گزارش نیک ۱۵۳: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«صد هزاران کیمیا حق آفرید
کیمیایی همچو صبر آدم ندید
»
-مولانا

در «گزارش نیک» هر روز گزارشی می‌نویسیم از عملکرد روزانه‌مان.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کرده‌اید.

برای آشنایی با شیوه‌ی نگارش گزارش نیک و مطالعه‌ی نمونه‌های متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.

چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک

می‌توانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسنده‌ساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداخته‌اید:

دست نویسنده‌ساز

پیاده‌روی

حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.

آزادنویسی

بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.

تکرارآموزی

یکی از آموخته‌‌های قبلی‌مان را از نو مرور کنیم.

کلمه‌برداری

دستِ‌کم یک کلمه‌ی تازه به دایره‌ی واژگانِ فعالمان بیفزایم.

گزارش نیک

ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه هم‌رسان کنیم.

چند نکته‌ی دیگر:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  5. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابه‌لای کارهایمان چند سطری درباره‌ی هر تجربه قلمی کنیم. این‌طوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمی‌شود. تنها کافی‌ست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمع‌بندی و ویرایش ‌خرده‌یادداشت‌های روز گزارشمان را بفرستیم.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقان‌پور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علی‌پور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی |‌ علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب

کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنال‌نویسی)


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

11 دی 1403

11 دی 1403

28 اسفند 1403

28 اسفند 1403

108 پاسخ

  1. بخشی از صبح به هماهنگی کارهای کلاسِ حضوری این پنجشنبه می‌گذرد: سمپوزیوم نویسندگی تهران.
    فهرستی از کارهای روزانه می‌نویسم، یک حلزون هم می‌کشم کنارش، که همان می‌شود تصویر روزانه‌ی «گزارش نیک».
    در جلسه‌ی «تمرینجا»، بازخورد به تمرین‌های همسفران‌ی ۷۷مین دوره‌ی نویسندگی خلاق را می‌آغازیم.
    از تماشای مصاحبه‌‌های مصطفی دشتی در یوتیوب حسابی کیف می‌‌کنم. هنرمند خوشفکر و شگفت‌انگیز چنین شخصیتی دارد.
    هنوز شیرازم. بعدازظهر می‌روم پیاده‌روی، کرکره‌‌ی اغلب مغازه‌ها پایین است. برمی‌گردم کتاب می‌خانم.
    توی وبینار نویسنده‌ساز ۲۵ دقیقه نامه می‌نویسیم خطاب به خودمان، درباره‌ی «صبر». اینطوری از تمرین آزادنویسی برای بازاندیشی درباره‌ی مفاهیم آشنا بهره می‌بریم.
    بعد وبینار باز می‌روم پیاده‌روی. اینبار همه‌جا باز و شلوغ. از کتابفروشی «عبداللهی»، سه تا کتاب می‌خرم، مهم‌ترینش: «بحرالفراید» از محمود کلامی هروی. حکایاتی منظوم از قرن ۱۰ قمری. چه فارسیِ شادابی دارد:
    «در گِلم روزی که ایزد می‌سرشت/تخم مِهر دوستانِ خویش کشت»
    «آب هر سو گشته سرگردان تو/بی سر و پا می‌رود جریان تو»
    «حال او دیدیم دیگرگون شده/قدِّ موزونش دو تا چون نون شده»
    برمی‌گردم. کلاس خصوصی دارم. کار روی مقاله‌های سایت. اینبار متمرکز می‌شویم روی جاذبه‌ی تیترها. سهل‌انگاری در انتخاب عنوان گناهی نابخشودنی‌ست. گاه بهترین نوشته‌ها قربانی عنوانی کم‌رمق می‌شوند. چه‌بهتر که برای هر مطلب ده‌-پانزده تیتر گوناگون بنویسیم و سپس بهترینش را برگزینیم.
    هفتمین جلسه‌ی دوره‌ی پیشرفته‌ی نویسندگی خلاق را برگزار می‌کنم. جمله‌ به جمله‌ی صفحات آغازین یک داستان را می‌خانم و می‌گویم که چرا اثری قابل‌توجه است و چگونه می‌توان از آن بهتر نوشتن آموخت.
    با مریم جوینده‌ روی یک یادداشت هنری کار می‌کنیم. می‌گویم سگ‌‌هایت می‌توانند با سِمَت «سگ‌ویراستار» بروزن «سرویراستار» وارد فضای نشر شوند؛ گازخورد واقعی.
    شب به پیاده‌روی و خوش‌باشی می‌گذرد.
    با مطالعه‌ی بخش دیگری از «بحرالفراید» و تماشای دو قسمت از سریال محبوبم‌ «مُتل بیتس» تسلیمِ لالا می‌شوم.
    ما آیندگانیم.

  2. سال‌واژه: بی‌حسی
    این روزها حال عجیبی را تجربه میکنم.
    به دلم نشسته و دوستش دارم.
    احساس خنثی بودن دارم، شاید به علت این است که یه مدت داشتم یک رفتاری را در خودم اصلاح می‌کردم. همین اتفاق باعث شد که بعد از آن درد کشیدن امروز کمی بی‌انرژی باشم.
    اما این لحظه گویا نوشتن باعث شد خوشحال بشم.
    امروز هم مثل همیشه با یک دوست ….آخيش الان آهنگ مورد علاقه‌ام پخش شد رفتم یکم رقصیدم. پسرم هم نگاهم می‌کرد و لبخند می‌زد.
    او هم احساسم را چه خنثی چه خوب چه بد دریافت می‌کند.
    داشتم میگفتم: امروز داشتم با دوست بسیار نزدیک و یار دبیرستانی‌ام صحبت می‌کردم و مثل همیشه از او راهنمایی خواستم چون او یک راهنماست. بعد درباره درست و غلط چیزها صحبت کردیم. اگر درباره‌ی درست یا غلط بودن موردی شک داشتیم با دریافت حس خوب یا بد به آن موضوع و کمک گرفتن از مغز و پرسش و پاسخ به آن می‌رسیم. چقدر خوشبختم که انسانی را دارم که هر زمان با هر احساسی پذیرای من است.
    خوب فکر کنم حالت خنثی در من امروز و در این زمان باید از بین می‌رفت.
    خدایا متشکرم!
    زندگی همین لحظه‌هاست
    آینده توهم ماست!
    زندگی درک همین اکنون است
    زندگی شوق رسیدن به همان
    فردایی است، که نخواهد آمد
    #سپهری
    ماییم که از باده‌ی بی‌جام خوشیم
    هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
    گویند سرانجام ندارید شما
    ماییم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم
    #مولانا
    سخت است به درک رسیدن تجربه‌ی این شعرای عزیز اما شدنیست، باید فعل خواستن را صرف کرد. نه فقط با شعار این که شدنی نیست، اینها شعر و.. است رسیدن به لذت آن را به خاطر انجام ندادن از دست داد.

  3. گزارش نیک ۱۵۳
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    — بعد از آزادنویسی این طرف و آن طرف چرخیدم تاب خوردم _البته ذهنی_  تا به یک ایده‌‌ رسیدم. بعد سرگرم پختن ناهارشدم. باید زن خانه باشی تا بفهمی که انتخاب غذای ظهر و شب سخت‌تر از مدت زمانی است که برای پختنش صرف می‌‌کنی‌.
    —با الهه علیزاده مرور کردیم مولفه‌های زمان و مکان را. کتاب «هنر پرسشگری» را ورق به ورق جلو می‌برد. با کلام زیبا و هنرش در بیان، یادگیری مخاطب را دو چندان می‌کند.
    — استاد از شیراز وبینار نویسنده‌ساز را برگزار کرد. بیست و پنج دقیقه آزادنویسی را در باره‌ی صبر نوشتیم. البته در قالب نامه‌ای به خودمان. آن قدر گرم نوشتن بودم که زمان از دستم رفت. صفحه‌ام را رفرش کردم دیدم ای دل غافل بیست دقیقه است کلاس تمام شده و من فقط به موزیک گوش می‌دهم و می‌نویسم.
    کمی از نامه‌ام را با شما به اشتراک می‌گذارم:
    «خودت که می‌دانی غوره دوست ندارم. پس چرا هی سوال و جواب می‌کنی. از آن ترشی زننده‌اش بیزارم. هی دهانم جمع بشود و لپم فرو برود و چشمانم کوچک شوند که به کجا برسم.
    گذشت آن روزها که از راه‌ رسیدن به صبر شیرینی دریافت می‌کردی‌.
    آن شیرینی‌ها مداومت می‌خواست، به درد آدم‌های ماشینی امروزی که تمام شیرین‌ها را با فر و مکانیزه دریافت می‌کنند، نمی‌خورد …» متن کامل نامه‌ام را در کانالم منتشر می‌کنم.
    —رفتم پیاده‌روی. هوای پاییزی خنکی دلبرانه‌ای دارد. بدون وقفه راه رفتم. حالم بهتر شد.
    —برگشتم خانه‌. متوجه شدم شاهین کلانتری داستان کوتاهم را در سایت گذاشته و چند نفر هم خوانده‌اند. با دیدن کامنت‌های تشویق سورپرایز شدم. 
    برای نوشتن داستانِ هر «کارگاه داستان کوتاه» ساعت‌ها وقت گذاشته‌ام. هر جمله هر کلمه هر ویرگول هر اینتر را، بارها و بارها امتحان کرده‌ام. گاهی احساس می‌کنم دقتم رو به وسواسی می‌شود. یادم می‌آید داستان «هیاهوی بی‌خبری»را یک بار، چهار ساعت بدون وقفه نوشتم و ویرایش کردم. باز هم دلخواهم نشد. باز روز بعد و بعدتر. دست از سرش برنمی‌داشتم. تا کمی مطابق میلم شد.
    بارها گفته‌ام جلسات بازخورد هر کارگاه و هر کلاس برایم آموزنده‌تر از خود کلاس بوده. ایرادها یا تشویق‌هایی که شاهین کلانتری به شرکت کننده‌ها می‌‌گوید، یک درس است. به جرأت می‌توانم بگویم.
    —شام خوردم.
    —«پیشه‌ام بنایی است» عنوان شعری بود که در کانالم منتشر کردم.
    —رفتم برای خواب‌.

    تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  4. سال‌واژه‌ام: زن.
    صبح آنقدر زود بیدار شدم که یک ساعتی درس خاندم قبل از کار.
    ظهر که برگشتم ناهار را خوردم و دوباره درس خاندم.
    بعد یک قسمت سریال دیدم و دوباره درس خاندم.
    تقریبن به جز کار و درس و غذا مشغول چیز دیگری نبودم. و البته صحبت کردن با سه تا دوستم. و تماشای طلوع و و غروب.

  5. احساس خوبی ندارم.
    روز جدید آغاز شده و در هول و ولای انجام خورده کارها هستم.
    باید اما زور بزنم به حافظه‌ام ببینم دیروز چه کردم.
    شروعش آسان است. چون دیروز هم ده بیدار شدم.
    بیدارم کردند که مهمان در راه است. برخیز.
    خیزیدم و خرید کردم و اینها بگوییم تا ظهر مثلا. تا دوازده.
    بعد از ناهار هم لابد رفتم در موبایل
    غیراز این که کار دیگه‌ای نمی‌کنم
    همین‌طور گذراندم تا وبینار.
    بعد وبینار خیری که بقیه رساندم نانوایی بود که رفتم. بعدش هم گرفتم خوابیدم.
    نزدیک یازده و نیم شب بیدار شدم.
    بعدش رفتم آب خریدم.
    پیشنهاد آشپزی مشترک به خواهرم دادم، اما تا دیدم مشغول شده، پیچاندمش.
    بعد هم دوباره موبایل و خواب.
    کی آدم میشوم؟ نمی‌دانم

  6. گزارش نیک | به‌زیستی

    تازه کتاب «پروتکل‌های سلامتی» رو شروع کردم. کتابی درباره‌ی سبک زندگی سالم و راه و رسم درست زیستن. البته درست زیستن با درست زندگی کردن فرق داره، اولی ظاهراً پروتکل می‌خواد، دومی گاهی فقط یک عدد آدم که بدونه کجای زندگی رو اشتباه پیچیده.

    کتاب رو کامل هم توی کانالم گذاشتم. شامل فرمول‌های ساده‌ای برای درست خوابیدن، درست خوردن، درست سوگواری کردن، عادت‌های بد رو به خوب تبدیل کردن و در نهایت رسیدن به بهترین نسخه‌ی خودمون.

    بهترین نسخه‌ی خودمون! انگار آدمیزاد هم مثل نرم‌افزارها هر چند سال یک بار آپدیت می‌شه، با این تفاوت که این یکی نه گزینه‌ی بازگشت به تنظیمات کارخانه داره، نه می‌شه مسئولیت باگ‌هاش رو انداخت گردن سازنده.

    ساعت ۹ صبح بیدار شدم. ساعت مناسبی برای کسی که هم خواب کافی داشته و هم روز شلوغی در پیش داره. نه آن‌قدر زود که هنوز خروس‌ها درگیر مسائل شخصی‌شون باشن، نه آن‌قدر دیر که روز به شب رسیده باشه و آدم تازه بخواد با خودش سلام‌علیک کنه.

    در جریان نوشتن صفحات صبحگاهی، کاملاً فی‌البداهه به خودم قول دادم که از این سن، یعنی از دو روز پیش که تولدم بود تا تولد بعدی‌ام، ۱۸ مهر ۱۴۰۶، بترکونم. توی همه‌چی!

    تا حالا بقیه ترکوندن و ما تماشا کردیم. حالا نوبت ماست بترکونیم و بقیه تماشا کنن. بالاخره هر برنامه‌ای یک دوره‌ی تماشاچی‌بودن داره و یک دوره‌ی تماشاچی‌داشتن. ما هم از این به بعد قصد داریم از صندلی تماشاچی بلند شیم و بریم وسط زمین. البته نه برای فوتبال، برای زندگی.

    بعد از این عهدنامه‌ی ترکاندن، رفتم سراغ صفحه‌ی کاری‌ام در اینستاگرام. چندتا استوری از این روزهام گذاشتم و از کادویی رونمایی کردم که یکی از هتل‌ها برام فرستاده بود: یک تیشرت سیاه با عکس من و امیرعلی.

    تیشرت سیاه بود، عکس سیاه نبود، خاطره بود که از روی پارچه نگاهم می‌کرد. بعضی کادوها رو می‌شه پوشید، بعضی‌ها رو باید زندگی کرد. این یکی ظاهراً از هر دو نوع بود.

    تا شروع وبینار نویسنده‌ساز هم مشغول جواب دادن به پیام‌ها شدم. کوهی از تبریک تولد در تلگرام و واتساپ و اینستاگرام. کوه تبریکات، رشته‌کوه پیام‌ها، قله‌ی قلب‌ها و دره‌ی جواب‌ها!

    هرچی جواب دادم، تمام نشد. احساس می‌کردم به جای تولد یک نفر، سالگرد تأسیس یک وزارتخونه‌ست و من شخصاً مسئول روابط عمومی‌اش هستم.

    موضوع آزادنویسی وبینار، «صبر» بود. بیست‌وپنج دقیقه قلم رو دست گرفتم و گذاشتم هرجا دلش می‌خواد بره. من هم دنبالش رفتم، مثل مسافری که بلیت نداره ولی امیدوار است آخرش به جای خوبی برسد.
    و رسید.
    وسط این نوشتار به کشف عجیبی رسیدم: من بعد از مصائبی که توی مدت کوتاهی پشت سر هم بر سرم آوار شده بود، می‌خواستم صبر خودم رو ثابت کنم. فکر می‌کردم دارم صبر می‌کنم. خیال می‌کردم همین که گریه نمی‌کنم، خودم رو نمی‌کشم و به زندگی ادامه می‌دم، یعنی صبورم.
    اما فهمیدم نه. من صبور نبودم، با زندگی قهر کرده بودم. مثل بچه‌ای که از دست مادرش ناراحته، می‌ره توی اتاقش، در رو می‌بنده و منتظره یکی بیاد نازش رو بکشه. با این تفاوت که زندگی نه پشت در اتاقم می‌اومد، نه می‌تونست حدس بزنه چرا قهرم و نه اساساً مسئول بود که برای آشتی‌کردن با من پیش‌قدم بشه.
    من فقط ازش کناره گرفته بودم و اسم این کناره‌گیری رو گذاشته بودم صبر.
    تازه فهمیدم شاید اون همه سختی، فقط مرحله‌ای بود که باید توش صبرکردن رو یاد می‌گرفتم. من اما به جای یادگرفتن، نشسته بودم سر جلسه‌ی امتحان و به برگه‌ی زندگی فحش می‌دادم که چرا سؤال‌هاش این‌قدر سخته!
    ته دلم می‌دونستم، فارغ از این‌که تقصیر چه کسی بوده، انتخاب‌های خوبی نمی‌کردم. می‌دونستم دارم به سمت خودویرانگری کشیده می‌شم، انگار یک جایی درونم تصمیم گرفته بود حالا که دنیا به اندازه‌ی کافی خرابکاری کرده، من هم آستین بالا بزنم و در این پروژه‌ی عمرانی مشارکت فعال داشته باشم.
    اما بالاخره یک جایی باید دست از این مشارکت‌های مخرب برداشت.
    برای همین تصمیم گرفتم روی کاری تمرکز کنم که می‌دونستم از جنس اون جمله‌ی آشنائه:
    «اگر فقط هر روز حاضر بشی و کمی تلاش کنی، آخرش چیزی در انتظارت خواهد بود.»
    نه معجزه‌ای که از آسمون بیفته، نه نجات‌دهنده‌ای که با اسب سفید از راه برسه، نه یک شبه متحول‌شدن و تبدیل‌شدن به نسخه‌ی طلایی انسان.
    فقط حاضرشدن. هر روز. کارکردن. ادامه‌دادن.
    شاید زندگی همین‌قدر بی‌ادعا باشه. یک روز نان، یک روز زنان، یک روز غم، یک روز قلم. و میان همه‌ی این‌ها، آدمی که باید یاد بگیره به جای قهر کردن با زندگی، باهاش کنار بیاد.

    ساعت ۹ شب با دوستی در رستوران قرار داشتم تا کتاب جدیدش رو درباره‌ی صنعت میزبانی ازش بگیرم.
    وارد رستوران شدم و ناگهان با صدای موزیک هپی‌بردی و باقی مخلفاتش مواجه شدم!
    باز هم سورپرایز.
    ظاهراً دوستان و عزیزان تصمیم گرفته بودن به مناسبت تولدم، اینجانب رو از حالت عادی به حالت غیرعادی منتقل کنن. من هم که تا چند ساعت قبل داشتم درباره‌ی صبر و خودویرانگری و پروتکل‌های سلامتی فکر می‌کردم، یک‌دفعه پرت شدم وسط پروتکل‌های خوشحالی.
    و اون‌جا دوباره به چیزی فکر کردم که گاهی وسط گرفتاری‌های روزمره فراموشش می‌کنیم.
    اینکه وجود آدم‌هایی که دوستت دارن، نعمت بزرگیه.
    آدم‌هایی که به یادتن، برات وقت می‌ذارن، برات نقشه می‌کشن که غافلگیرت کنن و حتی وقتی فکر می‌کنی داری به‌تنهایی از پس زندگی برمیای، یادت می‌ندازن که دنیا هنوز آدم‌هایی داره که بودنت براشون مهمه.
    شاید بهترین نسخه‌ی خودمون، همون نسخه‌ای نباشه که بیشتر پول درمیاره، بیشتر می‌نویسه، بیشتر می‌سازه یا بیشتر می‌ترکونه.
    شاید اون نسخه‌ای باشه که هم بلد باشه برای خودش کاری بکنه، هم بلد باشه محبت دیگران رو بپذیره.
    که هم برای آینده برنامه داشته باشه، هم از سورپرایز امشب جا نخوره. که هم پروتکل سلامتی بخونه، هم گاهی پروتکل هپی‌بردی رو اجرا کنه.
    و مهم‌تر از همه، یادش نره که زندگی، با همه‌ی ناملایمات و نامردمی‌هاش، هنوز گاهی برای آدم کیک می‌گیره.

    پایان گزارش نیک:
    با آرزوی صبر برای روزهای سخت، ذوق برای روزهای خوب و آدم‌هایی که حتی وقتی خودمون یادمون می‌ره، یادشونه که باید خوشحالمون کنن.

    https://t.me/asa_fatemi

  7. هنوز چو هنوزه هیچ و هیچ

    نمی‌فهمم چرا تا حال گذارش نیک پس از نیک ره انجام ندادم به ولا ..
    صبح توب پا شدم ۱۰ تا دیالوگ دگه واسطِ سه شنبه درست کردم شد ۲۵ تا دیالوگ
    بعد رفتم پیاده‌روی دنبالِ عکس‌ها دخترم واسطِ مدرسه که ازجشنِ مدرسه بود با استادِ خود گرفتم متاسفانه بدونِ که ما خبر داشته باشِم عکس گرفتن وقتی عکس‌ها ره بما تعویل می‌دادند به عنوانِ یادگاری یک میلیون هزینه‌ام ازمون گرفتند. روز چهارشنبه ام جشن دارند فک کنم ای‌نا درس نمی‌دند جشن‌بازی دارند.

    مه‌ای بنده گفتم بیا ریکوت شِکنم دمی‌ می‌رفتم پیاده‌روی با پسرم مدرسه دخترم. پیشی خودم گفتم:
    حال‌که می‌رم باشه کمربند هم بسته کنم می‌شه ورزش. دم رفتن‌کو حال‌داد. دمِ آمادن رفتم. سیب‌زمینی، گرجه و خیار خریدم از بساتی تا خونه رسیدم با ۱۰ کیلو بچه فشارِ کمربند شش‌کیلو وسیله موردِ نظر بیخی شکمم چسپید به قبورغه‌هام تا عهدِ که پائین داخلِ پیاده‌رو خونه نشستم استراحت کردم بعد آمدم خونه.
    باز ام توبه نکردم وسیله‌ها گذاشتم کتاب ۳۶۵ روزه تموم کرده بودم رفتم تعویل دادم کتابِ بنامِ ترانه فک کنم هم داستان داره هم ترانه نمی‌فهمم تا حالا نه رفتم بخونم فرصت نشد. شام درست کردم سوختوندم شما بمه بگید عالییییی.
    بعد تمیزکاری، بعد ۲۸ تا شد دیالوگ‌ها، حال ۳۰ تا تکمیل کردم می‌خام برم دنبالِ شعر خدانگهدار تا فردا
    https://t.me/sadegaalezadai

  8. صبر نیک
    مامان را سر صبحی بردم دکتر. برای قلبش وقت اکو داشت. باران شلاقی می‌بارید. من هم می‌خواستم وبینار امروز را بشنوم. موضوعش صبر بود. شاهین گفت برای خودتان نامه‌ای بنویسید با عنوان صبر. اصلاً صبر را در چه می‌دانید ؟
    وسط وبینار، فیروزه از اهواز زنگ زد. باران نم‌نم شروع کرده بود و یک‌دفعه شلاقی و افسارگسیخته باریدن گرفت- طوری‌که من با این چشم‌های تازگی‌ها باباغوری‌شده، ماشین جلویی را هم به‌زحمت می‌دیدم. از طرفی با فیروزه حرف می‌زدم و جناب ویز هم لال مونی گرفته بود. دو سه بار خروجی‌ها را از دست دادم. اما آن‌قدر دلتنگ دوستانم هستم که دلم نمی‌آمد تماس را قطع کنم-به‌خصوص با این اوضاع بگیرنگیر اینترنت ایران.
    بالاخره خداحافظی کردیم. از مطب دکتر زنگ زدند. گفتم نزدیکیم.
    رسیدیم به الکاهن سیتی، جایی که انگار تکه‌ای از جنوب خودمان است، از حومه‌های عرب‌نشین سن‌دیه‌گو، البته با عرب‌های آشوری‌تبار. هوا باز شد و آفتاب از میان ابرها سر زد- زیبا و دل‌انگیز. اما مجبور شدیم به‌خاطر دیرکردمان ساعتی در مطب بنشینیم.
    چه وقتی بهتر از این برای خواندن «جریده‌ی فریده»؟ گذشت به خواندن از کلام و عمل و اعمال مریم عمید عزیز-شیرزنی برای صد سال پیش از این، از آن آدم‌های همه‌چیزتمام و مصدر خیر.
    به جاری‌ام زنگ زدم. گفت: «نوه‌ات آمده، همه را فراموش کردی.»
    گفتم: «نه دیگه، نشد! اگر منزلی، بعد از دکتر مامان می‌آییم با هم چای بخوریم.»
    استقبال کرد. رفتیم.
    مثل هر بار با وارد شدن به خانه‌اش موجی از آرامش مرا بغل می‌کند. از نوشته‌های کانال گفت ، یکی هم اسم آورد و گفت دوستش دارد. برایش دو قسمت از همسفری با ناصرخسرو را خواندم. گفت: «خودت که می‌خوانی چه خوب است.»
    خلاصه، من هم ذوق‌مال که خواننده‌ای دارم پروپاقرص. یکی هم اگر باشد و دل بدهد، قلمم به عشقش ورز می‌خورد.
    دوساعتی نشستیم. به مامان گفتم: «بریم ناهار سرای؟» سری تکان داد.
    رفتیم کباب‌سرای سوری، به نام سرای . جاتان خالی! به‌خصوص که میز بغلی، هشت خانم میانه‌سال شیک‌وپیک سوری به دورهمی آمده بودند. می‌گفتند و می‌خندیدند و من دلم برای عزیزان دور از دسترسم تنگ شد.
    یکی موهای بلندش روی شانه اش ریخته بود، گفتم فروغشان است. یکی هایلایت تمیزی داشت و موقرانه می‌خندید، گفتم حمیرایشان است. یکی می‌رفت و می‌آمد، گفتم این آذرشان است. یکی صمیمی، با لبخندی ملیح، دیگران را نظاره می‌کرد؛ گفتم ای جان فیروزه هم همراهشان است. یکی صدایش دل می‌برد گفتم شهین جان یاشاسین آذربایجان یکی راس میز نشسته بود و پختگی و صمیمیتش می گفت مهناز است یکی هم هیجان زده چیزی تعریف می‌کرد و بقیه می‌خندیدند. گفتم آخی الی هم هست خودم و مامان هم میز بغلی بودیم- گفتم این هم میترایشان از دور حظ می‌برد.
    وقتی می‌رفتیم، دستم را روی میزشان گذاشتم و گفتم: «دورهمیِ عالی داشته باشید. با دیدن شما دلم برای دوستانم در ایران تنگ شد.» به وجد آمدند.
    سه‌تایشان با هم گفتند: «اوه، ایران»
    خانه که رسیدیم، قدری دراز کشیدم و یک سریال مصری از نتفلیکس دیدم. وسط‌هاش خوابم برد. بیدار شدم و به درخواست آقای همسر برایش سمبوسه درست کردم. حالا هم نشسته‌ام نامه‌ی اعمال می‌نویسم.
    والس جناب شوستاکوویچ را به خلوت خود دعوت کردم. خیلی قیل‌وقال می‌کرد. گفتم برود تا وقتی دیگر. برای فریبرز لاچینی چای ریختم- قندپهلو نوش جان کند و دل ما را با کشیدن انگشتانش بر کلاویه‌ها، بی‌قرارتر تحویلمان بدهد.
    همه‌شب از لذت دیدن و خواندن و بوییدن رقص قلم محمودآقا دولت‌آبادی، با خودم به رقص‌درد می‌آمدم، اما امشب اشکم را سرازیر کرد. دلم می‌خواست اینجا بود و تنگ در بغل می‌گرفتم و می‌بوسیدمش- آن‌طور که او دید: «مرگان نمی‌خواست هرای بی‌انتهای خود را از بند دل رها کند.»
    امشب که به روزم نگاه می‌کنم، می‌بینم نخ تسبیح همه‌ی این دانه‌های رنگارنگ، صبر بوده است. صبری که در آن نه رنج را به جان می‌خرم و نه زندگی را به تعویق می‌اندازم. در سکوتش به آرامشی می‌رسم که برای ادامه‌دادن و خوشحال‌بودن به آن نیاز دارم. باران می‌بارد، راه به درازا می‌کشد، قرارها به هم می‌ریزد و دلتنگی سر می‌رسد، اما زندگی منتظر نمی‌ماند تا همه‌چیز بر وفق مراد شود. می‌شود در جاده‌ی بارانی صدای دوستی را شنید، در انتظار مطب کتابی خواند، با جاری جانم گل گفت و گل شنید، مادر را به غذایی مهمان کرد و در حاشیه‌ی جمع غریبه‌ها دوستان دور از دسترس را به یاد آورد. می‌شود حتی با خواندن چند سطر از دولت‌آبادی در جای خالی سلوچ اشک ریخت و باز زندگی را دوست داشت.
    من صبر را این‌طور زندگی می‌کنم. نه برای اینکه زمان بگذرد، بلکه برای اینکه در گذر زمان، زندگی از من نگذرد.
    آدرس کانال تلگرامم:
    https://t.me/Mitra_Nevis39
    میترا رستگاران

  9. ۲۰ مهرماه
    سال واژه: جسارت
    صبح زود بیدار شدم و برای همین، دو ساعت کامل برای خودم داشتم. به کتابخانه رفتم، عضویتم را تمدید کردم و کتاب جدیدی گرفتم. پیدا کردن شمارهٔ ردیف کتاب‌ها کار جالبی بود؛ حس کتابدارها را داشتم. از آنجا که قرارمان چهل دقیقهٔ دیگر بود و من سابقهٔ بدقولی در کتابخانه را داشتم، گوشی را دست گرفتم تا زمان از دستم نرود.

    بارها پیش آمده که به کتابخانه رفته‌ام و به‌جای نیم ساعت، یک ساعت آنجا مانده‌ام. متأسفانه حرفم را باور نمی‌کنند که من آنجا از زمان و مکان جدا می‌شوم. باز آرزو کردم کاش کتابدار بودم. بعد با خودم گفتم حالا که در واقعیت نمی‌شود، در دنیای خودم می‌توانم داستانی دربارهٔ یک کتابدار خلق کنم. این ایده را وقتی داشتم سس ماکارونی درست می‌کردم، در ذهنم پرورش دادم و جزئیاتش را در گوشی یادداشت کردم.
    بچه‌ها امروز خیلی بهتر بودند؛ هرچند می‌دانم این من بودم که پرانرژی‌تر بودم. دو فنجان قهوه کار خودش را کرده بود، هرچند نباید بگذارم به عادت هرروزه‌ام تبدیل شود. زنگ کاردستی بود. کبریت‌ها مدام به دستشان می‌چسبیدند و بچه‌ها که از نچسبیدن آن‌ها به یکدیگر ناامید می‌شدند، به‌سمت من می‌آمدند. بیش از ده بار شعار «من می‌توانم» را با هم در کلاس تکرار کردیم. بعضی از تجربه‌های ناموفق و ناتوانی‌هایشان را در خانه برایم تعریف کردند؛ از کارهایی گفتند که با گفتن همین یک جمله توانسته بودند به سرانجام برسانند. من هم با صورتی سراسر شعف، آفرین نثارشان می‌کردم.دیروز دو کارورز هم داشتم. تمام مدت کلاس فقط نشسته بودند و نگاه می‌کردند. گاهی فراموششان می‌کردم. به نظر می‌رسید هر دو دوست داشتند معلم کلاس اول شوند، اما هیچ‌کدام هنگام کار شور و شوقی از خود نشان ندادند.

    شب، سرمست از خواندن کتاب‌های جدید، به خانه برگشتم. کارهای خانه اول خودی نشان دادند و بعد از رسیدگی به خانه و زندگی و کمی وقت گذاشتن برای خودم، بالاخره فرصت انجام کارهای شخصی‌ام رسید. به زبانم پرداختم و بعد کتابی از آدام آلتر را شروع کردم به نام *بازداشتگاه صورتی*؛ کتابی دربارهٔ نیروهای پنهانی که طرز فکر، احساس و رفتار آدمی را شکل می‌دهند، با ترجمهٔ هوشمند دهقان.

    از همان فصل اول جذبش شدم. موضوع فصل، نام انسان‌ها و تأثیر آن‌ها بر سرنوشتشان بود. مثلاً معنای نام یونگ، جوان است و از همین رو، مفاهیم جوانی، سال‌خوردگی و زایش دوباره از بدو تولد ذهن او را به خود مشغول کرده‌اند. یا نام فروید که در آلمانی به معنای لذت است؛ کسی که از اصل لذت دفاع می‌کند. نویسنده نمونه‌هایی از تأثیر نام‌ها در جهت منفی را هم مطرح می‌کرد. از جمله بلک راب، خوانندهٔ رپی که به‌خاطر یک سرقت بزرگ زندانی شد.

