گزارش نیک ۱۴۰: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«برای یافتن دوست،‌ یک چشم خود را باید بست و برای نگه داشتنش هر دو را.»
-نورمن داگلس

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

  1. …
  2. …
  3. …

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

ژورنال نویسی و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقان‌پور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

30 آذر 1398

30 آذر 1398

1 آبان 1402

1 آبان 1402

1 شهریور 1404

1 شهریور 1404

11 تیر 1400

11 تیر 1400

22 اردیبهشت 1398

22 اردیبهشت 1398

96 پاسخ

  1. طبق پروتکل

    سال‌واژه‌ام: نظم

    صبح دیرتر برخاستم. که چی حالا بروم کلاس. با آرامش صفحات صبحگاهی نوشتم. سه صفحه کامل. صبحانه و بعد گردش. به دانشکده‌های دیگر رفتیم. درخت‌ها را شناختیم. پروانه‌های رنگی را تو آفتاب‌گردان‌های کوچولوی زرد یافتیم. تو میدان از تئاتری که می‌شد باشد حرف زدیم. چایی و حرف و حرف.
    بعد اولین جلسه‌ی شرح‌حال این ترم. هعی باز این آغازید. برو معاینه، نصف بیماری‌ها را نخوانده، خوانده‌ها را فراموش کرده، صدتا بیماری برای درد شکم بگو. منطقی‌ست.
    کلاس عملی‌ سمیو را اما می‌پسندم. بیشترش خنده و تمسخر است. ما آن‌ها را، آن‌ها ما را. او همه را. همه او را.
    و بعد عصب‌ها. بو کن اما الکل نه. چون درد را تحریک می‌کند و همان بویایی را. درجه‌بندی‌های هوشیاری. کما چیست؟ حتی با تحریک دردناک خوابیده و هیچی به هیچی. جدی کما تعریف می‌خواهد از من می‌پرسی؟
    و بعد وبینار نویسنده‌ساز. یک پومودورو آزادنویسیدم و بیشتر به تصمیم‌هایم اندیشیدم. و اندیشیدم که فعل تک‌کلمه‌ای می‌تواند یک نحو باشد. و آزمودمش. بعدش غزاله علیزاده را شناختم و ازش خواهم خواند.
    دو داستان کوتاه هم خواندم از چخوف. مسئله و حکایت خانم N.N. حیف که بیشتر وقتم تو کلاس‌ها می‌گذرد. ساعت دوازده خیلی زود است برای بستن روز. ساعت ۸ هم خیلی زود است برای آغازیدن. خوب هم باشند کلاس‌ها، زمانشان نیست.
    و منحنی خلاقیت فصل ده و پایانی. اسم فصل تکرار است و به‌گمانم می‌خواهد از تکراری بودن الگوی موفقیت بگوید. طبق پروتکل. این کلمه را زیاد تو سریال From می‌شنوم.
    سه قسمت هم از همین دیدم.
    کل این هفته تو اتاق‌مان تنها بودم. اولش عالی بود. می‌گفتم چقدر محشر که هیچکی نیست و فقط خودم‌ام. اما امروز دلتنگ شدم. دلتنگ خانه. سروصدای سوئیت قبلی. گروه قبلی. خرخوان بودن‌ها و تمرکز زیاد. حوصله و وقت هم ندارم برای مطالعه. البته هفته‌ی اول می‌پذیرمش. فعلا شب‌بخیر.

    امتیاز امروز: ۷

  2. سال واژه: تحول
    امروز از صبح مثل مرغ پَرکنده بودم.
    هزارتا کار ریخته بود روی سرم و نمی‌دونستم از کجا شروع کنم.
    از آشپزخونه شروع کردم. خودم رو می‌شناسم آخه.
    اگر دور و برم شلوغ و ریخته‌پاش باشه، همین یه‌قطره تمرکزم بخار می‌شه می‌ره هوا.
    بعد رفتم سراغ آزادنویسی تا یکم چرک‌وچول‌های ذهنم رو خالی کنم .
    چند ایده ناب هم اومد سراغم.
    اما استرس رفتن به چشم‌پزشکی و ترافیک و دست دردآلودم، همه رو پروند.
    فقط چند خطی نوشتم توی کانال تلگرامم تا بار تعهدم رو تا شب به دوش نکشم.
    وبینار تمرین‌جا و بازخورد استاد به معصومه جان، دوست و همکار قدیمی‌م منو برد با تمام اون سال‌های خوندن انواع کتاب‌ فیزیک و تدریس‌ش.

    حدود ۱۸ سال پیش، با معصومه عباس زاده سال توی یک مدرسه همکار بودیم.
    هر دو فیزیک درس می‌دادیم.
    امروز بعد از وبینار تمرین‌جا، زنگ زد و از بازخورد استاد پرسید. آخه یکم دیر اومده بود و استرس داشت.
    یاد سال‌های دور افتادم که تلفنی در باره‌ی سوالات امتحانی و طرحِ درس و کلاس‌های ضمن خدمت،
    صحبت می‌کردیم.
    اون روزها هم‌مسیر بودیم و این روزها هم.
    بعد از ده سال یکدیگر و پیدا کردیم.
    اما در دنیای متفاوت با فیزیک و دانش‌آموزان و معلمی.
    خوشحالم این روزها موضوع صحبت‌های من و معصومه فیزیک نیست.
    بلکه گفتگوی ما از آموزه‌های پربار استاد شاهین عزیز، کتاب‌ها، کانال همسفران نویسندگی، پیچ‌ و واپیچ‌های نوشتن، دوره‌های مدرسه نویسندگی و کلن از عشق مشترکمون یعنی « نوشتنِ».
    امشب تا دیروقت مطب دکتر ارتوپد بودم.
    تنها تجویز قطعی‌ش به‌غیر از قرص‌های مسکن و مکمل، کارنکردن با دست راستم بود.
    الآنم که دارم گزارش نیک امشب رو می‌نویسم، دیگه مچ دستم به التماس افتاده.
    خدایا حداقل این نوشتن رو از من نگیر.😊

  3. 1. ساعت پنج و نیم صبح با صدای آلارم گوشی که در دوردست‌ترین نقطه‌ی اتاق جایی که باید از تختم جدا می‌شدم، قرار داشت بیدار شدم. خیلی سخت بود اما بی‌آنکه به آن فکر کنم، به برگشتن و خوابیدن، خودم را به آب رساندم، به صورتم آب زدم تا بیدار شوم. ده روز است که چالشی چهل روزه را راه انداخته‌ام. در طول این همه مدت که نبودم، شروع دوباره سخت بود. این چندمین بار است که چالش برای خودم تعریف می‌کنم که یا شروع نمی‌شود یا نصفه و نیمه رها می‌شود اما از رو نمی‌روم. امید دارم این بار متوقف نشوم. سحرخیزی، یوگا و نوشتن صفحات صبحگاهی و یادداشت روزانه و انتشارش در بله، تلگرام و اینستاگرام، این چند کار را در این چالش گنجاندم.
    2. برنامه‌ی روزم را روی تخته وایت بردم که روی میزم نشاندمش نوشتم.
    3. با ثمین یوگا کردم. چندی‌ست در یوتیوب پیدایش کرده‌ام خیلی حس قشنگی دارد. هروز با یکی از ویدیوهایش همراه می‌شوم و از بیست دقیقه تا پنجاه دقیقه تمرین دارد. تمرین امروزش سی و نه دقیقه بود. بعد از انجام یوگا واقعا در آن موقع صبح حس برنده بودن به آدم دست می‌دهد که قورباغه‌ی بزرگی را قورت داده‌ام. خوبی یوگا با ثمین این است که در آخر هر جلسه شاواسانا هم دارد.
    4. صبحانه خوردم اصلن اهل صبحانه خوردن نیستم اما به اجبار می‌خورم چون زود بیدار می‌شوم باید بخورم تا ضعف نکنم و به دنبالش افت کلسیم پیدا نکنم. سعی می‌کنم صبحانه را کمی دوست داشته باشم.
    5. لپ‌تاپ را روشن کردم و شروع کردم به نوشتن صفحات صبحگاهی به هزار کلمه نرسیدم اما بیست و پنج دقیقه تایمر گذاشتم و نوشتم معمولن در بیست و پنج دقیقه هزار کلمه می‌نویسم اما نمی‌دانم چرا گاهی دست از نوشتن برمی‌دارم و به فکر فرو می‌روم.
    6. یادداشت روزانه نوشتم و بی‌آنکه اصلاحش کنم در بله منتشر کردم. این انتشار در سه فضای متفاوت برایم جالب شده است. چون با فاصله منتشر می‌کنم و هربار که کپی می‌کنم تا در فضای دیگر منتشر کنم اصلاح جدید صورت می‌گیرد. در اینستاگرام معمولن آخرشب منتشر می‌کنم و جالب است که گاهی زیر و رو می‌شود.
    7. ساعت هشت و چهارده دقیقه بود و سریع از پشت میز بلند شدم و حاضر شدم قرار قشنگی داشتم بعد از مدتها که نمی‌توانستیم هماهنگ شویم این قرار شکل گرفته بود. امروز ساعت هشت و نیم در پارک بانوان جهانشهر با شادی صفوی. حاضر شدم و خودم را رساندم. شادی را که دیدم از دور کلی ذوق کردم. چقدر این دیدارها را دوست داشتم. اولین بار که شادی را پیدا کردم خیلی خوشحال شدم بلاخره یکی از بچه‎‌های مدرسه‌ی نویسندگی در کرج ساکن است. شاید این چهارمین یا پنجمین دیدار ما بود. پر از حرف بودیم، پر از برنامه بودیم، پر از ایده، پر از دغدغه و قشنگترین قسمتش این بود که تصمیم گرفتیم کتاب “نبرد هنرمند” را شروع کنیم به خانش و نوشتن از کتاب و تحلیلش. این قسمت روز قشنگترین ماجرای امروزم شد. و برای من جالب که با شروع چالش جدید اتفاقات قشنگ از جنس نوشتن و خاندن و برنامه‌ریزی برایم رقم می‌خورد. گزارش نیک، دیدار با شادی صفوی، شروع مبحث کتابخانی و تسهیلگری و تولید محتوا و…
    8. ساعت سه جلسه‌ی برنامه‌ریزی و تعریف چالش جدید تا جمعه و تقسیم تارگت این ماه به تارگت‌های ده روزه.
    9. ساعت پنج جلسه‌ی آموزشی ساختار پوست.
    10. گزارش اقدامات امروز در رابطه با انجام چهار اقدام بنیادین، مسیر کاری جدید پر از چالش و هیاهو و هیجان و رشد و خیلی دوست می‌دارمش گاهی فکر می‌کنم چگونه تا به این نقطه از این مسیر پیش رفتم چه اتفاقی افتاد که انتخابش کردم و ماندم و صبور بودم و باور کردم. اما قشنگ است برای من که همیشه عاشق این بودم که سرم شلوغ باشد، برای من که بعد از سالها در خانه ماندن را برگزیده‌ام، برای من که همیشه دنبال راهی بودم که از این حالت فقط یادگیری خارج شوم و به سمت اقدامات اساسی بروم اقداماتی که مرا مجبور کند که آموزش دهم، مجبور کند ارائه دهم، مجبور کند که بیشتر حرف بزنم.

    مریم عبداللهی
    گزارش نیک
    t.me/maryam_abdollahi_am

    1. سلام مریم خانم نازنین
      چه خوب که شما رو اینجا می‌بینیم.
      به‌واقع جاتون خالی بود.

  4. گزارش نیک

    بگذار ملا‌ل‌آور باشد.اصلن تا ملال نباشد. تغییر ممکن نیست. هست؟ هست هست دوستی‌ زیر پست دیشب نوشته‌ قیاس کردن؟ من نوشته بودم در نسبت به دوستان من چیزی برای انتشار ندارم. بله که خودم را قیاس می کنم.سبب رشد تو می‌شود. صدت را ‌می‌گذاری… بروم اینتر بزنم بروم سطر بعدی اینجا یک محیط جدید است.، و از سرویس گوگول مانند ورد. بچه‌ی ورد است «گوگل داکس» بچه‌ی خوبی است. دست‌کم اندازه‌ی فونت دارد. شبیه ورد چشم‌هایم نفرینم نمی‌کنند. گوگل‌کیب هم بچه‌ی خوبی‌ است. اما دسترسی فونتش محدود است.

    در ادامه درگیرجدلی ذهن‌‌فرسا شدم بی‌‌فایده بود انر‌ژی‌ام را خورد و نیمه از روز حیف شد… بعدش در آزاد‌نویسی بیست‌وپنج دقیقه دریافتم که در آن جدل بی‌فایده من حق را به طرف دوم می‌دهم و طرف دوم این جدل از این موضوع بیش از من رنج می‌برد. دست‌خودش نیست. ناخودگاه چنیین رفتاری دارد. اینکه به نتیجه برسی بعضی‌آدم‌ها واقعا بدون قرض با برخی رفتارهایش که از جنس یک فراینده مغزی تکرارپذیز است.آتش برخی‌ جدل ها را می‌خابند.

    شب هم که دسپخت مادر را زدیم بربدن که کوفته نام داشت… در پایان هم اگر فاصله و نیم‌فاصله را زیاد به چشم آمد. ببخشید که من گرم شوم در اپ گوگل ‌داکس.

    علی آراسته
    #نیک‌روز

  5. سال واژه‌ام: طبیب الهی

    بلافاصله بعد از بیداری، شروع به نوشتن صفحات صبحگاهی کردم. گاهی این‌قدر گرم نوشتن می‌شم که از سه صفحه هم بیشتر می‌شه.

    لوازم‌التحریر سفارش دادم و پر از خوشحالی بودم موقع انتخاب‌شون. مدت‌ها بود که لوازم‌التحریرها رو حضوری می‌خریدم و یادم رفته بود طعم خرید آنلاین رو.

    در وبینار «نویسنده‌ساز» ۲۵ دقیقه آزاد‌نویسی کردیم و پاراگراف آخر رو بعد از صدای زمان‌سنج نوشتم و شکایت کردم که چرا ۲۵ دقیقه این‌قدر زود تموم شد.
    صفحات صبحگاهی و آزاد‌نویسی‌های عصر بخش زیادی از اضطرابم رو کاهش داده. بعد از حدود بیست روز مداومت، یک هفته‌ست که تاثیرش رو به‌وضوح در زندگیم می‌بینم که چقدر آروم‌ترم.
    حتی امروز در سایت خانم افروشه کامنت گذاشتم؛ کاری که بسیار زیاد ازش می‌ترسیدم و نگران بودم که درست انجام ندم.

    حدود ۲۰ دقیقه از سریال رو هم دیدم، ولی بقیه‌ش رو فرصت نشد.

  6. صبحی سرچ کردم «محبوب من» و «محبوب من» را با صدای خودِ محمدجان صالح‌اعلا گوش کردم. خواستم غزل‌خوانی کنم از مولانا، دیدم حنجره‌ام را یارای آن نبوَد. پس چند کنسرت از وحید تاج دانلود و گوش کردم.

    عصر، در پارک وبینار الهه‌جان علیزاده و وبینار استاد را نیوش نمودم . ساعت ۹ شب هم در کلاس مولانا شرکت نمودم. راستی، این بیت خوانده شد و همان‌جا یاد گازخورد اوفتادم:

    شیر بی‌دُم باش، گو ای شیرساز
    که دلم سستی گرفت از زخم گاز

  7. وای از امروز عجیب مهمان‌رو شده بود خونم.
    بعدظهری فاطی اومد و دوساعتی نشست. اونم سرماخورده بود. کلی درباره‌ی ابه و کهیرک طاهره خاله حرف زدیم.
    نزدیک شامم خاله و پسراش اومدن. خل‌خل به کیان نگاه می‌کردم، حدس می‌زدم که از قبل با علی اینا هماهنگ کردن. خلاصه که کلی شلوغ کردن و منم انقد با خاله وراجی کردیم، ظرفام موند. دو دقیقه اومدیم بحث سیاسی کنیم که کم موند شاخ‌توشاخ بشیم.
    صبح زودم نیم‌ساعتی آزادنویسی کردم، خدایی مزه داد.
    کتاب قدرت محتوا، و قبایل و قدرت داستان‌گویی در کسب‌وکارها رو یه نوکی زدم برای ادامه‌ی مقاله‌ی بلوغ بازار‌یابی محتوایی.
    کتاب یادداشت‌ها‌ی روزانه مقاومت رو هم خوندم.
    عصری ثواب شد و رفتم گامیدن به قول استاد. هرچند مسیر خونه تا باشگاه قدس راهی نیست اما بازم یه گامیدن به حساب می‌یومد.
    باشگاهم نرفتم در حالی که انگار خوبم، هم بینی‌م زود پر میشه و هم گلوم می‌سوزه.

  8. گزارش نیک ۹۹ من/ سه‌شنبه ۷/۷/ ۱۴۰۵
    _ ساعت ۵:۵۷ با آلارم گوشیم در مابین خابی شیرین پریدن و با آبی بر صورت پاشیدن خود را بیداریدن و بیزنس کوچ بی‌پایان را با طاهره خادمی نازنین با موضوع: کارآگاه خلاقیت جلسه ششم را پی‌گیریدن و لذت بردن
    _ در هر دو کانالم صبحانه با شعرم را باز از دفتر شعر سعید عقیقی از «از سر بی‌حواسی» شعری گذاشتن + وویسی در مورد رسالت‌مان در مورد خود و فرزندان گذاشتن که حاصل نتیجه‌ای که از یک مراجع کوچینگ است را شیر کردن
    + وویسی با موضوع متفاوت انعطاف‌پذیری را در کانال بله خود در مورد تجربه دیگری را شیریدن + یک شعرکم را در کانال تلگرامم ارسالیدن
    _دولینگوی عربی و در اول دایموندی ماندن
    _ ادامه رمان رازهای سرزمین من رضا براهمی
    _ادامه کتاب هشیاری مالی جولیا کامرون
    _تمرین مجدد خط برای بهبود حالم و تمرکزم را افزاییدن.
    _ ۲ جلسه‌ی آموزش محصولی صبح و شب شرکت جدیدم
    _ نویسنده ساز و 25دقیقه نوشتن محبوبم و پرسش و پاسخ و معرفی غزاله علیزاده و خواندن کتابش یافتن چند کتابش در طاقچه بی‌نهایت و شروع کتاب دو منظره‌‌اش
    _وبیکار الهه نازنین و ادامه مبحث دیروز
    _ وبینار کوچ ناهید دادرس و بررسی خطای شناختی والدین با فرزندان
    ـ انجام کار یک بیمار معرفی شده با انرژی درمانی که قبلن خودش شفا یافته بود.
    https://t.me/mahro1402

  9. امروز که بیدار شدم، خاستم کمی متفاوت‌تر از همیشه باشم. متفاوت ببینم، حس کنم، گوش کنم و سعی کنم خودم را در قالب شخصیتی که در حال پردازش آنم بگنجانم.
    شخصیتم دختر زالی‌ست که چشمان سبز دارد. هر روز نسبت به قبل کم‌بینا‌تر می‌شود. روزی از خاب بر‌می‌خیزد و متوجه می‌شود کل دنیا برایش سفید شده. سفیدیِ مطلق.
    امروز سعی کردم برای دو ساعت چشمانم را با پارچه ببندم و سعی کنم به روزمرگی‌هایم برسم. حاصلِ آن خیلی خوب و جالب بود، البته اگر کبودی‌های ناشی از برخورد به جاهای مختلف خانه را نادیده بگیریم، نتیجه‌ی مطلوبی داشت. از آن دست از تجربه‌های زیستی‌ست که به نظرم گاهی لازم است برای درکِ بهتر شخصیت داستانی‌ِمان داشته باشیم. البته در مورد شخصیت معتادمان نیازی نیست حتمن اینگونه پیش برویم. دلم می‌خاست دنیای نابینایان را لمس کنم. حتمن برایتان در مورد این دنیا از دریچه‌ی ذهنم خاهم نوشت.
    هنوز نقاشی‌های ریشه‌ی نور تمام نشده و من دارم با خیال‌چشم، زندگی می‌کنم و داستانش را می‌سازم. کلی طرح و ایده برای نقاشی و داستانش دارم. خوشبختانه متمرکزم روی هر دو کار و به بهترین شکل آن‌ها را پیش می‌برم.
    گاهی فکر می‌کنم تا ابد می‌خاهم در این جهان‌هایی که می‌سازم زندگی کنم. گاهی هم آن‌قدر جهان‌های بعضی نویسنده‌ها را دوست دارم که دلم می‌خاهد تا همیشه آنجا زندگی کنم. مثلن امروز دلم می‌خاست بجهم در جهان «هزارتوی پن» و همانجا تا ابد زندگی کنم. اوفلیا را دوست دارم و غمِ این داستان را، حتی تراژدیِ پایانش را هم خیلی می‌پسندم. مگر زندگی همین نیست؟ همه‌ی ما تراژدی‌های داستانهای خودمانیم.
    یک دفتر جدید برای آبرنگ گرفتم. شاید بافتی که دوست‌دارم را در دلش داشته باشد، هنوز مطمعن نیستم، دفعه‌ی پیش که جالب نبود. کمی هم گران‌تر شده.
    می‌دانی، زیادی حس کردن خوب نیست. این روزها از چهره، حرف، سکوت، تصویر، از همه، چیز‌هایی حس می‌کنم. غم آدمها را زیادی می‌شنوم و چشمان غمگین و لبانِ الکی شادشان ناراحتم می‌کند. چقدر دلم می‌خاست پریِ داستانِ سیندرلا بودم و با چوب‌دستی‌ام همه‌ی غم و غصه‌ی عالم را کم می‌کردم.
    چشم‌ بچه‌ی یتیمِ زیبا، لباس‌های کثیف و پاهای ترک خورده و بدون کفش‌اش و مادر نامهربانش زیر تیغ آفتاب و پوست سوخته‌ی دختر بچه و بوی اسپند تا ته گلویم را سوزاند. فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت صحنه‌ی امروز را فراموش کنم. یک مشت آجیل و چند برگ اسکناسِ بی‌ریختِ حال بهم زن و یک لبخند، تنها دارایی‌ام در آن لحظه بود ولی به چه کارش می‌آمد؟ فقط برای لحظه‌ای شادش می‌کرد. آینده‌اش را تصور کردم. آینده‌های مختلف. کوچکترین حرکت امروز اطرافیانش، بزرگترین تغییرات را به آینده‌اش می‌داد.
    اسمش را پرسیدم. «سیما»، سیمای خوش‌سیما در جهانی بی‌سیما و بدسیما. سیما، چرا نتوانستم هیچ آینده‌ی خوبی برایت ببینم؟ سیما، چهره‌ات مرا یاد کسی در گذشته‌ام انداخت. دختری که در مهد‌کودک سعی داشت دوستم باشد و چه ابله بودم که دوستش نشدم. چند ماه بعد در یک تصادف در کنار خانواده‌اش آسمانی شد. سیما، به نظرت دوستم، هنوز هم دلش می‌خاهد دوستم باشد؟ منِ مغرورِ گوشه‌طلب را دوست می‌بیند؟
    امروز تماسی داشتم و قرارِ جلسه‌ای که مدتها از آن فراری بودم، برای فردا تعیین شد. نگرانم. یک ماه با سختیِ تمام گذشت. هنوز هم فکر کردن به فضای کتابخانه پر از التهابم می‌کند.
    لعنت به ظلم. لعنت به ظالم. لعنت به هر چه سیاهیِ در جهان.
    هر روز هزاران بار در آزادنویسیِ اول می‌نویسم: مشکلاتم مشکلات من است، خودم باید حل کنم. احساسم احساس من است، خودم باید با آن کنار بیایم. غمم غمِ من است، خودم باید پذیرای خودم باشم.
    و بعد از آزادنویسی در پی سوختنِ واژه‌ها مشکلات حل، احساسات کنار و غم پذیرا می‌شود. و من باز هیچ‌ می‌شوم در پوچ و می‌پیچم در خود.
    آزادنویسیِ دوم در وبینار، رها شدن در خود بود و صحبت‌هایی با مخاطب. آنجا خوب حرف می‌زد، سکوت نمی‌کرد، راه‌حل می‌داد.
    مثل همیشه چه کتاب‌های خوبی نام برده شد امروز. و من چقدر خوشحالم در چنین جمع فرهیخته‌ای حضور دارم که در لحظه لحظه‌ی آن ادبیات جریان دارد. چیزی که همیشه در جستجوی آن بودم و حتی سعی کردم ذره‌ای از آن را بسازم. تلاش کردم جمعی را کنارم بسازم که عاشق ادبیاتند و ژرف می‌بینند زندگی را و از پوچی‌ها به دورند. حاصلش شد نشست و یافتنِ بچه‌هایم که خیلی دوستشان دارم و مثل فرزندانم‌اند.
    هیچ فضایی مثل مدرسه‌ی نویسندگی پیدا نمی‌شود. فکر می‌کنم بعد از مرگم هم روحم در وبینار و کلاس‌ها شرکت می‌کند و در جهنم هم همچنان دنبال دانش‌اندوزی‌ام. تصورش هم برایم جالب است. در حال سوختن هم عدد یک را ارسال کنی، فکر کن.
    از آنجایی که برای من بهشت و جهنم در همین دنیاست، احتمالن در زندگی بعدی‌ام عدد یک به دنیا می‌آیم. یا یک کتاب که عاشقش هستم. یا یک حلزون سبز و سفید.
    امروز صندلی‌ام را پشت به قفسه‌ی کتابها گذاشته بودم تا حسابی به آسمان زل بزنم. حینِ وبینار، چشمم از پنجره به دختری افتاد که روی پشت بام خانه‌ داشت با موسیقی فیلم می‌گرفت. دابسمش؟ یا هر اسمی که دارد. مرا نمی‌دید اما من دختری نوجوان و شاداب را می‌دیدم که با موهای موج‌دارش با اشتیاق همراه خاننده می‌خاند و بعد از اتمام کارش گوشی را در جیب لباسش گذاشت و شروع به رقصیدن کرد. چقدر در آن لحظه خودش بود. در مقابل دوربین دختری بود که حالا نبود اما حالا مثل تکه‌ای از آسمان زیبا بود.
    امروز بهتر به دخترهای توی پیاده رو دقت کردم. چقدر خوشحالم از اینهمه موهای زیبا، از این‌همه زنانگی از این‌همه دخترانگی. حس می‌کنم قفس‌ها شکسته. حس می‌کنم ترس‌ها ریخته. آن هم در شهری که از کوچکی گاهی نفست بند می‌آید و گاهی از وسعتِ آدم‌ها، مثل امروز، دلت می‌خاهد پرواز کنی.
    امروز فیلم ندیدم، اما کتاب خاندم. بخشی از کتاب «قدرت بی قدرتان» را بازخانی کردم. ذره ای هم در موردش ضبط کردم. شاید عابری عبور کند از کوچه‌ی کانالم و دلش بخاهد این کتاب را ورق بزند.
    در هجوم انبوهی از احساساتم. اگر مثل سابق بودم که با حوصله می‌نشستم و بخش‌های مختلف را در پلنرم طراحی می‌کردم، امروز در خانه‌ی حس و حال، همزمان تمام احساسات را رنگ می‌کردم. انسانیم دیگر. خوشحالم که دنیا هنوز نتوانسته احساساتم را از بین ببرد وقتی خودش دارد ربات می‌شود.
    دوچرخه و بعد پیاده‌روی هم داشتم. فعل داشتم برای هر دو واژه مناسب نیست، حوصله‌ی تغییر ندارم.
    بلاخره لپ‌تاپم تشریف آورد خانه و تمام غم عالم را ریخت توی قلبم. هر‌چه نوشته بودم پریده. هیچ نوشته‌ای از من در دنیا نمانده جز همین گزارش‌ها و چند خط سیاهی در چند دفتر. دلم برای داستانک‌هایم تنگ می‌شود. دلم برای آرمان‌های خیلی قدیمی تنگ می‌شود.
    شاید بد نباشد. در آستانه‌ی رهایی واژه‌هایم هم همه رها شوند. شاید واژه‌هایی نو انتظارم را می‌کشند. شاید باید مادرِ جهان‌هایی دیگر باشم. شاید آرمانی دیگر انتظارم را می‌کشد.
    موسیقی گوش کردم، مثل همیشه بی‌کلام. کلمه‌ها را در موسیقی دوست‌ندارم. موسیقی خودش کلمه است. امروز فقط پیانو بود.
    موسیقی با نقاشی بسیار مطلوب است.
    جالبیِ نوشتنِ گزارش نیک این است که وادارت می‌کند تمام روزت را مرور کنی. امروز پاره‌هایی از روزم را نوشتم و حالا در حال اتصال آنها به یکدیگرم. مرور که می‌کنم می‌بینم هر روز هزاران حادثه و جریان و حس اطرافمان و در ما می‌گذرد، گاهی بی‌اعتناییم و حس می‌کنیم نه کار مفیدی کرده‌ایم نه آدم مفیدی بوده‌ایم. اما با مرور روزمان بهتر متوجه می‌شویم که گاهی همین «بودنمان» مفید‌ترین و بهترین کار ماست. گاهی لازم نیست کاری کنیم. گاهی همین بودن امیدی‌ست برای کسی. امروز دقیقن همین جمله را شنیدم.
    🪽بالِ خیال
    https://t.me/samiraneshanifar

  10. به خودم از ده امتیاز سه میدم. مثل همیشه نبودم. چند بار آزادنویسی کردم. نمیدونم تونستم مشکلم رو هضم کنم یا نه. همیشه آزادنویسی کمکم می‌کنه مسائل را با چشم سحابی ببینم. یعنی از بالا بهشون نگاه کنم. خیلی چیزها با این چشم سحابی نوشتن برام روشن شده. امروز تونستم با موضوع اینکه چرا نمیتونم به دیگران نه بگم کنار بیام. دلیلش رو هم نوشتم. تو آزاد نویسی. چند بار . به نظرم اگه نمی‌تونیم به طرف مقابلمون نه بگیم فقط به این دلیل نیست که رومون نمیشه یا خجالت می‌کشیم. گاهی اوقات نه نمی‌گیم به خاطر اینکه واقعا می‌خواهیم ولی فکر می‌کنیم نمی‌خواهیم.
    امروز با معجزه واژه‌ها فهمیدم می‌خواستم.

  11. سال واژه‌ام:صبر
    -صبح را با «روز اسبریزی» از یوزپلنگانی که با من دویده‌اند (بیژن نجدی) و «موسیو الیاس» از خیمه‌شب‌بازی (صادق چوبک) شروع کردم.

    -یک مجموعه‌ی یوگا در محله باز شده؛ اتفاق خوبی است.
    -در نویسنده‌ساز، بیست‌وپنج دقیقه آزادنویسی کردم.

    -باید خوردن پوکساید را شروع کنم.

    -مثل اسب کار خانه کردم؛ شست‌وشو و خانه‌تکانی.
    ظهرها چشمم به ساعت است تا به «تمرینجا» برسم. آنجا یاد می‌گیرم چه چیزهایی نباید بنویسم.

    -با تیشرت رفتم توچال برای پیاده‌روی. هوا سرد بود، برگشتم.

    -کانال تلگرامم را به روز کردم

  12. گزارش نیک چهارشنبه هفتم مهرماه چهارصد و پنج
    سال‌واژه‌ام: جسارت

    حرف زیادی برای گفتن ندارم.
    دلم برای نوشتن تنگ شده، برای خواندن، برای آن چند دقیقه نشستن پای وبینار «نویسنده‌ساز» و گوش دادن به حرف‌هایی که یک‌جورهایی پنجره‌ای توی سرم باز می‌کردند.

    می‌دانم اگر این را بخوانید، اولین چیزی که می‌گویید این است:
    «باز هم بهانه؟ نیم ساعت وقت پیدا کن و بنویس. نیم ساعت بخوان. وبینار را هم ببین. مگر نمی‌شود؟»

    چرا، می‌شود.
    اتفاقاً خیلی هم می‌شود.
    من می‌توانم روزی نیم ساعت بدزدم، حتی بیشتر.
    مسئله اما وقت نیست. مسئله این است که وقتی دل آدم جای دیگری شور می‌زند، ذهن هم اعتصاب می‌کند.

    می‌نشینم پای کتاب، اما حواسم لای یک مشت «نکند» و «باید» و «حالا چی؟» گیر کرده.
    دفتر را باز می‌کنم، اما ذهنم به‌جای نوشتن، شروع می‌کند به شورننوشتن.
    و این شاید بدترین قسمت ماجراست.
    نه اینکه وقت ندارم.
    اینکه ذهنم وقت ندارد.

    دلم برای آن زنِ خواننده و نویسنده‌ام تنگ شده.
    فعلاً اما خودم مانده‌ام و این دلِ شورزن و کلمه‌هایی که پشت در ایستاده‌اند و من، به‌جای باز کردن در، دارم برایشان توضیح می‌دهم چرا امروز نمی‌شود.

  13. دوباره دُم به تله داده‌ام و آمده‌ام که گزارش نیک بنویسم. راستش مثل دیگران عادت ندارم گزارشم را جای دیگری یادداشت کنم مستقیم به همینجا رجوع می‌کنم و همین شد که یک ساعت پیش وقتی سطرهایی طولانی نوشته بودم سست‌دستی کردم و همه‌اش پاک شد. حسابی دیوانه شدم و گوشی را کنار انداختم. حالا دوباره چشمم به گزارش جناب استاد افتاد. مخصوصا که دیدم راجع‌به منزوی در گزارششان نوشته بودند. همین امروز صبح غرق کندوکاو در زندگی‌اش بودم. بساطی‌ست که پاییز امسال برای خودم بنا کرده‌ام و برایم ارزشمند است. قرار شد هر هفته یکی از شعرایی که کتاب‌هایشان را در کتابخانه دارم انتخاب کنم و حسابی در زندگی‌شان سرک بکشم و مثل یک تحقیق که بیشتر شبیه پرونده‌های جنایی شد، برای خودم یادداشت کنم.
    هم بهتر می‌شناسمشان هم راحت‌تر سبک و علاقه خودم را پیدا می‌کنم. این هفته‌ هم نوبت منزوی بود. دیوان و گزیده‌اشعار صورتی رنگ از نشر مروارید. کمی هم با لپ تاپ ور رفتم و هیچی یاد نگرفتم. قول بدهید که مسخره نمی‌کنید به عنوان خیر سرم نسل‌جوان به هیچ‌وجه کار کردن با لوازم دیجیتال را بلد نیستم و بدتر از آن، کاملا متنفرم ازشان. هیچ استعدادی هم در یادگیری‌شان ندارم. یک ماشین تایپ دست ما بدهید، مارا به خیر شما را به سلامت. بعد از چهل دقیقه در لپ تاپ بالا و پایین کردن فقط توانستم ساعتش را تنظیم کنم که آن هم فکر می‌کنم موقعیت مکانی لپ تاپ را روشن کرده‌ام و حالا منتظرم تا گروگان گرفته‌شوم. با صفر گیگ داده در لپ تاپ! هرچیزی ممکن است خب!
    واقعا مگر نامه و قلم و ماشین تحریر چه مشکلی داشتند؟ بگذریم. دیروز سالگرد اولین حضورم در مدرسه نویسندگی بود. از حلقه چخوف تا دوره حضوری و حالاهم پیشرفته ۴. در گزارش استاد دیدم که جایی روی صحبتشان رفت سوی آن‌هایی که گزارش نیک نمی‌نویسند. احتمالا به خودم گرفتم که اینجا هستم. در دفترهایم استاد را «شین. کاف» خطاب کرده‌ام و امیدوارم که این گزارش را نبینند. دلیل خاصی برای کارم ندارم. فقط گفتم اگر روزی کسی دفتر‌هایم را پیداکرد برایش سوال شود «شین. کاف» کیست. احتمالا تا آن موقع نویسنده بزرگی خواهم شد.
    (شتر در خواب بیند پنبه دانه) آن وقت حسابی برای ملت سوال می‌شود استادم چه کسی بوده. حالا آنقدر دنبال «شین. کاف» بگردید تا موهایتان مثل دندان‌هایتان سفید شود. به نوعی تنها دلیلم سرگرمی خودم و مردم آزاریِ آیندگان است.
    با تشکر از استاد که یک شب درمیان جمله‌ی زیبای «ما آیندگانیم» را فراموش می‌کنند.
    باشد که رستگار شویم.
    آیندگان هم نیستیم.

