«فروتن کسی نیست که چون تواضع کند، خود را برتر بیند، بلکه متواضع کسی است که به هنگام فروتنی خود را فروتر نگرد.»
-کشکول شیخ بهایی
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
ژورنال نویسی و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
96 پاسخ
➖در آغاز راهِ نویسندگی گمان میکنی زیبایی در افزودن است اما هرچه پیشتر میروی و بیشتر میآموزی درمییابی زیبایی، اغلب، در کاستن است.
➖شروع روز با صفحات صبحگاهی (۳ صفحه آزادنویسی روی کاغذ)
➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
➖نوشتن پارهی تازهای برای «کتاب روزنویسی»:
در روزنویسی (و بهطور کلی در نوشتن) به چه چیز یا چیزهایی دست مییابم که از راههای دیگر میسر نیست؟
پاسخ به این پرسش میتواند انگیزهی روشنی برای تداوم در مسیر روزنویسی فراهم کند.
از پاسخهای خودم مثال میزنم:
در نوشتن، میتوانم زبان را طوری به کار بگیرم که در گفتن میسر نیست یا به دشواری امکانپذیر است.
این تنها دربارهی محتوای سخن نیست، یعنی خودافشایی و بیان مکنوناتی که به هیچکس نمیتوان گفت، که البته وجه مهمیست؛ اما این حرفها را آدم بلندبلند و شفاهی هم میتواند به زبان بیاورد در خلوتش.
نوشتن به من امکان میدهد تا زبان را از مدار روزمرگی خارج کنم، از منطق و قاعده و عادت.
شاید بگوییم، خب، این هم که در بیانِ شفاهی انجامپذیر است.
بله، اما در دادنِ شکلهای متفاوتتر به جمله، تجسم بخشیدن به واژهها، یعنی تبدیل واژه به خط است که سهلتر راه میدهد به قاعدهکاهی و هنجارگریزی، و انواع تودرتویی از جملات.
با نوشتن است که راحتتر میتوان از شکلهای نحویِ پیچیده بهره جُست. بغرنجهای روانِ ما برای تبدیل شدن به کلمه محتاج چنین دستمایههاییست.
پس هدفم دسترسی به امکاناتی از شکل مکتوبِ زبان است که در نوع شفاهیِ آن دست نمیدهد.
نمونهی دیگر، دسترسی به بسیاری از فعلهای ساده و بسیط فارسیست که در گفتارِ روزمره به واژگان متروک و نیمهمتروک پیوستهاند اما در نوشتار زنده و بیدارند، هرچند شاید برای برخی غریب جلوه نمایند. بنگرید به چنین مصدرهایی:
آمیزیدن، افشردن، پالاییدن، تارانیدن، گریستن، گسلیدن، ستیزیدن، هراسیدن، نوردیدن، آسودن، آزردن، فریفتن، کاستن، پنداشتن و…
این تنها یک قلم از چیزهاییست که نوشتار، در لایهی واژگان، به ذهن و زبان ما میافزاید.
امیدوارم به ویراستهای بعدی این متن نمونههای بیشتری بیفزایم.
➖روزواژه: «بستار»
«ناامیدی نقطهی رهسپار شدن است. ناامیدی یک بستار نیست بلکه وضعیتی تازه است.»
-هوارد بارکر، مرگ، آن یگانه و هنر تئاتر، ترجمهی علیرضا فخرکننده، ص۶۵
➖اطلاعرسانی دورههای جدید مدرسه نویسندگی: ۷۷مین دورهی نویسندگی خلاق+۱۴مین کارگاه شعر
➖کلاس خصوصی: کالبدگشاییِ یک مقاله/مرور مقالههای سایت
➖جلسهی تمرینجا: بازخورد روزانه به نوشتههای همسفران دورهی نویسندگی خلاق
➖وبینار نویسندهساز: دربارهی آشناییزدایی حرف زدیم با اشاره به مقالهای از رضا قنادان. پیدیاف مقاله ضمیمهی صوت وبینار است. پیشنهاد مطالعه.
➖هزارکلمه داستاننویسی: این هزارکلمهها وادارم میکند برخی مشاهدات روزمرهام را بنویسیم که شاید در حالتهای دیگر اصلن حوصلهی روایتشان را نداشته باشم.
➖برگزاری جلسهی پنجم دورهی پیشرفتهی نویسندگی خلاق: اینبار «بگو، نشان نده.». سخن دربارهی داستانهای انتزاعی بود با بررسی رمانهای درخشانی از ادبیات ایران و جهان.
➖داستان کودک: دو ساعت دیگر وقت گذاشتم برای بازخورد به داستانهای بچههای کارگاه «کودکنویس» و چه داستانهای محشری در میان داستانها بود.
➖رمان: «برآمدن آفتاب زمستانی» از رضا جولایی
➖فیلم: فعلن که تنها از جملهی نخست فیلم «Aontas 2025» خوشم آمده:
«آرزوی همهی ما این است که بتوانیم زمان را به عقب بازگردانیم.»
➖گاهی هم به جای «جزو»، میتوان نوشت: «در شمار». مثلن:
«فلان اثر جزوِ آثار مهم او نیست»
«فلان اثر در شمارِ آثار مهم او نیست.»
روزه واژه : رفیق فاب
امروز صبح خیلی خیلی زود از خواب بیدارشدم وی راست رفتم سراغ کارهای مربوط به میزبانی از دو دوست عزیزم . سرتان را با کارهای تکراری خانه داری وآشپزی وتمیزکاری به دردنمیآورم . برای خرید نان وکمی ملزوماتِ درست کردن دسر پیاده روی امروز راهم انجام دادم ودر راه ویس استاد در جلسه تمرین جا را گوش دادم .
جای شما خالی امروز میزبان دونفر از رفقا وهمکلاسیهای دوره دانشگاه بودم . یکی از آنها از مشهد ودوست دیگر از زنجان هرسه ی ما ۳۰ سال پیش در دانشگاه فردوسی مشهد همکلاسی بودیم .هردو از مفاخرِزمان وبانوانی تحصیلکرده ، مادرانی نمونه وهمسرانی نمونه تر . آخرین باری که تهران میزبان دوستان جانم بودم تیرماه سال ۹۸ بود . در بدو ورود یکی از دوستان با ذوق وانرژی مثبت همیشگی اش گفت : «چه قدر قشنگه خونه ات با۷ سال پیش هیچ فرقی نکرده » ومن گفتم : « مطمئنی» ؟
با اشاره به عکس دونفره پدر ومادرم کنار میزِ تلوزيون گفتم : خوب دقت کن عزیزم ۷ سال پیش این قابِ عکس از پدر ومادرم اینجا نبود ، حالا هست واین تصویر تا ابد در این قاب ودر قلبم جاودانه شده . دستی روی شانه ام گذاشت وگفت : « روحشان شاد. »دوست ندارم این حضور دوست داشتنی رو غم آلود کنم
خلاصه جای شما خالی ازهمه چی وهمه جا حرف زدیم
زمان سپری کردن با دوستان به خصوص رفقای ۳۰ سالهی ناب دانشگاه به قول قدیمی ها از عمر آدم حساب نمیشود ویا به قول قدیمیترها اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت .جاتون سبز حالا حالاها از لذت امروز ودیدار دوستان کیفور خواهم .
# گزارش نیک
@Dar_masire_neveshtan
خوشحال خوشحال خوشحال
عصر از سرویس دانشگاه پیاده شدم و یکربعی را تا خانه پیادهروی کردم. تند و بلند گام برمیداشتم. عجله داشتم برسم خانه و گفتگو را با پارسا شروع کنیم. مثل همیشه ایرپاد در گوشم بود و آهنگ درحال پخش. پخش شد آنی که نباید. قدمهایم کند شد. داشتم میماندم بینراه. سعی کردم فکر نکنم. نشد. مرور شد. نفس کشیدن را مشکل کرد. راه دادم به راه. به بیست و چهار روزِ پیش رو فکر کردم. بعد به همین بیست و چهار روز، در سال گذشته. چقدر متفاوت احساس کردهام این بیست و چهار روز را در گذر یکسال. داشتم به بیست و چهار روز بعد فکر میکردم. بعد بدون گرفتن یقهی خودم و درگیری، سعی کردم رد کنم فکر مزاحم را. فکری که فکر من نیست دیگر. نگاهی به کوچهی پنجم کردم و گذشتم. باید میگذشتم.
روزم را مرور کردم. از کلاس اول امروز که چاپ تخصصی بود و چیز زیادی رخ نداد. بیشتر تصمیم گرفتیم که چهکاری را پیش ببریم در طول ترم. بعدهم نشستیم به اتود زدن برای کار اول. به درنا فکر کردم. اما طرحم نیامد. کار دارد حالا. چند هفتهای را فرصت داریم. میرسانم آنچه باید را. کلاس دوم تاریخچهی کتابت بود. دربارهی خط حرف زدیم. اینکه چرا اصلن خط شکل گرفت؟ فهمیدیم از یکجایی به بعد، آوا کافی نبود برای برطرف کردن نیازهای انسان. اولین موضوعی که انسان در آن احساس نیاز کرر، مفهوم و احساس مالکیت بود. تمدن، مفهوم مالکیت را ایجاد میکند و آن، باعث ایجاد حکومت و شکلگیری شمارش میشود. پس از آن انسانها، بهصورت قراردادی یکسری شکل و تصویر ساختند که شد خط تصویرنگار. بعد رسیدیم به خط اندیشهنگار و درآخرهم خط آوانگار.
دلیل شکلگیری یکی دو حرف در الفبا را هم فهمیدیم. مثلن s شبیه به مار است. آدمها به صدای مار توجه کردند و آوای «س» را شنیدند. پس شکل و صدای مار، تبدیل شد به شکلی که حالا «s» خانده میشود.
کلاس آخرهم تایپوگرافی بود. استادش را، هم دوست دارم و هم نه. دوست دارم بهخاطر اینکه احساس میکنم چیزی بلد است که یاد بدهد و دوستش ندارم چون آدم بیملاحظهای آمد بهنظرم از حرفهایش.
یک ساعت و نیم منتظر بودم تا سرویس دانشگاه راه بیفتد. لعنتی کلافهام کرد بدجور. دوستی را دیدم در اتوبوس. سلام و احوالپرسی کردیم. بعد گفت من و دوستیدیگر، باهم متنهایت را میخانیم. چه خوب که مینویسی و بیشتر ینویس. ذوقزده گفتم من که هرروز مینویسم. گفت میدانم اما بیشتر بنویس. بیشتر. بالبخند بزرگی تشکر کردم و ادامه دادیم به مسیر. یادم آمد آنیکی دوستم را. بین دوتا کلاس که همدیگر را دیدیم، گفت کجا کلاس نویسندگی میروی؟ توضیح دادم و پرسیدم چطور؟ گفت خیلی دوست دارم نوشتههایت را. لبخندم بزرگتر شد. مهم نبود دیر راه افتادن سرویس.
با پارسا تلفنی گپیدیم. کیف داد باز. خاطره گفتیم. از زندگی گفتیم. خندیدیم. باهم موافق شدیم. باهم مخالف شدیم. از بازی حرف زدیم. از نوشتن حرف زدیم. از وبینار و کلاس حرف زدیم. از تئاتر و کنسرت حرف زدیم.
پارسا پرسید به تئاتر و بازی فکر نمیکنی؟ گفتم نه. من آدم اجرا و جلوی دوربین و آنهمه چشم بودن، نیستم. مخالف بود. منهم مخالف او بودم. گفتم تئاتر و سفالگری، چیزهایی است که دوستشان دارم اما میدانم در آنها استعداد ندارم. تلاشکهایی کردهام اما نشده. سعی میکنم از هنر دیگران در این هنرها، لذت ببرم. باهم موافق نشدیم. اشکالیهم ندارد.
آبجی و شوهرش آمدند. بین گپوگفتها، نشستیم به بازی. کاتان حرص دهنده. همیشه یکی آخر این بازی دلخور و عصبی میشود. چون معمولن یکنفر زیادی بد میآورد و یکی زیادی خوب. بازی بیشتر روی شانس میچرخد. شایدهم باید بگویم کامل. گذاشتیم داداش بزرگه ببرد. رعایت سناش را کردیم. هربار بعد از بازی، تصمیم میگیریم بازی را بگذاریم سرکوچه و هربار مینشینیم برای دست دوم.
نشستم پای گوش دادن به جلسهی بازخورد ادامهی داستانهای کودک. استاد خاند و خاند و بلخره امشب به ما رسید. با نذر و نیازهای من و غزاله. دعای مادر گیرا بود و پخت امروز به ما رسید. استاد خوب دانست داستانم را. گفت داستان تمثیلی خوبی شده و از پس پایان آن به خوبی برآمدهام. یاد داستانهای اولم افتادم. برای هرکسی میخاندم وقتی تمام میشد، میپرسید تمام شد؟ چرا پایان نداشت؟ خوشحال شدم که یکجا نماندهام در نوشتن. استاد گفت داستانم راه میدهد به تصویرسازیهای جالب و متفاوت. گفتم اتفاقن دارم طرحهایی در ذهنم. میکشمشان به زودی.
میخاستم بروم سراغ تمرین در مهارت جدید. ولی انگار نمیشود. کمر و گردنم درد میکند و چشمهایم میسوزد. احتمالن بخابم. اما صبح را زود بیدار شوم و قبل از کلاس، تمرین کنم یکی دو ساعت را.
راستی همین الان یادم آمد بازنویسی داستان کوتاه هفت را فراموش کردم تمام کنم و بفرستم. نمیدانم آیا هنوز دربهای رحمت الهی باز است؟
https://t.me/maryam_ebrahiimi
حتا گذر کوتاه برای تجدید خاطرات در گذشته را دوست ندارم. گذشتهگریز نیستم اما محوریت باور من بسته به لحظهٔ حال است.
نیککوشیهای امروزم:
صبور بودن، به واقع صبر چقدر میتواند مهلک و عذابآور باشد. مخصوصا زمانی که چارهی دیگری نداری تا به آن پناه نبری.
وبینار را گوش میدهم و مفهوم آشناییزدایی برایم شفافیت پیدا میکند. مقالهی که در ادامه ارائه شد بسیار سودمند بود و قابلیت چندین بار بازخانی دارد تا متوجه معنای دقیق آن شد. بعد از آن هزار کلمه داستان نوشتم، داستانم تخیلی بود از مردمانی که در یک شهر زندگی میکنند با امکاناتی فراوان دچار فقر فرهنگی میشوند و بلعکس مردمان ساکن در روستا با وجود درویش بودنشان آنچنان غنی از دانایی، فرهنگ و علم هستند که در ترقی نظیر ندارند و پیوسته به این مقایسه میپرداختم. برایم خوشایند بود و به انتها نرسید این زایش فکری.
در کتاب« سوگ مادر» شاهرخ مسکوب حالا دیگر با مواجه شدن با مرگ مادر، سوگوارانه به همهچیز میاندیشد. با مرگ، احساس غریبی به زندگی دارد و نامههایی را برای مادر مینویسد، بی آنکه نشانی از او داشته باشد. در رویا با دیدار او دلخوش میشود. اتفاقاتی درونی به جریانِ سوگواری او میافزایند.
متنی از رمان« توتال» اثر نسترن مکارمی که به تازگی آن را تمام کردم در کانالم قرار میدهم. رمانِ جذابی بود و مفهوم تنهایی و عواقبی که تنهایی دارد را آنقدر زیبا و با نثری مجذوبکننده روایت میکند که حتی مرگ نیز در نظر جلوهی خوشایندی دارد.
رمان« وصال در وادی هفتم» را ادامه میدهم و این رفت و آمد در کوچه پس کوچهها، مسافرخانهها، در قهوهخانه و این روی کارآمدن آیینه و شکستنشان، از عشق، از اتفاقاتی که انقلاب به پا میکند، از رویا، بیداری، یک غزلِ غمناک میخوانی که مرگ سرلوحه آن است.
https://t.me/zahraballampour
به نام خدا
گزارش نیک ۱۳۲:
شروع روز با نوشتن سه صفحه صبحگاهی و آزادنویسی همراه شد.
سپس به دوبارهخانی «راه و رسم ترانه» پرداختم که همواره به ایدهیابیام کمک میکند. تصمیم گرفتم دست روی ایدهای بگذارم که با زندگی خودم مأنوس است، ایدهای که لااقل حرفی برای گفتن دربارهاش داشته باشم تا بتوانم به ترانه تبدیلش کنم.
در کتابخانهی شعر محبوبم پرسه زدم و بخشهایی از کتابهای مربوط به ترانهسرایی را خاندم. دوبارهخانی ترانههای کتاب «عشق تو نمیمیرد» نیز برایم بسیار دلچسب و الهامبخش بود؛ بعد از آن هم شنیدن چند ترانهی ناب.
بعدازظهر سرانجام کار نوشتن ترانهای را آغاز کردم که از زندگی خودم الهام گرفته بود. ایدهی بدی نبود، کمی پیرامونش نوشتم و سعی کردم گسترشش دهم و طبق روشهای پیشنهادی «راه و رسم ترانه» پیش بروم. نتیجه از کارهای روزهای گذشتهام به مراتب بهتر شد، هرچند هنوز مطمئن نیستم که واقعن یک ترانه است یا بیشتر دلنوشتهای موزون. در هر حال، همهی تلاشم را میکنم تا آن را به ترانهای تبدیل کنم و امیدوارم که موفق شوم.
عصر در وبینار «نویسندهساز» حاضر شدم. آقای کلانتری مقالهی «آشناییزدایی چیست؟» از کتاب« نظم پریشان» اثر رضا قنادان را خاندند، بسیار آموزنده و مفید بود، آنقدر که حس کردم در یک کارگاه شعر هستم. خوشبختانه آقای کلانتری این مقاله را در کانال نویسندهساز قرار میدهند و در نخستین فرصت حتمن آن را خاهم خاند.
در بخش تمرین بیستوپنج دقیقهای وبینار، ماجرای غریبی برایم اتفاق افتاد، داشتم داستانی از خود مینوشتم که ناگهان متوجه شدم پدرم مخاطبم شدهاست. اصلن به او فکر نمیکردم، اما کلمات مرا به گفتوگو با پدرم کشاندند، این دقیقن همان جادوی نوشتن است. وبینارها اوقات خوشی هستند.
پس از پایان وبینار، راهی پیادهروی شدم. چقدر این خلوت با خود، بهموقع و شفابخش بود. امروز دردی در دل داشتم که مدام آزارم میداد، اما قدمبهقدم آن را در ذهنم حلاجی کردم، طوری که وقتی به خانه برگشتم، دیگر نشانی از آن درد باقی نمانده بود. درست مثل «نوشتاردرمانی»، انگار دست به «پیادهرویدرمانی» زده باشم. تازه میفهمم چرا آقای کلانتری بر رفتن به پیادهروی تأکید دارند.
موسیقی بیکلامی را جاری کردم. شام تدارک دیدم، باز هم آزادنویسی کردم و غزلی از حافظ خاندم.
در کارگاه «کودکنویس» حاضر شدم. شنیدن داستانهای خیالانگیز و ناب دوستانم بیاندازه لذتبخش بود، تا جایی که برخی از تصویرهایشان تا مدتها در خاطرم باقی خواهد ماند. امشب هم نوبت به داستان من نرسید و حتی شاید از شنیدن کارهای درخشان بچهها کمی نسبت به داستان خودم دلسرد شدم، اما چه باک! همانطور که آقای کلانتری همیشه یادآوری میکنند، اصل بر آموختن و بهتر نوشتن است، و برای من همین رشد تدریجی ارزش دارد.
دلتنگ «فرهنگوارهی فارسی خلاق»، «هیچکاک و آغاباجی» و «سنگ صبور» شدم هر چند فرصت خاندنشان دست نداد، اما برای حفظ زنجیره نامشان را اینجا زنده نگاه میدارم.
محبوب امروز:
«برای من تو خورشیدی، تو نوری
تو دریایی که سر تا پا غروری
بمون با من که قلب من نمیره
کنار تو، دلم آروم بگیره»
کتاب «عشق تو نمیمیرد»، علیرضا طبایی
گزارشنیک ۱۳۲: حلزون شعری شده لطیف، دلنشین و البته یک اثر هنری.
رشد پلهای
• فکر کنم خیلی دیر شده برای نوشتن گزارش نیک، ولی باید بنویسم. انگار دیگر با وجدانم گره خورده.
• نیم ساعت اول وبینار نویسندهساز را شرکت کردم. حس خوبی داشت. نگاه جدیتری به آشناییزدایی پیدا کردم و مشتاق شدم مقاله را بخوانم. با وجود اینکه تئوری در ابتدا سخت به نظر میرسید، نظر استاد خیلی توجهم را جلب کرد؛ اینکه تئوری شعر خیلی حائز اهمیت است و جهل ما هیچوقت باعث خلاقیت نمیشود. خودم هم به این نتیجه رسیدم که تئوری باید آنقدر در وجودمان حل و تهنشین شود که موقع نوشتن مجبور نباشیم مصنوعی به سراغش برویم؛ خودش کمکم در نوشتهمان رسوب کند و متبلور شود.
• دورهمی با دوستانمان.
سالواژهام: خودآغوشی
روزی بدی بود. باید چراغ بیندازم تا گزارشی نیک از آن بیرون بکشم. اول از همه خاب میدیدم نویسندهای هستم که ایدهی یک داستان جنایی را در مکان مشخصی مینویسد. اما هیچکدام به نتیجه نمیرسد. صبح روز بعد در خبرها، تیتر قتلی را میخاند در همان مکان و با همان ایده. وحشت میکند. رفتهرفته پی میبرد که ایدههای داستانش هرکدام تبدیل به احتمالی برای وقوع قتل و سرنخهای واقعی شدهاند.
با صدای به هم کوبیده شدن در کابینتها از خاب پریدم. دست بردم سمت گوشم. یک حالی شده بود. انگار دست به پوستهی طبلی میزدم. ناخوش و بد بود. ترسیدم شاید چیزی رفته باشد در گوشم. با گوش پاککن به سختی تکان دادم. چیزی نبود. شروع به راه رفتن کردم. یواشیواش بهتر شد. داشت هشدار میداد که موعد دکتر گوش است و آزمایشهای تکراری.
برای مصطفی ساندویچ گرفتم و رفت سرکار. دوباره خابیدم. یک ساعت بعد با مهمانها بیدار شدم. گفتم تندی کارها رو بکنم و بروم دور و بر نوشتن و سفارشها. اما خواهرزادهام زنگ زد و گفت خواهرم دچار حملهی عصبی شده. اضطراب بدی به جانم افتاد. مسافرت بودند. نباید به خانواده میگفتم اما طاقت نیاوردم. هیچکس جواب تلفنم را نمیداد. من هم زنگ زدم به مامان. ماجرا بیخ پيدا کرد. چون دعوا شده بود میخاستند ما نفهمیم مثلن. حالا هم خاهرزادهام قهر کرده. هرچند از دست یک سری حرفهای بیملاحظهی او هم عصبیام اما عمیقن پشیمانم که به خاطر اضطراب و نگرانی، تصميم گرفتم. بگذریم. تا غروب درگیر همین خبر گرفتن و این صحبتها شدم. چالوس بودند. بعد خواهرم خودش زنگ زد و گفت بعدن زنگ میزند. همین حالا هم فکر و دلم هزارجا رفته. باید خودم را جمعوجور میکردم. رفتم برای مهمانها شام درست کردم. بعدهم ذرهذره سرگرم سفارشها شدم. به بدبختی بریفی طراحی کردم برای یکی از پروژهها و برای دیگری هم عنوانهایش را طراحی کردم. اما خیلی کند همه چیز پیش رفت. حتی نتوانستم مطالب چهارشنبه را آماده کنم یا ترانهای بنویسم برای شعرماهی.
راستی پدرشوهرم از صبح کتاب شعر نصرت رحمانی را دست گرفته بود و میخاند. هی زیرزیرکی زیرنظرش داشتم. تعجب میکردم که همچنان ادامه میدهد به خاندن. بعد از سه چهار ساعت گفت یکی از این شعرها به آدم امید نمیدهد. اینقدر این شاعر غم و غصه دارد که آدم غمگین میشود. گفتم شعر که نباید امید بدهد. شعر باید تصویر و احساس بدهد. گفتم کتابهای دیگر هم هست. دلم میخاست بگویم خب پدرجان کلیات سعدی بردار و حکایتها را بخان. اما شرم داشتم. اکتفا کردم به همینکه سعدی هم هست. ولی نمیدانم چرا سراغ کتابهای دیگر نمیرفت. پدرشوهرم هنردوست است و ذائقهی شعری دارد، برای همین جذب شعرهای نصرت رحمانی میشود و کتاب را زمین نمیگذارد؛ اما به خاطر باورهای غلط و جاافتاده در فرهنگ و جامعه به دنبال معنی و امید و پند در آنها میگردد. نمونهی زندهی کشش هنری برایم خیلی جالب بود. آخرشب هم شعری نوشتم و گزارش نیک. همین. اگر وقت کنم جزوهی ترانه را قبل از خواب میخانم.
باز صبح خوابیدم. نشد برم دانشگاه. یک بیدار شدم. زود زدم بیرون. نهار رزرو داشتم. سه ظهر بود. نشستم دینامیک خوندم. پنج دست کشیدم. وبینار شروع شد. کتابخونه بودم قبلش. هندزفری باهام نبود. رفتم طبقه دوم. کولر نبود اونجا. رفتم تو ایوون. صدا زیاد بود. نشستم تو آلاچیق. خورشید اذیتم کرد. تهش رفتم نمازخونه. اونجا زیاد نموندم. زود برگشتم کتابخونه. شارژر لازم داشتم. ویلون سیلون شدم. وبینارم شد پیادهروی. کتابخونه داستان نوشتم. خوب وبیناری بود. بعدش بیکار شدم. رفتم چای خوردم. بعدتر درس خوندم. خیلی خستم کرد. هیچی حالیم نشد. خیلی حال داد. دلتنگ خستگیش بودم. زود برگشتم خونه. یکم کتاب خوندم. خواستم دوشی بگیرم. حالش خیلی نبود. گفتم فردا میگیرم. حالا چایی میخورم. گزارش نیک مینویسم.
https://t.me/Heydarnotes
«از حالات خودت بنویس! از پیشامدهای روزگار بنویس! بنویس که چه کار میکنم کجا هستم!»
نامههای نیما را میخانم. این جمله را وقتی همسن من بود نوشته است.
حالا آن شاعر به چشمم غول شعر فارسی نیست. جوانکی است شبیه من. حتی با دغدغههایی شبیه به من. عجیب نیست؟
از نوشتن و از آینده و بیآیندگی مینویسد. یعنی ممکن است من هم روزی به چشم کسی همسن امروز خودم، غولی باشم؟ آن وقت او این نامههای ساده و حتی گاهی مضحک مرا بخاند و خودش را به من نزدیک بداند؟
شاید یک لطف نامههایی که امروز مینویسم همین باشد. اینکه روزی کسی در پس نامهای احساس کند مرا میشناسد. شبیه من است. به آن چیزی میاندیشد که من امروز میاندیشم.
امروز هزار و پانصد کلمه نوشتم، شاید هم بیشتر. تنها لطف روزم همین نوشتنهاست. جز آن کاری که بدرد خودم یا کسی بخورد نمیکنم.
و اگر به توصیهی نیما بخاهم بنویسم چه میکنم و کجا هستم، این روزها در خانهام. حساسیت پوستیام برطرف نمیشود. دانشگاه نمیروم. نمیدانم تا کی این اوضاع ادامه خاهد داشت.
دوستدار شما، لنا
یک کلمه بیشتر
سالواژهام: نظم
نوشتمش. صفحات صبحگاهی.
طرح فیلم نوشتم. حملهی آدمفضاییها بخاطر نرقصیدن.
فیلم ممنتو را تمام کردم. نمیدانم پستمدرن میشود بهش گفت یانه؟ ایدهی جدید از دست دادن حافظهی کوتاهمدت. دوستش داشتم چون شبیه شخصیت اصلی هستیم همه. انتخاب میکنیم چهچیزی را ببینیم یا بهیاد بیاوریم.
تو وبینار نویسندهساز استاد مقالهای خواند که باید دوباره بخوانمش. بعدش داستانی نوشتم از اینکه امروزم در ادامه چطور میتواند باشد. اما جالب اینجا بود که متوجه شدم چقدر اشتباه پیشبینی کرده بودم.
کلاس. جالب بود. نویسندگی خلاق پیشرفته. بگوییم و نشان ندهیم. ترکیبی از جستار و داستان.
بازخورد تمرین قبلی را هم شنیدم. و جزو چیزهایی بود که اینشکلی شدم:🥹
داستان کارگاه ششم را هم بازنویسی کردم بالاخره.
دو قسمت از سریال انیمیشنی ریک و مورتی دیدم. خلاق بوده نویسندهش که سیاره نبودن پلوتو را سوژه کرده.
در منحنی خلاقیت خواندم که الهامهای تو خواب دلیل علمی دارد. چیزی که نبوغ زودگذر مینامیم درواقع نیمهخودآگاه بودن نیمکرهی راست مغزمان است.
همین. عجیب شد؟ هربار کلمهای افزودم. تو دوازده رهایش کردم. هرجمله یک کلمه بیشتر داشت. شاید بگویید که چی زحمت کشیدی. خب فقط بازی جالبی بود برای خودم.
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۳۱
امروز بعد ازبیدارشدن ازخواب وخوردن صبحانه، رفتم بیرون ومقداری خرید کردم. سپس برگشتم وناهار درست کردم.بعد ازناهار فایل صوتی وبینار را گوش کردم و تمرین آزادنویسی را انجام دادم.
یکی ازموضوعات ادامه نویسی را انتخاب کردم ودرباره اش نوشتم :👇
کاش کتابی بنویسم دربارهی….
کاش کنابی بنویسم درباره چالش های مادرولجبازی کودکان.وعلتهای لجبای کودکان رابیان کنم.لجبازی کودکان موضوعی است که همیشه ذهنم را به خود مشغول کرده است.چون لجبازی کودکان میتواند ناشی از رفتارهای نادرست پدریا مادر باشد….
کار سودمند امروزم شاید همین بود، صبوری، سکوت، سازگاری.
گاهی این تنها راه مهار بحران است.
به نام خدا
اومدم گزارش امروز یعنی دوشنبه ۳۰ شهریورم را بنویسم و به عنوان گزارش ۱۳۲ برای نویسنده ساز بفرستم و بعد اگر که شد بخابم.
دوست دارم زودتر بخابم که فردا زودتر بیدار شوم و به شهر بروم. امشب گودرز رفیقم بهم زنگ زد و از یک کار حرف زد و ازم قیمت گرفت تا اگر بشود آن کار را بگیرم و کار کنم.
اخیرن برا خود گودرز کار کردم و حالا یکی از هم آبادی هایش ۳ طبقه اسکلت دارد و میخاهد سقف هایش را کار کند و به گودرز گفته بود «قیمت گرفتم، به فیروز بگو متری ۳۳۰ هزار تومان برام کار میکنند و اگر تو میتوانی با این قیمت کار کنی بیا و کار را انجام بده» من با هزار منت برا گودرز با متری ۴۰۰ هزار تومان کار کردم حالا اگر با ۳۳۰ هزار قبول کنم پیش گودرز خراب میشم البته لازم به ذکر است که من برای گودرز متری ۱۰۰ هزار تومان کم کردم یعنی شد متری ۳۰۰ پس میشود با آن هم تا کرد.
۱. تا بیشتر از ۲:۳۰ دقیقه اجازه ندادند بخابم و بیدار شدم. خودمانیم اینجور زندگی کردن را اصلن دوست ندارم و انگار مرده ام. شرایطم و وضع حالم و کار و بارم کلن تو مخیه و بد بیلی.
بگذریم که چکار کردم تا ساعت ۴ و فقط این را بدان که ۴ بعدازظهر تازه شیر پسر داستان ما از خانه بیرون زد و با حسام رفتم سر زمین.
متنفرم از خودم و وضعیتم. غروب وقتی برگشتم پدرم کارتش را داد و گفت برو از سر سراه یک مرغ بگیر و برگرد. به سرم زد که از کارت پدرم یک سیگار هم برای خودم بگیرم و این تصمیم را رد کردم و پیش خودم گفتم« از کارت خودم سیگار را میخرم حتا اگر موجودی به یک پاکت نرسید نخی میخرم و از کارت پدرم به جز مرغ میوه هم میگیرم» رفتم و از رحمان چراغی یک مرغ گذاشتم رو ترازو شد ۵۶۰ هزار تومان و من کیف کردم و بیشتر جا خوردم. کارت را با رمزش به چراغی دادم و چراغی سرش شلوغ بود و دیرتر کارم را راه انداخت و بعد از چند نفر به چراغی تذکر دادم و گفتم«عجله دارم پسر عمو» و پسر عمو کارت را کشید و کارت موجودی نداشت. خاک تو سرم رید خیلی بد هم رید، جوری ریخت که دوست ندارم در موردش حرف بزنم.
مرغ را آوردم و یک خربزه هم ازش گرفتم و ۴۰۰ هزار تومان بدهکارش شدم و قرار است فردا پس بدهم.
از این چیزهاست که به تنگ آمده ام، از این نداری و ذلیلی.
ذلیل یعنی چه؟ من فکر میکنم میشود ذلیل را اینجا به کار ببرم.
۲. «هستم و خدا را شکر میکنم». این جمله را از کسی شنیدم که زیر هزاران خروار بار بود و شلواری به پا نداشت. من هم میخاهم خدا را شکر کنم. میخاهم هر دم و هر دقیقه و هر روز و هر ساعت خدا را شکر کنم و میکنم. من خدا را شکر میکنم. کردم، بارها و بارها کردم، من خدا را زیاد شکر کردم. و شکر میکنم.
خدایا شکرت.
۳. امروز هم آب با خودمان نبرده بودیم. تا رسیدیم حسام فهمید آب نبردیم الکی خودش را به تشنگی زد تا زودتر برگردیم. حسام فقط بخاطر رانندگی موتور میاد، عشق میکنه ترکش میشینم، منم عشق میکنم. حسام را به خدا سپرده ام، خدا هوایش را دارد.
امروز آنتن خیلی ضعیف بود و وبینار نویسنده ساز را خط خطی شرکت کردم و کلن از ۱۰ دقیقه ۱و نیم دقیقه را متوجه میشدم و متوجه نظر های از رده خارج بعضی از شرکت کننده ها شدم. گفت«ببخشید ولی نظر من این است» گفت«تو صاحب نظر نیستی قلبونت بلم» و نبود، صاحب نظر نبود. اما من از همینجا همه را به با تربیتی دعوت میکنم و میگوییم«با ادب باشید دوستان، من که من هستم و منی هستم برای خودم و بیتربیت ترین بیتربیتها الان با تربیت تر شدم، نه خیلی ولی تا حدودی، شما هم میتوانید، میتوانید ساکت یک گوشه بنشینید و فقط گوش دهید البته اگر گوش دارید. شایدم نشیمنگاه ندارید، یا دارید؟ تعریف کنید برایمان. از آنجا بگویید، با ادب بگویید. بگویید، برای من بگویید.
۴. شب بعد از ساعت ۹ تازه موفق شدم فایل ضبط شده وبینار را بدون خط گوش دهم. موضوع وبینار امروز در مورد «آشنایی زدایی» بود و استاد مقاله«آشنایی زدایی چیست» از رضا قنادان را برایمان خاند و لطف نموده که pdf این مقاله را هم برایمان در کانال مدرسه قرار داده تا هر وقت هوس کردیم برویم و بخانیمش. ممنون و مچکر استاد عزیز.
یادم باشد وقتی به هم رسیدیم یک جاییزه به استاد بدهم تا خستگی این مدت را از تنش در رود.
۵. امشب زیاد حال پرداختن به مسائل را ندارم، همینقدر کوتاه بگم که امشب حدود ۲۰ دقیقه با یونس در مغازه اسلام بودیم و این مدت یونس یک ریز از فتوحاتش گفت و من نیز خندیدم و خندیدم.
یونس رفیقم بوده و است ولی نه مثل سابق، الان از دور ولی نزدیک باشیم مثل امشب میگیم و میخندیم.
داستانهای یونس میماند برای بعدن. حالا دیگه باید خداحافظی کنم چون ساعت ۱۸ دقیقه از ۱۲ گذشته ولی قبل از رفتن آهنگ«با تو» ابی را گوش میدهم و بعد صفحه را میبندم.
دلم میخاهد زندگی کنم.
امروز وقت وبینار صدای بچه ها از حیاط استاد اینا میومد احتمال ۹۰ درصد آریا هم تو جمع بچه ها بوده، نوش جانتان بچه ها. این بچه ها یه مدت برا من حکم بچه های بالا را داشتند و من اونجا گروه داشتم و گروه من کل منطقه را زیر نظر داشتند و حال این گروه در اختیار استاد است.
استاد سربازهای مرا تنبل بار نیاری، آنها امانتند دست تو.
و در پایان از خدا میخاهم نظرش را از ما بر نگرداند.
خدایا خداوندا به من فرصت بده که پدر و مادرم را به رفاه و آرامش برسانم.
اگر خدا بخاهد در طول این چند روز آخر هفته میخاهم تصمیمات جدید ای برای خودم و زندگیم بگیرم از خدا میخاهم حافظ راهنما و نگهدار من باشد. سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم.
سپاسگزارم.
دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
دراز کشیدهام روی تخت، با بالش بارداری U شکلِ بزرگم. گاهی حضورش فضا را تنگ میکند، اما کمک میکند راحتتر بخوابم و نصف شب نگران نباشم که اشتباهی روی شکم خوابیدهام.
خوابیدن روی شکم؛ یکی از لذتهای زندگی که هشت ماهی میشود از آن محرومم. فدای سر دخترکم. آنقدر ذوق آمدنش را دارم که این چیزها اهمیت چندانی ندارد.
نفس عمیقی میکشم. آرام گرفته عزیزکم. همین که آرام میشود، دلم برایش تنگ میشود.
گاهی خودم هم باورم نمیشود چطور و کی آنقدر وابستهاش شدهام. موجودی که هیچ تصوری از او ندارم. شبیه جعبهی شانسی است که هنوز باز نشده. ندیده پسندیدمش. هرطور که باشد، انگار جلوهی کامل عشق است.
انگار که تمام من است. انگار که خود من است؛ خودی که یک بار دیگر آفریده میشود.
حالا تکان خورد. قربان حرکاتش بروم. قربان دستهای کوچولو و پاهای کوچولویش. قلب کوچولویی که روزی پر از عشق و مهربانی میشود. روحی که هنوز از جهان چیزی جز پاکی نمیداند. جسمی که یادآور آفرینشی بینقص است.
دستهایم کمکم به خواب میروند. گوشی را لحظهای روی تخت میگذارم و انگشتهایم را باز و بسته میکنم. میخواهم از امروز بنویسم. میکوشم به خاطر بیاورم.
صبح دیرتر از بقیه بیدار شدم. سودا حاضر شده بود و میخواست برود. دلم برایش تنگ میشود، ولی چارهای نیست. بعدازظهر کلاس دارد.
با هم صبحانه میخوریم. برایم چای ریخته. مامان و زنعمو هم میآیند. میز چهارنفرهمان تکمیل میشود.
همیشه فکر میکردم بهتر است نیمرو را در ماهیتابهی معدن درست کنم تا تهدیگ ببندد و خوشمزهتر شود. حالا میفهمم خوشمزگی نیمرو به خاطر معجزهی دستهای مادرم است.
او حتی در ظروف گرانیتی هم از نیمرو، جواهری خوشمزه میسازد.
بعد از صبحانه سودا میرود. میگوید خیلی زود برمیگردد، شاید هفتهی بعد. در آغوشش میگیرم. کمی پشیمانم از اینکه دیروز بحث کوچکی با او داشتم. نمیدانم چگونه از دلش دربیاورم. او خیلی مهربانتر و بادرکتر از این حرفهاست. میدانم که به دل نمیگیرد و روی حساب بههمریختن هورمونهایم میگذارد.
برای ناهار مامان بادمجان و گوجه و سیبزمینی کباب میکند. همهی لباسهای سعید را اتو میزند و من دراز کشیدهام.
بیکاری حوصلهام را سر میبرد. انرژی زیادی ندارم. دلم برای ورژن فعال خودم تنگ میشود؛ برای ذوقهایم، شور و انرژیام و حتی بدنم.
کنار مامان دراز میکشم و بیاختیار اشکهایم سرازیر میشود.
میگویم: «چرا انرژی ندارم؟ چرا ذوقم دارد ذرهذره از دستم میرود؟ چرا اینقدر احساس خستگی میکنم؟»
مامان آرامم میکند. میگوید همهاش تلقین است. اگر خودت را بیانرژی بگیری، بیحال و خسته میشوی. از دوران حاملگیات لذت ببر. از لحظات کودکی دخترت که بهزودی به دنیا میآید. یک روز چشم روی هم میگذاری و میبینی دخترکت بزرگ شده. قدر این روزها را بدان.
یک لحظه خودم را جای مامان میبینم و لیلیا که به جای من است. اشکهایم دوباره سرازیر میشود. اتاق نیمهتاریک است و امیدوارم او ندیده باشد. نمیخواهم ناراحتش کنم.
میگوید: «حاضر شو بریم بیرون. بریم خرید اصلاً. اینطوری توی خانه نشستن بدتره.»
بلند میشوم، به اتاق میروم و حاضر میشوم.
برای اولین بار برای بیرون رفتن، لباسی جذبتر میپوشم. برجستگی شکمم تا حدی پیداست. احتمالاً حالا دیگر شبیه حاملهها به نظر میرسم.
کمی خودم را جلوی آینه بررسی میکنم.
سخت نمیگیرم. همین نسخهی کمی تپلیِ خودم را دوست دارم. همین زهرایی که حالا استایلش با هشت ماه پیش تفاوت زیادی ندارد. همین کسی که پذیرفته خودش را دوست داشته باشد و دوباره ذوق را بیابد.
زنعمو از لباسم تعریف میکند. هرچقدر اصرار میکنیم، میگوید پا درد دارم و نمیتوانم راه بروم. قانعش میکنیم که بیاید و در مغازهی سعید بماند. از خانه ماندن بهتر است. روحیهی آدم عوض میشود.
هر سه اسنپ میگیریم و میرویم.
وقت اذان است. مامان و زنعمو همین که میرسیم به امامزاده یحیی میروند و نماز میخوانند. بعد من و مامان به بازار میرویم. هر ده دقیقه جایی کنار نیمکتی میایستیم تا مامان کمی بنشیند. راه رفتن طولانی اذیتش میکند.
دلش کافه میخواهد. مامان عاشق فستفود و غذاست. دوست دارد همهی کافهها را امتحان کند. برای خرید نیامده؛ همهی ذوقش در خوراکیها خلاصه میشود.
کافهای پیدا میکنیم و دو مدل غذا سفارش میدهیم. کارکنان خیلی مهرباناند. حتی موقع بیرون رفتن در را برایم باز میکنند. فکر میکنم متوجه بارداریام شدهاند. زنهای باردار گاهی طور دیگری مورد توجه و احترام قرار میگیرند؛ انگار مادر شدن، خودش بهتنهایی مقدس است.
برای سعید و زنعمو هم غذایی مثل خودمان سفارش میدهیم و میبریم.
از بازار چند گیرهمو برای دخترکم میخریم و تعدادی مدادرنگی برای من. به مغازهای میرویم و برای مامان آبرسان پوست میخریم. من هم لاک میخرم؛ همان لاکی که سودا گفته بود به دستهایت خیلی میآید.
گاهی یک خرید کوچک هم روحیهی آدم را عوض میکند.
به مغازه برمیگردیم و در راه بلال مکزیکی میخریم تا فرداشب درست کنیم. بلالهای مامان فوقالعاده خوشمزه میشود.
همگی به خانه برمیگردیم و مثل هر شب مشغول گفتوگو میشویم. من دراز میکشم و آنقدر خستهام که بیشتر گوش میکنم.
اینگونه است که شب ما به پایان میرسد.
همستر زیادهگو میگوید: امروز به شیوهای متفاوت نوشتی؛ فکر میکنم این سبک نوشته احساساتت را نمایانتر میکند.
همین که لباسی زیبا پوشیدی و حاضر شدی و مثل زهرای گذشته از خانه بیرون زدی، تمام انرژی از دست رفتهات برگشت.
کافه رفتن با مامان خیلی دلنشین بود و پایان روزت را اکلیلی کرد.
امیدوارم فردا بتوانی بعد از مدتها نقاشی کنی و کتابت را تمام کنی. کلاس بارداری هم حسابی سرحالت میآورد.
حالا تا گوشی از دستت رها نشده و چشمهایت خواب نرفته، بگیر بخواب.
⸻
🌿 نمرهی امروز
🎨 نقاشی و آفرینش: ۵
🥗 تغذیه و آب: ۹
✍🏻 نوشتن: ۵
📖 کتابخوانی: ۰
🏠 نظم خانه: ۱۰
🍲 آشپزی و غذای خانگی: ۱۰
🤰🏻 حرکت و ورزش: ۵
📱 تولید محتوا و خلاقیت: ۲
😴 خواب و استراحت: ۱۰
❤️ روابط و محبت: ۱۰
امتیاز امروز: ۶۶ از ۱۰۰
https://t.me/zahraghasemi_channel
سال واژهام: تحسیــن
۱. امشب دلم میخواهد فقط روی کاغذ بنویسم. فقط کاغذ. اما مگر اُ.کلانتری میگذارد. جوری عذاب وجدان نویسندگیمان را برمیانگیزد که اگر شبی گزارش نیک ننویسیم، یه لحظه خواب راحت نخواهیم داشت.
۲. در شهر کتاب غلغله بود. خواستم برگردم، اما دیر وقتی نداشتم. یک کیف عجیب و غریب به نام کیف اجلاس ابتیاع کردم. بنظرم مخصوص نویسندههاست. میپرسید چرا؟ خودتان سرچ کنید و ببینید.
۳. در میان آن شلوغی اما طبقه کتابها خالی بود. دقت کنید منظورم خلوت نیست. خالی به معنای واقعی کلمه. فقط من بودم و راهنمای بخش کتب، که سرماخورده بود و بیحال گوشهای نشسته بود. در حالی که از صدای شلوغی کلافه شده بودم دیوان حافظی را دیدم از انتشارات ناهید. تصحیح غنی و قزوینی. دیدم فونت سادهای دارد وجدان میدهد برای خواندن و حاشیه نویسی. پس بلافاصله در سبد خریدم انداختمش. البته به احترام حافظ باید بگویم قرارش دادم.
۴. این بیتهای زیبا از حافظ تقدیم به اُ.کلانتری، مشوق اصلی من در حافظ خوانی👇🏻
ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کام دل ما آن بشد و این آمد
امروز چه خواندی؟
امروز داستانی خواندم از صادق هدایت به نام «لاله».
شعر خواندیم از شعرهای مشترک فروغ و یدالله رویایی. هیچی نفهمیدم و شایدم قرار نبود بفهمم.
امروز کجا رفتی؟
روز اول دانشگاه بود.
کنار دریا کافه رفتیم و هزار کلمه آزادنویسی داستان نوشتیم.
پیادهروی کردیم کنار دریا.
از پروژههایت چه خبر؟
سایتمان با ماهان به طور کامل تکمیل شد. به زودی رونمایی میکنم.
سایت ساحل خسروی بهروز شد و آماده استفاده.
سایت خودم هم آمادهست تقریباً.
احسان شناسا
سالواژه: بیخیالی
به خیال زندهایم، اما بیخيال میتوانیم زنده بمانیم.
بیخیالی، سِر شدگی آستانهی فروپاشیست.
دیشب تو مسیر برگشت، به جای آواز خوندن فیلم داستانهای موازی رو دیدم.
فقط اونجای فیلم رو دوست داشتم که تو دفترچه یادداشتش نوشته بود از وقتی به صدای قدمهای آدما توجه کردم بیشتر دوستشون داشتم.
داستان کوتاه منم میتونست موازی بشه. سعی کردم. ولی فکر نکنم خیلی واضح باشه. نیاز به تلاش بیشتر داره. ولی خب زمان بیشتری هم میطلبه. به هر حال فرستادمش. هرچه بادا باد.
غروب رستا و یاسمین اومدن نوا رو ببینن. مامانشون یه بشقاب پر از کتلت آورده بود. دمش گرم. چقدر به این مهربونی نیاز داشتم. از پختن شام راحتم کرد.
دخترا موندن. یه برگه و مداد روی تخت بود. روش نقاشی میکشیدم و اونا حدس میزدن چیه. چقدر ذوق میکردن.
چند تا کاریکاتور هم از صورتشون کشیدم که حسابی باعث خندهشون شده بود. راستی که هیچی از خندهی بچهها قشنگتر نیست.
از قسمت جا به جایی وسایل مسافرت متنفرم. و متاسفم که کل وقت امروزم رو گرفت.
امروز سرکار دو کودک مهمانمان بودند. زینب و پانیسا. دختر دو نفر از همکاران. معاشرتشان جذاب بود. بعد از ناهار با خاهرک رفتیم دکتر. همه چیز روبراه بود.خدا را شکر.
از خاندنیها کمی ترانه خاندم. از منابع کتابخانهی شعر. ترانههای «فرامرز اصلانی» و «سعید دبیری.» فردا کلاس شعر داریم. هنوز وحی صورت نگرفته است. یک نامه هم برای آنا نوشتم.
در دورهی پیشرفته بحث بسیار جذابی دربارهی سبک داشتیم. سبکهای متفاوت نوشتن. انتزاعی نوشتن. استاد نمونههایی از «محمود کیانوش»، «سودابه فضائلی» و قدم زدن اثر «توماس برنهارد» خاندند.
در جلسهی بازخورد دوره کودکنویس شرکت کردم. چقدر دوستانم خوب بودند. در میانهی جلسه زور خاب چربید. باید ویس را گوش بدهم. و در نهایت دوباره بیدار شدم. دلم نیامد گزارش نیک ننویسم.
https://t.me/zari_arezi
هزار کلمه درددل آزادانه در ورد و سه صفحه هذیان روی کاغذ.
شنیدن وویس دیروز معماری تفکر و حضور در وبیکار امروز.
رفتن به مجلس ختم یکی از آشناها.
بارگذاشتن دو شعرک.
حمام.
یک ساعت حضور در جلسهی بازخورد کودکنویس و خوشحالی بابت قبولی داستانم.
درگیرودار ترانهنویسی برای کلاس فردا.
چشمهام ساعت ۷ دوتایی پاشده بودند و دوروبر بالشم میچرخیدند.
من میخواستم بخوابم. آنها نه، نمیخواستند.
مغزم نگران چشمهام بود و به من میگفت اینها را چیکار کنم؟ من هم میگفتم بگیر و بخوابانشان.
اما انگار نه انگار.
دلم میگفت حالا که چشمها دارند دودو میزنند، بگذار یک کمی گزارش نیک بخوانیم و حال کنیم. در همین اثنا بود که چشمهام تازه گوشی را یافته بودند. بلاخره سراغ گزارش نیک رفتم و کلی ازشان خواندم. چقدر خوب مینویسند همقطاران همسفر.
پاهای بیقرارم من را تا میز صبحلنه کشانکشان رساندند.
یک حسی درونم ریسه میرود. نمیخندد اما حسی شبیه ریسه رفتن است. شاید شبیه از سر رفتن. از راه به در شدن. نمیدانم. روزهاییست این روزها. در میان انبوهی از افکار دست و پنجه نرم میکنم. انگار خودم را خِرکش میکنم و گله میرسم و گاه نمیرسم.
مثلا امروز به هیچ وبیناری نرسیدم.
واقعا چگونه است زندگی؟ هرطور سازش را کوک میکنم جور در نمیآید. هر بار باری برنداشته کف شب میماند و روزِ رفته، راه برگشتی ندارد و برنمیگردد تا جبران کنم مابقی نرفته را.
سراغ داستانهای کوتاهم را هم گرفتم. بازنویسی و ارسال.
و فیلمنامهای برای نویسندگی خلاق.
دیگر چه چیزی تراوید از من؟ انگار روزها و ساعتهایم تم میروند در ابدیتی نایافتنی. من برهوتی از بیزمانیِ ممتدی هستم که حریف سوز و وزش بادش نمیشوم.
سری به دورههای سمپوزیوم زدم.
به دورههای داستانکوتاه قبل و قبلتر.
چیزی از آنها چندان در خاطرم نمانده است.
و از خواندن کناب چه بگویم؟ چشمهایم همچنان هراسان و بیبهره باز به شب رسیدند. بیخوانش.
و نگاریدن هم چنگی به دل نمیزند این روزها.
دلم برای روزهای قدیمم تنگست. روزهای جدیدم کم میآورند از هندلینگ چرخهای گاریام. بارش سنگین است یا درد جای دیگریست؟ شاید باید شبیه پتهای خانگی قلادهای ببندم و خود را هر آن گوشهای از این زندگی بکشانم. اما مگر غیر از اینست؟ روزها از من دور ماندهاند یا من خود را گم کردهام؟
بلافاصله بعد بیداری دفتر دستک را آوردم روی تخت. صفحات صبحگاهی نوشتم. کتاب خواندم. برنامهی روز را نوشتم که کارهای مهم فراموش نشوند.
بعد تمرین زبان را انجام دادم که دولینگو تا شب دهبار اعلان نفرستد.
داستان کودک «روزی که مدادشمعیها به خانه برگشتند» را خواندم. این یکی هم مثل جلد قبلی، بامزه و خلاقانه بود؛ دربارهی رنگهای خاص و کمتر دیده شده.
بعد هم پیانو. تمرین و تمرین و تمرین.
تمیزکاری خانه و وسایل هم بود. تمیزی حال آدم را خوب میکند.
آزادنویسی شبانه هم به راه بود.
امروز با خستگی دیروز خداحافظی کردم و به دانشگاه رفتم. البته بماند که اسنپ آدرس را اشتباه رفته بود و یک ساعتی هم دنبال شماره کلاس گشتم. آخرش با امیدواری که هنوز کلاس تمام نشده وارد کلاس شدم، خوب بود همان موقع استاد حضور و غیاب کرد. کلاس از آن دست کلاسها بود که فقط حضور و غیابش مهم بود، با کمی اضافه گویی کلاس تمام شد. به خانه که برگشتم آماده شدیم و رفتیم خانه مادربزرگ. مادر و خالهام، بچهها رفتند سر خاک داییام، دلم برایش خیلی تنگ شده است. مادربزرگ هم برای شام فلافل درست کرد، سفره را توی حیاط انداختیم، بعد از مدتها همه دورهم جمع شدیم. بعد از آن هم خالهام تخمه بومی آورد، من هم که عاشق تخمه بومیام، تا تخمه تمام نشد از جایم بلند نشدم. اگر آب و چیزی هم میخاستم به بچهها میگفتم، گوشیام تو خانه جا ماند. گفتم امروز دیگر نمیخاهم به چیزی فکر کنم. دیشب توی راه داستان کودک نویس را گوش دادم، رفتم به دنیای شیرین و هیجانانگیز بچگیام. ولی به قول استاد بیچاره من با آن داستانم، همه چی انگار خوب بود به جز آن زبانش، خدا توی کمرم بزند. خاستم از زبان بچه شکسته بنویسم، اما کودک نازنازیام شد کودکی لات، پیرمرد هم شد جلاد، من هم راه درازی برای شکستهنویسی دارم. اول از خود ناامید شدم، همه پیشرفت میکنند من پسرفت، اما خب قرار است یاد بگیرم، بیشتر تلاش میکنم که بهتر بنویسم. میخاستم گزارش نیک بنویسم اما گوشیام توی راه خاموش شد، نشد. اما دیروز به تهران رفتیم، دکتر پایم را معاینه کرد، قرار است چند ماه بعد پای چپم را که اوضاعش وخیمتر است را عمل کند و بعد به سراغ پای راستم برود. بعد از چند سال بارها کادرمانی و دکتر رفتن، ایندفعه قرار است پایم خوب شود. خوشحالم که سرانجام درمانی برای پایم پیدا شد، خدایا شکرت.
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
سالواژه/فصلواژه: حرکت
تنم برای بیستویک عجله داشت.
قبل از آلارم ۷ صبح اتفاقی بلند شدم و ساعت را نگاهی انداختم. ۵:۵۵ . چون روز تولدم بود تا دلم خواست معنی ساختم.
لاک ناخونم را برای کاراموزی پاک نکردم. این یکی هم چون تولدم بود.
کل روز استاد نگاهش میخ ناخنهای من بود.
سر صبحی در مرکز اتفاق سورپرایز کنندهای افتاد. فهمیدم شانس در بدشانسی نشسته.
هر کار کردم سر بچه توی دستم نیامد.
مادرباردار۳۶ هفتهای را معاینه میکردم ولی هر کار کردم سر بچه را پیدا نکردم. استاد خودش پیدا کرد و راهنمایی کرد تا سر را توی دستم بگیرم ولی باز هم چیزی حس نکردم.
اما دست و پا و ستون فقرات را پیدا کردم. خودم تنهایی. حتی قلب جنین را هم خودم پیدا کردم. این یکی هم تنها. برای اولین بار.
بعد چند تا دفترچه پر کردیم و زیر چند تا سوال سخت استاد زاییدیم.
یک دختر کلاس دهمی را واکسن زدم. این یکی هم خودم تنهایی. استاد فقط سری زد و رفت.
پرسیدم: «درد داشت؟» گفت:«نه اونقدری که همه میگفتن درد داره.»
حرف دخترک حالم را شنگول کرد و تشکر کردم: «مرسی که دردت نگرفت »
خلاصه که صبحم پر از اولین بار تنهاییها بود. در اولین روز بیستویک سالگی. تنهایی.
سر ظهر حالم زیاد خوش نبود. سورپرایز صبحِ زندگی، اذیتم میکرد و کمردرد امانم نمیداد. سرسری برنج و خورشی پختم و غرق بردن آبروی هماتاقیم جلوی دوستان جدیدم بودم که خورشم سوخت.
چوب خدا. اعصابم خط خطی شد.
سوختهها را جدا کردم و با همان مقدار باقی مانده نهارم را خوردم.
بعد توی تختم خزیدم و بیهوش شدم.
یک ساعتی را مهمان خواب بودم. بیدار که شدم مستقیم شمارهی مامان را گرفتم. او تولدم را تبریک گفت و من سالگرد زاییدنش را، بیستویک سال پیش.
بعد گفت تا یک ساعت دیگر سری به خوابگاهم میزنند.
چند تا خرت و پرت و خوراکی و نان و صبحانه برای بقا سفارش دادم و منتظر نشستم به دیدنشان.
مامان که آمد دویدم سمت در. دیروز گفتم قرار نیست کادو بگیرم؟
کادو گرفتم دوستان.
بهاره کیک به دست و تولد تولد گویان دم در خوابگاه ایستاده بود و مامان و بابا با چشمانی براق پشت سرش.
به خودم برای کنترل احساساتم افتخار میکنم.
آغوش خانواده بعد دو هفته لذتبخش بود.
سفارشاتم را همراه بهاره بردیم توی اتاق. از کیک برای بهاره و مامان و بابا توی ظرفی گذاشتم و با دلی تنگ بدرقشان کردم. دم آخری وسوسه شدم من هم همراهیشان کنم ولی…
استاد آدینه را کجای دلم بگذارم؟
کادو از بابا پول گرفتم. بچهتر که بودم از پول کادو گرفتن تنفر داشتم. اما حالا؟ اساماس واریزی احساساتم را هم زد و اشک را پشت چشمانم کشید.
بله دوستان.
همین قدر پوللازم.
با هماتاقی ها کیک خوردیم. برای زینب شاد شدیم و اکلیل پاشیدیم. دیت سالگرد یک سالگی خاله و شوهرخاله_زینب و پارتنرش_ بود.
فرزانه هم با کوله باری از خرید و خوراکی از دیت برگشت.
شب را فیلمی دیدیم که حوصلهام را سر برد. از وسط فیلم با دوستم حرف زدیم و از همه چیز گفتیم. از آینده، مهاجرت، مسیر زندگی، ازدواج، کسی که بودیم و چیزی که شدیم و خواهیم شد و غیره.
بعد هم هر کدام گوشهای خزیدیم برای خواب.
و الان که کل روزم را مکتوب کردم فهمیدم چه روز درازی!
اما شروع خوبی برای بیستویک بود.
پر از حرکت.
https://t.me/ravaanehh
ویلویلی
– چالشعر روزانهام تیکانده شد. هرچند نسخهی اولیه است و چرت اما بهش فرصت میدهم. شاید بعدن خودش را نشان داد.
– امروز فرصت کردم و جلسهی پیشین شعرماهی را گوش دادم. از بچهها شنیده بودم که تکلیف این هفته ترانه است. دیدم بحث سر این است که از دغدغههای هرچند کوچکمان ترانه بسازیم. خیلی دوست داشتم با ریتم آهنگ «خونهی مادربزرگه» ترانه بنویسم. امروز این کار را کردم. بعد هم از دوستم در مورد بخشهایی که شک داشتم نظر پرسیدم.
– امروز حالم بهتر بود. کمتر قرص و دارو خوردم اما غروب که مریضی کمی رو نشان داد دوباره دست به دامن دواها شدم.
– در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. بحث امروز را دوست داشتم. بحث شعر بود. که شعر حادثهایست در زبان. این حادثه یا نحویست یا تصویری یا آوایی. تعریفی شد برای خودش.
– در وبینار. مدار تولد شیما بود. مبارکا باشد. بندری گذاشته بود اول جلسه. متاسفانه کیفیت صدای خودش قربانی چشم شد.
– وبیکار الهه را کم بودم اما در بخش نقاشی شرکت جستیدم. جمع الاهگان جمع بود در وبینار. بحث معماری بود و خابگاه و جن و گربهها و تمیزی و فرهنگ. خوش گذشت به من.
– امروز ترانهام را در قدم زدن سرودم. هی مینشستم و هی قدم میزدم. چسبید.
– کمی خیاطی هم کردم و سجاف لباسم را دوختم. برایم عذاب شده بود انگار. اما حالا تمام شده. هرچند اشتباه کار کردهام اما همینست که هست. امیدوارم استادم دعوا نکند.
– نمیدانم چند کلمه اما داستان نوشتم از موشی نوشتم که طی آزمایشی آدم شده و حالا میخاهد از آدمیتش به نفع همنوعان خودش یعنی موشهای آزمایشگاهی استفاده کند.
– کمی هم اتاقم را مرتب کردم و آخیش.
https://t.me/havirism
گزارش نیک | دوشنبه سیام شهریورماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
امروز بین دو خانه و دو داستان رفتوآمد داشتم.
از دیوار، آگهی خانهها را بالا و پایین میکردم و بازدید. و همزمان، داستانهای کوتاه کارگاههای ۶ و ۷ را زیرورو.
خانهها را نگاه میکردم که ببینم کدامشان میتواند بشود «خانهی بعدی ما» و داستانها را که، ببینم کدام جمله هنوز ارزش ماندن دارد و کدام یکی را باید محترمانه بدرقه کنم.
ویرایش کردم.
البته هنوز مطمئن نیستم اسم کاری که با داستانها کردم «ویرایش» باشد. امیدوارم بعد از این همه خطزدن و جابهجا کردن، داستانها دستکم یک قدم به بهتر شدن نزدیک شدهباشند و نه اینکه نشسته باشند گوشهای و زیر لب بگویند: «ما که بد نبودیم، مرضیه»
وسط همهی این رفتوآمدها، آرتین کوچولو هم امروز بهتر بود.
و این حال بهتر همنفسم حال من را کمی سر جایش برگرداند. انگار تا وقتی تب و بیحالی گوشهی خانه نشسته، هیچ خانهای واقعاً خانه نیست و هیچ داستانی هم چندان مهم نیست.
امروز بیشتر از همیشه فهمیدم سلامتی عزیزان، از آن چیزهایی است که تا هست، حواسمان به هزار چیز دیگر پرت میشود و همین که کمی از دسترسمان دور میشود، تازه میفهمیم ستون اصلی زندگی بوده.
امروز سهم جسارتم همین بود:
بین آگهیهای خانه و نسخههای خطخوردهی داستان، ادامه بدهم.
https://t.me/MashgheBodan
چه حلزون خوشگلی🐌☘️🌿🍀🍃
فکر میکنم صبح چه کار کردم. تقریبا مطمئنم کار مفیدی انجام ندادم.
ظهر فیلم «The Invisible Guest» را دیدم. فکر میکنم قبلا دیده بودمش، اما تماشای دوبارهاش خیلی چسبید. تغییر مسیر داستان برایم جالب بود. فیلم جنایی بود، اما از آن دست فیلمهای کارآگاهی نبود که یک کارآگاه در آن دنبال ماجرا بیفتد. شخصیتها خودشان در پی کشف حقیقت بودند. چون روایتهای مختلفی از ماجرا تعریف میشد، من هم مدام به شکلهای مختلفی که میشد مسئله را حل کرد، فکر میکردم.
یادم آمد. صبح مشغول آزادنویسی بودم. تندتند نوشتم. به لطف ۱۰۰۰ کلمه داستاننویسی، سرعت تایپم بهتر شده است. از میان چیزهایی که نوشتم، توانستم یک مورد را برای انتشار در کانال انتخاب کنم.
دیدگاه بقیه درباره گزارش نیکنویسی ذهنم را خیلی مشغول میکند. برایم جالب است که از جنبههای مختلف به این موضوع نگاه کنم.
پیام دیانا را دیدم و فور زدم به کانال. دوست داشتم ببینم با چه عکسی کانال من را توصیف میکند، اما پیامهایش را پاک کرد. حیف شد؛ میخواستم عکس را در کانالم بگذارم.
دیروز به کتابخانه رفتم و چند کتاب گرفتم. یکی از کتابها را به خاطر اسمش انتخاب کردم. فکر میکنم از آن کتابهایی باشد که کلانتری توصیه میکند بخوانیم. اسمش «یادداشتهای یک دیوانه و هفت قصه دیگر» اثر نیکلای گوگول، با ترجمه خشایار دیهیمی است. کتاب خوب ترجمه شده و ساختارش هم شبیه یادداشتهای روزانه است؛ مانند روشی که در داستان کوتاه ۶ توضیح داده شد. خلاصه اینکه از خواندنش خیلی لذت میبرم.
عصر با نویسندهساز و وبینار الهه گذشت.
کار هم کردم؛ البته نه زیاد. همین باعث شد خیلی دیر به وبینار «تشریح الزامات سیستم مدیریت کیفیت ISO 9001:2026» برسم و تقریبا جلسه را از دست بدهم. فراموش کرده بودم. دکتر خیلی خوب توضیح میدهد. جزوه را دانلود کردم، اما حیف شد که نتوانستم کامل از جلسه استفاده کنم. متاسفانه جلسهها ضبط نمیشوند. فردا آخرین جلسه این دوره است.
آخر شب قدم زدم و لوکیشن اسپاتیفای را درست کردم تا بتوانم دوباره از آن استفاده کنم. بعد از وصل شدن اینترنت، اصلا حوصله نداشتم سراغش بروم.
گزارش نیک
چرا در ابتدای این گزارش، از فایدهاش نگویم؟
ْ*از وقتی گزارش نیک جدی شد، برای انجام فهرست کارهای روزانه پیگیرترم. هرچند باز یکسری کارها میماند اما توجه به آن چیز بهتریست تا سگمحلی.
*سعی میکنم در طول روز حتمن چیزکی یاد بگیرم و از آن مهمتر خلاصهای بنویسم. پس هم برای خودم مکتوب میشود هم شاید بهکار کسی بیاید.
*فکر میکنم توانایی ابرازم بیشتر شده. راحتتر از خودم میگویم. از ضعفها. از ندانستهها. چیزهایی که دوست دارم یاد بگیرم. ترسها.
*با خاندن گزارش نیک دوستانم با آموختههای جدید، سبک زندگیهای متفاوت و دیدگاههای تازهای آشنا شدم. خوبیاش این است که گزارش نیک جای همه چیز هست و دستت باز است برای نوشتن. اسمش را بگذارم همهچیزگاه؟
*از مرض کلمهسازی تا حدودی فاصله گرفتم. سعی میکنم جوری حرف بزنم تا بقیه آسان متوجه شوند، یعنی سعی نمیکنم جوری حرف بزنم تا هیچکس متوجه نشود. دیگر نمیپیچانم و یکجورهایی تمرین بود برای من. (اینجانب تا مدت زیادی مینوشت برای نفهمیده شدن، نه فهمیده شدن) به برکت همین تغییر دوستانی پیدا کردم که مرا میفهمند و میتوانم بدون ترس از ترسهایم بگویم.
اما امروز من:
-فیلم مجنونوار¹ را دو بار دیدم. یک بار بدون زیرنویس. یک بار با زیرنویس انگلیسی. عادت دیرینهام که باعث میشود خیلی وقتها از فیلم بمانم. چون وقت زیادی میگیرد.
در موردش یک صفحه نوشتم. چقدر دوستداشتنی و گوگولی عشق را به تصویر کشید این فیلم. طراحی حسی صندلی دستساز جیکوب را کاملن دریافتم. درحالیکه دستبند هم هدیهی جیکوب بود اما تمرکز فیلم روی صندلی بود چون خودش ساخته بود.
-ترانه خاندم از علی محمد دامغانی، علیرضا طبائی و محمد قلی نسب.
-مقالهای خاندم از رضا قنادان درمورد آشناییزدایی. چند بار دیگه باید بخانم تا خلاصهی دقیقی بنویسم. خیلی مفید بود.
-بعد مدتها بستنی خوردم. دوست دارم کنار خاهرزادههام کودک باشم. بیتوجه به میزان قند و چربی. بعدش با مها نقاشی کشیدیم. سه گردالی با سایزهای متفاوت کشید و گفت: «خودم، مامانی، طاها»
¹like crazy (2011)
https://telegram.me/NarjesAzimii
شببیداری. روزبیداری. چشمگایی. آفتابگردانتنی. خورشیدتنی. جنینتنی. بازتنی. بستهتنگی. گشودگی. آغوشگی. شبتنی. پنجره. رطوبت. خروسخانی. تماشا. فرهادی. فرانسوی. موازی. نویسنده. دیدزنی. زن. تودرتویی. خیالتو. داستانتو. موش. مترو. دوچرخه. باران. عینک. تلسکوپ. پسر. دختر. لبخند. جیببری. دخلآوری. اعتماد. جدید. قدیم. تفاوت. واقعیت. تنهایی. سرخوردگی. سرزندگی. داستان. نهفتگی. دیدن. برملایی. ژاکت. آغوش. زن. تجاوز. تنهایی. ربط. ارتباط. بینایی. داستانچشمی. داستانحسی. آنتونیونی. دانلود. شوق. فیلمروزی. خوشی. خیالورزی. خیالروزی. پتوآغوشی. کار. انجامیدن. چت. کسخلی. دوستخلی. سرشاری. ناهارخوری. نمیدانمکاری. ظهرخابی. ترسخیزی. لباسپوشی. آزادنویسی. معماریگویی. خانهخیالی. خانهکشی. منقلبساطی. گروپکاری. گفتوگوخوشی. کلاس. رمانجستار. فلسفهورزی. زبانگوهری. هنجارگریزی. آشناییزدایی. شوقخیزی. گهاینترنتی. آزادنویسی. کلمهنویسی. شهدادی. هولشبی. زنستمی. فرهیختهنشانی. بیتفاوتی. خودغرقی. کار. همصحبتی. تجربهشنویی. روزنویسی. تخصصیکاری. ناتفکیکی. شخصیتبخشی. خودبخشی. کار. چندکارگی. مخچهدردی. تهماندگی. چلاندگی. کُسپرسه. نودلبیزاری. ایرونیسازی. ناگت. زودسیری. سایتتماشایی. درگیری. جویایی. لپتاپمرخصی. تختخاب. پاها. گزگز. بازوها. گزگز. کلّه. گزگز. گوش. گزگز. طاقباز. لامپروشنی. کوچه. بچهها. توپ. شوت. خون. گزگز. گونه. داغی. خابریزی. سرازیر. لبریز. چشمریز. گرما. نرما. خمیر. پیتزا. کشلقمه. تنلقمه. لقمهلقمه. چشمها. بستن. کلمه. نوزادخابی. نرمخابی. خمیرخابی. خابی.
https://t.me/elahebaseda
در حالی که دو شب است از درد زانو خواب ندارم، اسپری ضد درد را برداشتهام و عین سالمندان ۹۰ ساله، پیسپیس میزنم به هر دو پایم و ماساژ میدهم. نمیدانم این اسپری از روی پوست چطور میخواهد جذب شود و درد استخوان را تسکین ببخشد، اما میخواهم خودم را گول بزنم و ادامه میدهم.
چند روزی بود گزارشم نمیآمد. طی روز هم اوضاع کارهایم آنقدر مساعد نبود که دلم بخواهد چیزی از آن ثبت کنم.
همکارم به مرخصی رفته و همه کارها، واقعاً همه کارها را، باید خودم بهتنهایی انجام دهم. بهشدت هم از دستش عصبانیام که بدون هماهنگی قبلی گذاشت و رفت.
تا عصر شیفت بودم و بعدش در مطب دکتر تا ساعت ۸ شب. واقعاً نمیدانم وقتی دکتر ساعت ۷ میآید، چرا نوبتها در سایت باید از ساعت ۶ باشد؟
بعد از مطب هم درگیر یکیبهدو کردن با کارتم شدم که همه داروها را بگیرم یا نه. آخرش موکولش کردم به فردا؛ شاید به جیب همسرم چسبید!
امروز یک کارِ دوپامینآور برای خودم کردم؛ آن هم سفارش شاهنامه مصور. نمیدانم گول تبلیغات را خوردم یا چه، اما از بچگی عادت داشتم کتابهای درسیام را هم خودم نموداری کنم و برایشان فهرست و خلاصه بنویسم تا بهتر در ذهنم بماند.
باشگاه را به زور رفتم، اما در راه برگشت از خودم راضی بودم که تنبلی نکردهام.
به خانه که رسیدم، دمنوشی برای خودم گذاشتم و کتاب «ملکان عذاب» را شروع کردم. چه قلمی دارد این ابوتراب خسروی! بنازمش.
خوشنویسیام نمیآمد. بهجای شعر، چند جمله گزیده از کتابهایی که امروز تورق کردهام میآورم تنگِ گزارشم:
«ناراحتکننده بود، اما زندگی جریان داشت.»
«آیا میتوانم دوباره آدم زندهای بشوم؟»
«همه اینها روزی به پایان میرسد.»
«من هنوز وجود داشتم.»
«دلم میخواهد بروم.»
«آن قرن، قرن من نبود.»
«او هنوز هم درون من زنده است.»
«تو زیبا نبودی؛ تو تأثیرگذار بودی، مثل هنر، مثل جنگ و مثل یک انقلاب.»
«غرق در رؤیاهایی غمانگیز.»
«تو برای درخشیدن خلق شدهای.»
و شب بخیر.
-کتاب؟
«جدال با مدعی» را شروع رفتهام.
-شعر؟
نخاندم اما سرودم.
-پیادهروی؟
کَمَکی. صبح کاری داشتم سمت قیطریه. دوست داشتم فرصت پیادهروی داشتم و ساختمانهایش را دید میزدم. معماری برخی خانههاش زیباست و برخی گندیدهاند البته.
-نوشتن؟
شعر نوشتم. و دیشب چون بعد از بامداد بود میآورم در امروز. ویرایش داستان کارگاه ۶ام و کمی تغییرات و ارسالش.
-خاطره؟
از کار بدوبدو رسیدم خانه و چون ساعت ۱۹:۳۰ کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته بود و ساعت ۲۲:۰۰ جلسهی دوم بازخورد کودکنویس، ترسیدم فرصت ضبط روزگفتارم را نداشته باشم. پس اول روزگفتارم را ضبطیدم و بعدش سریع رفتم افتادم تو کلاس.
چقدر خوشحالم که نویسندگی خلاق پیشرفته را شرکت نومودم. چهقدر مباحثش کار درستاند.
و چه طرح تدریسش فکرشده.
سپس
جلسهی دوم بازخورد کارگاه کودکنویس بود. خیلی چیزها در جلسات بازخورد و شنیدن داستان دوستان یاد گرفتیم. این کارگاه یکی از بهترینهاست.
عمو علاوه بر سوهان، به لطف سامان شلاق را هم به کلکسیونش اضافه کرد. بعد میگوید به من نگویید عمو جلّاد.
ببشخیدااا میگن لذتی که در آزار هست در مهربانی نیست. نمیدانم که گفته اما یکی گفته.
-قهوه؟
اووهووم.
-به روزرسانی کانال گزارش نیک؟
خییلی لِهم. امشب رو تخفیف بده.
-راضی هستی؟
آره آره. دیوونه اسمش روشه دیگه. دیوونست. ولش کن.
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
برنامهریزی برای اول مهر
درست کردن طرح درسها و ارسال به معاون
آشپزی
بیرون رفتن با فاطمه برای خرید کتانی
کمی تمیزکاری خانه
خواندن در مدت درخت
خواندن ایدهپردازی برای ترانه
دیدن قسمتی سریال با سهیل
نوشتن و تمرین شعر و ترانه
گریه
گریه
گریه
مچاله شدن
✔️دو شعر از کتاب کبریت خیس اثر عباس صفاری را خاندم.
از روی یک شعر حافظ رونویسی کردم.
در کتاب بیلنگر به دنبال صحنهپردازی بودم.
دفترهای دوکا و پچپچههای پاییر را هم خاندم.
بالاطلب، ریختیابی، هئیتبخشی را برای صفحهی کلمهبرداری گوشی برداشتم.
روزواژهام هواگیر بود.
مقاله ی دیروز خانم ملائی را خاندم.
چند صفحه از مقالهی آشناییزدایی نوشتهی رضا قنادان را هم خاندم.
نگاهی انداختم به مقالهی محمد قائد با عنوان قدم زدن در بازار افکار و توهمات.
✔️همیشه با ذهنی خالی و برای شاگردیکردن به تمرینجا و نویسندهساز میروم. چون نمیدانم و میخاهم یاد بگیرم.
در هزارکلمهنویسی داستانساز، دستم راه افتاده. دیالوگنویسی طناب نجات میاندازد و از چاه سردرگمی بیرونم میآورد.
امروز در مورد دختر و پسری نوشتم که بعد از دوسال میخاهند جدا شوند، یعنی دختر میخاهد جدا شود و پسر نمیخاهد. از الگوی شکست راهحل اول و دوم و موفقیت راهحل سوم استفاده کردم.
پسر معلم دختر است و دختر ناراحت است که شخصیتش مطابق سلیقهی پسر بار آمده و از خودش دور شده و ساز جدایی را کوک میکند.
پسر در راهحل اول پیشنهاد شش ماه دوری را میدهد تا در یک روز معین یکدیگر را ملاقات کنند و دختر باز هم بعد از شش ماه، طبل جدایی میزند.
پسر بار دوم هم پیشنهاد ۶ ماه جدایی را میدهد و اینبار دختر برای جدایی میآید و خداحافظی.
پسر در راهحل سوم از دختر میخاهد که راهحلی پیشنهاد بدهد و دختر میگوید تمام این دو سال را، بیتوجهیها و نادیدهگرفتنها را برایم جبران کن چون:
《تو فقط زمان را پارهپاره کردی و با پارههای آن یک شنل هزار تیکه درست کردی و روی دوشت انداختی و در نقش معلم فرو رفتی و فقط خطاهایم را دیدی》
داستان تا اینجا پیش رفت.
✔️هر یک ساعت، ده تا پانزده دقیقه مینویسم.
پیشنهاد پنج تا پنج دقیقه در مقاله خانم ملائی را هم جهت تعهد به نوشتن دوست داشتم.
صفحهی صبحگاهی و یوگای صبحگاهی را پشت سر هم انجام دادم.
✔️یک کلاس حضوری یوگا داشتم. تمرینهای شخصیام را پیش از کلاسها هرگز از قلم نمیاندازم.
✔️پیادهروی کردم.
✔️آلبوم قافلهسالار از استاد لطفی را شنیدم.
✔️تماشای فیلم مارتین ایدن را هم آغازیدم.
✔️ در تار نوازی، احساس راحتی میکنم و با سازم دوست شدهام.
✔️به خاطر نمایشنامه نخاندن، نمرهای امروزم ۸ شد.
رونویسی بخشی از شناخت اسطوره
بازنویسی داستان
چهار ساعت کلاس
پیادهروی
وبیکار معماری تفکر
گریه
سالواژه: تحول
میخوام فقط از لحظات شاد امروزم بگم.
بیخیال همهی رنج و دردی که داشتم.
همسرم با سلامتی و حال خوب از بیمارستان مرخص شد. البته نتیجهی اصلی پتاسکن فردا معلوم میشه. بازم جای شکر.
ناهار خوبی پختم و با نوهها و عزیزانم دور هم کیف کردیم.
از وبینار نویسندهساز با معرفی مقالهی آشناییزدایی، به آموختههام اضافه شد. البته هنوز فرصت نکردم مقاله رو کامل بخونم.
اعصابم آروم بود در نتیجه دستدردم کمتر بود.
جلسهی بازخورد کارگاه داستان کودک، بعد از خوندن داستانم و رضایت استاد، از کامنت های دوستانم و تشویق استاد کلی انرژی گرفتم.
مطالعه کتاب شعر بیژن جلالی رو شروع کردم.
خداروشکر که از دیروز نه، از نیمهی اول همین امروز، حالم بهتر بود.
سالواژه: شوق زندگی
۱. امروز آف بودم و تمرین نداشتم. ذوق داشتم میتوانم بیشتر بخابم. کلاس دیشب کارگاه کودکنویس طولانی شد و حمام نرفتم. پس هیچ جا حق نداستم بروم. صبح با هرزهنویسیام در لپتاپ شروع شد. نیمفاصله اذیتم میکرد. کلید میانبر جدیدی ساختم و نیمفاصلهها را ردیف کردم. به خاهرزادههایم صبحانه دادم و کمی نقاشی کشیدم برایشان. با ساره جان صحبت کردیم. داستانِ کودکِ بسیار زیبایی نوشته و منتظرم بازخورد ایتا را هم بشنوم.
۲. خاستم برای کارگاه کودکنویس یک داستان دیگر بنویسم. در داستان اولم کشمکشی نبود. بعد با خودم گفتم: «زود جا نزدی؟ یه انگشته وسطه، بیارش دیگه. بهش فکر کنو همینو اصلاحش کن.» کردم. نمیدانم نظر استاد چیست ولی خودم دوستش دارم. اول باید خودم با نوشتهام ارتباط برقرار کنم و بعد بقیه. امشب ساعت ده بازخوردها شروع میشود.
۳. داستان کودک را تغییراتی دادم. دیدم هوای تازه میخاهم و نبودِ این دو تا فنچ را. رفتم باغ ملی. روی نیمکتی نشستم و شروع کردم به ویرایش متنم. خانمی روی نیمکت نشسته بود و به من شیرینی تعارف کرد. اول بدون فکر گفتم: نه، ممنونم. دوباره تعارف کرد باز هم انکار. سه باره گفت: «شیرینیه تولدمه. دو روز دیگه است ولی از حالا خریدم. بفرما.» برداشتم و خیلی خوشحال شدم چون من برای شیرینی حاضرم خیابان را ببندم. اینهمه ناز و گوزم برای چه بود. ولی خانم خوشحال نبود. چند تا شیرینی بود داخل پلاستیک. گاز سوم و چهارم شیرینی داشتم بغض میکردم. گفتم: «نکنه تنهاس؟ چرا دو روز زودتر بخره و بذاره تو کیفش و حالا بیاد تو پارک بخوره؟» پریودم. در کل هم خیلی حساسم. بقیه به من این را میگویند و من قبول ندارم. من متعجب میشوم که آنها چطور انقدر راحت از کنار یک سری چیزها میگذرند. مخصوصن تنهایی و غم آدمها. الان که مینویسم یاد یکی از بیشعورترین آدمهای زندگیام افتادم. میتوانی جلویش از نردبان بیفتی و دستت بشکند و تو را تنها بفرستد بیمارستان.
داستان کودک را بازنویسی کردم. رخدادک نوشتم و کمکم گردنم داشت درد میگرفت که بلند شدم و با خرید دو نان تازهی قطلمه و سیبزمینی راهی خانه شدم.
۴. خانه رسیدم. الان بچهها از سروکولم بالا میروند. دارم لابلای آنها مینویسم. خاهرزادهی کوچکم میخاهد بپرد روی کمرم. میگوید اگر دردت گرفت قرص بخور تا خوب شوی. کاش گاهی بچهها دکمهی میوت داشتند و صدایشان پخش نمیشد.
چهل دقیقهی دیگر کلاس بازخورد شروع میشود. آن را هم مینویسم و بعد گزارشم را پست میکنم.
۴. همین چند دقیقهی قبل کلاس بازخورد تمام شد. اولین نفر نوشتهی من بود. استاد سیفون را رویم کشید وگرنه ممکن بود کل کلاس را خفه کند نوشتهام. دیگر نتوانستم به نمکهایش بخندم. بهخاطر حال خودم بود. پریود بودم و تحمل آنهمه آب را با فشار نداشتم که خالی شود رویم. فقط نوشتهی دوستان را همراهی کردم. بین تمام داستانهای خانده شده، داستانم بدترین بود. دارم خودم را آرام میکنم. میتوانم. همیشه توانستم اینبار هم مثل قبل. باید بیشتر توجه کنم. دوباره داستانی مینویسم. این را میگویم و اشکم را پاک میکنم.
یادِ سالواژهام میافتم و کمی آرام میشوم.
https://t.me/Neveshtkhaneh
یادگیری
ضیافتی برپا بود. زنی مُرد که نامش لیلا بود. لای آشفتگی لباسهایش. افتاده روی تخت. کسی نپرسید چرا مرده است. مردی آنجا بود که نگاهش میکرد. لیلا همانجا ماند و دخترانش به ضیافت رفتند. کسی هم خواست بیاید تا استیصالش را به من بدهد. با من بگوید. رفتم جایی که قرار بود. نیامد. با غمهایی که ریخته بود توی دفترش گم شد. با دفترش پیدا شد. خستگیها و غمهاش لای دفتر بود. به کوه رسیدیم که از باران خیس شد. پر شد. سیل شد. بالای کوه بودم. تنم را چسباندم به کوه که سرریز بود از باران. خیس باران شدم. خیس باران شدیم. کوه رود شد. رود یاغی. باران شدیم. باران که ما را شست. که ما را برد.
بالا رفتیم کوه بود. پایین اومدیم آب بود. قصهی ما خواب بود.
روی طرحم کار کردم.
چند تا داستان کوتاه کودک نوشتم. هیچکدام خوب نبود.
به جلسه کوچینگم نرسیدم.
دختربچهای زنگ خانهی همسایه را زده. برای درمان دستهای سرخش پول خواسته. دستان سرخ از ماژیک. تا خانوم همسایه اسمش را میپرسد دخترک متواری شده. مدیران ساختمان به خیال توطئه میگردند پیاش. متهم کودکیست آتشپاره با مادری زله شده. حدودا به سن و سال دختر همسایه بودم. شاید کمی بزرگتر. عزیز فرستادم که از چند کوچه آنورتر نان بگیرم با یک اسکناس سبزرنگ بیست تومانی. کارگرهای اسکناس مشغول کار بودند. به نانوایی رسیدم.صف طولانی دور خورده بود تا نردههای سبز رنگ روبهروی نانوایی. تکیه به نردهها حوصلهام را لول میکردم لای اسکناس. آنقدر لول که میتوانستم بفرستمش توی نردهای به باریکی انگشتانم. فرستادمش. بیرون کشیدمش. دوباره. سه باره. چند دهمین بار که فرستادمش، همانجا ماند. گذرتان اگر افتاد به خیابان کرمانشاه. شاید نانوایی ببینید روبهروی پارکی با نردههای سبزرنگ. اسکناسی را خواهید دید که در یکی از نردهها جا خوش کرده باشد. مردن راحتتر از بینان برگشتن بود. به سیاق دختر همسایه دور افتادم تو صف. آنقدر جستم که عاقبت به گمانم زنی دلش به رحم آمد. آن روز دست خالی برنگشتم. عزیز هم هرگز نفهمید نان گدایی خوردیم.
سال واژهام: طبیب الهی
صبح رو با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع کردم.
صفحاتی که این روزها معجزهبخش زندگی من شدن.
جلسه اول دوره «حقوق کیفری» رو دیدم. راجع به جرایم رایانهای بود. بیشتر از قبل مطمئن شدم قانونگذارها حین وضع قانون در حال سیب و موز خوردن بودن. واقعا نمیفهمم یکسری قوانین رو چجوری روشون شده بنویسن.
وبینار «نویسندهساز» رو شرکت کردم و داستان هزار کلمهای نوشتم. خیلی دلچسب نبود، ولی مهم انجامش بود.
انتهای شب سعی کردم «آنا کارنینا» بخونم. نصف صفحه خوندم، ولی شدت بیحوصلگیم بیشتر از اونی بود که بتونم ادامه بدم.
1. سالواژهام: استمرار
2. شرکت در وبینار کودکنویس که بسیار عالی بود. بچهها کلی داستان خوب و جذاب نوشته بودند.
3. پیادهروی به مدت 30 دقیقه به دور باغچه با سرعت تند.
4. فرستادن دو داستان از کارگاه 6 و 7 برای استاد.
https://t.me/samanmofidi78
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
امروز خدا را شکر ساعت هفت بیدار شدم. صفحات صبحگاهی و برنامهی روزم را نوشتم، و خوابنگاری.
خواب دیدم توی کوههای اطرافیم. یک غار یا دهانهی بود که آنجا میرفتی تو و میتوانستی دایناسورها را ببینی. البته من نرفتم. گلی رفت. من و مامان و آن خانم راهنما کنارِ دهانه منتظر بودیم بیایید بیرون. کمی بعد عسل از دهانه شُره کرد. خانم راهنما گفت همین الان باید بیرون بیایید وگرنه امکان فوران آتشفشان هست و دایناسورها وحشی میشوند و حمله میکنند. کمی از عسل چشیدم. عجیب خوشمزه بود. بالاخره گلی آمد بیرون و ما با عجله از آنجا دور شدیم و فرصت نکردم درمورد چیزهایی که دیده بود سوال کنم.
در قسمت بعدی خواب دیدم توی یکی از جنگهای جهانی هستم. صحنهها کمی به سیاهوسفیدی میزد. سربازهای زخمی شبیه فیلمهای جنگی آلمانی بودند که بچگی زیاد از تلویزیون میدیدیم. خانهمان نزدیک دریا بود و کشتیهای جنگی داغانشده به ساحل پهلو زده بودند.
بعد از نوشتن، طبق روال این چند روز ترانه خواندم و تمرین ترانه نویسی. کارهای خانه و خیاطی تا عصر و وبینار نویسندهساز طول کشید. امروز استاد از کتابی در مورد آشناییزدایی خواند و بعد هم هزارکلمهنویسی با داستان. داستان امروزم در مورد دانشآموزی بود که سرِ جلسهی امتحان ریاضی یادش رفته بود مداد و پاککن ببرد و مجبور شد با خودکار بنویسد بعد در اوج ناامیدی فهمید خودکارش از این حرارتیهاست که تهاش حالت پاککن دارد.
شب باز ترانه خواندم از ایرج جنتیعطایی. یکی از ترانهها را با سارا خواندیم. و داستان «بز زنگولهپا» از «قصههای کتابِ کوچه» نوشتهی احمد شاملو. خیلی جالب بود. دو روایت دیگر هم از «بز زنگولهپا» بود که گذاشتم بعد بخوانم.
https://t.me/mahnaz_roointan
چرا هر چه تلاش میکنم زود بلند شوم و بروم کارم را انجام بدهم نمیشود. یعنی دو ماه گذشته و من هنوز نرفتم دنبالش.
تمرینجا بودیدم.
رفتم سراغ سایت فائزه و آمدم برایم تقویم فارسی را نصب کردم که یهویی سایتش پوکید. نشسته بودم و به سایت نگاه میکردم. چه باید میکردم. من که بلدش نبودم. حالا فائزه هم نبود. تا وقتی آمد و ایمیل را برایم فرستاد کلس درگیر بودم که چه کنم چیکار کنم من اینقدر ریدم تو سایتش. هوووف. آمد و ایمیل را داد و درست شد.
رفتم وبینار شیما. تولدش بود. تولدش را تبریک گفتم و بعد نت خراب شد. نمیدانم نت من بود یا شیما.
ظرفها را شستوشوییدم.
نویسندهساز و هزار کلمه داستان. هزار کلمه نوشتم اما داستان شد و آزادنویسی اینبار.
محبوب پیام داد: فکر کنم خشک شده. با استیکری که دماغش آویزان است. یا تعجب گفتم چی خشک شده؟ فکر کردم اشتباهی به من پیام داده. بعد فهمیدم منظورش سوهانهایی است که از کربلا برایم آورده. هنوز قسمت نرفته همدیگر را ببینیم.
بعد دوباره رفتم و درگیر سایت شدم. درگیر سایت فائزه. یک کمکی تغییرش دادم. بعد درگیر سایت خودم شدم میخاستم پس زمینه را تغییر بدهم اما مگر میشد. کلی با هوشی صحبت کردم و هی راه میداد و کد میداد و هی نمیشد. اما آخرش شد.
اینقدر درگیر بودم که نفهمیدم کی ساعت یازده شد. تازه جلسهی متخصصون را از یادم بردم. البته بچهها توی نویسندگی خلاق پیشرفته بودند و نفهمیدم کی کارشان تمام شد و کی با هم جلوسیدن و نوشتن. من کلن درگیر یک پس زمینه بودم. ایح ایح ایح.
خلاصهروز: بازنگری
بازنویسیدم و سوالیدم از داستان کوتاه کارگاه پنج و شش و هفت و یکی هم خارج از کارگاه. پارسال نوشتهام و چندماه یمبار بازنویسی. دقیقتر شدم روی زبان راوی. از بازنویسیهایم راضیام. برخلاف همییشه بازنویسیام مفصل بود و درست درمان. داستان هفت را نفرستادم. شکاک بر مناسب بودن فرم. بر فرض هم با محتوا تناسب نداشته باشد پس چه فرمی؟ میخاهم با ادبیات ژاپن خصوصن قرن بیست و اواخر نوزدهم آشنا شوم. نمیدانم چه بخانم. از کحا بخانم؟ با چه ترجمهای؟ کم یافتهام تا به حال ادبیات ژاپن را حتا تو فضای نشر الکتریکی. کمتر از آن هم یافتهام ترجمهی خوب. شایو خانده بودم اوایل جنگ از طاقچه. از اوسامو و مترجم صرفن زبان بلد بود نه نویسندگی. پیشتر هم میدوست داشتم ادبیات ژاپن را اما به لطف داستان هفت میخاهم برای این علاقه کاری کنم. کتابهای تئوری و نظری. مقاله و جستار از ادبیات ژاپن نه صرفن داستان. تو نویسندهساز میپرسم هر چند فکر نکنم خود اوستا هم آشنایی خیلی زیادی با ادبیات ژاپن داشته باشند. اگر تانیراکی و آکوتاگاوا و موراکامی را فاکتور بگیریم به یاد ندارم لز ژاپن حرف زده باشند. و البته هایکو. داستان کارگاه شش را میشود به صورت اعترافات متهم نوشت. شاید هم پروندهای جنایی. پایانش هم عوض شود. پدربزرگش را بکشد. حالا کدام بهتر؟ نمد. هم هشتگها و بازی با تاریخ در نسخهی اول را دوست دارم. با این حال مگر میشود من داستان بنویسم و نه خبری از تیجاوز باشد نه قتل؟ پس از نظر محتوایی نسخهی نانوشتهی دوم. ترکیبشان میتوان کرد. پلیس هن به خاطر یادداشتهایش میفهمد او قاتل است. شاید هم به مرحلهی دستگیری نرسد و بعد از قال تحقیق و گزارش تمام شوند. دفعهی بعد اینطور مینویسمش. شاید بد نباشد نسخهی پروندهی جنایی را بنویسم و بین این سه تا مقایسهای کنم. ضرری که ندارد. هفتهی بعد چنین میکنم. فعلن باید خیالم را بابت تمرین دورهها راحت کنم.
شام پخیدم و ناهار پخیدم و صبحانه آمادهایدم. از من بعید است. تازه ان هم در روزی که صخاک خودش خانه است حی و حاضر.
سمیترین سس جهان هم اختراع شد: ذرت+ ماست+ سبزی خشک+ لیمو+ ادویه+ سیر+ روغن+ با شعلهی کم تفت دادن
آزادنویسیدم و ازش یادداشتی بیرون در آوردم حدیثتفس و طولانی.
میخاهم کلسیونر افیونهای قدیمی شوم. خود افیون نه. وسیلهای که باهاش میکشیدند. همان دراز نازکها. خیلی خوشگلاند. اگر ثدیم بود صرفن به خاطر زیباییشان تریاکی میشدم.
آزادنویسیدم این دفعه با کاغذ. کم. چند صفحه.
ترانههای همسفران را خاندم.
چمبر جدیجدی میخاهد به خاطر دانشگاه معناهایش را بکشد. فقط بهم بگو چطوری دلت میآید؟ به من هم بیاموز. شاید معنای دانشگاه برایش از ادبیات و هنر بیشتر است. خوشا به حال انسانهایی که میتوانند بین بخشهای مختلف زندگیشان توازن ایجاد کنند.
شیوا یادداشت در داده که هادی و فلانی و فلانی برایم این پاییز نامه مینویسند وگرنه به استاد میگویم حتا اگر چیز خوبی هم نوشتید گازتان بگیرد. البته اوستا به حرفش گوش نمیدهد. به باده میگوید تا باده به اوستا گوید. با یادداشتش یادم آمد که چهقدر روابط دردسر و مسئولیت دارند. البته نوشتن نامه مسئولیتی است که نه تنها توان انجامش را دارم بلکه دوست دارم. بعضی وقتها. ولی آخر چی بنویسم؟ حرفی هم داشته باشم هم چت هست و هم تماس پس چرا نامه؟ اصلن فلسفهی نامه را آن هم تو این دوره زمانه درک نمیکنم. آخر حرفی هم ندارم که به خاطر خجالت مجبورم باشم با نامه بگویم.
پنج جمله هم نوشتم از آرامش تو ساحلک. در اصل سوال. اسن پنج جملهنویسی شده برایم مثلثوال موضوعی.
تو پینترست ورخیدم هم نمونه کار دیدم برای تایپوگرافیک و هم چند نقاشی گرافیکیِ گروتسک برای کمک به خلاقیتم. نوعی دیدم که خود برای نقاشیدن میپسندم. انفجار رنگ. دلم نمیخاهد از اصطلاحات کثیفِ فضای آکامیک استفاده کنم اما بهترین کلمه اکپرسیونیست است.
از خانم نانکلی پرسیده بودم چند روز پیش که چه قدر تو کارشان دانشگاه رفتن مهم بوده. گفتند تو وویس که خودش رفته دنبال کار تو سازمان و این چیزها. گفتند برای استخدام یکی از معیارهایشان همین دانشگاه بوده. از طرفی میدانم خاندن برای دانشگاه یعنی از دست دادن معنا ولی از آن طرف دانشجو بودن آپشنهایی دارد. منظورم صرفن تخفیف بلیط تئاتر و موزه نیست که نمیارزد. در اصل خیلی ورکشاپها و فضاها میبینم تو اینستا که فقط برای دانشجویان آموزش میگذارند. نمیدانم چطور دانشگاه و معناهایم را با هم داشته باشم. یادم باشد فردا به خانم صادقی پیام دهم. قرار بود پس از دو هفته با هم جلسه بکذاریم یعنی یکشنبه. چون هم وظیفهاشان نیست و هم سرشان حسایی شلوغ است خجالت میکشیدم بگویم پس جلسه کی است اما بابد تکلیفم را با خودم مشخص کنم و به کمکشان نیاز دارم.
رفتم جلسهی پیشرفته. هفتهی بعد آخرین جلسه است. فردا هم آخرین جلسهی شعر. به قودا قبلنها یعنی تا همین پارسال جلسات دورهها طولانیتر بود. از سبک حرف زدند. تو پیشرفتهی دو هم از سبک خرف زدند و مثالشان بخشی از شب یک شب دو. بخشی که مکان و حال و هوای عجیب دارد. انسانهایی تو خاک در حال صحبت و این حرفها. درست یادم نیست. تمرین هم گفتند چنین مکان عحیبی وصف کنیم و دیالوگی دو نفره. چه قدر آن تمرین را دوست داشتم. از کیانوش خاند. کراش دوم شیوا. فایلش را برایش میفرستم. چه قدر خوشحالم به لطف ایلاه حتا شده اندازهی مورچه چیزی از فلسفه و فکریدن میفهمم. حداقل میکوشم بفهمم. حالا که فکر میکنم تمرین جستارک را هم مستقیم از حرفهای او وام گرفتهام. نکتهی جالب بین نمونهها: تو همشان راوی کسی را خطاب میکند. تو یومی خاننده را و خیلی مودبانه خطاب میکند. تو دومی کمی خودمانیتر و هویت شخص دوم نامعمول. تو اولی شک دارم خطاب میکند یا نه. کتابی است که حتمن باید بخانی نه بشنوی.
حال هم بروم در حد خردهعادت کتاب بخانم.
باورم نمیشود امرور هم نامم و هم گزارش را باید مثل بچهی آدم بنویسم.
گزارش نیک – ۳۰ شهریور
نویسندهساز را شنیدم، قسمت مربوط به هرم عادتهای انعطافپذیر.
خب گیریم امشب روی موج حداقل بندازم خودم را
ولی اگر فردا هم چنین کنم چه؟
و فردای فردا هم.
همین میترسانَدَم.
پس سیگنال ناامیدی و نشخوار ذهنی را میگیرم و میخوابم.
نه وایسا وایسا!
همین که موج حداقل سرپا نگهت میدارد کافی نیست؟
راستش را بگویم.
نیست، هنوز درنیافتهام کارکردش را
ولی لااقل امشبم خالی نماند.
راستی، داستانهای موازی را دیدم
ببعیآباد، اولین داستان کوتاهم را بازنویسی کردم.
و دیگه، حوصله ندارم بنویسم.
سرما خوردم.
امروز در کانالم از خودابرازی نوشتم. یه کم از متنی که میخواستم در اجرا بگم که اینترنت نگذاشت.
بعد چند روز بیاینترنتی در وبینار شرکت کردم. خوب بود.
دوستم سرزده اومد خونمون. نتونستم وبینار نویسندگی خلاق را باشم.حرصی شدم و بهش گفتم سرما خوردم و کاش خبر میدادی، گفتم اینجوری زودتر میره خونشون ولی نامرد نرفت . منم کنارش نشستم و حسابی ویروسیش کردم.
شعرکی خواندم و کمی نوشتم.
پیادهروی.
دلتنگ و خستهام.
آزادنویسی کردم.
https://t.me/tasvirkhiyall
سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
نمره روز: ۹
ولی من خیلی خوشحالم که باز برگشتم.🥲✨️
گزارش نیک:
۱. صبح ساعت ۶ از خواب پاشدم باز خوابیدم ۶ و نیم پاشدم و آلارم گوشی رو خاموش کردم و باز خوابیدم تاااا ۷ و ۱۵ دیقه بعد دیگه واقعا پاشدم و صبحانه خوردم.
۲. سخنرانی و داستان و شعرم رو مرور کردم و یه دور برای اولیا و دانشآموزای خیالی اجرا کردم.
۳. رفتم حمام
۴. باز اومدم داستان و سخنرانی و شعر رو مرور کردم. و واقعا استرس داشتم. ساعت ۱۰ جشن شکوفههای دانشآموزام بود و این اولین تجربه روبهرو شدن من با اولیا و دانشآموزای خودم بود. معلم سال اولی و این مسائل…
۵. ساعت ۹ و ۵۰ دیقه رسیدم مدرسه. البته که قبلش مدیر زنگم زد و گفت دیر کردی و فلان اولیا اومدن. درصورتی که نیومده بودن.
۶. تا اولیا اومدن من شعر ۴ مصرعی رو ۸۲۷۲۶۲۶۶۲۷۲۷۲۶۲۶۲۶ بار خوندم از شدت هیجان و ذوق.😂
۷. مدیر سخنرانی کرد.
۸. بعدش من رفتم برا بچهها شعر خوندم، یه داستان گفتم توی داستان تپق زدم و گفتم دوستان خود را بخورید. نمیدونم جرا باید به جای دوستان جدید پیدا کنید اون جمله رو بگم.😂
۹. باهاشون بازی کردم.
۱۰. هدیهها رو بهشون دادم.
۱۱. با اولیا صحبت کردم.
۱۲. بعدش مدرسه رو مرتب کردم.
۱۳. اومدم خونه.
۱۴. کمک مامان بودم.
۱۵. بعد مدتها وقت کردم وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم. و من چهقدر به این فضا نیاز داشتم. دیگه تحت هیچ شرایطی غیبت نمیکنم.
۱۶. سردرد گرفتم.
۱۷. مدتیه با دوستم کتاب به اجاقت قسم از محمد بهمن بیگی رو میخونیم و دیگه آخرین فصلش بود. واقعا تجربه شیرینی بود من ۴ تا کتاب رو گروهی خوندم و به واسطه همین ۳ دوست خیلی خوب پیدا کردم و واقعا خوشحالم از بابتش و الان به این حرف رسیدم که تو مسیر درست رو برو آدمای همهدف و هممسیر جذبت میشن.
۱۸. بعدش با سحر فرهادی در رابطه با دغدغههام از کلاس اول و استرسم صحبت کردم و سحر با حوصله فراوان و صبوری زیاد جواب تک تک سوالاتم رو داد و کلییی نکته خفن و عالی گفت.🥰✨️🤍
۱۹. الانم که دارم گزارش نیک مینویسم بعد فرستادن گزارش روی سایت مسلما میرم مسواک میزنم که بیهوش بشم.
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
البته من این مدت اونقدرا فعال نبودم ولی سعی میکنم بنویسم دوباره.
روز چهارم از تعهدم
دلم اصلا نمیخواد هیچ گزارشی بدم ولی خودمو متعهد کردم. نمیتونم بگم مجبورم چون به قول بیژن هیچ اجباری درکاری نیست. تو انتخاب میکنی. هرچند خیلی وقتها دلم میخواد برم سرش داد بزنم کدوم انتخاب؟ ولی مطمئنم که جواب دندانشکن توی آستینش داره. کلا بیژن حاضر جوابه. حاضر جواب داغون نه. درست درمون. اما الان واقعا به حرفش باور دارم. این اجبار رو یه جورایی دوست دارم.
از این نقش پرستاری خستهام. از صبح بیمارستان بودم. از وقتی هم اومدم خونه در حال بدو بدو هستم. میدونم رسیدگی به عزیزانت خیلی خوبه ولی از وقتی یادم میاد مشغول مراقبت از یکی از عزیزانم بودهام.
دقیقهی نود داستان کارگاه ششم داستان کوتاه رو از لای در فرستادم توی سایت. داستان کارگاه هفتم که خیلی کار داشت اصلا فرصت نکردم هیچ کاری کنم.
الان هم خدا بخواد فقط بخوابم که صبح جانی در بدن داشته باشم بتونم در راه خیر قدم از قدم بردارم.
صبح با قهوه و تارت توتفرنگی و شکارچی کرم ابریشم آغاز شد.
چند شعری از اخوان ثالث خواندم. چقدر غریب است سطرهای کشف شاعر.
امروز ناخوش بودم و بیشتر خوابیدم و استراحت کردم. چند کتابی نیز خواندم.
میان دوراهی سخت «کوچه ابرهای گمشده» و «شب هول» ماندهام. فردا تصمیم خواهم گرفت.
عصر به بازنویسی داستان کوتاه گذشت. هرچند که آنقدر خواندم داستانم را که دیگر حالم ازش بهم میخورد. آنجا بود که فهمیدم چه بسیار میدانم و چه ناتوانم در اجرا.
دوره خلاق پیشرفته را نیز ببودم. آخ که درس و تمرین جدید چقدر واهاهایام کرد. اما باید اعتراف کنم که کمی هم پنیک کردم. چطور قرار است تا جایی که میتوانم از موضوعات انتزاعی سخن بگویم؟ برایم چالشیست حسابی.
پس از جلسه یک صفحهای مشقبازی کردم به قصد آزادنویسی. نمیدانم به گمانم دستکم راویام درآمد. راوی عاشقی احمق است که فکر میکند با عشقش کسی را نجات داده. منو چه به گفتن عاشقی؟ نمیدانم اما دوست دارم که امتحانی کنم.
بازنویسی دو داستان کوتاه را به پایان رساندم و ثبت کردم. هرچند که هنوز احساس میکنم میلنگند.
در آخر، اینچنین آلوده و حیران بر کجا کوبم؟ که امیدی بیابم و مأمن گزینم. که این تارهای گیس را بر زیستی نیک سپید کنم. این واله سر را کجا بگذارم؟ که واژگانی بتراود برای اندوهم.
گزارشنیک”1405/6/30″ شهریور. روز دوشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
داستان کوتاه ۶ را چک کردم و تغییراتی در جملهها تغییر دادم.
شعری در کانالم هوا کردم.
زمانی را ظهر خابیدم.
نویسندهساز شرکت کردم.
نویسندگی خلاق شرکت کردم.
کودکنویس شرکت کردم.
یادم آمد داستان کوتاه ۷ هنوز چک نکردم. قبل خابم باید او را هم چک کنم.
https://t.me/speechoff
کوهی از کتابها را روی هم چیدهام.
درست وسط آشپزخانه روی میز ناهارخوری.
در نزدیکترین مکان به جایی که همیشه حضور دارم.
دنبال کوچکترین فرصت تا لیوانی چای بریزم و بنشینم پای کتابها.
البته این شرایط خیلی راحت دست نمیدهد و اگر بدهد انگار درهای بهشت را به روی من گشودهاند.
مثلاً ساعت ۵ عصر یک روز پاییزی باشد،
اصلاً عصر تابستانی باشد یا حتی زمستانی!
فقط ساعت ۵ عصر باشد و من توی خانه باشم.
دلم لک زده است قیافهی خانهام را توی این ساعت روز ببینم.
آنموقعی که زور خورشید به ته رسیده و آخرین بارقههای نورش را آرام آرام از روی فرش به بیرون پنجره میکشد.
آنموقع زیباترین چهرهی خانهام هست حتما!
داشتم میگفتم، مثلا ساعت ۵عصر یک روز پاییزی باشد و من تازه از سرِ کار به خانه رسیده باشم و تنم را از لباسهایم تکانده باشم و کتری در حال قُلقُل باشد و دیگر دلم شور کابوسهای شبانهی دختر۵ سالهی مراجعهکنندهی امروز صبح را نزند و میگرن عود کنندهی فلان جانباز شیمیایی جنگ که با هیچ دارویی خوب نمیشود چکش نشده باشد توی مغزم و دیگر هیچکسی نگوید یا این بچه گربه را به خانهات ببر یا واگذار کن و من نتوانم بگویم این بچه گربه اسم دارد، اسمش هم نلی هست، خانهاش هم همینجاست و او جزئی از خانوادهی داروخانهمانست.
هیچ دلشورهای نباشد و همه چیز امن و امان باشد و آرام باشم و لیوانی چای بریزم و کتاب “نیمهی تاریک ماه” هوشنگ گلشیری را ورق بزنم و باز سری به کتاب شعرهای احمد شاملو بزنم و گیر کنم توی کلمه کلمه و جمله جملههایشان.
چه لذتی میتواند با همین نقطه از زندگی برابری کند، حتی الان که ساعت ۲:۳۰ صبح است و من همزمان که ناهار امروز را میپزم، داستان کوتاه “دهلیز” هوشنگ گلشیری را میخوانم و داستان به ته رسیدهاست و من هنوز توی چهرهی سنگشده و گوشهدار یدالله و عطر سنگین نان داغ پیچیده توی اتاق و صدای کرَ کنندهی ماکوهای بافندگی ماندهام.
✍️ مهناز مازندرانی
https://t.me/Mastehkhial
*کتاب تربیت بدون فریاد ادوارد رانکل را خواندم تا بتوانم ارتباط بهتری با فرزندانم که در آستانه نوجوانیاند بگیرم. یک جمله از کتاب باعث شد کمی مکث کنم. آنجا که گفته بود، اگر حق همیشه با شما باشد، یک جای کار ایراد دارد.
*پادکست رود را در مسیر رفتن به محل کارم گوش دادم. شکوری در اپیزود فیلسوف و گرگ به جملهای اشاره کرد که آن را فوری در نت گوشی یادداشت کردم. حس کردم به چیزی که امروز خواندهام مربوط است: “تربیت جنگ ارادهها نیست. پیدا کردن زبان مشترک است” بعد هم در مورد استعارهی گرگ و میمون صحبت کرد و از گرگ درونمان گفت که هنوز دست تمدن به آن نرسیده و هنوز عمق آزادی در ذهن ما وجود داره. و اینکه ما آدمها روایت گرگ رو فراموش کردیم و به صدای میمون درونمان بیشتر گوش میدهیم.
*در نویسندهساز حاضر شدم. مقالهی رضا قنادان به نظرم جالب آمد اما هنوز فرصتش را نیافتم تا آن را بخوانم و نتوانستم ۱۰۰۰ کلمه داستان بنویسم و این ناراحتم میکند.
*چند یادداشت از کانال دوستان همسفرم خواندم و سعی کردم برایشان کامنت بگذارم.
*یادداشتی در کانالم گذاشتم که از آموزههای روزم نوشتم.
*داستانم را برای دورهی ششم داستاننویسی تغییراتی دادم و در سایت منتشر کردم.
*یک قسمت از سریال سرزمین اوباش با بازی تام هاردی را به تماشا نشستم و نظرم را جلب کرد تا ببینیم ادامهش چه میشود.
*در کل روز پرباری نداشتم چون آزادنویسی نکردم و امتیاز زیادی هم به خودم نمیدهم. توقعم از خودم بیشتر از این حرفهاست اما میدانم با بیبرنامگی دارم گند میزنم به روزهایم.
خودپند امروز: زیادی شلکن را به برق زدی و اگر اینطور پیش بروی باید قید خیلی از دوستداشتنیهایت را بزنی.
چرخبندی
چرخ اولِ کتاب «چرخندهی حق» را خاندم. نویسندهاش نویسنده نیست. کمی دارد ادا درمیآورد و اضافهگویی دارد. اما میخانمش چون میخاهم درمورد سماع بیشتر بدانم. البته اینکه فصلبندیاش را چرخبندی کرده بود، به نظرم خلاقانه بود.
بیوکیمیا خاندم. دربارهی تعادل یونها و الکترولیتهای بدن بود. زیاد طول کشید چون دربارهی هر کدام تحقیق میکردم و ازش نمیگذشتم. بهنظرم تنها چیزی که مرا از بقیه شاید جدا کند، همین کیفیت درس خاندنم باشد. پس به بیحوصلگی و کمیت خاندههایم نمیفروشمش.
وبینار را بودم. بحثی که راجب صورتگرایان و آشناییزدایی در شعر شد، برایم جالب بود. مشوقی شد کتاب تئوری شعر را ادامه دهم. همچنین این بحثی که راجب زیر سوال بردنِ سوالهایمان بود همچنان برای من تلنگریست. تا همیشه مفروضاتم را از نو بررسی کنم.
هزارکلمه داستاننویسی را نبودم. اما بعد از وبینار به کافهای لب دریا رفتیم و با احسان هزارکلمه داستاننویسی کردیم.
این داستاننویسیها هر بار مرا شگفتزده میکند. چون داستانگویی را برای خودم چیزی محال میدانم. همیشه احساس میکنم داستاننویس خوبی نیستم. اما هربار که این تمرین را انجام دادم توانستم داستانی بنویسم. نه تنها بنویسم، حتا دوستش هم داشته باشم.
شعری خاندیم از شعرهای مشترک فروغ و یدالله رویایی. احسان گفت نفهمیدم. گفتم منم. شاید اصلن نبایدم فهمیده بشه. این شعره. باید حسش کنیم.
دو صفحه هم زبان خاندم.
قبل از خاب هم تئوری شعر را خاهم خاند.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
امروز را با حالتی غمگین شروع کردم. شاید چون وقت رفتن دارد میرسد و احساس دلتنگی میکنم.
اول رفتم چشمپزشک. دکتر تا حدودی خلق نداشت. دو عینکه شدم. گفت میتوانی با همین که داری، سر کنی. نه دکتر و نه عینکفروش عینک دوکانونه را توصیه نمیکنند.
در ادامه نیک نبودم، پس نمیگویم که اخم کردم و تندی. بعد هم گریه کردم و خوابیدم. دوستم آمد پیشم. چند ساعتی حرف زدیم و گاهی هم گریه کردیم. داشتن رفیق همگریه نعمتی است. از هر موضوعی و از هر دردی حرف زدیم، بیشتر هم من حرف زدم. دلم خیلی پر بود. دوست دیگرم زنگ زد و از دهانش درنیامده که کجایید گفتیم چای آماده کن که بیاییم و بعد هم کار به شام کشید. در خانه کمی کار داشتم، با دوستم انجام دادیم و رفتیم. کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته را در مسیر رفتن و در خانهٔ دوستم گوش کردم و چقدر لذتبخش بود موضوع. آنگونه انتزاعی نوشتن خیلی با روحیهٔ من سازگار است، شاید چون به فلسفه هم علاقه دارم. به هر حال کلاس خیلی خوب بود.
بعد شام خوردیم و چای نوشیدیم و گپ زدیم. دوستم ما را رساند و اینگونه این روز پر از دوستی و مقداری گریه گذشت. فقط اینکه احساس سرماخوردگی دارم، نمیدانم مال فروخوردن بغضم است یا ضعف روحیهام، چون هر وقت روحیهام ضعیف میشود، سرما میخورم.
راستی یادداشت کانال را هم صبح نوشتم و چه خوب که نوشتم، چون اگر نمینوشتم برای بعد فرصت نمیشد.
امروز صبح از کتاب «در مدت درخت» خواندم. چقدر جذاب بود و تأملبرانگیز. در مطب دکتر هم از شیمبورسکا خواندم. گاهی حس میکنم که چقدر شاعرانگی در شعر این شاعر نهفته است، انگار دلم را مینوازد و مثل دوستی دانا با من حرف میزند. لذت بردم از خواندنش. شب برای دوستانم هم دو تا از شعرهایش را خواندم. چقدر دلم میخواست فرصت زیادتری داشتیم و با هم شعر میخواندیم. امروز شعر نیاز داشتم، خیلی شعر.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
پینوشت: استاد جان ممنونم که حواستان بود و متوجه کمرنگی حضورم شدید. این توجهتان برایم ارزشمند است. ممنونم.
#گزارش_نیک۱۳۲
📍امروز زیر حوصلهام را کم میکنم تا سر نرود.
سال واژه: خوددوستی🌷 خودیابی🌟 خودخواهی مثبت
•سنگی افتاد در سیاهچاله
روزم را دیرتر شروع کردم و به خودم حق استراحت دادم زیرا انجام تمرین ورزشی دیروزم با ابزار جدید برایم کمی دردناک بود.
به لحاظ مغزی و روانی شاد بودم چون دیشب سه ساعت کلاس بازخورد به نوشتههای کودکانهمان خیلی شیرین و نمکین بود. لطفاً قاطی نکنید هر دو مزه را داشتیم در کلاسهای استاد کلانتری چیز عجیبی نیست.
مدتیست در انجام کارهای خانه حوصلهام رغبتی از خود نشان نمیدهد، خب من که دست تنها نمیتوانم به خانه رسیدگی کنم تا حوصله نیاید.
چند روز است میخواهم دستشویی را بشورم تا نو نوار شود ولی حوصلهام همکاری نمیکند. پس امروز هم بیخیالش میشوم.
نشسته بودم تا تمرین چهارمی که تراپیست از من خواسته بود را انجام دهم ولی تلاشم بیفایده بود حتی حوصلهی نوشتن آن را هم نداشتم. پس نت را روشن کردم و وارد تلگرام شدم، دیدم که ترانه سنگی در دریاچهی آرام سیاهچاله انداخته است. دور هم بدون اینکه سبزی پاک کنیم، غیبتی جانانه کردیم و کلی خندیدیم تا زمان شروع تمرینجا رسید، اما خیلی پایدار نبود و با خوانده شدن دو متن از خانوم ذاکر و شاکر پایان یافت.
امروز همچنین زمان تعویض کود گلهای هیدروپونیکم¹ بود. حوصلهی آن را هم نداشتم اما چه کنم که مجبور بودم. پس انجامش دادم.
غیبت همچنان در گروه ادامه داشت و روزم به واسطهی این شیطنتبازیها دگرگون شد.
محمد برای ترانه شعری سرود و به او لقب رادار داد.
آیدا از کلاس شعر و داستانهای کلاسشان کمی برایمان گفت.
امروز تولد مائده بود پس من عکسی از گلهای آفتابگردان برایش ارسال کردم. محمد شعری برایش سرود و زینب گفت: «در همچین روز فرخندهای فقط یک چیز را به خاطر بسپار، امروز روز توئه. نذار کسی خرابش کنه. خودت خرابش کن.»
نهار را خوردیم و برق رفت، دراز کشیدم و چند صفحه از کتاب « زندگی از دریچهی حواس پنجگانه» را خواندم که متاسفانه با برگشتن از سفر کمتر فرصت میکنم بخوانمش.
آرام آرام چشمانم گرم شد و دلم خواست کمی بخوابم. مدت کوتاهی بود که خوابیده بودم و آلارم گوشی خوابم را خط خطی کرد. میگفت: نویسندهساز شروع شد.
•قضابلا بود
وارد وبینار نویسندهساز شدم و استاد بعد از صحبت راجع به آشناییزدایی و بحث سر ادب با شخصی به نام بیات، بلاخره رضا داد تا هزار کلمه نویسی را شروع کنیم. من هم قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم، شستن ظرفهایم را به پایان رسانده بودم.
داستانم راجع به نویسندهای به نام هاله بود که دعوایی در خیابان و ادامه پیدا کردن آن دعوا در آپارتمانشان او را به خاطرهی روز جهازبرون خودش برد که خواهرشوهر سلیطهاش ظرف چینیاش را شکست و از او معذرت نخواست و با خندهای لجآور گفت: «قضا بلا بوده.»
یادآوری این خاطره هاله را ناراحت کرد. برخواست و برای زندگیاش اسپندی دود کرد. به این فکر افتاد تا از رابطهی مادرش با عمههایش بنویسد که چندان چنگی به دل نمیزد.
حُسن ختام امشب دیدن ادامهی سریال (Living with yourself) نیست که البته بسیار سریال جالبی بود و بعدا راجع به آن خواهم نوشت. بلکه قرار است در انتهای شب برای بازخورد به داستانهای کودکی که نوشتیم، کلاس آنلاین داشته باشیم و من هم خوشحالم و هم استرس دارم.
– داشت یادم میرفت که بگویم، یکی از کارهای لذتبخش امروزم نوشتن لیست خرید برای خانه بود تا با همسرم بعد از دریافت حقوق انجامش بدهیم.
– امروز حتی گفتگویی نچسب داشتم با یکی از دوستانم که سعی کردم به خوبی شروع و ادامه پیدا کند ولی در نهایت مثل خیلی از اوقات بعد از قطع کردن تلفن به خودم بابت این ارتباط کوفتی لعنت فرستادم.
البته خدا ناراحت نشود. من از او بابت رابطههایم شاکرم.
۱. روشی که در آن گل از آب و کود مخصوص و محلول در آب تغذیه میکند و هر پانزده روز آب و کود تعویض میشوند.
۱۴۰۵/۰۶/۳۰(روز تولد مائدهی عزیزم)
گزارش نیک بیست و پنجم
سال واژه: تبدیل
زانوهایم تیر میکشد و کف پاهایم گزگز میکند. میدانم که فردا بدتر هم خواهد شد. درد کتف و بازو و کمر هم افزوده میشود. امروز سر کار رنگ بازیام بودم. از نه صبح بیرون زدم و نه شب برگشتم. حقیقتا انتظار نداشتم اینقدر طول بکشد. اینکه میبینم برای معلم ها یک مهر مثل روز سال تحویل میماند جالب است. لباس نو میخرند و مو رنگ میکنند. باشد که این حال و هوای مهر برایشان پایدار باشد.
با آدمهای عجیبی امروز برخورد داشتم. در اصل چهار نفر مهربان بودند و فقط یکی به طور عجیبی اینطور نبود. قضاوتش نمیکنم برای اینکار زیادی خستهام.
کتابخانهی دوست داشتنیام رسید. با تمام خستگی حس کردم نمیتوانم اینطور خالی تحملش کنم. شروع به چیدن کردم. کتابها، شمعها، بوردگیمها، نقاشیها از سادگی خارجش کردند. یک گوشهای هم به سفرها تعلق دارد. مثلا از همدان باباطاهر و کوزههای مینیاتوری. از مشهد تکه کوچکی از مقبرهی فردوسی و خرده خاطرات دیگر.
تکههای امروز:
_نمیدانم از مادر چه بگویم. چه میتوانم بگویم. چگونه تشکر کنم. زبانم قاصر است.
_امروز لبخند رضایتی بر صورت کسی نشاندم. خداراشکر.
_سر پسربچهی شیطونی که ناگهان مظلوم شده بود را بوسیدم.
_کتابخانه. سرزمین شخصی دوست داشتنیام. مشحون از قصههایی که فقط خودم برای خودم خواندم.
امروز بلعخره موفق شدم فیلم داستانهای موازی اصغر فرهادی را تا آخر ببینم. کمکی نوشتم ازش. تعریفش بماند برای فردا.
داستان کوتاهم را چک کردم مجددن گذاشتم تو سایت کارگاه داستان کوتاه.
بعدهم بازخورد کودکنویس داشتیم. دلم میخاهد برایش تصویرسازی کنم. از حالا نقاشیهایش تو سرم بالبال میزنند و منتظرند بپرند رو کاغذ.
سنگ صبور چوبک هم خاندم.
همین.
– 768 کلمه در ورد.
– کلی آزادنویسی روی کاغذهای کرافت.
– خودنویسِ قدیمی رو راه انداختم و سراپا آبیام. جوهرِ آبی.
– بیسکوییت پختمم. خیلی زیاد جالب بود.
– یه دستی به تمِ گوشیم کشیدم. سبزِ عزیزم.
– خواهر جشنِ جوانهها داشت. ورود به راهنمایی.
– ذوق برای فردا. اگه شد فردا مینویسمش.
به گلخانه رسیدگی کردم.
سریال «صد» را دیدم.
لباسها را ریختم توی لباسشویی و بعد از شستهشدن، آنها را روی بند پهن کردم.
پادکست نویسندهساز را گوش دادم.
داستانم را ویرایش کردم و فرستادم.
به نقاشیهای دوستم در سایت، واکنش قلبی نشان دادم.
آزادنویسی کردم.
مامانم را بردم دکتر. زمانی که آنجا منتظر بودیم، ۱۳ صفحه از «قمارباز» را خواندم. کتابم را همراهم برده بودم.
بعد از دکتر، دخترم را بردم بازار که لوازم التحریر بخرد.
«باهو» از بهمن فرسی را خواندم.
کلمهبرداری کردم.
سریال «walking dead: dead city» را دیدم.
صد جمله آزادنویسی کردم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
گزارش نیک سی و دوم من.
امروز از صبح بلند شدم به واسطه ی تماسم کل روز به انجام کارهای مربوط به آن تماس شکل گرفت.
درگیر کارها و تمرکز برای آماده شدن بودم.
فردا روز مهمی برایم است. امیدوارم که همه چیز طبق برنامه و خوب پیش برود.
امروز هم در وبینار محبوبم حاضر شدم.
اصلا این وبینار را خاص و یک مدل دیگر دوست دارم.
خیلی خوشحالم که در کنار عزیزان با هم می نویسیم و آموزش می بینیم.
در مورد کتابی از رضا قنادان به نام نظم پریشان صحبت کردیم.
زبان حاصل کارکرد قوانین صوتی، نحوی و معنایی است.
آفرینش شعری رستاخیز کلمات تلقی می شود.
شعر شکستن عادت های روزانه در هر یک از این قلمروهاست.
در شعر زبان از روزمرگی خود خارج میشود.
امروز در وبینار بحث شکل گرفت.
البته اولش بحث نبود. کم کم به بحث و بگو و مگو تبدیل شد.
یکی از دوستان در مورد شاعر می تواند نقاد باشه و نقاد می تواند شاعر باشد سوالی پرسید.
یعنی همین نظرش را در قالب سوال مطرح کرد و استاد با دلیل و تفسیر گفت این سوال از پای بست ویران است و اصلا درست نیست.
دوست دیگری با کسی که سوال را مطرح کرده بود موافقت کرد و شاهین کلانتری مجددا گفت این سوال درست نیست که شما هم با آن موافقت می کنی و تاییدش می کنی.
گفت مشکل ما این است که نمی خواهیم بفهمیم که اشتباه می کنیم و انعطاف پذیری را کنار می گذاریم.
آتش درون آن دوست گُر گرفت و به استاد بی احترامی و توهین کرد.
او گفت شما اصلا نمیدانی ادب چیست.
من برخوردش را دوست نداشتم. شاید او نمی دانست چه می گوید و متوجه ی رفتارش نبود.
وقتی بیشتر به این بحث دقت کردم متوجه ی چیزی شدم. قبلا در وبینار استاد شعری از صالح اعلاء و شعری از شاعر دیگر برایمان خواند و من چون متوجه ی شعرهای صالح اعلاء شده بودم تاییدش کردم و گفتم صالح اعلاء صمیمانه و عاشقانه تر سراییده است.
همانجا استاد دَمغم کرد و گفت چه طور مقایسه می کنی این مقایسه درست نیست و نباید این طور نگاه کنی.
من که کمی متحیر شدم و بهم برخورد چیزی نگفتم. فقط حرف های او را تایید کردم.
سریعا عصبانی نشدم و گر نگرفتم.
فردای آن روز بیشتر به حرف هایش فکر کردم و با خود گفتم شاید استاد درست می گوید.
چون من آثار او را نخوانده ام و درک درستی از آن ندارم نباید آن اثر را با صالح اعلاء مقایسه کنم.
حرف های استاد هم به من کمک می کند که دیدگاهم را تغییر دهم و من را تشویق می کند که با آثار جدیدتر همراه شوم تا درک درستی از آن پیدا کنم.
او می خواست من را با شعر و آثار جدید آشنا کند تا خواننده ی بهتری شوم.
حق با او بود گاهی تلنگر لازم است تا تو هشیارتر و آگاه تر شوی.
داستان هزارکلمه نویسی امروز هم در مورد همین بحث نوشته شد.
بعد از وبینار هم دوباره سراغ نکات جلسه ی فردا رفتم تا به آن مسلط شوم.
امیدوارم فردا با موفقیت مراحل را طی کنم و با خیال راحت به زندگی ادامه دهم.
بهبه به صبحی بیطلوع
که روشن شد روزم به هر طلوع
۱ / خبر نداشتم فردا ترانه نویسداری دارم ایبابا مگه ترانه داشتِم ما مه کجا دنیا بودم حال تا فردا چه نویسداری کنم؟
۲ / همسرم قهرشد رفت از خونه بیا ناز بهچلون
۳ / از دیروز مدرسه دخترم زنگ میزد که هااای والدین با بچهها خود بیآند مهام از صبح بخودم رسیدم چنان لباسه اوتو کردم که هر کس میدید عاشق میشد رفتم حال که گفتند:
مرسی بچه تونو بدید خود شما برید خونه
۴ / حال مه ام یک ساعت پشتِ در مدرسه بودم دیدم چنان چشن میگیرند که به مدیر گفتم:
مهام ابتداای ام شوخی فرض کرد بیچاره خبر نداشت که از ابتداای بدترم یکی میخاد مره درس ده
۵ / داخلِ کوچهها چنان پرسه زدم که آخر نشد رفتم کشمو خریدم با آب از وبینار جا موندم
۶ / یک داستانک عجیبغریب نویسداری کردم جالب شده گذاشتم تو کانالم
۷ / برم ترانه نویسداری کنم خدانگهدار😂😂😂
https://t.me/sadegaalezadai
سالواژهام:بینجامیدن
✔️صبح را با آهنگ شروع کردم.
✔️سپس سراغ صفحات صبحگاهی رفتم.
✔️سپس تر نشستم پای کارم.
✔️سپس تر تر سریال دیدم. یادم رفت از دید دیگه نگاه کنم.
✔️بو بول خوندم.
✔️نویسندهساز نصفه بودم.
✔️ناهار درست کردم. هردمبیلی. بخور نمیر بود.
✔️آهنگ گوش دادم.
✔️حرص خوردم. داد زدم.
➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
امروز؟ والا چه بدانم.
صبح گذشت به کتاب و نوشتن و کلاس. دربارهی soc بود یک مدل برای تغییر رفتار است.
خانه بود و رها و سدنا و ننهشان که خاهر من باشد. لوازم تحریر خریده بودند و یکی از دفترهای سدنا همهی فرمولهای فیزیک مدرسه را تویش نوشته بود که اخی، دیدم نه یادم مانده خیلیهایشان را. با اینکه فیزیک درسی بود که اصلن خوب نمیخاندمش و بدم میآمد از آن.
با ندا حرف زدیم.
با سارا حرف زدیم. دربارهی خانه و اندرمصائب اجارهنشینی مستقل شدن.
نویسندهساز بود که وسطش خابم برد و با صدای کیبورد باند شدم و رفتم نوشتم داستانم را.
از «تمرین» خاندم باز.
نویسندگی خلاق پیشرفته و بحثهای جذاب. بعد از آن هم یک ساعتی با بچز تخصصینویسی نوشتیم.
روزنویسیام را نوشتم.
روزگفتار گفتاریدم.
الان هم شاید کمی از «تمرین» را بخانم. شاید هم بخابم.
سالواژه: تغییر
۱- دهانم مزه زهرمار میداد و خوردن میوه هم افاقه نکرد. مامان از بیرون آمد و با خودش بستنی آورده بود. اولین گاز را که زدم، طعم شیرین و شکلاتی بستنی در دهانم پخش شد و انگار همان شیرینی، تلخی و طعم بد دهانم را شست و با خودش برد.
۲- خواندن همان رمان «سقوط» را ادامه دادم. نمیدانم خواندنش واقعاً خیلی طول کشیده یا من عجله دارم که هرچه زودتر به آخرش برسم. هر بار چند صفحه میخوانم، به نظرم میرسد هنوز تا پایانش راه زیادی مانده است.
۳- نگران مریم بودم. نه موبایلش را جواب میداد و نه به پیامها پاسخ میداد. چند روزی هم از آخرین پست کانالش گذشته بود. ذهن من هم در چنین موقعیتهایی با سرعت نور شروع میکند به ساختن سناریوهای بد و ترسناک و قبل از اینکه خبری از ماجرا داشته باشم، هزار اتفاق را در سرم رقم میزند. خدا را شکر، مریم تماس گرفت و من هم افکار وحشتناکم را برداشتم و پرت کردم داخل سطل آشغال.
۴- بعد از خوردن ناهار، مطابق توصیه طب سنتی، شروع کردم در خانه راه رفتن. به مامان هم گفتم اگر احساس سرگیجه کردی، بگو تا مسیرم را تغییر بدهم. بعد به راه رفتنم ادامه دادم. تجربه جالبی بود و قصد دارم هر روز تکرارش کنم. میگویند راه رفتن بعد از غذا میتواند به هضم بهتر آن کمک کند و من هم فعلاً تصمیم گرفتهام امتحانش کنم.
۵- دغدغه این روزهایم مقابله با بدخوابی بود و بخشی از وقتم را صرف پیدا کردن راهکارهای مؤثر برای بهتر شدن خوابم کردم. به چند راهحل هم رسیدم. حالا باید ببینم این دغدغهای که امروز گریبانم را گرفته بود، بالاخره به چند راهکار عملی و مؤثر تبدیل میشود یا نه.
۶- روز خوبی بود، اما روز خاصی نبود. خودم هم شقالقمر نکردم که کاری کرده باشم و باعث مباهاتم باشد و بخواهم آن را در نمره روز دخیل کنم. بنابراین همان نمره ۷ برایش کافی است. خیرش را ببیند.
◇از خواب بیدار شدم. نور خورشید اتاقم را پر کرده بود. چنان سر ذوقم آورد که چند صفحه نوشتم.
بعد از صبحانه هم چهار صفحه آزاد نویسی داشتم.
◇از حریق باد نصرت رحمانی خواندم: چنان در خویش میگریم که گوئی درمانی است، مرگی نیست.
◇داستان کوتاهم را خواندم و آن را در صفحهی مربوطه ثبت کردم.
◇داستانِ یک داستان خوب اجتماعی از هوشنگ گلشیری را خواندم.
◇پدربزرگ از گذشتهها گفت. خاطرات جوانیاش را مرور کرد. هر وقت میخواست بگوید اشتباهی مرتکب شده میگفت خطایی به من سر زد.
◇نقاشی کشیدم، از مردی انگشتکُش. حواسم نبود و انگشت اشارهام را کشت.
◇کمی از رمان پایان یک عمر خواندم.
◇از کیان و داستانش نوشتم. دلم میخواهد آن را هم در بچه واژهها هوا کنم.
◇ در وبینار شرکت کردم. داستان امروز؟
مردی فراری. زخمِ باز، خون جاری. کلبهای کوچک، در میزند. در باز شد. مرد از هوش رفت.
◇سریالی که تماشا میکردم را هم امروز به پایان رساندم.
https://t.me/maryamebrahimi21
دوشنبه ۳۰ شهریور
گزارش نیک ۱۳۱
سال واژه تغییر
سه صفحه روزانه نویسی را نوشتم بیشتر از ماجراهای دیروزم
فهرست امور روزانه ام را نوشتم.
گشت و گذاری در تلگرام زدم کانال های دوست داشتنی ام را دیدم و مطالب شان را خواندم.در یکی از کانال ها خلاصه ای از کتاب آخرین روز یک محکوم و کلود ولگرد را خواندم اثر ویکتور هوگو که بسیار مورد توجهم قرار گرفت.نمونه ای:
می توان بابت بی رحمی های روزگار، تلخ بود و تلخ نوشت بدون آنکه بر غم های دیگران افزود، بلکه می توان مخاطب را به تأمل واداشت.
هوگو با طنزی ظریف و هوشمندانه از سنگینی این غم می کاهد مثلا آن جا که زندانیان را به کاردینال ها و پاپ های بزرگ و محتشم شهر روم تشبیه می کند چرا که آن ها نیز جامه سرخ بر تن دارند و هنگام عبورشان توپ شلیک می شود.
هوگو حالات روحی و روانی محکومین را موشکافانه بررسی می کند.(از کانال زیستن با کتاب ها،دوست عزیزم مریم نیکومنش)
پیاده روی کردم گرچه کوتاه ولی همین که برایم به عادتی تبدیل شده خوشحالم.
آب نوشیدم جرعه جرعه ولی امروز به نوشیدم آب تمایلی نداشتم بنابر این آب را با گلاب مخلوط کرده و نوشیدم.گلاب تسکین بخش است به خاطر عطر و بویش
گسترش واژگان از فرهنگ عمید:
آبتین=نام پدر فریدون، به معنی نفس کامل و شخص نیکوکار و صاحب گفتار و کردار نیک
آتشک=کرم شب تاب،شب چراغک و نیز به معنی برق
آتلانتیک=اقیانوس اطلس
ادامه داستان کوتاه زِکریا از آقای عباس عظیمی را خواندم.
پیرزن دانه های عرق را از پبشانی و شقیقه هایش پاک کرد، زانوهایش که می لرزید توی شکمش جمع کرد و گفت:《 زِکریا که به خیر آمد گوسفند را پیش پایش می کشیم.باز گوشتش را هم خام بین قوما قسمت می کنیم.》پیر مرد تسبیحی فیروزه ای از جیب جلیقه اش بیرون آورده بود و می گرداند.《گوسفند را که پیش پایش بکشیم، گوشتش را که خام قسمت کنیم روز عروسی اش چیز پخته کنیم؟》《 روز عروسی اش گاو را می کشیم، یک گوسفند چقدر گوشت دارد؟》
عطا این جا بود را هم خواندم از این نویسنده افغان
در وبینار امروز استاد مقاله ی آشنایی زدایی چیست از آقای رضا قنادان را خواندند و ضمن خواندن توضیحاتی دادند.
شعر را برگی از زندگی شاعر، یعنی بازگو کننده آنچه بر شاعر به ویژه در لحظه آفرینش می گذرد تلقی می کنند.
راهی که اخوان انتخاب می کند راه تنگدستی،سخن و خون دل خوردن اما سرافراز و سربلند زیستن است.
نگاه خواننده ی امروز به شعر برای درک تشکل آن یعنی توجه به نقطه مرکزی شعر و کشف روابط اجزای شعر با این نقطه و با یکدیگر و بدین گونه رسیدن به وحدت شعر، وحدتی که بدین معنی در شعر قدیم به ندرت دیده می شود و در شعر سنت گرایان این زمان تقریبا وجود ندارد.
۲۵ دقیقه نوشتیم من از دلبری های پائیز نوشتم.
نمره ام ۷
دوشنبه ۳۰ شهریور
گزارش نیک ۱۳۱
سال واژه تغییر
سه صفحه روزانه نویسی را نوشتم بیشتر از ماجراهای دیروزم
فهرست امور روزانه ام را نوشتم.
گشت و گذاری در تلگرام زدم کانال های دوست داشتنی ام را دیدم و مطالب شان را خواندم.در یکی از کانال ها خلاصه ای از کتاب آخرین روز یک محکوم و کلود ولگرد را خواندم اثر ویکتور هوگو که بسیار مورد توجهم قرار گرفت.نمونه ای:
می توان بابت بی رحمی های روزگار، تلخ بود و تلخ نوشت بدون آنکه بر غم های دیگران افزود، بلکه می توان مخاطب را به تأمل واداشت.
هوگو با طنزی ظریف و هوشمندانه از سنگینی این غم می کاهد مثلا آن جا که زندانیان را به کاردینال ها و پاپ های بزرگ و محتشم شهر روم تشبیه می کند چرا که آن ها نیز جامه سرخ بر تن دارند و هنگام عبورشان توپ شلیک می شود.
هوگو حالات روحی و روانی محکومین را موشکافانه بررسی می کند.(از کانال زیستن با کتاب ها،دوست عزیزم مریم نیکومنش)
پیاده روی کردم گرچه کوتاه ولی همین که برایم به عادتی تبدیل شده خوشحالم.
آب نوشیدم جرعه جرعه ولی امروز به نوشیدم آب تمایلی نداشتم بنابر این آب را با گلاب مخلوط کرده و نوشیدم.گلاب تسکین بخش است به خاطر عطر و بویش
گسترش واژگان از فرهنگ عمید:
آبتین=نام پدر فریدون، به معنی نفس کامل و شخص نیکوکار و صاحب گفتار و کردار نیک
آتشک=کرم شب تاب،شب چراغک و نیز به معنی برق
آتلانتیک=اقیانوس اطلس
ادامه داستان کوتاه زِکریا از آقای عباس عظیمی را خواندم.
پیرزن دانه های عرق را از پبشانی و شقیقه هایش پاک کرد، زانوهایش که می لرزید توی شکمش جمع کرد و گفت:《 زِکریا که به خیر آمد گوسفند را پیش پایش می کشیم.باز گوشتش را هم خام بین قوما قسمت می کنیم.》پیر مرد تسبیحی فیروزه ای از جیب جلیقه اش بیرون آورده بود و می گرداند.《گوسفند را که پیش پایش بکشیم، گوشتش را که خام قسمت کنیم روز عروسی اش چیز پخته کنیم؟》《 روز عروسی اش گاو را می کشیم، یک گوسفند چقدر گوشت دارد؟》
عطا این جا بود را هم خواندم از این نویسنده افغان
در وبینار امروز استاد مقاله ی آشنایی زدایی چیست از آقای رضا قنادان را خواندند و ضمن خواندن توضیحاتی دادند.
شعر را برگی از زندگی شاعر، یعنی بازگو کننده آنچه بر شاعر به ویژه در لحظه آفرینش می گذرد تلقی می کنند.
راهی که اخوان انتخاب می کند راه تنگدستی،سخن و خون دل خوردن اما سرافراز و سربلند زیستن است.
نگاه خواننده ی امروز به شعر برای درک تشکل آن یعنی توجه به نقطه مرکزی شعر و کشف روابط اجزای شعر با این نقطه و با یکدیگر و بدین گونه رسیدن به وحدت شعر، وحدتی که بدین معنی در شعر قدیم به ندرت دیده می شود و در شعر سنت گرایان این زمان تقریبا وجود ندارد.
۲۵ دقیقه نوشتیم من از دلبری های پائیز نوشتم.
نمره ام ۷
در دانشکده درس خواندم و مطالب هفتهی بعد را مرور کردم.
از کتاب «گاه ناچیزی مرگ» چند فصلی خواندم. این جمله شکار امروز و امشبم از این کتاب است: «وقتی تمام دنیا در سینۀ تو باشد، تفاوت میان خانه و زندان چیست؟»
در وبینار نویسندهساز، استاد کلانتری مقالهی آشناییزدایی رضا قناد از کتاب «نظم پریشان» را خواند. در وسط صحبتهایش هم از کتاب «مبادی سواد بصری» نام برد. دومی در طاقچه موجود بود. اولی را هم که استاد ضمیمهی پادکست وبینار کرده است. استاد کلانتری در گزارش نیکش از پرسش با چرا؟، چه میشود اگر؟، و چگونه؟ نوشته بود. توی داستاننویسی آزادنه شخصیتم را با این پرسشها به صلابه کشیدم. امروز احساس نکردم که سوژه و ایده ندارم.
در وبیکار سرزبان، الهه رفت سروقت دومین مؤلفهی دیدگاه و از فرهنگ گفت. نتوانستم بخش مهمان برنامه (با اجرای الهه نصیری) را بمانم، باید به جلسهی درسیام میرفتم. گویا قرار شده نقاشی کنیم. فردا که کامل از ماجرا خبردار شدم انجامش میدهم.
حالا دارم به فصل دیگر «ایرانیتر» نهال تجدد با صدای خودش گوش میدهم.
دیشب نصف فیلم «جزیرهی شاتر» را دیدم. میدانم فیلم جدیدی نیست. ماجرایش را میدانم. چون فیلم «خطوط ناموزون خدا» را دیدم که میگویند از همین جزیره شاتر الگو گرفته است. با همهی این تفاسیر دوستش داشتم.
شاید امشب وقت نکنم بیشتر بخوانم، فردا بیشتر خواهم خواند. آخر به مناسبت وفات آیتالله شبیری زنجانی که اصلیتش همشهری ماست ما فردا تعطیلیم. خدایش بیامرزد و روحش شاد باد.
1405.6.30
قهرمانی
#گزارش_نیک
از منظر ابدیت
امروز طبق عادت گرگ و میش بیدار میشود. تب دارد و شب درست نخوابیده. در تخت میماند.
فهرست کارهای روزش را مینویسد و تصمیم میگیرد کارها را از خانه پیش ببرد.
برای صبحانه تخممرغ آبپز میگذارد، اما تا ظهر نمیخورد. ظهر هم فقط نصفش را میتواند بخورد.
یک خبر خوب از تمدید پروانهها میگیرد. فکر میکند که برای هر هدیهی کوچکی هم باید سپاسگزار بود.
یک موج سینوسی در خلقیاتش دیده میشود. انگار گذاشته باشندش روی دور کند.
وسط کارهای علمی ناگهان ویرش میگیرد بنویسد. چیزی شبیه یک خارش غیر قابل کنترل. یک صفحهی جدید در پوشهی ژورنالینگ باز میکند و نیم ساعت تند و تند مینویسد.
چند صفحه از سردوزامی میخواند: «برادرم جادوگر بود». جملاتِ به ظاهر ساده و بهرهگیری از تکرار. شبیه انشای بچهمدرسهایها اما شیرین و قصهگوست و آدم را مشتاق خواندن میکند. وقتی علیرضا همهی چراغها و سیستمها را خاموش کرده و یک لنگهپا منتظر ایستاده او همچنان در حال خواندن است.
یک صفحهی جدید در نوت گوشی باز میکند و اسمش را میگذارد خودپندها. خودپندهای قبلیاش را یادداشت میکند و زیرش اضافه میکند: «به ناشناخته اعتماد کن و خوشبین باش.»
برای تو و خویش چشمانی آرزو میكنم
كه چراغها و نشانهها را در ظلماتمان ببیند
گوشی
كه صداها و شناسهها را
در بیهوشیمان بشنود
برای تو و خویش روحی
كه این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش بیرون كشد
و بگذارد از آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم
– مارگوت بیکل (Margot Bickel)
ترجمهی احمد شاملو
https://t.me/Darang_Farzaneh
امروز بالاخره بعد از یه هفته کامل بودن توی مود افسردگی، به زندگی برگشتم. این معمولا زیاد برام اتفاق میوفته و معمولا توی اون دوره کل دنیا برام خاموش میشه و به معنی واقعی کلمه میشم مثل مرده ها. برای همین برگشتن همیشه بهم حس خوبی میده.
الناهایی که امروز علاوه بر من روی کار بودن النای لجباز و النای گوشهگیر بودن.
صبحم رو با یه حموم طولانی و آرامشبخش شروع کردم ولی مثل اینکه تا تمومش کنم زیادی داستان گفتم و ظهر شد. من هم عجلهای آماده شدم تا برم پیش خالم چون بهش قول داده بودم باهاش ناهار بخورم و اگه نمیرفتم بعداً باید نازش رو میکشیدم. اونجا به بچه فامیل هم کمک کردم فاینال زبانش رو بده. البته کمک که چه عرض کنم خودم دادم براش.
تو کل این پروسه به زحمت باهاشون دو کلمه حرف زدم چون النا لج کرده بود.
برای امروز هم با بچهها قرار بود بریم اتاقفرار و طبق معمول برنامهریزی ها با النای بدبخته. اونجا هم لج کرده بود پس برخلاف همیشه چندان پیگیری نکرد و نزدیک بود یه نفر جا بمونه که بازم تهش النا هندل کرد همه چیز رو. النا نکنه کی بکنه؟ اینا شلوارشون رو هم نمیتونن بالا بکشن.
بیشتر از نصف معما ها رو هم من حل کردم و به جز یکی از بچه ها بقیه سیاهیلشکر بودن عملاً. وسط های کار هم هی باتریم تموم میشد میدون رو میدادم دست النای گوشهگیر.
تازه النا کل روز رو هم لج کرده بود و باید حتما همه جا رو پیاده میرفت. ماشین ممنوع. تاکسی ممنوع. اسنپ یا آژانس هم ممنوع. کل شهر رو متر کردیم. که به نظرم برای فردی به تنبلی من خوبه چون تحرک میشه.
فکر کنم تمام روزم هم فقط توی رفت و آمد گذشت.
موقع برگشت بالاخره اون دوتا شیطان کوچولو از جلدم خارج شدند و فقط عذابوجدان خداحافظی نکردن با دوستام موقع جدا شدن ازشون برام موند. البته بعید میدونم متوجه شده باشن عملاً نامرئی بودم امروز.
وقتی تصمیم گرفتم برم خونه هم به جبران روزهایی که از جهان هستی لفت داده بودم یه چند تا چیز شیرین گرفتم و فضای اتاقم رو با شمع و هالوژن کوچولوی نچرال نورانی کردم و بعد برای اولینبار بعد از مدت ها یه کتاب کاغذی گرفتم دستم. چون از نور زیاد بدم میاد این نورپردازی خیلی بهم آرامش میده.
الان هم که این گزارش رو مینویسم بعد از ساعت ها مطالعه سرم رو بلند کردم و ساعت رو دیدم و باورم نمیشد که اینهمه گذشته. واقعا متوجه نشدم. خیلی غرق شده بودم.
سیام شهریور
روزهایی وجود دارند که نمیدانم بیحوصلگی از کدام جهنمدرهای گذرش به من میخورد. این روزها را از همان لحظهای که چشمانم را باز میکنم تشخیص میدهم.
امروز یکی از همان روزها بود. حتی دیدن ابرها هم ذرهای بهترم نکرد. البته که دلیلش برایم روشن است، اما زدهام به در انکار؛ وقتی مدتهای زیادی هیجاناتم را عقب میرانم تا فرصت مناسب پردازششان را پیدا کنم، اینطور میشود. فنر فشرده شدهی هیجاناتم به صورت خودکفا رها شده و شرف برایم نمیگذارد.
شغلم برایم شبیه چیزی نیست که تنها به دلیل موظف بودن، آن را انجام بدهم، از دیدن آدمها خوشم میآید، شاید غر بزنم اما حتی از سوالات تکراریشان هم خوشم میآید. حتی وقتی بعد از سه بار تذکر دادن همچنان نایلون خرماها را باز میکنند. برخلاف همکار عزیزم هیچگاه در ذهنم هم راجع به مشتریها بد حرف نمیزنم. به نظرم آنها مسخره نیستند، موجودات عجیبی هستند که میتوان بهشان غر زد و هنوز دوستشان داشت.(آدمیزاد است دیگر)
نه نوشتم، نه خواندم، نه دیدم(چقدر ناراحت کننده)
اصلا آمادگی مواجهه با دانشگاه و بچههای دانشگاه را ندارم، اما خب از آنجایی که آمادگی ما به هیچ کجای دنیا نیست، پس باید دل به دریا بزنیم.
کارفرمایم هنوز هم چیزی راجع به رفتن و ماندنم نگفته(حالا خوبه درخواست پست و مقام خاصی رو ندادم، فکر کن جواب بده دیگه مرد)
دوباره سرزدن به خواهرم
دوباره خوابآلودگی
(سرکار که بودم داشتم فکر میکردم یه چیزی تو گزارش نیک بنویسم ولی الان یادم نمیاد ایدهام چی بود.)
و همیننن
گزارش ۱۳۲
خوره نوشتن را دوست میدارم.
آغازیده شد صبحم با صفحات صبحگاهی. در فهرست کارهای روزم، قراری نوشتم تا امروز تمرین نردبان نویسندگی را بیانجامم. در شلوغیهای دوشنبه، وقت بدزدم. از شدت کار زیاد، درد عجیبی مهمان ناخانده گردنم شد.
آزادنویسی داشتم به سیاق نردبان نویسندگی. جالب بود هر وقت قصد داشتم از نوشتن در بروم، تصویر نردبان تیکخورده محرک نوشتنم میشد. تجربه لذتبخشی بود.
شعری خاندم از کتاب «درختها به خانهی بخت میروند»
متلاشی:
«تشریح میشوند
ساختار بلند تو و من
اصلن آشیانهی دل گرم حشراتایم
با رقص مدام عقربکها
تنفر یک چشم مگسکها
خاکریزهای شقایق
شعله میکشند نیم روزهای ابری را
کاش ای کاش ای کاش
شانهبهسرها میدانستند
عاقبت موهای تو را»
خاندم چند صفحهای از شب هول.
توصیفات و توضیحات از وقایع مختلف این رمان را دوست میدارم. چقدر قشنگ و شیرین از مرحله بلوغ و اثرات تریاک میگوید و در جایی از مسائل تاریخ و جامعه.
در جلسه امشب دوره پیشرفته خلاق متوجه شدم این رمان از نوع رمانجستار است.
کم میدانم و بیشتر باید بیاموزم و تمرین و تکرار.
سلام
آزاد نویس صبحگاهی را با خط خوب در دوصفحه نوشتم.
کمک وهمراهی به مسافر سوم خانه،پس از نه ماه خانه نشینی .
فایل کلاس کودک نویس را گوش کردم ،چه قصه هایی،کودکی هایم از جلو چشمم رژه رفتند.
خانه خالی وترس تنهایی ،کار کردن را برایم سخت میکند ،
لیلی
کلید صبح
در پلکهای توست
نصرت رحمانی
گزارش نیک ۱۳۲ فرح
از کلاس شعر و ترانه برای دوستانم گفتم. براشون اطلاعیه ثبت نام کلاس را فرستادم..شعر راز دل که خانم هایده خوانده بود را برای گروه دوستانم فرستادم. همیشه از کلاسهایم براشون میگم اما میدونم هرکس مشغولیات خودشونو دارن .
امروز روزانه نویسی در چند دفعه نوشتم. از کتابهای دم دستم چند ورقی فقط خواندم . چند صفحه از کتابم را رونویسی کردم . مدتهاست که هیچ ننوشته بودم.
استراحت بعد از ظهر بقدری نیاز داشتم که بیهوش خوابیدم،
وبینار عصرگاهی را با خیال راحت گوش دادم .
در مورد شعر مقالهی « آشنایی زدایی چیست؟ از رضا قنادان را استاد خوند، در موردش بحث ، گفتگو کرد.
۲۵ دقیقه آزاد نویسی داشتیم. ولی من چند صفحه بیشتر ننوشتم امروز بی انرژی بودم . بااینکه تا ۴/۵ هم خواب بعدازظهر خوبی داشتم.
باید مقداری ویتامین و مکملهای غذایی بخورم. بلاخره هر روز از غرب به شرق رفتن و برگشتن منو کم انرژی کرده . باید به خودم برسم که بتونم به مادرم هم خوب برسم.
چند دفتر شعر را ورق زدم. چیزهای هم همیشه مینویسم اما خیلی شعرک نیست در حد همان پیامک و دلنوشته باقی میماند.
امشب از کاریکاتور حلزون با سبک هاشور زده خیلی خوشم آمدم علف های دور و برش هم جلوه زیبایی به محیط حلزون نویسندگی داده،
موفق باشی حلزون نویسندهساز آهسته و پیوسته به راهت ادامه بدهد. من تو رو الگو خودم قرار دادهام آهسته و پیوسته نوشتن.
مریضیام از امروز افتاده روی سراشیبی. سرپا شدهام، ولی زود خسته میشوم. کارهای کوچولو میکنم و بعدش کلی مایعات و سوپ و استراحت. دوباره یک کار کوچولو و دوباره مایعات و استراحت.
این دو روز خیلی متفاوت بود. به روتینهایم نرسیدم مثل همیشه. جان و توانش نبود. نوشتن را نگه داشتم و کمی زبان خواندم.
مریضی یک وقفهی اجباری است. افتادهای روی ریل و به ناچار خارج میشوی و از دور خودت را میبینی. همیشه وقتی مریض میشدم و اینطوری خارج از ریل خودم را میدیدم درگیریهایم به نظرم الکی میآمد. میدیدم چه نگرانیهای بیخوردی دارم و درگیر چه کارهای بیهودهای شدهام.
این سری اما یک خرده فرق داشت. خارج از ریل که ایستادم دیدم نه، بد هم نبوده راهم. خوب افتادهام روی روال و سیستمی ساختهام.
اصلاً دلم تنگ شد که دوباره برگردم در همان سیستم خودم. همان ساعتهای خواب، همان از بیرون آمدنها و پشت سر هم روتینها را انجام دادن.
زندگیام را مثل چالهای که تویش گیر افتاده باشم ندیدم. مثل سیستمی منظم دیدم که بودن در آن کار میطلبد، ولی آرامم میکند.
https://t.me/f_mahmudpur
امروز قبل ساعت هفت بیدار شدم و صبحانه را به راه کردم. جشن کلاس اولیها بود. جشن شکوفهها. تا برگشتیم شد ساعت ده نیم. استراحت کردم و ناهار ماکارونی گذاشتم.
هفده دقیقه دویدم و دوش رفتم.
نیم فصل دنکیشوت خواندم.
گزیدهی غزلیات شهریار را از کتابخانهام برمیدارم و غزلی میآید. جالب است که با سادهترین کلمات، شهریار شعر قافیهدار آفریده:
زندانِ زندگی:
تا هستم ای رفیق، ندانی که کیستم
روزی سراغِ وقتِ من آئی که نیستم
در آستان مرگ که زندانِ زندگیست
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست از گلابِ سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
طی شد دوبیست سالم و انگار کُن دویست
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم
شب یک فصل دیگر از دنکیشوت خواندم.
بخشهایی از یک کتاب غیرداستانی«افسانه کاریزما» را تندخوانی کردم.
یک رخدادک در سایتم نوشتم.
معدهدرد رهایم نمیکند و گاهبهگاه میگایدم. امروز کمردرد هم بهش ملحق شد، تا قرار صبحگاهیام را از دست بدهم. با درد معده از قدیم آشنایم. از بس که همیشه در تمام گرفتوگیرهای عصبی خودش را قاطی کرده است. اما کمردرد. هرگز چنین دردی را تجربه نکردهام.
انگار که پیادهروی وحشیانهیِ پنجشنبه و سالسارقصیام در روز جمعه پدر کمرم را درآورده است. با این حال دست از وحشیبازی برنداشتم و پس از مدتها دوباره یکساعت مجنونوار آزادنویسی کردم. کمردردم بیشتر شد. سلام بر میانسالی.
تمام کار امروزم دارو و خواب و استراحت و پرهیز غذایی بود. بلکه رها شوم از درد. فقط امروز را به بدنم فرصت دادهام که خودش را جمعجور کند و الا سر و کارش با دکتر و بیمارستان است. با همین تن دردمند از اسطورهها خواندم و شعر و ترانه. تمرین شعرماهی را هم انجام دادم.
جلوس امشب هم که برقرار است. تولد داریم. حالم بهتر میشود.
شروع روز با نظم و پاکیزگی خانه.
در ادامه غرق شدن در انواع ترشی بادمجان.
خواندن گزارش نیک.
آزادنویسی.
ورزش و تبعیت از تعهد به برنامه.
خواندن شعر از مرحومه رها اکبری «معلم عزیزمم».
مشاهدهی فیلم.
پیوستن به کانال لادن شایانفر و نرجس عظیمی.
در ادامه خواب خواب و خواب.
۳۰-۶-۱۴۰۵
#گزارشنیک
#مهلاطهماسبیزاوه
https://t.me/ma0hlq
جانم به این حلزون برگنده و خرگوشنده.
1- تا بوقی از عصر سر کار بودم و به خانه رسیدنی مشغول پاک کردن گوشت و مرغ شدم.
2- مختصر شامی و گوشیدن نیمی از وبینار نویسندهساز امروز و تامل در موضوع «آشناییزدایی».
3- چند ساعتی ور رفتن با داستان کوتاههای عزیزم و هوایی کردنشان در مشقگاه آخر. امروز داستان کودکی که نوشتهبودم، تفریح فکریام شدهبود. ایدهی «تداخل قصهها» که ملهم از فیلم پیشنهادی Parallel Tales 016 بود به کارم نیامد. البته که به نوعی آن را از قبل در داستانم پیاده کردهبودم.
4- ایدهی داستان کوتاهی با من است که تکههایی از پیرنگش را در دفتر سبزم کاشتم.
5- ویراستن داستانکم و نشاندنش در دفتر پربرگم.
6- از فهرست کارهای شده در پارهای از گزارشات نیک، حیرتم میگیرد. خوشا پرکاری و پراستمراری.
7- سپاسگزار بودنم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
عمیقاً دل سپردهام به «شب یک شب دو». آنقدر سطربهسطرش برایم ملموس است که فکر میکنم خودم یکی از شخصیتهای کتابم. ۷۶ صفحهٔ دیگر تمام میشود و باز باید با فقدان تمامشدن کتابی خوب، دستوپنجه نرم کنم. یک فصل هم از «تقویم بیهدفی» خواندم.
آزادنویسی امروزم شد ۱۱۰۰ کلمه. نگاهی انداختم به آزادنویسیهای پارسال. بعضی جملاتشان را هایلایت کردم تا بعدها دوباره مرورشان کنم.
فیلم «داستانهای موازی» اصغر فرهادی را دیدم. موضوع جالبی دارد و به یک بار دیدنش میارزد.
جستوجوهایی انجام دادم برای اسکریپت بعدی یوتوب. امیدوارم فردا بتوانم بنویسمش.
https://t.me/zahrahabibi9626
سالواژهام: زن
یک ساعتی بیدار شدم که احتمال دیرکردن، مویی رد شد. یک روز شلوغ کاری. تا ظهر وقت نکردم آب بخورم یا قضای حاجت کنم.
بعدش از خستگی بیهوش شدم. بیدار که شدم. اول غذا خوردم و فیلم دیدم. بعد دو ساعتی نوشتم. بعد رفتم سراغ درسخاندن.
همین.
جالب است. نوشتن از روزهای خستهکننده چقدر بیدردسر و راحتتر است.
امروز از ده به خودم شش میدهم.
صبح داستان کوتاه کارگاه ششم و هفتم را بازبینی کردم و فرستادم. بعد از آن گزارش نیک دیشب را توی کانالم منتشر کردم. یک چیزی هم متوجه شدم دیشب گزارش نیکم خوب نبود. جملاتش محکم و قوی نبود؛ ولی وقتی توی کانال منتشر کردم، همان اندازه لایک خورد که وقتهایی که به نظرم خیلی قوی مینویسم. بعد که پیگیر موضوع شدم دیدم لایک ها مال چند نفر محدودند:همسرم، مامانم، داداشم. آبجیم توی معدود پستها هم بچههای مدرسه نویسندگی. حتی پسرم هم لایکم نکرده بود. خب پس اگر اینطور است آدم از کجا بفهمد کارش خوب است یا نه. چقدر خوب بود همگی مان بازخورد به هم میدادیم.
یک کار نیکی که به نظر خودم امروز شروع کردم انتشار روزگفتار بود. اولین شماره با موضوع ادبیات داستانی بود. میخواهم ویسهام در مورد داستان کوتاه باشد. حسم این است که چیزی از توش درخواهد آمد.
یک یادداشت هم توی سایتم منتشر کردم .
باشگاه هم رفتم.
حالا که نوشتم به نظرم شش کم است هفت بهتر است.
هانیه آصفی
۳۰شهریور ۱۴۰۵
https://t.me/haniasefi
https://haniyeasefi.ir/
دیشب میخواستم گزارش نیک بنویسم که خوابم برو شاید بگم بعد از سه سال تونستم بدون بیداری تا صبح بخوابم. اما امروز صبح که رفتم سرکار، هنوز هم به رفتار آدمها حساس هستم، به دیده نشدن، با اینکه این همه کار کرده ام، اما چرا هنوز باید دیده شدن آن هم توسط آدمهایی که خودشان هزار و یک مشکل شخصیتی دارند مهم باشد، شاید هم فکر میکنم در جای درستی قرار نگرفته ام اگر نه نیاید این همه مهم میبود. به هر حال این هم میگذرد و روزی دیگر این هم مسئله مهمی نیست. این روزها اینقدر همزمان چند کار را با هم انجام میدهم، که عادتی شده که در حالت عادی روزمره هم حتی در رانندگی همزمان به چیزی گوش میدهم، به کاری فکر میکنم، بین اینها چیزی میخوانم و رانندگی هم میکنم. باید کاری برای این وضعیت بکنم. چون فکر میکنم پیوستگی و تمرکزم کامل از دست می رود، فکر میکنم تنها کار مفیدی که امروز انجام دادم این بود که قبلا وقتی از دست کسی عصبانی میشدم تا چند روز از او فاصله میگرفتم، اما امروز در اوج عصبانیت رفتم و حرف زدم ، فکر میکنم دیگر حوصله حمل یک مسئله برای چند روز را ندارم وقتی میشود راه حلی برای آن مشکل پیدا کرد. امروز تونستم مادرم را که مدتی است به سختی راه میرود را ببرم بیرون برای پیاده روی، بالاخره بعاز مدتها توانست کمی راه بیاید.
برای فردا باید بازهم چند کار را به طور موازی همزمان جلو ببرم، این مدل کار کردن باعث کند شدن ذهنم میشود. احتمالا از کسی کمک بیگیرم.
امروز به لحاظ احساسی در وضعیت بهتری بودم، اینقدر کارهایم فکری و منطقی است که دیگر فرصت پرداختن به مسائل احساسی ام را ندارم. نمی دانم این خوب هست یا بد؟ اما خوب به طور موقت رنج کمتری میکشم
صبح زود بلند شدم و صفحات صبحگاهی نوشتم. باشگاه رفتم و بعدش برای تمرین هوازی طناب زدم.
رفتم دانشگاه تا مشکل انتخاب واحدم حل شود. گفتند سیستم خراب است و باید چهارشنبه یا پنجشنبه بروم و درخواست سنوات بدهم. دو واحد ساز لعنتی رهایم نمیکند. میخواستم بیخیالش شوم ولی خندهدار بود. آنقدر رفت و آمد کنی و در سرما و گرما بروی تهران و برگردی که آخر سر سر دو واحد مدرک نگیری؟ به خودت رحم کن.
در مترو خیلی به گذشته فکر کردم. اینکه همزمان با دانشگاه سر کار فول تایم رفتم اشتباه بود؟ یاد ترمهای آخر افتادم که سرافکنده در مقابل ژوری میگفتم شاغل هستم و خیلی وقت تمرین ندارم. آنها هم که عاشق چشم و ابروی آدم نیستند، تخریب میکردند و حالم را از رشتهای که با عشق انتخابش کرده بودم بهم میزدند. این دو واحد را پاس کنم راحت میشوم.
کلی تست آییننامه زدم. فردا ده صبح امتحان است. سایتی بود به اسم درایوینگ که واقعا برای تمرین قبل از آزمون پیشنهادش میکنم. (البته آدم عاقل اول خودش به نتیجه میرسد بعد دیگران را پند و اندرز میدهد.)
آهنگ غریبه از ابی لیتلز را کاور کردم و گذاشتم کانال یوتیوب و آپاراتم که داشتند خاک میخوردند. البته اول فکر میکردم آهنگ از شهریار است و یکی در کامنت اصلاحم کرد که شهریار از روی ابی لیتلز اسکی رفته (کاور کرده). شخص دیگری هم کامنت گذاشت که «انقدر آهنگ دارک نخون» و پیشنهاد داد برای ویدیوی بعدی آهنگ «پرتقال من» را بخوانم. «دارَک» را نمیدانم ولی همیشه غم برایم در ترانهها حس تأثیرگذارتری بوده.
وبینار نویسندهساز را شرکت کردم ولی حضورم مؤثر و با حواسجمعی نبود. باید خودم یک دور از روی متنی که استاد خواندند بخوانم.
امروز از صبح به یاد کسی بودم. اتفاقی به ذهنم پرید.
یادم آمد ، چند سال قبل. با این آدم و دوستانش آشنا شدم.
جمعی از آدمهایی که در مسیر پیشرفت بودند.
حال و هوای هنری داشتند. نویسنده و نوازنده و خواننده زن .
اما روابطم کم و کم و کمرنگ شد . با گروه دیگری از آدم ها که آشنا شدم . از حقله دوستان هنری به کل کنده شدم.
و حلقه جدید دوستان نو ، زندگی ام را در مسیر دیگری انداخت . از خودم دور شدم.
انتخابم معلقم کرد.بادبادکی ام که در هوای طوفانی رها شد.
زور زدم تا ۲ ساعت آلمانی خواندم. ناهار نخوردم. غذایی نبود چون آشپزی نکردم.
سالادی ساده برایم کافی بود.
کتاب کودک خواندم. آرامم میکند.
بعد از وبینار ،آشپزی کردم. روی کاناپه نشستم . در افکارم غلتیدم.
چطور ساعت ۱۰ شد. نفهمیدم.
ای کاش ها امروز جانم را گرفتند.
تب و لرز دارم. این چند روز آنقدر ضعیف و ناتوان شدم که نمیتوانم حتی یک خط بنویسم. دیروز و امروز تمرینجا جا ماندم. خودم را بستم به سوپ و آبمیوه. بیفایده بود. رفتم زیر سرم. وقتی به خانه برگشتم وبینار تازه شروع شد. چشمهایم را بستم و در حال استراحت به مقالهای در باب «آشنایی زدایی» که استاد میخواند گوش میدادم. به سختی خودم را نگه داشتم اما نتوانستم بیستوپنج دقیقه بنویسم. وقتی از خواب بیدار شدم هوا تاریک بود. چراغها را روشن کردم. . آبی به سر و صورتم زدم. شام مختصری خوردم.
با این حال گزارش بد امروزم را نوشتم.
https://t.me/soraya_ahmadiani_132
_نمره امروز ۶ از ۱۰
ـ نوشته صفحات صبحگاهی یک صفحه آچار آلن ستاره
_ مطالعه عمیق این هفته را باخوانش مقاله «چگونه نویسنده شویم؟» سایت شروع کردم، امروز رسیدم به نکته ۵ «روی چگونگی تمرکز کنید.»
«داشتن یک ایدۀ خوب کافی نیست؛ اصل ماجرا اجرای خلاقانۀ ایده با شکل و شیوهای تازه است. ممکن است ایدۀ شما چندان بکر و تازه نباشد، اما اگر در اجرای ایده خلاقیت داشته باشید میتوانید با ایدهای کهنه اثری تازه خلق کنید.»
عبارت «روی چگونگی تمرکز کنید.» را خواندم، متغیرها شد _ روی و تمرکز _ وقبل از خواندن پاراگراف باید این دو کلمه را در سلولهای خاکستری پردازش کنم وبه دنبال آن سوال های ذیل مغزم را پوکوند.
روی تمرکز کجاست؟ اگر تمرکز حیوان یا شی فرض کنم رویش کجا می شود؟ نقطه های ت و ز باهم رویش می شوند؟ آیا می توان گفت روی تمرکز می شود تز؟
بعد رسیدم به آلن رب گریه اگر بخواهم جمله بسازم(حالیا یادتان باشد در حال پردازش مغزی و سوال هستم.) زور زور پشت زور اما نتوانستم جمله را بسازم.
پناه به تجزیه آوردم، آلن رب گریه. ناگهان جمله ساخته شد،
گریه ی آلن گوش رُب را با رمان نو نوازش داد.
– امان نامه ای از گوگول گرفتم تا رمان نو را بشناسم.
– تا حالا سری به آلن ها زده اید؟ هرچند بیشتر آلن ها تنها نیستند مثل آلن ستاره حالش گران شده این روزها.
_ وبینار نتوانستم شرکت کنم، چون چهارشنبه تعطیل است، به زور رئیس تمام صبح و عصر شرکت بودم.
گزارش نیک ۱۳۲ درحالی که امیدوارم خزر خر نشود خوابید.
۱. زود بیدار شدم. در فضای مجازی کمی گشتم و از سفالگری فیلم دیدم. هیجانزدهام کرد. مدتی به گِل گوشه اتاق خیره ماندم. دلم میخواست همان لحظه شروع کنم و چیزی بسازم اما فقط نیمساعت وقت داشتم تا آمادهی رفتن شوم.
۲. وقتی داشتم آماده میشدم، پرندهای لبهی پنجره نشست. از پشت پرده نفهمیدم چه پرندهای. تا نزدیکش شدم پرواز کرد و رفت.
۳. روز پنیر بود ولی املت خوردیم. خوشمزه و زیاد هم خوردم.
۴. مشتری اذیتکاری داشتم امروز. یک ساعت وقتم را گرفت و توهین و بیادبی و دروغگویی و دو رویی کرد و بیشرف بازی درآورد. عصبیام نکرد. ناراحت و دلخور هم نشدم. با لبخند جوابش را دادم. حسابش را صفر کرد رفت. پولم را گرفتم.
۵. از روزهای ریختهگری گذشتیم و کلاسهای سفالگریام وارد لعاب شد و هیجان کلاسهایم برگشت.
۶. بعد یک حمام گرم و حال خوبکن، گزارشم را نوشتم.
معماری
ــ آلبومی بنام معماری در گالریام اختصاص دادهام. فعلن فقط یک عکس آنجاست. عکس یک صالون بزرگ. پله و سقف و ستون همه و همه انگار از کنار هم قرار گرفتن خطوط منحنی ساخته شدهاند. نور یکدست نیست. بعضی جاها به سفیدی نور خورشید میگراید و بعضی جاها به سیاهی. من عاشق خطوط و اشکال منحنیام. عاشق نورپردازی و رنگ سقف و دیوارهایش هستم. اینجا در اصل سقف و دیوار در هم ادغام شده، من مرزی بین این دو نمیبینم. رنگ گرمی هم دارد. همرنگ کاه. این خطوط منحنی باعث شده که همهچیز انعطافپذیر و نرم و صیقلی دیده شود. و من به این سوال فکر میکنم که این معماری از ما چه میخاهد؟
✍ فاطمه محمدی
#گزارش_نیک
https://t.me/Mohammadfaty2
خواندههای امروز
از کتاب«آمار برای دانشمندان داده»:
با شاخص دیگری از شاخصهای پراکندگی آشنا شدم به نام «میانهی قدرمطلق انحرافها از میانه». که معادلی است برای «Median Absolute Deviation» و به اختصار آن را «MAD» مینامند.
چطور محاسبه میشود؟
در این روش، ابتدا باید تمامی مقادیر را از کوچک به بزرگ مرتب کنیم. سپس میانه را مییابیم و فاصلهی هر مقدار نسبت به میانه را بدست میآوریم. پس از آن، میانهی انحرافهای بدست آمده را مشخص میکنیم که میشود همان «MAD». به نوعی میانه اندر میانه است. دقت کنید که تاکنون در شاخصهای دیگر پراکندگی، انحرافِ مقادیر نسبت به میانگین را بدست میآوردیم، و در آخر، از تمام انحرافها میانگین میگرفتیم. اما در «MAD»، انحراف را نسبت به میانه میسنجیم، و سپس، میانهی انحرافها را معین میکنیم.
برخلاف شاخصهای «میانگین انحراف مطلق»، «واریانس» و «انحراف معیار»، «MAD»، نسبت به دادههای پرت مقاوم است. به همین دلیل مقادیر نامعمولِ مجموعه داده، اثری بر خروجی این شاخص ندارد، و به اصطلاح «قابل اعتماد» است.
از کتاب «شکارچی کرم ابریشم»:
نامهای به عبدالله
عبدالله، تو در پی نوشتن نیستی. نه، تو احترام از دست رفتهات را میجویی. احترامی که تا دیروز، دیگران از سر ترس، بر تو روا داشتند. اکنون اما، یکی شدهای با دیگران. دیگر حضورت بر دیگری نه اثری دارد و نه ترسی. نه عبدالله، تو تنها رمان را وسیلهای میبینی برای کسب تحسین. تحسینِ دخترهای قصرالجمیز و نویسندهی نامی، ا.ت..
نمیدانم عبدالله، نمیدانم سرانجامت چه میشود، اما، خیالِ خامت را دوست دارم. میخواهم ببینم چه میشوی. هر چه باشد تو دیگر به دنیای نویسندگان پا گذاشتهای و از دروازهی ورودی گذشتهای.
از کتاب «در کمال سادگی»:
تکههای برگزیدهام:
«سادگی چیست؟ پیامی که به راحتی درک، فهمیده و اجرا شود. به عبارت دیگر، سادگی تابعی از چیزی است که دانشمندان آن را «روان»ی مینامند.»
«میشود آنها را در دو دسته خلاصه کرد: روانیِ ادراکی و روانیِ پردازشی. روانیِ ادراکی یعنی چقدر راحت متوجه چیزها میشویم، و روانیِ پردازشی یعنی چقدر راحت چیزها را میفهمیم.»
«روانی، شبیه لولایی نرم و روغنکاریشده بر درِ ذهن ماست. وقتی باز کردنِ در آسان باشد، احتمال بیشتری دارد که به پیام اجازه ورود دهیم. وقتی لولا زنگزده باشد، قفل گیجمان کند و باز کردنِ در زحمت بیشتری داشته باشد، کمتر در را باز خواهیم کرد.»
« پنج صفت مشترک در همهی پیامهای ساده: ۱.سودمند ۲.متمرکز ۳.شاخص ۴.همدلانه ۵.مینیمال»
#گزارش_نیک
https://t.me/mraliabarashi
🪩✓ گزارش نیک | شرح رویایی در جستجوی نیاکان
دیشب خواب دیدم پشت صفحهای روشن نشستهام و با همان جدیتی که آدم در بیداری برای یافتن یک نام گمشده در میان اسناد و صفحات اینترنتی به خرج میدهد، مشغول جستوجوی جد پدریام و اجداد او هستم. انگار در میان انبوه نامها و تاریخها، چیزی از گذشتهی خانوادهام جا مانده بود و من مأمور بودم آن را از زیر خاک فراموشی بیرون بکشم.
هرچه بیشتر جستوجو میکردم، صفحه از جهان آشنای اینترنت دورتر میشد. نامها دیگر شبیه نام نبودند و تاریخها حالتی رؤیایی پیدا کرده بودند. گویی موتور جستوجو بهجای آنکه مرا به گذشتهی خانوادگیام ببرد، آرامآرام دریچهای به گذشتهای بسیار دورتر باز میکرد.
سرانجام به نام حضرت شعیب رسیدم.
در خواب، این کشف برایم کاملاً طبیعی بود. چنان طبیعی که گویی سالها میدانستهام باید در انتهای این جستوجو به او برسم. بعد، نام دیگری ظاهر شد. «حَماریون». واژهای غریب که با وجود ناآشنایی، حس عجیبی از آشنایی با خود داشت. مثل کلمهای که سالها پیش شنیده باشی اما حافظهات آن را در اتاقی تاریک نگه داشته باشد.
در آن لحظه دیگر نمیدانستم آیا مشغول پیدا کردن اجداد خودم هستم یا اجدادم مرا به سمت خودشان میکشانند.
صفحهی جستوجو همچنان روشن بود و گذشته، بهجای آنکه پشت سر من قرار داشته باشد، روبهرویم نشسته بود. دور و نزدیک، مرده و زنده، در هم آمیخته. من فقط نگاه میکردم و نامها یکی پس از دیگری از دل تاریکی بیرون میآمدند. مثل شاخههایی که درختی ناشناس در خواب از زیر پوست زمین بیرون میفرستد.
صبح که بیدار شدم، عجیبترین بخش خواب برایم نه شعیب بود و نه حَماریون. عجیبترین چیز این بود که چرا برای پیدا کردن ریشههای خودم باید از صفحهای درخشان در تاریکی شب عبور میکردم.
شاید خواب میخواست به من یادآوری کند که گذشته همیشه پشت سر آدم نیست. گاهی درست مقابل چشمانش ظاهر میشود. روشن، خاموش و دستنیافتنی. مثل نامی که جستوجویش میکنی و ناگهان میفهمی خودش سالهاست در جستوجوی تو بوده است.
🪩✓ گزارش نیک | تا سه نشه بازی نشه
صبح دوشنبه، وقتی از خانه بیرون آمدم، هوا هنوز آن گرمای کامل و بیرحمِ ظهرهای اهواز را به خود نگرفته بود. خیابان بوی آغاز روز میداد. صدای موتورهایی که از کنارم میگذشتند، ترمز تاکسیها، کرکرههایی که یکییکی بالا میرفتند و مغازهدارهایی که هنوز میان خواب و بیداری بساط روزشان را مرتب میکردند، شهر را آهسته از خواب بیرون میکشیدند.
راه دفتر خدمات قضایی را برای سومین بار میرفتم. عجیب بود که یک مسیر کوتاه، بعد از سه بار رفتوآمد، میتواند صاحب خاطره شود. بعضی گوشههای خیابان دیگر برایم فقط گوشههای خیابان نبودند. تبدیل شده بودند به نشانههای کوچک یک انتظار اداری. همان پیچ، همان تابلو، همان پیادهرو و همان فکری که هر بار در سرم میگذشت که شاید این بار کار تمام شود.
هوا هرچه جلوتر میرفتم گرمتر میشد. نور آفتاب روی شیشهی ماشینها میلغزید و آسفالت زیر پا آرامآرام گرمای خودش را پس میداد. در میان رفتوآمد آدمها، هرکس به سویی میرفت و من هم برای گرفتن یک برگ کاغذ دیگر، مسیر آشنای خودم را طی میکردم.
وقتی به دفتر رسیدم، فضای داخل با خیابان بیرون تفاوت عجیبی داشت. صدای دستگاهها، ورق خوردن کاغذها، گفتوگوهای کوتاه مردم و انتظارهایی که هرکدام داستانی پشت خود داشتند، همه در هوای بستهی دفتر روی هم جمع شده بود. من هم میان آن آدمها نشستم و منتظر ماندم.
این بار اما پایان راه نزدیک بود.
وقتی گواهی عدم سوءپیشینه سرانجام در دستم قرار گرفت، چند لحظه به برگه نگاه کردم. یک کاغذ ساده بود، با چند خط نوشته و چند مشخصات رسمی، اما برای من بوی پایان یک رفتوآمد را میداد. انگار سه بار رفتن و برگشتن، سه بار انتظار کشیدن و سه بار امیدوار شدن، حالا در همان صفحهی سفید جمع شده بود.
برگه را با احتیاط تا کردم و داخل کیفم گذاشتم. بعد از در دفتر بیرون آمدم و برای چند لحظه همانجا، روی پیادهرو، ایستادم. هوای گرم اهواز به صورتم خورد. گرمای آفتاب با بوی آسفالت و دود ماشینها در هم آمیخته بود و صدای شهر، حالا که کار تمام شده بود، دیگر آن حالت آزاردهندهی قبل را نداشت.
راه برگشت را آرامتر رفتم. دیگر عجلهای برای رسیدن نبود. هرچه در مسیر میدیدم، انگار رنگ دیگری داشت. سایهی درختی روی دیوار افتاده بود. موتوری از کنارم رد شد و بوی تند بنزین چند ثانیه در هوا ماند. صدای بوقی از دور آمد و در شلوغی خیابان گم شد. دستم را روی کیفم گذاشتم و حضور آن برگه را درونش حس کردم.
همان برگهای که برای گرفتنش سه بار آمده بودم.
در راه برگشت، ناگهان متوجه شدم چیزی درونم تغییر کرده است. نه اتفاق بزرگی افتاده بود و نه زندگی یکباره شکل دیگری گرفته بود. فقط یکی از آن گرههای کوچک و سمج زندگی باز شده بود. گرهی که هر بار از خانه بیرونم میکشید و دوباره با خودش به خانه برمیگرداند.
این بار اما دست خالی برنمیگشتم.
شهر در گرمای صبح جلو میرفت و من همراه آن، با گواهیای در کیفم و خیالی سبکتر، به سمت خانه برمیگشتم. گاهی پایان یک انتظار، نه صدای بلندی دارد و نه شکوهی. فقط وزن یک برگه است در کیف آدم و احساس عجیبی که میگوید میتوانی بالاخره مسیر خانه را بدون فکر کردن به آن کار طی کنی.
✓ 🪩گزارش نیک | باشگاه در کلینیک اهواز
امروز ظهر راه افتادم سمت کلینیک اهواز، با همان حس غریبی که آدم گاهی برای بازگرداندن خودش به بدنش از خانه بیرون میزند. نه برای اینکه قهرمان شود، نه برای اینکه رکوردی بزند، فقط برای اینکه چند ساعتی از زندگی در سر فاصله بگیرد و دوباره به تنش برگردد.
در سالن، تمرینها فقط وزنه زدن نبود. کمی قدرت، کمی تعادل و تمرینهایی برای هماهنگی عصب و عضله. انگار بدن باید دوباره زبان خودش را به یاد میآورد، زبانی که مدتی زیر هیاهوی فکرها گم شده بود. دست و پا حرکت میکردند و مغز، با اندکی تأخیر، فرمان میداد و تماشا میکرد که این موجود قدیمی هنوز بلد است خودش را جمعوجور کند.
بعد نوبت استخر شن رسید. راه رفتن و تمرین کردن روی شن، آنهم در میان مقاومت نرم و نامطمئن سطح، حالوهوای دیگری داشت. هر قدم کمی فرو میرفت و هر حرکت اندکی دشوارتر میشد، گویی زمین هم تصمیم گرفته بود امروز سهم خودش را از تمرین بگیرد.
وقتی از کلینیک بیرون آمدم، خستگی ملایمی در بدنم نشسته بود. از آن خستگیهایی که آدم را خراب نمیکنند، بلکه یادآوری میکنند هنوز در این تن، چیزی در حال ساختهشدن است.
شاید باشگاه امروز بیشتر از آنکه تمرین عضله باشد، تمرین بازگشت بود.
بازگشت به بدن، به حرکت، به نظم کوچک روزانه و شاید کمی هم به خودم.
✓ 🪩گزارش نیک | تماس شبانه واسطه پرونده
امشب، اهواز هنوز نخوابیده بود.
هوای گرم، مثل همیشه، حتی در این ساعت هم دست از سر دیوارهای خانه برنمیداشت. پنجره را باز گذاشته بودم و از بیرون، آن صدای دور و نامشخص شهر میآمد. صدای ماشینی که از خیابانی رد میشد، موتور موتورسیکلتی که لحظهای سکوت کوچه را میشکست و بعد دوباره همهچیز فرو میرفت در همان سکوت کشدار شبهای اهواز.
من اما خسته بودم.
از آن خستگیهایی که آدم دیگر حوصله فکر کردن هم ندارد. روی مبل نشسته بودم، گوشی نزدیک دستم بود و خواب، آهسته داشت از پشت پلکها بالا میآمد. آن لحظههایی که نه کاملاً بیداری و نه هنوز خواب. همان جایی که آدم، برای چند دقیقه، از جهان فاصله میگیرد و خیال میکند امشب دیگر هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد.
اما تلفن زنگ زد.
در خانهای که شبش را با سکوت میگذراند، صدای زنگ تلفن ناگهان غریبه نیست. بیشتر شبیه دستی است که بیخبر روی شانهات مینشیند و میگوید: «هنوز تمام نشده.»
گوشی را برداشتم.
واسطه بود. از طرف مقابل پرونده تماس گرفته بود و حرفش رسید به همان دو کلمهای که میتوانند برای یک آدم، هم آرامش باشند و هم آغاز هزار فکر تازه.
صلح و سازش.
نمیدانم چرا همین دو کلمه، در آن ساعت از شب، اینقدر سنگین به نظر میرسیدند.
شاید چون شب، آدم را با خودش صادقتر میکند. در روشنایی روز میتوانی خودت را سرگرم کار و رفتوآمد و آدمها کنی. اما شب که میرسد، ذهن مینشیند روبهرویت و شروع میکند به پرسیدن.
اگر…
اگر نشود…
اگر بشود…
اگر این تماس معنایی داشته باشد…
اگر پشت این پیشنهاد چیزی باشد که هنوز نمیدانم…
و ناگهان یک تماس چند دقیقهای، در ذهن آدم به دهها مسیر تبدیل میشود.
من اما فقط گوش دادم.
پرونده را به وکیلم سپردهام. شاید این، در تمام این ماجرا، یکی از معدود چیزهایی باشد که میتوانم با خیال راحت به آن تکیه کنم. قرار نیست نیمهشب، در هوای گرم اهواز و میان خستگی و خواب، برای فردای پرونده تصمیم بگیرم.
پیشنهاد اگر جدی باشد، صبح هم جدی خواهد بود.
گوشی را که گذاشتم، دوباره همان صدای دور شهر برگشت. کولر کار میکرد، هوا هنوز گرم بود و شب، آرامآرام خودش را روی خانه میکشید.
فقط ذهن من دیگر مثل چند دقیقه قبل نبود.
عجیب است. گاهی یک تماس کوتاه، زمان را از شکل معمولش خارج میکند. چند دقیقه در ساعت گذشته، اما در ذهن آدم شاید چند سال.
به ساعت نگاه کردم و با خودم گفتم:
بعضی حرفها را باید گذاشت برای صبح.
نه به این دلیل که مهم نیستند.
دقیقاً به این دلیل که مهماند.
و امشب، میان گرمای اهواز و صدای دور شهر، شاید تنها کاری که از من برمیآید این باشد که پرونده را به وکیلم بسپارم و خودم را، دستکم برای چند ساعت، از آینده پس بگیرم.
چراغ را خاموش کردم.
اهواز بیرون هنوز بیدار بود.
اما من دیگر نمیخواستم بیدار بمانم.
بقیهاش برای فردا.
نویسنده: دکتر علی اندیشمند
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
نمی دونم چرا از کلمه فروتنی بدم میاد برای چی باید خودمونو فروتر ببینیم ؟
امروز باصدای مامان گرسنه ام ساعت ۱۲ ظهر بیدار شدم و کارهای تکراری خونه از غروب شروع کردم اول ۱۵ صفحه رمان مادران و دختران و خوندم بعد پونصد کلمه تو ورد نوشتم تصمیم گرفتم بیشتر از خودم تعریف کنم تا اینکه هی به گذشته برم کلاف پیچیده گلایه هامو باز کنم بگذار م کمی دلم آروم بگیره.
امروز فکر کردم باید فکری برای درآمد کنم اما چطور من هیچ مهارتی ندارم هوش مصنوعی یاد بگیرم برای پست اینستاگرام ساختن خوبه.
امروز که بیدار شدم با سر و صدای رفتگران بیدار شدم با هم دعوا داشتند که هر کدام چقدر جارو کردهاند و باید به خانه بروند. البته به خاطر کارگاه کودک نویس تا پاسی از شب بیدار ماندم و به تحلیل استاد از هر داستانی که اعضای کارگاه نوشته بودند توجه کردم. دوام نیاوردم البته داستان کودک من را خواندند و خیلی به من خندیدند و ایراد گرفتند و من همین را دوست دارم ایراد و عیب خودم را کسی دیگر بگوید. که در مراحل بعدی برطرف شود. سالواژهام تعهدورزی است. و بعد از بیداری صبح که بخاطر شب نخوابی مثل سنگ بودم، بلند شدم و وضو گرفتم و دعا و نماز خواندم و سراغ نوشتن رفتم نوشتم و نوشتم و خودکارم اعتراض کرد و رها کردم و لباس پیادهروی پوشیدم و به خارج از خانه رفتم و ساعتی در هوای صبح قدم زدم گاهی کند و گاهی تند و به خانه که برگشتم با انبوه کارها روبرو شدم جاروبرقی صدایم میزد ماشین لباسشویی فریاد میزد و اجاق گاز زبانه آتش میکشید و خواب از چشم همه ربوده بودند. یکییکی به فریادشان رسیدم و بعد صبحانه را آماده کردم و برای ناهار تدبیری اندیشیدم. و سراغ نوشتن رفتم چند دقیقه نوشتم و سراغ خواندن رمان مادران و دختران رفتم و جلد دوم را شروع کردم. و در یک کتاب صوتی به نویسندگی عبدالحسین وجدانی واژهی تر وچسب برخوردم و یادداشتش کردم و به معنی کاری را با سرعت و به موقع انجام دادن است امروزم نمرهاش هشت است و بعد نوبت چشمپزشکی داشتم که رفتم و اپتومتریست نمرهی چشمم را اندازه گرفت و چشمانم بیفروغتر از هر زمان بود و نمرهی عینکم را تغییر داد حالا چشمانم ضعیف شده و نیاز به عینک ذرهبینی دارد. با خواهرم حرف زدم و در آزمایشگاه بود کلیهاش درد میکند. و دکتر برایش کد نزده بود و در پی کد رهگیری بود که کارش تا ظهر طول کشیده بود. و شنیدم و دیدم که همهی مشاغل به رکود و کسادی رسیدهاند و ناراحتم میکند از طرفی گرانی و بیکاری و آهنگ ناموزون جنگ از رسانه و بی سرانجامی ملتی بزرگ غیر قابل تحمل است. . خاطرات جنگ ایران و عراق از پس ذهنم پاک نمی شود و آزار دهنده است. داستان کودک نوشتم و چند نمونه برای خودم ساختم و ذخیره کردم تا بعدا بتوانم بیشتر بنویسم و اصلاح کنم . وبینار شرکت کردم و استاد به بحث آشنایی زدایی پرداخت که سازندهی این واژه شفیعی کدکنی است. هزار کلمه نوشتم اما به هزار تا نرسید. وقت فیلم دیدن ندارم با اینکه در برنامهام بود. داستانهای فانتزی را استاد بیشتر پسند کردند. کانال تلگرام مهرابی پر است از ایدهها و یادداشتها 👇
https://t.me/notetoday1
روزم را با کتاب آغاز کردم. یک ساعت و نیم بیوقفه خواندم.
بیش از 1500 کلمه روزانهنویسی کردم. همه چیز را نوشتم از الف تا ی.
یک پست وبلاگی منتشر کردم. موضوعش در باب واژهی «جانپناه» بود.
از کتاب روز ها در راه کلمهبرداری کردم.
صبح به قهوهی بدمزهام اعتراض کردم و به قهوهچی گفتم: حس میکنم مزهاش مثل همیشه نیست، انگار سوخته، میشه لطفا عوضش کنی ؟ با طمانینه و نرمی تحویلم و گرفت و قهوهام را عوض کرد.
لباسها را شستم، جارو کشیدم و خانه را مرتب کردم.
موهای صورتم را اصلاح کردم و دوش کرفتم.
به فایلهای موبایل و لپتاپ را سامان دادم.
فیلم بیا و بنگر را تماشا کردم.
با ایمان و مهدی و عباس و مبینا و فاطمه حرف زدم؛ حرفهای خوب.
صبح به خروشها و اردکهای همسایه برنج و ماکارونی دادم.
به ماهی غذا دادم و آبش را عوض کردم.
شبهنگام قدم زدم و شامی برای خودم دست و پا کردم.
چکلیستی تهیه کردم از کارهایی که قبل از رفتن به دانشگاه باید به سرانجام برسانم.
همآواز و همدم محسن نامجو و شاهین نجفی شدم.
کتابهای شلخته و بلاتکلیفم را مرتب کردم.
لباس فرم خواهرم را از خیاطی تحویل گرفتم.
صبحگاه اندکی خیال پروراندم.
اینستاگرام را غیرفعال کردم.
ای زندگی تباهت نمیکنم.
30شهریور1405
-تازگیها آهنگهای هوش مصنوعی به لحاظ وجدآوری بهتر از خوانندههای واقعی شده است. باید یک فولدر بسازم برای دیسکوی شخصیام. بعد از ساکتشدن همسایه دارم به اینجا ایمان میآورم. نیازم به راهاندازی دیسکو را هم میگویم، اگر ردیف شود دیگر واجب میشود که اینجا نماز جماعت به جا آوریم.
– خیلی خیلی از بدنم کار کشیدم. تمام شدهام.
– نمیدانم فقط من حس میکنم سریالهای کرهای سرد و بیرمقاند یا نظر دیگران هم همین است؟ البته من حقیقتن چند صحنهی کوتاه بیشتر ندیدهام، شاید هم ته بار به من رسیده بوده، اما همان چند صحنه را هم به سختی دوام آوردم. انقدر هم خانوادگی شبیه کتابهای تعلیمات اجتماعی میشود. انصافن کدام خانوادهای انقدر خانوادگی است؟ هر خانوادهای هم که میگوید هست ادا درمیآورد. اگر هم شما چیزی دیدهاید که ما ندیدهایم نوش جانتان.
– پروردگارا، ایمان دارم که برگی بدون اذن شما نمیافتد؛ پس هر طور که بشود همانطوری است که شما خواستهای. کمکم کن که نخواهم آنچه را شما نمیخواهی و بپذیرم آنچه را شما میخواهی.
-الهی شکرت…
سال واژه: پذیرش
کار
وبینار نویسنده ساز و شنیدن مقاله ی آشنایی زدایی
همین.
*بعضی روزها را فقط سپری کرده، امید که فردایی بهتر پیش رو باشد.
سی شش سال پنج:
امروز اولین سالگرد بابا بود، روز قهوههای اشکی بسیار.
مهمان ها که خیال رفتن ندارند، تنها راهبرد من باشگاه. جسم و روان تهی. منم یک حفرهی خالی. ساعت هشت برگشتم، مهمان ها رفتند. آمادهم سری به سایت مدرسه بزنم. این یکی دو روز همراهان چه میکنند؟
اتمام غمباری روز.
دلخوشکنک روز،چند روزیست اسمم در فهرست گزارش نیک نویسان ثابت قدم ذکر شده .🥹
به وبینار نرسیدی . میبینم که، بیتا خانم!
تویی که از داستان نویسی فراری بودی این روزها بی قرار و دلتنگی .
باید دورهی جدید نویسندگی خلاق را شرکت کنم پس در جستن راهی در جهت بهبود برنامه برای همراهی با دوره دربه درم. نباید از تمرینها جا بمانم.خودم میدانم در این زمینه پیشینهی درخشانی ندارم.
چند روز است در کانال پستی هوا ننمودی. انتخاب بس دشوار مینماید اما باید از این کمالگرای در گل مانده بگذری .به قول جناب کلانتری یک کمالگرای واقعی باش.
مغزم خالی، ذهنم پر!
دارم قسمت آخر فصل دوم سریال monsters (داستان لایل و اریک مندز) را میبینم. تا اینجا به نظرم کیفیت ساخت و داستان فصل اول از همهی فصلها بهتر بود.( فصل چهارم را هنوز تماشا نکردم)
قبل از خواب تنگسیر میخوانم(دلم برای محمد تنگ شده ، میخوام بدونم با اونا چیکار میکنه؟ گرچه میدونم!)
گزارش نیک ۲۸
قرص «تاکسیدو» بالاخره پیدا شد و حال خودش بهتر است.
سرماخوردگی خودم کمی بهتر شده.
دو داستان کوتاه ویرایش شد و برای بازخورد نهایی ارسال شد. نمیدانستم ارسال شده یا نه. خواستم دوباره ارسال کنم که سایت گفت:
«مطلب تکراریست. ولمون کن دیگه.»
تمرین «شعرماهی» هم ارسال کردم.
شعر خواندم. مشق شعر کردم. به لطف «استاد»، شعر بخشی از زندگی روزانهام شده.
نوشتم. کمنویسی دیروز را جبرانیدم. احساس سبکی داشتم.
«جنگ آخرالزمان» را ادامه دادم. رمانیست استخواندار.
جلسهی پنجم «نویسندگی خلاق پیشرفته» برگزار شد. عجب دورهایست. میآموزم و ذوق نوشتنم بیشتر میشود. البته تمام کلاسهای «استاد کلانتری» همین خاصیت را دارند.
با خانواده و دوستان وقت گذراندم. شیرین بود.
مرتبط با تمرین «نویسندگی خلاق پیشرفته» آزادنویسی کردم. آخر شب ادامه میدهم.
احتمالا امشب با تلویزیون آشتی کنم و سریال ببینم.
بعد از آزادنویسی، دوباره سراغ «جنگ آخرالزمان» میروم.
چندیست از وبینارها دورم. باید فایلهای ضبطشده را بگوشم.
امروز را دوست داشتم.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۸/۵ از ۱۰
دوشنبه ۳۰ شهریور
صبح زود از خواب بیدار شدم. رفتم باشگاه. تمرین امروز بیشتر متمرکز بود بر حرکات پیلاتس. بدنم خستهوکوفته بود. بعضی حرکتها را با جانکندن انجام دادم. باید آب بیشتری بنوشم. یکسری حالنداریها بهخاطر کمآبی است. یکی از دوستان پیشنهاد داد قبل ورزش قهوه بخورم تا انرژی داشته باشم.
سهم پیادهروی روزانهام بهقدر رفتوبرگشت تا باشگاه بود.
نکاتی که از تمرینجای امروز برچیدم:
مقدمهچینی طولانی نه.
زیادهگویی در توصیف صحنه نه.
لفاظی نه.
بمباران اطلاعاتی نه.
«رونویسی» رهتوشهی امروز من از سایت مدرسهی نویسندگی بود. دربارهاش خواندم. با متنهای خوب برای رونویسی آشنا شدم.
دوست دارم ابتدا از متن یوزپلنگانی که با من دویدهاند رونویسی کنم. لینک دانلودش در سایت نبود. باید کتاب را تهیه کنم.
در وبینار نویسندهساز استاد جستاری برایمان خواندند از کتاب نظم پریشانِ رضا قنادان دربارهی «آشناییزدایی». مطلب قابل تأملی بود. یاد گرفتم. به قول استاد، جهانم را وسعت بخشید.
کتابهایی که خواندم:
فصلی از «عادتهای خرد»
صفحاتی از «یکسال تا نویسندهشدن»
چند «داستان کوتاه از چخوف».