    در مجموع، منظورش این بود که نام‌ها بر پیامدهای زندگی تأثیر می‌گذارند. به نام خودم و نزدیکانم فکر کردم؛ به اینکه چقدر شخصیت‌هایمان به معنای اسم‌هایمان شبیه است. کمی که دقیق‌تر شدم، دیدم بله، واقعاً می‌توان رگه‌هایی پیدا و پنهان از این شباهت را در هرکداممان پیدا کرد.

  10. دوشنبه ۲۰ مهر
    چند کلمه‌ای جهت حفظ تعهد🤗
    روز کاری فشرده. بعد از آزادنویسی صبحگاهی، کارهارو الویت بندی کردم و پنج دقیقه‌های آزادنویسی رو مشخص کردم. به سه تاش رسیدم فقط. تمرین دوره پیشرفته و شعر رو ارسال کردم. باقیش کار بود و کار.

  11. گزارش نیک
    به تاریخ ۲۰ مهر ۱۴۰۵

    صبح، پادگان. کمی عجله، برای دیر نرسیدن. تقریبا به موقع رسیدم. یادش بخیر که اوایل خدمت هر روز خودم را فحش‌کش میکردم که “این چه غلطی بود تو کردی؟” اما الان هم همینطور است!

    امروز مسابقات ورزشی برایمان برگزار کرده‌بودند و خیلی حس و حال خوبی بود. سربازی شاید همین لحظاتش باید یادم بماند. کنار آدمهای دیگر میخندیدیم بدون اینکه درنظر بگیریم این آدم چه نیتی دارد، چون نیت همه ما “بازی” است؛ حالا چه با دم شیر یا با کبد خر!

    بعد از آن به خانه برگشتم. میدانم که محیط اتاق و خانه دا باید برای خودم کمی تغییر بدهم چون سیستمش جوری طراحی شده که من را به خواب دعوت می‌نند و خیلی بهره‌وری مناسبی ندارم.

    پروژه‌ای دارم برای یک فیلم کوتاه که وظیفه‌ام تولید هویت بصری و پوستر فیلم است. فیلم را دوست دارم ولی کمی برایم گنگ است. این لکنت عامدانه را می‌شناسم. لکنتی (به معنی غیرمستقیم و نامفهوم روایت کردن) که تلاشی است برای اینکه بجای تو، دیگران تو را بفهمند. شاید در نوشنه هایم هم مثل این دوست کارگردان به همین منوال حرکت کرده‌ام ولی الان در این لحظه دوستش ندارم. فکر میکنم داستان خیلی مهم تر از صرف یک فرم خلاقه یا شاید ژستی ادیبانه است.

    بعد از آن درصدد سفارش دادن یک عدد پیتزا بودم که چون اول شروع خدمتم به خودم قول داده‌بودم که هرماه یکبار به فست‌فود دست بزنم برای همین قولم را نشکاندم و گذاشتمش تا اول ماه.

    به خوانش کتاب طبیعت رفتار انسان ادامه دادم و الان در مرحله انرژی های آنیما و آنیموس هستم که گرین توضیحشان میدهد. یونگ را دوست دارم و حس منعطف تری از او دریافت میکنم.

    شب شام سبکی خوردم (ترکیبی از چند عدد خرما و شیره – نه آن شیره کرمان! – و یک لیوان چای) و به خواب رفتم و از اینکه خودم نمی‌خواهم بخوابم ولی بدنم از شدت کلافگی و بی‌حرکتی خوابش می‌برد دچار کسالت و حس بدی می‌شوم. باید کاری برایش کنم.

    امروز هم (بیست و یکم مهر) چهار و نیم بیدار شدم و قصد دارم تا قبل رفتن به پادگان کمی پروژه پوستر فیلم کوتاهم را چکش بزنم. همیشه از پی این چکش زدن ها چیزی بیرون میاید و جالب است که این را هنگام یادگیری مهارتی جدید فراموش میکنم.

    این بود از روز من
    نمره‌ای به آن نمیدهم چون خیلی رضایت ندارم اما همینقدر که در حال مرور و نوشتنش هستم جای امیدواری است.
    امیدوارم شما را امروز در راس ساعت پنج ملاقلت کنم، دوست عزیز✌️

  12. برخی روزها از حوصله خارج‌اند. از حوصلهٔ آن‌که به آن‌ها دقیق و حساب‌شده رسیدگی کرد. امروزم از همان روزها بود‌. از خستگی به اسکرول کردن اکسپلور روی آورده بودم. در حالیکه که اصلا این کار را دوست ندارم. وقت‌گذرانی بی‌خود و بی‌فایده. گذشت دیگر.

    ساعت پنج شد و به وبینار رفتم. همیشه سر کلاس بودن حالم را جا می‌آورد. پیش از ورود خستگی را پشت در می‌گذارم و خندان وارد می‌شوم. می‌روم که با نوشتن و افزودن به معلوماتم خود را در برابر جهل و نادانی مجهز کنم. نوشتیم از صبر، با نامه‌ای خطاب به خودمان. چه می‌کنیم با صبر. صبر با ما چه می‌کند. هر دو از پیوند خویش راضی هستیم؟ یا سرسوزنی ارزش قائلیم برای یکدیگر، که پشت سر یکدیگر به غیبت ننشینیم؟ چکیده‌ای از نامه‌نگاری‌ام این بود: «اگر ندونم برای چی صبر می‌کنم علاوه بر دیگر دردها، یک درد مضاعف دارم که فرسایشی و بیهوده است. باید صبر یک دلیل محکم داشته باشه و مسیری که نیازمندِ صبرِ نه تحمل‌های تحمیلی.» باید برای مفاهیمی که همیشه معانی ثابتی دارند مجالی قرار داد برای بازنگری و بازاندیشی تا توانست مفهومِ درخور و متناسبی برای آن‌ها جُست.

    متنی نوشتنم با ارقامی که عجین شده‌اند در من. چهار و پنج و ششی که آخرینِ رقم سن من‌اند. این بازی با واژه‌ها برایم جذاب است. ایده از قبل در ذهنم بود پس زمان زیادی نیاز نداشتم. صیادِ حرفه‌ای همیشه صیدِ آماده و تازه‌ای در بساطش دارد.

    چند غزلی خواندم از «حافظ» و اشعاری از «بیژن جلالی».
    تک بیتی از غزل شمارهٔ ۲۴
    «من همان دم که وضو ساختم از چشمهٔ عشق
    چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست»

    کلمه‌برداری کردم از اشعار و «بوف‌کور» صادق هدایت. کم‌کارم در مطالعه. علتش هم نامعلوم است. قبل از خواب ولی حتما بوف کور می‌خوانم و بعد می‌روم پی رویاهای شیرین.

    دو قسمت آخر سریال«silo» را می‌بینم و به قدرت کار تیمی ایمان می‌آورم. سیلویی که توسط یک مرد ثروتمند ساخته شده و شماری از آدمیان را زندانی کرده‌اند در آنها. ولی سیلوی شمارهٔ ۱۸ نخبگان و خوش‌فکرانی دارد که نه تنها برای بقا می‌جنگند که می‌کوشند دشمن‌شان را زمین بزنند. این فصل فصل رونمایی از حقایق پشت پرده‌ای بود که نیازمند ورود آنها به مسیر داستانی بودیم. و البته با پایانی چشم‌گیر ما را برای فصل آخر در سال آینده آماده می‌کند. همین دیگر.

    https://t.me/zahraballampour

  13. روایت آدم‌هایی که دوست‌شون ندارم
    ‌
    گفتم نمی‌شه امشب رو بیخیال نوشتن بشی؟ خیلی خستم و خابم میاد. بیخیال‌شو بابا. بلند شدم سیستم رو روشن کردم و گفتم هیس. ساکت‌شو. می‌خام انجامش بدم. می‌خام امشبم بنویسم و منتشر کنم و بخونن همسفرام. بعد باز گفتم خب یکی از متن‌هایی که تو آرشیو داری رو بکش بیرون و بذار برای امشب. اما نه. اصرار داشت گزارش نیک امروز رو بنویسه و بذاره. چشمام داره بسته می‌شه، پس زودتر امروز رو که خیلی‌هم نیک نبود می‌گم برات.

    امروز یکم دیر بیدار شدم. می‌دونستم دیر می‌رسم به کلاس. اما خب مشکلی نبود، سه هفته‌ی اخیرم بچه‌ها همین‌موقع‌ها می‌رسیدن و استاد حضورشون رو ثبت می‌کرد. آماده شدم و رفتم دانشگاه. وقتی رسیدم به کلاس، هشت و سی‌ و‌ دو دقیقه بود. دو سه دقیقه از حضور غیاب استاد گذشته بود. نشستم جایی از کلاس و به آموزش جدید گوش دادم. بعد که تموم شد درس دادنش، دیدم چندتا از بچه‌ها دارن التماس می‌کنن که حضوری مارو بزنید. گفتم مگه قراره نزنه حضوری رو استاد؟ گفتن نه، می‌گه چون دیر اومدید نمی‌زنم. خلاصه گوش دادم به بحث کردن‌شون و فهمیدم استاد زیادی عقده‌ای تشریف داره و احتمالنم از دنده‌ی چپ بیدار شده امروز. این شد که بعد از بیان کلی غر، زدم از کلاس بیرون.

    ده دقیقه قبل از کلاس دوم، بچه‌ها گفتن تشکیل نمی‌شه. گفتن استاد نیست. استاد حتا به خودش زحمت نداده بود خبر بده که امروز نمیاد و بچه‌های کلاس‌ اول الکی تا دانشگاه اومده بودن. حتا بچه‌های همین سکشن دوم. اونایی که فقط یه کلاس داشتن. بدم میاد از این آدم‌های بی‌مسئولیت. خلاصه که از صبح تا ظهرمون به شاخ گاو مالید. نشستم کارای کلاس خوشنویسی رو تکمیل کردم و گفتم خداکنه این یکی دیگه بازی درنیاره. درنیاورد. ناهار خوردم و رفتم رسیدم به کلاس. امروز زود صدام کرد. کارهامو دید. یدونه کم داشتم. از بقیه‌ی کارها راضی بود. گفت کاش اون یکی رو هم زده بودی، ولی خب چیکارت کنم؟ و نمره‌ی کامل رو برای تمرین‌هام گذاشت. بین کلاس، رفتم تمرینجا. دوست‌های جدید می‌بینم در جلسه‌های تمرینجا و چه خوشحال‌کننده.

    امروز دوستی که باهاش برمی‌گشتم خونه نیومده بود. گفتم باید با اتوبوس برگردم یا پیدا کنم کسایی رو که هم‌مسیر باشن باهام. از دانشکده که بیرون اومدم، دوست دیگه‌ای رو دیدم. گفت می‌خاد بره خونه و اگه منم می‌خام برگردم می‌تونه برسونتم. راه افتادیم باهم اومدیم دم‌ گیت و منتظر اون چندنفر دیگه‌ای شدیم که باهاشون هماهنگ کرده بود. اون سه نفرهم اومدن و باهم رفتیم سمت ماشین. همینطور که داشتم بادوستم حرف می‌زدم، اومدم که برم بشینم صندلی جلو، دیدم یکی از سه نفر بدون توجه به هیچی، در رو باز کرد و نشست. من اینطوری بودم که: وا. من و دوستم بعد از نگاهی بهمدیگه و خندیدن از این اتفاق، نشستیم تو ماشین. نشستم صندلی عقب. راه افتادیم و رسیدیم به جایی و همون دختر پیاده شد. نشستم جلو و با دوستم گفتیم چرا اینطوری کرد این دختر؟ که یهو یکی از دخترای عقب گفت، این از من خوشش نمیاد، حالا می‌خاست مثلن کنارم نشینه. بدم میاد از آدمایی که فقط فکر خودشونن. آدمای خودخاهی که فکر می‌کنن مرکز دنیان. جمع کن آقاجان. شما هیچِ هیچی. هیچ هیچ؟ هیچ هیچ هیچ. همینطور ادامه بدیم مثل اون دیالوگ معروف تا استاد پرتمون کنه بیرون از مدرسه؟(بی‌خابی داره اذیتم می‌کنه.)

    خلاصه که رسیدم خونه. اول رفتم تو وبینار ولی دیدم وقت نمی‌کنم آزادنویسی کنم و حتا درست گوش کنم جلسه رو. پس اومدم بیرون. لباس عوض کردم و موهام رو مرتب کردم یکمی. بعد اسنپ گرفتم و رفتم سمت چهارباغ. با دوستم قرار گذاشته بودیم اونجا. آقای اسنپی، انگار اصلن روز خوبی رو نگذرونده بود. دائم زیرلب برای خودش غر می‌زد و به هرماشین و موتوری گیر می‌داد. رسیدیم و این‌طرف میدون پیاده‌ام کرد. گفت اون‌طرف بیام دوربینا ممکنه پلاک ماشین رو بگیرن و طرحه. نفهمیدم بعدش قراره چطور دور بزنه که دوربینا نگیرنش. به‌هرحال پیاده شدم و راه افتادم سمت آمادگاه. رسیدم و یکمی منتظر موندم تا دوستم بیاد.

    دوسالی بود که همدیگه رو ندیده بودیم. آخرین‌بار وقتی دیده بودمش که آپاندیسم رو عمل کرده بودم و اومد بهم سر بزنه. حالا امروز، باهم رفتیم کتابفروشی. به‌یادِ قدیم. گشتیم و پیدا کردیم کتابفروشی‌های جدید رو. از اونایی که کتاب‌های دست دوم دارن. قدیمی. پیدا کردیم. کتابفروشی اول رو پیرمردی دارا بود که حسابی پرحرف بود. از اون پیرمردهای پرچونه بود. مشالا به این چونه حاج‌آقا. کف کرده بود دهنش از بس حرف زده بود، بخدا خودم دیدم. اما باز ادامه می‌داد. نمی‌ذاشت واسه خودم بگردم و کتاب ببینم. هی کتاب پشت کتاب معرفی می‌کرد. حافظه‌هم داشت مشالا. یکی دوتا کتاب رو هم شروع‌شون رو خوند از حفظ برام. یه دیوان شعر برام اورد از ابوالقاسم حالت. همینطور اتفاقی بازش کردم و فعل‌های این شعر برام جالب بود:

    ادامه:

    «بهر پیچ زلفش از بس شعر بافیدیم ما
    آخر از دل پیچه یاران را کلافیدیم ما»
    دوست داشتم. استفاده‌اش از زبان نو بود انگار. «صافیدیم»، «تلگرافیدیم» «می‌تلافیدیم». ادامه‌هم داره، ولی خب می‌گذریم ازش. بازم از کتاب گفت برام. یه‌جایی خودش گفت سرتون رو درد نیارم؟ گفتم نه بفرمایید و توی دلم خدا خدا کردم کاش یه مشتری بیاد و حواسش رو پرت کنه. ولی نیومد و پیرمرد گفت بیا بهت «خیام و آن دروغ‌ دلآویز» رو بدم بخونی. «شکر تلخ» هم قشنگه‌ها. گفت قشنگ یه شکر تلخه که توضیحش خیلی قانع کننده بود. البته خدایی جالب حرف می‌زد حاجی، اما سکوت بیشتر بهش میومد به‌نظرم. کاش یادش بگیره.

    بعدش رفتیم یه‌جای دیگه. دیدم فروشنده سرگرمه با یه دوستی. خوشحال، شروع کردم به گشتن بین کتابا. بین همه‌شون، دوتا نظرم رو جلب کرد. یکی «همسایه‌ها» از احمد محود و یکی «تنگسیر» از صادق چوبک. نگاه کردم و دیدم همون نسخه‌های قدیمیه که دنبال‌شون می‌گردم و خوشم میاد ازشون داشته باشم. حداقل یکی دوتا. رفتم و پرسیدم که اینا چه قیمتی دارن؟ مردک کم‌عقل و بیشعور گفت خانم اینا گرونه، برای کسیه که کلکسیون کتاب جمع کنه. شما بیا برو همون همسایه‌ها هست که اونجا گذاشتم، (البته اون به‌جای است می‌گفت هست. من که بلدم درسم رو.) اونو بخر مثل همینه فرقی ندارن باهم. لجی شدم. گفتم خب چه قیمت یعنی؟ گفت شما حالا ایشالا بعدن که بزرگ شدی و پولدار شدی بیا سراغ اینا. گفتم خب می‌خام بدونم. پشت کرد و رفت سمت دیگه‌ای و درمسیر رفتن گفت دو سه تومنی می‌شه هرکدوم. گفتم آها خب منطقیه که، همچین گرون نیست. یکم نگام کرد و گفت برو اون همسایه‌ها رو ببین. اونجاست همینه دقیقن. گفتم اونو که تو همه کتابفروشی‌های دیگه‌ام دیدم، من دنبال همین کتابای این شکلی بودم ولی مرسی. زدم بیرون. مردک دهن‌گشاد. اگه درست حرف زده بودی، امشب یکی از اون کتابای به‌قول خودت کلکسیونیت رو فروخته بودی شاید. مردک لجی حرصم رو دراورد. هنوز که یادم میاد دلم می‌خاد برگردم اونجا و چهارتا فحش ک دار بارش کنم.

    زدیم بیرون از اینجام. رفتیم یکم دیگه گشتیم. بعد رفتیم بازار شکرچی. دوستم کتاب دانشگاهی می‌خاست. دوست نداشتم فضای این بازار رو. آدماش، آدمای من نبودن. فضاش سنگین و چرک بود. اذیتم کرد. دوستم یکی از کتاباش رو پیدا کرد و خرید. اومدیم بیرون و رفتیم سمت کافه گالری «خونه‌ی ما» از تموم چهارباغ فقط همون کتابفروشیا و این کافه رو دوست دارم. بقیه‌ی مسیر بیشتر وقتا چرک و شلوغه. کلی آدم راه میرن که ترجیه می‌دم هیچوقت نبینم‌شون.

    رسیدیم کافه و اول پیشی نوازی کردیم. بعد سفارش دادیم و نشستیم. حالا وقت حرف زدن بود. من تعریف کردم، دوستم تعریف کرد. چسبید. از زندگی همدیگه باخبر شدیم. حالا دوست‌تریم انگار. چقدر بزرگ شدیم هردوتامون. جا افتادیم تو زندگی انگار. بعد رفتیم داخل و گالری رو گشتیم. فکر کنم ده دقیقه، یه‌ربع وایساده بودیم و از بین اون‌همه برچسب، سعی می‌کردیم چندتای دلخاه‌مون رو پیدا کنیم. کردیم تقریبن. خریدیم و حساب کردیم و اومدیم بیرون.

    اومدیم میدون انقلاب و اسنپ گرفتیم. سوار شدیم و به چهارراه اول نرسیده نگاه‌های پیرمرد شروع شد. بعد زبونش باز شد. «دوباره شروع کردن دخترا رو می‌گیرن. مراقب خودتون باشید. امروز دونفر رو جلوم اومدن بگیرن، فرار کردن. می‌شنوید؟ می‌گم دوباره دارن دخترا رو می‌گیرن» یکم مکث. یه نگاه خیره‌ی دیگه. یه خنده‌ی چندش و زبون باز کردن: «بلد نیستین سرتون کنید اینا رو نه؟» جوش آوردم. داغ کردم. یکی تو سرم می‌گفت چیزی نگیا. ساکت. از تو آینه یکم نگاش کردم و سرم رو کردم تو گوشیم. زنگ زدم مامان. گفتم چک کن گوشیت رو. لوکشین فرستادم براش. گفتم از آقای اسنپی بدم میاد. گفت همینه مامان فعلن باید سکوت کنی. حالا سرت کردی شالت رو؟ گفتم نه. معلومه که نه. همین شماها هی ترسیدید و کوتاه اومدید که زبون‌شون دراز شده. که فکر می‌کنن حق دارن دخالت کنن. هنوز صدای خنده و لحن بیان کردن جمله‌اش تو گوشمه. ازش متنفرم. از همه‌شون.
    ‌
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  14. سر صبح چشمم می‌افتد به جا دستمالی آشپزخانه، که حسابی رنگ باخته است. گواش‌های نیلا را برمی‌دارم، رنگ‌ها را به خورد هم می‌دهم، به خیال رسیدن به سبز چمنی.
    سبز چمنی نمی‌شود. می‌شود فیروزه‌ای یا سبز آبی یا به قول سامان «سبزِ یواش‌». خیالی نیست. می‌کشم بر تن چوبی‌اش، تازه می‌شود، کیفور می‌شوم، بوی رنگ می‌پیچد، بوی رنگ را دوست دارم. حس تازگی می‌دهد، حس خانه‌ی نونوار.

    سر ظهر ورزش می‌کنم، مطابق برنامه، عضلاتم درد می‌کشند و به لرزه می‌افتند. لذت ورزش همان دمی است که ضربانت تند می‌زند و شقیقه‌هایت داغ می‌شوند.

    آزادنویسی امروز شمایلی دیگر دارد. در قالب نامه‌ای به خود، که دعوتی باشد به صبوری.

    از عشق است که صبورتر شده‌ام؟
    آن‌گاه که شرایط سخت شده و توان ادامه کم.

    و شاید صبر همیشه فضیلت نباشد، آن‌گاه که ما را به مدارا با چیزهایی می‌کشاند که به واسطه‌ی عشق تاب می‌آوریم.

  15. صبح اینقدر گرم مطالعه بودم که زمان از دستم در رفت و کمی دیرم شد. چه می‌خواندم؟ «تقصیر تو نیست» از رامنی دورواسلا. شناخت خودشیفته‌ها و التیام از زخم‌های رابطه با آن‌ها. در پشت جلد کتاب آمده است: «همان‌طور که ببر نمی‌تواند خط‌های راه‌راه بدنش را تغییر دهد، فرد خودشیفته نیز از بی‌اعتبار کردن شما دست نخواهد کشید و هر چقدر هم تلاش کنید نمی‌توانید آن‌ها را راضی کنید. اولین قدم برای بهبودی از تاثیر سمی آن‌ها، و برای محافظت از خودتان در برابر آسیب‌های آینده، این است که بپذیرید شما مقصر رفتار آن‌ها نیستید.»
    به نظرم یکی از کامل‌ترین کتاب‌هایی است که تا حالا نوشته شده برای کمک به افرادی که با خودشیفته‌ها در ارتباطند.

    توی اداره از اول صبح با همکارم درگیر یک آمار مسخره برای دانشگاه بودیم. تا آخر وقت هم تمام نشد. فقط آن وسط‌مسط‌ها چند تا پیگیری انجام دادم.

    ظهر که آمدم خانه، ناهار خوردیم. سهم زبانم را خواندم و چند تا شعر از آقا رویایی. خوابیدم تخت. این روزها عجله‌ای برای بیدار شدن ندارم. می‌دانم که نیاز دارم به خواب.

    به نویسنده‌ساز رسیدم و با استاد و بچه‌ها ۲۵ دقیقه آزادنویسی کردیم. نامه‌ای نوشتیم به خودمان با موضوع صبر.

    مامان زنگ زد. داداش هم. مامان دارد برمی‌گردد از اصفهان و خوشحالیم.
    به آیدا پیام دادم و دیالوگ مشترکمان را نهایی کردیم. این روزها زود خسته می‌شوم و تمرکز ندارم. نوشتن یادداشت برایم دشوار شده. شب‌ها تا چیزی برای خوراک کانال دست و پا کنم، جان می‌کنم از سرگیجه. از اینکه برای فردا که مامان می‌آید یادداشتی آماده دارم و با خیال راحت می‌توانم با عزیزانم وقت بگذرانم خوشحالم.

    تازه شستن ظرف‌ها تمام شده بود که همسر آمد با کیسه‌ی میگو. مشغول پاک‌کردن شدم. یک شعرک هم رخ نمود:
    تب‌و‌تاب‌های واهی
    میان کیسه‌ی میگو
    سیاه‌نمایی ماهی

    آخ‌جان که بالاخره امشب تیک چالشعر را می‌زنم.

    ترتیب ناهار فردا را دادم و پریدم حمام. بعد هم کرم‌مالی از مو تا کف پا. یک سوهان را من دو سال بود توی حمام گذاشته بودم و خیس‌خیسی کف پایم می‌کشیدم. نمی‌دانستم از کجا یاد گرفته بودم که باید ببرمش حمام. در سفر اخیر کاشف به عمل آمد که این سوهان برای پای خشک است. توی همین یکی دو هفته از سوهان‌کشی و کرم‌مالی و جوراب بعد از حمام، چنان کف پایم نرم شده که نگو. دلم می‌خواهد ماچش کنم. اَخ سوهان نه‌ها. کف پایم را می‌گویم.

  16. حلزون چه می‌کند. روی زیلویی دراز کشیده تا آفتاب‌بگیرد.

    صبح‌ است. ساعت را نگاه می‌کنم. هنوز مانده تا ۶ شود. مانده تا ساعت لقمه و بساط مدرسه. دوباره کمی می‌خوابم. کمی فقط.

    کتری را آب می‌کنم و چایی را دم.
    پیام مامان را می‌بینم: «صبحانه پاشو بیا اینجا. سه‌تایی حرف بزنیم. دلمان تنگ‌ست».
    می‌گویم فردا مامان. امروز نمی‌شود.
    نمی‌روم. اما دلم تا پیام را می‌بیند در می‌رود. هنوز همان‌جا مانده و کنار مامان هم پرپر می‌زند. بهانه می‌گیرد و نمی‌آید. فردا خودم می‌روم و برمی‌گردانمش.

    بعد از برچیدن صبحانه، من و خانه تنها می‌مانیم. در و دیوارها تمیزند. اما گردی بی‌رنگ روی میزها و گوش و کنارها تپیده است. کسی صدایم می‌کند برای روفت‌وروب.
    محالش نمی‌کنم. کتری همچنان سوت‌ می‌زند آرام تا داغی از سرش بیفتد. خیال یک استکان دیگر چایی خوشحالم می‌کند. گردها را می‌گویم باز هم بمانند تا فراقی دیگر. می‌گویم حال که نه دلم خانه است و نه خانه با دل است، بنشینم به‌صرافت نویسندگی از نوع خلاقش، شاخه‌ی پیشرفته.

    چه جالب‌ست این عنوانِ دوره‌ها. نیست؟ نگاه می‌کنم به سیر تکاملی‌شان. پابه‌پا و گام‌به‌گام. در حقیقت اگر کسی دل بدهد به کار، همان‌گونه که من دل به مامان داده‌ام امروز، یک دانشگاه کامل‌ست. برای من این موضوع جا افتاده است. از مرتب کردن دوره‌ها در درایو سیستم و تورق کتاب‌ها، هر روز به عمق‌ این دریای عمیق بیشتر پی‌ می‌برم. حرکتی حلزون‌وار و خستگی‌ناپذیر. راستش اصلا مهم نیست چقدر هم‌تراز می‌شوم با هم‌ترمی‌ها و هم‌دوره‌هایم. و باز مهم نیست که آیا مدرسه من را تایید می‌کند یا حتی نه. تنها خودم در این میان از این حرکت آرام و پیوسته لذتی وافر می‌برم. عقب می‌مانم یا حتی اگر درجا می‌زنم باز هم مهم نیست. من آمده‌ام تا آماده بمانم.

    لب‌تاپ را باز می‌کنم و کتاب لحظه‌ی زوال را می‌خوانم. بلافاصله بعد از آن محبوبه‌ی ویتگنشتاین را می‌آغازم. تمرینم را دوباره چک می‌کنم و ارسال.

    آزادنویسی امروز به مذاقم خوش نیامد. کمی می‌نویسم. بیشتر ادامه‌اش نمی‌دهم.
    به تمرینجا می‌رسم. باده را می‌خواند. تعریف می‌کند. الگو می‌شود. الگو بوده است. می‌گوید از آنچه که فرار می‌کنی همان را بنویس. اگرنه وقت و عمرت را کشته‌ای. می‌پرسد بنویسید از چه فرار می‌کنید؟ می‌نویسم رمان. هنوز نمی‌توانم به داستان‌هایم اعتماد کنم. بهتر می‌شود قطعا اما فعلا حلزون دارد زور می‌زند کمی جلو بیاید. عجله نمی‌کنم.

    با دخترک گپ می‌زنیم. از دبیرها می‌گوید. از درس. از شیمی. از گسسته. دوباره دلم درس می‌خواهد. نمی‌شود. وقتش نیست. آن قطار رفته است.
    اما قطار مدرسه من را سر ایستگاه سرزبان الهه‌ علیزاده پیاده می‌کند. کیف می‌دهد. یاد می‌گیرم.

    و بعد از آن وبینار استاد است. هنوز شیرازست. سعی می‌کنم حسود نباشم. نیستم. دعا کردم همه‌ی مسافرها خوش باشند.خوشند.
    ۲۵ دقیقه را تنظیم می‌کند و می‌گوید از صبر بنویسید. می‌نویسم از درد صبر. صبر درد. این دو چه فرقی دارند با هم؟ فرق ندارد. هم دردکشیدن جای صبر دارد و هم صبر پای درد. اما شیرین‌ است. باید شیرین باشد. آن صبری را ستود‌ه‌اند که زیبا و جمیل باشد. یعنی صبرت را با خشنودی طی کنی نه با ناله و عتاب. می‌گذارم مطلب کمی خیس بخورد و لعاب بیندازد. بعد از کمی پخت، هوا شود در کانالم.
    ساعت ۷ونیم می‌شود و کلاس نویسندگی آغاز.
    بعد از آن دیگر هیچ.

    https://t.me/manesehchtgrh

  17. بلافاصله پس از جدایی از تخت، پرده را کنار کشیدم. این‌کار را روز‌های بعد هم خواهم کرد. معتقدم نور صبح، تمام کافئین جهان را در خودش دارد. بعد به تی‌تی -پتوس بیچاره‌ام- آب دادم و کمی برایش آواز خواندم تا از دلش دربیاید، بی‌توجهی این چند روز را. پس از آن نوبت آزادنویسی شد و نوشتم از خوره‌های مغزم تا بتوانم اندک تمرکزی برای درس خواندن پیدا کنم. چیزی خوردم و درس شروع شد تا ظهر. ورزش و کتاب و بعد تلفنم زنگ خورد و پیشنهاد بیرون رفتن گرفتم، پذیرفتم و تا پیش از رفتن هم درس خواندم. قدم که می‌زدیم توی شلوغی شهر، متوجه می‌شدم که دقتم بیشتر شده به آدم‌ها و رفتارشان. این خوب است. کافه‌ی جدیدی پیدا کردم که پاتوق پاییز و زمستانم می‌شود، از این بابت خوش‌حال‌ترینم. به خانه که برگشتم ابتدا کمی به گرانی‌ها غر زدم انگار که مادرم رئیس‌جمهور است و بعد گپ زدیم و خوش‌گذشت. پس از آن قسمت اول سریال «یَل» را دیدیم، از گروه سازنده‌ی پوست شیر. خوشم نیامد. مشخص بود که فیلم است. از فیلم‌هایی که مشخص‌ است فیلم‌اند خوشم نمی‌آید. آمدن برادرم، حسن ختام روز شد. نشستیم به گفت‌و‌گو. تازه وارد بالین شده، از بیمارستان می‌گفت و من و مامان هرچندلحظه یک‌بار می‌گفتیم: «خدایا شکرت، هیچی نخواستیم بذا تنمون سالم باشه.» بعدش هم که می‌شود الان و این گزارش، ثبتش که بکنم، بی‌هوش می‌شوم.

    ۲۰ مهر| شماره‌ی هفدهم

  18. گزارش نیک | بیستم مهرماه ۱۴۰۵
    سال‌واژه‌ام: جسارت

    امروز روزی است که قرارداد خانه‌مان به پایان می‌رسد و ما هنوز خانه‌ای برای ادامه‌ی زندگی پیدا نکرده‌ایم.

    انگار زمان، بی‌اعتنا به تردیدها و جست‌وجوهای ما، راه خودش را می‌رود و من میان خانه‌هایی که دیده‌ام، انتخاب‌هایی که هنوز نتوانسته‌ام به آن‌ها تن بدهم و آینده‌ای که باید هرچه زودتر برایش تصمیم بگیرم، ایستاده‌ام.

    در کنار این بلاتکلیفی، امروز اتفاق دیگری هم برایم رقم خورد. من به عضویت انجمن اولیای مدرسه‌ی آروین درآمدم.
    قدمی که برایم فقط پذیرفتن یک مسئولیت تازه نیست، بلکه فرصتی است برای حضور بیشتر، مشارکت و اثرگذاری در فضایی که به رشد و پرورش بچه‌ها مربوط می‌شود.
    حالا من هم‌زمان با نگرانیِ پیدا کردن خانه‌ای برای زندگی، قدمی در مسیری برمی‌دارم که مدت‌هاست دلم می‌خواست در آن حضور داشته باشم.

    امروز هنوز خانه‌ی آینده‌مان را پیدا نکرده‌ام، اما در گوشه‌ای دیگر از زندگی‌ام دری به روی تجربه‌ای تازه باز کرده‌ام. زندگی همین است، گاهی در یک بخش از آن میان زمین و هوا معلق می‌مانی و در بخشی دیگر، قدمی به سوی چیزی که می‌خواهی برمی‌داری.
    https://t.me/MashgheBodan

  19. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    صبح را سه فصلی «مرگ شادمانه» خاندم و هوف. کش داده است برخی جملات را. قدر جاده‌ی زابل-زاهدان کش داده است. کی کش داده است؟ عامو کالبر یا شهد پرویزی؟ چه می‌دانم. یکی این وسط کش‌دانش در رفته است به هرحال.
    دو باری «باغ» یاس را شنیدم و برای بار هزارم گفتم که در و گوهرپاشان است‌ متن این آهنگ.
    تمرین کردم. به‌قدری که تمرین‌جا را نباشم. صدایش را شنیدم اما و به‌به به خانم علوی و تمرینش.
    باز تمرین و خاندن زبان تا نویسنده‌ساز و نوشتنش. نامه‌ای برای صبر. یادم آمد میزان تنفرم از این واژه را و نامه را رکیک‌آباد کردم.
    پیاده‌روی و اسطوره کاوی
    ضبط روزگفتاری که دهانم را گاااااز گرفت. سرما خورده‌ام و بیست‌وهفت‌ هزاربار از نو گرفتمش. اما از اسطوره‌ی محبوبم گفتم. پس می‌ارزد و می‌ارزد.
    دیونیزوس را از تمام المپ‌نشینان که نه، از تمام اساطیر یونان بیشتر دوستش دارم. او را برای خودش و آپولو را برای خورشیدش.

  20. گزارش چهل و شش
    سال واژه: تبدیل
    زمان زیادی از وقتی که گزارشم را اینقدر دیر ثبت می‌کنم گذشته است. ساعت از دستم در رفت و برخلاف زودخوابی‌های اخیر، امشب دیر رسید.
    صبح کارامل ماکیاتو‌ام را درست کردم و پشت پنجره نوش جان کردم و در ذهنم با خودم مصاحبه‌ای کردم.
    کمی رزیدنت. بعد حمام و بعد قسمت‌های مورد علاقه‌ی بعضی دوشنبه‌هایم، رفتن به بازار.
    هدیه‌ای که برای تولد می‌خواستیم پیدا نشد. فقط ملزومات و میوه‌های مورد نیاز را خریدیم. و قارچ.
    قارچ هم همه چیز را به خصوص زندگی را بهتر می‌کند.
    این را هم به لیست لیمو و کدو می‌افزایم.
    ناهار خوردم و بعد نویسنده ساز را آغازیدم‌.
    همراه وبینار ۵۴۵ صد کلمه‌ی اکنونم را نوشتم. در مقایسه با هفته‌های پیش بله می‌توان گفت عملکرد بهتری داشته‌ام. حداقل از لحاظ روانی.
    بعد هم معیارهایی برای یک روز نیک تعیین کردم که نیاز به بازبینی دارد.
    عاشق نوشتن تیترهای نامعمول شده‌ام. به اطرافم نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم از هر واژه‌ای در آن‌ها استفاده کنم‌.
    به وبینار ۵۴۶ که رسیدم صدای استاد ضعیف شد. هندزفری سیمی مشکی عزیزم، بله این آخر عمر تو بود و چه خوش نواختی و لحظات آخر خوبی را سپری کردی. دلتنگت می‌شوم و می‌دانم که این سوراخ گوش‌ها فقط با تو خو می‌گیرند.
    سیکادا چقدر شیرین بود و هنرمندانه. بنا بر این حلاوت نام شان تن را سرچ کردم. البته شان پن سرچ کردم و گفتم وا این یارو. فهمیدم اشتباه شده. به سایتی برخوردم که فکر می‌کنم متعلق به خود شان تن باشد که در آن بعضی نقاشی‌ها و قسمتی از کتاب‌ها و طراحی‌هایش را آپلود کرده بود‌. از چند نمونه‌ی تصویرگری‌اش اسکرین گرفتم و خیلی خوشم آمد. پیشنهاد می‌کنم سری به آن سایت و بخش‌های مختلفش بزنید.
    برای پیاده روی امروز پارک تاریخی خلوتی را برگزیدم.
    آرامش در پیاده‌روهایش جریان داشت، همراه نور.
    از کنار سبزه‌ها که رد می‌شدم چیزی سبزه‌ها را تکان می‌داد. به نظر جثه‌ای داشت اندازه‌ی خرگوش. اما بعد قورباغه‌ی نیم انگشتی از پشتش بیرون می‌آمد. قورباغه‌ها را دوست دارم و مادرم نمی‌داند چرا. من می‌دانم بعدا توضیح می‌دهم‌.
    چهار بچه‌گربه‌ی سیاه هم دیدم. از زیباترین منظره‌های دنیا بازی کردن بچه‌گربه ها با یکدیگر است. مرا یاد برادران کوچولوی پرنسس در انیمیشن شجاع می‌انداختند. زمانی که به خرس تبدیل شده بودند.
    از کلبه‌ی آش نزدیک آنجا آش رشته‌ای خوردم. طبق قوانین رژیمم اجازه داشتم‌.
    به خانه که رسیدیم گول خوردم که برای مدت کوتاهی دوباره سیستم را برای بازی روشن کنم. لیون با عنکبوت عظیم‌الجثه‌ای در راکون سیتی درافتاده بود.
    بعد از بارها تلاش و به فحش بستن عنکبوت‌ها و حتی اسپایدرمن و حتی لیون به خاطر شل راه رفتنش موفق شدم. زودی خاموش کردم و آمدم اینجا.
    دیر شده‌. می‌دانم. اما روز نیکی بود پس از به درازا کشیدنش خرسندم.

  21. دوشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۵
    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    برای عکاسی فردا کمی دلشوره دارم. می‌خواهم همه‌چیز خوب پیش برود. می‌خواهم عکس‌های زیبایی از دوران بارداری‌ام به یادگار بماند. شنیده بودم هرچه به هفته‌های پایانی بارداری نزدیک‌تر می‌شوی، حوصله و انرژی‌ات کمتر می‌شود، اما تا به حال این‌قدر آن را درک نکرده بودم.

    صبح با شنیدن صداهایی از آشپزخانه بیدار شدم. مادرشوهر بود. از همان صبح برای ناهار شربت درست می‌کرد. ظرف‌ها را در کابینت گذاشته بود و چای آماده می‌کرد. با حضور او حتی یک جعبه دستمال هم در خانه جابه‌جا نمی‌شود؛ همه‌چیز روی قاعده و نظم است.

    صبح‌ها لیلیا حسابی گرسنه می‌شود و مجبورم زودتر از همه صبحانه بخورم. مامان قرص تیروئیدش را خورده بود و نمی‌توانست فعلاً به من ملحق شود. مادرشوهر هم نماز اول ماه می‌خواند که به گفته خودش خیلی ثواب دارد.

    بعد از صبحانه، به کمک مامان میگوپلو درست کردم؛ به سبک خودم. خیلی خوشمزه شد، آن‌قدر که همه بیشتر از ظرفیت‌مان خوردیم!

    امروز دو ساعت نقاشی کشیدم تا طلسم نقاشی نکشیدن شکسته شود. لیلیا خیلی اذیتم نکرد. دخترکم آرام و صبور شده. حالا وقتی مدت طولانی می‌نشینم، خیلی دست‌وپا نمی‌زند.

    همزمان با نقاشی، کتاب صوتی «نازنین» اثر داستایوفسکی را گوش کردم. نتوانستم تمامش کنم، اما نصفش را شنیدم. فعلاً نظر خاصی درباره‌اش ندارم.

    غروب به حمام رفتم و موهایم را سشوار کشیدم. بعد برای شام با مامان کتلت درست کردیم.

    در پایان شب هم ادامه سریال «شهرزاد» را تماشا کردیم.

    آخر شب، لباس‌های سعید را برای عکاسی فردا چک کردم. کمی سر به سرم گذاشت تا حرصم را دربیاورد و بخندد. می‌گفتم فقط تی‌شرت سفید، و او آبی و خاکستری نشانم می‌داد!

    کفش‌های مشکی‌اش هم که تأکید کرده بودم برای رفتن به آتلیه باید تمیز باشد، خاکی بود.

    می‌گفت: «چرا توی آتلیه برای مردها لباس ندارند؟»

    گفتم: «شرمنده که مردها حامله نمی‌شوند و قرار نیست لباس بارداری بپوشند!»

    گاهی مثل پسربچه‌ها روی اعصابم می‌رود و هر دو می‌خندیم. شیرینی زندگی به همین است.

    هنگام خواب، برایش از دلشوره‌هایم گفتم. فقط می‌خواستم گوش کند و آرامم کند.

    این روزها به این نتیجه رسیده‌ام که برای حفظ آرامش روح و روانت، باید دور یک‌سری از روابط را خط بکشی؛ آدم‌هایی که مدام انرژی منفی می‌فرستند و بارها قلبت را می‌شکنند.

    مشکل من این است که دلم نمی‌خواهد کسی را از خودم برنجانم، حتی اگر خودش مقصر باشد. همین باعث می‌شود در برابر رفتار زشت او، خودخوری کنم.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    «یک روز دیگر گذشت. روزبه‌روز داریم به تاریخ تولد لیلیا نزدیک می‌شویم. امروز به برنامه‌هایی که داشتی رسیدی. ناخن‌هایت را از نو لاک زدی، حمام رفتی و غذا درست کردی و از همه مهم‌تر، نقاشی کشیدی و به کتاب صوتی گوش دادی.

    فردا هم باید به آتلیه بروی و هم کلاس بارداری با حضور همسران داری. احتمالاً فردا روز قشنگ‌تر و هیجان‌انگیزتری خواهد بود.

    حالا بهتر است زودتر بخوابی.»

    ⸻

    🌿 نمره‌ی امروز

    🎨 آفرینش و هنر: ۱۰
    🥗 تغذیه و آب: ۸
    ✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۵
    📖 خواندن و شنیدن: ۵
    🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
    🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۴
    🧸 آمادگی برای لیلیا: ۵
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰
    💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
    😴 استراحت و خواب: ۱۰

    امتیاز امروز: ۷۸ از ۱۰۰
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  22. سال‌واژه: ثمربخشی
    این روزها مشغول اصلاح الگوی خاب و بیداری‌ام هستم. تغییری که سرعتش از سرعت حرکت حلزون نویسنده‌ساز کمتر است. دست بر قضا امروز سریالی دیدم که نقش اول زن یک نویسنده بود تا نزدیک صبح مشغول نوشتن بود همه در محل کارش از او گله‌مند بودند بعد از دیدن چند قسمت از این سریال حس خوبی به خودم داشتم که تا حدود زیادی این تفکرهای خشک را کنار گذاشتم که نویسنده‌ها همه‌شان یک سبک زندگی دارند عاد‌ت‌های خاب و بیداری و تغذیه خاصی دارند و لابد باید شب هم بیدار باشند قهوه‌ها میل کنند و بیشتر در شب‌ها جن و پری الهام در آن‌ها حلول کند. این قطعیت‌ها به بن‌بستهای آزاردهنده فکری می‌رسند که باعث می‌شوند از لذت‌های بی‌شمار انعطاف‌پذیری محروم بمانم. اگر بتوانم به آدم‌هایی با سبک‌های زندگی مختلف با دیده‌ی انعطاف بنگرم در روان خودم حس خرسندی دارم بدون این‌که نتیجه مهم باشد.
    امروز و امشب شعر نخانده‌ام اما یک جمله در ستایش شعر در کانال تلگرامم نوشتم.
    وبینار نویسنده‌ساز و ایده جدید، نامه به خود نوشتن از صبر . پرسش‌های زیادی در مورد صبر به ذهنم رسید که تا قبل از این نوشته از آن‌ها غافل بودم وقتی‌ نوشته‌هایم به پرسش می‌رسند انگار پاداش نوشتن را دریافت کرده‌ام هر چقدر هم آن نوشته داغان و پریشان باشد. کار دست ذهنم داده‌ام باید دنبال جواب آن سوال‌ها بگردم.
    https://t.me/sohahashayeb

  23. بنام خدا
    گزارش نیک ۱۵۳:
    روزم را با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع می‌کنم که بیشتر آزاد نویسی است. وقتی روزم را با نوشتن آغاز می‌کنم انگار شاداب‌تر هستم.
    امروز می‌خانم از «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق»:
    «وجدآفرینی با کلمات
    چشمم به واژه‌نامه افتاد.
    پنداشتم دل کلمات ترکیده لای صفحات.
    گفتم هر روز دست یک واژه را بگیرم و ببرم به جمله‌یی نادیده، به جمله‌یی که پیش‌تر پا به آن نگذاشته.
    کلمه را به وجد بیاورم، خودم را به وجد بیاورم، شاید تو را هم به وجد بیاورم.
    که نوشتن یعنی وجدآفرینی با زبان.»
    چند بخش از رمان «شب‌یک شب‌دو»را‌ می‌خانم.
    چه خوب است که رمان «بوف کور» را بازخانی می‌کنم.
    هزار کلمه تایپ می‌کنم و خوشحالم که دارم به این هزار کلمه‌ها عادت می‌کنم.
    داستان همسرم را از چخوف می‌خانم.
    در وبینار نویسنده ساز شرکت می‌کنم و بیست و پنج دقیقه برای خودم نامه می‌نویسم با موضوع صبر، از خودم می‌پرسم چقدر آدم صبوری هستم؟ آیا صبور بودن حسن است؟ چقدر از صبرهایم را آگاهانه انتخاب می‌کنم و چقدر را سرنوشت برایم رقم می‌زند؟ خلاصه امروز موضوع وبینار صبر است. وبینارها اوقات خوشی هستند.
    شب دخترم مهمانم است با هم چند قسمت از سریال محبوبش را می‌بینیم.
    نیمه‌شب آزاد‌نویسی می‌کنم و دوباره به واژه‌ی صبر می‌اندیشم. صبر همین کلمه‌ی ساده‌ی سه حرفی، چقدر مترادف‌های رنگارنگ و گاه متناقض دارد. شاید صبر، یک حسِ درونی باشد، واکنشی به اتفاقاتِ زندگی که انگار همیشه با درنگی حضور دارد. به زندگی خودم که نگاه می‌کنم صبر نقشی پررنگ داشته است. گاهی صبر کرده‌ام به امید آن که اوضاع بهتر شود، اما نشده است. گاهی هم با صبر کردن غوره به حلوا تبدیل شده است.
    گاهی مرز بین صبر و تحمل آن‌قدر باریک بوده‌است که شاید نتوانستم تشخیصشان بدهم، پیش آمده که از خودم بپرسم: چرا بردباری می‌کنم؟ و شاید جوابش همان ترسِ پنهان از روبه‌رو شدن با واقعیت بوده است. نمی‌دانم گاهی چطور صبرِ من، آرام‌آرام به استقامت تبدیل شده است، گویی از یک صبر ساده، به شکلی از ماندن و تاب آوردن رسیده باشد. صبرم گاهی فقط یک انتظار بوده‌است، یک انتظارِ صبورانه برای چیزی که شاید هرگز نرسد، یا شاید به شکلی که فکرش را نمی‌کنم، از راه برسد.
    اما روی دیگرِ این سکه، صبری است که یک موهبت است. گاهی واژه‌ی صبر بیش از هر وقت دیگری معنا پیدا می‌کند، درست آن وقتی که با تمام وجود خاسته‌ای داری و هیچ چاره‌ای جز صبر کردن نداری. این جنس از صبر است که در آن فرصتی برای عمیق‌تر شدن و یافتنِ معنای تازه‌‌ای از صبور بودن پیدا می‌کنی.

    محبوب امروز:
    «هر که را در دل نشانِ مهرِ توست
    صبر بی تو، درد بی‌درمان اوست»
    سعدی

  24. چه کردم امروز:
    آنجا که باید می‌بودم نبودم و آنجا که نباید… شاید همین خوب است… صبح ادامه‌ی سریال آیینه‌های سیاه را دیدم. بعضی از قسمت‌هایش حسابی آدم را به فکر وا‌می‌دارد. حسابی در سکوتِ خیش می‌نویسم و هر چه باید بگویم، روی کاغذ می‌نشیند. جایش همانجاست و همانجاست جایش. برداشتم از فیلم‌ها را در دفتر فیلم و برداشتم از کتابها را در دفترِ کتاب می‌نویسم. حرف‌هایم در دفترِ روزنوشت ثبت می‌شود و گاهی پاره‌هایی از این‌ها را تایپ هم می‌کنم. ولی هیچ چیزی برایم جای ژورنال را نمی‌گیرد. تکه چسبانی، خط‌خطی، غرق شدن در انواعِ ابزارِ قابلِ لمسِ نوشتن لذتی دارد که هیچ‌چیز ندارد. حدود هزار کلمه در آزادنویسی تایپ کردم. مِدی را هم تِیشن کردم چون لازم بود با روانی آرام به جدال روم. بگذریم از حاشیه‌ها و جدال و هر آنچه که در روزنوشت نوشته شد. عصری با کتاب باشد یا صبحی با کتاب، مهم بخش آخرش است، همان کتاب. نسبت به بعضی چیزها حس پوچی دارم. فکر می‌کنم آدمی بعد از کلی تلاش آن هم با هزاران اشتیاق، ناگهان که با تمامِ خود زمین بخورد به درونی‌ترین لایه‌ی خودش پناه می‌برد و همانجا می‌شود امن‌ترین نقطه‌ی دنیا، حتی اگر از بیرون ذره ای هم تغییر نکرده باشد. از تمام احساساتم نوشتم و همه را به سیاق همیشه به باد دادم، باشد که رازهایم تا همیشه در نزدش آرام گیرد. قدرتِ پیش‌بینی ندارم اما همه چیز دارد همانطور که از قبل حس کرده‌ام پیش می‌رود. حسی مثل دژاوو دارد. انگار تمام این صحنه‌ها و آدمها را جایی قبلن تجربه کرده‌ام و برای بار چندم در حال تجربه‌ی آنم. حالا که فکر می‌کنم خودِ این هم ایده‌ای‌ست برای نوشتن. بروم بنویسم. دور ترین دورِ جهان.

  25. انگار قطار از روی حلزون رد شده.
    صبح چشم باز نکرده سر و کله‌ام در یوتیوب پیدا شد. برای من دیدن پشت‌صحنه موزیک‌ویدیوها لذت‌بخش‌تر است. امروز می‌خواستم ورزش را بپیچانم، اما موفق نشدم. چند روزی است که مصاحبه‌های یک آرتیست را در یوتیوب می‌بینم. آن‌قدر خوش‌انرژی است که بالاخره کم آوردم و وسایل SNPE را آوردم.
    من عاشق امتحان کردن ابزارهای هوش مصنوعی مختلف هستم. همین‌طور برای خودم در فرادرس می‌گشتم و ویدیو می‌دیدم که یک ویدیوی آموزش ساخت ویدیو با AI بالا آمد. توضیحات مدرسش را دوست داشتم. از فردا می‌خواهم سایت‌هایی را که معرفی کرد، یکی‌یکی امتحان کنم.
    «آبلوموف» را خواندم. تا اینجا داستان درباره مردی پلشت است که در کثافت زندگی می‌کند و حوصله بیرون رفتن از خانه را ندارد. با این حال، آدم‌های زیادی به دیدنش می‌آیند.
    چون اینترنت دارد ضعیف می‌شود، می‌ترسم نتوانم لغت‌نامه‌ام را بخوانم. تا پاسی از شب مشغول ترجمه و آماده کردن ویس‌های کتاب بودم. اواخر کار دیگر جی‌پی‌تی جواب نمی‌داد و مجبور شدم از ویس گوگل ترنسلیت استفاده کنم.
    عصر در جلسه مهارت‌های لازم برای کسب‌وکار اینترنتی هم شرکت کردم. نمی‌دانم چرا در این جلسات شرکت می‌کنم. از این موضوع متنفرم، اما باید یادش بگیرم. اصلا ربطی به کار من ندارد، ولی خب بازم.

  26. راویان اخبار و طوطیان شکرشکن دارند خبر از یک جنگ می‌دهند. جنگی ناخواستنی برای ما مردم عادی. نمی‌دانم چرا بعضی طوری از جنگ حرف می‌زنند که انگار نعمتی الهی است. جنگ تورم دارد. قحطی دارد. کشته دارد. ویرانی دارد. جدایی دارد. آواره‌گی دارد. مسلما برای ما ناخواستنی است. چرا؟ چون ما مردم عادی هستیم. فقط می‌خواهیم زندگی کنیم. زندگی معمولی. اما گروهی دوستش دارند.جنگ را می‌گویم. گروهی افراطی‌گر. گروهی رادیکال. فرق ندارد چه حزبی باشند همین که آرزوی خرابی را داشته باشند یعنی رادیکالند و خطرناک. راه دیگری برای حل معضل نیست؟ چرا هست. پس نخبه‌ها کی به درد می‌خورند. بیایند راه حل بدهند. خلاصه که امروز به جنگ فکر کردم و به اینکه چطور می‌شود فرهنگی ساخت که هیچ کدام از طرفین دعوا اولین راه حل را جنگ نپندارند. خب دیگر سخنرانی بس است. لبتابم را داده‌ام تعمیر چون میکروفون نداشت. برای وبینارها باید بتوانم راهش بیاندازم. امروز صفحات صبحگاهی نوشتم. شعر خواندم. کلمه برداری کردم. خسرو خوبان خواندم. عیش مدام خواندم. تمرین دوره شعر را نوشتم. ناخنم را مانیکور کردم. باشگاه رفتم. و به سوالی که ذهنم را درگیر کرده فکر کردم. به فرم و قالب داستان. اینکه چند فرم و قالب می‌توان برای داستان کوتاه تعریف کرد ‌چطور بفهمیم چه قالب به داستانمان می‌خورد؟ پس از ده به خودم شش می‌دهم.
    هانیه آصفی✔️
    ۲۱مهر ۱۴۰۵

  27. درگیر و درگیر. صبح بود. ساعت چهار و نیم. کلاس زبان و اعصاب خوردی از بابت ضعف زبانی. خواب بود و بیداری و حاضری برای دانشگاه رفتن. کلّه‌ی سحر بود با سعدی و بوستان. کلید نبود و اتاق نبود و پناه بود و دوست. زبان می‌خواندم چون کودکی نوآموز. چرت بود و گپ بود و ناهار. کلاس بعدظهر و تلاش برای دریافتن سخنان استاد. خواندن دو غزل از صائب جان تبریزی در جمع و قورت دادن ترس و شرم. سرزبان بود و نویسنده‌ساز و آزادنویسی. ندانستن مرز میان صبر و غرولند. خواب بود و تحویل سفارش و شام و چندی کار عقب‌افتاده. یادداشت‌نویسی و خواندنَکی از مجله‌ی گل آقا. آزادنویسی بود و گزارش نیک و مسواک و خواب.

  28. ٢٠ مهر ١۴٠۵
    صبح یه سلام احوال پرسی ریز با خدا داشتم. ساعت 4 و نیم صبح در تاریکی مطلق صبحانه خوردم. آدم سحر خیزی نیستم و آدم عصر خیزی هستم با اینحال آزمون آیین نامه داشتم و ناچار بودم.
    سومین بار بود که آزمون آیین نامه می دادم و اینبار هم مثل دفعات قبل، اتفاقا قبول شدم.
    تا به دانشگاه برسم دوتا اتوبوس عوض کردم و حتی یه مسیر رو هم اشتباه پیاده رویدم.کلاس دانش خانواده رو از دست دادم الحمد لله.
    دو کلاس عمومی بعد را با مرتب کردن آشپزخانه گوشیم گذراندم و کمی پروچاسکا خواندم. البته فقط یه پاراگراف روخوانی کردم و چیزی نفهمیدم چون تمرکزم به اندازه کافی موجود نبود. لذا رفتم به سراغ سنگ صبور.
    حین برگشت به خانه با دوستم چت کردم و روحیه نداشته ام و او بهبود بخشید. به خانه که رسیدم یه خواب ریز بر بدن زدم و با صدای هشدار وارد وبینار شدم.
    در وبینار نامه ای نوشتیم به خودمان، درمورد صبر.
    صبر نسبت به این کلمه خیلی گارد دارم چون یه بنده خدایی تعریف اشتباهی ازش رو در ذهنم رقم زده.
    مسئله اینجاست که باید تلاش کنم تعریف خودم را به جای اون بنشونم.
    امشب خیلی دلتنگ شدم. دلتنگی باعث شد نتونم درس بخونم و به کارهام نرسم. به جاش رفتم اکسپلور. باید فکری به حال این دلتنگی بکنم. فعلا که نمیدونم. آنقدر خوابم میاد که چشمام حین نوشتن چند بار رفت. احتمالا غلط املایی هم داره اما تصميم گرفتم هر چی شد گزارش نیک بنویسم چرا چون… خوابم برد.
    همین

  29. صبح را با خاب‌آلودگی آغازیدم و انگار از آن دنده‌ای بلند شده بودم که نباید. تا عصر سرگردان و بی‌هدف و بی‌برنامه و بی‌حوصله می‌چرخیدم. تنها کار مفیدی که انجام دادم همان ادیت ویدیویی بود که منتشر کردم، چقدر آرتی که برروی لاته زدم را دوست داشتم، هندوانه را زیربغلم زده‌ام، و چقدر برایم جذاب بود که با نرم‌افزاری جدید و قابلیتی نو آشنا شدم و برای ویدیو زیرنویس گذاشتم. خودم همیشه از ویدیوهایی که زیرنویس دارند بیشتر استقبال می‌کنم چون گاهی با صدای بسته می‌بینم.

    خسته بودم، کوفته بودم. شاید از پیاده‌روی‌های دیروز بود. دیروز، روز پیاده‌روی بود کمی‌اش ناخاسته بود اما خب توفیق اجباری بود. برای عکس از دندان‌هایمان، کاری که ماهها پشت گوش مانده بود، با مجتبا به مرکزی نزدیک به خانه رفتیم که تصمیم گرفتیم پیاده مسیر را طی کنیم. اما سامانه قطع بود، مرکز بعدی، قراردادشان با بیمه تکمیلی به اتمام رسیده بود و خدا را شکر سومی کارمان را راه انداخت وگرنه معلوم نبود تا کجا قرار است پیاده برویم. اما خب حس قشنگی را بعد از مدت‌ها تجربه کردیم مخصوصن در این روزهای قشنگ پاییز. دوباره شب هم برای خرید یک هولدر گوشی که بلاخره دوست قشنگم برایم پیدایش کرده بود آنچه را دنبالش می‌گشتم، مسیری را دوباره پیاده رفتیم. ساعتم در انتهای روز چهارده هزار قدم را نشان می‌داد بماند که با بستنی قیفی این چند هزار قدم و این کالری سوزی را با خاک یکسان کردیم.

    خلاصه آنکه صبح تا عصر امروز را با گوشی و کمی مرتب کردن خانه و بی‌حوصلگی و خستگی گذراندم. غروب بود دوباره توفیق اجباری نصیبم شد که در جلسه‌ای شرکت کنم نمی‌دانم چه در آن جلسه بر من گذشت با آن‌که پر از بغض و گریه بود برایم، اما بعد از آن حس قشنگی داشتم. شاید دلیلش را از بعد از جلسه تا به الان نفهمیده بودم و الان که دارم می‌نویسم متوجهش شده‌ام.

    گاهی بعضی آدم‌ها، بعضی کلمات، بعضی حرف‌ها، انرژی‌ای از خود ساطع می‌کنند که شاید آن لحظه نفهمی، شاید بعد از ساعت‌ها و روزها و سال‌ها درکش کنی و شاید هم هیچ‌وقت درک نکنی اما تاثیرش را می‌گذارند و تو بعد از چندی که زمانت را با آن افراد، با آن جنس کلمات و حرف‌ها می‌گذرانی دیگر آن انسان سابق نخاهی بود و چه خوب است که انتخاب کنیم می‌خاهیم چه سخنانی را بشنویم، می‌خاهیم شبیه به کدام آدم‌ها شویم و با چه کسانی نشست و برخاست داشته باشیم. خوب است که مراقب ورودی‌هایمان باشیم.
    مریم عبداللهی

    https://t.me/Maryam_abdollahi_am

  30. امروز را با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع کردم. نشستم و هرچه در ذهنم بود روی کاغذ آوردم. پیش از آنکه کارهای روزانه شروع شوند و فرصت خلوت کردن با خودم کمتر شود.
    بخش زیادی از روزم به پرستاری از مادرم گذشت. کمکش کردم حمام کند.داروهایش را به او دادم و انسولینش را زدم. حواسم به ساعت داروهایش بود و سعی کردم چیزی از قلم نیفتد. گاهی هم لازم بود کنارش بنشینم، به حرف‌هایش گوش بدهم و دلداری‌اش بدهم. دلم می‌خواست با حرف‌هایم آرامَش کنم، حتی اگر می‌دانستم بعضی نگرانی‌ها با چند جمله از بین نمی‌روند. مراقبت از مادر فقط حمام کردن، دارو دادن و رسیدگی به کارهای روزانه نیست. گاهی باید نگرانی‌اش را به جان بخری، حوصله کنی و با مهربانی کنارش بمانی.بعد از رسیدگی به مادرم، غذای دلخواهش را آماده کردم به سراغ کارهای آشپزخانه رفتم. ناهار و شام را درست کردم.با وجود این مشغله‌ها، در دورهمی همکارانم شرکت کردم. ساعتی در جمع آن‌ها بودم و از فضای خانه و کارهای تکراری فاصله گرفتم. بعد در وبینار شرکت کردم و تمرین‌های کارگاه شعر را هم انجام دادم. خواندن رمان را هم در برنامه‌ام جا دادم. چند فصل را خواندم. وقتی به روزم فکر می‌کنم، می‌بینم حسابی درگیر بودم. مراقبت از مادرم، دلداری دادنش، رسیدگی به داروهایش، آشپزی، شرکت در دورهمی و وبینار و انجام تمرین‌های شعر. بعضی کارها را با خیال راحت انجام دادم و بعضی را با عجله، درحالی‌که ذهنم مشغول بود. به آزاد‌نویسی نرسیدم، اما نمی‌خواهم بابتش خودم را سرزنش کنم. فردا هم روز دیگری است با کارهای خودش و فرصتی تازه برای نشستن کنار کاغذ و نوشتن از آنچه در دلم می‌گذرد.

  31. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۲۱

    امروز در کلاس…

    امروز به مناسبت روز جهانی نابینایان کاربرگی به همین عنوان به بچه ها دادیم که رنگ آمیزی کنند‌.

    همه مشغول رنگ کردن بودند.بعضیها تندتر وبعضیها کندتر رنگ می کردند.اما یک نفر هم بود که نمی خاست رنگ آمیزی کند‌.مدام بهانه می آورد.یک

    بار می گفت : خسته ام.یک بار می گفت:نقاشی دوست ندارم.یک بار می گفت:دستم درد می کندو…
    به او گفتم اگر کاربرگش را انجام بدهد،به او برچسب می دهم.خوشحال شد ومشغول رنگ آمیزی شد.اما کمی که گذشت دوباره مثل قبل شد .یه مقدار در رنگ آمیزی به او کمک کردم وگفتم بقیه اش را خودت انجام بده .لحظاتی گذشت و برگه اش را روی میز انداخت.گفتم کاملش کن وبیاور.
    برگه را برداشت مچاله کرد ودر سطل آشغال انداخت.وگفت :یعنی چی که همش باید رنگ آمیزی انجام بدهیم اصلن دوست ندارم رنگ بکنم و..

    من فقط متعجب به او و رفتارش فکر می کردم.وبه این که چگونه یک پسر بچه شش ساله چنین جسارتی دارد.
    من ازاین رفتار ناراحت شدم.هیچ نگفتم وکلاس تمام شد.همش دراین فکر بودم که این کودک با این رفتارش می خواست دیده بشود یا خشمی پنهان دارد…

    اما یاد گذشته ها افتادم‌.زمانی که خودم به مدرسه می رفتم .وچقدر برای معلم ارزش واحترام قائل بودم.

    وهنوز هم که بیش از چهل سال از عمرم می گذرد ،اگر در کلاس آموزشی شرکت کنم مثل گذشته وحتی بیشتر برای جایگاه معلم واستاد ارزش قایل هستم.

    با اینکه به نظر می رسد در جامعه امروز ودر بعضی محیط ها بی ادبی وبی احترامی به بزرگ ترها ومعلم واستاد یک رفتار عادی تلقی می شود،ولی برای من ،نه یک رفتار عادی است ونه یک رفتارمورد پسند.

    امشب فایل صوتی وبینار را قبل ازشام گوش کردم.
    بعد از شام تمرین آزاد نویسی را انجام دادم.
    وآخر شب هم گزارش نیک نوشتم .

  32. آخرین موز را هم فدا کردم، فدای عضلاتم. شیک پروتئینی رفیق صبح‌های ورزشی. فعلا شکل تخم‌مرغ حالم را به‌هم می‌زند پس پناه به معجزه ترکیب موز و شیر با پودر پروتئین. بیست دقیقه‌ی تا شروع کلاس را چنگ می‌زنم و آزادنویسی می‌کنم. دوشنبه‌ها کم دردآور است، کش سنگین‌‌تر هم برمی‌دارم. چه دشمنی‌ای با خودم دارم؟ مربی حواسش هست. تشویق می‌کند. یکی بدتر از خودم.

    با پاهایی لرزان می‌افتم روی تخت. قرارم را کنسل می‌کنم. می‌لمم جلوی تی‌وی و با کری بردشاو همراه می‌شوم ببینیم امروز برایمان از دنیای رابطه چه آورده. آدم‌های فیکشنال عزیزم.

    نویسنده‌ساز را قسطی بودم. سردرد، زنجیرم کرده بود به تخت. استاد را توانستم فقط بشنوم. چه موضوع جالبی داشت آزادنویسی امروز. نامه‌ای به خودم درباره‌ی صبر. حتما باید انجامش بدهم. باید ببینم رابطه‌ام با صبر چگونه‌ است. عاشقانه؟ دوستانه؟ دشمن؟ لانگ‌دیستنس؟ وان‌نایت؟

    تکالیف دوره شعر را جمع‌و‌جور می‌کنم اما هنوز نمی‌فرستم. باید تا لحظه آخر همچون کمال‌گرایی افتخاری، نشخوارشان کنم. بازی با کلمات، روحم را تازه می‌کند. نوشتن شعر را از داستان عاشق‌ترم. بی‌مرزیِ خیال.

    هر شب نمی‌خواهم گزارش نیک بنویسم با این‌حال هر شب می‌نویسم. استمرار بیبی، استمرار.

    فاطمه شَبِّه
    https://t.me/faashnevesht

  33. روز واژه: صبر
    امروز، یعنی در واقع نیمه‌شب ساعت یک ربع به چهار صبح با دردی قدیمی از خواب بیدار شدم. سالهاست که امانم را بریده. به ناچار با راه رفتن سعی داشتم کمی آرامَش کنم ولی فایده نداشت. باید خودش آرام می‌شد. مسکن هم می‌توانست کمی التیام دهد اما نداشتم. بماند؛ آمدم که این‌ها را بنویسم، در متن به سوژه‌ی دیگر رسیدم طبق آموزش استادم ‌«گزارش نیک» را درآن نقطه رها کردم و متن رابه شکلی دیگر ادامه دادم . شد «رخدادک». کجا بودم؟ آهان بعد از اینکه کمی دردم آرام شد مثل هر روز پسرم را راهی مدرسه کردم. برگشتم. دور دریاچه را یک دور کامل پیاده‌ رفتم تا پیاده‌روی روزانه را انجام داده باشم. نیم ساعتی زیر سایه‌ی درخت نشستم تا شاید بتوانم چند خطی بنویسم. نشد . دفترچه‌ی یادداشت را بستم و به مردم نگاه می کردم. خانمی مسن دست دردست دختری جوان آرام قدم برمی داشت. دونفر دونده، هم حجم،هم قد،و تقریبا هم شکل دقیقا مدل دوقلوها ، اما دو قلو‌نبودند. با سرعتی یکنواخت ودقیقا با فاصله‌ی ثابت از هم می‌دویدند.از پشت که میدیدیشان انگار یکنفر بود که می‌دوی. درست مثل پاروزن‌های قایقرانی در کلاسِ تيمي که باهم وبا نظمی خاص پارو می‌زنند. مردی میانسال در نزدیکی من مشغول نرمش بود با اسپیکرِ کنارش و صدای بلند آهنگ «سبزه به ناز می‌آیدِ» نوش آفرین . بماند كه با اين آهنگ بیشتر قر به کمر می‌آمد تا نرمش. البته من نگران قرِ مانده در کمر عابران گذری نبودم، نگران گردن این بنده‌ی خدا بودم که به شدت داشت می‌چرخاند آن‌هم، با آن آهنگ. دیدم کاسب نمی‌شوم ونمیتوانم چیزی بنویسم. به سمت خانه حرکت کردم ساعت ۹ باشگاه رفتم. آمدم ناهار درست کردم در تمرین‌جا شرکت کردم به مدرسه‌ی پسرم رفتم برای شرکت در جلسه‌ی انتخاب اعضای انجمن. جمعیت زیادی از اولیا آمده بودندکه تقریبا همه متعجب بودند از حضور پرشور پدران ومادران همیشه در صحنه. وبینار را از دست دادم ولی بعدا گوش کردم. تجربه‌ی جالبی بود وحتما این تمرین را انجام خواهم داد. ۲۵ دقیقه نوشتن درمورد «صبر » وبعد پنج دقیقه خلاصه‌ای یک یا دوجمله‌ای از متنی که دوستان نوشتند.بر سر ذوق آمدم همانطور« آن‌لاین» من هم دوسه جمله‌ای در مورد صبر نوشتم.
    صبر گوهر وجودی انسان‌ست.
    صبرِ آگاهانه باعث کمال‌ست و صبر از روی استیصال، رنج است و محکوم به شکست.
    صبر باعث جلای انسان می‌شود.
    صبر به ارزش انسان می‌افزاید.
    صبرِ بی‌مورد در برابر ناحق باعث ظلم می‌شود.
    صبر ایست‌بندِ زمان، درحرکت پرشتابِ رفتارهاست.

  34. امروزش این شکلی گذشت: برنامه ای نداشت و بازیچه دست برنا‌مه‌های دیگران شد از جایی شروع کرد و سر از جایی درآورد که هیچ در فکرش نبود.

  35. همه‌چیزِ این پاییز را دوست‌دارم به جز این خابالودگی‌اش را. فورن نیایید بگویید آاای توکه گفتی عاشق پاییز هستی و می‌میری برایش پس چه‌شد؟ هنوز هم سرِ حرفم هستم. عاشق پاییزم، اما کدام معشوق، بی‌عیب و نقص است؟ گلِ بی‌خار و این داستان‌ها. نخیر، هر معشوقی ناکامل است.
    از بحث عاشق و معشوق بگذریم. اصلن فعلن از عشق هم بگذریم. یک گزارش روزانه است دیگر، اینهمه صغرا‌کبرا چیدن ندارد که. مثل آدم بیا و بگو صبح‌ها سخت‌تر از خاب بیدار می‌شوی. بیدار می‌شوی و دور از جانت مثل جنازه‌ها سقف را نگاه می‌کنی و هر چند دقیقه آلارم گوشیت را که رِ به رِ تنظیمش کرده‌ای را قطع می‌کنی و تا آلارم بعدی به جنازگی‌ات ادامه می‌دهی. نه از خابت لذت می‌بری و نه فرصت می‌کنی مثل بچه‌ی آدم قهوه و صبحانه‌ات را بخوری. گفتم قهوه، آح که هنوز بی‌قهوه‌ام. مُجی قهوه‌ی همیشگی را نداشت. مکن ای صبحِ بی‌کافئین طلوع. اصلن از این هم بگذریم.
    عین مورچه‌ی سرکارگر رفتم سرِ کار و عین اسبِ مش‌حسن کار کردم و عین مورچه‌ی کارگر برگشتم خانه.
    آها دیگر‌ اینکه، صبح خوب کاظمم را غیظ کردم. در مترو یک خانم یک خانم دیگر را عین بادیگاردها پوشش داده بود، دستانش را دور گردنش حلقه‌ کرده بود که چون در واگن، زن و مرد قاطی بود، یک‌وقت خدایی نکرده ای وای… اینش به من‌چه، اما ماشاالله هرچه خورده بود را پس نداده بود و تخته‌تخته گوشت بود. یک گوشتالوی هلالی؛ و این یعنی جای وایستادن من کم بود و ناجور، قطار ترمز بدی زد و من سوت شدم تا کیلومتر‌ها آنور‌تر. جمعش‌کردم وگرنه نقشِ زمین می‌شدم. نامردها هیچ‌کسم من را نگرفت که سوت نشوم. خلاصه‌ که درست وایستید در مترو، همیشه توانایی کظم‌غیظم بالا نیست. آری، از چه می‌گفتمتان؟
    رسیدم خانه و کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته را ورودیدم. استاد بخشی از کتابِ «زیر چنگال شب» را خاند. دایره‌ی واژگانی وسیع نویسنده و انسجامی که با وجود تداعی‌های پی‌در‌پی داشت درخشان بود و شنیدنش بسیار شوق‌افزا، به‌طوری که بعد از کلاس، تعدادی واژه و عبارت را بدون ارتباط با هم نوشتم و شبیه قرعه‌کشی شروع کردم به ارتباط دادنشان، البته این به موضوع آن کتاب ربط نداشت یا شاید هم داشت؛ اما نوشتنِ متن کوتاهی با کلمات درهم که در نهایت شبیه به هذیان شد، برایم جالب بود. با هشتگ #واژه‌بازی در کانالم هوایش کردم. تجربه‌ی جالبی بود، پیشنهاد می‌کنم امتحانش کنید.
    بعدش چکار کردم؟ آها. شام خوردم. مثل … . الان که دارم گزارش می‌نویسم متورمم. هاهاها.
    بعدش نشستم و مطالبی که می‌خاهم فردا در روزگفتارم بگویم را منسجم و مکتوب کردم.
    راستی آن‌ وسط‌ها نویسنده‌ساز هم بود. موضوع آزادنویسی، نوشتن نامه‌ای بود خطاب به خودمان درباره‌ی «صبر». من ننوشتم، سرِ کار بودم. اما نظرات دوستان جالب بود و باید درموردش بیشتر فکر کنم. «صبر» برای من همیشه حتی در بهترین حالش، رنگ‌وبویی از اجبار و ناتوانی در کنترل بخشی از زندگی‌ام را دارد. انگار که زورگو است. درکل و صادقانه دوستش ندارم؛ اما خب، هنوز هم می‌گویم که باید درموردش جدی‌تر فکر کنم. همیشه به آن فکر کرده‌ام؛ اما نه جدی. شاید این نامه را نوشتم و جدی‌تر درمورد خودم به آن فکرکردم.
    همین دیگر. بروم آدابِ لالا را به‌جا آورم و شب را در آغوش کشم.
    اودافظظظ باشد همچنان؟ :)))

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh
    کانال گزارش نیک‌هایم:
    https://t.me/rooodnameh

  36. توی اتاق عمل یک عمل پین‌گذاری مچ دست بود. ولی آنقدر دیده‌ام که چشمم تسلط انجامش را دارد، برخلاف دستم. پس نماندیم. رفتیم اتاق گچ و ویبریل پیچیدن را تمرین کردیم. سر تا پامان سفیدک زد از موجودات کوچک سازنده‌اش.

    توی اورژانس اولین رگ‌گیری را انجام دادم. دست‌لرزان و چشم‌خندان. پرستار گفت برای اولین‌بار خوب است. یکم رگ پاره شده و یکم هم کبود می‌شود. گفت اگر حرفه‌ای باشی کبود نمی‌شود جای آنژیوکت. ولی چرا من هر بار کبود است دستم؟ کاش حرفه‌ای رگ‌گرفتن برود توی کارنامه‌ام.

    آماده‌سازی‌های یک تولد باعث پیاده‌روی‌ام شد. توی پیاده‌روی‌های تنهایی ذهنم آزادتر می‌شود. چون توی سرم فقط صداهای توی خیابان است و صدای خودم را کمتر می‌شنوم.

    درمانگاه هم بی‌فایده بود. بیمارها زیاد و دکتر نیامده. یک مهر ارزش صبر کردن نداشت. یک روز دیگر صبر می‌کنیم. رفتیم کافه برای تولد و اتفاق مثبت امروز را ثبت کردیم آن‌جا. روی کاغذها. حرف زدیم و پیاده‌روی کردیم، شبانه. هوا خوب است.

    “آدرنالین” را خواندم و اسم نویسنده‌اش یادم ماند این بار: غیاث‌المدهون. درس خواندم به‌سختی و باخستگی. آزادنویسی کردم کمی و کاش نفرین‌هایم بگیرد روی این خوابگاه. تنفرم از خوابگاه ابدی است.

    @mahnameyeman

  37. دلایل آشنا

    سال‌واژه‌ام: نظم

    صبح زود بیدار شدم. کلاس اول را گوش دادم. درباره‌ی ضایعات دهانی بود.  بعدش رفتیم دوباره پشت شیشه‌ای که یاد فرام می‌اندازدم. اما حیف که جای خیلی بدی تمام شد. دو تا کارتون سریالی باحال هم یافتم. به سلامتی یافتن‌شان نوشابه جویدیم‌.
    کلاس دوم را اما چندان متوجه نشدم. ادامه‌ی مبحث IBD بود.
    انیمیشن سریالی Owl House را آغازیدم. بانمک بود ولی مهم‌تر از همه استعاره‌هایش را دوست دارم. دلایل عجیبی که آن‌ها زندانی شده بودند آشنا بود. و اینکه آخرش حتی بعد آزادی حاضر نبودند از زندان فرار کنند. چون زندان‌بان پیدایشان می‌کرد.
    برگشتم و درس خواندم. مبحث دیابت.
    کلاس روش تحقیق را بودم. گوش ندادم و به‌جایش تمرین کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته را نوشتم و درباره‌ش آزادنویسی کردم. موضوع بیشتر تردید بود. ولی پیدا کردن زبان خاص راوی سخت‌تر بود. و فکر می‌کنم شاید زیاده‌روی کردم. نوشتن کتابی ۷۰ صفحه‌ای به این روش شاید چندان راحت نباشد. البته می‌توانم در طول کتاب گاهی لحن عوض کنم.
    کلاس نویسندگی خلاق. کتاب خیلی جالبی را شنیدیم. کتاب زیر چنگال شب. به جریان سیال ذهن علاقه‌مند شدم. این‌شکلی حتی داستان می‌شود گفت.
    بعدش باز درس خواندم. تقریبا تمام شد مبحث دیابت.
    و یک فصل از کتاب برتری خفیف هم خواندم. درباره‌ی اثر مرکب بود.
    چند صفحه از فصل سوم سقوط را مرور کردم و تو کانالم هم فرستادم.

  38. سال‌واژه/ فصل‌واژه:حرکت
    از اتفاقات امروز باید رمان نوشت. هر لحظه دچار بودم. اول اتفاقات چ بعد احساسات. خلاصه‌وار تعریف می‌کنم. صبح از طرف دانشکده برای بازدید از مرکز انتقال خون رفتیم. دوستم داوطلب اهدای خون شد و من هم داوطلب بودم ولی به دلیل وزن کم معاف شدم. بعد در راه برگشت با استاد راهی بیمارستان و زایشگاه بودیم که استاد ناگهان پیشنهاد کافه داد. روی هوا زدیم و برای اولین بار با استاد بیرون رفتیم. شانسمان گرفت بقیه‌ی اساتید سرشان شلوغ بود و دعوتمان را نپذیرفتند. فقط سر راه به مرکز بهداشت سری زدیم و استاد آدینه را هم با خود بردیم. دیت آکادمیک جذابی بود. تمام مدت عاشقانه به استاد جاوید نگاه میکردم و شیک شکلاتی میخوردم. فهمیدیم اساتید چه حرف‌ها که پشت سر دانشجو نمی‌زنند. استاد آدینه خیلی از عملکردمان روز آخر کاراموزیش رضایت داشت. گفت از همکاران شنیدند وقتی مرکز را به شما سپردم و نبودم دو تا مادرباردار راه انداختید!
    بعد جلوی استاد جاوید کلی به به و چه چه راه اندخت و شرمنده‌ی گل روی هر دو شدیم.

    شیفت صبحمان را توی کافه سر کردیم و برای شیفت عصر راهی زایشگاه شدیم. تا پا به زایشگاه گذاشتیم کیس زایمانی از راه رسید. استاد گفت من جفت را بگیرم. برای اولین بار. ترسیدم. وحشت کردم. سکته کردم. مادر جیغ می‌زد و من هول می شدم. از آخر هم استاد تذکر داد که گیج نباشم و درست کار کنم. جفت را گرفتم. دوستان. بوی بدی می‌داد. گرم بود و پر از خون. آرام بیرون کشیدم و روی ترالی گذاشتیم برای معاینه. گسپس مادر را بعد از شست و سو تحویل بخش دادیم و رفتیم روی سر جفت‌. معاینه جفت را از استاد آموزش دیدیم و شیفت بالاخره تمام شد.
    مردم.

    سخت بود. ترسیدم. همین. نمی‌دانم چه حسی دارم. فقط می‌دانم بوی خون و جفت توی بینیم پیچیده و نمی‌رود.
    فقط می‌دانم باید تلاش کنم.
    باید خیلی تلاش کنم.
    https://t.me/ravaanehh

  39. زیاد خوابیم، خیلی زیاد. آن‌قدر که رویم نمی‌شود بگویم.
    با قهوه و شکلات نوشتم. نوشتم. و باز هم نوشتم. آن‌قدر که دستم درد بگیرد‌. با فریاد مادر بالاخره یادم آمد که باید ناهاری بخورم.
    «کوچه ابرهای گمشده» حسابی غرقم کرد. نثرش برایم حیرت‌انگیز است.
    عصرگاه به دیدار دوستی رفتم که تولدش را جشن بگیریم. بهش گفتم: «بالاخره تو هم بهم پیوستی و بیست‌وپنج سالمون شد.»
    گفت: «ولی کمه‌ها، فکر کن تا حالا فقط بیست‌پنج بار چاقاله دیدیم و خوردیم. بیست‌وپنج بار پاییز رو دیدیم.»
    دیدم راست می‌گوید و تا به حال با این نگاه نزیسته بودم.
    هفت‌ونیم خودم را رساندم به دوره نویسندگی خ پ. استاد داستانی برایمان خواندند بسیار شنیدنی. بار دیگر بهم یادآور شد که هنوز کلی راه دارم. هنوز فقر واژه دارم و تداعی.
    شب خود را به دورهمی دوستانه‌ای رساندم.
    اکنون باز هم «کوچه ابرهای گمشده» خواهم خواند.
    راستی گپی با یوتاب نازنین داشتم و جویای منابعی که در آن‌ها اسطوره را می‌کاود، شدم. دریافتم که حسابی برای این کاویدن‌ها زحمت می‌کشد، دست راستش روی سرِ بنده.

  40. 1. امروز خالی بود. خالی از من. خالی از زندگی. خالی از خوشی. البته تا همین لحظه. شاید تا شب پر شود. هنوز امروز تمام نشده. هنوز چهار ساعت دیگر وقت دارم تا امروزم را پر کنم از چیز‌هایی که می‌خاهم.

    2. مرضیه دارد می‌گوید که می‌خاهد تغییر رشته بدهد. این همه بهش گفتیم برو هنرستان تو برای کار‌های هنری ساخته شدی. اما به خرجش نرفت. همین الان که دارم می‌نویسد دارم باهاش حرف هم می‌زنم. خدا رحم کند. خدا را شکر که هیچکس وادارش نکرد که برود تجربی و این انتخابِ خودش بوده. واقعا آدم می‌ماند با این بچه‌ها. فکر می‌کند رشته‌های دیگر آسان‌تر است و نمی‌داند ما که انسانی بودیم و آن‌ها که هنر و فنی بودند در لحظه هزاربار جر خوردیم تا این سه سال تمام شد. من که هنوز دارم به خاطر مطالبِ کتابِ فلسفه دور خودم می‌چرخم.

    3.بلاخره امروز شد و رفتم سرزبان. الهه داشت از این می‌گفت که چگونه دیالوگ کنیم و چگونه دیدگاه‌های خودمان و طرف مقابل را بسنجیم و با کمک آموخته‌هایمان بهتر مذاکره کنیم. بهش گفتم «اگر طرف نخاست حرفم را بشنود چی؟» و گفت اول از خودت بپرس که اصلا خودت می‌توانی خوب حرفت را بگویی و جوری هم بگویی که طرف دلش بخاهد بشنود؟ و من بیشتر این دارم فکر می‌کنم که همین شنیده‌نشدن‌های متعدد بوده که مانعم شده در زندگی. کاش یک روزی برسد که همه‌ی آدم‌ها هم را بشنوند آن‌وقت دیگر هیچ مشکلی حل‌نشده نمی‌ماند.
    ۴. هر‌چه جلو‌تر می‌روم علاقه‌ام به زبان ترکی استانبولی بیشتر می‌شود. یکی از بچه‌ها استوری گذاشته‌بود که «وقتی زبان انگلیسی یاد گرفتم انگار به یه شخصیت متفاوت از خودم رسیدم توی اون زبان دوم». و من حالا دارم سعی می‌کنم با شخصیتِ جدیدم دوست شوم شخصیتی که زبانش ترکی است. اصلا گاهی باید باهاش ترکی دیالوگ کنم تا بهتر یاد بگیرم البته وقتی یه کم فول شدم.

    ۵. چرا باید صبور باشم؟

    توی نویسنده‌ساز امروز بحث درباره‌ی صبر بود. بیست و پنج دقیقه نامه نوشتیم به خودمان درباره‌ی صبر. و حالا من دارم به این فکر می‌کنم که «چرا اصلا ما باید صبور باشیم؟» اگر صبر انتخابی بود که من یکی اصلا انتخابش نمی‌کردم. صبر برای من سخت‌ترین کار دنیاست. و اگر انتخابی باشد می‌شود هم سخت‌ترین و هم ارزشمند‌ترین.

    حالا چرا ارزشمند؟
    چون اگر «امید» باشد، صبر اولین گزینه می‌شود برای انتخاب. اگر امیدوار باشی که حل می‌شود/تمام می‌شود/همه‌چیز موقتی است هر‌چند سخت، آن‌وقت صبر انتخاب می‌شود و می‌شود معنای ادامه‌دادن و ماندن و دوام‌آوردن.

    اما من از کجا معلوم که دارم از روی میل صبوری می‌کنم نه اجبار؟
    یکی از بچه‌ها نوشته‌بود: «عاشق صبور‌ترین است.» عشق شاید چیزی است که آدم را به سمتِ صبر هل می‌دهد. شاید اصلا آدمِ عاشق بیشتر از این که عاشق باشد صبور است. و این صبر، از روی انتخاب است. آدم شاید انتخاب نکند که عاشق شود اما انتخاب می‌کند که عاشق بماند یا نه. و وقتی کار به جایی رسید که آدم بین عاشق‌ماندن یا فارغ‌شدن اولی را انتخاب کند، صبرش را هم انتخاب کرده. من که می‌گویم عاشق شدن آسان‌تر است از عاشق‌ماندن. و این که تو یک آدمِ صبور شناخته شوی آسان‌تر است از این که خودت با افتخار بگویی که صبوری. صبر از روی میل سخت‌تر از صبر از روی اجبار است چون وقتی راهی جز صبر‌کردن نداری ناگزیری که صبور باشی و این سخت نیست اما وقتی انتخاب می‌کنی که صبور باشی و بمانی و ادامه بدهی، کار سخت می‌شود و ممکن است گاهی وقت‌ها پشیمان شوی از راهی که انتخابش کردی و هی به خودت بگویی که کاش راهِ دیگری را می‌رفتم راهی که آسان‌تر بود و نیازی هم به این همه تابآوری نداشت. شاید هم وسط راه پیچیدی و رفتی یک ور دیگر و کلا بی‌خیال شدی. اما همیشه سخت‌ترین راه، درست‌ترین راه است و من برای همین تا حالا بی‌خیال نشدم. شاید هم روزی صبر و عشق و همه‌چیز را بی‌خیال شدم و زدم به جاده‌خاکی. ولی مهم این است که هستم هنوز. به قول دوستی «همین که هنوزم موندی خوبه. همین که داری ادامه می‌دی و با وجود سختیِ این مسیر هنوز جا نزدی خیلی خوبه».

    اما چی باعث می‌شود که بمانم و باز هم با صبر و تابآوری ادامه بدهم؟
    همین باور به موقتی‌بودنِ شرایط و مشکلاتِ فعلی. همین که تو باور کرده‌ای که به قول حافظ «چنان نماند چنین نیز نخواهد ماند» تو را به صبر تشویق می‌کند. صبری از روی میل و خواستن. شاید تنها قطعیتِ موجود در جهان همین موقتی‌بودن و متغیر‌بودنش است. شاید همین اصلِ قطعی است که دلیلِ استقرارِ جهان و محتویاتش شده.

    و از یک جا به بعد، دقیقا در همان لحظه که آفتاب دارد برای طلوع آماده می‌شود، به این می‌اندیشم که آیا واقعا همه‌چیز موقتی است؟

    https://t.me/mahdeyekazemiii

  41. صبحی که با کار در خانه‌ات شروع شود، صبح خوبی است چون هم جانش را داری و هم حالش را و هم خانه اش را. خانه که تمیز می‌شود، روحت روشن می‌شود. کلی کار و بعد هم مدرسه. در مدرسه هم کلاس‌ها خوب می‌گذرند اما خیلی خسته می‌شوی. به خانه که می‌آیی، آرامش هست و سکوت. به آخرهای وبینار می‌رسی و از صبر می‌شنوی. همان‌که همیشه به کیفیتش می‌اندیشی و فکر می‌کنی که آیا هر تاب آوردنی، صبر است یا نه؟
    امروز کلاس داری. در کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته مثل همیشه لذت می‌بری. بعد هم کمی کتاب صوتی می‌شنوی تا خستگی به‌درکنی، «شکوفه‌های عناب» رضا جولایی را. بعد در ایسام گشتی می‌زنی و کتاب می‌بینی، جای کتاب‌گردی‌هایی که فرصتش را نداری. شب یادداشت کانال را می‌نویسی و چند صفحه‌ای از «آه و دم» کاظم رضا می‌خوانی بلند بلند.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  42. صبح برای گلودردم رفتم درمانگاه. دکتر برایم اسپری و شربت و قرص نوشت. داروخانه درمانگاه شلوغ بود، تا داروخانه بعدی 15 دقیقه پیاده‌روی کردم. به خانه که رسیدم داروها را استفاده کردم و خوابیدم. ساعت 3 سر کار حاضر شدم . ساعت 5 وبینار را گوش سپردم. وبینارهایی که برای من شده «وصف‌ العیش نصف العیش»، چرا که به خاطر کارم فقط گوش می‌سپارم و امکان نوشتن آزاد ندارم. سعی می‌کنم نکاتی که گفته می‌شود یادداشت کنم و در آزادنویسی‌های صبحگاهی‌ام به کار برم.
    شب مغازه خیلی خلوت بود. از فرصت استفاده کردم و داستان کوتاه «روز جشن مردم» از کتاب «هیچکاک و آغاباجی و داستان‌های دیگر» نوشته «بهنام دیانی» را خاندم. یاد خاطرات مدرسه و سینما رفتن‌های دهه هفتادم برایم زنده شد. ساعت 11 کارم تمام شد و آمدم خانه. دارو خوردم و موزیک شنیدم تا بتوانم گزارش نیک بنویسم.

  43. امروز آخرین روز از کار یک هفته‌ای بود. البته فردا هم هست اما من نیستم. بس است دیگر همینقدر. توانم تا اینجا بود. دوستش نداشتم نه ساعت کار‌ی‌اش را. نه محیطش را. نه بی‌قانون بودنش را. هیچ‌کدام. برای یک هفته هم زیاد بود.

    رسیدم خانه هشت بود. این یک هفته نمی‌دانم چطور گذشت. دیر گذشت.

    بچه‌ها کلاس بود نویسندگی خلاق پیشرفته. اصلن هم حسودی نمی‌کنم هر دوشنبه. خاستم بخابم. خابم می‌آمد. دوباره حس می‌کردم مریضم. یکی دو دقیقه خابیدم فقط. بعدش بیدار شدم. در رفت و آمد بودند خاهرهایم.

    نه شروع کردیم به صحبت. امروز فائزه را دیدم. چقدر دلتنگ بودم. امروز هر چهارتایی بودیم. صحبت کردیم. نقاشی کشیدیم. به هم نشان هم دادیم. فائزه تمام مدت داشت دنبال مدادش می‌گشت. بعد هم رفتیم نوشتیم. با دوربین‌های باز و صدای باز. صدای تایپ الهه می‌آمد. صدای تایپش آرامش‌بخش بود. دوست دارم صدای تایپ را. استاد هم که می‌نویسد. صدای تایپش را دوست دارم. اصلن صدای تایپ کیبورد لذت‌بخش است. با هم نوشتیم چقدر خوب بود. گاهی وسطش صحبت می‌کردیم. حس خوبی داشت. الهه تایپ می‌کرد و با تق تق قشنگی کلماتش متولد می‌شدند. با جدیت می‌نوشت و چه جذاب بود موقع نوشتن. از فائزه فقط لامپش دیده می‌شد. گاهی غر می‌زد که مدادم نیست. مداد زردم. مداد زردم کجاست. آخرش هم پیدا نشد. فرشته هم گوشه‌ی سرش دیده می‌شد. منم داشتم می‌نوشتم توی دفتر. آخ دلم برای لف‌تافم تنگ شده.

    بعد شروع کردیم به تعریف خاطرات. حالا هر بار می‌خاهم ت تهران را بگویم با احتیاط می‌گویم و فائزه نزند من را.

    داشتیم از تصوری که از هم قبل از دوست شدنمان داشتیم می‌گفتیم. بامزه بود. الای جوجه جزو اولین نفرهایی بود که به کانالم پیوسته بود. یادم است الهه را وقتی توی سمینار دیدم می‌شناختم. اسمش را زیاد دیده بودم توی وبینارها. بعد هم دیدار دوم و آن ورود پیتزایی‌اش. الهه برایم صورتی است صورتی نه سرخابی.

    رفتیم سراغ کتاب‌هایی که گرفته بودیم از استاد. فرشته باز یازده تا کتابش را توی چشممان کرد و بوف کور اصلش را. اصلن هم حسودی نکردیم. مخصوصن به همه‌ی آن سالهای بی‌خاطره‌اش.
    من هم دوباره یاد کتاب‌هایم افتادم. کتاب‌هایی که قرار بود برای من بشود اما نشد. کتاب‌هایی درباره‌ی نوشتن و نقاشی. کتاب‌هایی که دست استاد ماند. هق. یاد شعری که سروده بودم افتادم. ایح ایح ایح.

    مو که داروم مُرُوُم به مَشَدا
    ولی کتابایی که قولشو داده بودیا
    آخرشم یادت شد بِدیا

    توی شعرماهی بود و توی قطار برگشت به مشهد بودم که نوشتمش. یادش بخیر.

    کلی از کتاب‌هایمان گفتیم و به هم نشانشان دادیم. امشب کلی خوش گذشت. زیاد. ساعت یازده و نیم بود که بای‌بای کردیم که بیاییم پست بنویسیم.

  44. گزارش نیک

    بله خاصیت جمع و همکاری همین است، این جمع است که ذوقت را نگه می‌دارد که گزارش نیک بنویسی که اسمت کنار ستاره‌‌ها بماند. ساعت خواب، خواب‌کافی. بله من از آن‌دسته هم، اگر از ساعت ۱۲ظهر بلند شوم. روزم با شب متفاوت نیست. اضطراب هم که نگو. روزهم به آدمیان کم لطف است، شب‌ می‌شود. اضطراب هم که بگیرم، مغزم هزار تیکه می‌شود، عملکردم هزار یک تیکه. درازش نکنم. این‌ها برای چه گفتم. برای داستان. درست است. این مزخرفات که این‌جا می‌نویسم. اما دفتر سیاه‌کردن هم جز کار است. من برای نوشتن یک داستان خوب. برای نوشتن یک فیلمنامه ‌درست‌ودرمون که مخاطب حس نکند بعد از دیدن فیلم من، وقتش را به «شاخ‌گاو زده است» گزارش نیکم سیاه می‌کنم.

    علی آراسته
    #نیک‌روز

  45. صبح نوشتن بود و بعد کار بود اما؟ بیدار شدم دیدم گلویم درد می‌کند و هنوزم درد می‌کند کمی و اگر فردا هم درد کرد و بهتر نشد و سرفه هم شروع شد که الآنم دارم و نمی‌دانم چرا نمی‌خاهم باور کنم که مریض شده‌ام و شاید حساسیت به بادام بوده نه؟ آره، ممکن است بعد این همه عمر دقیقن الان واکنش بدهد گلویم. آره، آره.

    آمدم خانه. دقت کرده‌ای همیشه جوری از کار می‌گذرم که انگار نه انگار؟ بعضی روزها که فقط می‌نویسم «کار»، حتا کردن را هم نمی‌نویسم چون آن روزها دیگر من کار را نمی‌کنم.

    تمرینجا را جاییدم. البته انگار فحش است اما مصدر جاییدن می‌تواند از جای دادن باشد که ربطی نداشت و الان بیشتر به نظر می‌رسد که فحش است ولی نه به خدا. استاد تمرین‌ها را خاند و بعله، من هم بازگشتم به تصمیم کبرایم که تمرینی که از آن می‌ترسم را بنویسم و بفرستم و همان‌طور که می‌بینید، چیزی نمی‌بینید.

    ها ها.

    بعد هم می‌خاستم بخابم که نخابیدم و باز نوشتم.

    نویسنده‌ساز. ادامه‌ی نوشتن و نامه‌ای به خود درباره‌ی صبر. آه بله، صبر. صبور نیستم به گمانم یا فرق صبر و تحمل را نمی‌فهمم. با صبر انگار امیدی هست که ندارم و پس؟ تحمل می‌کنم؟ البته امید چیست؟ مثلن نامه‌ی بعدی می‌تواند درباره‌ی امید باشد، که چه می‌خاند؟ خونه خوبه خونه، مامانم امیده؟ تتلو بود ولی مامان که از مشهد آمد گل‌هایش را آب داد؟ با بچه‌ها که جلوسیده بودیم مدام گل می‌کشیدم و با ماژیک رنگ می‌کردم.
    نه نمی‌شود، واقعن سخت است. داشتم امتحان می‌کردم آن‌طوری که «زیر چنگال شب» نوشته شده چگونه است.

    بعد هم «تمرین» را خاندم و تمام شد و نمی‌دانم، همیشه مشتاق آن لبخند آخرم که پس از پایان یک کتاب می‌زنم. انگار مدتی با نویسنده نشسته‌ام و چای نوشیدیم و گپ زدیم و حالا وقت آن است که برود و همنشین کَس دیگری شود و من هم.

    نویسندگی خلاق پیشرفته را بودم که «زیر چنگال شب» خانده شد و دوست دارم خارج از نوبت بخانمش. کم است. در دو نشست می‌توانم قورتش بدهم (زرشک، از آن حرف‌هاست که توی چت به یار غارو می‌گویی و از نزدیک ریه بیدی به از ای بید بید).

    با نصیرو و احمدو و فائزه اعظمی. ما را دیوانه کرده این بشر. فایزه؟ نه، فائزه؟ نه، فائزو؟ نه، اعظمی؟ نههه، اعظمو؟ نههه، چی بگیم؟ روی «ی» یه تشدید کوچولو و «ز‌» رو بکشید. می‌گوییم بابا، استاد فایزه می‌گه اون به خاطر یه ذوقیه توی صداش اینطوری می‌شه، خو مع الا چَه کن‌عَم؟ می‌گوید نمی‌دانم، مداد زرد من را ندیده‌اید؟
    مداد زرد من.
    مداد زرد من.
    زرد مداد من.
    من زرد مداد.
    نقاشی کشیدیم. نوشتیم. از کتاب‌هایمان گفتیم. ایح ایح ایح.

    بعد از این هم احتمالن «هیچ‌بخشی از ما بد نیست» را بیاغازم. روز خطاب به عالمیان «من هنوز زنده‌ام سسکشا».

  46. روز کم‌فروغ
    -ورزش و ورزاندن بدن.
    -رفتم سراغِ «آهیختن»، با «آختن» آشنا شدم. از این‌ها هم رسیدم به «برکشیدن» و «برآوردن». خلاصه، برای دقایقی افتادم در شبکه‌ای از فعل‌ها. و بیتی از حافظ که چطور «آهیختن» را به‌ کار گرفته:
    «غمزه ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ
    زلف جانان از برای صید دل گسترده دام»
    و «آختن» در دستِ اسدی‌توسی:
    « پس از نیزه زی تیغ کین آختند
    پس از تیغ کشتی فرو ساختند»
    -سرگرم یادداشت دیشب. عجیب گیرکرده‌ام. مسئله این است که فهمم درباره‌ی موضوع ناقص بوده و همین مرا گیر انداخته. با خواندنِ خالی این را درنمی‌یافتم. چه بخش‌هایی را که به کل اشتباه دریافته بودم، و نوشتن، این نقص‌ها را، در هر جمله، بر من آشکار کرد.
    در ساعت‌های نزدیک به «نویسنده‌ساز»، ناگهان زنجیره‌ای از «ای کاش‌»ها ، از «باید‌»های دیرین، فضای ذهنم را محلِ رژه‌ی خود می‌کنند. دیگر نوشتن آرامم نمی‌کند. پس تا ساعت شش به پیاده‌روی در خیابان‌های اطراف می‌گذرد.
    -پس از بازگشت، دوباره می‌نویسم. هم آزادانه هم برای یادداشت. پیشرفت‌هایی دارم اما ناقص. بله. امشب هم حاضر نشد. ولی دلم را به انتشار همین گزارش خوش می‌کنم.

  47. ☘️دوشنبه ۱۴۰۵/۷/۲۰
    به‌محض بیداری دست‌به‌قلم شدم: نگارش صفحات صبحگاهی: نوشتن را دوست دارم. از وقتی به وادیِ نوشتن پا گذاشته‌ام حال‌وروزم به‌کلی تغییر کرده. مهم نیست خوب می‌نویسم یا حتی چرندوپرند. به قول استاد «اگر بارها و بارها از نوشته‌هایتان ناامید شده‌اید، نگران نباشید، حالا وقت خوبی برای شروع‌کردن است.»
    صبحانه‌ی مختصری ‌خوردم. کمی بی‌حال به‌نظر می‌رسیدم اما ترجیح دادم در خانه نمانم و به برنامه‌ی روزانه‌ام پایبند باشم. چند کتاب با کاغذ و قلم و مقداری خوراکی برداشتم. به‌سمت کتابخانه راه افتادم. در راه با ایران‌کتاب تماس گرفتم. پیگیر سفارش‌هایم شدم. تازه پنجشنبه تحویل پست می‌شود! بعد هم چند‌روزی طول می‌کشد تا برسد به دستم!
    به کتابخانه که رسیدم، یک‌راست رفتم سالن مطالعه. از دریچه‌ی حواس پنجگانه خواندم. من چقدر غریبه بودم با حواس پنجگانه‌ام!
    از جایم بلند شدم. در حیاط کتابخانه قدم زدم. برگشتم. پرسه‌زدم در وبگاه مدرسه‌ی نویسندگی.
    از کتاب قدرت نوشتن خواندم.
    نگاهی گذرانداز به کتاب نویسنده‌ساز انداختم.
    پنداشته‌ها را دانلود کردم و روی صفحه‌ی اصلی گوشی نشاندم.
    دستاوردهای مطالعه را دیدم: «مطالعه باید دغدغه‌های آدم را رشد بدهد. سطح فکر را بالا ببرد.»
    و خیلی مطالب سودمند دیگر که در این مجال نمی‌گنجد. یک ساعت‌واندی در این دریای خروشان شناور بودم. خواندم. یادداشت کردم. یاد گرفتم.
    کتاب «در جدال با خاموشی»‌ احمد شاملو را به امانت گرفتم.
    دم‌دمای ظهر، نیم‌ساعت در پارک پیاده‌روی کردم.
    به‌ خانه که برگشتم، غذا نیمه‌آماده بود. زحمت پختنش افتاد گردن خودم.
    بعد از ناهار چند صفحه‌ای از «نوشتن مانند بزرگان» خواندم. و در «آداب روزانه‌ی میسن کاری» درباره‌ی توماس مان.
    نگاهی هم انداختم به یادداشت‌های روزانه‌ی چخوف.
    در وبینار نویسنده‌ساز نامه‌ای خطاب به‌خود نوشتیم درباره‌ی آشنای دیروز و امروز؛ صبر.
    تجربه‌اش کرده‌ام که صبر از مسیر پذیرش می‌گذرد. پذیرش که نباشد صبری هم در کار نخواهد بود.
    سَر شب، قصه‌ی دخترای ننه دریا را خواندم از دفتر شعر باغ آینه شاملو. خیلی شیرین و دوست‌داشتنی بود. کیفم کوک شد!
    بخشی از شعر را هم‌رسان می‌کنم:
    یکی بود یکی نبود
    جز خدا هیچی نبود
    زیرِ این طاق کبود
    نه ستاره،
    نه سرود.
    عمو صحرا، تپلی
    با دو تا لُپّ گُلی
    پا و دستش کوچولو
    ریش و روحش دوقلو
    چُپُقش خالی و سرد
    دِلَکش دریای درد،
    در باغو بَسّه بود
    دَم باغ نشسّه بود
    عمو صحرا! پسرات کو؟
    لب دریان پسرام.
    دخترای ننه دریا رو خاطرخوان پسرام.
    طفلیا، تنگِ غلاغ‌پر، پا کِشون
    خسته و مرده، میان
    از سرِ مزرعه‌شون.
    تنشون خسّه‌ی کار
    دلشون مرده‌ی زار
    دساشون پینه‌ترک
    لباساشون نمدک

    شبتون نیک🌱

  48. سال واژه: ساده
    از صبحانه خوردن همیشه طفره می‌روی، اما نمی‌دانم امروز چه شده که چند لقمه‌ای می‌خوری؟ بعد به سراغ کتابی می‌روی که از گوشی به خانه‌ات آمده. می‌بینی خاندنش لطف دیگری دارد. به دانشگاه می‌روی. بعد از اینکه مدتی توی کلاس می‌نشینی، تازه استاد توی گروهش پیام می‌دهد که بیست دقیقه دیر می‌رسم. و به خاطر همین دیر رسیدن خودش، می‌خواهد کلاس را دیرتر تمام کند. اما پدرت منتظرت است، پس کلاس را می‌پیچانی و می‌آیی بیرون.
    توی وبینار این بار درباره‌ی صبر آزادنویسی می‌کنی. صبر برای تو مثل فیلم ترسناکی است که هرچه جلوتر می‌رود، صحنه‌هایش ترسناک‌تر می‌شود. نمی‌توانی تلویزیون را خاموش کنی، فقط صبر می‌کنی تا فیلم تمام شود. حالا اگر صبر نمی‌کردی، چه می‌شد؟ خب، فیلم که تمام نمی‌شد. خودت را با تقلای زیاد خسته می‌کردی.
    بلند می‌شوی و می‌روی سراغ درست کردن کوکی. عجب اقبالی دارد این کوکی. موادش را آماده می‌کنی، ظرف‌هایش را می‌شویی. اما او توی یخچال استراحت می‌کند.
    https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk

  49. سال‌واژه: تحول
    پدهای مرطوب را با سیم‌های بلند به الکترودهای دستگاه وصل می‌کند.
    روی چهار نقطه از مچ و کف دستم قرار می‌دهد.
    با نوار بلندی جای پدها را ثبیت می‌کند.
    دکمه‌ی بزرگ را می‌چرخاند تا جریان الکتریکی به بافت دستم منتقل شود.
    گزگز و مور موری خفیف حس می‌کنم.
    با صدای موزیک توی سالن فیزیوتراپی پرنده‌ی
    چموش ذهنم اوج می‌گیرد. چشم‌ها را می‌بندم.
    می‌گذارم رها باشد و هرجا که می‌خواهد برود.
    ۳۰ دقیقه بعد، صدای ضبط‌شده‌ای می‌گوید:
    « پایان درمان کابین شماره ۱»
    سیم‌ها را از دستم جدا می‌کنم. رد درد تیزی، در بطن استخوانم حس می‌کنم. بی‌اختیار ناله می‌کنم.
    با چشم گریان از درد، به خانه می‌رسم.
    خوردن مسکن گرچه تاثیر زیادی ندارد، اما تا حدی آرامم می‌کند. برای پرت کردن حواسم به کتاب‌های داستان کودک پناه می‌برم.
    ۶ کتاب را که از نورا قرض گرفته‌ام تند و تند ورق می‌زنم و می‌خوانم.
    نقاشی‌های جذاب و داستان‌های ساده اما پرکشش و آموزنده‌ی نشر پرتقال، درد را از یادم می‌برد.
    به بهار میرزایی زنگ می‌زنم. قرار است امشب بعد از غیبت طولانی‌مدت به تلگرام برگردد.
    بعد از ناهار خود را به تمرین جا می‌رسانم.
    کمی روزنگاری آرام‌ترم می‌کند.
    خواندن کتاب بوف کور برای چهارمین، بار حواسم را به کل از ماجرای دردهای جسمی دور می‌کند.
    استراحت و مسکن اثر خود را می‌گذارد و ۲۵ دقیقه هم‌نویسی با دوستان نویسنده‌ساز، تلنگری می‌شود برای صبوری در مسیر درمان دست راستم.
    به سراغ جوجه‌هایم می‌روم. مادرشان رفته دندانپزشکی. به نورا در نوشتن تکالیف و گفتن دیکته کمک می‌کنم. حالم خیلی بهتر می‌شود.
    برشی از آزادنویسی امروز را نتخاب می‌کنم و در کانال تلگرام می‌گنجانم.
    پیش‌نویس داستان «طاووس مغرور» سر ذوقم می‌آور برای بازنویسی.
    شام رژیمی، گزارش نیک و دلجویی از یک دوست قدیمی، آخرین نیک‌ورزی‌های امروز را رقم می‌زند.

  50. حلزون طفلک خیلی فشار اومده بهش رو بدنش خط‌ها انداخته و خون جاری شده. شایدم خال‌کوبی کرده. شایدم توی زندون بوده همه‌ی روی دیوارهای زندون چوب‌خط‌کشیده دیگه جا نبوده رو خودش کشیده .
    ۱۰۰۰ کلمه تایپ کردم.
    برای بچه‌هام قصه خوندم که کاش لال می‌شدم نمی‌خوندم. رابطه‌م با بچه‌ها داره کم‌کم می‌رسه به جاهای خوبش. یکی دو هفته جدیت جدی داشتم تا قانون‌ها رو یاد بگیرن الان اما دیگه قلق هم دستمون اومده.
    با یه نفر بحثم شد. خیلی لجی بود رفتارش. خیلی خیلی بی‌ادبانه رفتار کرد. غالبا آرومم و توی لاک خودم اما اگر بی‌احترامی ببینم ساکت نمی‌مونم مخصوصا اگر از مدرسه برگشته باشم و حوصله و صبرم تمامِ تمام. رسیدم خونه تو هپروت بودم که شاید اشتباه کردمو… اما بعد که حالم جا اومد و فکر کردم مطمئن‌تر شدم که خوب کردم و البته تصمیم جدیدی هم گرفتم.
    نقاشی کشیدم. عجیب و زشت.
    تکلیف پیشرفته‌ی خلاق رو ویرایش کردم و ارسال که نداشتیم گازخورد و پاکش کردم که درست‌ترش کنم.
    یه سری کلیپ فرستادم واسه‌ی بچه‌ها. قالی‌بافی و زدن پشم گوسفند و دوشیدن شیر گاو و شخم‌زدنو…
    به تنهایی انگاری فحشن.
    شعرماهی تمرین کردم‌ باز و در نهایت انتخاب و ارسال.
    یه کوچولو بخونم و
    شب‌بخیر.

  51. سال واژه: خوددوستی 🌷

    — بخش اول (از هرجایی سر درآوردیم)
    دو ساعت مانده به نُه صبح بیدار شدم و به این فکر کردم که امروز را چطور می‌خواهم بسازم. بخشی از کارهای روزانه‌‌ام را با سرعت نور مرور کردم.
    دلشوره گرفتم، شاید به این دلیل که ممکن است شب مهمان داشته باشیم و اصلا حوصله‌‌ام کشش را ندارد.
    مرور این اتفاقات چندان حالم را خوب نمی‌کند پس بیخیالشان می‌شوم، هرچه بادا باد.
    مسواک می‌زنم. شیر سنجدم را می‌خورم و ده دقیقه برای رابطه‌ی خودم با خدا کلمه خرج می‌کنم.
    بعد از مدت کوتاهی می‌خواهم ورزشم را دوباره انجام بدهم و دست از اهمال کاری برمی‌دارم.
    بعد از آن تصمیم گرفتم به حمام بروم. خوشحال و شاد و‌ خندان وسایل ورزشی‌ام را جمع کردم و تازه متوجه شدم که آبگرمکن را روشن نکرده‌ام.
    حساب کتاب کردم که تا چای را دم کنم و جاروبرقی بکشم
    آبگرمکن هم آب مورد نیاز مرا گرم خواهد کرد‌. با تعمیراتی که برایش انجام شده زود آب را برایمان جوش می‌کند.
    بعد از جارو برقی کشیدن گشنگی‌ام بالا آمد و از من صبحانه طلب کرد و من هم اجابتش کردم.
    به حمام رفتم، خیالم کمی آسوده شده بود چون بخشی از برنامه‌ی روزانه‌ام را انجام داده بودم.

    می‌خواهم بعد از مدت‌ها ناهار تُرشک مرغ درباری بپزم. مرغ را از صبح بیرون گذاشته‌ام و یخش باز شده.
    در همین حین دوستم مریم تماس گرفت. دلتنگش بودم. گفت که اخیرا چندان حوصله‌ی حرف زدن ندارد به همین خاطر شاید رغبتی در او موج نمی‌زند، اما ما دوتا خوب فَک ترکاندیم. من که شاد شدم از گفتگویمان او را نمی‌دانم.
    صحبت از کلمه شد، اینکه نویسندگی چقدر به دایره لغات آدمی کمک می‌کند و خودش لغت بزم را مثال زد که بجای کلمه‌ی مهمان از کسی شنیده بود.
    از خیلی آدم‌ها و‌ مکان‌ها صحبت کردیم از قبرستانی در هلند، از مسلمانان لندن، حتی از عرب‌ها و بلاخره صحبتمان با مشتری که برایش آمد خاتمه پیدا کرد.

    — بخش دوم ( تماس‌ها زیاد شدند)
    مرغ‌ها را سرخ کردی و با خواهرت تماس گرفتی. گفتگو کوتاه بود.
    از کلینیک تماس گرفتند تا وقت معارفه با درمانگر جدید را با تو هماهنگ کنند. قرار شد ساعت ششِ عصر از طریق گوگل میت یکدیگر را ببینید.
    با آن خواهر دیگرت که دخترش مهاجرت کرده تماس می‌گیری و دوست داری احوالش را جویا شوی. می‌گوید خوب است اما غم از صدایش می‌ریزد و تو این را می‌فهمی. سر به سرش می‌گذاری و می‌خندید و کمی چاشنی غیبت لابلای حرفهایتان می‌پاشد. در گفتگویتان از هویج‌های زیادی که داخل یخچال داری می‌گویی و می‌خواهی بدانی او چطور هویج‌پلو می‌پزد.
    و پیشنهاد می‌کند هویج‌ها را برای هویج پلو خرد کنی و بپزی و در فریزر نگهداری کنی تا هرزمان لازم شد یک بسته دربیاوری و کار برایت راحت شود.
    تمرینجا را فراموش نمی‌کنی. وارد که می‌شوی صدایی نمی‌شنوی تلاشهایت جواب می‌دهد و بلاخره صدای استاد به گوش تو هم می‌رسد. باز معصومه عباس‌زاده مورد رحمت مداوم گازخورد استاد قرار می‌گیرد اما معصومه‌ی عزیز پوست کلفت شده.
    ساعت سه بعداز ظهر مادر همسرت تماس می‌گیرد و می‌گوید با خواهر و زن‌عمویش برای شام به خانه شما می‌آیند. وسط خرد کردن هویج بودی که سریع دو بسته مرغ بیرون گذاشتی و تند‌تند کار هویج‌ها را پایان دادی.
    از سرپا ایستادن‌های زیاد دوباره زانو درد گرفتی.
    با خودت می‌گویی دکتر گفت استراحت کنم و به خودم فشار نیاورم. از آن زمان مدام مهمان دارم.
    به نویسنده‌ساز نمی‌رسی چون هنوز غذای شام حاضر نیست و ساعت شش با عجله خودت را به جلسه‌ی معارفه می‌رسانی، جلسه برای هردوی شما یهویی بود. چون برایش آماده نبودید. زمان گفتگویتان طولانی نخواهد بود و بعد از یک ربع تمام می‌شود.
    به حست توجه می‌کنی و می‌بینی چندان با درمانگر ارتباط نگرفته‌ای پس پرونده‌اش را در ذهنت می‌بندی.
    بوی نرم کننده‌ی سینره مدام از لای موهایت به مشامت می‌خورد و برایت دلپذیر است.

    — بخش سوم (بچه‌دار شید)
    مهمانهایش می‌رسند. به هر سه مهمانش دست می‌دهد. مادرشوهرش چندان دستش را محکم نمی‌فشارد و گویی کمی دلخوری‌ با خودش به همراه آورده هرچند چیزی از آن نمی‌گوید. او هم سیخ نمی‌دهد تا چیزی از دلخوری بیرون نریزد. همینطور برای خودش داستان کم ندارد.
    مهمانها به داخل خانه می‌آیند و می‌نشینند. زن‌عمو پتوی مسافرتی دونفره‌ی صورتی رنگی هدیه آورده و حکم صادر می‌کند که سال دیگر می‌آید و باید بچه دار شده باشند. می‌خواهد پتپی بعدی را برای فرزندشان بیاورد.
    رو به او می‌گوید « ما عروسی که بچه نیاره نمی‌خوایم» او هم در جواب می‌گوید «پس آب ما با هم تو یه جوب نمی‌ر». تا زمان رفتنشان بارها این حرف را می‌زند که باید بچه دار شوید و به شکل‌های مختلف می‌خواهد او و همسرش را راضی به فرزندآوری کند.
    پذیرایی می‌کنی و شام در ساعت هشت آماده می‌شود. سفره‌ای رنگین می‌اندازی و شام خورده می‌شود و مقدار قابل توجهی از آن می‌ماند که تو را خوشحال می‌کند چون اینطوری می‌توانی در روزهای آینده استراحت کنی و وقت بیشتری برای خودت داشته باشی.
    بعد از شام چای می‌آوری و مجددا میوه، مهمانها هرچه که جا داشتند می‌خوردند و راهی خانه‌هایشان می‌شوند.

    ۱۴۰۵/۰۷/۲۰

  52. سحر با اضطراب بیدار می‌شوم. سعی می‌کنم دوباره بخوابم اما مالیخولیا نمی‌گذارد. دو ساعتی در تخت غلت می‌زنم. دو بار تا دست‌شویی می‌روم و برمی‌گردم. بی‌آن‌که واقعن بخوابم کابوس می‌بینم. می‌کوشم مراقبه کنم و به خودم بگویم همه چیز در امن و امان است. می‌کوشم نگرشم را به کارم عوض کنم. بیهوده است. آشفته‌تر از آنم که بتوانم تمرکز کنم. سرانجام برمی‌خیزم. با بی‌میلی تخم‌مرغ آب‌پزم را می‌خورم و می‌زنم بیرون.
    به دانشکده که می‌رسم رییس مرکز در اتاقم منتظر است. در مورد جلسه‌ی فردا و کارهایی که باید انجام شود صحبت می‌کنیم. بیزارم از کاغذبازی و آمارسازی. چیزی به قفسه‌ی سینه‌ام فشار می‌آورد. چطور می‌توانم فرزانه‌ی درونم را به کاری که دوست ندارد ترغیب کنم؟
    امروز اولین روزی‌ست که با سرویس برمی‌گردم. تا به حال سرویس نداشته‌ام. وقتی راننده می‌پیچد در یک شهرک فرعی اولش جا می‌خورم. فکر می‌کنم باید دکمه‌ی «سپر امنیتی» را بزنم؟ بعد بلافاصله یادم می‌آید که خوب لابد می‌خواهد یکی از مسافران را پیاده کند. بیزار و گریزانم از محدود شدن و در قالب قرار گرفتن. حالا باید ساعت رفت و آمدم را با ساعت اداری هماهنگ کنم که غریب است برایم. آخ ماشین نازنینم!
    ناهار مهمان داریم. خوشحالم که می‌توانم بعد از ناهار بخوابم و عصر بنشینم پای مقاله اما پیام مسئول‌فنی رویایم را به باد می‌دهد: حالش خوب نیست و عصر خودم باید بروم شیفت.
    بعد از شیفت نویسنده ساز را می‌شنوم. شاهین‌خان می‌گوید از صبر بنویسید. صبر؟ من دهانش را صاف کرده‌ام. خود صبر هم دیگر خسته شده، دلش می‌خواهد من وابدهم. می‌نشینم به جمع‌وجور کردن مشق شعرم. دیگر سوختم ته کشیده و رو به خاموشی‌ام. یاد ترانه‌ی شاملو میفتم با صدای فرهاد:

    «نگا کن! مرده‌ها به مرده نمی‌رن
    حتا به شمع جون‌سپرده نمی‌رن
    شکل فانوسی‌ان که اگه خاموشه
    واسه نفت نیست هنوز
    یه عالم نفت توشه»

  53. اگر پیاده‌روی را از امروزم فاکتور بگیرم می‌توانم نمره‌‌ی روز را به نُه برسانم.
    میزبانی و عروسی دو روز قبل را تازه داشتم فراموش میکردم و با خستگی بای بای، که مادر امروز صبح با دعوتی دیگر سورپرایزم کرد.

    داشتم در میان عکس‌های گالری چرخ میزدم که اسکرین شاتی از صفحه واژه‌دان توجهم را جلب کرد.
    مربوط به یک کلمه بود: «منگنه»
    پس واژه‌ی روزم می‌تواند منگنه باشد یک جورهایی یعنی«وصل گننده، اتصال، بست‌کننده».
    که چند باری هم اتفاقا در طول روز شنیدمش.
    از هزارکلمه‌ی عصرانه در قالب نامه‌ای برای خود درباره‌ی صبر نوشتم که بگذریم، روز پرباری نداشتم اما باز هم به نیکی گذشت.

    آدرس کانالم در تلگرام
    https://t.me/tarqim1

  54. – صبر یعنی دیدن گزینه‌های دیگر. بی‌صبریِ ما از عقل‌کل‌مآبی‌ نشأت می‌گیرد؛ از اینکه تصور می‌کنیم راه درست و کار درست و زمان درست را می‌دانیم، از اینکه خود را صاحب‌نظر می‌پنداریم و می‌خواهیم همه چیز همان‌طور بشود که مدنظر ماست، به همان شکل و در همان زمان که خواسته‌ی ماست. اگر بپذیریم که نظر ما می‌تواند اشتباه باشد و اصرار نداشته باشیم که آن را اعمال کنیم آن وقت صبور بوده‌ایم. صبر که می‌کنی یعنی به گزینه‌های دیگر فرصت ابراز می‌دهی، نمی‌گویی این است و جز این نیست. صبر یعنی می‌‌توانی نظر خودت را کنار بگذاری و اعتماد کنی به مسیری که پیش رویت قرار می‌گیرد.

    – آزادنویسی امروز خیلی دلخوشانه بود برایم، مدت‌ها بود که این‌طور عمیق با خودم مهربان نبودم و این مهربانی حال تازه‌ای در من ایجاد کرد.

    – اگر می‌خواهید رابطه‌ای را از بیخ و بن نابود کنید زحمات طرف مقابل را کوچک بشمارید، حتی اگر واقعن کار کوچکی بوده باشد. یا به او بگویید «می‌خواستی نکنی، کی ازت خواسته بود بکنی؟» در این‌صورت مطمئن می‌شوید که آن رابطه را برای همیشه از دست داده‌اید.

    – بعضی روزها غروب اصلن شبیه غروب نیست؛ زرد و نارنجی نمی‌شود، یک مرتبه از آبی به سیاه می‌رود، امروز هم این‌طور بود.

    – در بالکن نشسته‌ام و نرده‌های مارپیچ را با نگاهم ترسیم می‌کنم. می‌پرسم اگر بخواهی دستت را از روی کاغذ برنداری از کجا باید شروع کنی تا بتوانی کل این طرح را یک‌باره بکشی؟ پاسخ می‌دهم چه دغدغه‌ی مهمی در میان این همه کار.

    – پروردگارا، صبر یعنی می‌دانیم که اراده‌ای بالاتر از اراده‌ی شما نیست، پس یاری کن صبور باشیم بر اراده‌‌ات.

    – الهی شکرت…

  55. ۱۹ مهرماه ۱۴۰۵

    سال‌واژه: پیوستگی 🐜

    «کار نویسنده این است که صرفاً به چیزهای کوچک توجه کند. توجه به چیزهای بزرگ و پیچیده کار آدم‌هایی مثل دکارت (فیلسوف) است و من نمی‌توانم این کار را بکنم.
    اما توجه به چیزهای کوچک است که تفاوت و تغییر ایجاد می‌کند. بیشتر کاری که ما در رابطه با دیگران انجام می‌دهیم به‌ویژه در رابطه با اعضای خانواده‌مان این است که تصور می‌کنیم آن‌ها را می‌شناسیم.
    برای من ۷۴ سال طول کشید تا یاد بگیرم به چیزهایی فکر کنم که مردم در هر حال انجام می‌دهند اینکه آدم‌ها کارهایی فراتر از کلیشه‌هایی انجام می‌دهند که ما از آن‌ها می‌شناسیم.
    برای همین همیشه این نوع توجه به جزئیات است که ما را به درکی واقعی‌تر می‌رساند؛ درکی فراتر از کلیشه‌گویی و تعمیم دادن.»

    این‌ها سخنان آن گارسون، نویسنده و شاعر کانادایی است که امسال جایزهٔ نوبل ادبیات را از آن خود کرد.

    وقتی شرح‌حال و سخنان او را در صفحه‌اش خواندم به یاد صحبت‌های استاد کلانتری که همیشه به دوری از کلیشه‌گویی و دقت در جزئیات زندگی روزمره تاکید دارند، افتادم.

    در آزادنویسی امروز دربارهٔ این موضوع نوشتم که همیشه نباید نقش ناجی اطرافیانم را بر عهده بگیرم. این موضوع با یکی از آموزه‌های یونگ که چند وقت قبل خوانده بودم مرتبط بود.

    داستان سه و بیست‌وهفت دقیقه را ویرایش کردم و ادامه‌‌اش را برای تمرین جلسهٔ ششم فرستادم.

    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. دربارهٔ صبر نوشتیم و من دریافتم که: مقاطعی از زندگی‌ام را که با صبر گذرانده‌ام آسان‌تر و موفق‌تر پشت سر گذاشته‌ام اما هنوز باید شکل‌های دشوارتر و متفاوتی از صبر را در زندگی به کار بگیرم مثل صبر در آموختن.

    در جلسهٔ نویسندگی خلاق پیشرفته، استاد کلانتری کتاب زیر چنگال شب نوشتهٔ میثم علی‌مددی را خواندند و دربارهٔ زبان متفاوت و جالب نویسنده، که چندان هم شناخته‌شده نیست، صحبت کردند.

    حالا گزارش نیک امروزم را می‌نویسم تا به مطالعهٔ آخر شب برسم. و در خواب به دیدن شخصیت‌های رؤیاهایم بروم تا فردا چه خوابی بر صفحهٔ دفتر خوابنگاری‌ام بنشیند.

    #گزارش_نیک
    ✍️ زری قوام

  56. سال‌واژه: تغییر

    بیدار شدم و بعد از نوشتن صفحات صبحگاهی، جلدی پریدم توی آشپزخانه. عدسی را داغ کردم و با دو تکه نان بربری زدم به بدن تا شارژ شوم. مخصوصاً لیموترش تازه‌ای که توی عدسی چلاندم، حسابی مزه داد. بعد هم یک ساعتی را به مطالعه اختصاص دادم.

    ظهر برنج را توی پلوپز ریختم و مشغول درست کردن واویشکا شدم. بعد از ناهار کمی روی رمانم کار کردم و بعد از پاک کردن لوبیا سبزها، رفتم تره‌بار تا خریدهای مامان را انجام بدهم. وقتی برگشتم، کار لوبیا سبزها را تمام کردم و شستمشان.

    ساعت پنج هم در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. قرار بود با همراهی استاد و بچه‌ها نامه‌ای خطاب به خودمان درباره صبر بنویسیم. خیلی بهم چسبید. فکر نمی‌کردم این‌همه احساس و ارتباط درونی با صبر داشته باشم. تجربه جالبی بود و باعث شد کمی بیشتر به رابطه‌ام با این مفهوم فکر کنم. امروز فهمیدم اگرچه بیشتر مواقع عجول بوده‌ام، هر جا صبر را پیشه کرده‌ام، بهترین نتیجه ممکن را گرفته‌ام.

    در راستای سال‌واژه‌ام، «تغییر»، آزاد‌نویسی مفصلی هم انجام دادم. هم گرهی از ذهنم باز شد و هم دلم آرام گرفت. نوشتن برایم فرصتی شد تا کمی از شلوغی ذهنم فاصله بگیرم و چیزهایی را که تا پیش از آن درهم‌تنیده بودند، روشن‌تر ببینم.

    در آخر هم نمره امروز ۷ شد. روز پرنوشتنی‌ای بود، اما چند تا از کارهایم آن‌طور که انتظار داشتم پیش نرفتند و کیفیت دلخواهم را نداشتند. برای همین نمره ۷ را برای امروز انتخاب کردم. بااین‌حال، از تجربه جالب وبینار، کشف تازه‌ام درباره صبر و آرامشی که آزاد‌نویسی برایم به همراه داشت، راضی‌ام. شاید همه کارها آن‌طور که می‌خواستم پیش نرفتند، اما امروز هم چیزی برای یاد گرفتن داشتم و هم گرهی برای باز کردن.

  57. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    در انتظار آن‌ها که بیایند

    ۶ صبح:
    توی ماشین بابا منتظرم تا کسی که همراهش می‌روم دیلمان بیاید. با او که قرار دارم همیشه جلوی شیرینی‌فروشی منتظر می‌شوم. شنیدم دیروز ماشینش پنچر شده بود و بقیه‌ی معلم‌ها مجبور شدند صبر کنند تا او پنچری بگیرد. امروز سارافون سفیدم را پوشیده‌ام. بقیه‌ی لباس‌هایم مشکی‌ست. با اینکه ترکیب لباس‌هایم از نظر خودم خوب است اما مامان تعریف نکرد. وقتی لباسم خوب باشد خودبه‌خود تعریف می‌کند. اما امروز نه. فکر کنم چندان از این سارافون من خوشش نمی‌آید و این باعث می‌شود فکر کنم که شاید لباس خوبی نیست. هی.

    ۷:۳۵ صبح:
    نشسته‌ام توی قهوه‌خانه. صاحب قهوه‌خانه اصرار کرد بروم چایی بخورم. ماشینی نیست که مرا به مدرسه برساند. حدود نیم ساعت است که اینجا هستم. همیشه ماشین پیدا بود و به‌موقع می‌رسیدم اما امروز نه آژانس پیداست و نه خطی. همه یا سرویس دارند یا جای دیگرند و این عجیب است. صاحب‌های قهوه‌خانه به افراد مختلف زنگ زدند تا یک نفر را پیدا کردند برساندم اما کمی طول می‌کشد تا بیاید. بهم اجازه دادند اینجا بنشینم و نگذاشتند توی سرما بایستم. به مدیر مدرسه زنگ زدم و گفتم ماشین نیست و دیر می‌آیم. گفت اشکالی ندارد. خب، چه می‌شود کرد؟ خوش به حال بچه‌ها. قهوه‌چی‌ها می‌پرسند صبحانه خورده‌ام؟ اگر نخورده‌ام برایم بیاورند. خبر ندارند مدرسه‌ای که می‌روم لوله‌کشی آب ندارد و هرچه نخوری و مثانه را سبک نگه داری به نفعت حساب می‌شود.
    (بعدن فهمیدم که دستشویی هست و احتمالن لوله‌کشی آب هم دارد اما نرفتن به آنجا بهتر است رفتن بهش است.)

    ۷:۴۸ صبح:
    بلخره ماشین آمد و سوار شدم. صاحب قهوه‌خانه با محبت گفت که می‌خاهم برایم با کباب لقمه بگیرد که باخودم ببرم؟ گفت من هم جای دخترش هستم. تشکر کردم و گفتم که خانواده لقمه‌ها را گرفته‌اند. تا دم ماشین هم همراهم آمد و سفارشم را به راننده کرد. هرچقدر خاستم پول چای را بپردازم گفت زشت است و قبول نکرد. پرسیده بود از چند بیدارم و گفته بودم ۵. گفت خودش از ۳ صبح بیدار است و مشغول کارهای قهوه‌خانه است. محبت‌شان همیشه برقرار.

    ۹:۳۶ صبح:
    نشسته‌ام توی دفتر. سکوت غیرمعمولی حاکم است. توی مدارس دیگر این‌طور نیست. انگار اینجا چندان مایل به حرف زدن باهم نیستند. من هم نیستم. ۸:۲۵ رسیدم سر کلاس. ۲۵ دقیقه دیر شده بود. تا تمام شدن حروف باید صبر کنم. اینکه چطور باید خاندن تمرین کنند را بهشان گفتم. بقیه به خودشان بستگی دارد. امروز هم قابلیت دعوا دارم. آن دانش‌آموز پررویی که دفتر را برایش خریده‌ام هنوز هم پرروست. معاون مدرسه می‌گوید که همکارها، چایی هست ها. چایی بی‌دستشویی به چه دردی می‌خورد؟

    ۱۲:۲۵ ظهر:
    نشسته‌ام منتظر ماشین. امروز روز انتظار برای ماشین‌هاست. جز من مسافر دیگری نیست. اگر بخاهم ماشین حرکت کند باید ۳ نفر را حساب کنم. یعنی ۹۰۰ تومان کرایه. کرایه تا اینجای روز شده ۱ میلیون و ۶۵۰. به اضافه‌ی ۹۰۰ چند می‌شود؟ این‌ها فکر کرده‌اند من سرمایه‌دارم؟ کلاس دومم هم به‌خوبی گذشت. یک گرامر ساده را بارها تکرار کردم و احتمالن جلسه‌ی بعد باز هم درش اشتباه کنند. روش خودم را بی‌خیال شدم. نگاهی به متن کتاب انداختم که دیدم ساده‌تر است. طبق خاستم پایه‌های هفتم و هشتم را با نهم یکی نکردند. پس من هم همان‌ها را می‌گویم. همکارم می‌گفت توی پودمان‌هایی که شرکت کرده گفته‌اند وقتی دانش‌آموز ضعیف است باید سطح پایین‌تری از مطالب را ارائه کرد. به قول مدیر توی مدینه‌ی فاضله‌ام اما انگار کم‌کم دارم بیرون می‌افتم. دلم نمی‌خاست چنین معلمی باشم اما با ۳ نفر دانش‌آموز چه کنم؟ یکی‌شان که کلاس رفته و بلد است. یکی‌شان متوسط است و می‌گویم و گاهی متوجه می‌شود و گاهی با تلاش زیاد متوجه می‌شود و سومی هم مشخص است که علاقه‌ی زیادی به تلاش ندارد. همین ۳ تا؟ عجب. فائزه می‌گوید وقتی دانش‌آموزها به اینترنت دسترسی دارند و باز هم ضعیف‌اند، کمی از کم‌کاری خودشان هم هست. منکر نمی‌شوم.

    ۱۰وخرده‌ای شب:
    باید برای شعرماهی ۳۰ تا عنوان شعری بنویسیم که کوتاه هم نباشند. مشغول اتود زدن بودم. اتود کلمات. چیزهای به‌دردبخور کم نوشتم. بیشتر عنوان‌ها دلقک‌گونه شد. اصلن به من چه؟ بعدازظهر خابیدم. سر ظهر یک ساعتی منتظر مسافر ماندم و کسی نیامد. تصمیم داشتم امروز دیگر آت‌و‌آشغال نخورم اما گرسنگی و انتظار پایم را به سوپرمارکت باز کرد. وقتی دیدم دیگر نمی‌توانم صبر کنم به راننده گفتم حرکت کنیم. وقتی مسافر می‌گوید حرکت و ماشین خالی‌ست یعنی خودِ بیچاره‌اش باید کرایه‌ی کل ماشین را بپردازد. من هم پی ۹۰۰ تومان کرایه را به تن مالیدم و گفتم حرکت. وقتی با تمام شدن ساعت اداری مسافری نیامده، بعدش می‌آید؟ مثل اکثر راننده‌ها این یکی هم شروع کرد به پرسیدن: شما معلمین؟

    معمولن با همین سوال شروع می‌شود. در ادامه می‌پرسند: همین‌جا معلمی؟ سه جا رو بهتون دادن؟ خونه گرفتین؟ رفت‌و‌آمد سخته که. کجا خونه گرفتین؟
    و بعد ادامه‌ی بحث. او هم چند تا از این سوال‌ها پرسید که بعدش شناختم. گفت دختر فلانی هستی؟ گفتم بله. معلوم شد آشناییم و توی روستای بچگی‌ام زندگی می‌کرده و پدر و مادرم را می‌شناسد. شنیده بود این ورها معلم شده‌ام.  راننده گفت همسر خودش هم مدیر مدرسه است و قبلن همین ورها معلم بوده و تشویقم کرد که ادامه بدهم تا وقتی انتقالی‌ام جور شود. بعد از مسائل مختلف صحبت کردیم. گفت معلمی را می‌شناسد که صرفن به خاطر بیمه و این چیزها عنوان معلمی را یدک‌ می‌کشد و حتا برگه‌های امتحان را می‌آورد خانومش صحیح کند و به مدیر مدرسه هم گفته بود حقوق معلمی هم مال خودت. خودت برو سر کلاس‌ها. حتا به حقوقش هم احتیاج نداشت اما به مزایایش چرا. من هم از آن شاگردم گفتم که ازدواج کرده و جدا شده و او گفت می‌شناسدش و شوهرش دانشجو بوده و انگار باهم فرار کرده بودند و وقتی او نبوده دختر بیچاره از خانه‌ی پدر و مادر پسر فرار کرده و برگشته. سر راه هم دیدیم که خانه‌ی یک نفر را تخریب می کنند. گفت احتمالن دعوای وراثتی باشد که یکی از وراث خانه را فروخته و حالا صاحب جدید حکم تخریب گرفته. خانه را خراب کرده بودند و زن و بچه‌ی مردم آمده بودند بیرون و ماشین پلیس هم آن اطراف بود. دلمان سوخت.
    هرچه اصرار کردم به دلیل آشنایی‌مان اصلن حاضر نشد کرایه‌ی یک نفر. بیشتر را بگیرد و گفت ناراحت می‌شود. اگر کرایه‌ی ۳ نفر را گرفته بود فقط ۲ میلیون ۴۵۰ را باید خرج کرایه می‌کردم که شد ۱ میلیون و ۸۵۰. عجب!

    جامانده:
    بعد از ناهار ابوالفضل گفت خبر داغ این است که یک گربه می‌خاست جوجو را بخورد. گفت دیدم جوجو دادهای از سر ترس سر داده و وقتی چک کردم دیدم گربه‌ای این پایین قفل کرده روی جوجو و او هم ترسیده. برای همین گربه را کیش کردم و جوجو را بردم داخل. جوج کوچولوی ما.

    https://t.me/havirism

  58. این پروپزال گمان نکنم دست از سرم بردارد. با این سرعت ارسال مدارک و گیج‌بازیم حالا حالا درگیرش خواهم بود و دفاع بی‌دفاع. دیشب متوجه شدم توی پروپزالم از جمله عنوان، کلمه‌ی «مبتلا به» را نوشتم. استادانم تأکید کرده بودند که مبتلا بی مبتلا، فقط «با.» دیشب دوباره فایل‌های پروپزال را فرستادم. صبح هم با خجالت زنگ زدم به کارشناس محترم گروه. به این نتیجه رسید که زینب هرچی فایل فرستاده پاک کند. بعد از روشن شدن تکلیف عنوانش مدارک را ارسال کند. نامه‌ی تغییر عنوان را دیشب به استاد راهنمای اول ارسال کرده بودم. امروز هم زنگ زدم که لطفاً امضا کنند. امضای الکترونیک ندارند. خواهش کردم پرینت بگیرند و امضا کنند و بدهند دست کارشناس محترم. ظهر خجل شدم از کارم. پی‌گیر شدم از یکی از دوستان. تا فردا پرینت کند ببرد به استاد بدهد و بعد از امضا هم باز کارشناس. استاد فرمودند امضا کرده و به کارشناس رسانده‌اند. قرار شد مدارک را شنبه بفرستم. امروز خانم حسنی، هم‌اتاقی‌ام، هم بود. تا دمنوش کیسه‌ای تعارفم کرد پذیرفتم و اصلاً به این فکر نکردم که خانم حسنی عصر هم کارورزی دارد و لازمش می‌شود. الان هم خجل شدم از کارم.
    به جز این کار شخصی در وقت اداری، برنامه‌ی کارآموزی را نوشتم، برنامه‌ی هفتگی‌ام را اصلاح کردم و محتوای دو جلسه‌ی درس بیماری‌های روان و الکتروشوک در هوشبری را هم باب میل مسئول درس مربوطه، خانم دکتر غیاثی، به روز کردم.
    تا رسیدم خانه رفتم حمام. مادر می‌گوید شب و صبح زود می‌روی سرما می‌خوری. نماز و ناهار خوردن و سنگین شدن همانا و خوابی که می‌خواست چرت شود شد خواب 2 ساعت و نیمه همانا. از دست دادن وبیکار سرزبان الهه علیزاده و وبینار نویسنده‌ساز هم همانا. البته توی تختم وارد محیط آنلاین وبیکار شدم و صحبت‌های آغازین را هم شنیدم. ولی بقیه را خواب بودم.
    با موضوع صبر آزادنویسی کردم. نام میوه‌ی تلخ یک درختی است. صبر را در کل سازنده دانستم. جلوی جزع و فزع را می‌گیری و نیرویت را متمرکز می‌کنی تا از مصیبتی که مبتلایش شدی به سلامت عبور کنی. من را صبور می‌دانند، ولی خودم نه.
    از دیشب شروع کردم مرور فایل‌های دوره‌ی «رنج من، گنج من.»
    حالا دارم به پادکست عصر وبیکار سرزبان درباره‌ی « جمع‌بندی دیدگاه» گوش می‌دهم. شروع، فاصله، زمان، مکان، مؤلفه‌هایی چون جنسیت، سن، فرهنگ، همتایان، منافع اقتصادی، رشته و حرفه در دیدگاه نقش دارند.
    «لمس» محمدرضا کاتب هم افتاده به سرازیری. از آنچه امروز خواندم: «قیدهایی که دیده نمی‌شوند بدتر از هر قیدی آدم را از حرکت می‌اندازند.»
    آقا محمدحسن برایم نقاشی کرده. یک آدم و یک گل. به دیواره‌ی لپ‌تاپم چسبانده‌ام ببیند خوشحال می‌شود.
    امروز درس هم خوانده‌ام و چند یادداشت. از جمله «منظور شاعر چیست؟»
    حلزون امشب گزارش نیک سوار گاری نارنجی شده است.

    1405.7.20
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  59. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»
    صبح بعد از بردن بچه‌ها به مدرسه و آب دادن به باغچه نوشتم و نوشته‌های کانال بچه‌ها را خواندم.
    یکی از ترس‌هایم همیشه این بوده که صبح‌ها قبل یا حین اتو زدن لباس‌ها برق برود. امروز همین اتفاق افتاد. تازه رسیده بودم به اتوی شلوار که برق رفت. تا زمانی که اتو حرارت داشت روی شلوار فشارش می‌دادم. کمی چروک‌ها باز شد. بعد ولش کردم همان‌جا چون دیگر کاری از دستم بر نمی‌آمد.

    تا ظهر به کارهای خانه رسیدم. کمی نوشتم. توی اینستاگرام دنبال مدل لباس گشتم. بچه‌ها که آمدند، سارا مقنعه‌اش خونی بود. باز دوباره خون‌دماغش شروع شده‌.
    هنوز هوا گرم و کلافه‌کننده است و همچنان چهار کولر در خانه روشن است. ظهر صدای آسمان غرنبه می‌آمد، همگی امیدوار پریدیم توی حیاط. چهار تکه ابر با هم دعوایشان شده بود، و همان‌طور بحث و تحدیدکنان راه‌شان را گرفتند و رفتند تا پشت کوه. باران بی‌ باران.

    عصر باز خوابم برد. وقتی بیدار شدم وبینار نویسنده‌ساز شروع شده بود. معلم ریاضی فرداد هم زنگ زد که ببرمش کلاس. این‌طوری شد که از با هم‌نویسی جا ماندم.

    بعد هم درگیر درس بچه‌ها، منجوق‌دوزی و باقی کارهای خانه. این چند مدت از خواندن و نوشتن کمی دور افتاده‌ام. باید برنامه‌هایم را کمی فشرده‌تر بچینم تا جا برای خواندن و نوشتن بیشتر باز شود.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  60. منو استمرار و خودشیفتگی
    امروز
    نه‌تنها از صبح تا ظهر سه بار نوشتم هر بار پنج صفحه،
    نه‌تنها،برخی‌شعرها را از برخی شعرا خواندم.
    نه تنها تکالیف دوره‌ی شعر را نهایی کردم
    نه‌تنها بیت به هم ریخته را درست حدس زدم
    بلکه؛
    نویسنده‌ساز را بودم و ۲۵ دقیقه راجع به صبر نوشتم.
    پیاده‌روی کردم و چه زیاد اندیشمندم.
    با مادر و دختر و خواهرم احوالپرسی کردم.
    چه زود به زود دل مادر تنگ می‌شود.
    باید زود به زودتر به دیدنش بروم.
    شب خوش
    اینجا منتظرم 👇🏻
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  61. ظهر رسیدم دانشگاه. اواخر کمتر رفته‌ام. روزهایی هم که رفته‌ام دیرتر رفته‌ام. یکی دو هفته‌ای مریض بودم و بعد هم کارهای آزمایشگاهی‌ام کمتر بود. کارهای نوشتنی و ارائه‌ای و اینترنتی داشتم.

    ولی روزهایی که می‌روم آزمایشگاه را بیشتر دوست دارم. آن فضا، آن حس.

    امروز ظهر رسیدم دانشگاه. بعد رفتیم دانشگاه تهران یک رده‌ی سلولی گرفتیم ازشان و آمدیم دانشگاه خودمان و دفریزش کردیم و ببینیم تا فردا حالشان چطور می‌شود.

    بعدش کمی نشستیم حرف زدیم از سردرگمی و بلاتکلیفی‌مان برای آینده و این که بالاخره وضع چطور می‌شود و چطور نمی‌شود و چه کارهایی می‌شود کرد.

    بعد آمدم خانه.

    حین همه‌ی کارها هم نگرانی جواب ندادن تست‌هایم را دارم. نمی‌دانم چرا کار نمی‌کنند و خیلی وقت گذاشته‌ام و تا جواب این قسمت را نداشته باشم نمی‌توانم بروم مرحله‌ی بعد.

    حالا باید صبر کنم. چاره‌ی دیگری ندارم فعلاً.

    https://t.me/f_mahmudpur

  62. مدرسه. مدرسه. مدرسه.
    ناهار و فرستادن تکالیف.
    تمرین شعر.
    خواب. خواب.
    آزادنویسی با نویسنده‌ساز.
    آشپزی.
    صحبت تلفنی با فاطمه.
    ورزش‌ و حمام.
    کتاب.
    شام و سریال.
    کار مدرسه.
    شعرک.
    کتاب.
    خواب.

  63. ۵/۷/۲۰
    دوشنبه نانیک

    نه چیزی خوندم، نه آزادنویسی کردم. فقط کار کار کار

    به قول داریوش:
    «نه دیداری، نه بیداری، نه دستی از سرِ یاری
    مرا آشفته می‌سازد چنین آشفته‌بازاری.»

    sarvfaam@

  64. دیشب خاب دیدم ولی نتوانستم روی کاغذ بیاورم.
    با نوشتن صفحه‌ی صبحگاهی روحم را بیدار کردم و با یوگا جسمم را.
    برای رفتن به کلاس موسیقی، آماده شدم.
    بیست و پنج دقیقه در مترو آزادنویسی کردم و شکل داستان‌ کوتاه گرفت.
    کتاب یکسال با رواقی‌گری را هم در مترو خاندم.
    فهمیدم که بر سه اصل تمایل، عمل و پذیرش تاکید می‌کند.
    وقتی کاری تحت کنترل است یعنی می‌توانید آگاهانه برای غلبه بر درونیت‌تان یا نظرات بیرونی، تصمیم‌‌گیری کنید.
    آنچه که تحت کنترل ماست یعنی چیزی که تحت عمل ما قرار دارد.
    آتاراکسیا یا آتاراشیا، تنها خوشبختی که امکان رسیدن به آن هست‌.
    کاغذ و خودکار را به کلاس تار هم وارد کردم تا واژگان و عبارتهایِ جدید را یادداشت کنم. استاد معتقدند که معلمی شایسته خاهم شد، چون هميشه یادگیرنده‌ام. تنها نت‌ها و نواختنِ ساز، از آدم نوازنده نمی‌سازد.
    تسلی‌‌بخشی‌های فلسفی را خاندم.
    سقراط به ما راه خروج از دو توهم نیرومند را نشان می‌دهد، اینکه یا باید همیشه به دستورهای افکار عمومی گوش کنیم یا هرگز به آنها وقعی ننهیم.
    پیروی از دستور او، هنگامی بیش‌‌ترین سود را دارد که به دستور منطق و عقل گوش بدهیم. محکوم‌کردن عقیده‌ای دلیلی برای ناراستی نیست و طرفداریِ قدرت‌مآبانه از یک فکر به آن اعتبار نمی‌بخشد.
    اپیکور معنقد است که لذت، آغاز و غایت زندگیِ سعادتمندانه است، آن هم در دوره‌ای که فیلسوفان صحبت از لذت را قبیح می‌دانستند. ولی نتوانستند جلوی ترویج این عده را بگیرند تا جایی پیش رفت که در لغت‌نامه‌ها، اپیکوری معادل با دلبسته‌ی لذت‌جویی شد.
    بازخورد استاد کلانتری به متن‌های ارسالی در تمرین‌جا، نکته‌های مهمی را در مغز آدم حک می‌کند، مثلن اگر علائم نگارشی رعایت نشده‌باشد، متن شایسته‌ی بررسی نیست.
    نویسنده اگر برای بلندخانیِ اثر ، زمان نگذارد، استاد می‌فهمند.
    هملت را خاندم و این عبارت‌ها را برداشتم:
    هنوز اشکهایش از نمک نیفتاده و شوری‌اش، چشمهای سرخیده‌ی او را می‌گدازد/ شادروز/ سرشت مدرسه‌گریزی و ول‌واره‌گردی.
    نگاهی به کتاب وقایع کلاغیه انداختم. بال و پر چلفتی و پر به تن کلاغی راست شدن را به لیست کلمه‌برداری‌هایم افزودم.
    یک کلاس یوگای حضوری داشتم. در طول تمرین، بیش از نیمی از بچه‌ها در کلاس یادشان می‌رود که قوزک پایِ راست کجاست و زانوی چپ کجا. باید نام اعضای بدن و محل استقرارشان را هم یادآوری کرد.
    پیاده‌روی کردم.
    فایل ضمیمه‌ی وبینار دیروز، از کتاب اتوپرتره، را خاندم.
    در نویسنده‌ساز نامه‌ای به خود و در مورد صبر نوشتیم که متن من پس از چکش‌کاری، به شکلِ زیر در آمد:

    به تو گفتند صبور باش اما نگفتند چگونه. اصلن صبر چه بود؟ قرار بود تو را به کجا بِبَرَد؟ چون نمی‌دانستی، به هر چیزی‌که در مسیرت بود چراغ‌سبز نشان دادی.
    با همه‌‌ی وجود شتاب را در آغوش گرفتی و بی‌صبری را بوسه‌باران کردی. اما صبر، صبورتر از آن بود که تو را رها کند.
    از وقتی‌که فهمیده‌بود به دنبالش می‌گردی، هوایی شده‌بود.
    آخر هیچ‌کس دوستش نداشت یا دست‌کم مثل تو دوستش نداشت. به سراغت آمد ولی دست رد به سینه‌اش زدی چون جایی برایش نداشتی، چون کاسه‌ی صبرت با بی‌صبری لبریز شده‌بود.
    صبر ، کاسه‌سازی را آموخت. می‌خاست بزرگ‌ترین کاسه‌ی دنیا را برای تو بسازد. دیگران هم فهمیدند و کاسه‌ی صبرِ خودشان را سفارش دادند.
    حالا صبر، دم و دستگاهی به هم زده و صادراتِ کاسه‌ی صبر را به انحصار خودش در آورده اما جدیدترین کاسه‌ها را ابتدا برای تو می‌فرستد. چون تو بودی که کاسه‌سازش کردی.
    تو هم دل‌به‌دلش بده و هم‌کاسه‌‌اش شو.

    روز‌واژه‌ام شادروز بود.
    شب‌هول را خاندم. تغییر راوی از اول شخص به دوم شخص و سو‌م‌شخص را خوب برایم جا انداخته.
    در مورد صبر آزادنویسی کردم و روز را با تارنوازی و خاندن مرغابیِ وحشی به پایان خاهم‌برد.

  65. گزارش چه نیکویی؟

    به تئاتر فکر کردم. عصبی شدم. باید تا یک آبان بروم. استرس به جان بخرم. برای چه؟ برای خاموش روشن کردن صحنه. دیگر روانس را نمی‌روم. از استرسم می‌کاهم. تعظیم کنم که چه؟ نمی‌گویم نور اهمیت ندارد. نور مهم‌ترین است. اما خاموش و روشن کردنش زحمتی ندارد. فقط برای حواس‌پرتان، استرس دارد.

    امروز چندم است؟ اوه تازه بیستم مهر. ده روز دیگر. سی مهر و یک آبان کلاس طراحی لباس دارم. نروم، ماهان ناراحت می‌شود. خودم هم ناراحت می‌شوم. امیدوارم معقولی جانِ کارگردان، رخصت دهد.

    از این پس جز برای نویسندگی و شاید کارگردانی، تن به هیچ تئاتری نخواهم داد. البته خودم می‌دانم که نمی‌شود. بالاخره باید ریز ریز از قبل خودت را بشناسانی. اما من دارم ریز ریز خودم را می‌فنایم.

    قبل از شروع تئاتر آرامم. کتاب می‌خوانم. شب یک شب دو، در تاریکی اتاق فرمان. کمی هم کتابی که آلن دوباتن در باب سکس نوشته. گاهی کمی شعر. و البته آزادنویسی، خودخالی‌گردانی.

    امشب، تمام کارهای یک مدیرصحنه را انجام دادم. اما باز برای رورانس لعنتی که آمدم پایین، معقولی جان چپ‌چپ مرا نگریست. هرچه حلاجی کردم نفهمیدم چرا. تا اینکه آخر سر فرمود دوست تو دیر آمد و محکم در را باز کرد. خب این وسط تقصیر من چی بود؟ بله، اینکه دوست من بوده. هوف. دفعه‌ی پیش، به خاطر اشتباهم عذر خواستم. خب این را که باید می‌خواستم اما گفتم به خاطر خنگی‌ام بوده. حالا کم‌کم دارد به جایی کشیده می‌شود که دیر آمدن هر ننه‌قمری هم تقصیر من است. با وجود اینکه من بهشان هزاران بار گفته بودم زود بیایند.

    هوف. پوف. توف.

    خوب است سریال‌ها و فیلم‌ها و کتاب‌ها هستند. وگرنه من اینقدر آه‌های استرسی می‌کشیدم که نفسم تمام می‌شد. سریال یادداشت‌های ردیف آخر را آغازیدم. فیلم کپی برابر اصل کیارستمی را بارگذاشتم. می‌خواهم پیتر پن و آلیس در سرزمین عجایب را بازخوانم، و بعد کپه‌ی مرگم را بگذارم. کاش واقعا در کپه‌ی مرگم، بمیرم.

  66. گزارش نیک ۱۵۳ فرح
    خواب‌نگاری: چه خواب‌هایی دیدم در چه فضاهایی بودم.
    آزمایش ماموگرافی و سونوگرافی کار هرساله منه. که امروز انجام دادم. چون مادربزرگ مادرم سابقه سرطان رحم داشته منم باید هرسال این آزمایشات را انجام بدم.
    استراحت کردم بعد از سه چهار ساعت در بیمارستان لاله بودن، سخت نیازمندم استراحت بودم.
    شرکت در وبینار نویسنده ساز استاد شاهین شرکت کردم.
    باید نامه‌ای بنویسیم به خودمان درباره‌ی صبر،
    منم یک حادثه عجولانه که منجر به صدمه‌های زیادی برایم شد را نوشتم. اینبار با ای‌پد تایپ کردم. هنوز به کامپیوتر قدیمی دخترم که مجهز به سیستم تایپ وورد هستم مسلط نشدم، به قول استاد شاهین مثلث نشدم. فعلن دایره‌ام😊تا بعد که بفهمم چند کلمه نوشتم ، فقط بگم وقت کم آوردمُ بعد از وبینار باز نوشتم.
    امشب سریال‌هامو دیدم. دوتا کیس / جای ایرپاد بافتم. باید همراه با دیدن فیلم حتمن ببافم. مرضه دیگه، ترکش نمی‌تونم بکنم.
    راستی دیشب بخشی از کتاب شب‌یک، شب‌دو را خواندم و آخر شب هم رونویسی‌ام را انجام دادم. امیدوارم امشب هم در همین راستا کار کنم.

    حلزون مدرسه نویسندگی خیلی گیج شده شاید در محیط جدید قرار گرفته، از فضای پس زمینه‌ای که براش ایجاد شده خودش هم زیگزاگی شده امیدوارم زودتر به خودش بیاید.

    «صد هزاران کیمیا حق آفرید
کیمیایی همچو صبر آدم ندید»
«مولانا»
    صبر را من در سوگ یافتم. (فرح)
    صبر آدمی را الماس‌گونه میکند، آنچنان که برقش هرجا برود او را برجسته میکند.(فرح)

  67. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. نوشتن تمرینات کارگاه شعر و ارسال آنها در تلگرام.
    3. آزادنویسی کردن به سبک اول شخص، دوم شخص، سوم شخص که باز هم تجربه ی عالی بود برای من.
    4. ارسال نقاشی در کانال.
    https://t.me/samanmofidi78

  68. دوشنبه ۲۰ مهر
    گزارش نیک ۱۵۳
    سال واژه ام تغییر

    زنان شاعر از دیرباز تاکنون
    گوشه ای از زندگی رابعه قزداری بلخی مادر شعر پارسی:

    چشمانش سیاه، درشت و زیبا بود، اندامی متناسب داشت خداوند جزء به جزء در آفرینشش وسواس به خرج داده بود.حرف که می زد درّ و گوهر از دهانش بیرون می ریخت از بس به زیبایی سخن می گفت.

    از پدرش می گفت که از عرب های کوچ کرده به خراسان و فرمانروای بلخ بوده از علاقه خاصش به او می گفت از اینکه برای پیشرفت هنری اش از هیچ کوششی دریغ نورزیده
    باز از پدرش می گفت که جواب رد به تمام خواستگارانش داده بوده است.نفسی تازه می کند،آه می کشد گرهی به ابروانش می اندازد و ادامه می دهد پدرم می میرد و برادرم به جای او به تخت فرمانروایی بلخ می نشیند.

    بزمی برپا می شود همه دعوتند من نیز، می بینمش و در یک نگاه شیفته اش می شوم.نامش بکتاش است نامه ای می نویسم و به دایه ام می دهم تا به دستش برساند،
    دفعه ی بعد چهره ام را ترسیم می کنم همراه با شعری که سروده ام باز دایه زحمتش را می کشد جز دایه هیچ کس از عشق پاک ما خبردار نیست و نباید باشد.

    با دیدن نقاشی چهره ام آتش عشقش شعله ورتر می شود روزی در دهلیز خانه ی پدری غافلگیرم می کند آستینم را به طرف خود می کشاند و من دست پس می کشم.》می گوید:《چرا مرا چنین عاشق و شیدا کردی اما با من بیگانگی می کنی؟》پاسخش می دهم:《عشق من به تو بهانه ایست بر عشقی عظیم تر 》و او را به خاطر افتادن در دام شهوت نکوهش می ‌کنم.

    روزی با رودکی و جمعی از سرآمدان روزگار مجلسی دعوت بودیم، اشعاری خواندم و رودکی خوشش آمد،آن روز در عالم ساده دلی حکایت عشقم را برای رودکی بیان کردم.

    از قضا روزی رودکی به خدمت پادشاه وقت سامانیان می رسد او اشعار مرا می خواند و پادشاه ترغیب می شود بیشتر در مورد من بشنود.رودکی مجبور می شود از راز عشق من و بکتاش پرده بردارد و آن چیزی که نباید اتفاق بیفتد می افتد.
    برادرم حارث در آن جمع حضور داشته است و همه چیز را می شنود.
    بکتاش را که کلیددار خزانه اش هست را زندانی می کند و دستور می دهد مرا به گرمابه ای ببرند.
    رابعه سکوت می کند، قطره ای اشک از مژگانش سر می خورد و باز یکی دیگر،
    دوباره آه می کشد و ادامه می دهد.
    حارث دستور می دهد رگ های دستم را بزنند و می زنند، جلاد انگار میوه ای پوست می کند خیلی آرام، خیلی خونسرد کارش را تمام می کند و می رود.پوست بدنم زرد می شود در رودی از خون نشسته ام ناگاه فکری ذهنم را درگیر می کند!  برادرم دستور داده درِ گرمابه را با گچ و سیمان بپوشانند تا نتوانم بگریزم، قطره ای خون در رگ هایم نمانده کجا می توانم بگریزم؟
    به زور خودم را پای دیوار می کشانم انگشتم قلمم می شود و خونم مرکب و می نویسم اشعاری را که  برای بکتاش سروده بودم.

    مرا در آرامگاهی که صوفی و عارف بزرگ خواجه ابونصر پارسا در آن آرام گرفته به خاک می سپارند.
    بکتاش به خونخواهی من برادرم را می کشد از دوری من تاب نمی آورد و در کنار مزارم با خنجری به زندگی اش پایان می دهد.

    به او می گویم رابعه اشعارت را برایم می خوانی؟می گوید بیشتر از ۷ غزل و قطعه برایم نمانده، بیشتر آنها به دست حارث معدوم گشته و بقیه در گذر زمان از بین رفته اند ولی به روی چشمانم گوش کن می خوانم:

    عشق او باز اندر آوردم به بند
    کوشش بسیار نامد سودمند
    عشق دریایی کرانه ناپدید
    کی توان کردن شنا ای هوشمند
    عشق را خواهی که تا پایان بری
    پس بباید ساخت با هر ناپسند

    رابعه در نیمه ی اول قرن چهارم می زیست بین سالهای ۹۱۴ تا ۹۴۳ میلادی، سبک شعری او خراسانی بود.پدرش لقب زین العرب را به او داده بود در شمشیرزنی و سوارکاری بسیار ماهر بود.

  69. صبح تا ظهر امروز مشغول گرفتن ویدئویی برای پست اینستا بودم که ایده‌اش از خاندن کتاب «آزادی، حق و عدالت»، شکل گرفت که چاپ سال ۵۷ است و در آن خویی و نراقی مناظره می‌کنند. از گنجینه‌ی کتابفروشی استاد شکارش کردم.
    ۲_ بعدظهری رفتم پینگ‌پونگ، آمدم روی میز از بازیم ویدئوی سلفی بگیرم، همین که توپ را با راکت زدم، خورد به گوشی و افتاد، سایه داشت از خنده منفجر می‌شد.
    کلی با کیان کلنجار رفتم تا زبان بخاند، امسال علاقه‌ای به درس نشان نمی‌دهد.
    وبینار «نویسنده‌ساز» را با ده دقیقه تاخیر شرکت کردم و دیدم نوشته تا پنج‌ونیم بنویسیم، منم آزادانه نوشتم و در این مدت کیانا رفته بودم روی اعصابم و داشت با کیان بحث می‌کرد و صدا می‌زد: مامان. توی یادداشتم نوشتم: مامانم حق داشت وقتی بیخودی صداش می‌زدیم بگوید: درد یامان.
    بعد از توقف نوشتن فهمیدم موضوع در مورد صبر بوده، در همان مدتی که استاد وقت داد تا جمله‌ای ارسال کنیم، چندتایی نوشتم و این را فرستادم: گاهی صبوری، تغییر از ترس است. اتفاقن بیشتر بچه‌ها به جای تقدیر صبر، نظر مرا به شکلی دیگر داشتند، استاد هم پیگیری این موضوع را جالب دانست و گفت: «چرا صبر برامون این معنی‌ها رو داره و چه اتفاقی افتاده وقتی صبور بودیم.»
    بعد از وبینار دوباره کتاب خویی را برداشتم و خاندم و چند جمله و کلمه توی کاغذی نوشتم تا در پوشه‌های مخصوص ثبتشان کنم.
    شام گذاشتم و تا حالا به کارهای شستن ظرفها و مرتب کردن آشپزخانه مشغول بودم.
    امشب بچه‌ها زود خابیدن و شاید بعد از خوردن چای بروم سروقت چند کتاب و بوستان سعدی.
    البته قبلش دوست دارم گزارش نیک چندتا از بچه‌ها را بخانم.

  70. 📝 #گزارش_نیک ۱۵۳
    کاکتوس مصنوعی را برای تنوع روی میز گذاشتم و ادامه درس دینی را شروع کردم به چیز هایی که میگفتم اعتقادی نداشتم و چه اهمیتی داشت خودشان عم می دانستند اغلب این حرف ها اشتباه و جای نقد دارد چند دقیقه آخر کلاس به صوت استاد منشاوی منور شد و با ماشین شوهرِ مدیرِ مدرسه برگشتم منزل و تخت خوابم برد.برادرم کلاس زبان آنلاین کانون داشت و مدرس هم گویی ما را کاشته بود تا هشت و نیم منتظر ماندیم تا آمد بد اخلاق و سخت گیر هم بود از عصبانیت داد بنفشی زدم که بخاطر بسته بودن میکروفن نشنید.کمی هم دفاعی و تاریخ برای تدریس فردا تمرین کردم و سریال مرثیه پاییزی و میان قدم ها را تماشا کردم و ادامه کتاب جای خالی سلوچ تا صفحه۳۶٠ رساندم.
    مریم باقری۲٠ مهر۱۴٠۵
    @Maryamwriter_2

  71. سال‌واژه: شوق زندگی
    ساعت ۶:۳۰ صبح بیدار شدم. فورن نشستم به مدیتیشن. کافیست کمی این‌پا و آن‌پا کنم تا منصرف شوم. بعد به باشگاه رفتم و تمرین پایین تنه را انجام دادم. دوباره برای مربی جانم فیگور گرفتم. کلی تشویقم کرد و ذوق کردم. این چند جلسه یک‌هو مثل روح جلویش ظاهر می‌شوم و خودم را منقبض می‌کنم. گاهی جلو بازو و گاهی جلوران. الان که می‌نویسم متوجه کار مضحکم می‌شوم. ولی انجامش می‌دهم چون با عضلاتم بیشتر آشنا می‌شوم و تشویق می‌شوم به ادامه دادن. هرزه‌نویسی را در باشگاه با صدای بلند موزیک انجام دادم و نچسبید.
    به خانه آمدم. کمی در حیاط زیر نور آفتاب با هم کتاب خاندیم. این بار لنا کتابی نخاند و ریتا کتاب «چنین گفت زرتشت» را برای خاندن انتخاب کرد و خیلی متناسب با سنش بود. حین خاندن گاهی ریتا صدایم می‌زد و گاهی لنا. خیلی خاله بودن سخت است. چون باید مهربان باشی و کتک نزنی و به جالباسی آویزان‌شان نکنی. کاش کمی کمتر حرف می‌زدند.
    ساعت ۷ شب رفتیم بیرون برای هوا‌خوری و خرید کردن. چند تا از فروشنده‌ها قبل از گفتن قیمت عذر‌خاهی می‌کردند و می‌گفتند: «خودمان فاکتور را که دیدیم سردرد شدیم و به خریدار حق می‌دهیم.» گفتیم راحت باشین و کار از این حرف‌ها گذشته.
    امشب وقتی بیرون بودم کمتر گوشی را چک کردم. سعی کردم وقتی اضطراب دارم از آن آگاه شوم. همین آگاهی باعث آرام‌تر شدنم می‌شد. حواسم به راه رفتنم بود تا با شانه‌های آویزان راه نروم. این‌ها تلاش‌های من است برای آگاهی که با تمرین کردن در من نهادینه می‌شود و باید صبر کنم برای نتیجه گرفتن.‌ می‌دانم که «نهادینه» کمی درشت است برای گزارش نیک نوشتن. این صبر هم موضوع امروز وبینار بود و بسیار به‌درد‌بخور.

  72. سال واژه: پذیرش
    پادکست وبینار امروز را گوش دادم.
    صبر؛ جملات دوستان را دو مرتبه گوش دادم. امشب توان سخن درباره ی صبر ندارم. یادآوری صبوری های بیش از حد یا تحمل های افراطی، آزرده خاطر کرده من را.
    گزارش نیک را ادا می کنم.

  73. رندوم‌بخش‌هایی از گردش زندانیان از به تصرف در آمدگان از مهدی سرباز:
    گردش زندانیان ونگوگم
    در سرم آفتاب تندی هست
    …
    موج می‌زد دریا درون چشمانم
    رنگش اما نه آبی
    از خون بود.
    …
    در سرش میله‌ی تفنگ خابیده
    ـ بله قربان ادامه دهیم؟
    ـ نه کثافت به سگم نگاه کنید. فوق‌العاده است و چه ناز خابیده.
    …
    « راستی چه کسی روی عکس شاشیده؟»
    ـ نازی
    الحق که ناز بود و شریف
    گرچه خیلی بیشتر از ما غذا می‌خورد.
    ….
    گلیمش جمع می‌شود امشب
    ـ زندانی سوم گفت ـ
    ( ته کشید خورشید
    در شب فرو برد
    پچ‌پچ زندانیان را
    …
    ـ راوی این شعر کیست؟
    پرسش از زندانیان بند اول بود.
    ته زندان بخش انفرادی‌ها پر شد از راویان گوناگون
    بخش زندان عمومی پر شد از هیچ به اضافه‌ی نازی.

    بخشی از ایوانووف پرده‌ی دوم از چخوف:
    لیبدف: آه به خاطر گناهانمان چه زندگی داریم. وای خدای بزرگ فروغ خورشیدمان شیرینی محفلمان هم این‌جاست.
    باباکینا: خوبم از مرحمت شما
    لیبدف: شکر خدا شکر خدا خب گاوریلا.( گاوریلا برایش استکان عرق و آب می‌آورد. عرق را سر می‌کشد بعد آب را.)

    بندی از داستان کوتاه غیرمنتظره از سنگر و قمقمه‌های خالی از بهرام صادقی:
    آقای مهندس نه رفیق داشت و نه آشنا و نه به این خیال بود که زن بگیرد. جوان بود و می‌خاست کار بکند. فلورخانم هم در دبیرستان ‌تمام دخترها کنار گذاشته بودند‌ چون حرف نمی‌زد و صورتش مثل گپسفند بود و از آن گذشته از همه چیز تعجب می‌کرد. میرزا محمودخان هم حساب از دستش در رفته بود.

    قلبم تکرار تریدها است گزیده‌ای از کارهای شاپور:
    باد آن‌چنان کمر درخت را خم کرد که سایه‌اش را بوسید.

    آدم‌خاران از ژان تولی فصل هشت:
    « شماها چه‌تان شده؟ دیوانه شده‌اید؟ آخر پروسی می‌آید توی اوتفای چه غلطی بکند؟ می‌خاست به جنگ برود. می‌توانست معاف شود ولی تصمیم گرفت برای فرانسه بجنگد. شما جار می‌زنید زنده باد فرانسه ولی چند نفرتان مثل او وطنش را دوست دارد؟ ولش کنید. اگر دلتان برای وطن‌تان می‌سوزد به جای این کارها بروید جبهه و با پروسی‌ها بجنگید. شما که راست می‌گویید بروید به لورین. آن‌جا می‌توانید شجاعانه‌‌تر بجنگید تا این‌جا که این‌طوری یک نفر را تک و تنها گیر بیاورید و به باد کتک بگیرید.»

    مغاک تیره‌ی تاریخ از مزدک بامدادان( محسن بنایی):
    تاریخ آغاز اسلام بر گزارش‌های چهار سیره‌نگار برجسته‌ی آغاز فرمانروایی عباسیان استوار شده. به دیگر سخن اگر این چهار سیره را نادیده بگیریم و دروغ بخانیم هیچ بنماییه‌ای برای پژوهش در زندگی محمد، خلفای راشدین، عشره مبشره، اصحاب، تابعین و اتباع تابعین و همچنین درباره‌ی تاریخ اسلام و صد سال نخست آن نخاهیم داشت. بدون سیره محمد تنها یک نام است که چهاربار در قرآن آمده است و نه نام پدرش شناخته است و نه مادرش، نه تبارش بر ما آشکار است و نه زندگانیش نه شمار همسرانش را می‌دانیم و نه نام فرزندانش را. کوتاه سخن محمد بیرون از سیره‌های چهارگانه هستی تاریخی ندارد و چهره‌ی او تنها و تنها در این سیره‌ها ساخته و پرداخته شده است.

    بخشی از صد جمله‌ها:
    خدایت را خم می‌کنی روی نان. به این هم می‌گویند گدایی. اسمت را کجا تنگ کرده‌ای؟ پیام داده اکنون را. به ارگاسم رسیدن تب یعنی مرگ من.« وبیناریدن» را نزاییده‌ام تا به حال شاید. چُرت‌هایم زعفران شده‌اند. زندگی خیاری است در جهت مژه‌های خودکارت. می‌کارم کاشتن‌هایت را کاوشت. لف‌آز هستم.

    بخشی قابل پخش از روزنویسی:
    از دیروز تا الان حوصله سربری و از دیشب تا الان برادرش ملال آقا شاید هم آبجیش ملال‌خانم شده‌اند مهمان که مهِ‌مان نیستند. آخر کسی هست که مه داشته باشد و اصلن آید به چه کارش؟ از دیشب تا الان هم حوصله سر بری و آبجی یا برادرش چسبیده‌اند به مبل‌های نداشته‌‌ی خانه‌ی نداشته‌‌ترم. از دیشب تا الان که این دوتا شده‌اند به قولی مهمان ناخانده‌ و با سیریش چسییده‌اند به مبل‌های نداشته‌ی خانه‌ی نداشته‌ترم شده‌ام من تب. گرمایی اشباع یافته‌تر از گرمای خورشید خانه اجاره کرده در سر. حال چرا این وسط همش استعاره‌هایی در مورد خانه ندومبه. شاید این استعاره‌های خانه‌ای هم باشند از نتایج تب‌مندی. سر را هست فقط خانه‌ی تن و صد حیف. مرا کاش که می‌بود سینه و دست نیز. با سینه‌های بی‌تب مرا چه حرفی است آخر؟ با سینه‌های سرد چگونه ارتباطیدن است مرا؟

    رندوم‌کامنت‌هایی از نویسنده‌ساز:
    من و صبر روی یک الاکلنگیم. چنین گفت چگنی. چایی که سرد میشه هم صبوره قندی که ذوب نمیشه سنگ صبور. چنین گفت مریم احمدنژاد. تن صبر اختیار است. آدمی که صبر این موضوع را قرض داده است که از دست داده است برای همیشه. چنین گفت آراسته‌. بی‌صبر می‌نوشتم چون بیشترین عاطفه‌ی زیسته‌ام صبر بوده. چنین گفت علیزاده. فکر می‌کردم صبر است اما خفگی بود. چنین گفت برگی. در بازی آدم‌ها صبر مرا از گرداب نجات می‌دهد. چنین گفت مریم بانو. صبر برایم ترمز اشتباه نکردن است. چنین گفت آرمیتا. صبر نهایت ایمان است. به خودت و به زمان. به کدام یک بیشتر ایمان داری؟ چنین گفت لنا.

    بخشی قابل خانش از آزادنویسی:
    تب‌دار می‌کنم همانطور که باد می‌گریزاند نورون‌های حسی‌ام را از گوشم. تند نیست این زندگی که بوی وایتکس سوخته می‌دهد. در عشای ربانی خبری از ریحانه ربانی نیست. در زندگی شما خبری از سوسن‌های عنکبوتی نیست. یعنی باید بچه‌هایتان را که قبل از تولد مسیح به دنیا آمده‌اند به اثنای گیوتین فرا بخانید.

  74. بیستم مهر ماه
    امروز با درد شدید معده بیدار شدم ،باهمراهی دخترم به مطب رفتم شاید یکی از اولین دفعه های عمرم است که از اسم وفامیلم خوشم امد اولین بیمار بودم. والبته که پزشک اولین تشخیص اندو بود ولی با التماس به دارو رضایت داد.اما وبینار را نبودم ،جمله های شعر را توانستم بنویسم. گزارش نیک دوستان را خواندم .خواندن همچون کاشتن درخت ونوشتن همان آبیاری به موقع وتوجه مدوام است .

  75. گزارش نیک پنجاه و سوم را می نویسم.
    امروز هم از صبح درگیر کارهای اداری بودم.
    از حوصله ام خارج است توضیح دادن.
    الان دلم نمی خواهد در مورد چیزی توضیح دهم.
    ریز به ریز هر آنچه که بر من گذشته را است بگویم.
    می بینید گاهی آدم بی حوصله می شود و دلش می خواهد فقط سکوت کند و حرفی نزند.
    من در حال حاضر همین الان که در حال نوشتنم این حس را دارم.
    امروز در وبینار محبوبم نویسنده ساز، استاد سریع رفت سر اصل مطلب و شیوه ی آزادنویسی را تغییر داد.
    آزادنویسی امروز با موضوع نامه ای خطاب به خودم در مورد صبر بود.
    نامه نوشتیم به خودمان.
    به نظرم موضوع جالبی بود برای کشف کردن دوباره خودمان.
    ببینیم که آیا آدم صبوری هستیم؟
    با فکر کردن به این موضوع یاد چه چیزهایی میفتیم؟
    خاطره ها یا درس هایی تداعی می شوند؟
    اصلا از خودمان بپرسیم که آیا معنی صبور بودن را می دانیم؟
    آیا صبر کردن همان دوام آوردن و تحمل کردن است؟
    من نامه ی خطاب به خودم را نوشتم و از تمام مراحلی که با تلاش خودم و ایمان و توکل به خدا انجام شد حرف زدم.
    در نامه برای طی کردن تمام مراحل از خودم تشکر و از خدا بابت پیشرفتم سپاسگزاری کردم.
    تک تک خاطراتی که با صبوری تا به این سن گذراندم را یادآوری کردم.
    این باعث شد که بدانم چه قدر سخت کوشم و بیشتر به خودم افتخار کنم.
    احتمالا با خود می گویید اینکه خودشیفتگی است.
    ولی نه این قدردانی برای تمام تلاش هایی است که خودمان رقم زدیم و کودک درونمان خواهان شنیدن و یا گفتن این ها از زبان ماست.
    وبینار امروز مانند چشم برهم زدنی تمام شد.
    انگار استاد هم امروز بی حوصله بود و دوست نداشت ادامه دهد.
    آهنگ بی کلام، آهنگ خداحافظی پایانی در حال پخش شدن بود و من به خود گفتم که تا پایان آن را عمیق گوش دهم که این هم به نوعی شود تمرین صبوری برای من.
    ببینم چه قدر می توانم آن را عمیق گوش کنم و تا آخرین لحظه گوش هایم را به آن بسپارم.
    اول گزارش نیک از بی حوصلگی گفتم و دلم نمی خواست ادامه دهم.
    اصلا نمی خواستم امشب بنویسم.
    ذهن فریبکار می خواست دوباره کار خودش را بکند.
    اما کمی که نوشتم انگار موتور نیم سوزم روشن شد و شور نوشتن فعال شد.
    مثل آتشفشانی شدم که ناگهان فوران کرد.
    نوشتن همین است تو را از کرختی و بی حسی به شور و شوق وامیدارد و این معجزه ی نوشتن است.

  76. تفعل به حافظ

    «ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
    دل بی‌ تو به جان آمد وقت است که بازآیی»

    «دایم گل این بُستان شاداب نمی‌ماند
    دریاب ضعیفان را در وقتِ توانایی»

    «دیشب گِله‌ی زلفش با باد همی‌کردم
    گفتا غلطی بُگذر زین فکرتِ سودایی»

    «صد بادِ صبا اینجا با سلسله می‌رقصند
    این است حریف ای دل تا باد نپیمایی»

    «مشتاقی و مَهجوری دور از تو چنانم کرد
    کز دست بخواهد شد پایابِ شکیبایی»

    «یا رب به‌ که شاید گفت این نکته که در عالم
    رخساره به کس ننمود آن شاهدِ هرجایی»

    «ساقی چمن گل را بی‌ رویِ تو رنگی نیست
    شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی»

    «ای دردِ توام درمان در بستر ناکامی
    وِی یادِ توام مونس در گوشه‌ی تنهایی»

    «در دایره‌ی قسمت ما نقطه‌ی تسلیمیم
    لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی»

    «فکرِ خود و رایِ خود در عالم رندی نیست
    کُفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی»

    «زین دایره‌ی مینا خونین جگرم، مِی ده
    تا حل کنم این مشکل در ساغرِ مینایی»

    «حافظ، شبِ هجران شد بوی خوشِ وصل آمد
    شادیت مبارک باد ای عاشقِ شیدایی»

    و گزارش نیک ۱۵۳ با دعوا به خاطر بی نظری خوابید.

  77. گزارش نیک( شهلا رنجبر)

    گوشی‌ام ۰۵:۰۵ را نشان می‌داد. ظلمات بود. دوباره خوابیدم. ساعت ۶ باز بیدار شدم. تقلا کردم تا روشن شدن هوا کمی دیگر بخوابم. نشد. جای نیش پشه هم روی دست‌‌‌م می‌خارید.

    کلافه از تخت بیرون آمدم. زیر کتری را روشن کردم و مسواک‌و خمیردندان و لیف‌و کیسه برداشتم و رفتم حمام. فشار آب خوب بود و فرصت زیادی هم برای شستن رخوت از جان‌و تنم داشتم. زیر دوش به نکته‌ها و راه‌حل‌های زیادی برای مشکلاتم رسیدم که یک‌ساعت بعد حوله‌ به‌تن در تبلت یادداشت‌ می‌کردم.

    ساعت ۸ سر میز داشتم نیمرو می‌خوردم. بعد قهوه. ظرف‌های دیشب را شستم. ساعت ۹/۵۰ دقیقه ناهید سر کوچه بود. رفتیم باشگاه. تمرینات پایین‌تنه داشتیم. باز کشش همسترینگ و آشیل و درد بیشتر.

    لنگان لنگان کتلت درست کردم برای ناهار. خیارشورها هم حسابی جا افتاده بود. ساعت پنج‌ونیم عصر نوبت دندانپزشکی داشتم. بلاخره دندان شیش بالا را عصب‌کشی کردم و از شر زُق‌زُق‌های وقت‌و بی‌وقتش خلاص شدم.

    از مطب تا ایستگاه تاکسی پیاده‌ آمدم. توی مسیر به بوک‌شهر سر زدم. شلوغ بود. بچه‌ها داشتند لوازم‌التحریر می‌خریدند. می‌خواستم کتاب رنگ‌آمیزی بخرم. از طرح کتاب‌ها خوشم نیامد.

    غروب موقع شستن ظرف‌ها و تی کشیدن آشپزخانه نویسنده‌ساز را گوش می‌کردم. جملاتی از کتاب اتوپرتره دلم را بُرد. خیلی‌هاشان حرف‌هایی بود که در گلویم گیر کرده بود.
    (با مجازات اعدام مخالفم.)
    (هرگز با ادبیات کارم تمام نخواهد شد.)
    (باید نرمش‌هایی برای انجام در رختخواب اختراع کنم.)
    (دلم می‌خواهد در دخمه‌ای ازآن خودم دفن شوم.)
    صدای کیبورد استاد، دوستانی که می‌نوشتند و من که غایب بودم. سحر فرهادی داستانِ تانیا را خواند که موهایش را شانه نمی‌کرد. دوباره کوک شدم انگار. نشستم تا گزارش نیک بنویسم. بعد از این هم (کشف آب) جولیا کامرون را می‌خوانم.

  78. چند روزه کسلم. دیگه اون آدم قبل نیستم. دارم افسردگی می‌گیرم. فقط توی خونه هستم و جایی نمیرم. سرم توی گوشی و حوصله‌ی هیچ کاری رو ندارم. امروز هیچ کار مفیدی نکردم. یکی از بچه‌ها به گروه‌شون دعوتم کرد که خیلی خوشحال شدم. توی کانال‌ها گشتی زده، مطلبی در لذت نوشتن هوا کردم. صبح که بیدار شدم خواستم آزاد‌نویسی کنم که بابا اومد داخل اتاق خجالت کشیدم صورت نشسته وایستم و بنویسم، اومدم از اتاق بیرون. این شد که آزاد‌نویسی نکردم.

    ۲۰-۷-۱۴۰۵

    #گزارش‌نیک

    #مهلا‌طهماسبی‌زاوه
    https://t.me/ma0hlq

  79. گزارش نیک

    ۵ ساعت بی‌وقفه نوشتم تا مطالب سایت را ویرایش کنم.

    عمل کردن شجاعانه است. نوشتن هم عمل کردن است. سیلی خوردن هم، اگر حقی باشد، شجاعانه است. اشک هم شجاعانه است؛ چون اشک را می‌بینیم. نوشتن را هم می‌بینیم.

    یادداشت‌های نیما یوشیج را می‌خوانم. می‌گوید رباعی نجاتم داده است.

    کلید کمد کلاسم درست شده است. حتماً باید کتاب ببرم و آنجا بگذارم.

    جلسات تراپی را کنسل کردم. حوصله‌ی تکرار مکررات را ندارم. والد خودشیفته و کودک آسیب‌پذیر و بعد انتخاب خودشیفته‌ای دیگر.

    از هرم مازلو و تعلق حرف زدم.
    بازی بقا
    من تعلق دارم

    برای انسان‌های عادی، نجات‌دهنده نمرده است، اما در آینه هم نیست. در واقعیت هم نیست. خودتی، حتی. باید همه‌چیز را پیش‌بینی کنی. برنامه بسازی و بچینی.

    کتاب نوشتنِ بزرگان مرا به نوشتن برمی‌انگیزاند.

    دختر لوس کارخانه‌ی شکلات‌سازی نباش. چارلیِ سوپ کلم‌خورده‌ی قهرمان باش.

    به پهنای صورت گریه می‌کند. می‌گویم: «چی شده، پسرم؟» می‌گوید: «اگر مادرم به دنبالم نیاید چه؟»

    تکلیف آن بود که تصور کنید توریستی از کشوری دیگر به شهرتان آمده است. چگونه شهر خود را به او معرفی می‌کنید؟ در قالب پست وبلاگ

    استاد گفت در تیترنویسی افتضاحم. گفتم خواستم هنری باشد. کاش نمی‌گفتم. هجمه‌ها و حمله‌ها و گازخورد های جدید.🗣🧠

    ترم جدید زبان شنبه آغاز می‌شود. از تعطیلات بهره ببر.

    عمل و عامل را دوست دارم.

    از روزهایی که دوست داشتم از ته دل گریه کنم، چیزی به خاطر ندارم. پس‌فردا هم این روزها را به خاطر نخواهم داشت.

    نوشتن عمل کردن است. اشک هم عمل کردن است.

  80. صبح بعد فرستادن یاسی به مدرسه، دوباره به رختخواب برگشتم. مدتهاست که با خارش کف دست‌ها و پاها قبل خواب دست و پنجه نرم میکنم. احتمالا اثر این داروهای لعنتی‌ست. حتی لایه‌بردار و کرم دورچشم هم نمی‌توانم بزنم. چون موادش برایم حساسیت زا شده. بگذریم. این نیز بگذرد.
    امروز سنت‌شکنی کردم و بجای خواندن از آثار بزرگان، از دوستانم در مدرسه نویسندگی خواندم. مدتهاست به سرم زده هرازگاهی داستان کوتاه بنویسم. داستان کوتاه‌های همسفران را در سایت خواندم. تعجب می‌کنم از هنرشان، البته جای تعجب ندارد.
    گشت و گذاری در سایت مدرسه نویسندگی زدم. خیلی به خود سخت نمی‌گیرم. بعد مطالعه‌ی بخش‌هایی از کتابِ «تقویمِ بی‌هدفی» سعی میکنم برای خودم سختی نتراشم. در حین اینکه از مسیرم که خواندن و نوشتن است، آن‌هم در سخت‌ترین روزهای زندگی- البته تا الان- میخواهم دور نشوم، تلاشم بر این است که گاهی بی‌هدف بچرخم در کتاب‌ها و سایت‌ها و نوشته‌هایم.
    دیشب موقع خواب، جرقه‌ی داستان کوتاهِ چند بخشی به ذهنم رسید و دو بخشش را نوشتم. امروز هم جرقه ای دیگر رسید. آغازش را نوشتم و کمی بسط دادم. مانده تا گستراندنش.

    دوغزل از حافظ خواندم و بیت مورد علاقه‌ی امروزم:
    مکُن ز غصه، شکایت که در طریقِ طلب
    به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید

    دن‌کیشوت را کماکان ادامه خواهم داد اما چون باید در دراز مدت وقت گذاشته شود، هر از گاهی می‌خوانم.

    «مادام بواری» را شروع کردم و مرا گرفت.

  81. امروز دوشنبه بود و امیدوارم استاد کلانتری ببخشد مرا.
    این روزها، به زبان اسپانیایی نزدیک شده‌ام. کنجکاوی‌م اینجوری شروع شد که: خاویر باردم. همسرش پنه‌لوپه کروز. دوست قدیمیِ په، پدرو آلمادوار. تازه این‌ها اهل خود اسپانیا هستند. ۵۸۰ میلیون نفر آدم اسپانیایی حرف می‌زنند. زبان رسمی بیست تا کشور دنیاست. تقریبن زبان هرجایی که نمی‌دانستم چی، مثلن شیلی و مکزیک و آرژانتین و اکوادور و کوبا و کلمبیا و خیلی‌های دیگر. تا همین‌جا یعنی حداقل بیست مدل لهجه. یادگرفتنش اما آسان است به چشمم. تقریبن همانجوری خانده می‌شود که نوشته‌ شده. مثل فرانسوی‌ها نصف کلمه را روی کاغذ ول نمی‌کنند.
    خاستم با هنر و ادبیاتشان آشنا شوم. از سروانتس کبیر، مخترع رمان و دن‌کیشوت (دن کیخوته) شروع می‌کنم. در شعر و نمایشنامه هم فدریکو گارسیا لورکا. تازه این‌ها فقط در خود اسپانیا هستند. پهنه‌ی آمریکای لاتین قلمروی این زبان است. پر از شاهانه‌ها.
    خاب و بیدار سرچ می‌کردم جایی نسخه‌ی ارزانی کتابی را پیدا کنم شاید. مجموعه اشعار لورکا را دیدم. گران بود برای بودجه‌ی امروزم. عکس لورکای جوان که روی جلد نشسته بود، خم شد در گوشم گفت «مرکز تبادل ببینمت؟»
    بعد از تمرین‌جا، به تاخت رفتم انقلاب. اول کتابی را تحویل گرفتم و بعد مرکز تبادل. معماری سالن را بهم زده‌اند و دارند طرحی نو در می‌اندازند. قفسه‌ی آشنای من، تئاتر و سینما سر جا بود. چیزهایی غنیمت بر میدارم. گم و گورم لای قفسه‌ها. از یکی می‌پرسم زبان‌های خارجکی؟ آدرس جای جدیدشان را که می‌دهد باز شیرجه می‌زنم برای شکار چند فروند کتاب چاقالوی حتمن گران. دستم که حسابی سنگین می‌شود می‌روم تازه دنبال شعرها. شعرهای خارجکی را پیدا نمی‌کنم. می‌رسم به صندوق. آقای خنده‌رو می‌گوید چرا سبد برنداشتی؟ تازه فهمیدم چه امکانی! کتاب‌ها را امانت می‌گذارم روی میزش و سراغ می‌گیرم که کجا نشسته‌اند این شاعران خارجکی. تا برسم به قفسهه لورکای جوان، دوباره آب و شانه کرده دست‌هاش را قلاب می‌کند به زانو و روی جلد می‌نشیند. آقای خنده‌رو می‌فهمد لابد اعتبار دارم که این همه دست و دلباز کتاب برداشته‌ام. یکی یکی بوق می‌زند و عاقبت می‌گوید یکی دو تومنی ته حساب مانده. استاد می‌بخشد؟ حساب نسبتن مشترکی بود با سهم بسیار بیشتر ایشان.

    خانه که رسیدم، افتادم به جان قفسه‌ها. مرور کردم و هرچه را که دیگر نمی‌خاستم، زنبیل کردم تا یک نوبت ببرم مرکز تبادل پس بدهم و باز اعتبار نو بگیرم. راه نفس بقیه‌ی کتاب‌ها هم باز شد این‌جوری.

    خودِ هزار روز پیشم را می‌بینم. آن وقت‌ها ‌دو سالی بود که آدم تک کتابی شده‌بودم. فقط تاریخ بیهقی می‌خاندم -که دنیاست- و از بقیه‌ی عالم منقطع بودم. شاید برای بچه‌های کلاس ۷۷ بگویم تمرین امروزم، میوه‌ی بعد از هزار روز تمرین و نوشتن است. همه‌ی هزار روزی که پر شوق و بی‌تاب، سؤال می‌کردم و استاد پاسخ می‌گفت بنویس، حالا بنویس، فعلن بنویس. اصلن برای تمرین‌جای امروز منتظر یک گازخورد استخان‌سوز بودم که بگوید متنوع‌تر بنویس. بگوید چیز قاطع‌تری را امتحان کن. بگوید سبک داری که داری هی خودت را تکرار نکن. شاید اگر نگفته، به مراعات روحیه‌ی تازه‌واردهای ۷۷ بوده.
    می‌دانم مشق‌بازی اگر سخت نشود که لذتی ندارد.

  82. بیست هفت سال پنج:

    ساعت هفت بیدار شدم. دهانم مزه‌ی مس می‌داد. قهوه خوردم. دیشب تا صبح بیدار بودم. نه برای کاری. فقط پلک‌هایم بسته نمی‌شد. مثل دو زخم که به هم می‌مالیدند، می‌سوختند و هر نیم ساعت زخمه‌ام می‌زدند.
    دفتر، ساعت هشت و ده. صورت‌حساب‌ها روی میز. باز هم اعداد. کرم‌هایی که هر روز صبح از نو می‌زایند. جمع می‌زنم، تفریق می‌کنم. می‌خورند و پس می‌اندازند. فایل اکسلی طراحی کردم برای سود و زیان هر محصول. به سود که می‌رسم، همه با هم نگاهم می‌کنند: بی‌دهان، بی‌چشم.
    خانم صبوری آمد. استاد مناقصه‌ی لرستان را روی میز گذاشت. چیزی گفت درباره‌ی هوا. با لبخند جواب دادم. رفت. بوی تنش در اتاق ماند, بوی گلی که در آب گندیده باشد.
    ناهار. تخم‌مرغ و سیب‌زمینی آب‌پز. از بوی تخم‌مرغ بدم می‌آید. خوردم.
    تا پنج ماندم. پنج که شد، ماندم. پنج و ربع، ماندم. پشت این میز، حداقل یک چیز هست که می‌شود جمعش زد. بیرون، هیچ‌چیز جمع‌شدنی نیست.
    آسانسور همکف بود. از پله‌ها پایین آمدم. طبقه‌ها خالی. کسی در پارکینگ ایستاده بود. رد شدم. ابری در هوا ماند و تکان نخورد. برگشتم در را ببندم، کسی نبود.
    باشگاه. چرا باشگاه؟ نمی‌دانم. شاید برای اینکه بدنم را از یاد ببرم. وزنه می‌زنم، درد می‌آید، و برای چند دقیقه فراموش می‌کنم این بدن لاشه‌ی عزیزی است که با خودم این‌ور و آن‌ور می‌برم. مربی گفت شکم. تمام که شد، در آینه دیدمش. صورت سرخ، رگ‌های پیشانی، دهان باز. جان به لب.
    خانه، ساعت هفت و ربع. یخچال را باز کردم. بستم. چای گذاشتم. فایل وبینار را پلی کردم. صدای استاد می‌آمد. نشستم و نفس کشیدم. گفت: برای تمرین آزادنویسی امروز، درباره‌ی صبر بنویسید. کلمه‌ی صبر در من ماند.
    برگه‌ها را آوردم. خودکار مشکی. چای ریختم. هفت و چهل.
    نوشتم. درباره‌ی خودم. هر چه به ذهنم آمد روی کاغذ ریختم. نوشتم صبر، اجبارِ لاشه است به تعفن. صبر، مهارت مرده‌هاست تا زنده‌ها باور کنند که خوابند.
    چای خوردم و نوشتم. صبر کردم و نوشتم.
    استاد گفت اندکی درنگ، سپس چکیده‌ی نوشته‌ها را بفرستید. اولین چهل دقیقه‌ی بی‌وقفه‌نویسی.

    چکیده‌ و بازنویسی آزادنویسی امروز:

    صبر، نامی است که به ترس می‌دهند تا شرمنده نباشد. انتظارِ پوسیدن.

    ما در صف ایستاده‌ایم. صف تمام نمی‌شود. جلو نمی‌رود. کسی بیرون نمی‌رود. در سکوت خفه می‌شویم، در تکرار جا می‌مانیم، و اسمش را می‌گذاریم زندگی.

    هر لحظه‌ی انتظار، تارِ نازکی از جانِ ماست که بی‌صدا می‌بُرد و کسی برش نمی‌دارد. نیمه‌جان ادامه می‌دهیم.

    امید، خنجری بود: دسته در دستمان، تیغه در دلمان. ما خودمان فرو کردیم. وعده‌ی فردا، تریاکی بود که هر شب به خودمان می‌دادیم تا صبح را ببینیم. فردا نیامد. فقط صف ماند، و بدنی که هر روز کمی بیشتر شبیه جسد می‌شود، جسدی که خاک هم برای پوسیدنش منتظر می‌ماند.
    صبح بعد، مسخ، باز در صف.
    به انتخاب خودت.

    پی‌نوشت: خیلی دلم می‌خواست آخر متن علامت تعجب بذارم ، ولی به شدت از این حرکت شنیع منع نمودند!

  83. ۱. قرار بود برای مطالعه زودتر بیدار شوم. بیدار شدم ولی نه برای مطالعه برای هیچکاری نکردن.
    ۲. لباس گرم‌تری پوشیدم بلکه امروز دیگر سرما اذیتم نکند. احتمالا پاییز و لباس‌های پاییزی باهم رقابت دارند. هیچوقت لباسی مناسب دمای هوای پاییزی نیست. من گرم‌تر پوشیدم پاییز هم به همان اندازه سردتر حاضر شد.
    ۳. با دوستی گفت‌وگویی کوتاهیی داشتم.
    ۴. زودتر به خانه برگشتم، بله سریال دیدم.
    ۵. می‌خواهم بخوابم.

  84. گزارشگر گزارش نیک
    گفت: «سال‌واژه‌ت؟»
    گفتم: «تدریس‌.»
    گفت: «اولین کار نیکت چی بود؟»
    گفتم: «کیک درست کردم با مامان. اونم کاکائویی.»
    گفت: «بعدش چی؟»
    گفتم: «کیک‌و زدیم و با مامان رفتیم دنبال خرده‌کارای کافی‌نتی.»
    گفت: «چیزی خوندی؟»
    گفتم: «روم به دیوار تا الان که نه.»
    گفت: «هیچیِ هیچی؟»
    گفتم: «فقط یادداشتای بچه‌ها تو کانال. انصافن هر روز بهتر از دیروز.»
    گفت: «چیا نوشتی؟»
    گفتم: «فقط گزارش نیک.‌ باقیش چرت‌وپرت بود.»
    گفت: «دیگه چه خبر؟»
    گفتم: «سلامتی، برم ولو شَم. خسته‌مه.»
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  85. امروز با خودم مهربان‌تر بودم. کمتر درگیر حاشیه‌های زندگی شدم و نیت کردم سر از ژرفای آن در بیاورم. که در آوردم. سر وبینار امروز استاد. موضوع صبر بود. سعی کردم کمی راجبش بنویسم. صبر چیست؟از کجا می‌آید؟چرا اصلن باید صبور باشیم؟ و از این قبیل سوالات، چالشی شد برای امروزم. برایم همیشه صبر، چیزی جز رنج کشیدن نبود. اما تصمیم گرفتم یک بار هم که شده، نگاهم را بچرخانم و از سوی دیگری ببینمش. صبر، می‌توانست رنج کشیدن نباشد، بلکه آبنبات مسیرم باشد. می‌توانست حتی آبنبات هم نه، بلکه پر پرواز باشد. همین چرخش نگاه، پایان روزم را شیرین‌تر کرد. دیگر رنجی نبود در کند غذا خوردن، یا نوشتن یا خواندن کتاب در سکوت، یا حتی انجام دادن کارهایم بدون موسیقی‌. عجله‌یی نمی‌کردم و همین، خیلی برایم لذت‌بخش شده بود. فقط یک چرخش، روزم را از کهنگی درآورد. جالب بود. خوشحالم.

    کانال من:
    @daryagholami11

  86. بدن منعطف من باز ساعت 4 ونیم با آلارم درون یبیدار شد
    چی توی خواب سرم میاد که به محض بداری جای جای تنم داد میزنه کورتیزول کورتیزول محبوبه رو رها کن
    خوب در اون ساعات روحانی جایز نیست جز شکرگزاری، نیایش و مراقبه پس چنین می‌کنم.
    اپیزود حال خوب انسانک هم می‌شنوم پیشترش همراه شندین فایل شکرگزاری خودکار و دفتر را برداشتم و عباراتش را نوشتم و دست و گوش و چشم و زبان همه در حال ثنا
    یه لیوان آب نسبتا جوش سر کشیدم و ده دقیقه یوگا کردم و قرار شد امروز به جریان زندگی اعتماد کنم و دست و پای الگی نزنم برای چیزهایی که در کنترلم نیست. اعتماد کنم به شعور جاری در هستی.
     
    اگر اندکي پايين تر بود آسمان
    مثل ديگر شاعران
    آرزو نمی‌کردم که چيزي بر آن بنويسم
    می‌بريدم و  پيش بند پرنده‌هايش می‌کردم.
    اگر اين رودها ادامه نمی‌يافتند
    به خيالشان ته دنيا را ببينند
    بر ساحل نمي شنستم
    (مثل پرنده‌ها، قايق ها)
    و به شور ابد نمی‌انديشيدم،
    تقطيرش می‌کردم
    در قلمم می‌ريختم.
    اگر اين قدر ماه
    جدی نبود
    که طی هزاران سال
    حتا يک قدم به سمت خانۀ من بردارد
    بر می‌داشتم و
    صافش می‌کردم روی ميز
    می‌نوشتم: چه ارزش دارد زندگی
    که اين همه چيز داشته باشی و بگذاری بميری.
    حيف
    هيچ کدام شان مال ما نيست
    و چه قدر دوستت دارم زندگی!
    که همين فرصت کوتاه را، به علاوۀ او
    به من هديه کردی
    بعد از دوش آب سرد و خوردن سفیده سه تخم مرغ نیم سفته چای و ارده و عسل راهی کار شدم.
    در میانه راه چند شات از پرنده های بازیگوش روی سیم برق گرفتم و در مترو کردمشان فیلمی کوتاه و در تلگرام هواش کردم. به گمونم اثر شعری بود که صبح نوش کردم.
    بی‌تعارف رفتم سر اصل ماجرا با نت افراز تلفنی حرف زدم و خواستم در الویت باشم. سفارشها را به آیدا سپردم برای پیگیری و چسبیدم به تسک‌های سئو و سایت
    چنین شد که نتونستم جم بخورم جز چند بار برای آب خوردن و اجابت مزاج و ناهار.
    وسطهاش پیگیر همکارم و چاره‌جوییهایش برای جلسه هم بودم.
    در نویسنده‌ساز نبودم اما فایلش را شنیدم و هزار کلمه حول صبر اندیشیدم و نوشتم و فهمیدم اصلا نمیدونم صبور بودن دقیقا چه شکلی تهش رسیدن به اینکه احتمالا پذیرش شرایطی که خارج از توان و کنترل ماست با ایمان به گشایش و اعتماد به هستی همون که نیت روزم بود همراهیش با زجر هم به گمونم انحرافیه که در تداخل صبر با تحمل پیش اومده البته که تحقیق نکردم هنوز و اینها برداشت شخصی هستند و حتما میخونم تا سر دربیارم من تا حالا واقعا صبوری کردم یا تحمل حتی شک دارم فداکاری و تعهد ه جاهایی با صبر بر خورده باشن و جاشو گرفته باشن.
    حالا قبل از خروج از دفتر تا اینجای گزارش ر نوشتم تا پیاده روی رو برم  امیدوارم به ورزش و حموم هم برسم.
    توفیق پیاده‌روی نصیبم شد اما هر جی زور زدم جلسه آنلاین ورزش دانلود نشد.

  87. از عصر سردرد ریزی دارم که نمی‌گذارد به مانیتور یا کاغذ خیره بمانم. استامینوفن 500 کمی درد پشت چشم‌ها را سبک کرده، ولی رمق خاندن و نوشتن نیست. فقط «مرگ ایوان ایلیچ» را ورق زدم. قلم تالستوی در برابر داستایفسکی یا چخوف در نظرم چند مرحله عقب است. حداقل در این کار که اینطور بود. در چند صفحه‌ی اول، کلی شخصیت چپانده شده، صفت‌ها و توصیف‌های بیجا چنگی به دل نمی‌زنند. شاید اصلن تا ته داستان را نخانم. مجبورم امشب تمرین شعر را ببندم. بعدش استراحت تخت می‌کنم.
    سپاسگزار بودنم.

  88. گزارش‌نیک”1405/6/20″ مهر. روز دوشنبه‌.

    دعا خاندم. سپاسگزاری‌ بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”یک لیوان شطح داغ” از احمد عزیزی‌ را خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    ترجمه اشعار تی‌.اس‌.الیوت‌ را بررسی می‌کردم با ۷ ترجمه.
    بعضی لغات می‌زدم در سایت واژه‌دان و در همه‌ی موارد آن کلمه را بررسی می‌کردم.
    بعضی کلمه‌ها معنیش را نمی‌دانستم.
    معنی کلمه را بررسی کردم.
    در آخر تنظیم کردم ۴ سطر را فرستادم.
    من چند کلمه را از خودم جایگزین کردم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    خداروشکر امروز خابم نبرد.

    تمرین نویسندگی‌خلاق پیشرفته را کامل کردم و فرستادم.
    البته من بیشتر نوشته بودم اما استاد بزرگوار گفته بودند ۱۰۰ کلمه. نصفش فرستادم.

    شب کلاس نویسندگی‌خلاق پیشرفته را شرکت کردم.

    پری‌خانم ظهر آش‌ترخینه‌ آورد خوردیم.
    تر‌خینه برای سرما‌خوردگی عالیه.
    البته اصل ترخینه که پری‌خانم از لرستان می‌آورد.
    چون من یک‌بار از بیرون خریدم پختم مثل مزه‌ی مال پری‌خانم نشد، به خودشم بردم.
    گفت اینا ترخینه‌ی تقلبی‌اند.

    زمانی موسیقی گوش دادم.

    اینم از نیک‌نیک امروز.

    https://t.me/speechoff

  89. امروز نمی‌توانم به محض بیداری بنویسم چون لپتاپ اشغال است. اسنوکر می‌بینم و ایتالیاییِ بی‌سوپر را می‌زنم. تصمیم دارم هشت ساعت کار مفید انجام دهم. نه مثل اداره های ایران. یک چیزی بین ایران و ژاپن در واقع. موزیک کلاسیک پخش می‌کنم و هزار و صد و نود و هفت کلمه می‌نویسم. عصبانی هستم که به تاخیر افتاده. در آزادنویسی نرمتر شده اما قلمم.
    اپیزود آخر رادیو دیو را تا آخرش گوش می‌دهیم و شب هم «داستان های موازی» را به موازی باهم می‌بینیم. فیلم جدید اصغر فرهادی. میخکوب از ظرافتِ تغیرِ قهرمانِ‌ داستان و نوع پایان‌بندی‌ای که آنقدر نرم بود می‌توانست یک‌ساعت دیگر ادامه داشته باشد حتا.
    کلاسیک روز را می‌پخشانم که هوس می‌کنم هرروز یک اثری از قله‌ها بخانم. شعری روایتی. گنجور دم دست افتاده باشه ما تشنه لبان پی شراب همینجور؟
    “یکی را از دوستان گفتم: امتناع سخن گفتنم به علّتِ آن اختیار آمده است در غالبِ اوقات، که در سخنْ نیک و بد اتّفاق افتد و دیدهٔ دشمنان جز بر بدی نمی‌آید. گفت: دشمن آن به که نیکی نبیند.
    هنر به چشم عداوت بزرگتر عیب است
    گل است سعدی و در چشم دشمنان خار است
    سعدی”
    قبل از ظهر قدم می‌زنم و جایی اتراق میکنم. سایه ای پیدا میکنم و برای خودم هستم ‌یک‌ساعتی. گوش می‌دهم و می‌خانم. می‌نویسم و گوش می‌دهم. می‌خانم و می‌نویسم.
    قهوه‌ی سوم روز را زده‌ام و شاداب. «به طرز راه رفتنشون که نگاه می‌کنم عاشقشون می‌شم.» دقیقه ی یک وهفده فیلم بود حدودن.
    دو داستان از مجموعه داستان کوتاه احمد مسعودی می‌خانم به اسم «؟» و «دندانه‌ی ششم». او را با «رد پای شب در عمق روز» می‌شناختم پیش‌تر اما حیرت کردم وقتی این دو داستان را با چنین حالتی رویاگون و هذیانی خاندم. دلم می‌خاهد شب تر بخاهمشان باز. بیست دقیقه هم وقت نگرفت. فهرست عناوین فردا هم بماند برای همان شب.
    در پیشرفته هم زیر چنگال شب میثم علی مددی را خاندیم و از الکل داستان سرشار. جلوتر به «گیلمجان» و «تاریکی» هم اشاره شد. تمرین هم افتاد به دو هفته‌ی دیگه و باید دو فایل از دیوید مارکسن یعنی محبوبه‌ی وینگشتاین و لحظه‌‌ی زوال رو بخونیم.
    قراره داستانی بنویسیم که راوی بیشتر انتزاعی حرف میزنه اما با زبونی خودویژه در روایت که به اصطلاح نخ تسبیحی باشد برای اتصال این عناصر کاشته‌شده در متن به هم.
    ” زبون فارسی چیزی نیست که نداریش . فقط چون ازش استفاده نکردی فکر می‌کنی محدود و کوچیکه. چون زبونی هست که همیشه کم و زیاد سانسور بوده اینطوری به نظر میاد.”
    فردا مثل هرروز روز بزرگیه برای نویسنده شدن
    و شب به خیر.
    https://t.me/dreamdrawgrow

  90. – فایل ورد را باز کردم و نوشتم «آزادنویسی ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵». چرا مغزم روی اردیبهشت گیر کرده؟ این چندمین بار است که ماه را در تیتر آزادنویسی اشتباه می‌نویسم و همیشه هم اردیبهشت می‌آید روی کاغذ. اصلا می‌خواهم درباره‌اش یک رمان بنویسم. یک نفر هر موقع که می‌خواهد آزادنویسی کند، تاریخ فایل را اشتباه می‌نویسد و همهٔ تاریخ‌ها از اردیبهشت آن طرف‌تر نمی‌رود. طی آزادنویسی کم‌کم می‌فهمد که همهٔ خاطراتش تا آن تاریخ است و انگار بعد از آن اصلا زندگی نکرده. حتی یادش نمی‌آید که روز یا هفتهٔ گذشته را چطور گذرانده. آخرش هم می‌فهمد که در همان تاریخ مرده!!!! مدیونید فکر کنید که از خودم ایده گرفتم! البته از نظر منطقی ایراد دارد. خط‌خطی در نظرش بگیرید.
    – به کارفرمای سابق گفتم نمی‌توانم این هفتهٔ بیایم و ریختتان را ببینم. گفت اشکالی ندارد، چندان دیدنی هم نیستیم!
    – دربارهٔ مطلب جدید روزنامه تحقیقاتی انجام دادم. وب‌سایت آمریکایی بود و با قندشکن آلمان، منابع علمی را به شکل کامل نشان نمی‌داد. اگر بدون قندشکن می‌رفتم حتما با ناسزا روبه‌رو می‌شدم!
    – تقریبا نصف یادداشت روزنامه را نوشتم اما در ادامه‌دادنش مشکل دارم. دربارۀ نوازندگان و خوانندگان دوره‌گرد است که به طور چشمگیری تعدادشان هر روز بیشتر می‌شود.
    – در نویسنده‌سازم. استاد روی مبل نشسته و مشغول نوشتن است. من هم دراز کشیدم و استراحت می‌کنم. پشیمانم که زودتر آزادنویسی انجام دادم.
    – روی دیوار کنار تختم یک پشه مرده و چسبیده به آن. کار کیست؟
    – خوابم می‌آید و اصلا نمی‌فهمم ادر لارا در «رها و ناهشیار می‌نویسم» چه می‌گوید.‌

    https://t.me/zahrahabibi9626

  91. گزارش نیک ۴۹

    امروز بهتر بودم. با این‌که سردرد بدی داشتم، حال روحی‌ام بهتر بود.
    صبح را با آزادنویسی آغازیدم.
    درد سر اجازه‌ی ورزش نداد اما کمی گامیدم.
    سراغ «یوسا»ی عزیزم رفتم. دل‌تنگش بودم.
    کم‌تر در مجازی وقت کشتم.
    چرت دل‌‌نشینی زدم و سرم هم بهتر شد.
    درباره‌ی «امیل چوران» خواندم.
    آزادنویسی وعده‌ی دوم را انجام دادم.
    کلاس «نویسندگی خلاق پیشرفته» حالم را حتا بهتر کرد‌. با هر حالی سر کلاس‌های «استاد» حاضر شوم، بعدش بهترم.
    سریال فکر نکنم، ولی شب با «یوسا» تمام می‌شود.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/saaye_zaad

    نمره‌ی‌ امروز: ۷/۵ از ۱۰

  92. امروز

    امروز صفحات صبحگاهی را دیرتر نوشتم. چپن مجبور بودم به اداره برسم. توی مسیر کمی نوشتم اما به سه صفحه نرسید. صبح به جای کره‌مربا و پنیر و صبحانه‌های متعارف، کمی عدسی خوردم. به ندرت سمت این مدل غذاها می‌روم چون معده‌ام گریپاژ می‌کند و حداقل تا بیست و چهار،ساعت درگیرم، اما هوس کردم بخورم و باز هم تکرار همان اشتباهِ قدیمی. بازهم رفتم سراغ جیم ران که می‌گوید:” اگر هنوز اشتباه می‌کنیم، یعنی اطلاعات و حکمت‌های غلطی در ذهنِ ما رسوخ کرده است. البته ما نمی‌توانیم حکمت‌های گذشته را دور بریزیم. تنها می‌توانیم آن‌ها را اصلاح کنیم و از طریقِ مراجعه به منابع جدید به مرور تغییرشان دهیم. “تمرین شعر را ادامه دادم باید سی تیتر شاعرانه بنویسیم. سی تیتر که می‌تواند هرکدامشان یک عنوان شعر یا عنوان کتاب بشود. چند تا را برایتان می‌نویسیم. “سیبی که خورد آدم زرد بود یا قرمز؟” ” درخت پایش را از جنگل بیرون نمی‌گذارد.” ” یکی از همین روزها پرواز می‌کند.”

    حمید شاد

  93. گزارش نیک دوشنبه ۲۰ مهر پاییز ۰۵
    ✓🟥 بایگانی رویاها | ناظر واکسیناسیون
    #رویانگاری
    خواب دیدم ناظر واکسن زدن یک دختر هستم. در موقعیتی حرفه‌ای قرار داشتم و وظیفه‌ام نظارت بر واکسیناسیون او بود. همه‌چیز در چارچوب یک اقدام معمول پزشکی پیش می‌رفت تا اینکه ناگهان دامن دختر بالا رفت و من آلت تناسلی او را دیدم.
    این اتفاق غیرمنتظره، توجه مرا به خود جلب کرد. در میانه خواب، به‌جای ترس یا شرم، احساس کنجکاوی داشتم. انگار صحنه‌ای که با مراقبت و نظارت آغاز شده بود، ناگهان به مواجهه‌ای با جنبه‌ای خصوصی از بدن انسان تبدیل می‌شد.
    وقتی به خواب فکر می‌کنم، جایگاه خودم به‌عنوان ناظر برایم جالب است. من در حال انجام دادن کاری نبودم، بلکه مشاهده می‌کردم. سپس اتفاقی پیش‌بینی‌نشده رخ داد و کنجکاوی‌ام را برانگیخت. شاید این جابه‌جایی از نظارت حرفه‌ای به مشاهده امری خصوصی، یکی از محورهای اصلی خواب باشد.
    از منظر نمادین، واکسن می‌تواند تداعی‌کننده مراقبت، پیشگیری، محافظت یا مواجهه با چیزی باشد که قرار است از آسیب جلوگیری کند. بالا رفتن دامن نیز ممکن است تصویری از آشکار شدن ناخواسته چیزی پنهان یا عبور ناگهانی از مرزهای معمول حریم خصوصی باشد. حضور من در جایگاه ناظر شاید با عادت ذهن به مشاهده، بررسی و شناخت موقعیت‌ها ارتباط داشته باشد.
    احساس کنجکاوی من نیز اهمیت دارد. شاید خواب به کنجکاوی طبیعی درباره بدن، تفاوت‌های انسانی یا جنبه‌های کمتر شناخته‌شده صمیمیت اشاره داشته باشد. بااین‌حال، این برداشت‌ها صرفاً احتمال‌هایی برای تأمل هستند و نمی‌توان از یک خواب به‌تنهایی نتیجه گرفت که حتماً میل یا تعارض روانی مشخصی در پس آن وجود دارد.
    آنچه برایم باقی مانده، ترکیب نامتعارف دو فضای متفاوت است: فضای پزشکی و مراقبت از یک سو، و مواجهه ناگهانی با اندام خصوصی از سوی دیگر. ذهن خواب‌دیده، بی‌آنکه به من توضیحی بدهد، این دو را کنار هم نشانده است.
    شاید ارزش این خواب بیش از آنکه در یافتن یک تعبیر قطعی باشد، در همین پرسش نهفته باشد: چرا ذهن من در یک موقعیت عادی، ناگهان چیزی غیرمنتظره را آشکار کرد و واکنش من به آن، کنجکاوی بود؟
    امضای رویا: علیرضا اندیشمند

    ✓ 🟥 گزارش نیک | هفت‌خوانی در حوالی عشق

    گاهی آدم در آستانهٔ راهی می‌ایستد که از دور، بیشتر به میدان جنگ شباهت دارد تا جاده‌ای برای رسیدن به خانه. در دو سوی راه، سایه‌هایی بلند ایستاده‌اند که گویی از پیش دربارهٔ سرنوشت مسافر تصمیم گرفته‌اند. پدرانی که هنوز خود را صاحب آخرین کلمه می‌دانند، برادرانی که نگهبانی از مرزهای نامرئی خانواده را وظیفهٔ خویش می‌شمارند و سنت‌هایی که سال‌هاست بی‌آنکه از کسی اجازه بگیرند، بر زندگی آدم‌ها حکومت می‌کنند.

    اما زمانه آرام‌آرام تغییر کرده است. در میان همین دیوارهای بلند، دخترانی قد کشیده‌اند که معنای دیگری از زندگی را در ذهن دارند. دخترانی که ممکن است در ظاهر، ناچار به رعایت قواعد خانه باشند، اما در خلوت ذهن خود، نقشهٔ راه‌های تازه را می‌کشند. جسارتشان همیشه در فریادزدن نیست. گاهی در یک تصمیم کوچک، در حفظ یک خواسته یا در پیدا کردن روزنه‌ای برای عبور از دیوارها پنهان می‌شود.

    مسافر این راه نیز بی‌تجربه نیست. یک بار پیش‌تر، طعم مواجهه با چنین جهان‌هایی را چشیده است. می‌داند که هر مخالفتی را نباید با مخالفت پاسخ داد و هر سکوتی را نباید نشانهٔ شکست دانست. بعضی میدان‌ها را باید با صبر پشت سر گذاشت، بعضی گره‌ها را با تدبیر گشود و بعضی درها را به زمانی مناسب واگذار کرد.

    شاید این راه، هفت‌خوان رستمی باشد که در آن خبری از اژدها و دیو سپید نیست. هیولاها گاهی در ذهن آدم‌ها زندگی می‌کنند و گاهی در عادت‌هایی که نسل به نسل، آزادی را به تأخیر انداخته‌اند.

    بااین‌همه، مسافر می‌داند که مقصد فقط رسیدن نیست. باید دید آیا در پایان راه، خانه‌ای برای آرامش ساخته خواهد شد یا میدان نبردی تازه در انتظار است. عشق، اگر قرار است به زندگی مشترک برسد، به چیزی بیشتر از شجاعت یک نفر نیاز دارد. دو اراده باید به هم نزدیک شوند و دو انسان باید بخواهند که در کنار هم بمانند.

    پس زره را باید پوشید، اما شمشیر را همیشه از نیام بیرون نکشید. باید آماده بود، بی‌آنکه دشمنی را از پیش قطعی دانست. باید برای خواسته‌های خویش ایستاد، بی‌آنکه اختیار دیگری را از او گرفت.

    شاید پیروزی حقیقی آن روزی باشد که دیگر هیچ‌کس مجبور نباشد برای دوست‌داشتن، از خانواده‌اش فرار کند یا برای حفظ خانواده‌اش، از دوست‌داشتن دست بکشد.

    و آن روز، هفت‌خوان به پایان می‌رسد. نه با شکست یک خانواده، بلکه با پیروزی حق انتخاب.

    ✓ 🟥 جنگ برای زن زندگی آزادی در شهرستان‌ها

    گویی زندگی در این سرزمین، تنها میدان جنگ‌های بیرونی نیست. در خانه‌ها نیز جبهه‌هایی خاموش برپاست. دخترانی که در سکوت اتاق‌هایشان، در مکالمه‌های نیمه‌تمام، در پاسخ‌های حساب‌شده و تصمیم‌های پنهان، برای حق انتخاب خود می‌جنگند. جنگی بی‌صدای که گاه هیچ نشانی بر دیوارهای خانه باقی نمی‌گذارد، اما می‌تواند سال‌ها از نیروی روان آدمی بکاهد.

    در این میدان، دشمن همیشه یک چهره ندارد. گاهی ترس است، گاهی سنت، گاهی نگرانی خانواده‌ای که مراقبت را با مالکیت اشتباه گرفته است. و گاهی عشقی که نمی‌داند چگونه بدون سلطه‌جویی دوام بیاورد.

    شاید یکی از دشوارترین شکل‌های آزادی، آزادی درون خانه باشد. خیابان را می‌توان ترک کرد، اما از خانه‌ای که در حافظه و عاطفهٔ آدم ریشه دوانده، نمی‌توان به‌آسانی بیرون رفت. دختر باید هم‌زمان با خواسته‌های خود، با ترس از رنجاندن عزیزانش و با هزینه‌های احتمالی استقلالش روبه‌رو شود.

    و در این میان، پرسش همچنان باقی است: آیا روزی خواهد رسید که هیچ دختری برای انتخاب زندگی خود، ناچار به جنگیدن در خانه‌اش نباشد؟

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  94. گزارش نیک ۲۰ مهر ۱۴۰۵
    صبح آسمان صاف و سرمه‌ای با ستاره‌های کمی درخشان اما وهم‌انگیز بود. بخاطر ترسی که از جنگ و مرافعه دارم نگاهم از پنجره به آسمان و دلم را فکر و خیال به دنیاهای دیگر پرت می‌کرد. از پنجره کناره گرفتم و به وضو و نماز پرداختم. و دعا کردم آتش جنگ از کل کره‌ی زمین برچیده شود و شیاطین جنگ طلب در قعر چاه زندانی شوند. بعد آمدم بسوی نوشتن و مدتی نوشتم و پیاده روی صبحگاهی را شروع کردم. شهر خلوت نیست بعضی از آدمهایی که زحمت می‌کشند در خیابان هستند و بعضی شیفت کاریشان تمام می‌شود و تازه اول صبح می‌خواهند بخوابند و استراحت کنند و همیشه ممنون این آدمها هستم که چرخ نیمه جان مملکت به دست همین آدمهای ساده میچرخد سهمی هم از منابع این مملکت ندارند یک حقوق عادی تا سر برجی دیگر شاید برسد یا نه. با دوستم زیاد حرف داشتم و ساعتی با هم وقت گذراندیم. از خاطرات مدرسه و همکلاسی‌هایمان حرف زدیم. با هم در خانه‌ی ما چای خوردیم و از هر دری سخنی گفتیم و قرار بعدی را گذاشتیم. پیشنهاد خواندن کتاب سمفونی مردگان شد که برای بعد گذاشتم و آثار مهمتری هست که بخوانم بهتر است. به عیادت همسایه‌ام رفتم با موتور تصادف کرده و پایش را جراحی کردند. و در وبینار شرکت کردم و در باره‌ی صبر نوشتیم خیلی خوب بود نوشتن منتهای آرزویم شده است و چه راه پراز گل واژه‌ای است. ابهت یعنی چه؟ امروز به کوه دماوند نگاه کردم نوک قله‌اش در هاله‌ای از غبار پیدا بود و ناخودآگاه گفتم چه ابهتی و این واژه در ذهنم ماند که ابهت یعنی چه و مراجعه به فرهنگ نامه کردم. و معنی آن شکوه، عظمت، جلال، وقار، بزرگواری، شوکت بود و بیشتر این معنی در ذهنم بود که پبدایش کردم یعنی ترس آمیخته با احترام را در دیگران ایجاد می‌کند. نمره‌ی امروز هشت است و آدرس کانال تلگرام 👇

    https://t.me/notetoday1

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *