم. هر روز صبح یک مرگ کوچک است که آدم از آن جان سالم به در می‌برد.
    غم دارم. نه، مغروق دردم. شاید امروز نباید بنویسم، اما بی‌بهانه می‌نویسم. نوشتن، کاری که بی‌دلیل هم می‌شود انجامش داد.
    به سقف نگاه کردم. هر دو ساکت بودیم. تنها رابطه‌ای که در این دنیا بی‌دروغ است، همین سکوت دوطرفه است.
    قهوه آماده شد . گذاشتم بماند، تا من به فرش خیره بمانم. تلخ‌تر شد. خوردم. به تلخی زودتر از شیرینی عادت می‌کنم. و عادت، آرام‌ترین شکل خودکشی است.

    کار
    شغل من مرده‌شویی است. از صبح تا غروب، اعداد( گندکاری های ) دیگران را می‌شویم. من نگهبان اعدادی هستم که هیچ‌وقت مال من نبوده‌اند و هیچ‌وقت نخواهند بود.
    گاهی هم فکر می‌کنم من واسطه‌ی دروغم. کارم همین است: قالب کردن دروغ در هیئت حقیقت. هیچ‌کس نمی‌پرسد چرا. همه فقط می‌پرسند چقدر.
    یکی زنگ زد. گفت «فوری». همه می‌گویند فوری. نمی‌دانم اولین بار این تخم هرز را چه کسی در دهان آدم‌ها انداخت.
    سیستم را باز کردم، باید اسناد را برای رسیدگی آماده کنم . کلنجار رفتم. این لعنتی هشت میلیارد فاکتور کم دارد. اعداد تا تراز نشوند، سکوت نمی‌کنند و من واسطه‌ی این سکوتم. واسطه‌ی سکوتی که کسی برایش پول می‌دهد. حقوق نه حق سکوت!
    ساکت. نپرس. چیزی هم نگو ،فقط ترازش کن( تارازه)
    نوشته‌ی امروزم، در گوشه‌ی سر رسید: « تو مرده‌ای هستی که هنوز باید مالیات بدهد.»
    یک نامه‌ی استعفا هم نوشتم که هنوز تحویل ندادم.
    بعد از کار
    رفتم باشگاه. روز پا بود. روی تردمیل فکر کردم: تا کی می‌توانم کار کنم؟ بعد فکر کردم می‌شود بیشتر هم کار کرد. چه فایده ؟ می‌شود دوید و به هیچ‌جا نرسید. تمام عمرم همین بوده.
    پیاده برگشتم.
    دوش گرفتم. به خواهرم زنگ زدم. از زندگی دلگیر بودم، از زمین و زمان. گوش داد. گوش دادن تمام کاری است که از دست آدم برمی‌آید. ولی هیچ‌کس این را به حساب نمی‌آورد، چون گوش دادن هیچ عددی تولید نمی‌کند.
    صوتی وبینار را شنیدم. معرفی کتاب‌هایی درباره‌ی رویا نگاری. من همیشه رویانگاری کردم، قبل از آنکه بدانم اینقدر مهم است.گاهی نیمه‌شب‌ها بیدار می‌شوم، صوتی ضبط می‌کنم و بعد فردا می‌نویسم‌شان. اولین گزارش‌های نیکم با تعریف خواب‌هایم نوشته شد.
    کتاب خاندم .در یتیم. دوستش دارم، به سبب ایده‌ی راوی کتاب. نوشتن از زبان سایه‌‌ی صادق. خلاقانه ست و الا به‌ نظر من ( که البته می‌دانم اصلا صاحب نظر نیستم) دولت آبادی نباید درباره‌ی هدایت خاطره پراکنی می‌کرد آن هم با آن همه جزییات، واقعا دولت آبادی راوی مناسبی برای این داستان است؟ بیشتر به نوعی سواستفاده از نام و داستان هدایت می‌ماند. اما ارزش خاندن و نوشیدن دارد.
    تصمیم گرفتم دنبال کار جدید بگردم. نه فردا، نه وقتی اوضاع بهتر شد. اوضاع هیچ‌وقت بهتر نمی‌شود؛ فقط عوض می‌شود و آدم باز همان‌جاست. درست است آدم با خودش می‌رود، هر جا که برود اما باز هم باید تلاشش را بکند.
    نمی‌دانم می‌خواهم از کرمانشاه بروم یا بمانم. به هرحال رزومه را به‌روز کردم و فرستادم. به سه نفر از همکاران سابق زنگ زدم. یکی گفت «حتماً». یکی گفت «چشم، خبر می‌دهم». یکی گفت بیا، برگرد پیش خودمان. گفتم: «خودت که من را می‌شناسی.»
    شاید دروغ می‌گفتند. مهم نیست، مهم این است که من از این شرایط خسته ام و خستگی نشانه‌ی زنده بودن است.
    شاید فردا هم هیچ اتفاقی نیفتد. فرقی نمی‌کند. من بلد شده‌ام با هیچ‌چیز زندگی کنم. بلد شده‌ام با همه‌چیز هم زندگی کنم. بقیه‌اش تله‌ی اعداد است.
    ( یک گزارش تکراری از کارهای تکراری با حال و هوای تکراری)

  111. سال‌واژه‌ام:صبر

    بوی نسکافه‌ی صبح حالم را به‌هم می‌زند، اما یک فنجان می‌ریزم تا سرِ پا شوم.