  14. قیچی بازنویسی را زمین می‌گذارم و شعر «من‌من‌تکانی» را داخل کانالم پست می‌کنم. و صفحه جدیدی باز می‌کنم برای گزارش نیک. امروز چه کردم.

    روی مقاله سایتم کار کردم، همان مقاله کذایی که چند وقت است با قیچی‌ام به آن‌ور می‌روم.

    تا یک جاهایی نوشتم و تصمیم گرفتم روی سایتم بگذارم و بازنویسی‌های بعدی را بعداً اعمال کنم.

    به در و دیوار سایتم که دقت کردم، باز قیچی بازنویسی‌ام تکان می‌خورد و می‌گفت سایتت قیچی لازم است.

    هر چه می‌گفتم می‌دانی چند هفته برایش زحمت کشیدم، در گوشش نمی‌رفت که نمی‌رفت.

    یادم می‌آید زمانی بود که از بازنویسی می‌ترسیدم. آن‌وقت‌ها که دلم نمی‌آمد ذره‌بین به دست بگیرم و دل و روده یک متن را بیرون بریزم، اما به دوره‌ای از زندگی‌ام رسیدم که قیچی‌ام دم دست است. می‌برم، پیاپی می‌برم.

    به همین‌ها فکر می‌کردم که دلم خواست من‌من‌تکانی را بنویسم. اول نمی‌دانستم اسمش چیست، اصلاً من‌من‌تکانی چیست؟ ابتدا با هرس شروع کردم و سعی کردم حال خودم را توصیف کنم. و در بازبازبازنویسی‌های پیاپی رسیدم به من‌من‌تکانی.
    https://t.me/meslenafas

  15. سال واژه: خوددوستی 🌷

    هربار نوشتن گزارش نیک برایم با کمی ترس همراه است. فکر می‌کنم هیچ چیزی برای نوشتن ندارم. هیچ کلمه‌ای در ذهنم برای آمدن در گزارش پیش قدم نمی‌شود. ولی این فکر اشتباه است. کلمات دوست دارند نوشته شوند و من به آنها فرصت دیده‌شدن بدهم.

    —بلدی سبک بشی؟
    بله بلد هستم تا بادکنک بشوم بروم آن بالا بالاها. شاید مسخره باشد که بگویم، خوشحال و ذوق زده‌ام که می‌توانم به کمک نردبان چها‌ر‌پله‌ی جدیدمان به جاهایی از خانه دست پیدا کنم که تا به حال دستم نمی‌رسید.
    دوست داشتم امروز بعد از ورزش بروم و دستیابی به ارتفاع بلند را مزه کنم. وقتی با خیال راحت کابینت‌هایی را تمیز می‌کنم که سه سال است، دستم از آنها دور بود.
    این کارها باعث می‌شود یادم برود که گاهی درونم چقدر ترس ریخته و سنگین شده‌ام. زیرا با زندگی روزمره قاطی می‌شوم و حس سبکی دارم.
    مادر همسرم دیشب در خانه‌ی ما ماند تا صبح به همراه پسرش برای دادن آزمایش خون به آزمایشگاه بروند. من هم در این بازه شیر سنجدم را نوشیدم و ورزشم را شروع کردم. همسرم برگشت، باهم صبحانه‌ی دلچسبی آماده کردیم. لباسها را سپردم به لباسشویی تمیزم تا یکساعت بعد تحویلم دهد.
    صبحانه‌ی دلچسب من خیار، گوجه، پنیر، گردو و چای بود و برای همسرم عسل، گردو و چای.
    لباسها شسته شدند و در حیاط به کمک همسرم آویزانشان کردیم. هوا ابری بود و آسمان قشنگ بود.
    راستی امروز از پشت پنجره آشپزخانه یک طوطی سبز روی تیر برق دیدم. چشمانم روشن شد.

    —گلها دوستم دارند، من هم
    دلم می‌خواست به قول مینا بالون بشوم و خودم را با انجام کاری سبک کنم. یادم برود دیروز چقدر از تنهایی نوشتم و این حس چقدر دارد عمق پیدا می‌کند.
    آب داشت قطع می‌شد پس بیخیال بالون بازی شدم.
    همینکه دلم بادکنکی کوچک هم بشود، راضی‌ام.
    گلخانه‌ام را خاک گرفته بود. با خودم گفتم سریع اینجا را تمیز می‌کنم تا آب بیاید، من هم کارم تمام می‌شود. اما اشتباه می‌کردم.
    تمیز کردن آنجا مصادف شد با عوض کردن گلدان سه گیاه و کلی هم قربان صدقه‌ی پر ریشه شدن یکی از آن‌ها رفتم.
    خدا را شکر بچه‌هایی دارم یکی از یکی گل‌تر.
    به تمرین‌جا نرسیدم زیرا دستم در خاک بود.

    —آیا من نامرئی شده‌ام؟
    راستش به رفتار تو که نگاه می‌کنم، شک می‌کنم که مرئی باشم. شاید هم ناراحتی زیاد در برداشتم تاثیر مخرب گذاشته. شاید توام همین حس را داری ولی بر زبان نمی‌آوری.
    بعد از نهار و جمع کردن بعضی از لباسهای خشک شده و برگشتن آب به زندگیمان، تصمیم می‌گیرم تا با اسباب بازی جدیدم (نردبان چهارپله) که البته عضو جدید خانه هم محسوب می‌شود، لمس ذوق دیروزم را ادامه بدهم.
    اما مصادف شد با شروع وبینار نویسنده‌ساز و عذاب وجدان خرخره‌ام را ول نمی‌کند. پایین می‌آیم و ده دقیقه دیرتر وارد جلسه می‌شوم. موسیقی در حال پخش است و استاد در کار نوشتن. من هم می‌نویسم اولش با ترس اینکه چه کنم چیزی به ذهنم نرسد شروع شد اما با نوشتن نظرم راجع به سریال بریتانیایی که ترکیه‌ای شده پایان یافت.
    بعد از اتمام نوشتن، صدای استاد را بالا بردم و مشغول تمیزکاری شدم. خیلی برایم دلچسب بود.
    من از الهه علیزاده شنیدم، از عشق و طلاقش، از داستانهای بسیار خوبش و جواب استاد به سوال دوستان مجازی‌ام.
    و تمیز کردن کابینت‌های بالا تقریبا تمام شد.
    بخش دلچسب کارم تمیز کردن روی یخچال بود که خیلی دوستش داشتم.
    کارهای خانه و نظم دادن به اجزای آن و تمیزکردنشان راه فراریست برایم از نشخوارهای روانخوار.

    —با تو حرف می‌زنم.
    -میگویی «سلام دخترم خوبی؟ امروز نه در نویسنده‌ساز بودی نه تمرینجا. اسمت رو که در هرکدوم می‌بینم دلگرم می‌شم. وقتی نیستی هم انگار یه‌چی کمه».
    -میگویم در تمرینجا نشد که باشم، دست به خاک بودم. اما حالا که در نویسنده‌ساز هستم.
    اما متوجه می‌شوم تو‌ زودتر بیرون پریدی.
    قرار شد بعد از کلاس و خوردن چای تلفنی صحبت کنیم.
    چقدر خوب است که هستی. من همان بالونی شدم که سبک شد و رفت بالا. تو مرا بالا کشیدی.
    دوستت دارم.

    —با کلمات بغلم کردی
    به اینترنت وصل می‌شوم. پیام آمد که تو متنی در کانالت قرار داده‌ای. گزارش اول از روزی بود که سپری کردی و گزارش دوم برای من بود. اشک در چشمان جمع شد. گریه کردم و خواندم، از تنهاییت گفتی و از اینکه مرا درک می‌کنی و من تنها نیستم.
    و مرا با کلماتت در آغوش گرفتی.
    از اینکه برای تسکین دادنم به کلمات فکر کردی و برای حرف زدن با من از کلمات کمک گرفتی. منقلب شدم.
    امشب این دومین دوستت دارم را برای تو می‌نویسم.

    ۱۴۰۵/۰۷/۰۷

  16. سال‌واژه/ فصل‌واژه: حرکت
    از هفت صبح تا همین الان که یازده شب است مدام در رفت و آمد بودم. کارهای پشت سر هم. تمامی نداشتند. حتی همین حالا هم حین شام گزارشم را می‌نویسم. هنوز یک لیست بلند بالا از کار دارم. تختم را مرتب نکردم. ظرف‌های شام را نشستم. روتین آخر شب هم که بماند. قرار بود درس بخوانم که وقت نکردم و آن یکی هم ماند.
    صبح سرپا صبحانه‌ای زدم و دوان دوان به سمت دانشکده حرکت کردیم. بعد ماه‌ها بالاخره اولین کلاس تئوری دانشگاه را شروع کردیم. با درس زنانِ علیه‌السلام. وحشتناک بود. ولی غیرقابل حل نیست. اگر از همین اول بخوانم_که نمی‌خوانم_به خیر می‌شود.
    آخ همین الان فهمیدم که شامم برای نهار فردا کافی نیست. دوباره برای نهار تخم‌مرغ افتادم.
    خب. می‌گفتم.
    کلاس صبح و بعد کلاسِ پس از کلاسِ صبح و سپس کلاسِ پس از کلاسِ پس از صبح و بالاخره کلاسِ ظهر.
    شاید فکر کنید تمام شد ولی نه دوستان. نه.
    از استاد زایشگاه پرسیدیم برای کاراموزی چند روز بعدمان فقط اسکراب کافیست؟ یا مقنعه‌ی سبز هم لازم است؟ تاکید جدی کرد بر مقنعه‌ی سبز.
    دست از پا دراز تر و نالان راهی خیابان‌ها شدیم به دنبال مقنعه‌ی سبز.
    پیدا نمی‌شد. پُرسان‌پُرسان از مغازه‌ها، بالاخره رنگی خوب و جنسی خوب و البته قیمتی بد یافتیم و همان را خریدیم. جیبمان خالی شد و اول ماهی دوباره به فقر روی آوردیم. چند تا خرید دیگر هم داشتیم. سبزی تازه‌ی کوکو، سیب‌زمینی، نان و از این قبیل خریدها. گوشه‌ی خیابان در انتظار رسیدن آقای اسنپی بودیم که دوستم نالان گفت:« من دلم نمی‌خواد تا آخر عمرم از پول خودم خرج کنم، اگه شوهر نکنیم چی؟»
    همان لحظه پسری حدودا بیست و خورده‌ای ساله در حالی‌که از کنارمان می‌گذشت خنده‌ای کرد و زمزمه کرد: «منم همینطور»
    همین شد اسباب خنده‌ی روزمان.
    خدا رحم کرد و به موقع به خوابگاه رسیدیم و در هنوز باز بود. جلدی رفتیم بالا و مقنعه و اسکرابمان را پرو کردیم و قربان قد و بالای هم رفتیم. بعد با همان لباس های سرتاسر سبز دو طبقه‌ی خوابگاه را پایین دویدیم تا به اتاق الهه برویم و او هم ماشالله ایشالله به باسنمان ببندد.
    البته این وسط نگاه‌های متعجبِ بچه‌های خوابگاه رویمان، عرق شرم بر تنم می‌نشاند. هر چند که ذوقم از لباس‌های جدیدم غالب بود.
    خلاصه الهه را با خود کشانیدم بالا. با چای خستگی در کردیم و بعد دوباره چسبیدم به کار.
    اطرافم را مرتب کردم و… وای وای. امشب جاروی اتاق نوبت من است. همین الان یادم افتاد. اول جارو. بعد مرتب کردن تخت. بعد خواب. ظرف‌ها هم برای فردا. احتمالا تا ۱_۲ شب نخوابم.
    پس از این‌جا به بعد تند تند ادامه‌ را می‌گویم.
    برخاستم و شامی پختم و همین پروسه کلی زمان برد. به امید این‌که اضافه بیاید برای فردا نهار، که خب نشد و پلنم به بن‌بست خورد. البته اگر فردا اصلا وقت کنم که نهار بخورم…
    سرم گیج می‌رود و خوابم گرفته ولی تا اتاق جارو نشود خواب بی‌خواب.
    آن‌قدری که این‌جا کار می‌کنم توی خانه کار نمی‌کردم.
    فردا از امروز بدتر است. خوشبحالتان که می‌توانید بخوابید.
    شب به خیر.

    پ.ن: خبر خوش. هم‌اتاقیم خوابید در نتیجه جارو هم افتاد برای فردا.
    https://t.me/ravaanehh

  17. امروز از هشت و نیم صبح تا چهار دانشگاه بودم. هموا بارونی بود‌. هوای بارونی رو دوست دارم.
    بعد از دانشگاه با احسان رفتیم کافه و اونجا کتاب آدم‌ها رو خوندیم و راجبش حرف زدیم.
    خونه که رسیدم شام خوردم و یکم تلفن حرف زدم و آزادنویسی کردم. بعدم احساساتم رو در غالب یک آزادنویسی‌‌ای که از یکم از حصار معنا خارج شده بود نوشتم توی کانال هوا کردم. اینجور نوشتن رو دوست دارم ولی باید ببشتر تمرین کنم.
    وبینار را می‌خاستم باشم اما گوشی‌ام پنج درصد شارژ داشت و باید شارژش را تا برسم خانه نگه می‌داشتم.
    تازه توی راه به دانشگاه هم کتاب چرخنده‌ی حق، زبان و درس فارماسوتیک شیمی خاندم.
    این راه‌های طولانی مفید می‌گذرد. مخصوصن صبح‌هایش.

  18. سال‌واژه‌ام: زن
    بعد مدت‌ها صبحانه را با نان بربری خوردم. به‌به.
    گویا صبح زود یک دزد کوچک از دیوار بالا آمده تا کبوترها را با خودش ببرد. موفق نشده. و به گمان خودش با موفقیت در رفته. امیدوارم برنگردد چون سرایدارمان نقشه‌ها زیادی برای پیچاندن گوشش دارد.
    مامان و بابا خبر دادند در راه مسافرت سری هم به من می‌زنند. سریع شروع کردم به ناهار درست‌کردن که مامان نگران نشود نکند هر روز چیزی نمی‌خورم.
    نمی‌دانم چرا مامان هر دفعه می‌آید تک‌تک کابینت‌ها و یخچال را وارسی می‌کند. اینکه چرا من استرس می‌گیرم هم نمی‌دانم. شاید هم بدانم. امروز گفت روی چای‌ساز لک افتاده و باید تمیزش کنم.
    غروب آفتاب خیلی زیبا بود. شبیه نقاشی‌های آبرنگ بود. ن هم عکسی از آسمان برایم فرستاد. بهش گفتم پاییز آمده و آسمان سکسی شده.
    با م تلفنی حرف زدم.
    باقی وقتم را تا خاب درس خاندم و کمی نوشتم.

  19. امروز هم از آن روزها بود که کلی برنامه می‌ریزی و صبحش پریود با پا می‌پرد وسطشان. صبح داشتم لاک پاییزی می‌زدم و برای دورهمی گورجه خیار می‌ریزیدم. آمد وسط و کل دورهمی استرس درد داشتم و قرص‌هایم را هم جا گذاشته بودم. تازه از والاترین صبحانه‌ی عالم هم محروم ماندم. پنیر، گورجه و خیار. تیر وسط قلب.

    قبل دانشگاه آمدم خانه، قرص و آب‌جوش نبات و کیسه آب‌گرم. با خودم بردم دانشگاه. گفتم این هفته خیلی مراعات کردی دل‌درد نمی‌شوی. کلاس زبان بود و معلم موردعلاقه‌ام. ولی هیچ نمی‌فهمیدم از حرف‌هایش. نیمه دوم کلاس او معنی کلمات را می‌گفت و من حالت تهوع داشتم. زدم بیرون از کلاس. فهمید حالم بد است. در چرخش بودم. نمی‌دانستم چطور رانندگی کنم حالا. برگشتم کلاس و وسیله‌ برداشتن. باز خودم را به دستشویی رساندم. کمی نفس کشیدم و رفتم جای ماشین. پلاستیکی گذاشتم کنارم و با احتیاط حرکتیدم. پالرزه داشتم و بدن‌لرزه هم. عاشق آفتاب بودم. صندلی سرد عذاب‌دهنده بود در کلاس. صندلی داغ ماشین تسکینم داد. اما وقتی پیاده شدم حسابی گرم شده بودم و خنکی‌ای ساده لرزانم کرد.

    در آسانسور دیگر روی دو پا نشستم و تحمل نکردم. قرص خابی انداختم بالا و یک ساعت خابیدم. این یک ساعت خاب بین جهنم و بهشت است. وقتی بیدار می‌شوی انگار خاب درد می‌دیدی و حالا فقط آزرده‌ای. چون اشتهای غذا نداشتم آبجوش دارچین خوردم برای سومین بار. دوباره یک ساعت خاب و بعدش بهشت کامل. شام خوردم و گفتم فقط استراحت. این است که بعد مدت‌ها رفتم دورهمی مادرجان.

    https://t.me/ReyhaneRabani

  20. سال واژه: ساده
    مادرم از خاب بیدارم کرد. من هم بعد از کلی غلت زدن توی رختخابم، از جایم بلند شدم و به حمام رفتم. می‌خاستم دوباره فکر و خیال بکنم، اما یادم آمد که نوبت دکتر دارم، پس سریع خودم را شستم. آره جون عمه‌ام، چقدر هم سریع بود! بعد هم با مامان سوار اسنپ شدیم و رفتیم مطب دکتر و دو ساعت منتظر نشستیم تا نوبت‌مان شد. آخر نوار عصب و عضله ده دقیقه طول می‌کشد، اما از شانس ما آن چند نفری که قبل ما بودند، کارشان طول کشید.
    این لابه‌لا هم آدم‌های مختلفی دیدم. پیرمرد و پیرزنی که آمده بودند و پیرزن ماساژ داشت و انگار وسایلش یادش رفته بود خانه. با هم سر اینکه کی حواسش نبود، بحثشان شد. کلک بامزه‌ای بود. من هم خنده‌ام گرفته بود. یکی دیگر هم انگار تلفن خانه‌اش را آورده بود اینجا. ول کن نبود، دم به دقیقه با تلفنش حرف می‌زد. مادرم هم برای اینکه حوصله‌اش سر نرود، مجله‌ای توی دست گرفت و شروع به خاندن کرد.
    من هم به کانالم سری زدم. از فهمیدن اینکه دوستان جدیدی به کانال اضافه شدند، ذوق کردم. برایم سوال شد پس چرا نوبت ما که می‌شود، دو دقیقه‌ای شوت می‌شویم بیرون. آخرش نوار را دادم. به قول یکی از مراجعه‌کننده‌ها، پاهایم سوزن‌سوزن شد.
    و به قول یکی از بچه‌ها فهمیدم، کار نویسنده این نیست که قطاری از صفت‌ها بسازد، بلکه زود راضی نشود، برسد به آن نسخه‌ای که روان باشد، و بدون این لفاظی‌ها. بعد از آن کمی خابیدم. توی وبینار هم بیست و پنج دقیقه آزادنویسی درد دل کردم با آدمی خیالی که ساخته بودم. استاد از غزاله علیزاده گفت. از او خوشم آمد. دوست دارم بروم آن مصاحبه را ببینم، بیشتر با دنیای او آشنا شوم. از کتاب خاندن حرف زدیم. استاد چند رمان خوب معرفی کرد. بعد از آن به سراغ شب هول رفتم. از کوتاهی جملات که راحت منظور را می‌رسانند خوشم آمد. رخدادکی نوشتم، توی کانال گذاشتم.
    https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk

  21. سال‌واژه: پیوستگی🐜

    از نیمه‌شب با سردرد بیدار شدم. به روی خودم نیاوردم و دوباره دل دادم به خوابیدن شاید سردردم ارام شود ولی فایده نداشت.
    درد چکشی بود که به فرق سرم می‌خورد.
    موقع اذان شد. نماز خواندم و مسکنی همراه با یک لقمه نان و پنیر خوردم و دوباره دراز کشیدم.
    یک عادتی از ایام کرونا به یادگار مانده وقتی بی‌خوابی به سرم می‌زد، پادکست یا کتاب صوتی می‌گذاشتم و بعد از ده دقیقه خوابم می‌برد. امروز هم همین کار را کردم. با وجودی که خوابم برد باز ساعت هفت دوباره با سردرد بیدار شدم.
    نشستم به آزاد‌نویسی. از درد نوشتم.
    دردی که با وجود آزاردهنده بودنش، مکانیزم هشدار بدن و می‌شود گفت یک نعمت است.

    یادم از دوستم سمیرا آمد که می‌گفت مادرش مدتی بود شکمش بزرگ می‌شد، ولی هیچ درد یا علامت دیگری نداشته تا اینکه به اصرار سمیرا و برادرش به دکتر میرود و در سونوگرافی مشخص شده که یک کیست هشت کیلویی به احشای داخل شکمش چسبیده که با جراحی آن را بیرون آوردند. پزشکش گفته بود اگر درد داشت زودتر مراجعه می‌کرد و کار به این سختی نمی‌کشید.

    من هم بهتر دانستم وقتی با دو تا مسکن سردردم ساکت نشده به درمانگاه و ببینم چرا سرم آرام نمگیرد.
    بله فشارم بالا بود. دکتر پرسید تا حالا سابقه فشار داشتی؟
    گفتم نه.
    گفت: «سن که بالا می‌ره، دارایی‌هاتون زیاد می‌شه؛ فشارخون، چربی، قند، پوکی استخوان، پیرگوشی و پیرچشمی و ده‌ها مرض ریز ودرشت دیگه»
    گفتم: خانم دکتر خوبه مثل اینکه منم دارم ثروتمند می‌شوم.
    لبخندی زد و گفت: حای نگرانی نیست با یه قرص کنترل می‌شود.
    دو تا آمپول زد و آمدم خانه.
    فکر کنم یکیش خواب‌آور بود چون چشم که باز کردم پنج بعدازظهر بود!
    خدا را شکر درد هم از سرم رفته بود.
    دوش گرفتم و ناهار و شام یکی شد‌ساعت شش و نیم بعد ازظهر.
    بعد نشستم به نوشتن قسمت دیگری از داستانم و ویرایش و انتشار قسمت ۷۶ در کانالم.
    داستانم را دوست دارم. فکر می‌کنم خودم در جریان روند داستان و اتفاقاتش بوده‌ام.

    بعد ۲۵ صفحه‌ی دیگر از «جای خالی سلوچ» را خواندم و ریزه‌کاری‌های قلم دولت‌آبادی بیشتر از همیشه برایم جالب بود. بیشتر این اصطلاحات را در دیالوگ‌های مردم روستاهای اطراف شهرم شنیده بودم و برایم آشنایی دوری داشتند: بهارمست، دخترینه، تُشله، لِیچ، لَته، زینه، چلیک، بانوچ، یه کمر برف، بوجول و…
    شب هم‌نشین سعدی شدم. حکایتی خواندم و کلمه‌برداری کردم و مضمونش را نوشتم.

    چند روز است به دلایل مختلف نتوانسته‌ام در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کنم.
    قند وبینارم پایین افتاده بود؛ بنابراین دو قسمت را پشت سر هم گوش دادم و بعد ۲۰ دقیقه آزادنویسی کردم.
    و این هم پایان روزی که با سردرد شروع شد و با خواندن و نوشتن و داستان و یادگرفتن ادامه پیدا کرد.

    #گزارش_نیک

    ✍زری قوام

  22. ۱- صبح به پارک رفتم. هنوز چند قدم بیشتر از ورودی پارک دور نشده بودم که چشمم به بدن بی‌جان گربه نگون‌بخت افتاد. بغضم گرفت. به نظرم هیچ موجود زنده‌ای لایق این نیست که با زجر از دنیا برود؛ فرقی نمی‌کند انسان باشد یا یک گربه پارکی.

    ۲- با تمام قوا، بسان بنزی که رمان «سقوط» را دست‌وپا بسته روی دوشش گذاشته‌اند، خواندنش را جلو بردم. از خودم راضی‌ام؛ بالاخره این رمان دارد به خط پایان نزدیک می‌شود.

    ۳- به لجبازی و آدم‌های لجباز فکر کردم. ادعا نمی‌کنم خودم آدم لجبازی نیستم؛ متأسفانه کمی لجبازم. اگر بخواهم صادقانه بگویم، لجبازی مصداق بارز خودزنی است و تبعاتش دیر یا زود گریبان خودمان را می‌گیرد. گاهی برای جلب محبت و توجه است و گاهی برای ارضای روحیه خودخواهی. دلیلش هرچه باشد، تهِ ماجرا چیزی جز ضرر برای خودمان ندارد و قربانی اول و آخرش خود شخص است.

    ۴- خدا را صد هزار بار شکر، نه ناراحت بودم و نه نگرانی خاصی داشتم. برعکس، در آرامش خاصی غوطه‌ور بودم و به من خوش گذشت. بعد از چند روزی که ذهنم درگیر نگرانی و ناراحتی‌های مختلف بود، همین آرامش ساده برایم غنیمت بود.

    ۵- مامان از آن ماکارونی‌های محشر خودش پخته بود و شقایق هم سالاد شیرازی درست کرده بود. همه‌چیز دست به دست هم داد تا یک ناهار فوق‌العاده رقم بخورد.

    ۶- نمره امروز هم ۷ شد؛ روزی متعادل و آرام که در کنار روتین همیشگی‌ام گذشت و مهم‌تر از همه، هیچ اهمال‌کاری‌ای در کار نبود. نه اتفاق خارق‌العاده‌ای افتاد و نه لازم بود شق‌القمر کنم؛ همین که آرام و بی‌دردسر پیش رفتم، برای یک نمره ۷ کاملاً کافی بود.

  23. صبحی را نوشتم.
    ظهری را خاندم افسانه‌ی اسطوره: «هرگونه افراط در درک چیستی افسانه به مرگ آن می‌انجامد.»
    و کج‌رفتاری: «هنگامی که چیزی را از میان چیزها می‌پسندیم، فکر می‌کنیم که آن چیز خاسته‌ی تمام رقیب‌هایمان است. به همین دلیل برای به دست آوردنش هزینه‌های گزاف می‌پردازیم.»
    بعدازظهری را کلاس بودم و پیاده‌روی بعدش.
    شبی را مهمان خانه‌ی خاله شدیم. از او بابت انجام کاری کمک گرفتم.
    زبان هم خاندم. کمتر از روزهای دیگر.

  24. در روز ۱۴۰ گزارش نیک نویسی، می‌پیوندد به این جریان، باشد که پاگیر شوم.
    قران.تورکی.پرنده به پرنده که چقدر هم خوب نوشته‌. ساندویچ دادم به بچه ها‌ بردند مدرسه. نهار پختنم نمی‌آید. گشاد یعنی چه؟ چند پست گذاشتم. روزبینی استاد را در تلگرام خواندم. میخابم نیم ساعت. دلم میخاهد به پهلو بخابم نمی‌شود. دعای توسل میشنوم‌. خوب می‌خاند.

    حال همه گرفته است یا کسی از چیزهای خوب نمی‌نویسد؟!

    آزاد نویسی کردم و حالا وبینار بیات دیروز را می‌شنوم.

    نهارکی و روتین روز بی ورزش. حسش نیست. گاهی کرکره پایین است و مغز و بدن می‌روند برای خودشان پی الواطی. حرف حالیشان نمی‌شود برنامه نمپذیرند.

    لبم ورم دارد. خوب می‌شود. پسرکم گفت شبیه بوزینه شده‌ای.

    خبری از دوستان نیست تا این ساعت.

    شام تن_پلو می‌پزم. ای روحش شاد آنکه این ایده را داد.

    م…ن چرندگویی‌اش از حد گذشته و فاصله گرفتن ازش را ترجیح می‌دهم.

    یک ایده نوشتن در سرم بود که پریده رفته نمی‌دانم کجا. خوب بود. حیف شد.

    شاید این متن را باز بگذارم.

    خودم را امروز دیدم همان درد قدیمی و حالا شفاف تر و من خوب خواهم شد، روزی؟ نمی‌دانم.

    این چند وقته چقدر درگیری بی‌معنای عاطفی داشتم. چقدر عمر سوزاندم. ۱۴۰ گذشت و از امروز شاید بتوانم ثابت قدم باشم شاید.

    آزادنویسی کردم از خودم رسیدم به مریم داستانم و خوب بود.

    ورم دارد صورتم. لبم بیشتر. ژ…ف پیام داد. آدمها اذیت می‌شوند و من چطور خودم را ببخشم که علتش نقص من است، بیماری لاعلاجم؟!

    لابد فکر می‌کند درباره او نوشته‌ام پسورد می‌خواهد.

    گفتم چیزی نیست.

    دخمل قهر کرد. وسط حرفاش سوال کرده بودم. منت کشی کردیم، حل شد.

    پسر خوابید زیاد هم خوابید.

    صورتم خوب شده و این لب آیا برای ما لب می‌شود باز؟

    ایرانم چه خواهد شد؟

    همسایه‌ای که تا حالا ندیده بودم را صبحی دیدم هم‌کلام شدیم و به خاطره مشترک جاگذاشتن کیف مدرسه در دوران کودکی مان خندیدیم. او در خانه‌شان در اصفهان و من در مدرسه‌ام در تهران

  25. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    صبح باز با بی‌حالی بیدار شدم. اثر قرص آلرژی شب بود.‌ بچه‌ها را برای مدرسه یا بهتر است بگویم: «کلاس» آماده کردم و رساندم‌شان. آمدم خانه، باغچه را اول صبح آب دادم و بعد شروع کردم به نوشتن.‌

    امروز سومِ خاله فاطمه بود و باید از ظهر می‌رفتم خانه‌ی دخترخاله. سریع کارهای خانه را انجام دادم و ناهار را آماده کردم. ساعت دو رفتم و تا ده شب درگیر بودیم. خداراشکر همه‌چیز به خوبی برگزار شد. عصر فرهاد فرداد را برد کلاس ریاضی. این چند روز خودش مشتاق رفتن است، و این عالی‌ست.

    متاسفانه امروز نشد وبینار نویسنده‌ساز را باشم. فقط چند صفحه شعر خواندم و نوشتن که همان صفحات صبحگاهی بود و گزارش نیک.
    چشم‌هایم از زور خواب دارند بسته می‌شوند.

  26. از آن روزهای دارای آخیش‌
    ‌‌
    – زود بیدار شدم، اما نرسیدم به نوشتن صفحه‌های صبحگاهی. باید سریع وارد کلاسی می‌شدم. کلاس همان مهارت ناگفته. چیز عجیبی‌هم نیست آن مهارت. اتفاقن زیادی ساده و دم‌دستی است. اما دوست دارم فعلن بین خودم و چند نفری که می‌دانند، باقی بماند.

    – این هفته زیادی از دست دادم صفحه‌های صبحگاهی را. می‌خاهم برگردانم خودم را. احتمالن صفحه‌ای در یادداشت‌های گوشی یا بخشی را در برنامه‌ی «ساحلک» درست کنم برای صفحه‌های صبحگاهی. اینگونه می‌شود در راه دانشگاه و وسط محوطه‌ی دانشکده، بنویسم و بعد کلاس را شروع کنم.

    – این هفته نرسیدم درست و حسابی تمرین کنم برای مهارتم. استاد گفت مشخص است تمرین نکرده‌ای. گفت در بدترین موقعیت و زمان، تمرین را رها کرده‌ای. قول داده‌ام که برگردم. اینجاهم می‌نویسم که قولم دوبل شود. بیشتر به آن عمل کنم.

    – بلیت گرفتیم با زرا خانم. قرار است برویم دوتایی کمی بگردیم و بچرخیم. درود بر تجربه‌ای جدید که از حالا برایش ذوق دارم.(امیدوارم پیش نیاید جلو جلو ذوق کنی، کنسله.)

    – ظهر بود که به خانه رسیدم. ناهار را خوردم. کمی با داداش بزرگه دعوا کردیم. رفتیم خابیدیم. بیدار شدیم و دوباره دعوا کردیم. جنگ کردیم. دیگران را خسته کرده‌ایم با بحث‌های همیشگی‌مان، اما به خودمان کیف می‌دهد. سرگرمی است انگار برایمان. بعد از تمام شدن دعواهایمان، رساند من را به جایی که می‌خاستم بروم.

    – پانزده دقیقه دیر رسیدم به جلسه‌ی مشاوره. در راه چنان ترافیکی بود که خودش چند جلسه به جلسه‌های مشاوره‌ام اضافه کرد. درنهایت رسیدم و شروع کردیم. عجیب کیف دارد حرف زدن و شنیدن و باز گفتن و گفتن و گفتن. خالی‌ام می‌کند حسابی. حتا اگر زمان گرفتن نوبت، هیچ حرفی نداشته باشم، وقتی می‌رسم حرف‌ها بالا می‌آید و بعد خالی می‌شوم و بالبخند بیشتری ادامه می‌دهم. دوست دارم این جلسه‌ها را.

    – از مرکز مشاوره، پیاده راه افتادم به سمت شهرکتاب. رفتم و رفتم و رفتم تا رسیدم. چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم تا پیدا کردم. چندتایی ماژیک نیاز داشتم. پنج، شش‌تا رنگ را امتحان کردم و بعد سه تا خریدم. یکی‌هم ماژیک وایت‌برد قرمز خریدم. برای آن تخته‌ای که خودم درست کرده‌ام روی دیوار. برای نوشتن کارهای مهم روز. برای یادآوری. یکی دوتا چیز دیگرهم خریدم. رفتم در بخش کتاب‌ها و باز چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم. اما چیزی نخریدم. خودم را حسابی کنترل کردم. سر دو کتاب خیلی وسوسه شدم. یکی «قلبم را با قلبت میزان می‌کنم» که کاریکلماتورهای «پرویز شاپور» است. یکی‌هم «قصه‌نویسی» از «رضا براهنی». اما خودم را کنترل کردم. البته احتمالن فقط تا فردا.

    – بیرون آمدنی، در ایستگاه اتوبوس دختری افتاده بود. یک‌عالم آدم دورش جمع شده بودند. رفتم جلو و خاستم بفهمم چه اتفاقی افتاده. مردی که کنارش بود گفت لطفن دورش را خالی کنید. چرا جمع شده‌اید بالای سرش؟ همین شد که سریع آمدم کنار و نفهمیدم چه اتفاقی افتاده بود. حالا کنجکاوی دارد می‌جود مغزم را.

    – با اتوبوس برگشتم خانه. امروز سه تا هزینه‌ی اسنپ را نگه‌داشتم در جیبم. رضایت دارم از خودم. البته احتمالن فردا کسی نیست که با او بروم دانشگاه و باید کل هزینه‌ی اسنپ را خودم بدهم و تلافی‌اش درمی‌آید.

    – رسیدم و نشستم و نشستم و نشستم. یک‌عالم کار داشتم، اما ذهنم یاری نمی‌کرد. بدنم‌ حتا. افتاده بودم. نمی‌توانستم پا شوم. خستگی انگار سلول‌هایم را مکیده بود. بعد گفتم بنویسم. نوشتم و نوشتم و نوشتم. یک‌عالم نوشتم این یک ‌ساعت گذشته را. البته حالا که ساعت را نگاه می‌کنم، یک‌ساعت‌هم بیشتر است که دارم می‌نویسم و آخیش.
    ‌
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  27. 《گزارش نیک ۱۴۰》
    الان دارم یه نگاهی جامعه شناسی ۱ می ندازم و نقدش می کنم معلم جغرافیا مون می گفت بیشتر جامعه شناسی خیلی نسبت به حکومت طرفداري می کنه تو کشور ما رشته انسانی دین محوره امسال تحرک اجتماعی هم برسی می کنیم هیچ وقت متوجه نشدم به جامعه شناسی علاقه دارم یا جغرافیا هر دو شیرین هستن ولی بیشتر جامعه شناسی،یه بخش جدید دارن سند پژوهی خود باختگی پهلوی دوم! قانون کاپیتولاسیون که تو کتاب های ما تحریف شده و اصلش این شکل نیست امسال با نظام های سیاسی هم آشنا میشیم قطره چشممو میزنم با پوما دم رو یکم جغرافیا پس خوانی کردم و دینی و آمادگی دفاعی حدودا دو ساعت شد خواهرم هم ازم جغرافیا پرسید معلم اقتصادمون می گفت کساني که مولف کتاب اقتصاد هستن خیلی باسواد نیستن پس چطور تونستن پاورقی های انگلیسی بیارن؟!

  28. خوب نبودند.
    بیشترشان خوب نبودند.
    غم؟
    آری. غم. چیزی شبیه چکیدن سرما از رخت زمستان.
    طعم گریه.
    خش‌خش پای خستگی.
    بوی، انگاره‌ی درد.
    بعضی‌هاشان نسیم داشتند. اما نسیم‌شان عطر رنجی داشت که مانده بود در رگ‌رگ خون. یعنی جاری بود مثل رود؟
    شاید جاری بود. شاید مانده بود و ته‌نشین شده بود و فسیلی از درد بود که تفسیر می‌شد.
    چرا؟
    نمی‌دانم یا نگفتند چرا؟
    نگفتند. فقط سطرهاشان هر کدام نوعی انعکاس بود از پژواک‌های ناموزون.
    ناموزون واقعا؟
    نه واقعا. شاید ارتعاش غمگینی بود از کلماتی که کاشته بودند و طعم‌شان از درز چشمانم درون حلقم خزید و بغض شد و من که توان قورت‌دادن ندارم. بغض ماند. مانده است.

    همه‌شان را نخواندم. نه اینکه نخواهم. از محدوده‌ی زمانم خارج‌ست. هر روز دم‌دم‌های صبح معمولا، می‌خوانم‌شان. گزارش‌های نیک‌شان را. هم‌آن‌ها را می‌گویم غم دارند.

    شکل و شمایل می‌کشم برای آدم‌های صاحب‌شان. دیوار می‌کشم و خانه‌ای با دودکش. برادر و خواهر یا هرکسی را که نوشته‌اند. می‌کشم در خیالم. بعد اگر درد باشد، درد را می‌کشم کنارشان و غمم می‌شود برای آدم‌ها و روزها و شب‌هاشان‌ را تصویر می‌کنم و ورق می‌زنم.
    گاهی می‌خندم و ذوق می‌کنم.
    اما شماره‌ی ۱۳۹ بیشترش سرما داشت. گرمم نشد از خواندشان. سرد بود سطرها. گریه داشتند کلمه‌ها. دل ندارم و گاهی اشک می‌چکد. گونه‌هایی خیس به سبک مادرانه‌ها.

    https://t.me/manesehchtgrh

  29. ساعت ده دقیقه به هفت صبح بود که بیدار شدم. داشتم آماده می‎‌شدم که به پیاده‌روی بروم که یادم آمد ای دل غافل امروز سه‌شنبه است و باید صبح در مغازه را باز کنم و یک ساعت و نیم توی مغازه باشم تا علی بیاید سر شیفتش.
    دیدم تا ده دقیقه به هشت وقت دارم پس در مدت نیم ساعت چهار صفحه آزادنویسی کردم به عبارتی هزار کلمه.
    راس ساعت هشت در مغازه را باز کردم. علی هم طبق معمول با تاخیر آمد سر شیفتش و من ساعت نه و چهل دقیقه مغازه را ترک کردم و به خانه آمدم.
    خستگی دو سه روز اخیر روی تنم تلنبار شده بود. خوابیدم و ساعت سه و نیم رفتم سر شیفتم توی مغازه.
    کمی از وبینار نویسنده‌ساز را شنیدم. درباره غزاله علیزاده صحبت شد. خاطرات دوران روزنامه برایم زنده شد.
    ساعت ده شب همزمان با مرتب کردن مغازه فایل صوتی جلسه هفتم نویسندگی خلاق را شنیدم. در مغازه را بستم و قدم‌زنان تا خانه یک ربع انتهایی فایل را گوش سپردم. تصمیم گرفتم فردا در پیاده‌روی صبحگاهی به صحنه‌ای که قرار است بنویسم فکر کنم.
    تصمیم دیگری که گرفتم این بود که از فردا، تا قبل از ساعت 2 که می‌خواهم سر کارم بروم نیمی از گزارش نیک را بنویسم. چون از مغازه که می‌آیم خسته هستم و کمتر یادم می‌آید در طول روز چه کرده‌ام.

  30. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. امروز درِ توری رو یه جوری با خاهرم درست کردیم که هر دومون برگریزون شدیم. خیلی خوب از کار در اومد.
    3. رسیدگی به برخی از کارهای عقب افتاده که هی بهشون فکر می‌کردم. مثلن فولدر‌بندی تلگرام. که خیلی در وقتم صرفه‌جویی می‌کند هی نباید نوردش کنم تا به یک کانال برسم.

  31. در افغانستان کودک زیاد است و‌ کودکی کم.

    -این جمله را امروز در کتاب بابادک‌باز خاندم. بچه‌ها و پدر بچه‌ها که رفتند کتابم را دستم گرفتم ببینم عافبت سهراب بیچاره به کجاها می‌کشد. چقد غم‌انگیز بود تشابه سرانحام ما و هم‌نوعان افغانستانی.
    چقد تاسف خوردم وقتی خاندم؛ افغانی‌جماعت فقط به گذر زمان فکر می‌کند بی‌توجه به ابتدا و انتهای و چگونگی گذر به کامروایی و ناکامی. چقد امروزمان شبیه آن‌هاست. وای از فردا
    – تصویر سهره‌ای بر سر بریده‌ی یک مترسک را تعبیر کردم و شد یادداشت روزم.
    – رفتم مدرسه‌ی گلبرگ.
    – ناهار پختم.
    – دوباره نکاتی از کتاب بادبادک‌باز را توی دفترم یادداشت کردم.
    – ستون دایتانک و پای صحبت بزرگترها را، توی سایتم سروسامان دادم. خیلی وقت‌گیر بود و هربار فرم متفاوتی به ذهن می‌رسد و دکور سایت را عوض می‌کنم.
    – خیلی خسته شده بودم و چرت زدم.
    – آ شپزخانه را جمع‌وجور کردم و یک چای نوشیدم.
    – داستانی که به سفارس مهسا جعفری نوسته بودم را باز ویرایش کردم و قدری از متن را خاندم و برایش فرستادم.
    – گلدان‌های خوشگلم تشنه بودند، سیراب‌شان کردم. حوصله‌ی کوددهی نداشتم و خودم را با آب راضی کردم.
    – نویسنده ساز را شرکت کردم و ۲۵ دقیقه غر نوشتم و نوشتم و نوشتم. از نگرانی‌هام، دغدغه‌هام، غصه‌هام و…
    – برای بچه‌ها نگرانم. از آینده‌ی این خاک می‌ترسم. پیش‌بینی مواد غذایی کرده‌ام و قدری خرید کردم‌ .
    – کنی مرغ خریدم و شستم.
    – شام پختم.
    – باز اخبار و برنامه‌ی حزب چپ را شنبدم.
    – انقد خمیازه کشیدم که رکورد خاله شادونه به دهن‌گشادی را زدم.
    شب بخیر

    https://t.me/marzie_yarmohamadi

  32. گزارش نیک

    صبح که بیدار شدم مامان رفته‌بود بیرون. خرید داشت. بهش زنگیدم گفتم برایم برگشتنی عطر بخرد. همان هالوینِ خودم را. فکر می‌کردم یادش می‌رود اما نرفت یادش.

    این را تازگی دریافتم که اگر دنیایت را پر از تاریکی فرض کنی، آن‌وقت چاره‌ای نداری جز این که همه‌ی تیر‌هایت را در تاریکی در‌کنی. اگر به هدف خورد که عالی است اما اگر هم به هدف نخورد، طبیعی است چون هدف را در تاریکی نمی‌شود دید فقط می‌شود حدس زد.
    پس در نتیجه لازم نیست به خاطر این که آیا به هدف می‌خورد یا نه استرس داشت.
    ولی من توی همین تاریکی هم تمام سعیم را می‌کنم برای درست حدس‌زدنِ هدف.

    از tv فقط شبکه‌های موزیکالش را خوش‌دارم ببینم. پس زدم تا موزیک پخش شود و من نشستم و همان‌طور که گوش می‌دادم تلگرام چک کردم. شاید مفید‌ترین شبکه‌ی اجتماعی برای ما که کلی همنویس داریم که کانال دارند همین تلگرام است. بقیه به قول بابام «شبکه‌های اشتباهی»‌اند.

    موسیقی پخش می‌شد و من ظرف‌ها را هم شستم.

    بعدش هم فیلم دیدم. یک فیلم عجیب آدم را از کار و زندگی می‌اندازد. هی دلت می‌خاهد بزنی قسمت بعدی ببینی چی می‌شود. خوش به حال آدم‌های مقاوم در برابر وسوسه.

    اکسپلور چیزِ خطرناکی است. یک‌جا هم نوشتمش این را. نوشتم که آدم را گیر می‌اندازد. اما اگر خیلی هم بخاهم ازش دوری گزینم می‌ترسم باهام قهر کند.

    سرزبان را دیر رسیدم. فکر کنم باید یک‌بار فایل صوتی‌اش را بگوشم ببینم چی شد چون نفهمیدمش. ولی دیالوگ با پرسش روز خیلی عجیب می‌چسبد. با خودت روبه‌رو می‌شوی و می‌فهمی که حتی خودت هم حریف خودت نیستی.

    نویسنده‌ساز خیلی طولانی شد به نظرم. بیست و پنج دقیقه آزاد‌نویسی مثل برق و باد گذشت و من از مثلا هزار کلمه نهصد کلمه فحش به خودم نوشتم. بگو آفرین.

    بعدش هم بحث‌های جالبی شکل گرفت. مثل همین کلوش یا کِلوش. یا هر‌چی حساب کنی. حالا استاد کلی شعر و مطلب خوب هم گفتند ولی چرا من فقط همین «کلوش» را یادم مانده؟ راستی اسم اون خانم نویسندهه که شعراش خوب بود و تهشم خودشو یه جایی توی طبیعت شمال کشته چی بود؟

    پرسش و پاسخ هم بود و من که سؤالم را بعد از یک قرن از استاد پرسیدم و استاد هم جواب داد و من فهمیدم که باشه. اصلا ربطی نداره که نوشته مال قدیم باشه یا جدید. مهم اینه که خوب باشه. و من هنوز نمی‌فهمم این «خوب» در نظر آدم‌های به شدت سختگیر یعنی چی. تهش هم نتم رفت و نشد از استاد تشکر کنم. الان تشکر می‌کنم. واقعا دلم می‌خاهد همه همین‌طوری مثل استاد کلانتری بهم جواب بدهند. جدی می‌گم.

    یک نفر دارد در روز روشن خیلی ساده و آرام اشتباه می‌کند؛ و من هم دارم این آدم را هی می‌بینمش. و خیلی هم دوستش دارم. دارم تمام انرژی‌ام را جمع می‌کنم که بروم بهش بگویم که عزیزم کارت اشتباه است و ما هم داریم می‌فهمیم که کارت اشتباه است و اصلا ما هیچ خدا را هم می‌خاهی نادیده بگیری؟

    الان هم دارم اینجا می‌نویسم و بسیار هم خسته‌ام و بی‌اعصاب. دو روز است که برق نرفته. عجیب بود نبود؟ می‌بینی؟ کارمان به جایی رسیده که منتظریم برق برود.

    https://t.me/mahdeyekazemiii

  33. امروز جایی خواندم نویسندگی، دیدن جزئیات است.
    می‌خواهم بعد از یک هفته دوری از نیک‌نویسی، جزئیات روزم را بنویسم.
    دیشب آخرین کسی که در این شهر باید خبر دوجان شدنِ مرا می‌فهمید، به خانه دعوت کردیم. واکنشش به‌قدری زیاد بود که اصلاً و ابداً پیش‌بینی نمی‌کردم. گمانم نیم ساعتی اشک ریخت و بعد هم که آرام شد، دست‌هایم را رها نمی‌کرد و یک‌ریز نوازشم می‌کرد.
    امروز هم خیلی صبر کرده بود تا ساعت از ۱۰ بگذرد و شلوغی کارم کمتر شود. زنگ زد و دوباره تا آمد احوال مهمان توی دلم را بپرسد، بغضش ترکید.
    بعد از تلفنش، خدا را شکر کردم که گرچه از شهر و دیار خودم دورم، اما دوستان نازنینی کنارم هستند؛ شبیه خانواده.
    حالا میان این همه اشک و بغض، چرا خودم این‌قدر خنثی و بی‌حسم، نمی‌دانم. گمان می‌کنم اثر قرص‌هایی است که سال‌ها مصرف کرده‌ام.

    ناهار مهمان بودم و بعدش کمی پیاده‌روی کردم در حیاط صاحبخانه. آن‌قدر احوالات دگرگون و ثانیه‌ای را در این یک ماه اخیر تجربه کرده‌ام که وقتی یک ربع وضعیتم ثابت است، می‌خواهم بال دربیاورم.

    تقریباً یک ماه است که اغلب عصرها در مطب دکترهای مختلف عیلان و ویلانم؛ از روزی که این نخودک توی دلم رؤیت شد و دوجان شدم در یک تن.
    امروز هم دو ساعتی در مطب دکتر بودم تا برنامه غذایی جدیدم را بگیرم. اوضاع از نظرش رضایت‌بخش بود.

    در ساعت انتظار، ادامه‌ی «بی‌لنگر» را خواندم و کمی آزاد‌نویسی کردم. گرچه همه‌ی نوشته‌هایم این روزها مخاطب خاصی دارد که فعلاً اندازه‌ی نخودکی است، اما پدرم را درآورده!

    به خانه رسیدم و بعد از دو لقمه شام مختصر، کمی تمرین خوشنویسی کردم؛ البته با خط جدیدی که دوره‌اش را ثبت‌نام کرده‌ام: خط نسخ.
    یک بیت شعر آبکی هم سرودم اما در حد انتشار نیست.

    هلالی جغتایی امشب کمی عصبانی بود :
    گه گهم خوانی و گویی که چه حالست تورا؟
    حال من حالِ سگان این چه سوالست تورا؟

    و شب بخیر

  34. ساعت هفت بود که بیدار شدم از سر و صدا. بقیه می‌خاستند بروند بیرون و سر و صدایشان به راه بود. سرد بود. خزیدم زیر لحاف. گفتم فقط کمی گرم شوم که خابم برد. خاب‌های درهمی می‌دیدم. ترسناک هم بود. جلوی آینه بودم. توی خاب. چشمم قرمز بود. جلوتر و با دقت نگاهش کردم. قرمزی بیشتر میشد و مثل لایه‌ای داشت برداشته می‌شد. بعد مردمکم سورمه‌ای شد و شروع به کنده شدن. ترسیده بودم و گفتم این یکی هم نابود شد. اما خودم را توی آینه می‌دیدم. انگار چشمم داشت پوست می‌انداخت. کامل که بیرون آمد. خون پاشید بیرون. ریخت روی بالشت. نگران بالشت مردم بودم. بعدش هم رفتم بیرون و سفینه فضایی و جنگ و بمب و ساختمان‌هایی که خراب می‌شد. سگی را که بسته بود نجات دادم و بعد که بمب‌ها تمام شد سگه به حرف آمد که نمی‌خاهد برگردد پیش صاحبش چون بهش یک تومن پول داده و هنوز پس نداده. اینم خاب که من می‌بینم تازه می‌نویسم. ایح ایح ایح.

    صفحات صبحگاهی را نوشتم که شد خاب‌نویسی.
    روزنویسی و آزادنویسی یک‌ساعتی داشتم و تمرینجا شروع شد و باز هم کلی نکته‌های خوب.

    دنبال کتابی که استاد برای نقاشی گفته بود «درباره‌ی هنرمند جنجالی» توی طاقچه گشتم که نداشت. ایران کتاب داشت. گرفتمش. «لبریخته‌ها» و «شکل، کلمه، رنگ» را هم گرفتم. بعد از خیلی وقت کتاب خریدم و خوشحالم.

    امروز کلی دلتنگ بودم. دلتنگی تا بیخ گلویم بالا آمده بود و دلم گریه می‌خاست و دلم نمی‌خاست گریه کنم. دلم گریه می‌خاست اما فرشته را که دیدم و با هم صحبت کردیم آرام شدم و دیگر گریه نمی‌خاست.

    توی نویسنده‌ساز نوشتیم. چقدر خوب که با هم می‌نویسم. حتا اگر در طول روز هم نشود که نوشت توی نویسنده‌ساز می‌نویسیم و این خیلی خیلی خوب است. یه آزادنویسی خوب داشتم. مغزم خالی شد کمی.

    الا گفت که پیاده‌روی نمی‌روید. گفتم من اصلن نمی‌روم. خاک به سرم برینه. گفت می‌خاهم الان بروم. منم هوس افتادم و حاضر شدم و زدیم بیرون. یکساعتی بیرون بودم و برگشتم که هشت برسم به جلوسمان.

    آمدیم که بنویسیم اما حرف‌ها زیاد بود. چه خوب است که حرف زدن هست. حرف که می‌زنیم بیشتر هم را می‌شناسیم. ناراحتی همدیگر را. درد و غم و دغدغه هم را. ترس‌های هم را. فایزه گفت بیایید از اینکه چه چیزهایی شادمان می‌کند هم بگوییم. یکی یکی گفتیم. گفتم سریال هندی که می‌بینم شادم می‌کند. پیاده‌روی هم شادم کرد. چقدر خوب است که از شادی‌هایمان هم بیشتر بگوییم برای هم. بنویسیمشان. تا ده و نیم صحبت کردیم. این وسط نقاشی هم کشیدم. خودمان را توی صفحه میت. اما بیشتر شبیه زندان است. آقای سیفی می‌گوید یک پلاکارد کم دارید فقط.

    https://t.me/yaddashtneda

  35. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    – برنامه‌ی شما همون قبلیه.
    + اگه همون قبلیه پس چرا به من گفتین بیام؟
    – شما خودتون گفتین می‌خاین بیاین.
    +شما گفتین بیا اداره منم گفتم فردا میام دیگه.
    بی‌ادب و قلدر و بدبرخوردم. با مسئول اداره. خودم را نمی‌پسندم. به جای حل مشکل، مشکلم را مشکل‌تر کردند. سه مدرسه بهم داده‌اند برای تدریس. مدرسه‌ی نزدیک، یک ساعت فاصله دارد تا خانه، میانه یک‌ ساعت‌ونیم، دور دو ساعت. گفتم دور را حذف کنید. نگفتند چشم، حتمن. چی کار کردند؟ نزدیک را حذف کردند. به جایش ساعات کاری‌ام در میانه را زیادتر کردند. آن هم درسی که تخصص من نیست؛ علوم. صادقانه خوشم می‌آید معلم علوم باشم. حتا معلم زیست. مرد عنکبوتی هم معلم علوم بود‌ توی انیمیشن سریالی‌اش. تازه تجربی هم خانده‌ام. اگر از آن معلم‌هایی بودم که موش می‌بردم سر کلاس برای تشریح یا پروژه‌های خفن اجرا می‌کردم عالی می‌شد. اما خب این‌ها فانتزی‌ست. اگر قبول کنم معلم علوم باشه یعنی باید دوباره درس بخانم و سوال بردارم. و صادقانه زبان برایم راحت‌تر و کم‌دردسرتر است و علوم بار اضافه. برای همین گفتم علوم به کار من نمی‌آید و من اصلن مشکلی با مدرسه‌ی راه نزدیک نداشتم که خاستند حذفش کنند. برنامه آنقدر این‌‌در و آن‌در شد تا شد همان چیزی که اول بود. با این تفاوت که با این آدمِ اداره‌ای بحث کردم و تند حرف زدم و متاسفانه بهش بی‌احترامی کردم. خب او هم معلمی ندارد که جای من بگذارد و اگر از سر انصاف بخاهم نگاه کنم، غلط کردم این شغل را قبول کردم اگر نمی‌توانستم با شرایط سخت کنار بیایم.

    – نمی‌دانم زندگی مستقلی مسخره را باید از کی شروع کنم. ار همین شنبه؟ آمادگی‌اش را دارم؟ امروز یک خانه دیدم و چون آشنای یک آشنا بودیم و من هم معلم، بهتر باهامان حساب کردند. خانه‌ی قبلی که دیده بودیم، پله‌هایش می‌توانست باعث جهش جدیدی در ژن‌هایم شود و این بار شاهد باشیم که یک انسان تبدیل به میمون شده‌. البته اغراق می‌کنم. پله‌ها تیز بودند و بالا رفتن ازشان برای یک میمون راحت‌تر بود تا آدمی مثل من که همین‌جوری‌اش می‌خورد این‌ور و آن‌ور. خانه‌ی جدید خوب بود. هال و آشپزخانه و دستشویی و حمامش به‌راه بود و یک اتاق هم داشت که اگر از پنجره‌ی کم‌ارتفاش می‌پریدی بیرون، می‌توانستی روی تراس قدم بزنی و لذت ببری. یا اگر خیلی اهل دود باشی منقل روشن کنی و جوج بزنی. طبقه‌ی اولم. راهش با صاحبخانه مشترک است. مرد صاحبخانه بازنشسته‌ی آموزش و پرورش است و همسرش هم بسیار مهربان و خوش‌برخورد. به آدم حس اطمینان می‌دهند. اما خب ذهن من عادت دارد سناریوهای منفی را هم در نظر بگیرد. مثلن با خودم می‌گویم اگر خوبی‌شان مثل خوبی همسایه‌های رزمری در فیلم «بچه‌ی رزمری» باشد چی؟ هرچند می‌دانم زیادی مزخرف می‌گویم اما خب کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند. فکر می‌کردم اگر خاستم بخابم جلوی در ورودی پونز بپاشم تا اگر کسی خاست یواشکی تو بیاید جیغش در بیاید و من آماده‌باش شوم. این‌ها مشروط بر این است که یک شوکر و اسپری فلفل و چاقو کنار خودم داشته باشم. خابیدن در اتاق کمی می‌ترساندم چون آنجا پنجره دارد. جن‌ها شب از پشت پنجره نمی‌ترسانندم، نه؟ تازه اگر کسی از پنجره بیاید داخل چی؟ نمی‌دانم. مستقل شدن این همه اطوار داشت؟ تف تویش. دختر بودن چرا باید انقدر سخت باشد؟

    – امروز را سر کار نرفتم. دیروز را هم. هنوز خانه پیدا نکرده‌ام و کرایه‌های رفت و برگشت هم زیاد است و دو دو تا چهار تا حالیم کرد که نمی‌صرفد. حتا به انصراف فکر کردم. همکارم منطقم را راه انداخت و گفت پول کرایه‌ها از بیمه و سه ماه تابستان و تعطیلی‌هایی که پیش می‌آید جبران می‌شود. صبر کن. و فقط الآنِ خودت را نبین.‌ امکان بالا رفتن حقوق هست. خب قانع شدم. راستش دلم نمی‌خاهد آنجا تنها زندگی کنم. درست است که حضور صاحبخانه این آرامش را بهم می‌دهد که انسان‌های امنی‌اند و کمکی لازم داشتم در کنارم هستند اما از طرفی چیزهایی ذهنم را آزار می‌دهد که اگر و اگر و اگر. این در حالی است که واقعن آدم‌های خوب و مطمئنی به نظر می‌آمدند و حتا آشناها معرفی‌شان کرده بودند. خیلی بی‌اعتمادم، نه؟

    – اولین روزی که خودم از مدرسه‌ی میانه برگشتم هم ناراحت‌کننده بود. مدرسه تعطیل شده بود و همکاران می‌رفتند خانه و تنها کسی که خانه‌اش یک ساعت‌ونیم فاصله داشت من بودم. ماشین نداشتم و وقتی از آژانس پرسیدم گفتند اینجا که آژانس پیدا نمی‌شود. همین بود که بعدن جری‌ام کرد. چون تازه این مدرسه، مدرسه‌ی میانه بود. مدرسه‌ی دور حتا محروم‌تر هم هست. اگر از اینجا نمی‌توانستم آژانس بیابم پس از آنجا می‌خاهم چه غلطی بکنم؟ یکی از آشناهای پدرم شماره‌اش را داده بود به پدرم و پدرم هم داده بودش به من. که هر وقت هر جا خاستم بروم با او هماهنگ کنم. آژانس بود و مرا می‌رساند. مدرسه که تمام شد زنگ زدم بهش و گفت که دقیقن همین امروز آن‌جا نیست. گفت شماره‌ای برایم می‌فرستد تا تماس بگیرم و برسانندم اما چون آنتن نبود شماره نیامد و آخرسر مدیر آنقدر اینجا و آنجا زنگ زد تا یکی بیاید برساندم. و توی راه برگشت در آن زمین‌های شبه‌بیابان، تا مرد بیچاره سر صحبت را با من باز نکرده بود و نگفته بود که کارمند درمانگاه است و هم‌کلام نشده بودیم، داشتم دوباره به چیزهای منفی فکر می‌کردم. شوکر و چاقو و اسپری فلفل هم که نداشتم. احتمالن باید تهیه‌شان کنم. با اینکه حرف می‌زدیم اما باز هم اطمینانم به صد‌درصد نرسید. امیدوارم موقع کرایه دادن به جای پنجاهی‌ها، اشتباهی پنجی بهش نداده باشم.

    – مسیر نیم‌ساعته که طی شد، مسیر یک‌ساعته را دوباره با راننده‌ی قبلی‌ام بودم. کمی ماندم و کسی نیامد و دوباره خودم دو نفر حساب کردم و حرکت. بیچاره راننده که گفته بود رفیق پدرم هم هست شرمنده شد. هم خوش‌برخورد بود و هم چون آشنا درآمدیم باعث شد به او اعتماد خیلی بیشتری داشته باشم. آخرسر هر چقدر گفتم کرایه‌اش را کامل بدهم قسمم داد که به جای ۶۰۰ تومان، ۵۰۰ تومان بدهم و بیشتر نه. شرمنده شده بود که دارم این همه خرج مسیر می‌کنم. و هر سری هم اوست که کرایه‌ی دو نفر را از من می‌گیرد.

    – دیروز را استراحت کردم. وبینارهای دوستان را شرکت کردم و نوشتم و خابیدم. احتیاج داشتم بهش. سوال‌های امتحان شاگردم را طرح کردم. امروز امتحان داشت. وبیکار الهه را موقع آماده شدن و قدم زدن تا سر کار گوش دادم. گفتم کفش‌های جدیدم را بپوشم تا کمی باز شوند و بتوانم سر کار هم بپوشم‌. توی راه پایم را زد و آنقدر اذیت شدم و پاهایم زخمی شد که موقع برگشت مجبور شدم آژانس بگیرم. وقتی شاگردم امتحان می‌داد من هم کنارش نیم ساعتی آزادنویسی کردم. همین دیگر. بس است.

    https://t.me/havirism

  36. دیشب تا دیروقت بیدار بودم، ساعت هفت و نیم طبق معمول با آلارم خواهرم از خواب بیدار شدم. و هرچه سعی که دوباره بخوابم کارساز نبود.
    اینستاگرام وقتم را سوزاند
    خواهر از مدرسه که برگشت سرماخورده بود. ویران بود.
    رباعیات خیام و مثنویاتِ فردوسی.
    ‌ ‌ ‌‌” آنان‌که محیط فضل و آداب شدند،
    ‌ ‌ ‌‌در جمع کمال شمع اصحاب شدند،
    ‌ ‌ ‌‌ره زین شب تاریک نبردند بروز،
    ‌ ‌ ‌‌گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند.”
    کمی از “برادرم جادوگر بودِ اکبر سردوزامی”. واقعاً عجیب بود.واقعاً.
    یادم آمد که چند سال پیش یک طنابِ نارنجی داشتم که گم شد.بعد هم فهمیدم که طناب‌زدن فراموشم شده. غمگین شدم.
    عصری هرچه سعی و تلاش که بخوابم، کارگر نبود.
    وبلاگ خواندم بعد مدت طولانی. احتمالاً اولین دوستانِ مجازی‌ام در بلاگفا بوده‌‌اند. وبلاگ 15سالگیِ آقای شاهین رو هم پیدا کردم. هرچند بعضی از عکس‌ها دیگه باز نمی‌شن.
    فردا شاید برویم مالمان را به “شاخ گاو” بزنیم و برگردیم.
    سه چهارتا عکس جدید گرفتم و برای یکی دو نفر ارسال کردم که فراموش نشوم.
    بعد وبینار در بین همین بی‌خوابی‌ها به افراد موردعلاقه‌ام فکر کردم. آنهایی که زنده‌اند و آنهایی که مرده‌اند. و به نتیجه‌ای رسیدم که کمی غمگینم کرد. تقریبا هفتاد درصدِ مرده‌های لیست خودکشی کرده بودند. نویسنده، بازیگر، موسیقی‌دان و غیره. ولی “نویسنده نمی‌میرد، ادا در می‌آورد.”
    از غزاله علیزاده کمی خواندم.
    و امروز در آزادنویسی هشتصد و هشتاد کلمه در ورد نوشتم و چند برگی هم با روان‌نویس، سیاه کردم.
    تکه‌هایی از”چرا گریه ‌نمی‌کنی؟” را دوباره دیدم.
    همین. سیریم از جهان شما…

  37. جای شما خالی، دیشب چنان پیاده‌روی کردم که اسبِ چابک در صحاری. یک ساعت تندگامیدن چنان آت‌وآشغال‌های روانم را سترد که بعدش، پذیرای هر پیامی بودم از سوی خودم. گفتم «صبورتر باش.» و گوش کردم. و اما امروز: حالیا ۱۲:۲۳ است که این یادداشت را می‌آغازم. صبح مجالی فراهم آمد تا پس از مدت‌ها کتاب «این ترک پارسی‌گوی» را بخانم. جستاری‌ست از حسین منزوی در تحلیل بررسی شعرِ شهریار، «شاعر شیدایی و شیوایی». نثر نقادانه‌ی منزوی قابل اعتناست، و اصلن مگر می‌شود غزل‌سرایی با آن میزان باریک‌بینی و نوآوری، شعرشناس خوبی نباشد؟ لطفِ کتاب در ژرفکاویِ ابیات شهریار است. منزوی نشانمان می‌دهد کار شهریار کجاها خوش‌نشسته و کجاها نه، و اصلن چرا باید به شهریار و غزلش توجه کنیم. برای مثال نشان می‌دهد که شهریار با چه کمیت و کیفیت چشم‌گیری از زبانزدها و مثل‌های عامیانه در شعرش بهره جسته است. بنگرید به کاربرد «یارو» در این بیت: «گل که شد یار تو، خار است به چشمم، چه کنم؟/نکند میل دل یار، به یارو باشد؟». بیتی هم داشته باشید از شهریار در ستایش کار خود: «گر من از عشق غزالی،‌ غزلی ساخته‌ام/شیوه‌ی تازه‌ای از مبتذلی ساخته‌ام.»… بعد از مطالعه، یکی دو تا کار را از طریق پیامک و تلفن پیگیری کردم، و توی ایکس این به چشمم خورد: سروش حبیبی در تقدیم‌نامه‌ی رمان آبلوموف می‌نویسد: «ترجمه‌ی این کتاب را به پیر همیشه‌جوانم محمد قاضی تقدیم می‌کنم.» قاضی در پاسخ لطف او تصمیم می‌گیرد برگردانش از داستان «زن نانوا» را با چنین یادداشتی به حبیبی اهدا کند: «ترجمه‌ی این کتاب را به دوست عزیز و دانشمندم آقای سروش حبیبی تقدیم می‌کنم که با من سه فرق اساسی دارد:‌ ۱. او پیرترینِ‌ جوانان است و من جوان‌ترینِ پیران. ۲. او در سه زبان استاد است و من در یک زبان شاگرد. ۳. او از همه‌ی زن‌ها بیزار است، حتی از زن نانوا، و من به همه‌ی زن‌ها علاقه‌مندم، به‌خصوص به زن نانوا.» که گویا حبیبی منصرفش می‌کند. برای شناخت بیشتر قاضی می‌توانیم زندگی‌نامه‌ی خودنوشت او را بخانیم: «خاطرات یک مترجم». چه نثری ایشمایول، چه نثری. خب، وقت اولین دوشِ روز رسیده. بعد از دوشیدن برمی‌گردم اینجا و برایت از ناصر خسرو می‌گویم که امروز ویارِ دیوانش کرده‌ام… دوشیدم، دوشیدنی. زندگی‌ام به نوشتن کشیده شده، نوشتن بر وزن «لجن»، البته نه از آن لجن‌های بد. انواعی از لجن خواص درمانی دارد. خلاصه که زیر دوش و لحاف و بختک و بار ِزندگی هم هی دارم جمله می‌سازم تو سرم که بیایم اینجا قلمی کنم… توی دش‌شوری (همان‌ دستشویی شما) گاه جای گوشی کتاب می‌برم. امروز قرعه به نام «کبریتِ» شهروز مهاجر افتاده. پژوهشی‌ست درباره‌ گرافیک کبریت در تاریخ ایران، با یک عالمه تصویر از قوطی‌ کبریت‌‌های رنگارنگ. از این قبیل سوژه‌های خاص خوشم میاید در پژوهش… دوست دارم پاکیزگی را. اگر تمیز و خوش‌بو و خوش‌پوش نباشم نمی‌توانم کارهایم را قشنگ و دلی انجام بدهم. الان شما هم حس می‌کنید که نوشته‌ی چه پسر پاکیزه‌ای را می‌خانید؟ هدف ما جَلَبِ رضایت شماست، حتا شما دوست عزیزی که «گزارش نیک» نمی‌نویسی. بروم دومین قهوه‌ی روزم را بسازم و بیایم ناصرخسرو بورزم… به تفأل گشودم و این آمد: «چه کند مرد جز سفر، چو گرفت گرگ، صحرا و مرغزار، گراز؟». پاره‌ شعری را هم برگزیدم تا در وبینار امروز یادی کنیم از «عقابِ دره‌ی یمگان». محمدرضا توکلی صابری که رمانی جانانه درباره‌ی زندگی ناصر خسرو نوشته از جد و جهدش در پرداخت این اثر چنین می‌گوید: «من برای شناخت ناصرخسرو و رفتن سفر در پی پای او از سال ١٣٧٩ شروع به مطالعه در مورد او و آثارش کردم. یعنی بیش از بیست سال گذشته هرآنچه را که توانستم در مورد او به زبان فارسی و انگلیسی خواندم و برای تصحیح سفرنامه‌ی او حتی به بعضی منابع عربی و فرانسه نیز رجوع کردم. بنابراین با او آشنایی بسیار نزدیکی پیدا کردم، زیرا بیست سال به طور مداوم با او محشور بودم. فقط فرصت می‌خواست با قلم بر کاغذ بگذارم و شروع به نوشتن کنم.»… می‌روم به جلسه‌ی «تمرینجا»… ۶ متن از ۵ نفر را بلند خاندم و بررسیدیم. تمرینجا بهانه‌ای‌ست تا نوشته‌های همسفران دوره‌های پیشین را هم بخانیم. کیف می‌کنم از دیدن رشد بچه‌هایی که اهل ادامه‌کاری‌اند. می‌روم دراز بکشم و مطالعه کنم… روی تختِ کار خوش گذشت. اول یک فصل دیگر از رمان‌ «برآمدن آفتاب زمستانی»‌ را خاندم. و سرانجام در صفحه‌ی ۷۴ این رمانِ ۲۰۵ صفحه‌ای به این نتیجه رسیدم که خیر، این رمانی آنی ندارد، جادو نمی‌کند، زور می‌زند وقایع ۱۳۲۰ را نمایش بدهد اما خام است. نوشته شده که نوشته شود. گاهِ آن است که بسپارمش به غبارهای قفسه‌ی ادبیات داستانی امروز. سپس نیم‌‌ساعتی با «فرهنگ واژه‌سازی در زبان فارسی» کشتی گرفتم و کمی کلمه‌برداری کردم و سپس‌تر گرمِ مطالعه‌ی کتاب «درباره‌ی قصه‌های اسطوره‌ای» از مینو امیرقاسمی شدم و چه حظی بردم از اسطوره‌ی «ملک‌محمد» و تحلیل آن. باید قصه‌های اسطوره‌ای را بیاورم در برنامه‌ی هرروزه‌ام… این وسط نیمچه‌چُرتی هم زدم. حالیا کمی روی کاغذ یله‌نویسی می‌کنم تا وقتِ‌ وبینار نویسنده‌ برسد. ولی بهتر نیست بلند شوم کمی قدم بزنم تو کوچه‌بغلی؟ فؤاد روحانی، مترجم و نخستین دبیرکل اوپک، یک وقتی در گفت‌وگو با مجله‌ی «کتاب امروز» گفت:‌ «من هر روز صبح دو ساعت پیاده‌روی می‌کنم… عادت کرده‌ام غالباً همان‌طور که راه می‌‌روم مطالعه هم بکنم… در پارک فرح [لاله‌ی کنونی]. چون منزل من در خیابان رشت است، از کوچه‌پس‌کوچه‌های نسبتاً خلوت می‌اندازم و می‌روم به پارک فرح. پارک را تقریباً چهار دور می‌گردم. هر دورش تقریباً بیست دقیقه طول می‌کشد. آنجا با کمال سهولت می‌شود پیاده‌روی کرد و مطالعه هم کرد.» بابای من هم حین پیاده‌روی روزنامه می‌خاند،‌ البته در شهری کوچک. گمانم یکی از بهترین راه‌ها برای درک بهتر مطلب همین آمیزشِ گامیدن و خاندن باشد،‌ که شوربختانه امکانش همه‌جا فراهم نیست، و باشد هم خیلی‌ها نمی‌‌خانند چون می‌ترسند «تابلو»‌ شوند… می‌رسم به ساعت ۱۱. برایت بگویم از ۵ به این‌ور چه گذشت. وبینار نویسنده‌ساز حدود ۲ ساعت طول کشید. اول ۲۵ دقیقه آزادنویسی کردیم، که مالِ من شد نق‌نامه. بعد درباره‌ی زندگی و آثار غزاله علیزاده حرف زدیم، با اشاره‌‌ای به شناختنامه‌ی او. سپس پرسش و پرسشی مبسوط درگرفت، از جمله‌ درباره‌ی رمان‌های مهم ادبیات امروز فارسی و همین‌طور رابطه‌ی حافظه‌ی ما با کتاب‌ها. بعدِ وبینار بلافاصله وارد کلاس خصوصی شدم. داریم روی یک داستان کوتاه کار می‌کنیم که بعید نیست به داستان بلند تبدیل شود. بعدِ کلاس افتادم به خودتخریبی. دیگران شاید اسمش را خودتخریبی نگذارند البته. ولی من پُرخوری و وقت‌سوزی در شبکه‌های اجتماعی را هم خودتخریبی می‌پندارم. روزها کم‌تر دم به تله می‌دهم. شب‌ها اما روشن است چرا به دام میفتم. منبع اراده محدود است و وقتی در طول روز حسابی از خودت کار کشیده باشی، شب توش و توانی نداری برای نه گفتن. پس ممکن است مغلوب بدترین عادت‌ها و تمایلاتت شوی. تاوان خرکاری را آدم اینطوری می‌پردازد. باری، شام قرمه‌سبزی خوردم، همزمان مستندی هم دیدم درباره‌ی محمد صالح‌‌علاء. می‌گوید در عنفوان جوانی، فقط با دست‌مزد یکی از پروژه‌هایش برای تلویزیون ملی،‌ یک‌جا خانه و ماشین خریده و به استقلال رسیده است. مدل نقل کردنش جالب است. صالح‌علاء موفق شده زبان شخصی خودش را بسازد. زبانی آمیخته با شاعرانگی و برخی واژ‌ه‌های نیمچه‌غریبه. بعد ولو شدم روی تخت،‌ مجله خاندم و گوشی‌بازی و در نهایت فرمانِ «رخوت بس» دادم و تپیدم توی حمام و یک نمه نو شدم و حالا دارم این سطرها را می‌نویسم. پس از ثبت این نوشته در صفحه‌ی گزارش نیک، می‌روم پیاده‌روی. شاید بستنی بریزم خندقم و به ریش کالری‌های سوخته در پیاده‌روی بخندم. تا چه شود.

  38. گزارش نیک ۷ مهرماه
    امروز بدنم خسته‌کوفته بود. انرژی خونم افتاده بود. ناگزیر شدم با ولوشدگی روی تختم کتاب بخوانم. وقت‌هایی که غرق می‌شوم در خواندن و نوشتن و کارهای لذت‌بخش روزانه، اغلب غافل می‌شوم از سلامتی‌ام. به خودم می‌آیم، می‌بینم که ساعت‌هاست آب ننوشیده‌ام. مکمل‌های ویتامینم را فراموش کرده‌ام و از ساعت خوابم گذشته. بعد دیری نمی‌پاید که این غفلت‌ها کار دستم می‌دهد.
    🌱فهرست کارهای روزانه‌ام را نوشتم.
    🌱باشگاه رفتم.
    🌱پیاده‌روی کردم.
    🌱نگاهی انداختم به نثر محمد قائد در کتاب خاطرات و فراموشی.
    🌱کلمه‌برداری کردم.
    🌱«تقویم بی‌هدفی» خواندم. نیمی از کتاب را پیش رفتم اما گیج شدم. چیزی دستگیرم نشد فعلن. شاید به‌خاطر خستگی ذهنی و جسمی باشه. به‌هرحال باید دوباره‌خوانی کنم.
    🌱در تمرینجا یاد گرفتم: استفاده‌ی بیش‌ازحد مترادف سطح کار را پایین می‌آورد. انشا‌نویسی می‌شود. کلمه قطار نکنید پشت‌هم. خسیس باشید. فشرده بنویسید. «زیبایی با کاستن حاصل می‌شود.» در ضمن بدیهیات را هم در متن نیاورید.
    🌱 در آزادنویسی تشویش‌های ذهنی‌ام را سپردم به کاغذ. کارهای تلنبارشده را لیست کردم. برنامه ریختم. آسوده‌خیال شدم.
    با آرزوی سلامتی☘️

  39. خاله‌جان صبحانه‌ی خوشمزه‌ای درست کرده بود. خرما را حلوا کرده بود با مقادیری پودر گردو و تخم‌مرغ رویش شکانده بود. توی ایوان باصفای خانه‌شان صبحانه زدیم و چسبید.

    زبان خواندم. دوش گرفتم و حال آمدم.
    ناهار خوردیم و مامان را همراهی کردیم تا بلفارو کرد.

    با دخترخاله رفتیم ماساژ حرفه‌ای گرفتیم. نوبت ماساژ دخترخاله، کمی تئوری شعر خواندم. بعد نوبت من شد و دخترخاله عجب خوابی رفت بعد ماساژش. کلی خوش‌خوشانم بود ولی آخرکاری همانجا توی دسشویی سر خوردم و افتادم. شانسم گفت که پام نشکست ولی کلی زخم‌و‌زیلی شد. همان‌موقع پسر زنگ زد و به روی خودم نیاوردم.

    دوباره دوش گرفتیم و روغن از تن ستردیم. آب گرم درد پایم را کمتر کرد. شام خوردیم و گپ زدیم دور هم.

    با خواهر تماس گرفتم و ماساژستایی کردم.

  40. از غلیان تن و روان رقصان می‌نویسم:
    “رامشگر و رام تن بود روان
    چون قوی سیاه غرق غم بود کسان”
    تا یادی کنم از واژه‌ی ” رامشگر” و فیلم ” قوی سیاه”
    و پناهی آشنایم کرد با:
    “قسم خوردم خدایا، دگر بندر نیایم
    اگر آیم دوباره، بشکند ساق پایم
    روم قایق بگیرم، به دریاها شوم گم
    روم دور از دیارم، به دریاها بمیرم
    روم داد دلم را ز ماهیها بگیرم
    شب و روزم هدر شد، به راه صید ماهی
    پس از این صید ماهی، شوم خواهی نخواهی”

    و الهی قمشه یادم آورد:
    “روزی همگان از یک جا می‌آید”
    مزدافر مومنی را نمی‌شناسم اما در هدایتگر مراقبه مسلط است و با او ۲۰ دقیقه سکون و سکوت بافتم
    کاساندرا هم تاکید کرد و ما تکرار کردیم:
    ” پیرامونم سراسر لبریز عشق است”
    همون که بابا طاهر عریان میگیم:
    ” به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
    به دریا بنگرم دریا ته وینم
    به هر جا بنگرم کوه و در و دشت
    نشان روی زیبای ته وینم”
    بعد ” آمدی جانم به قربانت” شهریار مهمان گوشهایم شد.
    دو حبه آزادنویسی داشتم برای تمدد اعصاب و روان
    بیش از ۸ هزار قدم تاب خوردم
    مثل دیروز چند ست شنای سوئدی و اسکوات رفتم
    باز شعر خواندم و آهنگ گوش دادم، کلاسیک هنگام آزادنویسی و غیر کلاسیک نداشتیم

    بیشتر، برای گفتن هست ولی خستگی امانمو بریده

  41. سال‌واژه: شوق زندگی
    تنهایی

    مدتی‌ست خابم کامل نیست و امروز دوستم گفت زیر چشمانم گود شده است. امروز چند دقیقه‌ای بیشتر خابیدم و شش و نیم صبح بیدار شدم. خاستم نروم باشگاه و بخابم ولی دیدم خابم نمی‌برد. بلند شدم و تند‌تند شروع کردم به لباس پوشیدن. یک‌هو گفتم: مینا پس کی مدیتیشن می‌کنی؟ — همین الان. نشستم و بیست دقیقه مدیتیشن کردم با صدای حسین اورا. کسی که در تاریک‌ترین لحظات زندگی‌ام صحبت‌ها و تشویقش به مدیتیشن کمکم کرد. سبک شدم و بهتر از هر روز رفتم به سمت باشگاه. بچه مدرسه‌ای‌ها سرِ کلاس بودند. خیابان‌ها خلوت تر بود و هنوز اعلامیه‌ی آن پیر‌مرد روی دیوار.
    امروز تمرینم مربوط به عضلات چهار‌سر‌ران و باسن بود. ست‌های طولانی و بعضی حرکات کمی سکسی بود و موقع انجامش با خودم گفتم: من اصلن این حرکتو وقتی باشگاها مختلط شه انجام نمیدم. حالا که کسی نبود به حرفه‌ای‌ترین شکل انجام دادم و مربی دوباره لایکم کرد. در حین انجام تمرین با دو خاهر صحبت کردم که چند جلسه‌ای هست به این باشگاه می‌آیند. دو خاهر همیشه خوشحالند و در حال شوخی کردن با هم. کلی سر‌به‌سرِ هم می‌گذارند و می‌خندند. این روزها که نه، مدتی‌ست خندیدن و شوخی کردن برایم سخت شده.
    ورزش تمام شد و تخم‌مرغ‌ها را با سس خوردم تا از گلویم پایین برود. فورن دفترم را باز کردم و شروع کردم به هرزه‌نویسی. هنوز نمی‌دانم چطور با او صحبت کنم. چه جملاتی می‌تواند غمم را از این اتفاق و دل‌سردی‌ام را از او نشان دهد. این غم دلم را سوزاند. نمی‌دانم چطور زخمم را مرهم کنم. حتا برای او هم دلم می‌سوزد و نمی‌خاهم بیشتر از این شرمنده شود. باز هم به نتیجه نمی‌رسم. در هرزه‌نویسی‌ام دوباره از آزادی می‌نویسم. بویش را می‌شنوم. امیدوارم باشم و ببینم چهره‌های خندان مردمم و رقص‌شان در کوچه و خیابان را. از قلبم نوشتم که دارم کم‌کم چروک‌هایش را باز می‌کنم تا بدرخشد. تا ببیند هنوز می‌توان شوق زندگی داشت. کِی شوقم را کُشتم؟
    بعد از سه صفحه یادداشتم می‌رسم به خاندن گزارش دوستم در کانالش و دادن پاسخ به کامنتِ پر‌محبتش به گزارش نیک دیشبم. گزارش را می‌خانم و دلم داغ می‌شود. می‌خاهم کنارش باشم و بغلش کنم و با او صحبت کنم.
    قبل از دوازده ظهر به خانه می‌رسم. خسته و خاب‌آلود. نهار می‌خورم که همان باقی‌مانده‌ی شام دیشب است و به اتاق می‌روم. خابم نمی‌برد ولی نای رفتن به تمرینجا را هم ندارم. کمی چشم‌هایم را روی هم می‌گذارم و در باز می‌شود و خاهر‌زاده‌هایم وارد می‌شوند. دیگر خبری از خاب و نوشتن رخدادک نیست. من مثل یک خاله‌ی عصبی و دیوانه بینشان نشسته‌ام.
    امروز کلی شیرینی خوردم. به‌خاطر تلقین‌هایم حس کردم دارم باد می‌شوم و شبیه بالون شدم. یک‌هو گفتم: ول کن بابا. همین‌که داری ادامه میدی زندگیتو با دلار 250 هزارتومن دمت گرم. بادم خالی شد و بالون روی قالی قرمز وسط هال افتاد.
    در وبینار الهه جان بودم. هنوز کمی برایم گنگ است و کم‌کم یاد می‌گیرم چطور با یک‌سری مطالب ارتباط برقرار کنم. یعد از آن پریدم وبینار استاد. آزاد‌نویسی را با سر‌و‌صدای بچه‌ها پیش بردم تا رسید به معرفی آثار غزاله علیزاده. نمی‌دانستم خود‌کشی کرده. آخ که چه اسم سنگینی رویش گذاشتند. چرا نمی‌گویند خو‌دراحتی یا حالا چیز بهتر دیگری. اگر برای اسمش به توافقی برسیم دیگر برایمان سنگین نیست. یک حق طبیعی است و در سال‌های آینده می‌بینند که باید آزاد بگذارند این انتخاب را و کسی کاسه‌ی داغ‌تر از آش نشود. خود‌راحتی برای خودم زیباست ولی برای کسی دیگر که می‌شنوم دلم می‌گیرد. هر چند این هم به مرور می‌تواند کم‌رنگ شود.
    وقتی می‌خانمت که تنهایی، این‌که این‌همه از خودت سوال می‌پرسی و باز به تنهایی می‌رسی دلم می‌گیرد. می‌گیرد چون تجربه‌اش کردم و هنوز هم رگه‌هایی از آن در وجودم هست و گاهی سر‌ باز می‌کند و بیمارم می‌کند. دلم می‌گیرد چون سال‌ها با این احساس زندگی کردم. با هم خانه‌یکی هستیم. گاهی حتا لباس زیر مرا هم می‌پوشد. بله ما با هم ایاقیم. از همه بیشتر دومین بار که کرونا گرفتم حسش کردم. کسی نبود و همه چیز با خودم بود. مثل تمام ده سال گذشته. رفتیم بیمارستان. شلوغ بود. من نشستم و او کنارم ایستاده بود. ویزیت شدم. آزمایش گرفتند و فردایش معلوم شد دوباره کرونا گرفتم. با هم رفتیم کمی خرید کردیم. پولم هم آن‌قدری نبود که خوب بخورم. همان اندک را خریدم و در خانه نشستم تا دوره‌اش تمام شود. ولی این‌بار با سریِ قبل فرق داشت. آن‌قدر تب‌و‌لرز داشتم که چندین بار مرگ را جلوی چشمانم دیدم. چند باری که چشمانم را باز کردم دیدم بالای سرم ایستاده و نگاهم می‌کند. تنهایی، نمی‌خندد، نمی‌گرید، پوز‌خند نمی‌زند. چشم‌هایش را نه ریز می‌کند و نه درشت. تنهایی همیشه یک شکل است صورتش. فقط با دست‌هایش گاهی کارهایی می‌کند. گاهی محکم در آغوشت می‌گیرد و هر چه می‌گویی ولم کن دارم خفه می‌شوم گوش نمی‌دهد. آن‌قدر فشارت می‌دهد که ممکن است بخاهی خودت را خلاص کنی. می‌دانی من دارم از نوع کافرش برایت می‌نویسم. مثل جن‌ها که می‌گویند مسلمان و کافر دارد. مادربزرگم همیشه می‌گفت جن مسلمانش برای نماز صبح بیدارش می‌کند و جن کافرش او را هُل می‌دهد. مسلمانش خوب است. شاید اولین مسلمانی باشد که می‌شناسم و خوب است. ولی مسلمان نمی‌گویم. می‌گویم تنهایی خوب و دیگری بد. تنهاییِ خوب همان است که با خودت رفیقی. نه خودت را مقایسه می‌کنی و نه گوزت را می‌بری سرِ دلت و فکر می‌کنی چه کسی هستی. به خودت اطمینان داری و اعتماد. می‌روی و زندگی‌ات را می‌کنی. خودت را تشویق می‌کنی و اگر کسی گُه زیادی خورد و ناراحتت کرد از دل خودت درمی‌آوری و خودت را متهم نمی‌کنی. ولی تنهاییِ بد وقتی‌ست که با خودت رفیق نیستی. گاهی به خودت حرف‌هایی میزنی که هیچ‌وقت به دوست صمیمی یا حتی غریبه نمی‌گویی. حرف‌هایی ناراحت‌کننده. بستگی دارد بگذاری خوبش هم‌پیاله‌ات شود یا بدش.
    برایت می‌نویسم چون قلب بزرگ و پر‌احساست را دیده‌ام با این‌که خودت را هیچ‌گاه ندیدم. می‌نویسم که بگویم تنها نبوده‌ای و نیستی و من مثل تو نمی‌توانم تنهایی هر روزم را انقدر زیبا به تصویر بکشم. وقتی برایت می‌نویسم من هم همین حس را دارم، نه برای برنده شدن در مسابقه‌ی کی ازهمه تنهاتر است؟ برای همراهی با تو می‌نویسم چون همین الان هم لباس مرا پوشیده و نگاهم می‌کند. می‌دانم که داری تمام تلاشت را می‌کنی تا روزهایت را زیباتر کنی. می‌دانم موفق می‌شوی. می‌دانم که می‌آیی و از احوال خوشت می‌نویسی. درد جز جدایی ناپذیر زندگی‌ست. تو و من وخیلی‌های دیگر داریم یاد می‌گیریم از آن عبور کنیم و آن‌را مهمان هر روزه‌ی قلبمان نکنیم.
    از راه دور در آغوشت می‌گیرم.

  42. پلکم میپرد. احتمالا چشم بندی نیاز دارم. مقدار زیادی ارامش و خود نزنی. یک روز آدم ها را کیش کردم فردایش دیدم خودم مات شدم. انگار که این بار ونک ها را میخواهم ولی ندیدن نقص هایشان برایم حکم مرگ است.همدلی و یکجا نشینی پای حرفهایشان ناممکن.
    من بعید میدانم روزی عضوی از جایی که میخواهم شوم. حداقل نه تعلقی غیر از گورستان و قطعه‌ی فلان. راهش را هیچ وقت آنطور که باید نیافتم و اینطور که میشد طی ننمودم. حس و حال کلاه کلک بازی ام بیشتر میگرفت راستش را بخواهید، تا دل به کار دادن و استرس کشیدن. اکثرا توقع ام میرفت که بنشینم و دنیا مرا کشف کند . همین جمله را هم که بیان نمودم، بنظرم فوق منطقی امد.
    روزم چطور بود؟ یک، دوی خشک و خالی. تختی که شکل بدنم را گرفته. زمانی که با سردرد لعنتی میگذرد.
    من رویاهای به باد رفته ی لعنتی ام هستم. جوانی که بنظر میرسدخوشحال است و در عین حال غمگین ترین ادم دنیاست؛ چون به شدت عقب مانده و زندگی نکرده است؛ و چون زندگی نکرده در افسوس از این به بعدش هم نخواهد کرد.
    بیخیالش به دیدن عشق ابدی ام میپردازم و درتباهی بیشتری فرو میروم. ولی قبول دارید که هر محتوایی درسی برای اموختن دارد؟
    کمدیلای من فعلا هیچکاره است و بلاگری میکند، با این حال به رسم گذشته لینک خدمت شما: https://t.me/Comodila

  43. دانشکده را با نظر دادن به پرسشنامه‌های دانشجوی ارشدم، خواندن درس‌های هفته بعد و هماهنگی با اساتید گذراندم.

    هر جا هم وقت گیر آورده‌ام از کتاب «لمس» محمدرضا کاتب خوانده‌ام. درگیرش شده‌ام: «اگر ما آن چیز مخوف را قبلاً چه در زندگی‌های قبلی‌مان و چه در زندگی‌های بعدی‌مان لمس نکرده بودیم، پس چطور آن‌قدر از آن می‌ترسیدیم. حتماً جایی از خودمان با آن یک‌جورهایی رو به رو شده‌ بودیم و بعد هم معلوم نبود چطور خودمان هم این را فراموش کرده بودیم.»

    امروز حوصله‌ام اجازه نداده وبیکار و وبینار شرکت کنم. الان هم داریم می‌رویم مهمانی نام‌گذاری برادرزاده‌ام آقا محمدجواد. اگر نکته‌ای خلق شد در گزارش نیک فردا رونمایی‌اش می‌کنم.

    1405.7.7
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  44. امروز گزارش ۶ ماهه‌ی کارم را دادم. راستش کلاً یک چیز فرمالیته بود. خیلی چیزهای دانشگاه فرمالیته است. اصلاً هیچ کس نگاه نمی‌کرد و گوش نمی‌کرد. من هم ارائه‌ام کوتاه بود و وقتی بقیه را دیدم کوتاه‌ترش هم کردم. مثلاً می‌خواستم توضیح دهم پالمیتیک اسید چطوری می‌رود توی سلول و تعادلی که نزدیک غشای سلول هست را توضیح دهم و نگاه کردم به جمع و فقط گفتم می‌رود توی سلول. حقیقتاً برای هیچ کس مهم نبود که چطوری.

    ارائه دادن را دوست دارم و هر بار دلم می‌خواهد از هر ارائه یاد بگیرم. ولی خب مگر چقدر دانشگاه فرصت ارائه می‌شود؟ و تازه اغلب هم به شکل رفع تکلیف نگاهش می‌کنند و فقط می‌خواهند تمام شود. باید تمرینی بسازم برای خودم. جدای از دانشگاه. که بتوانم زیاد تمرین کنم. هر روز.

    کارم که تمام شد زیاد آزمایشگاه نماندم. کاری نداشتم. زود ناهار خوردم و آمدم خانه. نشستم پای لپتاپ ولی خوابم گرفت و خوابیدم تا عصر و چقدر هم کیف داد.

    عصر بیدار شدم و فایل‌های لپتاپ را مرتب کردم و بعد درس خواندم تا شب.

    https://t.me/f_mahmudpur

  45. گزارش میگ میگ
    از همان صبح گرفته بودم. از همان روزهایی بود که نسبت به زمین و زمان ناله و نفرین داشتم. این روزها پایگاه خلوت است. مراجعه کم است و حال پیگیری هم.
    شهریور که آخر سه ماهه دوم بود آنقدر جان کندیم که یک ماه استراحت لازم شدیم اما از این خبرها نیست. هر روز یک شاخصی و یک بامبولی سوار می‌شود برای فایل درست کردن و پیگیری کردنش. کتاب عشق سال‌های وبا را شروع کردم که هفته بعد همخوانی‌اش را دارم.
    این روزها می‌رسم به تمرین‌جا و ظهر حس مفید بودن بیشتری با خود دارد.
    عصر وبینار الهه علیزاده را بودم و نویسنده‌ساز را هم. آزادنویسی کشف قشنگی با خود به همراه دارد.
    سریال چینی‌ام را دیدم. با بچه‌ها گروه تخصصی حرف زدیم. انقدر حرف زدیم که خالی شدم. از لیست بدبختی به لیست خوشبختی رسیدیم. به اثر آدم‌ها توی زندگی اشاره کردیم.
    یادداشتم را منتشر کردم.
    قرار است در ادامه، روزنویسی تخصصی‌ام را هم به سایتم بیفزایم.

  46. حلزون‌امشب شبیهِ خدابیامرز مورچه‌سواریایی شده که من دست و پاشونو تو بچگی، می‌کندم.
    بیچاره‌ها، الان عذاب وجدان دارم.😁
    امروز صبح ده از خواب بیدار شدم.
    دههه صبح، یار چهل ساله کلی شاکی بود.
    تا اومد بگه ببین چه ساعتی….
    گفتم:
    این دعوامونو بذار واسه فردا من الان‌جونشو ندارم.
    منو آیدا تا چهار و نیم صبح بیداربودیم
    آیدا داشت پشت لپ‌تاپ با این‌دیزاین، «ماهنامه‌ی چهارگوشه» رو می‌بست، منم نشسته بودم کنارش.
    هر چی گفت برو بخواب نگوشیدم.
    شده بودم مثل بجه‌گیام.
    می‌ترسیدم من بخوابم و نظم جهان به هم بریزه.
    راسش بچه‌گیام، شبا که می‌خوابیدم واسه مامان و بابا و خواهر برادرام دعا می‌فرستادم‌تا من خوابم صحیح‌سلامت و زنده بمونن.😁😁
    امروزم از وقتی‌که بیدار شدم توی اینستاگرام ولوئم، بالاخره باید این بچه‌ی نوزادو مراقبت کنیم دیگه.
    «چهارگوشه» رو می‌گم.
    مجله‌ی دیجیتالمونو.
    آخه فریده و الهام و مریم و من، چندین ماهه داریم براش ایده می‌پردازیم و زحمت می‌کشیم.
    اصلن به برکت نوشتن‌های بسیار برای چهارگوشه بود که فهمیدم، از نوشتن کارها نیکو شود.
    الان هم چند تا مطلب تو مجله‌مون دارم که بهشون افتخار می‌کنم.
    و بیشتر از اون، به دوستای نابی که شاگردیِ نویسندگی خلاق به من هدیه داد مفتخرم.
    آقای کلانتری عزیز، استاد ناب و نازنینم ، امیدوارم شانسی شانسی این نوشته رو بخونین.
    مرسی که اینقد برای من، باعث هدفمندی و رشد بودین و هستین.
    از صبح تا حالا، کپی‌رایتر درونم که اونم مدیون استاد کلانتریه، در حال کوشش و فعالیته.😍
    راسش از امشب،
    اینجاها منتظرتونم.
    یکی‌ش که قصه‌خونه‌ی خودمه و اون یکی‌ش خونه‌ی ماهنامه‌ی چهارگوشه‌است.
    قدمتون سر چشم ما و من👇🏻
    https://t.me/chahargoushe
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  47. خسروان نوخسروانی از بدهی‌هایت دارد می‌کاهد وزن را در شعر. من هم دیگر آناناسی ندارم تا بهت بگویم نمی‌خاهم دانشگاه بروم و نمی‌توانم نروم و تف بر همه‌ی اسکیس‌های امروزم از« ب» که همشان را زاییدم تو کلاس هندسه. وایسا خره گاوه نره. تو که هندسه نداری. ولی تب که دارم‌. چطور به آغاز فصل سرد ایمان بیاورم؟ فروغ جواب می‌دهی یا که از شاملو می‌خاهم برایم داستان چگونه کار می‌کند را بخاند؟ آزادنویسی‌های این چند روزم سکسِ سراپایی است. تختی وجود ندارد. حالا هر چه قدر هم که صد کیلو گوشت داشت باشی باز دلیل نمی‌شود تند تند صد جمله بنویسی و بدهی باسکولی. نورون‌هایی که نگه داشته‌اند در خود کارهای امروزم را در جبهه مردند. شاید هم مرده‌اند. فعل درست هم این وسط رفته تو لانه کبوتر. لانه‌ای که هیچ کبوتری توش نیست. پنج جمله‌هایی که ساحلک خورد از کودکی. دیدن ربات‌های باهوش یعنی باید آموخت حجم‌پردازی و سایه زدن روی انسان‌های وارونه از نقطه‌ی گریز را. چون هر چه نباشد بین همه‌ی هنرها مثل ابروهایم پلی است نامرئی. این جوش حاصل بلوغِ ندانستنی‌هاست. موسسه را کرده‌ای ثبت‌نام؟ به تو چه‌هایی که دهانم را می‌منفجرانند. از دو که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ اگر خانندگانش را تایپ کنم‌ها. موسیقی‌های بی‌کلامی که ذهنم هست خاننده‌اشان و ای وای پس بی‌کلام هم نیستند. از کلماتی که نمی‌توانی تلفظ کنی چه خبر شاهین؟ پیامی از احترام به کلانتریِ صدِ ملت. غزاله به فائزه خیانت کرده. با الهه ریخته رو هم و غزاله علیزاده هم مدرک خیانت. چه وبینار پر برکتی. دو ساعت تمام حرف و حرف و حرف. خسته نشاشی دلاور. پرسش و پاسخ را جونز با سه تا زِ. این سینوس است. آن کوسینوس. کوسینوس ماده است و سینوس نر. تانژانت هم هرمافرودیت. نقطه‌های ریاضی ریخت من را که دید. گفت تو کجا؟ این‌جا کجا؟ مگر داریم؟ مگر می‌شود؟ از وقتی صدق‌الله را دیده‌ام به آغاز فصل جبر ایمان آورده‌ام. همگی بگید ماشالله. شیوا چه قدر قشنگ‌ست. مست و ملنگ‌ست. خیانت به حافظ با شمس؟ تریسام؟ وای اسفا. خانم یاوری امروز در تاریخی که پیاله، عزیزِ سابقم جهان را با وجودش گل‌باران کرد مهبل مبارکِ مادرشان را دریدند. البته امروز سالگرد دریدن بود. به مجموع‌الجزایرم می‌گویند چرت‌گفتارهای زهرایی. پریدن در بغل بهرام‌جنی یعنی خوردن داستان کوتاه و نمایش‌نامه همزمان. اگر کاریکلماتور را دیدم به شاپور تحویلش می‌دهم. می‌گویم در آینه‌های ترک‌خورده هیچ احساسی نیست با این حال از پیاله، عزیز سابقم لب‌پَر می‌شوم تو روزنویسی. ماژیک مشکی می‌شود شاهدم تو دادگاه و به قاضی‌کلانتری می‌گوید گایش‌های روزانه را نوشانوشم. اگر تو کانام کهنه‌ی بچه می‌دود به من چه. تجاوز گزارش نیک آمارها را بالا پایین می‌کند.

  48. دیروز تقریبن جانم بالا آمد از استرس. یک ساعت و نیم مراقبه کردم اما آن وسط ناگهان کوه آتشفشان خاموشی در من بالا آمد و مثل یک دمل چرکی سر باز کرد و گدازه‌های اضطراب فوران کرد. جالب آن‌که بخشی از من آرام و پذیرا بود. اما بخش دیگری از من، ظاهرن هم او که به اضطراب اعتیاد دارد، این آرامش را برنمی‌تابید و به دنبال اضطراب تمام زوایای روانم را می‌کاوید و از تاریک‌ترین رخنه‌ها زشت‌ترین‌ نمونه‌کارهایش را بیرون می‌کشید. می‌گفت آرام بودن در این شرایط گناه است. درست و به قاعده آن است که اکنون مضطرب و درهم و پریشان باشی. کشمکش این دو پایاپای بود و زور هیچ‌کدام نمی‌چربید اما این خودش دستاورد بزرگی‌ست چرا که پیش از این همیشه بخش اضطراب‌خوارم غالب بوده‌ست.

    عامل اضطراب جلسه‌ی امروز بود با شرکت شتاب‌دهنده برای یک پروژه‌ی سنگین. از نظر من نتیجه یک گندکاری بود اما چه باک؟ زندگی هنوز تمام و کمال جاری‌ست. مثل همین کمربندی؛ یک سو کوه است و سوی دیگر باغ‌ و آن سوتر چشم‌انداز شهر که زیر سایه‌روشن ابرهای بعدازظهر چرت می‌زند. حاصل جلسه‌ی امروز ما ذره‌ای در کیفیت این منظره تاثیرگذار نیست. کاج‌های پفکی که انگار از انیمیشن‌ها سر برآورده‌اند خودپندم را به من یادآوری می‌کنند: «تو در یک فیلم زندگی می‌کنی؛ فیلم زندگی‌ات را ببین.»

    اشتهای نوشتنم باز شده. اگر ولم کنند تا شب می‌نویسم. نوت گوشی را باز می‌کنم‌ و می‌بینم گزارش دیروزم نیمه‌کاره رها شده. از متن آن می‌توان حال دیروزم را فهمید:
    «نمی‌دانم چرا انقدر به سوال «کجایی؟» حساسم. نمی‌دانم چرا باید برای دیگران مسأله باشد کجا بودن من.
    عضلات پشت گردنم تیر می‌کشد. خانم چراغی از شرکت تماس گرفت تا بپرسد برای جلسه‌ی فردا آماده‌ام؟ نیستم. از ارزیابی شدن بیزارم. همکارم هم درگیر آزمایش و رادیولوژی و جراحی‌ست. زنگ می‌زند که فردا خودش را به جلسه می‌رساند. از نگرانی او تنشم تشدید می‌شود.
    امروز به هیچ خوانش و نوشتنی نمی‌رسم جز خواندن پروپوزال و تهیه‌ی اسلاید برای جلسه‌ی فردا. اگر فرصت کنم البته ( که فرصت نکردم)
    نمی‌دانم پریز برق چه مرگش شده. شارژر را به بیرون تف می‌کند.
    غذا می‌خورم و نیم‌ساعت می‌نویسم. حالا بهترم. مراقبه‌ی خاص خودم را انجام می‌دهم. احتمالن بیست دقیقه‌ای خوابیده‌ام. این را از رویایی که به یاد می‌آورم می‌فهمم؛ به دنبال آسانسور می‌گردم. پله‌ها به نقطه‌ی اولشان برمی‌گردند، نردبام‌ها به هیچ‌جا نمی‌رسند.»

    امروز حال کسی را دارم که آمپولش را زده، جایش هم بفهمی‌نفهمی درد می‌کند، اما راحت شده. شاید اگر شیفت بعدازظهر اجازه دهد بتوانم بنویسم. دفتر را برمی‌دارم و دو خط از یک سه خطی را بالای صفحه یادداشت می‌کنم:
    بذر باران
    بر خاک تنم
    استاد گفته بود سطر سوم می‌تواند نوتر باشد:
    باشد که بروید در من
    تا شب صفحه را با سطرهای سوم پر می‌کنم.

    پیش از فرستادن گزارشم، گزارش‌های دیروز را نگاه می‌کنم. جمله‌قصار اول گزارش از لئو بوسکالیا چقدر حرف دارد با من و جالب آن‌که از دیروز چندبار شبیه این حرف را با خودم تکرار کرده‌ام: «نگرانی هرگز اندوه فردا را از بین نمی‌برد، فقط شادی امروز را تباه می‌‌کند.»

    https://t.me/Darang_Farzaneh

  49. امروز مدرسه سخت بود. این هفته هر روزش یک داستان داشتیم. دوست داشتم فقط توی کلاس بمانم با بچه‌ها. و هیچ یک از همکارانم را نبینم. که غر بزنند. که معاونمان روی مخ برود. و تمامی نداشته باشد این چرخه.
    کاش بیخیال شوند همه‌شان. این همه اصطکاک جانی نمی‌گذارد برای سر و کله زدن با دانش‌آموزان.
    در راه برگشت به خانه، از سه‌شنبه بازار که می‌گذشتم، انگور خریدم و اسفناج. نزدیک خانه هم نان سنگک.
    خانه که رسیدم. رخت‌خوابی که هنوز باز بود چشمک می‌زد بهم. بعد از ناهار خزیدم زیر پتو و به دقیقه نرسیده بیهوش شدم. دو ساعتی خوابیدم و خیلی چسبید.
    بیدار که شدم نمی‌دانستم کجا هستم. حس کردم وای مدرسه دیر شد. بعد اطرافم را نگاه کردم و فهمیدم عصر است و از مدرسه برگشته‌ام. خیالم که راحت شد بلند شدم.
    اسفناج‌ها مانده بودند. مشغول پاک کردن و شستن و پختن شدم. خیلی طول کشید. ولی نتیجه آنقدر خوشمزه بود که راضی بودم. دلم واقعا غذای خوشمزه می‌خواست. اسفناج و مرغ و پیاز و سیر و پنیر خامه‌ای و هر ادویه‌ای که دوست داری. ترکیب بهشتی. با نان سنگک.
    سهیل که آمد شام خوردیم. کمی نوشتم. شب هول را با صدای بلند خواندم و سهیل هم گوش می‌داد. چای خوردیم و حرف زدیم. گزارش نیکم را می‌نویسم و همچنان دلم می‌خواهد کتاب بخوانم.
    خوشحالم که فردا چهارشنبه است. اولین هفته‌ی مهر همیشه خیلی طولانی‌ست. تا همه چیز در مدرسه جا بیفتد زمان‌بر است. در مجموع دانش‌آموزان امسالم را دوست دارم. از چیزی که فکر می‌کردم اوضاعشان بهتر است. با وجود ماه‌ها دوری از مدرسه.

  50. گزارش‌نیک”1405/6/7″ مهر. روز سه‌شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور خاندم.

    کتاب”عقرب‌کشی” از شهریار مندنی‌‌پور خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    زمانی موسیقی گوش دادم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۲ قطعه‌ی ادبی نوشتم.
    کلمه‌ای مدت‌ها در ذهنم بود و دلم می‌خاست باهاش مطلبی بنویسم.
    امروز یک‌دفعه آمد و خودش لباسی از واژه‌ها دوخت و برتن خودش کرد.
    رقصاند خودش را در صامت‌ها و مصوت‌ها.

    خانم موعودی بزرگوار در کانالش بیتی می‌خاستند هر دوستی برایش بفرستد.
    تا در کانالش بگذارند.

    من ۲بیت از غزل‌ ۱۶۲ مولانا را فرستادم :

    • چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی
    خُنک آن‌جا که نشستی خُنک آن دیده جان را

    • ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی
    چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را

    اینم از نیک‌نیک امروز.

    https://t.me/speechoff

  51. بیدار شدم. نوشتم. خاندم. چشیدم. گوشیدم. پوشیدم. راهیدم.
    خلاصه هر پنج انگشتم به نماد کارهای پنجگانه را دارم. شبدون خوش🎀.

  52. هفتم مهر
    دلم می‌خواهد پنج دقیقه بیشتر بخوابم اما می‌دانم بستن چشمانم همانا و خواب ماندن همانا، پس ریسک نکرده و از پتو دل می‌کندم.
    در اتوبوس روی صندلی مورد علاقه‌ام نشسته بودم و داستان «کلیسای جامع» از ریموند کارور را می‌خواندم که دیدم همه به سرعت از اتوبوس پیاده می‌شوند. می‌فهمم که اتوبوس زهوار دررفته به پت پت افتاده و دیگر توان حرکت کردن ندارد. به دنبال بقیه پیاده می‌شوم و منتظر اتوبوس بعدی می‌مانم. از شانس خوبم دوباره جایی برای نشستن پیدا می‌کنم.
    به محل‌کار که می‌رسم جمعیتی از مردان عصا قورت داده و کت‌وشلوار پوش را می‌بینم. از این و آن می‌شنوم که شهردار قصد بازدید از تره‌بار را دارد. شهردار تهران بالاخره بعد از یک، دو ساعت با لشکر انبوهی از عکاسان می‌رسد. تمام تلاشم را کردم تا در عکس‌ها و فیلم‌ها نباشم.
    از صندوق عقب به صندوق جلو منتقل شدم. دوباره سروکله زدن با کالابرگ و آدم‌های کالابرگ‌دار.
    بعد از کار هم به سراغ خواهرم می‌روم؛ از هر دری حرف می‌زنیم.
    مثل همیشه خوابم می‌آید، که اگر این‌گونه نبود بیشتر فکر می‌کردم تا چیزهای بیشتری به این متن اضافه کنم، اما فعلا از توان و انرژی و حوصله‌ام خارج است.
    پس… همین.

  53. سلام به پیش‌کسوتان گزارش نیک. هم‌نویس‌های نیک‌جو، نیک‌خو، نیک‌رو، نیک‌مو، نیک‌سو. گفتیم عرض ادبی کنیم و طول ادب را بگذاریم برای شب‌های بعد. دل‌مان برای این حلزون‌های‌نیک‌تور تنگیده بود. حلزون‌هایی که تور نویسندگی را هر شب می‌روند و ما را با خود می‌برند.یادداشت‌هایم طعم مربای هویج می‌دهد

    آزادنویسی‌هایم را دوست دارم. می‌دانی چرا؟ چون هرچه دل تنگم می‌خاهد می‌گویم و می‌نویسم. صبح‌ها اولین کار نیک که به خودم تقدیمش می‌کنم، این است.

    نوشتن تنداتند کلمه‌ها، از جایی که نمی‌دانی کجاست حالت را خوش می‌کند. سبک‌بار و سبک‌بال می‌شوی.

    می‌خاهی فحش بدهی. می‌خاهی نیایش کنی. می‌خاهی فریاد بزنی. همه را می‌توانی در آزادنویسی پیاده کنی. یک قلم و یک کاغذ، بسم‌الله. با سرریز شدن کلمه‌ها چنان دلت فراخ می‌شود که انگار نه انگار که تا چند لحظه‌ی پیش تنگ شده بود.

    سفره‌ی صبحانه پهن است. ظرف پنیر و مربای هویج با یک لیوان آب جوش. کف دستی نان بربری هم کنارش چشم‌نوازی می‌کند. مربا را تازه پختم، عطرش آمده نزدیک صورتم تا مرا وسوسه کند. یک تکه‌ی کوچک نان، کمی پنیر و سرقاشقی مربای هویج می‌شود لقمه‌ی اولم. با خود می‌گویم «امروز از چه چیزی بنویسم؟ آره این مدلی بنویسم بهتر است.» دیگر در کلمه‌ها غرق می‌شوم. چند دقیقه بعد وقتی به خودم می‌آیم، می‌بینم ای وای نصف بیشتر نان را خوردم بدون درنگی از اکنون.

    با خود می‌گویم «تو آزادنویسی می‌کنی که قدر لحظه‌ت را بدانی، نه این‌که فراموش کنی کجایی.» کمی روی صندلی جابه‌جا می‌شوم و سلام دوباره‌یی به نان می‌کنم و مشغول می‌شوم.

    نان را بر می‌دارم می‌گویم «عجب نانی، عجب گندمزاری، عجب نانوایی.»
    بعدش کمی پنیر رویش می‌مالم می‌گویم «عجب گاوی، عجب شیری، عجب پنیری، عجب فروشگاهی.» بعدش نوبت به مربای هویج می‌شود«عجب زمینی، عجب کشاورزی، عجب هویجی، عجب مربا‌پزی، عجب گلی‌ی.»

    دیگر وجدان‌دردم از بین می‌رود. کمی در اکنون بودم، قلپی آب جوش می‌خورم تا اکنونم داغ‌تر شود.

    دیشب چند داستان از گلی ترقی خاندم. کتاب «۱۲ داستان» از برگزیده‌ی داستان‌های گلی ترقی. در آزادنویسی نوشتم که از داستانش بگویم. چقدر حکایت‌های ما شبیه به هم است. داستان تنبیه‌ها و چوب‌ها.

    برادرم هادی وقتی هفت هشت ساله بود، زمان نوشتن مشقش غصه‌دار می‌شد، دم خاهر بزرگترم را می‌دید تا برایش مشق بنویسد. او عادت داشت که کلمه‌ها را بی‌نقطه بنگارد. به خاطر این کارش جریمه می‌شد و تنبیه. خانم مدیر با کفش پاشنه بلندش چنان روی پایش فشار می‌گرفت که اشکش در می‌آمد.

    شاید هر کسی که این ضرب‌المثل را ساخته، مسبب این فاجعه بوده است. «چوب معلم گل است، هر کسی نخورد خل است.» حالا اگر بخاهیم خل شویم چه کسی را باید ببینیم؟

    داستان «بانوخانم» گلی ترقی ماجرای ناظم دبیرستانی‌ست که با ترکه‌ی خودش از بچه‌های طغیان‌گر استقبال می‌کند.

    به هر بهانه‌یی دنبال تنبیه است. در این میان دختری به نام سیما چنان از پسش برمی‌آید که داستانش خاندنی‌ست.

    سیما را به خاطر بی‌نظمی از مدرسه اخراج می‌کند. سال‌ها بعد زمانی که می‌خاهد از دست شاهزاده مدالی بگیرد، در کنار شاهزاده خانم سیما را می‌بیند. بانو خانم حکایتش خاندنی‌ست. گلی ترقی چنان زیبا و خودمانی می‌نویسد که انگار ما داریم در آن مدرسه قدم می‌زنیم.

    پاره‌یی از کتاب:
    «بانوخانم قدی کوتاه و شکمی بزرگ دارد، اما پاهایش لاغر است. موهایش را رنگ می‌کند یا حنا می‌گذارد، دور سرش قرمز است و باقی‌اش سیاه. فرق وسط دارد و موهایش را پشت سرش جمع می‌کند. مثل سگ از او می‌ترسیم. همه‌ی ما. از شاگردهای کلاس هفتم گرفته تا سال آخر.

    صدایش را که می‌شنویم، رنگ از رویمان می‌پرد. کسی جرائت نگاه کردن به صورت او را ندارد. با ترکه‌ی بلندی می‌ایستد جلوی در و آن را محکم به ساق پای آن‌هایی که جوراب ساق‌کوتاه پوشیده‌اند، می‌زند. بدجوری هم می‌زند. رحم ندارد.

    گهگاه می‌ایستد سر کوچه و به پسرهای دبیرستان‌های البرز یا فیروزبهرام، که راهشان از آن سمت است چشم‌غره می‌رود. پسرهای جوان هم از او وحشت دارند، به‌سرعت راهشان را کج می‌کنند و از سمت دیگر خیابان شاهرضا می‌روند.»
    https://t.me/golnesasher

  54. حلزون با زنبور پیوند خورده انگار.
    از پای «بوف کور» پای گزارش نیک نشسته‌ام. برای بار دوم بود که خانش «بوف کور» را تمام کردم. این بار چیزهای بیشتری از آن دستگیرم شد. فهمیدم که هدایت چطور با ۳،۴ شخصیت بازی راه انداخته و آن‌ها را به هم دوخته. سخت است که بگویم از این کتاب ایده‌ی نوشتن گرفتم. البته که یادداشت‌هایی برداشتم، ولی جنس این کتاب اغلب اندیشه است تا قصه. و قصه بیشتر در من قلیان دارد تا اندیشه‌ی محض.
    سوالی که در سرم رژه می‌رود این است که آیا افکار پوچ و میل به خودکشی نویسنده، در جنس قصه تاثیر می‌گذارد؟ اگر احتمالن بله، آیا باید مثل هدایت افکار خودکشی داشت یا مثل بهرام صادقی که آخر سر به اعتیاد رو آورد_طبق اظهارات ویکی پدیا_ تا آثار درخشانی مثل «بوف کور» یا «ملکوت» نوشت؟ خب، دیگران هم آثارعالی دارند. اما کدام اندیشه‌ها منجر به خلق شاهکار ادبی می‌شوند؟ فعلن بیشتر جای نوشتن ندارم. باید بیشتر بخانم.
    داستان کوتاه جدیدم از لای در لپ‌تاپ صدایم می‌کرد، ولی هدایت ول‌کن نبود و باید کتابش را تمام می‌کردم. به شخصیت‌های داستانم قول دادم که فردا بهشان برگردم.
    سپاسگزار بودنم.
    نشاتی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  55. گزارش نیک ۱۴۰فرح
    امروز از بی خواب دیشب بازم زود بیدار شدم. بعضی شبا بی‌خوابی به‌سرم میزنه حتی باعث شد یک صفحه هم رونویسی بکنم. بدنبود.
    بعد از صبحونه ملافه های اتاق همسرم را عوض کردم همیشه هفته اول هر ماه نظافت کلی خونه را دارم. یک سری کارها را خودم می‌کنم. ولی پاک کردن شیشه‌ها قدی ‌بلند و جارو و تی‌کشیدن را اقاسردار انجام میده. الهی شکر.
    در کانال فرحنامه یکی از خاطرات ۱۳۶۲ را که ده دفعه ویرایش کرده بودم، را گذاشتم.
    چند پراگراف روزانه نویسی کردم. یادش بخیر لیلا ناصری یک چالش جزیی نویسی مطرح کرد که منو در این مورد خیلی دقیق کرد.
    آشپزی و تهیه ناهار برای خانواده (حذف شد)
    بعد از ناهار و نماز با دخترم به سه‌شنبه بازار شمال غرب تهران رفتیم. این بازار روز های سه‌شنبه‌ هر هفته و جمعه ها از صبح تا شب در “سیمون بولیوار” پایین دانشگاه آزاد و چهارشنبه‌ها در پارک الهام بازم در غرب تهران بساط خرید دارند. از تره بار و میوه گرفته تا لباس وسایل خونه دارند. هر غرفه و ماشین و بساط، چیزی می‌فروشند. واقعن قیمت‌ها هم از فروشگاه‌ها ارزون‌تر است. پتو تدی خریدم. ( پتو که یک روی آن مثل پوست گوسفند است معروف شده به پتو تدی)دوسال پیش ۹۰۰ هزار تومان بود و امسال ۲ میلیون و ۳۰۰ هزار تومان که در فروشکاه‌های لوازم خواب تا ۴/۵ میلیون تومن هم تابستون قیمت کردم گرون شده بود .

    وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. ۲۵ دقیقه نوشتن.
    از غزاله علیزاده استاد شاهین گفت و از کتابهایی خواند. چقدر خوب بود . آن شالله در کانالم حتمن از زندگینامه و کتابهایش می‌نویسم.
    “شب‌های تهران” رمان غزاله علیزاده ، بخشی را که استاد شاهین خواند عالی بود.
    رضا براهنی در مورد غزاله علیزاده متنی نوشته . سوگ نامه آنهم جالب بود و حتمن دوباره آنرا می‌خوانم.
    به پسرم گفتم چرا نویسنده ها خودکشی میکنند. پسرم درست حرفی را که استاد شاهین گفت « نویسنده ها چون معروف اند خودکشی آنها در جامعه بیشتر به چشم می‌آید تا خودکشی مثلن یک دکتر» همین را او اول گفت ، و بعد دقیقن استاد شاهین هم بلافاصله به این موضوع اشاره کرد. چه همزمانی جالبی.
    البته دیگه وبینار را در خونه با ایرپاد گوش میدم . چون راس ساعت ۵ بعضی اخبار بی‌بی‌سی می‌بینند. بعضی عصرونه می‌خورند، منم برای اینکه مزاحم کسی نباشم وبینار را با گوشی در گوش، گوش میدم.
    ۲۵ دقیقه آزاد و رها نویسی داشتم که پسرم اومد و تقاضای عصرونه کرد. برآی اینکه حسادتش برانگیخته نشه ۵ دقیقه آخر را برایش بساط عصرونه چیدم. 😊
    ✔️سریال کره‌ای دیدم.
    ✔️نماز و نیایش شبانه
    ✔️ویرایش و ادیت چند متن که باید آماده بشه برای پست کردن در کانال فرحنامه ( نمی دونم من وسواس دارم یا همه دارند. باید یک متن را صدبار بخونم ( البته که ۱۰۰ بار اغراقه) تا بتونم در کانالم بذارم.
    ✔️شام کوکو مرغ درست کردم. مرغ هایی که برای شیرین پلو پخته‌بودم، مانده بود. پلو هاش خورده شده بود. منم چند تکه مرغ را ریز‌ریز یا ریش‌ریش کردم و آرد سوخاری زدم با زعفران و نمک وفلفل و چند عدد تخم‌مرغ در تاوه یکپارچه ریختم . مثل کوکو سبزی . پودر سیر هم زدم. جاتون خالی بویی را انداختم که آنهایی که شام نمی‌خواستند بخورند اومدن و هرکسی تکه خورد.
    بعد هم رفتم سراغ گزارش نیک ۱۴۰ که از صبح چند قسمت نوشتم ویرایش کردم و بعضی از پارگراف‌ها را هم حذف کردم.
    حلزون مدرسه نویسندگی در ۱۴۰ مین روز گزارش نیک شبیه لاکپشت شده، شایدهم تتو های زیادی روی پوست‌ش انجام داده. از حرکت به جلویش راضی هستم انگار مثل لاستیک کامیونی که رهاشدگی داره و به کارش سرعت داده، افرین حلزون جان.

  56. صبح نوشتم و نوشتم. نزدیک هشتصد‌نهصد کلمه. اما ننوشتم که برنامه‌ی امروزم چیست. نمی‌نویسم معمولن. چرا نمی‌نویسم؟ انگار راه فرار می‌گذارم برای خودم. اما تا کی؟

    می‌خاهم این‌یکی را مثل آن‌یکیِ استاد در طول روز کامل کنم.

    صبح عدسی خوردم. خاب خوبی هم داشتم. پس چمه؟

    آمدم پایگاه. سیب عوض شده بود ولی عوضی شده بود. خوب است تغییر ولی تغییر خوبی نیست. باگ‌مند. باگ روی باگ. اما تغییرات خوبی هم دارد. مثل توضیحات اول هر مراقبت. یا خلاصه کردن بعضی قسمت‌ها.

    یعنی امروز می‌توانم بیشتر زندگی کنم؟

    خب در ادامه دیدم نمی‌دانم زیاد زیستن یعنی چه. خیلی نشد همراه بشوم در طول روز و برگردم به این گزارش ولی خب، نیت هم مهم است.

    حرفم را پس می‌گیرم. سیب خیلی عن شده بود و امیدوارم به حالت قبلی برگردد.
    آپدیت یعنی به‌روز شود، از آن جایی که روز به روز به گا می‌رویم، پس طبیعی است آپدیت‌ها هم به همان جا روند.

    بعد از کار رفتم پارک و پیاده‌روی و آهنگ منصور «یکی بود یکی نبود». این آهنگ من را یاد دومین بازخوردم میندازد.
    نویسندگی خلاق بود و دومین تمرینی که باید بلند می‌خاندم طرح داستان بود. من هم اینطوری بودم که طرح نمنه؟ نشسته بودم و کل آهنگ را نوشته بودم توی طرح. بعد وضعیت من چه بود؟ توی سلول ۳۰۷، سمت چپم سارا خابیده، سمت راستم نرگس، بالای نرگس فاطمه، اتاق تاریک، من هم از قبل اجازه گرفتم که بچه‌ها حلال کنید، نشستم کف اتاق و دارم طرح را می‌خانم که نوشته‌ام یکی بود یکی نبود تو شدی قصه‌ی عشق وقتی عاشقی نبود.
    «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزواء می‌خورد و می‌تراشد.» و به گمانم آن روز هم یک زخم خورنده برای استاد ایجاد شد.
    وسط آهنگ هم زل زده بودم به پرده‌ی روبه‌رویم و در دل می‌گفتم دارم چه گوهی می‌خورم؟
    آهنگ‌ها در خود خاطره نگه می‌دارند.

    تمرینجا را هم همانجا شنیدم و برگشتم.

    رسیدم خانه و بالش‌بغلی کردم و این بالش دیگر برایم شبیه پوست شده و خیلی آرامش‌بخش است و بعد با سارا حرف زدم و بعد نویسنده‌ساز و نوشتن و استاد از غزاله علیزاده گفت و مستندی هم معرفی کرد که بعد از گزارش می‌روم سراغش.

    بعد نوشتن بود و جلوس با بچز و گپ و گفت و آموختن و آمیختن.

    ها دیدی؟ در طول روز ننویسی خلاصه می‌کنی.

    روزنویسی هم خاهم کرد.

    شاید کمی از «تمرین» را بخانم.

  57. سه شنبه هفتم مهرماه
    🔹️از ساعت پنج به بعد خوابم نبرد.حمالِ درونم سحرخیز شده لاکردار و نمی‌گذارد صبح‌ها تا دقیقهٔ آخر خواب را در آغوش بگیرم. پاشدم، مسواک زدم و دوش گرفتم و  بعد با آهنگ مرداب گوگوش که تا ابد موردعلاقه‌ترینم است، حاضر شدم.
    🔹️همین که از خانه می‌زنم بیرون، جریان لبخند زدنم به غریبه‌ها و دور از جانتان خیار شدنم توسط ایشان شروع می‌شود. هر روز تصمیم می‌گیرم که از فردا دیگر لبخند نزنم و مرموز و دست‌نیافتنی به نظر برسم اما فردایش به اولین عابری که می‌بینم با شوقی کودکانه و ابلهانه لبخند می‌زنم.
    🔹️توی گلخانه، گلدان‌های سفالی تاج سُروخ‌ها🐓 را که پوچ مانده بود تعویض کردیم.
    🔹️راستی صبح توی پله‌ها آن خانوم خوشگله که آن روز وقتی گریه می‌کردم، بغلم کرد را دیدم. دوباره بغلم کرد و بهم گفت کارشناس کوچولوی خوشگل ما چطوره؟ فکر کنم عاشقم شده است. باید بهش بگویم اسیرم نشود، من شوهر دارم.💅🏻😂
    اگر داری می‌خوانی و توی دلت بهم گفتی اسکولِ بیمزه، باید بگویم واقعا که!😒 اگر هم نمی‌خوانی که باغت آباد.
    🔹️ برای شام کوکوسبزی پختیدم.
    🔹️الان معده‌ام می‌سوزد و نمی‌توانم با آب و تاب جزئیات ادامهٔ روزم را بنویسم پس قرص خوردم تا بخوابم. خدافس.
    🔹️کانالم: https://t.me/zargooyehaa

  58. به چهلمین گزارش نیک رسیدم.خدا را شاکرم که من را هدایت کرد به جمع دوست داشتنی نویسنده ساز که با نوشتن انس بگیرم و آن را جدی تلقی کنم.
    هر شب خودم را متقاعد و متعهد کردم که گزارش نیک بنویسم.
    روزم را به نیک ترین روش ممکن گزارش کنم.
    این قسمت ماجرا است که نوشتن من را به عمق زندگی دعوت می کند.
    زندگی را سطحی گذرا نبینم، بلکه عمیق و دوست داشتنی بپندارم.
    هر لحظه و هر ثانیه اش را دوست بدارم و با آن زندگی کنم.
    این معجزه ی نوشتن است.
    نوشتن را به همین دلیل دوست دارم. چون من را با معنای زندگی آشنا می کند. از آشفتگی ها دور می کند.
    آرامم می کند و کنترل خود را با آن به دست می گیرم.
    بانوشتن می بینم و می شنوم در حالی که اگر هنر نوشتن نبود جهانم را آن طور که باید و شاید نمی شناختم.
    بله من با نوشتن زندگی را زندگی می کنم.
    امروز، روز خوبی بود. پر از تجربه های شیرین.
    از نزدیک کارخانه ی بزرگ و معروف دلپذیر را دیدم.
    داخل آن کارخانه وارد شدم ، اما قبل از آن هماهنگی ها انجام شدند.
    کل خط تولید را با کارشناس مربوطه مشاهده کردیم و ایشان لطف کردند و کل فرآیند تولید را توضیح دادند.
    شرکت بزرگ و خیلی خوبی است.
    تولید کننده انواع سس کچاب و هزار جزیره، رب گوجه فرنگی و کنسروها.
    دستگاه ها ی پیشرفته بسیار، که کاملا اتوماتیک وار کار می کردند.
    نیروهای انسانی هم حضور داشتند اما دستگاه ها بدون دخالت انسان به کار خودشان ادامه می دادند.
    آنقدر جذاب بود که توصیفش هیجان انگیز است و باور نمی کنید اگر از نزدیک مراحل را نبینید.
    نهار را هم همانجا به عنوان مهمان خوردم.
    نهار کوکو سبزی با برنج و گوجه و یک کاسه ماست بود.
    طعم غذا دلپذیر بود مثل محصولاتش.
    و یک سری نکات لازمه برای فرآیند سیستمی گفته شد که همه را یادداشت کردم.
    بعد از آنجا به شرکت برگشتم و به آنجا سر زدم و همه چیز را بررسی کردم.
    با مدیر تولید صحبت کردم و صحبتمان طولانی شد و تا ساعت ۱۸ طول کشید.
    از وبینار محبوبم گذشته بود، اما همچنان امیدوار بودم که ادامه دارد بنابراین وارد وبینار شدم و سلام دادم.
    استاد نمی دانم در حال خواندن چه کتابی بود.
    هزارکلمه نویسی را نوشته بودند و صد حیف که قسمت نشد من هم بنویسم.
    گازخوردهای فراوان که به نظرم تاثیرگذار بودند.
    تفکر منتقدانه.
    چرا انتقاد را ویژگی منفی می دانیم در حالی که نقد متفکرانه راه درست را به ما نشان می دهد و نگرشمان را تغییر می دهد؟
    فلسفه و ترس هایش و صحبت های استاد از دایی و مادرش که می گفت هر وقت دایی به مامانم زنگ می زند می گوید هر وقت می خواهم به خانه ی کبری بروم او دندان پزشکی است انگار ۷۰ تا دندان دارد.
    اسم مادرش را لو داد کبری خانم.
    صحبت از دعانویسی که می گفت اسم مادرتان را جایی نبرید طلسم و جادو می کنند.
    مردک این حرف را دقیقا از کجا درآوردی ناحسابی.
    کسانی که گازخورد گرفتید الان در حال طلسم و جادو برای من و مادرم هستند.
    هاهاها.
    امروز استاد مرام گذاشتند تا هفت با ما بودند بده ۶ واقعا.
    خداقوت دلاور.
    وبینار تمام شد و من کمی دراز کشیدم تا مغزم و کل بدنم کمی نفس بکشد و استراحت کند.
    بعدش هم رفتم دوش گرفتم و سبک و تمیز شدم.

  59. ای هم گذارش نیک پس از نیک امشب ام:

    / دارم آزاد نویس‌داری کنم امروز آزاد نویس‌داری ام رمانم است که یک سوپرایز شدم باورم نمی‌شه شعرِ شخصی نویس‌داری کردم که به والله هرکس خونه جایزه می‌ده بمه عجب جکر‌ِ ام‌مه
    / نمی‌فهمم گوشی‌ام چه شده دی‌شب یک ساعت داشتم گذارش ره درست می‌کردم فک کنم چو پینک می‌‌پرید گذارش نیک‌ام نرفت گفتم اشکالی نداره ام‌شب می‌فرستم
    / باز دوباره از رمانم ساعتِ دوازده‌و پنجاه‌و چهار دقیقه،‌ پنج دقیقه نویس‌داری کردم
    / تو وبیکار الهه‌ جان بودم از تمرین ام گفتم گفت هرچه فک کنم نمی‌فهمم سخت است چوکه مه گفتم:
    در چه حد در نویس‌داری رسیدم از خودم پرسیدم
    گفت خیلی زیادی نویس‌داری کردی؟
    گفتم نه او چیزی که می‌خاستم نه شده بودم در نویس‌داری باز ام گفت سخته نمی‌فهمم
    هم‌اکنون وبینار نویسنده‌ساز ره گوش می‌دم
    درباره غزاله علیزاده و همسراش صحبت می‌کنه استاد
    امروز پیاده‌روی نداشتم
    میرم یکم دوباره از رمانم نویس‌داری کنم باز ادامه می‌دم
    نویس‌داری کردم آمدم ادامه دهم:
    وبیناره اول فهمیدم حتی هزارکلمه ره در مورد شناختِ خودم از زاویه دوم نگاه کردم نویس‌داری کردم اما آخر او اصلن نفهمیدم همسرم آمد با او گپ‌ می‌زدم هدفونم تو گوشم بود اما کمی فهمیدم در مورد خودشناسی بود که با خود در نویس‌داری رو راست باشِم و خودروایت‌گری کنِم
    وقتِ اگه نمه فهمم چطوری نویسا هستِم و بهترین رمان‌ها باید خونِم مثلن، مادران و دختران
    / می‌گم چرا اسپنج خریدم بخاطرِ ای بوده امشب همسرم می‌خاد بدونِ خاهش تمنا که مره بیرون ببره داره می‌بره شام خوردن جاتون خالی دو شبه دارم سوپرایز می‌شم عالیه امیدوارم همی‌جوری پیش‌به‌ره
    / خوب بگم کی‌ها مشهور شدن داخلِ رمانم
    ۱: استاد
    ۲: الهه‌جان‌
    خوب طبقِ روزانه نویس‌داری، نویسا کنم اسمِ‌نا آمده هرچه می‌خاستم از بابام شروع کنم رمانه به ای ضرفِ چهارسال نمی‌شد آخر گفتم بذار امتحان کنم گفته‌ای استاد روزانه پیش برم بلاخره به خوبی شد
    / بله دگه رفتِم دورِ فلکه دوم‌مه چرخ زدِم رستوران رسیدِم فرمایش دادِم ( کباب ترکی ) پسرم تا توانیست تمیزکاری کرد یک ضرب‌المثل است می‌گه:
    ( نو رفتی به بازار کهنه شدی دل‌آزار )‌ همی‌جوری رفتم پسرم آرایش‌ام کرد خب اوجا آب بود خوش‌بختانه خوده تمیز کردم و هم پسرم رو، همسرم میز و صندلی ره پاک کرد خلاصه به صاحب رستوران تمیزکاری نموند
    / یک تیر دو نشون زدنه خیلی دوست دارم چرا:
    همسرم رو مجبور کردم پیاده روی کنه یک همسرِ تنبلی دارم چونگو ۱۰ متر جا می‌خاد با موتور به‌ره
    داخلِ راه می‌گه برم موتوره بی‌آرم
    گفتم:
    ای‌قدر آمدِم می‌تونی بری تا خونه؟
    آخه از نقطه ضعف اش استفاده کردم دیدم ساکت شد پیاده‌روی ادامه داد

    / یک داستانک نویس‌داری کردم
    داستانک گفتم دوباره شروع شده مسابقه آخ جون یکم پند می‌گم فک کنم عمو ترابی بیشتر دوست داره اما مطمعن باشید آخرِ شو خراب‌کاری می‌کنم
    / خوب همسرم رفته سرِکار باید تا بی‌آد آزاد نویس‌داری داخلِ کاغذ ره انجام بدم
    خدانگهدار تا فردا
    https://t.me/sadegaalezadai

  60. روز را بریدم. از سرش. سرش باریدم. از تهش. که بودن را باد بودم. از تناتنِ من. ماه آمد. رها از شب. که باورم بود. تکاورم بودی. تو در برم بودی. آمد از افق. از شب. و من با صداش خوابیدم. که شب‌گونه بود و مرا میراند. به خواب و لالایی. به تاب رویایی. پیچیدم در پتو. پرت و پلا. لابلای لحظه‌های بی‌صدا. تنها. شعله در گلو. آبِ زغنبوت. تلخ و بدگوار. در شیارِ مار. رامشم شدی. مالشم شدی. استخوان شکستم و. قدِ بالشم شدی. شکست. از کجا به تو. تا کجای تو. آمدم به دشت. از قلم به رشت. رشته‌ام شدی. پی گرفتمت. تا ترانه‌گی. ترترانه‌ام شدی. از قلم به تشت. تشتِ آبِ یخ. بر گلوی داغ. واق و واق و واق. عرعرِ الاغ. شامکی یخی. درد استخوان. قفل بر دهان. خفته در زمان. در نبرد جان.

  61. گزارش نیک – هفتم مهرماه هزار و چهارصد و پنج

    /✽ اتفاقن این تکراری بودن روزمرگی‌ها برای نویسنده خوب است. ✽/

    ✽ بهترین خواب شب، بدترین تصمیم برای بیدار شدن. به بدنت گوش بده. به بدنت گوش بده. به بدنت گوش بده.

    ✽ جَستم و فرصتی میانه‌ی کارها شکار کردم و آزاد و رها نوشتم. راستی باد پاییزی هم بود. موهایم را تکان می‌داد. حیف کمی کلافه بودم وگرنه بیشتر از آن لذت می‌بردم. بعد از نوشتن، طبق انتظار، سبک و رها، رفتم به دلِ روز.

    ✽ کتاب «چرا تا بحال کسی این‌‌ها را به من نگفته بود؟» را ادامه دادم. در فصل جدید به معنای استرس و تفاوتش با اضطراب اشاره می‌کند. هچنین مدیریت استرس واقعی را شرح می‌دهد. جالب است که استرس نیازی اساسی برای انسان است و اتفاقا در دوز متعادل فوایدی هم دارد! و اساسا استرس بهمان کمک می‌کند که در مسیر زندگی دلخواهمان باشیم.

    «استرس هنگامی رخ می‌‌دهد که مغز، ما را برای انجام کاری آماده می‌کند. مغز انرژی آزاد می‌کند تا هوشیاری و واکنش به محیط شما افزایش یابد.»

    «اگر استرس خیلی کم باشد، زندگی خسته‌کننده می‌شود و اگر به‌اندازه‌ی کافی باشد، زندگی جذاب، سرگرم‌کننده و چالش‌بر‌انگیز می‌شود؛ اما اگر خیلی زیاد شود، ممکن است همه‌ی مزایایش را از دست بدهد. ما به تعادل مناسبی میان پیش‌بینی‌پذیری و مخاطره نیاز داریم.»

    «یادگیری نحوه‌ی کاش استرس زمانی که به آن نیاز نداریم و افزایش آن هنگام نیاز، اساس مدیریت استرس سالم است.»

    «معمولا مسائلی که برای ما مهم‌اند، بیشترین استرس را در ما به وجود می‌آورند.»

    «استرس باارزش‌‌ترین ابزار در دسترس ماست.»
    ✽ با آزادنویسی نویسنده‌‌ساز را آغازیدیم. در آزاد‌نویسی گروهی‌مان، خیلی کلافه بودم. فقط دوییدم و دوییدم تا به خط پایان برسم. اما به خط پایان که رسیدم، پاهایم هنوز داشتند می‌رفتند، از خط پایان عبور کردم و چند قدمی رفتم و دینگ! اولین بار بود آنقدر سخت ‌می‌نویسم و بعدش حالم خیلی هم بهتر نمی‌شود. فکر می‌کنم جسم آدم هم به آزادنویسی نیاز دارد. آزادنویسی جسم، دوش گرفتن است. در آخر هم استاد به فامیلی من اشاره کرد و کلی خندیدیم: «انگار قسمتی از یک متن مقدسه!» :))) داستان‌ها داریم با این اسم اجدادی‌مان. خود فامیلی‌ام از دل یک قصه درآمده. شما تا آخرش را برو.

    ✽ داستان «شب شک» از هوشنگ گلشیری را خواندم امروز. خیلی فرم جالبی داشت. چند تا دوست می‌روند خونه‌ی آن یکی دوستشان، بساط می‌گذارند و بعد جنازه صاحب‌خانه را می‌بینند و فرار می‌کنند و حالا در داستان هر کسی روایت متفاوتی از آن شب دارد.

    ✽ مقاله‌ای از فرشید مثقالی درباره تصویرسازی خواندم.

    ✽ روز واژه: شیرین‌نگاه

    ✽ خیام باز کردم آمد:
    ای دل! چو زمانه می‌کند غمناکت
    ناگه برود ز تن روانِ پاکت
    بر سبزه نشین و خوش بِزی روزی چند
    زآن پیش که سبزه بَردَمد از خاکت

    ✽ با «ح» ۴۰ دقیقه‌ای را در شهر پیاده‌روی کردیم و حرف زدیم. آرام، راضی و خوشبخت بودم.

    ✽ بیست و پنج دقیقه هم روزنویسی کردم.

    فاطمه شَبِّه
    https://t.me/faashnevesht

  62. چند روزی در نوشتن گزارش‌نیک اهمال کردم. امروز بازگشتم. چند روز است که رو آوردم به شعر، خاصه غزل. گاه‌وبی‌گاه بلند بلند غزل می‌خوانم. شعر حال و هوای متفاوتی دارد. روان آدم را نرم و شاداب می‌کند. انگار ذهنت را ببری دوش آب گرم بگیرد. تازه من به خواندن بسنده نمی‌کنم بلکه از روی غزل‌ها مشق می‌نویسم. خودنویسم را دست می‌گیرم و با خطی خوش غزل‌ها را روی سینه کاغذ می‌افشانم.
    صبح سرم خلوت بود. روزم را با کتاب آغاز کردم. بعد از خواندن، بلافاصله هزار و چند کلمه نوشتم. اغلب بعد از خواندن، حس نوشتن در من سر بر می‌کشد. صبح یک پست وبلاگی منتشر کردم. هیچ چیز به اندازه‌ی انتشار پست حالم را نمی‌سازد.
    امروز دو تا کلاس داشتم؛ فرایندهای پالایش و آزمایشگاه فیزیک 2. من دانشجوی مهندسی شیمی هستم. شاید بگویید من را چه به نوشتن و ادبیات؟ دیگران گه‌گاهی می‌گویند. واقعا. من را چه به کتاب‌های غیر درسی و قلم‌ورزی؟ دیگران گاهی با تعجب به من و وسایلم نگاه می‌کنند. خودنویس، مشتی رمان، کلی یادداشت و برگه … اما من نگاهم به ادبیات و نوشتن متفاوت است. من با نوشتن و ادبیات می‌توانم مهندس بهتری باشم. ادبیات و نوشتن و کنجکاوی، به زندگی‌ام غنا می‌بخشد و از یک‌نواختی و همگنی درمی‌اورد. نوشتن زندگی را زیستنی‌تر می‌کند.
    دانشگاه‌مان پر از درخت است. شاید چیزی حدود 2500 تا درخت. پیر و جوان، ریز و درشت، خموده و قد علم کرده، از همه نوعش هست. گاهی که باد تندی می‌وزد و برگ‌ها و شاخه‌های درخت‌ها را به تکاپو و مقاومت وا می‌دارد این بیت در ذهنم پدیدار می‌شود:
    زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم// ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
    در باد درخت دیگر درخت نیست؛ دختری است که موهایش در هوا پاشان است.

  63. بعد از ترک تخت و شستن ۳۲ دندان ۴ صفحه‌ی سفید را آزادانه سیاه کردم.
    املت تندوتیز برادرپز را خوردم و شروع کردم به خواندن.
    کم توانی ذهنی و سطوح مختلف آن را خواندم.

    به دختر عمویم هدیه قول داده بودم بعد از خواندن مطالب درسی باهم به آموختن زبان انگلیسی می‌پردازیم. به قولم عمل کردم. کاغذ‌ها را برداشتیم و شروع کردیم به نوشتن. قرار شد هر کدام مطالبی درباره‌ی انگور و ویژگی‌های خاصش به زبان انگلیسی بنویسیم و به هم گزارش بدهیم. اما متاسفانه انگور‌نویسی‌مان نیمه کاره رها شد زیرا هدیه مجبور شد برود.

    به حال و هوای جوانیِ مسکوب پناه پردم.
    خواندم و غرق شدم و در نهایت با صدای مامان به خودم آمدم که می‌گفت وقت ناهار شده است.

    بعد از ناهار کتاب شفای کودک درون و سبد مداد‌هایم را برداشتم. دیروز درباره‌ی منتقد درونی خوانده بودم و امروز نوبت آن بود که آن را به تصویر بکشم. منتقد درونی‌ام روی صفحه متولد شد. با دو دستم شروع کردم به نوشتن. دست راستم منتقد درونی‌ام و دست چپم کودک درونم بود. باهم به گفتگو نشستند. کمی بحث و جدل ولی سرانجام به تفاهم رسیدند. حالا هر دو احساس بهتری دارند.

    بعد از ظهر کمی به تماشای فیلم like crazy نشستم. دختر و پسر جوانی که در دوران دانشجویی به هم علاقه‌مند می‌شوند‌. این زوج به دلیل یکی نبودن محل زندگی و تمام شدن مهلت ویزا به اجبار از هم جدا می‌شوند.

    بعد از فیلم به تمرین خط پرداختم. تمرین باب میلم نبود. نیاز به صبر و حوصله داشت. اما امروز دستم عجول بود.

    وبینار با آزادنویسی شروع شد. داستانک نوشتم. سه داستانک. در ۲۵ دقیقه هر داستانک را چند بار نوشتم. اما هر بار تلاش کردم به شیوه‌های مختلفی جملات را ترکیب کنم.

    بعد از وبینار داستان کوتاه‌های دوستان عزیزم را خواندم. لذت بردم و کیلو کیلو قند وارد خونم شد.

    بعد از آن هم نیم ساعتی پیاده روی داشتم و همزمان با آن به فایل صوتی تمرینجا گوش دادم.

    آخرین کار نیکم هم نوشتن گزارش نیک و بارگذاری آن در سایت است.

  64. ✔️تا اینجا در هیچ روزی.صفحه‌ی صبحگاهی و یوگای صبحگاهی تکراری نشد‌ه‌اند. ممکن است کلمات یکی باشند اما بار معنایی‌شان، متفاوت است.
    ✔️ساعت ۸ پیاده‌روی کردم. تماشای بالارفتن کر‌کره‌ها و آب‌ و جاروکردنِ فضای مقابل مغازه‌ها را دوست دارم.
    ✔️یک کلاس آنلاین یوگا داشتم. حالا سمیرا هم همیشه حاضر لست.
    سمیرا دوست بیست‌ساله‌ام، بعد از جراحی سینه و خارج‌کردن توده، باید یوگا تمرین کند.
    تا هفته‌ی پیش، یک‌شنبه و سه‌شنبه صبح با امان‌نامه‌ی سمیرا بیدار می‌شدم که 《امروز وقت دکتر دارم یا دخترم بیمار است، در کلاس امروز نیستم، جای مرا خالی کن و سوخت نکن، گرفتارم》 القصه، دیدم این‌طور نمی‌شود.
    نه قوتی که توانم کناره جستن از او، بنابراین قبل از ثبت‌نام در ترم جدید گفتم که یکی از اهداف یوگا، تعهدورزی‌ست. یا به کلاس نیا و یا خودت را وفق بده، در هر صورت جلسه را حساب خاهم کرد‌. همانی شد که باید می‌شد.
    انتظار این برخورد را نداشت ولی به راه راست هدایت شد.
    راستش نوشتن، عیار جسارتم را بالا برده.
    ✔️از روی شعر حافظ رونویسی کردم:
    دوش با من گفت پنهان، کاردانِ تیزهوش
    وز شما پنهان نشاید کرد راز پیر می‌فروش.
    یک صفحه هم از روی کتاب زندگی با حواس پنج‌گانه نوشتم.
    ✔️در تار نوازی مدام به خودم می‌گویم 《شل کن، سفت نباش》 .
    انقباض شانه تا مچ دست راست، دست‌اندازی‌ست بسیار بزرگ.
    ✔️در تمرین‌جا، نکته‌های طلاییِ ادبی-ویرایشی آموختم.
    ✔️در هزار کلمه‌نویسی داستان‌ساز، در ابتدا کمی من با من حرف زد. خاطرم هاشوری بود از دست یکی از عزیزانم.
    پیش از وبینار می‌خاستم به خودش بگویم ولی انداختمش به بعد از وبینار، در طول بیست و پنج دقیقه من با من در این مورد حرف زد و سبک شد. در پایان هم به داستان یک تصادف رسیدم.
    با وجود اینکه استاد کلانتری وقت سر خاراندن ندارند، ولی الحق که دست و دل‌بازند در بخششِ زمان. وبینار امروز حدود صد و پانزده دقیقه طول کشید.
    ✔️دو پومودورو تمرین یوگا داشتم.
    ✔️بی‌لنگر را خاندم. اطلاعات‌دهی قطره‌ای را تازه دارم می‌فهمم.
    کتابی در رابطه با یوگا اثر جیمز هویت نشر ققنوس خاندم.
    قبل از خاب، کتاب زیر متن، تسلی‌بخشی‌های فلسفه، نوبت کیه حرف بزنه اثر باده علوی و مقاله هوشنگ گلشیری را هم خاندم.
    ✔️برای تکرارآموزی، چهارمضراب هفت‌ضربی استاد علیزاده را تمرین کردم.
    ✔️روز‌واژه‌ام جگرخراش بود.
    ✔️یکی از دوستانم راهیِ استانبول است، تماس گرفت و گفت 《 خدا وکیلی مراقب مملکت باش تا من برگردم》
    خندیدم و گفتم 《 خیر پیش، اصلن ببین می‌تونی برگردی》

  65. – به پیشنهاد استاد می‌خواهم این بار در طول روز گزارش نیک بنویسم. به نظرم به‌نوعی لحظه‌نویسی است.

    – «تقویم بی‌هدفی» را تمام کردم. یک پاراگراف خواندنی برای شما:
    «انسان، در فرایند انسان‌شدن، علاوه‌بر پاهای راست و گام‌های بلندش، “رانه” یا غریزه مهاجرت‌دوست نیز به دست آورد تا مسافت‌های طولانی را در گذر فصول بپیماید. این “رانه” از دستگاه عصبی مرکزی او جداناپذیر بود، و هنگامی که محدودیت‌های یکجانشینی دست و پای این رانه را بست، روزنه‌های دیگری برای بروز یافت: خشونت، طمع، جاه‌طلبی، یا شیدایی برای چیزهای نو».‌
    چقدر سبک زندگی ابن‌بطوطه را می‌پسندم. قبلا در کتاب‌های دانشگاه درباره‌اش خوانده بودم، اما تقویم بی‌هدفی از زاویهٔ دیگری توجهم را به زندگی‌‌اش جلب کرد. بی‌هدف برای خودش به سفر می‌رفت و ماجراجویی‌هایش را می‌نوشت. نوشته‌هایش ساختار منسجمی نداشت و درمورد هر شهر آن چیزی را می‌گفت که به چشمش جالب بود. در قید و بند نبود. به قول امروزی‌ها یونیک بود.

    – آیس‌لته چه طعم دلنشینی دارد. کلا هر چه با قهوه باشد، خوشمزه است. کیک با طعم قهوه، لته، موکا، تیرامیسو و… . نمی‌دانم سری بعد قهوه را با چه قیمتی می‌توانم بخرم!

    – باز همسایه‌ها دعوا کردند، این بار به‌خاطر پارک ماشین. یک رخدادک درباره‌اش نوشتم که بعد از ویراستاری در کانال می‌گذارمش. حس می‌کنم خوشحالم و شور و شوقی درونم بیدار شده. حدود یک هفته‌ای می‌شد که چیزی در کانال نفرستاده‌ام. می‌خواستم پاراگرافی از یادداشت روزنامه پست کنم که حوصله نداشتم. شاید هم چون با چارچوب کانال مغایر بود از پست‌کردنش منصرف شدم.

    – مخابرات تلفنمان را قطع کرده و برای وصل‌کردنش پیشنهاد داده که از این به بعد از خودشان اینترنت بخریم نه شاتل. چه قلمرویِ بی‌منطق و بی‌در و پیکری. از آن‌ها اصرار و از ما انکار. خواهیم دید چه خواهد شد!

    – غزاله علیزاده را نمی‌شناختم. وقتی استاد شرح‌حالی از او گفت، کنجکاو شدم که نوشته‌هایش را بخوانم. اما برایش خیلی ناراحت شدم. شیوا ارسطویی و غزاله علیزاده چه سرانجام غم‌انگیزی داشتند.

    – روی کاغذ آزادنویسی کردم. واقعا قلم به دست گرفتم. اما دستم درد گرفت و به خودم فحش دادم. نوشتن با دست کار من نیست.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  66. امروز کمی هوا ابری بود و کمی بیش از کمی بیش‌تر خوابیدم.
    صفحات صبحگاهی‌م را نوشتم. اما راستش را بخواهید صفحات صبحگاهی ِمن، صفحه‌ی صبحگاهی‌ست. زیاد آن‌موقعِ صبح چیزی در چَنته ندارم. به زور یک صفحه سیاه کردم. بعد رفتم سراغِ واژگانِ ذخیره شده‌ام. آن‌ها را خواندم. گاهی فقط روی کاغذ نوشتم. گاهی با هرکدام -البته چند تا شد در کُل- جمله ساختم. گاهی زیبا بودند جمله‌ها. گاهی مسخره بودند و خنده‌ام می‌گرفت.
    یک فایلِ دیگر در گوشی ذخیره کردم به نامِ« زیباییِ نوشته‌ها». ضرب‌المثل‌ها، استعاره‌ها و جملاتی که دوست داشتم با صفت و موصوف‌های جدید و جالب را در آن یادداشت کردم. آن‌ها را هم یک نگاهی کردم.
    به واژه‌ی « نَزار» می‌رسم. یک جمله‌ی من‌درآوردی با آن می‌سازم. ناخودآگاه یادِ کتابی افتادم که نویسنده‌اش همین نام را داشت. دوستی به من کتابِ عشق با صدای بلندِ «نزار قربانی» را هدیه داده بود و سه سال است در کتابخانه‌ام خاک می‌خورد. امروز تورقش کردم و این شعر را دوست داشتم:
    با تو که هستم/ از شعر سرودن نا اُمید می‌شوم
    به زیبایی تو که فکر می‌کنم/نفسم بند می‌آید
    زبان الکن می‌شود و واژگان ناپدید می‌شوند
    مرا از این تنگنا بِرهان/ کمتر زیبا باش
    تا به شاعری باز کردم
    زنی چون دیگر زنان باش
    که آرایش می‌کنند، عطر میزنند
    کودک به دنیا می‌آورند
    چون دیگر زنان باش
    تا به شعرم و به واژه هایم باز گردم

    سه روز درگیرِ یک داستان کوتاه هستم که کامل شود و در سایت بگذارم. اما پیش نرفت. نمی‌دانم که چه خَبطی بود آن را روی کاغذ نوشتم و روزی چند پاراگراف اضافه کردم. حالا کیست که آن را تایپ کند. اصلاً خطِ خود را هم نمی‌توانم بخوانم. انگار موقعِ نوشتن فقط می‌خواهم بنویسم و جلو بروم که نکند واژه‌ای همچون کفتری از بامِ مغزم بپرد. حال که کاغذِ داستان را باز می‌کنم، صدها واژه‌ در آن با دست خطِ خرچنگ قورباغه‌ای، وول می‌خورد. باید شاخِ همه‌شان را بشکنم. نه باید به حمام ببرمشان انگار. در ورد تایپ‌شان کنم. تمیز شوند و خوانا و زیبا.
    بلاخره تا ساعت شش عصر، جان دادم و تایپ کردم و هزار بار ویراستم و در سایتم منتشر کردم. چنگی به دل نزد اما غنیمت است. مهم این بود که به تقویم محتواییِ سایتم وفادار بمانم.
    یک فیلم دیدم.
    یک رخدادک نوشته شده را ویراستم تا در سایت منتشر کنم اما نت ضعیف بود و نشد که بشود.

  67. چند روزیست که گزارش نیک می‌نویسم نمیدانم چرا حس میکنم همه‌ی روزهایم شبیه هم شده؟
    گاهی که هنر کنم ترکیب کارهای روزمره را جابه‌جا می‌کنم.
    امروز هم هزار و خرده‌ای کلمه نوشتم و این جای بسی خوشحالی و شگفتی است. همینطور برای سال‌واژه‌ام هر روز یک قدم هر چند کوچک برمیدارم، این هم امیدوارم می‌کند در این بلبشوی ناامیدی‌ها.
    دو روز پیش فراخوان مجله‌ی انشا و نویسندگی را دیدم و عصر امروز بعد از یک ویرایش کلی «عطر رزماری» را برای چاپ و انتشار احتمالی در بخش «زندگی پس از صدای انفجار» فرستادم. درست است که خیلی اهل این کارها نیستم اما آدم است دیگر گاهی به انگیزه‌های کوچکی برای لبخندی احتمالی نیاز دارد.
    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/tarqim1

  68. ۱. روشنی صبح بیدارم کرد. دیدارم با ساعت ۶ صبح امروز، کاملا اجباری بود.
    ۲. کمد لباسم انگار مسافتی کیلومتری داشت و البته کاملا خالی. در کمد را باز کردم گرفتارش شدم. هرچه می گشتم لباسی مناسب پیدا نمی کردم. مجبور شدم با لباسی که ماهاست سلام وعلیکی نداشتم آشتی کنم ولی می‌دانم تا آخر شب دوباره بحثمان می‌شود.
    ۳. کل مسیر نگاهم به آسمان بود.
    ۴.مشتری کم داشتیم و بیکار در فضای مجازی گشتم.
    ۵. احساسی شبیه به غم درونم بیدار شد. برای درک و فهمیدنش خسته‌ بودم. احتمالا به موقع آزادنویسی خودش را بیشتر نشان دهد.
    ۶. وسط آزاد نویسی برق قطع شد و همه‌چیز از دستم در رفت. ذهنم اما همچنان مشغول بود و بدون نوشتن می‌نوشت.
    ۷. سریال تازه‌ای را شروع کردم.
    ۸. بخشی از اتاقم را مرتب کردم.
    ۹. گزارش نوشتن باعث شد متوجه شوم در استفاده از کلمه‌های جدید یا متنوع ترسوام و برای نوشتن و ساختن جمله‌های تازه خجالتی.

  69. تازه از خواب بیدار شدم دیروز در وبینار نو نیمه ساز استاد کلانتری شرکت کرده بودم استاد فرمودند که گزارش نیک بنویسید من هم ، امروز می خواهم گزارش نیک بنویسم بعد از شستشوی دست و صورتم به سراغ میز صبحانه می روم همه چیز بود تخم مرغ آبپز شده و کره و عسل ، خامه و مربا ، پنیر و گردو ، تخم مرغ پخته را بر داشتم در کف دستم چرخاندم بعد با خودم گفتم  ولش کن پنیرو گردو می خورم بعد دو باره پشیمان شدم گفتم عسل و خامه می خورم پاک گیج شده بودم خوب اگر فقط یک چیزی در سفره بود که من گیج نشده بودم راحت به سراغ همان یکی می رفتم حالا باید صبحانه ام را خورده بودم  و به کار هایم می رسیدم باید به جان مسئولین دعا کنیم که این گرانی را پدید آوردند گرانی ! این خوبی را داشت که صبح به این زودی ، اول صبح آدم گیج نمی شد . بگذریم بعد از خوردن صبحانه از سر جایم بلند شدم باید سریع به سر کارم بروم یکوقت دیر نشه، یادم نبود اداره ی ما به خاطره بالا رفتن  دلار و کسادی کار، کارمندانش را بیرون کرده است .‌خوب خدا راشکر سالم هستیم تلویزیون روشن است خیابان را نشان می دهد کودک کار با دسته گل به دنبال ماشینی می دود تا بلکه گلش را بفروش برساند ولی ماشین به سرعت برق و باد دور می شود چه کسی می گوید که در مملکت ما کار پیدا نمی شود همین الان نگاه کن؟  این همه کودک کار، نباید زیاد ناشکری‌کنیم
    امروز روز آتش نشان است  واقعا این آتش نشانان چگونه با جان خودشان بازی می‌کنند وقتی که جایی آتش می گیردخودشان را به آب و آتش می زنند مزد حلال که می‌گویند آتش نشانان هستند چشمه شعرم به جوش آمد و شعری تقدیم می‌کنم به آتش نشانان عزیزی که قهرمان هستند.

    تو آتش نشانی که آتش بجانی
    تورا من چه نامم تو یک قهرمانی
    الهی بمانی تو جانی و جها نی

    خوب دیگه ! گزارش نیک خودم را، تمام می‌کنم.
    تا گزارش نیک بعدی شما را بخدا می سپارم
    #طاهره_ترسلی
    #گزارش _نیک

  70. خیال، نان هر شب من است

    ــ می‌خاستم کوردلیا باشم. راستگو و یکرنگ و بی‌باک. و بگویم پدر من شما را همان‌قدر دوست دارم که هر دختری می‌تواند پدرش را. می‌خاستم فضانورد بشوم. شنا کنم در آسمان. لابلای ماه. ستاره. ابر. بعضی‌وقت‌ها هم دوست داشتم گنجشک باشم. خیال‌هایم مدام در حال رفت و برگشت بودند. اصلن همه‌اش زیر سر آسمان است. امکان خیال‌پردازی می‌دهد. فرصت خلق، خلاق شدن. اما بعضی‌وقت‌ها هم باورشان می‌کردم. گرچه هنوز معتقدم گنجشک بودن بهتر از آدم بودن است.

    ــ اولش خیاط بود. لباس عروس می‌دوخت. یونیفرم. هر چه پیش آید خوش آید. کارش سکه بود. فاز عوض کرد شد قناد. کیک. شیرینی. تنورش داغ است. الآن اما ترجیحش یوتیوبری‌. آدمی‌ست اهل ریسک، خوراکش چالش. پشت هر کیکش قصه‌ای خابیده. بیست‌هزار سابسکرایبر گرفت فقط در دو هفته‌ی اول. فکر می‌کنم شاه‌دلیل اصلی‌اش قصه‌هایش است. مردم قصه دوست دارند. اصلن جهان نیازمند شنیدن داستان و قصه است.

    https://t.me/Mohammadfaty2

  71. —صبح زود از خواب بیدار می‌شوم. صفحات صبحگاهی‌ام را می‌نویسم.
    —دفتر شعر شاملو را می‌خوانم. باز هم چند واژه‌ی جدید را به دایره واژگانم اضافه می‌کنم.
    —تا تمرینجا شروع می‌شود برق می‌رود. پس از دو ساعت فایل ضبط شده را گوش می‌کنم.
    —وبینار امروز بیست‌وپنج دقیقه نوشتن می‌روم تو کودکی. چقدر از نوشتن لذت می‌برم.
    —دوره قصه‌ریزه را مرور می‌کنم. جلسه‌ی دوم. داستانک همیشه برایم جذاب و جالب است. می‌خواهم بیشتر مطالعه کنم تا بهتر بنویسم.
    —گاهی حال و حوصله حرف زدن با بعضی موکل ندارم. اما مجبورم پاسخ بدهم. خسته کننده‌ است هر نکته‌ای را بارها برای‌شان تکرار کنی.
    —دفتر شعر نادر نادرپور را شروع می‌کنم. این شعر به دلم نشسته:
    سرکرده در برف غبارآلود پیری
    آموخته از کبک، رسم سر به زیری

  72. 07/07/1405
    گزارش نیک 139♥️🐌
    سال واژه: در مسیر معنوی
    نمره روز: ده از ده
    1- صبح ساعت 4:30 بیدار شدم.
    2- ساعت 5:40 در اسلام شهر منتظر سرویس بودم.
    3- در راه رفت به کارخانه تمرین ری-کی را انجام دادم.
    4- صبحانه را پشت سیستم خوردم و فرم شناسایی مشاغل و عوامل زیان آور کار را یک بار دیگر بازبینی کردم.
    5- با کارشناس ایمنی که پنج سال در کارخانه کار می‌کند و بسیار مرد مهربانی است، یکبار دیگر لیست مشاغل را مرور کردم که که خیالم از بابت شغل‌هایی که برای اندازه‌‌گیری عوامل زیان آور کار انتخاب کردم، راحت باشد.
    6- با مسئول فنی شرکت اندازه گیری خوش‌و‌بشی دلچسب کردم و با هم اندازه گیری را به همراه کارشناس ایمنی مهربان شروع کردیم.
    7- بیشتر اندازه‌گیری‌ها انجام شد و بقیه موکول شد برای دوشنبه آینده.
    8- در راه برگشت سرگذشت کوتاه «جک لندن» و چند صفحه‌ی آغازین داستان «در سرزمین‌های دور دست» را خواندم. آغاز داستان بسیار گیرا بود، در ادامه مدام حواسم به اینجا و آنجا سرک می‌کشید و گاهی هم به این فکر می‌کردم که داستان «قلب افشاگر» از «ادگار آلن پو» چقدر نافذ بود و درنهایت داستان نیمه کاره ماند و به خوابی عمیق فرو رفتم.
    9- به خانه که رسیدم خواندن دوباره‌ی داستان «بخت آزمایی» را شروع کردم. این بار زیبایی‌های داستان بیشتر به چشمم آمد. و لحظه شماری می‌کنم که داستان را تمام کنم.
    10- یک دوش خستگی در برنده گرفتم.
    11- قرتی‌سازی کردم. لباس‌های فردا را اتو کشیدم و لاک زدم.
    12- گزارش نیک نوشتم.
    13- سپاسگزاری امروز
    سپاسگزارم برای راننده‌های اسنپ خوش اخلاق.
    سپاسگزارم برای صبحانه، ناهار و میوه.
    سپاسگزارم برای درخت کنار پنجره‌ی اتاقم.
    سپاسگزارم برای چای و بیسکویت کرم دار شکلاتی.
    سپاسگزارم برای کوچه‌ی سرسبزمان.
    سپاسگزارم برای بیدار شدن حوالی اذان و دیدن طلوع خورشید.
    سپاسگزارم برای استاد شاهین جان♥️ و دوست‌های اهل نوشتن♥️.

  73. گزارش نیک شادی

    ۱- حدود ساعت ۶ از خواب بیدار شد.
    ۲- صبحانه و خوراکی بچه‌ها را آماده کرد.
    ۳- بچه‌ها را به مدرسه رساند.
    ۴- وقتی برگشت ۲۰ دقیقه آزادنویسی کرد. نمی‌داند با زمانش چه کند. از وقتی یادش می‌آید به چیزهای زیادی علاقمند بوده. اما زمینه و فرصت دنبال کردن همه‌ی آنها را نداشته. اکنون هم دوباره با همان چالش همیشگی روبرو است.
    دوست دارد فلسفه بخواند. انگلیسی را ازنو بیآغازد. به انگلیسی دوباره فیزیک بخواند. کار هنری انجام دهد مثل دریم‌کچر. رانندگی را از سر بگیرد. رمان بخواند. جدی‌تر کار کند. در تلگرام یادداشت بنویسد. پیج‌ش را آپدیت کند. در سایتش مقاله بنویسد. با بچه‌ها بیشتر بازی کند. خانه را بیآراید. ورزش کند. پیاده‌روی کند. مکان‌های تازه را ببیند. تجربه‌های نو داشته باشد.
    نمی‌داند قدم کوچکی برای هریک بردارد یا بر یک زمینه، تمرکز کند.

    ۵- خانه را جمع‌آوری کرد و ناهار درست کرد.
    ۶- با دوستش قرار گذاشت و باهم رفتند دنبال بچه‌ها.
    ۷- با بچه‌ها ناهار خورد و خوابید.
    ۸- متش را برداشت و به باشگاه رفت.
    ۹- چند محتوا برای موسسه تهیه کرد و چند نقاشی برای نگاره‌های دخترش کشید.
    ۱۰- برای دختر و پسرش قصه خواند و خوابید.

  74. عادت کردن به صبح‌های خلوت و بدون استرس مهرماه کار راحتی نیست.
    صبح درگیر بودم بین انتخاب کردن و اضافه کردن وسایل جدید به سبد خرید. آخر سر هم بی‌خیال نصفشان شدم، چون بچه کوچیکه کیسه به دست آمد و بعضی از چیزهایی که می‌خواستم را گرفته بود.
    سریال ظهر هم سر جایش بود، ولی بیشترش حواسم نبود؛ پرت پرت بودم.
    یادداشتی که قرار کرده بودم بنویسم را بی‌خیال شدم. دیگر حسش نبود.
    عصر به کار کردن و گذشت بالاخره تنبلی را کنار گذاشتم و استارت این ماه را زدم.
    نویسنده‌ساز را بودم و نوشتم. حالا که نگاه می‌کنم، چقدر عجیب نوشتم. بیشتر راجع به ابداع آرزوهای جدید و حرکت است. چقدر بی‌دقتی عذابم می‌دهد. اکثرا در همه‌ی آزاد‌نویسی‌ها می‌بینم که به این هم اشاره می‌کنم.
    چقدر نویسنده‌ساز خوش گذشت.
    امروز درس نخواندم. فقط ۲ صفحه‌ی دیگر از دیکشنری را گوش دادم. این یکی بدک نیست، ولی باید یک مجموعه‌ی دیگر هم پیدا کنم که کلمات کلی‌تر را هم در بر بگیرد و به درد مقاله‌خوانی بخورد.

  75. سه شنبه ۷ مهر
    گزارش نیک ۱۴۰
    سال واژه ام تغییر

    دوش کابوس ها و خواب های آشفته چون بختک احاطه ام کرده بودند، حیوانی شبیه به گرگ در پی ام می دوید و من چون صاعقه می جهیدم ولی هر چه سعی می کردم یک قدم به قدم هایم اضافه نمی شد،نه من از او دور می شدم نه او به من می رسید.از خواب که پریدم عرقی سرد روی صورتم نشسته بود.
    راستی چرا کابوس می بینیم و چرا بعضی از آن ها مدام تکرار می شوند؟
    خورشید از پشت کوه سرک می کشید که بیدار شدم نماز قضا شده بود، نماز قضایم را خواندم که کارنامه اعمالم سنگین تر نشود.
    چند صفحه از قرآن نیز خواندم نوبت به سوره فصّلت رسیده بود سجده به جا آوردم و همان جا پیشانی به مهر با خدا درد دل کرده و شکر نعمت هایش را به جا آوردم شکر این که صبحی دیگر را به تماشا نشسته ام در عاشقانه ترین فصل، پاییز

    روزانه ام را نوشتم همه از گذراندن لحظه های دیروزم و در پایان فهرست کارهایی که باید انجام می دادم را نوشتم.

    پیاده روی کردم تنها در ۵ دقیقه

    آب نوشیدم به قدر کافی

    ادامه شعر محمدعلی بهمنی که در گزارش نیک ۱۳۹ نوشتم.
    ماهی برگشته ز دریا شدم
    تا تو بگیری و بمیرانی ام
    خوب ترین حادثه می دانمت
    خوب ترین حادثه می دانی ام؟
    حرف بزن ابر مرا باز کن
    دیر زمانی ست که بارانی ام
    حرف بزن حرف بزن سالهاست
    تشنه ی یک صحبت طولانی ام
    ها…به کجا می کشی ام خوب من
    ها…نکشانی به پشیمانی ام!

    گسترش واژگان:
    آشموغ= سخن چین،گمراه کننده،فتنه انگیز

    آشوب=فتنه،غوغا، انقلاب

    آشوغ=غریب، بیگانه،مجهول، غیر معروف، ناشناس، گمنام
    مثال:
    چه کنم از جفای دهر که من
    هستم آشوغ در دیار شما

    منشا روانی ادبیات از کتاب شرح گلستان:
    بیچاره کسی که احساسات لذت آمیز یا الم انگیز در درونش موج زند و نتواند سوز درون خود را آشکار کند و سعادتمند آن کسی که درونش کانونی باشد پر از سوز و گداز که هر چه بیشتر شعله ها از آن برخیزد و آتش شوق تیزتر شود، شعله ها به نوبه خود موجد موادی آتش زا بشود تا جایی که صاحبدل از ترس آنکه مبادا جهانی در شعله های عشق او بسوزد با سوز خود بسازد و دم بر نیارد.
    ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
    کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
    این مدعیان در طلبش بی خبرانند
    و آنرا که خبر شد خبری باز نیامد

    دیباچه گلستان:
    عاکفان کعبه ی جلالش به تقصیرِ عبادت معترف که  ما عَبَدناکَ حَقَّ عِبادَتِکَ و واصفانِ حلیه ی جمالش به تحیّر منسوب که  ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِکَ
    گر کسی وصف او ز من پرسد
    بیدل از بی نشان چه گوید باز
    عاشقان کشتگان معشوقند
    بر نیاید ز کشتگان آواز

    عاکف=در اصطلاح عرفان کسی که از دنیا قطع علاقه کند و تنها به خدا پردازد.

    حلیه=زیور

    جمال=صفت کمال الهی است از قبیل علم، قدرت و حیات

    تحیّر و حیرت= یکی از مراحل سلوک که عارف در آن وادی خود را سرگشته می یابد.

    مطالعه کتاب:
    جای خالی سلوچ را می خوانم از محمود دولت آبادی
    و کتاب دیدار احمد محمود را

    ۲۵ دقیقه در وبینار نویسنده ساز نوشتم. بارانی از ایده قلمم را سراند روی خطوط و معجزه وار پیش رفت.
    استاد در مورد غزاله علیزاده گفتند خانه ادریسی های این نویسنده را خوانده ام آن قدر ملموس و زنده بود جملات کتاب که به چند بار خواندنش می ارزد.

    نمره ام ۸

  76. – بچه‌ی کوچکی در فامیل نزدیک داریم که به واقع بانمک‌ترین و در عین حال باشعورترین بچه‌ایست که تاکنون در این خانواده به‌دنیا آمده است. به مادرش گفتم این بچه حتمن به پدرش رفته. با اینکه گل‌به‌خودی حکم تیر دارد اما آنقدر این بچه از تجربه‌ی خانوادگی ما فاصله دارد که نمی‌شود کتمانش کرد. بچه‌ی بامزه داریم اما ترکیب بامزه و باشعور با ژنتیک ما هماهنگ نیست. امروز تولد این گوهر کمیاب بود که از قضا با تولد خواهر من در یک روز است و از قضاتر اینکه هر دو چال گونه هم دارند. او امروز چهارساله شد و خواهرم چهل‌ساله. چه تصادفی.

    – پیش می‌آید نکته‌ای را از قبل می‌نویسم که مثلن یادم نرود و در گزاش نیک به آن بپردازم، بعدن نمی‌دانم آن نکته به چه چیزی اشاره داشته، کلن موضوع را از اساس گم می‌کنم. دیروز این قضیه پیش آمد، بعد امروز موقع رانندگی یادم آمد چه بوده، اما نتوانستم بنویسم و الان باز یادم رفته است. نمی‌دانم این موضوع مثل گوز فرار است یا مغز من گوزپیچ شده.

    – وقتی استاد در مورد ختنه‌سوران می‌گفتند متأسفانه شوخی غیرعفیفانه‌ای در ذهنم شکل گرفته بود اما چون خیلی عفیفم نگفتم.

    – چیزی که در خودم و دیگران آزارم می‌دهد «تردید در تصمیم‌گیری» است؛ هزاران بار مردد شده‌ام حتی در کوچک‌ترین تصمیم‌گیری‌ها. عجیب اینکه در تصمیم‌های بزرگ کمتر مردد می‌شوم. شاید دلیلش این است که آن‌ها را با ارزش‌های اساسی‌ام می‌سنجم و حذف‌ می‌کنم گزینه‌هایی را که با ارزش‌هایم در تضاد هستند. اما در موارد کم‌اهمیت‌تر میان معیارهای مختلف گم می‌شوم و اولویت‌هایم دائمن تغییر می‌کنند. به نظرم نهایت آزادی این است که بتوانی بدون تردید تصمیم بگیری و نتیجه هر چه بود برنگردی به اول ماجرا. به اطرافم که می‌نگرم خیلی‌ها را مثل خودم دور از این آزادی می‌بینم که این واقعن آزارنده است.

    – دیدید دکترها می‌گویند اگر مریض امشب را دوام بیاورد خطر رفع می‌شود؟ الان از نظر احساسی در شرایطی هستم که اگر امشب را دوام بیاورم دیگر زنده می‌مانم. طوری خرابم که از نوشتنش طفره می‌روم. خدا به داد برسد.

    – تمرینجای دیروز را خوب نشنیده بودم از بس قطع و وصل شدم. در عوض امروز در جاده همراهم بود.

    – دوباره تنها رفتم پیش عزیز قلبم. باید یک خانه آنجا بسازم. خانه‌ی آدم جایی است که قلبش آنجاست.

    – پروردگارا، آبروی من هیچ ارزشی در این جهان ندارد اما برای شما بی‌ارزش نیست. حتی یک ذره غبار در جهان نیست که برای شما بی‌ارزش باشد. این را باور دارم و باور دارم که آبرونگهداری برای بنده‌هایت. پس آن را به شما امانت می‌سپارم.

    – الهی شکرت…

  77. هفت هفت سال پنج:
    در تنگـراهِ یک روز
    امروز از راننده خواستم ضبط را روشن کند. گفتم مسیر بی‌موسیقی لطفی ندارد. آهنگ قدیمی. با ریمیکسی از شهره و معین شروع شد. شاد. بعد قمیشی، ابی، و هایده: «من می‌خوام به خونه‌ی خدا برم، اگه می‌خونه نرم کجا برم». لذت بردم. پنج ستاره را سخاوتمندانه دادم. بعد فکر کردم چرا هر بار می‌خواهم به راننده‌ای امتیاز بدهم، این‌قدر سخت‌گیر و نکته‌سنج می‌شوم؟ توی ذهنم تمام موارد را در نظر می‌گیریم و گزینه به گزینه رد یا تایید می‌کنم. خدا مرا شناخته.
    رسیدیم. مدیر با ظرف حلیم آمد؛ حلیم کبابی مرادیان. این چند روز که دفتر خلوت شده، هر روز به صبحانه‌ای گرم دعوت می‌شوم. حلیم، گرم و کشدار.
    کار با تماس همکاری از گرگان شروع شد. می‌خواست صورت‌حساب چهار سال اخیر اداره‌ی منطقه‌ی چهار تهران را بررسی کنم و مانده‌ی حساب درست را اعلام کنم. خروجی گرفتم، ریختم در اکسل، سند به سند. تا ساعت یازده طول کشید. اختلاف‌ها همیشه هست؛ برای حل مشکل پناه بردم به گردش حساب بانک‌ها.
    یادم افتاد برای یادآوری و دریافت چک باید به آن اداره‌ی نامحترمِ تنبل‌پرور می‌رفتم. رفتم. سیستم از دسترس خارج بود و همه بی‌کارتر از قبل، جلسه‌های گروهی داشتند. مثل همیشه وعده‌ی هفته‌ی آینده را دادند؛ برای نصف مبلغ، آن هم به‌صورت تهاتر حساب.
    کلافه برمی‌گردم. تمرکز ندارم. از غر زدن بیزارم، اما همیشه می‌زنم. با خودم. سرم را می‌کنم لالوی اعداد و لیست و چک، تا فراموش کنم کجای این توالت عمومی زمین‌گیر افتادم. این کوشیابی بی‌پایان، این دویدن در تنگ‌راهی که هر بار باریک‌تر می‌شود، مرا فرسوده کرده. نه راه پس دارم، نه راه پیش. فقط دیوار و من. من و صدای ناله‌های خودم که در سرم می‌پیچد.
    ساعت ۵:۳۳ دقیقه است. سرم سوت می‌کشد. ناهار نخوردم و ضعف شدیدی دارم. اسنپ‌سواری می‌کنم اما حتی حس و حال حساب کردن ندارم؛ اعتباری پرداخت می‌شود. بعد از خوردن عدس‌پلوی شنبه‌پز، قدری جان می‌گیرم. ساعت ۱۸:۱۷. چرا فایل صوتی وبینار آپلود نشد؟ حسادتم گل می‌کند، خوش به حال بچه‌هایی که در وبینار حاضر بودند.
    این‌قدر از صبح نشسته‌ام که شبیه صندلی شده‌ام. هیکلم را در آینه نگاهی می‌اندازم؛ قدری مانده تا راننده‌ی مینی‌بوس شدن! فعلاً بی‌خیال شو بیتا.
    سری می‌زنم به روزنویسی‌های نیما. یکی از بهترین روزنویسی‌هایش، از نظر من، همین است که در سال‌های پایانی عمرش نوشته. عاشقشم. نزدیکی به خود در نوشتن یعنی همین.

    «من با فساد و محیط بد هم‌آغوش شده‌ام. زندگی داخلی من را هیچ‌کس نمی‌داند در چه اغتشاش و رنج تحمل‌ناپذیری است. انواع و اقسام خودم را تسلی می‌دهم. بردباری می‌کنم، ولی کارد به استخوانم می‌رسد و هیچ‌کس نمی‌داند. هیچ‌کس نمی‌داند چرا فعالیت در انتشار کارهای خود ندارم. روح من به قدری از زندگی داخلی من آزرده است و اساساً روح من به قدری کثیف می‌شود که از خودم بیزار می‌مانم. من در خودم، در زندگانی خودم دارم رو به تحلیل می‌روم و هیچ‌کس نمی‌داند. نمی‌توانم بگویم. به قول هدایت در زندگی دردهایی است که آدم را مثل خوره می‌خورد. خوره مرا خورده است. من در گودالی که خوره در گوشت تن من به وجود آورده است، تاب می‌خورم. هیچ‌کس نمی‌داند نوشتن و عوض کردن ادبیات فارسی با این جور زندگی برای من چه اعجازی است.»
    سر‌درد تمامی ندارد. دلم می‌خواهد فریاد بزنم. فریاد که نمی‌شود؛ شجریانی می‌گذارم تا به این بهانه گلویی چاک دهم.
    دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
    نیاز نیم‌شبی دفع صد بلا بکند
    این کار من، حکم گریه‌ی زیر باران و توی حمام را دارد. پناه می‌برم به صدایی که فغان مرا پوشش می‌دهد.
    نگرانم برای جلسه‌ی دادگاه فردا. چرا این لعنتی تمام نمی‌شود؟ تا کی و تا کجا باید برای یک اشتباه تاوان داد؟

  78. گزارش نیک با اعمال شاقّه
    یکی‌ جلوم بود. برگشتم. یکی هم پشتم بود. یکی سمت راست. یکی سمت چپ. محاصره شده بودم. زانو زدم. دو قسمت از «ونزدی» را دیدم. اون که جلوم بود رفت، با لبخند. بقیه نزدیک‌تر شدند. وسایلم را ریختم زمین. دومین دستبند تمیمه‌‌ام را ساختم. پشت سری هم رفت. حالت صورتش را ندیدم ولی‌. اون که سمت چپ بود مچم را گرفت. چرخاند. شروع کردم به نوشتن. مچم را ول کرد. خواستم نفسی بکشم که سمت راستی یقه‌ام را چسبید. آمدم فهرست کارهای نیک را بنویسم که دستش را سفت‌تر کرد. داشتم خفه می‌شدم. همین گزارشی که می‌بینید را نوشتم. دست‌هایش را شل کرد. آب دهانم را قورت دادم. خواستم ارسالش کنم که یکی با چاقو دوید دستم. گفت: «وایسا وایسا»، سال‌وا‌ژه‌ام تدریس بود.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  79. گزارش سی و سوم
    سال واژه: تبدیل
    صبح چه کار می‌کرد؟ چطور بیدار شد؟ یادش نیست.
    هزار بار به این کله پوک گفته‌ام اگر روزش را تکه تکه بنویسد آخر شبی به این ذلت نمی‌افتد. اشرف مخلوقات و فراموشی پیشه کردن؟
    ها حالا که به مغزش فشار می‌آورد یادش می‌آید که نوبت دکترش را گرفت.
    دیگر اینکه بسته‌ی ارسالی‌ خرید اینترنتی‌اش را تحویل گرفت.
    آها حالا خانم خانم‌ها موتور مغزش روشن شد. زمان زیادی صرف سروکله زدن با تبلت قدیمی تازه یابیده‌اش شد و پیدا کردن میانبر نیم فاصله. برای نصب ورد تلاش زیادی کرد. بیچاره دلم برایش سوخت، آخر تلاش هایش اینطور شد که این برنامه در دسترس نمی‌باشد. نکند این بلد نیست؟ باید پرس و جو کند. انگار نه انگار آدم دنیای مدرن است.
    ها دیلیت اکانت تلگرامش را یکی دیگه برایش انجام می‌دهد. بگذریم.
    اما ازش راضی هستم. امروز نشست پشت سیستم. جدی جدی چهل و پنج دقیقه سفرنامه‌اش را نوشت. هنوز مطمئن نیست، فقط می‌داند اول باید کاملش کند و بعد ارتقایش دهد. یک صفحه هم آزادنویسی.
    موندم با این حافظه‌اش جزئیاتی از سفر یادش مانده؟ می‌ترسم آخرش پنج شش خطی تحویلمان دهد و سفرنامه ببندد به خیکمان.
    عصری هم شب هول خواند و از آن کلمه برداری کرد. معیار کلمه برداری‌اش واژه های سخت نیست. هر واژه‌ای هر چند ساده که آتنا از آن استفاده نمی‌کند شانس ورود به فهرست را دارد.
    نارنگی خورد. خودش هم نمی‌داند چرا امسال اینقدر نارنگی می‌خورد. ناخنش را فرو می‌کند در پوست نارنگی و لباس را در تنش می‌شکافد.
    گزارش‌های اخیر مورد علاقه‌اش:
    بیتا پرهام، ساجده حق پرست، مریم کاشانکی
    حالا هم دارد آماده می‌شود. مهمان می‌آید و شب نشینی کوچک و کوتاهی دارند. دلم می‌خواهد بدانم آخر چه کسی برای مهمانی شلوار شش جیب ذغالی می‌پوشد. عیب ندارد امروز هم خودش راضی بود هم من. پس درجه‌ی خودآزاری‌اش را کم ‌می‌کنم.
    تصمیم گرفت گزارشش را اینطور بنویسد.
    ما هم تابع نظر او. نیک باشد شب و روز همگی.

  80. _مراقبه
    _پیاده روی
    نمره امروز ۴ از ۱۰

    _ برادر بزرگتر می خواست با وانت بار، از باربری، چندین گونی پسته بیاورد و برادر کوچک می گوید من می روم و در مسیر برگشت کاری دارم انجام می دهم. بدین ترتیب صرفه جویی در انرژی و وقت می شود و شما بروید منزل استراحت کنید، وقتی پسته ها را می آورد یکی از گونی ها پاره شده و برادر بزرگ دهانش را باز و هرچی کثافت و آشغال بود به طرف برادر کوچک تر پرتاب کرد، برادر کوچک دهانش را باز نکرد پس از اندکی تامل به برادر بزرگتر گفت، ای کاش تو هم در چنین شرایطی یک پسته خندان بودی…
    _دو خواهر یکی ۶۵ ساله و دیگری ۶۱ ساله در جلسه داوری به جهت اختلاف مربوط به سال ۱۳۶۳ خواهر بزرگتر ۵۰ هزار تومان به مادرش داده بود و بنا بود به ازای آن مبلغ به او مادر ۱۴سکه طرح قدیم بدهد، خلف وعده از جانب مادر ۸۴ ساله و حالا آمده بود از سهم الارث خود قرضش را ادا کند که با مخالفت دختر کوچک مواجه شده بود، سوم شخص از طرف مادر در جلسه حاضریود، بدون توجه به حضور سوم شخص دو خواهر در قوطی عطاری را باز کردند و پرتابه ها از دهان شلیک کردند، به حدی که منشی آمد و نگران شد، گفت خانم های محترم وقتتون تمام شده پاشید برید، این طوری کار جلو نمی رود،اشاره کردم منشی از اتاق خارج شود…
    من دراین جلسه کاملن خونسرد و اجازه تخلیه اطلاعات دو خواهر را دادم و به جای نوشتن صورتجلسه، گوشی به دست در حال نوشتن گزارش نیک بودم.

    _از دوربین مداربسته در مانیتور دیدم منشی خوش ذوق دفتر امروز از مراجعین با یک بشقاب یک بار مصرف شامل کاهوی خرد شده، خیار، گوجه، پنیر رنده شده و نان محلی نجف آبادی پذیرایی می کند و در کنارش یک پلاستیک هم گذاشته بود تا مراجعین که نمی خورند، بشقاب را بتوانند ببرند.
    زنگ زدم و منشی داخل اتاق شد، گفتم این کارا چیه؟ گفت خودتون گفتی چند مهارت باید بلد باشی، کلاس سفره آرایی می روم و باید تمرین کنم. کجا بهتره اینجا.

    و گزارش نیک ۱۴۰ نیز زود خوابش رفت.

  81. حلزون جای صدف، چرخ تریلی بسته است به پشتش.
    خوابم می‌آید. خیلی خوابم می‌آید. چشمانم تاب باز ماندن ندارند. فردا کله‌ی خودم جلسه دارم با نهنگدِین‌های گرامی.
    روز خوبی بود امروز.
    خواندم.
    کمی نوشتم.
    راهی رفتم.
    مستند سلمی الهی را دیدم.
    شب‌بخیر.

  82. دیشب برای کانال گزارش نیک ننوشتم. توی سایت برای استمرار گذاشتم. هیچی واسه نوشتن نداشتم. امشب هم. نمی‌دانم چم شده. خسته. سست. حوصله هیچ کاری را ندارم. پیگیر سالن شدم‌ کاش اوکی شود. ورزش کردم. در کانال‌ها گشتم. گزارش نیک خواندم و حال می‌نویسمش.

    ۷-۷-۱۴۰۵
    #گزارش‌نیک
    #مهلا‌طهماسبی‌زاوه
    https://t.me/ma0hlq

  83. سه‌شنبه
    ۷/۵/۷

    ۱.سرکار
    ۲.شستن لباس‌ها
    ۳.مرتب کردن آشپزخونه
    ۴.جمع‌آوری آشغالای اتاق
    ۵.آزادنویسی
    ۶.خوندن فریدون مشیری

    @sarvfaam

  84. گزارش نیک ۳۷

    در «گزارش نیک» دیشب نوشتم «آدم بزرگ»، در حالی که درستش «آدم‌بزرگ» است. همین مانده بود بعد از عمری، در نیم‌فاصله اشتباه کنم.
    تصمیم گرفتم مانند «گزارش نیک» دیروز «استاد»، اتفاقات را تدریجی ثبت کنم و به آخر شب پاس‌شان ندهم.
    صبح را با آزادنویسی آغازیدم. کمی پریشان بودم و این پریشانی را به کاغذ منتقل کردم.
    بیست صفحه‌ «جنگ آخرالزمان» خواندم. عکس واقعی «مرشد» را در گوگل جست‌وجو کردم. تنها عکسش، پس از مرگش ثبت شده.
    تکه‌ای از کتاب را می‌نویسم:
    «برای همین بود که پدر وادارش کرده بود از گناهان خود توبه کند؟ تا دوباره کارش کشتن مردم و تماشای جان دادن آن‌ها بشود؟ بله، حتما دلیلش همین بود.»
    در «واژه‌دان» چرخیدم. واژه‌ی «گاوریش» به معنی «ابله» را یافتم. سریع به چند نفر از دوستانم پیام دادم:
    «گاوریش».
    دقایقی را در هوای آزاد گذراندم. هوا بهتر شده، اما هنوز گرم است.
    در کانال‌های همسفرانم گشتم. خواندن نوشته‌های‌شان برایم لذت و انگیزه می‌آورد‌.
    در سایت «استاد» چرخیدم.
    درباره‌ی «دیوید فاستر والاس»، نویسنده‌ای که «استاد» دیروز نامش را گفت کمی خواندم.
    سری به اخبار زدم. کاش نمی‌زدم. نمی‌دانم عادت است یا بی‌حسی. شاید هم عادت به بی‌حسی.
    این وسط برق هم برای خودش رفت و آمد.
    تمرین قبلی «نویسندگی خلاق پیشرفته» را دور ریختم و متن جدیدی شروع کردم. بیشتر از قبلی دوستش دارم.
    خواب بدموقع برنامه‌ی تنظیم خواب را نابود کرد.
    روزنویسی کردم.
    ورزش کردم. البته امروز کمی زیاد سیگار کشیدم.
    خواندن و نوشتن را ادامه دادم و کانال تلگرامم را به‌روز کردم.
    با دوستانم کمی حرف زدم.
    شب را با فیلم و ادامه‌ی شاهکار «یوسا» تمام می‌کنم.

    نوشتن «گزارش نیک» به این سیاق بسیار دل‌نشین بود.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/saaye_zaad

    نمره‌ی امروز: ۷/۵ از ۱۰

  85. بیدار شدنم با طعم انار بود. از دیشب تا دم صبح بو و طعم انار تو سرم می‌پیچید بخاطر یک انار نو رسیده و ترش با بو و طعم گس. ایستادم و به خدا رو کردم هیچ کس نیست که جز او درد دردمندان دوا کند. و بر آستانش سجده کردم و به همه کسانم دعا کردم. و بعد کمی هم نوشتم و به پیاده روی رفتم و یک نان داغ گرفتم و بسوی خانه دویدم و صبحانه آماده کردم و به نوشتن پرداختم در شعرهای حافظ پرسه زدم وسوسه فال به سرم زد و مثل همیشه جوابم را داد کتاب پی‌دی‌اف مادران و دختران را خواندم خدا به استاد کلانتری خیر دهد که این امکان را در سایت نویسندگی برای ما که دسترسی به بعضی از کتب نداریم فراهم کرده است. واژه‌ی شیر سوز در کتاب صوتی شنیدم و به معنی کسی است که شیر مادر نخورده است. اخبار و مصیبت دلار ناراحت کننده است. ظهر از غم خوابم برد و ساعتی خوابیدم. کولر و هندوانه و خربزه نمی‌چسبد و سرما ایجاد می‌کند. چند بادام خوردم آخری تلخ بود و شیرینی همه‌ی بادامها را در دهانم مثل زهر مار کرد.
    خاطره‌ی کودکیم را هم یادآوری کرد. با دوستانم حرف زدم و اما در باره‌ی موضوعات شادی بخش و خاطرات خوب. وبینار استاد را هم شرکت کردم یک مورد سوال داشتم که پاسخش را در صحبتهایش گرفتم. چقدر نوشته‌های غزاله علیزاده قشنگ بود. شارژ ساختمان را مدیر برایمان فرستاد و بالا رفته. و به قول حضرت حافظ هَر دَم آیَد غَمی اَز نو به مُبارَکبادَم را هر روز چند بار می‌شنوم. نمره‌ی امروزم را هشت می‌دهم. ساعت ده می‌خابم و به یادداشتهای مهرابی در کانال تلگرامی سر بزنید به آدرس 👇
    https://t.me/notetoday1

  86. ای از دی‌شب ام نمی‌فهمم چرا مشکل خورده سایت قبول نمی‌شه

    بازی با سوال که از استادم آموختم الهه‌خانوم جون:

    شدت خابم زیادی،افزایش پیدا کرده نمی‌فهمم چرا؟
    — چو که احمقی زیاد پرخوری کنی خاب داری
    ای‌بابا مگه خابم جرم است یا خوردن
    — از قدیم گفتن خوردن حلال بردن حرام البت حق‌خوری؟
    مگه حق خوردن به خورما قسم حلال می‌‌بود تمامِ جامعه حق می‌خوردن ای‌که کمی از بچه‌ها و همسرم زیادتر خورم حرام نیست حلال است

    — تو فضولی کم‌تر کن به دیگرا؟

    ای‌که گاهی از دیگرا سوال پوچ پرسم مگه چه می‌شه؟
    — هیچی دخالت کردن در زندگی دگرا جز تو بانو مگه تو چه حاصل داری بگو؟
    حاصلم از زندگی عبارت از سازمانده‌ای عرفانی بنیان زندگی مابین زوجین
    دیدید می‌تونم عبارت ام بگم!
    — امروز کجاها تشریف فرما شدی؟
    پیاده‌روی در راه‌ای مدرسه، که انگار داشتم فضولی می‌کردم
    — چه‌ فضولی‌ها می‌شه بگی؟
    چشم می‌گم عبارت از:
    داخل راه دیدم کلی فروشی خوب با دو چش نگاه کردم پرسیدم‌
    ببخشید آغا کلی بدم از رو اش درست می‌کنید
    — بلی درست می‌کنم
    — قیمت چند هسته؟
    — ۱۲۰ تومن
    — باشه درست کنید
    درست کرد باز همی‌جوری با بچه‌ام و دخترم ای می‌رفتم رسیدم لبنیات فروشی
    — ببخشید خانوم شیر دارید
    — بلی دارم شیری ناپز دارم و هم پاکتی
    — شیر به بچه‌ای یک‌سال می‌خام
    — نه ندارم برو بغالی فروشی شیر بطری بگیر به بچه کم ضرر تره
    رفتم بغالی شیر بطری گرفتم باز آمدم خونه که دیدم تو گروه مادران استاد دخترم گذاشته ای وسیله‌ها ره بخرید فردا با دخترها گلم باشه. خسته‌گی برطرف شد دوباره رفتم رو به رو کوچه‌ای ما خوشبختانه لوازم تحریر هسته که یک دم چشم افتاد که یک‌جا نویس‌داری شده بود پخش مستقیم خورما😔😔😔
    ببینید چقدر بدشانس‌ام خورما باز دوتا مغازه‌ای بزرگ انواعِ خورما بود خوب تازه آمدم منطقه‌ای گلستان دارم هر روز به یک چیزی تازه آشنا شوم
    چرا از خورما بی‌ذاری؟
    — تا حالا فک کردی چرا بسرِ خورما قسم خورم؟
    نه فک نکردم تو بگو چرا؟
    — چو دوست نوه‌دارم از خورما بدم می‌آد
    مگه میشه از چیزی دوست نداری قسم خورد؟
    خوب ای عادت مه هسته چیزی دوست ندارم قسم خورم از کسی بدم بی‌آد زیادی احترام می‌ذارم و از کسی خوشم بی‌آد باید لا واژه‌هام بگرده تا یک ذره احترام بینه بخود
    خوبه فهمیدم امروز چه‌ها نویس‌داری کردی؟
    — امروز خانواده‌ای آزاد نویس‌داری انجام دادم
    مثلن چه‌ها؟
    — عبارت از:
    ۱: ۵ صفحه آزاد نویس‌داری
    ۲: هزار کلمه با استاد
    در موردِ چه بود؟
    امروز تو فاضِ هندی بودم
    چرا ای‌جوری گفتی؟
    بزار بگم بعد سوال کن!
    باشه بگو؟
    هیچی از یار خود قهر بود رفته بود یک پارکه به اراده عشقِ خود گذاشت چنان شیرین زبانی می‌گرد آهنگ هندی آورده بود وقتی تموم شد یار اش با ای‌که دانس کرده بود با او قهر شد رفت گفت تو ره هرگز نمی‌بخشم موها خوده چرخوند خورد تو صورتِ پسره و یک‌بار گوشه چش عقب هم نگاه کرد رفت تا ابد

    تو وبیکار استاد جدیدم دیر رسیده بودم
    چرا دیر کرده بودی؟
    تا که لوازِم تحریر گرفتم آمدم خونه ۲۰ دقیقه از وبیکار دیر شده بود.
    — یک خودکار مشکی بخودم گرفتم
    — پنج دقیقه بازی سوال انجام دادم شخصی
    خوب هیجانی‌ام شدی؟
    — بلِه که شدم
    چرا؟
    — ده ساله با همسرم هستم چنین ازش ندیده بودم
    چه بود؟
    — با یک بسته بزرگ شیرینی آمد خونه
    شیرنی؟
    بلی شیرینی همیشه شیرینی می‌خرید او هم اگِه مه می‌گفتم می‌خرید از خود او ابتکار بخرج ده نه اول فِک کردم از داخلِ گارگاه کسی شیرینی داده او هم آورده خونه وقتی پرسیدم مراسِم چیست؟ گفت:
    مگه خونه خود نمِه تونم شیرینی بخرم بی‌آرم
    واقعن کیف کردم
    — نکته‌‌ای مهم!
    امروز مه و الهه جان‌ دختر عمو شدِم وقتی پیام دادم پیام ام خوند گفت:
    مه‌ و صدیقه علیزاده دختر عمو خیلی خیلی نزدیک بهم هستِم بخودم تبریک می‌گم دختر عمو دار شدم. بخود افتخار می‌کنم چنین دختر عموای پراز سوال دارم که هرچه سوال کنم لا سوال‌ها ازم سوال می‌کنه!

    شد داستانک
    خوب بس‌سه دگه چو استاد مجازات کنه تائید نکنه

    — داشتم مسابقه می‌دادم با استاد که یادم از داستانک آمد ای‌کاش درست نمی‌کردم استاد از فردا اش دگه صدا کی‌بوردَه نذاشت

    شد داستانک
    برم که استاد تیربارون ام می‌کنه خدانگهدار تا فردابازی با سوال که از استادم آموختم الهه‌خانوم جون:

    شدت خابم زیادی،افزایش پیدا کرده نمی‌فهمم چرا؟
    — چو که احمقی زیاد پرخوری کنی خاب داری
    ای‌بابا مگه خابم جرم است یا خوردن
    — از قدیم گفتن خوردن حلال بردن حرام البت حق‌خوری؟
    مگه حق خوردن به خورما قسم حلال می‌‌بود تمامِ جامعه حق می‌خوردن ای‌که کمی از بچه‌ها و همسرم زیادتر خورم حرام نیست حلال است

    — تو فضولی کم‌تر کن به دیگرا؟

    ای‌که گاهی از دیگرا سوال پوچ پرسم مگه چه می‌شه؟
    — هیچی دخالت کردن در زندگی دگرا جز تو بانو مگه تو چه حاصل داری بگو؟
    حاصلم از زندگی عبارت از سازمانده‌ای عرفانی بنیان زندگی مابین زوجین
    دیدید می‌تونم عبارت ام بگم!
    — امروز کجاها تشریف فرما شدی؟
    پیاده‌روی در راه‌ای مدرسه، که انگار داشتم فضولی می‌کردم
    — چه‌ فضولی‌ها می‌شه بگی؟
    چشم می‌گم عبارت از:
    داخل راه دیدم کلی فروشی خوب با دو چش نگاه کردم پرسیدم‌
    ببخشید آغا کلی بدم از رو اش درست می‌کنید
    — بلی درست می‌کنم
    — قیمت چند هسته؟
    — ۱۲۰ تومن
    — باشه درست کنید
    درست کرد باز همی‌جوری با بچه‌ام و دخترم ای می‌رفتم رسیدم لبنیات فروشی
    — ببخشید خانوم شیر دارید
    — بلی دارم شیری ناپز دارم و هم پاکتی
    — شیر به بچه‌ای یک‌سال می‌خام
    — نه ندارم برو بغالی فروشی شیر بطری بگیر به بچه کم ضرر تره
    رفتم بغالی شیر بطری گرفتم باز آمدم خونه که دیدم تو گروه مادران استاد دخترم گذاشته ای وسیله‌ها ره بخرید فردا با دخترها گلم باشه. خسته‌گی برطرف شد دوباره رفتم رو به رو کوچه‌ای ما خوشبختانه لوازم تحریر هسته که یک دم چشم افتاد که یک‌جا نویس‌داری شده بود پخش مستقیم خورما😔😔😔
    ببینید چقدر بدشانس‌ام خورما باز دوتا مغازه‌ای بزرگ انواعِ خورما بود خوب تازه آمدم منطقه‌ای گلستان دارم هر روز به یک چیزی تازه آشنا شوم
    چرا از خورما بی‌ذاری؟
    — تا حالا فک کردی چرا بسرِ خورما قسم خورم؟
    نه فک نکردم تو بگو چرا؟
    — چو دوست نوه‌دارم از خورما بدم می‌آد
    مگه میشه از چیزی دوست نداری قسم خورد؟
    خوب ای عادت مه هسته چیزی دوست ندارم قسم خورم از کسی بدم بی‌آد زیادی احترام می‌ذارم و از کسی خوشم بی‌آد باید لا واژه‌هام بگرده تا یک ذره احترام بینه بخود
    خوبه فهمیدم امروز چه‌ها نویس‌داری کردی؟
    — امروز خانواده‌ای آزاد نویس‌داری انجام دادم
    مثلن چه‌ها؟
    — عبارت از:
    ۱: ۵ صفحه آزاد نویس‌داری
    ۲: هزار کلمه با استاد
    در موردِ چه بود؟
    امروز تو فاضِ هندی بودم
    چرا ای‌جوری گفتی؟
    بزار بگم بعد سوال کن!
    باشه بگو؟
    هیچی از یار خود قهر بود رفته بود یک پارکه به اراده عشقِ خود گذاشت چنان شیرین زبانی می‌گرد آهنگ هندی آورده بود وقتی تموم شد یار اش با ای‌که دانس کرده بود با او قهر شد رفت گفت تو ره هرگز نمی‌بخشم موها خوده چرخوند خورد تو صورتِ پسره و یک‌بار گوشه چش عقب هم نگاه کرد رفت تا ابد

    تو وبیکار استاد جدیدم دیر رسیده بودم
    چرا دیر کرده بودی؟
    تا که لوازِم تحریر گرفتم آمدم خونه ۲۰ دقیقه از وبیکار دیر شده بود.
    — یک خودکار مشکی بخودم گرفتم
    — پنج دقیقه بازی سوال انجام دادم شخصی
    خوب هیجانی‌ام شدی؟
    — بلِه که شدم
    چرا؟
    — ده ساله با همسرم هستم چنین ازش ندیده بودم
    چه بود؟
    — با یک بسته بزرگ شیرینی آمد خونه
    شیرنی؟
    بلی شیرینی همیشه شیرینی می‌خرید او هم اگِه مه می‌گفتم می‌خرید از خود او ابتکار بخرج ده نه اول فِک کردم از داخلِ گارگاه کسی شیرینی داده او هم آورده خونه وقتی پرسیدم مراسِم چیست؟ گفت:
    مگه خونه خود نمِه تونم شیرینی بخرم بی‌آرم
    واقعن کیف کردم
    — نکته‌‌ای مهم!
    امروز مه و الهه جان‌ دختر عمو شدِم وقتی پیام دادم پیام ام خوند گفت:
    مه‌ و صدیقه علیزاده دختر عمو خیلی خیلی نزدیک بهم هستِم بخودم تبریک می‌گم دختر عمو دار شدم. بخود افتخار می‌کنم چنین دختر عموای پراز سوال دارم که هرچه سوال کنم لا سوال‌ها ازم سوال می‌کنه!

    شد داستانک
    خوب بس‌سه دگه چو استاد مجازات کنه تائید نکنه

    — داشتم مسابقه می‌دادم با استاد که یادم از داستانک آمد ای‌کاش درست نمی‌کردم استاد از فردا اش دگه صدا کی‌بوردَه نذاشت

    شد داستانک
    برم که استاد تیربارون ام می‌کنه خدانگهدار تا فردا
    https://t.me/sadegaalezadai

  87. امروز بیش از ششصد کلمه تایپ کردم و رمان بی لنگر رو شروع کردم جالب بود و فیلم ونزدی رو یه قسمت دیدم
    رژیمم رو دارم به نظرم وزنم کم شد ولی ترازو ندارم ببینم
    امروز پیاده روی نرفتم فرداحتمن برم.

  88. چالش روز سوم «سلامت مغز» را با خانم مونا رحمان‌زاده (https://monarahmanzadeh.ir) همراه شدم. تمرین‌های ورزشی و تنفسی.
    اوضاع کاریم برایم مبهم است. نمی‌دانم چه نقشه‌ای برایم کشیده شده. فعلن باید بگذرد تا ببینم.
    دوست دارم وقتم را بهتر بگذرانم. کلی فکر و برنامه برای انجام دادن دارم. اما از درون شاد نیستم. با اتفاقات پیرامونم به هم می‌ریزم. اولویتم مرور درس‌های روان‌شناسی است. یکی از فایل‌های قبلی را دوباره گوش دادم.
    در وبینار امروز از خودکشی گفته شد. خودکشی نتیجه‌ی فروپاشی روان است. اگر به تدریج به زخم‌های روانت نرسی. زخم بر زخم و در نهایت از دست دادن انرژی کامل روان و خودکشی است. هر نوشتنی، نوشتن برای درمان زخم‌های روان نیست. خیلی از خانم دکتر نازنین مددی (https://nazaninmadadi.com)آموختم. امیدوارم همه راه درست را پیدا کنند. فروپاشی یک انسان، خیلی تأسف‌بار است.
    با جادو و جمبل کسی راه به جایی نمی‌برد. هدف رشد انسان، در میان سختی‌هاست. کسی که به جای نور دنبال سیاهی برود. و بدخاه دیگران باشد، خودش را از نور دور کرده است.
    چند صفحه‌ای از کتاب تقویم بی‌هدفی خاندم. با این عنوان «سرگردانی خودش نوعی سکان‌داری است.»

  89. به نام خدا
    گزارش می‌دهم گزارش‌های نیک‌هایم را:
    دهم مرداد ماه بود. بعد از سا‌ل‌ها دوباره به دنیای نوشتن باز گشتم و در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم، آقای کلانتری استاد عزیزم که بیش از هر کسی از ایشان آموخته‌ام، مانند گذشته مهر‌بان و صمیمی بودند و سخاوتندانه کتاب معرفی می‌کردند و آموخته‌هایشان را در اختیار همسفرانشان می‌گذاشتند.
    در وبینار حرف از گزارش نیک شد، نمی‌داستم گزارش نیک چیست، اسمش را خیلی دوست داشتم. بعد از وبینار کنجکاو شدم و درباره‌اش جستجو کردم، چند تا گزارش‌نیک‌های دوستانم را خاندم و به نظرم خیلی کار قشنگی آمد که دوستانی هم دغدغه از روزمرگی‌های خود می‌نویسند و هر شب گزارش می‌دهند. با گزارش‌نیک ۸۲ به جریان گزارش نیک پیوستم، اول نمی‌داستم چه بنویسم، از روزی که گذرانده بودم نوشتم، از تجربه‌ی دندان‌پزشکی‌ام از کتاب‌هایی که خانده‌ بودم و با تردید گزارش نیکم را فرستادم، فردای آن روز دیدم گزارش‌ نیکم در میان گزارش‌های نیک دیگر منتشر شده‌است. همیشه ترس از انتشار نوشته‌هایم را داشتم، این اولین نوشته‌ از زندگی شخصی من بود که منتشر می‌شد. فردای آن روز آقای کلانتری در وبینار نویسنده ‌ساز اسامی گزارش‌ نیک‌نویسان را خاندند و اسم من را هم خاندند و گفتند که خوشحالند که به جمع گزارش‌نیک نویسان پیوستم، بیشتر مشتاق نوشتن گزارش نیک شدم و هر روز بیشتر به نوشتن گزارش‌نیک خو می‌گرفتم، گزارش نیک انگیزه‌ای شد برای آموختن، دیدن و اندیشیدن و سعی کردم گزارش‌‌‌های نیک بهتری بنویسم. کم‌کم بیشتر از خودم در گزارش‌های نیکم نوشتم، از آشنایی‌ام با مدرسه‌ی نویسندگی، از رشته‌ی تحصیلی‌‌ام و مصیبت‌هایی که در این رشته کشیدم، از بارانشهر نوشتم و تجربه‌ی زندگیم در جزیره، از سوگ پدر نوشتم و از سختگیری‌های مادر ، از تجربه‌های مادرانه‌ام نوشتم، از جزیره‌‌ی محبوبم نوشتم، از حکایت دختر ترسا نوشتم، از وبینارها نوشتم که اوقات خوشی هستند، از باهم نویسی‌‌های کافه وبینار نوشتم، روزنوشت سایه‌ام را نوشتم، از پرنده‌ای نوشتم که اسیر قفس گزارش نیکم شده بود، از روزی نوشتن که رنجم همدمم شده‌ بود، از روزی نوشتم که بارانی شده‌ بودم و شعری خام‌دستانه که بوی باران می‌داد ، از روزی‌ نوشتم که حالم خوش‌ نبود و کوتاه‌ترین گزارش نیکم بود، از بهترین دوست زندگی‌ام نوشتم، از محبوب روزم نوشتم که گاهی شعر بود گاه یک ترکیب‌واژه یا یک شعر ‌نثر، هر چه بود از دل بر‌می‌آمد، از کتاب‌های‌ محبوبم نوشتم، از «فرهنگواره‌‌ی فارسی خلاق» و اینکه چطور در این کتاب با کلمه‌ها زندگی می‌کنم، هیچکاکی شدم با آغاباجی، خوبان را شناختم با «خسروخوبان» و سنگ صبوری شدم برای شخصیت‌های« سنگ صبور». بیشتر از خودکاوی‌هایم در آزاد‌نویسی‌هایم نوشتم و کمتر از اندیشه‌هایم نوشتم، از بدن‌‌پرسی‌هایم نوشتم، از کتابخانه‌ی محبوب شعرم نوشتم. از دوره‌ی محبوب شعر نوشتم،از اولین ترانه‌ام که فکر می‌کردم ترانه ‌نیست اما بود، از داستان کودکم نوشتم که فکر می‌کردم‌ داستان است اما نبود. از حلزون‌های دوست‌داشتنی نوشتم که آنها هم در گزارش نیک زندگی می‌کردند، پنجاه‌‌وهشت روز در گزارش‌های نیکم زندگی کردم و زندگی دوستانم را خاندم، امروز دیگر ترسی از انتشار نوشته‌هایم ندارم، چون در تمام این روزها در سایت خودم نوشتم و چه خوش می گذشت نوشتن در ستون روزنامه‌ی زندگی خودم.
    گزارش نیک ۱۴۰: امیدوارم بتوانم یک گزارش‌ نیک ‌‌نویس باقی بمانم و دوباره در گزارش‌‌های نیکم زندگی کنم.

  90. گزارش۱۴۰
    تو دنبال من بودی

    ساعت سه و نیم عصر، با صدایی جیغ‌مانند که از ذهنش گذشت، از خواب پرید:

    «دیگه پاشو!»

    تند کشِ چشم‌بند را بالا کشید. گوشی را از کنار تخت برداشت و ساعت را نگاه کرد. هنوز چهار نشده بود. با خودش گفت: «باید زودتر بیدار می‌شدم.»

    بعد با خودش کلنجار رفت:

    «حالا که این شد، تصمیم بگیر. می‌خاهی بری خیابان شریعتی کادو بگیری؟ پاشو، یا بگیر بخاب.»

    دستشویی هم به او فشار می‌آورد. بلند شد و بی‌فکر به دستشویی رفت.

    تازه آنجا متوجه شد که حالا ذهنش بیشتر کار می‌کند؛ انگار فشار دستشویی تمرکزش را کم کرده بود. به اتاق برگشت و دوباره روی تخت دراز کشید. هنوز بدنش سست و بی‌حال بود. خاب، خانه‌ی تنش را ترک نکرده بود و رد پایش همچنان بر تنش جولان می‌داد.

    می‌خواست خاب او را ترک کند، اما چاره‌ای نداشت؛ هنوز درگیر این مهمان تن بود. به خودش ده دقیقه فرصت داد. در این ده دقیقه، رفتار مهمان تنش را ورانداز می‌کرد و با خودش کلنجار می‌رفت:

    «منو کلافه کرده… داره میره. صبر داشته باش.»

    در همین کشمکش بود که حس گَسیِ دهانش به میدان آمد.

    با خودش گفت:

    «با این حس‌های آزاردهنده بپرم بروم مترو یا تاکسی بگیرم؟»

    بعد یاد وبینار ساعت پنج افتاد. اگر راه بیفتد، آیا به وبینار می‌رسد؟ اگر هم بماند و دیرتر برود، شب شده و نه می‌تواند خرید کند و نه به کارهای مهمش برسد.

    «وبینار آنلاین رو از دست می‌دی.»

    کمی درنگید،

    «خب، ایرادی نداره. ویدئوی ضبط‌شده‌ش رو شب گوش می‌دم.»

    بعد راه دیگری به ذهنش رسید:

    «یا هدفون رو با خودت ببر. همین‌طور که توی بازار برای خرید قدم می‌زنی، با هدفون در وبینار شرکت کن.»

    اما بلافاصله خاطره‌ی دفعه‌ی قبل به سراغش آمد؛ همان روزی که به بیمارستان چشم‌پزشکی نگاه رفته بود و بعد، هدفون به گوش، از بیمارستان پیاده به سمت خیابان شریعتی راه افتاده بود.

    نه درست متوجه آموزش‌ها شده بود، نه حواسش جمع ترافیک بود؛ مدام باید مراقب می‌بود ماشینی زیرش نگیرد.

    همه‌ی این خودگویی‌ها در چند دقیقه سر و ته پیدا کرد و بالاخره تصمیمش را گرفت.

    بلند شد و به آشپزخانه رفت. آب را برای چای گذاشت و چای دم کرد. یک استکان چای برای خودش ریخت و آن را روی میز غذاخوری گذاشت. یک خرمای کنجدی در دهان گذاشت و جرعه‌جرعه چای نوشید.

    کم‌کم گرما و مزه‌ی ناب چای، حال خواب‌آلود و گسی و خشکی دهانش را شست و با خود برد. حس سرحالی دوباره مهمان تن و جانش شد.

    یک استکان دیگر چای ریخت و با خودش به اتاق برد تا بیشتر این اکسیر ناب را به تن و جانش روانه کند.

    آرام به اتاق برگشت، روی صندلی مطالعه نشست و چای را کنار دستش گذاشت. سرگرم مطالعه شد.

    داستان که به پایان رسید، به چای نگاه کرد. استکان را در دست گرفت؛ چای از دهان افتاده بود. بلند شد، چای را عوض کرد و نوشید.

    به ساعت نگاه کرد. ساعت از پنج گذشته بود.

    وارد وبینار شد. شاهین در حال خواندن شعر بود. با درودی ورودش را خبر داد و بعد ساکت شد و به شعر گوش سپرد.

    بیست‌وپنج دقیقه آزاد‌نویسی شروع شد.

    حالا تندتند می‌نویسد و فکرش دنبال موضوع تازه‌ای می‌گردد تا آزاد‌نویسی را پی بگیرد. هنوز زمان به پایان نرسیده است. دستش، با خودکار سیاه، روی کاغذ سفید در حال قلم زدن است که ناگهان یاد شعری می‌افتد که مادرش سروده بود.

    شعر مادرش چه بود؟

    آری، این بود:

    «قلم گفتار من شاه جهانم
    قلم‌زن را به دولت می‌رسانم
    می‌رسانم، قلم نباشد چوب فلفل
    کاغذ نباشد پرده‌ی دل»

    چیزی که باعث شد یاد شعر مادرش بیفتد، واژه‌ی «قلم‌زن» بود.

    این واژه در دایره‌ی لغات متداول او نبود. آن را از زبان مادرش شنیده بود.

    آری، باز هم مادر در میانسالی واژه‌ای به او یاد داده بود.

    یاد مادر افتاد.

    آخ، مادر جان…

    یادت در دلم ول‌وله‌ای انداخت.

    چرا آن روزهایی که کنارت بودم، با دل و جان به حرف‌هایت گوش ندادم؟ چرا وقتی کنارم بودی، حرف‌هایت را با دقت و حوصله‌ی بیشتری نشنیدم؟

    چرا؟

    چون مادر جانم، زیاد از حد حرف می‌زدی و همین برای من حوصله‌‌سربر بود. تو از روزمرگی‌هایت سخن می‌گفتی؛ از چیزهایی که برایت اتفاق افتاده بود، از آدم‌هایی که دیده بودی، از اتفاق‌های کوچک زندگی.

    اما من دوست داشتم وقتم را با کتاب‌ها بگذرانم. این‌طور احساس می‌کردم وقتم را هدر نداده‌ام.

    همیشه این ذهن حسابگر، دو دوتا چهارتا می‌کند تا سود و فایده‌ی کارها را بسنجد:

    «کدام کار فایده‌اش بیشتر است؟ گوش سپردن به حرف‌های روزمره‌ی مادر یا خاندن کتاب؟»

    خرد، بی‌درنگ جواب می‌داد:

    «خوب معلومه؛ کتاب خاندن.»

    اما اکنون که زمان از زیر دستم مثل آب روان گذشته، سر خورده و راه خودش را پیدا کرده و رفته، تازه متوجه اشتباهم شده‌ام.

    همیشه نباید سود و زیان را معیار همه‌چیز قرار داد.

    اگر دوباره به گذشته برگردی، کتاب یا مادرت؟

    مادرم.

    چون کتاب همیشه در دسترس است، اما مادر…
    مادر سالخورده‌ات که زمان، مرموزانه، سال‌های عمرش را خورده، شاید فقط سال دیگری، ماه دیگری، یا حتی روز دیگری برایش نمانده باشد که کنارت بماند.

    آن‌وقت دوباره دست به دامان حسرت خواهی شد و زانوی غم را بغل خواهی کرد. آه و اشک در قلبت جا خوش خواهند کرد و دیگر راه گریزی نخواهی داشت.

    جانت در چنگال آه و اشک اسیر خواهد شد.

    یاد آن روزها در ذهنم جاری می‌شود.

    بالای سرم می‌آمدی و با من سخن می‌گفتی. بعد سؤالی می‌پرسیدی و من، مثل همیشه، سرم در کتاب بود. چند بار که صدایم می‌کردی، بالاخره می‌گفتی:

    «مادر، من با تو حرف می‌زنم، نمی‌شنوی؟»

    تازه صدایم درمی‌آمد:

    «ها؟ چی گفتی، مادر؟»

    بعد زود و تند جوابت را می‌دادم:

    «مادر، حواسم به کتاب بود. چی پرسیدی؟»

    پاسخ پرسشت را می‌دادم و دوباره فکرم را به مطالعه می‌سپردم.

    اما تو، مادر جانم، آمده بودی سر صحبت را با من باز کنی؛ آمده بودی تنهایی‌ات را با من قسمت کنی.

    و من، با اینکه می‌دانستم هدفت چیست، باز به تنهایی و وقت گذراندن با کتاب و ویدئوهای ضبط‌شده‌ی آموزشی پناه می‌بردم.

    بعد دوباره همان پرسش همیشگی را تکرار می‌کردی:

    «مادر، تو که دیگر دوران درس خواندنت نیست. چرا این‌قدر با کتاب‌ها وقت می‌گذرانی؟ از این‌ها درآمدی به دست می‌آوری؟»

    می‌گفتم:

    «مادر، زندگی که همه‌اش پول نیست. کتاب می‌خوانم تا چیزی یاد بگیرم. می‌نویسم تا زندگی زیسته‌ام از کف نرود.»

    دوباره، روزهای بعد، همین پرسش را تکرار می‌کردی. باز از من می‌پرسیدی و دنبال جوابی تازه می‌گشتی؛ اما همان پاسخ تکراری را از من می‌شنیدی.

    آخ، مادر جان…

    تو دنبال دلیل قانع‌کننده‌ای بودی و من حقیقت را برایت تکرار می‌کردم؛ اما تو باورت نمی‌شد.

    شاید آن روز نمی‌فهمیدم که تو دنبال پاسخ پرسشت نیستی.

    شاید دنبال خودِ من بودی.

    # گزارش نیک

    ehteramkarami@

  91. 📝# گزارش _نیک ۱۴٠
    سر ظهر مانتو و شلوار ست یشمی رنگی پوشیدم مقنه سرم کردم و کیفی که کادوی خاله بزرگ به مامانم بود رو گرفتم؛ توی دفتر مدرسه نشستم تا یکم باد کولر آبی قدیمی بهم بخوره ساعت اول درس جامعه شناسی بود با یازدهم انسانی ولی چون کتاب نیاورده بودن مشاوره درسی و برنامه ریزی کار کردیم یه ریز صحبت کردم دو نفرشون شلوغ بودن و سوالات بی ربط مثل چند سالتونه می پرسیدن…چای خوردم توی دفتر و ساعت دوم هم با دهم تجربی که دبیر ادبیات نداشتن مشاوره تحصیلی و برنامه ریزی صحبت کردم چند نفرشون رو از قبل می شناختم(از اقوام) ساعت آخر هم برق رفته و جونی نمونده بود بهشون درس سمی دفاعی درس دادم و برگشتم خونه نقاشی پرنده رو تکمیل ردم ولی باز هم برای چالش تایید نشد و ادامه صوتی جای خالی سلوچ رو با صدای آرمان گوش دادم و چند صفحه ی از پی دی اف لاشه ی لطیف خوندم و از داداش جغرافیا پرسیدم یکم دیگه از ادامه طراحی جوجه اردکمم رنگی آمیزی کردم راستی با فاطمه همکلاسی سابقم حرف زدم و چندی درد و دل کردیم…
    @Maryamwriter_2

  92. گزارش نیک سه‌شنبه ۷ مهر پاییز ۰۵:

    ✓🟥 #گزارش_نیک شرح رویای بامدادان

    صبح را با خوابی ناراحت‌کننده آغاز کردم. خوابی که با باز شدن چشم‌ها تمام نشد و مثل میهمانی ناخوانده از خواب بیرون آمد و کنار تختم نشست. هنوز بخشی از آن خواب در اتاق بود و می‌توانستم حضورش را در بدنم احساس کنم.
    پدرم را دیدم که جلوی عمویم، از سر لجاجت، کامپیوترم را خاموش کرد. فقط چون مانیتور و کیبورد متعلق به او بود. حرکتش ساده بود، اما در خواب آن خاموش شدن کوچک به اندازه یک توهین بزرگ سنگینی داشت. صفحه ناگهان سیاه شد و من احساس کردم چیزی بیشتر از یک کامپیوتر خاموش شده است. انگار اختیارم را از دستم گرفته بودند و جلوی دیگری به من فهمانده بودند که خواست من اهمیتی ندارد.
    وقتی بیدار شدم هنوز عصبانی بودم.
    خشمم فقط در ذهنم نبود. در فکم بود، در دست‌هایم، در سینه‌ام. دندان‌هایم را روی هم فشار می‌دادم و هر بار که صحنه خواب دوباره در ذهنم روشن می‌شد، گرمای خشم از جایی درون بدنم بالا می‌آمد. دلم می‌خواست چیزی را بکوبم. انگار بدنم هنوز در همان اتاق خواب ایستاده بود و منتظر بود پاسخی به آن بی‌اعتنایی بدهد.
    چند مشت به بالش زدم. بالش زیر دستم فرو رفت و دوباره بالا آمد و همین حرکت ساده، خشمم را بیشتر به خودم نشان داد. می‌دانستم دارم به چیزی نرم و بی‌آزار ضربه می‌زنم، اما در ذهنم انگار مخاطب این ضربه‌ها هنوز همان کسی بود که کامپیوترم را خاموش کرده بود.
    در خواب هم ساکت نمانده بودم. از روی لجاجت تلویزیون و وسایل او را از برق کشیده بودم و زیر لب به او ناسزا می‌گفتم. خشمم راه خودش را پیدا کرده بود. انگار چیزی درون من می‌گفت اگر تو می‌توانی چیزی را که برای من اهمیت دارد خاموش کنی، من هم می‌توانم چیزی را که برای تو اهمیت دارد از برق بکشم.
    اما هرچه بیشتر به خواب فکر کردم، فهمیدم موضوع اصلی کامپیوتر و تلویزیون نبود.
    موضوع «حق» بود.
    اما نه فقط حق من برای روشن ماندن یک کامپیوتر. چیزی عمیق‌تر در این کلمه پنهان بود. حق اینکه خواسته من شنیده شود. حق اینکه اختیار و انتخابم محترم شمرده شود. حق اینکه وقتی در برابر دیگران قرار می‌گیرم، تحقیر نشوم. حق اینکه پدرم مرا جدی بگیرد و با رفتار خود به من بفهماند که وجود و خواسته‌های من برایش ارزش دارد.
    و در اینجا بود که میان «حق» و «افتخار» برایم پیوندی شکل گرفت.
    شاید چیزی که از پدرم می‌خواستم فقط این نبود که حقم را از کسی بگیرد یا در یک اختلاف از من طرفداری کند. من می‌خواستم احساس کنم که ارزش حمایت شدن را دارم. می‌خواستم پدرم با رفتارش نشان دهد که از داشتن من شرمنده نیست، بلکه به داشتن من افتخار می‌کند.
    برای من، افتخار پدر فقط تعریف کردن از پسرش نیست. نوعی به رسمیت شناختن است. یعنی پدر به فرزندش می‌گوید من تو را می‌بینم، زحمت‌هایت را می‌بینم، شخصیتت را می‌بینم و بودن تو برای من ارزشمند است.
    شاید به همین دلیل بود که بی‌اعتنایی در خواب این‌قدر خشمگینم کرد. وقتی پدرم کامپیوترم را خاموش کرد، ذهنم فقط آن وسیله را از دست رفته نمی‌دید. انگار دوباره همان احساس قدیمی فعال شده بود که خواست من ارزشی ندارد و من آن‌قدر که باید دیده نمی‌شوم.
    پس «حق» در این خواب، در نهایت به یک نیاز عاطفی رسید. نیاز به احترام، حمایت و دیده شدن. نیاز به اینکه پدرم نه فقط پدرِ صاحب وسایل خانه، بلکه پدرِ پسری باشد که بتواند با افتخار پشت او بایستد.
    صبح، خشمم هنوز در بدنم بود. در دست‌هایی که چند لحظه پیش بالش را کوبیده بودند. در فکی که هنوز سفت بود. در جمله‌هایی که زیر لب می‌آمدند و می‌رفتند. اما زیر همه آن ناسزاها، احساس دیگری هم وجود داشت. احساسی آرام‌تر و عمیق‌تر که به جای فریاد، فقط یک خواسته ساده داشت.
    اینکه پدرم به من افتخار کند.
    برای اینکه این خشم را درون خودم نگه ندارم، سراغ صفحات صبحگاهی رفتم. شروع کردم به نوشتن. هرچه در ذهنم بود، بدون سانسور روی کاغذ آوردم. خشم، ناسزاها، اعتراض‌ها، احساس تحقیر و آن جمله‌های تندی که در ذهنم می‌چرخیدند، همه را گذاشتم روی صفحه. انگار داشتم آن توده داغ و فشرده را از ذهنم بیرون می‌کشیدم و به کاغذ می‌سپردم.
    وقتی تمام شد، چند لحظه به صفحه نگاه کردم. بعد کاغذ را پاره کردم.
    تکه‌های کاغذ در دستم ماندند و عجیب بود که همراه با آنها، چیزی از سنگینی خشم هم انگار از ذهنم جدا شده بود. آن نوشته قرار نبود باقی بماند. صفحه فقط ظرفی برای خشم صبحگاهی من بود و حالا وظیفه‌اش را انجام داده بود.
    گاهی نوشتن برای این نیست که چیزی را حفظ کنیم. برای این است که چیزی را از خودمان بیرون بیاوریم.
    و من آن صبح، بخشی از خشمم را از ذهنم روی کاغذ گذاشتم و بعد، با پاره کردن آن صفحه، کمی از آن را رها کردم.
    اما زیر تمام آن خشم، هنوز همان آرزوی ساده باقی مانده بود.
    اینکه یک روز بتوانم در نگاه پدرم، نه فقط پسرش، بلکه پسری را ببینم که از داشتنش به او افتخار می‌کند.

    ✓🟥 تهدیدات مدیر عامل و فال اوراکل

    ظهر، گرمای روز آرام‌آرام خودش را از پشت پنجره به اتاق رسانده بود و من، میان سکوت خانه و روشنایی کمرنگی که روی وسایل افتاده بود، هنوز گاهی به حرف برادر مدیر شرکت در تماس تلفنی امروز فکر می‌کردم. عجیب بود که یک جمله، با آنکه دیگر گفته شده و تمام شده بود، چگونه می‌توانست در ذهن آدم به زندگی خودش ادامه دهد، مثل صدایی که در راهرویی دور شنیده‌ایم و هر بار که سکوت عمیق‌تر می‌شود، خیال می‌کنیم دوباره از همان‌جا می‌آید.
    تهدیدش هنوز در حافظه‌ام گرما داشت. نه به خاطر خود کلمات، بلکه به خاطر حسی که پشت آنها مانده بود، همان حس قدیمیِ اینکه کسی می‌خواهد با انداختن سایه‌ای بر سر آدم، او را وادار به عقب‌نشینی کند. ذهنم چند بار به سراغ جمله رفت، آن را از نو شنید، لحنش را بازسازی کرد و حتی جاهای خالی میان کلماتش را پر کرد. انگار مغز، برای محافظت از من، می‌خواست تهدیدی را که دیگر در اتاق نبود، همچنان در اتاق نگه دارد.
    اما این بار یک تفاوت کوچک و در عین حال بزرگ وجود داشت.
    من وکیل داشتم.
    همین که این جمله از ذهنم گذشت، چیزی در بدنم شل شد. انگار تا چند لحظه پیش بخشی از عضلاتم بی‌آنکه بدانم در انتظار حمله‌ای خیالی منقبض مانده بودند. حالا می‌توانستم نفسی عمیق‌تر بکشم. مسئله دیگر چیزی نبود که لازم باشد شخصاً با آن گلاویز شوم. حرفی زده شده بود، و اگر ادعایی وجود داشت، راه خودش را داشت. من هم راه خودم را داشتم.
    با این حال ذهن، همیشه به این آسانی تسلیم نمی‌شود.
    دوباره سناریوها را ساخت. اگر فلان کنند چه؟ اگر چنین بگویند چه؟ اگر بخواهند آن حرف را به جایی برسانند چه؟ و من دیدم که چگونه یک اتفاق واقعی، در کارخانه خیال، به ده‌ها اتفاق احتمالی تبدیل می‌شود. همان‌جا فهمیدم شاید خطر اصلیِ امروز خود تهدید نباشد، بلکه ادامه دادن آن در ذهن من باشد.
    برای همین سراغ اوراکل رفتم.
    کارت اول آمد: To the Sea.
    دریا.
    تصویرش برای من شبیه دعوتی بود به جایی که در آن لازم نیست هر موج را متوقف کرد. بعضی چیزها باید حرکت کنند. موج می‌آید، ساحل را لمس می‌کند و عقب می‌رود. شاید امروز من هم باید اجازه می‌دادم بعضی فکرها بیایند و بروند، بدون اینکه برای هرکدام جلسه‌ای در ذهنم تشکیل بدهم.
    کارت دوم: Time for a Nap.
    چه کارت عجیبی برای چنین روزی.
    انگار اوراکل با لحنی آرام می‌گفت: بس است. ذهن تو امروز به اندازه کافی نگهبانی داده است. لازم نیست تا شب کنار دروازه بایستی و هر صدای دوری را تهدید تصور کنی. شاید گاهی استراحت، خودش نوعی دفاع باشد. چشم‌ها را بستن، یعنی برای چند ساعت اجازه دادن به جهان که بدون نظارت دائمی ما هم ادامه پیدا کند.
    و بعد کارت سوم آمد: Regeneration.
    بازسازی.
    کلمه‌ای که در آن لحظه بیشتر از یک پیام اوراکل به نظر می‌رسید. گویی پس از چند روز فشار، ذهن و بدنم داشتند آهسته‌آهسته شکل دیگری از آرامش را امتحان می‌کردند. شاید قرار نبود امروز چیزی را در بیرون شکست بدهم. کافی بود چیزی در درونم دوباره سر جای خودش قرار بگیرد.
    به مدارکم فکر کردم. به گواهی GSP که دنبالش رفته‌ام. به کاری که قرار است فردا صبح اول وقت انجام بدهم. به پرونده‌ای که حالا وکیلم آن را دنبال می‌کند.
    و ناگهان همه چیز ساده‌تر شد.
    تهدید، در جای خودش.
    پرونده، در جای خودش.
    مدارک، در جای خودشان.
    و من، برای چند ساعت، در اتاق خودم.
    ظهر آرام‌آرام جلو می‌رفت و آن جمله تهدیدآمیز هنوز گاهی از دور در ذهنم شنیده می‌شد، اما دیگر مثل قبل نزدیک نبود. شبیه موجی شده بود که از ساحل فاصله می‌گیرد.
    To the Sea.
    Time for a Nap.
    Regeneration.
    سه کارت، سه مکث کوتاه در میان یک روز پرتنش.
    و شاید پیام مشترکشان همین بود که امروز لازم نیست همه جنگ‌ها را خودم بجنگم. بعضی راه‌ها را قانون طی می‌کند، بعضی را وکیل، و بعضی را فقط باید با کمی سکوت و استراحت از ذهن عبور داد.

    ✓🟥 تمرین بوکس خانگی در تعطیلی باشگاه

    ظهر، وقتی فهمیدم باشگاه امروز برقرار نیست، آن حس کوچکِ ناکامی مثل سایه‌ای کوتاه روی روزم افتاد. دلم تمرین می‌خواست، دلم می‌خواست بدنم جایی برای خرج کردن این انرژی پیدا کند، همان انرژی بی‌قراری که از صبح در رگ‌های ذهنم می‌چرخید و هر از گاهی مرا دوباره به سمت ماجرای شرکت و آن تهدید برمی‌گرداند.

    اما در خانه هدبال بوکس را دیدم.

    توپ کوچک و سرکش، با بندی که به سرم بسته می‌شد، ناگهان شبیه دعوتی بود به یک بازی قدیمی. پانزده دقیقه کافی بود تا اتاق از سکون بیرون بیاید و بدنم به زبان خودش شروع به حرف زدن کند.

    راند اول را آرام‌تر آغاز کردم. جَب، کراس، یک قدم، چرخش، و دوباره جَب. توپ با هر ضربه به عقب می‌رفت و با سماجتی کودکانه برمی‌گشت، انگار هر مشت مرا به خودم بازمی‌گرداند. صدای برخورد دستکش با توپ، کوتاه و خشک، در اتاق می‌پیچید و هر ضربه نقطه کوچکی بود در میان سکوت.

    کم‌کم سرعت بالا رفت.

    سعی کردم مشت‌ها را فقط با دست پرتاب نکنم. پاها روی زمین قرار گرفتند، لگن چرخید، شانه همراه شد و نیرو از کف پا به بدن و از بدن به مشت رسید. در آن چند دقیقه، بدنم به چیزی شبیه یک ساعت دقیق تبدیل شده بود که عقربه‌هایش به جای زمان، مسیر توپ را دنبال می‌کردند.

    گاهی توپ از دستم فرار می‌کرد و ضربه‌ام به هوا می‌خورد. همان لحظه عجیب بود که فهمیدم حتی در یک تمرین ساده، میان قصد و واقعیت فاصله‌ای هست. ذهن می‌گوید حالا، بدن می‌گوید کمی دیرتر. دوباره تلاش می‌کردم و ضربه بعدی دقیق‌تر می‌نشست.

    گرما کم‌کم در بدنم پخش شد. نفس‌ها عمیق‌تر شدند و پیشانی‌ام خیس عرق شد. آن فکرهایی که از صبح مدام در ذهنم دور می‌زدند، برای مدتی جایشان را به فاصله میان دو مشت دادند، به صدای نفس، به حرکت پا، به توپ کوچکی که هر بار از برابر صورتم می‌گذشت.

    پانزده دقیقه بیشتر طول نکشید.

    اما گاهی زمان با دقیقه اندازه‌گیری نمی‌شود. بعضی ربع‌ساعت‌ها آن‌قدر متراکم‌اند که وقتی تمام می‌شوند، آدم احساس می‌کند از جایی دور برگشته است.

    وقتی هدبال را از سرم باز کردم، بدنم گرم بود و ذهنم آرام‌تر. انگار چیزی که از صبح درونم می‌چرخید، بالاخره راهی برای خروج پیدا کرده بود.

    باشگاه تعطیل بود، اما تمرین تعطیل نشد.

    امروز، پانزده دقیقه کافی بود تا میان من و آشوب ذهنم، چند مشت، چند نفس و کمی عرق قرار بگیرد.

    ✓🟥گزارش نیک | سینما و ادامه فیلم حکایات کانتربری از پازولینی

    امروز نشستم به تماشای نیمه دوم ِ «حکایات کانتربری» پازولینی و خیلی زود، اتاقم با نور تلویزیون و سکوت اطرافش، تبدیل شد به پنجره‌ای رو به قرون وسطی. انگار پرده‌ای میان امروز و آن جهان قدیمی کنار رفت و ناگهان خودم را میان کوچه‌های سنگی، چهره‌های خسته، بدن‌های زمینی، خنده‌های بی‌پروا و آدم‌هایی دیدم که با همه فاصله تاریخی‌شان، عجیب به ما شبیه بودند.
    پازولینی قرون وسطی را مثل یک موزه سرد و رسمی نشان نمی‌دهد. آن را زنده می‌کند. آدم‌هایش می‌خورند، می‌خندند، هوس می‌کنند، دروغ می‌گویند، فریب می‌خورند و برای چند لحظه خوشی، در این جهان شلوغ و بی‌رحم، دست‌وپا می‌زنند.
    در طول فیلم چند بار به این فکر کردم که چقدر عجیب است که قرن‌ها گذشته و با این حال، بسیاری از میل‌ها و ضعف‌ها و شادی‌های انسان تغییر چندانی نکرده‌اند. لباس‌ها عوض شده‌اند، شهرها عوض شده‌اند، زبان‌ها عوض شده‌اند، اما آن موجودی که در جست‌وجوی عشق و لذت و نان و کمی خوشبختی است، هنوز همان انسان قدیمی است.
    فیلم گاهی چنان بی‌پروا و شوخ و زمینی می‌شود که خنده از دل صحنه‌هایی بیرون می‌آید که در سینمای رسمی شاید هرگز اجازه پیدا نمی‌کردند این‌گونه زندگی کنند. پازولینی با همین بی‌پروایی، انسان را از زیر بار نجابت مصنوعی بیرون می‌کشد و دوباره به خاک و بدن و زندگی بازمی‌گرداند.
    تماشای «حکایات کانتربری» برای من ادامه همان سفری بود که با «دکامرون» آغاز شده بود. سفری به سینمایی که در آن زندگی پیش از آنکه زیبا یا زشت باشد، زنده است.
    وقتی فیلم تمام شد، چیزی از فضای آن هنوز در اتاق مانده بود. انگار صدای خنده آدم‌های قرون وسطی برای لحظه‌ای از تلویزیون بیرون آمده و در سکوت خانه پخش شده بود.
    شاید یکی از لذت‌های سینما همین باشد که برای چند ساعت از زمان خودمان بیرون برویم و وقتی برمی‌گردیم، جهان آشنای اطرافمان را کمی غریب‌تر و خودمان را کمی تازه‌تر ببینیم.
    امروز با پازولینی به کانتربری رفتم و با این احساس برگشتم که فاصله میان قرون وسطی و امروز، برخلاف چیزی که تقویم به ما می‌گوید، آن‌قدرها هم زیاد نیست.

    ✓🟥 گزارش نیک | کافه بالیست و پیگیری حقوقی

    امروز بعد از آن صبح پرتنش و تهدیدهای کارفرما، خودم را به کافه بالیست رساندم. هنوز کلمات و اتفاقات صبح در ذهنم می‌چرخیدند. در کافه را که باز کردم، گرمای مطبوع داخل، بوی قهوه برشته و صدای درهمِ موسیقی و گفت‌وگو برای چند لحظه مرا از خیابان جدا کرد.
    داخل کافه، میزها زیر نور ملایم پراکنده بودند و روی هر میز ردّی از زندگی جریان داشت. فنجان‌هایی نیمه‌خالی، لیوان‌های آب، بشقاب‌های کوچک و موبایل‌هایی که کنار دست صاحبانشان افتاده بودند. از پشت پیشخوان صدای آسیاب قهوه می‌آمد و چند ثانیه بعد صدای دستگاه اسپرسو بلند می‌شد. بخار شیر در هوا پخش می‌شد و بوی تلخ قهوه تازه‌آسیاب‌شده را با خودش می‌آورد.
    چند نفر آرام با هم صحبت می‌کردند. صدای خنده کوتاهی از گوشه‌ای بلند می‌شد و دوباره در همهمه کافه گم می‌شد. کسی با نوک انگشت روی صفحه تلفنش می‌لغزید، کسی به فنجانش خیره مانده بود و کسی از پشت شیشه بیرون را نگاه می‌کرد. هرکس انگار داستان خودش را داشت و برای چند دقیقه، کافه پناهگاه مشترک همه این داستان‌های جداگانه شده بود.
    نشستم و منتظر وکیلم شدم.
    انتظار در چنین جایی شکل دیگری پیدا می‌کند. آدم میان بوی قهوه و صدای فنجان‌ها، کمتر به ساعت نگاه می‌کند. بیرون، ماشین‌ها رد می‌شدند و آدم‌ها با قدم‌های تند از مقابل شیشه‌ها عبور می‌کردند. داخل کافه زمان آرام‌تر می‌گذشت. من هم نشسته بودم و اتفاقات صبح را در ذهنم مرور می‌کردم.
    وقتی وکیلم رسید، صحبت را از تهدیدهای کارفرما شروع کردیم. درباره ماجرا حرف زدیم و تصمیم گرفتیم یک شکایت جداگانه برای اداره کار تنظیم کنیم. وکیل معتقد بود رفتار کارفرما می‌تواند نوعی بازی روانی باشد، تلاشی برای اینکه بدهکار خودش را طلبکار نشان دهد و با ایجاد فشار، فضای ماجرا را وارونه کند.
    در میان این حرف‌ها، لاته و اسپرسو روی میز آمدند.
    لاته گرم بود و سطح سفید و لطیف شیر روی قهوه، زیر نور کافه رنگی خاموش و آرام داشت. فنجان را که برداشتم، گرمای آن به انگشت‌هایم رسید و بوی شیر گرم و قهوه بلند شد. جرعه اول نرم و آرام بود.
    اسپرسو اما داستان دیگری داشت. فنجان کوچک و تیره‌ای که عطر غلیظ قهوه از آن بالا می‌آمد. مزه‌اش تلخ بود و کوتاه. همان‌قدر که لازم بود تا آدم دوباره حواسش را جمع کند.
    چند نخ سیگار هم در فاصله میان حرف‌ها دود شد. دود آرام بالای میز می‌پیچید و در نور کافه محو می‌شد. برای لحظاتی حرف نمی‌زدیم و فقط قهوه می‌نوشیدیم و سیگار می‌کشیدیم. بیرون، زندگی با سرعت خودش ادامه داشت و داخل کافه، این میز کوچک برای مدتی تمام جهان ما شده بود.
    وقتی از کافه بیرون آمدم، هوای بیرون خنک‌تر به نظر می‌رسید. چند لحظه مکث کردم و بعد راه خانه را در پیش گرفتم.
    پرونده هنوز ادامه داشت و اتفاقات صبح هنوز تمام نشده بود، اما حالا یک مسیر مشخص پیش رویم بود. شکایت جداگانه تنظیم شده بود و ادامه کار را می‌شد از مسیر قانونی پی گرفت.
    و گاهی همین کافی است، اینکه در میانه آشفتگی روز، ساعتی پشت میزی بنشینی، قهوه‌ات را آهسته بنوشی، حرف‌هایت را با کسی که قرار است راه را نشانت دهد مرور کنی و بعد، با ذهنی اندکی سبک‌تر، به خانه برگردی.
    #رویانگاری

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *