گزارش نیک ۱۳۶: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«شماری اندک از شخصیت‌های داستانی تأثیری چنان ژرف بر زندگی من نهاده‌اند که بسیاری از آدم‌های واقعی که می‌شناختم قادر به آن نبوده‌اند.»
-ماریو بارگاس یوسا،‌ عیش مدام، ص۱۵

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

  1. …
  2. …
  3. …

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

ژورنال نویسی و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقان‌پور | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

29 اردیبهشت 1397

29 اردیبهشت 1397

16 اردیبهشت 1402

16 اردیبهشت 1402

138 پاسخ

  1. گزارش نیک .امروز چهارم /مهر ماه/ چهار صدوپنج.
    با کمر درد شدیدی از خواب بلند شدم و آن هم اثر ورزش بی ماهوای ورزش پنجشه است . آخ یکی نیست به من گردن غاز کلنگ بگه مرد ناحساب با جوانان هیجده بسیت ساله ورزش کردن و با آنها به جوال رفتن و تمرین های سنگین انها را تکرار کردن کار هر بزی نیست . بی خود نیست میگن خر رو بار میکشه مرد رو ماشالله ان جوانها دو تا ماشالله به دم ما بستند مارو جو گیر کردن و فرستادن در میدان و آخر سر هم خر بیار و کلی خجالت بار کن حالا ما ماندیم این کمر درد بی مروت البت من هم بیدی نیستم که به این بادها از میدان به در روم ولی خوب باید کمر را چشید و مزه غلط زدن در حالت درد رو تحمل کرد .
    راستش امروز هنوز کار نیکی که انجام ندادم نه برای خودم ونه دیگران , تا یار که را بیند و میلش به افتد . البت که منظر وبینار ساعت 5 هستم تا قلم کمی گرم شود و افا زاتی از ان ترواش کند تا ببینم چه پیش امد خواهد کرد . البته دوست دارم همیشه گزارش روز روز بعد بنویسم ولی خوب گفتم کمی برای تمرکز فکر و فرار از کمر درد قطعا نسخه مفیدی است .همچنین بیشتر میخواستم گزارش نیک دوستان دیگر را مطالعه کنم که با خواندن دو سه تا از انها کار به نوشتن چند سطر کشید تا ببینیم از وبینار چه چیزی طراوش خواهد شد از این ذهن پر یشان قلم چرخان به روی کاغذ سپید .

  2. گزارش 136 را با تاخیر مینویسم. دیشب بیهوش شدم و نرسیدم. کار اصلی روز م تمام کردن ویراستاری فیلمنامهای بود بنام نسیم آتش، یک داستان تخیلی ولی بر اساس یک سری واقعیتها ی تاریخی همزمان با انقلاب مشروطه نوشته شده. روز جمعه ساعت 12 شب آخرین مهلت ارسال فیلمنامه به این مسابقه بود که از طرف بنیاد سیرکا هر ساله برگذار میشود. حدود ساعت 10 شب نسخه آخر” نسیم آتش” را ارسال کردم. اگر گوهی شد خبر میدهم و اگر باد کرد و سوخت مشغول باز نویسی آن خواهم شد. این فیلمنامه حدود سی بار در عرض ده سال گذشته باز نویسی شده! از صبح زود تا آخر شب منتر این نامه بودم. خودم بر بعضی از مشکلاتش واقفم. مهمترین آنها پخته نبودن آنست. مثل آبگوشتی که نخودش نپخته باشد. تمام ویژه گیها را دارد ولی عمل نیامده. و بقول اراکیها کال است. چالش دیگرش نبودن یک رابطه عاطفی است که بنوعی در داستان فیام رشد کند و به سرانجامی برسد. چالش سوم اینکه شخصیتها صدای خودشان را پیدا نکرده اند و در حد شمایل در صحنه در گیرند. شاه و شهزاده و سفیر و امام جمعه و سایر شخصیتهای محوری، گرچه نقشهای متفاوتی دارند اما شخصیت خاص خود را هنوز نساخته و بیک زبان حرف میزنند. این تا آنجا که میفهم چالش کار هستند.
    در گردهمایی مدرسه نویسندگی تمرین بسیار فرح بخش و زنده کننده بود. چهار داستانک نو نوشتم. هر کدام حدود 60 تا 40 کلمه بودند سه تا شون یه جورایی طنز از کار درآمدند متاسفانه مجبور شدم قبل از پایان کلاس به یک سمینار دیگر بروم ، و فرصت سهیم شدنش پیش نیامد. آخر شب هم به مدت دو ساعت درگیر یک جلسه
    ادبی بودم. با اینکه روز پر ثمری داشتم در ته وجودم بخودم بیشتر 4 نمی تون نمره بدهم.

  3. بیداریدم و خوابم را مروریدم و توی دیربرخاستن بریدم و از خستگی گریبان خود دریدم و بسته‌ی اینترنت و شارژ، خریدم و توی قرارمان پریدم.
    سارارارا نبودید. شیما ببودید. بودیدیم با هم. کارمار و مطالعک و جستارک و جستانک. پیدائک و منبعک. هم‌فکری و هم‌کفری و هم‌دلی. قول‌و‌قرار و بای‌بای، ما رفتیم.
    نوشتم و نوشتم، به آخرش رسیدم. حرف‌ها زیاد. ربط‌ها سخت. بازنویسی، خیال تخت.
    موسیقی و موسیخی. حس‌و‌حالِ بیخی‌خی.
    مرورهای دنباله. الهه و الهه.
    فیروز چه خوب‌نویسه. همه‌اش داستان‌نویسه.
    گزارش روزانه. نوشتنِ تنانه. فرستادن به خانه. نوشتن؟ آشیانه.
    شیمائکم از دست رفت. خیالم ناراحت رفت.
    نویسنده‌ساز خلوت بود. تمرین‌مان لذت بود. وسط‌هایش شلوغ بود. کامنت‌هایش پلوغ بود.
    داستانک‌های داغون. بشور چشم را با صابون. هزار طرف پریدم. گشتیدم و گشتیدم. سرک‌کشی به هرسو. تهش لامپ زردنبود.
    پرسیدم و کَسبیدم. اجازه‌‌ای خریدم. وصلیدم و حرفیدم. از تن‌و‌تن پرسیدم. از پاسخ‌های پنهان. نشسته در دل‌و‌جان. بپرسید از بدن‌ها. جواب نشسته آن‌جا. موریس بود و کتابش پدیدارشناسی ادارکش.
    خوش‌حال شدم از صحبت. سرتاتهش بود فرصت.
    میناصابری حاضر بود. جایش حسابی خالی بود.
    پیاده‌روی تنها رفت. بدون من دورها رفت. تخمه خوردم به جایش. جوش می‌زنم دنبالش.
    آزادانه نوشتم. کت‌بسته شد زمانم. ماندم مثل خر تو گل. که این‌بارم جمع شد ول.
    داستانکی گزیدم. به پروپایش پیچیدم. رستگار شد گمانم. فشار نخورد زمانم.
    تپاندمش تو کانال. شرمنده اما خوش‌حال.
    سایتم هنوز مریض است. دنبال دست‌آویز است.
    معرفی چه سخت است. اگر نشود بدبخت است.
    القصه‌ای خلاصه. سایتم فعلا پلاسه.
    جلوسیدم با شیم‌سار. خنده بودیم و تکرار.
    بامداد شد و تمام شد. تماس‌مان بای‌بای شد.
    لالا کردم به سختی؟ نه، خسته بودم راستکی.
    الان آخر خط است. گزارشم به خط است.
    آ-یّه.
    زد زیاد.
    https://t.me/channelelahehalizade

  4. آمده‌ام سطری نیمه‌کاره بنویسم و بروم.
    مدتی نبودم.
    نه برای اینکه دلم را زده باشد یا قبولش نداشته باشم. نه.
    برای اینکه نیاز به سکوت داشتم.
    نیاز به کوبیدن و دوباره ساختن دارم.
    از تلاش، به هر شکلی که باشد، دست بر نمیدارم.
    حتی در این روزگار تلخ‌تر از بادسن خیار.

  5. گزارش نیک – ۳ مهر ۱۴۰۵

    ➖هفت صبح جمعه بیدار شدم چون که امروز باید در اسباب‌کشی دوستی، کمک باشم. آزادنویسی کردم و مغزم را ریختم روی صفحه سفید وورد. یادداشتکی هم هوا کردم از شوک فرهنگی-عاطفی‌ای که در لحظه دچارش شدم.

    ➖ مقاله دیتاویزی که در حال ترجمه‌اش بودم را کمی سر و سامان دادم و در منابعش به یک نمونه قصه‌گویی دیتاویز رسیدم راجع به جنگ‌های جهانی و خیلی برایم جالب بود. به فکر ترجمه‌اش افتادم. روزنویسی دیتاویزم را انجام دادم. از کارها و یافته‌هایم در این حوزه می‌نویسم که باید در سر و شکلی مرتب‌تر و بهتر، در جای مناسب منتشر کنم.

    ➖ مقاله‌ای از ساب‌استک خواندم راجع به فواید داشتن دفتر جیبی! بدم نیامد ترجمه اقتباس‌طوری دربیاورم در کانالم هوا کنم شاید برای بقیه مفید باشه.

    ➖بدنم امروز داشت از زندگی لفت می‌داد که با یک قرص به زندگی موقتی برگشت. امروز باید به تختم متعلق می‌بودم اما تف توی معرفت.

    ➖ نیک‌ترین اتفاق امروزم، بازخورد استاد به داستان کودکم بود که چند درجه پوستم را روشن کرد و از ذوق وسط اسباب‌کشی بالا پایین می‌پریدم.

    ➖ پیاده‌روی مصادف شد با مال‌گردی و خرید به همراه دوستان عزیزم. فحش دادیم به گرانی و بعد هم قند بر بدن زدیم و از خاطرات اولین پریودی‌مان گفتیم و فحش دادیم به ناعدالتی جنسیتی.

    ➖ به مادرم فکر کردم که چه روزهایی را تنهایی بدون همدمی هم‌جنس گذرانده. او هم دختری با آرزوها و رویاهای خودش بوده و هست. دلم می‌خواست کنارش بودم در آغوش می‌کشیدمش. مادر و زن بودن، چیز عجیبی‌ست. با این حال بارها زن‌بودن را انتخاب می‌کنم.

    ➖از سهراب عزیزم شعر خواندم:
    «من در این تاریکی
    ریشه‌ها را دیدم
    و برای بته نورس مرگ، آب را معنی کردم.»

    ➖ «داستان شماره ۷۶» را باز کردم و دو روایت از آن خواندم. هر دو روایتی از دو فرد داشتند. اولی روایتی از جعفر والی به قلم ناهید طباطبایی بود و دومی از موسیلینی و پرتره‌هایش نوشته ایتالو کالوینو. روایت دوم را بیشتر دوست داشتم. از دیکتاتوری گفته بود و جمله آخرش تکانم داد:
    «موسیلینی که سرچشمه‌ی کشتارهای بسیاری بود که ازشان عکاسی نشده‌بود، آخرین بار در صحنه‌ی کشتار خودش ازش عکاسی شد. دیدن یا به خاطر آوردن این عکس‌ها جالب نیست. با این حال، امیدوارم همه‌ی دیکتاتورها یا دیکتاتورهای آینده، چه آن‌ها که «پیشرو» هستند چه آن‌ها که واپس‌گرا، این عکس‌ها را قاب کنند، روی میز کنار تخت‌شان بگذارند و هر شب به آن‌ها نگاه کنند.»

    فاطمه شَبِّه

    https://t.me/faashnevesht

  6. خوش
    خوش‌حالی
    خوش‌گذشتن
    خوش‌بویی
    خوش‌کلامی
    خوش‌بختی نزدیکمه

  7. ۱_کتاب خواندم. ترمز سرعتم را کشیدم. خسرو خوبان را آهسته پیش می‌روم و مزه‌مزه می‌کنم.
    ۲_ناهار پاستا پختم و کلی ظرف کثیف سر خودم آوار کردم.
    ۳_بعد از ناهار چرت زدم.‌ کسل شدم. بلند شدم و آبی به سر و رویم زدم. تصمیم گرفتم روی کاغذ کمی آزادنویسی کنم.
    ۴_ با دوستم حرف زدم. بالاخره اینبار من اول به او زنگ زدم. همیشه از اینکه او از من در تماس گرفتن پیشی می‌گیرد خجالت می‌کشم.
    ۵_ با امیرعلی بازی کردیم. امسال می‌رود پیش‌دبستانی. مدرسه رفتنش برایم غریب است. انگار همین دیروز بود که تازه زبان باز کرده بود و می‌گفت عمه و من ذوق می‌کردم.
    ۶_رفتیم باغ و چای آتیشی درست کردم. من که خیلی فرقش را با چای معمولیِ روی گاز نمی‌فهمم. ولی خب، فرایند درست کردنش کیف می‌دهد.
    ۷_ شب چند صفحه از «شرق‌شناسی» ادوارد سعید خواندم.

  8. رسیدم. همین امروز.
    خوشحالم. پس از تقریبا ۹ ماه برگشتم.
    دلم یک ذره شده بود.
    نیک‌ترین کار این روزها، صبر بود.

  9. -قرار بر بربری استوار بود صبحانه اما ناهار به رول‌ها و سیب‌زمینی و قارچ‌های سوخاری وسوسه‌انگیز ختم شد. 3صبحش بود که خابم نبرد و به خیابان روانه شدم و بعد از دومین بیدارشدن نوشتن هزارکلمه‌ی صبحگاهی.
    -عبارت‌روز
    هوا زیر پای آوردن : مسلط شدن بر تمایلات نفس
    -علی را دیدم و صحبت‌های خوبی داشتیم. بعد از چندین‌سال پام به استودیو باز شد باز. در مورد محدودیت، رابطه، کار، رویاهایمان و تغیر دیالوگ کردیم. به خودش هم گفتم که برام طلاییه.
    -داستان کوتاه روز خاندن ضمیمه‌ی وبینار: قصه‌های 55کلمه‌ای
    -دولینگو و کلمات‌روز ایتالیایی روند مساعد و مطبوعی را دارد. 120 روز اِستریک و چند یخ‌زدگی در تقویم)
    -دغدغه‌هایمان را به اشتراک گذاشتیم از نوشتن و خاندن. با آناهیتا. رفیق خلاق و خوش‌قلبم.
    -«علفزار
    با موهای سبزِ ژولیده در باد
    کوه
    با موهای قهوه‌ای یک‌دست
    رودخانه
    با گیره‌های سرخ ماهی
    بر موهاش…
    هیچ‌کدام را ندیده!
    حق دارد نمی‌حاند این پرنده‌ی کوچک…
    تهران
    کلاه بزرگی‌ست
    که بر سرِ زمین گذاشته‌ایم.
    بی‌نام از دفتر شعرِحفره‌هایِ گروس عبدالملکیان
    https://t.me/dreamdrawgrow

  10. جمعه
    ۵/۷/۳

    ۱. فداکاری یا ترحم؟

    گفتم دیشب خونه‌ی مامان‌بزرگم خوابیدم. از اونجایی که من تنها کافرِ خانوادم هستم، نماز نمی‌خونم و مسلمون نیستم. نه اینکه بخوام اسلام رو نقد کنم یا چیزی، صرفاً معتقد نیستم.

    اما دیشب مامان‌بزرگم بیدارم کرد برای نماز صبح. من الکی گفتم: «باشه، پا می‌شم، الان، الان.» بعد بابابزرگم با یه لحنِ خواهشِ محبت‌آمیز، خیلی لطیف، صدام کرد.
    این دو بزرگوار نمی‌دونن نوه‌ی کافر دارن.

    بعدِ صدای بابابزرگ، بدونِ هیچ فکری، انگار که با صداش تسخیر شده باشم، یا هیپنوتیزم، بلند شدم و نماز خوندم.

    باورش برای خودم خیلی سخته. من که به اسلام هیچ، به وجودِ خودِ خدا هم شک دارم.
    دیشب پاشدم نماااااززز خوندم. فکرشو بکن: نماااززز و خدایی اگه باشه، خودش می‌دونه که قبله‌ی من بابابزرگم بوده و دعای من مامان‌بزرگم، نه چیزِ دیگه‌ای.

    یا شایدم دلم برای اون علیِ کوچکِ معتقد تنگ شده بوده. شاید تو خواب‌وبیداری، ناخودآگاهِ من تصمیم گرفته یه بار دیگه تکیه کنه، تکیه به امیدِ واهی‌ای به نامِ خدا.

    ۲. صبح، مامان‌بزرگ عدسیِ خوشمزه‌ای پخته بود و یه کم گلپر و نونِ سنگک، خوشمزه‌ترش هم کرد.

    بعدِ صبونه، مخاطبینِ مامان‌بزرگم رو وارد گوشیِ جدیدش کردم. مخاطبینی هم وارد نشدن، چون مُرده بودن. و این از نظرِ من خیلی خنده‌داره که به سنی برسی که رفیقات از هستی محو بشن و تبدیل بشن به مخاطبِ مرده‌ای که لازم نیست واردِ گوشیِ جدید بشن. مثلِ شمسی‌خانم، بتول‌خانم و خانم‌خرمایی و…

    بعد فونتِ گوشیش رو روی «فوق‌العاده بزرگ» گذاشتم و انقدر از این مسئله خوشحال شد که تونستم برق رو تو چشمای آبیِ کم‌سوش ببینم.
    بعد از اینا یه اسنپ گرفتم و رفتم خونه.

    ۳. خانواده داشتن وسایلِ سفرِ فردا رو جمع می‌کردن و دوباره من تنها کسی بودم که سفر نمی‌رفت.

    سررسیدی که از سال ۱۴۰۰ توش می‌نوشتم رو پیدا کردم و رفتم رو نیمکت پتو سبزم، نشستم و آزادنویسی کردم. یادم اومد من از بچگی می‌نوشتم، اما فقط وقت‌های سخت. انگار فقط نوشتن می‌تونسته تخلیه‌م کنه؛ نه گیم، نه فوتبال. نوشتن، نوشتن.

    حتی وقتی ورق زدم، دیدم شعر هم می‌گفتم. چه شعرایی 🤣

    ۴. گزارش نیک نوشتم و تو چنلم پست کردم و دعا کردم کسی نخونه.
    من آدمِ لاک‌پشتی‌ای هستم؛ تو لاکم با کتابام و سریال فرندز و جمعِ دوستیِ کوچیک و یه خانواده‌ی مذهبی و یه شغلِ مضخرف و دانشگاهم زندگی می‌کنم. و دوست ندارم اطلاعاتی از این لاک بیرون بره.
    اما گزارش نیک داره لاکم رو می‌شکنه. نمی‌دونم خوبه یا بد. صرفاً به حرفِ استادم گوش دادم و شاید هم حرفِ استاد رو درست متوجه نشدم.
    اما فعلاً پیش می‌ریم.

    ۵. خوندم
    شهریار و «جنایت و مکافات».

    ۶. کنارِ خانواده ناهار خوردم. یه قرمه‌سبزیِ خوشمزه که بوی بهشت می‌داد. بعد خوابیدم.

    ۷. وبینارِ نویسنده‌ساز شرکت کردم
    چهارتا طرحِ داستانِ مسخره نوشتم. متوجه شدم جوِ مدرسه و نود درصدِ دانش‌آموزاش، تنها جوی هست که دوست دارم تا آخرِ عمر توش بمونم.

    ۸. برای فردا برنامه ریختم.
    فردایی که شش صبح باید پامیشدم، چون از هشت تا هفت کلاس دارم:

    · اول: آزمایشگاهِ مولکولی
    · دومی: بیوفیزیک
    · سومی: تایمِ خالی که احتمالاً آزادنویسی می‌کنم و زبان می‌خونم
    · تایمِ چهار: زیست‌فناوری
    · تایمِ پنج و شش: ساختارِ اندامکِ سلولی

    و بعدش باید برم سرکار. و بعد، آخرِ شب، دوست دارم آبجو بخورم و با رفیقام باشم، چون خونه خالیه. اما احتمالاً آخرِ روز، بعدِ این همه کار، جسد باشم و فقط بخوابم.

    ۹. واژه‌نامه خوندم
    «فرهنگِ فارسیِ فرس» از اسدی طوسی و «فرهنگ‌نامه‌ی معین». چون کلمه می‌خوام، کلمه کم دارم. ی سری کلمه خوندم که پشمام ریخت شِیوِ شیو. ی کم هم از گزارش‌نیک باقی بچه‌ها خوندم و کیف کردم.

    بعد «جنایت و مکافات».

    ۱۰. دوش گرفتم
    با صدای بهشتیِ لانا دل‌ری.
    خدایا اگه هستی، یه عیال به خوش‌سیمایی و خوش‌صداییِ لانا نصیبم کن.

    ۱۱. خوابیدم.

    (من آدم شلخته نویسی هستم حتی حرف زدنم هم شلختست پس متن رو میدم هوش مصنوعی تا مرتب کنه)

  11. گزارش ۱۳۶
    جمعه ۳ مهر
    بخوبی و متفاوت گذشت.
    به مهمان‌داری و پذیرایی و عیادت رفتن بیمار گذشت.
    خرید لوازم تحریر با پناه کوچولو.
    چرخیدن تو کافه‌های ساری با پناه کوچولو.
    بازی و نقاشیدن با پناه کوچولو.
    🥰

  12. _ نرمش صبحگاهی 

    _نمره امروز ۸ از ۱۰

    _مطالعه تخصصی و یاد داشت برداری ۳ ساعت

    _ تغییر قسمتی ازبرنامه ریزی و وقت آزاد کردن برای کارهای مهمتر 

    _ انجام یکسری کارهای شخصی ازقبیل استحمام، شستن لباس و اتوکاری، همچنین عملگی در منزل همچون تمیز کاری آشپزخانه و سرویس بهداشتی

    _ عصر حضور در کلاس دکتر فرهاد فهندژ بسیار بسیار استاد باسواد و کاربلد در حوزه مقاله ژورنال های علمی لاتین و آموزش رساله دکتری و پایان نامه در الوکام چه قدر مشکلاتی که برام به وجود آمده بود هفته قبل مرتفع شد.

    _ شب مهمان آمد و پذیرایی شدند و شام نماندند. خدا می داند از ته دل خوشحال شدم. ذهن و فکر در اتمام کارهای نیمه تمام می گذرد، یه عادت خوب دارم هرجا بخواهم بروم، حتماً قبلش زنگ می زنم.

    _ سری به دفتر قبلی زدم چه قدر در نوشته های چندسال قبل درباره کودکان و حریم شخصی مطلب نوشته بودم و امروز قسمت‌هایی را به اونها اضافه کردم.(وقتی به مطلب علمی می نویسم یک صفحه خالی می ذارم  در ادامه بعدن بتونم چیزی اضافه کنم.) همچنین در دفتر دیگری داستان واقعی پسر بچه ای چهار ساله رانوشته بودم مربوط به دنبلان است، بازنویسی کردم.

    _ حریم خصوصی افراد حرمت دارد، به ویژه حریم خصوصی کودکان.

    و گزارش نیک ۱۳۶ در سکوت شب پاییزی آرامید.

  13. گزارش نیک

    پیوستگی نسبتی ظریف دارد با هردم‌نویسی.

    اگر هردم‌نویسی را ترک گویم، پیوستگی در خواندن و نوشتنم به فنا می‌رود

    خدا قسمتتان کند سال‌دار شوید و از وسواس‌های عهد شباب عبور کنید- خاصه وقتی شوخی‌شوخی دورتان شلوغ می‌شود، اما هنوز اندر مواهب ناگزیر هجرت تاتی‌تاتی می‌کنید، حال آنکه باید راه ببرید قرصِ و قایم، نو نهالان باغ زندگی را.

    شش‌ونیم بود که لنای کوچکم آمد. همان‌طور که می‌خواباندمش، صوتی «مربای شیرین» را می‌شنیدم- جلال پورزند را بالاخره مرادی کرمانی طوری بارآورده که از حق خود نگذرد و در خواب و بیداری‌اش، به قول خودش، منتش را بکشند و نوبل مطالبه‌گری به دستش بدهند.

    «ولگا» هنوز دارد از این قرض می‌گیرد و قرض آن یکی را می‌دهد. سالی می‌شود روی دو صندلی به هم چفت‌شده در فرهنگسرا شب را صبح می‌کند و اگر پریشان‌روان نبود، با قصه‌های همین یک‌ساله هم جان سالم به در نمی‌برد. حالا بلکه، هم عاقبتش به خیر شود. ماکه از خدا می‌خواهیم.

    شاسب حیران و آرام است- آرامشش را اما تو باور مکن.

    ناصرخسرو از قزوین راهی هرزویل شده و ما هم با او، در آن روزگار دور، سیاحت می‌کنیم.

    دوستان می‌نویسند- دلبرانه و آگاهانه و من می‌خوانم مشتاقانه. چقدر این جوانی و شور و تعجیلش خوب است که پیرانه‌سران را هم به وجد می‌آورد.

    با دخترکم حرف و حدیث‌ها می‌گویم و او به جان می‌شنود و اصوات موزونی روانه‌ی گوش عاشقم می‌کند.

    ناهار را آماده کردم- ناهار که نه، آن‌طور که اینجا مرسوم است، شام زود: چلو و کباب دیگی بود با سالاد و سبزی خوردن.

    بچه‌ها که رفتند، برای انتشار در کانال نوشتم- دارالخلافه‌ی قزوین را در همراهی با جناب ناصرخسرو. چند برگی هم باز «دیدار» خواندم.

    برادر کوچیکه آمد- ته تغاریمون. قدری گفتیم و شنیدیم و در محوطه با هم قدم زدیم.

    حالا در اوبر نشسته‌ام و عازم سفری هستم دراز اما کوتاه. وقت غنیمت بود- نوشتم گزارش نیک را و با تأخیر بار می‌گذارم. باشد که مقبول افتد.
    آدرس تلگرامم:
    https://t.me/Mitra_Nevis39
    میترا رستگاران

  14. امروز از آن جمعه‌های تعطیل و بخور و بخواب نبود. کار بود و کار بود و کار. از وقتی بیدار شدم تا الان. الانم در پی نوشتن گزارش نیک‌ام. کار و دوست دارم مخصوصا زمانی که فقط و فقط برای خودت باشه، برای رشد ذهنی، روانی و حتی حرکتی. مشغله‌ها بیشتر از دغدغه‌ها آدم رو دور میندازن. اما همش همین نیست. گاهی همینکه میای یه‌کاری رو شروع کنی هزار و یه مانع رو پیش‌رو می‌بینی که پیش‌بینی نشده سر راهت سبز میشن انگار با یک برنامه‌ریزی قبلی از اول بودن. طبیعیه که ناامید بشی. برنجی و متوقف بشی. اما این حال و اوضاع باید موقت باشه و دائمی بودنش همه تلاش‌ها رو نابود می‌کنه.

    امروز و دیروز روی ۲x بودم؛ یعنی تند و تند کارها رو پیش می‌بردم تا برسم به همه‌شون. همه کارا انجام شد و من اینجام. توی دفترِ پر نقش و نگار زندگیم. دارم به سرمایه زندگیم نه از لحاظ معنوی و روابط بلکه از لحاظ مادی فکر می‌کنم. و بیشترین چیزی که توجه منو جلب می‌کنه نوشته‌‌هام و کتاب‌هاییه که تو کتابخونه‌ام ساکن شدن. حس خیلی قشنگیه که برای ارزش بعضی چیزها نمی‌تونی عدد و رقم تعیین کنی.

    امروز چه کردم؟ همه‌کار. پربار بودم و بیکار نموندم. این من نبودم که به سراغ کارها می‌رفتم اون‌ها یکی پس از دیگری با قربون صدقه‌های کذایی کارشون رو راه می‌نداختن.

    بله. با وجود همه پُر بودن وقتم، خالی می‌کنم وقت‌هایی رو برای خودِ خودم. که بخونم و بنویسم. امروز که تو وبینار بودم. استاد راجب یک ایده جدید صحبت کرد که تو بیست و پنج دقیقه پنج تا داستانک بنویسیم. إ من که شش تا نوشتم. خام و نپخته. ولی کمی کمتر از هزار تا شد. بعد هم همه وردهای شلخته‌ام رو نظم دادم و در یک فایل اختصاصی قرار دادم و دیدم چقدر طی این روزها تو وبینار داستان نوشتم. و در اصل این داستان‌نویسی‌ها انگیزه‌مو برای تو وبینار بودن‌ها دوچندان کرده‌. امروز الههٔ نازنین از تن‌مندی صحبت کرد و اساس پرسش که همین تن و بدنه. تن و بدنی که گفتگو و دیالوگ‌ها رو پوشش می‌ده‌. دمش گرم همیشه حرف‌های تازه و مفیدی برای گفتن داره.

    آزادنویسی کردم طبق برنامه یعنی با وقت‌دزدی، پونزده دقیقه‌ای می‌نویسم. چابک و رها. اینقدر درگیر بودم که محتوای آزادنویسی هم یادم نمیاد. فقط نوشتم. اخیرا هم بیشتر به خود می‌پردازم و نوک پرگار رو روی خودم متمرکز کردم. اینطوری شناختم بیشتر میشه و حرص‌خوردنام کمتر.

    اگزما به سراغم آمده یا شاید هم من مثل احمق‌ها سراغش رفتم. بهرحال درگیرشم. و همین درگیری یک متن شد که او کانالم قرار دادم.

    رمانِ « همنوایی شبانه ارکستر چوبها» رضا قاسمی رو ادامه دادم. عجیب به دلم نشسته. تو چند وقت اخیر رمان ناتنی و توتال اینطوری قلب منو تسلیم خودشون کرده بودن. آیینه جادویی که تصویر واقعی را بازتاب نمی‌ده؟ قتلی رخ داد و کتابی نوشته شده و محاکمه‌ای در پیشه؟ جریانات اون ساختمون عجیب‌تر از این شخصیت دارای چند بیماری نیست. بیماری خودشناخته و باورناپذیر در اذهان عمومی. راستش آنقدر غرقِ داستانش میشم که یادم می‌ره نت بردارم. خط بکشم. یا کلمه بردارم. احساس می‌کنم خودم هم یکی از ساکنین طبقه ششم اون ساختمونم. که البته همسایه بی‌آزاری و بی‌‌حاشیه‌ای که هستم که فقط شنونده است نه گوینده یا سازنده یک داستان جدید.

    https://t.me/zahraballampour

  15. جمعه ۳ مهر، با صدای زنگ ساعتی بیدار شدم که نمی‌شناختم. یادم نبود کجا هستم. معلوم می‌شود خیلی راحت خابیده بودم.
    خانه و صبحانه و دوش و بعد توی مکتب -محل کار- آنقدر شلوغ بودم که ظرف به‌لیموها را شکستم. نوید -استاد موسیقی- هم سینی برداشت که چایی بگرداند. چرا؟ چون کافه تعطیل بود اما حیف بود گروه مشغول در سالن تشنه بمانند. گروه بزرگی بودند از بچه‌های افغانستان که دسته دسته می‌آمدند برای تمرین سخنرانی و فن‌بیان . متن‌هایشان آماده بود. تمرین می‌کردند و ماجراجویی. معلم جوانی هم داشتند که تشویقشان می‌کرد و راهنمایی می‌داد برای رشد و بهبود. یک ماهی قرار است بیایند سر تمرین و بعد برسند به رویدادی که فرصت پیدا کنند تا قصه‌ی شخصی‌شان را روایت کنند برای همه.
    برنامه‌ی کارهای مکتب را تکمیل کردم و بستم که . که نشد بروم دیگر. ماندم تا شب. به کارگردانه هم گفتم برنامه‌ام نمی‌رسد به تمریناتش، بای. جلسه‌ی گروهه تشکیل نشد، با یک مسافر و دو مصدوم. حمیدرضا بداغی که آمد گپ زدیم از تئاتری که من دیده بودم و کاری که او بازی کرده بود. کنجکاوی‌هام را سیراب می‌کند از آموختنی‌ها.
    شب هم من بودم و یک عالمه میوه و خاب خوش.

  16. چراغ را خاموش می‌کنم وقت نوشتن شده. از امروزت می‌گویی، از همه کارهایی که نکردی. فکر می‌کند، کار یعنی نیکی؛ پس می‌نویسد از همه نیکی‌هایی که نکرد. صبح بیدار شدیم، ده یا یازده؟ باید دوش می‌گرفتیم و لباس‌های مانده دیشب را می‌شستیم. نیکی اول را اما زودتر پدرتان به جا آورده بود. با شستن لباس‌هایتان. گفت: خوبی‌هایت به یادم آمد. خواستم کمکی بهت کرده باشم”. شاد شدیم و معذب. فریاد زدیم:شست تا منتش را سرمان بگذارد.” می‌پسندیدید که بعضی لطف‌ها، آنلاک نشوند. ترجیح می‌دادند مستقل باشند و زحمتشان بر دوش کسی نیوفتد. به تماشای داستان‌های موازی نشستم. برایت سوال شد: چرا فرهادی نما داده از کله طرف؟ به بوسه که رسید، فهمید فیلم سانسورشده است. -تف به سایت زردفیلم- سه‌ونیم گیگ رفت به گای سگ. نهار رزرو کرده بودیم تا مجبور شویم برویم دانشگاه، خانه که نباشیم آرامشی هست و می‌توان به درس خواندن فکر کرد. اما اینقدر لفتش دادید، که دیر شد. تقصیری هم نداشتند با شکم خالی که نمی‌‌شد حمام رفت، دهان‌خشکشان هم با نان و پنیر باز نمی‌شد. آخر هم تا کاسه سوپ را نخوردم پا نگذاشتم به مکعب. عقربه‌ها از پی هم می‌دویدند و تو لیف‌زنان به آب‌ِ خوردنی که نداشتید فکر می‌کردی و بیست دقیقه‌ راهِ دانشگاه. آخرش گفت: استرس برای چه؟ می‌مانم خانه. کنار دوستان. اشتباه کردیم، کاش غذا برداشته پا در راه می‌گذاشتیم، آن موقع روزمان اینقدر بی‌برکت نمی‌شد. غذایتان را که در میان فریادها و دشنام‌ها و دعوا خوردید، خزیده به گوشه‌ای معاشقه‌‌ای کردید با غزل‌های منزوی. پس از خلوت، خسته و خواب‌آلود، چشم‌هایشان را که می‌بستند به زینب گفتند: «پنج بیدارمان کن. وبینار داریم.” باز جا شکرش باقیه‌، حالا که لش کردم نه درس می‌خونم نه مثل آدم چیز می‌نویسم، باز متعهدم به نویسنده‌ساز. در وبینار بنابود که آزادنویسی روزنه‌ای شود برای نوشتن پنج داستانک؛ در بیست‌پنج دقیقه توانستی سه تا بنویسی. دوتا با نگاه به زندگی‌‌ات و سومی هم اقتباسی از خاطره‌‌ی شاملو. دیگر چه کرد؟ به یاد نمی‌آوریم. به یاد نمی‌آورید چون کاری نکردید. قصد کردند مقداری برهنگی ببینند که پیش از تماشا، کلمه از انگشت‌هایشان جاری شد، و آن متن را نوشتند که: تنت گر گرفته. عرق نشسته بر پیشانی‌ات…” شب از نیمه گذشته بود که روانه خرید شده اندیشیدم: روز ضعیفی بود. اما ملالی نیست. ذهنم مشوش و آشفته‌ است. خویش نمی‌سرزنشم. فردا روز مهمی در انتظارم است. تصمیم بزرگ را می‌گیرم.

  17. با هر جمله اگر نقابی از خودت را کنار نزنی،‌ چه می‌مانَد از نوشتن؟‌
    وقتی می‌فهمی داری «درست» می‌نویسی که مطمئن شوی به هیچ چیزی وانمود نمی‌کنی.
    آیا از یادداشت‌های شخصی‌ات آینه‌ای برای تماشای بی‌نقاب‌ترین نسخه‌ی خودت ساخته‌ای؟

    سیاهه‌ای از ارتکابات امروزم:
    * ادامه‌ی بررسی تمرین‌های کارگاه کودک‌‌نویس
    * داستانک‌نویسی در وبینار نویسنده‌ساز
    * کمی پرسه و خرید و بسیاری پریشانی و دلتنگی
    * طراحی اولیه‌ی کارگاه جدیدی درباره‌ی خودروایتگری
    * گلگشت در دیوان حیدر شیرازی
    * مرتب کردن چند قفسه‌ی دیگر کتابخانه
    * ادامه‌ی تماشای سریال «متل بیس»
    * وقت‌سوزی در شبکه‌های مثلن‌اجتماعی
    * مطالعه‌ی «عیش مدام» از ماریو بارگاس یوسا
    * از رمان «مادام بوواری» دو تا ترجمه داشتم، هر دو گم شده، لابد به کسی قرض داده‌ام و نمی‌دانم کی؟حالا هوس بازخانی کرده‌ام و بخشکی شانس، کتابم کو؟

    1. 🌿🌿🌿خوبت شد؟ حالا هی کتاب به ما پز بدین. خدا که آدمو نمی‌کشه. کتابش گم میشه.

  18. به‌نام خدا
    گزارش نیک ۱۳۶:
    ➖ امروز وقتی از خواب بیدار شدم، مشتاق دیدن، مشتاق نوشتن و مشتاق اندیشیدن بودم، و مشتاقانه صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم. چقدر تکرار کلمه‌ی «مشتاق» برایم خوش‌آیند است.
    ➖ امروز بر سرِ مزارِ پدر رفتم، اما نتوانستم نزدیک مزارش بشوم، در همسایگیِ پدر مراسم ختمی برگزار بود، و پدر با اینکه در میان صندلی‌ها اسیر شده بود، باز می‌خندید. از دور تماشایش کردم.
    ➖ وقتی پدر پر کشید، جنگ بود و نتوانستیم مراسم خاصی برایش بگیریم اما از این بابت ناراحت نبودیم، چون می‌دانستیم پدر این‌گونه بیشتر دوست دارد. تا آنجا که به خاطر دارم، پدر در هیچ مراسم ختمی شرکت نمی‌کرد، پیراهن مشکی نمی‌پوشید، و فقط یک بار دیدم که بر سر مزاری برود، آن هم مزارِ مادرش که در امام‌زاده‌ای در زادگاهش بود، به خاطر علاقه‌ی زیادی که به مادرش داشت؛ مادری که در سنین نوجوانی از دستش داده‌بود.
    صدای نوحه در گوشم می‌پیچد، یاد آن روز می‌افتم، پدر کمتر از یک هفته بود که فوت کرده بود. به همراه خانواده و جمع کوچکی از اقوام بر سر مزارِ پدر حاضر بودیم، ناگهان مرد میانسالی که کت‌وشلوار مرتبی پوشیده بود، بی‌دعوت کنار مزار پدر ایستاد و با صدایی رسا و دلنشین شروع کرد به خاندن شعر‌هایی که همه مضامین‌های عرفانی داشتند و اصلن بوی مرگ نمی‌دادند. شعرها خیلی غریب بودند، نمی‌دانم غزل بودند یا قصیده، هر چه بودند بسیار زیبا بودند، حدود پانزده دقیقه‌ای شعر خاند، بعد فاتحه‌ای برای پدر خاند و رفت، بدون آنکه حتی دستمزدی طلب کند. اقوام فکر کرده بودند ما دعوتش کرده‌ایم، اما من و خانواده‌ام خوب می‌دانستیم پدر دعوتش کرده است. پدر نوحه‌سرایی دوست نداشت، تاکنون هیچ نوحه‌ای سر مزارش خانده نشده است. هر بار که سر مزارِ پدر می‌رویم برایش موسیقی و آهنگ‌های محبوبش را پخش می‌کنیم، پدر عاشق شعر و موسیقی بود.
    ➖ امروز خاندم از کتاب «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق»:
    به هر کلمه وعده بده که تنهایی می‌بریش رو بیلبورد.
    برای کلمات ساعت مچی بخر.
    چند کلمه را بردار و با هم لوژی فراماسونی تشکیل بدهید.
    کلماتِ چروک را اتو بزن.
    برای کلمات سبیل بکش.
    برایشان کودِ مناسب بیاب.
    لای کلمات را با طپش‌های قلبت پر کن.
    ‌ ➖ امروز جمعه بود و خاستم کتاب متفاوتی بخانم. چند کتاب بود که گذاشته بودم جمعه بروم سر وقتشان، اما وقتی کتاب «بهتر بنویسیم» را دیدم دلم گرفت،دیدم شاید بیشتر از یک‌ماه است که نخاندمش. برایم کتابِ مهمی است چون درست‌نوشتن و بهتر نوشتن را به من می‌آموزد. از این کتاب هیچ‌گاه دور نمی‌شوم، به نظرم یک نویسنده اول باید بتواند درست بنویسد و هر روز سعی کند بهتر بنویسد. نمی‌دانم چقدر از آنچه در این کتاب می‌آموزم در نوشته‌هایم جاری می‌شود، اما تمام تلاشم را می‌کنم حداقل درست بنویسم. امروز عجیب ذلیلِ تداعی‌ها هستم، «بهتر بنویسیم» من را برد به چند سال پیش، وقتی برای اولین بار بود این کتاب را می‌خاندم، خیلی مشتاق بودم با آثار بیشتری از رضا بابایی آشنا شوم و در گوگل جستجو کردم اتفاقی به وبلاگ «سفینه» رسیدم. خیلی دوست داشتم بدانم رضا بابایی در وبلاگش چگونه می‌نویسد،هر روز چند تا از یادداشت‌هایش را می‌خاندم و خیلی لذت می‌بردم و برایم عجیب بود که چرا یادداشت جدیدی منتشر نمی‌کند، آن روزها نمی‌دانستم که او دیگر در این دنیا زندگی نمی‌کند. امروز هم سری به «سفینه» زدم، خوشحالم که هنوز سرجایش است. آخرین یادداشتش به نام «اشتباه بزرگ» است که در اواخر شهریور ماه سال نودوهشت نوشته شده است. سفینه یعنی دفترچه.
    ➖ وبینار «نویسنده‌ساز» را شرکت کردم، آقای کلانتری از کتاب «قصه‌های ۵۵ کلمه‌ای» داستانک‌هایی را خاندند که علاوه بر اینکه پایان‌های غافلگیرانه‌ای داشتند، بسیار جذاب و موجز بودند. بعد قرار شد در بیست‌وپنج دقیقه‌ی امروز پنج داستانک بنویسیم. اگرچه ایده‌ی چندانی برای داستانک نداشتم اما نوشتم و بیشتر چند داستانکِ بی‌سروته و گنگ شکل گرفت، اما خیلی حس خوبی را تجربه کردم. در ادامه‌ی وبینار، الهه‌ علیزاده‌ی عزیز مهمان وبینار بودند و درباره‌ی «بدن‌پرسی» صحبت کردند، خیلی صحبت‌های الهه‌جان برایم جالب بود، اینکه بدانیم چقدر تن‌مند هستیم و با تن و بدن خودمان به گفتگو بپردازیم، «بدن پرسی» خیلی الهام‌بخش نوشتن‌های تازه می‌باشد.وبینارها اوقات خوشی هستند.
    ➖ از دیشب تلگرامم مشکل پیدا کرده بود، پیام جدیدی برایم نمی‌آمد و نمی‌توانستم وارد هیچ کانالی بشوم. هر کاری کردم نتوانستم درستش کنم، به ناچار به کافی‌نت رفتم و خوشبختانه مشکل برطرف شد. نیم‌ساعتی هم پیاده‌روی رفتم که لذت‌بخش بود.
    ➖ به خاطر مشکل تلگرامم متأسفانه نتوانستم در جلسه‌ی بازخورد کارگاه کودک‌نویس شرکت کنم. در این جلسه آقای کلانتری داستان من را خاندند، حیف شد دوست داشتم وقتی داستان من را می‌خانند، در کلاس حضور داشته باشم. آقای کلانتری گفتند داستانِ من اصلن داستان نیست، بلکه یک متن ادبی یا یک متن شاعرانه برای کودکان است. خیلی غمگین شدم، من که شیفته‌ی کودکان هستم، چرا نتوانستم واردِ دنیای آنها شوم؟ اغلب برای دخترم وقتی کودک بود قصه‌هایی می‌گفتم که از تخیل خودم بر می‌آمدند. کاش این‌بار هم به تخیل کودکانه‌ام اعتماد می‌کردم. اما دیگر افسوس خوردن فایده‌ای ندارد، این آخرین داستان کودکی نیست که من نوشتم، من اول راه هستم، من تازه با شنیدن داستان‌های زیبای دوستانم به داستان کودک علاقه‌مندتر شدم. حتمن نوشتن داستان برای کودکان را بارها تجربه خواهم کرد و سپاس از آقای کلانتری که من را با داستان کودک بیشتر آشنا کردند.
    ➖ چندین صفحه آزاد‌نویسی کردم، که اغلب پرسش‌نویسی بود. پرسیدم از دیدن‌هایم، از شنیدن‌هایم، از اندیشیدن‌هایم. اصلن امروز اندیشیده‌ام؟ چقدر در نوشته‌هایم خودم هستم؟ چقدر می‌توانم از روزمرگی‌هایم بنویسم و چقدر از روز نویسی‌هایم را منتشر می‌کنم؟ سؤال‌هایی از بدنم پرسیدم، از دست‌هایم. و در آخر پرسیدم آیا اشتیاقی که صبح با من بود هنوز هم هست؟

    ➖ محبوبِ امروز؛

    «خورشید را با هر تعداد دندانه هم که بنویسی عشق را با هر چند تا نقطه هم که بنگاری درخت را با هر فونتی هم که تایپ کنی حتا یک حرف نمی‌کاهد از دلتنگی‌ات.»
    گزارشِ نیک ۱۳۵، شاهین کلانتری

  19. فایلی باز کردم برای شنیده‌ها. نوشتم بخشی از ویدیویی را که امروز دیده بودم و نظرم را جلب کرده بود. تنها به نقل بسنده نکردم و دریافت خودم را هم در پایان افزودم. چقدر کلمات دایره واژگان من و آدم‌هایی که ازشان نقل کردم از هم متفاوت است.

    خاندن شعرهایی از دفتر «من آسمان خودم را سروده‌ام» از سعید صدیق. گوگل‌کیپ را باز کردم که ثبت کنم کلمه‌برادری‌هایم و مثل تمام سری‌ها پیش، بعد از چند لحظه زله شدم. گمانم گوزیده‌ام به آب. حدس می‌زنم زیادی و بی‌خودی کلمه برمی‌دارم و همین زده‌ام می‌کند از مدیریت دانش شخصی. توی کلمه‌بردای مثل مامانی‌ام که همه چیز را می‌خاهد نگه دارد به خیال این‌که روزی به درد می‌خورد. به درد نمی‌خورد ننه جان، نمی‌خورد، فقط آن‌هایی را بردار که در حال حاضر شوق و نیازشان را داری. تا کونت بکشد ثبت کنی. مثلن از کلمه‌برداری‌های امروز «کاهلانه» و «سبکسرانه» را دوست دارم. می‌خاهم در کلامم جاری باشند.

    امروز دو نوبت با بچه‌های گروپ تخصصی‌نویسی قراریدیم. اول‌بار پنج عصر، مستقیم بعد از بیداری و با صورت نشسته فرود کردم در قرار (بعد از این‌که یک ساعت گذشته بود از صحبت‌شان) و دوم‌بار هشت شب با ندا یک ساعت خاندیم و نوشتیم و بعد فرشته فرود کرد در قرار. فرشته از تجربه‌ی امروزش گفت که چقدر شنیدنی بود و بعد دوباره‌ درباره‌ی وبیناریدن و جفت‌وجور کردن زمان گفتیم.

    صبح فیلم «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی» را دیدم و ای، بدکش نبود. برای رفع میلم به فیلم دیدن کافی بود. ولی فیلمی بود ترسو و اهل درجا، نه؟ پنداری عرضه‌ی تغییر و پایان‌بندی نداشت.

    https://t.me/elahebaseda

  20. سال‌واژه: پیوستگی 🐜

    گزارش نیک و آزادنویسی برای من از تداوم و استمرار در نوشتن می‌گویند و نتیجه‌ی خوب آن وقتی بیشتر خودش را نشان می‌دهد که این استمرار با دقت بیشتر توأم باشد.

    امروز «جای خالی سلوچ» از دولت‌آبادی را تا صفحه‌ی ۶۰ خواندم. اشک ریختم بر فقر و فلاکت مردمان سرزمینم در گذشته‌ای نه چندان دور
    از بعضی قسمت‌ها رونویسی کردم.

    بعد سراغ برداشت شخصی‌ام از فیلم داستان‌های موازی از اصغر فرهادی همراه با انچه از دوستان و آقای رضایی بعداکران فیلم شنیده بودم رفتم، نوشتم و در کانالم گذاشتم.

    امروز همراه شدم با دست‌نویس نویسنده‌ساز استاد کلانتری. هم پیاده‌روی کردم و آموزش‌های نویسندگی خلاق را دوباره گوش کردم، هم از دیوان شعر بیژن جلالی خواندم و کلمه‌برداری کردم. در ادامه قسمت دیگری از داستانم را دوباره خواندم و ویرایش کردم.

    و حالا در پایان روز، گزارش نیکم را می‌نویسم؛ البته دیرهنگام، چون مهمان‌داری امشب تا دیر وقت به طول انجامید و نوشتن گزارش افتاد به این وقت.

    #گزارش_نیک
    ✍زری قوام

  21. صبح آزادانه نوشتم. به یاری مایعات فراوان و سوپ امروز احساس بهتری دارم.

    به تماشای فیلم Renoir نشستم. ماجرا از این قرار بود که ژان پس از مجروح شدن در جنگ به خانه‌ پدری‌اش بر‌میگردد و پدرش پیر آگوست نقاشی معروف است که باوجود بیماری‌اش همچنان به نقاشی می‌پردازد. پیر از دختر جوانی به نام آندره به عنوان مدل برای نقاشی‌هایش کمک می‌گیرد. آنطور که به نظر می‌رسد پیر و پسر‌هایش رابطه‌ی پدر و پسری خوبی ندارند و فرزندانش او را پدری سرد و بی‌احساس می‌دانند. ژان به آندره علاقه‌مند می‌شود. عشق ژان و آندره باعث بهبود رابطه‌ی پدر و پسرانش و بانی برگشت شادی به خانه می‌شود. این فیلم باب میلم نبود و از آن خوشم نیامد.

    با چنین گفت زرتشت همراه شدم.
    زرتشت می‌خواهد مانند خورشید باشد. بر دیگر موجودات بتابد. جام سرزیز از فرزانگی و خرد را به دست انسان‌ها بدهد طعم شیرین شادی را به آن‌ها بچشاند‌.
    زرتشت می‌خواهد انسان را تبدیل کند به ابر انسان. می‌گوید برای ابرانسان شدن باید بر انسان بودن چیره شد. می‌گوید خدا مرده و در پی آن کفر گویان هم مرده‌اند. باید از بی‌رحمی با خود دست برداشت باید از خود خاری پرهیز کرد.

    دروبینار امروز هم آزادنویسی داشتیم اما به صورت داستانک نویسی. پنج دقیقه برای هر داستان. تعداد داستان‌های من بیشتر از پنج‌تا شد. از بعضی‌هایشان خوشم آمد به نظر می‌رسد می‌توان آن‌ها را گستراند‌. اما بعضی دیگر کاملا بی‌معنی بودند و جملات هیچ ارتباطی باهم نداشتند‌. اصلا داستانی ساخته نشده‌ بود.

  22. سال‌واژه‌ام: زن

    امروزم را با چه نسبتی ساختم؟
    – ۲۸٪ آشپزی کردن
    – ۱۷٪ گوش دادن به یک موسیقی خاص
    – ۱۴٪ پراکنده نوشتن
    – ۱۳٪ نگرانی برای همه چیز در همه‌ی ابعاد
    – ۱۰٪ مراقبت از جسم و شاید روان
    – ۷٪ نگریستن به پرنده‌هایی که دسته‌جمعی پرواز می‌کنند
    – ۵٪ گفت‌وگو
    – ۳٪ فکر مزاحم
    – ۲٪ اسکرول اینستاگرام
    – ۱٪ دید واضح‌تر

  23. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    – با دوستم کلی حرف زدم و از ماجراهای هفته بهش گفتم و اونو شنیدم.

    – رفتم پیش خیاط که مامان دوستمه لباسام رو پرو کردم.

    – تنهایی داستان‌نویسی روزانه رو پیش بردم.

    – با دوستم رفتم پیاده‌روی.

    – لباس اتو کردم.

    – برای ماه جدید تصمیم گرفتیم بریم سراغ امبرتو اکو.

    – برای درسای مدرسه یه پیش‌زمینه برا خودم آماده کردم.

    – شعر کوتاه نوشتم.

    – انتشار روزانه داشتم.

  24. امروز هم زود بیدار شدم که برسم به قرار هر روزه‌ام اما سرگیجه داشتم و با هر تکانی که می‌خوردم بدتر می‌شد. به رفقا پیام دادم و گفتم امروز نیستم. بوی مرغ می‌آمد و فهمیدم مامان می‌خواهد برای خواهرم سوپ بپزد. از دیروز هی دورش می‌چرخد و تقویتش می‌کند. گاهی با کمپوت. گاهی با دمنوش.

    هی غلت زدم توی تخت‌خواب و سعی کردم بخوابم اما دیگر خوابم نبرد. صبحانه را زدم به امید اینکه سرگیجه‌ام برطرف شود. نشد. دستگاه فشار را آوردم و فشارم را اندازه گرفتم. نه روی شش. احتمالا دوباره کم‌خون شده‌ام. مامان از کمپوتی که برای خواهرم درست کرده بود به من هم داد. خیلی خوشمزه بود. نمی‌دانم چرا قبلا از کمپوت سیب بدم می‌آمد.

    تا ناهار آماده شود دراز کشیدم و کانال دوستانم را خواندم. بعد از ناهار بالاخره سرگیجه دست از سرم برداشت. به عادت هر روز رفتم سراغ شعر و ترانه. امروز با عبدالجبار کاکایی آغازیدم و با حافظ شعرخوانی را پایان دادم.

    آزادنویسی کردم و به کشفیات جدیدی رسیدم. کمی قربان‌ خودم رفتم و نوازشش کردم. باید تصمیمات جدیدی هم بگیرم. باشد که رستگار شوم.

    کتاب تفکر سریع و کند را در مدار خواندیم و بعدش رفتم نویسنده‌ساز. استاد وبینار امروز را با داستانک آغازید. در چالش هزارکلمه هم پنج داستانک نوشتیم. سپس الهه آمد و از پرسشگری و بدن‌پرسی گفت. که گفتگو و دیالوگ تن و بدن پرسش است.

    بعدش نشستم یکی از داستانک‌ها را بازنویسی کردم و پرت کردم توی کانال. وقت شام درست کردن رسید.  اولین‌بار بود که با پنیر گودا اسنک می‌پختم و عالی شده بود. خوشمزه‌تر از همیشه. اسنک‌ساز هم خیلی کثیف نشد.
    توی طاقچه پرسه زدم و دنبال کتاب گشتم. خوشبختانه اکثر کتاب‌هایی را که می‌خواستم پیدا کردم و به چندتا از آن‌ها نوک زدم.

    سپس جلوسیدم با الهه و شیما.

  25. امروز را با هزار کلمه آزاد‌نویسی آغاز کردم. بی‌آنکه چندان در بندِ طرح و ترتیب باشم، کلمات را به حال خیش گذاشتم تا هر یک راهی به دیگری بگشاید. پس از آن، روزنویسی کردم و طرح‌هایی از آنچه در ذهن و پیرامونم می‌گذشت به کاغذ آوردم.

    مطالعه‌ی «ناتور دشت» را به پایان رساندم و بخشی از نسخه‌ی صوتی آن را نیز شنیدم. گویی شنیدن واژه‌ها پس از خاندنشان، به کتاب، صورتی دیگر می‌داد.

    ساعتی را با دوچرخه‌سواری و پیاده‌روی گذراندم و در خلال راه، یادداشت‌هایی پراکنده برداشتم. از آن یادداشت‌هایی که شاید امروز خام و بی‌مصرف به نظر برسند، اما بعدها بتوانند ریشه‌ی جمله یا داستانی شوند.

    شمار زیادی از کتاب‌هایم را که دیگر نزد من جایی نداشتند، به یک کتاب‌دوست اهدا کردم. شاید کتاب، وقتی از دست صاحبش جدا می‌شود، تازه سفر اصلی خویش را آغاز کند.

    در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم و تمرین آزاد‌نویسی را ادامه دادم و از دل آن، پنج پیش‌نویسِ داستانک بیرون جهید.
    سپس چند صفحه از «الگوهای ساخت واژه در زبان فارسی» را خاندم و کمی نیز در کتابخانه‌ی کارگاه شعر پرسه زدم. کتابخانه‌ای که دوستش دارم. پاره‌هایی از «بازی نور» بیژن جلالی را خاندم و بخشی از مقاله‌ی «شعر جدولی» را نیز از نظر گذراندم.

    شب، اندکی چشم از کتاب و کاغذ برداشتم و به آسمان نگریستم. زحل را دیدم که نزدیک ماه ایستاده بود. منظره‌ای کوتاه، اما چنان که انگار آسمان نیز امشب چیزی برای نوشتن پیش پایم گذاشته باشد. در همان حال چیزهایی نوشتم و به رسم عادت زیرش فندک گرفته و واژه‌ها را در دود رها کردم.

    دلتنگی، امشب، نه نامی داشت و نه چهره‌ای. تنها در سینه‌ام می‌چرخید و هرچه می‌گذشت، راه نفس را باریک‌تر می‌کرد.

    و این شد که شعری نوشتم، یا تصور کردم که شعر است:

    «شب آمد و ماه از سرِ دیوارم نرفت
    یک خابِ پریشان ز شبِ تارم نرفت

    گفتم که زمین را ز تنم دور کنم
    اما غمِ این خاک ز افکارم نرفت

    خاستم از خیش رها باشم و حیف
    جز خاطره‌ای سرد ز بیدارم نرفت

    گفتم که پرنده شوم، از خیش بروم
    اما نفسِ قفس ز تکرارم نرفت

    آن‌سوی ستاره، شبِ خاموشی بود
    رفتم، ولی این سایه ز دنبالِ من نرفت

    ماه از لبِ پنجره تا صبح فرو ریخت
    اما شبِ اندوه ز دیوارم نرفت

    من گم شدم آن شب میانِ آغوشِ ابر
    جز خویشِ گم‌شده ز شبِ تارم نرفت»

    و در بیتی جدا نیز به ذهنم رسید:

    «ز چشمِ خسته‌ی من، ماهِ دیگری نگذشت
    که بعدِ دیدنِ تو، آسمان تماشا نیست»

    باز هم بیشتر در خیش فرو رفتم و اندیشیدم که شاعری بسیار دور از من ایستاده، شاید روزی آنقدر ورق سیاه کنم تا بیتی ناب بنویسم.

    و یکی از داستانک‌های امروز که کمی سامان دادم:

    «دختر شب‌ها ستاره می‌شمرد.
    روزها کنار قفس می‌نشست و از چشم‌های پرنده، آسمان را می‌خاند. پرنده هر بار که بال می‌زد، سایه‌اش روی دیوار بزرگ‌تر می‌شد.
    شب، هر دو خوابِ پرواز دیدند.
    صبح، پنجره باز بود.
    نه دختر بود،
    نه پرنده.»

    شعرک هم گفتم امروز:
    «من،
    هر روز کمی آب می‌شوم
    کاش دستت را زیر چکه‌هایم می‌گرفتی»

    و پیش از خواب، فهرستی از کارهای فردا را نوشتم. چنان‌که گویی فردا، با همه‌ی نرسیدنش، وعده‌ای است که هنوز می‌توان به آن دل بست.

    🪽بالِ خیال
    https://t.me/samiraneshanifar

  26. جمعه و من.
    من و جمعه.
    چه ترکیب ناموزونی.
    البته من می‌خواهم زوج خوبی برایش باشم، اما این جمعه است که ساز خود را می‌زند.

    صبح جمعه که بیدار باشم و مثلا مثل دخترهای خوب بخواهم صفحات صبحگاهی بنویسم.
    جمعه چه می‌کند؟ جمعه اول صبحی آقای همسر را بیدار می‌کند که بیاید سراغ صبحانه و از من هم بخواهد که زود همراهش شوم تا او یک صبحانه‌ی به قول خودش مشتی درست کند تا با هم بخوریم.

    بعد از صبحانه می‌نویسم؟ می‌خوانم؟
    نه. هیچ کدام‌ اتفاق نمی‌افتد.
    جمعه خود را تافته‌ی جدا بافته‌ می‌داند. ساعت‌ها‌ش را خودش تنظیم می‌کند و خودش تصمیم می‌گیرد که چه کنم یا چه نکنم.

    امروز هم به وقت جمعه‌ها خودم را آماده کردم تا جنگ جانانه‌ای راه بیندازم و خود را از اسارات بطالت‌طلبی او برهانم.
    این‌جوری شد که توانستم مقداری، تنها مقداری از آنچه باید را بینجامم.

    کتاب قدم بزنیم که در دوره‌ی نویسندگی پیشرفته ارائه شد را خواندم.
    وبینار شرکت کردم و ۲۵ دقیقه با دوستان تایپیدم.
    کانال گزارش‌های نیکم را سروسامان دادم.
    دوباره گزارش نیک ۱۳۴ را ارسال کردم، شاید استادِجان ببیند.
    در کانال کارگاه کودک، کتاب‌ها را نگاهی کردم و پالتوی قرمز را خواندم.
    چند صفحه‌ از سنگ صبور را خواندم.
    به خواندن کتاب درخشش‌های تیره اندیشیدم.
    آشپزی و رفت‌وروب.
    درد دست و شانه هنوز جانکن است.
    جمعه‌ها کار پیش نمی‌رود. خانواده است و انتظار و مسئولیت.

  27. شوق‌انگیزترین اتفاق امروز چه بود؟ پیوستن ناعمه به من و ساجده. سه نفر شدیم. ناسالا ؟سانالا؟ لاناسا؟ لاسانا؟ چندتا ترکیب می‌توان با بخش اول اسم‌هایمان ساخت؟ دو به توان سه؟ دو ضربدر سه؟ اسمش چه بود؟ جایگشت یا ترکیب؟ یادم رفته. ناعمه بلد است. دبیر ریاضی است و چه خوش‌فکر و خوش‌ذوق.

    صبح بعد از صبحانه، جمله‌ورزی کردم. با موضوع دلتنگی. هی بدک نبود:
    گوسفندی مدام می‌چرد در دلم. نامش دلتنگی است.

    برای ناهار، ترتیب ماکارونی با سالاد شیرازی دادم.
    به نیت روزهایی که خانه نیستم، مرغ پختم و فردا هم باز باید دوجور غذا بپزم که خیالم راحت باشد.
    هنگام شستن ظرف‌ها در جلسه‌ی بازخورد کودک‌نویس هم بودم و از داستان‌ها کیف کردم. آفرین به این ذهن‌های روشن و خلاق.

    لباس چرک‌ها را جمع کردم و در دو نوبت سپردم به لباسشویی. کفشهای اسپورتم را شستم.

    با دولینگو زبان خواندم و سه صفحه هم تئوری شعر. اسماعیل نوری علا معتقد است که «هنر برای ارتباط» است که ارزشمند است. و خود هنرمند پیش و بیش از هر کس از آن سود می‌برد.

    در نویسنده‌ساز قرار شد در بیست‌و‌پنج دقیقه، نسخه‌ی خام و اولیه‌ی پنج تا داستانک را بنویسیم. چهارتا نوشتم که سه‌تای اول به لعنت خدا نمی‌ارزید. آخری باز قابل قبول بود. ماجرای مردی سایه‌فروش که یک‌بار بچه‌اش هنگام سایه‌بازی گم شد و او از شب مدد خواست ولی برخلاف تصورش شب نه تنها عالِم و عاقل نبود که گیج و گول می‌نمود. مرد صبر کرد خورشید در بیاید تا از او راهی جوید که یکهو چند تا از سایه‌ها به یاری‌اش آمدند…

    شب آمدم خانه‌ی بابا. بعد از شام و گپ‌وگفت با داداش، با خواهرزاده‌ام بازی کردیم. یک دور از آن بازی مفرحی توی گوشی‌اش، که نمی‌دانم چه سری بود که بعدِ قرنی من بردم‌. و یک دور بازی حافظه‌‌ای. که سروش صاف‌ کرد من و داداش را.

    بغل بابا نشستم و از حال‌و‌احوالش پرسیدم. دو شعر هم از اخوان خواندم و برگشتم خانه.

    لباس مدرسه‌ی پویا را اتو کشیدم.

    خوشبختانه در تلاش برای سرودن، دو شعرک دستم را گرفت. قبلش توی گروه پیش‌نویس‌ها با حمیده و ساجده کلی خندیدیم. بالاخره‌ حمیده‌ی خوش‌ذوق و طنازمان را دیدم.

    می‌خواستم بعد از «گور و گهواره»، بروم سراغ «یک قصه‌ی قدیمی» از هرمز شهدادی. ولی چند روز پیش در کتاب «روز‌نویسی»، لیست کتاب‌هایی که در قالب یادداشت روزانه هستند را دیدم. از میانشان
    نسخه‌ی کاغذی «وانهاده» را داشتم. از دیروز شروعش کرده‌ام.
    می‌روم برای خواندن یکی دو صفحه از آن که تیکش را زده باشم.

  28. هشت‌تک بخاطرِ که خیلی وقته گذارش‌نیک شعر نفرستادم!
    شعر:

    مغز خالی‌خالی به همه چیز و چیز
    شِکوه‌گر خودم در خودم
    خودم هستم چرا
    بی‌نفس نیستم هوا نفس کشم
    نفس‌گر دیگر در دیگر قوس
    مه‌ نیستم چرا
    خونین نیست تنم
    ذهنم خونین در زیست
    به دیگری است چرا
    خالی‌ترین خالی‌گر
    پیاده‌رو جاده‌ها
    مه‌ هستم چرا
    هر کوه‌ای در مه
    دامنه‌ای ذوب‌آب است
    خشکیده ترقه زده لبانم
    قرمز نیست دیگر
    سفید پریده تب‌دارد
    بدونِ خارتب است چرا
    خوبی‌ست که هم‌چو بی‌ست
    خویش‌خام دیگرا هستم چرا
    خود در خود صفر است
    پی‌نوشت روز در روز بی‌غانون گذارم
    همه در دید گویند بهتر از تو مگه دارِم
    در چه کمی‌دارم به زلفِ سیه‌مین روز ام قسم
    مگه دیگرا خبر دارند ‌در خود صفر هستم چرا

    / خوب گفتم از ۲۵ دقیقه آزاد نویسی چه‌جوری گذارش بدم گیچ‌ شدم گفتم می‌زارم همه بخونند.

    داستانک‌ها:

    ۱ / اگه‌‌خام در ای‌کوچه قدم بزنم باید پی‌شی بخرم ببرم به ویکاه گذارم و بتوچه مگه چه می‌شه پی‌شی بخرم یک چندتا سوسک بخوره

    ۲ / همی‌جوری پند می‌گی همه ازتو بی‌ذارند بذار که مه چندتا جوک بگم همه بخندند مثلِ این:
    — قفسه سکوت نشسته خام خام دمبه گوسپند خوره
    — بمه می‌گی؟
    — به دختر همسایه می‌گم نه بتو که پنبه وری تیت می‌زنی دمبه ره نیاز به کمک دندونها تو نیست
    — برو کمشو به دخترمه گیر ندی
    مگه خودت خیلی خوبی بچه بودی اَنِه تو می‌خوردی

    ۳ / شمشیره بگیر تفنگ تعویل بگیر
    — شمشیر چه‌‌جوری تبدیل به تفنگ میشه
    — بدی دستم یاد تو بدم
    — وای دخترمه گوشتی!

    ۴ / عجب وجب نکن بیا بشین گپ‌ها دارم نازنین ایقدر دور بودی؛ یاد تو هسته بچه بودی تا به تو گپ می‌زدند می‌گفتی: مه از همه‌گی شما هوشیار ترم از شما بیشتر می‌فهمم
    — خوب راست گفتم ببین چقدر لاجورد موندم اما تو به فکرِ بچه‌ای هفتم و هشتم خود هستی!

    ۵ / بی‌نیازی توره گرفته برده به هوا کابلی گوشی از دستِ تو هیچ وقت برق نداره
    — خوب بزن بینی‌ خود

    ۶ / تک فرزندی چقدر خوبه تا وقتی خونه‌ای بابا باشی هیچ‌کاری دستت نمی‌دند خونه همسر آمدی!
    همسر می‌گه:
    یک دختر داشتن ادب صفر

    ۷ / هرچه می‌گردم لا دفترم فقط یک اسمه:
    ” تو احمقی”

    ۸ / خود کشی خوبه روا نیست اگه نه پیاز خور همسایه هیچ‌وقت توبه نمی‌کرد!

    ۹ / غورباقه خورد هضم شد حال‌ می‌گه از دستِ تو دل‌درد شدم
    خوب وقتی مه‌ره بینی‌ چش خود ببندی هرچه مه بگم چشم می‌گی همی‌می‌شه لنده‌حور

    ۱۰ / قدم هاای پیاده بر می‌دارم اما انگار یکی تند از پشتم می‌آد باشه ببینم کی هسته؟
    — هااای صبرکن صبرکن
    — باشه صبر می‌کنم بیا چه‌کار داری؟
    اِنه رد شد رفت اتوبوس

    ۱۱ / تند تند نویس‌داری کردند چقدر سخته‌ لاشینه کامپیوتر دست کنی باز ام نمیشه به یکی که داره تک‌تک کی‌بورد ره می‌زنه مقایسه کنی
    — یعنی چه که نمی‌تونم همی‌نمی‌تونم هم نویس‌داری کنید!
    شد داستانک

    ۱۲ / خدا توره نگیره ازما
    — باید خدا مه نگیره اگه مه نمی‌بودم حال کی می‌خندید باید با جندها خنده می‌کردید. بسرِ مزار ام می‌گفتید:
    وای رفتی دگه کسی نیست موها مه شونه کنه

    ۱۳ / سیم‌بردار همی‌جوری بزن که انگار دشمن گیر آوردی دست به قلم شو
    — مگه بی‌کارم بُرو خود تو سیم بردار خود خود بزن ادب‌کن دستِ خود
    — باشه به استاد تو بگم
    — خوب برو بگو می‌ترسم انگار مه‌‌بوده‌ام؛ شب‌ها داخلِ خود خویس می‌‌کردم

    ۱۴ / لَنه‌تی نکن چه‌داری می‌گی
    — حال که خدا لنتم بکرده تو بیا جمع‌ام کن کاغذ بادبادک ام ره!

    ۱۵ / سرخط برو
    باشه‌ می‌رم‌ ولی در ریل قطار آمد

    / آزاد نویس‌داری نداشتم

    دلیل:
    همسرم جمعه بود خونه بود

    / حال می‌خام کمی از رمان، آزاد نویسی سه‌صفحه انجام بدم وغیره
    / داستانک‌ها بدونِ ویرایش هسته چو نیاز نبود. فقط شمردم چند‌تا شده البته با پسرم انجام دادم و فقط جاهاای‌که کی‌بورد گوشی برعکس تائید کرده بود‌ ویرایش کردم. و خوشبختانه در هنگام وبینار همسرم رفت بیرون!
    / امیدوارم کسی حس نکنه دارم خونماای کنم!

    خدانگهدار تا فردا
    https://t.me/sadegaalezadai

  29. سال واژه: ساده
    جمعه بود. نگاهی به جمعه هفته پیش انداختم. چه روز شلوغی بود و چقدر پشت سر هم کارهای مختلفی انجام دادم. اما امروز خبری نبود. روز با املت شروع شد. با اینکه پدر مدت زیادی توی صف منتظر نان بود، نان سنگک با املت چسبید. سه صفحه از همه چیز نوشتم، حتی حرف‌هایی که توی پستوی مغزم قایم کردم تا کمتر حرص بخورم. مغزم بیچاره هم نفسی تازه کرد.
    فیلم داستان‌های موازی اصغر فرهادی را دیدم. برایم این تناقض بین رویا و واقعیت جالب بود. بعد رفتم سراغ وبینار نویسنده ساز. استاد سه داستانک از قصه‌های ۵۵ کلمه‌ای خواند. چقدر از نحوه بیان جمله‌ها خوشم آمد. با هم پنج داستانک نوشتیم. هر داستانک نگاهی تازه به مسائل اطراف برایم باز کرد. حرف الهه توی وبینار برایم تلنگر بود: اگر مشکلی هست، ریشه‌اش تن است. انگار هر بار باید به همین تن برگشت.
    بعد از آن هم به سراغ گردوهای سبز رفتم. پوستشان را که می‌کندم، انگشت‌هایم سیاه می‌شد. انگار قرار نیست این سیاهی از دستانم برود. جمعه هم این‌گونه تمام شد. دیگر به مدرسه نمی‌روم، اما دانشگاه جبران می‌کند، آن هم با آن انتخاب واحدی که این ترم کردم.

  30. جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵

    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    خواب عجیبی دیدم. انگار تازه زایمان کرده بودم و یک مهمانی بزرگ داشتیم؛ البته در خانه‌ای که نمی‌شناختم.

    کلی مهمان آمده بود و همه می‌خواستند سیسمونی‌ام را ببینند. نگران بودم که هنوز کشوها را کاملاً مرتب نکرده‌ام و آمادگی ندارم.

    همان‌طور که مهمان‌ها را راهنمایی می‌کردم تا از پله‌ها پایین بروند، چشمم به اتاقی افتاد که تمی پسرانه داشت. اتاق اسباب زیادی نداشت و فقط یک پسربچه در گهواره خوابیده بود. انگار دو تا بچه داشتم و این یکی تنها در اتاق مانده بود و هیچ‌کس دور و برش نبود. من هم رهایش کردم و از پله‌ها پایین رفتم.

    دیدم حریر روی تخت دخترکم نیست. کمی عصبانی شده بودم که چرا نظم اتاق به هم ریخته و حریر روی تخت را برداشته‌اند.

    اما همین که چشمم به دخترکم افتاد، دیگر هیچ‌چیز برایم اهمیت نداشت. بغلش کردم و سعی کردم به او شیر بدهم. نگران بودم که گرسنه باشد. لب‌های غنچه‌ای کوچکی داشت و چشمان گردی که بسته بود. سینه‌ام را می‌مکید و یک لحظه وجودم پر از حس مادرانه شد.

    چقدر دوستش داشتم.

    از خواب که بیدار شدم، به یاد گهواره‌ی پسربچه افتادم. با خودم گفتم شاید او همان بچه‌ای بود که از دست داده بودم؛ برای همین تنها بود و سیسمونی خاصی نداشت. چشم‌هایم پر از اشک شد. دوست داشتم حداقل در خواب می‌توانستم بغلش کنم. حالا اگر بود، دوساله بود.

    صبح، مامان لباس‌های لیلیا را از روی بند رخت جمع کرده بود و داشت اتو می‌زد. گفت یکی از زیردکمه‌ای‌ها چون کنار لباس قرمزی قرار داشته، لکه شده است. وقتی رفتم نگاه کنم ببینم کدام است، دیدم اولین لباسی‌ست که برایش خریده بودم؛ یکی از لباس‌هایی که خیلی دوستش داشتم.

    بی‌اختیار چشم‌هایم پر از اشک شد. با اینکه مامان فقط خواسته بود کمکم کند، احساس می‌کردم اگر خودم لباس‌ها را شسته بودم، بیشتر دقت می‌کردم. یا شاید دلم می‌خواست همه‌ی این کارها را خودم انجام می‌دادم، چون برایم ذوق زیادی داشت.

    مامان سعی کرد با سفیدکننده لباس را نجات دهد و من هم کمی در اتاق خلوت کردم، اشک‌هایم را ریختم و به دنبال چاره‌ای گشتم. تصمیم گرفتم نصف دیگر لباس‌ها را که مانده بود، خودم بشویم تا به جای ناراحتی، خاطرات خوب در ذهنم بماند.

    تشت را پر از آب کردم و مایع لباس‌شویی بچه را درونش ریختم. خوش‌بوترین بویی بود که در زندگی استشمام کرده بودم. با ذوق لباس‌ها را شستم و روی بند رخت ریختم.

    ویدیوی کوتاهی هم از این لحظات گرفتم و در پیجم گذاشتم.

    دیگر ناراحت نبودم. بلکه هر بار که دستانم را بو می‌کردم، حس می‌کردم دخترکم را به‌زودی در آغوش می‌گیرم.

    برای ناهار برنج و جوجه‌کباب درست کردیم و دور هم با لذت خوردیم. بعدازظهر هم حاضر شدیم تا به جنگل برویم.

    وقتی داشتم وسایل آرایشم را جابه‌جا می‌کردم، رژگونه‌ام از دستم افتاد روی سرامیک و شکست. کاملاً پودر شده بود. به جای اینکه غصه بخورم، با آرامش پذیرفتم که اتفاقی بوده که باید پیش می‌آمد. سعید کمک کرد و جاروبرقی کشید.

    مامان چای کرک درست کرد و از قنادی دانمارکی و کوکی شکلاتی گردویی خریدیم. کمی در جنگل نشستیم تا مامان و مادرشوهر حال‌وهوایشان عوض شود. من که این ماه آخر را به سختی سپری می‌کنم و بیرون رفتن دیگر برایم ساده نیست، از همین دورهمی کوچک لذت بردم.

    بعد از جنگل به بازار ترکمن رفتیم و یک پیراهن لیمویی‌رنگ خریدم تا روی ساحلی بلندی که تازه خریده بودم بپوشم. برای مادرشوهر هم لباسی خریدیم و سپس به فروشگاه لوازم آرایشی رفتیم.

    رژگونه‌ی دیگری خریدم که حس می‌کنم رنگ زیباتری داشت. ریمل و براش هم خریدم و به این نتیجه رسیدم که شکستن رژگونه‌ام بیشتر سبب خیر شد؛ درست مثل زیردکمه‌ای که لکه گرفت.

    آخر شب دورهم ادامه‌ی سریال «خانه به دوش» را تماشا کردیم و کلی خندیدیم.

    دخترم هم گاهی با شدت حرکت‌هایش اذیتم می‌کرد، اما باز هم حرکت کردنش شیرین‌ترین حس دنیا را به من منتقل می‌کرد.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    امروز یک روز قشنگ داشتی. نگذاشتی ناراحتی‌های جزئی روزت را خراب کنند و برعکس، از دلشان اتفاقات قشنگ‌تری بیرون کشیدی.

    امیدوارم فردا هم همین‌قدر زیبا و همراه با اتفاقاتی شیرین و متفاوت باشد.

    ⸻

    🌿 نمره‌ی امروز

    🎨 آفرینش و هنر: ۵
    🥗 تغذیه و آب: ۱۰
    ✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۵
    📖 خواندن و شنیدن: ۰
    🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
    🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۸
    🧸 آمادگی برای لیلیا: ۱۰
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰
    💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
    😴 استراحت و خواب: ۱۰

    امتیاز امروز: ۷۸ از ۱۰۰
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  31. جمعه‌ی قبل از اجرا، تعطیل دانستن جمعه فکر مفتی‌ست. تمرین، تمرین، تمرین. در سالن تمرین و در خانه باز هم تمرین، فقط محض احتیاط که دو ساعت بعد در سالن گندی نزنی که تف استاد را به روت حلال کنی. و چهل دقیقه قبل از شروع تمرینِ عصر، مثل دیوانه‌ها ده دقیقه‌ کششی که به واقع مجالی برای کش آوردن عضله‌ها نیست و بیش‌تر تشریفاتی نمایشی برای قانع کردن ذهن است تا قبلِ این‌که پوشیده و نپوشیده تخته گاز خودت را برسانی به سالن و باز هم تمرین و تمرین. خوشبختانه زمان تمرین هم از ترس، دردِ گرفتگی ساق پات را حس نکنی و اصلا حتی ندانی این‌که زیرت قرار گرفته پای راستت است یا چپ یا اصلا پای خودت است یا زکریا. ترس از نزدیک شدن به دقیقه‌ی نود. ترس از دیر رسیدن به کلاس. ترسِ از دست دادن تمرکز وسط تمرین و غلطیدن به عالم هپروت. ترس از خراب کردن. ترسِ بی‌گناه‌. ترسِ کورتیزول‌ساز. ترسِ منجر به اکت. و با این حال همه دوست دارند شجاع باشند.
    از روبروی سالن، از ایوبِ ستارخان، حلوای هویج گرفته‌ام. نه‌ که خیلی ساده و سر فرصت مثل بقیه‌ی خریدهام. نه‌. دفعه‌ی دوم که از کنار قفسه‌ی یخچالی رد شده‌ام، بی‌مکث قاپش زده‌ام‌ توی سبدم. از ترس این‌که حسینِ درونم روبروم ظاهر شود و بگوید تُف. در خانه چشمم خورده به محتویاتش: شیره‌ی انگور، هویج، گردو، هل، وانیل. خوشبختانه عصر سالم‌‌خوری‌ست و احتمال این‌که هر خرید رندومی که در سبدت بیندازی فاقد قند باشد نه از ده است. حلوای هویج، دست‌کم در عنوان، قانعت می‌کند که حلواست با این‌حال تا قبل از رسیدنش به دهان فرصت هست که برای حلال شدنش با خودت مرور کنی شیره‌ی انگور، هویج، گردو، هل و وانیل.
    ادامه‌ی حرف و سکوت محمود کیانوش را خوانده‌ام. انتزاع پشت انتزاع. و هزار جمله‌ی قصار برای خیال‌پردازی و جمله‌بازی. “حرف نزدن، در سکوت رفتن نیست”. هست؟ در سکوت رفتن، به اندازه‌ی سه چهارتا حرف و سکوت، حرف زدن بی‌نتیجه با خود است.

  32. روزی بود با شروع طوفانی و پایان آرام. دلتنگی امانم را برید اما بعد بهتر شدم. یادداشت کانال را در همان حال طوفانی نوشتم‌. بعد مراسم بازگشایی چمدان داشتیم. در وبینار هم شرکت کردم اما حال خوشی نداشتم. سرما خورده‌ام.
    شب به دیدن خانوادهٔ همسرم رفتیم‌. فردا هم اولین روز کاری سال جدید.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  33. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    صبحی هزار کلمه نوشتم.
    پوستم به نسبت دیروز، بدتر شد. طوری که با سوزش‌های گاه و بی‌گاهش، اعصاب و تمرکز را به لامپ‌های نیمسوز تبدیل کرد. باز هم می‌گویم که تمام بیماری‌های پوستی به پوستم نظر دارند. باید به پزشک دیگری هم مراجعه کنم.
    با سمج‌بچه‌مان بازی کردم.
    نکته‌های زبان را مرور کردم و دریافتم که خیلی چیزها چون قبل، نکته نیستند و توی کتم رفته‌اند. پس فایل را سبک‌ کردم.
    یک پاراگراف در مورد اساطیر خاندم. دو روزی‌ست که از آن‌ها دور افتاده‌ام. نفرین زئوس بزند به کمرم.
    کمد لباس‌هایم را مرتب کردم.
    پیاده‌روی کردم.
    نویسنده‌ساز را بودم و پنج داستانک نوشتم. تقریبن همه‌شان، در مورد ارتباط میان اعضای بدن هستند.
    چند ویدیوی آموزشی طراحی سایت دیدم. این دوره‌ی دوم است و چهل ویدیو مانده. هم از آن محیط خوشم نمی‌آید. هم حسابی لفتش می‌دهم. باید دست بجنبانم.

  34. سال‌واژه/ فصل‌واژه: حرکت
    دیشب درباره‌ی سوگ نوشتم و صبح تا چشم باز کردم سراغش رفتم و بازنویسی کردم. چون سوگ در زندگی من سری دارد دراز، تصمیم گرفتم برگردم به اولین سوگ زندگیم. فوت مادربزرگ. بعد، آن روزها را به یاد آوردم. باغچه‌ی خشکیده‌ی بعد از مرگ مادربزرگ را. کلاس پنجم بودم. معلم گفت کاغذی بردارید و هر چه دوست دارید بنویسید. هر چه دلتان می‌خواهد. من نوشتم:« از وقتی بی‌بی رفته گُلای تو حیاط خشک شدن»
    انتظار نداشتم واکنشی از معلم بگیرم. اما وقتی به نوشته‌ی من رسید سرش را بالا آورد، نگاه کاشفی انداخت و گفت: «حسین‌زاده قلم خوبی داریا»
    بچه‌ای بودم یازده ساله در سوگ فوت عزیزترینش. چه می‌دانستم قلم و نوشتن چیست. دنیای نوشتنم خلاصه می‌شد در نامه‌های فدایت شوم به دوستانم و انشاهای مدرسه.
    هیچ‌وقت حرف معلم را جدی نگرفتم. بیست‌های پشت سر هم توی دفتر انشا را هم جدی نگرفتم. حتی وقتی معلم عربی کلاس هشتمم دقیقا عین همان جمله‌ی معلم کلاسِ پنجم را گفت هم جدی نگرفتم.
    مثل تراکتور درس می‌خواندم و گاه مابین زنده ماندن برای درس و نمره، چهره‌ای می‌کشیدم. عاشق طراحی چهره بودم.
    خلاصه هیچ‌وقت هیچ چیز به غیر درس را جدی نگرفتم تا اینکه یک‌هو دلم خواست زندگیم را رنگ کنم. نقاشی ایده‌ی خوبی نبود. نقاشی تلاش مضاعف می‌خواست و مسئولیت جدید می‌ساخت.
    نوشتن ولی آسان بود. همیشه می‌نوشتم. از همان ابتدا. کار جدیدی نبود. از همان کلاس اول که یاد گرفته بودم جمله بسازم و برای مامان نامه می‌نوشتم و زیر بالشش قایم می‌کردم.
    برایم کاری نداشت کلمات را ردیف کردن. تنها زحمتی که می‌کشیدم پیاده کردن لغات از توی ذهنم بر روی کاغذ بود‌.
    بماند که‌ چه شد تا دلم خواست جدی‌تر بنویسم.
    اما حالا که در سومین روز مهرماه ۴۰۵ روی تختم نشسته‌ام و کلمه سرِ هم می‌کنم، تا عمق وجودم دوست دارم از همه چیز بنویسم و لذت تا پیشانیم بالا آمده و از اینکه هر شب سری به درونم و بیرونم می‌زنم تا چیزی برای گفتن پیدا کنم خشنودم. از اینکه می‌توانم برای شما پر حرف باشم هم خشنود‌تر.
    از اینکه افکار توی سرم، آنهایی که واقعا جالب‌اند، بعد سال‌ها از منطقه‌ی امنشان بیرون می‌زنند هم همین‌طور.
    آخ. این که بقیه‌ی آدم‌ها آن‌ها را دوست دارند از همه لذت‌بخش‌‌تر است. همیشه می‌دانستم که جالب‌اند منتها راهی برای اثبات نداشتم.
    خلاصه که گزارش‌نیک عزیزم، دوستت دارم. امشب کلی حرف بی‌خودِ نزده داشتم و دوباره به تو پناه آوردم.
    https://t.me/ravaanehh

  35. امروز را خانه‌ی مامان باباها بودیم. و نوشتم بینش.
    شاد هم چک می‌کردم که اد کنم دانش‌آموزانم را توی گروه کلاسی.
    شعرکی هم نوشتم.
    کاتان زدیم با سهیل و سبحان.
    خواب می‌خواهم زیاد.
    مدرسه چه زود رسید. کاش فردا خوب باشد با بچه‌ها.

  36. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۴

    امروز بعد ازصبحانه خوردن، برای خرید بادمجان به مغازه رفتم.چون می خاهم ناهار کشک بادمجان درست بکنم.رفتم خرید کردم وبرگشتم.چقدر بادمجان پوست صاف ولطیفی دارد.
    مشغول کباب کردن بادمجان ها شدم.ودلم می سوخت که پوست نازک وظریفش می سوزد.ولی با خودم گفتم :درست است که می سوزد اما نرم وپخته می شود.یاد انسان افتادم که وقتی دچار سختی می شود، پخته تر می شود.پس ،این سوختن ها حکایت ها دارد.

    امروز عصر تمرین آزاد نویسی راانجام دادم‌.وآخر شب صفحاتی ازکتاب نصرت رحمانی را خاندم.
    وموضوع زیر را برای تمرین ادامه نویسی انتخاب کردم وچند سطر نوشتم:👇
    هنوز‌…
    هنوز هم به آن روزها فکر می‌کنم.وخاطرات تلخش روی قلبم سنگینی می‌کند.
    هنوز هم دلم را به دریا می سپارم تا با امواجش بالا وپایین کند وبه ساحل خوشبختی برساند.

    هنوز هم دلم را به باد می‌سپارم که غم هایم را با خود به دوردست ها ببردو همان جا رها کند.

    هنوز هم دلم را به آسمان می‌سپارم که ابرها را بارور کند و در سوگ اندوه من بگریاند.

    هنوز هم دلم را به خورشید می‌سپارم شاید با گرمای وجودش دلم را به زندگی گرم کند.

    هنوز هم دلم را به رود می‌ سپارم که من را با خودش همراه کند تا با جریان زندگی همراه بشوم….

  37. مشتی‌جی‌پی‌تی می‌گوید دوام آوردن در این روزها خودش هنر است. البته اندکی جمله‌اش را تغییر دادم تا مطلوبم شود.
    مطلوبِ من چیست؟ اصلا حوصله نداشتم امروز بهش بیاندیشم. حالا گیریم که جوابش را هم بیابم، کجای دنیا را می‌گیرم؟
    یک داستان کوتاه از موراکامی خواندم. داستان‌های ژاپنی همیشه برایم غریب‌اند. اصلا همینش را دوست دارم.
    چند ورقی خواندم از قصاید نظامی. خوب این کتاب کهنه و مرموز را یاد دارم. در بساطِ دستفروشی در خیابانی دور یافتمش. از آن کتاب‌هایی‌ست که صدایم زده.
    خیلی راه رفتم. خیلی زیاد. دوستِ نازنینم را بعد از مدت‌ها دیدم. از هر دری سخن گفتیم. از روزهای دانشگاه و سختی‌هایش یاد کردیم. بهش گفتم: «هستی! اگه پنجاه سال دیگه همین‌جا بشینیم و همین دغدغه‌ها رو داشته باشیم، چی؟»
    خندید و گفت: «سخت نگیر.» نگرفتم؟ آره. من هیچ‌وقت سخت نمی‌گیرم. اما واقعا شرایط سهل است؟
    لابد عطار چیزی می‌دانسته که گفته: «این نیز بگذرد.»
    باقی روز به پرسه‌زنی در خیابان‌ها و کتاب‌فروشی‌ها به همراه دوست نازنینم گذشت.
    به راستی گپ زدن با دوست مطلوبم است.

  38. سال واژه‌ام: طبیب الهی

    روز بسیار نانیکی رو پشت سر گذاشتم و فقط برای تداوم می‌نویسم.

    روز رو با صفحات صبحگاهی شروع کردم. ذهنم خالی شد، ولی پرتر از اونی بود که حتی ده دقیقه هم خالی موندن رو تجربه کنه.

    وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم. باید ۵ تا داستانک می‌نوشتیم، ولی برنامه Word کار نمی‌کرد و مجبور شدم ۲۵ دقیقه روی کاغذ آزاد‌نویسی کردم.
    ذهنم خالی شد، ولی خالی نموند.

    سریال «This Is Us» رو هم دیدیم. تنها چیزی که یکم حالمو بهتر کرد.

  39. -کتاب؟
    چند صفحه‌ای از «حرف و سکوت» از محمود کیانوش.

    -شعر؟
    ورق زدنی از مجموعه شعر «حسین منزوی».
    «تو را قرار همیشه‌ست با سفر، نه مگر
    بگندد آب اگر با سکون کند سپری؟»
    «زندگی با تو چه کرد ای عاشق شاعر مگر
    کان دلِ پر‌آرزو، از آرزو بیزار شد؟»
    «کاکل بلندت را باد می‌زند شانه
    صبحدم که می‌گیری دوش آبشارت را
    زآفتاب می‌پیچد حوله‌ای بر اندامت
    آسمان که مهتروار دارد انتظارت را»
    «هرکس رسید از عشق‌ورزیدن به انسان گفت
    اما تو را ای عاشق انسان! کسی نشناخت»

    -پیاده‌روی؟
    نه. بیشتر خابیدم امروز.

    -نوشتن؟
    در حد یک صفحه آزادنویسی.
    بعضی شبها که می‌خاهم به عملکردم در نوشتن نگاه کنم، با خودم می‌گویم اگر قرار بود گزارش چیزهایی که در سرم می‌نویسم را هم بدهم، چه گزارش پر و پیمانی می‌شد هاا.

    -خاطره؟
    خاب عجیبی دیدم دمِ صبح که هیچش یادم نیست. آن‌موقع یادم بود اما زور خاب چربید و دوباره به خاب رفتم. فقط یادم است که حس عجیبی داشت. فکر‌کنم قسمتی از آن سورئال بود.
    و اما قشنگ‌ترین کار امروزم، تصویرگری برای داستان کودکم بود. به سرم زده که برایش نقاشی کنم و کتاب داستانش کنم. داستانم تلخ است و برای همه‌ نیست، اما زندگی‌ست. حقیقت است.
    امروز تصویر جلدش را کشیدم. نزدیک به ۴ ساعت طول کشید. در هر لحظه‌اش حس می‌کردم غزاله‌ی سی‌وچند ساله نه، غزاله‌ی ۷-۸ ساله دارد می‌کشدش. مثل همان وقت‌ها که نقاشی‌های کتاب داستان‌های کودک را دوباره می‌کشیدم. آن موقع با مداد‌رنگی و حالا با آبرنگ. با همان آبرنگ پلیکان عزیزم.

    -فیلم؟
    فیلم The Unbearable Lightness of Being-1988 را دیدم. فیلم براساس رمانی از «میلان کوندرا» با همین نام می‌باشد. با بازی دو عزیزِ کاردرست، بانو ژولیت بینوش و جناب دنیل دی لوئیس. با دیدن این فیلم این فکر آمد در سرم که اگر‌ قرار بود برای بازی در فقط این فیلم لقبی به او بدهند، به‌جای لقب سِر لایق لقب دائم‌الحشر بود.
    فیلمی طولانی بود. در حدود ۳ ساعت. بعضی جاهاش را روی دور تند دیدم و آنجاهایی که با ترزا بود را معمولی. به این فکر می‌کنم که آیا کسی توانسته برای عشق معنایی تعریف کند؟ چون من در توماس نسبت به ترزا عشق دیدم و بالعکس. با وجود همه‌ی خطاها.
    در کل فیلم جالبی بود و زمان طولانیش اصلن خسته‌ام نکرد. چندسال پیش می‌خاستم ببینمش اما نمی‌دانم چه شد که ندیدم تا دیروز که اتفاقی در اکسپلور اینستایم قسمتی از آن را دیدم و همان انگولکم کرد به دیدن.
    دیدنش را پیشنهاد می‌کنم. و صد‌در‌صد با خانواده.

    -قهوه؟
    آری. قهوه‌ی تُرک نوشیدم، قهوه‌ی دیگری نداشتیم. خوشمزه نبود. دلم یه طعم خاص از قهوه رو می‌خاد. یه چیز جدید. یه طعمی که شییه طعم صمیمت باشه.

    -به روزرسانی کانال گزارش نیک؟
    بلی تا روز ۶۵. تقریبن به نصف رسیده.

    -راضی هستی؟
    یِسس. هم خوب خابیدم کلی. هم دایی اومد ناهار پیشمون. هم صبحونه خوب خوردم. هم فیلم خوب دیدم. هم نقاشی کشیدم. هم با خودم خلوت کردم. هم تشکر کردم از همه‌ی کسایی که یادم انداختن باارزشم حتی اگر با ناراحت کردن این اتفاق افتاد و بخشیدمشون.
    شما بگید اینا برای داشتن حسِ رضایت تو یه روز کافی نیستن؟
    اودافظظظیی

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  40. – صبح‌ روزهایی که قرار است برگردم خابگاه، توی دلم یک خبرهایی می‌شود. تهوع و پیچش و بی‌اشتهایی می‌آید می‌نشیند جای دلتنگیِ قبل از وقوع. صبح را تا سگ گرمای ظهر چمدان بستم. آن‌قدر وسیله برداشتم که راننده اتوبوس می‌خاست کرایه بار بگیرد.
    – توی اتوبوس «ایوانف» را خاندم و کمی از برنامه‌ی شش ماه دوم سال را نوشتم. یک لیست از کارهای معمولی که گنده‌گوزی‌های برنامه‌های اول سال را ندارد.
    برای نوشتن این‌ها را لیست کردم:
    ۱- با وبینارهای نویسنده‌ساز همراه باشم.
    ۲- تمرین دوره‌ها را انجام بدهم. حتا اگر مزخرف می‌نویسم و گازخوردها درد دارند.
    ۳- هر روز حداقل یک یادداشت کوچک در کانال هوا کنم.
    ۴- درگیر مقایسه و دیده‌شدن و بازخوردها و پیشرفت آنی نباشم.
    ۵- از بد نوشتن نترسم. تا ابد برای آموختن زمان دارم.
    ۶- ریویو نوشتن برای کتاب‌ها را جدی بگیرم. همان لحظه بنویسم تا فراموش نشود.
    ۷- از متن‌ها و کتاب‌های خوب رونویسی کنم.
    ۸- آئین کلمه‌برداری را در تمام خاندنی‌ها رعایت کنم.
    ۹- تکرارآموزی از دوره‌های پیشین. بازخانی کتاب‌های خوب. بازبینی فیلم‌های خوب.
    ۱۰- هر روز گزارش نیک بنویسم. حتا اگر آن روز نیک نباشد.
    ۱۱- هر روز هزارکلمه آزادنویسی داشته باشم. یا پنج صفحه.
    ۱۲- برای نوشتن ۳ صفحه یادداشت‌ صبحگاهی خودم را بیدار کنم.
    ۱۳- سبد متنوع خاندنی داشته باشم. حتما کتاب شعر هم بینشان باشد.
    – بازخورد کارگاه کودک باز هم نرسید به داستانم.
    – وبینار را توی آنتن‌نبودگی جاده شرکت کردم. چند داستانک از کتاب «داستان‌های ۵۵ کلمه‌ای» خاندیم و بعد در آزادنویسی ایده‌ی ۵ داستانک را پروراندیم. ایده‌ها را از نگاه کردن به اطراف و بزرگراه یافتم. معمولی بودند ولی استاد گفت داستانک‌ مثل جوک گفتن است. می‌توانی جوک را طوری بگویی که گربه هم نخندد به آن. چگونه گفتن را باید تمرین کنم.
    – بقیه مسیر را در افق‌ها خیره بودم و توی ذهنم می‌چرخیدم. اما هیچ از فکرهایم را یادم نمیاید. فکرها هر کدام رفتند یک طرفی وقتی که پیاده شدم و آمدم خابگاه.
    -همین روز اولی خابگاه آزارنده شد. اتاقی که می‌خاستم بروم هنوز تکلیفش مشخص نشده و ماندم همین اتاق و بی‌اتاق. حس بد و سیاهی رفته زیر پوستم که «سلام عزیزم، من آدم خوبی نیستم.» نمی‌دانم از کجا آمده حسش، ولی از توی خابگاه می‌آید هربار.

    https://t.me/mahnameyeman

  41. گزارش نیک

    صبح

    کلاس‌های آنلاین لغو شده بودند.

    دیدن فیلم Man with a Movie Camera ۱۹۲۹ تکلیف جدید دانشگاه است.

    ظهر

    کارواش، جارو‌برقی و تمیز‌کاری حسابی در پاندا انجام شد.

    کتاب کارگاه پیشرفته فیلم‌سازی با فیلم‌سازان بزرگ و فصل برناردبرتولوچی کامل خوانده شد.

    عصر

    ساندویچ مرغ خوشمزه خورده شد.

    چای و صحبت کنار ساحل.

    پیاده روی و تمرین رقص.

    شب

    مغازه‌ی بزرگ گردی و بستنی.

  42. از عوارض بی‌خابی‌ست که تمام روز بی‌انرژی‌ام با این وجود تلاش می‌کنم تفریح امروز م خراب نشود.
    عوضش امشب زودتر از معمول, دل به خاب می‌دهم.
    قرار نبود این ساعت شب چیزی بنویسم که به عنوان گزارش نیک امروزم ثبت شود.
    نوشتم تا صفحه خالی نماند.
    چه اشکال دارد اگر گاهی روز آدم تنها به تفریح سپری شود؟

  43. ➖غرق بازخوانی کتاب «راه رفتن روی ریل» بودم. دقت کلامی فریدون تنکابنی را تحسین می‌کنم.
    ➖️تو فقط نمی‌نویسی، می‌نویسانی.
    ➖️سودای خواندن، عطش خواندن، تجسم لمس کتاب و کاغذ و کلمه.
    ➖️طراحی استوری، ویرایش مقاله و برنامه‌ریزی.
    ➖️پرسه زدم کنار درخت‌ها و آدم‌ها. با پیاده‌روی یک قلبم و یک شهر.
    ➖️دفترچه دکمه‌دار خریدم و حین راه رفتن توش یادداشت‌برداری کردم. شیوه‌ی صحیح استفاده از دفترچه این است که در نخستین برخورد برگه‌ی اول را پُر یا خط‌خطی کنی. راه دیگری نمی‌شناسم که اینطور مفید باشد.
    ➖️حس‌واژه: «گِله‌گزار»
    «…دوستانش را زود فراموش می‌کند. گله‌گزاری به کنار.»
    -کتاب «در خلوت دوست»، نامه‌های بزرگ علوی به باقر مؤمنی
    https://t.me/Themolaie

  44. سال‌واژه: بی‌خیالی
    یکی از گام‌های بالغ شدن، بی‌خیالی است.

    دو روز است تصمیم گرفته یک زندگی معمولی داشته باشد. هر چه کار و فعالیت است کنار بگذارد.
    زهی خیال باطل. روزی که تصمیم گرفت در حق فرزندش جفا نکند و تک‌فرزند نماند باید می‌دانست که زندگیش روی معمولی نخواهد گرفت.
    چه برسد حالا که ۳ فرزند دارد. ۳۴ ساله است. بعضی از دوستانش مجرد هستند. بعضی، یک فرزند و نهایتا دو فرزند دارند. اغلب روزهایی که با دیگران صحبت یا دیدار می‌کند، کلافه می‌شود. باید پاسخ‌گوی تصمیم خصوصی خودش و همسرش در مقابل دیگران باشد.
    -دیگه بچه نیاری‌ها
    -یه تنه‌ می‌خواید جور مملکت رو بکشید؟
    -وقتشه وَن بخرید
    -چه تخمی دارید تو این گرونی
    -دیگه دخترش رو داری پسرش رو داری بسته
    و هزاران حرف دیگر.
    روز‌هایش با وجود نوزادش و دو پسر شیرینش بسیار سریع و پر چالش می‌گذرد.
    دیشب آن‌قدر خسته بود که وسط گزارش نیک نوشتنش خوابش برد. خوابی که بعد از بیداری فراموشش کرده بود. فقط خاطرش هست یک دختر نوزاد بسیار زیبا و لاغر و قد بلند را دیده. پدر و مادر نداشت و در بیمارستان از او نگهداری می‌کرد. دختر خودش را هم داشت. نوزاد بدون لباس بود. یک پارچه دورش پیچیده بودند. مثل وضعیت دختر خودش درست ۲ ماه پیش. دلش می‌خواست خودش دختر بی‌پناه را بزرگ کند. با خودش فکر کرد سخت می‌شود. ولی باز فکر کرده بود اشکالی ندارد با هم بزرگ می‌شوند.
    طعم آغوش آن نوزاد و خواستنش تمام روز همراهش بود.

    🌻موضوع وبینار برای نویسنده‌سخنران لازم داشت. حافظ پژوهی به قلبش افتاد. هیچ نیت قبلی نداشت. به حافظ عجیب معتقد است. و پیش خودش فکر کرد که خودش راهنمایش خواهد بود. دلش می‌خواست با زندگیش عجین باشد. و این را توفیق اجباری می‌دانست. یک کتاب از مطهری در مورد حافظ داشت. شروع کرد به خواندنش. تصمیم داشت کتاب شاملو را هم در این موضوع بخواند. گوگل گردی کرد و تصمیم گرفت نظر همه را بخواند. کمی به زندگی و احوالات سال‌های زیست ایشان ناخنک زد. چند تفسیر مختلف شعر اول را هم خواند‌. به نظرش بعضی‌ها زیادی موضوع را گانگستری می‌کنند. حضرت شعری سروده‌اند. آیا واقعا جلوس کرده و با خود گفته حافظا بنشین و مصرع اول را پر از ا و حروف کشیده کن که همگان بدانند نیازمند مساعدت هستی. و سپس در مصرع دوم فلان و فلان.
    شاید هم من اشتباه می‌کنم.
    دلش می‌خواهد بکوشد، بپژوهد، بداند که آخر همه‌ی شراب‌ها الهی بودند یا کشمش آب‌گیری.
    به این هم فکر می‌کند که به ما چه؟ شعرت را بخوان، لذتت را ببر.
    حس می‌کند اشعار ایشان مناسب زندگی این روزهاست و می‌تواند به امروز بخیه بزند و کمی از زخم‌ها را التیام بخشد.
    که زنده‌ایم به ادبیات.

    🌻 نیت کرده بود هر روز یک کار کوچک و نیک در حق کسی انجام دهد. امروز تمام تلاشش را کرد حال خراب دوستش را خوب کند. موفق بود.

    🌻تولد مادرش را تبریک گفت. در این فکر است برای تولدش هدیه‌ای تهیه کند.

    نمره: تمام روز، تلاش کردم، محبتم را نثار عزیزانم کنم. مبارزه عشق‌باد بگیرم.
    و نمره‌ی کامل به جمعه. روز محبوبم می‌دهم.

  45. این اولین گزارش من است.
    امروز خیلی حال خوشی نداشتم و تا ظهر نتوانستم از جایم تکان بخورم. صبح زود بیدار شده بودم اما فایده ای نداشت. درد مجال کار های سبک رو هم ازم گرفته بود. نیم ساعتی را در وبینار آموزش کودکان گذراندم. میخواستم ببینم موضوع جدیدی است یا نه. نبود. تبلیغ محصول شان بود.
    تا ظهر گوشی به دست اینجا و آنجا پرسه زنان به سر شد. تولد ماهی بود. کودک ۲ ساله ای که آموزش را برای او میدیدم. تماس گرفتیم و تبریک گفتیم. به زیبایی تشکر میکرد. این بچه که حرف میزند تمام غم عالم از پیش چشمانم میگریزد.
    مدتی بعد از ناهار بالاخره تونستم جمع بندی آنچه گذشت شهریور ۱۴۰۵ رو سامان بدم. تا شب به هر رحمتی بود منتشرش کردم.
    از ۴ تا کاری که برای امروز در نظر داشتم، سه تاش انجام شد و حس خوبی دارم.
    باشد که رستگار شویم
    همین گزارش را در حالی تاید میکم که یک چشمم بسته شده از شدت خواب. امیدوارم خواب های خوب ببینم نه مثل دیشب که جاب نبود.

  46. آغازی در اتاق جدید

    سال‌واژه‌ام: نظم

    ۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.

    ۲. از منحنی خلاقیت خواندم‌. فصل نهم بیشتر درباره‌ی ساختن اجتماعی از افراد مشابه خودمان بود. مثل رقابت دوستانه، همکاری متفاوت با خودمان، استاد، طرفدار و…
    نکته‌ی جالب برای من این بود که هرچقدر تعداد هنرمندان یک کشور یا هرجایی بیشتر بود، هنرمندان رشد بیشتری کرده بودند. شاید چون عملکرد بالاتر دوست‌شان بهشان انگیزه می‌داده که کار متفاوتی بکنند. و یک‌جایی درباره‌ی آزادنویسی هم گفته بود.

    ۳. شروع سریال From. امروز کلا ۴ قسمت دیدم. درسته که خیلی آشنا بود. شبیه چیزهای عجیب یا دونده‌ی هزارتو. ولی طوری ساخته شده که می‌خواهی قسمت بعدی را ببینی. شبیه انیمه‌ی Solo Leveling. البته این واقعا بد بود.

    ۴. دو داستان کوتاه از چخوف. زینوچکا و انتقام‌جو. این جمله: اکنون به‌شدت از من نفرت داشت و دیگر نمی‌توانست بدون من زندگی کند‌.

    ۵. وبینار نویسنده‌ساز. تو اتوبوس گوش دادم و تو تاکسی ۵ تا داستانک نوشتم که نمی‌دانم چرا برای من خیلی زود تمام می‌شد. دوست دارم اما بیشتر داستانک بنویسم. دوتا از ایده‌هایم هم به‌نظرم قابل‌قبول بودند.

    ۶. سوئیت جدید و کشان‌کشانِ وسایل و گاری‌های بی‌صاحاب. ویوی قشنگی دارم کنار تختم. خیابان و چراغ‌های ماشین‌ها و خانه‌ها. اما امشب تنها هستم. البته جز یک دختر آن‌یکی اتاق. که سرش با خودش گرم است.
    دارم سعی می‌کنم زودتر بخوابم. واقعا یعنی فقط برای دوتا کلاس، ۷ بیدار بشوم فردا؟ خیلی وقت است ندیده‌امش. الان خسته هستم. اما جسمی‌. شامل عضله‌های چشمانم. می‌بندم‌شان ببینم می‌خوابم. اما چطور ببینم وقتی بسته‌اند. هه‌هه.

  47. 03/07/1405
    گزارش نیک 136♥️🐌
    سال واژه: در مسیر معنوی
    نمره روز: ده از ده
    1. صبح را با تمرین مدیتیشن تمرکز روی تنفس شروع کردم.
    2. خودم را به یک کاپوچینوی کم کافئین مهمان کردم و یک ساعت پیاده روی کردم.
    3. کتاب «چاله چوله‌های زندگی من» اثر باربارا دی را تمام کردم.
    4. کتاب «می خواهم برایت خاطره باشد» را برای مطالعه فردا در کوله پشتی‌ام گذاشتم.
    5. قرتی سازی کردم و لباس‌های فردا را اتو کردم.
    6. شب با دوستم به پیک نیک رفتم.
    7. هنگام پیاده روی روزانه سعی کردم خوب ببینم، خوب بشنوم و خوب حس کنم.
    8. در وبینار روزانه‌ی نویسنده ساز شرکت کردم.
    9. بیست و پنج دقیقه بدون آمادگی قبلی به همراه دوستان داخل وبینار داستانک نوشتم. استاد گفته بود پنج داستانک من یازده تا نوشتم.
    10. از داشتن دوستانی که با هم می‌نویسیم، شرکت در کلاس‌های استاد شاهین و نوشتن گزارش نیک احساس خوشبختی کردم.
    فردا گزارش نیک بهتری می‌نویسم.

  48. «ترک‌های پوست بدن زیبایی خودشان را دارند. و بی‌نقصی تصاویر هوش‌مصنوعی یکنواخت و ملال‌آورند». استاد گفت. تو یکی از وبینارها. پشت‌بندش فکر کردم: بستگی دارد این ترک‌ها روی بدن چه کسی باشند. یا روشن‌تر عیب چه کس و چه چیز؟ وگرنه هر عیبی، عیب است. همه هم می‌دانند عیب است. لااقل آدم‌های محدوده‌یی از زمان و مکان با فرهنگ و ارزش‌هایی یکسان.

    قریب به‌اتقاق مردم دماغ بزرگ، سرکچل و شکم گنده را نمی‌پسندند. و برخی همین ترک‌های چاق‌ولاغری و زایمان خانم‌ها را.

    اما آنچه عیب‌ها را زیبا می‌کند، مالک و صاحب عیب است. و عشق و یاد و خاطره‌ی خوشی که با آن ویژگی نازیبا گره خورده. و نه خود عیب. بعضی‌ها پیش‌تر رفته، اگر آن «عیبِ زیبا» را، در دیگری ببینند تعمیمش می‌دهند به یاد و عشق پیشین. بنابراین «عیبِ نازیبا» می‌شود «عیب زیبا». یا نه. فقط در آن شخص یا آن چیز، عیب‌ زیبا می‌پندارندش، نه در دیگر گزینه‌ها. حالا برعکسش هم داریم. چه‌بسا یک ویژگی زیبا از فردی یا چیزی با خاطره‌یی بد از او یا آن چیز می‌شود: «حُسنِ زشت» و مطرود.

    برگردیم سر تصاویر هوش مصنوعی. گفتیم بی‌نقصی از حد بگذرد ملال‌آور است. تعجبی ندارد. آدمی به تکرار عادت می‌کند و دیگر زشتی یا زیبایی را نمی‌بیند. می‌خاهد خیال‌ورزی در شعر باشد، آدم خوش رنگ‌ولعاب یا حتی یک دماغ بزرگ و یا همان ترک‌های باستن‌‌‌نشان‌ و پستان‌نشان.

    مثلن در شعر؛ عادت می‌شود؛ «کلیشه و نخ‌نما» اگر همان استعاره‌ها و تصاویر دستمالی‌شده را به‌کار ببریم. همین دماغ بزرگ بعد مدتی عادی می‌شود. زشت به‌چشم نمی‌آید. و دیگرچیزها؛ چه خوب چه بد، عادی می‌شوند با تکرار. پس اینجا دیگر مفهوم زشتی و زیبایی بی‌معنی‌ست که با عادت‌زدایی و هنجارشکنی می‌توانیم، دوباره تازه‌اش کنیم و زیبایی جدیدی بیافرینیم. یعنی خال، ترک، کک‌مک، و خیلی چیزهای دیگر چون برخلاف انتظار همیشگی است از زیبایی، ویار‌پذیر است.

    پس شاهکارهای ادبی چگونه با خاندن و تکرار عادی نمی‌شوند؟ این از چیره‌دستی هنرمند است که جلوتر از زمانش می‌اندیشد. اثرش به‌گونه‌یی است که در هر رویارویی با آن گوشه‌یی تازه را کشف می‌کنیم که ندیدیمش. همین می‌شود عادت‌زدایی.

    گفتم با هنجارشکنی و عادت‌زدایی، تلاطمی به زیستن می‌دهیم. تا از ملال و رکود برهیم.

    مردم همه تلاطم پسنداند. دروغ است که بگویی نه و این‌که همه آرامش‌طلبند. فقط نوع تلاطم‌پسندی فرق دارد بسته به آدمش.

    بگذارید داستانی طرح کنم. تا نگویم؛ نشان دهم. مثلن دو دلداده را در نظر بگیرید تا زیر یک سقف نرفتند، تازگی دارند برای هم. زیر یک سقف همه چیز عادی می‌شود و ایرادها گل‌درشت.

    فرض بگیرید، خانم داستان ما که قبلن همه‌چیز تمام بود می‌شود؛ آدم نمایشی و غرغرو و خراج. (از نظر آقا). آقا هم بی‌تفاوت و یخ و فراری و دائم‌الکار. (از نظر خانم). سوتفاهم یا واقعیت همه تقصیر عادت است. حالا تصور کنید خانم داستان زودتر متوجه عادی‌شدن رابطه می‌شود. شکاور است: «نکند پای کسی درمیان است؟ نکند من دیگر سکس‌پیل ندارم؟» و هزارتا «چرا در گنجه بازه و چرا دم خر دراز؟ و…» پس از ترس پایان رابطه خودش پیش‌دستی می‌کند و قهر می‌چسد.

    اولش آقا حالیش نیست. یکهو سرش می‌خورد به سنگ لحد. می‌بیند بانو کلی عکس چسان‌فسانی با کلی ادیت و جلوه‌های بصری می‌گذارد که: «بعععله. بی‌تو خوشیم. دیدی چه تحفه‌یی بودیم از دست دادی؟» شاید هم یک رقیب بتراشد که پیازداغش را بیشتر کند. حال آقا را ببین چه شده؛ قشقشه‌ی کباب. چه می‌اندیشد حالا؟ «ای خاکم به سر چه دُره‌نادره‌یی بود از دستم رفت.»

    حالا برعکس می‌شود، تمام ایرادها ره به سوی حسن می‌برند‌ دیگر لک و ترک و خال محبوب می‌شوند بهانه‌ی دل‌تنگی‌: هردم آه‌برآوردن و عکسش دیدن و کون‌برهنه در بستر جلقیدن و منت‌کشی و مجیزگویی و شعر عاشقانه‌درکردن و به دول ودنیا پیغام‌پس‌غام دادن که: «بدادم برس بدادم برس تو ای ناجی نجات من.»

    اینجا چه کار کرده خانوم داستان؟ پارادایم تلاطم‌پسندی را آگاه یا ناآگاه به کار انداخته، یعنی عادت‌زدایی از روی دمامه‌ی پیشین به رخساره‌ی الهه‌‌ی پسین.

    یا همین مردن. زنده‌ایم قدرهم ندانیم. مردیم. محاسن؛ بیلبوردی می‌شود سر بزرگراه. یعنی مرگ هم نوعی تلاطم است برای عادت زندگی. البته این یکی از دستمان خارج است. مگر به خودکشی که پیشنهادش نمی‌کنم.

    – بی‌وقفه بیست‌وپنج‌دقیقه‌ نوشتن. پنج‌تا داستانک‌، به نیت پنج‌تن. والا مال بنده همش تکرار خزعبلات شد و یک ریز کلمه‌ی: «خشم‌خشم‌خشم‌خشم…» که تا آمدیم تمرکز بگیریم، داد زد «م»: «بیا پاییییین سبزی را پاک کردم. بردار». تمرکز رفت تو خلاب و سیفونش هم «خ» کشید. آمد بالا گفت: «نمی‌بینی صدات می‌کنه؟» خلاصه فقط داستانک «دوگربه روی دیوار» از میان این بازار «سداسمال» جان‌به‌دربرد و نیمچه‌رستگاری یافت. فقط چون از خلاب کشیدمش، نیمه‌جانست و تنفس دهان‌به‌دهان لازم. بازنویسی بعد از حمام و غسل طهارت. البته اگر تا آن موقع با مسامحه لنگش نشود تیر به هوا و جانش ریق به فنا.

    – چند صفحه‌یی از سنگ صبور خاندم از دیالوگ‌های بین نوشیروان و بوذرجمهر خوشم آمد.

    – کار شستش و کوبیدن سبزی برای پلو. دستگاه خردکن به دیار باقی شتافت و در پی‌اش من به سوی چاقو و ساطور. خشمم را کوبیدم تو سر سبزی بینوا. هم سبزی لهیده شد، هم انگشتان مافنگیِ من.

    – بعد گزارش شاید سنگ صبورخانی دوباره. حوصله‌ی مقاله‌پقاله ندارم آخرشبی.

  49. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «»پستاندار درون

    امروز به خریدِ مدرسه‌ی بچه‌ها گذشت. تنوع بالا، گرمای کلافه کننده و گرانی جان‌کاه.

    صبح صفحات صبحگاهی را نوشتم و طبق معمول، خواب‌نگاری و نوشتن برنامه‌ی روز.

    از فردا مدرسه‌ی بچه‌ها رسماً شروع می‌شود. ذوق دارم اما امسال ترس هم به آن آمیخته است.
    بچه‌ها مدرسه‌ی خودشان نمی‌روند، هر کدام پخش‌و‌پلا شده‌اند.‌
    جنوب را مجازی کردند، اما معلم‌های ابتدایی گفتند نمی‌شود آنلاین چیزی به بچه‌ها آموخت. مدرسه‌شان هم که نزدیک پایگاه سپاه است و دورش را خط کشیده‌اند. حالا هر کلاسی دو ساعت در مسجدی از محله‌ها که از هر جایگاه و پایگاهی دور باشد برگزار می‌شود.

    روزهای سختی‌ست. جنگ و گرانی و بلاتکلیفی روان آدم را به بازی می‌گیرد.

    عصر فقط پنج دقیقه آمدم وبینار نویسنده‌ساز و بعدش دیگر در مسیر بودم و شلوغ‌کاری بچه‌ها.
    امروز هم کمی از شعرهای مریم جعفری آذرمانی را خواندم. همین. و نوشتن که همان صبح بود. از فردا هم کارهایم بیشتر می‌شود. سروکله زدن با بچه‌ها برای درس خواندن و بردن و آوردن‌شان از کلاس و چه برای خوراکی‌شان بگذارم، بلند شوید دیرتان شد و…

    https://t.me/mahnaz_roointan

  50. جمعه ۳مهرماه
    صفحات صبحگاهی را نوشتم و کارهایم را فهرست کردم. امروز هرچه دستم رسید را فهرست کردم: کلمه‌ها را فهرست کردم. جمله‌‌ها را فهرست کردم. کتاب‌های نخوانده را فهرست کردم. کتاب‌های خوانده را فهرست کردم. کتاب‌های در صف انتظار را فهرست کردم. اولویت‌هایم را فهرست کردم. کتاب‌هایی که باید بخرم را فهرست کردم. خلاصه عالم و آدم را فهرست کردم. می‌دانید چرا؟ آخر امروز در سایت مدرسه‌ی نویسندگی درباره‌ی مزیت‌های فهرست‌نویسی خواندم. این‌روزها یک‌جوری شده‌ام، هرچه می‌خوانم همان را زندگی می‌کنم؛ مثلاً از روزی که شروع کردم به خواندن «فلسفه‌ی پیاده‌روی» مدام دارم راه می‌روم. کتاب را هم قدم‌رو می‌خوانم. انقدر به یکجانشینی بدوبیراه گفته که ۲۵ دقیقه داستان‌نویسی را هم ایستاده نوشتم. باورتان می‌شود؟
    در ادامه، صبحانه‌‌ای پروپیمان خوردم که تا ظهر جان داشته باشم. ساکم را از آب و کتاب و کاغذ وقلم پر کردم و به راه افتادم. به پارک که رسیدم وسایلم را روی صندلی آلاچیق گذاشتم. شروع کردم به پیاده‌روی دورتادور پارک. رفیقانه با خودم یک ساعت بی‌وقفه راه رفتم. حدیث نفس کردم. «موقع پیاده‌روی، من همراه خودم هستم، من دو نفرم. و آن گپ‌وگفتی که مدام از سر گرفته می‌شود می‌تواند بدون آنکه ملالی ایجاد کند تا پایان روز ادامه یابد.» از کتاب فلسفه‌ی پیاده‌روی اثر فردریک گرو.
    درباره‌ی معنای زندگی اندیشیدم. به این فکر کردم که چقدر معنای زندگی‌ام دستخوش تغییر شده. از زمین تا آسمان با دوسه سال پیش فرق می‌کند. دیدم جنس دغدغه‌هایم چقدر عوض شده! اصلاً آدم سابق نیستم. قبل‌ترها فکر می‌کردم معنای زندگی یافتنی‌ست، نسخه‌ی از پیش تعیین‌شده‌ای است که برای همه تجویز می‌شود. مدت‌ها حیران و سرگردان درپی یافتنش بودم. اما حالا فهمیدم که معنای زندگی ساختنی‌ست نه یافتنی. هر کس معنای زندگی‌اش را خودش می‌سازد.
    به یاد کتاب «درباره‌ی معنای زندگی» اثر ویل دورانت افتادم. دو سال پیش زمانی که زندگی در نظرم پوچ و بی‌معنا جلوه کرده بود، از پزشکم هدیه گرفتمش.
    به آلاچیق رفتم. دمی نشستم. قدری آب مخلوط با دانه‌ی چیا نوشیدم. کاغذ و قلم برداشتم و شروع کردم به نوشتن. دقایقی آزادنویسی کردم.  سپس کتاب «فلسفه‌ی پیاده‌روی» را دست گرفتم. آرام و قدم‌رو پیش‌رفتم. خواندم و خواندم تا رسیدم به ایستگاه نهم. برگشتم به آلاچیق. چند لحظه محو تماشای دوروبرم شدم. تفألی به دیوان خواجه زدم:
    هاتفی از گوشه‌ی میخانه دوش
    گفت ببخشند گنه می بنوش
    غزل را بلند خواندم و مشق شعر کردم. نزدیک ظهر بود. سرآخر هم کودک بازی‌گوشِ درون را روی تابی نشاندم تا حسابی بچگی کند و کیفور شود.
    به خانه که رسیدم، قرمه‌سبزیِ دست‌پخت مادر را نوش جان کردم. تماس گرفتم با برادر و حال‌واحوالی کردم.
    یکی‌دو ساعت مانده بود تا وبینار نویسنده‌ساز. پرسه‌زدم در سایت مدرسه‌ی نویسندگی و شروع کردم به خواندن کتاب روزنویسی استاد شاهین کلانتری. خواندم و حظ کردم و یاد گرفتم. کلمه‌برداری هم کردم. همان‌جا بود که لابه‌لای نویسه‌ها و لینک‌ها برخوردم به فهرست‌بندی و…
    در وبینار نویسنده‌ساز امروز هزار کلمه‌مان داستانک‌نویسی بود. شیرین بود و لذت‌بخش. استاد چند نمونه داستانک از کتاب داستان ۵۵ کلمه‌ای برایمان خواند. دست‌وپا‌شکسته ۵ تا داستانک نوشتم. خیلی هم بد از کار درنیامد. بفهمی‌نفهمی!
    در پایان هم الهه علیزاده از تن‌پُرسی حرف زد. موضوع نو و جذابی بود. دوست دارم بیشتر درباره‌اش بدانم.

  51. جمعه ۳ مهر
    گزارش نیک ۱۳۶
    سال واژه تغییر

    موفق نشدم روزنویسی کنم و فهرست کارهایم را بنویسم.

    پیاده روی نکردم.

    گسترش واژگان
    آژند=گِلی که در ساختمان روی سنگ یا آجر می کشند و بعد سنگ یا آجر دیگر را روی آن می گذارند.به عربی ملاط می گویند.

    آژنگ=چین و چروک که در چهره یا ابرو پیدا شود از پیری یا خشم

    آسا=پساوند که در آخر کلمه می آید و معنی مثل و مانند و شبیه و نظیر را می رساند مثل برق آسا، تگرگ آسا، شیر آسا، گرگ آسا

    منشا روانی ادبیات:
    می دانیم حالات روانی آن قدر با هم پیوسته است که جدا کردن یکی از آنها کاری دشوار و شاید ناممکن می باشد معهذا از نظر تجزیه و نظر علمی، حالات نفسانی را روانشناسان به سه قسم ساخته اند:قسم اول را که ناشی از تاثیرات جهان خارج در ذهن است ادراکات خوانده اند و به قسم دوم که تاثیر نفس و احساس لذت یا الم است و ناشی از ادراکات،نام انفعال داده اند و قسم سوم را که عکس العمل روان آدمی در برابر جهان خارجی است افعال نامیده اند.
    از کتاب شرح گلستان اثر دکتر محمد خزائلی

    نتوانستم در وبینار امروز شرکت کنم.

    آب کافی نوشیدم.

    مطالعه کتاب:
    فایل صوتی کتاب دیدار را شنیدم از احمد محمود کجا می روی ننه امرو؟ننه امرو پیرزنی فقیر، صبور و طبیعت بلند است، دنبال پسرش امرالله می گردد.امرو بعد از مدت ها به خانه برمی گردد و همان شب در حیاط خانه اش روی پله های نردبان تیر می خورد و از آن شب به بعد مادر دربه در به دنبالش از این و آن پرس و جو می کند.تا اینکه می فهمد پسرش یک آمریکایی را کشته است و…نویسنده مانند یک ذره بین عمل کرده و به زیبایی جزئیات را به خواننده منتقل می کند.من دو روز است انگار با ننه امرو زندگی می کنم.

    گزارش نیک بعضی از دوستان را خواندم.

    در کانال میترا رستگاران عزیزم ایشان از همراهی با جناب ناصرخسرو نوشتند:
    با جناب ناصرخسرو امروز راهی قزوین شدیم.میان راه به ده قوهه رسیدیم.قحطی پیش از ما رسیده بود و یک من نان جو را به دو درهم می دادند.

    امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
    وز بسته عافیت برون خواهم خفت
    باور نکنی خیال خود را بفرست
    تا درنگرد که بی تو چون خواهم خفت
    حافظ
    نمره ام ۶

  52. گزارش نیک ۱۳۶ فرح
    جمعه‌ها برای من روز تعطیله اما بیشتر از روزهای دیگر کار و فعالیت می‌کنم.
    امروز برای خرید مانتو و کیف با دخترم به تجریش رفتم. ابتدا سلامی به امامزاده صالح کردیم وقت زیارت نبود. فقط سلامی و السلامی. ان‌شالله دفعه دیگه. جالبه نماز جماعت هم در حیاط و حرم برگزار نمیشه ؟ چون مردم برای نماز جمعه برن مصلا 😳
    بعداز خرید شخصی، برای خرید مایحتاج خونه به شهروند با لیلا رفتم. قبلا چند قلم گوشت و مرغ و ماهی می‌خریدم میشد سه میلیون و چند صد هزار تومان ، و حالا سی میلیون و چندصد..،؟ برای یک استاد باز نشسته خیلی زیاده، وای به حال مردم عادی و کارمندان دولت. برای اینقدر گرونی و حقوق‌های کم نگرانم.
    این هفته همش شعر سبک افغانی خانم هایده ورد زبونم بود:
    «ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
    ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
    ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
    ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ»
    خردیدها را جابجا کردم و گوشت هایی که برای مادرم خریدم و گوشتهای مرغ ، ران و سینه ها را جدا جدا بسته بندی کردم.
    استراحت کردم.
    ✍️در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.‌. ۲۵ دقیقه آزاد نویسی کردم و ابتدا دوتا داستان کوتاه نوشتم اما بعدش رها نویسی و خاطره نویسی و چرت و پرت نویسی را شروع کردم.
    شاید دو داستان را بتونم صیقلی بدم. باید تلاش خودم را انجام بدم.
    گلابدون/ گلابدان/ گلاب‌پاش
    روی هر قبری یک گلاب‌پاش بود.
    رسمشان هست که به کسانی که به دیدن صاحبان عزا می‌روند، قدری گلاب با گلاب‌پاش به کف دستشان میریزند.
    با بوییدن گلاب می‌گویند غم زایل می‌شود.
    بوئیدن عطر گلاب منو به یادمرگ می‌اندازه و غمم افزون میشه! جالبه.
    «ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
    ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
    ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ
    ﭼﻘﺪه ﺳﺨﺘﻪ ﺧﺪاﻳﺎ»
    عصر دورهمی خونه مادرم را داشتیم. امروز برادرم کیک یا طعم قهوه پخته بود جالب شده بود.
    شب هم کمی روزانه نویسی نه ببخشید شبانه نویسی کردم.
    چند نمونه داستانک از کتاب « قصه های ۵۵ کلمه‌ای » خوندم. البته که بعضی ها را باید بیش از یک بار می‌خوندم. و نکته اینکه ضربه آخر یا جمله جالب داستانک باید با ظرافت و دقت و خلاقانه نوشته شود.
    ✍️و اما حلزون مدرسه نویسندگی:
    انگار روز دوم مدرسه در زنگ نقاشی خودشو در قالب یک نقاشی کشیده که بالا صفحه نقاشی‌اش یک خط‌کش معیار هم داشته . به امید نقاشی بهتر از حلزون.

  53. جمعه به جمعگی گذشت. به استراحت و سریال دیدن. فرقی نمی‌کند رمان باشد یا فیلم و سریال، داستانی که ترغیبم می‌کند به اینجا نبودن و زیستن در دنیای دیگر،  لذت‌بخش است.
    در کنارش زبان خواندم، نوشتم و کتابی را ورق زدم.‌ برنامه‌ی کلاس فردا را آماده کردم. بازخورد استاد به داستان‌های کودک را گوش دادم. ذوقیدم. حالم خوب شد. سپاس از این وقت و انرژی.
    دل‌درد امانم را بریده بود اما دلم نیامد گزارش امشب را ننویسم.

  54. گزارش نیک – ۳ مهر
    ۱. با این سوال روزم شروع می‌شود؟ چرا تکرارآموزی؟ چرا رفتارهای تکرارپذیر؟ از واژه‌ی عادت بدم می‌آید، مثل زندانی‌‌شدن در یک‌ اتاق سراسر قرمز است. مثل اینکه چکه‌چکه آب بچکد روی سر کچلت درحالی به صندلی بسته شده‌ای. پس از آقای کلانتری برای پیشنهاد تکرارآموزی متشکرم.
    ۲. در گفت‌وگویی در این‌باره گپ می‌زنیم. می‌گوید در تنهایی‌ات بنویس «چرا تکرار؟».
    ۳. تولد اهوراست.غزل هم‌ آمده. مهرنگار می‌رقصد.‌ می‌خواهد تاب‌ بخورد، رادمهر هم. شاخ تو شاخ می‌شوند‌. آبجی ناراحت می‌شود، دست پسرک‌‌ را می‌گیردو برمی‌گردند خانه.
    ۴. می‌روم سراغ کتاب قدرت تکرار، نوشته است در هشتمین مطالعه شب یک شب دو فرسی، فهمیده شعر، نثرش را پخته می‌کند. این را به دلایلِ «چرا شعرزندگانی؟» می‌افزایم.
    خدا را چه دیدی، شاید یک روز من‌ هم نویسنده‌ی خوبی از آب در آمدم.

  55. سال‌واژه: تحول
    صبحم با دیدن پیامک آناهیتا به نیکی آغاز شد.
    بهش زنگ زدم و با کلام پرمحبت و مهرورزیِ صادقانه‌اش پر از انرژی ناب شدم.
    دوسه روزیه چشم چپم مگس‌پرونی داره.
    منم نمی‌دونستم اسم این بیماری «مگس‌پرونی»ست.
    اول فکر می‌کردم موهام تو چشمم ریخته، یا مورچه روی پلکم راه می‌ره.
    بعد که تاری دید بهش اضافه شد، راه‌افتادیم بیمارستان نگاه.
    پزشک، متخصص قرنیه بود اما با عکس‌برداری از ته‌و‌توی چشمام، گفت: « خانم اگر توی چشمت جرقه زد دوباره بیا، وگرنه چیزی نیست. یکی دو هفته دیگه خوب میشه.
    حالا این پشه و مگس‌های سیاهِ سمج که توی زاویه دیدم راه می‌رن رو کجای دلم بذارم؟
    دست‌درد و پادرد و سردرد کم بود، مگس‌پرونی هم اضافه شد. جرقه؟ آخه جرقه تو چشم از کدوم ناکجاآباد؟
    حالا بماند که وقت روزنگاری، آزادنویسی، مطالعه‌ی «شب‌نشینی، از غلامحسین ساعدی، توی طاقچه»
    دیدن و شنیدن وبینار نویسنده‌ساز، پختن حلیم‌بادمجان و تمام کارهای روزمره، دنبال امشی بودم برای قتل عام مگس‌های چشمم.
    الآنم که دارم نیک‌گزارش‌نویسی می‌کنم توده‌ای سیاه روی حوضچه‌ی چشم چپم رژه می‌ره.
    از قدیم گفتن: اونی که به ما نریده بود، کلاغ ک..ن ندیده بود.😊

  56. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. رسیدگی به باغچه کندن ساقه‌های بیهوده گوجه فرنگی.
    3. شرکت در وبینار کودک‌نویش که واقعن کار بچه‌ها عالی بود.
    4. دیروز یا پری‌‌روز که میز و کمدم را تمیز کردم انگیزه‌ بیشتری گرفتم که دیگر کارهایم را سر‌وسامان بدهم.

  57. امروز خاب می‌دیدم. در هم برهم بود. چی بود را یادم نیست. فقط پسر بچه‌ای توی خاب بود. کوچولو. دو سه ساله شاید. بچه‌ی من نبود. اما خیلی دوستم داشت. همش بغلم بود. دنبالم بود. هر کجا می‌رفتم شبیه جوجه اردک پیدام می‌کرد و به پایم می‌چسبید تا بغلش کنم. اصلن سمت پدر و مادرش که نمی‌دانستم کی هستند نمی‌رفت. من هم دوستش داشتم زیاد. همش بغلش می‌کردم. دم گوشش یک‌ریز شعر می‌خاندم. حرف می‌زدم. داستان می‌گفتم. می‌گفتم که خیلی دوستش دارم. خیلی ناز است. خیلی ناز بود. موهایش فر کمی داشت. چشم‌هایش همش اشک آلود بود و همش برق می‌زد. آخرش هم نفهمیدم بچه کی بود. فقط دوستش داشتم زیاد و دوستم داشت زیاد.

    بی‌لنگر را خاندم. چرا هر چه می‌خانم تمام نمی‌شود. گاهی برایم ملال‌آور می‌شود خاندش اما دلم می‌خاهد که بخانم. خاندنش یک جور ملالی است که باید تحملش کنم انگار.

    درد داشتم و رفتم سراغ فیلم دیدن. هری‌ پاتر را دیدم پنجش را. هر بار پنج را می‌بینم یاد کتابش می‌افتم که چقدر طولانی بود و توی فیلمش هیچی نداشت. هیچی. همیشه هر وقت ریواچ می‌کردم رد رد می‌دیدم و توی یکروز همه هری پاترها را می‌دیدم. اینبار اما نه از یک شروع کردم. فکر کنم دو هفته‌ای می‌شود که دارم می‌بینم. شاید هم بیشتر. توی یک و دو و سه تیکه‌هایی بود که هیچ‌وقت ندیده بودم. همیشه ریواچم از پنج به بعد بود.

    با متخصصون حرف زدیم. از برنامه‌ها و از اینکه قرار است چه کنیم برای نویسنده‌سخنران.

    نویسنده‌ساز را دیر رفتم و وقتی رفتم استاد داشت می‌نوشت و منم شروع کردم به نوشتن. بعد الهه آمد و از پرسشگری گفت. از تن‌مند بودن. همین بود دیگر نه؟

    نقاشی کشیدم. دختری که دلش پنهان شدن می‌خاست و صورتش را با دست پوشانده.

    با نصیرو شروع کردیم به نوشتن. نیم‌ساعت اول نوشتیم و نیم ساعت دوم را هم من باز نوشتم. آزادنویسی و روزنویسی. دیروز چون ماشین را هل دادم دستم ر گرفت و موقع تایپ زهوارش در رفت. فرشته آمد و بعد از نوشتن با هم صحبت کردیم دوباره و روزهایی که برای وبینار می‌خاستیم را انتخاب کردیم و نمی‌دانم چرا برای من از یکروز شد سه روز. خودم هم نمی‌دانم چطور اینطور شد. فرستادم و حالا باید بشینم برایش گریه کنم که چرا این کار را کردم و سه روزش کردم.

    روزنویسی‌ام را توی سایت نوشتم.

    روزگفتار هم خاهم گرفت.

  58. سال‌واژه‌ام:صبر

    -میگرن سگ‌پدر چند روز‌یست پاچه‌ی مغزم را گرفته.

    -برای تمرین استعاره در تلاشم میگرن و شیاف دیکلوفناک را به یک‌چیزی شبیه کنم که هنوز موفق نشده‌ام.

    -دیروز همسایه‌مان گفت مطالب کانالم را می‌خواند و می‌پسندد، اما عضو نیست و تمایلی هم به عضویت ندارد.

    -به اصرارِ مداومِ دوستم، خاندنِ دیوان پروین اعتصامی را شروع کرده‌ام

    -نقاشی از کودکیم پیدا کردم با این عنوان که چه شوهری نمی‌خاهم داشته باشم و من یک مرد قوی هیکل پشمالو کشیده بودم.

    -خاب دیدم با دوستان نویسنده ساز و شاهین کلانتری روی یک کوه گرداگرد هم نشستیم و غروب خورشید را نگاه می‌کنیم و با زبان سرخ پوستی مانترا میگوییم.

    -من یک مرض عجیب دارم. برای دیدنِ فیلم های شاهکار تا جایی که می‌شود، مقاومت می‌کنم. بعد که بالاخره سد می‌شکند و می‌بینمشان، به خودم فحش می‌دهم که چرا زودتر از خرِ شیطان پایین نیامدم. امروز بعد از دیدن فیلم «پدرخوانده» دوباره همین حس را تجربه کردم

    https://t.me/redeaheste

  59. هُش، هوای حوا به سرت زد، گناهی نکن با هیچ سیبی پنهان نشود
    چگونه؟
    مراقب مواجهه باش.
    تو ساخته و پرداخته مواجهه، توجه و توجیحی
    مراقبه، یوگا، شکرگزاری، سعدی‌خوانی، زندگی‌نامه و چند شعر از باباطاهر
    نیت چه بود؟ رخدادهای نیک در راهند و من با آغوش باز، پذیرایشان هستم.
    خانه‌داری و آشپزی ناهار، شام امروز و فردا
    ۴ اپیزود از پادویت انسانک شنیدم.
    نویسنده‌ساز و آزادنویسی داستانی
    ساخت ویدئوی کوکا کولا با نوت‌بوک
    آزادنویسی صبحگاهی
    بدمراقبتی امروز: چهل دقیقه اکسپلور‌گردی

  60. سال‌واژه: تغییر
    ۱- صبح برای پیاده‌روی رفتم. دوستم هم تقریباً هم‌زمان با من رسید. کمی با هم گپ زدیم و بعد پیاده‌روی‌مان شروع شد. صدای پرنده‌ها، حرف زدن خانم‌های مسن پارک با یکدیگر و فیس‌فیس آبپاشی که چمن‌ها را آبیاری می‌کرد، همه در هم آمیخته بود و حس زنده بودن و رضایت دلنشینی در من ایجاد می‌کرد.
    ۲- راستش این روزها از آن روزهایی هستند که مثل همیشه فرصت زیادی برای مطالعه ندارم، اما کمی مطالعه کردم تا زنجیره استمرارم قطع نشود. شاید مقدارش زیاد نبود، اما برای من همین که کتاب را کنار نگذاشتم، اهمیت داشت.
    ۳- امروز هنگام تماشای فیلم تخمه آفتابگردان خوردم؛ ترکیبی برنده که حسابی به من چسبید. فیلم جلو می‌رفت و من هم بی‌وقفه تخمه می‌شکستم و از این همراهی ساده لذت می‌بردم.
    ۴- فیلم «انتهای خیابان اوک» را دیدم؛ فیلمی هیجان‌انگیز و جذاب که داستان خانواده‌ای را روایت می‌کند که همراه محله‌شان به عصر دایناسورها می‌روند. ایده داستان برایم جالب بود و فیلم توانست تا پایان توجه مرا نگه دارد. در مجموع، فیلم جذابی بود و به نظرم ارزش دیدن داشت.
    ۵- یکی از معدود دفعاتی بود که زیر حرف زور نرفتم و در برابرش ایستادم. با وجود اینکه حق با من بود، از اینکه طرف مقابل ناراحت شد، خودم هم ناراحت شدم. با این حال، در کنار این ناراحتی، حس خوشایندی هم در وجودم بود؛ حس اینکه این بار برخلاف همیشه، خودم را نادیده نگرفتم و اجازه ندادم صرفاً برای ناراحت نشدن دیگری از حق خودم بگذرم.
    ۶- با شقایق صحبت می‌کردیم و به او می‌گفتم بعضی آدم‌ها قدر احترام و سکوتی را که آگاهانه به آنها می‌دهی نمی‌دانند و نتیجه دقیقاً برعکس می‌شود. به نظرم باید همیشه به خاطر داشته باشیم که احترام هر کسی به رفتار خودش بستگی دارد. آدم‌ها با رفتارشان به ما نشان می‌دهند که تا کجا شایسته احترام و ملاحظه‌اند و کجا باید حد و مرز خودمان را مشخص کنیم.
    ۷- روز خوبی بود؛ کارها بدون عجله و با صبر و حوصله پیش رفتند و لازم نبود برای تمام کردنشان خودم را تحت فشار بگذارم. برای همین، نمره ۹ را به این روز می‌دهم؛ نمره‌ای که به نظرم به‌خوبی می‌تواند حال و هوای امروز را توصیف کند.

  61. 🌱 ۳ مهر ۱۴۰۵

    دیشب تولدم بود. زیادی خوش گذشت. دلم برای همه تنگ شده بود و با وجود سرماخوردگی‌شان، تک به تک بغلشان کردم. گفتم ماسک دارم دیگر. آخر شب که رسیدم خانه، حس می‌کردم موهای 3 میلی‌متری‌ام یک حالی شده‌. نمی‌دانم چطور ولی مثل همیشه نبود.

    بعد از پاک کردن آرایش، از روی کنجکاوی چندتایی‌شان را گرفتم و کشیدم. باورنکردنی بود. به همین راحتی حالا یک دسته موی چند میلی‌متری توی دستم بود. حس افتضاحی داشت. با خودم گفتم: «خوب شد به حرف بقیه کردی و قبل از ریختن، موها رو تراشیدی. اگه به جای این، یه دسته موی بلند می‌اومد توی دستت، به فنا می‌رفتی که.»

    صبح بیدار می‌شوم و توی آینه یک دایره سفید روی سرم می‌بینم. قاطیِ موهای تازه‌سرک‌زده. فکر نمی‌کردم حسش اینجوری باشد. حتی من که چند سال پیش، خودم از روی تنوع‌ موهایم را تراشیده بودم، الان پذیرشش برایم سخت است. چه رسد به زنی که موهایش به جانش بسته‌است. خیلی‌ها اینطورند. مثل خواهرم. یا همکارم. حتماً خیلی برایشان سخت بوده.

    گوشی را برمی‌دارم. پیامی از زهره. دیشب توی رستن‌راه گزارش نگذاشته بودم، نگران شده‌ و پیامی همراه با اجرای بابک شهرکی از شهزاده‌ی رویا برایم فرستاده. قلبم گرم‌تر می‌تپد با حرکت قشنگش. آن هم خیلی اتفاقی در صبح تولدم. روزم زیبا شروع می‌شود. خیلی زیبا و خوش‌آهنگ.

    پیام‌های ساجده را در هنری‌بازی می‌بینم و قند در دلم آب می‌شود. مهمان‌هایش رفته‌اند. یک عالمه ویس و عکس. تصاویری از غار لاسکو. باور نکردنی‌ست خلق چنین هنری ماقبل تاریخ. اینکه آن انسان‌ها، بدون داشتن نمونه‌ی زنده جلوی چشمشان، چنین تصاویری نگاشته‌اند، برای خلقش رنگ ساخته‌اند و از تکنیک‌های مختلف بهره گرفته‌اند. بسی شگفت‌انگیز است.

    می‌روم برای پخت جوجه‌ترش و همزمان گوش دادنِ چندباره‌ی جلسه آخر نویسندگی خلاق. باید امروز چند خطی هم شده بنویسم. ممکن است بیندازم دور. ولی باید بنویسم. بخش کوتاهی از رمان «صداع» که در کانال دوره آپلود شده را می‌خوانم. بدجوری درگیر شخصیت‌ها و فرم خاص اثر می‌شوم. جریان سیال ذهن به شکلی غریب و معماگونه. دلم می‌خواهد کامل بخوانمش. می‌گذارم در لیست خرید.

    ساجده از چاپ ژلاتینی می‌گوید. چند ویدیو می‌بینم. دلم می‌رود برایش. همیشه به تجربه‌های متنوعِ شهره در رشته‌ی گرافیک حسودی‌ام می‌شد. شاید حالا فرصتی پیش آمده تا در کنار ساجده‌ی گرافیست، تجربه‌های متنوع‌تری داشته باشم. به استفاده از چاپ ژلاتینی برای تصویرسازی می‌اندیشم. خصوصاً در کنار تکنیک‌های دیگر. میکس‌مدیا. ذوق دارم که زودتر بیازمایمش.

    خود را در گروهِ نوشتنی‌جات می‌یابم، با ساجده و لادن. خدای من. چه رویایی. چه روزهای خوبی در پیش دارم. باید بیشترین بهره را ببرم از این روزها. تعاملِ بیشتر با دوستان ناب. آن هم به‌واسطه‌ی هنر. چی بهتر از این؟

    می‌رویم سری به نوید و نسرین بزنیم. نوید پروژه‌ی ساخت هلی‌کوپترش را پیش می‌برد. برایمان ریاضیِ کیت‌های مربوط به حرکت دمِ هلی‌کوپتر را توضیح می‌دهد. و اینکه جایرو چطور با چرخش یک الکترون در هسته، و اندازه‌گیری‌ِ زاویه‌ی بین جهت چرخشش با جهت حرکت هواپیما، تشخیص می‌دهد که دم باید چطور حرکت کند. واقعاً جذاب است.

    برمی‌گردیم خانه و می‌نشینم پای کامپیوتر. ناصر کمک می‌کند کتابی که می‌خواستم را پیدا کنم. بی‌معطلی شروع می‌کنم به خواندن؛ کتابی که مصاحبه با هفت بیمار مبتلا به آلزایمر است. این کتاب، ذهنیت و احساسات بیمار آلزایمری را از زبان خودش و آن‌طور که خودش تجربه می‌کند بیان کرده. خواندنش بی‌نهایت برایم جالب است. چون هم درباره‌ی وضعیت پدر بیشتر می‌فهمم و هم درباره‌ی شخصیت داستانم.

    سه‌سطریِ امشبم که از ویرایشِ یک سه‌سطریِ قدیمی بیرون آمد:

    قلم‌تبرم بر کاخِ کوسه‌های باردار
    که قلبِ ترم را به آرواره کشیدند
    که سقط کردند ثانیه‌ها را

    🪾رستن‌راه
    https://t.me/naemehsajadi

  62. – شاهنامه- پادشاهی بهرام‌گور.
    – سالاد الویۀ‌عزیزم.
    – سه صفحه آزاد نویسی.
    – نقاشی با مدادِ سفید.

  63. سوم مهرماه ۴۰۵.
    سال واژه: تحول
    مهم‌‌ها:
    – صبح زود بیدار شدم.
    – موزیک بیکلام از بارانی که جایش خالی است.
    – دو پارت یک و نیم ساعتی تمرین فیزیک.
    – خواندن قصه‌ی کدو از از روژه لسکو و ترجمه‌ی صادق هدایت.
    – پیاده‌روی بیشتر از ۴۰دقیقه.
    – روزنویسی با ۵تا پله‌ی نردبان.
    – با اجتماعی از قاصدکا سلفی گرفتم.
    – نارنگی خوردم، هرچند سبزو بیش از حد ترش بود.
    – آهنگای داریوش و ویگن.
    – به رژیم حذف قند برای ارزنی تمرکز بیشتر، پایبند بودم
    (بجای قند یا شکر، مویز یا توت خشک با چایی).
    – روتین‌های پوستی را کاملا رعایت کردم. آنقدر به صورتم مالیدم که چکه‌چکه دریا می‌شود.
    زیبا بود:
    ” دلم از نرگسِ بیمارِ تو بیمارتر است
    چاره کن، دردِ کسی کز همه ناچارتر است..
    فروغی‌ بسطامی”
    منِ امروزم بسیار دوست‌داشتنی بود، امیدوارم فردا هم همینطور باقی بماند.
    بالاخره فردا شنبه‌ است. روزِ عمل. نباید بگذارم خراب شود.

    #گزارش_نیک

  64. -نوشتن صفحات صبحگاهی
    -پیاده روی یک ساعته
    -خواندن جلد دوم رمان مادران ودختران
    -آزاد نویسی داستانک
    -دورهمی دوستانه وشب مانی در خانه دوست
    -شرکت درمراسم ختم یکی از آشنایان
    -شرکت در وبینار راه هنرمند خانم روحانی بزرگوار
    موقعیت نوشتن گزارش نیک مفصل را ندارم. بسنده می‌کنم به فهرست نویسی کارهایی که انجام دادم.

  65. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    دورهمی و شب‌نشینی بد نیست، ولی بیدارشدن با سستی و خستگی حس خوبی نیست.
    همسر جان مرا به نوشیدن قهوه دعوت کرد که حالم بهتر شد.
    همسرم خانه را جارو کرد و تی کشید. من هم میزها را دستمال کشیدم و دستشویی را شستم.
    کمی از «قمارباز» را خواندم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. امروز هم آزادنویسی کردیم و داستانک نوشتیم. تجربهٔ جالبی بود. یکی از داستانک‌ها را در کانالم گذاشتم.
    عصر با دخترم به خانهٔ جاری جان رفتیم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  66. ده صبح از رختِ خواب جدا شدم.
    منظور از رخت، لباس خواب نیست، تخت خواب است.
    لووتیروکسین را بلعیدمو ‌ساعت را کوک کرده دویدم به آشپزخانه، ناهار مهمان داشتم.
    الان فکر می‌کنم به امروز،
    تنها ساعتی که از عمق وجودم شاد و از نظر خودم، مثمرثمر بودم، از نه تا ده و ۴۵ دقیقه شب بود.
    با دوستانِم در فکر ِبهره‌بردن از جادوی واژه‌ها، برنامه ریختیم، فکرها را روی هم ریختیم، و با احترام به نظرات و ایده‌ها، چیزی برای ریختن نداشتیم پس گفتیم و شنفتیم.
    مثل باقی روزها که میزبانم، پیاده‌روی نکردم،
    تنها کمی مطالعه، و بسیار بحث و تبادل‌نظر.
    به امید فردای روشن‌تر،
    دلم شور می‌زند.
    حوالی ما سر و صدا برپاست.
    نگرانم از زبانه‌های آتشِ جنگ.
    الهی دامن هیچ‌کس را نسوزاند لاکردار.
    راستی،
    اگر دو دانه تخم‌مرغ را با مقداری پیازچه و جعفری و شویدِ خرد شده و یک دانه گوجه‌هرنگی رنده‌شده، کمی روغن و نمک و زردچوبه، بپزیداملت خوبی دستتان را می‌گیرد و می‌شود یک شام ساده‌ی خوشمزه.
    نویسنده ساز نبودم.
    فردا دوتا بیست و‌نج‌دقیقه خواهم نوشت.
    از نوشته‌هام متونِ خوبی مهیا شده.
    از خودراضی نیستم، فقط از خودم راضی‌م.
    همچنان در این خانه باز است.👇🏻
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  67. از سر وظیفه نوشتن.
    بیشتر از همیشه خودم را مقایسه می‌کنم. پاک‌کن سبقت می‌گیرد از هر واژه‌ای که می‌نویسم.

    شروع مدرسه‌ها را دوست ندارم. هنوز دلهره‌ی اسفند تمام نشده. هنوز جنگ تمام نشده. لحظه‌‌های بی‌خبری که همه‌چیز قطع بود. حالا تو زیر خروارها چه کنم تن‌داده‌ای به اجبار مدرسه رفتنش.

    نه شعری نه کتابی. روزم به کوچینگ گذشت. جلسه پشت جلسه. لذت کشف لایه‌های عمیق‌تر. رسیدن به ریشه‌ها. گاه ریشه ترس است، گاه خشم. ریشه‌ها اگر نه همیشه در بیشتر مواقع کهنه هستند و سالخورده.

    سیب‌های باغ همسایه را خشک کردم.

    سه روز از استمرارم فاصله داشتم. ننوشتم. نوشتم پاک کردم. کار ترانه‌م گره خورده، جور نمی‌شود.

    کمی در «نوواژه» پرسه زدم. برای گسترش دایره واژگانی تمرینی پیشنهاد می‌دهد به نام «بارش واژگانی» می‌پردازد. جمله ای را برمی‌گزینیم و برای هر واژه معادل‌هایی می‌یابیم.
    مثلاً:«فردا که بیدار شوم، اتفاق تازه‌ای نمی‌افتد.»

    فردا/ روز بعد/ روز آینده
    بیدار شوم/ برخیزم/ چشم بگشایم
    اتفاق/ رخداد/ پیشامد/ رویداد/ ماجرا/ حادثه‌/واقعه
    تازه/ نو/ جدید

  68. گوشت تا سوراخ گوش

    امروز در راستای سال‌واژه‌ام «نوزیستی» تجربه‌های جدیدی داشتم.
    با دوستان دانشگاهم رفتیم رستوران ازبکستانی. رستورانی که بعدن فهمیدم برای خانواده‌ی یکی از دوستانمان بود. چون همه‌مان را مهمان کرد.

    غذا انقدر زیاد بود روی میز دیگر جا نمی‌شد. اول پلوی ازبکی با گوشت و هویج‌های زردی که بیشتر به سیب‌زمینی می‌ماند، خوردم. با سالاد خیار و گوچه و پیاز (ولی مثل سالاد شیرازی خورد نشده بود). بعد مانتی خوردم. آن‌ هم توش پر از گوشت و پیاز بود. زیاد خوشم نیامد. اما بورک سامسا خوشمزه بود. آن هم پر از گوشت بود. یک ظرف جداگانه کباب و چنجه هم وسط میز گذاشتند.

    ماست چکیده هم بود. نوشیدنی‌های عجیب غریبی داشتند. یکی از آن‌ها سبز فسفری بود و بوی راکی می‌داد. واقعن اگر چشمانم رامی‌بستم و می‌بوییدم شک نمی‌کردم که راکی است. مزه‌اش هم عجیب بود. یکم مزه‌ی دارو می‌داد. خوشم نیامد.

    یکی دیگر را هم امتحان کردم که رنگش مثل دلستر بود. این کمی بیشتر مزه‌اش آشنا می‌آمد. اسانس گلابی داشت.

    خلاصه همگی ترکیدیم. من تا شب اصلن گشنه‌ام نشد. شب هم غذایی سبک خوردم چون هنوز از ناهار حس سنگینی می‌‌کردم.
    فکر کنم تا چندوقت دیگر گوشت نخورم.

    بعد از دانشگاه با احسان رفتیم لب دریا چای خوردیم و راجب شنیده‌ها و دیده‌هایمان صحبت کردیم. من از فیلم سخنرانیِ استاد رقصم برایش گفتم. با شنیدن حرف‌هایش خیلی احساساتی شده بودم و به استادم پیام داده بودم.

    از درس امروزمان، تاثیر شرایط محیطی بر ترکیبات داخل گیاهان برایش گفتم.

    کمی راجب تعریف رقص و بعد از آن تعریف هنر فکر کردیم. احسان می‌گفت هنر یعنی به تصویر کشیدن احساسات.

    کمی هم پیاده‌روی کردیم و رقصیدیم. جدیدن حرکت چرخش از تو و بیرون را تمرین می‌کنیم.

    یک مغازه‌ی بزرگی را گشتیم که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا می‌شد. وسایل خانه، اتاق، وسایل ماشین، برقی، تعمیراتی ، پیک‌نیکی و…

    بستنی دستگاهی خوردیم.

    برگشتیم خانه. و من با خاهرم شب نودل کره‌ای خوردیم و کارتون دیدیم.
    امروز زیاد نتوانستم چیزی بخانم یا بنویسم.
    فردا جبران خاهم کرد.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@saheshkh
    #گزارش_نیک

  69. گزارش‌نیک”1405/6/3″مهر. روز یک‌شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور خاندم.

    “صداع” از سودابه فضایلی را خاندم.

    “قدم‌زدن” از توماس برنهارد، بخشی از آن را خاندم.

    زمانی موسیقی گوش کردم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    کودک‌نویس شرکت کردم.

    در نویسنده‌ساز ۵ داستانک باید می‌نوشتیم.
    من ۴‌تا نوشتم.
    یکی از آن‌ها را در کانالم گذاشتم.
    اینم از نیک‌نیک امروز.

    https://t.me/speechoff

  70. سی و ششمین گزارش نیک را بنویسیم؟
    بله با کمال میل.
    امروز از صبح که برخیزیدم. دلم به انجام هیچ کاری نبود.
    ولی چند حرکت ورزشی زدم به بدن.
    کمی از تایم را اختصاص دادم به کتاب جدید به اسم علم خود انضباطی یا تادیب نفس.
    در مورد نیروی اراده، سرسختی ذهنی و کنترل خود برای مقابله با وسوسه و رسیدن به اهداف است.
    برآورد می شود مغز متوسط یک انسان، نزدیک به ۱۰۰ میلیارد نورون دارد. سلول هایی کوچک که در مدار مغز ما سفر می کنند افکار و رفتارهایمان را نتیجه می دهند.
    این تعداد، برابر با تعداد ستاره ها در کهکشان راه شیری است.
    عجیب و شگفت نیست؟
    این که مغز یک اندام کوچک درون خودش دنیایی بزرگ دارد.
    ۱۰۰ میلیارد نورون عصبی.
    اندکی بعد هم وبینار محبوبم نویسنده ساز شروع شد.
    امروز هم استاد راه جدیدی برای تشویق به نوشتن ایجاد کرد.
    کتابی به نام داستان های ۵۵ کلمه ای خواند.
    داستانک های کوتاه که پایان هایی معجزه وار داشتند.
    سه داستان کوتاه را برایمان خواند. لذت بردیم.
    قرار شد که هزارکلمه نویسی امروز بر مبنای داستانک باشد.
    ما قرار بود که هزارکلمه نویسی را داستانک وار بنویسیم.
    آزاد نویسی خود سانسوری نیست. راهی است برای روبه رو شدن با نفس خود و دیدن مسئله هایی که با خود داریم و وقت نکردیم به آن ها رسیدگی کنیم. یا بهتر است بگوییم که خیلی جاها در حق خودمان کوتاهی کردیم.
    هزارکلمه نویسی خود آزادی است. رها شدن روی سطح آب. شناور ماندن و دور شدن از هر چیزی که فکرمان را درگیر می کند.
    هزار کلمه نویسی روحمان را تازه می کند و خلاقیت به ذهن و جانمان می بخشد.
    به شما توصیه می کنم که اگر خودتان را دوست دارید برای یک بار این ترفند را امتحان کنید.
    پنج داستان نوشتم.
    فکر میکنم پانصد و خورده ای کلمه شد.
    و صحبت های خانم الهه علیزاده.
    شباهت های فامیلی داریم ولی فامیل نیستیم.
    اما می شود گفت که در یک جمع دوستانه و کتابخوان گرد هم آمدیم.
    از بدن صحبت کرد. اینکه بدن مند باشیم. با بدنمان صحبت کنیم. یک بار هم شده به حرف های این طفلک گوش کنیم. بدنی که همواره همراه ماست.
    اگر بدن نبود ما هم نبودیم. اما ما آن را نادیده می گیریم.
    شاید خیلی از سوال هایی که در ذهن داریم را بازپرسی کنیم و با بدن خود رفتاری دوستانه داشته باشیم خیلی از مشکلات خود به خود حل شوند.
    آخرین باری که با بدن خود درد و دل کردیم کی بود؟
    من همین امروز غروب با بدنم حرف زدم.
    دلشوره داشتم و نگران بودم. از او پرسیدم عزیزم برای چه اینقدر آشوبی و دل نگران؟
    جوابی نشنیدم، اما با پرسیدن همین سوال او آرام گرفت و طوفانش خوابید.
    گفتم عزیزم ناراحت هیچ چیز نباش با هم حلش می کنیم و از پسش بر می آییم.
    انگار بدنم متوجه شد که به او توجه می کنم و آرامش به قلب و کل وجودم بازگشت.
    بعد از وبینار هم آماده شدیم که بیرون برویم.
    شام بیرون رفتیم. در یکی از رستوران های شهریار شام خوردیم همراه با موسیقی زنده.
    پیتزا رست بیف سفارش دادیم با نوشابه.
    دو تا خواننده داشت. اولش دلم می خواست خفشان کنم. آهنگ های قدیمی می خواندند که دوست نداشتم. البته من دوستدار آهنگ های قدیمی هم هستم.
    ولی آهنگ های انتخابی آن ها به مضاقم خوش نیامد، اما کم کم انتخاب هایشان تغییر کرد و روبه بهبودی رفت.
    آهنگ ها شاد شدند و فضا را عوض کردند.
    انرژی ها بالا رفت.
    چند تا خانم بودند دور میزی که آنقدر انرژی داشتند و خوش ذوق بودند که آدم کیف می کرد.
    کلی از تیمشان انرژی گرفتم.
    خستگی ناپذیر بودند و کم نمی آوردند.
    روح تشنه ی شادی است و این جمع ها برای تغذیه روح لازم و ضروری هستند.

  71. سال‌واژه: ارتباط و خلاقیت در نوشتن

    امروز با خودم گفتم، کاش یک کبری خانوم داشتم که بچه‌ها رو صبح خروس‌خون می‌برد منزل مادر‌شوهر تحویل می‌داد و کله صبحی نه، سر ظهری با صداش بیدارم می‌‌کرد و می‌گفت: «خانم صبحانه حاضره.»
    و بنده با آرامش صبحانه را می‌بلعیدم.
    در حین بلعیدن، ایشان ادامه می‌دادند: «برای ناهار چی میل دارین؟»
    خلاصه کبری جان می‌بود و از این سر خانه به آن سر خانه جول‌جول می‌کرد.
    خیلی دلچسب می‌شد.

    _ آزاد‌نویسی کردم.
    _ نویسنده‌ساز: نوشتن طرح از پنج داستانک.
    اول فکر کردم نمی‌توانم، اما نوشتم. چرت شد، اما تجربه‌ی خوبی بود. یکی از داستانک‌ها در مورد عقربه‌ی ثانیه‌شمار یک ساعت مچی بود که شیشه‌اش شکسته‌ بود و عقربه‌ی بی‌نوا کمرش کمی تا خورده بود.
    _ کتاب تفکر سریع و آهسته.
    https://t.me/tasvirkhiyall

  72. گزارش نیک

    جمعه سوم مهرماه چهارصد و پنج
    سال‌واژه‌ام: جسارت

    امروز انگار کمی از لبه‌ی پرتگاه برگشتم.
    نه اینکه زمین زیر پایم دوباره صاف شده باشد، نه. فقط دیگر هر صدای کوچکی درونم را به لرزه نمی‌اندازدش.

    فکر می‌کنم مغزم بالاخره نشسته پای میز مذاکره و دارد با واقعیت کنار می‌آید.
    یک‌سری فشارها را گذاشته روبه‌رویش، نگاهشان کرده و گفته: «باشد، فعلاً هستید.»

    اما بدن، ظاهراً هنوز این جلسه را قبول نکرده.
    رگ سیاتیکم همچنان ساز خودش را می‌زند و باقی اجزای بدنم هم هرکدام یک گوشه‌ای از این آشوب را برای خودشان نگه داشته‌اند.

    شاید بدن دیرتر از مغز خبرها را می‌گیرد.
    مغز می‌گوید: «پذیرفتم.»
    بدن می‌گوید: «من هنوز در مرحله‌ی باور نکردنم.»

    باید کمی به این دو فرصت بدهم تا بالاخره هم‌نظر شوند.

    امروز تولد حمید هم بود.
    همسرم.

    و من باز به این فکر کردم که بعضی آدم‌ها چرا این‌قدر از ماهی شبیه‌ ماهشان نیستند؟چرا این‌قدر از آن دورند؟
    شاید اسمشان را ماه گذاشته‌اند، اما خودشان سال‌هاست دورِ مدار دیگری می‌چرخند.

    بعضی آدم‌ها حتی وقتی کنار آدم نشسته‌اند، یک جور دور بودن دارند.
    نه می‌شود گفت غریبه‌اند، نه می‌شود گفت آشنا.

    و من هنوز دارم دنبال کلمه‌ای می‌گردم برای این فاصله.
    شاید اسمش هم‌خانه‌گیِ بی‌هم‌مداری باشد.

    امروز، با همه‌ی این‌ها، کمی بهتر بودم.
    شاید نه چون چیزی درست شده،
    فقط چون من یک ذره بیشتر یاد گرفته‌ام با چیزهایی که هنوز درست نشده‌اند، راه بروم.
    https://t.me/MashgheBodan

  73. ➖سال واژه‌ام: بینجامیدن
    ✔️امروز صبح که پاشدم تنها بودم. مامان نبود.
    تا دستو صورتمو بشورمو مسواک بزنم پیداش شد.
    کتری آب نداشت. اول کتری و آب کردمو تا جوش بیاد نشستم پای صفحات صبحگاهی.

    ✔️بعد از خوردن صبحانه هم رفتم سراغ دائی جان ناپلئون. خیلی بامزه‌س. نثر عالی داره.

    ✔️بعد از دائی جان تصمیم گرفتم شاهراه تاثیرگذاری استادو دوباره ورق بزنم. در پی ورق زدن کل کتابو خوندم. دوباره خوندش باعث شده فکرایی هم برای خودمو و کانالمو و نوشته‌هام بکنم. مرسی که هستی استاد.

    ✔️نویسنده‌ساز شرکت کردم. توی هزار کلمه نویسی هشتا داستانک نوشتم دوتاشو دوست داشتم.

    ✔️نشستم پای فیلم داستان‌های موازی. عجب فیلمی بود. آخر هفته‌ای چسبید.

    ✔️نشستم پای سریال ترکیم‌ قسمت آخر فصل دو بود. تصمیم دارم اکه فصل سه چرا بود دوباره ولش کنم.

    ➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.

    https://t.me/Jonnevice_channel

  74. سال‌واژه: شوق زندگی

    ۱. صبح با صدای جیغ و داد گنجشک‌ها پشتِ پنجره‌ی اتاقم بیدار شدم. معلوم نبود باز چه برنامه‌ای دارند.‌ دیدم هنوز زود است و خودم را خاباندم. ساعت نه و ربع چشمانم را کامل باز کردم و بعد از زدن آب به دست و صورتم شروع کردم به هرزه نویسی. به شکم روی تخت‌خاب دراز کشیدم و با سرعت زیاد نوشتم. قبل از نوشتن و روشن کردن اینترنت گفتم: «مدیتیشن کن مینا. واست از همه چیز مهم‌تره.» گوش ندادم و کارِ خودم را کردم.
    ۲. نزدیک ظهر بود که یک نفر به من پیام داد از کانال مدرسه‌ی نویسندگی. آن‌جا نوشته‌ام را خانده بود و میخاست با من صحبت کند. پروفایلش دختری جوان و عروسکی بود.‌ شروع کرد و گفت خاهری ندارد. تازه ازدواج کرده و خیلی نیاز دارد با کسی هم‌صحبت شود. پرسید می‌تواند راحت باشد و جواب دادم بله. از سن و سالم پرسید و این‌که مجردم یا نه. دوباره از من پرسید که می‌تواند با من راحت باشد و دوباره جوابم بله بود. سوال را پرسید. راجع به روابط جنسی زن و شوهر بود. گفتم از مشاور و متخصص و این‌ها بپرس من نمی‌توانم راهنمایی کنم. تشکر کرد و کمی هم ناراحت شد که خاهر بزرگش نتوانست کمکش کند.
    هر چه که بود من واقعن در آن لحظه دوست داشتم کمکش باشم ولی قصه سمت و سوی دیگری رفت که تخصصم نبود و شاید هم بازیچه‌اش بودم.
    ۳. امروز بالاخره رفتم سراغ مرتب کردن سایتم. همه‌ی نوشته‌هایم را که در کانال تلگرامم بود آن‌جا هم گذاشتم. جان گرفت و ذوق کردم از دیدنش.
    ۴. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. قرار شد پنج داستانک را در بیست و پنج دقیقه بنویسیم. وقتی استاد نمونه داستانک را می‌خاند من فقط صدای زر‌زر‌های خاهر‌زاده‌هایم را شنیدم و سعی کردم بفهمم داستانک چیست. بیست و پنج دقیقه شروع شد و در دفترم شروع کردم به نوشتن. اول راجع به گیجی‌ام نوشتم و کم‌کم چیزی به ذهنم رسید. هر چه پیش رفت اوضاع بهتر شد. دوباره گیجی به سراغم آمد و صدای زنگِ ساعت آمد. وقت تمام شد. همین که آمدم و با گیجی نوشتم بهتر از ننوشتن است. نوشتن با گیجی شروع می‌شود. کم‌کم جان می‌گیرند کلمه‌ها و جای درستشان را پیدا می‌کنند. تو فقط بنویس بقیه‌ی کار با آن‌هاست.

    این روزها گرفتار و ناراحتی. حالا درد جسمی هم اضافه شده و فقط خودت میدانی چه باری را تحمل می‌کنی. حرفت را کسی نمی‌فهمد حتا نزدیکترینت. چرا؟ چون داری خلاف موج جماعت حرکت می‌کنی. وقتی بزرگتر حرفی می‌زند تا یک جایی می‌توانی مخالفتت را بگویی و بیش‌تر از آن تو یک زن وقیح هستی که حدش را نمی‌شناسد. می‌گویند بچه‌داری‌ات را بکن و این‌ها را به مرد‌ها بسپار. او به دوش نگرفت و بار به گردن تو افتاد. حالا همه تو را سرزنش می‌کنند. همان‌ها که بار‌ها از قصه‌ی زندگی و دخالت مثلن بزرگترهایشان گفتند و آتشی که به زندگی‌شان افتاده با این دخالت‌ها. آن‌ها می‌گفتند ما احترام نگه داشتیم و نخاستیم همه چیز را از بین ببریم. دروغ می‌گویند و تو باور نکن. جرات تو را نداشتند و ندارند. مردی را هم اطرافم ندیدم که این جسارت تو را داشته باشد. زمان می‌گذرد و عاقل‌تر می‌شویم. چند سال بعد برایت کف می‌زنند که چقدر خوب آن موقع حقت را گرفتی و نگذاشتی از آن داستانی مظلومانه بسازی از خودت و برای دخترانت تعریف کنی. هر چند می‌دانم که برایت کف زدن احمق‌ها اصلن مهم نیست.
    تو تنهایی و همه سرزنشت می‌کنند و من برایت کف می‌زنم. امروز و نه در آینده.
    https://t.me/Neveshtkhaneh

  75. راحت ندید مرغ دلم در کمند تو
    طایر شیرازی

    -همینکه چشم وا کردم، زیر قابلمه‌ی قورمه‌سبزی رو روشن کردم. کله‌پاچه‌ی دیشب‌پز رو برای آقای همسر آوردمو و یه فنجون چای سرکشیدمو سروزلفی آراستمو و سرولباس عوض کردمو لبی رنگ‌ولعاب دادمو و چشمی سیاه کردمو موها رو‌ یکطرفه چین‌وشکن دادمو پریدم تو دورهمی ماهیانه‌ی حلقه‌ی ادبی میم.
    -از ۸:۳۰ تا ۱۱:۱۵ توی حلقه‌ی از کتابای شهرنوش پارسی‌پور و نمایشنامه‌های ماتئی ویستنی و فیلم‌های اسکورسیزی گفتیم و شنیدیم. هر کس نکته‌ای نازه و برداشتی متفاوت داشت که شاید کشف تازه‌ای از کتاب سگ و زمستان بلند یا طوبا و‌معنای شب یا زنان بدون مردان یا خاطرات زندان بود که شاید خود پارسی‌پور روانشاد هم موقع نوشتن چنین منظوری نداشته و ما کشف کرده بودیم. من در مورد خاطرات زندان حرف زدم که هیچ‌کس نخونده بودش. من تاریخو دوست دارم و همین دلیل انتخابم بود. خیلی خوش گذشت.
    – ناهار بچه‌ها رو پختم.
    -ستونِ »پای صحبت بزرگترها«م رو منتشر کردم.
    -گلبرگو بردم کلاس و برگشتم که ساعت ۳ شده بود.
    – چرت یه ساعته‌ای زدم.
    -باز شستشو و نظافت و عصرونه‌ی بچه‌ها و…
    -وبینار و شنیدم و توی ۲۵ دقیقه، پایه‌ی ۵ داستانکو ریختم. شاید روزای بعد برگشتم و سروسامونش دادم.
    -اتاق دختر نوجوونم رو پاکیتزی کردم. وای که گاهی نگران مبشم اگه روزی نباشم این دخترا کپک بزنن🫢
    یه وانت کتاب از اتاقش ریختم بیرون.
    – باز شام پختم.
    – لباس‌ها رو اتو زدم و پارگیا رو رفو کردم.
    – سرکی به کتاب شعر دوستم زدم، انقد هیچی نداشت که با احترام کتاب رفت توی بازیافت.
    – برای دوستای مدرسه، کامنت گذاشتم و از خوندن یادداشت‌هاشون حظ کردم و گفتم: درد و بلای یَک‌یَک‌تون بخور تو سر اون دوستم با اون کتابش😉
    – لباس‌های کوچیک‌شده‌ی دخترا رو هر فصل تصفیه می‌کنم و می‌رسونم دست خانواده‌هایی که ممکنه به دردشون بخوره.
    – کمی زبان خوندم.
    – ادامه‌ی بازخورد شعر رو در حین کارام شنیدم.
    – توی حمام لباس بچه‌ها رو لکه‌گیری کردم 😶
    – مادری تمامی نداره فقط من از حال میرم. باید برای فردا ناهارشون رو آماده کنم، فردا صبح میرم پیاده‌روی و دیدن یه دوست و صبونه.
    شب بخیر
    https://t.me/marzie_yarmohamadi

  76. صبح آزادنویسی داستانی جبرانی داشتم سعی کردم تجسم‌نویسی کنم، آخرش را هم با فهرست‌نویسی تمام کردم.

    دو ساعتی درس خواندم.

    در وبینار نویسنده‌ساز استاد ابتدا چند داستانک خواند و آزادنویسی داستانکی داشتیم، نسخه‌ی خام 5 داستانک را نوشتم. نتیجه‌ی پاسخ استاد به پرسش‌های دوستان برای من شد دانلود کتاب‌های «زندگی در پیش رو» و «دلایلی برای زنده ماندن» در طاقچه بی‌نهایت. در انتها هم الهه علیزاده آمد از تن و بدنه‌ی پرسش‌گری گفت. اگر بیشتر می‌خواهید بدانید در وبیکارهای سرزبان شرکت کنید.

    مطالب درسی فردا را مرور کردم.

    خواهرم یادم انداخت تولد مادرمان است، تولد مادرجان را شفاهی تبریک گفتم. وقتی تولدم می‌شود و از مادر هدیه می‌خواهم می‌گوید من همین که تو را به دنیا آورده‌ام خودش هدیه است، حالا هم که بخواهم برایش هدیه بگیرم می‌گوید خود شماها برایم هدیه‌اید هدیه می‌خواهم چکار. امروز دوتایی دعا کردیم خدا عمرمان را اندازه‌ی زندگی مستقلمان بکند و من و او را از هم نگیرد.

    فیلم کیکوجیرو را به پیشنهاد الهه علیزاده دیدم. پسر 9 ساله‌ای تصمیم می‌گیرد در تعطیلات تابستان دنبال مادرش بگردد، مرد همسایه هم در این سفر همراهش می‌شود. پسر مادر را نمی‌یابد اما مرد همسایه برایش تعطیلات خوبی برایش ترتیب می‌بیند.

    یادم افتاد امروز روح طاقچه را شاد نکرده‌ام. چند شعر از «گزیده‌ی شعر احمدرضا احمدی» خواندم. بخشی از شعر «پاییز کسل» را با هم بخوانیم:
    «به بهار که رسید
    برگ‌های زرد سبز شدند
    یادِ عروس افتاد
    خواست به پاییز برود
    عروس را به بهار آوَرَد
    تا عروس بهار را ببیند

    اما اسبش رفته بود
    تا برای زمستان گرما بخرد.»

    هفته‌ی خوبی پیش رو داشته باشیم آمین.

    1405.7.3
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  77. اَده گوریسَن؟
    آخرهفته‌ی پرخابی بود و توی خاب هم داشتم کار می‌کردم. کار دارد در من حلول می‌کند. آن روز نبود؟ ساعت هفت و نیم توی راه، زن از من پرسید مرکز بهداشت کجاست؟ من هم پرسیدم ساکن کجا هستید؟ همانم دیگر. زیقا باتمیشام، به گل بنشینند انشالله به حق پنج تن آل عبا، نمی‌دانم کی البته.
    اَده می‌بینی؟
    دیشب به حمید گفتم کی می‌تانی حرف بزنیم. گفت فردا ده تا یک.
    بیدار شدم، صبحانه‌ی پری درست کردم و حمید آمد و خوردیم و حرف زدیم. از سلامتی گفتیم، از کار و پول گفتیم، از استقلال گفتیم، از آسیب‌هایمان گفتیم و من گریه‌ام گرفت. جمله‌ای در ذهنم پخش می‌شد که تو به اندازه‌ی رازهایت بیماری.
    حمید رفت.
    امروز زیاد نوشتم.
    «تمرین» را خاندم.
    با متخصصون جلوس داشتیم و حرف زدیم از برنامه‌ها.
    نویسنده‌ساز از وسط‌هایش بودم و چون برنامه را نمی‌دانستم و باید گوش می‌کردم فقط نوشتم باز.

    با کیمیا و بچز بودیم و طی صحبت‌ها دوباره جمله‌ی تو به اندازه‌ی رازهایت بیماری در ذهنم تکرار شد و روی برگه نوشتم بعد از اینکه گریه کرده بودم. از خودم پرسیدم این جمله از کجا آمده؟ دیدم این و مفاهیم دیگر که در ذهنم تکرار می‌شد از کتاب «زندگی شجاعانه» بود، همانی که می‌خاندمش و حس بدی داشتم که یادم نمی‌آیدش.
    برایم عجیب بود. بعد از خاندن آن کتاب بارها خودم را در معرض گفتن قرار داده بودم و انگار این کار را مسئولیت خودم می‌دانستم. این که جمعی را بیابم که بتوانم در آن امنیت را تجربه کنم. قبلن می‌گفتم ساختن و داشتن جمع مطلوب خوب است، آدم بهتر است داشته باشد ولی اینکه به چشم مسئولیتی آن را ببینم که برایش کار کنم نه.
    بعد دیدم من و سلامتی و سال‌واژه‌ام «ترویج» از جنس همین مسئولیت‌اند.
    انگار راهی که در مه می‌رویم و به نتیجه‌اش دسترسی نداریم آن‌قدرها هم که در ذهنمان تصور می‌کنیم بیراهه نیست. و چون که مه غلیظ است دلیل نمی‌شود نتوانیم راهی پیدا کنیم.

    بعد از جلسه با کیمیا دیدم احمدو و نصیرو دارند می‌نویسند و من هم پریدم بینشان و نوشتم.

    و نوشتم که می‌دانی؟ پی‌ام‌اس را هم دوست دارم چون باعث می‌شود راحت‌تر گریه کنم و راحت‌تر بگویم دلم بغل می‌خاهد.

    روزگفتار هم گرفتم امروز.

    و بروم سراغ روزنویسی.

    و تیمام.

  78. *باورنکردنی نیست در بیست‌و پنج دقیقه گِل پنج داستانک را گذاشتم رو چرخ سفالگری. تا کدام یک کوزه ماندگار شود.
    *یک نقد هم نوشتم در مورد نمایش موشهای بلفارست. لینک سایت را میگذارم زیر همین متن.
    *پیاده‌روی کردم با این تفاوت که همیشه پیاده می‌روم برای کسب روحیه ولی این‌باز در بهترین شرایط روحی پیاده رفتم.
    *شعرخوانی هم امروز میهمان شیرین جانم شد.
    از ده به خودم چهار می‌دهم.

  79. -امروز توی مراسم تشیع جنازه، ملت روی جایگاه میت نشسته بودند(جایی که جنازه رو می‌ذارن و روبه‌روش نماز می‌خونن. راستی جالبه برام که یه مرتبه خانم، آقا و تمام اسم‌ها تبدیل می‌شن به جنازه.) بقیه هم روی سکوی دور تا دور فضای سرپوشیده. بساط شوخی و خنده و هروکر براه. مامانم گفت: مرگ دور می‌خوره. یه روزی قسمت تک‌تک ما آدمایی که اینجایم می‌شه. اما باورش سخته. نه؟

    -قبرستون، جاحسرتی. می‌شنوی اما کاری از دستت برنمیاد. گور، جاحسرتی. ننوشتن جاحسرتی. اگر ننویسم، جاحسرتی‌. می‌نویسم تا جاحسرتی نشم.

    -چند روز پیش توی کلاس شعر مجبور شدم به مورچه فکر کنم و شعرکی در موردش بنویسم. بعد شستن ظرف یک عالمه مورچه روی کابینت و دیوار دیدم. صف طولانی برای یک لقمه نون حلال. خاستم با اسکاچ زیر کنم اما دلم نیومد. ترمز زدم. به بهتر شدن شعرم فکر کردم.

    – کاش بی‌قراری مثل سرما بود. هی لباس بپوشی هی آروم‌ شی، هی لباس گرم هی آروم، آروم، آروم. آرامش اگر لباس بود، چه جنسی داشت؟

    – شعرچینم از کتاب اشد ملاقات| مجید رفعتی:

    بین تیک‌تاک ساعت
    فاصله‌ای‌ست
    خط تیره‌ای
    که مرگ را از مرگ جدا می‌کند
    نام‌های دیگری هم دارد:
    عشق، صلح، آزادی
    بین دو نقطه نقطه‌ای‌‌ست
    که آن را نمی‌کِشیم
    بین دو لحظه لحظه‌ای‌ست
    که همواره از دست می‌رود
    و بین دو آدم آدم‌هایی
    که می‌خواستیم و نیستیم
    به صاعقه فکر می‌کنم
    که برمی‌خیزد
    و آسمان را از آسمان جدا می‌کند
    تا باران ببارد

    به تخیل غول‌ها نیاز دارد
    نجات پرنسسی
    که در قلعهٔ گذشته زندانی‌ست
    و لباس‌های کودکی‌ات را
    پوشیده است

    -خوشحالم چون کسی بدون خداحافظی نمرده.

    – خوشبختی یعنی، خیره نبودن به کمبود. به آدم توی قبر خیره نشو.
    https://t.me/NarjesAzimii

  80. سال‌واژه: پژوهشیدن.

    دوستی قدیمی را بعد مدت‌ها دیدم و دو ساعتی گپ زدیم. عکسی نشانم داد. یکی از آشنایان. گفت: «می‌دانی چرا حرص می‌خورم دیگر؟ می‌دانی چرا متنفرم دیگر؟» گفتم: «می‌دانم. ما پر از محدودیتیم و او از محدودیت‌ها گذشته. احساس بد طبیعی‌ست.»
    راستش خودم هم همیشه دارمش. احساسی توأم با تحسین و کاش است.
    «اما راستش باید از محدودکننده‌ها متنفر بود.» من به تنفر اعتقاد فراوانی دارم. اما به آدم درستش‌‌. شاید ریشه را که بگیری محدویت را در خودت بیابی. اما فشار بیرونی برای بعضی بیشتر تأثیر می‌گذارد با دیگران.

    اصلن معتقد نیستم حسودی حس بدی‌ست. احسا‌س‌ها همه نشانگرست. یافتن چرایی حسودی بهتر از پوشاندنش است. و می‌دانید کجا حسودی خطرناک است؟ آنجایی که بروی پشت سر یارو بد بگویی چون نمی‌توانی مثل او باشی. تخریبش کنی و موفقیت‌هایش را نادیده بگیری. فقط چون او توانسته آنطوری باشد که می‌خاهد و تو نتوانستی. حتا اگر ندانی منشأ حسودی‌ات ناتوانی‌ست.

    بگذار از امروز بگویم. جمعه‌ها ترسناکن. چون همیشه طوری پیش می‌روند که انتظار ندارم. کسل بودم و در شرف سرماخوردگی‌. خداروشکر وسط روز نخابیدم. اما خیلی بی‌حال و به زور کار می‌کردم. با پومودور طراحی کردم و خیاطی. کمی هم انگلیسی تمرینیدم. نگاه که بکنی روز کاملی به نظر می‌رسد ولی مقدار هرکدام باید بیشتر می‌بود. هزار کلمه را هم با وبینار نوشتم. دوباره دلم برای رمان‌خانی تنگیده‌. امیدوارم دوباره چیزی مثل دن کیشوت بیابم.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  81. مصرف‌گرایی را در خود نهادینه‌ کرده‌ای و تولید هم اگر کنی برای مصرف‌گرایی است. اگر صبح زود از خاب بلند شوی و پنکیک بپزی برای تولیدت از برای مصرف است. مصرف غذا و حال خوب ولی چه فایده؟ این‌ها جواب نیست. باید مسئله را از ریشه حل کنی. هیچ وقت به دستورپخت‌های گوگل اعتماد نکن. صرفن می‌ریند به مواد غذاییت. خاهرت خودش دستور پخت است از او کمک بگیر. کمک می‌گیری و هی غر می‌زند که چرا هر چی گوگل گفته گوش کردی. چرا برای این همه آرد فقط یک تخم مرغ شکانده‌ای؟ از آن ور هم مادرت می‌غرد که چرا اول صبحی این همه ظرف کثیف می‌کنی. با کمک خاهرت آن گوه را به گل می‌تبدیلی. یک طرفش طلایی با دایره‌های کمرنگ. یک طرفش هم سفید با دایره‌های قهوه‌ای. مثل نان تافتون. پدرت می‌گوید نیمرو درست کن و کات به کلوز آپ تو و خاهرت. به قول معروف ما اینجا داریم زحمت می‌کشیم. واقعن عجب شکمی دارد. اول صبحی هم نان و پنیر می‌خورد هم پنکیک و هم نیمرو. خسته نباشی مرد.
    ای وای یادت رفت بنویسی که قبل از پنکیک پختن صفحات صبحگاهی نوشتی. البته تو فرهنگ لغت تو صفحات صبحگاهی یعنی از خاب برخیزی دست‌شویی بروی آبی به سر و صورتت بزنی و بعد تو همان رخت خاب دست به قلم شوی. استادت می‌گوید صفحات صبحگاهی یعنی بلافاصله نوشتن پس از بیداری اما چطور وقتی که چشم‌هایت از شاش زرد شده بنویسی؟ اگر هم چیزی بنویسی صرفن در مورد درد تحمل شاش است و ترکیدن مثانه‌ات. شدی عاقد ادامه‌نویسی و صدجمله. ادامه‌نویسی‌ات هم می‌ترسم سه نقطه. تو ساحلک چند جمله‌ای هم نوشتی از سکوت و بعد رفتی پاراگراف بالایی را انجام دادی.
    اتاق را اساسی تمیزیدی و با این حال به نظرت هنوز کثیف است.
    روزگفتاری می‌گیری. در اصل دیشب گرفته بودی و امشب فرستاد شد. از این و آن در حرفیدی. کمی از تی‌تی و کمی از گدایی پیش این و آن تا یادداشتی برای کانال جور کنی. کمی از کتاب‌هایی که سه‌شنبه‌ای خاندی. کتاب‌های کتاب‌خانه‌ی شعر.
    خاندی خطبه‌ی طلاق برای ابروهایت.
    دفتر ای کاش آفتاب از چهارسو بتابد. از بهزاد فرزین‌پور یا رزین‌پور یا زرین‌پور یا هر پور دیگری. چند شعر ابتدایی چه انسی دارد با طبیعت. حتا راوی یکیشان درخت. با خود نقطه و مصرع و این جنین‌های متن هم شعر می‌سازد. مثلندش: شعرهایم از مصرع دوم شروع شده‌اند. حالی به حالی شدی یا خیال شاعر تو صفحه‌ی سی و دو. شعر رنگین کمان. چه پر احساس. یادداشتیدی عبارات و ترکیباتی تو کاغذ و سطرهایی تو ساحلک. چه خوب است تمامیدن یک دفتر شعر تو یک روز.
    پازل‌بازی، شعربازی، وزن‌بازی همه و همه با شاهینو. نگاهی انداختی به پازل بقیه. اکثرن درست جواب داده بودند. پازل تو نسبت به اصلی وزنش کم‌تر با این حال باز وزن‌مند. پازلت: عشق من و حسنِ بی‌منتهای تو/ جور تو و طاقت بی‌حساب من.
    آزادنویسی و آزارنویسی با ساحلک. چه تاثیری گذاشته فلان‌پور و دفتر شعرش روی قلمت. پر از خیال‌هایی که از طبیعت زاده شده بودند. بعد از مدت‌ها خطاب به کسی آزادنویسی کردی. خیلی ناگاه و شانسکی. خطاب به فردی که وجود ندارد. راوی هم که آزادمی‌نویسید تو نبودی. نمی‌دانی هم کی بود. از طبیعت کشیدی به تروا و بعد ریحانه ربانی که می‌خاهد دختر راوی را بدزدد. با همه‌ی این‌ جهش‌ها باز از موضوعی واحد می‌حرفیدی و هسته‌ات بود محفوظ. در حد نیم‌فاصله و اشتباهات تایپی ویراستی.
    دفتر پرسیدن راه رو دورتر می‌کنه از ابراهیم‌شاهی. بخش‌هاییش رونویسی. ساعد مشکی مناسب‌ترین گرافیست برای کتاب‌آراییش. کارهایش را می‌دو‌ستداری. برای طراحی به نوعی آزادکشی می‌‌کند و پیشنهادهای کتاب‌های آموزشی به کتفش است. مثلن همین قرار دادن کلمه تو شکلی هندسی یا نازک و کلفت کردن حروف. اوی مای گاش پس شعر شکسته هم می‌تواند باشد؟ به‌به شاعر چه رسم‌الخطی شبیه به تو دارد. ضمنن نه ضمنا. آخر کدام عاقلی از دماغ معشوقه می‌گوید آن هم نه وصف زیبایی بلکه چه آبریزشی دارد؟ طنز دارد. طنز مشکی. ساعد دارد. ساعد مشکی. شاید بهترین کلمه در وصف کارش دادائیست باشد یا که آوانگارد. از خودت می‌بیزاری وقتی اصطلاحات آکادمیک به کار می‌بری اما چه عیب اگر به جا باشد و باز چه عیب که هزارتا توضیح را در خود می‌گنجایند.
    سرچکی کوچولو از ابراهیم شاهی که بود چه کرد. می‌فهمی اوی مای گاد داداشمان خودش گرافیست است. می‌فهمی این داداشِ هنجارگریزمان پشتوانه و شناختی داشته به هنرهای سنتی.
    سرچکی از دستورپریشی و زبان‌پریشی. اطلاعات به دست آوردی فهم هم مقداری، اما دانش؟ لا. برای تمرین پیشرفته همین سرچک‌ها کافی ولی برای نوشتن رمان‌جستارت باید کتاب خاند. چند کتاب یافتی در این زمینه از عمو فِری. همان فرویدِ قرتی‌ها.
    مقاله‌ای خاندی از همین دستورپریشی و زبان‌پریشی. بررسی اولین زبان‌پریش متقاطع فارسی‌زبان که معرفی شده. مربوط به سال نود و یک. به عنوان مقاله زبان تمیزی داشت. بدون کلمات عجیب غریب و عربی. چند نمونه گفتار هم از بیمار آورده بود و ایرادات دستوریش را گفته بود.
    نویسنده‌ساز. خاندن چهارتا داستانک از کتاب پنجاه و پنج داستانک. آخری کمی فرم‌بازی. ایجاز. به اندازه‌گویی. غافلگیری. دکترپرست باده و اوستا را سوراخ کرد با پیام‌هایش. به لطف دکترپرست درامای خونت تنظیم شد. اوستا هم کل این دراماها را به چپ‌ترین ناحیه‌ی راستش دایورت کرد و داستانک نوشت. باریکلا مرد. یک دونه‌ای واسه‌ی نمونه‌ای. خودت هم نوشتی. از بدی‌های آزادنویسی با گوشی یا هر ماسماسک دیگری: همش نگران غلط‌های تایپی هستی. تو کاغذ آزادتری. تندتری. هرچند چه فایده که نمی‌توانی دست‌خطت را بخانی؟ استاد و هفت جد و آبادش را دعا می‌کنی برای یادآوری نکته‌ای: آزادنویسی فیزیوتراپی قلمی است و آماده کردن برای نوشتن‌های جدی. مدتی اگر تو آزادنویسی نه ایده‌ای به ذهنت می‌رسید نه جمله‌ای نامعمول و نه تخلیه‌ی روانی می‌پنداشتی کاری بی‌فایده می‌کنی. مژده‌ی دوره‌ای کارگاهی چیزی از داستان را داد اما نه کارگاه داستان کوتاه. برای فهمیدن مژده‌اش مشتاق می‌شوی تا سه چهار روز آینده زنده بمانی. پرسش و پاسخ. الهه. گفتن از تن. پرسش از تن. تن نقطه‌ی صفر مختصاتی است. اگر دارید بگا می‌روید بچه‌اتان را از تن بطلبید.
    نمایش در دو پرده از سنگ و جمجمه‌های توخالی از بهرام‌جنی. چندین صفحه. کمی ساخت و پاخت نمایش‌نامه و بعد هم دخول بهش. شاید دلیل این مدل نوشتن این است که اول دیالوگ‌محورتر باشد و توصیفات در حد پرانتز و دوم طولش به نمایش‌نامه‌ای واقعی نمی‌رسد. بهت این حس را می‌دهد که انگار طرف می‌خاست نمایش‌نامه بنویسد اما نمی‌داند چی و چطور یا که می‌داند اما ناتوان است در‌ اجرای خوب پس همین مسئله را موضوع نوشتن می‌کند.
    کاریکلماتوری نوشتی از پیشی گرفتن و پیشی به معنای گربه. خدا را شکر می‌کنی مثل خیلی اوقات به همان شکل‌های اولیه قانع نشدی و رسیدی به شکلی کم‌گوتر.
    توی وویسی طولانی تی‌تی را به شیوا معرفی کردی. برایت سوال تعحب کند یا فحشت دهد که چرا چنین وویسی فرستادی. خرد خرد وویس می‌گرفتی برای آن بنده خدا هم راحت باز می‌شد. گفت که این فیلم را یک سال پیش دیده و رابطه‌ی تی‌تی و نامزدش برایش عحیب بوده.
    می‌خانی بخش‌هایی از چرا عاشق شدم از سعید دبیری. ترانه داری بیشتر می‌فهمی.
    آزادنویسی موضوعی برای تمرین پیشرفته. باز هم خطاب به دوم شخص جمعی. باز هم جملات هزارتویی. باز هم اظهار نظر در مورد مستئل جنسی. باز هم کمی دیکتاتوری در شخصیت.

  82. ✔️در صفحه‌ی صبحگاهی، برنامه‌های امروزم را فهرست کردم و تحت هر شرایطی انجامشان دادم.
    بیست و پنج دقیقه آزادنویسی داشتم. از این شعر حافظ هم رونویسی کردم:
    ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
    زار و بیمار غمم، راحت جانی به من آر
    ✔️دو پومودورو تمرین یوگا داشتم، در اجرای آساناها جسورتر شده‌ام.
    ✔️سه پومودورو هم تار نواختم.
    همیشه دوست داشتم مثل استاد کیوان ساکت، آهنگهای موتزارت و بتهوون را با تار بنوازم.
    امروز دو سطر از ترکیش مارش موتزارت را اجرا کردم.
    ✔️فیلم مارتین ایدن را تمام کردم. به یاد یکی از جمله‌های پدرِ فرهنگ در کتاب بی‌لنگر افتادم که می‌گفت《بعضی‌وقتها ابزار رسیدن به هدف، هدف را فاسد می‌کند》
    ✔️بازپخشِ ششمین جلسه از نویسندگی خلاق را شنیدم.
    ✔️یکی از برنامه‌های استاد لطفی در مورد ردیف‌نوازی در ایران‌صدا را هم شنیدم.
    ✔️در نویسنده‌ساز، طرح پنج داستانک مکتوب شد.
    در ابتدا ذهنم غر‌غر کرد و گفت 《 تو بلد نیستی》 ولی مشاهده‌اش کردم و ادامه‌دادم.
    یکی در مورد زنی بود که آرایشگرش مثل همیشه ابروهایش را تابه‌تا برداشته و جرات نکرده به رویش بیاورد و باز هم باید چشم‌غره‌های شوهرش را تحمل کند. فردای آن‌روز آرایشگر که دوستش هم هست، تماس می‌گیرد و از واکنش شوهرش می‌پرسد و او مثل همیشه، می‌گوید که او از مدل ابروهایم تعریف کرد.
    دومی در مورد ترکیدن انار و به دنیا آمدن دانه‌هایش بود.
    سومی در مورد جنگ بود‌.
    چهارمی و پنجمی خیلی خام بودند.
    بانو علیزاده هم کتاب پندارشناسی ادراک را معرفی کرد و از تن‌مندی گفت.
    ✔️کتاب دفترهای دوکا تمام شد.
    بی‌لنگر، یوگا اثر یونگ، پرنده‌به پرنده و زیر متن در فیلم‌نامه را خاندم.
    در کلمه‌برداری، نوزایی و غوطه‌زنی را دوست داشتم.
    نوزایی روز‌واژه‌ام شد.
    ✔️به‌گاه نوشتن گزارش نیک، به یاد پیاده‌روی افتادم.
    فراموشش کرده‌بودم.
    از فردا در برنامه‌ام فهرستش خاهم‌کرد.

  83. دیشب خواب بدی داشتم. ولی امروز روز خوبی بود. خوب نشده‌ام هنوز. این ویروس‌های وزه پیشم هستند. 

    صبحانه خوردم، کارهایم را نوشتم، وسایلم را مرتب کردم و خسته شدم. دراز کشیدم، چیزی خوردم و گوشی‌ام زنگ خورد.

    استادم بود. بازخورد داد برای فایل مقاله‌ام و قرار شد تا فردا برایش بفرستمش.

    نشستم پای نوشتن که دو ساعته تمامش کنم و بعد از ۶ ساعت کار کردن تا شب تقریباً تمام شد. تقریباً، یک کوچولویش مانده هنوز.

    وسطش هم ساعتی یک بار غش و ضعف می‌کردم و خستگی و سردرد داشتم. این بیماری خوب هم شود خستگی‌اش با من می‌ماند حالا حالاها‌.

    خسته شدم، ولی خوشحالم که نشستم و نوشتم. اصلاً دلم تنگ شده بود برای کار کردن. می‌گفتم کاش خوب بشوم فقط چند ساعت پشت هم بنشینم پای لپتاپ و کار کنم.

    کار کردن واقعاً لذت دارد. یک چیزی یاد می‌گیری، کاری را جلو می‌بری، مهارتی را تقویت می‌کنی.

    آن تکه‌ی کوچولوی باقیمانده را هم بنویسم و فایل را بفرستم برای استاد می‌خوابم. بدنم بیشتر از هر چیزی نیاز دارد به خواب.

    https://t.me/f_mahmudpur

  84. امروز ترجیح دادم‌که در تخت خواب بمانم ویروس نخوانده ای که قبلا خدمتتون عرض کرده بودم بدجور بسترگیرم کرده فقط به مدد دوتا ژلوفن وبینار نویسنده ساز را شرکت کرد م وپنج داستانک ناپخته پیش نویس کردم چه خوب بود که خوشبختانه این جلسه را از دست ندادم

  85. سلام
    منم با یوسا موافقم ، آدمهایی که در زندگیم اثر گذار بودند را حتی ندیده بودمشان،یادمه سوم راهنمایی کتابی در باره تصوف خواندم و آموزه های آن چندین سال بامن بود.
    امروز ناهاررا دونفره در رستوران خوردیم.
    وبینار استاد نوشتن پنج داستانک بود ومن با کارهای متعددهم زمان ،توانستم یک داستانک را بنویسم.این توصیه عجله نکن بسیار لازم میدانم تا کار نوشتن خوب پیش برود ،جمله یک فیلم ،حقیقت مدرک میخواهد تا پذیرفته شود

  86. سال واژه: پذیرش
    انیمیشن HOPPERS رو دیدم، قشنگ بود. راجع به حمایت از محیط زیست و حیوانات بومی بود.
    در یک سکانس مادربزرگ مِیبل، نقش اول داستان توصیه ی ارزنده ای به نوه اش دارد؛
    “کنار برکه دعوتش می کند به سکوت، وقتی صدای طبیعت شنیده می شود به او می گوید: این جادوی طبیعته. وقتی می فهمی یه تیکه از یه پازل بزرگتری، دیگه اعصاب خوردی های کوچیک به چشمت نمیاد‌.”
    ایکاش کمتر فراموش کنم ذره ای از یک پازل بزرگتر هستم.
    به گربه هایم رسیدگی کردم.
    استراحت کردم، حال جسمی اجازه ی کار دیگری نداد.
    برای گربه ها، در حجم کم غذا پختم.
    املت و سبزیجات آماده کردم.
    به زور ظرف ها را شستم و زباله ها را جمع کردم.
    در حد ده دقیقه غذا را پخش کردم.
    قبل از خوردن داروها و خواب شبانه، در حد بضاعت خود را به گزارش نیک رساندم.

    *قوی بودن در زندگی بسیار خوب است و ارزشمند، اما نه در حدی که هیچ کسی نگرانت نشود.*

  87. امروزم به کولر بازی گذشت.
    سه چهارساعتی با کولر دبیرستانم بیرون بودم. ماهی بازی کردیم و حرف زدیم.
    بعد هم رفتم به درخت کولر دوران راهنمایی‌ام.
    یکی از کولرهای مشترکمان هم بود. غذا خوردیم و وسایل را بسته‌بندی کردیم برای ویلچر.
    بعد از آنجا هم شوهر کولرم مرا به خواجه ربیع رساند، پنیر پیتزا خریدم و رفتم به سوی درخت خواهرم.
    پیتزا خوردیم و حالا هم در تاریکی درخت مادربزرگ نشسته‌ام گزارش می‌نویسم.

    مادربزرگ در خوابش حرف می‌زند که معصوم؟ جوابش را می‌دهم که بله.
    می‌گوید کجایی، بیای موره ببری نماز.
    می‌گویم نماز نیست و با حرص می‌گویم پنج ساعت دیگه نمازه.
    می‌گوید خیله خب و خروپف، خروپف.

    پاهایم می‌بوسد، کمرم می‌بوسد.
    دوست دارم هرچه زودتر طناب‌هایم را روی هم بگذارم و بخوابم.

    https://t.me/meslenafas

  88. با صدای ملایم بسته شدن در بیدار می‌شوم. نمی‌دانم ساعت چند است ولی علیرضا تازه رفته. احتمالن دلش نیامده بیدارم کند. دوباره می‌خوابم. تا هر ساعتی که بدنم بخواهد.
    بعد از بیدار شدن خودم را مهمان می‌کنم‌ به مراقبه‌ای مفصل و بعد از آن نیمرویی. بعد از مدت‌ها به پوستم می‌رسم. ظرف می‌شویم. جارو می‌کنم. گل‌ها را آب می‌دهم. خانه را جمع و جور می‌کنم‌. حمام را می‌شویم (زحمت توالت را علیرضا بعد از آمدنش می‌کشد). و کلی تمرین‌جا می‌شنوم. دوش می‌گیرم و آماده می‌شوم برویم به مادر سر بزنیم. ناهار کلم‌پلو پخته است. باقی روزم به خور و خواب می‌گذرد و چه باک، گهی همین خور و خواب است حاصل از عمرت‌.

  89. اوه چه حلزون عجیب غریبی. حلزونه؟
    صبح زود بیدار شدن تو پاییز خیلی کیف میده. چون هوا دیرتر روشن میشه.
    کوهنوردی امروز سر جاش بود. مثل هفته قبل هوا خیلی سرد نبود. یه تیم کشتی گیر هست تا ما برسیم بالا اونا دوبار کوه رو میرن بالا میان پایین. یکیشون بود داشت میدویید. بعد من سر همین یه بار بالا رفتن تا آخر شب رو حالت هواپیمام.
    نویسنده‌ساز رو بودم ولی نه با خلوص نیت روزای قبل. چون عصری رفتیم بدمینتون بازی کنیم. ولی گوشی رو گذاشتم یه گوشه که صدا بهم برسه.
    نتونستم آزادنویسی کنم هم ساعدم درد میکنه هم سرم.
    دوباره سریال شرلوک هلمز با بازی بندیکت رو شروع کردم. البته بیشترش چشام بسته بود.
    یه ذره هم درس خوندم. همینکه هر روز بتونم یه پارت از ویدیو رو با دقت ببنیم راضیم. مهم اینه فقط پیوستگی حفظ بشه و فاصله نیوفته.
    https://t.me/MaedehJavadiCHN

  90. دلم هوای دوستانم را کرده اما نمی‌توانم ببینم‌شان. هر کدام بخشی در این کشور در حال زندگی کردنند.
    بیدار که شدم، چای خوردم و برای عمل به قولی که به خاله داده بودم نشستم یک جز قرآن را خواندم.
    کمی نوشتم. از دلم، از زندگی‌ام. کمی در خانه گشت زدم، دوباره نوشتم این بار واژه به واژه. هرچه کلمه به ذهنم می‌آمد می‌ریختند روی کاغذ.
    باز هم گشت در خانه و خوردن چای. از سر بیکاری باز هم پناه بردم به نوشتن این بار سوال. هر چقدر سوال بی‌جواب داشتم سرازیر کردم.
    لباس‌ها را جمع و گزارش نیک خواندم.
    بدنم نیاز به کشش داشت، طناب را برداشتم؛ حدود دویست طناب زدم. لانچ و زانو بلند، کشش و پرش را مخلوط کردم و بدنم را یک ورزش مهمان کردم.
    دعا می کردم ای کاش سالن جور شود بروم ورزش. از بیکاری در بیایم.
    دراز و نشست، برپی و پلانک را که رفتم بدنم را سرد کردم. در تمام مدت صدای تاپ تاپ قلبم زیر صدای محیط بود. در حرکت اول و دوم تنها حس می‌کردم تتپ تاپ در گوشم صحبت می‌کند، در سه و چهارمی گرمی بدن را حس می‌کردم. در ادامه سم‌های اضافی از بدنم خارج می‌شد.
    گهواره را رفتم. انگار من کودکم و مامان بغلم کرده و تابم می‌دهد؛ نرم و آرام.
    دوش گرفتم. هنگام نوشتن سوال‌ها ایده‌ای برای نوشتن داستانکی به ذهن خطور کرد.
    کنار مامان و خاله نشستم. خواستم سرم را گرم کنم تلویزیون که روشن شد کشتی در حال پخش بود. داستانک را منتشر کردم. فیلم و نوشتن گزارش نیک. در ادامه می‌خواهم گشتی در کانال‌های نویسندگان بزنم.

    مرا دنبال کنید.
    👇

    https://t.me/ma0hlq

    ۳-۷-۱۴۰۵
    #گزارش‌نیک
    #مهلا‌طهماسبی‌زاوه

  91. امروز از ساعت ۶ونیم صبح، خواب از چشمانم گریخت. کیفور از خوابِ خوبی که خستگی‌ را از تنم جدا کرده بود، از جا برخواستم. به ماهی‌ها غذا دادم. بیشترشان مرده‌اند و فقط دو تا مانده . البته لجن‌‌خوار هم هست. آن طفلک نمی‌میرد. زشت است و مقاوم. مگر این‌که چاقو بیخِ گلویش بگذاری. اکسیژنِ آب را هم زیاد کردم. آخر از صدای تالاپ تلوپِ حباب‌های آب و هوا، خوابم نمی‌برد.
    به سمت آشپزخانه رفتم و چای عربی دم کردم. صبحانه را با دخمل در تراس خوردیم. در کنار سینی صبحانه، کاغذ و قلم بردم و صفحات صبحگاهی نوشتم. نمیدانم چرا زیاد نمی‌آید. صفحاتِ صبحگاهی‌م را می‌گویم.
    ظرف‌ها را شستم. مغز گردو‌های تازه را خیسانده بودم تا مربای گردو درست کنم. اولین‌بار است. نمی‌دانم چه‌طور می‌شود.
    کتابِ «بانک خون در بیمارستان» را کمی جلو بردم.

    غزلی از شهریار امروز روزی‌ام شد. به نظرم شهریار با واژه‌های ساده، جادو می‌کند. ابیات او کاریزمای خاصی دارد.
    ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری
    سینه‌ی مریم و سیمای مسیحا داری
    گردِ رخسار تو، روح القدس آید به طواف
    چو تو ترسابچه آهنگِ کلیسا داری
    جز دلِ تنگِ من، ای مونسِ جان، جای تو نیست
    تنگ مپسند، دلی را که در او جا داری

    دو فصل دن‌کیشوت خواندم. در عین سادگی، بانمک است.

    و تا آخر شب بدو بدو. نفهمیدم من چِتم یا دنیا چِت است. آخر مگر می‌شود من در هر حال فقط بدوم مثل اسب؟
    درست است حیوان نجیبی‌ست اما دوندگی هم حدی دارد. چه آن زمان که روزی هفت ساعت بیمارستان کار میکردم و چه الان که تصمیم گرفتم خانه باشم، در هر دو حالت آخر شب، نفس نفس می‌زنم. «کمال‌گرایی خر است. »

  92. یک فصل از تقویم بی‌هدفی خواندم. فصل‌های اخیر را دوست ندارم و فقط می‌خوانم تا تمام شود.
    به زور هزار کلمه آزادنویسی انجام دادم تا روتین نُه ماهه‌ام حفظ شود.
    کارهای ضبط اسکریپت یوتوب را انجام دادم و فرستادمش برای ادیت.
    سریال the fall of the house of usher را تمام کردم. همان‌طور که دیروز گفتم، زیاد جالب نیست. دیدن و ندیدنش چیزی از آدم کم نمی‌کند.
    سرسری نگاهی انداختم به ملکوت و خسرو خوبان. مانده‌ام کدامشان را بخوانم. دلم با خسرو خوبان است اما ملکوت هم به من چشمک می‌زند.‌ البته فعلا شکارچی کرم ابریشم و تقویم بی‌‌هدفی را تمام نکرده‌ام. ببینم آخر سر قرعه به نام کدامشان می‌افتد.
    راستی مثل همشه در وبینار نویسنده‌ساز حضور به هم رسانیدم!

    https://t.me/zahrahabibi9626

  93. -ولتاژ منطقه بالا رفته و فیوز خانه چندین و چندبار قطع شد. درواقع دوبار وصلش کردم. اما آنقدر زیاد بود که باز هم قطع شد. می‌شد با روشن‌نگهداشتن کولر و فر، از اضافه‌ولتاژ کاست. اما ارزشش را نداشت. برای همین در تاریکی و تنهایی نشسته‌ام و تیک‌تیکِ ساعتْ می‌شنوم. با پاوربانک نیمچه‌لامپی روشنیده‌ام، اما فضا زیادی شاعرانه و خاب‌آور است. چشمانم گرم شده‌اند. حالا می‌فهمم چرا خدا می‌گوید: «شب را موجب آرامش آفریدیم.» شب‌های قبل تا خروس‌خان بیدار می‌ماندم، چون همه‌جا روشن بود و پُرصدا. شب نبود که. بیست‌و‌چهار ساعتِ روز بود.

    -فردا روز اول مهر است. اولِ مدرسه‌ها. کسی چهارشنبه هم مدرسه رفته است، به جز کلاس‌ْاولی‌ها؟
    لباس‌هایم را شستم و اتو کردم. مقنعه‌ام را تنگ کردم و اتو کردم. (چرا همیشه برایم گشادند؟) از آخرین‌باری که مقنعه پوشیدم، شش-هفت‌سالی می‌گذرد. کاش می‌شد با شالْ‌کشی‌یی که تازه خریدم می‌رفتم. اما نه. مقنعه هم بهم می‌آید( جدا از اینکه باهاش شبیه به بچه مدرسه‌ای‌ها می‌شوم). استرس و هیجان و ذوق را، با هم دارم. هیجانش شبیه به شبِ امتحانْ‌ نهاییِ هندسه است. البته آن‌شب، از شدت هیجان و استرس و اضطراب ساعت هشت خابیدم تا از درس فرار کنم. و خدا را شکر، امتحانی که فکر می‌کردم زیر ده می‌شوم را با نمره‌ای نزدیک به ۱۹ پاس کردم. باری که دل‌تودلم نیست. دستم دیگر به هیچ‌کاری نمی‌رود. برق‌ها هم که قهرند و دلم می‌خاهد جاروکشیِ خانه را به عقب بیندازم.

    -امروز به نوددرصد کارهای مهم و ضروری‌ام، و به بخشی از کارهای مهم و غیرضروری‌ام رسیدم. بااین‌حال تا قبلِ آنکه بلند شوم و حرکتی بزنم، هی وقتْ می‌کشتم و در خیالم ناخن‌هایم را می‌جویدم. تمرکزم پایین بود و تا می‌آمدم کاری کنم، ذهنم می‌گفت: «وایسا وایسا. یه مسئله‌ای هست که هنوز حل نشده. تا وقتی اون حل نشده اجازه نمی‌دم دست به کاری بزنی.» وقتی هم می‌پرسیدم: «خب چه مسئله‌ای؟» می‌گفت: «نمی‌دانم. حواسم را پرت نکن.»
    برای همین ساعت‌ها از خودم پرسیدم: «چرا باید جور ناخودآگاهم را بکشم؟ چرا وظایفش را با بخشِ هشیارم به اشتراک می‌گذارد؟ چرا باید خودم را درگیر مسئله‌ای کنم که برایم محرز نشده است؟» خب با توجه به روزهای اخیر، اتفاقات، احساسات و افکارم می‌توانستم حدس بزنم که مسئله چیست. اما احتمالات آنقدر زیاد بودند که نمی‌شد اصلِ کاری را پیدا کرد. پس سوال اینجاست: «چرا ذهنم مرا درگیر چیزی می‌کند که نمی‌فهممش؟ اینکه لزومن می‌توانم بدانم، دلیلی نیست که خودم را درگیرش کنم.»
    بااین‌ حال چه می‌شود کرد؟ زبان‌نفهمی‌ است عین خودم. پس تصمیم گرفتم به روش خودم بکوشم؛ به خودم و کسی که واقعن هستم توجه کنم و ذهنم را به لحظه‌ی حال بکشانم. این‌کار موقع نمازخاندن موثر از آب در آمد. همین باعثِ جرقه‌ای هم درَم شد، که هنگام نماز باید به خودْ توجه کرد، تا خدا. ما که خدا را نمی‌بینیم. اما خودمان را با تمام پنج‌حسمان درک می‌کنیم. دلیل اینکه می‌گویند خدا به نمازِ ما نیاز ندارد و آدم باید برای خودش بخاند (نه حتا برای عمه‌اش) همین است. اصلن هرچه ارتباطت با خودت بهتر باشد، نمازت هم قشنگ‌تر است.
    خلاصه به مکاشفاتِ؟! زیادی رسیدم و شاکر خدا شدم که قدِ سرِ سوزنْ «دریافت» بهم داد.

    …

    -دیگر کشش و مجالی به ادامه‌ی گزارشیدن نیست. پاهایم بی‌قرارند که زودتر بروم زیرِ پتو و پناه بگیرم. شما را به خودتان و خدایتان می‌سپارم. برایم دعا کنید، فردا روز خوبی برایم باشد.

    (من می‌دانم باید این متن را هم ویرایش کنم. اما جِدتن که نمی‌توانم. می‌خاهم بروم بخسبم.)

    -کوثر محمودآبادی

    #گزارش_نیک

    https://t.me/kosarmahmoudabadi_journey

  94. سال واژه: تداوم.
    برای خودم می‌نویسم:
    زهره تو باید بیشتر بنویسی. در این مدت بیشتر خواندی و پادکست گوش دادی. از این ساعت به بعد بیشتر از روزهای گذشته وقتت را به نوشن اختصاص بده.
    – بیرون و خرید با همسر.
    – درست کردن ناهار و …
    – ساعت15 شرکت در کلاس بازخورد به داستانهای کودک که بچه‌ها برای کارگاه کودک‌نویس نوشته بودند. خیلی عالی بود، کلی لذت بردم و چیز یاد گرفتم.
    – ساعت 17وبینار نویسنده‌ساز با شاهین کلانتری.
    عناصر داستانک و 3 نمونه‌ی متفاوت که استاد برایمان خواندند.
    نوشتن هزار کلمه داستان‌نویسی به صورت چند داستانک.
    یکی از داستانک خیلی کوتاهِ خود را که در وبینار نوشتم را برایتان می‌نویسم.
    اگر مایل بودید، خوشحال می‌شوم نقد و نظرتان را بدانم.
    نام داستانک: تهی.
    پدر او مُرد.
    این بار با جنازه‌اش مُرد.
    او همیشه از او تهی بود.
    مادر گفت: پدر او دیروز مُرد.
    خواهر گفت: او را فردا خاکسپاری می‌کنند.
    خورشید که طلوع کرد، همه چیز از خواب بیدار شد. آسمان صاف و آبی و پرندگان پرواز می‌کردند.
    که او تهی شد.
    – گوش دادن به ادامه‌ی پادکست ابله و آخر تکان‌دهنده‌ی این داستان.
    به خودم از 1تا 10عدد6و نیم رو می‌دهم.
    تا گزارش نیک بعدی به خداوند مهربان می‌سپارمتان.

  95. ۱. از وقتی بیدار شدم تا همین الان وسط گِل و خاک و گرد و غبارم. تمرینات سفالگری‌ام همچین خوب پیش نرفت. انقدر پر مشکل پیش رفت که انگار کل مشکلاتی که ممکن است یک سفالگر تجربه کند را یکجا با همین تمرین تجربه کردم. البته همچین نوشتم تا عمق فاجعه‌ بهتر درک شود وگرنه من کجا و تمام مشکلات سفالگری کجا.
    ۲. کتابخانه‌ام هنوز در همان وضعیت دیشب است. بین مرتب بودن و مرتب نبودن. با این حجم از تمرین و درد کمر و گردن و دست و پا و زانو بهتر دیدم این دو سه ساعت باقی مانده‌ی شب را سریال ببینم.
    ۳. کمی برای ساعات پایانی جمعه ناراحتم چون ناراحتم سنگینم و وقتی سنگینم خواب عمیق‌تری دارم. منتظرم خواب عمیقم شروع شود‌. چی لذت‌بخش‌تر از این برای یک تن خسته؟

  96. 📍غم دعوت نبود اما مهمانم شد.

    سال واژه: خوددوستی🌷

    •خودم را چقدر دوست دارم؟
    بیخوابی در ساعت پنج صبح یقه‌ام را گرفته بود و نمی‌گذاشت به آغوش خواب برگردم. دو ساعت با او گلاویز بودم تا بلاخره خواب مرا به چنگ آورد و من از او متشکرم.
    بهتر بود کمی می‌خوابیدم زیرا ساعت یازده با درمانگرم وقت مشاوره داشتم. در روند گفتگو فهمیدم چقدر تنها هستم. چه کسی نیست؟
    چقدر می‌ترسم.
    چقدر شکسته‌ام.
    من چینی بند خورده‌ام و خیلی‌ها مانند من‌اند.
    و از این جهت تنها نیستم. چه بد که اینهمه تنهاییم.
    از جلسه‌ای که داشتم راضی بودم. دکتر مرا باز کرد و من کم کم دردم را دیدم.

    برای اینکه روحم سنگین نشود خودم را به دیدن سریال بریتانیایی رقبا مشغول کردم. البته لازم به ذکر است که مناسب افراد زیر هجده‌سال نیست چون می‌توان گفت فیلمی اروتیک است. تا شب فصل یک را به همراه همسرم کامل دیدیم.
    در این میان در جلسه‌ی بازخورد داستان کودک شرکت کردم. بالاخره داستانم خوانده شد. از نظر استاد و بقیه‌ی دوستان، آبی کوچولو خوب تلاشش را نکرده بود. ماهی کوچولوی من در دریا چقدر باید تلاش می‌کرد تا پرواز کند؟ نمی‌دانم.
    دوباره خواهم نوشت، آبی کوچولوی من پر تلاش است.
    نه چیزی خواندم، نه چیزی نوشتم‌، به جز گزارش نیک.
    درکِ پیچیده‌گی روند بالا و پایین هورمونها برای خودم هم پیچیده است. پس بهتر است به خودم بابت یک روز فیلم‌دیدن گیر ندهم.

    ۱۴۰۵/۰۷/۰۳

  97. گزارش نیک ۹۶ من / جمعه ۳ مهر ماه ۱۴۰۵
    ـ شب ساعت ۱۲ خوابم برده و ۵:۳۵ بیدارم و ده دقیقه‌ای در رختخواب در هپروت و پرسه در خاب ‌های خوشم می‌مانم که روشنی چراغ هال توجهم را جلب می‌کند و می‌بینم مریم طبق معمول روی مبل هال با تلویزیون و چراغ روشن از دیشب خوابیده است. چراغ را که خاموش می‌کنم بیدار می‌شود و اعتراض می‌کند که خاموش نکن بیدارم که می‌گویم پنج و نیم صبح است که غرولندی می‌کند و من می‌خندم و برای شستن صورتم به دستشویی می‌روم که وقتی برمی‌گردم در حال به رختخواب رفتن است که از اکنون گویا دوباره خاب‌ شب‌ش در صبح را آغازیده . در حال نوشتن صفحات صبحگاهی‌ام که صدای خروپفش را می‌شنوم. بدترین نوع خواب و بیداری را برای دیدن سریال‌های مزخرف ترکی دارد و ۲۴ ساعته تلویزیون روشن است و مرا یاد مادرم می‌اندازد که در همه جای خانه صبح تا شب رادیوهایش روشن بود و در پذیرایی هم تلویزیون و هم رادیو همزمان و منی که تا به جایی می‌رفت یا با تلفن مشغول صحبت می‌شد خاموش‌شان می‌کردم‌. از صدای همیشگی رادیو و تلویزیون همزمان و سروصدا بیزار بودم و گاه دلم سکوت می‌خاست و گاه با خواهرم به آشپزخانه حیاط مان می‌رفتیم و آنجا مشق‌ می‌نوشتیم یا تابستان‌ها در بادگیر خنک و بی‌هیاهو یک‌قل‌دوقل یا پاسور بازی می‌کردیم . وای از تداعی که کجاها می‌بردت.
    _دو گزارش نیک چهارشنبه و پنجشنبه را تکمیل و تا ظهر می‌ارسالم.
    _ یک ساعتی گزارش نیک ها را می‌خانم و لذت می‌برم.
    _ هنوز هم کمی تب و گوش‌درد و گلو درد دارم دیروز یکی از دوستانم گفت کروناست و خوبست که در اوجش نمی‌دانستم چون بیشتر می‌ترسیدم. شاید بهمین دلیل تا این اندازه شدت دردم زیاد بود از مدت کوتاه دوره‌اش متعجب بود که نحوه بهبودم را که شنید متعجب‌تر شد و اسم دهان شویه و نحوه خرید را جویا شد که دومین مشتری‌ام را ناخودآگاه و در شرح بیماری‌ام و نحوه معالجه از دوستی نازنین یافتم که خود گواه اهمیت محصول خوب ( خدمت‌رسانی نیک) است و راحت مشتری یافتن از خوبی آن
    ـ برگزاری جلسه شانزدهم کتاب «راه هنرمند» جولیا کامرون چهار نفره برگزار می‌کنم امروز تصمیم داشتم اگر کسی نباید برگزارش نکنم که دوستان همیشگی نازنینم آمدند‌ آنانی که تحسین‌شان می‌کنم که حتی روز جمعه در حال آموختنند.
    ـ٫ بیش از یک ساعت جوابگویی به تماس دو دوست که همزمان با پخت و خوردن ناهار زنگیده‌اند و گوشی من به شارژ و نفهمیده‌ام
    ـ ۱۴ تا ۱۶ جلسه کتابخوانی و تحلیل کتاب دستور تو آرزوی توست کووین ترودو که در نیمه آن خاب مرا درمی‌رباید.
    – نویسنده ساز و ۲۵ دقیقه ۵ داستانک نویسی و نمونه نویسی و نمونه آن کتاب «داستان‌های ۵۵ کلمه‌ای» گیتا گرکانی است و طاقچه بی‌نهایت دارد و جذابند نحوه نگارش آن. در تمرین ۲۵ دقیقه‌ای پنج عنوان می‌انتخابم و سه داستانک می‌نویسم با لذت از حس ابتکاری در خلق داستانک فی‌البداهه. در پایان پرسش و پاسخ است و الهه علیزاده نازنین و دلبر که مبحث وبیکارهای محبوبم است و کتاب‌های معرفی شده دیروز که پدیدار شناسی ادراک مرلوپونتی که از دیروز در حال خاندنم و مبحث پدیدارشناسی در جامعه‌شناسی از مقولات محبوبم بوده و هست.
    – بعد از وبینار در جستجوی کتاب‌های دیگری از مرلوپونتی و پدیدارشناسی بیش از یک ساعت غرق می شوم و لذت می‌برم از غرقیدنم در طاقچه.
    – حس دیدن فیلمی حال خوب کن دارم که به زبان ترکی باشد و در سکوت خانه ببینم که فیلمی از هانده ارچل می‌یابم با نام دو دنیا و یک آرزو که می‌بینم اما از مزخرف بودنش در نیمه فیلم پشیمان می‌شوم اما کنجکاوی وادارم می‌کند تا پایان مزخرفترش را ببینم. و اکنون باز شاید بخاطر تب خفیفم دلم می‌خواهد بخوابم.
    https://t.me/mahro1402

  98. حلزون روی کله‌ی مردم ویراژ می‌دهد. حتمن به همین خاطر چشم‌های بنده خدا ورقلمبیده.
    امروز هم به فیلم و کتاب گذشت.
    فیلم؟ vertigo 1958 از آلفرد هیچکاک. داستانی رازآلود، جنایی و عاشقانه که تا لحظه‌ی آخر پای لپ‌تاپ نشاندم. شروعی مرموز و پایانی شوکه‌کننده داشت. دوباره هیچکاک سراغ فوبیاها _معادل فارسی‌اش یادم رفت_ و بازی با حقیقت رفته‌بود. از آنجایی که توفیق اجباری شد که چند روز هیچکاک‌بازی کنم، به فیلم‌نامه‌نویس‌های فیلم‌هایش هم سرکی زدم. جالب بود که هر چند سال پشت سر هم با یک فیلم‌نامه‌نویس کار می‌کرد.
    کتاب؟ همچنان «نیمه‌ی تاریک ماه». در داستان بلند «به خدا من فاحشه نیستم» گلشیری چند صفحه از یک مجلس رقص نوشته. البته که کل داستان در همان مجلس روایت شده، ولی قسمت رقصش ۳،۴ صفحه داشت. تنوع در فرم و ایده از این کتاب می‌بارد. یادش و قلمش جاوید. از داستان «سبز مثل طوطی، سیاه مثل کلاغ» سال ۵۷ را رد می‌کنیم و مشتاقم که ببینم قلم گلشیری چطور می‌چرخد.
    سپاسگزار بودنم.

  99. گزارش بیست و نهم
    سال واژه: تبدیل
    سال واژه‌ام تبدیل است. تبدیل شدن به آنچه که می‌خواهم در مدت زمانی که در سرم در نظر گرفته‌ام.
    تبدیلِ یک رویا به زیست هر روز.

    _گزارش خوانی صبح انجام شد.
    _کمی نویسنده ساز شنیدم.
    و دیگر هیچ. نمی‌دانم چرا می‌گویم هیچ. امروز همه‌ی خانواده برای تبریک و هدیه‌ی خانه نویی آمدند خانه‌مان. به مادرم در پذیرایی کمک کردم و برای چند نفری روم تور جدید را برگزار کردم.
    _غروب را تماشا کردم.
    _طعم خوب روز هم ساندویچ سردی بود که سفارش دادم. عاشق چیپس در ساندویچ هستم.
    اما می‌گویم هیچ چون انگار با خودم لج کرده‌ام.
    از وضعیت رژیمم راضی نیستم. به خوبی قبل رعایت نمی‌کنم و امروز یک طورایی شاید فقط بیست درصد رعایت کردم.
    از نوشتن هم راضی نیستم. کم می‌نویسم.
    نوزاد نوشتنم لج کرده. نه غذا می‌خورد، نه پوشکش را کثیف می‌کند. اگر این کارها را نکند چطور رشد می‌کند و به حرف زدن می‌افتد؟
    بهش نگاه می‌کنم، صدای ونگ ونگش به دیوانگی می‌کشاندم. اگر برای همیشه همین موجود کوچک بماند چه؟

  100. گزارش میگ میگ
    ۱. جاده بود و مسیر و خانواده. آهنگ‌های خواهری و خواندن با آن.
    ۲. کرختی بود و خواب.
    ۳. بیداری بود و حرف با گروه متخصص.
    ۴. لپ‌تاپ بود و راه اندازی و تلگرام نصب کردن. آزادنویسی.
    ۵. یادداشت و روزنگاری تخصصی در سایت.

  101. امروز را با توجه به این که مادرم بیمار بود ، به محض اینکه بیدار شدم شروع به انجام کارهای خونه کردم، تا نزدیکی هاس ظهر که باید کلاس میرفتم، مدتی است که کلاس صدا و بیان میروم، هر وقت هرجایی که صحبت می‌کردم آنقدر صدایم بم بور که می‌گفتند بلند تر صحبت کنم، اما از وقتی که کلاس میروم صدایم رساتر شده است وح تی توانایی ساختن دیالوگ را هم پیدا کرده ام، چون قبلا در هر محیطی که بودم بیشتر در سکوت بودم و این علاوه بر این‌که فرصت شناخت و توسعه را از من می‌گرفت به لحاظ ذهنی نیز تنبل شده بودم، اما الان چون سعی در ساخت دیالوگ دارم دهنم تیز تر شده است، کار کردن بر روی صدا باعث شد بیشتر با بدن خودم در ارتباط باشم حتی بیشتر از مرتب ورزش کردن. بعد از کلاس به کافه رفتم، من عادت دارم هر هفته تنها به کافه بروم ، این قرار هفتگی با خودم هست، میروم و حداقل یکساعت برای خودم مینویسم، از تجربه حسی ام بیشتر مینویسم چون در این‌باره با هیچ کسی حرفی نمیزنم‌ به خانه که رسیدم جلسه آنلاین داشتم و بعد از آن فقط استراحت کردم و بعد از اینجا نوشتن هم می‌خواهم کمی کتاب بخوانم. سوالی که این روزها از خودم میپرسم این است که چکار کنم که باز هم در دام انتخاب‌هایی نیوفتم که بر اساس زمینه ای است که با آن بزرگ شدم، همیشه فکر می‌کنم که آگاه هستم اما جلوتر که میروم میبینم بازهم زمینه انتخاب گذشته بوده است، چند بار باید تکرار شود تا حسهای تجربه شده گذشته تکرار نشود و چیز جدیدتری تجربه شود؟

  102. امروز دیر تر از هر روز بیدارشدم حالم خوش نبود کارهای اولیه صبح را انجام‌ دادم کمی نوشتم پیاده‌روی نرفتم حالم خوش نبود. به خودم نمره‌ی شش می‌دهم به کانال تلگرام خوش آمدید به آدرس
    👇
    https://t.me/notetoday1

  103. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -ظهر، ادامه‌ی بازخورد کودک‌نویس بود. با ذوق رفتم سر جلسه. کلی داستان کودک باحال خواندیم از دوستان.
    -حوصله‌ام سر می‌رفت. دراز کشیدم و زل زدم به سقف‌. انگار هیچ کاری نداشتم انجام دهم. کار داشتم. قطعن داشتم. ولی حوصله‌اش را نه.
    -تو گالری‌گردی چشمم خورد به اسبی. به تاخت می‌رفت. دلم کاغذ و مداد خواست. نوشتم حالم را. شد یادداشت کانالم.
    -بعد از مدتی وقفه «رود راوی» رسید به ایستگاه پایانی.
    -خواستم گزارش نیک بنویسم، یادم افتاد کار خاصی نکرده‌ام. فقط وقت گذرانده‌ام. بی‌‌خودی. بدا به حال امروز و دیروز و کلن این هفته‌ام.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  104. چس‌پاره گزارش نیک

    ــ دفترچه‌ی کوچکی خریده‌ام مخصوص کلمه‌‌برداری. بیش از پیش مشتاقم.

    ــ تا نفس در سینه هست باید نوشت.

    ــ به مامان گفتم هر شب برویم پیاده‌روی. من آدم شبم چون. آدم ماه. آدم ستاره.

    ✍ فاطمه محمدی

    #گزارش_نیک

    https://t.me/Mohammadfaty2

  105. رشد پله‌ای
    یکی از هیجان‌انگیزترین و شوق‌آورترین روزهایم را تجربه کردم!
    صبح زود بیدار شدم و برای اولین بار، تنهایی راهی تهران شدم تا به نمایشگاه ایران فارما بروم.
    حسابی به ماجراجویی و اکتشاف پرداختم. یکی از تجربه‌های جالبم این بود که غرفه‌های چینی نظرم را جلب کردند و رفتم با مسئولانشان انگلیسی صحبت کردم و سؤال پرسیدم. حس فوق العاده تازه‌ای داشت.
    نگران تنها بودنم بودم، اما دوستان جدیدی پیدا کردم و با طرز فکرشان آشنا شدم. به معنای واقعی کلمه، دریچه‌ای خاص و روشن به دنیای صنعت و دارو به رویم گشوده شد.
    ۳ مهر ۱۴۰۵

  106. سال‌واژه: اندیشه‌نگار

    اولین جمعه پاییز

    یک هفته است که دیگر فیلترشکن نگرفتم تا سراغ یوتیوب نروم؛ و چقدر به کارهایم بیشتر می‌رسم. یکی از همین کارها، نشستن و خواندنِ گزارش‌های «نیک» است. با خواندنِ هر گزارش، کتاب و فیلمی پیدا می‌کنم که شاید عام‌پسند نباشند، اما غذایِ روح و فکرند.
    ‌
    به آهنگِ «خونه» داریوش گوش می‌دهم و بقیه‌ی گزارش‌های نیک را می‌خوانم. نمی‌دانم چرا همیشه شنیدنِ آهنگ‌های قدیمی حالم را خوب می‌کند. انگار ما ایرانی دیگر داشتیم؛ زیبا و پر از رنگ، حتی رنگِ غمش هم زیبا بود.
    ‌
    از دیروز تا امروز، به هفت داستان از «شکوفه‌های عناب» رضا جولایی گوش داده‌ام. داستان‌هایی از راویانی که در دورانِ شکل‌گیریِ مشروطه زندگی می‌کنند؛ هرکدام دنیای خودشان را باز می‌گویند.
    ‌
    در رمان «حرف و سکوت» از محمود کیانوش خواندم:
    ‌
    > «شما گوش می‌کنید. بیشتر از صداها، به رنگ‌ها و شکل‌ها و حرکت‌ها گوش می‌کنید. البته با صداها مخالفتی ندارید؛ آن‌ها را می‌شنوید، ولی به آن‌ها گوش نمی‌دهید. حتماً از تعبیر و تفسیرِ حرف‌ها خسته شده‌اید.
    > زندگیِ آدم‌ها همین است که هست. یا باید قبولش کرد و همرنگِ جماعت شد، یا باید با سکوت ردش کرد و کنار نشست.
    > مردم نمی‌دانند که با چشم بهتر می‌شود شنید تا با گوش.
    ‌
    صدای قار‌قارِ کلاغ‌ها از بیرون می‌آید. پاییز است؛ روزِ سومِ مهرماه. پاییز را از همین صدا می‌شود دید.
    ‌
    در وبینار «نویسنده‌ساز»، ۸۰۰ کلمه در ۲۵ دقیقه نوشتم؛ در پایانِ جلسه، یک داستانِ تو‌در‌تو از نویسنده‌ای که داستانش را گم می‌کند. بعد نشستم سرِ نوشتنِ مطلبی برای وبلاگم درباره‌ی «وقت دزدیدن» از روزمرگی، برای کار کردن در مسیرِ رشد یافتن.
    ‌
    این‌روزها آغازِ کتاب‌های جدید را بیشتر از هر چیزی دوست دارم. به «نرخِ تن» از احمد غلامی هم یک نوک زدم.
    ‌
    نقاشی و تمرینِ بلز با دخترم، تنها چای نوشیدن، آهنگِ قدیمی گوش دادن، داستان خواندن، ورزش کردن با مادرم تصویری حرف زدن. و شاید همین‌ها، یعنی زندگی.
    ‌
    ‌
    “اگر می‌خواهید شب هنگام با رضایتمندی به رختخواب بروید باید صبح‌ها با اراده از خواب برخیزید.”
    ‌
    جرج لریمر
    ‌
    ‌https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  107. آزمونم را شرکت کردم و قهوه درست کردم.
    فیلم practical magic را دیدم که از روی رمانش ساخته شده بود و سندرا بولاک و نیکل کیدمن در آن ترکیب خوبی شده بودند. من قسمت اول آن را که تولید ۱۹۹۸ بود دیدم. امسال هم قسمت دوم آن آمده که باید جالب باشد.
    عصر یک ساعتی با رضا پیاده روی کردیم و کافه جدیدی امتحان کردیم به اسم وینیل.
    یک درس دوالینگو زبان آلمانی تمرین کردم.

  108. ساعت ده دقیقه از نُه شب گذشته است که سعی می‌کنم روزم را از صبح به یاد بیاورم. تا دم ظهر یادم بود که جمعه است حتی موقع تاریخ زدن بالای یادداشت صبحگاهی هم، اما از آن ساعت تا همین حالا فراموشی موقت گرفته بودم انگار.

    فیلم: «فرضیه‌ی عشق» را در رختخواب دیدم برای پرهیز از دیدن مهمان و گذراندن حبس خودخواسته در اتاق. از اسمش هم احتمالا متوجه بشوید در دایره‌‌ی همان عامه‌پسندهایی قرار می‌گیرد که دیروز کلی نصیحت و پرهیز شنیدیم درباره‌شان، با پوزش از محضر استاد اما کنجکاوی دست از سرم برنمیداشت مدتی بود در اکسپلور اینستاگرامم جا خوش کرده بود.

    درواژه‌دان یلگی را جوییدم اما معنایی نیافتم پس مفهومش همان تصور اولیه‌ام شد: گرگی وحشی در حال دویدن توی دشت سپید از برف.
    البته تعدادی از مترادف‌های معنایی یله بود رها، آزاد و مرخص.
    از روی کنجکاوی معنای عقرب را هم سرچیدم: کج‌دم، کژدُم و آبان‌ماه.
    نه اینکه ندانم حیوان است اما عقرب زردی که دو شب پیش دیدم دمش کاملن راست رو به بالا بود و والا و بعد البته یک برگشت کوچک به روی سر.

    از این بحث نیش‌دار که بگذریم امروز در وبینار هزار کلمه و ده داستانک نوشتم که نمیدانم چه هستند اصلا (جلوی خودم را موقع نوشتن با یک به درک غلیظ گرفتم که فقط بنویسم.)
    یادداشتی در کانالم هوا کردم البته بعد از پیاده روی قابل قبولی که داشتم.
    این هم از گزارش نیک امروز ما
    آدرس کانالم
    https://t.me/tarqim1

  109. حل‌حل از ممدقاسم کمک خواسته. بشینه رو کله‌ش که سریع‌تر بره از اینور به اونور.
    ۱۰۰۰ کلمه تایپ کردم.
    پیاده‌‌ای رفتم. چند بچه دیدم و چند سالمند و چند زوج و چند سگ.
    چند داستان کودک خواندم.
    «شکارچی کرم ابریشم»ی خواندم.
    شب بخیر.

  110. گزارش نیک

    _می‌گفت وقتی سانسور زیاد باشد، درست است کسی کتاب‌های ما را نمی‌خواند، اما دیگر کسی کتاب هم نمی‌خواند.
    _می‌گوید پاراگراف اول داستان مهم است. صد کلمه‌ی اول مهم است.
    _ می‌گوید:خوبی نویسنده این است که هر چه دلش می‌خواهد در دهان شخصیت‌ها می‌گذارد. درست مثل فیلم «داستان‌های موازی» اصغر فرهادی. دیالوگ تن ماهی و سرطان که اول پیرزن نویسنده گفت و شخصیت زن جوان هم در داستان می‌گفت.

    _کتاب لغت نسل زد را می‌خواست، خدا را شکر یافتمش.و برایش فرستادم.
    _می‌گویم شبی خواب دیدم که کسی به من می‌گفت اسم تأثیر می‌گذارد. مثلاً کسی مدام به آدم بگوید نگار نگار. انگار کسی مدام بگوید بنویس بنویس. می‌گوشد، اما معنی نگار نوشتن نیست که؟ می‌دانم، ملانقطی. می‌دانم. خواب‌هایم را خراب نکن، ملانقطی.
    _صبح در گوگل کیپ عنوانی نوشتم: «مخاطب‌های خودخواسته». می‌خواستم اساتید مرتبط با رشته‌ام پیدا کنم. مگر مخاطب‌های دیگر خودخواسته نیستند؟ چرا، اما بعضی مخاطب‌ها ادامه‌ی رنج‌های اولیه است. بوی سلامت روان نمی‌دهد. بوی والد خودشیفته‌ای است که ادامه پیدا کرده است در شکل دیگری. می‌خواهم مخاطب خودخواسته باشم. نه مثل تو باشد. فقط با جنسیتی دیگر، سنی دیگر.
    _دوباره وانگ فو را خواندم. استاد به لینگ گفت: «تو نمرده‌ای.» لینگ گفت: «استاد زنده باشند و من بمیرم.» و باز هم گریه کردم. به این دیالوگ می‌توانم بارها گریه کنم.
    _دختر منوچهر انور یادداشتی گذاشته است در ادامه‌ی وانگ‌فو؛ درباره‌ی نگارگری و هنر نقاشی چینی‌ها که ایده‌آل ایرانیان است و بهشت و عدن آن‌هاست؛ که حتی حمله‌ی مغول هم نتوانست سبب نفرت ایرانی از نقاشی چین شود. و مقایسه کرده است نظامی و مولانا را؛ داستان رومی‌ها، چینی‌ها. و چرا آنکه مولانا رومی‌ها را برگزیده است. اما وانگ‌فو نقاشی است که رنگ و بوی رومی‌ها را هم دارد. و از عطار نیشابوری و منطق‌الطیر و سيمرغ
    _سؤال‌هایی نوشتم. ۳۳ سؤال نوشتم. چگونه محتوای جلسه با اولیا را طراحی کنم.
    چگونه علوم را لذت‌بخش و عمیق‌تر یاد بگیرم. چگونه فهرستی از کتاب‌های مناسب با نوجوانان بسازم؟ چگونه انیمیشن‌های نوجوان فهرست کنم؟
    _کتاب‌های راهنمای معلم را دوباره خواندم. ریاضی و فارسی و هنر را.
    _دیروز از کتاب‌فروشی بهمن رستاخیز دفتری چرمی خریدم برای طرح درس روزانه که دادم به پریا و گفتم صفحات صبحگاهی بنویس و از معجزه‌اش برایم بگو.
    _امشب ماه زیبا بود. شب‌ها دلگیر است. دلگیر باشد چه باک؟ ماه و خیابان و رفتم دوباره یک دفتر چرمی دیگر خریدم.
    _دوباره جلسه‌ی نویسندگی پیشرفته را گوش کردم. چگونه طرح داستان بنویسم.
    _«چنین کنند بزرگان» چه بامزه است. اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم این‌قدر جالب باشد با ترجمه‌ی نجف دریابندری.
    _برو انتهای صف.
    _چگونه بیشتر بنویسم، چگونه بیشتر بخوانم و بهتر.
    _در گوگل اسکولار سرچ کردم و با کلیدواژه‌ی طراحی تفکر جالب بود.Design Thinking

    _ چگونه یاد بگیریم با دست و سر و قلب یاد بگیریم؟ حیف که در زبان فارسی واژه‌های ابتدایی شکل هم نیست. Head+heart +hand
    یادگرفتن با قلب و دست و سر.

    _فردا مبحث الگوهای عدد را می‌آغازم و تفاوت اعداد زوج و فرد.
    درس فارسی هم با نگارش می‌آغازیم. دست‌گرمی و مرور پنجم.
    _چرا باهوش‌ها اشتباه می‌کنند؟ خطای تله‌ی هوش. می‌گوید باهوش‌ها خطاهای خود را راحت‌تر توجیه می‌کنند.
    نویسنده‌ی جالبی است. در وبینار نویسنده‌ساز با آن آشنا شدم. کلی هم مصاحبه در یوتیوب دارد. دیوید رابسون دندان‌های جالبی دارد. دقیقاً مثل انگلیسی‌ها. کتابی می‌خواندم از جورج اورول که در مورد دندان‌های خراب انگلیسی‌ها می‌گفت. حالا این نویسنده هم دقیقاً همین است. دندان های جالب.
    _من بین عارف بودن و نویسنده بودن، نویسنده بودن را دوست دارم. سکوت و کوفت و مدیتیشن و کوفت. با نوشتن است، با لغات است که تو خودت را می‌نویسی. عارفان می‌گویند کلمه حجاب است. حجاب چی؟ وقتی سعدی می‌گوید:

    صورتگر دیبای چین گو صورت رویش ببین
    یا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری

    .
    حالا تو به من بگو سعی حد زیبایی معشوق را در واژه‌ها بالاتر از خود معشوق نبرده است؟ لذا سخن حجاب است؟ فکر نکنم.

    _بخشی از کتاب وانگ‌فو درباره‌ی نویسنده: صفحه‌ی ۴۵،
    (

    گویی فرقی نمی‌گذاشت بین نوشتن و سفر کردن. چون بی‌حرکت هم می‌شود به سفر رفت).

    عجب جمله‌ای: بی‌حرکت هم می‌شود سفر کرد با نوشتن.

    _این بود انشای من از گزارش نیک.
    _راستی، سال‌واژه: غرقگی است.
    _راستی، از کامنت‌های بچه‌ها؛ نرگس و سحر و فاطمه و یوتاب، کلی خَرکیف شدم.

  111. به زندگی‌ات که می‌نگری آن را چطور می‌بینی؟ آیا ماشینی اوراق است که دم‌به‌دم باید کنار بزنی و کاپوت را بالا بدهی یا ماشینی صفر کیلومتر که مدت‌هاست بی‌دردسر کار می‌کند؟ آیا تو اسیر زندگی هستی یا زندگی در خدمت توست؟

    به نظر من زندگیْ هیچ‌کدام از این‌ها نیست؛ اینطور نیست که به کسی ماشینی اوراق رسیده باشد و به دیگری ماشینی صفر کیلومتر. به گمان من همه‌ی ما ماشینی دقیقن مشابه داریم، ماشینی که حتمن خراب می‌شود و حتمن خرج دارد و در عین حال ما را به سفر هم می‌برد و مایه‌ی خوشی‌های ما را هم فراهم می‌آورد. تنها تفاوت این است که اغلب ما به هنگام خرابیِ ماشین شروع می‌کنیم به غرزدن و بد‌وبیراه گفتن و اوقات تلخی که این چه ماشین به‌دردنخوری است که گیر من افتاده، چرا سهم من باید این ماشین می‌بود.

    تصور می‌کنیم دیگران ماشین بهتری دارند و در حق ما ظلم شده است. درحالیکه آن عده‌ی اندکی که حالشان خوب است ماشین بهتری ندارند بلکه می‌دانند که خرابیْ ماهیت ماشین است و صرفن به دنبال رفع آن می‌روند. آن‌ها خرابی را عیب و ایراد تلقی نمی‌کنند، چرا که ماشین حتی اگر استفاده هم نشود مستهلک می‌شود، پس خرابی اصلن چیز عجیبی نیست.

    فرض کن با مساله‌ای قانونی مواجه می‌شوی، یا عزیزی را از دست می‌دهی، بی‌پولی، شکست عاطفی، بیماری و خیلی خرابی‌های دیگر؛ وقتی نگاهت به زندگی درست است با آدم‌هایی برخورد می‌کنی که کمک می‌کنند مشکلاتت حل شود، درآمد بیشتری کسب می‌کنی، مسیر سوگواری را ساده‌تر طی می‌کنی، بدنت قوی‌تر می‌شود و از عهده‌ی بیماری برمی‌آیی، وارد رابطه‌ی بهتری می‌شوی و وقتی سرت را می‌چرخانی می‌بینی که خرابی خیلی راحت‌تر از چیزی که تصور می‌کردی رفع شده است. اما اگر نگاهت درست نباشد گیر یک تعمیرکار نامرد می‌افتی که قطعه‌ی فابریک ماشینت را هم می‌دزدد و قطعه‌ای تقلبی می‌گذارد یا خرابی را بیشتر می‌کند.

    پس قرار نیست ماشین خراب نشود، حتمن می‌شود، همیشه شده و همیشه خواهد شد، این ماهیت زندگی است؛ اما اینکه تو با چه نگاهی با آن خرابی مواجه می‌شوی سبب می‌شود کار برای تو ساده و روان انجام شود و در نگاه کلی حس نکنی که زندگی‌ات ماشینی اوراق و به‌درد‌نخور بوده است.

    برای کسی که نگاه منصفانه‌ای به زندگی دارد همواره «با سختی آسانی است.» یعنی آسانی در دل همان خرابی وجود دارد؛ نه اینکه خرابی رخ نمی‌هد اما رفع خرابی به آسانی انجام می‌شود. اگر انتظارت از زندگی این است که هرگز خراب نشود ماهیت آن را درک نکرده‌ای و خودت را در نبردی بی‌نتیجه و بی‌پایان گیر انداخته‌ای.

    (پروردگارا، آسانی را در دل سختی‌های ما بگنجان و کمک کن قدردان این ماشین زیبا و پربرکتی که به ما بخشیده‌ای باشیم.)

    الهی شکرت…

  112. سوم مهر
    -به دلیل جمعه بودن روز خود را ساعت شش و پنج دقیقه شروع می‌کنم. آنقدر کارهایم را آهسته انجام دادم و مدام در ذهنم جمله‌ی «جمعه‌ها خلوته، دیر نمیشه» را تکرار کردم که واقعا دیر شد. شش و چهل و پنج دقیقه، همچنان خانه بودم و درحالت ایستاده جوراب‌های سبز سیدی‌ام را می‌پوشیدم. این‌طور شد که روز آخر کاری‌ام را دیرتر از همیشه رسیدم.
    -امروز هرچه لازم بود را به عزیزی که قرار است از فردا جای من صندوق بزند گفتم و توضیح دادم. قبل از این مسئول چیدمان فروشگاه بود. وقتی تصمیم گرفتند صندوق بزند استرس داشت. از استرس همیشگی‌ام برایش می‌گویم، از خرابکاری‌هایم می‌گویم؛ خلاصه آن‌قدر گفتم و گفت که اعتماد‌ به‌ نفسش بالا آمد و دیگر چشم‌های خیره‌ی مشتری‌های منتظر صدایش را نلرزاند. خانم ناز و مهربانی است. از اولین روز کاری به من، که مثل بچه‌ی گربه‌ی کنج دیوار مستاصل بودم بسیار لطف داشت. مرا یاد مادرم می‌اندازد. همان‌قدر ساده، همان‌قدر سنتی و مذهبی؛ حتی مانند او نسبت به آدم‌ها دلسوزی نابجا می‌کند.
    -صاحب‌کارم نبود که همه چیز را تحویل بدهم، مجبورم فردا برای حساب کتاب بار دیگر به محل کارم بروم.
    -وقتی به خانه رسیدم، بعد از دوماه و نیم، ظهر را خوابیدم. چون فکر کردم اشکالی ندارد اگر آدم بیکاری که قرار نیست فردا سرکار برود، ظهر یک روز تعطیل را چرت بزند. ساعت سه و چهل و پنج دقیقه بود که خوابیدم، می‌خواستم پنج بیدار شوم اما وقتی آلارم گوشی‌ام را خاموش کردم، دوباره به خواب رفتم. بار دیگر که چشم‌هایم را باز کردم ساعت شش بود. ناگهان رخت خواب را ترک کردم و به سمت دستشویی دویدم. چون خیال کردم صبح است و خواب مانده‌ام. تا چند دقیقه تپش قلبم ادامه داشت و این‌گونه خواب ظهر جمعه هم عاقبت به خیر نشد.
    -همچنان آمادگی مواجهه با فضای دانشگاه و هم‌دانشگاهی‌هایم را ندارم اما به هر رو فردا قرار است با آن رو‌به‌رو شوم و اولین روز ترم پنج را آغاز کنم.
    -باقی روز هم به شستن لباس‌هایم، کارهای شخصی عقب افتاده و وقت گذراندن با خانواده گذشت.
    و… همینن.

  113. _حدود ساعت ۱۲:۰۰ دیشب (۲ مهر) برق رفت. من و برادرانم (همه‌شان نه، فقط دوتا از آن‌ها) دویدیم به سمت کوچه. آخر، فکر می‌کردیم دزد سیم را بریده است. همیشه سیم یک تیر برق مشخص را می‌بُرد، یک تیر برق جلوتر از خانه‌ خودش. آری، دزد را می‌شناسیم. ولی زمانی که به پلیس گفتیم، فقط جواب دادند: «تا وقتی حین ارتکاب جرم نگیریدش، کاری از دست ما ساخته نیست.»

    _می‌دانم… واقعاً مسخره است. تا ساعت ۰۰:۴۰ دقیقه، برای دزد کشیک دادیم تا برق خودش آمد. خیلی دوست داشتم مثل چند ماه پیش، یک بار دیگر طرف را زیر باد کتک بگیریم. ۳۰ و چند سال دارد و فقط کارش مصرف تریاک و دزدی‌کردن است.

    _۸:۳۰ دقیقه به زور ۱۵ زنگی که از ساعت ۷:۳۰ با فاصله‌های ۵ دقیقه‌ای از هم گذاشته بودم، بیدار شدم. یک نیمرو درست کردم که باب میلم نبود.

    _در فصل ۱۳ کتاب «عادت‌های اتمی» نکته‌ای جالب به چشمم رسید: ارنست همینگوی برای نوشتن توصیه می‌کرد: «همیشه بهترین راه این است که وقتی خیلی خوب پیش می‌روید، توقف کنید.»

    _در ۲۵ دقیقه آزاد‌نویسی، استاد کلانتری گفت که ۵ داستانک بنویسیم. ۷ داستانک نوشتم که هرچقدر مسخره‌تر و بی‌سروته‌تر بود، بیشتر لذت می‌بردم و از سر ذوق می‌خندیدم.

    _نوکی هم به کتاب «یادداشت‌های زیرزمینی» از داستایوفسکی زدم که چندان به دل منِ بی‌سواد ننشست. کتاب «بیمار خاموش» را هم مزه کردم، ولی هنوز چندان ازش نچشیدم که بتوانم نظری بدهم.

    _غروب‌دم، روی حصار بلوکی خانه قدم زدم و اسب‌ها و گاوها را تماشا کردم که در حال چرا بودند.

    _فردا می‌خواهم در مدرسه به بررسی شخصیت یکی از همکلاسی‌هایم بپردازم. پسری تپل است که بسیار ساکت و منظم است. تا به حال ندیده‌ام با کسی گرم بگیرد و شوخی کند. مدرسه او را فردی بسیار درون‌گرا می‌داند، ولی باور دارم که او کمتر از من درون‌گرا است. البته اگر چهره و رفتارم را ببینید، حتی می‌گویید: «چرت نگو.» ولی حضرات، من بیهوده سخن نمی‌گویم. من در تست «Big Five» درصد ۸٪ برای برون‌گرایی گرفتم. (یعنی از هر ۱۰۰ نفر، فقط ۸ نفر از من درون‌گراتر هستند.) حالا چرا من از دید اجتماع و بچه‌های مدرسه فردی برون‌گرا که نه، ولی فردی که اعتمادبه‌نفس زیادی دارد و بسیار مستقل است به نظر می‌رسم؟ سؤال خوبی است و جواب طولانی‌ای دارد. پس این‌طور جواب می‌دهم: «گشودگی ۹۰٪، برون‌گرایی ۸٪، سازش‌پذیری ۲۰٪، وظیفه‌شناسی ۳۰٪، رنجوری ۷۰٪.» این تست شخصیت من است و اگر جواب این سؤال را می‌خواهید، می‌توانید با دادن این عددها و پرسیدن سؤال از هوش مصنوعی، پاسخ را از او بگیرید. و حالا شاید بپرسید چرا به دنبال بررسی شخصیت یکی از همکلاسی‌هایم هستم؟ سؤال خوبی است. از هوش مصنوعی بپرسید.

    _امروز: ۶.۶۷/۱۰

  114. گزارش نیک جمعه آدینه ۳ مهر پاییز ۰۵

    ✓ 🪩 گزارش نیک | خواب جمعه تا ساعت ۱۰ صبح

    امروز تا ده صبح خوابیدم و وقتی بیدار شدم، چیزی را که شبانه در تاریکی به من رسیده بود، دیگر به یاد نمی‌آوردم.
    می‌دانستم خوابی دیده‌ام. نه تصویر روشنی مانده بود، نه آدمی، نه مکانی که بتوانم به آن اشاره کنم. فقط احساسی مبهم، مثل گرمای دستی که لحظه‌ای پیش روی شانه‌ات بوده و حالا دیگر نیست. هرچه بیشتر سعی کردم آن را به یاد بیاورم، بیشتر دور شد.
    شاید خواب از همان لحظه‌ی بیداری شروع به فراموش شدن می‌کند. انگار رویاها موجودات حساسی هستند که با نخستین نور صبح، از اتاق ذهن بیرون می‌روند. تا وقتی چشم‌ها بسته‌اند، جهانشان واقعی است، اما کافی است پرده کنار برود، گوشی روشن شود و ساعت ده صبح خودش را نشان بدهد، ناگهان آن جهان بی‌نام، مثل بخار روی شیشه، محو می‌شود.
    امروز دیرتر از معمول بیدار شدم و شاید همین خواب طولانی، آخرین نخ‌های اتصال من به رویا را برید. صبح آن‌قدر در خواب کش آمد که مرز میان خواب و بیداری نرم و بی‌حافظه شد. وقتی بالاخره از آن بیرون آمدم، تنها چیزی که در دستم مانده بود، حسِ فقدان بود، فقدان چیزی که حتی نمی‌توانستم نامش را بگویم.
    عجیب است که آدم می‌تواند چیزی را از دست بدهد بی‌آنکه هرگز بداند چه بوده است.
    امروز رویایم را فراموش کردم، اما شاید خودِ فراموشی هم بخشی از خواب بود. شاید ناخودآگاه چیزی را در تاریکی گذاشته که هنوز وقت خواندنش نرسیده است.
    و من مانده‌ام با صبحی که ساعتش ده است و حافظه‌ای که هرچه بیشتر دست دراز می‌کند، تنها هوای خالی را لمس می‌کند.
    رویا رفته است.
    اما شاید جایی در من، هنوز همان‌جا ایستاده و منتظر است تا روزی، بی‌خبر، در میان بوی قهوه یا صدای یک در یا نور کجِ عصر، ناگهان دوباره به یادم بیاید.

    ✓ 🪩گزارش نیک | خرید لامپی برای روشن شدن حقیقت

    گاهی آدم چیزی را نمی‌خرد، بلکه پیش از رسیدنش، تصویر آن را در ذهن خود زندگی می‌کند. آن لامپ دوربین‌دار را از تهران سفارش داده بودم، اما دلیل خریدنش فقط کنجکاوی یا میل به داشتن یک وسیله‌ی تازه نبود. مدتی بود کسی به ماشینم خسارت زده بود و نمی‌دانستم چه کسی این کار را کرده است. می‌خواستم دوربین، اگر بتواند، آن لحظه‌ی گمشده را از تاریکی بیرون بکشد، چهره‌ای را ثبت کند، حرکتی را نگه دارد و به آن پرسش بی‌جواب شکل بدهد.

    شاید برای همین، پیش از رسیدن بسته، لامپ در ذهنم معنایی بیشتر از یک وسیله پیدا کرده بود. انگار قرار بود چشم کوچکی باشد که من نداشتم، چشمی که در سکوت بیدار بماند و چیزی را ببیند که من ندیده بودم.

    امروز بسته رسید.

    کارتن را که باز کردم، همان حس کوتاه و کودکانه‌ی خرید تازه آمد سراغم، بوی مقوا، خش‌خش نایلون، صدای جدا شدن چسب‌ها و آن مکث کوچک پیش از دیدن چیزی که چند روز منتظرش بوده‌ای. اما چیزی که از جعبه بیرون آمد، با چیزی که در عکس سایت دیده بودم یکی نبود.

    اول دوباره نگاه کردم. بعد عکس سایت را در گوشی باز کردم و محصول را با تصویر روبه‌رویم مقایسه کردم. نه، این همان چیزی نبود که سفارش داده بودم.

    دلگیری عجیبی آمد سراغم. شاید اگر این فقط یک خرید معمولی بود، می‌شد شانه بالا انداخت و گفت تفاوتی است کوچک. اما این لامپ را برای یک نیاز مشخص خریده بودم، برای اینکه شاید بتوانم بفهمم چه کسی به ماشینم آسیب زده است. برای همین، مغایرت محصول فقط تفاوت میان دو تصویر نبود، انگار دوباره چند قدم از پیدا کردن آن لحظه‌ی گمشده دور شده بودم.

    از محصول عکس گرفتم و برای فروشنده فرستادم. حالا نوبت اوست که پاسخ بدهد.

    بسته گوشه‌ای مانده است و من به آن نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم چقدر چیزهای کوچک می‌توانند بارِ بزرگی را با خود حمل کنند. یک لامپ کوچک، یک دوربین پنهان در دل یک وسیله‌ی معمولی، و پشت آن، یک ماشین آسیب‌دیده، یک اتفاق ثبت‌نشده و پرسشی که هنوز جواب ندارد.

    من دنبال انتقام نیستم. فقط می‌خواهم آنچه اتفاق افتاده، از تاریکی بیرون بیاید و اگر کسی واقعاً این خسارت را زده، حقیقتش روشن شود.

    شاید فردا فروشنده پاسخ بدهد و با تعویض کالا، این ماجرا تمام شود. شاید این وسیله بالاخره همان چشمی باشد که منتظرش بودم.

    اما امشب، میان کارتن بازشده و وسیله‌ای که شبیه عکسش نبود، چیزی بیشتر از یک خرید ناموفق مانده است: حسِ معلق ماندن میان حادثه‌ای که رخ داده و حقیقتی که هنوز دیده نشده.

    گاهی آدم فقط یک دوربین نمی‌خرد.

    گاهی می‌خواهد یک تکه از گذشته را، که در تاریکی گم شده، دوباره پیدا کند.

    ✓ 🪩 گزارش نیک | غروب جمعه و مراسم کباب‌خوری آذربایجانی

    .غروب جمعه، وقتی روز آرام‌آرام از هیاهوی خودش عقب می‌نشست، سفارش کباب بناب ساطوری آذربایجان را ثبت کردم. انگار با لمس چند کلمه روی صفحه، شام از جایی دور در راه افتاده بود تا مرا از این عصر کش‌دار و اندکی گرفته، بیرون بکشد.
    وقتی بسته رسید، نخستین چیزی که به استقبال من آمد بوی نان داغ بود، همان بوی ساده و قدیمی که پیش از آنکه زبان چیزی بچشد، حافظه را سیر می‌کند. نان هنوز گرمای تنوری خود را داشت و بخارش میان انگشتانم می‌پیچید. کباب بناب، ساطوری و درشت‌بافت، روی بستر نان نشسته بود و چربی گرم گوشت، عطر پیاز و ادویه را در هوا پخش می‌کرد. با نخستین تکه، گوشت زیر دندان نه کاملاً نرم و یکدست، بلکه زنده و گوشتی بود، با آن سوختگی مختصر و دلپذیر لبه‌ها که مزه آتش و دود و ذغال را به خود گرفته بود.
    کنارش ماست موسیر بود، سرد و سفید، با تکه‌های ریز موسیر که بعد از هر لقمه کباب، دهان را از گرمای چربی بیرون می‌کشید و مزه‌ای تند و خاموش در کام باقی می‌گذاشت. دوغ را که نوشیدم، خنکی ترش و شورش با بوی کباب درآمیخت و برای لحظه‌ای حس کردم تمام این شام چیزی بیشتر از غذاست، انگار مجموعه‌ای از دماها و بوها و مزه‌هاست که غروب جمعه را در خود نگه داشته‌اند.
    و بعد صدای باز شدن قوطی کوکاکولا. آن صدای کوتاه و تیز، حباب‌های گاز که روی زبان می‌ترکیدند، شیرینی سرد نوشابه که در میان شوری دوغ و چربی کباب ناگهان خودنمایی می‌کرد. هر لقمه انگار ترتیب مخصوص خودش را داشت، نان داغ، گوشت برشته، ماست موسیر، جرعه‌ای نوشیدنی، و دوباره بازگشت به کباب.
    بیرون، جمعه داشت به شب تبدیل می‌شد و من پشت میز نشسته بودم، با بشقابی که کم‌کم خلوت می‌شد. شاید لذت واقعی شام نه در گرسنگی بود و نه حتی در سیری، بلکه در همین لحظه‌ای بود که دست از شتاب کشیدم و اجازه دادم گرمای نان، بوی گوشت، ترشی دوغ، تندی موسیر و شیرینی کوکاکولا، غروب را آهسته در حافظه‌ام ثبت کنند.
    گاهی زندگی برای خوشبختی، چیز پیچیده‌ای نمی‌خواهد.
    یک غروب جمعه می‌خواهد، یک نان داغ و یک کباب خوب، و آدمی که برای چند دقیقه، بی‌آنکه به فردا فکر کند، لقمه‌اش را آرام بجود.

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  115. 📝 #گزارش_نیک ۱۳۶
    پیش بینی خاله بزرگم به حقیقت پیوست و دقیقاً همین صبح جمعه نه صبح چندین مهمان بویراحمدی اومدن پذیرایی کردیم و دقایقی کنار  عامو علی خان نشستیم و برای عامو حسین زیر سیگاری بردم خیلی خسته بودم عامو علی خان هم ندام تیکه می نداخت چرتی خوابیدم که وقت ناهار رسید حمید و علیرضا هم مهمان ما سر سفره بودن. بعد ناهار پریا زنگ زدم و یکم صحیت کردیم فردا میره خوابگاه(همونجایی که اخراج شدم)گفت یه سری کتاب بهش امانت دادم توضیح دادم که عجله ای برای گرفتنشون ندارم ظهر هستی خوابید و من جای خالی سلوچ رو تا صفحه ۴٠ کتاب الکترونیکی با فایل صوتی صدای آرمان گوش دادم.(آیا می توان پیکری یافت که بی سایه باشد برای مرگان چنین بود. تهی، بی سایه، ناامنی و سرما. #جای_خالی_سلوچ)عصر هم مهمان های غریبه اومده بودن احتمالا هستی امشب برمی گرده یاسوج هستی رو برای خداحافظی بغل می کنن منم با مادر میرم خونه دیگه مراسم تموم شده و من زودتر همراه ماشین علیرضا برگشتم؛ آخر شب یکم طراحی اسکیس آزاد کار کردم و طرح اولیه یه پیتزا رو برای رنگ آمیزی کشیدم و ۴٠ صفحه از پی دی اف الکترونیکی از طاقچه لاشه ی لطیف رو خوندم اما در صفحه کتابی عقب تر میشه؛ یکم با داداشم حرف می زنم و داستانکی تصویری درباره مترسک برای چالش هفته گروه داستانک نویسان ارسال می کنم.
    @Maryamwriter_2 چنل تلگرام
    مریم باقری ۳مهر۱۴٠۵

  116. چند روز از نوشتن دور نبودم فقط دو روز شد و من می خوام به همه بپرم از پچ پچ هایی که می شنوم از نفرتهایی که دریافت می کنم از دروغهایی که تو خنده ها و چهره ها می بینم. نه خاندم نه نوشتم اما درد و دل کردم و کمک کردم وقربون صدقه لباس‌های پرک پرکی دختر کوچولو و ادا اطوار ش رفتم . مهمانی بعدی خانه من است

  117. استاد لطفا پایان گزارش نیکم را بخوانید. پیام هماورد گفت:

    گزارش نیک ۳۳

    وسط خواندن «جنگ آخرالزمان» آمدم گزارش نیک را بنویسم و به ادامه‌ی مطالعه برگردم.
    به قول‌هایی که دیروز دادم عمل نکردم. نه ورزش کردم، نه زودتر بیدار شدم، نه روزم را مفیدتر گذراندم.
    البته صبح با حال عجیبی بیدار شدم و همین حال را غنیمت شمرده و چند صفحه‌ای نوشتم. پاره‌ای را نیز در کانال تلگرامم قرار دادم.
    شعر خواندم و مشق شعر کردم.
    با دکترِ «تاکسیدو» صحبت کردم و از حالش گفتم. دکترش فقط جمعه‌ها در کلینیک حضور دارد. برای همین به «وبینار» نرسیدم.
    «جنگ آخرالزمان» را شروع کردم و این‌قدر جذاب شده که کنار گذاشتنش برایم کاری‌ست بس دشوار.
    تا جایی که بتوانم می‌خوانم و احتمالا پس از یکی-دو قسمت سریال، می‌خوابم.
    سعی می‌کنم فردا به قول‌هایم عمل کنم و روز را بهتر پیش ببرم.

    راستی، «استاد کلانتری» عزیز، اسم من هم در «همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک» بنویسید حالا که این‌قدر پسر خوبی هستم و هر روز گزارش ثبت می‌کنم.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/saaye_zaad
    نمره‌ی امروز: ۷/۵ از ۱۰

  118. چقدر خوبه که در مورد کارهایی که به ما حس خوبی می‌دهد در یک جمع دوستانه می‌نویسم.
    اولین کاری که کردم، رفتم به حیاط و به آسمان نگاه کردم. آسمان آبی آبی، بدون لکه ابری. درخت کاج همسایه به اندازه‌ی دیوار خانه‌ی ما قدکشیده. برگ‌های ریز دورنگ سبز-زرد درختان در حیاط خشک شده است.
    آخرین روز چالش «ارتباط با بدن» را گوش دادم.
    جاروبرقی کشیدم.
    چندتایی هم فایل‌های خودشناسی.
    در وبینار، بیست و پنج دقیقه آزاد نوشتم. در قالب پنج تا پنج دقیقه. از هیچ‌کدام داستانکی درنیامد. ولی پنج مدل طرز تفکر که به نتیجه متضاد ختم می‌شود، را نوشتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *