«گوشی، امکانات زیادی به ما میدهد ولی در عوض سه عامل اصلیِ اکتشاف را از ما میگیرد، تنهایی، عدماطمینان و بیحوصلگی.
همهی این موارد از جمله چیزهایی هستند که باعثِ ابتکار و خلاقیت میشوند.»
-لیندا بری
در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کردهاید.
برای آشنایی با شیوهی نگارش گزارش نیک و مطالعهی نمونههای متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.
چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک
میتوانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسندهساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداختهاید:
حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.
بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.
یکی از آموختههای قبلیمان را از نو مرور کنیم.
دستِکم یک کلمهی تازه به دایرهی واژگانِ فعالمان بیفزایم.
ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه همرسان کنیم.
چند نکتهی دیگر:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، لینک آن را هنگام ثبت کامنت، به شکل زیر، در قاب «وبسایت» ثبت کنید:
https://t.me/shahinkalantari
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابهلای کارهایمان چند سطری دربارهی هر تجربه قلمی کنیم. اینطوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمیشود. تنها کافیست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمعبندی و ویرایش خردهیادداشتهای روز گزارشمان را بفرستیم.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علیپور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی | علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنالنویسی)

119 پاسخ
گزارش نیک ۱۷۳
سالواژهام: فاصله
نقره خانم
فاصلهام را یک اپسیلون با نابلدی کم کردهام، با ناتوانی. همین فاصلهی فیزیکی کوچک برایم، بُرد است. کاریکاتوریست شدم؟ یعنی؟ با کتاب «آموزش کاریکاتور» در وبینار نویسندهساز آشنا شدم. شاهین کلانتری از خاطراتش و چگونگی کاریکاتوریست شدنش گفت. بارها گفته. هر بار شنیدنیتر میشود برایم.
از رویَش تمرین کردم. کتاب را میگویم. شش بار.
میدانی با یک دایره و زیرش ذوزنقه میشود چهره کشید.؟ با یک c برعکس و یک c کوچکتر مقابلش و چند خط اریب وارد بر آن دوباره چهرهای دیگر.
چرا از تواناییهاییم بیشتر از این استفاده نکرده بودم. اگر تو بگویی غصه نخور نمیخورم. چون فیالواقع خیلی تواناییهای بالقوهی ناشکفته داشتهام. بیخبری بددردی است.
نقره خانم
حالم گرفته. گرفتهی گرفته. از موضوعی. پیاده میرفتم که کسی تلفن زد. گرفتگی از اوست. دلم نمیخواهد بگویم چه گفت. دلم نمیخواهد به جملههایش فکر کنم. سفت و محکم میایستم.
چه به سر دل میآید که گرفتگی نصیبش میکنیم؟ تو بگو.
« پرسشنامهی پروست» خودم را میسازم.
چند تا از پرسشهای خودم را درمیان میگذارم.
۱. دوست داری هدیه دریافت کنی؟
۲. موقع راه رفتن به آدمهایی که از روبرو میآیند دقت میکنی؟
۳. دوست داشتی یک تابلوی نقاشی باشی؟
۴. با کبریت حال میکنی یا با فندک؟
۵. به حرف اطرافیانت چقدر اهمیت میدهی؟
۰۶ سکوت تا چه حدش خوب است؟
۷. با بیخوابی چقدر کنار میآیی؟
۸. چرا جواب صداقتِ رفتار، سالها بعد دشنام میشود؟ (بیشتر مواقع)
۰۹ دوست داری به خودت نامه بدهی؟
۱۰. بالا رفتن سن تو را میترساند؟
«من گذشته امضا» و «عقل سرخ» را هر روز میخوانم. دو سه صفحه از آنها را. یک مجموعه شعر را هر شب قبل از خواب.
ما امیدوارانیم.
حیاتالغیب!
حیاتالغیب ناظمِ درون من است که همه چیز را میشمارد. مثلا چند کلمه آزادنویسی کردهام، این چندمین گزارش نیک من است، چند جلسه از کلاس عقب افتادهام و …
خانم حیاتالغیب ناظم دوران دبیرستانم بود، به غایت عجیب، ۸۶درصد خشن و همه جا حاضر. تعادلی در آنیما و آنیموسش نداشت و اگر سبیل میگذاشت بیشتر بهش میآمد.
از این رو آن سرزنشگرِ حاسبِ همیشه حاضر ذهنم را حیاتالغیب نام نهادم.
مطابق معمولِ روز بیدار شدم،به یکی از کلاسهایم رسیدم، وبینار نویسندهساز رفتم، کلاس دیگرم را گوش دادم و کلاس اخر به دلیل کسالت استاد کنسل شد.
سالواژهی امسال من شده “تکرار”، میخواهم سعی کنم این روال معمول دوست نداشتنی را برهم بزنم. انگار چیز زیادی به من اضافه نمیکند!
وقتی هستی ولی نیستی
دیشب گزارش نیک نوشتم البته در حالت اغما و از هوش رفتم.
نیمهشب اون فرشته که میگن مسئول حسابکشی و رونوشت از کرده و ناکرده ماست “توک لقه” زد ( لگد تیزو پرتابی جهت بیدار کردن سحرگاهی که پدران لر به قدرت ماورایی آن جهت پراندن از خواب و هدایت فرزند به راه راست ایمان و باور قلبی دارند)
فلش بک زدم بارها توی ذهنم تا یادم بیاد دکمه ارسال گزارش را زدم یا نه.
سراسر شک و تردید بود اما هرگز نا نداشتم بارنویسی کنم.
حالا سرک کشیدم تا نامه اعمال خودم را لک ننگین اهمالکاری و بیدقت کمی پاک کنم.
باقی بقایتان، فرشته اعمال هوادارتان
یک شنبهای
صبح بعد از راهی کردن اهالی خانه، بساط صبحانه را جمع میکنم. برای ساعت نه و نیم آماده میشوم تا مریم را برای خرید وسیلهای در جنوب شهر همراهی کنم. در اسنپ من گوش بودم و او زبان. ماجراهای چند روزی را که همدیگر را ندیده بودیم تعریف میکرد و لابهلایش هم خنده بود که به لبانمان مینشست.
بعد از خرید، یکی از کارکنان مرکز خرید که مسئولیت هماهنگی عبور و مرور ماشینها را به عهده داشت، رانندهی اسنپی را که به سمت ما میآمد به یک طرف مسیر هدایت کرد. من از سمت راننده سوار شدم و مریم از در روبهرویی. آقای هدایتگرِ ماشینها که سمت مریم بود داد میزد که: «به دوستت بگو راننده نشسته پشت فرمون، باید از در عقبی سوار شه». ما هیچ، فقط نگاه.
آن حجم از کار و ماشینهایی که به صف شده بودند و نور آفتابی که مستقیم در چشمانش مینشست باعث شده بود حرکت ما را درست نبیند.
به خانهی مریم رسیدیم و اینبار مریم گوش بود و من زبان. کلی صحبت و گریه و خنده و بعد هم ناهار دونفری.
به خانه آمدم و ناهار کاوه را آماده کردم و بعد از آمدنش، نشستیم به صحبت. فردا در مدرسه «عصرمانی» دارند. ماندن در مدرسه بعد از تعطیلی تا هشت شب. از ترکیب کلمهاش خوشم آمد. قرار شد برایش ناهار فردا را آماده کنم. خواستم به خرید بروم که دیدم وبینار را از دست میدهم. نرفتم. کمی کتاب خواندم تا شروع وبینار. داستان کوتاهی از رضا براهنی که در گزارشهای بعدی از آن خواهم نوشت.
راستی چه وبیناری بود. مناسب حال و روز من. تلنگری بر کمکاریام در نوشتن و برانگیزانندهای برای آغاز دوبارهی گزارش نیکم. پانزده دقیقهی پایانی وبینار، آزادنویسی داشتیم و چه لذتبخش بود. نوشتن آخرین کلمهام در آزادنویسی مصادف شد با دیدن پیام انتشار ماهنامهی بلوط. از دیدن شعرم خوشحال شدم و به ذوق آمدم. گرچه هنوز از خودم راضی نیستم و ذهنم به دنبال کارهای پرمایهتری است. اما برای آغاز راه، این شعرها دلگرمی من است.
بعد از وبینار به پیادهروی و خرید میروم. وسایلی برای «عصرمانی» کاوه. به خانه برمیگردم. وسیلهها را جابهجا میکنم و شام را آماده میکنم.
بعد از آمدن همسر، دوباره به پیادهروی شبانه میرویم. همسر از شعرم استقبال میکند و پیشنهاد میدهد بیشتر بنویسم.
آخر شب را برای تمرین کارگاه شعر، شعرهایی مینویسم و کلمههایی برای واژهسازی. ولی به دلم نمیچسبند. باید بیشتر نوشت. هنوز بوی خامی میدهند.
بسیار نوشت باید تا پخته شود خامی.
نرگس حسینی
#گزارش_نیک
یکشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۵
@SabzNevesht27
نیکروز
نیم ساعت پیادهروی
نوشتن گزارش نیک دیروز و بارگذاری آن.
خواندن دو فصل از جریدهفریده و حظ بردن از اندیشه خانم مریم عمید.
خواندن چهل صفحه از مادران و دختران و کیفور شدن از نثر شیرینش-« گردوی تازه، که با پوستی زرین، فالفال در ظرفی بلور چیده شده بود، یادآور خنکای شمیران بود و خوشههای انگور بیدانه و ریشبابا که بر برگهای مو در سبدی خفته بود، هوای سکرآور تاکستان را با خود داشت. یخ در تنگ آب شناور بود و بر پشت مشربه آغاز نشسته بود.»
-نشاط و غمش یکسان طراوت داشت.
و واژگان زیبای
تاواتاو: قدرت و توانایی
«تاواتاو این بازی را ندارد »
شکوخیدن : لغزیدن
«شکوخیدن از شب و تاریکی»
و در شعر از جناب رودکی داریم که
«چو از سرکشی کرد هر سو نگاه
شکوخید و افتاد بر خاک راه.»
مرور پارهای دیگر از سفرنامه ناصر خسرو
نوشتن پیش نویس درنگی بر مادران و دختران
نوشتن پیش نویس بخش دیگری از همسفر ناصر خسرو
بیست دقیقه آزاد نویسی
امروز لنا را برای پیادهروی همراه برده بودند . و سط یه روز آفتابی باران بیوقت باریدنش گرفت. بچه شوکه شد. وقتی آمد آرام نمیشد.تمام این چند ماه اینقدر اشک نریخته بود که از خیس شدنش با باران شاکی شد و شرشر بارید. عصرتر برایش حریره بادام درست کردم و نوش جان کرد اولین غذای جامد زندگیاش را. اول خوشش نیامد بعد آش را با جاش میخواست.
آدرس کانال تلگرامم:
https://t.me/Mitra_Nevis39
میترا رستگاران
گزارش نیک 173
سالواژه: بیبهانه
طبق روال ساعت شیش بیدار شدم.
گزارش نیک را در اولویت قرار دادم. هم صبحانه خوردم هم نوشتم. جالبه هر بار در وبینار ، استاد دربارهی دغدغههای ندانستهی من صحبت میکن. آیا واقعا اهمال کارم یا بچهی کوچک پر انرژی بهانه است؟ همین الان چند بار صدایم کرد تا بروم و سر یخمکش را که خالی میشود قیچی کنم😮💨اما من ادامه میدهم.
موقع وبینار دیروز یک دستم به آشپزی، گوشهایم در اختیار صدای کودکم و صدای دهنم که یادت بمونه شاهین کلانتری داره چی میگه حتما بنویسی و یادت بمونه که در آزادنویسی چی میخوای بنویسی.
بله! عملگرا بودن در حین داشتن یک کودک فوق انرژی همراه استمرار نوشتن بسیار برایم دلنشین است که: من میتوانم.
دو روز پیش کلاس آنلاین مبانی داستان داشتم و تمرینات رو به سادگی و زیبایی انجام دادم و فرستادم و میگذاشتم آکام هم برای بازخورد شکلکی هوا کند. اما بعد شروع کرد پریدن روی گوشی و جسمی که از تکانشهای او در امان نیست…..
من ادامه میدهم و بهانهها را به باد میسپارم.
میبینی حلزون،
شاید همینها را دیدی که این شکلی شدی،
تنهایی، عدم اطمینان و بیحوصلگی باعث ایجاد خلاقیت میشود.
یکشنبه را گذراندم با؛
نوشتن صفحاتی در صبح، تمرین شعر و تمرین شعر و تمرین شعر.
فهمیدم، در نوشتن شعر بیش از باقی رستههای نوشتن، دلم قیلیویلی میشود.
پر از نور و کودکی.
پیاده روی را مطابق آنچه برنامه ریختهام برای چهار ماه آینده، انجام دادم.
موقع نویسندهساز توی جلسهای بودم که نمیشد نباشم.
آفلاین گوش کردم و لذت بردم.
شاهین جانم، شما امروز در نویسندهساز راهنماییهایی پرقدر و قیمت داشتی.
خوش به حال گوشهای جوانِ شنوا.
تا شب، شعرهایی که برای تمرین کارگاه شعر لازم دارم را انتخاب کردم.
گوش آیدا را با تمرینم نواختم.
یکیشان را برای کانال مهیا کردم.
به آیدا مژده دادم که از دوشنبه به بعد، خرده خاطراتم را میشنود.😁😁
کانال دوستان را خواندم و کامنتیدم.
مهر و توجهشان از طریق اینترنت به جانم جلا میدهد.
خدایا🙏🏻🙏🏻
اینترنتِ آزاد را برایمان حفظ بفرما.🤭🤓
خدافظ تا فردا.
«دوستت دارم
تو را با نیمهشبهای سیاه دیدگانت دوست دارم
تو را با صبح خندان دهانت دوست دارم
چشم در چشمت
دست در دستت
و در این روزهایی که تمام میهنم از باد وحشت
دور خود میپیچد اینگونه
بانگ برمیدارم دوستت دارم
با تو میآیم
با تو میخانم
با تو میپیمایم اکنون راههای سخت را
پتک برداریم
اسب برتازیم
تا سرای کهنه و پوسیده را درهم فرو ریزیم
هرکه دلدارست
هر که دلداده است
هر که در چشمی شررهای امیدی رسته از هر بند میبیند
به پا خیزد
ببارد بر تعفنها چو باران بهاران
بشنوید آنچه ناپاک است و زهرآلود
بشنوید نادرستی و ریا و سفلگی را
دوستت دارم صدای سیل فرداهاست
دوستت دارم بگو تا میتوانی دوستت دارد
مگر کآوار این فریادها
درهم فرو ریز هرآنچه روسپیخانه است»
شعر دوستت دارم از دفتر شعرِ «گذشته مرگ نیست نقاب نیست گندم است و لاله است و جان»
ربعکماز نه برخاستم و رهازاده نوشتم و شوخ ذهنوزبان از خود در آن زدودم و ایدههایی فسقلی زاییدم و کالبد نثر را خواندیدم و تراژدی را به عنوان دورچین مطالعه نگاهی انداختیدم و آرامشِ قبل طوفانی را زیستیدم و خیال یادگیری و تمرین را در خود پرورانیدم و تمرین را برای بار سوم و به وکالت، به عنوان کلمهی سال بعدم برگزیدم و محبوبسریالم را مروریدم و به اصل لایهبندی مومنیدم و سایهی تن درشکهچی را رونویسیدم و با شیما کار مفید را تیکیدم و به قول بانو سوزانروشن، چیکیدم و گپکی کوتاه با نرمآدمم زدیدم و با باده دربارهی سایتش گفتگوییدم و قرارمدارهایی با هم کردیدیم و تمرین صحنهی نویسندگی خلاق و نسخهی اول را که فرستادم برای هزارمینبار به باد پرسش گرفتیدم و دیدم من بدون کشمکش و پیرنگ و هدف نمیتانم چیزمیز بنویسم و آن اتود اولیه را هم در زندگی تویش توفیقی نیافتیدهام و هنوز مسئلهاش را درک نمیکنم چه رسد به حلمسئله کردنیدگیاش و کوبیدمش و ادسر و از تجربهی دیگری از زیستم وام گرفتیدم و دوساعتی چکشکاریاش کردیدم و به نتیجهی متوسط اما تلاش کافیام رضایت دادیدم و ارسالیدم و در تمرینجا حاضریدم و نوبت به من نرسیدید و استاد هم به نظر حالوحوصله نداشتیدند و هنوز هم در شیراز بودیدند و دیدم کلمهای را ریدیدمد و از اول تمرین را بازنویسیدم و برای وبیکار آمادیدم و اجرائیدم و فهمیدیدم که ارتباط حاصل نمیشویدندی مگر به فرم مسئله درآیدیدند و الههئکم از تعریف و مفاهیم ما دربارهی مکانها و فضاها پرسیدند و درخواست مستراح هوشمندی عمومیای کردیدم که اگر طرف رید و شاشید و آب نگرفتیدند و پرت کند کاسهتوالت دفعیات طرف را در صورتش و به نویسندهساز نرسیدندیدم و باز هم سریال دوستداشتنیام را مروریدم و صدایت را فریاد میزنم را شنیدندیدم و در نویسندگی خلاق حضور بههم رسانیدندیم و استاد از اصل کاری صحبتیند و برای بار چندم از اینکه ثبت نامی دورهی 77 هستم، خرسندیدم و برای نوشتن گزارش نیک از استاد مددیدم و استاد اشارتی زدند و مرا به خلاقیتم واگذاریدند و سیبزمینی و کلهعباس سنبل کردیدم و خوردیدم و پستم را بازنویسیدم و جلوسکی با شیمسار رفتیدم و لالابلوتیدم.
بفرما آغوی کلانتری این الان کوتاهنویسی من بودیدندیدیو.
گزارش نیک من در ( ۱۰ / ۸ / ۱۴۰۵)
سالواژه: بازآفرین
امروز کاملا هوا ابری است وبوی اولین باران پاییزی به مشامم میرسد ولی از صاحب بو خبری نیست، بااینکه عاشق این بو هستم ولی درکنار خاطرات روزهای خوش، کمی هم غم به همراه دارد و غرق در تمام سالهایی که با این بو زیسته ام.
صفحات صبحگاهی جزئی از روتینم شده و یک عادت ارزشمند که روزی آرزویش را در سرم میپروراندم.
آزادنویسی درمورد باران کردم و خودم هم نمیدانستم این همه حرف دارم و نوشتم و نوشتم.
قهوه صبح همراه با یوگا و مدیتیشن و زبان آموختم و به تمرین نویسندگی از کتاب نوشتن با تنفس آغاز میشود.
با خنک شدن هوا سعی میکنم ظهرها نخوابم و کتاب بخوانم و رونویسی کنم،
رونویسی از در حال و هوای جوانی از شاهرخ مسکوب:
« کمترین فایدهی این یادداشتها آن است که ورزشی است. به علاوهی اگر آدم چشمهای بینا داشته باشد، بسیاری چیزها میبیند که شایستهی نوشتن است. اما برای دیدن، باید به فکر آن بود و نوشتن یادداشت خود تمرینی است برای دیدن. یاد میدهد که آدم چشمهایش را باز کند. از همهی اینها گذشته کسی چه میداند، شاید بعد از سالها بعضی از این نوشتهها به کاری بیاید و ارزش این را داشته باشد که به دست دیگران برسد.»
شب هول را خواندم بهعلاوهی داستان مسیو الیاس از صادق چوبک و کتاب عشق هرگز کافی نیست نوشتهی پرفسور آرون تی بک
خیلی دوییدم و به سرزبان نرسیدم اما توانستم به نصف وبینار نویسندهساز برسم و با دوستان آزادنویسی کنم و کلماتمان را به اشتراک بگذاریم و کلی انرژی رد و بدل کنیم و کلمات به دام انداختهی امروز من:
ارمغان
رعشه
اغماض
خوابگرد
قریضه
تملق
خونابه
پیدایشگاه
گوشماهی
شب نیز به موسیقی و تمرین سهتار گذشت و نغمه های دلنشین سهتار با نواختن دانهدانه و جداجدای نتها و به ذهنم استراحت دادم و با کمی هیجان رفتم به تماشای فوتبال لیورپول ــ آرسنال نشستم.
سلام.
صبح زود بیدار میشوم. دخترم را راهی مدرسه میکنم و سراغ صفحات صبحگاهی میروم.
امروز ناهار را زودتر آماده میکنم تا به جلسه نقد کتاب، در کتابخانه عمومی محله برسم.
ولی از رفتنم پشیمان میشوم. آخه بامداد خمار تحلیل و بررسی دارد؟ نکته خوب این جلسه تعامل با بقیه بود.
عصر دخترم را به فرهنگسرا میبرم و وقتی به خانه میرسم تا ۱۲ شب مثل تراکتور کار میکنم.
وای ببخشید دوباره اشتباه کردم کتاب ملکوت بود😔😊
سلام این هفته چند کتابی که اعلام کرده بودید در وبینارها کم و بیش خواندم.
از جمله نویسندهساز که یادداشت برداری هم کردم خیلی نکات عمیق داشت واقعا باید چندینباره خواندن جای عکنوشتهای تکتک جملات در فضای مجازی خالی هست.
کتاب شاهراه تاثیرگذاری را هم دارم شروع میکنم به مطالعه، هر چند قبلا دوبار مطالعه کرده بود و نکتهبرداری ازش کردم.
کتاب زیاد صبحت کنید هم نصفه خوندم هر چند فکر نکنم فعلا زیاد به کار من بیاید. برای زمانی که کلاس فنبیان و تولید محتوا بخواهم بکنم فکر کنم مناسبتر است.
کتاب پنداشتهها هم مطالعه داشتم. نیاز به چندینبار دارد.
کتاب واژهگان اگه اسمش اشتباه نکرده باشم از کتابهای شماست چند صفحهایش خواندم و بصورت جدی طی یکی و دو هفته بصورت فشرده و چندباره خواهم خواند. برای پیشرفت در امر نثر بخصوص شعر برام کاربردی هست.
از سری پنج کتابی که معرفی کردید بوفکور بازخوانی کردم و کتاب دوم کتاب مکتوب را هنوز نتونستم تهیه کنم.
کتاب تئوری شعر توی اولویت مطالعاتیام
همچنین لغتنامههای هم که قرار دادید برای واژهسازی فوقالعاده ارزشمند هستند.
استاد گرامی یه دنیا ممنونم بابت تمام کتابها و نکات طلایی که میفرمایید.
قدردان همه آموزشهایتان در امر نوشتن و آموختن زبانفارسی هستم.
همواره خوش بدرخشید.💫💎💫
امروز صبح را با مرور یادگیری شروع میکنم
به جمله ای در یکی از صفحات برمیخورم که میگوید: ورودی خروجی میسازد.
همینطور که ژن ما به پدر و مادر و اجداد ما مربوط میشه، ایده ها ،نوع نگاه ،رفتار، و تصمیم هایمان به اطلاعاتی که قبلا وارد ذهنمان شده مربوطه، این اطلاعات میتونه فیلم، کتاب موسیقی، و… باشه
البته ما نمیتونیم تا یه حدی ژنتیکمون رو انتخاب کنیم اما میتونیم انتخاب کنیم که ورودی های ما چه چیز هایی باشه، چون این ورودی های ذهن بعد ها بخشی از کاراکتر ما خواهد شد.
مثل جی کی رولینگ نویسنده هری پاتر که میگفت قبل نوشتن داستان های هری پارتر بیشتر اوقات کتاب های کلاسیک فانتزی میخونده.
بعد پیدا کردن ورودی های موردعلاقه خود، باید آن آدم هایی که یک جور الگوی ما هستند و هم راستای ورودی هایمان ، دنبالشان کنیم و از آنها الهام بگیریم یا حتی تقلید کنیم چون هیچکس در شروع مسیر سبک شخصی نداشته و خلاقیت یعنی تلفیق بهبود یافته.
کوبی برایانت( بسکتبالیست): اگر میخوای بهترین باشی باید از بهترین ها بدزدی.
اون تک تک حرکات جردن رو در مسابقات اجرا میکرد.
بعد این مرور میرسم به یکی از لایو های اقای کلانتری که میگفت: هر روز خیلی جدی باید تلاش کنیم که آدم با فرهنگ تری باشیم یعنی سطح خودمون رو بالا ببریم از طریق دیدن و شنیدن و خواندن چیز های خوب، نقاشی خوب کتاب خوب فیلم خوب موسیقی خوب و …
روزی که با اعلام آتش بس نیروهای درونی شروع شود، حتما روز خوبیست. هرچند همان دیروز که پارههای جادوییِ ابرهای صورتی و آبی دودی، به بهانهی پرسه زدن در آسمان صبح بر و رویشان را به رخ کوهها میکشیدند، ظرفیت صلح وجود داشت. اما خوابآلودگی و آلرژی، یا دست کم چیزی که فکر میکردم آلرژی باشد، امانم را بریده بود و موکول شد به امروز که در زمین و هوا هیچ خبری نیست.
رسیدهام خانه. از شرکت یک برگه آچهار که فکرش از دیروز توی گوشم خش خش میکرد را با خودم آوردهام. وسطش یک خط میکشم. در چند ساعت باقی مانده از امروز، انتخاب تنها ۱۰ کار از بین ۴۰ یا ۵۰ کار باقی مانده دشوار است. ۱۵ تا مینویسم. و بعد ۴ مربع با عدد ۱۵. روی هم یک ساعت تمام! آن هم وقتی تا پایان روزت سرجمع چهار ساعت مانده. دو تاش را میگذارم برای تمرین core و انعطافپذیری. یکیش خواندن و یکیش نوشتن. مداد شمعی بنفشآبی را هم نزدیکش میگذارم که مثل دسر بلوبری بهم چشمک بزند. چه ایدهی قشنگی! حالا تا چند روز میتوانم گول ظاهر دیسیپلین را بخورم. چند روز به جز فردا، که تمرین گروه رقص است تا آخر شب. برای اجرای جمعه. و شاید به جز سه شنبه و روز بعدش، که لابد اگر اجرای فردا رضایت بخش نباشد برنامههای تمرین اضافی داریم تا چهارشنبه. و به جز خود جمعه که روز اجراست. و خواسته و ناخواسته باید همه چیز باز موکول شود به شنبه!
برمیگردم به کاغذ سحرآمیز و زیستن در زمان حال. یاد نویسنده ساز ۵۹۵ و تاکیدش به کلمه برداری میافتم. یک دست میکشم که سه انگشتش را به شکم گرفته و دوتاش مثل علامت پیروزی به هوا رفته. یک انگشت برای کلمهبرداری و آن یکی گزارش نیک. همین دو انگشت برای من کافیست.
با کلمه برداری شروع میکنم. از دفتر اول شاملو.
اندوهِ روشن
آفتابِ شکسته
صبحِ محبوس
سایههای بیدار
بعد دیگر فکر بنفش کردن کاغذ رهام نمیکند و تمرین core را تمام نکرده مداد شمعی را قاپ میزنم و میکشم همه جای مربع اول. بر میگردم به لیست. با جمع کردن لباسهای شسته شروع میکنم. به اندازهی یک خانوادهی شلوغ لباسند. از یک سال پیش که خطها برگشتهاند، انگار برکت افتاده به لباسهام. شاید هم چون دوست دارم تمام لباسهای دنیا را روی خطهای جدیدم بپوشم و به دختر توی آینه نگاه کنم و ذوق کنم. در هر حال، باید فکری به حال شستن و جمع کردنشان هم میکردم.
وسط کار چشمم میافتد به ساعت. درست کردن شام، ناهار فردا، و سالاد را از لیستم خط میزنم و همه را میسپارم به اسنپ فود. حالا فقط ۱۱ کار دیگر مانده. از اصرار سرم به سنگین ماندن پیداست آلرژی در کار نبوده و سرما خوردهام. پنج روز قبل از اجرا و شب قبل از تمرین فردا!
برای گرفتن جایزهی دومم، ادامهی رمان “تاریکی” حسین مرتضاییان آبکنار را میخوانم. ۱۵ دقیقه پر میشود. نمیتوانم از صفحهی گوشی دل بکنم. سطر به سطرش پر از غافلگیریست. سفارشم میرسد. با گوشی میروم روی میز. کلمه به کلمهی کتاب را میشود کنار شام جوید. با گوشی برمیگردم روی مبل دو نفره. خواندن تاریکی توی تاریکی. چشم باز میکنم و روی مبل دو نفره صبح شده و باید بروم شرکت. کاغذ سحر آمیز و ۱۱ کار باقیماندهی لیستم روبهروم افتاده. با مربع دومی که با مداد شمعی پر نشده.
رفت فنا رفت فنا رفت فنا
به غوطی خاک جمع کردم
انداختهام داخلِ میوههاای خشکِ گردو
قل زد قل زد قل زد و قل زد
چهارچش نگه انداختم
آویز به دست گرفتم
لیز خورد و رفت فنا
حال مه موندم
چهاردیواری بت خونه
پرستش خاد ازم بتها
بههیچ بتِ قول ندادم عبادت ش کنم
اما او بت که قل زد و رفت فنا
بمه گفت: انتظار بس
دست به صفی کشم روکش تلویزیون
در مات ماندهام انگار دارم
رو مغارگاهام تلویزیونِ
صحنه ش رو نشون میده
پاک کنم و روم به خفیفگاه
پنهونشم از اشتباه بدونِ جبران
[ یا مطلوب بیرون شم از شهرم به شرمسار
کسی در خونه، روهم باز خاد کرد؟
چو عزیزان دارم و در رو روهم حتی باز کنند
چو گوش هم دیگه سوراخ جا نداره
جا بشه دیگه هم پمبه یا مطلوب ]
تمرین شعر:
از آهنگِ ( باز ام دلم گرفته، گریهام اختیاری نیست ) ای شعرو ساختم
سوال سازی:
۱ : از چی جنب داری به همه چیز مینگری؟
۲ : در کجاها زیاد پرگپی کنی؟
۳ : در اصل ساکت هستی یا پرگپ ویا به درون خود میریزی؟
باشه ای سوال ره جواب بدم
جواب: فقط در هنگام نویسداری گپ زنم بقیه خودخوری میکنم هیچجا نمیتونم گپ زنم انگار همه ازم پرگپترند ویا زرنگتر کوشش ساکت باشم در عهدِکه دو یا ۳ ساعت یکجا باشم شاید پنجدقیقه گپ زنم و خودام برِم سواله چرا در هنگامِ نویسداری شوخطب هستم اما واقعیت نه؟
/ دیشب حالم خیلی گرفته بود ولی نمیفهمم چرا حسِ تنهاای ایقدر از خود ام بالازورتر شده یعنی موفق شده حال روحیام بهمریزه میگم اگِه شد میخام برم روانپزشک شاید خوب بشم. هرچه خوده کوچهایحسنِ چپ زدم والله نشد که نشد
میفهمید تا میخام جور بیآم به غمها خود یکی پیدا میشه ناخودآگاه رو زخمهام همنمک بریزه هم هیزم. از دستِ بابام و مادر ام به بدبختی مشهور هستم و همه ما میشناسند یعنی هرجا میرم یادآوری میشه!
در حدِ کیج هستم هرچه میخام تمرین کنم یادگیرم بعد ارائه یکی انتخاب کنم واسطِ سهشنبه دست به قلم شده نمیتونم ایقدر حالم دیگرگونه دعا کنید خدا یک راهای سرِ راهام قرار بده آمین.
نمیفهمم انگار گذارشهام هیچ وقت نیک نیست بدافت است. تنها چیزی که است انگار یک جاای پیدا کردم یک چیزی میرسونم یا درد دل کنم یعنی در روز هیچکار نکنم خیلی دوست دارم فقط گذارشنیک نویسداری کنم چو یکم آرام میشم. مه در ماه یک دفعه خونهای قوم و خویش نمیرم از بسکه یاد آوری میشه تا اسمِ مادرم میآد تمام دردها روای دیوار پنهون شده به عسل یادآوری میشه. تا حدِکه حسابام خراب میشه میگم به همه
[ خوب بابابزرگم دختر خود نمیداد خونه عمباقداری یا که مردِکه دوتا زن داشت عسلوشیرینی بخش نمیکنند! معلومداره سرنوشت چنین میشه ] خوب یکم دهنها همه بسته میشه تا دفعهای بعد.
اصلن گاهی میگم ایکسانیکه خودکشی میکنند واقعن درک کردن ای دنیا هیچیز داخلِ خود جاری نداره غیر از ملافت ایکاش بچههام نمیبود یک مرگِ موش میخوردم و خوده تموم میکردم چو حالِ حتی فک کنم دیگه همسر ام ندارم او هم نیست آخه با کسیکه نشه دعوا کنی بغضِ خود خالی کنی. دستِ پیشمیکشه که پس نیفته از او آدم چه گِله!
بجاایکه مه قهر شم او قهر میشه بجاایکه مه از خونه بزنم بیرون او میره، بجاایکه مه ظرف بشکنم هنگامی حساب خرابی او میشکنه تو سرم همیشه شانس میآرم بمه نمیخوره خلاصه نه از خانواده شانس داشتم و نه از همسر پس حقِ خودکشی دارم. بعضیها میگند به زن وظیفه او هسته فقط به همسر بررسه و بچهها خود.
مه میگم قبول اما خودِ او زن چی؟ بمه میگند یعنی چی؟ هرکس گفته مه دقیقن خونه زندگی او پاشیده، هیچ زنِ نباید بگه مه اصلن مه چی معنی متاسفانه ایره خاهرم بمه گفت! یعنی حتی حقِ زیست ام ندارم حقِ آرامش ام ندارم مگه میشه اوف از چه بگم. مه میگم باید آدم به خود ام احترام بزاره ویا میگم دقیقن کسانیکه گفتن بچه و همسر دقیقن اونا زندگی نکردن همیشه یک خالیگاه بوده که به مرور زمان سرباز کرده باعث شده اتفاقهاای ناجورِ بیفته، بخاطرِ ازی مه از حقِ خود ام دفاع میکنم کجاش اشتباهست؟ آیا اشتباهست؟ اما زیاد ساکتم و کم گپو پرگپ چو همسرم هیچوقت نشده بامه بشینه گپ بزنه و مهام بخونه جز او کسی نمیبینم گپ بزنم بیخی عالییی! ایقدر گفت: حوصله ندارم خلاصه گپ زن!
تمومِ دردهام انگار ریشه دوونده سربهفلک رسیده انگار حتی کسیکه ایهاره نویسداری میکنه خودام نیستم دگه کسی است گاهی میگم پاک کنم و گاهی میگم ولش کن به راهای خدا کسی نویسداری هاای تو نمیخونه دلجمع باش پس ای گذارشنیک است خودهخالیکن حدعقل مغزِ تو آروم شه و بتونه بخابه، ایقدر به سرِ مغز هم فشار میآد چونگو و نپرس حتی در روز هم بخابم هفت و هشت ساعت میخابم دستِ خود ام نیست انگار مغزم خسته شده که ایقدر افسوس داخلِ خود جمع کرده صفحه دیگه ایجازه نمیده خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
خلاصه و کوتاه مینویسم. ۲۲۶ روز از سال گذشته و این دو روز آرامشی داشتم که کل سال تجربهاش نکرده بودم. کنار دریا قدم زدم. بدون اینکه آیبیاس لعنتی اذیتم کند موکا خوردم. از هوا لذت بردم. از غذا لذت بردم. از همه چیز لذت بردم. فروشگاه گردی کردم. بدون هیچ خریدی. کلاس نویسندگی عالی بود. بدون اعصابخوردی قطعی اینترنت. زندگی کردم و خوشحال بودم.
گزارش نیک
یکشنبه ۱۴۰۵/۸/۱۰
توران محمدی
صبح، هوا لطافت خاصی دارد؛ نمباران و بوی زمینِ خیسخورده، آدم را سرمست میکند. در این هوای دلپذیر، به سوی مدرسه راه میافتم.
خیلی وقت است که میخواهند جاده را چندباند کنند، اما عملیات آنها همچنان در جریان است و پیشرفتشان اصلاً محسوس نیست. اول صبح است و از گشت پلیس خبری نیست؛ هرکس به دلخواه خود رانندگی میکند و سرعت برخی ماشینها واقعاً جنونآمیز است.
مدرسه مثل همیشه شلوغ و پرهیاهو است. برگهٔ امتحان را به مدیر میدهم تا کپی بگیرد، اما باز هم دستگاه خراب است! پارسال بعد از هزاران ماجرا و دردسر، دستگاه کپیِ دستدومی خریدهاند که یک روز در میان از کار میافتد. با مدیر صحبت میکنم که نمیشود از مدرسهٔ پسرانهٔ روبرویی کپی گرفت؛ کمی بهانه میآورد، جوابم را میگیرم.
بچهها که منتظر چنین فرصتی هستند، کبکشان خروس میخواند! انتخاب را بر عهدهٔ خودشان میگذارم. مشورت کردنشان بسیار جالب است؛ از این طرف کلاس به آن طرف کلاس، با سروصدای زیاد از هم نظر میخواهند؛ چه مشورت جالبی! صدای فریادشان کمکم بلند میشود.
بالاخره طبق رأی اکثریت، امتحان برگزار میشود. مجبور میشوم سوالات تستی را تغییر دهم؛ با کلی نقونوق، سوالات را مینویسند. هزار چشم هم داشته باشم، باز حس خوبی ندارم و فکر میکنم ممکن است برخی بخواهند شیطنت کنند. سوالات ساده هستند و انتظار دارم، نمرات چشمگیری ببینم، اما نگاهی گذرا به برگهها میگوید: زهی خیال باطل!
ساعت بعد، با هشتمیها کلاس دارم؛ یک کلاس شلوغِ ۲۶ نفره. نمیدانم چه سری است که همیشه هشتمیها شلوغترین کلاس مدرسه هستند؛ برخی علت را اوج دورانِ بلوغ میدانند، اما به هر حال، با آنها ماجراها داریم. در مقابل، هفتمیها که هنوز هشتم نشدهاند، بسیار آرام و مطیع هستند؛ کلاسشان بسیار خوش میگذرد.
عصر، مشغول مطالعهٔ چند شعر کودکانه میشوم؛ من عاشق ادبیات کودک و نوجوان هستم. شرکت در وبینار «نویسندهساز» را هم از دست نمیدهم؛ وبیناری که هر روز جذابیتش برایم بیشتر میشود. چقدر در آن میآموزم و هر بار خدا را شکر میکنم که در جمع دوستانی هستم که نوشتن، یکی از اصلیترین کارهای زندگیشان است.
شب را با میزبانی از مهمانانی که برای شبنشینی آمدهاند، سپری میکنم. باورکردنی نیست که اینجا هنوز رسمِ شبنشینی در شبهای طولانیِ پاییز برقرار است؛ خوب است که لااقل این نشان میدهد آدمها هنوز میتوانند با حضور در کنار هم، دلگرم شوند.
پس از رفتنِ آنها، آنچه دربارهٔ تمرینهای کلاسِ شعر و «خودواژه» به ذهنم میرسد را با شور و ذوق یادداشت میکنم. بارها و بارها، ناخودآگاه ایدههایی به ذهنم خطور میکند؛ خوشحالم که ذهنم با این مسائل درگیر است و به آنها فکر میکند. سپس، صفحاتی از کتاب زیبای «فلسفهٔ پیادهروی» را میخوانم و به آمادهسازی کارهای فردای مدرسه میپردازم.
راستی باید بگویم از نوشتنِ «گزارش نیک» هم واقعاً لذت میبرم.
10 آبان را مرور میکنم. 10 آبان 1405
/همان کوفت قدیمی/
/////////////////////
وقتی داشتم از پادگان میومدم به این نکته رسیدم که چقدر زندگیم تبدیل به کثافتی تمامعیار شده و خودم را با اندک مقدار کاری که انجام میدهم دارم گول میزنم. راستش را بخواهی از اینکه بعد از سربازی کلی مسئولیت جدید میخواهد دامانم را بگیرد باعث میشود حتی بهرهوریم از اینی که هست هم پایین تر بیاید. معده دردهایی که این روزها دارم تحمل میکنم حسابی تهوعآور است.
* و بعد از کمی فکر دوبار ه مینویسم!
ماندم حیران.
از کجا پیدا کنم خود را در عمق گیجی و منگی؟
///////////////////////////
روتین هایم را دو روزی است انجام نمیدهم. نمیدانم مثل گفته جیمز کلیر شاید آن هویت را گم میکنم و از یاد میبرم که دوست دارم هویتی ورزکار و موزیسن را چکس کاری کنم. از محیط سربازی حالم بهم میخورد. میخواهم 5 روز به حال خودم باشم اصلا. مردهشور هرچی گذر ابتر زمان را ببرد!
مادر را بردم به جایی که باید کسی او را میرساند. اگر همین یک کار انجام نشده بود قطعا تمایلی به نوشتن گزارش نیک هم نداشتم.
روزگارم به شدت سیاه است. نه از نظر روانی، شاید قبلا فکر میکردم که این حال نزار بخاطر این است که حال و روانم خستهاست ولی با گفته های دیروز شاهین خان حس میکنم که اتفاقا بخاطر دوری از هویت دوستداشتنیم است. اگر موثر واقع نباشم در طول روز معدهام درد میگرد!! عجیب است نه؟
ماندم حیران
به کجا میروم شتابان در چهاردبواری این زندان؟
//////////////////////////////////////////////
نیاز به یاداوری دارم در طول روز. یاداوری تصویری، نوشتاری و خلاصه هر روشی.
نیاز دارم که در طول روز از خود سوال بپرسم: آیا به هویت خودت در حال بها دادن هستی؟
پس اگر بخواهم از این به بعد با توجه به صحبت های وبینار دیروز معیاری قرار دهم برای گذر روز و زمانم باید از خود سوال بالا را بپرسم.
(از فرط خستگی حتی بعد از ازادنویسی خوابم برد!)
جواب برای امروز قطعا نه است.
یک نه بزرگ.
///////////////////////////////////
ماندهام حیران
در سیل عظیم گریز از خود و انکار.
فردا نمیتوانم بنویسم. چون در پادگان شیفت هستم. ولی ساعت 5 هرجا که باشم تکه کاغذی پیدا میکنم و دوباره سوال بالا را از خودم میپرسم:
آیا به هویت خودت در حال بها دادن هستی؟
میکند سرش درد دارد. تقلا دربرابر میکند خوابیدن ساعتها. ولی میآید ندارد دوست بخوابد خوابش.
است نشسته انتظار به. برود حمام میخواهد. باید بشود شارژ قبلش موزر. هست استامینیفون؟
نداشت رونق یکشنبهاش. فقط فهمید میکند در انتخاب دوراهی، بعدا عذابوجدان که گزینهای کمتری باشد داشته.
گاهی جریاناتی درونم اوج میگیرد و از احساساتِ واقعی و خالصانهام غافل میمانم. به سخره میگیرد مغزم هر چه ذا مقابل چشمانم رژه میرود. دست میاندازم دور گردن سکوت و با هم روزهٔ حرف نزدن میگیریم. خسته میشوم از بیزبانی، از به رخبهرخ نشدن با واژهها و کاه را کاخ نشده رها کردن.
درهم برهم بودن ماجراهای ناتمام زندگی، میآموزد که فرصت اکنون است نه فردا و پسان فردا. توفیقِ جست و خیز در همین اوضاع نابسامان مشخص میشود.
از سری کارهایی که امروز انجام دادم و رضایتمند و شادم بابتشان:
ــ به وبیکار الهه میروم و با وجود گیجی، متمرکز میمانم و ارتباط را میفهمم. زمانی میتوانیم ربط هر چیزی را بفهمیم که مسئله ما باشد و واضح و مبرهن بر ما.
ــ به وبینار میروم و حرفهای استاد تلنگری به من میزند و راه را نشانم میدهد. راهی که ترس باعث عقبافتادگی و رهاییاش شده. کلاس درسی بود که همه را مکتوب نوشتم و باوجود سراپا گوش بودن و نوشتن، فایل را نیز در بسترِ ذخایر غنی از ارزش قرار دادم تا همیشه گوش بسپارم به این روشنایی. به آزادنویسی که میرسم خودم را دوپاره میبینم پارهای که روح من است و بستری در مکانی برای زنده ماندن و پارهای بیرون از آن جهان مخوف، آزادانه زندگی میکند. یکی قربانی است و درمان میشود بخاطر درماندگی بهجای مانده از آن منِ بیرونی.
رقعهای برای مادرم مینویسم که در دیروز او را در خواب دیدم. از همزیستی دوباره با او غرق میشوم در لذت و ذوق.
مطالعهزیستی امروزم:
ــ دو فصل از «مادران و دختران» امیرشاهی
ــ چند یادداشت از « با شما نبودم» فرسی
ــ نیمی از رمان« شازده احتجاب» گلشیری
بانکِ واژگانم را نیز از خواندههایم سرشار میکنم.
گزارش نیک | کارمندِ خانهنشین، عاشقِ واژهچین
👩🏼💻
ساعت یکونیم ظهر از خواب بیدار شدم. لعنت به من و این چالش خواب! ظاهراً من و خواب هنوز به مرحلهی سازش نرسیدهایم. خواب برای خودش برنامهای دارد و من هم برای خودم. منتها برنامهی او همیشه اجرا میشود و برنامهی من در حد پیشنویس باقی میماند.
.
ساعت دو، وبینار تمرینجا بود و خلوچلبازیهای همیشگی من. ساعت سه هم وبینار روتینسازی گیلدا بروجردی. نمیدانم چرا با ایشان ارتباط نمیگیرم. دختر خوبی است و قبلاً هم دورههایش را خریدهام، اما حرفهایش به دلم نمینشیند. بعضی از مطالبش به نظرم خیلی تقلیدی میآید، مثلاً کپی از مباحث دکتر مکری که نمیدانم چه تعداد شنوندهی دیگر متوجهاش میشوند. بعید میدانم حتی ۵ درصد. و حرفهای تکراری تکراری تکرای. انگار چند پاراگراف ثابت راحفظ کرده برای همهی وبینارهایش. خلاصه که گاهی آدم با یک نفر مسئلهی شخصی ندارد، فقط با گفتههایش ازدواج نمیکند!
.
ساعت پنج، نویسندهساز و منبر عالیِ استاد کلانتری از کاریکاتور تا کار و زندگی.
.
ساعت شش، در یک عملیات خانوادگی، مادرم مثل دختربچههایی که از مدرسه شکایت دارند، از من شکایت کرد. گفت چرا هر روز بیشتر سرت توی گوشی و لپتاپ و کتاب و دفتر است؟ اصلاً نمیشود با تو حرف زد. انگار با یک آدم نامرئی در خانه زندگی میکنیم!
.
او نمیداند من هر روز بیشتر عاشق نوشتن میشوم. نمیداند این روزها کلمات برایم از آدمها هم معاشرتیتر شدهاند. نمیداند گاهی یک واژه میتواند چنان آدم را به خودش مشغول کند که حتی متوجه گذر زمان نشود.
.
ظاهراً زندگی من از این به بعد به دو بخش تقسیم شده: قبل از نوشتن و بعد از نوشتن.
.
پرسیدم: «چرا همش دارم مینویسم؟»
خب یا کارمه، یا سر کلاسم. فقط قبلاً همهی این کارها بیرون از خانه انجام میشد. حالا به لطف تکنولوژی، میشود در خانه هم سر کار رفت. سابقاً کارمندها کیف به دست از خانه خارج میشدند تا کار کنند، حالا لپتاپ به دست در خانه میمانند تا خانواده خیال کنند بیکارند!
.
نمیدانم چطور باید این موضوع را در مغز خانواده فرو کنم. قبلاً هم همین چالش را با بابا داشتم. ظاهراً در این خانواده، کار تا وقتی از خانه بیرون نرود و با کفش و کیف به محل مشخصی نرسد، رسمیت پیدا نمیکند. کارِ خانگی از نظر خانواده بیشتر شبیه بیگاری با اینترنت است!
.
امروز داستانکی برای چالش نوشتم که با جملهی «سایهام را میبیند» شروع میشود و برای پشتیبانی فرستادم. البته چندان چشمم آب نمیخورد جزو هفت اثر برتر شود. ولی خب، آدمیزاد به امید زنده است و نویسنده به امید انتخاب شدن. اگر هم نشدم، دستکم یک داستانک به داراییهای ادبیام اضافه شده است.
.
بعد یادداشتی دربارهی کتاب استادم «فرهنگوارهی فارسی خلاق» نوشتم و همراه کتاب در کانال گذاشتم. برای غزاله فائق هم چند مجله دربارهی خلاقیت فرستادم. رخدادکی نوشتم دربارهی قاپیدن گوشیام و باب آشنایی با یک جوان خوشتیپ که در گروه نویسندگی خلاق منتشر کردم.
.
یک پادکست هم دربارهی تاریخچهی فلسفهی یوگا و یوگیها گوش دادم. نمیدانم این حجم از یادگیری قرار است مرا به کجا برساند، فقط میدانم اگر همینطور پیش بروم، بهزودی برای خرید نان هم باید اول یک وبینار دربارهی فلسفهی آرد و تاریخچهی نانوایی ببینم!
.
چند واژهی تازه هم به فولدر واژگانم اضافه کردم. از جمله:
«در دام اطناب و کلیشه»
.
اطناب یعنی پرگویی و سخن را بیجهت به درازا کشاندن. چیزی که نویسنده باید مراقبش باشد، بهخصوص نویسندهای که هر روز گزارش نیک مینویسد و گاهی خودش هم نمیداند کجای گزارش باید ترمز کند!
.
«ساتیار» هم واژهی دیگری بود، به معنای یار صاف و ساده. چه واژهی دلنشینی! آدم در این روزگار پر از ادا و اطوار، بیشتر از هر چیزی به یک ساتیار احتیاج دارد. کسی که نه اهل حسابوکتاب باشد، نه یارِ غارِ منافع، فقط یار باشد و کارش یاری.
.
بعدازظهر مستند «روایت» را تماشا کردم که با حضور دوست بسیار گرامیام، مهندس آرش شجاعی، پخش شده بود. ایشان صاحب هتل درختی «قَلِک» هستند، به معنای قلهی کوچک.
.
مهندس شجاعی، معمار و طراح صنعتیاند و رویکردشان به طراحی، بر پایهی تفکر و چرایی شکل میگیرد. یعنی قبل از اینکه چیزی بسازند، به این فکر میکنند که اصلاً چرا باید ساخته شود. ظاهراً بعضیها قبل از ساختن، فکر هم میکنند! چه عادت نادری.
.
پیشنهاد میکنم این برنامهی کوتاه سیدقیقهای را از دست ندهید. مستند «روایت» با حضور ایشان از شبکهی دو پخش شده بود، اما من چون تلویزیون را بهندرت روشن میکنم، معمولاً برنامههای جالب و آموزنده را از آرشیو اینترنتی تلوبیون تماشا میکنم. تلویزیون برای من بیشتر یک وسیلهی دکوری است که گاهی با آن فیلم و فوتبال هم میبینم!
.
شب، با مامان و داداشم رفتیم بیرون شام بخوریم. راستش دلم نمیخواست بروم. هنوز کلی کار داشتم. امروز حتی فرصت نکرده بودم اینستاگرام را باز کنم.
اما مامان اصرار کرد و دلم نیامد دلش را بشکنم. بالاخره میان کار و بار، گاهی باید برای دل هم وقت گذاشت. نمیشود تمام عمر را صرف واژهچینی کرد و از آدمهای زندگی غافل ماند. هرچند آدمهای زندگی هم باید گاهی به نویسندهی خانه فرصت بدهند تا با خیال راحت کلمهچینی کند!
.
شب برای خواب، دلم یک کتاب راحت و بیدردسر میخواست. رفتم سراغ بخش کتابهای کوتاه و راحتخوان کتابخانهام و کتاب دوست خوبم منصور ضابطیان «بلاتکلیف» را برداشتم.
.
کتاب دربارهی بلاتکلیفی روزهای جنگ دوازدهروزه و ماندن پشت مرز در ترکیه است. قلم منصور ساده و روان است، از آن قلمهایی که برای خواندنشان لازم نیست دیکشنری کنار دستت بگذاری یا هر سه صفحه یکبار به سقف خیره شوی و دربارهی معنای هستی فکر کنی.
.
اما راستش بیشتر از قلمش، شخصیتش را میستایم. بعضی آدمها فارغ از اینکه چه مینویسند، خودشان خواندنیاند. شاید راز جذابیت قلمشان هم همین باشد، آدم پیش از آنکه عاشق نوشتهشان شود، با خودشان احساس آشنایی میکند.
.
و این هم از امروز ما، روزی پر از وبینار و واژه و نوشتن و ننوشتن، کار و بار و کمی دلخوری خانوادگی.
.
اگر بخواهم خلاصه کنم، امروز تقریباً تمام روز کار کردم، بیآنکه از خانه خارج شوم، یک درجه بیشتر عاشق نوشتن شدم، بیآنکه کسی متوجه شود، و شام رفتم، بیآنکه دلم بخواهد.
.
فقط مانده یک چالش مهم: چطور به خانواده بفهمانم کسی که تمام روز پشت لپتاپ نشسته، لزوماً بیکار نیست، ممکن است مشغول ساختن یک زندگی تازه باشد. با کلمات، با کتابها و با کمی خلوچلبازی!
https://t.me/asa_fatemi
تنهایی برایم این روزها ملالآور نیست؛ با این حال که هرگز گمان نمیکردم در چنین روزهایی تاب بیاورم و ادامه بدهم. روزهایی که گاهی سخت و جانکاهاند. اما مرا از چنگالهای مردِ درونیِ زخمیام رها میکنند؛ چرا که در دورانِ هبوط، انسان متوجه میشود دشمنِ اصلی در ذهن خودش لنگر انداخته است.
انگار دردهایم مرا زنده نگه میدارند و اجازه نمیدهند بمیرم. تا زمانی که زندهام، یعنی میتوانم زندگیام را تغییر دهم؛ پس از این بابت قدردانم.
عدمِ اطمینانی که از تاریکی و ناشناختهها داشتم، مرا در حالت بقا نگه داشته بود و نمیگذاشت قدمی به جلو بردارم.
بیحوصلگیهایم را تاب نمیآوردم؛ به جای آنکه مجالِ خلاقیت و پژوهیدن به آنها بدهم، با میل همیشگی به مفید بودن سرکوبشان میکردم.
چرا که موفقیت، گاهی پذیرفتنِ یک زندگیِ کسالتبار است؛ اما من بیحوصلگی را تاب نمیآوردم.
اگر صادقانه بگویم، بعد از سالها دشمنی با خودم، در چند سال اخیر برای احساسِ خوشبختی، کافی بودن و ارزشمندی تلاش کردم و متوجه شدم که دارم به یک صدای درونی گوش میکنم؛ صدایی که بیانگر حقیقتِ درونیِ من نیست.
امروز به قلبم گوش دادم و حتی به منطقم؛ اما منطقی که پختهتر بود. سعی کردم از روزِ گذشته کمی بهتر عمل کنم.
بیشتر کارهای فهرستم را انجام دادم، واقعا فکر میکنم ایجاد تعادل بین جنبههای مختلفِ زندگی، هنر و خلاقیتی مبتکرانه است.
سعی کردم با کلمات تنهایی، عدم اطمینان،بیحوصلگی و خلاقیت بنویسم. تجربهی جالبی بود.
سال واژه: پذیرش
به کار اداری _ قانونی مهم رسیدگی کردم.
در مسیر خانه از محل کار به وبینار پیوستم. از ایده ی آموزش کاریکاتور لذت بردم و همین امروز شروع می کنم. بعد از سه روز دلتنگی وبینار امروز خیلی مزه داد.
فیلم A GOOD YEAR را دیدم، با بازی بی نظیر Ruussell Crowe ( بازیگر مورد علاقه م). دور شدن از فضای کار و زندگی در لندن و انتخاب یک زندگی بدون رقابت توام با عشق، نکته ی قوی این فیلم است. لذت بردن ازلحظه های زندگی را به خوبی نمایش می دهد.
خواب بر من چیره شد تا اکنون.
امروزنویسیهایِ نویسنده
دوشنبه شده است و تازه درحالِ نوشتنِ گزارش یکشنبه هستم. از این کار متنفرم. معتقدم هر نوشته باید برای روز خودش باشد. بارها شده در دفترهای تاریخدار یا همان سررسیدها ننوشتهام، فقط چون ساعت از دوازده رد شده و دیگر آن روز تمام شده. اما این بار استثنا قائل شدم و خواستم فقط «انجام دادن» اولویت باشد.
نوشتن در هر ساعتی و به هر نحوی. فقط «نوشتن» مهم باشد. جانم برایتان از ارتکابات امروز بگوید که، صبح خوبی را شروع نکردم. با سروصدا بیدار شدم و حسابی گنداخلاق شدم.
کمی دور و بر خودم چرخیدم تا ببینم دنیا دست کیست. ظهر شد و امروز ناهار تنها بودم. جای شما خالی قرمهسبزیِ مجردیای بر بدن زدم و وِلو شدم پای تلویزیون. خیلی زود هوا داشت رو به تاریکی میرفت و باید میرفتم منزل مادربزرگ. آماده شدم و راه افتادم. راه بسیار طولانی بود. دقیقا یک دقیقه در راه بودم.(منزلشان با ما شاید ده تا خانه فاصله داشته باشد.) رسیدم و دیدم برادر و خواهرهایِ مادربزرگم هم بودند. داشتند وصیتنامهی مادرشان را میخواندند.
بعد از ۲۵ سال.
عجیبش این بود که حتی سَرِ ۴۰ متر زمین هم دعوا بود. بقیه اموال که بماند.
بعضی اوقات رفتارهای انسان هارا باورم نمیشود. آن مرحوم توقع ختم قرآن و خیرات داشته است و فرزندانش بر سَرِ قالیچه هم بحث میکردند.
امروز وقتی برای مطالعه نداشتم. خواندنِ وصیتنامه را مطالعهی امروز قرار میدهم. اعتراضی هم که وارد نیست. منم و گزارشم. کمی پیشتر برگشتیم منزل و تازه این وقت شب شروع کردم ملحفههای تمیز را کشیدم روی بالشتها و تخت. که البته حالا دیگر نزدیک صبح است. بعد هم یادداشت روزانهام را نوشتم. برنامهی فردا را هم چیدم و فکرم را مرتب کردم.
فردا دوباره با بچهها کلاس دارم و قطعا بدون ذرهای مغز قرار است برگردم خانه. از همین حالا خستهی فردا هستم. البته که لذت میبرم، اما خب بچهاند و دیگر رمقی برایم باقی نمیگذارند.
غریبه که نیستید هفته پیش که سَرِ کلاسشان نرفتم انگار حسابی حالشان گرفته شده بود.
اما من خوشحال شدم. از اینکه فهمیدم به این کلاس اهمیت میدهند واقعا خوشحال شدم.
مدیرشان برنامهی دیگری برایشان داشت و کلاس کتابخوانی تعطیل بود. در اردویی که چهارشنبه رفتند قم، من هم حضور داشتم و همگیشان از لغو کلاس ناراحت بودند. با من حرف میزدند و تاکید میکردند این هفته خودم سَرِکلاسشان بروم. راستش برقی در چشمانم پدید آمد که تنها خودم متوجهاش شدم. و البته کمی عجیب بود. تا همین چندسال پیش خودم کسی بودم که سَرکلاس مینشستم و معلم را «خانوم» خطاب میکردم و حالا یکسری بچه، دنبالم راه میافتند و با «خانوم خانوم» گفتن روانیام میکنند. احساسِ پیریِ خوشایندی دارم.
و البته شنیدن چنین جملاتی از بچههایی که از خواندن و نوشتن متنفر بودند، واقعا لذتبخش بود و به جانم چسبید. اما قرار نیست اینهارا لو بدهم. شماهم به کسی نگویید.
در نهایت، دیدار ما باشد تا فردا که بیایَم و دوباره از همین بچهها بگویم. دقیقا همین هایی که هنوز املاء هم بلدنیستند. چه برسد کتابخوانی و نویسندگی. باشد که رستگار شویم و اینها هم چیزی یاد بگیرند.
گزارش نیک ۱۴۰۵/۰۸/۱۰
پرسشنامه پروست
شلوغی یا خلوت؟
عود دوست داری یا نه ؟
از چی میترسی؟ چرا؟
بهترین ویژگی که یک نفر میتونه داشته باشه چیه ؟
بارانی یا آفتابی؟
دریا یا جنگل ؟
اما یکی از سوالاتی که استاد در کلاس نویسنده ساز پرسیدند این بود که آیا من منابعی را به درستی و حساب شده استفاده کنم یا نه ؟ خب قطعا جواب این سوال نه هست. از منابع به درستی استفاده نمیکنم، منابعی که در اختیار دارم هدر میدهم یکی از مهم ترین منابعی که دارم زمان هست. هر روز خیلی از وقتم را صرف کار بیهوده میکنم. امروز دوباره رفتم پیاده روی حس خوبی داشت هر چند کوتاه بود، اما تونستم خودم را به چرخه برگردانم. یکی دیگه از ذوق های امروزم بابت کلاس فرداشب هست. کلاس خرده خاطره. این کلاس شاید بیشترین چیزی هست که به آن نیاز دارم. امروز استاد به متنم بازخورد دادند. حس میکنم چون کوتاه بود بازخورد استاد هم کوتاه تر بود اما چیزی که فهمیدم مشکل اساسی و جدی نداشت. امروز صبح صدام شدیدا گرفته بود در حدی که حرف میزدم اما صدایی تولید نمیشد. با تلاش های مامانم و به زور دادن شلغم و عسل و لیمو و … بهتر شدم. بابام یکی از دست هاش و دکتر امروز باز کرد. حالا دیگه فقط یک دستش داخل کچ هست. احتمالا دست دیگرش هم یک ماه دیگه باز کنند. بهانهای شد تا دوباره شکر به جا بیارم برای سالم بودن پدرم. بهترین بخش روزم قطعا کلاس نویسنده ساز و کلاس نویسندگی خلاق بود. حرف های استاد در نویسنده ساز خیلی به دلم نشست. از فردا حتما بازنویسی متنم را مجدد شروع میکنم و مینویسم. کمی هم وقت شد برم خونه دوستم و وقت بگذارنیم. امشب تصمیم گرفتیم با دوستام همگی عکس های نوستالژی خودمون رو بفرستیم و خاطره تعریف کنیم. من چندتایی عکس فرستادم. عکس های با دوستم که توی اردوگاه از هم خداحافظی کردیم، عکس های که در حال آماده کردن چمدانش بودیم، عکس های شیرینی های که مامانم درست کرده بود، عکس های سالن مطالعهای که سال کنکور با دوستم میرفتیم و…در پایان میدانم باید استفاده بهتری از روزم داشته باشم از فردا سعی میکنم کمی بیشتر هنرمندانه زندگی کنم و از فرداشب گذارش نیکم را از دید یک هنرمند خواهم نوشت.
سالواژهام: ارتباط
مامان و بابا رفتند ماه عسل. من ماندم و ارشین و دو جین پشم (همان برادران)
کلاس رفتم و تمرین و واقعن برنمیتابم اصرارم به برنامهنویسی را. برایش ساخته نشدهای زن. دست بردار.
پیادهروی
بودنِ نویسندگی خلاق و تمرینجا. تمرینجا همانجایی است که در این نقطه از مسیر نویسندگی باید باشمش. عملیاتی پاک میکند غلطها را.
انجام سفارش اولین مشتری تا همین الان، از آنجا که اصولن به کارهایی علاقه دارم که بیست سال بعد نتیجه میدهند، برای این یکی حس خوبی دارم.
شعری حین انجام سفارش سراییدم و همان را سر و شکلش دادم و چپاندمش تو کانال
خابم میآید اما کو تمرین زبان امروز؟ شاید با شنیدن یک پادکست، ببندمش.
یکشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۵
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
دیشب بعد از اذان صبح خوابم برد. دردها فراموش شده بودند. ساعت ۱۰ صبح که از خواب بیدار شدم، یک تماس از دسترفته از مائده داشتم و استاد نقاشیام هم پیام داده بود و جویای حالم شده بود.
نوشته بود که همیشه در کلاس ذکر خیری از من هست و از دوستانم خبرم را میگیرد. گفتم من هم خیلی دلم تنگ شده و پنجشنبهها بیشتر دلم میگیرد. تصور میکردم دخترکم زودتر به دنیا بیاید؛ وگرنه همچنان کلاس را ادامه میدادم.
صبح دورهم صبحانه خوردیم و برای ناهار، به کمک مامان، برنج و خورشت مرغ و سالاد درست کردم. ماما پیامم را که در گروه نوشته بودم خوانده بود و نزدیک ظهر تماس گرفت.
گفت: «دخترم، مگه دردهات شروع شده که نگران زایمانی؟»
گفتم: «آره، یه وقتهایی دردهای زیادی دارم، ولی ادامهدار نیست. مثلاً همین دیشب حس کردم الان وقت زایمانمه.»
گفت: «من سفرم رو با زایمان شما هماهنگ میکنم. امروز که رفتی کلاس، از زهرا بخواه معاینهات کنه. اگه سه چهار سانت باز بودی، من همین امروز برمیگردم و کنارت هستم. چون فکر نمیکنم هنوز بدنت باز شده باشه.»
گفتم: «آخه در هر حال پنجشنبه قراره بستری بشم؛ ۹ ماه و ۹ روزم میشه. میترسم هم وزن بچه بره بالا، هم توی شکمم مدفوع کنه.»
گفت: «عزیزم، من که تا چهارشنبه برمیگردم، ولی این حرف که میگن بچه بیشتر از ۹ ماه و ۹ روز و ۹ ساعت نباید توی شکم بمونه رو اصلاً باور نکن. هر چیزی باید زمان خودش اتفاق بیفته. من لگن شما رو بررسی کردم و واقعاً برای زایمان عالیه. برای همین انتظار دارم یه زایمان پر از خاطره خوب داشته باشی. نمیخوام با سوزن و فشار، مداخلهای انجام بشه. دوست دارم بچه خودش بیاد تا یه تجربه زیبا از زایمان برات باقی بمونه. تصور من اینه که شنبه یا یکشنبه زایمان میکنی.
در رابطه با وزن هم چهارشنبه قراره بری سونو بدی. این سونو خیلی کمککنندهست تا از وضعیت جنین باخبر بشیم و نوع زایمانت مشخص بشه. نگران دفع مدفوع بچه هم نباش؛ چون میتونه باعث کاهش حرکت یا تغییر ضربان قلبش بشه و ما متوجه میشیم.»
گفتم: «آخه دکترم چی؟ من نامه بستری دارم.»
گفت: «میشه با دکترت صحبت کرد و چند روز زایمان رو به تعویق انداخت. ولی ما گاهی مادر رو آروم میکنیم، اطرافیان آروم نمیشن! در هر حال، اگه پنجشنبه هم خواستید بستری بشید، صبح قبل از رفتن به بیمارستان بیا پیش من تا معاینهات کنم و ببینم چه کاری میتونیم برات انجام بدیم.»
بعد از قطع کردن تلفن، حرفهای ماما را برای مامان و مادرشوهرم توضیح دادم. مامان ابتدا اخم کرد و گفت: «خواهرت چی؟ اون به خاطر بچه داره میاد و پنج روز بیشتر اینجا نیست.»
مادرشوهرم گفت: «همهچی دست خداست. حتماً خیریتی توشه. شاید اصلاً همین دردهات ادامهدار شد و زودتر زایمان کردی.»
خودم بیشتر از همه خسته بودم. انگار هر روز که میگذشت، به جای نزدیکتر شدن به تولد لیلیا، از او دورتر میشدم. چقدر دلم میخواست این روزها زودتر تمام شوند و دلهره و تشویشها به پایان برسند.
مائده دوباره تماس گرفت.
گفت: «دیشب نزدیک صبح خوابت را دیدم؛ انگار زایمان کرده بودی و من دنبالت آمده بودم. آن هم چه زایمانی!
خیلی خوشحال بودی. گفتی کلاً یک ساعت بیشتر طول نکشید و زایمان راحتی داشتم.من هم گفتم:«خداروشکر که مثل من اذیت نشدی.»
ولی دخترت خیلی تپل و شیطون بود؛ انگار اصلاً به نظر نمیرسید بچه یکروزه باشد!
بعد هم در خانه ما خوابیده بودی. پدرم هم خوابیده بود. انگار که تنهایی به زایشگاه رفته بودی و وقتی پرسیدم سعید خبر داره زایمان کردی، گفته بودی: «نمیدونم، فکر کنم خبر داشته باشه!»
خواب جالب و عجیبی بود. برایش تعریف کردم که دیشب، درست در همین ساعتها که خوابم را دیده بود، دردهای زیادی داشتم. حضور پدرش در خواب را هم به نیکویی تعبیر کردم. آقامحمدی مرد بزرگ و مهربانی بود و حضور آدمهایی که دیگر در جمع ما نیستند، در خواب نشانه شفاعت است.
حرفهای ماما را برایش تعریف کردم. گفت: «چقدر خوب میشه اگه زایمانت هفته بعد باشه؛ اونوقت پنجشنبه میتونی به عروسی خواهرم بیای.»
گفتم من مشکلی ندارم، ولی اطرافیانم خیلی منتظرند. خواهرم هم پنجشنبه برای دیدن لیلیا میآید و دلم نمیخواهد همین چند روز کوتاهی را که میتواند کنار خواهرزادهاش باشد، از او دریغ کنم.
گفتم آرزو میکنم عروسیشان عالی پیش برود و خوشبخت شوند.
به حمام رفتم و دوش گرفتم تا سرحال شوم. حوالی ظهر حرفهای ماما را برای سعید تکرار کردم. همانطور که تصور میکردم، واکنش خوبی نشان نداد.
گفت: «یعنی چی؟ هرکی یه حرفی میزنه. پنجشنبه دیگه نه ماه و نه روزه! چه خبره این همه طول کشیدن؟ کاری به بقیه نداشته باش. حرف دکترتو گوش کن.»
گفتم: «من خودم بیشتر از همه شما دارم این وسط اذیت میشم.»
ناامیدانه گفت: «هر کاری فکر میکنی درسته انجام بده.»
بعدازظهر اسنپ گرفتم تا به کلاس بارداری بروم. در راه با مطب سونوگرافی تماس گرفتم و خواستم برای چهارشنبه نوبت بگیرم. پرسیدند چه سونویی دارم. گفتم پنجشنبه قرار است بستری شوم و این آخرین سونوگرافی بارداریام خواهد بود.
در راه، راننده اسنپ به مغازهای اشاره کرد و گفت: «امیدوارم کودکتون به سلامتی به دنیا بیاد. این مغازه پسرم و عروسمه. اگه دوست داشتید میتونید بهشون سر بزنید.»
سیسمونی نینیلازم بود. قبلاً رفته و خرید کرده بودم. گفتم: «اتفاقاً قبلاً ازشون خرید کردم. خیلی خوشسلیقهان و جنسهای باکیفیتی دارن. امیدوارم کسبوکارشون پرخیر و برکت باشه.»
خوشحال شد و کلی تشکر کرد.
در کلاس، مثل همیشه ابتدا گرم کردیم و بعد شروع به ورزش کردیم. من تنها پیشکسوت کلاس بودم و تمرینهایم پیچیدهتر بود. بعد از تمرین، سرد کردیم و با پخش موسیقی ملایمی، چشمهایمان را بستیم و شروع به مدیتیشن کردیم.
زهرا میگفت: «با دستهاتون کودکتون رو بغل کنید. تصور کنید بالاخره لحظه دیدار رسیده. بچه رو توی آغوشتون گذاشتن و برای اولین بار چهرهاش رو میبینید و صداش رو میشنوید.»
بوی نوزاد میدهد؛ بوی عشق، بوی خدا.
و من لبخندی عمیقی میزنم و احساس میکنم چقدر به این لحظه نزدیکم. لیلیا تکان میخورد و دستها و پاهای کوچولویش را حس میکنم.
بعد از ورزش، کلاس تئوری شروع میشود. امروز به درخواست من درباره خود زایمان میآموزیم؛ اینکه اگر دردهایمان شروع شد، چطور تا جایی که میتوانیم آنها را کنترل کنیم و تا وقتی فاصله انقباضها به ۱۵ دقیقه نرسیده، به بیمارستان نرویم. اینکه دوش آب گرم، ورزش با توپ، ماساژ و طب فشاری چقدر میتوانند در لحظههای انقباض تأثیر خوبی داشته باشند.
در پایان کلاس، از زهرا میخواهم معاینهام کند. میگوید: «امروز خانم مسیحپور خواستن خیلی ورزشهای سخت باهات کار نکنم تا خودشون برسن و سنگ تموم بذارن. نگران نباش، ما تا پنجشنبه آمادهات میکنیم.»
بعد از معاینه میفهمم دهانه رحمم تقریباً دو سانت باز شده است. رحمم آرامآرام دارد آماده میشود.
زهرا میگوید سهشنبه بعد از کلاس، ماساژهای آمادهسازی زایمان را برایم انجام میدهم. با هم تمرین میکنیم و نهایت تلاشمان را میکنیم تا پنجشنبه زایمان کنی.
خیلی خوشحال میشوم. حالا خیالم راحت شده.
وقتی به خانه میرسم، مامان و مادرشوهر مواد سالاد الویه را آماده کردهاند. من هم کمکشان میکنم و از آنجایی که گرسنهام، زودتر از بقیه شام میخورم.
بعد، میان صحبتهای مامان و مادرشوهر که هر لحظه حواسم را پرت میکنند، چند صفحهای از رمان «شب هول» را میخوانم.
بخش تاریخی و دشواریست که نیاز به تمرکز دارد.
آخر شب هم دور هم ادامه سریال شهرزاد را تماشا میکنیم.
قبل از خواب، عکسهای بارداریام را که عکاس امروز فرستاده بود، نگاه میکنیم.
لیلیا دست نوازشگرانه پدرش را حس میکند و تکان میخورد. ما هم به آخرین حرکتهایش از زیر هفت لایه پوست لبخند میزنیم.
هر دو خوشحالیم و امیدوار؛ و به پنجشنبهای میاندیشیم که قرار است دونفره به بیمارستان برویم و سهنفره برگردیم.
همستر زیادهگو میگوید:
امروز نگرانیات از بابت زایمان تاحدی برطرف شد. حالا فقط چهار روز دیگر تا دیدار با دخترکت مانده.
هم خوشحالی و هم اضطراب داری.
اتفاقی غیرقابلپیشبینی انتظارت را میکشد؛ زیباترین اتفاق زندگیات.
صبور باش و این روزهای آخر را هم با تمام وجود زندگی کن.
⸻
🌿 نمرهی امروز
🚶🏻♀️ حرکت و ورزش: ۱۰
🌬️ مدیتیشن و تمرین تنفس: ۱۰
🤰🏻 مراقبتهای آمادگی زایمان: ۱۰
🥗 تغذیه و آب: ۷
✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۱۰
📖 خواندن و شنیدن: ۵
📱 تولید محتوا و آفرینش: ۳
💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
❤️ روابط و محبت: ۱۰
😴 استراحت و خواب: ۱۰
امتیاز امروز: ۸۵ از ۱۰۰
https://t.me/zahraghasemi_channel
آرزوجان سلام
امروز سردرد باعث شد دیر بیدار شوم اما تلاش کردم از همانجا که هستم برنامه را پی بگیرم.
محدثهی عزیزم از سالن مطالعه برنامه را پیگیری کرد و من از خانه. شکرگزاری و روزنویسی و آزادنویسی انجام دادم. برنامهٔ معنوی را جلو بردم. بعد از آن تماس تصویری گرفتیم و با محدثه گپ زدیم گفتیم و خندیدیم و حین حرف زدن در ذهنم تصویر بودن محدثه را در دانشگاهی که دوست دارد و برایش بهترین است دیدم و دلم سرشار ذوق شد.
به کارهای خانه رسیدم و ساعتی را با زیتون سرگرم شدم. هوا به شدت سرد و ابری بود و باد و طوفان جولان میدادند. متن کانال را نوشتم و وبینار را شرکت کردم. استاد از کاریکاتور گفتند و کتابی را معرفی کردند مربوط به همین قضیه و حرفهایی در مورد تمرین مداوم و پیدا کردن روش درست برای رسیدن به هدف مطلوب میشد. برایم جالب بود که با محدثه چندی پیش این حرفها را گفته و در حال تمرینش هستیم. تقریبا آخر وبینار بود که باد و طوفان آرام گرفت و قطرات باران شروع به باریدن کردند. خودم را به پشت بام رساندم زیر باران ایستادم، چرخیدم، دعا کردم و بازگشتم.
برنامهٔ معنوی شب را به سرانجام رساندم و
کارهای خانه و شام را انجام دادم. دقایقی را با اطلس مشغول بودم.
ادامه کتاب شکوفههای عناب را خواندم. از فوتبال امشب جا ماندم. اما خلاصه بازی را دیدم. برد رئال شادم میکند، چه خود بازی را ببینم چه خلاصهاش را.
برنامه امروز دستخوش و تغییر و تحول شد اما راضی و خرسندم که از وجود باران و قطراتش لذت بردم گویی در جانم دشتی تشنه وجود دارد که هر بار باران سیرابش میکند.
امیدوارم خوب باشی و غرق نوشتن و خواندن.
https://t.me/zakiyehsepehrnia
آقای هیچکاک عزیز
امروز و دیروز دو فیلم دیدم که هرکدام به شکلی ذهنم را درگیر کردند. اولی Verity (2026) بود. ماجرای نویسندهای که استخدام میشود تا داستانِ نیمهتمام نویسندهی دیگری را بنویسد. از همان ابتدا تا آخرین لحظه میخکوب پای تلویزیون ماندم. ماجرا آنطور که پیشبینی کرده بودم پیش نرفت و همین باعث شد بعد از پایان فیلم، مدام به پیرنگ و جزئیاتش فکر کنم. انگار بخشی از داستان را دیده بودم، اما چیزی در میان آن از چشمم پنهان مانده بود.
دیروز هم Therapy Done Right (2026) را دیدم. تماشای فیلمهایی که دربارهی نویسندگی و نویسندهها ساخته میشوند، برایم لذت دیگری دارد. شاید چون در آنها با جهان ذهنی آدمهایی روبهرو میشوم شبیه به خودم. انسانهایی که شخصیت میسازند و گاهی میان حقیقت و خیال مرزی باقی نمیگذارند.
آقای هیچکاک عزیز، گمان میکنم شما بهتر از هر کسی با این بازی آشنایید. شما در «روانی» چنان انتظارات تماشاگر را به هم ریختید که دیگر نمیشد به مسیر معمول داستان اعتماد کرد. در «پنجرهی عقبی» ما را به تماشای زندگی دیگران نشاندید و در «سرگیجه» کاری کردید که حتی به آنچه با چشم خود میبینیم شک کنیم. همیشه برایم جالب بوده که چطور از یک پنجره، یک راهپله یا خانهای ظاهرن معمولی، موقعیتی چنین پراضطراب میسازید. انگار در جهان شما، هیچچیز به اندازهی ظاهرش بیخطر نیست.
نکات هر دو فیلم را در دفتر فیلمم نوشتم. پیرنگهای پیچیده و قابلتوجهی داشتند و مرا دوباره به این فکر انداختند که تماشای فیلمهایی با موضوع نویسندگی، چیزی فراتر از دنبالکردن یک داستان است.
گاهی جهانِ فیلم برایم زیباییهایی دارد که در کتابها پیدایشان نمیکنم. از من که اینهمه شیفتهی کتابها هستم عجیب است نه؟
مدتی است به تفاوت داستانهایی فکر میکنم که برای خاندهشدن نوشته میشوند با آنهایی که ظرفیت تبدیلشدن به فیلم را دارند. بعضی روایتها در ذهن خاننده شکل میگیرند و بعضی در قاب دوربین. اما داستانهایی هم هستند که انگار به هر دو جهان تعلق دارند و در هر کدام، معنای تازهای پیدا میکنند.
باید بیشتر جستوجو کنم. بخانم، ببینم و یادداشت بردارم تا بفهمم چه چیزی سرنوشت یک داستان را تعیین میکند. آیا داستانی که در کتاب شگفتانگیز است، لزومن روی پرده هم همانقدر تاثیرگذار خاهد بود؟ و آیا میشود داستانی را تصور کرد که هیچکدام از این دو قالب بهتنهایی برایش کافی نباشد؟
شما که سالها با نگاه تماشاگر بازی کردید، احتمالن پاسخهای جالبی برای این پرسشها داشتید.
آقای آلفرد عزیز، این روزها حسابی با نوشتن درگیرم. در حال خلق چیزی هستم که تمام زندگیام را به خودش اختصاص داده. شاید باورتان نشود، اما برای اولینبار است که در این سالهای نوشتاریام اینچنین شیفتهی داستانم شدهام.
با مهر
تماشاگرِ کنجکاوِ شما
استفانگایز در کتاب عادتهای انعطافپذیر میگوید:
«به عادتتان اجازه دهید در تمام جهات کش بیاید تا در سطحی پیروز شوید که قبلاً هرگز پیروز نشده بودید.»
اینروزها با عادتهایم چگونه تا میکنم؟
آزادنویسیِ امروز یقهام را میگیرد. که مدتهاست تا بوق سگ بیداری و نوشتن را به نیمهشب سپردهای. زورکی چشمانت را باز نگه میداری، با کورسویی نور به واژهها زل میزنی.
روز را احضار میکنی، تا از لحظههایی که شتابان گذراندهای و مزمزه نکردهای چیزی بیابی، بلکه متنی سروسامان گیرد.
حالا نوشتن شده تکلیفی شاق؟
انگار روزهایت با این فکر اضطرابانگیز میگذرند، که اگر ننویسم و و وقفه بندازم پس تداوم چه میشود؟
نکند افسار نوشتن از دستم برود و دوباره هرز بپرم.
اول صبح پیادهروی رفتم مجبور شدم برای کاری به مرکز شهر بروم ترافیک وشلوغی مرکز شهر خر است. نزدیک به یک ساعت دنبال جا پارک میگشتم وصدبار خودم را سرزنش کردم که چرا با مترو نرفتم له برگشتم« تمرینجا »را در ترافیک بودم ونتوانستم شرکت کنم وبینار راهم همینطور . فردا در پیاده روی گوش میدهم درباره مارسل پروست در گوگول خواندم . اعجوبهای بوده برای خودش مشهورترین کتابش«در جستجوی زمان از دست رفته» رمانی در هفت جلد ۷۰۰-۸۰۰ صفحهای با ۹۰۰۰ کاراکتر . نمیداتم کسی ۷ جلد را خوانده یا نه؟ دوست دارم چند سوال پروستی از شما بپرسم منت بگذارید جواب دهید ممنون میشوم
۱- از این مرحله زندگی چه میخواهید؟
۲-به کدام هنر علاقه دارید ؟
۳-کدام اخلاق ناپسندتون رو دوست ندارید ؟
۴- خواننده مورد علاقهی شما کیست؟
۵- محبوبترین هنرپیشهی شما کیست؟
۶- دوست دارید کجا زندگی کنید؟
۷- اکر به بچهگی بر گردید چه اسباب بازی رو انتخاب میکردید وکدام اسباب بازیتون رو از همه بیشتر دوست داشتید؟
۸-از شریک زندگیتون چه انتظاری دارین؟
۹-دوست داشتین به جای پدرتون بودید یا مادرتون؟
۱۰- اگه پدر ومادرتون خدای ناکرده فوت شدن واگه الان زنده بشوند بهشون چه میگویید که قبلا نتونستین بگین؟
۱۱-رنگ مورد علاقهی شما چیست؟
شبتان نیک
میدونستید امروز آبانگان بود؟ لنا دفتر سررسید میشود. لنا تقویم میشود. ولی خب آبان روز از آبان ماه که میگند امروز بود.
تو دیوان حافظ پرسه زدم. «هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجَست» تو سرم چرخید همهی روز. این روزا به رابطهی ذهن و واژه فکر میکردم و «اینها به زکاتم دادند» لنا فخر میفروخد.
یه کوچولو آزادنویسی کردم. تو خیابون پرسه نزدم. قدم هم نزدم. دوییدم. خوش گذشت. پستچی برام کتاب آورد. دلم میخاست از تجربهی تحویل گرفتن کتاب یه عالمه واستون بنویسم. ولی حسش نیست. راستی کاغذ بیخط دیدم. خسرو شکیبایی خیلی خوشتیپ بود. لنا منتقد سینما میشود. جز اینا خبری نبود. آها اینم هست، فردا امتحان دارم. دیگه میرم درس بخونم.
دوستدار شما، لنا
گزارش نیک ۱۰ آبان
فاطمه شَبِّه
کلاس رانندگی شروع میشود. مربی تمام اعضا و جوارح ماشین را معرفی میکند. دوازده روزی قرار است با این ماشین قراضه پر از خاک و آشغال، سر کنم. امروز باطریاش هم خوابیده بود. جلسه معارفه که تمام میشود، خداحافظی میکنیم.
اصلن کسی منو میبینه؟ حس میکنم نامرئیم.
نویسندهسازیدم. استاد از یک کتاب آموزش کاریکاتور گفت. بعد از مشق و تمرین. چه چیزهایی به واسطه آموزش مدرسهای در ما نهادینه شده؟ مدرسه چه چیزی را از ما گرفته؟ با تمرینها مسئله دارم. نه با خود تمرینها. با ذهنی که قفل شده. آدم حتا در تمرین کار مورد علاقهاش هم میتواند خسته شود. اعتراف میکنم که خستهام. ناامیدم بیشتر. از چی دقیقن؟ از اینکه ذهنم سفید است. باید آزادنویسی کنم. باید این کاغذ سفید ذهنم را خطخطی کنم. نباید بگذارم به سفیدی عادت کند.
کلاس نویسندگی خلاق. از دیالوگ گفته شد. از کشمکش میان دو شخصیت اصلیمان. از اینکه یکی از شخصیتها باید آنیکی را متقاعد کند. من آدم متقاعدکنندهای هستم؟ نه به گمانم. من معمولا در ذهن آدمها بذر میکارم و میگذارم خودشان به بذر آب بدهند. همیشه هم ناامیدم از آدمها. هیچوقت آنطور که لیاقتش را دارند زندگی نمیکنند. من هم. داستانم گره خورده. باید از یک متن انشاء به داستان برسانمش. داستان نوشتن واقعا دشوار است. ذهن آدم را به گایش میبرد. آنقدر باهوش هستم؟ چون نویسندهها بسیار تیز و باهوشاند. اینجا چهکار میکنم؟ من و داستان نوشتن؟
چند صفحه دیگر از کتاب ن طراحی میکنم و بارها در ذهنم پنیک میکنم برای تمام کارهایی که باید انجام بدهم و وقت دارد میرود. پروژه گزارش تابستان اتاق بازرگانی، اصلاح مقالهام و تمرینهای دورههای مدرسه نویسندگی که دارند روی هم تلنبار میشوند و تمام کارهای زیر و درشت دیگر. خستهم. ناامید بیشتر.
کتاب «چرا تابهحال کسی اینها را به من نگفته بود؟» تمام شد. اما از آن کتابهاست که باید با آن رفتوبرگشتی دائمی داشت. پر از سوالهایی است که باید جواب بدهم. کتاب خیلی خوبی بود و در زمان درست به سراغم آمد.
یک قسمت دیگر از سریال Drops of God را دیدیم. دوست داشتی علاقهات را با تلاش و کوشش بسیار به دست بیاوری یا بصورت استعدادی غریزی در ژنت باشد؟
از آنجایی که برای خواندن کتابم عجله دارم، مختصر مینویسم: امروز توییتی دربارهی داستان کوتاه «شنل» گوگول دیدم و تصمیم گرفتم چند صفحهای از آن را در مترو بخوانم. داستان را یک بار تمام کردم و — به دلایلی که فعلاً ضرورتی به توضیحشان نیست — دوباره تا نیمه خواندم. حالا هم بالاخره همهی کارهایم را انجام دادهام و میتوانم با خیال راحت پیش از خواب بروم سراغ ماجرای نزاع ایوان ایوانویچ و ایوان نیکیفورویچ. شب خوش.
میخواهم اسم گزارش نیک امروزم را la vie en rose بگذارم.
صبحم را با گشت و گذار در sound cloud گذراندم. میخواستم آهنگی مرا صدا کند. چشمم خورد به یک کاور عاشقانه با یک اسم فرانسوی la vie en rose
با معنی تحتاللفظی زندگی به رنگ صورتی.
آهنگ بسیار زیبایی است چندین بار گوش دادم و لذت بردم. احتمالن بعد نوشتن گزارش نیک دوباره به سراغش میروم.
امروز دوتا فیلم هم دیدم یک فیلم کوتاه ایرانی به پیشنهاد یوتوب و یک فیلم به پیشنهاد یک دوست.
به هیچ کس نگو یک فیلم چند دقیقهای و متاثر کننده بود.فیلم بعدی فرانسیس ها، اولین چیزی که جلبم کرد اسمش بود. راستش از همهی فیلم لذت بردم و مزهمزه اش کردم. میمیک چهره ی بازیگرها، نوع فیلم و داستانش، بازیگرها و فضای فیلم همه برایم لذتبخش بودند.
امروز در آزادنویسی یک نامه نوشتم، نامهای از طرف یک پناهنده به دوستش در ایران. هیچ تصوری از احساسات و فضای زندگی نگارنده نداشتم ولی حین نوشتن فیلمها و شخصیتهایی که احتمالن ربطی به مهاجرت و پناهندگی داشتند به کمکم می آمدند و آخرسر به نظرم نامهی جالبی درآمد و تجربهی جدیدی بود.
به پیادهروی هم رفتم. مسیرم را به سمت پارک انتخاب کردهبودم. دفترچهام را هم برداشتهبودم که اگر نیمکت امن و مناسبی دیدم کمی بنویسم.
زیر نور چراغ یک نیمکت خالی بود. پشت برگهای انباشته شدهی پاییزی نشستم و کاغذم را خطخطی کردم و با خرید یک شیر برگشتم.
امروزم امتیاز خوبی میگیرد و به نظرم اسمی که برایش انتخاب کردهام کاملن مناسبش است.
ه نه نه نه نه در نهایت نه
شاهین عزیز.
ردیفکردم ایننهها در عنوان. نشان دهم. نه در اولویت است. باری سرگرمیها افزوناست در روزگار من مثل گوشی تلفنهمراه . برنامههای تلویزیون. همصحبتی با خانواده و… اما من و نه. بسیاری از اینهایی فعالیتهاکه نامیدم. نه ازپسندهدیدن نبودن که از سر نشتی عمر و منابع بود. چیزی گرمایهتر از عمر اولاد آدمی مگر هست. چرتکه کردم که امروز برای جدیترکرد کارها. توانش کارهای جدی ضروری است. نه در اولویت است. اگر دیگرانی چنین رفتار کنند. من چنان رفتار کنم. من نه را ارج مینهم. اگرهم کسی توان درک نه را نداشت. چه باک. میتواند همنشین من نباشد.
…………………………….
از یکشنبهی روز
شرکت در نویسندهساز
نزدیک نیم ساعتی توشتن
ریزکارها از جمله تحقیق. در مورد مسئلهی که به خانواده یاریرسان بود.
رود راوی به صفحهی ۱۰۹ تا سر پاراگراف دوم رساندم.
برای شاهین کلانتری
علی آراسته
#نیکروز
از صبح تا الان مشغول درستکردن فایلهای فرم استخدامی بودم. به وبسایت دوستم نگاهی انداختم و چندتا از مقالاتش را سئو کردم. نصف وبینار نویسندهساز را حضور داشتم اما راستش هیچچیز متوجه نشدم. مطالب کانال همسفران نویسنده را خواندم. آزادنویسی امروزم خیلی کم بود و بابتش عذابوجدان دارم. کمکم باید برای آزمون استخدامی برنامهریزی کنم و درس بخوانم. فردا کارگاه خرده خاطره شروع میشود و برایش ذوق دارم.
https://t.me/zahrahabibi9626
ویژهواژهها
اندوختهی امشبم از کتاب «دانشنامه» به پژوهش محمدحسین ساکت:
«در نگاه بدارالدین جماعه، بیش از هر چیز، بر استاد است تا ژرفترین و سرشارترین دانستنیها را دربارهی موضوع و مایهای که تدریس میکند بداند. برای دستیابی به این خواسته، استاد باید با دانشمندان و استادانِ همروزگار خویش دیدار و گفتوگو کند. برای این کار، بایسته است استاد پیوسته به آموزش و جستار و پژوهش پردازد و دمی از عمر گرانمایه تباه و سیاه نسازد. استاد یعنی کسی که بهترین آموختار و دانشپژوه است؛ پیوسته و همیشه در جستجو و کندوکاو و پژوهشگری است. کسی که گمان میکند آنچه میداند بس است و از دانستن بینیاز افتاده است، به نادانی فرولغزیده است.»
در همین یک بند، واژههای خاص و خوشنشینی برای مفاهیمی در حیطهی یادگیری استفاده شده است:
**راهپو**: کسی که در مسیر یادگیری قدم برمیدارد و حرکت میکند؛ اهل تجربه، تمرین و پیشرفت است.
**راهجو**: کسی که در جستوجوی راه است؛ برای یافتن پاسخ، شناخت مسیرهای تازه و کشف راهحلها تلاش میکند.
**پرسنده**: کسی که سؤال میپرسد، کنجکاوی میکند و درباره آنچه میبیند و میآموزد تأمل میکند.
**شاهد**: با دانشجویان و هر راهپو و راهجو و پرسندهای فروتنی کند و نرمخویی نشان دهد.
**آموختار**: به معنای کسی است که در حال آموختن است یا آموختن خصلت و ویژگی او شده است.
**شاهد**: استاد یعنی کسی که بهترین آموختار و دانشپژوه است
**کوشایی**: به معنای تلاشگری، جدیت، پشتکار و پیگیری مستمر در انجام کار است.:
**نشست دانشاندوزی**: نشستی برای کسب دانش، آموختن، تبادل اندیشه و افزایش آگاهی.
**نرمرفتار**: کسی که در رفتار خود ملایمت، آرامش و انعطاف دارد؛ با دیگران تندخو و خشن برخورد نمیکند.
**نرمخو**: کسی که طبعی ملایم، مهربان و آرام دارد و در برخورد با دیگران بردبار و خوشرفتار است.
**شاهد**: با کسی که به او میآموزید یا از او دانش میاندوزید، نرمرفتار و نرمخو باشید.
پروچیستا | ناعمه سجادی
https://t.me/procheasta
۱۴۰۵/۰۸/۱۰
گزارش نیک:۱۷۳🐌❤️
سال واژه: در مسیر معنوی
نمره روز: ده از ده
کارهای بهداشتی
شش یک ربع کم بیدار شدم. حاضر شدم و ماشین گرفتم و حوالی هشت و ربع کارخانه بودم. سریع امضا نماینده تام الاختیار کارگران را گرفتم و صورتجلسه ی کمیته را در پاکت گذاشتم و به قصد رفتن به مرکز بهداشت زرندیه در حراست شرکت این پا و آن پا کردم. نمی خواستم اعصبانی شوم اما منابع انسانی برای من و سه کارگر دیگر یک آژانس گرفته بود و هرچقدر با راننده آژانس صحبت کردم که من نُه جلسه دارم و اول به مرکز بهداشت برود کار خودش را کرد و من نیم ساعت به جلسه ی یک ساعته دیر رسیدم. هنوز وارد اتاق جلسات نشده، کارشناس مسئول مرکز بهداشت درآمد که مگر جلسه ساعت ۹ نبود و چه وقت آمدن بود و دیگر کسی را راه نمی دهد و در را پشت سر من بست. خدا می داند چقدر سکه ی یک پول شدم و به خودم بد و بیراه گفتم که دیگر در شهر کوچک کار نمی کنم. به فحش و بد و بیراه به پدر جدم رسیده بودم که صدای همان کارشناس مسئول بهداشت را شنیدم که می گفت من خیلی وقت پیش می خواستم دست از کار بکشم اما گفتم که شاید بتوانم خدمتی به بهداشت حرفه ای کنم. من هم یاد کارگران کارخانه افتادم. یاد کارگرانی که دل خوش کرده ام که توانسته ام بهداشت و شرایط کار را کمی برایشان بهبود دهم. این بود که روی طعم گس چای و صورت زیبای کارشناسان بهداشت حرفه ای که از کیس های دیابت، فشارخون و معاینات ادواری می گفتند تمرکز کردم. پس از رسیدن به کارخانه از دیدن محوطه ی تازا جارو کشیده شده آرام گرفتم. با دکتر طب کار، آزمایشگاه و مرکز شنوایی سنجی قرار و مدارهای معاینات ادواری اواخر آبان را گذاشتم. پوستر ترک سیگار را که از مرکز بهداشت آورده بودم روی تابلوی اعلانات چسباندم. به همکارم که فرزندش دو هفته است دنیا آمده کتابچه و بروشور آموزشی بهداشت مادر و کودک سوغاتی مرکز بهداشت را دادم. اطلاعیه معاینات ادواری را به سرپرست منابع انسانی مان دادم که در گروه بگذارد و با یک لیوان چای تازه دم کنار همکارم نشستم که باز پشیمانی را به دامنم انداخت. هنوز چند جرعه ای چای در کنارش ننوشیده بودم که شروع کرد آسمان و ریسمان بافتن که کاشانی پیشنهاد من برای مدیریت واحد بهداشت، ایمنی و محیط زیست به مدیرکارخانه تو نبودی و به فلان و بیسار دلیل و فلان کسک را پیشنهاد داده ام. من که به جز چند جمله ی اول فقط صدای شکستن قلبم را می شنیدم و بس. در آن شهر غریب با چاشنی ۱۲ ساعت کار و ۴ رفت و برگشت روزانه آدم ضعیف می شود. خیلی وقت است که دیگر برای فهماندن اینکه صرفا برای خدمت به مامونیه می روم تلاشی نمی کنم. اما انگار کارگرها این چیزها را بهتر از پشت میز نشین ها می فهمند. کارگری دارم که گاهی فقط زنگ می زند حال احوال می کند و می گوید کار خاصی ندارد. یکی دیگر هم روزهایی که کارخانه نیستم زنگ می زند و برایم تعریف می کند که چه کس اذیتش کرده و می گوید خانم کاشانی شما ستونی هستی برای ما. همین ها دلم را گرم نگه می دارد.
یکی دیگر از همکاران واحدمان هم امروز از هر فرصتی برای سوال و جواب کردن من که چه کسی قرار است مدیر شود استفاده می کرد. ای خدا. این رفتارها بیشتر شعله ی دلتنگی برای کار در تهران را در دلم روشن می کند.
بهترین قسمت روزم هم مسیر رفت و برگشت بود. در راه رفت دو هیپنوتیزم درمانی را تمرین کردم و در راه برگشت دو هیپنوتیزم دیگر. امروز روز بیست و سوم چالش تمرین خودهیپنوتیزم بود که با همکلاسی ها گذاشتیم. هنوز روز سی ام نشده که حسابی از گذشته تمیز شدم. قطعا هفت روز دیگر تغییرات بیشتری در راه خواهد بود.
سپاسگزاری
سپاسگزارم برای استاد شاهین، دوست های اهل مطالعه و نوشتن، وبینار نویسنده ساز.
سپاسگزارم برای یک روز کاری عادی.
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۸٫۱۱
امروز در کلاس…
امروز آموزش ترکیب رنگ آبی و زرد را با استفاده از
رنگ انگشتی داشتیم.
بچه ها بازی با رنگها را خیلی دوست دارند.
موقه رنگ کردن،لباسهایشان را هم رنگ کرده بودند.
قیافه هایشان خنده دار شده بود چون سر وصورتشان رنگی شده بود.
یکی از بچه ها موهایش هم رنگی شده بود.
از دیدن لباسهای کثیف و دماغ رنگی وموهای رنگ شده خنده ام گرفته بود ولی خودم را کنترل کردم که نخندم وگرنه بچه ها هیجانی تر می شدند.
بعد ازترکیب رنگها ،دستشان را شستند ودفتر شطرنجی را آموزش دادم.
برایشان خیلی سخت بود.با نقطه گذاری کار را برایشان راحت کردم.
وسط کلاس سردرد شدید گرفتم.ولحظه به لحظه بیشتر میشد.لحظه شماری میکردم که کلاسم زودتر تمام بشود وبه خانه برگردم.
عصر که به خانه برگشتم .یه قرص خوردم ودراز کشیدم تا سرم خوب بشود.ولی بچه های همسایه بالایی به قدری سروصدا کردند وبالا وپایین پریدند که سردردم بدتر شد.
از جایم بلند شدم و به ناچار به انجام کارهایم پرداختم.
شام درست کردم.وبعد از آن کمی تمرین آزاد نویسی انجام دادم.
موضوع زیر را انتخاب کردم وچند سطر نوشتم.
فاصله…
روزی تصور من از فاصله، خط فاصله ای بود که موقه مشق نوشتن بین کلمات یا اعداد میگذاشتیم.
اما بزرگتر که شدم ،مفهوم فاصله هم برایم وسعت پیدا کرد.
اما امروز معنای متفاوتی از فاصله در ذهنم نقش بسته که دیگر دوستش ندارم…
برای هیچی
عشق: رقصیدن هنگام درست کردن قهوه. لحظهای حس هیچ بودن. به این اندیشیدم که همهی اینها سختیها و ساختارهای پیچیدهی بدن، شاید برای همین یک لحظه آواز خاندن و چرخیدن است. برای هیچچیز. هدف اگر هیچ باشد، مسیر زیباتر نمیشود؟ بیشتر معنا پیدا نمیکند؟ اگر بفهمیم تمام این وجود ما برای هیچیست. وجودمان ارزشمندتر نمیشود؟
تحرک: رقصهایی بود میان درس خاندنهایم.
گفتوگو: امروز آموختم باید بیشتر گفتوگو بیاموزم. خیلی از واکنشهایی که میدهم برای فرار از گفتوگوست.
پیگیری: ده دقیقه آزادنویسی داشتم و شعر خاندم. ادامهی برنامهی درسیم را داشتم. زبان خاندم.
خاطره: نشستم به وسایل پوم نگاه کردم. به چراغخابم. به پاسورم. لمسشان کردم. پاسورهایم را تکتک ورق زدم. یاد بچگیهایم افتادم. یاد وقتی کارتونش را میدیدم. چرا من انقدر این کارتون را دوست داشتم؟ چرا هنوز شخصیتهایش را با خودم نگه میدارم؟
خلوت: عصری خلوتی داشتم. در همان خلوت هم توانستم بنویسم و بخانم و برقصم.
شعر: از بیژن نجدی خاندم. دفتر واقعیت رویای من است. از این کلمهاش خوشم آمد و برداشتمش. «سوختگاه».
نوشتن: نامه نوشتم. آزادنویسی کردم.
این روزها بیشتر از هروقتی به نوشتن نیاز دارم. کمکم میکند با خودم خلوت کنم. خودم را ببینم و احوالاتم را کشف کنم.
تغییر: کوشیدم کمتر استرس داشته باشم. بخشی از روز به شادی واقعی گذشت.
طبیعت: فقط از دور درختان را دیدم. برگهایی که در برابر مرگ مقاومت میکردند.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
گزارش نیکو
دمغروب است. میکوشم پیش از رسیدن به انتهای روز این گزارشنیکو را نوشته باشم. تمرین دیرهنگام فرصت پرداختن به جزئیات و نوشتن باحوصله را ازم میگیرد. امروز اسمان زور خودش را زد ببارد اما نتوانست. خست بدخصلتیست. عوضش باران خاک برسرمان ریخت. اسمان از ابی ملیح به قهوهای زمخت تغییر کرد. سرصبحی اول پیازها را ریزکردم و ریختم توی ماهیتابه سپس صفحات صبحگاهی نوشتم. خواستم پیش از رفتن به دفتربیمه ملات ماکارونی را حاضرکردهباشم. ساعت 10:44 از خانه بیرون زدم. یارا ظهر شرکت میماند. قدمهایم را پشتسرهم دواندم تا رسیدم. دهدقیقه دیر کردم. هرگز فکرش را نمیکردم در استانهی سیسالگی پیداکردن شغل ثابت برایم ارزو بشود. یهلنگهپا ماندهام وسط این زندگی. ساعت 12:30 از دفتر بیرون زدم. گرد چشمانم را بههم فشرد. ماسک زدم ومنتظر اسنپ ماندم. در این شرایط پیادهروی نه تنها برای ذهن نویسنده مفید نیست بلکه برای سلامت او در مسیر نوشتن اسیبزاست. رسیدم خانه و ناهار زدم. خوابیدم و کمی پاهایم سرخورد توی اینستاگرام.نیمساعت بعد توی خواب و بیداری خودم را کشاندم بیرون. وبینار دیروز نویسندهساز را گوشیدم. موضوع راجع پرسشنامه پروست است. مجموعه سولاتی از خود و دیگری نوشتیم. پانزدهدقیقه همنویسی. بهتازگی با وبینار کلونتری افلاین همنویسی میکنم. بناشد گزیدهای از سوالاتما ن را در گزارش نیک امروز همرسانی کنیم:
کسی هست که نتونی توی این دنیا ببخشیش؟ بله. لطفا برای بخشیدنش اصرار نفرمایید.
حاضری ببخشی تا بخشیده شوی؟ بهجز یکیدونفر بله.
تاریخ انقضای چه کاری داره تموم میشه و تو هنوز انجامش ندادی؟
دوستی پرسید: با خوردن چه چیزهایی غمت کمرنگتر میشه؟
مینویسم:کیکشکلاتی نون خامهای پیتزا
کدوم اروزهاتو دوست نداری که براورده شن؟( چه سوال عجیبی)
پس از وبینار حین رفتوروب خانه با “ح” تماس گرفتم و تولدش را تبریک گفتم. گپزنانه زدیم و حض بردیم. جایی میخواندم طبق مطالعات اخیر پژوهشگران همصحبتی زنان با یکدیگر به شادی روان انها میافزاید. یارا رسید و من هنوز گرم صحبت بودم. جای حساس داستان رسید. بالکن را برای نشستنمان از گرد ظهر رفتم و “ح” هنوز برایم قصه میگفت. ان مرد با یکفنجان قهوه امد. جان نویی بخشیدم. تلفنم تمام شد و نشستیم چای زدیم . چای هولهولی. باید میرفت بیرون. او رفت و من چندکلامی از قران خواندم و اموختم. امدم سراغ گزارش نیک. از ساعت 8 شب تا این هنگامه از شب هرچه کردم بخوانم نشد. اسنکها را توی دستگاه پرس کردم یارا امد خانه و شام زدیم. نشستم از نو بخوانم “ف” تلفن کرد با صدای چاییده. از خانه زدیم بیرون. باد امشب مهربان شده نوازشمان میکند. پرسه زدیم. ازین هایپر به ان عطاری از ان سوپری به ان مرکز خرید. پی شکرقهوهای نام شرکت فروش و قیمت انها. ازین سوی خیابان به انسو. بین این رفتوشدها درود فرستادیم برروان پاک رئیس یارا. بستنی خوردم و یارا هرچه گفت سرمانخوری گلوهات اذیت نشه گوش نکردم و دختربچهی درونم بستنی خواست. توی رختخوابم و این تمرین نیکو را مینگارم. بعضی فیلمها ارزش دوباره دیدن دارند مثل بعضی کتابها که ارزش دوباره خواندن. اقازاده نوشته حامد عنقا.
بقول کلونتری ما ایندگانیم.
فاطمه بهزادیمقدم
یکشنبه
دهم ابان چهارصدوپنج
با اینکه دیشب ساعت دوازده چپه شدم، باز هم تمام روز خسته و خوابآلود بودم. خستگی جاده هنوز توی تنم است. صبح با صدای رعدوبرق بیدار شدم. هوا بارانی بود و خانه تاریک. انگار که ۵ صبح باشد. اما ساعت دوازده بود. خواب مانده بودم و به جلسهام با الهه و شیما نرسیدم.
دوست داشتم باز هم بخوابم. اما آسمان دستبردار نبود. با هر غرشی شیشهها میلرزیدند. هنوز هم از رعدوبرق میترسم. مثل دوران بچگی. نمیدانم علتش چیست. تنها چیزی که یادم میآید این است که لیلا هر وقت آسمان میغرید به پسرش میگفت: «آقا غولهست اگه نخوابی میاد میخورتت.» شاید من هم از همان زمان ترسیدهام.
تمرینجا و سرزبان و نویسندهساز را شرکت کردم. چند روزی بود که از وبینارها دور افتاده بودم. بعد از وبینار با یادداشتم سروکله زدم تا به امشب برسانمش. نشد. فعلا خام است.
کاریکلماتوری ریختم توی کانال. جلسهی امشبم با الهه و شیما کوتاه بود. الهه خسته بود و زود رفت. من و شیما ماندیم. خستگی از چهرهی من هم شره میکرد. شیما متوجه شد و جلسه را تمام کردیم.
۱.به این نتیجه رسیدم که شبها زیادی استرس پایان روز نمیگذارد برای نوشتن گزارش نیک آرامش داشته باشم ،لذا فکر میکنم، وقت مناسب ندارم. همه اش عجله دارم نی نی بخوابد زمان خلوت برای خودم پیدا کنم و بعد بیهوش می شوم.
۲.دیروز یک پیاده روی حسابی رفتیم. یک جای با صفا هم جنگل هم دریا. امروز بارانی بود از خانه هم خارج نشدم. نی نی فاصله اتاق تا اشپزخانه را پیاده رفت و آمد. من غصه خوردم که روی پشت کاش رفته بودم حداقل.
۳.یک ناهار خوشمره پختم و خوردیم.
۴. دوباره زبان خواندن را شروع کردم.
۵.یک جارو ی جانانه زدم اتاقها را.
۶.یک حلوای من درآوردی پختم. خوردیم. عالی بود. پلی بعدش یک حال دلدرد طوری شدیم. نفهمیدم مشکل از چه بود؟
۷.امروز آرام بودم. نیمه خوشحال. احساس سلامتی داشتم. انگار خستگی نقاهت دارد از بدنم خارج می شود.
۸.خوشحالم که نی نی کارتونهای مناسب سن ا را نگاه میکند و دیگر ماشا و خرس گنده را فراموش کرده.
۹. امروز خط خطی کردم. با نی نی چشم چشم دو ابرو کشیدم.
۱۰. چقدر خوب است آدم سلامت باشد. دیروز دلم میخواست فقط بمیرم. رفتم کنار دریا و غصه هایم را به موج دادم. امروز چقدر سبک هستم. خدایاشکرت
گزارش نیک در قالب دست نویسندهساز
-پیادهروی: رفت و برگشت از خانه تا محل کار
-آزادنویسی: ننوشتم
-تکرارآموزی: «گلستان سعدی» و باب پنجم «در عشق و جوانی»
طبع تو را تا هوس نحو کرد
صورت عقل از دل ما محو کرد
ای دل عشاق به دام تو صید
ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید
-کلمهبرداری: «عبثدرس» و «دلگدا» از «فرهنگواره فارسی خلاق»
-گزارش نیک: امروز از دیروز بهتر بود حالم. کمی «سنگ صبور» خاندم و یک وبینار عالی گوش سپردم. بعد از وبینار کمی کاریکاتور تمرین کردم. سر آدم با حرف سی انگلیسی کشیدم. چند دست شطرنج توی سایت لیچس بازی کردم. شام و دارو خوردم. باید بخابم.
شبتان نیک
یک شنبه ۱۰ آبان
گزارش نیک ۱۷۳
سال واژه ام تغییر
امروز بخت و اقبال از من رویگردان بود،قهر بود و پشتش را به من کرده بود، من که کاریش نکرده بودم من که ساعت تلفنم را روی ساعت پنج کوک کرده بودم.نمی دانم چرا صدای هشدار را نفهمیدم و این شد که به وقت بیداری، خورشید تمام قد بالای کوه ایستاده بود.
افسرده و غمگین بودم از بیدارنشدن، وضو گرفتم به نماز ایستاده قضایش را خواندم حس کردم گناهکارم(در حق خودم کوتاهی کردم به خودم قول داده بودم ساعت پنج هر روز بیدار شوم.)اکنون هم می دانم که وجدانم مرا نمی بخشد در مورد خدا دلم قرص است چون بخشندگی اش زبانزد عام و خاص است.
چند نوبت در طول روز در خانه پیاده روی کردم.
دیباچه ی گلستان
ادامه ی سبب تالیف گلستان:
بر هر یکی از سائر بندگان و حواشی، خدمتی مقرر است که اگر در ادای برخی از آن تهاون و تکاسُل روا دارند هر آینه در معرض خطاب آیند و در محل عتاب،مگر این طایفه ی درویشان که شکر نعمت بزرگان بر ایشان واجب است و ذکر جمیل و دعای خیر و ادای چنین خدمتی در غیبت اولی تر است که در حضور،که آن به تصنّع نزدیک است و این از تکلف دور و به اجابت مقرون باد.
پشت دوتای فلک راست شد از خرمی
تا چو تو فرزند زاد مادر ایام را
حکمت محض است اگر لطف جهان آفرین
خاص کند بنده ای مصلحت عام را
دولت جاوید یافت هر که نکونام زیست
کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را
وصف تو را گر کنند ور نکنند اهل فضل
حاجت مشّاطه نیست روی دلارام را
سائر= بقیه
حواشی=جمع حاشیه،اطرافیان، خدمتگزاران
تهاون=سهل انگاری، از ریشه ی هون و هوان به معنی خواری
تکاسل= سستی و تنبلی ورزیدن از ریشه ی کسل
معرض= اسم مکان، محل و جای عرضه داشتن و نمایش دادن
تصنع= ظاهرسازی
تکلّف= زحمت و رنج، اربابان ادب معتقدند که آرایش سخن نباید با تصنع و تکلف همراه باشد یعنی هر زیوری باید به طور طبیعی در سخن یا نوشته اتفاق افتد.
پشت دوتای فلک…=چون خبر زادن ممدوح به گوش فلک گوژپشت رسید از خرمی و شادی قد خمیده ی پیرانه اش مانند جوانان راست شد.
مَشّاطه= آرایشگر، به معنی شانه زدن بر موی و با کسر یا ضم میم شانه است.
در وبینار حضور داشتم، دست نویسنده ساز را انگشت به انگشت پیمودیم.
۱۵ دقیقه آزادنویسی
کلمه برداری، کلماتی را دوستان نوشتند و استاد خواندند من یادداشت کردم.
استاد در فضیلت نوشتن گزارش نیک نکاتی برشمردند.
و اهمیت پیاده روی و نوشتن با پا
مطالعه کتاب:
خواندن کتاب مادران و دختران و خشم و هیاهو اثر فاکنر که نه به راحتی می شود خواند و نه می شود بی خیال ادامه اش شد.
زنان شاعر از دیرباز تاکنون
جهان مَلِک خاتون: قرن هشتم هجری قمری و چهارهم میلادی
او دختر جلال الدین مسعود شاه اینجو بود هم دوره با حافظ و عبید زاکانی و با ایشان مشاعره داشته،پدرش که کشته می شود عمویش شیخ ابواسحاق قیّم او می شود.ابواسحاق به جای برادر به حکومت شیراز می رسد.
شیراز در این زمان بهشت شاعران نامیده می شود و شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار ابواسحاق آمدوشد داشتند.
شیخ ابواسحاق توسط امیرمبارزالدین به دار آویخته می شود و دوران رنج و سختی جهان ملک خاتون آغاز می شود ولی باز در شیراز می ماند.
امیرمبارزالدین به دست پسرش شاه شجاع از حکومت برکنار شده و کور می شود.
شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه ی بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشته تا جایی که وی ممدوح حافظ بوده و هم ممدوح جهان ملک خاتون
سبک جهان ملک خاتون غزل بوده و تخلص وی جهان
کامل ترین نسخه از دیوانش با بیش از ۱۴۰۰۰ بیت در کتابخانه ی ملی فرانسه در پاریس نگهداری می شود.
نسخه ی دیگری با بیش از ۵۰۰۰ بیت در کتابخانه ی قصر توپقاپی در استامبول و نسخه ی مختصر دیوان اشعار وی در حدود ۵۰۰ ببت و مقدمه ای در ستایش شاه شجاع در کتابخانه ی دانشگاه کمبریج نگهداری می شود.
غزلی از ملک جهان خاتون:
تا چند چنین بی دل و بی یار توان گشت
تا چند به کام دل اغیار توان گشت
عمری بشد از دست و به کامی نرسیدیم
تا چند به ناکام پی یار توان گشت
برخیزم و ناموس و ریا ترک بگویم
چند از پی ناموس چنین زار توان گشت
گویند که صبری کن و دلدار به دست آر
با قوت صبر از پی دلدار توان گشت
چون نیست بقا دولت و اسباب جهان را
از بهر گلی چند پی خار توان گشت
نمره ام ۸
از سلسله نامههای من به بدنم.
شمارهی دو
—————————————————
«پا»ی عزیزم سلام.
از اهمیت تو همینقدر بس که وقتی آدمی به دنیا میآید میگویند، «پا به این دنیا گذاشت» یا «پا به عرصهی وجود گذاشت».
تو بسیار بااهمیتی و هزارانبار بلکه میلیونها بار خدا را شاکرم که دو پای سالم دارم.
این نامه را به تو مینویسم تا هم برای خودم مرور کنم این سیواندی سال با من بودنت را، و هم به این بهانه از وجود تو سپاسگذاری کنم.
…………………………………………………
پای عزیزم:
– ممنونم به خاطر تحمل وزن من در همهی این سالها. میدانم سنگین نیستم، اما باز هم آدمی وزنی دارد و زحمت حملش با توست.
– -ممنونم به خاطر همراهیت در تمام کنجکاویها و خیابانگردیهایم.
– ممنونم به خاطر اینکه خیلی جمعهها را زود بیدار شدی و با من به کوه آمدی و گاهی تاول زدی.
– ممنونم به خاطر اینکه در تمام سفرهایم همراهیم کردی و در گِل، در آب، در شن، در سرما و در گرما با من ماندی. گاهی زخمی شدی و گاهی پیچخوردی، اما همانجا، جایم نذاشتی و با دیوانگیهایم همراه ماندی.
– ممنونم به خاطر همهی لحظههایی که از شدت عصبانیت لرزیدی و اینگونه به من فهماندی که درونم غوغاست. خشمم را درون خودت ریختی تا درون قلبم نماند.
– ممنونم به خاطر همهی وقتهایی که سرپا ماندی. زانو نزدی. سر خم نکردی. ایستادی. میدانم که تاوان ایستادنت شکستنِ کمر بود اما، متاسفانه او هم مثل تو سرش سخت است و رویش زیاد.
– ممنونم که وقتی «شایان» مریض شد، پابهپایشان دویدی و خسته نشدی.
– ممنونم که بارها تو را برای کمک به دیگران به اینور و آنور کشاندم، اما هرگز لب به شکایت باز نکردی.
– ممنونم که وقتی بابا رفت، محکم نگهم داشتی. همهمان با هم شکستیم، اما تو نذاشتی کسی شکستنمان را ببیند. عمیقن قدردان مقاومتت هستم و ای کاش توان پاک کردن حافظهات را داشتم تا یادت برود کجاها رفتی، چه پلههایی را بالا و پایین دویدی و کدام خیابانها را صدبار رفتی و آمدی و… .
– ممنونم که از نشستن و برخاستنهایم خسته نمیشوی. راستی حساب نشست و برخاستهایم را داری؟
– ممنونم و عذرخاه که هربار که سرم فکری شد و قلبم غمگین یا خشمگین، همهی احساساتی که درونم بود را با تو حل و فصل کردم. آنقدر راه بردمت آنقدر راه بردمت که توان از خودم و تو گرفتم. فکر میکردم همینکه کفش راحتی پایت کنم برایت کافیست، اما شب که آرام میگرفتم میفهمیدم با تو چه کردم. با ضعفرفتن و درد، به من گلگی میکردی. ببخشید اما نمیتوانم قول بدهم که دیگر تکرار نمی کنم.
– ممنونم که خوشترکیبی. عیبی دارد قربان صدقهات بروم؟
– ممنونم و عذرخاه برای همهی زخمها و کبودیهایی که در کودکی به تو وارد کردم. جای آن زخمِ دوچرخهسواری هنوز روی زانویت مانده.
– ممنونم که شیطنت داری و زندهای.
– ممنونم که از تولد رویت علامتی مختص من گذاشتی.
لیست تشکرهایم از تو پایان ندارد. پس تا همینقدر را رضایت میدهم.
…………………………………………………
نیکهایی که امروز با پاهایم انجام دادم:
-رفتن مسیری و برگشتن از همان راه برای کمک به پیرمردی که شاید خیلی هم پیر نبود و روزگار پیرش کرده بود.
-پیادهروی دلچسب و صبحگاهی.
-گذاشتن لپتاپ روی پایم و ۴۵ دقیقه آزادنویسی.
-همچنان گذاشتن لپتاپ روی پایم و خاندن مجلهای که عسلِ عزیزم بهم داد.
-این یکی را مستقیم پایم انجام نداد، اما چون در مترو ایستاده کتاب میخاندم، این همحساب است. همچنان خاندن چند صفحهای از کتاب «منحنی خلاقیت».
-و ساعتها ایستادن و راه رفتن و کار کردن.
—————————————————
همین
و در انتها، لاو یو
غزاله.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
گزارش شصت و شش
سالواژه: تبدیل
تاحالا گربه سعی کرده گازگازتان کند؟
صبح که بیدار شدم از پنجره گربه سیاه مهربان همیشگی را زیر درختان، درازکش دیدم. وسوسه شدم و رفتم پایین. حس کردم مثل همیشه سرحال نیست. کمی نازش کردم او هم خودش را لوس کرد و بعد شروع کرد به مارپیچی دور پاهایم. و یک لحظه حس کردم دندان تیزی با ساق پایم برخورد کرد. عقب کشیدم. خودم را قانع میکنم که احتمالا این گاز از سر علاقه بوده.
خب امروز چه کردم؟
با مادر لوبیاها را پوست کندیم. لوبیاهای باقلاقاتقِ ناهار را.
عصری وبینار ۵۴۹ را آغازیدم. همه خواب بودند و خانه در سکوت بود. در نتیجه از دردخنده بیصدا به خود میپیچیدم.
رفتم خیاطی. بیهوده بود و دانتلهایم آماده نبودند. شاید فردا.
موقع برگشت هم پیادهروی کردم. و کمی هم از دستگاههای پارک استفاده کردم. چند روز پیش هزینهی باشگاه نزدیک خانه را پرسیدم. به نظرم که همین دستگاههای پارک به صرفهتر باشند. البته باز هم شاید باشگاه بروم از ماه بعد. شاید هم همین پیادهرویها و ورزشهای خانگی تنتکانیام را کفایت کند.
ها پس از چند روز، گزارشخوانی کردم و عجب کیفی داشت. سوالاتی که همسفران و استاد طرح کرده بودند را ذخیره کردم و میدانم لازمم میشوند. لازم نوشتن.
مترسک هم دیدم.
بعدش هم اگر شد verity.
به کانال خودواژه سر زدم تا برگزیدههای تمرین آخر را ببینم. هم قدم بعدیام را روشن میکنند هم خب اگر نامم بین آنها باشد ذوق میکنم.
دروغ چرا.
سالواژه: ساده
بیدار شدی، ادامه فلسفه پیادهروی را خاندی و صفحهها پر شدند از حرفهایت. بعد هم مادرت آمد بالا. برایش عجیب بود وقتی از باشگاه آمده است، نرفتهای پایین و باروتی از سؤالها را روی سرش نریختهای. حالا خودش آمده بود ببیند چه میکنی و بعد هم خودش جلو جلو خبرها را بدهد.
با هم حرف زدید، بهخصوص دربارهی عمهای که سال تا ماه خبری از او نمیشود. حالا معلوم نبود دیروز آفتاب از کدام طرف درآمده بود که زنگ زده بود. به خیال خودش میخاست احوالی بپرسد. وگرنه که اصلن قصدش نبود درباره آن عمهات که با هم به مشکل خورده بودند حرف بزند. میخاست ببیند شما چه پشت سر آن عمه میگویید. مادرت هم بحث را به کل و غذا کشانده بود. اصلن وارد بحث همیشگی آنها نشده بود.
عصر هم بساط را جمع کردی. بعد از مدتها به تعمیرگاه پدرت رفتی. مدتها توی کارهای مختلفی که برای ماشین انجام میدادند (مثل پولیش این دست کارها) وول خورده بودی، اما هیچکدام مثل صافکاری و صدای چکش آرامت نمیکرد. بهخصوص وقتی که با دقت و تمرکز PDR انجام میدهی و با موجهای روی ماشین خداحافظی میکنی.
با خواهر و پدرت روی ماشینها کار کردی. دوباره ابزارها را مرور کردی. انگار هرچقدر هم که اسم ابزار بلد باشی، باز هم ابزاری هست که اسمش را ندانی و سوتی بدهی. در این میان، هوا هم اولش گردوخاک شد، اما خوب شد که باران بارید و گرد و غبار را شست. بعد هم لباسهای کارت را درآوردی و آماده رفتن شدی. توی راه هم دسر و نان و شیرینی خریدید و دست پر به خانه رفتید.
مادرم برای شام پاستا درست کرده بود. توی شستن ظرفهایش کمکش کردی. بعد هم برای مادر و پدر توی خانه جلسه پاکسازی و ماساژ گذاشتی و صفایی به پوستشان دادی، بهخصوص پوست پدر. امروز هم رفت.
گزارش نیک | یکشنبه دهم آبانماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
فعلاً همین.
شاید فردا، قصه شکل دیگری داشته باشد.
گزارش نیک امروز
امروز صبح کار بود. موقع کار میخواستم چیزی رو سرسری انجام بدم، اما اینکارو نکردم چون به نمونه کار خودم آسیب میزد. بعد کار ناهار بود و ساعت ۵ وبینار مدرسه نویسندگی بود. تو وبینار درباره این صحبت شد که آدم باید روزانه فکر کنه چطور میتونه برای کارهایی که دوست داره، وقت بذاره. بعد وبینار کار کردم و ساعت ۸ وبینار دیگهای درباره برنامهریزی برای کسب و کار بود. بعدش شام بود و الانم دارم سریال dark matter میبینم.
زهرا موحدی
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
صبح بعد از بردن بچهها به مدرسه و رسیدگی به باغچه نوشتم و بعدش خوابم برد تا ساعت نه. بیدار شدم، تمرین شعر انجام دادم. ادامهی فیلم «درمان درست» را دیدم. بعد از ناهار دوباره خوابیدم تا عصر. این خوابهای لعنتی و این قرصهای لعنتیتر هنوز ادامه دارند.
عصر همزمان با وبینار نویسندهساز کلی بذر گل توی گلدانها کاشتم.
مورچههای قرمز گازم گرفتند.
آمدم آزادنویسی کردم و باز چند برنامه چیدم برای خودم.
یک شعر نوشتم با «مورچه»:
پلِ درد
پل میزند
از جیغ تا دهانِ درد
مورچه
بچهها را رساندم کلاسشان.
رفتم خانهی مامان.
به درس بچهها رسیدم.
کتاب «تسلیبخشهای فلسفه» از آلن دوباتن خواندم.
دو دفتر شعر خواندم از سیدعلی میرافضلی.
پیادهروی همچنان آخر شب توی حیاط.
https://t.me/mahnaz_roointan
دهم آبانماه صفر پنج
آبجی فاطمهی عزیزم
از وقتی گفتی گزارش نیکهامو میخونی و لایکشون میکنی، به لایک شدن پستهام حساس شدم. به نوشتن گزارش نیکها متعهدتر.
ازت ممنونم که هوامو داری. امروز دیگه نهایت لطفت رو رسوندی. انجام تمرین دورهی «خودواژه»ی استاد کلانتری که نیازمند مراجعه به اینستاگرامی بود که من بیشتر از یکسال است عطایش را به لقایش بخشیدهام، بدون همراهی تو امکانپذیر نبود. ازت بسیار سپاسگزارم.
از ارتکابات امروزم:
صبح سهم امروزم از کتاب «اصلگرایی» رو خوندم. هنوز با موضوع کتاب و حذف غیرضروریات راحت نیستم. شاید به خاطر اینکه همه چیز برای من ضروری حساب میشه و متوجه مسائل غیرضروری نیستم. حالا شاید پنجشنبه تو جلسه آنلاین باشگاه پنج صبحیها سیدهزهرا و نگار تونستند من رو روشن بکنند.
کلاس داشتم تا ظهر. تا خونه بیام از چخوف خوندم. خونه هم ادامه دادم و دو تا داستان «دیوار» و «نینوچکا» را تمام کردم. در «دیوار» این تعریف از درستکار به نظرم جالب اومد: «خدا ما را از شر آدمهای درستکار در امان بدارد! آدم درستکار یا کارش را بلد نیست یا ماجراجو و وراج و … احمق است.» حتماً دونستی لزوماً خوش آمدن به معنی قبول معنی و محتوا نیست. در نینوچکا «یک اتلوی دامنپوش» را کلمهبرداری کردم.
عصر همزمان که پیش خاله فران و دخترخاله فاطمه نشسته بودم، در وبیکار سرزبان حاضر شدم. الهه دارد با استفاده از سه منبع اصلی (هنر پرسشگری، تفکر انتقادی و دیالوگ پیتر ومک) و منابع بسیار دیگر برامان از معماری دستگاه فکری و زبان فکری میگه. در مقالهی زبان چیست؟ ابوالحسن نجفی از سه اصل هر زبان برای زبان شدن گفته: اصل اول: ساختار و اصول و قواعد (برای این بخش از کتاب هنر پرسشگری هشت پرسش تحلیلی را با جزئیات مطالعه کردیم)، اصل دوم نشانهها است که به پرسش از مفاهیم و داده و اطلاعات ارتباط پیدا میکند و اصل سوم معناست که پرسشهای ارزیابی به این بخش مربوط است. اما مابین ساختار و نشانه معیارهای جهانشمول فکر قرار داره که در حال مطالعهی این بخش هستیم. (چقدر قاتی کردم کتابی نوشتن و شکسته نوشتنو). تا به حال و با امروز چهار معیار رو مطالعه کردیم وضوح، درستی، دقت و ارتباط. نمونه پرسشهای مؤلفهی ارتباط اینها میتونند باشند: «این ایده چه ارتباطی به مسئله دارد؟ ارتباط این ایده با ایدههای دیگر چیست؟ و پرسش شما چه ربطی به مسئلهی مورد نظر دارد؟» امروز با توضیح الهه متوجه شدم برخی وقتا نظم و انضباط فکر ندارم و برای همین مسئله رو گم میکنم و به مشکلات اضافه میکنم.
آبجی جان؛ امیدوارم حوصلهات از توضیحهایم سر نرفته باشد. قرار بود اول شب برم پارک علم و فناوری دانشگاهمان و «فرزانگی» بیاموزم. اما حسش رفته بود و بیخیالش شدم. شاید مورد غیر ضروری بود و باید حذفش میکردم. وبینار نویسندهساز استاد رو هم بعدش گوش دادم و استاد با مثال از تلاش خودش برای کاریکاتور کشیدن داشت مسئله تلاش رو جا میانداخت. فایل آموزش کاریکاتور رو ورق زدم و به کوثرهم نشون دادم و بعد فرستادم گروه. دوست داشتی نگاهی بهش بکن.
تا حالا فایل ارائهی دفاع پروپزالم رو آماده میکردم. کامل شد. اما فردام باید یه بار دیگه چک کنم و بفرستم برای اساتید راهنما.
ممنونم که تا اینجا باهام همراه بودی. شبت بخیر باشه.
دوست دارت: زینب
قهرمانی
#گزارش_نیک
١٠ آبان
امروز وبینار تکونم داد. من میبینم چقدر دارم بد پیش میرم و چقدر دارم وقتم رو به بطالت میگذرونم .
تصمیم گرفتم جلوش رو بگیرم. خیلی سخته اما تنها راه چاره است. تصمیم گرفتم یه چند روزی به خودم زمان بدم و بیشتر بنویسم.
فردا میام میگم چطور پیش رفتم. اینکه چقدر تونستم نسبت به امروز بیشتر بنویسم و بخونم و کمتر از گوشی استفاده کنم.
مرسی
صبح نوبت دکتر داشتیم. من و مامان و خاله. خداروشکر. چشمهامان مثل عقاب است و فقط نیاز به کمی مراقبت دارد. دکتر کلی نوشیدنی خنک برای چشمهام داد. سفارش کرد هر وقت تشنهشان شد بدم نوش جان کنند. پیش پای شما یک لیوان زدند توی رگ.
کدام را انتخاب کنم؟ تختم یا پایم؟
پایم را انتخاب کردم. نه از روی علاقه بل از اجبار. سوخته بود و زوزههایش مانع کارم میشد. به سرعت معجونی ساختم. حاوی خمیردندان، سیبزمینی رنده شده، پماد و چه و چه. نالهاش خوابید. حالا نوبت تخت است.
هر چه داشت و نداشت را ریختم روی زمین و ملافههاش را کندم. یک لحظه، هنوز نگفتهام مصیبت چطور شروع شد؟
همش تقصیر او بود. من گوشهای نشسته بودم و سماقم را میمکیدم. یک لحظه دستم خورد به تنش. غلغل کرد، جوشید، زد به سرش. در یک حرکت انتحاری پشتکی زد و پرید روی من و تخت. ترکید رویمان، لیوان کاپوچینوی احمق.
آه دوست عزیز، کثافتی به پا شد که نگو و نپرس. بعد از سی دقیقه دستمال کشیدن روی تخت سشوار را روشن کردم تا مابقی را خشک کنم. بماند که من یک لیوان کاپوچینو ریختم و به اندازهی ۱۰ لیوان تاوان دادم. اما سشوار هم با من پدر کشتگی داشت. پشم و پیل تخت را سوزاند و کثافت روی کثافت گذاشت.
بگذار از هوش مصنوعی بپرسم.
چطور میتوان یک لیوان کاپوچینو و دوستش سشوار را به فجیعترین شکل ممکن شکنجه داد؟
امروز از گلشیری داستان خواندم و با انگوری دربارهشان حرف زدیم.
سی دقیقهای رفتم پیادهروی. اما پیادهرویای ناسالم. زیرا دائم گوشی دستم بود و فکرم پیش انارهای دون شدهی توی یخچال بود.
گزی گذاشتم توی دهانم. میخواستم با لذت بخورم. زهرش را ریخت. بادام خرفت الدنگ. شیرینی را دزدید و مزهی دهانم را تلخ کرد.
این روزها دائم از خودم می پرسم چطور سالها بدون نوشتن زندگیکردهام؟
وبینار را بودم. استاد کتابی درباب آموزش کاریکاتور معرفی کردند، یک دانه قند.
واژههایی که جمع کرده بودیم را در وبینار پخش کردیم. نوشتیم. خوش گذشت.
۱۴۰۵/۸/۱۰
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
همیشه آرزو داشتم سری آسوده داشته باشم تا خودم را در ادبیات غرق کنم. به آدمهایی که مثلاً آخر شبها گوشهای با کتاب یا دفتر شعری که تازه خریدهاند، خلوت میکنند، غبطه میخورم. همیشه سرم شلوغ است. از زمانی که مشتاق شدم به ادبیات تا همین حالا که این گزارش را مینویسم، همیشه اولویت دیگری بوده که باید به ادبیات ترجیح داده میشده و اگرنه کلاهم میماند پس معرکه. یعنی میخواهم بگویم بهانه نمیتراشم، واقعاً همیشه مشغولتر از آن بودهام که راحت خودم را بند کنم به ادبیات. امروز هم همین بود. صبح و آزادنویسی کمجانی بعد پیوسته درس تا تمرینجا. وسط آنهمه درس، تمرینجا مثل بارانی که امروز بارید، زنده نگه داشتم. پس از آن دوباره درس تا همین حالا. -همین حالا- یعنی کمی مانده تا نیمهشب. کمرم درد میکند. زانوهایم گزگز میکند و چشمانم میسوزند. گزارشم را که ثبت کنم چند صفحه کتاب میخوانم و میخوابم.
۱۰ آبان| شمارهی سی و هفتم
گزارش نیک ۶۹
«ف» عزیزم سلام.
میخواهم از امروزم برایت بگویم.
دیر بیدار شدم. خودت بهتر میدانی. بعد از بیدار شدن، آزادنویسی کردم و به تو پیام دادم.
از دل آزادنویسی به آغاز داستان کوتاهی رسیدم. نیمی از داستان را امروز نوشتم.
به کانالهای همسفرانم سر زدم. مثل همیشه لذت بردم.
تمرین «نویسندگی خلاق پیشرفته» را تمام کردم. فردا ویرایشش میکنم و برای بازخورد ارسال میشود.
امروز کمتر از روزهای دیگر حرف زدیم. ولی یک جمله هم کافیست.
با «تاریکی» و «یوسا» وقت گذراندم.
شعر خواندم. مشق شعر کردم.
برای «خودواژه» کلمه ساختم. یکیشان را دوست دارم. همانی که به تو میگفتم روزهای دور. فقط شکلش را تغییر دادم. تبدیل شد به یک کلمه.
ورزش کردم و گامیدم.
در کانال «استاد» چرخیدم. نوشتههای «استاد» برایم الگوییست آرامبخش.
فردا «کارگاه خردهخاطره» آغاز میشود و ذوق دارم.
دوباره آزادنویسی کردم.
شام خوردم و از آنجایی که زیاد خوابیدم، شب را با سریال و «تاریکی» ادامه میدهم.
روزی که تو درونش باشی، حتما خوب است.
تا فردا خداحافظ «ف» دوستداشتنی.
کانال تلگرام:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۸ از ۱۰
– مردی که به مرد دیگری میگوید «جیگرتو» چه فازی دارد؟ شاید من زیادی کلاسیکم که هستم البته. من به مردی که تتو دارد، گوشواره میاندازد، صورتش را دستکاری میکند یا جیگرتو بر سر زبانش است اعتماد ندارم. حتی گولاخبودن هم مصداقی از دستکاری محسوب میشود. سادهترین و بیاداترین مردها همیشه به نظرم جذابترینها بودهاند. حس میکنم که آنها مردانی باهوش، متمرکز، خوشفکر، همدل و قابلاعتمادند که نیازی به دستکاریهای بیرونی احساس نمیکنند. البته اینها همه برداشتهای شخصی من هستند و نمیتوانند در تمام موارد صادق باشند. حتمن مثالهای نقضی در هر دو گروه وجود دارد.
– از دختری که گوشهای ایستاده بود و گریه میکرد پرسیدم که چه شده و آیا به کمک نیاز دارد که گفت خوب است و خواست که تنهایش بگذارم. دلم خواست یک گوشهای بایستم و گریه کنم و امیدوار باشم غریبهای بپرسد چی شده و اگر پرسید خیلی چیزها را بگویم و باز بیشتر گریه کنم. حس میکنم بعدش خیلی سبکتر خواهم شد.
– دوست کوچک زیبایی پیدا کردهام؛ اسمش هلماست. صورت گرد سفید، چشمهای درشت و مژههای بلند، چال گونه و بینی پهنی دارد. موهایش هم حالتدار و روشناند. قشنگ برایم توضیح داد که در آمادگی چه کارهایی انجام میدهند و حسابی با هم دوست شدیم.
– پیادهروی از نوع جانانه هم صبح و هم عصر.
– امروز روز خریدهای ناگهانی اما بسیار بهدردبخور بود. الهی شکر.
– خاله زنگ زد تا بابت دیروز تشکر کند. همیشه این کار را میکند و همین قدردانبودن سبب میشود آدم دوست داشته باشد کاری برای او انجام دهد. واقعن میکوشد زحمتی برای کسی ایجاد نکند یا هر طور که میتواند جبران کند. چهل سال تنهایی او را آبدیده کرده است. پای تلفن برایم تعریف کرد که همسرش را چگونه از دست داده، هیچوقت داستانش را نشنیده بودم.
– پروردگارا، اعتمادکردن ساده نیست، خیلی اوقات هیچ نشانهای از تغییر و بهبودی به چشم نمیآید، تاریکی مطلق است. اما پاداشِ صبور ماندن در تاریکی نوری خواهد بود که بر ایمان انسان تابیده میشود؛ ایمانی که ادامهدادن را نه تنها میسر بلکه خوشایند مینماید. اعتمادکردن را به ما بیاموز.
– الهی شکرت…
دیشب ساعت ده و نیم بود که بیهوش شدم. طوری غافل از این دنیا و آن دنیا بودم که گویی در هیچ نبودم. مثل مسافری در یکی از سیارههای کشف شده که به خواب خودخواستهی طولانی رفته تا ذخیره سوختش تمام نشود. مثل خرسی که کل زمستان را، سال به سال میخوابد و هیچ خبری از زمستان ندارد. اصلا شاید اگر بهاش بگویی همچین فصلی هم وجود دارد، چنان بخندد که معدهاش هم معلوم شود. اصلا آدمی چیزهایی را درک میکند و توان تصورش را دارد که حداقل یکبار دیده باشد. بعضی وقتها که چیزهایی را میبینم که دهنم از تعجب وا میماند و هیچ جایی از ذهنم نبوده که بتواند برای تصور همچین چیزی باشد، فکر میکنم چه چیزها در عالم وجود دارد که ندیدهایم و اصلا توان تصور نداریم.
در طول شب یکبار برای حاضری زدن بیدار شدم، یکبار با صدای بلند دخترهایی که توی سالن بلند حرف میزدند و ساعت یک هم با جیغ صدای فاطمه که از افتادن دستمال از تخت بالا ترسیده بود، بیدار شدم.
ساعت شش و نیم بیدار شدم و تا شش چهل چشم بستم. همان ده دقیقه کار دستم داد. توی طول کلاسها از هفت تا یازده، توی چشمهای استاد زل میزدم چ چند باری، سرم میرفت. جالبش اینجاست که با این همه خوابحالی، باز کاملا متوجه بودم که استاد چه درس میدهد، نکته مینوشتم و سر هم تکان میدادم. وا مصیبتا.
کلاس اول را پنج دقیقهای دیر رسیدم. استاد داشت اسامی را میخواند و از نام همیشه اول من گذشته بود. تمام که شد لیست، گفت امیری بودی، درسته؟ من ماندهام و سرعت عجیب استاد در حفظ کردن اسامی. حالا خوب است زیاد گپ هم نمیزنم سر کلاسش. رضایی را بگو، با این همه که دم به دقیقه گپ میزنم و هر کلاس، بالای پنج تا سوال میپرسم، هنوز اسمم را نمیداند. به قیافه اما خوب میشناسدم. هیچ وقت موقع سوال پرسیدن، ازم سوال نمیپرسد. هر چه زل میزنم در چشمانش، فقط از من عبور میکند و از بعدیها میپرسد. شاید میداند بلدم و خیلی ابایی ندارم از گپ زدن و حتی اشتباه کردن سرکلاسش. اینقدر سوال میپرسم سر کلاسش که بعضی وقتها دیگر رویم نمیشود سوال دیگری که برایم پیش میآید را بپرسم. اما راستش سر کلاس ایشان پروتر از این حرفهایم. خیلی خوشم میآید از استاد رضایی. حرفهای خوبی بهمان میزند. بارها تانکر میزند. اصلا کیف میکنم سرکلاسش. هفته پیش بهاش گفتم که مرا به جایی، کارآموز کند.
هراز درس داشتیم امروز. ساعت یک کلاسمان تشکیل نشد. بعد از اتمام کلاس ساعت یازده، آمدم اتاق و یک سوال حل کردم. دوازده و نیم پنیر و چای و کوچه و خیار خوردم. پست میز نشسته بودم و داشتم سوال حل میکردم و محاسبه میکردم چقدر وقت دارم تا کلاس زراعتگری. همین بینها بود که یکی از بچهها خبر داد که کلاس تشکیل نمیشود. نشستم به حل کردن سوالات. دوتایی حل کردم و چک کردم با پاسخنامه. چقدر سوالات طولانیاند. هر کدام بالای سه صفحه. پیر آدم در میآید.
طرف ساعتهای شش رفتم حمام. ظرف شستم و آهنگ گوش دادم. ادامه سوالات را حل کردم. ساعت هشت وقتی داشتم جواب سوال یک را برای یکی از بچهها میفرستادم، دیدم یکی آمده توی گروه نوشته که صبح کلاس استاد رضایی برگزار نمیشود. پس فردا هم مثل اینکه همینطور. البته خوب است، چون کمرم داشت میشکست. ولی آخر من هزار خروار سوالی که از هفتهی پیش برایم پیش آمده را از کی بپرسم؟ دلم برای کلاسهایش تنگ شده. همینطور هم غصه دار بودم که چرا دو جلسه را یککاسه کرده توی یک کلاس دو ساعتی. حالا مرا ماتم میگیرد تا هفتهی بعد.
ساعتی توی اینستا میچرخم و با یکی از دست در کاران سریال جدید گپ میزنم. هر چه میگویم برایم اسپویل کند چه میشود، لب از لب باز نمیکند. خوره به جانم افتاده که بفهمم چه میشود. حالا این درحالی است که اصلا نمیدانم موضوع چیست و هنوز قسمتی که آمده را هم ندیدهام. ای بابا. با این همه کنجکاوی چه کنم؟ دارد دیوانهام میکند. به هیچ صراطی مستقیم نبود که لو بدهد.
بعدش کمی زبان خواندم. شام خوردم و حالا میل خواب دارم. تا روزهای عاطی، بوس به روزهای پاییزی.
حالا که دارم فکر میکنم، من همهاش درس دارم. اینقدر درس که اگر هر روز شش ساعت بخوانم، باز هم چیزی دارم برای خواندن. از درسهای وحشتناک زیاد دانشگاه بگیر تا کتابهای سینمایی و رمانهایی که روی میزم دارد خاک میخورد. دلم برای کلاسهای نویسندگی گل زده. این همه مشغول بودن نمیگذارد بهشان برسم. واقعا گریهام. تو را به خدا مرا به یک آزادنویسی یک ساعت برسانید تا نمردهام…
#روزمره
روزواژه: درسنوشی
تاریخ: ۱۰ آبان ماه ۱۴۰۵
لوکیشن: درس، مشق، زندگی
خانه ماندم امروز. از صبح پای لپتاپ تا شب.
کاری نداشتم دانشگاه. ولی خانه زیاد کار داشتم.
خواندم دربارهی موضوع ارائهام. قشنگ بود. دوست دارم دربارهاش حرف بزنم.
فردا هم میمانم خانه. باز هم دانشگاه کاری ندارم. از صبح تا شب پای لپتاپ.
https://t.me/f_mahmudpur
چند روزی از نوشتن گزارش نیک گریختم.
میخواستم ببینم حالوروزم زمانی که هیچ فعلوانفعالی درونم برای نوشتن گزارش نیک اتفاق نمیافتد، چگونه است. افتضاح…
متأسفانه در این چند روز، هر بار که پا به اتاقم میگذاشتم، دچار نوعی بیحسی و کسالت روحی میشدم. شاید بهتر باشد اسمش را بگذارم تنبلی. نمیدانم؛ همهچیز به نظر خوب است، اما انگار یک جای کار میلنگد.
خانه همان خانه است، اما انگار یک جایی، نمیدانم کجا، مجمعی از موریانهها سکنا گزیدهاند و هر شب به سراغ جسم بیجانم میآیند و روح و روانم را میجوند. صبح که بیدار میشوم، با جسمی هزارپاره روبهرو هستم؛ جسمی گیج که نمیداند کدام تکه از وجودش را بردارد و روزش را با آن بگذراند.
فردا به تهران برمیگردم. شاید بتوانم از دستشان فرار کنم و دوباره به زندگی چنگ بزنم.
همزمان با نوشتن این جملهها، شرمی هم در من رشد میکند و تیغهایش را به پوستم میکشد.
البته که بودن با خانوادهام، بهترین لحظهها را در این روزها برایم ساخته است، اما نمیدانم چرا بهترین نسخهی من در دوری از این شهر و خانه شکل میگیرد.
کاش روزی بتوانم آن لانه را پیدا کنم، کنارش بنشینم و ساعتها به مسیری که این موریانهها ساختهاند و همچنان میسازند، نگاه کنم.
روان انسان پیچیدهترین مسئلهای است که حل کردنش از پیدا کردن راهی در هزارتو دشوارتر است.
اما میشود حلش کرد. میدانم که میشود، ولی هر بار از مواجهه با آن سر باز میزنم. درست مثل کودکیام که تکالیف هندسه و ریاضیاش را به آخر شب یا حتی زنگ تفریح موکول میکرد و از حل کردن مسئلهها طفره میرفت.
فعلاً راه فرار به تهران را انتخاب کردهام تا ببینم بعد چه میشود.
شاید هم دارم بیش از اندازه بزرگش میکنم و صرفاً به قول دوستم، دوران پیاماس را میگذرانم. اما یک چیز را خیلی خوب فهمیدهام؛ به قول استاد کلانتری، نوشتن گزارش نیک، احترام گذاشتن به زندگی است. چون انسان باید عمرش را به نیکی بگذراند، وگرنه چیزی جز حسرت و پشیمانی در دلش باقی نمیماند. و این برای ما که تنها یک بار فرصت زیستن داریم، چیزی نیست که بشود از آن چشمپوشی کرد.
نیکترین اتفاق امروز که مرا دوباره به نوشتن گزارش وا داشت، شرکت در وبینار نویسندهساز بود. آن آزادنویسی ۱۵ دقیقهای انگار آن گره را در سینهام باز کرد و آن تخته سنگ را از رویش برداشت. فعلاً که جاده باز است. امیدوارم از این پس خطر ریزش سنگ را جدی بگیرم و قبل از اینکه تودهای از سنگها راه گلویم را ببندد، فکر چارهای باشم. هرچند عواطف انسانی، امری پیشبینی ناپذیر است. روزی آفتابی میشود و روزی دیگر بارانی.
و این همان نقصیست که خدا در کارخانهی انسانسازی بر ما وارد کرده. حکمتش چه بوده؟ اللهُ اعلم!
۱۰آبان ۱۴۰۵/خانه،قائمشهر
#گزارش_نیک
سالواژه: پیوستگی 🐜
کنار زدن سانسورچی درون
«صفحات صبحگاهی قرار نیست به اثری هنری تبدیل شوند. فقط حرکت دست بر روی کاغذ است برای بیرون ریختن آنچه در ذهن داریم.
وقتی اول صبح به سراغ صفحات صبحگاهی میرویم، سانسورکنندهٔ درونمان را ضعیف میکنیم.
اگر بخواهیم، میتوانیم افکار سانسورکنندهٔ ذهنمان را هم بنویسیم.
به هیچ عذر و بهانهای از نوشتن طفره نروید.
صفحات صبحگاهی به مغز منطقی میگوید کنار بایستد و اجازهٔ ورود به مغز هنرمند را میدهد.
صفحات صبحگاهی نوعی مراقبه است.»
جولیا کامرون
امروز هم پیش از آنکه از اتاقم برای روبهرو شدن با روزمرگیها بیرون بیایم صفحات صبحگاهیام را نوشتم. کمکم دارم به این قرار صبحگاهی وفادار میمانم. قراری برای نوشتن بیوقفه، بیقضاوت و بدون انتظار خلق اثری درخشان.
دیروز همسرم بدون هماهنگی با من هنگام پیادهروی هوس خرید وسایل ترشی کرده بود
ادامهٔ این هوس امروز حدود دو ساعت از وقتم را گرفت. برای آرام کردن نقنقهای درونم به شنیدن کتاب صوتی پناه بردم و سعی کردم از این فرصت هم استفادهای ببرم.
داستانک کوتاهی را که دیشب به ذهنم رسیده بود را نوشتم و در کانالم منتشر کردم.
در وبینار الهه علیزاده شرکت کردم. پس از آن به وبینار نویسندهساز رفتم. جایی برای واژهنویسی و آزادنویسی و شنیدن نکاتی دربارهٔ نوشتن. استاد همچنین کتاب جالبی دربارهٔ نقاشی معرفی کرد.
امروز به مناسبت بازنشستگی یکی از همکاران دور هم جمع شدیم و چند ساعتی را در کنار هم به خوشی گذراندیم. دیدارهایی از این دست، فرصتی است برای تازه کردن خاطرهها و لذت بردن از همراهی کسانی که بخشی از سالهای زندگیمان را با آنها گذراندهایم.
وقتی به خانه رسیدم، گزارش نیک را نوشتم. بعد هم مطالعه اخر شب همراه حلقهٔ کتابخوانی دوستان صفحاتی از کتاب «مادران و دختران» مهشید امیرشاهی را خواهم خاند.
امروز هم میان نوشتن، شنیدن، یاد گرفتن، دیدار دوستان و کارهای خانه گذشت. شاید مهمتر از همه همین ادامه دادن باشد اینکه حتی روزهای که با برنامههای پیشبینینشده روبرو میشویم باز هم جایی برای نوشتن پیدا کنید.
صفحات صبحگاهی به من یادآوری میکنند که لازم نیست هر روز شاهکاری خلق کنم کافی است قلم را بردارم و بنویسم.
#گزارش_نیک
✍️ زری قوام
روزی معمولی با سوالی غیر معمول
امروز دوباره به زور بیدار شدم. انگار دستی مرا از رختخاب گرم و نرمم جدا میکرد. همان دست نامرئی را تمام روز بین شانههایم حس میکردم که با هر ضرب و زوری شده مرا هل میدهد. مسیر اتاقم تا آشپزخانه برایم طاقتفرسا مینمود، برای همین چرتی هم روی مبل زدم. ساعت ۱۰ بالاخره کشان کشان خودم را به آشپزخانه رساندم و طبق برنامهی رژیمم صبحانه خوردم. با بیحوصلگی تمام لباس پوشیدم و یک ساعت میان خیابانها پرسه زدم. امروز انگار آسمان هم سر لج داشت و گرفته بود اما نمیبارید. درعجبم که امروز شور و شوق حتی از خیابانها هم پر کشیده بود. آدمها انگشتشمار بودند و همگی در سکوت به سمت مقصدی نامعلوم میرفتند. باقی روز را روی تخت و مبل افتادم و با گوشی کلنجار رفتم یا خابیدم. امروز آنقدر خابیدم که گیج و سِر شدم و بعد از آن حتی نمیتوانستم تکان بخورم. عصر در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و همان نقطهی عطف امروز شد. چیزهایی که مدتها میدانستم و از روبهرو شدن با آن طفره میرفتم دوباره شنیدم. به یک سوال مهم رسیدم:« من که همیشه در هرکاری که در زندگی انجام دادهام، اثری از هنر بوده، چرا هنوز اینچنین راکد ماندهام؟»
شاید چون به قول استاد کلانتری من در زندگی به هرچیزی مثل تکلیف مدرسه نگاه کردم و فقط برای رهایی آن را انجام دادم. جز گلسازی. برای همین همیشه گلسازی آرامم کرد. چون تکلیف نبود. از روی علاقه بود و کاری بود که هربار غمگین و دلسرد بودم به آن پناه بردم. با عشق طرح زدم و رنگها را کنار هم چیدم، با شوق تار به تار بافتم و گلبرگها را کنار هم به صف کردم.
اینجا با سوالی دیگر مواجه شدم:« منی که همیشه به جای هر هدیه، کتاب میخاستم ،مینوشتم و داستانپردازی میکردم، چرا هنوز نتوانستم متنی بنویسم که دستکم خودم آن را دوست داشته باشم؟ چرا هربار که داستانی نوشتم نیمه کاره رها کردم؟ چرا روزهایم را هدر دادم؟»
پاسخ میتوانست امروز و روزهای مشابهش باشد؟ روزهایی که با بیحوصلگی هرجای خانه میافتم و استمرار را قورت میدهم و بعد وقتی سنگینی انجام ندادنش را حس میکنم، کوزهای از آبِ بیخیالی رویش سر میکشم؟ چرا؟
چرا من همیشه به جای ایستادن و جنگیدن، فرار از مواجه با مشکل را انتخاب کردم؟
مشکل شاید آن بدشانسی نیست که به وقتِ شکست یقهاش را میگیرم، بلکه نحوهی نگرش من به هر مسئله است که عمیقن به بازنگری نیاز دارد.
https://t.me/Yekbandharf
چرا امشب همه چیز دیر است؟
مدرسه و کارهایش.
فیلم سینمایی قطاررویاها که نصفه ماند.
نوشتن هزارکلمه.
نوکی به بوف کور.
آشپزی.
تصحیح دیکتهها.
دیدن قسمت اول سریال کری با سهیل. دوستش داشتم.
حمام.
خواب.
۱۰آبان ۱۴۰۵
ساعت ۹ از خواب بیدارشدم،تصمیم داشتم بعدازمدت ها که دردوره ی نقاهت بعد ازجراحی هستم خورشت قیمه درست کنم.باریخت وپاش زیاد آشپزخانه، خورشت قیمه ی خوش آب ورنگی پختم وجمع وجور کردن آشپزخانه را به اهل خانه سپردم.
نزدیک ظهر کتاب دوست داشتنی نویسنده ساز با امضای ارزشمند استاد عزیز به دستم رسید.
ازدریافت این کتاب جذاب وتاثیر گذار با کاریکاتورهای فوق العاده اش بی نهایت خوشحال شدم.
بعد ازاستراحت کوتاهیدروبینار امروز شرکت کردم، محتوای کلاس مثل همیشه عالی بود.
چند صفحه از کتاب مسئله ی بودن یانبودن اروین یالوم وماریلین یالوم را خواندم،قبلا کتاب درمان شوپنهاور این نویسنده راخوانده بودم.جملاتی ازکتاب فعلی را که درحال حاضر مطالعه می کنم برام خیلی قابل تامل است،
“اگردرزندگی زیسته تان حسرت های کمتری داشته باشید، آسان تربامرگ روبه رو می شوید”
“زیستن با معنا وبهنگام مردن”
سلام زکیه جان
دیشب فیلم «Therapy Done Right» را دیدم. فیلم از آنهایی بود که بعد از تمام شدنش، چند دقیقهای آدم را درگیر خودش میکند. داستان روانکاوی را روایت میکند که تصمیم گرفته بهجای حرف زدن با بیمارانش، خودش دست به کار شود و مشکلاتشان را حل کند. حتا برای یکی از بیمارانش که نویسنده است و دچار بحران نوشتن شده، مخفیانه میرود و بهجای او رمان مینویسد.
چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، مرز باریک میان کمک کردن و دخالت کردن بود. اینکه گاهی آنقدر مطمئنیم صلاح دیگران را میدانیم که فراموش میکنیم شاید لازم باشد اجازه بدهیم خودشان مسیرشان را پیدا کنند و حتا اشتباه کنند. اولسیس با نیت کمک وارد زندگی دیگران میشود اما گاهی نتیجه درست برعکس چیزی است که انتظار دارد.
فیلم برایم یادآوری کرد که نجات دادن آدمها همیشه به معنای کمک کردن به آنها نیست. گاهی باید بهجای حل کردن مسئلهی دیگران، فقط فرصت بدهیم خودشان با آن روبهرو شوند.
خلاصه اینکه فیلم هم سرگرمکننده بود و هم بهانهای شد برای فکر کردن به این سؤال که ما تا کجا حق داریم برای بهتر شدن زندگی دیگران تصمیم بگیریم؟
پیشنهاد میکنم فیلم را ببینی، تا آخر هیجانزدهات میکند.
در مورد امروز اگر بخواهم بگویم، کار خاصی انجام ندادم. فقط نیم ساعت آزادانه نوشتم. بعد هم کمی از مقالهی دفترچه خاطرات فراموشی را بازخوانی کردم. بعد هم خودم را آماده کردم برای سخنرانی امروز در کلاس عصر و خوشبختانه بسیار عالی پیش رفت. در وبینار هم حاضر شدم و صحبتهای استاد همانی بود که نیاز داشتم بشنوم اما مجبور شدم نصفهنیمه رها کنم و به کلاسم برسم.
تو از خودت برایم بگو. امیدوارم مثل همیشه پرتلاش و منظم به کارهایت ادامه دهی.
دوستدارت آرزو
بعضی روزها فقط دلت میخاهد یلهگی کنی. هیچ چکلیستی نیاز نداری. میخاهی فقط خودت باشی و خیالت. درست مثل وقتی در خاب، رویا میبینی.
امروز به کانال آسمان، سر زدم. ویسهای وبینار «وصل به اصل»، فاطمه یاوری را شنیدم. مشتاق شدم در «ایستگاه رقص» با دوستان همرقصی کنم. از آنجا که این روزها شدیدن کمبود شادی دارم، فکر کردم فضای تازه بتواند موثر باشد. که بود.
چند دقیقه همراه فاطمهجان میرقصم. حرارت بدنم بالا میرود. احساس نشاط میکنم. ممنون از فاطمهی عزیز.
با «حیوان قصهگو» سرم گرم است. دوست دارم فقط آن را بخانم. تنوعخانی را چند روز میگذارم کنار.
در آزادنویسی از تکلیف مدرسه تا تمرینهای کارگاههای نویسندگی مینویسم. پُرکاری تاثیر خود را روی نوشتههای ما میگذارد. نباید هر آنچه نوشتیم را جلوی چشم دیگران بگذاریم. زیاد مینویسیم چون «پُرکاری نیازمند خلاقیت است.» خلاقیت متن ما را از خامی در میآورد.
وقتی سه سطر منتشر کنیم عصارهی ساعتها آزادنویسی در آن حس میشود.
به توصیه استاد گزارش نیک را تحقیقات یک دانشمند روی زندگی روزمره میدانم. بررسی میکنم تا ببینم چه چیزی در زندگی جریان دارد. اگر نیاز بود شیوهی نگاه و رفتار را تغییر میدهم.
با نوشتن گزارش، توان خودابرازگری را تقویت میکنم.
بقول یکی از بچهها بعد از آزادنویسی ذهنمان پاکیزه میشود. انگار هر چه جِرم و کبره روی آن بود کنده شد و دور ریخته شد.
چقدر سبک هستم.
در وبینار «وصل به اصل»، همراه فاطمهجان به این پرسش فکر کردم:
«چرا چیزهایی میخریم که زود بلا استفاده میشود یا توی کمد تلنبار؟»
علاقه به تنوع و لذت خرید میتواند دلیل اضافهخرید باشد. اما سه سال میشود پیش از خرید ده ثانیه مکث میکنم و میپرسم: واقعن به این نیاز دارم؟ معمولن پاسخ نه است.
امشب بیست دقیقه حرکات آسانا انجام میدهم و خود را در آغوش میگیرم.
سال واژه:بیخیالی
کلمه برداری:رمزینه
با سردرد شدید و حالت تهوع بیدار شدم.
گفتم به هر حال وبینار را برگزار میکنم.
خانه را نامرتب رها کردم.
مهرزاد رفت که با مامانم راهی مهدکودک شود.
دوش گرفتم و لباس مناسب پوشیدم.
همه چیز برای کنسل کردن جلسه مهیا بود.
اینترنت خداگیگیام تمام شده بود.
مجدد خریدم.
پایهی گوشی را پیدا نکردم.
خدا میداند وروجکها کجا پنهانش کردهاند.
روی لپتاپ تلگرام نداشتم.
خواستم نصب کنم وایفای را بدون اینترنت نمایش میداد.
صداهای گوشی را قطع کردم.
آیفون را خاموش کردم.
راس ساعت ۱۱ در خانه را زدند.
مادربزرگم پشت در بود.
گفت جایی میری؟
گفتم نه. کلاس دارم.
تا ۹ و ده دقیقه صبر کردم کسی نیامد.
گفتم مادر جون میخوام توضیح بدم یه کم یواشتر با نتیجهت بازی کن.
رعایت نکرد.
من برای خودم در اتاقِ خلوتِ وبینار حرف زدم و مادربزرگم کاملا گوش میداد.
گاهی هم با نوا بازی میکرد.
تمام شد.
مادربزرگم رفت.
عمویم داشت درخت نارنج باغچه را میکند.
چرا؟
بوی نارنج که در حیاط میپیچید دیوانهام میکرد.
رستا به سمت کوچه فرار کرد.
زنعمو گفت بدو بگیرش.
عمو دوید و گرفتش.
بغلش بود و لبخند زنان وارد حیاط شدند.
با خاله تلفنی صحبت میکردم.
سر و صدای وحشتناکی بلند شد.
تمام تنم میلرزید.
پسر بچهای تصادف کرده بود.
۴ یا ۵ سالش بود.
مادرش فریادهای دلخراشی میکشید.
حالم بد شد.
گریه میکردم بی اراده.
برگشتم آب بخورم آرام شوم.
آب پرید توی گلوم.
همسایه گفت بچه زنده است ولی تمام سرش خونین و مالین است.
دو پسر دبیرستانی در راه برگشت از مدرسه با موتور به بچه زده بودند.
صدای آمبولانس و بعدش آژیر پلیس نشان میداد که مراحل کار در حال انجام است.
حالم گرفته شد.
تصمیم گرفتم یک قدم هم بچهها را تنها نگذارم.
مهرسام ساعت ۴ با دوستش قرار گذاشته بود بروند پارک.
همراهش رفتم.
از سر ترس.
دوستش نیامده بود.
با خودش بازی میکرد.
دو پسر بچه صدایش کردند تا با آنها بازی کند.
بوستان ارغوان بودیم.
صدای گیتار زدن از پشت سرم میآمد.
کسی در این پارک میداند ارغوان چیست؟
اتوبوسی ته خیابان پارک شده.
خود من میدانم ارغوان چه گلیست؟
مینیبوس آبی انتهای پارک، پارک شده.
سلمان هم آمد.
همبازی کودکیام بود.
هم سن هستیم.
او هنوز هم توی کوچه بازی میکند.
میگویند رشد عقلیاش متوقف شده.
من چی؟
صدای گیتار هنوز هست.
مهرسام فوتبال بازی میکند.
از همه کوچکتر است.
مدام گل میخورد.
با اینکه خیلی دقت میکند.
گاهی خودم را در او میبینم.
آن زمان که دروازه میایستادم.
او هم دروازه ایستاده.
صدای گیتار قطع میشود.
دستهی دوچرخه محکم میخورد به گلوی مهرسام.
یک دایره روی گردنش میماند.
نمیخواهد کسی گریهاش را ببیند.
پشت سر من گریه میکند.
دوستش میآید سمت ما.
با ما هم صحبت میشود.
تپل و قد بلند است.
شیرین سخن نیز هم.
حرفهایش را در ذهنم تایپ میکنم.
خاله من خاله ترمز عقب خاله فقط خاله دارم.
خاله ترمز خاله جلو ندارم خاله.
خاله دو بار زنجیر عوض کردم خاله.
خاله سه بار بخیه خوردم خاله.
نمیدانم چند دقیقه با ما صحبت کرد.
خاطرات یکی سالی را برای ما تعریف کرد.
با ریتم خاله، خاله.
وبینار نویسندهساز را تا ۵و نیم در پارک گوش دادم و بقیهاش را در خانه.
چقدر مفید بود.
کمی حلوا و کمی انار خوردیم.
مهرسام خوابش برده و نوا هم سیر شده.
باید برخیزم.
ساعت ۱۸ و ۳۶ دقیقه.
….
ساعت ۲۳ و ۱۷ دقیقه
نرگس زنگ زد.
صحبت کردیم. از افسردگیهایمان و درمانش صحبت کردیم.
خوش گذشت.
سر درد امانم را بریده.
بعد از شام مسکن خوردم.
تک تک لحظات به حافظ میاندیشم.
باید بنر را بسازم.
همه خوابند.
نوروزی اذیتم میکند.
می روم چشمبند بزنم.
بخوابم.
قبل از آن رخدادک را در کانال هوا میکنم.
سالواژهام: ریلگذاری
صفحات صبحگاهی نوشتم.
پادکست وبینار نویسندهساز را گوش دادم.
سریال «صد» را دیدم.
مادرم را بردم بازار که حبوبات بخرد.
ناهار درست کردم.
پادکست «جافکری» را گوش دادم.
ظرفها را شستم. میزها را گردگیری کردم. خانه را مرتب کردم.
یک داستانک نوشتم.
با دوستم در کانادا تماس صوتی گرفتم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
دخترم را کلاس ریاضی بردم.
شام پختم.
مطلبی در کانالم گذاشتم.
۱۰ صفحه از «گاوخونی» را خواندم.
https://t.me/bargmoments
ساعت هفت و نیم اولین کلاسم بود. چشمانم را وا کرده و نکرده لباس پوشیدم رفتم دانشگاه.
نظم عرفانی داشتیم. استاد درباره جبر صحبت کرد.
شعری خاندیم از مولانا که از زبان خداوند بود.
استاد میگفت فرد در عرفان باید به نقطهای از درجات رسیده باشد تا بتواند از سمت خداوند صحبت کند.
بعد از کلاس با همدانشگاهیهایم به خانه آمدیم.
دعوتشان کرده بودم.
صحبت کردیم. فیلم دیدیم. بعد از ناهار رفتیم دانشگاه.
دومین کلاس در یک روز که فاصلهاش با کلاس اول اندازه تهران شمال رفتن است.
در کلاس دوم که جریان شناسی نثر بود از نثر صادق هدایت و جلال آل احمد صحبت کردیم.
مقایسه بین داستان آبجی خانم و لاک صورتی.
بعد از کلاس هم رفتم پیش رفیقم تا بریم تئاتر.
تا شروع شدن تئاتر به نیمه دوم نویسندهساز رسیدن اما صحبتهای استاد هرچند نصفه خیلی قابل تامل بود و واقعن نیاز داشتم در همون لحظه یکی یه تلنگر بهم بزنه. استاد سپاس ویژه❤️
بعد از تئاتر تصمیمهای مهمی گرفتم.
باشد که جز بینجامیدگان باشم.
سال واژه: شوق زندگی
خانه
روزی که تو بیائی
برای همیشه بیائی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره
برای کبوترهایمان دانه بریزیم…
و من آن روز را انتظار میکشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم.
شعری از احمد شاملو. این را میخانم و میبینم چقدر به حس و حال این روزهایم و شاید این روزهای خیلیها نزدیک باشد. وقتی کار به جایی میرسد که دعایت فقط برای خودت نیست. میگویی: «مردمم. هموطنانم.» این شعر را میخانم و میبینم برایم اصلن مهم نیست که نباشم، روزی که کشورم در آگاهی و رفاه باشد.
مدیتیشن کردم. به انجام دادن یا ندادنش فرصت فکر کردن نمیدهم. چون ذهنم میتواند یک فیلم هندی بسازد و مرا منصرف کند. مینشینم و انجامش میدهم. میروم باشگاه و مربی نازنینم را میبینم. دو خاهر همیشه خندان را میبینم و شاد میشوم. حین ورزش گاهی حس رویا بودن و در خاب بودن به من دست میدهد. ولی خاب نیستم. بیدارم. هر لحظه منتظرم با پلک زدن صحنه عوض شود و ببینم در اتاقم روی تختخابم هستم و به سقف زل زدهام. ولی خاب نیستم.
بعد از تمرین به مغازهی دوستم میروم. برایم چای میریزد و با هم کلی کسشر میگوییم.
به خانه میآیم. لنا و ریتا هنوز فینفین میکنند و صدای لنا گرفته است. لنا بیحال است و روی پایم نشسته و با هم دختر کفشدوزکی میبینیم. دوباره برایم سوال میشود که این کفشدوزکهایی که من دیدم همه کونگشاد بودند و اینهمه تروفرز نبودند. انگار تخم دختر کفشدوزکی را با مرد عنکبوتی بستهاند که حالا از در و دیوار بالا میرود و کارهای خفن میکند.
امروز راجع به مسئلهی خانه گرفتن با خاهرم صحبت کردم. میگوید هنوز هم اوضاع جنگی است و همینجا باشم. محبت دارد. کمی بالا و پایین کردیم و دیدیم پول رهن خانه در این چند ماه چهار برابر شده. با پولم نمیتوانم جای مناسبی خانه بگیرم. فعلن باید پول جمع کنم تا بروم خانهی خودم. خانه. چقدر خانه خوب است. بدانی یک جایی داری که زمینش متعلق به توست و کسی نمیتواند هر سال تو را از آنجا بیرون کند. خانه. هر چند خودم دوست دارم در سفر باشم. همه جای کشور را ببینم. هر شهر مدتی اقامت کنم. بروم کشورهای دیگر. غذاهای مختلف بخورم و آدمهای متفاوت را ببینم. دوست دارم یک خانه داشته باشم و بعدش با لپتاپ و کوله بروم سفر. از شمال شروع میکنم و میروم جنوب و شرق و غرب. نمیدانم. شاید هیچجا نشود بروم و شاید فقط بتوانم خانهای اینجا رهن کنم. شاید باید یکسری چیزها را نبینی و تجربه نکنی تا بیشتر بتوانی راجع بهشان تصویر و مزه و بو و رنگ بسازی. هنوز میتوانم کسشر تف بدهم و خودم را آرام کنم.
در وبینار بودیم و استاد مثل یک دوست خوب تجربیاتش را گفت.
صدای شعلهی بخاری را میشنوم و کلیدهای کیبوردم را. نفس عمیقی میکشم و به روزهایم نگاه میکنم. سرعت روزها انگار بیشتر از قبل شده. من را هم با خود میکشد و حس و حالهایم به سرعت برق و باد تغییر میکند. شاید بهتر است به حیاتواژه سری بزنم.
بخاری. انار. لبخند. آفتاب. بادامهندی. حمام. گیسو. خرمالو. خانه.
هنرِ دزدی
سالواژهام: نظم
سلام جامدادی زرد عزیزم.
تو را تنها گذاشتم آنجا به دلایلی که فقط تو و من میدانیم. او هم میداند؟ به کسی گفته؟ مهم نیست. تو صبح دیدی که زود بیدار شدم. اما نه آبی بود و نه برقی. کمی دیر کشف کردم ولی خب. مشقهای شرححال را نوشتم که سنگ کیسهی صفرا داشت و کیس سرراستی بود. بعدش چون نه آبی بود و نه برقی دوباره خوابیدم. یک ساعتی. بیدار که شدم هم آب بود هم برق. چه خوب. کمی درس خواندم و کتاب. از برتری خفیف ادامهی فصل ۱۵. اشتیاق و ایمان. بدانی کارهایی که میکنی تو را به هدفت خواهد رساند. برای صبحانه کیک خوردم و آبمیوه و بعد کلاس. گوش دادم. راه دیگری نذاشته بود ذاتا. وقتی رسید به حرفهای د گفتم الان مرا صدا میکند. نکرد. خوشحالم.
بعدش ناهار جوجه بود و شروع فیلم Therapy Done Right. تا اینجا دوستش داشتم و نداشتم. نداشتم چون شخصیت اصلیِ مرد خودشیفته تکراری شده. انگار که این ویژگی را برای مردها جایز بدانند. تو چنین شخصیت زنی دیدی تا حالا؟ انگار که باید همیشه خوب و مهربان و زیبا باشند. برا همین فیلمهایی مثل تلقین را هم دوست ندارم. بههرحال باید تا آخر ببینم که نظر بدهم.
بعدش پیادهروی تا خوابگاه و آماده شدن برای راهی سه ساعته تا خانه.
تو اتوبوس سه تا داستانکوتاه از چخوف خواندم. از جلد چهارم. ویولون روتشیلد را قبلا خوانده بودم اما اینبار بیشتر دوستش داشتم. اتوبوس وسط راه خراب شد. من خواب بودم. بیدار شدم و دیدم هیچکی تو اتوبوس نیست و همهجا پر دود شده. درستش کردند و تا حالا که خراب نشده. تو خوشحال باش که اینجور همراهم گیر نیفتادی وسط راه. بعدش وبینار نویسندهساز را بودم. بحث از کاریکاتور بود و مدام تمرین کردن حتی بعد چند دهه کار. وقتدزدی. کلا همیشه فکر میکردم دزدها آدمهای خلاقی هستند. مثلا رمان پیرزنی که تمام قوانین را زیر پا گذاشت. میدانی انتخابت کردم چون زرد بودی؟
بعدش آزادنویسی کردیم ۱۵ دقیقه و از برنامههایم نوشتم برای این هفته.
یک جلسه درس خواندم. دربارهی کیسهی صفرا و بیماریهایش. میدانستی آنها هم معمولا زرد میشوند؟ آهنگ گوش دادم و ادامهی فیلم. خب فیلم جالبی هم بود. ایدهی کلی جالب بود. دوست دارم بیشتر از فیلمهایی ببینم که دربارهی یک نویسنده باشند. دارم فکر میکنم تعریف کردن از خودمان همیشه نشانهی خودشیفتگیست؟ حتی حقیقت باشد؟ من تو تئوری فکر میکنم نه. اما تو عمل این کار آدمها کمی رومخم میرود. دست خودم نیست.
امتیاز امروز: ۸
امروز در نویسندهساز صحبتهایی شد در باب اینکه خلاقیت داشته باشیم و برای رویاها و اهدافمان زمان بگذاریم. به بهترین خودمان تبدیل شویم.
با این تعاریف اگر دقیقتر به زندگیم نگاه کنم، تازه میفهمم که در مسیر درست اهدافم و خواستههایم قرار نگرفتم. هر روز در تلاشم تا اندکی خودم را به سمت جلو هل دهم یا بکشانم، حتی سینهخیز. گمانم تنها تشابهشان حرکت باشد. ولی این حرکت کجا و آن حرکت طوفانی کجا.
فهمیدم که باید بهتر زندگی کنم و خودم را به خودم نزدیکتر. فهمیدم ذهنم لبریز و دمخور هر چیزی میشود و جایی برای تازگی و نو شدن برایش نمیماند. به این باور رسیدم که نباید لحظههای اتلاف وقتم را نادیده بگیرم.
باشد که رستگار شوم.
آزادنویسی.
پیادهروی.
هدایت عزیز.
دیشب نخوابیدم، کتاب خواندم. اولین شببیداریِ بعد کنکور که برای تست و تکمیل برنامه نبود. وصال در وادی هفتم و بوف کور برای چندمین بار خواندم.
دورۀ اکسل را تمام کردم. مدرکِ دو زبانه دارم حالا.
یک رواننویس دارم انتهای لولۀ جوهرش فنر دارد. وقتی با شتاب و فشار بنویسی میگوید یوااااش عزیزِ من، سگ که دنبالت نکرده. حالا نمیدانم این طفلک مشکل فنی دارد یا از ابتدا هشدار دهنده بوده.
امشب جلسۀ سوم دورۀ مشاورهام است.
«افسرده از این عشق رسوا میروم
دلخسته از این بار غمها میروم»
بله با این موزیخِ خانوم رامش خودمان را خفه مینُماییم.
کمگو و زیادهنویسم این روزا و نمیدانم دنبال چه میگردم بین کلمات.
هر صفحه را یک آدم جدید مینویسد. با کلمات جدید، دستخطِ متفاوت و رنگِ جوهرِ نو.
آموزش کاریکاتور، رابینهال. عاشق این کتاب شدم.
عاشق چیزهای کوچکم. مثلاً اوریگامیهای خیلی کوچک. همیشه بعد از یادگرفتن چیزی، کوچکترین نسخهای که میتوانم را میسازم.
در کانال تلگرامیِ دستدوم فروشیِ کتابفروشیِ دی عضو شدم.
گلِ زرد و گلِ زرد و گلِ زرد
بیا با هم بنالیم از سرِ درد
عنان تا در کف نامردمان است
ستم با مرد خواهد کرد نامرد.
از سایۀ عزیز و همین.
یاهو.
با عرض پوزش از تاخیر پیش آمده.
علت: من یک روز از وبینار نویسنده ساز عقبم.
1.آدم روزی یا شب؟
2.گاهی به نسخهی بهتری از خودت فکر میکنی؟
3.در انتخاب لباس کدام را مدنظر داری؟ مد یا سلیقه خودت.
4.تصویر ذهنی از موقعیت خودت در سال آینده داری؟
5.از 1% تا 100% چقدر مشابه چیزی هستی که دیگران درباره تو فکر میکنند؟
6.کسی هست که به هر دلیلی هرگز نتواند تو را ببخشد؟
7.از دیدن غروب بیشتر لذت میبری یا طلوع؟
8.دشمن داری؟
9.وسواس خاصی داری؟
10.بدترین چیزی که گم کردی؟
11.عطر غذا یا طعم غذا؟
12.چقدر طول میکشد عزیزانت بفهمند نیستی و خبری ازت نیست؟
13.حسود داری؟
14.دراز بکشی روی سبزهها و حرکت ابرهای بزرگ سفید را دنبال کنی یا کنار دریا در ساحل قدم بزنی؟
15.شغلی که محال است داشته باشی؟
16.قشنگترین جزء صورتت؟
17. روزی چند بار در آینه به خودت نگاه میکنی؟
18. آینه قدی داری؟
19.فکر میکنی چند سال دیگر زنده باشی؟
20.غیرقابلتحملترین رفتار از نظر تو؟
21.در سبزی خوردن چی برات ویژهست؟
22.ماستخیار یا سالاد شیرازی؟
23.به نظر تو سکوت علامت رضایت است؟
24.هدف جالبی برای پشه هستی؟
25.کدام شهرهای معروف ایران را تا حالا سفر نکردهای؟
26.آب یا غذا؟
27.خوردن یا خوابیدن؟
28.پول یا قیافه؟
29.سفر یا مهمانی؟
30.ملاک خوشگلی یک زن؟
31. ملاک خوشتیپی یک مرد؟
32.پنجره مطلوبت رو به چی باز میشود؟
33.ناخنهای پا بلند باشد یا کوتاه؟
34.شکل ارتباطت با خدا؟
35.تجربه مدیریت موفق داری؟
36.ساز مورد علاقهات؟
37.آخرین کتابی که خواندی؟
38.کشور مورد علاقهات؟
39.تناسخ را قبول داری؟
40.آخرین باری که فال گرفتی؟
41.از چه گناهی لذت میبری؟
42.بفهمی کل زندگی خواب بوده چه فحشی میدی؟
43.بستنی یا کیک؟
44.آخرین باری که شهربازی رفتی؟
45.کدام چندشآورتر است؟ دمپایی خیس توالت، حوله خیس حمام.
46.قرض دادن یا قرض گرفتن؟
47.آمپول یا قرص؟
48.کسی را داری که هرجا خاست برود حاضر باشی باهاش بروی؟
49.تخته نرد یا پاسور؟
50.خاله یا عمه؟
سال واژه: تلاش برای اکتشاف
دو شبه که شروع کردم به نقاشی کردن. بعد از مدت ها.
بدون اینکه انتظار داشته باشم موفق بشم. وقتی شروع کردم به طراحی انگار مدارهای مغزم داشت سرجای خودش قرار میگرفت.
و جالب بود امروز تویه کلاس نویسندهساز از غرقگی صحبت شد. انگار تازه پازل ها تویه ذهنم داشت کنار هم قرار میگرفت. لذت بردن از کاری که میکنم بدون اینکه هدف خاصی از اون کار داشته باشم و در عین حال تمام تلاشم رو میکنم که بهترش کنم.
یکدفعه حس کردم قفلهای ذهنم برای نوشتن هم باز شده. نه اینکه حس کنم استعداد داشته باشم یا ذوقی. یا نه اینکه از نوشتن قراره به جایی برسم. فقط میخواستم بنویسم و بخونم تا لذت ببرم، تا غرق بشم در کاری که دوست دارم و یاد بگیرم بدون اینکه به نتیجه فکر کنم.
نمیدونم این فکر و این چارچوب ذهنی درسته یا نه و چقدر برای من دووم میاره. ولی خب امتحانش میکنم.
فعلا فرصت نکردم کتاب بخونم یا تمرین نوشتن بکنم. امروز نقاشی کردم. پیاده روی هم رفتم.
گزارش نیک ۱۷۳ فرح
برنامه امروز من، اول صبح رویا نگاری بود. بعد روزانه نویسی.
نزدیک ظهر به خونه مادرم با اسنپ، رفتم، انگار دیگه رانندگی داره یادم میره.
نماز و ناهار با مادرم بودم. در راه برگشت به خانه، از فروشگاه نان سحر، نانهای بدون گلوتن، نان با آرد سیبزمینی، نان برنج ، نان با آرد جو دوسر کم گلوتن و مینی دونات خریدم .
خواب کوتاه و استراحت بعداز ظهر، شرکت در وبینار نویسندهساز. از تمام وبینار نت برداری کردم. تمرین کاریکاتور کشیدن با این وبینار را بدست آوردم.
دیدن سریال کرهای پنتهاوس،
عصرونه با خانواده، ( البته با جزییات نوشتهام)
بعد کمی تلگرام دوستان را خوندم. برای نویسنده جوان گروهمون زهرا عزیزم، که هفته آخر بار داریش را طی میکند آرزوی زایمان راحت و کم درد کردم و برای سلامتی خودش و فرزندش لیلیا سوره حضرت مریم را به فارسی خوندم، یاد زایمانهای سخت و آسون خودم افتادم.
🐌من عاشق این رنگ ماژیک حلزون شدم ، حلزونمون امروز شاد و شنگوله و چشماش میدرخشه، همیشه شاد و شنگول و منگول باشی، حلزون جان.
✍️ «گوشی، امکانات زیادی به ما میدهد ولی در عوض سه عامل اصلیِ اکتشاف را از ما میگیرد، تنهایی، عدماطمینان و بیحوصلگی. همهی این موارد از جمله چیزهایی هستند که باعثِ ابتکار و خلاقیت میشوند.» (لیندا بری)
✍️”لیندا بری” جان ؛ شما نگران نباش بچههای مدرسه نویسندگی برای نوشتن خلاقانه، هدفمندانه عمل میکنند، و استاد شاهین هم با وبینار های هر روز حسابی انگیزه بهمون میدهد.
سالواژه: ثمربخشی
امشب قصد دارم قبل از نوشتن در کانالم گزارش نیک را بنویسم. امروز فقط به تمیزکاری گذشت اتاقم و میزکارم را مرتب کردم و میزی که در کتابخانه استفاده میکنم. یاد کتاب تختخابت را مرتب کن افتادم، وقتی اتاقم مرتب است تنشهای ظاهری که از اطراف به مغزم هجوم میآورند کمتر است.
امروز فقط به اطرافم رسیدگی نکردم بلکه به وضع ظاهری پریشانِ خیش نیز نیمنگاهی انداختم.
چندمین دفعهایست که قصد دارم کتاب دنکیشوت را شروع کنم با خودم میگویم شاید این دفعه واقعا شروع کردم ادامه دادم و تمامش کردم.
امروز نه من شعر خاندم نه استاد کلانتری نه ساجدهخانم حقپرست چرا مسئولین رسیدگی نمیکنند!
امروز نوشتهای در کانال خانم سارا چگنی خاندم چشمام آبکی شد خانم چگنی دستم به دامان قلمت.
حالا آخر شب است من ماندم و دشوارترین تصمیم: میون اینهمه دلبر کدوم یکی رو بخونم داستان کوتاه چخوف، دنکیشوت، شرق بنفشه یا شعرنیما. میخاهم امشب خودمو تو این کتابها دفن کنم.
خاب دیدم خاهرم، نیره، بلوزِ گلبهی و ژاکتِ آبیام را بیاجازه پوشیده و من خجالت میکشم حرفی بزنم.
سه صفحهی صبحگاهی و فهرست کارهای روزم را روی کاغذ آوردم. بیست و پنج دقیقه یوگا تمرین کردم، سپس بیست و پنجدقیقه با فوت qalam آزادنویسی کردم. به یاد مستندی از آلبرکامو افتادم که چند سال پیش در شبکه من و تو دیدم. کامو به رابطهی بین رقص، نوشتن و تئاتر اعتقاد داشت. حرکتِ بدن را بر جریانِ فکر مؤثر میپنداشت.
یک کلاس آنلاین داشتم. شادمانم که شغلم یوگاست.
طراحیِ تمرین را در قالب بلوکهای ایستاده، نشسته و خابیده پیش بردم.
حافظ با شعر
نماز شام غریبان، چو گریه آغازم
به مویههای غریبانه قصه پردازم
به رونویسی ترغیبم کرد.
این بیت را هم دوست داشتم:
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقانِ خود رسان بازم.
همنشینی دیار-حبیب و بلاد-غریب جالب بود، همچنین بههمزدن ساختارِ جمله در به رفیقانِ خود رسان بازم.
برای تکرارآموزی به فایل تئوری موسیقی گوش دادم.
چهار پومودورو تار نواختم.
از خسروخوبان دلمان میشنگیده و شاهین از شستپریده را صید کردم.
تمرینجا، مجالیست برای ایدهیابی. از متنِ دوستان نکتهبرداری کردم. مثلن از نوشتهی آقای ارشیا، کشیدنِ کفِ کفش روی پادری، در خاطرم ماند و از متن بانو صفوی، بالا و پایینرفتن روی ترامبولی.
ادامهی فیلم همه میدانند را دیدم. سرنخهایِ نویسندگی خلاق به همراه آموزههای پرندهبهپرنده و زیرگفتار در متن را به کار گرفتم تا شخصیت آلخاندرو، شوهر لائورا، را بشناسم. ورشکستگی و الکلیبودنش را همه میدانستند اما از اعتقادش حرفی نزدند. آلخاندرو با جملهی «خدا کمکمون میکنه» و کشیدنِ یک صلیب، ایمانش به خدا را نشان داد. به اهمیتِ دیالوگ پیبردم.
دل بهدلِ هملت دادم، عبارت « بگذار یابوی جفتکانداز آنها رم کند، اسب گردنفراز کهر ما که رام است» و خردینه را به من هدیه داد.
در نویسندهساز استاد از مواهبِ پُرکاریِ آگاهانه گفتند، که چه خوب است خود را دانشمندی بپنداریم که با گزارشِ نیک روی زندگیاش تحقیق میکند.
کتاب آموزش کاریکاتور هم معرفی شد.
یک کلاس یوگای حضوری هم داشتم. نوشتن به کارم برکت بخشیده و کلاسهایم رو به افزایش است.
رخدادکم را نوشتم.
در پیادهروی به باشگاه، مشاورهی بانویی به دوستش این بود:
«اگه ترش میکنه یعنی بچه داره مو در میاره»
خشتِ خام صحنه بود و ثبتش کردم.
تمرینهای شخصیِ عصر را هم بلوکبندی کردم، افزون بر این الگو:
سه پیشنیاز+تمرین اصلی+سه تا چهار خنثاکنندهی آسانا.
روز را با تارنوازی، کتابِ مرغابیِ وحشی و آزادنویسی به پایان خاهم برد.
رخدادک:
در مقابل خودپرداز ایستادم تا دویستهزار تومان بگیرم. کارتم را برداشتم و به سمتِ راستم چرخیدم که به بانویی سالدیده برخوردم. کارتش را بالا آورد و گفت «دخترجان واسم کارت به کارت میکنی؟»
کارتش را به دستگاه دادم، رمز را گفت اما چشمهایم را بستم و خاستم رمزش را در کادر وارد کند.
با شنیدنِ پانزدهمیلیون تومان، مورمورم شد. گلولهای نورانی از تاجِ سر به کفِ پایم افتاد. دو نیرویِ خیر و ناخیر در حال جدال بودند در درونم و باید میانداری میکردم. دگمهی تأیید را فشردم و رسید و کارت را تحویلش دادم.
چرا از لحظهی ثبتِ مبلغ تا فشردنِ دگمه، وسوسه، آبپاشی گردان شدهبود و بیاخلاقی را آبیاری میکرد؟
او حتا نمیدانست پانزدهمیلیون تومان چند صفر دارد. اگر صد و پنجاه هزار تومان به کارت مقصد میزدم، کارت را تحویلش میدادم و در کوچهای بیرونق، کارتش را میدزدیدم چه میشد؟ این فکرها از کجا به کاسهی سرم راه پیدا کردهبودند؟
خدا حواسش به او بود یا من؟
هفتهای که پیش رو دارم فشار روانی زیادی خواهد داشت، پس عهد بستم هر روز را حرم باشم. امروز هم رفتم. نمازی و دعایی و برگشتم.
ظرف شستم و نشستم به نوشتن نامه.
متن نامه را دیروز آماده کرده بودم، بارها و بارها بازنویسی کرده بودم. امروز اما وارد کاغذ کردم.
با تمام وسواسی که به خرج دادم، باز هم آخرین خطوطم سرسره میشدند. دوسه تا قسمت را هم خطخطی کردم، اما خب مهم نبود. نمیخواستم دوباره بنویسمش. خوب بود، با تمام نقصهایش خوب بود.
به قول هوشی، قرار است نامه از زیر دست من_یک عدد دلداده_بیرون بیاید، نه از انتشاراتی نیری.
نامه را تا کردم و در پاکت پیشنهادی بهار گذاشتم.
نامه آماده بود، آماده است. همینجاست در کیف لپتاپم.
با خودم قرار گذاشتم نامه را هفتهی دیگر به دست صاحبش برسانم. فعلاً همینجا جایش خوب است. همینجا خوب است.
بعد نوشتن نامه هم لباس پوشیدم و راهی محل کار شدم.
محل کار… تازه به زبانم میچرخد که بگویم محل کارم. شاید به خاطر اینکه اولین حقوقم در این کار را گرفتم.
از وقتی گفتم اضافهکار برایم حساب کنید، صاحبکارهایم خودشان را میگیرند، طلب اجدادشان را میخواهند انگار.
به خاطر اضافهکار است یا به خاطر پرداخت اولین حقوق؟ نمیدانم. رفتارشان جوری است که دلم میخواهد بگویم از فردا نمیآیم. شاید فقط توهم من است، اما لحن و رفتارشان عجیب شده.
در تایم کاری من روی صندلی من مینشینند و فوتبال نگاه میکنند. کاری که سه هفته بعد لازم دارند را حالا میخواهند. چپچپ نگاه میکنند. سلام که میکنم، خودشان را میگیرند.
بگذریم. آنقدر در موردشان فکر کردم که حالا یادم شد دارم گزارش روزم را مینویسم، نه نشخوارهای فکری خودم را.
امروز یک قاب برای گوشیامخریدم.
قاب پاندایی که باسنش را میخاراند.
به خود میآیی و میبینی مدتهاست روزهایت شبیه به هم شده. آفتاب و صبح .ظهر و غروب. عصر و شب. از کجا فهمیدهای؟ از گزارشاتِ نه چندان نیکَت.
دست میبَری به روز و از دلت رد میشود که تغیییری به زندگیت بدهی. جور دیگری میخوابی. جای دیگری بلند میشوی. آهنگ زنگ موبایلت را عوض میکنی که شاید از این تغییرات کوچک کمی طعمِ روزهای عوض شود. آخر روزهایت مزه گرفته. مزهای چند وقته و قدیمی. مراقب باش بوی نا نگیرد. که اگر بگیرد به این زودی ها رفع نمیشود. تصمیم میگیری که برای خودت خرید کنی. در نوشابه هم برای خودت باز کنی. آخر مدتهاست کسی حواسش به تو نیست. بجز آن یکنفر که در بیصداترین حالتِ ممکن حواسش جمعِ توست. به خرید که میروی انگار روحت و بعد روحیهات عوض میشود. موقع دیدن قیمتها انگار روح و روحیه باهم از تنت به در میشوند. گویی مانند اصحاب کهف مدتهاست به بازار نیامدهای و سعی میکنی به روی خودت نیاوری.
بلاخره تکهای میخری و بار هم خداروشکر.
صبح به سراغ کتابهای قدیمی دانشگاه میروی. چقدر سخت بود و سَم. به چه دشواری دروس را پاس کردی و آخر هم…
از حافظ میخوانی. مثل همیشه سرخوش و امیدوار:
بیا تا گل برافشانیم و مِی در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به به. شعر عالی و از این سرخوشتر نمیشود حافظ جان.
بعد خوردن صبحانه و کلی چای پررنگ با طعم هل و دارچین، آزاد نویسی کردم. خاطره نوشتم.
کلی لباس اتو کردم.
ناهار گذاشتم.
همهی کارهای نکردهای که دور و برم بود و زیرسیبیلی رد میکردم، خودم را در آغوششان انداختم و تمام.
کلی کار ریزو درست پیشرفت.
گیجی و میخوای هنوز با من است.
غروب دوباره قمارباز را میخوانم.
آخرشب هم همان.
جایی خواندم که بیشتر ما کارهایمان از روی عادت است و هیچ آگاهی پشت آن نیست. شاید یکی دو مورد را به اختیار انجام دهیم و بقیه را شرایط برای ما تعیین میکند. دخترم مهمان دعوت کرده بود. با آنکه بیشتر کارها را خودش انجام داده بود، ولی باز از صبح افتاده بودم به جان خانه. ورزش و نوشتن و مطالعهی صبح همه فدای تمیزکاری شد. بعد از ناهار و شستن ظرفها نشستم به مطالعه و زبان خواندن که آمدند سراغم و شدم مدرس ریاضی تا وقت وبینار. تنها چیزی که اختیارش در دست من بود همان شرکت در وبینار بود. اول وبینار استاد کتاب کاریکاتور معرفی کرد و با همان صفحات اول ساعتی مشغول شدم و طرح زدم. بعد یک طرح مالیگرافی ابتدایی را روی یک نشانگر پیاده کردم. نشانگر مذهبیطور شد. برای صفحات قران مناسب است.
باز در برابر وسوسهی تلفن دوام نیاوردم و حرفهای الکی ذهنم را مشوش کرد.
از سکوت خانه تهوع گرفتم. همیشه فکر میکردم اگر خانه کمی ساکتتر بود، فلان میکردم و بسان. تجربه ثابت کرد که در سکوت من هیچ کاری نمیکنم جز غرق شدن در گذشتهها.
دلتنگی امانم را برید.
دخترم را با میانوعدهای شبانه از اتاق بیرون کشیدم.
با اینستاگردی خودم را خفه کردم.
سریالی را به انتها رساندم.
خجالت و رودربایستی را کنار گذاشتم و حرفم را زدم.
میخواهم با یکی از ترسهایم مواجه شوم.
پنجبار یک داستان روسی را روخوانی کردم. تکرار مادر یادگیری است.
سال واژه: کنترل خشم و یادگیری زبان با کروکودیل. 🎀🐊🪆
نمره روز: ۱۰
۱. مائدههای زمینی و مائدههای تازه رو خوندم.
۲. بارون بارید
۳. با مامان رفتم پیادهروی
۴. زبان کار کردم.
۵. از غزلهای سعدی خوندم.
۶. با چند تا از دوستام از حافظ خوندیم.
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
مرغ دریایی که باد میکوشید مسیرش را تغییر دهد، برای لحظهیی مرا وسط شناشیر* میخکوب کرد. یاد کتاب جاناتان مرغ دریایی اثر ریچارد باخ افتادم. باد به تنش محکم شلاق میزد اما او مصمم به مسیرش ادامه میداد. لبخند رضایتی بر لبم نشست. دلم میخواست روی یکی از میزها بنشینم و به ادامه دادنش نگاه کنم، دریغا که کارهایم دست و بالم را بسته بود. بسنده کردم به همان نیمچه نگاه، و برگشتم داخل کافه و به کارهایم پرداختم. ته هر کار، هر فعل و انفعالی، هر چیزی یک «که چی بشه؟ » بارها تکرار میشد. در طول مسیر رسیدنم به خانه حتی «خب که چی بشه! » . رسیدم به وبینار استاد، در حین چرت زدن یک جمله خوابم را پراند: تو زندگی، مثل یه دانشمند باشین. و باز همان جمله تکراری مثل آژیری در سرم به صدا در آمد « که چی بشه؟ » دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. تصویر پرواز کردن مرغ دریایی میان باد و باران امروز، صدای جوش و خروش دریا، همهمه مهمانها، موزیک بیکلام جاز و بوی قهوه، آرام آرام تنشی که در ذهنم برپا بود را فرو نشاندند. دیگر مهم نبود تهش چه میشود، من آرام بودم.
*شناشیر: در معماری سنتی بوشهری، بالکن چوبی و کرکرهداری گفته میشه که جلوی پنجره های طبقات بالای خانهها قرار میگرفته.
کانال بنده:
💚|@daryagholami11
امروز هشت صد کلمه تایپ کردم و کمی از چرا ادبیات خاندم. آرایشگاه رفتیم منو کارن
ص
پیادهرویهایعصر بیرون از خانه را دوست دارم.
انگار که نسیم آرام و هیاهوی شهر تو را به آغوش میکشند.
نمره ی روزم ده خواهد بود، امروز برای هدیهی تولد دوستی به خرید هم رفتم و باور دارم کسی که چیزی برای هدیه دادن انتخاب میکند همان اندازه شخص هدیه گیرنده لذت میبرد.
امروز که آموختههایم دربارهی نوشتن را در قالب ویس ضبط میکردم و به خودم یادآوری، به این فکر کردم که چقدر از این قانونها را در نوشتههایم به دقت رعایت میکنم؟
کاش این شیوه را دربارهی بقیهی آموخته و کارهایم به کار میبستم.
آرزوی روزانهام شده، افزایش زمان، بهشکلی معجزهآسا و بهشیوهای که بشود همهی کارها را بهنحو احسنت انجام داد.
مدرسه، هم زود میگذرد و هم دیر. هم از رفتن بهآن لذت میبرم و هم از آن متنفرم.
میخواهم آهنگی از شوپن را بیاغازم. میترسم اما، سرخوردهام کند.
کاش فردا میتوانستم به نویسندهساز بروم.
کاش رمانم را تابستان، رها نمیکردم و جای وقتهایی که میان ریلزها پرسه میزدم، چندجملهای به آن میافزودم.
زندگی سنگین است. من باریک. بهزوری خواهم شکست.
شبی که شکسپیر در گور لرزید
امشب برای تماشای نمایشی به سالن تئاتر رفتم که اقتباسی آزاد از هملت شکسپیر بود. پیش از آغاز نمایش، هنوز در آن فاصله کوتاه میان ورود تماشاگران و خاموش شدن چراغها، ذهنم مشغول شاهزاده دانمارک بود. با خودم فکر میکردم قرار است چند ساعت در راهروهای تاریک ذهن مردی قدم بزنم که خشم، اندوه، تردید و میل به انتقام، خواب را از چشمانش ربودهاند.
انتظار داشتم سکوتهای هملت به اندازه فریادهایش شنیدنی باشند. انتظار داشتم در مکثهایش چیزی از اضطراب انسانی را پیدا کنم که نمیتواند میان آنچه احساس میکند و آنچه باید انجام دهد، تعادلی برقرار سازد.
چراغها خاموش شدند و سالن در تاریکی فرو رفت. نگاهها به سمت صحنه برگشتند و نمایش آغاز شد. صداها در فضای سالن میپیچیدند، بدنها حرکت میکردند و بازیگران میکوشیدند جهان خود را پیش چشم ما بسازند. من اما همچنان در جستوجوی دری بودم که بتوانم از آن وارد جهان نمایش شوم.
هرچه زمان میگذشت، این فاصله بیشتر احساس میشد. گویی صحنه در سوی دیگری از جهان قرار داشت و من، با تمام کنجکاوی و آمادگی ذهنیام، تنها تماشاگر اتفاقاتی بودم که برایم معنای عاطفی پیدا نمیکردند.
هملت برای من به شخصیتی بیخود و بیمنطق تبدیل شده بود. رفتارهایش به جای آنکه از زخمی عمیق و آشفتگی روانی او سرچشمه بگیرند، در نظرم پراکنده و نامتصل میآمدند. من به دنبال آن انسان گرفتار در گذشته بودم، کسی که مدام با خاطراتش کلنجار میرود، خشمش را میبلعد و در پیچوخم اندیشههایش راه خروج را گم میکند.
اما آن انسان را پیدا نکردم.
شاید یکی از دشوارترین کارهای تئاتر همین باشد که احساسات را از سطح کلمات و حرکات عبور دهد و به تجربهای مشترک میان بازیگر و تماشاگر تبدیل کند. تئاتر زمانی زنده میشود که اندوه یک شخصیت، برای لحظاتی به اندوه ما تبدیل شود و اضطراب او در بدن ما ادامه پیدا کند. امشب چنین اتفاقی نیفتاد.
وقتی نمایش به پایان رسید، احساس کردم چیزی در این ملاقات ناتمام مانده است. من با ذهنی آماده به دیدار هملت رفته بودم، اما با خاطرهای از یک گسست سالن را ترک کردم.
شاید اقتباس آزاد مجوز عبور از مرزهای متن کلاسیک را داشته باشد، اما همچنان باید بتواند مخاطب را با خود ببرد. آزادی هنری زمانی به تجربهای تأثیرگذار تبدیل میشود که بتواند در ذهن و عاطفه تماشاگر خانهای برای خود پیدا کند.
امشب خانهای ساخته نشد.
حتی اکنون که به دوستانم فکر میکنم، نمیتوانم تماشای این نمایش را به آنها توصیه کنم. ترجیح میدهم وقت و اشتیاقشان را صرف تجربهای کنم که بتواند چیزی در آنها بیدار کند، پرسشی بسازد یا دستکم تصویری ماندگار در ذهنشان باقی بگذارد. این توصیه نکردن از سر دشمنی با یک اثر هنری نیست، بلکه حاصل صداقت من با تجربهای است که امشب از سر گذراندم.
و من در راه بازگشت، به این فکر میکردم که اگر شکسپیر از گورش برخیزد و حاصل این بازخوانی را تماشا کند، احتمالاً دوباره به همان گور بازخواهد گشت.
شبی که شکسپیر در گور لرزید.
اهواز ۱۰ آبان پاییز ۰۵
#رویانگاری
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
مرغ دریایی که باد میکوشید مسیرش را تغییر دهد، برای لحظهیی مرا وسط شناشیر* میخکوب کرد. یاد کتاب جاناتان مرغ دریایی اثر ریچارد باخ افتادم. باد به تنش محکم شلاق میزد اما او مصمم به مسیرش ادامه میداد. لبخند رضایتی بر لبم نشست. دلم میخواست روی یکی از میزها بنشینم و به ادامه دادنش نگاه کنم، دریغا که کارهایم دست و بالم را بسته بود. بسنده کردم به همان نیمچه نگاه، و برگشتم داخل کافه و به کارهایم پرداختم. ته هر کار، هر فعل و انفعالی، هر چیزی یک «که چی بشه؟ » بارها تکرار میشد. در طول مسیر رسیدنم به خانه حتی «خب که چی بشه! » . رسیدم به وبینار استاد، در حین چرت زدن یک جمله خوابم را پراند: تو زندگی، مثل یه دانشمند باشین. و باز همان جمله تکراری مثل آژیری در سرم به صدا در آمد « که چی بشه؟ » دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. تصویر پرواز کردن مرغ دریایی میان باد و باران امروز، صدای جوش و خروش دریا، همهمه مهمانها، موزیک بیکلام جاز و بوی قهوه، آرام آرام تنشی که در ذهنم برپا بود را فرو نشاندند. دیگر مهم نبود تهش چه میشود، من آرام بودم.
کانال بنده:
💚|@daryagholami11
غرقِ آمار
-امروز شاملو مرا برد به ساحلِ بحرِ خزر:
«خم شوم از این دریچهی شسته ز باران
قطرهیی آویزدم به مژه ز شادی:
بینم صیادهای بحر خزر را
گرم به تعمیر عیب کشتی بادی.»
-صفحات صبحگاهی را با تاثیر از شعرِ «بیمارِ» شاملو نوشتم. در کنار یار و یاور اولِ روز، قهوه.
-ساعتها سرگرم آمار. چنانکه با آن «غرقگی» را تجربه کردم. این سه تعریف هم باشد سوغاتی من به شما از سفر به اعماقِ آمار و احتمال:
آزمایش تصادفی: عمل یا آزمایشی که در هر بار تکرارش تحت شرایطی یکسان به نتیجهای متفاوت میانجامد.
فضای نمونه: مجموعه برآمدهای یک آزمایش تصادفی را گویند. در اینجا، «برآمد» معادلی است برای «Outcome».
پیشامد: «Event» یا پیشامد، زیرمجموعهای از فضای نمونه است. پیشامد میتواند یک یا چند برآمد را شامل شود. به پیشامدِ تک برآمدی، پیشامد ساده و به پیشامد چند برآمدی (بیش از یک برآمد)، پیشامد مرکب میگویند.
-پُست، کتابهایم را آورد. «چکادنشینِ والا» و «فرهنگ زبانزدهای فارسی». کلی ذوق کردم. سرگرم تورقِ «زبانزدهای فارسی» شدم و ببینید چه یافتم:
«همه خالهن و خواهرزاده، ما بیجیم و حرومزاده؟
در تعریض به بیاعتنایی و دوری اطرافیان به کار میرود، به معنی به همه اظهار محبت و دوستی میشود، جز ما.»
آره خلاصه.
-کمی دیگر «بیست کهن الگوی پیرنگ» را پیش بردم. از پیرنگ میگفت:
«پیرنگ، تیرآهن ساختمانی نیست که همهچیز را از فروپاشی حفظ میکند، بلکه نیرویی است که تمام صفحات، پاراگرافها و لغات را اشباع میکند. شاید استعاره بهتری که بتوان برای آن بهکار برد، الکترومغناطیس باشد، نیرویی که اتمهای داستان را به یکدیگر وصل میکند.»
و در ادامه تاکید کرد:
«پیرنگ یک روند است، نه یک شیء.»
-در آخر، نشستم به رونویسی «صفتهای ساده» از «فرهنگ واژهسازی در زبان فارسی».
بوف کور میخانم. چند صفحهای. آخرین بار کی خاندمش؟ پارسال. همین فصل هم. فصل مورد علاقهی الهه. مثلن قرار بود امروز بروم انقلاب از میلاد رفیق شاهین نسخهی چاپ شدهی خطی را بخرم اما امان از باسن فراخ. مدرسه برایم مثل سر کار است. هر چند هم زمانش کمتر است و هم کار و هزار چیز دیگرش. با این حال مثل سر کار وقتی برمیگردم خانه هیچ کار نمیتوانم بکنم جز کارهای به شدت واجب. نوشتن و خاندن و درس و کمی کار خانه. همینها. بیرون رفتن؟ اصلا و ابدا. با زور و بدبختی تازه ساعت پنج شش جانی میآید برای پا از خانه بیرون گذاشتن. به لطف پاییز شقی هم که حکومت نظامی از نه ده شب شده شش هفت. هی دنیا. حاشیه نروم. خاندمش و کمی هم رونویسی. بعد چار چنگولی حمله به باشگاه ادبیات تا هر چه مقاله و کتاب تحلیلی ازش هست داندول کنم. همشان هم متاسفانه یا خوشبختانه سه برابر خود بوف کور حجم دارند. یکیشان از کراش شیوا بود. کیانوش. روانکاوی و ادبیات یکی دیگرشان، از فامیل خانم یاوری: حورا یاوری. بخشی از کتاب اختصاص یافته به کراشالعالمین بوف کور گل. نمیدانم چرا چنین میدارمش دوست با اینکه در ادبیات فارسی کتابهای به مراتب بهتری طبق معیارهایم سراغ دارم. مثلند هرمافرودیت معدود کتابی است که مرا حالی به حالی کرده با این حال یک تار موی گندیدهی صادق را به صدتا عبدالرضایی نمیدهم. کانال همسفران را هم زیر و رو میکنم دنبال یادداشتهایشان از این کتاب. میفهمم که صادق هم اسم مستعار داشته. هادی صداقت. چیز دندانگیری عایدم نمیشود. همه ناخنکی و اشارکی داشتند به عزیز دلها اما دریغ از جستارکی، یادداشتکی مثلند تحلیلی یا انتقادی.
یک ساعتی آزادنویسی میکنم. با آهنگ میکنم. سخت است یافتن آهنگی هم مناسب نوشتن هم مناسب اندر احوالاتت در آن لحظه. بگذرم که در طول نوشتن اندر احوالاتت هم دستخوش تغییر میشود. آزادنویسی کم کردهام این مدت. حالا دارد میمنفجرد قلم. چرت و پرت پشت چرت و پرت. جملات و کلمات بیربط هم که قطار قطار میآیند و میروند. آخرها کمی ارتباط و روایت و منطق هم سلام عرض میکند. عرض سلامش هم میشود انگشت کردن تو سولاخی به نام روان و موان و اینها. توی بدجاییش هم انگشت میکند. پس ازش به جرم تجاوز شکایت میکنم. قاضی بیصفت هم فیلم و مدرک میآورد که تا قبل از آن خوشخوشانم بوده و تجاوز حساب نمیشود. من هم برای درمان ترومای تجاوز دست به دامن انیمهای کمدی میشوم. البته فقط قسمتهای اولش کمدی است. حینش مغزم کمترین نویز را دارد.
روزگفتاری در میدهم. در اصل دیروز در دادم اما امروز درم به سمع دیگران رسید. از جلوس میگویم با زهرا و یگانه و فاطمه ممدی. کرمی در من هست همیشه که هر محمد و محمدی را ممد و ممدی صدا زنم. با همهی کلیشهگریزیم عجیب است که ممد را نسبت به سایر اسمهای پسرانه بیشتر میدوستم. قرار گذاشتهایم تا دو هفتهی دیگر بوف کور بخانیم وگرنه من که حالا حالاها بهش بازنمیگشتم. مدام بهانه میآوردم که هنوز فلان شاهکار و بهمان شاهکار را نوک هم نزدهام بعد بیایم برای بار سوم خطبهی بوف کور بخانم؟ آناناس.
چند شعری هم میخانم از بوسهدرمانیهای ویانا. این مدت هر کار روتینی را گذاشتهام کنار جز این. دو هفته است هیچ وبینار و وبیکاری نمیروم، دست و پا شکسته گزارش و یادداشت و روزنویسی مینویسم داستان کوتاه و نمایشنامه هم که در این دو هفته کمتر از دو صفحه خاندهام با این همه باز پای شعر وایستادهام. هر چه باشد کوتاه است و کمزمانبر. روایتی هم ندارد و کمتر میطلبد تمرکز. بله شاید فهمیدنش سخت باشد اما با چندینبار خاندن درکی هم به وجود میآید. شاعر بازیهایی دارد کوچولو موچولو با اصطلاحات. مثلن سنگ سنگ تمام میگذارد.
برنامه داشتم آخر هفته فراغبال از مکتبخانه بروم ساوانابای که آموزش پرورش بهم بیلاخ نشان داد. گفت هفتهی بعد پشت سر هم ازت امتحان هماهنگ میگیرم تا پدرت در بیاید. ای مادرت به عزا بنشیند. حالا مگر تئاتر چه قدر وقت میگیرد؟ والا. بعد هم تئاتر نروم که باز درس نمیخانم. چه فرقی دارد؟( نفس اماره در حال راضی کردن نفس لوامه.)
خود را مجاب به عمل ناشایستی میکنم به نام یادداشت- گزارش نیک. خوش ندارم قیمهها را بریزم تو ماستها اما همین است که هست. هرکس مشکل دارد برود دوستاقخانه. تا مدتها تو خیالهای خیاریم دوستاقخانه یعنی خانه دوست که بعد دیدم ای دل غافل حتا نزدیک هم نگفتهام. هر خط که مینویسم بهانهای میتراشم. یک دقیقه میگویم بروم شاشخانه. یک دقیقه میگویم بطریام را پر کنم. یک دقیقه میگویم تا یادم نرفته برای شیوا چیزی بفرستم. ترک عادت موحب مرض است و بازگشت بهش هم موجب مرضی دیگر. ( بعد همین آدم ابتدای مهر که چمبرو نوشته بود به خاطر کون کور لجی دیگر روزانه نمینویسد در خلوتش داد و بیداد راه انداخته بود که تو غلط میکنی پتسق. خجالت بکش این همه آدم با صدتا کار بیشتر از تو باز دارند مینویسند و هزارتا ملالت دیگر که حالا باید به خودش بگوید.)
🍀یکشنبه ۱۴۰۵/۸/۱
صبح زود بیدار شدم. تا میتوانی بنویس خواندم. سردم بود. لرزیدم. خزیدم زیر پتو. دوباره خوابیدم. بیدار شدم. صبحانه خوردم. رفتم باشگاه. ورزشدرمانی کردم.
آزادنویسی کردم با پا. نیمساعت. پازل زندگیام را در ذهن و بعد روی کاغذ ترسیمیدم. کارها را فهرستیدم.
مرسولهام از بند اسارتِ پست رها شد. کتابهای نازنینم رسیدند. از ورود دوستان جدید به زندگیام ذوقیدم. نظرانداز یکییکیشان را تورق کردم. کنار دوستان دیگرم نشانیدم.
از جلال آلاحمد خواندم. یادداشتهای روزانهاش را. کلمهبرداری کردم. تعابیر جلال آلاحمد جان میدهد برای عامیانهنویسی. پرسه زدم در مدرسهی نویسندگی. گزارش نیک استاد و برخی از همسفران را خواندم.
گلگشتی زدم در گنجور. از غزلیات سعدی برچیدم. سر شوق آمدم. کیفیدم. چقدر از شعر دور افتاده بودم. حسرت خوردم. اما ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. به دنیای شعر سلام کردم و آغوشِ اشتیاق گشودم.
سردرد امانم را بریده بود. چشمانم از فشار درد داشت از حدقه میزد بیرون. درد، رمقم را دزدید. افتادم. هذیاننویسی کردم. مسکن خوردم. آرام شدم. خواب چشمانم را ربود. بیهوش شدم.
حاضر شدم در وبینار نویسندهساز. از صحبتهای استاد بهره بردم.
ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
اختیار آن است کاو قسمت کند درویش را
آن که مکنت بیش از آن خواهد که قسمت کردهاند
گو طمع کم کن که زحمت بیش باشد بیش را
خمر دنیا با خمار و گل به خار آمیختهست
نوش میخواهی هلا! گر پای داری نیش را
ای که خوابآلوده واپس ماندهای از کاروان
جهد کن تا بازیابی همرهان خویش را
🌱سعدی
ویلویلی
– رفتم مدرسه. امروز بهتر از دیروز بود. منظورم احوال و وضعیتم توی کلاسهاست. چایی امروز مدرسه را من دم کردم. از آنجا که خدماتی نداریم هرکس باید نوبتی گوشهای از کار را بگیرد.
– وقتی یکی از معلمها که زیاد پیش میآید با بقیه قهر و دعوا کند شروع کرد به داد زدن و دعوا کردن و بقیه بچهها آمدند تماشا بهشان گفتم بروند تو و خالهزنک نباشند. و یکی از دخترها گفت خودتان هم بروید تو. هرچند با لبخند گفت اما به نظرم پررو میآمد. تازه من زیاد به قصد تماشا بیرون نبودم و بیشتر به قصد داخل راندن آنها رفته بودم بیرون. و اگر حال دعوا داشتم وقتی دعوا شروع شد دبیرها را ترک نمیکردم.
– کلاس فوق برنامه پیش از این تا ۲ بود و حالا به یمن قدم من کردهاندش تا ۲ونیم. تازه رئیس جدید آموزشوپرورش گفته برای آن دسته از دانشآموزانی که مشکل پزشکی داشتهاند و غایب بودند باید توی شاد درس بدهیم. میداند من امروز از ۶وربع صبح راه افتادم و ساعت ۴وخردهای بعدازظهر رسیدهام خانه؟ چه توقعات بیجایی. اگر نگران است خودش درس بدهد. حرصم را در میآورند.
– به انصراف از کار فکر کردم. سعی کردم بخابم و زیاد نتوانستم. بعدش هم با دوستم حرف زدم. از این آدمهای شیکیست که لباسهای خوشکلمشکل میدوزد. خیلی ظریف است و در عینش سختکوش. حرف زدن با او و قبلش هم نوشتن کمی سرحالم آوردند اما سرم درد میکند.
– لباسهایم را شستم و پهن کردم. مانده اتوی لباسهای جدید. خستگی سه روز توی تنم است و بیرون نرفته. یادداشت کانالم این روزها فقط شده شعر. چه مسخره.
یکشنبه ۱۰ آبان ۰۵
چگونه گذشت؟
روزم را با شعر «مفسدهی گل» از نیما آغاز کردم. کلمهی «غمزه» توجهم را در شعر جلب کرد. غمزه، به معنای دلربایی، ناز و کرشمه. هم خود کلمه و هم مترادفهای آن، برایم جالب بود.
به مرکز احبا رفتم و دو جلسه گروهدرمانی حضوری داشتم.
در جلسات گروهدرمانی امروز، تلاش کردم توجه اعضا را به نکتهای جلب کنم. اینکه خودشان را صرفاً با نام بیماری یا تشخیصی که برایشان در نظر گرفتهاند، تعریف نکنند. تشخیص بیماری میتواند بخشی از شناخت ما از وضعیت خودمان باشد، اما قرار نیست تمام هویت ما را تعریف کند.
بعد از آن، جلسه مشاوره فردی با مادران همیشه نگران را داشتم.☺️
پس از خروج از احبا، پیادهروی در مسیری کاملاً جدید را تجربه کردم. هوای بسیار تمیز و فضای باصفای آن منطقه برایم لذتبخش بود. تا به حال آن منطقه را ندیده بودم و همین تازگی، تجربه جالبی برایم رقم زد.
بعد از پیادهروی، دوستم را دیدم. با هم ناهار خوردیم و سپس به خانه برگشتم.
در دو وبینار شرکت کردم. اولی، وبینار نویسندهساز بود. در این وبینار، تجربه آزادنویسی جمعی را داشتم که برایم بسیار جذاب بود. نکاتی که استاد مطرح کردند باعث شد بعضی از مسائل را دوباره برای خودم یادآوری کنم:
«میدانی نوشتن چه جایگاهی در زندگیات دارد؟ اصلاً به اهمیتش آگاهی داری؟»
«نوشتن نباید برای تو سرگرمی باشد. نوشتن نباید به حال خوب یا وقت تو وابسته باشد. در دل همه وضعیتها و شلوغیها، نوشتن باید جاری باشد.
کمی از تو دلخورم. تو حق نداری به خاطر نداشتن وقت، خستگی یا حتی بیماری، از نوشتن دست بکشی.
نوشتن را نباید تفریح و سرگرمی بدانی، آن هم در وقتهای اضافه. هر وقت حال داشتی، چند خطی بنویسی و به خیال خودت رفع تکلیف کنی.
نوشتن باید هر لحظه باشد. به شکلهای مختلف، درگیرش باشی. توجه تو به نوشتن شاید باید بیشتر از توجه مادر به نوزادش باشد. و یا اهمیتش کمتر از دم و بازدم نباشد.
درست همان جایی که قلمت متوقف میشود، درست همان جایی که دفترت را میبندی و میگویی چیزی به ذهنم نمیرسد یا الان وقتش نیست، باید نوشتن را ادامه دهی.»
دومی، وبینار «وصل به اصل» فاطمه یاوری عزیز بود. وبینار کوتاهی بود، اما موضوع بسیار جذاب و مهمی داشت. درباره خریدهایی صحبت کردیم که انجام میدهیم، اما هرگز از آنها استفاده نمیکنیم. اینکه چرا چنین خریدهایی میکنیم و چه چیزی پشت این رفتار ماست. چند دقیقهای هم درباره این موضوع آزادنویسی کردیم. تجربه جالبی بود.
به نظرم جذابیت این دو تجربه، بیش از هر چیز، انگیزهام را برای نوشتن در فضای جمعی بیشتر کرد. حالا بیشتر از قبل دوست دارم چنین نوشتنی را تجربه کنم.
کمی شعر سهسطری تمرین کردم. راستش هدفم از حضور در کارگاه شعر، صرفاً شاعر شدن و شعر گفتن نیست، که اگر این اتفاق بیفتد، بینهایت ذوق میکنم.🥰 چیزی که بیش از همه برایم جذابیت دارد، افزایش سلیقه کلامی است که استاد همیشه از آن صحبت میکنند. ورود به دنیای کلمات شاعرانه، کشف ظرافتها و لطافتهای زبانی و آشنایی با ترکیبهایی که شاید پیش از این کمتر به آنها توجه کرده بودم، برایم تجربهای لذتبخش است.
بخشی از شعر«مفسدهی گل» از نیما:
«پس چو به تحقیق یکی بنگری
نیست جز این عاقبت دلبری
در خم این پرده ز بالا و پست
مفسده گر هست ز روی گل است
گل که سر رونق هر معرکه است
مایه ی خونین دلی و مهلکه است
کار گل این است و به ظاهر خوش است
لیک به باطن دم آدم کش است
گر به جهان صورت زیبا نبود
تلخی ایام، مهیا نبود»
1. سالواژهام: استمرار
2. پیادهروی دور باغچه و دویدن به مدت بیست دقیقه که آخراش داشتم خسته میشدم اما همین که به یه چیزی فکر کردم دیگه خستگی رو حس نکردم و آخرش این تایمر زنگ خورد.
3. برای تکرار پذیری ابتدا یک مرور کردم و بعد نوشتم و در نهایت از خودم ویدئو گرفتم که مطلب قشنگ بره بشینه اونجایی که باید بشینه.
4. کمکرسانی کردن در کارهای خانه که انجام برخی از آنها واقعن سخت بود.
امروز دوشیفت بودم. ساعت پنج صبح بیدار شدم و روز را با تایچی شروع کردم. در این روزهای شلوغِ پردغدغه، گاه کوچکترین چیزها برای من دستاورد بزرگی محسوب میشوند. مثلن امروز موفق شدم ناخنهایم را مرتب کنم.
به خانه که برگشتم گاز قطع بود، در نتیجه آب گرم و شوفاژ و اجاقگاز تعطیل بود. با این همه سرویس بهداشتی و ظرف و لباس شستم. ولی ترجیح دادم به گلها آب سرد ندهم. خسته هم بودم البته. از وقتی تصمیم گرفتهام زود بخابم هرشب عامل مخلی پیدا شده است. مثلن دیشب دستگاه گوارش مادر خونریزی کرده بود و امشب نوبت تزریق داروی علیرضاست. خانش امروزم محدود به مقالات علمی بود برای تکمیل مقالهای و پیادهرویام محدود به خیابانی که پیاده طی کردم پیش از گرفتن اسنپ. اینها هم حساب میشود دیگر، مگر نه؟ هوا ابری بود و دوست داشتم قبل از سوار شدن به ماشین قدری با هوا خو بگیرم.
مایا عکسی فرستاده از چهارده سال پیش. عکسی ساده از من و لیدا در گوشهای از خانهمان در تهران. به نظرم رسید چه خوشحال بودهایم. به نظرم رسید که این عکس گوشهای از زندگی مرا قاب کرده است. چهارده سال پیش و با اینحال به نظرم میرسد همین ماه پیش بود. چه سریع میگذرد عمرمان. همین عکس به ظاهر ساده یادم میاندازد که ما زندگی را حرام میکنیم در انتظار. در انتظار روزهای بهتر. در انتظار پایان تحصیل. در انتظار شغل بیدغدغهتر. در انتظار مهاجرت. در انتظار صلح. در انتظار جنگ. منتظر میمانیم برای زندگی و این لحظه از بین انگشتانمان سُر میخورد و هدر میرود. همین قاب ساده سرشار از حس زندگی بود ولی من در آن لحظهای که برای گرفتن عکس به دوربین نگاه میکردم چقدر این را میفهمیدم؟ چقدر میفهمم؟
گزارش نیک من در ( ۱۰ / ۸ / ۱۴۰۵)
سالواژه: بازآفرین
امروز کاملا هوا ابری است وبوی اولین باران پاییزی به مشامم میرسد ولی از صاحب بو خبری نیست، بااینکه عاشق این بو هستم ولی درکنار خاطرات روزهای خوش، کمی هم غم به همراه دارد و غرق در تمام سالهایی که با این بو زیسته ام.
صفحات صبحگاهی جزئی از روتینم شده و یک عادت ارزشمند که روزی آرزویش را در سرم میپروراندم.
آزادنویسی درمورد باران کردم و خودم هم نمیدانستم این همه حرف دارم و نوشتم و نوشتم.
قهوه صبح همراه با یوگا و مدیتیشن و زبان آموختم و به تمرین نویسندگی از کتاب نوشتن با تنفس آغاز میشود.
با خنک شدن هوا سعی میکنم ظهرها نخوابم و کتاب بخوانم و رونویسی کنم،
رونویسی از در حال و هوای جوانی از شاهرخ مسکوب:
« کمترین فایدهی این یادداشتها آن است که ورزشی است. به علاوهی اگر آدم چشمهای بینا داشته باشد، بسیاری چیزها میبیند که شایستهی نوشتن است. اما برای دیدن، باید به فکر آن بود و نوشتن یادداشت خود تمرینی است برای دیدن. یاد میدهد که آدم چشمهایش را باز کند. از همهی اینها گذشته کسی چه میداند، شاید بعد از سالها بعضی از این نوشتهها به کاری بیاید و ارزش این را داشته باشد که به دست دیگران برسد.»
شب هول را خواندم بهعلاوهی داستان مسیو الیاس از صادق چوبک و کتاب عشق هرگز کافی نیست نوشتهی پرفسور آرون تی بک
خیلی دوییدم و به سرزبان نرسیدم اما توانستم به نصف وبینار نویسندهساز برسم و با دوستان آزادنویسی کنم و کلماتمان را به اشتراک بگذاریم و کلی انرژی رد و بدل کنیم و کلمات به دام انداختهی امروز من:
ارمغان
رعشه
اغماض
خوابگرد
قریضه
تملق
خونابه
پیدایشگاه
گوشماهی
شب نیز به موسیقی و تمرین سهتار گذشت و نغمه های دلنشین سهتار با نواختن دانهدانه و جداجدای نتها و به ذهنم استراحت دادم و با کمی هیجان رفتم به تماشای فوتبال لیورپول ــ آرسنال نشستم.وآرسنال یک صفر برد و به صدر جدول کوچید.
سلام
امروز وقتی با مشاور صحبت کردم وتلخترین روز زندگی به تصور کشیدم ،چیزی در درون من ؛ همون ترس همیشگی ابهتش شکست وبی گناه در چشم من منتظر دست نوازش بود .من ا زشکستهایم بت نمیسازم ،که خط قرمز بشوند .امروز وبینار از خاطرات استاد که بسیار شنیدنی بود درس گرفتم حالا حالا باید مثل نانواخمیر نوشتن را ورز بدهم تا یک نون داغ خوشمزه از کلمات وجملات برای سفره خودم مهیا کنم.
بیدار شدم و خابم را نوشتم تا یادم نرود.
کار بود و شکمدرد زیاد و بازگشت به خانه.
نوشتن زیاد با بچز.
تمرینجا. سعی کردم روی تمرینها تمرکز بیشتری کنم.
نویسندهساز. نوشتن، کلمهبرداری، استاد کتابی معرفی کرد دربارهی کاریکاتور.
خاندن کتاب با ندا، و من «فلسفهی پیادهروی» را خاندم.
روزگفتار ضبط کردم.
و آزادرقصی.
جهان را از چند زاویه میبینم
«شب هول» هرمز شهدادی را میخوانم و با شیوهای جذاب از روایت روبهرو میشوم. راوی تغییر میکند، زمانها رفتوبرگشت دارند و هر بار از زاویهای تازه به شخصیتها و گذشتهشان نزدیک میشوم.
در «مادران و دختران» مهشید امیرشاهی، با زندگی روزمره خانوادهای در روزگار پرالتهاب مشروطه آشنا میشوم. زندگیای که در آن، تحولات بزرگ تاریخی در پسزمینه جریان دارد و آدمها همچنان درگیر دلمشغولیهای خانوادگی و روزمره خودشان هستند.
در وبینار سرزبان، درباره چهارمین معیار جهانشمول تفکر، میشنوم. ارتباط یعنی پیداکردن پلهایی که به راحتی دیده نمیشوند. و تا مسئله را نفهمیم نمیتوانیم این ارتباط را برقرار کنیم. اگر نظم و انضباط فکری نداشته باشیم، با افکار نامربوط نمیتوانیم مسئلهمان را بررسی و حل کنیم.
در وبینار نویسندهساز، روزانهنویسی ارزشی ویژه مییابد. گزارش نیک فقط ثبت روزمرگی نیست، فرصتی برای دوباره دیدن زندگی است، برای بیرون کشیدن لحظههایی که در شلوغی روز گم شدهاند. یک کشف کوچک هنگام مطالعه، تفاوتی در فهم یک جمله، گفتوگویی که محرک ذهنمان است یا حتی لحظهای که چیزی درونمان تغییر میکند.
وقتی مینویسیم، به لحظههای زندگی فرصت حضور دوباره میدهیم. از فراموشی نجاتشان میدهیم و به تجربههایی قابل بازخوانی تبدیل میکنیم.
ثبت زندگی، پیش از آنکه تمرین نویسندگی باشد، نوعی به رسمیت شناختن ارزش زیستن است.
دریافت امروزم:
نگاه علمی به زندگی، همانند یک دانشمند. به جای داوری سریع درباره خوب و بد روز، دادههای کوچک آن را جمع کنیم، ارتباطشان را ببینیم و از دلشان کشفی بیرون بکشیم.
https://t.me/sosheibani
یکشنبه غیبت شنبه را میکند. میگوید خودشیرینی است که نگو و نپرس. میگوید یک جوری خود را در دلت جا کرده است که انگار پنجشنبه است. میگوید شنبه پز داده است که از صبح تا شب پِرتی نداشته است و تمامش مفید و بهقائده گذشته است.
بهگمانم یکشنبه حسودست. به شنبه چه کار دارد؟ بنشیند برنامهی ساعتهای خودش را بچیند. با اینکار نه چیزی از دیروزم کم میشود و نه به امروزم زیاد. حسادت بدچیزی است. آدمها هم اگر حسود باشند بیچاره و بدبختند. از کاروبار میفتند و چشمهاشان دودو میزند تو زندگی و کاروبار دیگران.
به خودم مینگرم. من شبیه یکشنبه حسودم؟ چیزی که همیشه از آن میگریزم همان حسادتست. بیاغراق میشود گفت آدمیزادست و غرور و دروغ و حسادت و خباثت و هزار مدل گندکاری دیگر. اما تکلیف خودمان مشخصست. تنندادن به این بیاخلاقیها میسازد آدمیزاد را.
من همیشه حسادت را به غبطه تبدیل میکنم. یا خودم را راضی میکنم که او جای خود را دارد و تو هم جای خود. شگفتزده میشوم از اینکه مغزم با این جوابها قانع میشود و آسوده میگردم. پس به این نتیجه میرسم که حسود نیستم. اما یکشنبهی امروز من حسود است. این حسادتش کار دستم داد و نشد بشود همهی آنچه که باید. شاید هم زیادی سخت میگیرم.
امروز عصر جایی دعوت بودم. نه وبیکار دست داد و نه وبینار.
تمرینجا را بودم. به سرم میزند متنی حوالهاش کنم. دوباره شک میکنم تا به همین گوشسپردن به مطالب درخشانی که ردوبدل میشود بسنده کنم، بهتر نیست؟ بله. فعلا همین فرمان جلو میروم تا ببینم خدا چه میخواهد.
قرآن امروز کنارم بود. در این روزهایی که استرس دست از دلم برنمیدارد، آرامم میکند. قوت میگیرم از بودنش.
سنگ صبور همچنان هست و فعلا خیال رفتن ندارد. کمکم با من میآید و در من تهنشین میشود.
مدتیست در کمین فرصتم تا فیلمی ببینم. موفق نمیشوم.
گزارشنیک بچهها را میخوانم. برایم جالبست و دوستدارم درس بگیرم از گذر روزهاشان. شاید مرهمی باشد برای دردی. فکری باشد برای بنبستی. شاید امیدی باشد و شاید رفاقتی باشد. شاید کمکی باشد و حرفی. خیالم راحت میشود اگر خوب باشند.
https://t.me/manesehchtgrh
سال واژه: خودیابی🌷
— شروع میشوم
یکشنبهام آیا تکرار روز قبل بود؟ نه آنچنان.
صبح زود بیدار شدم. زود از نظر من شش تا هفت صبح است. برای منی که سر کار نمیروم، فرزندی ندارم. گاو هم نمیدوشم و گوسفندی ندارم که به چَرا ببرم. زود به حساب میآید.
زود بیدار شدنم از این جهت است که همه جای خانه پنجره است و هیچ پردهای بر آن نیست و هر زمان که نور صبح بیدارباش بزند، روزم شروع میشود.
گشتی در گزارش نیکهای سایت زدم. سؤالهای پروست را خواندم. بعضیشان فکرم را پی جواب بردند. دوست داشتم سؤالهای استاد را بخوانم اما در سایت نبود.
—گرمای کرسی
خانه سرد است. سریع بعد از ورزش خودم را زیر پتوی همسرم چپاندم که در خواب بود. به گرمای کُرسی میماند. آفتاب از پنجرهی آشپزخانه سرمان را لمس میکرد. گرمایش ملایم بود و تازه داشت از پشت دیوار حیاط بالا میآمد. نه تیز بود و نه برّنده.
نور از لابلای موهایم صورتم را لمس میکرد. سبک بود.
دیشب قبل از خواب متوجه شدم المنت آبگرمکن برقیمان خراب شده. صبح پس از بیدار شدن کامل، همسرم به تعمیر آن پرداخت و من هم رختخوابها را جمع کردم.
اما درست نشد. قرار شد ساعت دوازده دوستش بیاید تا علت را بفهمند.
— میخواهم تکرارش کنم
سینهی مرغ یخزده را بیرون گذاشتم. دلم لک زده برای هویجپلو. برای یادآوری مراحل سری به یوتیوب زدم و یک دل نه صد دل مطمئن شدم که حتماً انتخاب درستی برای ناهار امروزمان دارم. پس از آن وارد تلگرام شدم و تمرین جلسات اول و دوم دورهی خودواژه را نگاهی انداختم. تمرین دوستانم را خواندم. چه خلاق، دلم خواست. پس دست به کار ساختن واژه شدم. چندتایی نوشتم.
بعد مشغول شستن دستشویی شدم. چرا الان که مینویسم دستشویی را شستم حس بدی دارم؟ انگار کاری خوبی نیست اشاره کردنم به آن در گزارش نیک. حس خجالتزدگی دارم. اما مینویسم که دوست دارم شیرآلات برق بزنند از تمیزی و سنگ توالت از سفیدی آدم را طلب کند برای شاشیدن. خلاصه این هم مرض جدیدی است که بعد از تأهل بیشتر به آن دچار شدم. چون مادرم و خواهرانم که دچارند.
بعد از آن شروع به آمادهسازی غذا کردم. هویجهای دراز خردشده را درون کره تفت دادم تا قشنگ شوند و سراغ باقی کارها رفتم. نتیجه چیز دلبری شد که به خواست خودم و همسرم در روزهای آینده مجدداً تکرارش میکنم.
ما عاشق تکرار غذاهای راحت و خوشمزهایم. حتی یک ماه.
بالاخره دوست همسرم ساعت یک آمد و آبگرمکن به لطف خدا و با دست او درست شد.
— صدایی که ندیدهای
داشت فراموشم میشد. نباید پیام پرمحبت مینا از گزارشم جا بماند. حافظهام در حد جلبک دریایی تنزل یافته. مینویسم که بماند، که بدانم کسی که حتی مرا ندیده از دور نوازشم میدهد. تشویقم میکند صدایش را میشنوم.
در ساعاتی از صبح پیام صوتی از مینای عزیزم در تلگرام دریافت کردم. بهتازگی عضوی از صفحهی اینستاگرامی من شده که خیلی وقت است در آن فعالیتی ندارم اما نگهش داشتم. در صوت پرمحبتش کلی از هنرم، طراحیهاو مجسمههایم تعریف کرد و گفت که نمیدانسته روزی آنگونه حرفهای مجسمه میساختم و طراحی میکردم.
و تشویقم کرد به ادامه دادن، به منجمد نشدن.
خوشحال شدم و همزمان غمگین.
غم برای زمان ازدسترفته. از حسرت روزهایی که بازنمیگردند. از بهانهها و اشتباههای تکراری. از رکود و انجماد و ندانمکاری. از گم شدن.
من چرا پیدا نمیشوم؟
خوشحال بودم چون دیده شدم. تشویق شدم. بالا برده شدم. نوازش شدم.
در خاطرم میماند مینا. خدا میداند.
به تمرینجا میروم. حس میکنم استاد مثل دیروز کوک نیست. شاید هم من دیر رسیدم و بگوبخندها تمام شده و دکمهی ضبط باعث شده استاد جدی شود.
هرچه هست خوب است و آموزنده.
— طعم بهشت
جلوی خودت را بگیر. بس است. چقدر میخوری؟ همه را که برای امروز نپختهام. برای فردا هم باید بماند.
این را به خودم و همسرم میگویم که ترمز بریدهایم از خوردن هویجپلو.
الباقی حجمِ معده را با سالاد کاهو پر میکنیم. دیس پلو را از سفره برمیدارم. قبل از برداشتنش او یک قاشق میخورد و در مسیر هم خودم ناخنک میزنم.
اگر این خوشمزگی طعم بهشت ندارد پس چیست؟
کمی استراحت میکنیم. لباسهای خشکشده روی طناب را جمع میکنم. آسمان دلگیر است. حالم را میگیرد. سرما کمی نمکش را زیاد میکند. خانه سرد است. بخاری برقی را روشن میکنم. آقای همسر روی مبل خوابش میبرد.
کمی بعد باید مادرش را به چشم پزشکی ببرد برای برداشتن محافظ چشمش.
من هم در یوتیوب ولچرخی میکنم و وقتی او بیدار میشود، مشغول شستن ظرفها میشوم.
— عاشق چه کاری هستی؟
نویسندهساز شروع میشود و من با حرفهای استاد به خودم نگاه میکنم. به اینکه روزم چطور میگذرد. چرا کاری که دوستش دارم در روزهایم نیست یا خیلی کم است.
من چه چیز را دوست دارم؟
قبلترها مدام در حال طراحی و ساختن بودم.
چه میکند این منِ جدید؟
اینهمه آشفتگی و روز گذراندنهای روزمره چه میشود آخر؟
شروع میکنیم به آزادنویسی و من امروزم را مینویسم. رخدادک از آب درمیآید. ادامه میدهم و زمان تمام میشود.
خانه ساکت و آرام است. قلقل آب چایساز قشنگ است. حس خوب میدهد. چای میریزم.
مشغول نوشیدنم در کنار کوکیهایی که دیگر مثل روز اول دوستشان ندارم. کتاب مادام بوواری را باز میکنم و میخوانم از مردی که شاید عاشق شده اما دقیق تشخیصش نمیدهد.
گیج و گنگ است و مرا یاد خودم میاندازد.
حلزون و آروارهای با میلههای آهنی. ژانر وحشت.
امروز از ۱۰، ۴ بود. خیلی لجی بود. زود تموم شه ایشالا مثل آز شیر.🫥
بیشتر به سلامتیم توجه میکنم دارم. آخه روان و عملکردم ارتباط گندهای داره با تنم.
و جسم خیلی آسیبپذیره. اینم شانس مایه.
خواندم کمی و نوشتم مقداری.
شب بخیر.
نوشتن بود با برگو و نصیرو. تمرینجا بود. دیدن انیمه بود. خاندن «طوطی» با فرشته بود. چون نفسم میگرفت امروز دو صفحه او میخاند و یک صفحه من. نویسندهساز بود. کتاب اموزش کاریکاتور بود. آزادنویسی بود و چه حال داد این آزادنویسی. شستن ظرفها بود. دیدن ویدیوی نقاشی بود و نفاشی بود. خاندن «جور هندوستان» بود. خاندن «لبریختهها» و نوشتن شعر بود.
گزارش نیک ۱۷۳
یکشنبه ۱۰ آبان ماه ۱۴۰۵ ساعت
دلخوشیهای کوچک
بیداری ۵:۲۰
خانه در آرامش است و همین ابتدای صبح، دوست دارم قبل از هر کار دیگری، کتاب بخوانم، البته نه این کتاب های هرروزه، دلم باز از آثار دولتآبادی میخواهد. دو هفتهای میشود که دیدار بلوچ را از کتابخانه امانت گرفتهام. کتاب را برمیدارم. جلدش را نگاه میکنم و شناسنامه کتاب را میخوانم. شروع میکنم به خواندن تا پایان آن. (۷۰ صفحه) میخواهم واژه روزانه را بنویسم که چشمم بر مجموعه اشعار سیمین میافتد. ۳ شعر میخوانم. بلند می خوانم. کلا این روزها ۳ هم مقدس شدهاست. ۳ جمله، ۳ واژه، ۳صفحه و حالا هم ۳ شعر. جالب اینکه ۳ صفحهی واژگان روزانه را نیز در۳ وعده مینویسم. چون هر لحظه کاری پیش میآید و فرصت نوشتن از دست میرود. باز هم برای من خیلی خوب است. از خانه و کارهای خانه که مثل ابوالهول همیشه هستند فاکتور میگیرم.
یادم هست قبل از شروع دورهی نویسندگی خلاق تکتک جملههای کتاب نویسندهساز را در دفتری نوشتم و هر روز تا قبل از دوره یک با چند جمله را میخواندم امروز اولین جمله را دوباره می خوانم.« از نوشتن دلخوشی بساز نه دلمشغولی.»
جمله قشنگی است. لذت می برم. آن را بلند میخوانم. پس من چرا تا این حد برای خودم دلمشغولی ساختهام.
ساعت ۱۴ در جلسه تمرینجا شرکت میکنم.
امروز استوری روز چهلم، دختر کشیش اثر جورج اورول است. «وقتی در این جهان هدفی داشته باشی و جهت رسیدن به آن هدف کوشش نمایی و آن را درک کنی، دیگر چه چیزی میتواند موجب نگرانی تو بشود؟ » امروز فرصت شد، چند گزارش نیک هم از دوستان دیگر بخوانم.
دوست دارم چیزی بنویسم که مفید باشد و اندیشهای در متن خود که به مخاطب منتقل کند. صرف نوشتن نباشد.
سفرنامهی مشهد هم به پایان رسید. حالا در راه تبریزم. بیمارم. نمیدانم چه شده. نمیدانم چهطور باید این ۲۱ ساعت را سرکنم. بوی غذا و عطر و ادکلن اذیتم میکند. صدای مسافران و بحث و جدلها آزردهخاطرم میکند. حواسم باید به شارژ موبایل هم باشد. امیدوارم بتوانم تا مقصد دوام بیاورم. یادداشت امشب را نوشتم. نویسندگی خلاق را هم بودم. سعی کردم خوب گوش کنم و بیاموزم. الان هم دارم تحمل میکنم. سخت است. اما میشود انشاءالله.
کانال من:
https://t.me/mrymsedaghat21
ده هشت سال پنج
به بخشی از تمرینجا رسیدم، اما وبینار از دستم رفت. امروز تا شش سر کار بودم. آسمان تاریک شد و من هنوز پشت میز بودم.
پا گذاشتم روی یکی از ترسهام. سه ساعت جلسه برای کاری نو، از دل همان ترس درآمد. به خودم آمدم، دیدم جلسهی پنجم دوره هم رفت. یک ترس را جا گذاشتم، کاری تازه شروع کردم، اما یک جلسه را باختم. سود یا زیانش را نمیدانم.
نیم ساعت پیادهروی در تاریکی. لیلی زیر باران.
باید بیشتر بنویسم. باید بیشتر کار کنم. چطور، نمیدانم. این را مینویسم تا یادم بماند که در کار غرق نشوم.
تمرین دوره را چند روزی است نوشتهام. فقط آخرین بررسی مانده. نفرستادم. نوشتنِ نفرستاده، فایدهای دارد؟
چند صفحه از «خشم و هیاهو» خواندم. سخت است. کتاب چهار بار تعریف میشود، چهار نفر، و هیچکدام کامل نمیدانند. بنجی را قرار نیست بفهمم؛ فقط باید بو و صدا را نگه دارم. بوی درخت. بوی باران. صدای کدی. جایی خواندم که فاکنر اسم کتابش را از مکبث برداشت، زندگی داستانی است پر از خشم و هیاهو، که هیچ معنایی ندارد. با او موافقم.
فردا باید بیشتر بنویسم. فردا باید بیشتر کار کنم. کاش فردا همین را نگویم.
با قرصهای مسکن که دیشب خوردم صبح با حال بهتری از خواب بیدار شدم. صفحات صبحگاهی را نوشتم.
پیادهروی پاییزی با نمنم باران لذتبخشتر از هر چیزی است.
بالاخره «مدیر مدرسه» جلال آل احمد را تمام کردم. فردا میخواهم غربزدگی را شروع کنم.
از سکوی سرخ بیش از هر کتابی مرا مجذوب کرده، رویایی به تجربهی مستقیم برای نوشتن شعر اعتقادی ندارد: «اینکه میگویند شاعر باید نمایندهی محیط خودش باشد و از زندگی خاص خودش حرف بزند آیهی منزله که نیست. ممکن است یک شاعر نمایندهی محیط خودش باشد برای اینکه نمیتواند به قلمروهای دیگر دست دراز کند و ناچار از همان تجربیات محدود خودش استفاده کند و یا ممکن است آنچه در محیط آدم هست اصلاً محرک نباشد و آنچه در محیط نیست در آدم عقده و حسرت ایجاد کند.»
رویایی به تجربههای ذهنی اعتقاد دارد که ممکن است در دنیای واقعی اتفاق نیفتاده باشد.
مصالح شاعر را سه چیز میداند:
۱- کلمه
۲- سیستم کلمهسازی که سبک و زبان نام دارد
۳- تصویر سازی
در جای دیگری از این کتاب خواندم رویایی قبل از نوشتن شعرهای «دریایی» کتابهای مختلف علمی و زیستشناسی در مورد دریا خوانده است.
جلسهی تمرینجا شرکت میکنم. چقدر این جلسات سودمند است و تمام نکات ریزی که استاد گوشزد میکند برایم کاربردی است.
پس از خواب نیمروزی وبینار نویسندهساز استاد از کاریکاتور سخن میگوید و کتابی که سالها پیش خوانده. سپس با هم پونزده دقیقه مینویسیم. بعد از نوشتن، هر بار حس جدید و متفاوتی را تجربه میکنم.
برنامه روزانهی فردا را مینویسم.
اشعاری از پروین اعتصامی میخوانم:
دودِ آه است بنایی که تو میسازی
چاره راه است کتابی که تو میخوانی
دیده بگشای، نه این است جهان بینی
کفر بس کن، نه چنین است مسلمانی»
https://t.me/sorayaahmadiani
این روزها امیدوارترینم
مهم نیست که فردا چه اتفاقی بیفتد، چون انسان در توهمی از دانستنْ زندگی میکند، انسان هرگز نمیخواهد این واقعیتِ تلخ را قبول کند که تا یک دقیقهی دیگر هیچْ از آینده نمیداند. حتا نه همین یک دقیقه، حتا به دقیقه هم نمیرسد. اولین کتابی که نوشتم اسمش “HOPE”بود. منتشرش نکردم. بعدها از امیدواری رسیدم به اینکه ناامیدی بهتر از امید است و نوشتمش. در نهایت رسیدم به این سطح از آگاهی که امید و ناامیدی، ساختهی ذهن انسان است. نه امیدی وجود دارد و نه ناامیدی.
من فرش نداشتم. تلویزیون نداشتم. تلویزیون همچنان ندارم و نمیخواهم داشته باشم، من تلویزیون ندارم ولی سیستم پخشِ موسیقی دارم. من تلویزیون نداشتم و ندارم، در عوض پنج میزِ کاری داشتم. دو تا لپتاپ و یک سیستم با مانیتوری که باعث میشود با این حجم از کار، باز عینک نپوشم. باز فعلِ پوشیدن، عینکپوشیدن. اما امروز میزهایم را تعدیل کردم. تبدیل شد به یک میز آنلاین و یک میز آفلاین. همین. همین کافیست. یک میز آنلاین در اتاق کارم با دو لپتاپ و یک مانیتور. یک میز آفلاین در اتاق هُنر. این اتاقِ هُنر اسمهای زیادی دارد. اولش اتاقِ نقاشی بود. بعد شد اتاقِ پیونی. بعد شد اتاق خواندن و نوشتن و حالا اتاقِ هُنر. در اتاقِ هُنر یک کمد دارم پُر از رنگ و قلمو و دو جعبه مدادرنگ و ذغالِ فشرده و پودرهای ذغال و ذغالهای طیفِ خاکستری و انواع مدادهای کُنته و مدادهای گرافیک و رنگهای اکرلیک و کیفِ رنگروغن و جعبهی گچپاستل و استندِ مداد. یادم میآید که مدادرنگیهایم را کِش بسته بودم و کلاسِ نقاشی به مدادرنگیهایم خندیدند. استادم دید. یکی از بهترین استادهای زندگیم. آقای راسخ. نگاهِ تلخی زد و ناراحت شد و سرش را پایین انداخت. یک هفتهی بعد با حقوقم مدادرنگیِ شصت رنگ خریدم. استاد دید و خوشحال شد. حالا من مدادرنگیای داشتم که آنها نداشتند. به استاد میگفتند: به آرام تکنیکی یاد میدهی که به ما یاد نمیدهی. استاد هم گفت: فشار دستِ آرام فرق میکند. مداد را نرم و لطیف دستش میگیرد. از طرفی آرام خیلی باحوصله کار میکند. ساعتها برای طرح وقت میگذارد. بعدها آمدند و از خودم پرسیدند که فوتِ کوزهگریِ نقاشیهایم چیست؟ گفتم: دقیق نمیدانم فقط میدانم که من مدادرنگیهایم را خیلی میتراشم. وقتی نوکِ جدیدی میآید، رنگهایم بهتر ترکیب میشوند و طرحها مخملی و سهبُعدی میشوند. پرسشنامه، نه هنوز کامل نشده است. کمی بیشتر وقت میخواهم.
میز شیشهای را حذف کردم. خداحافظ، میز قشنگم. چهقدر با تو زبان انگلیسی خواندم. با تو “Top Student” شدم. بهترین دانشجوی مؤسسهی سفیر. معلمها از دست خطم و رایتینگهایم برای همدیگر میگفتند. با تو آنقدر خوب زبان حرف میزدم که وقتی وارد مؤسسه میشدم مدیر از اتاقش میآمد بیرون و با من دست میداد. با تو چنان شخصیتی ساختم که گروه پانزده نفری را رهبری کردم و درخواستِ معلمِ جدید دادیم. معلم، همکلاسیهایم را تحقیر میکرد. من که “apple of eye” معلمها بودم، حتا همین معلم. ولی معلمْ اشتباه و تپقِ همکلاسیهایم را به مسخره میگرفت. معلمهای ترمِ تازه، هنوز کلاس را شروع نکرده، من را میشناختند. میگفتند: «پس آرام، تویی.» معلمها دربارهی دانشجوها با یکدیگر گفتوگو داشتند، قانون سفیر بود. ما عاشق این بودیم که به آن اتاقِ معلمها برویم اما هرگز نمیشد. اجازه نداشتیم. با این میز قشنگم، مدرسِ زبان انگلیسی شدم. باز همسایه پیانو مینوازد. امروز یک شعر انگلیسی نوشتم. صفحهکلید را عوض کردم. این صفحهکلید، فارسی است. صفحه کلید را که عوض کردم، شعر را نوشتم. موسیقی هم از سیستم صوتی پخش میشد. خیلی وقت بود منتظر این لحظه بودم که به انگلیسی شعر بنویسم. وقتی ادبیاتِ انگلیسی و آن شعرها را که میخواندم، وقتی داستانهایی به زبانِ انگلیسی مینوشتم، دوست داشتم شاعرِ انگلیسیزبان باشم. شعر را که نوشتم طرح و دکوراسیونِ اتاقِ کارم در ذهنم بسته شد. اتاقِ کارم خیلی جذاب شد. میترسیدم طوری طراحیش کنم که تمایلم به اتاقهای دیگر بیشتر باشد، اما اینطور نشد. هنوزم این اتاق را بیشتر از همهی اتاقهای خانه دوست دارم.
مهرداد عزیز سلام
خیلی وقت است ندیدمت. کاش برنامهای بچینیم و بازهم کمی خوش بگذرانیم. حالت چطور است؟ من این روزها خیلی درگیریِ ذهنی دارم. از یک طرف درآمدم برای یک زندگی نصفه ونیمه کافی نیست و از طرفی هم کارهایی که بهم پیشنهاد میشود، انگیزهی لازم در من بوجود نمیآورد. این یک موهبت است که انسان کارش را با عشق انجام بدهد. فکر میکنم علت این همه اهمالکاری توی مملکت ما همین باشد. یکی از سعادتهای، آدمیزاد این است که بین کار و تفریحش فرقی نباشد. یعنی هر کاری که دوست دارد را انجام بدهد و چیزی که به آن عشق میورزد، کارش باشد. میخواهم کمی هم دربارهی نوشتن و مطالعه حرف بزنم. امروز نیم ساعت اولِ صبح، نوشتم. در پایانِ نیم ساعت، دربارهی فکری که این روزها مشغولم کرده یک سوال از خودم پرسیدم. و به سوالم جواب دادم. این هم یک مدل از نوشتن است. زمانی که هیچ ایدهای برای ادامهی نوشتن ندارم، یک سوال از خودم میپرسم و بعد به سوالم جواب میدهم. از طرفی هم، کمکم میکند تا چالشهای زندگیم را بهتر حل و فصل کنم.
برای پیادهروی رفتم و به مادرم سر زدم. در برگشت رفتم میوه فروشی. بهِ اصفهان، اما کارتهایم پول نداشت. میوه را برگرداندم. پول ریختم به کارتم. حالا نمیدانستم دوباره برگردم یانه؟ با یک “ولش کن” خودم را راحت کردم. میخواستم گلدان بخرم برای حسنِ یوسف، باز هم با یک ولش کنِ دیگر رفتم به سمت خانه. کمی گشت زدم تو کتابِ ترکیب در شعر فارسی و یک ترکیب دلچسبِ رخِ خورشید را صید کردم:” اگر سایه کند گردن درازی/ رخ خورشید آن دم در نقاب است” همچنین نگاهی به کتابِ گزینگویه انداختم و چند جمله سرحالم آورد. یک جمله از آنتونی کویین را اینجا به تو میگویم: ” استعداد مثل چشمانِ رنگی بازیگر است. همه از چشمان آبی خوششان میآید، ولی هیچکس به چشمان آبی احترام نمیگذارد. تنها فاکتوری که میماند کار است. کار وکار و بازهم کار.” پس مهرداد عزیز پیش به سوی کار، تمرین و ممارست.
تا بعد
ساعت ۲۱:۲۵
شارژ گوشی ۲۵ درصد
بعد از مدتها برگشتم اینجا
آخرین بار یادمه شروع کرده بودم به خوندن گزارشهای نیک
با خودم گفتم اگه اینها گزارش نیکه مال من چیه؟
و همین کمالگرایی باعث شد فاصله بگیرم از نوشتن
هم اینجا و هم روزانه نویسی خودم
نمیدونم چقدر زمان گذشته اما فکر میکنم حول و حوش یه ماه شده باشه
دارم زور میزنم برگردم.
نوشتن حالم رو خوب میکرد اما از یه جا به بعد فقط خودسرزنشی نصیبم شد.
باید دوباره کشفش کنم.
میخاستم این متن، جملات آغازین گزارش نیکم باشند. ولی قلم اینگونه تصمیم گرفت:
☆☆☆
«عنکبوتانه قلم را میتنم»
این روزها لابلای عقربههای ساعت، چندتایی کتاب و نوشته میخانم و از همت نویسندهها حظ میکنم. به سهم خود مینویسم. میدانم که اگر شمار مشقهایم از حد بگذرد، قلم و دفترم به نفسنفس میافتند و جا میمانم. اگر تمرینها را هم برسانم، از یک جای دیگر جا میمانم. مرا آن شاگردی بدانید که به زور خودش را به کلاس رساند ولی مشقها را توی راه مدرسه عشق کرد. بند باریکی با نوشتن و ادبیات دارم که مثل تار عنکبوت، سست و محکم است. پاره کردنش کاری ندارد، ولی مراقبم که بماند؛ و عنکبوتانه آن را میتنم تا از استواریاش کجرقصی کرکسها وابایستد. من همان عنکبوت عاصی هستم که از اتاقش خسته شده، ولی باید سایهی نحس کرکسها را در لانهاش _در خانهاش_ تار و مار کند. مرا عنکبوت داستان بخانید.
☆☆☆
سپاسگزار بودنم.
گزارشنیک”1405/8/10″ آبان. روز یکشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”سورهالغراب” از محمود مسعودی را خاندم و تمام شد.
آن “ه” آخر “ت” است اما من چنین گزینهای در کیبورد گوشی ندیدم.
کتاب”مادرانودختران” از مهشید امیرشاهی جلد اول شروع کردم.
کتاب”پارسی گویی” از حسین اقوامی آزاد
غرقشدن در کلمه و کلمه.
شعرهایی پراکنده از کانالی با صدای بلند برای آجی خاندم.
نویسندهساز شرکت کردم.
متوجه شدم وبینار خانم حقپرست بزرگوار هنوز شروع نشدهست.
اینم از نیکنیک امروز.
https://t.me/speechoff
امروز بیداریم با تمام شدن یک کابوس شبانه بود و خدا را شکر کردم که در خواب این اتفاقات ممکن شده بود و در بیداری سالم بودم امروز به آب سلام کردم و شکر کردم و نماز خواندم و دعا کردم و نوشتم و به پیادهروی رفتم با همسرم در آن صبح زیبا در طول مسیر گفتگو میکنیم و من تمام ناملایمات دورنیم را بیرون میریزم و او میگوید ما هیچکارهایم نگران نباش و زندگی کن و من آرام میشوم و با نشاط به خانه برمیگردم دوباره می نویسم و بعد در کانالم یک روز تلاش برای دستیابی به سوژه را منتشر میکنم و ناهار درست میکنم. کتاب نونوالقلم جلال را میخوانم چند صفحهای بیشتر وقت نمیشود بخوانم. تا دیر نشده بسوی بانک روانه شدم و نوبت گرفتم کار بانکی تا ظهر طول کشید چون نوبت من به خانمی که پشت باجه بود افتاد و مریض احوال بود کارش را درست انجام میداد اما خیلی کند و من را عصبی کرده بود و ناراحت شدم که او مریض بوده چرا سر کار آمده است. با خواهرم حرف زدم در حال خریدن گردو بود. وبینار را شرکت کردم شامل کلمه برداری و نوشتن و صحبتهای استاد از کاریکاتور بود و پشتکار و تمرین و ممارست بود استاد به پیادهروی رفت و من هم با خانواده شام خوردیم زود بود اما رسم ما این است زود شام میخوریم و تقریبا زود هم میخوابیم. ساعت هفت وبینار خانم یاوری است به وبینار میروم خانم یاوری حس خوبی منتقل میکند توصیه میکنم حتما در وبینارش شرکت کنید و امتحان کنید امروز در مورد سوال چرا چیزهایی را که لازم نداریم میخریم بحث مفیدی کردند و ادامه دارد و به امروز نمرهی هشت می دهم امروز سوژهام رویا نگاریست که فردا در کانال تلگرام منتشر میکنم. آدرس کانال تلگرام مهرابی 👇💦💫
https://t.me/notetoday1
قصارک
ــ تو نوشته میبینی من عطش.
ــ آسمان یک علامت سوال بزرگ است.
پ.ن: قصارک قصار نیست، تمرینیست جهت قصارورزی. اشتباهی اگر دیدید خوشحال میشوم راهنماییام کنید.😊
https://t.me/Mohammadfaty2
اول صبح با مراقبه شروع کردم. صبحانه درست کردم. و صفحات صبحگاهی را نوشتم. و آماده شدم برای رفتن به اداره.
موقع برگشتن از اداره در کنار پارک پیادهروی کردم. امروز گلفروش کنار پیادهرو نبود. از آن روزی که مأموران شهرداری را دیدم، دیگه اون گلفروش بختبرگشته را ندیدم. تازه، قصد کرده بوده بودم ازش گل بخرم. کنار پارک را غرفهبندی کردهاند، برای فروشندگان مواد غذایی و هنری. در بهداشتی بودن این مواد غذایی جای شک است. شبها، دود و دمی راه میافتد، که کاملن هوا را غیرقابل تنفس میکند.
هوا کاملن ملس است، اصلن شکلی از پاییز ندارد. فقط برگها به نظر کمتر سبز به نظر میآیند. من هنوز با همون لباسهای تابستانی بیرون میروم.
وبینار را شرکت کردم. در این وبینارها، آقای کلانتری، علاوه بر نوشتن بر توسعهی فردی هم تأکید دارند. هر روز حداقل یک نکتهی مفید یادآوری میشود. و انرژی جمع، به ماندن در مسیر درست تداوم میبخشد. حضور در کنار این جمع و استاد عزیز برای من افتخار بزرگی است. امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشند.
از کاریکاتور گفتند و کتابی که یادآور خاطرات نوجوانیشان بود. از کلمهبرداری دوستان شنیدم. و با جمع نوشتم. چند دقیقهای ورزشهای کششی انجام دادم. و بعد از شام، دوباره متمرکز شدم، به یادگیری هنر.
یکشنبه دهمین روز از آبانماه. روزی خوب از دیگر روزهای خوب زندگی.
امروز در آغازِ روز تمرکزم را گذاشتم بر خواندن گزارش نیک دوستان. مثل دیدن فیلم میماند. فیلمی از تکههایی از زندگی آدمهای دیگر. خودت را در آنها میبینی. میفهمی چهقدر شبیهی به دیگران و در عین حال چهقدر متفاوت. میفهمی در بعضی جاها کمتر به خودت سخت بگیری و در بعضی جاها برعکس، یادآوری کنی که حواست جمع باشد و به خودت سخت بگیری.
شروع بحث امروز نویسندهساز با معرفی کتاب آموزش کاریکاتور بود. نکات خوبی داشت. در عین حال خیلی برایم خاطرهانگیز بود. روزهای زیادی را یادم آورد که لبریز بودهام از شوق یادگرفتن و یاددادن. نقاشی درهای زیادی را به روی من گشود. و با تدریس نقاشی توانستم بر زندگی خیلیها اثرگذار باشم. نوشتن نیز درِ دیگری بود بر باغ پر درخت.
زندگی ما سرشار است از دادنها و گرفتنها. تکتک لحظههای زندگیام پر است از تجربههای رنگارنگ یاد دادن و یاد گرفتن که منجر شده به خلاقیت در کار و هنر و زندگی.
در همهی این پایین و بالاهای زندگیام اگر این اشتیاق به یادگرفتن و این خلاقیت نبود نمی توانستم از عهدهی حل مشکلاتم برآیم. خلاقیت حتی در گفتگوهای روزمره و در روابط اجتماعی.
شاید بخشی از خلاقیت در روابط را مدیون زبان باشیم. شاید نه، قطعن. اگر در جایی زندگی میکردم که زبانشان را نمیفهمیدم شاید نمیتوانستم به این نتایج برسم.
به نظرم خلق علائم و نشانهها در زبان یکی از بزرگترین دستآوردهای بشر است.
خلاقیت در هر کار به یادگیری زبان و علائم آن مقوله نیاز دارد. و این یادگیری آسان نیست. با پرکاری و برنامهریزی و تمرین زیاد و پشتکار حاصل میشود.
امروز کتاب «چنین گفت زرتشت» نیچه با ترجمهی داریوش آشوری را ورق میزدم. و به چه کلمات نابی برخوردم. چندتا از این کلمهها را اینجا مینویسم.
ناسِتُردنی، گرهگاهیست، فراپُشت، دریوزه، خلوتگُزینان، طنینی سخت، میآموزانم، کرموار، شَبَح، دوپارگی، آمیزه، زهرپالایند، زوال، خوارشمارندگان، بِهِل، اندرونه.
بدری صفایی
@badrisafaei
نویسنده کیست؟
دهم آبانماه؛ روز نویسنده، روز قلم
یکشنبه، ساعت ۱۸ و ۲۹ دقیقه است. فیوز برق پریده و خانه در تاریکی مطلق فرو رفته است. من در همین تاریکی، غرق در دنیای پادکستی هستم که به آن گوش میدهم.
همسرم تماس گرفت. وقتی فهمید برق خانه قطع شده، بهسرعت خودش را رساند. در تاریکی، کورمالکورمال بهسوی در رفتم و در را به رویش گشودم. نور گوشی تلفنش مسیر را برایم روشن کرد.
گفت: «برق را قطع کردهاند.»
پرسیدم: «از کجا میدانی؟»
گفت: «همسایهها همه برق دارند.»
اما من حدس دیگری داشتم. گفتم شاید بهخاطر خرابی پکیج، برق خانه قطع شده است؛ چون پیش از آن صدای بوق پکیج را شنیده بودم و بلافاصله پس از آن، برق پریده بود.
همسرم کلید اصلی برق را فشار داد و ناگهان خانه روشن شد. پس نشانههایی که من دریافت کرده بودم، درستتر به نظر میرسیدند.
همسرم رفت و من دوباره به دنیای خودم برگشتم؛ دنیای تنهایی، سکوت و نوشتن.
امروز دهم آبانماه است؛ روز نویسنده، روز قلم. روز کسانی که با واژههایشان جهان تازهای میآفرینند؛ جهان قصهها، رمانها، خیال و اندیشه. نویسنده با نگاه متفاوت خود به پدیدههای پیرامون، با شیوه خاص مواجههاش با چالشهای زندگی و با نگاهی تازه به اتفاقات روزمره، از دل واقعیتهای معمولی، جهانی دیگر میسازد.
نویسنده کسی است که به واژهها دل میسپارد. در دنیای آنها غرق میشود، واژهها را در ذهنش میپروراند و یکییکی بر صفحه مینشاند. از پیوند همین واژههاست که قصهها جان میگیرند، رمانها رنگ و روح پیدا میکنند و داستانها شکل میگیرند. آنگاه خوانندگان تشنه کتاب، در جهان آفریدهشده به دست نویسنده، به گشتوگذار میپردازند و در لابهلای سطرها، چیزی از خود و جهان پیرامونشان مییابند.
با اینکه این روزها جهان درگیر جنگ، ویرانی و گرانی است و زندگی زیر سایه بحرانها و دشواریها جریان دارد، جویندگان کتاب و دوستداران نوشتن همچنان در تکاپویند. آنها میکوشند از دل همین روزهای سخت، چیزی برای خواندن و نوشتن بیابند. البته نویسنده هیچگاه برای نوشتن با کمبود ایده روبهرو نمیشود؛ زیرا زندگی، با تمام فراز و نشیبها و تناقضهایش، همواره موضوعی تازه برای اندیشیدن و نوشتن در اختیار او میگذارد.
نویسنده از دل هیچ، دنیایی تازه میسازد؛ گاهی برای سرگرمی، گاهی برای طرح یک ایده، گاهی برای برانگیختن اندیشه و گاهی فقط برای ثبت لحظهای از زندگی.
او از دل روزمرگیها، گرانیها، سایه جنگهای بیپایان میان کشورها، رنجهای انسانی و دشواریهای زندگی، ایدهای خام بیرون میکشد و آن را با خیال و اندیشه ورز میدهد تا سرانجام به اثری ماندگار تبدیل شود.
نویسندگی فقط کنار هم چیدن واژهها نیست. کار دشوار اندیشیدن است؛ راهی طولانی و گاه فرساینده که باید آن را با صبر و تابآوری پیمود. نویسنده سالها مینویسد، میخواند، میاندیشد، تجربه میکند، میآموزد و بارها نوشتههایش را از نو میسازد تا شاید روزی از دل آنچه نوشته، سخنی سر برآورد که برای جویندگان اندیشه و معنا ارزشمند باشد.
سالها باید با واژهها زندگی کند تا بتواند از دل آنها داستانی ببافد؛ یا از میان ابرهای خیال، قصهای بیرون بکشد و به آن جان ببخشد. سالها باید بنویسد تا بتواند معنایی زیبا، عمیق و پربار خلق کند.
آری، امروز روز نویسنده است.
اما نویسنده کیست؟
نویسنده کسی است که عاشقانه دل به دنیای واژهها، قلم، کتاب و نوشتن میسپارد؛ کسی که حتی در تاریکی، وقتی چراغهای خانه خاموش میشوند، چراغی در ذهنش روشن میماند.
او از دل سکوت، صدا میآفریند؛ از دل تنهایی، جهانی پر از شخصیت و ماجرا میسازد و از دل سادهترین اتفاقات زندگی، بهانهای برای اندیشیدن و نوشتن پیدا میکند.
شاید نویسنده همین باشد؛ کسی که جهان را فقط آنگونه که هست نمیبیند، بلکه پیوسته در جستوجوی جهانی است که میتواند با واژههایش خلق کند.
گزارش نیک ۱۷۳
https://t.me/ehteram_karami