    یک زنبورِ نیمه‌جان با سر و صدا خودش را به شیشه‌ی مغازه می‌کوبد. به خلاص کردنش فکر می‌کنم، اما دستم نمی‌رود. شاید میانِ این‌همه تقلا انتخابش هنوز زنده‌ماندن است. از کجا معلوم؟ شاید یک نفر هم جایی دیگر با فنجانِ قهوه در دست، زل زده به تقلا و کوبیده‌شدنِ من به شیشه‌های زندگی‌ام.

    ساعت ۱۲:۱۲ ظهر است. نشسته‌ام پای حساب‌وکتاب و سفارشِ جنس‌ها. دیشب درست در ساعت ۲۳:۲۳ داشتم فیلمی عاشقانه می‌دیدم.

    سرِ ناهار، مامان دارد فیلم «احضار ۴» می‌بیند. درست همان لحظه‌ای که دخترِ تسخیرشده تبر را در جمجمه‌ی مردی فرومی‌کند، مامان با آرامش یک قاشق ماست را قورت می‌دهد.

    برای روبه‌راه‌کردنِ پشت‌بام، باشگاه را قلم می‌گیرم. می‌ارزید.با سولماز زیرِ باد و باران کلکش را کندیم. بعد هم افتادم به جانِ کارهای عقب‌افتاده‌ی خانه.

    ساعت سه در «تمرینجا»، استاد یکی از متن‌هایم را می‌خواند و رضایت دارد. همین حالم را خوب می‌کند. ساعت پنج در «نویسنده‌ساز»، بیست‌وپنج دقیقه درباره‌ی «چیپس» آزادنویسی می‌کنم. پای «چیپسِ مگسیِ» بچگی را می‌کشم وسط. استاد از ایده‌ی ثبتِ خواب‌ها می‌گوید و من توی سرم نقشه‌ی دفتری تازه می‌کشم؛ برای نوشتنِ هرروزه‌ی خواب‌هایم.

    کمی که خستگی درمی‌کنم، داستانِ آخرِ «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» را می‌خوانم و کتاب تمام می‌شود. با این حال، می‌دانم که باز برمی‌گردم به «سپرده به زمین»، «تاریکی در پوتین» و «گیاهی در قرنطینه».

    شب مینی‌سریالِ «شرق بهشت» را می‌گذارم برای تماشا. همان اقتباسِ تازه از رمانِ جان اشتاین‌بک.

  112. – کالکشن هر چهار فصل دیور را دیدم. کالکشن بهار و تابستانشان را با الهام از طرح‌های گذشته، دوخته بودند. یعنی طرح‌های قدیمی‌شان را برداشتند و براساس سلیقه امروز مدرنش کردند.‌ کلاه‌هایشان هم به طرف داخل طراحی شده بود، شبیه کلاه‌های زمان طاعون سیاه! مدرن‌کردن طرح‌های قدیمی‌شان را دوست داستم.
    کالکشن پاییز و زمستانشان هم براساس گره‌های مختلف مثل پاپیون بود. در بیشتر طرح‌هایشان می‌توانستی انواع گره‌ها را ببینی. به نظرم گذاشتن یک ایده آن وسط و سپس گسترش دادنش، به کار نویسندگی هم می‌آید. خلاقیت از همین چیزها زبانه می‌کشد.

    – کمال‌گرایی در ویراستاری اسکریپت یوتوب امانم را بریده. باز هم کمی ازش مانده که به فردا حواله‌اش می‌کنم.

    – با مامانم دربارۀ بچه‌های زمان کارشناسی حرف زدم. چقدر خوب شد که یک سری اتفاقات برای یک‌ سری‌شان نیفتاد، رستگار شدند. واقعا جامعه و فرهنگ‌ چقدر خواسته‌ها و آرزوهای کاذب به ما القا می‌کند.

    – آزادنویسی امروز شد ۱۳۰۰ کلمه. از روزی که صفحهٔ ژورنالینگ را خواندم، هر روز بیشتر از روز قبل می‌نویسم.

    – از خواب نوشتن ایدهٔ جالبی است که در نویسنده‌ساز شنیدم. شاید روزی امتحانش کردم. راستش بارها می‌خواستم دربارهٔ خواب‌هایم بنویسم اما صبح‌ها بدعنقم و دست‌ودلم به نوشتن نمی‌رود.‌

    – در کتاب «رها و ناهشیار می‌نویسم» آمده: «تا وقتی که گذشت زمان و تغییر چشم‌انداز کار خودشان را نکرده باشند، خواه ناخواه، لحن‌تان اغلب متکبرانه، تهاجمی، نیش‌دار یا عصبانی به نظر می‌رسد».

    https://t.me/zahrahabibi9626

  113. گزارش نیک
    سال واژه‌ام پایندگی

    دلچسب‌ترین بویی که امروز استشمام کردی؟
    بوی آدامس توت فرنگی.

    آیا امروزت را نوشته‌ای؟
    بله امروز دو مرتبه نوشتم. یک بار با کاغذ و قلم، دومین بار در وبینار آزاد نویسی داشتم. گرسنگی شد مرکز آزادنویسی‌‌ام. آن را به دیوی پلید تشبیه کردم و درباره‌اش نوشتم. کاغذ صمیمی‌ و با لپ‌تاپ نوشتن هم دوست داشتنی است. اما قلم و کاغذ کنارم نبود. لپ‌تاپ هم همراهم نبود. به اجبار با تلفن همراه نوشتم. تا به حال این کار را نکرده بودم. ترجیح می‌دهم زیاد هم به آن عادت نکنم.

    امروز از خوردن چه چیزی لذت بردی؟
    برای آدم گرسنه یک تکه نان خشک هم خوشمزه و لذیذ است. پس امروز هرچه که خوردم لذتبخش بود.  زیرا تمام روز من با گرسنگی آمیخته بود. تغذیه‌ام اندک، دستم از غذا دور بود.

    امروز چه خواندی؟
      امروز فقط به کتاب زندگی من از آنتوان چخوف سر زدم. کمی خواندم. از دست باران ژولیده و خیس شد و من ناچار آن را به کیفم برگرداندم. دیگر هم وقت نشد حالش را بپرسم.

    زیباترین چیزی که امروزی دیدی چه بود؟
    خانواده‌ای سه نفره با دوربین،  در حال ثبت لحظه‌‌‌هایشان بودند. پسرک موطلایی‌شان با شوق می‌خندید و با دست‌هایش اشکال مختلفی را نشان می‌داد.

    زیباترین کاری که امروز انجام دادی چه بود؟
    قدم‌قدم همراه شدن با بارانک نرم پاییزی.

  114. امروز زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. دو صفحه از دفتر شعر نادرپور را خواندم. بعد سه صفحه نوشتم. خوشحالم از این‌که روزم را با باز کردن قفل گوشی شروع نکردم.
    پس از باران پیاده‌روی لذتبخش است، مخصوصاً اول صبح تا شب انرژی ذخیره می‌شود.
    به تمرینجا نرسیدم خسته بودم خوابم برد.
    وبینار امروز بیست‌وپنج دقیقه پیوسته نوشتم. هر روز که بیشتر می‌نویسم زمان زودتر می‌گذرد.
    دفتر شعر شاملو را ورق زدم. چند واژه‌ی تازه را شکار کردم.
    این چند روز بخاطر استرس کاری قدری تمرکزم را از دست داده‌ام. پنج دقیقه با چشمانِ بسته تنفس عمیق حالم را بهتر کرد.
    جلسه‌ی سوم قصه‌ریزه را مرور کردم.

  115. گزارش نیک

    نوشتن را سرش کلاه گذاشتن و احساسات کلمات را به چپم گرفتن که چه، از خورشید کال تا ماه پخته، درگیرم و دویدن است و همین لحظه‌ها را هم دیگر حس نمی‌کنم. روزی دو بار از این ایستگاه‌های اتوبوس عبور می‌کنم ولی دو کلمه نمی‌توانم بتمرگم بنویسم. از دل پیاده‌رو می‌دوم، هوای مردم را پس می‌زنم تا یک دقیقه هم از کلاس نگذرد که استاد می‌رنجد، اما یک دقیقه هم در این دایره‌ی تکرارشونده‌ی ساعت نمی‌یابم که احساساتم را کلمه کنم. ناراحتم. که گفت‌وگویم با احساساتم کوتاه است، به بهانه‌ی تنگی زمان. استاد می‌گوید سه دقیقه‌ای استراحت کنید. من در همان سه دقیقه است که می‌توانم بروم سراغ شعر و بخوانم که: تو سخن می‌گویی من نمی‌شنوم/ تو سکوت می‌کنی من فریاد می‌زنم/ با منی با خود نیستم/ و بی‌تو خود را درنمی‌یابم. خمیازه می‌کشم و اشک از گوشه‌ی داخلی چشمم به مژه‌های بالاییم می‌چسبد و ریمل سوزن می‌شود در چشمم و جانم را می‌سوزاند. از میله‌های زرد اتوبوس دودستی طلب یاری می‌کنم و ترمزی آب‌دار و بی‌مزه تابم می‌دهد که هه‌هه داشتی پخش زمین می‌شدی. مریم تکیه داده به صندلی. می‌بیند کیفم را در زیر بغلم فرو برده‌ام و می‌گوید بده‌اش به من. چقدر سنگین است فاطمه. می‌گویم آب است و کتاب است و دوری. کدام‌شان سنگین‌اش کرده است؟ می‌خواهم بگویم که آب. پنجره‌ی اتوبوس کدر است. دستم نمی‌رسد که باران را پایین بکشم. پشت چراغ قرمزم. می‌خواهم سبز نشود، بایستم و ماشین‌ها را نگاه کنم. می‌خواهم ندوم، پابرهنه خط‌کشی‌ها را بفهمم. اما ماشین‌ها که می‌ایستند، وقت دویدن می‌شود. همه می‌روند. من لای در اتوبوس مانده‌ام. می‌رسم. چه زود چه دیر، می‌رسم. اما من از تمامی ایستگاه‌ها، چیزی کم دارم.

    فاطمه مجیدی

  116. دو دقیقه کشش صبحگاهی و بیست دقیقه چالش حرکتی و تنفسی (چالش سلامت مغز) را دوباره از روز اول انجام دادم. مقداری املت از دیروز مونده بود، تو ماکروفر گرم کردم و بردم سرکار.
    شانس آوردم یک پنجاه تومنی توی کیفم داشتم. دیروز از ترس ویروسی شدن موبایلم کل برنامه‌های مالیم را پاک کرده بودم. شانس آوردم، خاهرم زود متوجه اشتباهم شد و سریع ویروس را پاک کردیم. و موبایل را از دسترس خارج کرد. وگرنه بیچاره شده بودم. به عنوان اینکه دوستی برایتان عکس فرستاده، ویروس وارد موبایل می‌شود. و کل حساب‌های بانکی خالی می‌شود.
    امروز شرایط کاری برایم دلگرم‌کننده‌تر بود. برای یک جلسه پسماندهای عمرانی هماهنگ می‌کنیم. به کارشناس جدید بخش پسماند برای پاسخ دادن به دو تا نامه کمک کردم. تهیه‌ی هدیه و یادبود، برای کارمندی که از اداره می‌رود، در اداره‌ی ما یک موضوع عجیب و غریب شده است. یک کار محبت‌آمیز، به یک موضوع بحث تبدیل شده است. خدا را شکر من در بخش صنایع آلاینده نیستم، وگرنه مجبور می‌شدم، بیش از ساعت کاری در اداره بمانم.
    تکرارآموزی برای من در مورد مرور دوباره و دوباره‌ی درس‌های روانشناسی است. اگر بخاهم واقعن یک کانال مفید داشته باشم، و بتوانم کمکی به دیگران بکنم، خلاصه همین مطالب خاهد بود. شاید هم مطالبی در مورد سلامتی.
    با دوستان نویسنده، بیست و پنج دقیقه نوشتم. از مبینا جان شنیدم. و از گوش دادن به پرسش و پاسخ‌ها لذت بردم. دوره‌ی کپی‌رایتینگ را ثبت‌نام کردم. شاید بتونم کاری در کنار کار فعلیم انجام بدهم.
    پیاده‌روی من، بخشی از مسیر رفت و آمدم به محل کار. و در راهروهای اداره. و طبیعت‌گردی‌های آخر هفته. کاش وقت بیش‌تری برایش داشتم.

  117. نوشتن برای نوشتن؟

    ــ چند وقتی‌ست فاصله گرفته‌ام از کارگاه فکریشه. احتیاج دارم به کمی‌ زمان و فضا. ذهنم پر است. خوشم می‌آید خودم را بگذارم لای منگنه. نکند سادیسمی مازوخیسمی چیزی دارم؟ باری استاد در پاسخ به سوال یکی از بروبچ گفت که مگر آدم مجنون است کل کتاب را حفظ کند؟ دوست می‌دارم باشم. دوست دارم کتاب‌ها و پادکست‌هایم را واژه به واژه بجوم. در مسیر یادگیری شاید ناخاسته کتابی را هم حفظ شدم، چه باک؟ زل می‌زنم به سقف. من از جان شنیدنی‌ها و خاندنی‌هایم چه می‌خاهم؟ آیا من نوشتن را برای نوشتن می‌خاهم؟ و خاندن را برای خاندن؟ یا وسیله‌ای برای ارضای امیال نفسانی‌؟ آیا نوشتن و خاندن را وسیله‌ای برای باارزش شدن خودم می‌بینم؟ اگر بله چرا؟ چرا ارزشمندی خودم را وابسته به چیزی دیگر می‌دانم؟ بدون هیچ موفقیتی ادامه نخاهم داد؟ همچنان پابند نوشتن خاهم ماند؟ اصلن موفقیت را برای چی می‌خاهم و چرا؟ اصلن ارزش چیست؟ تعریف موفقیت چیست؟ هرروز بیشتر از دیروز نوشتن برایم جدی و جدی‌تر می‌شود. چیزی می‌آزاردم فقط. متوجه شده‌ام که نوشتن را برای نوشتن نمی‌خاهم. هنوز نمی‌توانم ادعا کنم یکی از شیفتگان راستین نوشتن هستم. صرف بدست آوردن احساس آرامش و درنگ ارضائم نمی‌کند. گویا بدنبال چیزی بیشتر و بزرگتر هستم.

    #گزارش_نیک

    https://t.me/Mohammadfaty2/965

  118. ۵/۷/۱۱
    شنبه

    ۱. جسد
    مثل جسدی بودم که یه شب خوابیده و ششِ صبح بیدار شده. با لقمه‌ای که پدرم گرفته بود، کامم را باز کردم. توجه کردید؟ پدرم لقمه گرفتتتت.

    این پدر، همان پدری هست که وقتی می‌خواست مسئولیت‌پذیری و وظیفه‌دانی یادم بدهد، کارهایی کرده که نگویم بهترست. هرچه بیشتر قد کشیدم، اعتراضم بیشتر شد. هرچه اعتراضم بیشتر شد، پدرم بیشتر پدری‌کردن یاد گرفت. خداروشکر آدمِ منطقی و کمی انعطاف‌پذیرست. خلاصه، خوب تربیتش کردم.

    ۲. مترو
    سوارِ مترو شدم. این جمله زیادی فانتزی‌ست؛ باید بگویم خودم را در مترو چپاندم و در این فکرها بودم:

    در گزارش‌نیک چی بنویسم؟
    چرا متن‌هایم انقدر سم است؟
    این همه آدم تو مترو از دنیا چه می‌خواهند؟ سراغِ چی، برای چی می‌روند؟

    از پارکِ دانشگاه برای رسیدن به دانشگاه گذشتم؛ پارکِ مارپیچی با بوی چمن و خنکیِ بعدِ بارون. اما برخلافِ اکثرِ شما بارون‌دیده‌ها، من یه مشهدیِ بارون‌ندیده‌ام و اون خنکا از آبی بود که پارک‌بان پاشیده بود.

    ۳. آزمایشگاه زیست
    پیاز پوست کندیم و پوستِ پوستِ پیاز رو با یه سری محلول قاطی کردیم تا به این نتیجه برسیم که سلول‌های پوستِ پیاز بعضی محلول‌ها را به درونِ خود راه می‌دهند و بعضی را نه. زیبا نیست؟

    سلول را می‌گویم؛ انگار برای خودش انسانی‌ست که انتخاب می‌کنه کی بیاد خونه‌ش، کی نه.

    از بچگی همیشه این تئوری برای من زنده بود که شاید ما هم سلول‌های موجودِ دیگری هستیم، یا کره‌ی زمین خودش سلولی‌ست. نمی‌دانم و انگار هیچ‌وقت قرار نیست بدانم.

    ۴. تایم استراحت
    رفیقم تازه کات کرده و من همدردی کردم و دلداری‌اش دادم و گفتم: «تو دریا هنوزم ماهی هست.» ولی نمی‌دانم واقعاً هست؟ دلم ماهی کبابی خواست.

    ۵. کلاس بیوفیزیک
    یاد گرفتم چرا آب مایه‌ی حیات هست؛ بخاطرِ پیوندهایی که داره. این برای ما هم صدق می‌کنه؛ تو با پیوندهایی که داری به حیاتِ خودت می‌رسی. اما سوال اینجاست: این پیوندها باید با آدم‌ها باشه یا نه چیزهای دیگه، مثلِ طبیعت و کتاب و…؟

    ۶. عبادت
    پاتوقِ من در دانشگاه نمازخونه‌ست، یا بهترست بگویم لش‌خونه؛ چون بجز تایمِ اذان همه لش‌ند. متأسفانه وقتی رفتم، تایمِ اذان بود؛ آن‌ها عبادت می‌کردند، من هم عبادت؛ گزارش‌نیکِ بچه‌ها را می‌خواندم. و چقدر جالب بود، چقدر حس کردم بالاخره دنیایم به دنیای کسانی شبیه هست. و بعد لش کردم.

    ۷. کلاس بیوتکنولوژی
    استاد واقعاً با شعور و نجیبی داریم، اما با شیوه و مدلِ تدریسش مخالفم. مثل دبستان، جزوه رو مثل املا می‌گه و باقی بچه‌ها هم عینِ گوسفند می‌نویسن.

    جلسه‌ی اول به این شیوه اعتراض کردم، اما استاد فاقدِ انعطاف بود و بچه‌ها هم لال بودن. پس اعتراضم به‌جایی نرسید.

    ۸. کلاس اندامک
    استاد مشکلی نداره؛ یه جسدِ متحرکه که مثل مترسک تدریس می‌کنه. همین‌قدر مرده و بی‌روح و بی‌ذوق. حیف درس.

    ۹. پارک
    با وجود گشنگی و خستگی، با دختر خورشیدی رفتیم پارک تا همدیگه رو بیشتر بشناسیم.
    حمله‌ی عصبی بهم دست داد و فکر می‌کنم اونم متوجه شد و به روی خودش نیاورد و فقط گفت: «می‌خوای بریم؟»

  119. امروزت چگونه گذشت؟

    مثل هر روز بیدار شد.

    از صبح تا ظهر در آشپزخانه سرگرم بازی با مواد غذایی بود؛ از دل این بازی، خوراکی‌های خوشمزه‌ای بر سر میز ناهار چید و با لذت غرق چشیدن و مزه‌مزه کردن هنر آشپزی خودش شد. مزه‌های ناب غذاها یکی‌یکی روی زبانش نشستند و در نهایت، با رضایت نمره بیست به خودش داد و دفتر هنر آشپزی را بست.

    روی مبل لم داد و کتاب «زنده‌به‌گور» صادق هدایت را در دست گرفت. قصه‌های «آتش‌پرست»، «آبجی‌خانم» و «مرده‌خورها» را خواند. وقتی به صفحه ۷۶ رسید، چشم‌هایش گرم خواب شد و دیگر یارای خواندن نداشت. کتاب را کنار گذاشت و خودش را به خواب سپرد؛ خوابی سنگین که انگار او را از دنیای اطرافش جدا کرده بود.

    ساعت ۳:۴۵ از خواب بیدار شد.

    هیچ خوابی ندیده بود. چنان خوابیده بود که انگار مرده بود. وقتی تن مرده‌اش دوباره جان گرفت و از خواب نیمروزی بیدار شد، ذهنش بی‌اختیار سراغ کارها و تصمیم‌هایی رفت که پیش از خواب گرفته بود:

    «حالا چه کار کنم؟ از این چند ساعت باقی‌مانده روزم چه استفاده‌ای بکنم؟

    بروم آسیاب برقی را به تعمیرگاه ببرم؟ اگر این کار را انجام بدهم، کتاب‌خوانی و نوشتن روزانه را باید کنار بگذارم و بوسیده، بگذارم کنار.

    اگر هم در خانه بمانم، از این هوای دل‌انگیز پاییزی و نم‌نم باران بی‌بهره می‌شوم و پاداش امروز را از خودم می‌گیرم.»

    بالاخره تصمیمش را گرفت.

    بلند شد، چای دم کرد و یک استکان چای نوشید تا سستی و کرختی خواب از تنش بیرون برود. لباس پوشید و از خانه بیرون زد.

    سر راه، لپ‌تاپش را برای سرویس به تعمیرگاه برد. تعمیرکار پیشنهاد خرید فیلترشکنی گران‌قیمت را داد و گفت دلیل اینکه لپ‌تاپ مثل گوشی به‌راحتی بالا نمی‌آید، استفاده از فیلترشکن رایگان است.

    خداحافظی کرد و راه افتاد.

    در دلش گفت:

    «عمرن اگر این همه پول بی‌زبان را خرج فیلترشکن کنم! با همین گوشی و فیلترشکن رایگان کارم راه می‌افتد.»

    بعد به تعمیرگاه رسید و آسیاب برقی را تحویل داد. قرار شد پس از تعمیر با او تماس بگیرند تا برای تحویل آن مراجعه کند.

    از آنجا به بعد، پیاده‌روی‌اش رنگ دیگری گرفت.

    از کنار فروشگاه‌های گوناگون می‌گذشت. باد پاییزی صورتش را نوازش می‌کرد و روحش را جلا می‌داد. بیش از همه، جنب‌وجوش مردم و خانواده‌ها توجهش را جلب می‌کرد؛ آدم‌هایی که روی صندلی‌های کنار پیاده‌رو نشسته بودند، بستنی می‌خوردند، آب‌میوه و ساندویچ می‌نوشیدند و می‌خوردند و در جمع‌های دوستانه و خانوادگی گرم گفت‌وگو بودند.

    تماشای این هیاهوی زنده، تازگی خاصی به زندگی‌اش می‌بخشید.

    به خرازی رفت. چهار قرقره نخ در رنگ‌های سبز درباری، آبی آسمانی، سرمه‌ای و قرمز خرید. ده حلقه ریز برای قفل زنجیر گردنی‌اش برداشت و سه متر نوار توری برای سارافونی که نیاز به تور‌دوزی در کناره‌ها داشت خرید.

    سپس راه خانه را در پیش گرفت.

    باران شدت گرفته بود. شهر حال‌وهوای پاییزی خودش را به یک شب بارانی و تقریباً زمستانی سپرده بود. زیر سایبان فروشگاه‌ها مسیرش را ادامه می‌داد و از قدم‌زدن در باران و تماشای لحظه‌های زندگی سرشار از خوشی بود.

    هوای بارانی انرژی و طراوت تازه‌ای به شهر بخشیده بود. اصلاً دلش نمی‌خواست تاکسی بگیرد و زود به خانه برسد. دوست داشت در روشنایی شب‌های تهران، همچنان قدم بزند و از بودن در شهر لذت ببرد.

    بالاخره به خانه رسید.

    خواست تلویزیون را روشن کند، اما به خودش اجازه نداد. به جای تلویزیون، یک پادکست آموزشی را روشن کرد و در سکوت و تنهایی خانه، بخشی از وقتش را به آموختن سپری کرد.

    ساعت از هشت شب گذشته بود.

    بلند شد، به آشپزخانه رفت و ترتیب شام را داد. شعله گاز را کم کرد، یک لیوان چای برای خودش ریخت و خستگی روز را با جرعه‌های چای از تن بیرون کرد.

    حالا ساعت نزدیک نه شب است و او هنوز میان کتاب‌ها و کلمه‌هاست؛ می‌خواند و می‌نویسد.

    شاید روزش با خواب نیمروزی سنگینی شروع شده بود، اما به جای آنکه باقی‌مانده روز را از دست بدهد، از چند ساعت کوتاه، یک زندگی کوچک ساخت: کمی تعمیرگاه، کمی خرید، کمی باران، کمی تماشای آدم‌ها، کمی یادگرفتن، و در پایان، کتاب خاندن و نوشتن یاداشت روزانه.

    و چه چیزی بهتر از این؟

    #گزارش نیک
    ehteramkarami@

  120. سلام
    امروز با پیاده روی شروع شد در شیشه مغازه های بسته ساعت هفت صبح خودم را لاغر تر می دیدم.

    خانه را جمع و جور کردم با علی صبحانه مفصلی خوردیم .
    علی سرکار رفت و من ناهار آماده کردم کدو پلو و نیمرو با تخم انار. منتظر بودیم تا علی بیاد . چند صفحه سنگ صبور را خاندم صدای حرف زدن بلند همسایه تمرکزم را به هم می زد.
    سیصد کلمه تایپ کردم .

    سفارش مرغ سوخاری برای شام دادن!

    اگر وقت کنم دوست دارم بیشتر بنویسم این بار نه به خاطر اینکه مجبورم هزار کلمه بنویسم بلکه برای آرامش و لذت خودم.

  121. زودتر از زنگ ساعت بیدار شدم. نوشتم کمی. رفتم سر کار. مراجع پشت مراجع. هوای ابری. صبح نم‌نم می‌بارید. اولین بارانی پاییز امسال را پوشیدم.
    از جلوی کوچه‌ی فاطمه اینا که رد می‌شوم نگاه می‌کنم تا شاید ببینمش و با هم برویم. حس مدرسه را دارم. آن‌موقع هم گاهی می‌شد که صبح‌ها با هم می‌رفتیم.
    از شیرین‌ترین لحظات مدرسه مسیر برگشت بود که اغلب با الهه بودم. گاهی فریما و آریانا و محدثه هم بودند. اما الهه خیلی به خانه‌مان نزدیک بود. دیروز که با او حرف می‌زدم دیدم کانال شعر دارد و یکی از نوشته‌هایش را دوستش داده به هوش مصنوعی و آهنگ کرده است. ذوق جالبی‌ست.
    با الهه زمان مدرسه شعر بود و نوشتن بود، کم بود، ولی کم‌کمک بود که بودم.

    خیلی عجیب است که ویوی دو پنجره در محل کارم بسیار به ویوی بیرون اتاقم شباهت دارد. گاهی برایم ترسناک می‌شود. اما دلم می‌خاهد خاب داستانی را ببینم که پیوند محل کار و اتاقم است. اما آدم هر چه قدر هم بخاهد خاب مشخصی را نمی‌تواند ببیند. یادم می‌آید دوستم می‌گفت هر شب از خدا می‌خاهد امام علی را در خاب ببیند، اما نمی‌دید.

    تمرینجا را بودم.

    با ندا طوطی را خاندیم. بلندبلند و خنده‌مان می‌گرفت. شبیه بازی است.

    نویسنده‌ساز را بودم. نوشتم. درباره‌ی خاب شنیدم. مبینا از حرکت تازه‌‌ی گروه نویسنده‌ساز گفت. پرسیدن و پاسخیدن و کلی کتاب تازه را علامت زدم. شاید باز هم کتاب بخرم.

    چراغ‌ها را خاموش کرده‌ام. می‌خاهم زود بخابم. در پاییز خاب می‌چسبد. حالا که نمی‌توانم صبح را بخابم، شب را زود می‌خابم. تو چراغ‌ها را خاموش کن، فرض کن صبح است. فرض کن از ساعت پنج صبح، چهار ساعت بیشتر داری. چه بدانم.

    همممم. شاید هم کتاب بخانم نه؟ ولی خاب هم خوب است نه؟ چه کار کنم؟ آها، پس می‌نویسم. ها ها.

    امروز نتوانستم صدای یاکریم دربیاورم. خیابان‌ها خیلی شلوغ بودند و ماشین‌ها از توی کون آدم می‌گذرند.

    روزنویسی را خاهم نوشتیدن.

    فکر چهارشنبه من را برداشته که برای خانه‌ی تازه‌عروس گوگولی‌مان چه بخرم وقتی می‌روم پیشش. باید مشورت کنم با هم‌کلاسیون.

    سنگ‌کاغذ‌قیچی می‌کنم با خودم که ببینم چه کنم. بخابم؟ بنویسم؟ بخانم؟

  122. گزارش نیک ۴۱

    ۴:۳۰ صبح از خوابی که دیده بودم بیدار شدم. دل‌تنگی تمام وجودم را گرفته بود.
    پیام دادم. قول داده بودم ندهم. به خودم قول داده بودم. شکستم.
    چقدر نوشتم. چقدر با ناراحتی نوشتم. ناراحتی از خودم. از قولی که شکستم. از دلی که اختیار تنگی و گشادی‌اش با من نیست.
    «یوسا» کمک کرد کمی ذهنم آرام شود. در دنیای «مرشد» غرق شدم.
    باقی وقت چشم به گوشی دوختم. موقع پیاده‌روی، موقع ورزش، موقع شعر. خبری نبود.
    کمی متالیدم.
    اولین اتفاق خوب رسیدنم به «وبینار» بود. در آزادنویسی حول واژه‌ی «شرم» نوشتم. خاطراتی از کودکی و نوجوانی یادم آمد. جالب بودند و شرم‌انگیز.
    کارگاه «خودواژه» ثبت‌نام کردم.
    هم‌چنان قفل روی صفحه‌ی گوشی بودم که پاسخ داد. خوب پاسخ داد. این دومین اتفاق خوب امروز بود.
    آرامش گرفتم. با خیال راحت‌ به سراغ «یوسا» می‌روم.
    زود بیدار شدم و شب سریال نمی‌بینم. می‌خوابم. احتمالا با آرامش.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/saaye_zaad
    نمره‌ی امروز: ۸/۵ از ۱۰

  123. گزارش‌نیک”1405/6/11″ مهر. روز شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب‌”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور را خاندم.

    کتاب”عقرب‌کشی” از شهریار مندنی‌پور را خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    زمانی موسیقی گوش کردم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    بعد از چند‌سال دوباره سریال پزشک دهکده را گذاشتند.
    ابر‌سفید یکی از شخصیت‌هایی بود که نقش سرخ‌پوست‌ها را بازی می‌کرد.
    آن زمان اینترنت روی گوشی نبود.
    بدانم حقیقتن سرخ‌پوست بوده یا نه.
    امروز زدم در اینترنت دیدم بلی اصالتن سرخ‌پوست بوده‌ست.
    اما زمانی‌ست که این سیاره را ترک کرده‌ست.
    به آجی گفتم اگر می‌دانستم آن موقع می‌رفتم باهاش ازدواج می‌کردم.
    عاشق سرخ‌پوست‌ها و روح آن‌ها هستم.
    روحش هر جاست در آرامش و مرتبت باشد.

    https://t.me/speechoff

  124. استاد گفتند پیاده‌روی روزانه خیلی خوب است و تاثیر شگرفی در اندیشه دارد. حتما نباید صبح زود برویم و لباس ورزشی بپوشیم و خودمان را محدود کنیم به یک ساعت معین در طول روز هم می‌توانیم پیاده روی کنیم و به اصل پیاده‌روی باید توجه کرد. من صبح با یک لباس خیلی ساده که مخصوص بیرون است به پیاده‌روی می‌روم خیلی سبک و راحت حتما لباس ورزشی نباید پوشید آن نشاط و حالِ خوبی که بعد از پیاده‌روی دست می‌دهد مهم است که حاضر نیستم با هیچ زمان دیگری عوضش کنم من همه‌ی زمانهای پیاده روی را امتحان کرده‌ام هیچ زمانی با صبح زود مخصوصا در تهران قابل قیاس نیست. اولین مزیت‌ این است که ماشین و موتور نیست که ایجاد هوای آلوده کنند و یک کپه دود و دم در چشم و چار انسان کنند و به خورد آدم بدهند. دومین مزیت آلودگی صوتی نیست. رهگذر کم است و با خیال راحت دور از هر انرژی منفی حرکت می‌کنم و هوای تمیز صبحگاهی را دم و باز دم می‌کنم. همتی عالی می‌طلبد که سر ساعت معین و همیشگی باشد. امتحان کنید خیلی عالی‌ست. امروز تعهدورزی سال‌واژه‌ام بود به کار بستم و گزارش نیک را وفادار و متعهد ماندم. کتاب نفرین زمین را خواندم عاشقی با شعر حافظ کردم و وبینار را شرکت کردم. با دکتر مشاوره حرف زدم و کمی هم با افراد متفرقه‌ی روزمره که دیدنشان گهگاهی است. از شنیدن اخبار فرار می‌کنم که یک مشت اگر و مگر است. از خوردن شام لذت بردم و نمره‌ی امروزم را هشت می‌دهم یک واقعه رخ داد که در یادداشت روزانه نوشتم بیایید و بخوانید. آدرس کانال تلگرام این است 👇

    https://t.me/notetoday1

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *