گزارش نیک ۱۲۶: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«در کنار هنرِ نابِ به‌سرانجام‌رساندنِ کارها،
هنر نابِ نیمه‌تمام رهاکردنِ کارها نیز هست.
حکمت زندگی بسته به حذف امور غیرضروری است.»

-لینگ یوتانگ

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

18 خرداد 1404

18 خرداد 1404

20 اردیبهشت 1400

20 اردیبهشت 1400

31 خرداد 1401

31 خرداد 1401

112 پاسخ

  1. امروز زود گزارش نیک می نویسم چون امشب سرم شلوغ می شه یادم می ره
    امروز هزار کلمه تایپ کردم
    فکر کردم روز کتاب آموزشی است که بخوانم کتاب منحنی خلاقیت که استاد معرفی کردند را قبلن تو کتابراه خونده بودم دوباره بخونم
    تازه آرایشگاه بودم‌ برگشتم خیالم راحت شد
    دلم می خواد رمان مادران و دختران هم بخوانم
    امشب شاید دوباره گزارش نیک بنویسم
    چند روزدوست دارم بیشتر از هزار کلمه بنویسم آنقدر بنویسم تا چیزی ازش دربیاد.

  2. #بیست_سالگی
    بیست سال گذشت. از آن روزی که هست و نیم صبح وارد آرایشگاه شدم. عروسی که صورتش با رنگ و لعاب آشنا نبود. آن روز را خوب به یاد دارم. به تمام لوازم آرایش آلرژی داشتم. برای همه عروسها مژه می‌گذاشتند ولی من مژه های فر و دست نخورده ای داشتم که با نزدیک کردن چسب مژه به چشمهایم چشمم از بوی چسب شروع کرد به آب ریزش و سوختن. عطسه هایم هم به راه افتاد و خانم آرایشگر تازه متوجه شد که این صورت بکر چالش‌هایی هم دارد. ساعت یک از رستوران پیوند که رستوران دوران کودکی من است مهدی برایم کباب گرفت. من تنها عروسی بودم که روی روزنامه در گوشه ای از سالن آرایش نماز ظهر و عصرم را اقامه کردم. نگاه های سنگین را روی تنم حس می‌کردم. جوان بودم و پر توان. با عاقد برای ساعت ۵ قرار گذاشته بودیم ولی شناسنامه مهدی گم شده بود و ما ساعت ۷ وارد تالار شدیم. ارزش پاهایم را یادم هست. ورودی تالار چند پله داشت و من پله های تالار را سخت بالا رفتم.
    چهره مادر را خوب به خاطر دارم. حیرت را در چشمانش می‌دیدم. پدر بازیگوش و شاد بود ولی همان زمان هم گرد پیری به وجود هر دوی آنها نشسته بود. بعدها مادرم می‌گفت اگر نمی‌دانستم عروس چه کسی ست قطعا نمیشناختمت. راست می‌گفت. هنوز پس از سالها وقتی آلبوم عکس‌های عروسی را نگاه می‌کنم، خنده ام می‌گیرد از اینکه من و مهدی در لحظه گرفتن آن عکسها به هم نامحرم بودیم و شب قبل صیغه محرمیت ما مدتش تمام شده بود.
    آنروزها کسی به من نگفت که محرمیت آدمها به دل آنهاست نه خطبه. ولی من به دیانا این را یاد می‌دهم که حس گناه حال خوش زندگی اش را خراب نکند.
    امشب وارد بیست و یکمین سال زندگی مشترکم با مهدی کوشش شدم. روزم را مثل روزهای دیگر آغاز کردم و نیمه های روز یادم آمد که امروز بیستمین سالگرد ازدواج من و مهدی کوشش است.
    عصر مهدی برگشت و به یادش آوردم که امروز بیستمین سال زندگی مشترکمان تمام شد و وارد بیست و یکمین سال زندگی شدیم. آهی کشید و گفت یادم نبود چه برنامه های برای امروز داشتم.
    چیزی نگفتم. ولی من حتی یادم نبود که ازدواجم امسال بیست ساله می‌شود.
    عصر لباس فرم مدرسه دیانا را تهیه کردیم و برای دیاکو هم سفارش دادیم.
    بعد از تهیه لباس فرم مدرسه بچه ها وارد ساندویچی لاله شدیم و شب سالگرد ازدواج با ساندویچ کثیف لاله و بطری‌های شیشه ای نوشابه زمزم سپری شد.
    اهل خانه خوابیده‌اند و من گزارش نیک می‌نویسم.
    #۲۴شهریور۰۵
    #سوگندستاره
    #روز‌نویسی

  3. _ این روزها کمتر به کارهای شخصیم می‌رسم و بیشتر مشغول سامان دادن به کارهای شرکت هستم.
    _” من در فهرستی از کلمات” خود را آپدیت کردم. فهرستم بوی آزادی و استقلال می‌دهد.
    _ شرکت در وبینار” نویسنده‌ساز” و خلق شخصیت جدیدی به نام حامد. اکنون این پسر ترکه‌ای با یک دوچرخه‌ رنگ و رو رفته‌اش ساکن شهر من است.
    _ تماشای فیلم ” Erin Brockovich” به پیشنهاد کیانا؛ گویا شاهین عزیزمان این فیلم را معرفی کرده‌بود. از دیدن این فیلم لذت بردم. در آغاز موضوع فیلم به نظرم گنگ می‌آمد. اما آرام آرام اطلاعاتم کامل‌تر و با موضوع فیلم همراه شدم. شخصیت‌پردازی فیلم را دوست داشتم. یک زن سرسخت که در ابتدا برای بقای خود و خانواده‌اش آستین بالا زده‌بود. اما رفته رفته جنس دغدغه‌هایش تغییر کرد.
    _به قدر کافی در طول روز آب نوشیدم و به‌موقع به بستر رفتم.

  4. گزارش نیک – ۲۴ شهریور ۱۴۰۵

    ساموئل بکت: نه چیزی هست که بگویی، نه چیزی که با آن بگویی، نه چیزی که از آن بگویی، نه توانی برای گفتن، نه میلی برای گفتن، اما باید گفت.

    ➖ در وبینار نویسنده‌ساز، با کتاب‌های جدیدی با موضوعات جدیدی از دغدغه‌های مطالعاتی همسفران آشنا شدیم. هزارکلمه‌نویسی امروز خیلی دلچسب نبود. ذهنم سفیده سفید بود. برای همین از پیاده‌روی دیروز تقلب کردم و با راوی سوم شخص، خاطره‌ام را تعریف کردم ولی موفق به ایجاد هیچ داستانی نشد. اما تجربه خوبی بود وقتی خودم را در نقش یک شخصیت داستانی توصیف می‌کردم.

    ➖پیاده روی: یک ساعت و ربع پیاده‌روی دور شهرک. مسیرهای تکراری پیاده‌روی را دوست ندارم. دوست دارم حین پیاده‌روی، مدام صحنه‌ها و ادم‌های جدید ببینم. ویترین مغازه‌ها و بساط دستفروش‌ها را سریع نگاه کنم. دوست دارم مسیر پیاده‌روی‌ام از محل زندگی‌ام دور باشد و هر روز یک محله را کشف کنم. پیاده‌روی برای من، سفری برای کشف لحظه حال و جریان زندگی‌ست. در راه روباه دیدم. زیبا و شیطان. آدم‌های دیروز را دوباره دیدم. چندباری بر خلاف جهت هم، به هم برخورد می‌کردیم‌ و در دل می‌گفتیم خدا قوت! حس موشی را داشتم در چرخه‌ای بی‌انتها. وقتی می‌پیچم و وارد کوچه‌مان می‌شوم حس می‌کنم از این چرخه ابطال خارج می‌شوم. پلی‌لیست تصادفی امشب کیف نداد. خیلی روی مود موسیقی نبودم. امشب مسیرم را سکوت عجیبی پر کرده بود و افکارم داشت منظم می‌شد و بدنم خسته. وقتی خودم را خسته می‌کنم، بدنم از من تشکر می‌کند که به کارش بستم. بی‌تحرکی، ملولم می‌کند. راکد و ایستا. پیاده‌روی، همین قدم‌ها، طراوتم می‌بخشد.

    ➖ In the mood for love سهم امشب از مجموعه فیلم‌های وونگ کار وای

    فیلمی شاعرانه و غم‌انگیز. عاشق موضوعاتی شدم که این کارگردان بهشان پرداخته؛ خاص و منحصربه‌فرد و بسیار انسانی! فیلم یک غزل از رنج و عشق بود. «در حال و هوای عشق» مدرسه‌ای برای فیلمسازی است؛ تمام نماها و زاویه‌ها حرفی برای گفتن دارند. موسیقی موسیقی! حقا که فیلم را باید در گفتگویی بلند تحلیل کرد. البته که نیاز به دوباره یا چندباره دیدن آن غیرقابل انکار است. حس می‌کنم با یکبار دیدنش نتوانم آنطور که باید از آن بنویسم. پس برای فعلا کافیست.

    ➖ خواندنی: به سراغ کتاب «فقط روزهایی که می‌نویسم» رفتم و جستار اول؛ «سخن‌گویی تنبل‌ها: چرا موفق نبودن آسان نیست؟» را بازخوانی کردم. جستاری در باب آنکه نویسنده چرا تنبل است، تنبلی در کل چیست و چه عقبه‌ای دارد و با تنبلی چطور کنار آمده است.
    چند صفحه هم سری زدم به یادداشت‌های روزانه شاهرخ مسکوب: «روزها در راه». تاریخ چه بی‌رحمانه تکرار می‌شود.

    ➖ روزواژه: جان‌فزا
    آنچه که افزاینده‌ی جان است.
    نوشتن برای من کاریست جان‌فزا.

  5. ساعت ۸:۳۰ بیدار شدم
    صبحانه خوردم و آماده شدم برای رفتن سرکار
    یک ساعتی متن های ویدیو برای تولید محتوا رو خاندم.
    دیروز خیلی حوصله ام سر جا نبود .

    عصر هم وبینار نویسنده ساز رو شرکت کردم.

    برای مصاحبه کاری دعوت شدم که خوشایند بود.

    شب هم سریال تماشا کردم.

  6. صبح نیک
    به وقت پیاده روی نسیم خنک پاییزی خودش را به ما رساند. از خانه که راه افتادیم اول ماشین‌ها را دیدیم که برای گرفتن قهوه صبحگاهی و راهی شدن به محل کارهایشان ردیف بودند .حیف نیست یک قهوه و دویدن تمام روز کاش سفره‌های صبحانه گسترده می‌ماند. آن‌سوتر اتوبوس مدرسه و بچه ها که جست و خیز کنان به سمت مدرسه می رفتند حال خوشی داشت. به سوپر غول‌پیکر «ونز» که رسیدیم هنوز مشتر ی‌ها نیامده بودند اما عوامل فروشگاه مشغول مرتب کردن قفسه‌ها بودند یکی نان می‌چید یکی حبوبات یکی شیر و لبنیات… خیابان پر از بوی خوش دمیدن صبح بود.
    به خانه برگشتیم .
    قدری نوشته‌های دوستان را خواندم. بحث داغ امروز در چالش کتابخوانی «داستان یک شهر »بود به قول شیلا دوستان شخم زده بودند کتاب را و چقدر خواندن نظرات‌شان دلچسب بود.
    برای تصویری داستانکی نوشتم به نام آن‌ها . چند صفحه هم رونویسی از کتاب داشتم
    مدتی پیش شب هول هرمز شهدادی را خوانده بودم. وقتی دوباره به سراغش رفتم و بخش آغازینش را رونویسی کردم، باز دلم لرزید.
    این بخش شاعرانه و دردآلود است. چیزی‌ست میان خاطره و اسطوره، میان تاریخ و تمنای دل
    شهدادی اصفهان را نه صرفاً یک شهر، که «بانویی باستانی»، «زنی مذهبی»، «بانویی صنعتی» و حتی «بانویی ستمگر» می‌نامد. انگار اصفهان یک موجود زنده‌ است: مادر، معشوق، گاه گرم و آرامش‌بخش، گاه سخت‌گیر و شکنجه‌گر.
    در کوچه‌های این بانو، نخستین عشق جرقه می‌زند
    دخترکی سیاه‌چشم، که نه فقط یک دختر، بلکه نماینده‌ی همان عشق نخستین است — عشقی با رنگ اسطوره، حضوری مقدس.
    اما ناگهان ناپدید می‌شود، و با او، جهان ترک برمی‌دارد.
    اصفهان دیگر همان اصفهان نیست. این‌بار ستمگر است.
    سپیدار و چنار، نهرها و زاینده‌رود، آفتاب عصر و کوچه‌های بن‌بست، همه حامل خاطره‌اند.
    اینجا خاطره در کالبد شهر جاری‌ست. اصفهان، «خاطره‌محور» می‌شود.
    شهری که با عشق آغاز می‌شود و با فقدان، اسطوره می‌گردد.
    توگویی این نوشته مرثیه‌ای‌ست برای بلوغ، برای شهری که در آن عاشق شدیم، و برای خود ما، در نخستین لحظه‌ی انسانی‌شدن‌مان.
    یک قسمت از سریال پیدایت می‌کنم را دیدم.
    و یک قسمت از سریال دائی‌جان ناپلئون
    عصر دخترم و خانواده‌اش آمدند. لنای کوچک من عاشق کلمه‌قربونت برم است و می‌تواند با شنیدن این دو کلمه ساده برایم به زبان خودش سخنرانی کند.
    از امروزم راضی‌ام نمره ام هفت و نیم.
    آدرس کانال تلگرامم:
    https://t.me/Mitra_Nevis39
    میترارستگاران

  7. گزارش نیک ۸۶ سه‌شنبه من/ ۲۴ شهریور ۱۴۰۵

    ساعت ۶ بیداریدن با آلارم گوشی و بزور و با آب زدن به صورت، خابم را پراندن و وبینار بیزنس کوچ بی‌پایان با عنوان «کارآگاه خلاقیت» طاهره خادمی نازنین جلسه چهارم را آغازیدن و لذت بردن. معرفی سه کتاب در وبینارش:
    ۱. پرسشگری سقراطی
    ۲. نوآفرینی آدام گرانت
    ۳. پرسش زیباتر دو جلدی که دو تای اولی را در طاقچه بی‌نهایت دارم‌شان. و در کانال مربوطه لینک‌شان را می‌گذارم. در جستجوی کتاب «پرسش زیباتر» به کتاب «سه پرسش» با عنوان دوم کتاب خرد از دون میگوئل روییز بر می‌خورم که عاشق کتاب «چهار میثاق‌»ش هستم که زندگی‌ام را از شاید ۱۵ سال پیش تغییر داده و شاید برای بار هفتم و حتی بیشتر در حال شنیدنش هستم. و بخش سه پرسش‌ش را در هر دو کانالم می‌گذارم و بازخوردهای جالبی دریافت می‌کنم. دفتر شعر «همه چیز را از من بگیر اما خنده‌ات را نه» از پابلو نرودا موجب می‌شود ۳۰ صفحه بخوانم و تحت تاثیرش دو شعرک هم بنویسم. موضوع جذاب و تمرین کارآگاه خلاقیت به دادگاه کشاندن باور محدود کننده و تا سرحد اعدام کشاندن‌ش در وبینار موجب می‌شود یکی از دوستان با سوال چالش برانگیز موضوع تمرین را به جایی بکشاند که یکی از دوستان بعد از کلاس با چت جی‌پی‌تی مشورت کند و در کانال بگذارد که چون مبحث‌ش جالب است و پی‌دی‌اف‌‌ش کرده در کانال کتابخانه‌ام «اعجاز واژه‌ها» می‌گذارم.‌ ادیت کتاب زندگینامه« مادرم پیش از من». دیدن دوره‌ی درآمد دلاری با هوش مصنوعی که برایم جالب است اما وقت‌گیر‌ و حوصله‌اش را فعلن ندارم چون در حال بررسی کار جدیدی هستم که با علاقمندی‌ام هم‌خوانی بیشتری دارد. شرکت در معرفی محصولی شرکت جدیدی که در حال بررسی برای همکاری با آنم حدود دو ساعت از ۹ ـ. ۱۱ وقتم را می‌گیرد. و شرکت در تمرینجای استاد کلانتری عزیز و آموزش نگارش صحیح. دولینگو باز در دور جدید دایموند و فعلن پنجم. تمدید چت‌جی‌پی‌تی‌ام. و نویسنده ساز و پرسش و پاسخ و معرفی کتاب‌ها و بخش پایانی محبوبم «هزار کلمه نویسی» و وبینار شیما صادقی نازنین و بررسی کتاب« تفکر سریع و کند» دنیل کانمن که قبلن دوبار خانده‌ام و از کتابهای مرجع سه دوره‌ام است و باز با اشتیاق شرکت می‌کنم با یادداشت‌برداری و وبیکار الهه علیزاده نازنین و مبحث محبوبم موسیقی که به گروه رد ولوت و موزیک ویدیوی سایکو Psycho می‌پردازد که نکته‌سنجی و ریزبینی موسیقایی‌اش موجب تحسینم می‌شود. در پایان روز خانه‌ی کوچینگ ایرانیان محبوبم و از ۱۹:۳۰ که موجب می‌شود وبینار الهه را که تا ۱۹:۴۰ هنوز ادامه دارد ترک کنم و وارد وبینارش شوم، با موضوع: «چگونه یک والد رشد دهنده باشیم؟» توسط دکتر رضا بازگیر که از تحسین‌کنندگان‌ دانش‌ش هستم. و بعد از وبینار ساعت ۲۳ در حال غش کردن از گرسنگی، چند لقمه الوویه‌ می‌خورم و بلافاصله بی‌هوش می‌شوم.

    https://t.me/mahro1402

  8. گزارش نیک ۱۲۶
    سال‌واژه‌ام: فاصله
    چگونه با نامه‌ نوشتن فاصله‌ام را کم کردم و
    و چطور نامه‌نویس شدم؟

    — «تا غروب منتظرت ماندم. نیامدی. حرفم می‌ماند این‌جا. همین‌جا. توی دلم. پس می‌نویسم. می‌نویسم تا بخوانی‌ حرف‌هایم را.»
    ***
    کوچک که بودم نامه‌نویسی جور دیگری بود. مخاطب را با عناوین قلمبه سلمبه می‌‌نوشتند. مثلن اگر کسی برای پدرش، مادرش یا برادرش می‌خواست نامه بنویسد، این‌گونه می‌نوشت: «حضور محترم ابوی گرامی» «خدمت اخوی گرامی‌» «سرکار‌خانم والده‌ی عزیز» و خیلی القاب دیگر.
    وقتی بزرگتر شدم نامه نویسی بی‌تکلف‌تر شد.

    دانشجو بودم تهران. پدرم گاهی برایم بسته‌ای می‌فرستاد‌. روی پاکت می‌نوشت: «نورچشم عزیزم» و بعد اسم و فامیلم. بعضی‌ها که می‌دیدند می‌گفتند: «چقدر با محبت یا چقدر زیبا.»
    زمان جنگ ایران و عراق که دور از اهواز بودم، برای دوستانم چه آن‌هایی که هنوز اهواز بودند و چه آن‌‌هایی که خارج از کشور رفته بودند، نامه‌ می‌نوشتم. نامه‌هایی ساده که به دادن چند خبر و احوالپرسی ختم می‌شد.
    سال‌ها گذشت.
    چهار روز به عید بود. مثل هر سال تعطیلات نوروز را با شوهرم و بچه‌‌هایم، اهواز رفتیم. حال‌ پدرم وخیم بود. تا صبح گریه کردم. همان صبح، پدرم در دست‌های خودم نفس آخر را کشیدند.
    شوک بدی را تحمل کردم. از شدت اشک ریختن چشم‌هایم می‌سوخت. سرگردان بودم.
    هفت روز گذشت. مراسم هفته تمام شد. همان شب تصمیمی گرفتم.
    چند برگه‌ی بزرگ‌ امتحانی برداشتم و نامه نوشتم.
    انگارم، بر زنده بودن او بود. گزارشی از یک هفته‌ای که نبوده، نوشتم.
    شروع کردم و نوشتم:
    تا حالا منتظرش مانده‌ام و نیامده. حرفم می‌ماند این‌جا. همین‌جا. توی دلم. پس می‌نویسم. می‌نویسم تا بخواند حرف‌هایم را.
    نوشتم که چگونه و کجا و چه ساعتی به خاک سپردیمش. گفتم موقع آخرین وداع در «علی‌بن مهزیار» یک لحظه ملافه‌‌ی سفید عقب رفته و آن وقت صورت استخوانی‌اش را با یک تکه ابرِ موج خورده تا بالای پیشانی‌اش دیده‌ام. نوشتم که به عده‌ای گفتم: »کجا می‌‌بریدش؟» به عده‌ای دیگر گفتم: «بگذارید کمی راه برود. عصایش را آورده‌ام. شاید هنوز بتواند.» اما هیچ کس گوش نداده است. قول دادم اگر یک بار دیگر ببینمش گریه نکنم. قولم قول است.
    از کسانی ما را روز خاکسپاری همراهی کردند و در ناهار همان روز بوده‌اند، از فرم و‌ انشای اعلامیه، از افرادی که تلفن یا تلگراف (آن موقع تلگراف زدن برای رساندن خبری سریع و رسمی به کار می‌رفت) یا حضوری  بوده‌اند اسم آوردم. بعد در باره‌ی مهمان‌هایی که روز و شب‌ پیش‌‌مان بودند و هستند و می‌خوابند‌، نوشتم. از مسجدی که برای سوم و هفته برایش گرفته‌ایم، از تاج‌های گل از سبدِ گل‌ها از رنگ گل‌ها از دسته گل روی قبرش، نوشتم. به او نوشتم کدام عکسش را بزرگ‌ کرده‌ایم در قاب گذاشته‌ایم و بعد هم قرار است روی میز بگذاریم.
    به او گفتم طی این یک هفته‌ صبح‌ها چه کسانی می‌آمدند و عصرها چه کسانی‌. از ناهارها و شام‌هایی که خاله جان یا زن‌ عمو جان کمک ما در آشپزخانه تدارک می‌دیدند، گفتم و این که چقدر مهربانانه نمی‌گذارند ما خسته شویم.
    نوشتم از دل مادرم و برادرم و خواهرانم و خودم که خون شده. که هنوز باور داریم بر‌می‌گردد.
    از برس موهایش و عینک مطالعه و کتاب‌هایی که می‌خوانده، ساعت دست فلزی نقره‌ای با صفحه‌ی سفیدش هنوز همان شکل مانده‌اند، نوشتم. از کفش‌ها و دمپایی‌هایش و لباس منزل و کت و شلوارش، هم. از تمام برگ‌های آزمایش‌و دارو‌هایش که همان‌جور روی میز مانده، نوشتم.
    کم‌کم نامه‌ام یک گزارش شد.
    حتا از جزئیات خیل کوچک مثل نوع ناهار و شام‌هایی که می‌پختیم و چه کسانی برای‌مان خرید می‌کنند،حرف زدم. هشت روزی که از ندیدنش می‌گذشت را سعی کردم تمام و کمال بگویم.
    اتفاقن یادم رفت از دلتنگی‌هایم برایش بگویم. چون اصلن یادم رفته بود او‌ مرده است.
    در آخر اسمم را نوشتم و تاریخ زدم.
    من این نامه را مثل یک سناریو نوشتم.
    تمام رخداد‌های طی یک هفته نبود‌ِ پدرم را با بیان زمان و مکان نوشتم.
    از هر کلمه حرف‌ و جمله‌ای که باعث تسلی خانواده و من می‌شده هم، با ذکر  شب و روز و ساعتش نوشتم.
    نیمه شب شده بود که نامه‌ام به پایان رسید. تازه فهمیدم چقدر دستمال کاغذی کنارم خیس است. تازه فهمیدم نامه نمدار شده است. پاکتی آوردم. آدرس فرستنده و گیرنده را همان خانه‌ی پدرم بود را زدم. مگر نه این است که خیال من هنوز او را زنده می‌بیند؟
    حالا بیست و نه سال است از آن روز می‌گذرد. تا سال‌های زیادی، هر زمان دلتنگ می‌شدم، نامه را از پاکتش در‌می‌آوردم و می‌خواندم.
    بعدها یاد گرفتم در نامه‌هایم برای برادرم یا خواهران خارج از کشور، همه چیز را با جزییات بگویم. مثلن از جشن عروسی یا جشن تولدی که خوش گذشته بود. از احوالات فرزندانم، کلاس‌هایی که می‌روند و روند بزرگ شدن‌شان، همه را راحت و ساده می‌نوشتم. نامه‌نویسی برایم یک نوشته‌ی وقت‌گیر و مشکل نبود. چرک‌نویس پاکنویس نداشتم. راحت باهاش برخورد می‌کردم. مثل یک‌ داستان.
    آن موقع موبایل‌ها ساده بود. وقتی گوشی‌های هوشمند آمد و صحبت‌ها موبایلی شد و نوشتن‌ها با چت و ایمیل، نامه نویسی به شکل قدیمی -کنار که نه- اما بسیار بسیار کم شد.
    — کتاب «منِ گذشته امضا» از یدالله رویایی را می‌خوانم:
    «در شخص من دو شخص هست:
    یکی مفرد که امضا می‌کند،
    دیگری که جمع می‌خواند.
    و در لحظه‌ی خوانش ما سه شخصیم.»
    — در کلاس شعر، شاهین کلانتری دوباره از یادگرفتن سرودن ترانه، برای‌مان گفت.  در بخش بازخورد، شعرک و دو بیتی‌ام رستگار شدند.
    — آخر شب متوجه شدم شام نخورده‌ام. سیبی گاز زدم و گرسنگی را در آن آخر شب پشت گوش انداختم.
    — ما امیدوارانیم.

    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  9. صفحات‌صبحگاهی به محض بیداری و شعرو شعرماهی:
    « و اگر کسی یافته آمد
    که به مرگ زیبایی شادمانی کند،
    او را در نفرت نه و
    در آتش هم نه،
    در نام تلخ خویشش دفن کنید،
    هم بدانسان که زشتی را
    در چهره‌ی اهرمان می‌نشانید!»
    میرزاده‌ی عسگری
    روزواژه: شراره‌ی‌انتشار. چرا؟تنیدگی‌اش با فرم به اندازه‌یست که اگر نه‌انتشاری گویی فرم همیشه در حالتی از انتزاع باقی بماند.بیشتر از هرچیز به انتشار، فرم، شکست و بدن فکر می‌کنم این روزها.
    در وبینار تا فهرست‌کلماتِ هفتگی بودم و بعدترش تا پرسش‌پاسخ. هر هفته شگفت‌زده‌ام می‌کند این خوراکی که محیا است برای کنکاشِ ژرف‌تر در خیشتنِ‌خیش. و بعد فی‌الفور حاضر شو تا به نمایشنامه‌خانی بروی. «او» از محمد رضایی‌راد.
    در پایان سیلی زد فرم‌ش که کپی برابر اصل «فعل» بود فقط در صحنه‌ای دیگر. وگرنه که همان راوی و راویت و شیوه‌ی گفتن.
    بعدترش هم شام و خانه و خاب.
    خسته و شب به خرس.
    https://t.me/dreamdrawgrow

  10. غم‌شادم
    ___________

    تنم درد می‌کند و سینه‌ام پُر-ملالت است.
    غم‌گینم. و حس و فکرهایی که دارم، که نگویم بهتر است.

    با این حال دو اتفاق مهم و خوش برایم افتاده است. یکی صبح و یکی عصر. هردو سخن از آغازْ دارند. آغازی برایم، که ان‌شاالله خیر است.

    می‌اندیشم به رنج و گنج‌هایی که با هم سراغم آمدند. رنج، آنقدر بزرگ است که محو نمی‌شود. و گنج آنقدر شیرین است که تلخ نمی‌شود. غم‌شادم. مثل آب و روغن. چطور نیمی از من شاد و نیمی پوسیده است.

    حالم خوش نیست. اما خوشی زیر زبانم رفته است.

    خشم دارم، عجز دارم، اعتراض و مرض دارم ولی بروز نمی‌دهم. نهایتش بتوانند درد ببینند در صورتم.

    شاید این اولین‌بار باشد که زمین‌خورده می‌جنگم. برای کوثری که منتظر است بهش برسم. این اولین‌بار است که با همه‌ی وجود می‌خاهم تمام شوم، اما دلیلم به ادامه قوی‌تر است. کاش می‌شد برای همیشه تمام شوم…

    -کوثر محمودآبادی

    #گزارش_نیک ۶

    https://t.me/kosarmahmoudabadi_journey

  11. انقدر ماجراهای من و همکارام سر کار عجیب و غریبه که حتی وقتی میخوام بنویسمشون اینطوری میشم که خب هیچکس متوجه نمیشه که من چی میگم پس برای چی بنویسم. روز بسیار سختی رو در محل کار گذروندم، بسیار سخت جوری که اومدم بیرون حس می کردم یه بار یک تنی روی شونه هامه، دوست داشتم باشگاه رو بپیچونم ولی تا رسیدم خونه دیدم دختری بهترین لباساشو پوشیده و در قشنگ ترین حالت ممکنش منتظره که با هم بریم باشگاه، آخه توی اون تایمی که من تمرین میکنم اون هم توی سالن بغلی کلاس رقص داره، خلاصه که رفتیم باشگاه و بعدش دیگه حس میکردم حتی یه ذره جون هم توی بدنم نیست.

  12. “بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید”

    زندگی عجیب است.
    و عجیب‌تر که
    ساعتی بنشینی و غزل به غزل، حافظ بخوانی و بعدش کز کرده گوشه‌ای غذا نخوری و تنها بنویسی، و بعد از ساعت‌ها فکر و نوشتن، درست وقتی که تصویر ایده‌ و پاسخی در ذهنت پدیدار می‌شود ، بنگری به حالت و ببینی هنوز کیری‌ست.

    حالا هم اندوه نشسته در دلت و بی‌تفاوت شده‌ای.
    شمردن روزهای مانده تا خاطرت را طبع نمی‌کند دیگر.
    سه روز؟ یا چهار روز؟ یا یک هفته؟
    چه فرقی دارد.

    سردرد می‌گیری و خوب می‌دانی که نه از خواب است و نه از نخوردن چای.
    اندوه است که غصه شده و درد را پتک می‌کند و می‌کوبد توی سرت.

    میل داری که اشک بریزی، یا خون بالا بیاوری.
    تا مگر فزونی درد، تسکین روحت باشد.

    اما تنها نیم‌بیت‌هایی است که به ذهنت هجوم می‌آورند.
    نه غصه رهایت می‌کند نه دردت می‌شود کاری‌تر.

    سوزِ دل بین که ز بس آتش اشکم، دلِ شمع
    دوش بر من ز سرِ مِهر، چو پروانه بسوخت

    به دوستت زنگ می‌زنی تا شنیدن صدای حبیبی که دوستش داری، کمی فشار را از تنت بردارد.
    جواب نمی‌دهد.
    دیشب هم دیگری جواب نداد.

    کسی می‌آید.
    آشنایی.
    آرزو می‌کنی هرگز آشنایش نبودی‌.

    آمده سهمیه گازش را بفروشد. برایش توضیح می‌دهی فرایند خرید.
    یکبار. دوبار.سه بار. چند بار؟
    می‌فهمد مگر؟
    بعد هم کص‌قصه‌هایی می‌بافد از زندگی‌اش و با هزار قیمت‌پرسی تخفیف خواستن کص می‌گوید و راه می‌رود روی مخت.
    می‌پسندی با پشت دستت بکوبی در دهانش.

    نگاهت را می‌دزدی.
    یک خط درمیان جواب می‌دهی.
    سرت را می‌کنی توی گوشی،
    حتی می‌گویی میترسم موتورت را بدزند، اینجا امن نیست
    شاید خودش بفهمد که باید گورش را گم کند ولی دست‌‌بردار نیست
    و می‌گوید نه حواسم هست.

    تف و کیر در آن تقویم و روزی که اولین بار تو را ملاقات کردم”
    چت‌جی‌پی‌تی هم زبان‌آور شده😏

    می‌رود.
    با هزار مشقت.

    در حال دک کردن اویی، که پرایدی می‌ایستد.

    ان کس که دیروز، (خودمانیم التماس کنان) ازش خواسته بودی زنگت بزند تا مگرت شنیدن صدایش غصه‌ات را کم کند، حال به دیدار آمده.
    با دوست دیگرتان.

    حرف می زنید و آن وسط‌ها میان خنده‌ها، می‌پرسی که ماشین را از که سگ‌خور کرده ای؟
    می‌گوید که خودش خریده.

    منتظر شنیدن این جواب نبودی. تعجب می‌کنی و
    نمی‌دانی چطور باید واکنش بدهی.
    حالت چهره‌اش اما، خود به کمکت می‌آید.
    احساس شادی میکنی.
    تن صدایت را بالا میبری که هیجان و خوش‌حالی‌ات را نشان دهی و قدمی برمی‌داری که درآغوشش بگیری.
    و چقدر این آغوش گرفتن‌ها پناه است.
    هرگاه که لکنت ذهنت نگذاشت جمله‌ای بسازی و کلمه بچینی زود، به آغوش پناه ببر و ناگفتنی‌ها را با فشار بدنت گو.

    دوستت که حالا نشسته است پشت دخل، ویفری باز می‌کند و پنجاه تومن پولش را هم می‌اندازد آن تو.
    میگویی: بردار. من از تو پول نمی‌گیرم.
    می‌گوید بده به بدبخت
    میگویی: بدبخت تویی که پراید مدل ۸۸ را سیصد و پنجاه میلیون خریده‌ای

    می‌خندد و سر تکان می‌دهد.

    پول را برمیداری و میگذاری در جیبت تا قبل از رفتنشان قایمکی بگذاری در داشبورد .

    دوستانت می روند.
    دوستانت نه. “من” های دیگرت.
    شادمانی حال.
    شادمان.
    سرمست از دیدار.
    می‌پرسی ز خود، هنوز اثری از غم هست؟
    می‌شنوی هست. ولی کیرت باشد این غم.
    چه کسی اهمیت می‌دهد؟

    به خانه می‌روی واین‌بار قبل از شام، اولین روزگفتارت را ضبط می‌کنی:
    که چرا تابه‌حال شروع نکرده بودی وچرا امشب اولی را ضبط می‌کنی؟

    بعد هم وویست را پرت می‌کنی در گروه روزگفتارها تا چندنفری ببیند.
    چند نفری هم می‌بینند.
    ولی هیچکس نمی‌شوند.
    اعصابت خراب می‌شود که از چرا از اول رفتی دنبال مخاطب و کیرت نبوده این شنیده نشدن؟
    می‌خواهی برگردی و پیامت را پاک کنی.
    اما نمی‌کنی تا یادت بماند زندگی بلیت‌های زیادی برای سوزاندن به دستت نمی‌دهد.

    آخر سرهم می‌آیی و این‌ها را می‌نویسی.

    https://t.me/Heydarnotes

  13. امروز از کلاس مجازی و حضوری شعر جاماندم. کلاس مجازی با مهمان به محاق رفت. صوت‌هایش را گوش خاهم داد. اما کلاس حضوری‌. می‌دانستم آخرین جلسه است اما مادرم مریض بود و شعرترینم. به جبران چیزی که از کف رفت، مصاحبه‌ای* از مجید رفعتی خاندم. در کلاس چیزهایی گرفته بودم اما با دوبار خاندن مصاحبه و نکته‌برداری بیشتر فهمیدم. قسمت‌هایی از مصاحبه را می‌نویسم تا اگر مشتاق بودید شما هم بروید و بخانید.

    اما قبلش چیزی‌ست که باید بنویسم. از بچگی هر زمان کسی سوالی می‌پرسید و می‌گفتم «نمی‌دونم» با این سوال مواجه می‌شدم«چطور نمی‌دونی؟» انگار همیشه باید جواب پس می‌دادم و می‌دانستم. مدام خودم را برای ندانستن سرزنش می‌کردم. «چرا بیشتر نمی‌دونی؟ چرا هیچی نمی‌دونی؟» اما استاد رفعتی از من سوالی پرسید و گفتم «نمی‌دونم» و شنیدم «آفرین».

    خاندم که: «شعر فضا ضرورت زمانهٔ ماست. بوطیقای شعری ما سال‌ها گرفتار تقابل دوتایی فرم و معناست و همانطور که «دریدا» می‌گوید در چارچوب تقابل‌های دوتایی همواره یکی در مرکز می‌نشیند و دیگری به حاشیه رانده می‌شود. یکی از ضرورت‌های طرح شعر فضا عبور از همین دوآلیسم فرسودهٔ فرم و معنا از یک سو و در مرکز بودن فرمالیسم از سوی دیگر است.»

    «پل والری_ شاعر و نظریه‌پرداز فرانسوی_ متاثر از زبان‌شناسی سوسوری که زبان را برساخته از دال و مدلول یا همان صدا و معنا می‌دانست، استعارهٔ آونگ را برای شعر به کار برد. آونگی که بین صدا و معنای شعر مدام در نوسان است و با اما و اگرهایی تعدیل‌کننده، حکم به حاکمیت صدا یا همان فرم شعر داد. کمی قبل‌تر «تورودوف» یکی از نظریه‌پردازان بوطیقای ساختارگرا یا فرمالیستی، در تقابل با معناگرایی که به زعم او یک متن ادبی را صرفاً به عنوان موضوع شناخت خود می‌پذیرد، بوطیقای ساختارگرا را علمی دانست که موضوع‌اش ساختار و فرم اثر ادبی، بریده از زمینهٔ اجتماعی و تاریخی است.»

    همین‌طور مثال‌هایی از رضا براهنی، شفیعی کدکنی.

    در آخر: «باید به خاطر داشت که مادهٔ شعر زبان است و زبان همواره مشیرِ به معناست و به انتزاع بردن شعر همچون نقاشی، گرایشی تقلیل‌گرایانه است که از قدرت زبان کم می‌کند، تجربه‌پذیریِ انضمامی شعر را ناممکن می‌سازد و نهایتاً رابطهٔ شعر را با انسان و جهان از بین می‌برد.»

    درباره آسیب‌های فرم‌‌گرایی افراطی در شعر خاندم: «ترویج چنین گرایشی، تبدیل زبان به شعر از مدخلِ کالبدِ زبان است و مواجهه با کلمات و ترکیباتی که به طرزی ناآشنا کنار هم چیده می‌شوند، همچون در و دیواری که نخواسته‌اند یا نتوانسته‌اند خانه‌ای بسازند و به فضاهایی گشوده برای تجربه‌های زیسته تبدیل شوند؛ و ماحصلِ آن‌ها، شعری لفظی و فرمالیستی‌ست که شأنی هستی‌شناختی ندارد و ما را چون دریایی که آن شنا می‌کنیم، در بر نمی‌گیرد.»

    «همان‌طور که جهان فضامند است و در مقیاس فضا به ما عرضه می‌شود و ما همواره خود را در فضایی می‌یابیم که در آن هستیم، زبان و به شکلی مشدد، شعر نیز فضامندند. در این نظرگاه هم زبان و هم شعر، از دوآلیسم فرم و معنا آزاد می‌شوند و حیثیتی انضمامی می‌یابند. باید توجه داشت که فضا با حضور انسان و انسان با حضور فضاست که موجودیت خود را پیدا می‌کنند. «ریچارد رورتی» ، فیلسوف آمریکایی، می‌گوید: اگر بدن کمی آسان‌تر درک می‌شد، کسی فکر نمی‌کرد که ما ذهن داریم. از همین خاستگاه می‌توان گفت، اگر فضا هم کمی آسان‌تر درک می‌شد کسی فکر نمی‌کرد که زبان و مشخصاً شعر، فرم است.»

    «فروغ مصداقی ممتاز از شعر فضاست که دور از فرمالیستی و بازی‌های زبانی و صورخیال و شگردهای زیبایی‌شناختی، فضایی پدیداری را برای مخاطب باز می‌کند تا همچون پری کوچک در اقیانوسی بزرگ سکنا گزیند.

    من
    پری کوچک غمگینی را
    می‌شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
    و دلش را در یک نی‌لبک چوبین
    می‌نوازد آرام‌آرام
    پری کوچک غمگینی
    که شب از یک بوسه می‌میرد
    و سحرگاه از یک بوسه به دنیا می‌آید»

    و این نکته که آویزه گوشم باید:

    «وقتی من از فضا به جای فرم و معنا حرف می‌زنم تأکیدم بر باز کردن درهای شعر به تجربه‌های واقعی انسان و به عبارتی تجربه‌پذیر کردن تخیل به گونه‌ای انضمامی است. ضمن این‌که در بوطیقای فضا، فضای حقیقت جایگزین فرم زیبا می‌‌شود.»

    شعری از کتاب اشد ملاقات:

    این شعرها که می‌خوانی

    تا منتهاالیه نبودنت قلمرو من است
    بعد صدای توست
    که مثل سرمای صبحگاهی
    به سیم‌های خاردار چسبیده است
    و بادهایی که به مرز آمده‌اند
    تا به پیراهنت پناهنده شوند

    این جسد‌ها که می‌بینی
    روزهایی‌ست که تو را ندیده‌ام
    و این شعرها که می‌خوانی
    کلماتی‌ست که از میدان مین برگشته‌اند

    مرگ
    همیشه از میدان مین
    زنده باز می‌گردد

    کله‌ام را دم‌سحری به فضای اطراف می‌کوبم تا حواسم باشد قضا نشود فضا.

    *مجله ماهنامه سرمشق شماره ٣۶
    https://telegram.me/NarjesAzimii

  14. روز واژه: بی‌سانسور!
    یک جایی خوانده‌ام و حتی سیوش هم کرده‌ام که می‌گفت:« اگر می‌خواهی بی‌سانسور بی‌نویسی، تصور کن هیچ کس نمی‌خواند، حتی خودت». راستش هنوز خیلی ساز و کار گزارش نیک را نشناخته‌ام. اما خب بنظرم آدم‌ها کمتر می‌خوانندش و اگر هم خوانند، اهمیتش خیلی کمتر است. مثلا تا حالا هیچکسی کاری نکرده که بفهمم گزارشم را خوانده است. پس بنا را می‌گذارم بر نخواندنتان و چیزهایی را می‌گویم که فقط در واگویه‌های آخر شبم، تنها با خودم، رد و بدل می‌شود.
    امروز مسخره بود. چون موقع خواب، احوال گوهی داشتم. راضی نبودم و درست بود این راضی نبودن. چرایش را بگذارید کنار. این را بدانید که ساعت هفت صبح خوابیدم و ساعت سه بیدار شدم. البته این را هم بگویم که شصت باری بینش بیدار شدم. اما خب، فقر آهن و گشادی نمی‌گذاشت که بیدار شوم. بخشی از پا نشدن‌ها هم از حالم از زندگی به هم خوردن است دلیلش. (جملاتم، شبیه احوالم، چپر چلاق شده‌اند). وقتی بیدار شدم، در صدد این بودم که چیزی را از توی گوشی چک کنم که یادم نمی‌آید چیست. فکر کنم بالا پایین کردن پینترست بود برای لباسی که می‌خواستم بدوزم. بله خانم‌ها، من دستی در سوراخ هر رشته‌ای چرخانده‌ام و خیاطی هستم که ذره‌ای آداب بریدن لباس را، آنطور که الباقی خیاط‌ها بلدند، بلد نیست. مدل خودم می‌دوزم و بعضی‌هاشان واقعا خوب از آب درمی‌آید. باورش سخت است اما یک ماه پیش که رفته بودیم مشهد، هر لباس فروشی و بوتیکی را که نگاه می‌کردم، برش و دوخت لباس‌هاشان، از منِ نابلد هم افتضاح‌تر بود. دارند به اسم مینیمال، لباس‌هایی را که نه الگوی درستی دارد، نه برش و دوخت درستی را می‌کنند توی پاچه‌مان. مسخره‌ها. به همین دلیل، جز چند روسری، هیچ چیز نخریدم.
    خب داشتم می‌گفتم؛ مدل‌ها را بالا و پایین کردم و چندتا اسکرین را به مامان نشان دادم. اون هم موافق بود. پارچه می‌خواستم و به‌اش سپردم که بگیرد. اینقدرها هم ساده نیست خرید پارچه. افتضاحی است سردرد‌آور. بعدش وقتی داشتم آخرین لقمه‌های ناهار( چرا نهار؟ ناهار درست است.) را می‌خوردم، ساعت دو دقیقه از پنج بالاتر رفت و کلاس شروع شد. وسط‌های کلاس بود و داشتم اسامی کتاب‌هایی که استاد می‌گفت را یکی یکی می‌نوشتم و کنارشان توضیحی از موضوع کتاب می‌نوشتم، که خواهرم گفت پسرخاله‌مان، علی اصغر آمده. من توی اتاق بودم و همه‌اش نگران بودم نکند مهمانداری و آدابش، داستان نویسی امروز را از من بقاپد؟ بعدش فهمیدم تنهاست و فهمیده سر کلاسم. خداراشکر که آدم می‌تواند به آدم‌ها بگوید به هر دلیلی نمی‌تواند الان باهاشان وارد مکالمه شود و آب از آب آن رابطه تکان نخورد.
    برای داستان امروز، هیچ پیش زمینه‌ای نداشتم. هیــچ. البته باقی روزها هم همین‌طور بودم، اما لحظه‌ای که شروع می‌شد بیست و پنج دقیقه، می‌دانستم می‌خواهم از کی حرف بزنم. بعضی‌هاشان متحیرم می‌کرد. مثلا روز اول و دوم، افسانه‌هایی خلق کردم دیوانه کننده. دنیایی رنگین ساختم که مدت‌ها آرزویش را داشتم و فکر می‌کردم بلد نیستم افسانه بنویسم. بعدش فهمیدم رویایی و خارج چهار چوب نوشتن را چقدر دوست دارم و عشق می‌کنم در مسیرش. داستان امروز کوتاه‌تر از دو روز قبل و کوتاهی روز اول رسید، ۶۰۰ کلمه. اما خب داستانش را با روزهای قبل فرق داست، آنها همه افسانه بودند و این تا یک جایی واقعی بود. بعدش وقتی داشتم حوصله ام سر می‌رفت، یاد حرف استاد افتادم و تصمیم گرفتم سکانس پایانی این داستانک، کسی بیاید و بکشدش. چند دقیقه‌ای باز ادامه‌اش دادم و حالا این داستان، نزدیک‌ترین داستان به پایان است. تنها یک سکانس دارد تا معنا داشتن.
    نمی‌دانم بیست و دو سالگی دیر است یا زود، اما حالا کم کم دارم سبک خودم را در انواع کارها پیدا می‌کنم. -مثلا فهمیده‌ام فیلمی را دوست دارم که یک چیز غیر عادی دارد. آخرین فیلمی که از اعماق قلبم دوستش داشتم و کیف کردم، about timeاست. داستان آدمی است که می‌تواند برود به گذشته. یا مثلا beautiful mind که آخرش می‌فهمی همه‌اش یک خواب بوده. این غافلگیری‌ها دوست دارم و میمیرم براشان.
    -در دنیای کتاب‌ها هم، عاشق کتاب “ابداع مورل” هستم. از اینهایی است که یک سری‌ها خیلی دوستش دارند و یک سری‌ها اصلا نمی‌توانند کتاب را تمام کنند. “بنیادگرای ناراضی” را هم خیلی دوست داشتم، سکانس آخر فوق العاده است. آخرِ “شب‌های روشن” هم خوب است. (اما خب آنقدر قوی نیست مثل الباقی. شاید به این دلیل یادم مانده که اولین کتاب جدی‌ای بود که خواندم.)
    -در عکاسی فهمیده‌ام؛ ثبت واقعیاتی را دوست دارم که بتوانم براشان داستان ببافم و افسانه‌ از توشان دربیاورم. اما خب، سالهاست به این فکر می‌کنم که در حیطه‌ی عکاسی، آتیله داشتن اصلا مناسب من نیست. نمی‌توانم این همه چهارچوب داشته باشم و فقط خالق من باشم. عکاسی مستند هم نه، کاری که نیاز به هنر ندارد و فقط علمی است چه چهارچوب چطور باشد و بگوید که بود و که نبود بدردم نمی‌خورد. نه اینقدر واقعیات محض را می‌خواهم و نه آنقدر افسانه‌های غیرواقعی را.
    چقدر حرف زدم. می‌خواستم بگویم امروز گوه بود چون کلاس زبان را شرکت نکردم، دامنی که جز دادم تا بالایش را بدوزم را ندوختم و بسیار اعصبانی رهایش کردم و تا چند ساعت بعد فکر می‌کردم، روز اشغالی داشتم. اما خب، حالا که فکر می‌کنم می‌بینم نه، اصلا گوه نبوده. من ویدیو دیدم و از آن بی‌اعصابی، به حال خوبی رسیدم. الان این متن را نوشتم و فهمیدم پاییز هر سال، چه چیزهایی یادم می‌دهد. توشه‌ای‌ که باید از سال بردارم را، همین سه‌ماهه‌ی آخر پاییز می‌دهندم. از امروز سه ماه پایانی بیست و دو سالگی‌ام شروع شده و این اولین درس این سه ماهه بود، حتی اگر پاییز در تقویم هنوز شروع نشده است، برای من شروع شده.
    امسال از خرداد ماه، تصمیم گرفتم تقویم شخصی‌ام را درست کنم و به روزهایی، مناسبت‌هایی نسبت دهم. امروز، بیست و چهار شهریور را، روز بی‌سانسوری می‌نامم.

    #روزمره
    تاریخ: ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
    لوکیشن: سبک سبک، روی ابرا

  15. سال واژه‌ام: تحسیــن
    ۱.‌ آیا انگلیسی زبان‌ها چیزی به نام شعر باستانی دارند؟
    ۲. آنقدر در گذاشتن نیم‌فاصله دقت به خرج می‌دهم که کیبوردم هنگ کرده و دیگر دست به اصلاح نیم‌فاصله‌ها نمی‌زند.
    ۳. آخر شب، خانه را ساکت یافتم و دفتر و دستکم را باز کردم. آخر صفحه که رسیدم از نوشتن جمله‌های منظم خسته شدم. شروع کردم به نوشتن جمله‌های بی‌نظم. واژه‌ها را در جایی گذاشتم که خودم دوست دارم.
    ۴. شعر مورد علاقه امروزم از پروین اعتصامی👇🏻
    مفرسای با تیره‌رائی درون را میالای با ژاژخائی دهان‌را
    ز خوان جهان هرکه را یک نواله بدادند و آن‌گه ربودند خوان‌را
    به بستان جهان تا‌گلی هست پروین تو خود باغبانی کن این بوستان را

    ۵. دیدم هویج‌ها در یخچال بیکار مانده‌اند. آن‌ها را بیرون کشیدم و هویچ‌پلو پختم. مادرم هیچ از این غذا خوشش نمی‌آید. بنابراین هیچ وقت هم درستش نمی‌کند. او فقط خورشت بامیه دوست دارد.
    ۶. فعلا با « چنین کنند بزرگان» و « دفترچه خاطرات و فراموشی» بهم خوش می‌گذرد. ترجیحم این است که سراغ کتاب دیگری نروم.
    ۷. ارزش این جهان به چیست؟
    تنها به خیارشور حلبی‌ست.

    کانال تلگرام👈🏻. https://t.me/zarabahary

  16. سه‌شنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱- امروز با حس خوبی از خواب بیدار شدم. فکر اینکه تا آخر شب مامان و مادرشوهرم می‌رسند، خوشحالم می‌کرد. هرچند دلم برای خواهرم و بابا هم می‌سوخت که قرار بود مدتی تنها بمانند.

    برای ناهار لازم نبود چیزی درست کنم. مقداری غذا در یخچال داشتیم و فقط باید مرغ‌ها را می‌شستم و به همراه گوشت‌چرخ‌کرده‌ای که تازه خریده بودیم، تقسیم می‌کردم و در فریزر می‌گذاشتم.

    به حمام رفتم و موهایم را سشوار زدم. از آن‌جایی که پرواز کمی تأخیر داشت، همسرم تصمیم گرفت به جای تاکسی، خودش تا تهران برود و مهمان‌ها را از فرودگاه بیاورد.

    من هم حاضر شدم و به کلاس بارداری رفتم. امروز هم کلی ورزش کردیم و درباره‌ی علائم خطر و هشدار در بارداری مطالب جالبی یاد گرفتیم. به قول ماما، حالا هرکدام از ما به اندازه‌ی یک ماما اطلاعات داشتیم!

    علائم هشدار در بارداری کمی ترسناک بود. اینکه ناگهان کیسه‌ی آب پاره شود، حرکت کودک را حس نکنی یا خون روشن مشاهده کنی، همه‌ی مادرها را کمی نگران کرد. دخترکم هم در این بین حسابی خودش را کش و قوس می‌داد و من مدام احساس گرسنگی می‌کردم.

    بعد از کلاس مستقیم به خانه رفتم و در حالی که برق رفته بود، مقداری از اسنک دیشب را خوردم و سپس، با وجود اینکه خیلی خسته بودم، الویه درست کردم تا مهمان‌ها هر وقت رسیدند، غذا حاضر باشد.

    در این فاصله یک ساعت و نیم نقاشی کشیدم و همزمان کتاب صوتی «گتسبی بزرگ» را گوش کردم.

    بدنم حسابی خسته شده بود و دلم می‌خواست بخوابم، اما چشم‌انتظار مهمان‌هایم بودم.

    ساعت نزدیک دو بود که رسیدند. کلی یکدیگر را بغل کردیم و مامان گفت خیلی تغییر کرده‌ام و صورتم پُرتر شده است. بعد بسته‌ها را باز کردیم. کلی لباس بچه و هدیه آورده بودند.

    آن‌قدر دیروقت بود که نمی‌توانستم تک‌تک وسایل را با دقت ببینم و ذوق کنم. هر چیزی که نیاز بود در یخچال برود را جمع‌وجور کردیم و بقیه‌ی وسایل ماندند برای فردا.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    امروز روز خیلی خسته‌کننده‌ای داشتی؛ آن‌قدر سر پا بودی که پاهایت ورم کرده و درد می‌کند. اما از فردا همه‌چیز قرار است شیرین‌تر و آسان‌تر شود. حالا دیگر تنها نیستی و تا آخر بارداری، دو مادر در کنارت داری. امیدوارم بهترین روزها را در کنار یکدیگر بگذرانید. ❤️

    🌿 نمره‌ی امروز

    🎨 نقاشی و آفرینش: ۷
    🥗 تغذیه و آب: ۸
    ✍🏻 نوشتن: ۵
    📖 کتاب‌خوانی: ۱۰
    🏠 نظم خانه: ۱۰
    🍲 آشپزی و غذای خانگی: ۱۰
    🤰🏻 حرکت و ورزش: ۱۰
    📱 تولید محتوا و خلاقیت: ۱
    😴 خواب و استراحت: ۷
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰

    امتیاز امروز: ۷۸ از ۱۰۰

  17. ➖اسماعیل همتی گفت:
    
«حقیقت تلخ است

    و واقعیت سخت.
    این رویاها هستند
    که ما را به ادامه‌ی زندگی فرا می‌خوانند.»
    ➖شروع روز با صفحات صبحگاهی (۳ صفحه آزادنویسی روی کاغذ)
    ➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
    ➖نوشتن پاره‌ی تازه‌ای برای «کتاب روزنویسی»: اشاره‌ای به روزنویسی در دوران قاجار
    ➖کلاس خصوصی: نثر ادبی
    ➖جلسه‌ی تمرینجا: بازخورد روزانه به نوشته‌های همسفران دوره‌ی نویسندگی خلاق
    ➖وبینار نویسنده‌ساز:‌ یکی از خوبی‌های پرسش و پاسخ آن است که پای کتاب‌های گوناگونی را وسط می‌کشد، حالا که دارم کتابخانه‌ام را مرتب می‌کنم و کتاب‌ها را دقیق‌تر دسته‌بندی، مجالی فراهم شده تا فوری سراغ خودِ کتاب‌ها هم بروم و برنامه بریزم تا پاره‌هایی از بسیاری آثار را برای بچه‌ها بخانم. امروز حرف این کتاب‌ها شد:
    «بوطیقای شعر نو» از شاپور جورکش
    «تقویم بی‌هدفی»‌ از تام لاتس
    «چگونه مثل فیلسوف‌ها بیندیشیم» از دیوید وایت
    «در ادب تعلیم و تربیت»، مجموعه‌ی مقالات،‌ به انتخاب و ترجمه‌ی فرهنگ رجایی
    ➖هزارکلمه داستان‌نویسی: جیشش و جوششی در باب جیش؛‌ از قرص جیشان تا پسره‌ی جیش‌طلا.
    ➖برگزاری جلسه‌ی چهارم کلاس شعر: ترانه و ترانه‌سرایی با کالبدگشایی زبانِ یک ترانه+بازخورد به شعرهای بچه‌ها،‌ شعرها به‌مراتب بهتر از جلسات پیشین بود. نتیجه‌ی پیوستگی و اصلاح تدریجی. فردا اطلاعیه‌ی دوره‌ی تازه‌ی شعر را هوا می‌کنیم.
    ➖موسیقی کلاسیک: ویوالدی. منصور ملکی درباره‌ی ویوالدی نوشته بود:
    «بعضی شب‌ها ویوالدی مرا به خواب می‌برد
    بعضی از شب‌ها -من هنوز بیدارم- و می‌گذارم ویوالدی به خواب برود.»
    ➖رمان: دوباره رفته‌ام سراغ «جنگ آخرالزمانِ» ماریو بارگاس یوسا و ترجمه‌ی هنرمندانه‌ی عبدالله کوثری. بنگرید به جمله‌ی آغازین رمان که در توصیف ظاهر شخصیت اصلی‌ست:
    «بلندبالا بود و چندان تکیده که انگار همیشه نیمرخش را می‌دیدی.»
    ➖فیلم: دارم فیلم تازه‌ی اصغر فرهادی را می‌‌بینم. قصه‌ی یک نویسنده: «Parallel Tales»
    ➖پیاده‌روی: در حد بستنی خریدن.
    ➖از دیوان صامت اصفهانی:
    «سخن آشفته آید به لب از سینه معذورم
    پریشان کرده حرف کاکلش زلف بیانم را»
    «تیره‌بختی لازم اهل سخن افتاده است
    این نصیحت یاد از نقش نگین داریم ما»
    «عمری‌ست که پروانه‌ی داغ دل خویشم
    خود گرمی بازار چراغ دل خویشم»
    «جز ناله که دارم که شود رهبر شوقم
    این نامه به جانان که برد جز پر شوقم»
    «شمع روشن می‌کند همسایه شب از ناله‌ام
    بس که می‌سوزد دلم بر روزگار خویشتن»
    «نیست جز حرف لبت ورد زبانم چون صدف
    جز به گوهر باز کی گردد دهانم چون صدف»

  18. به نام خدا
    گزارش نیک ۱۲۶:
    _ امروز سه صفحه صفحات صبحگاهی نوشتم. چقدر خوبه که دوباره دارم عادت می‌کنم به نوشتن صفحات صبحگاهی.
    _ جزو‌ه‌های شعر را مرور کردم، یک شعرک و یک بیت را نهایی کردم هر چند هنوز به دلم نشسته‌‌اند.
    _ دلتنگ دخترم هستم چند روزی می‌شود ندیدمش.
    _ از کتاب «فرهنگواری فارسی خلاق» خاندم:
    ول‌نوشته‌ها
    «ولگردی‌ با واژه‌ها این‌‌طوری‌ست که دست یک کلمه بگیری و بیفتی توی کوچه‌ی کاغذ، ولی تا یک واژه‌ی دیگر به چشمت خورد، این یکی را ول کنی و بری بچسبی به آن یکی و همینطور خیابان‌ها را بپیمایی تا از نفس بیفتی.»
    _ رمان سنگ صبور را که نیمه رها کرده‌ بودم دوباره شروع کردم به خاندن. کتاب متفاوتی است.
    _ دلتنگ «خسروخوبان» هستم. حتمن دوباره خاهم خاندش.
    _ هیچکاکی شدم با آغاباجی. چقدر کیف می‌دهد اسم این کتاب را اینجوری می‌نویسم.
    _ به شغل خانه داری پرداختم. آشپزی را انداختم گردن مادر، دلم برای دست‌پختش تنگ شده‌بود.
    _ مقاله‌ی «آموزش جامع ژورنال‌نویسی روزانه» را که آقای کلانتری در کتاب روزنویسی پیشنهاد داده‌ بودند، خاندم. پر از ایده‌های جالب بود برای نوشتن گزارش نیک بود و همچنین خیلی مقاله‌ی کامل و مفیدی بود.
    _ در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و تمرین فهرست کلمات را انجام دادم. بخش پرسش و پاسخ را خیلی دوست دارم، امروز آقای کلانتری چند تا کتاب آموزشی درباره‌ی شعر به یکی از دوستان معرفی کردند که دغدغه‌ی من هم بود و خیلی خوشحال شدم. متاسفانه نتوانستم در بیست و پنج دقیقه تایپ کردن شرکت کنم، مهمان ناخانده رسید. وبینار‌ها اوقات خوشی هستند.
    _ بعد از رفتن مهمان‌ها فرصتی پیش آمد و بیست و پنج دقیقه تایپ کردم خوب بود اما انگار انجام این تمرین در وبینار صفای دیگری دارد.
    _ در جلسه‌ی چهارم دوره‌ی محبوبم شعر شرکت کردم امروز آقای‌‌کلانتری برایمان ترانه پخش کردند ترانه خاندند و بیشتر از زبانی که در ترانه‌ها مختلف وجود دارد صحبت کردند. بخش‌هایی از کتاب «راه و رسم ترانه» را خاندند که خیلی جالب بود. ترانه‌های ایرج جنتی عطایی را خیلی دوست دارم. خیلی خوشحالم که در دوره‌ی محبوبم شعر وارد دنیای ترانه هم می‌شوم. این جلسه خیلی خوش گذشت.
    _ در بخش بازخورد شعر هم شرکت کردم. بخش بازخورد هم خیلی برایم دلنشین است با شعرهای دوستانم آشنا می‌شوم و خوشحالم در جمع چنین دوستان خلاقی هستم. از بخش بازخورد هم خیلی می‌آموزم. خوشبختانه شعر‌های من هم بهتر شده‌بودند. امیدوارم بتوانم شعرهای خلاقانه‌تری بگویم.
    _ شب از نیمه گذشته‌بود که نوشتم آزادانه.
    محبوب امرور:
    «محبوبم! دستها کوتاهند و تو در فرادستی. او را که دوست می‌داریم و عاشقیم در خود ما است. پس سراغ تو را از خودم می‌گیرم.»
    از کتاب «دست بردن زیر لباس سیب»، نوشته‌ی محمد صالح علا

  19. بامداد بین کانال‌های بچه‌ها پرسه می‌زنم و می‌بینم ساجده بعد از آن جلسه‌ی شعرماهی که استاد کاپلِ من و او را هم معرفی کرد، پستی گذاشته و در آن پست نوشته: «دوستان به‌زودی منتظر فیت من و ناعمه باشید.» قند در دلم آب می‌شود. به‌به. چه فرصت خوبی.
    مدت‌ها بود دلم می‌خواست به ساجده پیشنهاد بدهم باهم گپ بزنیم ولی نشده‌بود. و دقیقاً فردای روزی که خواستم یه او پیام بدهم، این جمله را در کانالش خواندم. بهانه‌ی خوبی بود برای آغاز. حتی الان که نوشتم «آغاز»، ذوق آرام و دلنشینی به جانم ریخت. حس خوبی به این «آغاز» دارم.
    بلافاصله برای پستش کامنت گذاشتم: «ساجده میشه فیت بدیم؟ اگه آره پی‌وی عدد 1. اگه نه پی‌وی عدد2». کمی دیگر پرسه می‌زنم و دردها که آرام می‌گیرد کم‌کم خوابم می‌برد.
    بدخوابیِ شبانه و بیداریِ کله‌ی صبح هم دستاورد دوره‌ی جدید زندگی من است. تا ظهر کار خاصی ازم برنمی‌آید جز لولیدن در خود و گهگاهی که توان اجازه می‌دهد بخشی از صوتِ کودک‌نویس را شنیدن.
    در همان بی‌حالی به زور چشمانم را لوچ می‌کنم و دست را روی کاغذ می‌لغزانم تا کودکانه خیال‌نگاری کنم. چند ماژیک رنگی گذاشته‌ام کنارم و در هر تصویر دو رنگ به کار می‌برم. 3 طرح زدم. همین که زدم دمم گرم. از خودم راضیم که وا ندادم.
    ظهر می‌شود. محمد می‌رسد و من هنوز روی همان کاناپه‌ای که از نیمه‌شب به آن مهاجرت کرده‌بودم تا خوابش خراب نشود، هستم. غذا همان غذای دیروز. گرم می‌کند و می‌آورد برای خوردن. به سختی می‌بلعم اما راحت‌تر از دیروز. داروهایی که از صبح مصرف کرده‌ام کمی از خشکیِ دهان و مری کاسته‌اند.
    محمد می‌خوابد و من در تلاشِ نوشتنِ پیرنگ فیلمنامه. مرا چه به این کارها؟ داستانی‌نویسی به‌کل برایم قفل است. حالا باید به این هم بیندیشم که طرح برای فیلمنامه مناسب باشد و جنبه نمایشی‌اش پروپیمان. عملا چندین ساعت را بی‌آنکه کلمه‌ای برکاغذ بیاید می‌گذرانم. گیج و منگ. نه. اینطور نمی‌شود. باید با جریانِ 1000 کلمه داستان‌نویسیِ نویسنده‌ساز همراه شوم، بلکه اتفاقی بیفتد.
    شب قرار است بروم دیدنِ بابا. از همین حالا قلبم اکلیلی‌ست. سعی می‌کنم تمام کاری که از دستم برمی‌آید انجام دهم تا پیش بابا در بهترین و پرانرژی‌ترین حالت باشم. ماسک به صورت و مو به کله و آراویراکرده وارد خانه می‌شوم.
    بابا خواب است. پرستارش می‌گوید: «بابا پاشو ناعمه خانوم اومده.» می‌نشیند. با تعجب نگاهم می‌کند. قلبم می‌ریزد. به چه می‌اندیشی مرد؟ سریع می‌گویم: «من و محمد سرما خوردیم واکسن زدیم که خدایی نکرده شما نگیرین.» دلم می‌خواهد مثل قبل بروم سمتش. پیشانی‌اش را ببوسم ، بغلش کنم و بگویم: «دلم براتون تنگ شده بود بابا.» اما گفته‌اند نکن. به زور جلوی اشک‌هایم را می‌گیرم.
    بابا نشسته ولی هی خوابش می‌برد و چشم‌هایش روی هم می‌افتد. شامش را می‌آورم. می‌خواهم کنارش بنشینم و دهانش کنم. اما مامان می‌گوید: «نه. برو بشین خودم می‌دم بهشون.» دوباره بغض فشار می‌آورد. می‌روم توی آشپزخانه و بی‌صدا هق‌هق می‌کنم. آُسمان خندان می‌آید پیشم که بازی کنیم، چشمش به چشمان اشک‌آلودم می‌افتد و خنده بر لبانش خشک می‌شود. می‌داند بیمارم و دیگر هیچ نمی‌پرسد. فقط غمگین نگاهم می‌کند. بهش لبخند می‌زنم و او هم می‌خندد. دلم می‌خواهد بغل و بوس‌بارانش کنم.
    صدای ناله‌ی بابا می‌آید. می‌غرّد. خدایا اگر مثل قبل بود می‌دویدم سمتش. دستانش را فشار می‌دادم و می‌گفتم: «چه می‌خواین باباجون؟ من اینجام.» ولی مثل مترسکی، دور ایستاده بودم و ناله‌ها و غرزدن‌هایش را می‌نگریستم. مامان آقای انصاری را صدا می‌کند که بیاید و غذای بابا را دهانش بگذارد. دیوانه می‌شوم. دیگر طاقت ندارم. به مامان می‌گویم: «مامان جون انگار بابا خسته‌ن. خوابشون میاد. بریم که راحت استراحت کنن. باز زودی میایم.»
    قلبم دارد از جا کنده می‌شود. خداحافظی بدونِ بوسیدن گونه‌ی بابا؟ بدون بغل کردن و گرفتن دستش؟ عذاب‌آورتر از این لحظه نداشته‌ام. سریع خداحافظی می‌کنم و آنقدر به‌هم‌ریخته‌ام که به‌جای خداحافظی به بابا می‌گویم: «خسته نباشید.» خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌درد. ببین چقدر این دیدار برایم خشک و رسمی بود که واژه‌هایم هم اشتباه از آب درآمدند. تو بگو به نمایشگاهی رفته باشم.
    از مامان خداحافظی می‌کنم و درِ گوشش می‌گویم: «خسته شدم باید برم خونه.» پایم که به ماشین می‌رسد، اشک‌هایم جاری می‌شود. مثل ابر بهار جاری می‌شوند اشک‌ها. محمد زیرچشمی نگاهم می‌کند. دستم را می‌گیرد. می‌گوید: «تو که حال بابا رو می‌دونی. گاهی اینجوری میشن. باز خوب میشن.»
    حال بابا را می‌دانم، اما نمی‌دانم چطور به این وضع ادامه دهم؟ صدای هق‌هقم بلند می‌شود. می‌گویم: «من که ماسک دارم. چی میشه اگه کنار بابا بشینم. دستاشو بگیرم. بهش غذا بدم. بلندش کنم باهم راه بریم. چی میشه؟» می‌گوید: «هیچی. میتونی این کارا رو بکنی.» می‌گویم: «پس چرا بقیه هی میگن نکن.» می‌گوید: «قبل و بعدش دستاتو ضدعفونی کن. ممکنه بچه‌ها که باهاشون دست میدن دستاشون آلوده باشه. ماسکم بزن. بعدش دیگه راحت مثل همیشه باش.» دلم کمی آرام می‌گیرد اما به این فکر می‌کنم که بوسیدن و بغل کردنش چه؟
    خودم را جمع و جور می‌کنم. می‌گویم دلم کباب کشیده. توی راه، کوبیده از اسنپ سفارش می‌دهیم که زود آماده کند و بفرستد. وقتی می‌رسیم به ساختمان، توی پارکینگ دو تا از همسایه‌ها را می‌بینیم. حاج آقا می‌گوید: «چی شده؟ ماسک زدین.» محمد می‌گوید: «دیگه آنفولازا خیلی باز شایع شده.» می‌فهمیم آسانسور مشکل دارد که همسایه‌ها جمعند. محمد می‌رود کمک و راهش می‌اندازند.
    تا می‌رسیم بالا کباب می‌رسد و بعد از گرم کردنِ دوباره در ماکروفر، می‌زنیم بر بدن. ویس‌های ساجده را می‌شنوم و پاسخ می‌دهم. شعر سه‌سطری و بیتم را می‌فرستم برای بازخورد. به کلاس می‌پیوندم. آخرهای بازخورد است و شعر من واپسین تمرین. شاهین می‌گوید: «آخی این ناعمه همیشه تمرینش این آخر ماخراست.» و تمرینم را می‌خواند. و کلاس تمام می‌شود.
    سیمین گفته‌بود روغن بنفشه‌بادام بگیرم و اطراف بینی‌ام بمالم تا خشکی بینی و مجرای تنفسی‌ام رفع شود. امشب گرفتیم. زدم. و خشکی وحشتناک و بی‌امانِ بینی‌ام در دقایقی ناپدید شد. باورنکردنی بود برایم. این‌همه روز اذیت شدم برای این خشکی. عجب اکسیری بود.
    دو تا دهانشویه‌ی مختلفم را با فاصله‌ی نیم ساعته استفاده کردم و داروهایم را خوردم و نشستم به نوشتنِ گزارش نیک. می‌فرستمش و می‌روم برای خواب. شب بخیر.

  20. – کتاب خواندم. بخشی از “سوگِ” شهلا شفیق. مقدمه‌ی “شام بازپسینِ” نادر نادرپور که نگاهش به شعر زیبا بود. “زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند” که هر دو روی مغز من می‌دوند انگار.
    -وبینار نویسنده‌ساز. چندتایی از کتاب‌های معرفی شده رفتند توی لیستم. سلوک شعر و تقویم بی‌هدفی را می‌آورم جلوی همه‌شان. بعد داستانکی آغازیدم از دیدار دخترک با نویسنده‌ی ناشناخته و مرموز و محبوبش. در خیالاتم تا جاهای منشوری‌ای پیش بردمش اما اگر مکتوبش کنم به راه دیگری می‌برمشان. نمی‌گذارم خوش‌خوشانشان باشد با این دیدار.
    – گشتی زدیم در شهر و یک بسته ماژیک خریدم. مقدماتی برای نقاشی‌های داستان کودکم.
    – حالا هم جاده و سردرد. چشمم می‌آید توی بینی‌ام از درد. دستمال به سر می‌نویسم گزارشی کوتاه، تا قطع نکند زنجیره‌ام را.

    https://t.me/mahnameyeman

  21. وضوح دادن به زخم

    دیشب با خودم گفتم کمی بیشتر بیدار بمانم و تمرین‌هایم را انجام بدهم. به همان نام و نشان تا ساعت شش و نیم صبح را بیدار بودم. نمی‌دانم این چه چیزی است در وجودم که جدیدن بیدارم نگه می‌دارد. که باوجود خستگی ادامه می‌دهم و یاد می‌گیرم. اما، هرچه است دوستش دارم. دوست دارم ادامه داشته باشد.

    ساعت شش و نیم گفتم تا کلاسم شروع می‌شود، کمی بخابم. خابیدم تا هشت. بیدار شدم و دست و صورت را آب زدم، بعد رسیدم به اتاق و باز بی‌هوش شدم. خابم برد تا ساعت هشت و پنجاه دقیقه. بعد باز بیدار شدم. سریع لپ‌تاپ را روشن کردم و رفتم سراغ کلاس. یک ساعت و ربع در کلاس بودم. خوبی شب‌بیداری‌ام این بود که استاد یکی دوبار گفت در کارم پیشرفت‌ دیده می‌شود. گفت اینکه تا صبح بیدار بوده‌ای و کار کرده‌ای، مشخص است. گفت خیلی بهتر از جلسه‌های قبلی شده‌ام. شادم کرد این حرف‌ها. کیفورم کرد. خاب را از سرم پراند، برای چند ساعتی.

    بعد از کلاس صبحانه را زدم بر بدن و کمی در گوشی تابیدم. جواب دوست‌هایم را دادم و باز دیدم خاب چشم‌هایم را دارد می‌سوزاند و می‌بندد. بی‌هوش شدم دوباره. یک ساعت و نیمی در این دنیا نبودم. بعد دوباره برگشتم.

    تا آمدن شوهرخاهر و خوردن ناهار، کمی با آبجی بزرگه حرف زدیم. از همه‌جا گفتم برایش. بعد وارد جلسه‌ی «تمرینجا» شدم. برای اولین‌بار. مدت کوتاهی است باخبر شده‌ام از این دورهمی. گفتم بروم و باشم در مسیر. برق نبود و قطع و وصل می‌شدم. اما خب، خاندن نوشته‌های بچه‌ها و شنیدن نکته‌های کوچکی که نیاز است یادآوری شود، خوب بود.

    نشستم به مرور کارگاه «فکریشه». درس‌برگ جلسه را مرور کردم اول. بعد کمی از جلسه را گوش دادم باز.

    وبینار «نویسنده‌ساز» شروع شد. در قسمت پرسش و پاسخ بودم و چند کتاب از زبان استاد قاپیدم. برای بخش هزارکلمه داستان‌نویسی، نبودم. باید کیک درست می‌کردم. آبجی شب را قرار بود جایی برود و وقت نداشت. ایستادم به درست کردن کیک. چه کیفی داد همزن آبجی را افتتاح کردن. همزن مناسبی بود. اگر زورم به وزن آن می‌رسید می‌بردمش با خودم.

    فیلم دیدیم دوباره. من انتخاب کرده بودم فیلم امروز را. فیلمی به‌نام «برو بیرون»* در سبک معمایی و روانشناختی بود. داستان درباره‌ی پسری سیاه‌پوست است که با دختری سفید‌پوست دوست شده است. حالا قرار است این پسر آخر هفته، خانواده‌ی دوست‌دخترش را ببیند. می‌رود به خانه‌ی آن‌ها و کم‌کم می‌فهمد هیچکس در آن خانه، حالت عادی ندارد. دوست داشتم موضوعش را. معمای جالبی ساخته بود برایمان. تصویربرداری و رنگ معمولی بود اما. کار چشم‌گیری نکرده بود. اما داستان آنقدری خوب بود که پای تماشا نگه‌ام دارد.

    بعد از فیلم، آبجی و شوهرش رفتند مهمانی. ماندم تنها اینجا. نشستم به خاندن مقاله‌ی «زبان فارسی و کارکردهای تازه‌ی آن» از «داریوش آشوری». نیمی از آن را خاندم تا به اینجا. جالب است این مقاله. درباره‌ی ظرفیت زبان فارسی می‌گوید. اینکه زبان فارسی در شعر و حکمت قَدَر است، اما هنوز در علم و منطق لنگ می‌زند. که زبان فارسی درحال رشد و درحال شدن است. دوست دارم بعد از هوا کردن گزارش‌نیک، بروم و ادامه‌ی مقاله را بخانم.

    هنوز گاهی اوقات، دنبال چیزهایی می‌گردم که نباید. خودم می‌دانم این‌کار اشتباه است، اما باز انجامش می‌دهم. با پرویی تمام. با پیگیری تمام. انگار هنوز گاهی دوست دارم خودم را اذیت کنم و فشار بدهم زخمی را که رو به خوب شدن است. دوست دارم باز خون راه بیندازم از آن. نمی‌دانم چرا، ولی به‌گمانم همه داریم از این زخم‌ها. که دوست نداریم کامل بسته و رد آن گم شود انگار. دوست دارم تا حد توان، پیوندی را حفظ کنیم با آن. حتا به‌اشتباه. اما خب، کم‌کم می‌فهمیم چنین ارتباطی با چنین زخمی، ما را به جایی قرار نیست برساند. و همین است که باعث می‌شود کم‌کم، زودتر دست بکشیم از فشار دادن زخم. فشار دادنِ بیهوده. بیهوده چون کسی اگر تابه‌حال نفهمیده، دیگر‌هم نمی‌فهمد. بیهوده چون حالا، وضوح واقعیت، بیشتر از یک احساس -هرچند عمیق و واقعی- است.

    *Get Out 2017

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  22. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۲۵

    امروز هم با طلوعی دیگر آغازشد.مثل روزهای قبل فایل صوتی وبیناروگوش کردم.تمرین آزادنویسی را هم انجام دادم.
    شب مهمان داشتیم وفرصت مطالعه نداشتم.

    امروز خیلی کارداشتم وخیلی هم خسته شدم .

  23. گزارش ۱۲۶.
    الان ساعت۲۳:۳۶ دقیقه سه شنبه شب است و من دارم می‌نویسم.
    امروز سه شنبه بود و من تا ظهر خاب بودم و بعد از ظهر به قصد حساب و کتاب با علیرضا بیرون رفتم و میخاستم موتور گودرز را هم که بیشتر از یک ماه است زیر پای من است را پس بدهم ولی گودرز موتور را نگرفت و به فردا موکول کرد که بنده مجبور شدم ساعت ۱۱ شب تو این سرما تو این شرجی بدون آقا امید از شهر به روستا بیایم که سرویس شدم. اما حساب و کتابم با علیرضا چه شد.
    داش علیرضا نیازی یکی از کارگاه دارهای نورآباد است که در صنف تیرچه سازها فعالیت میکند و من از دوران راهنمایی او را میشناسم.
    بیشتر از ۶ سال پیش من و علیرضا همسایه بودیم. مرز بین ما یک فنس بود که یک در هم برای رفت و آمد از وسطش در آورده بودیم.
    سالی که سیل آمد کار ساختمانی زیاد بود و ما پر کار ولی اف بر من باد که همان سالها خودم را نساختم تا الان منم یک عینک دودی بخرم و روزی ۵۶ تا استوری بذارم و از فتوحاتم حرف بزنم و جهان را غرق لذت کنم، اف یا اوف بر من باد البته من اون زمان نه من این زمان.
    من این زمان تجربه دارد. من این زمان زجر شده دارد.
    من یعنی من این زمان الان از من اون زمان جلوترم ولی از لحاظ مالی خیر.
    این من هم هنوز کار دارد تا من من شود.
    من من کل من است. من من کل سر است. باشد که روزی من کل من شوم، کل سر شوم، تن شوم، من شوم،
    میشوم، من میشوم. کل میشوم. من خود می‌شوم.

    آری داشتیم می‌فرمودیم.
    از علیرضا می‌فرمودیم.
    می‌فرمودیم که سیل آمد و کار و بار شلوغ شد و در آن شلوغی علیرضا به من گفت که مشتری برای قالب ها آمده که برای مدتی قالب ها را اجاره کند. مشتری قالب ها پیمانکاری بود که پل وسط شهر را گرفته بود و قالب های زیادی می‌خاست و من هم هر چه موجود داشتم را به او دادم، ۶۹ عدد قالب یک متر در پنجاه. آن روزها و آن سال کرایه قالب روزی حدودن ۱۰۰۰ تومان بود شایدم ۵۰۰ یا ۷۰۰ خلاصه اینکه علیرضا قالب های مرا اجاره داد و تا وقتی که همسایه بودیم قالب ها را پس نیاورد و شهرداری ما را با لودر جمع کرد و ما از هم دور گشتیم و من دیگر قالب ها را ندیدم یعنی علیرضا هیچ قالبی به من پس نداد.
    وقتی شهرداری به ما چند روزی وقت اضافه داد من در دقایق پایانی وقت اضافه و قبل از سوت راننده لودر تیرچه یکی از مشتری‌هایم را از علیرضا گرفتم و درست یادم نیست ولی مطمئنم یا ۳۶۰۰۰۰۰ بود یا ۳۴۰۰۰۰۰ از حساب اون کار ماند و من به عمد آن را پرداخت نکردم چون کرایه قالب ها تا اون روز را تقریبا حساب کرده بودم و می‌دانستم بدهکار است.
    خلاصه ما از هم جدا شدیم و من زیاد اهمیت نمی‌دادم البته من هم حدود یک ماه تقریبن ۴۰ متر قالب از او گرفتم و پس دادم اون هم بعد از چند ماه ۲۱ عدد از قالب ها را پس داد و ۴۸ عدد پیشش ماند که ماند. من انقد بیخیال بودم که تا یکسال از قالب ها سراغی نگرفتم و بعد از یکسال او چند بار پیچاند و اینجانب هم کلن تو پیچ افتاد و ۶ یا ۷ سال گذشت تا به امروز برسیم.
    امروز علیرضا می‌گفت ۸ ملیون تومان بدهی تو بوده و تو پس ندادی و من هم قالب ها را نوش جان کردم.
    من همسن بچه علیرضا هستم. علیرضا اولا که از خرم آباد به نورآباد آمد از طریق برادر بزرگ من بود و او بیشتر شب ها در خانه ما بود تا اینکه بعد از چند سال یک خانه گرفت و زن و بچه اش را به نورآباد آورد. بهش گفتم من و تو نمیشه با هم درگیر شیم صورت خوشی ندارد یا قسم بخور بگو تو قالبی پیش من نداری یا قالب ها را پس بده میگویید قسم نمی‌خورم قالب ها را هم نمیدهم. گفتم پس خودت میخاهی که با هم بد کنیم و شر کنیم، او نیز فرمود نه من راه دیگری را پیشنهاد میدهم، فردا شب میروم برادر بزرگت را می‌آورم و به خانه تان میایم تا در حضور آنها با تو حرف بزنم.
    میخواهد بیاید تا پدرم مرا فهش بدهد و مرا از گرفتن قالب ها منصرف کند چون بارها و بارها این قضیه برای ما تکرار شده. علیرضا چند بار با مهراب در حساب و کتاب به مشکل خورده یک بار هم با مهرداد و هر سری علیرضا پیش پدرم آمده و پدر نیز از روی سادگی بچه های خود را تف و لعنت کرده و گفته لعنت بر پدرتان اگر روی حرف علیرضا حرف میزنید چون علیرضا غریب است و ما باید همچون خانواده او باشیم. بابام از من ساده تره خیلی ساده تر.
    خلاصه اینکه امروز انگار برای هیچ بیرون رفتم تنها کاری که مفید انجام دادم این بود که یک کیلو نبات و یک کیلو کشمش برا پدرم گرفتم به قیمت ۸۴۰۰۰۰ تومان و اینکه بیشتر از نیم ساعت هم به گودرز کمک کردم و سفالها را باهاش جابجا کردم.
    امروز بعد از چند ماه در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و بک گراند استاد خیلی شیک و پیک و منظم و پر کتاب بود و اینجانب لذت بردم و فقط دقایق اول را متوجه کلاس شدم و بعد از اون به جابجایی سفال پرداختم
    استاد به بچه ها تمرین کلمه نویسی داد و من کلمات را در ذهنم نوشتم.
    نوشتم. چرا. مبهم. گیج. منگ. سنگ. سرد. بلاک. رونویسی. ایجاد. روشن. کن. مرا. لطفن. دفتر. کتاب. کتابخانه. میز. خودکار. ماژیک. وبینار. چهارشنبه. لطفن. خاهشا. گیجم. گهواره. گور. دانش. ایران. دلیل. شوک.
    چند روز پیش گزارشم را نوشتم و گزارش مجوز ورود نگرفت ببینم این سری میگیرد یا نمیگیرد.
    ساعت ۱:۴۷ دقیقه بامداد چهارشنبه است و من از همینجا برای همه آرزوی موفقیت میکنم، همه بجز آنهایی که نیت و هدف شوم و کذبی در سر دارند.

  24. خاله‌بازی
    صبح با بشور و بساب شروع شد. با مامان افتادیم به جون خونه. جایی نبود که جارو نکرده باشیم. نفری دو پارچه و یه کاتر داشتیم. جارو‌های مختلف تکیه داده بودند به دیوار، در انتظار برگزیده شدن. تمیزکاری تموم.
    نشسته بودم پای نویسنده‌ساز و وسطای قطع‌ووصلی‌ها صدای استاد هم میومد. به سؤال من که رسید رباتی شد. مامان دم در اتاق زل زده بود بهم: «بیا بریم.» چشماش برق می‌زد. چرا هر سری گول می‌خورم آخه.
    اون دسته از وسایل که آماده بود رو برداشتیم و برگشتیم. مرتب‌شده‌ها رو بهم زدیم تا مرتب کنیم. پوستمون کنده شد. مرتب‌سازی ناتموم.
    بعد ناهار مامان واسه مهلا تور پهن کرده بود. یه دسته دیگه جور کرده بودند. دسته‌بندی ناتموم.
    در تقلا بودیم که سراغمونو واسه شام گرفتند. شام خوردیم و تو یه حرکت جانانه، هر کی هر چی دستش رسید برداشت و برو که رفتیم. کافی نبود. اسباب‌کشی ناتموم.
    خلاصه، اسباب‌کشی تو مسافت کم حس خاله‌بازی داره. گول ظاهرش رو نخور، ساده نیست. بیشتر از چیزی که انتظار داری کار هست. قواعدشو در نظر نگیری باختی.

    پ.ن: این چند روز گزارش نیک موند روی کاغذ، فرصت تایپ کردن نداشتم.

  25. پس از چند روز به‌هم‌ریختگی و بی‌نظمی، چند ساعت را به تمیزکاری اختصاص دادم. ذهنم کمی خلوت‌ شد.

    امروز در نویسنده‌ساز بساط نوشتن برپا بود.
    تند و پی‌در‌پی، نزدیک به صد کلمه نوشتیم از حس و حال اکنون‌مان. شتاب هم منجر به تکرار چندباره‌ی واژه‌ها می‌شود و هم واژه‌هایی غریب می‌زاید که بعد از خودت می‌پرسی، چگونه گذر این کلمات به اینجا افتاده؟

    داستان هم نوشتیم.
    داستان امروزم کمی طنزمایه داشت. جسورانه‌تر از روزهای گذشته پیش رفتم. برای من که تازه داستان‌پردازی می‌آموزم، دور زدن کلیشه ممکن نیست. اما می‌شود هر بار کمی از آن فاصله گرفت، با پرهیز از گفتن بدیهیات.

    واما
    آنچه امروز خاندم:
    چند شعر از شهریار:

    «بازگرداندم عنان عمر با خیل خیال
    خاطرات کودکی آمد به استقبال من»

  26. گشت‌وگذار توی گوگل صبح رو به خودش اختصاص داد. دنبال یه کتاب می‌گشتم. این سایت‌های خارجی اجازه می‌دادن آنلاین به کتاب دسترسی داشته باشی، ولی نمی‌شد دانلودش کرد. تصویرش رو سرچ کردم و به سایتی رسیدم که کتاب‌های تخصصی رو داشت و PDF می‌فروخت.
    دوستم بی‌حوصله و ناراحت و غمگین بود. با هم صحبت کردیم. باید از این مرحله هم رد بشیم. نصف بیشتر این شرایط به خاطر اعتماد کردن به مردها، درست‌وحسابی ارتقا ندادن مهارت‌ها و نداشتن اعتمادبه‌نفس یک شروع جدیده.
    آدم‌هایی که می‌تونن خودشون رو با شرایط وفق بدن و آموزش‌پذیر باشن، فوق‌العاده‌ان. باید خیلی بیشتر از این‌ها دقیق باشم. واقعا ثبات معنای خودش رو از دست داده. حل مسئله و تصمیم‌گیری سریع، از جدانشدنی‌ترین ویژگی‌های انسان امروزیه.
    داستان خوندم: «بخشی از خسرو و خوبان»، «داستان اول از سوگ» و «داستان سوم از هیچکاک و آغاباجی».
    روز سختی بود. دوباره‌کاری و مصیبت پشت مصیبت. دیدن بدقولی و گند بالا آوردن به اسم دیگران چیزی نیست که بشه بهش عادت کرد. هرچه بود، تا قبل از کلاس شعر پرونده‌ش رو بستم. شبی که با کلاس شعر تموم می‌شه، محاله بذاره سختی‌های روز یادت بمونه.

  27. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. اسم کتاب‌های معرفی‌شده را نوشتم تا سر فرصت درباره‌شان جست‌وجو کنم. بعد هزارکلمه داستان‌نویسی. برای بار دوم، مکث کمتری داشتم. از زمان و مکان فعلی خارج شدم و رفتم توی قاب داستان. به مردی رسیدم که لباس عهد قدیم را پوشیده و وارد رستورانی امروزی و مدرن می‌شود. سبک لباسش، توجه‌ها را به خود جلب می‌کند و…
    داستان کودک خواندم. آرزوهای بزرگ یک ابر کوچک. در حقیقت، بازخوانی کردم چون داستانش یادم رفته بود.
    پنجاه صفحه از رمان باکره و کولی را خواندم. گیرا و جذاب است. دوست دارم در یک نشست تمامش کنم.
    بقیه‌ی روز هم مشغولِ زبان و پیانو و کلاس بودم.

  28. بیمارستان خانه، طبقه‌ی اول، تخت شماره‌ی ۱

    سال‌واژه‌اش: نظم

    صبح زودتر بیدار شده و صفحات صبحگاهی نوشته. به گفته‌ی خودش. اما همراهش ذکر کرده که ایشان ساعت یازده صبح بیدار شده‌. و صفحات ظهرگاهی نوشته. چند دقیقه بعد، سه تا داستان کوتاه حدوده ده صفحه‌ای از چخوف خوانده. داستان این زن‌ها را بیشتر دوست داشته و دوبار خوانده. وی ترتیب کارها را به یاد ندارد پس فهرستی نوشته:

    ۱. دیدن انیمه‌ی پونیو با دخترخاله‌
    ۲. خواندن داستانی کوتاه از موراکامی. کنجکاوی درباره‌ی گروه موسیقی بیتلز. یافتن و گوش دادن به چندتایی‌شان.
    ۳.گوش دادن به آهنگ‌های اد شیرن و خواندن در حمام.
    ۴. وبینار نویسنده‌ساز را بودن. مطمئن شدن از همان یک ترجمه‌ی اصلی انگلیسی. برای کتاب کافکا در کرانه. داستان نوشتن. مردی خودشیفته که ستاره‌ها را دوست داشته و می‌چیده، می‌خواهد ماه را داشته باشد. زنجیری ستاره‌ای ساخته و روی ماه پرت کرده. حالا به سمت دیگر زنجیر در حال حرکت است. در مسیر با آدم‌هایی آشنا می‌شود و دختری را می‌بیند که شبیه ماه است و به اسم ستاره. نمی‌داند به قرارش با ماه پایبند بماند یا با ماه جدیدش.
    ۵. صد کلمه نوشتن. فراموشی اینکه یکشنبه نوشته بوده یا نه. پس قبل وبینار خودش نوشتن. احساس کرده که کلماتش مضطرب‌ترند. پرقهوه‌تر. پس تصمیم گرفته برنامه‌ریزی بکند تا از اضطرابش کمتر شود.
    ۶.برنامه‌ریزی برای فردا
    ۷.خواندن دو داستان کوتاه از شهلا شفیق. رنگ‌ها واقعا تصویری‌تر می‌کنند.
    ۸.خواندن از کتاب منحنی خلاقیت. فرد و موضوع بحث و سرایدارها مهم‌اند. دلیل داشته که داروین معروف شد و والاس نه. دومی را شنیده بودید؟ همزمان با داروین نظریه‌ی تکامل را کشف کرده بوده.
    ۹.نوشتن طرح پونیو. دوست‌داشتنش برای تصویرهای ناآشنا و معصومیت بچه‌ پنج ساله‌ها.
    ۱۰.ادامه‌نویسی به قصد بازی. اعتراف به نگرانی‌ها. سبک شدن. کاهش یافتن شدت درد. وی ذکر کرده که شدت دردش از ۶ به ۲ کاهش یافته.
    ۱۱.دور انداختن کالباس‌های خراب

    بعد نوشتن گزارش‌نیک، به گفته‌ی خودش حال عمومی‌اش بهتر شده. اما امروز آلرژی‌ش بيشتر بوده، پس تصمیم گرفته گزارش‌نیک را مثل شرح‌حال‌های بیمارستان بنویسد.
    همچنین او می‌خواهد بدانید که دیشب تا دیروقت بیدار مانده و سریال مانتیس را تمام کرده. قاتل را در وسط‌های سریال راحت می‌شد حدس زد. اما بیشتر پایان سریال را دوست داشته. چون چیزی که بیشتر کنجکاوش می‌کرده، آخرِ رابطه‌ی دیمن و مادرش بوده. همچنین به‌نظرش قهرمان اصلی مانتیس بوده.

  29. گلویم می‌سوزد. بیشترِ روز می‌سوخت.
    صبح سهیل رساندم مدرسه و جلسه داشتیم‌ چقدر حرف زدند حرف. حرف‌های الکی. قیافه‌های بی‌انگیزه‌ی همکارانم که گوش می‌دادند. گوش می‌دادند؟
    آمدم خانه‌ی مامان‌. چقدر تلفن حرف زدم. با سهیل و مامانش. حساب کتاب کردیم با سهیل و وقت آرایشگاه گرفتم برای رنگ مو. خیلی وقت است دلم می‌خواهد رنگشان کنم.
    شعر نوشتم و آزادنویسی. دوتا زدم تو سر خودم دوتا تو سر کلمات. خانه شلوغ بود و تمرکز کم.
    زهرا غذا درست کرده بود. مهمانش بودیم. بقیه هم آمدند. یعنی الهام بود. خانه شلوغ‌تر شد و درگیر غذا و سفره و ظرف‌ها.
    قرقره کردم دیفن‌هیدرامین دوبار و آب نمک یک‌بار.
    کاتان بازی کردیم با زهرا و پارسا و الیار. وسطش الهام رفت و الیار را برد. بدون او بازی را تمام کردیم.
    علیرضا با زهرا تماس گرفت و ما هم حرف زدیم باهاش و خندیدیم.
    باز هم شب خانه‌ی مامان‌این‌ها می‌خوابم. دلم می‌خواهد برگردم خانه اما هم‌زمان دلم می‌خواهد زهرا را ذخیره کنم. خیلی زیاد.

  30. گزارش‌نیک

    بگو بگو بگو که روزت را چگونه گذاراندی؟
    ➖ آری . امروز مانند پیش از روزها. سرزبان را شنیدم. برای یادداشت‌برداری. می‌بینم فایل را، اندک‌اندک می‌‌شود سرشار از نکاتی را که با آن می‌شود به فلسفیدن و دستگاه فکری دستیافت.
    ➖ آری. مقاله‌ی باز‌اندشی در زبان‌فارسی را می‌خانم درباره‌ی رشد زبان‌فارسی و ظرفیت‌هایش از راه واژه‌سازی‌ و ترکیب‌بندی با پسوند و پیشوند‌ساخت. برای مثال هزارچشم، سیاه‌چشم چشم‌داشت.
    ➖آری. کندخانم. اما می‌برم لذتی‌ناب از رمان بی‌لنگر. رمانی که هرچقدر پیش‌تر می‌روم برایم بوی نویی و شگفتی می‌دهد. به‌طور کلی و حسی و چه بهینه‌تر می‌‌کند رمان‌خانی‌ام را اگر با پرسش همراه شود.
    ➖آری. هزارکلمه‌ داستان‌نویسی در نویسند‌ساز.کیفورم می‌کند چرا که خیال‌درونی علاوه آنکه که منجر به تا‌ب‌آوری واقعیت تنش‌زای بیرونی می‌شود. برای چاره‌جویی در موقعیت فعلی‌مان یاری‌گر آست.
    ➖آری. سرزبان امروز تابع‌نویسی  را برایمان شفافت‌تر کرد. که چگونه تابع‌نویسی می‌تواند حفره‌های زبانی به پوست‌کنده ‌ترین شکل نشان‌مان دهد.

  31. —آزادنویسی.

    —پرسه‌گردی در اشعار نو کهن.

    —شعرنویسی.

    —وبینار مدار و مطالعه‌ی کتاب تفکر سریع و کند با شیما.

    —نویسنده‌ساز و نوشتن داستان هزارکلمه‌ای.

    —کلاس شعر و بازخوردش. مثل همیشه خوش گذشت.

    —ادامه‌ی‌ مطالعه‌ی رود راوی.

  32. سال‌واژه/فصل‌واژه: حرکت

    من می‌خواهم زندگی را لمس کنم. تمامش را. و همین شده دردسر من.
    و اندوه من و شادی من و خنده‌ی من و گریه‌ی من.
    من تمامش را می‌خواهم. تمام زندگی را.
    می‌خواهم آدمی باشم معمولی. در یک بعدازظهر ساده زیر چراغ زرد خانه‌، چای بنوشم و کتابی باز کنم.
    و به معنای زندگی بیاندیشم و شک کنم.
    من می‌خواهم شک کنم. بترسم و ناامید شوم و گاه سقوط کنم و دوباره بایستم. می‌خواهم گریه کنم تا بیشتر بخندم و اندوه را زندگی کنم تا عمیق‌‌تر ببینم.
    می‌خواهم راوی داستان خودم باشم.
    آرزو کنم و قاصدک هوا کنم. گاو باشم و باز امید ببندم. تنها باشم و باز رویا ببافم.
    خنده‌ی بهار را به تماشا بنشینم. ذوق طهورا را. لبخند چشم مریم را. شیطنت‌های یواشکی زینب را.
    شب امتحان فیزیوپات باشد، تحت فشار امتحان باشیم و مستانه بخندیم و کارهای عجیب‌ کنیم.
    دیوان فروغ باز کنیم و فال بگیریم و حیرت کنیم.
    گریه کنم و از طهورا بغل هدیه بگیرم.
    بیکار باشم و با مریم قدم‌زنان شهر را بگردیم.
    عصر باشد و من باشم و زینب و فلسفه‌بافی‌‌هامان.
    بنویسم و بنویسم.
    من می‌خواهم نامه روی نامه بنویسم. به رسم همیشه. برای خودم.
    و من امروز فهمیدم که می‌خواهم زندگی را لمس کنم.
    تمامش را.
    https://t.me/ravaanehh

  33. سال‌واژه‌ام: خودآغوشی

    _ همه‌ی سه‌شنبه‌‌ها خیس شعرند. امروز هم شعرک‌های هفته‌ را جمع کردم و افتادم به جانشان. در اتاق پیش‌نویس‌ها با لادن و ملیحه و ملیکا حسابی درباره‌ی شعرهای هم صحبت کردیم. در حمام، حین آشپزی، حین جمع کردن سفره، در هر قدم راه رفتن، یک مصرع می‌خاستم که سرزبانم نمی‌آمد. چقدر این لکنت شعری سخت است. دست آخر نوشتم اما بیت دیگری فرستادم برای تمرین. چقدر تمرین چالشعر روزانه بی‌نظیر است. تازه می‌فهمم با شعر زندگی کردن چه لذتی دارد. عنوان بهترین و عسل‌ترین شب هفته هم تعلق می‌گیرد به شب شعر. پر از خیال و عاطفه و سرشار از صمیمت و لبخند. خدایا، چندتا شکرت کنم؟ بی‌نهایت.

    _ سه روزی می‌شود که روزگفتار ضبط می‌کنم. امشب بین دو نیمه‌ی کلاس درباره‌ی گفت‌وگویم با ملیحه پورنامداری صحبت کردم. چقدر الهام‌‌بخشی بود. مدتی از سال‌واژه‌ام غافل بودم و امروز بیشتر به آن اندیشیدم. شاید یکی از مهم‌ترین خودآغوشی‌ها، فرصت اشتباه کردن باشد. اینکه با فراغتی کودکانه به خودم اجازه‌ی اشتباه کردن بدهم بی‌آنکه روح و روانم را بیازارم. بخشی از خلاقیت هنری هم برآمده از همین خطاهای انسانی‌اند. روزگفتارم در اینباره بود.

    _ من و ناعمه هم بالاخره گپ شخصی زدیم🥳 هورااا
    به زودی با هم در زمینه‌ی هنر فیت خاهیم داد😎 کم و کیفش بماند برای بعد.

    _ برای وبینار فردا مطالبم را جمع‌وجور کردم. احتمالن فردا مهمان داشته باشم. پس‌فرداشب هم ایل و تبار شوهرم می‌آیند. (ایل و تباااار😅 شوخی می‌کنم. پدر و مادر و خاهر و برادرش فقط). امیدوارم کار و بار و نوشتنم مثل فنر از دستم در نرود. کلن مصطفی و اعوان و انصارش همیشه یکهویی تصمیم می‌گیرند. مثلن شب دورهم چای می‌خورند و یکی می‌گوید فردا برویم تهران؟ همه موافقت می‌کنند و صبح هم زده‌اند به جاده. خلاصه. فردا بکُش درگیرم. هم خانه هم وبینار هم مهمانداری. به امید خدا که می‌رسم به همه چیز.🫠
    همین. دو سه صفحه‌ای هم تئوری شعر خاندم. راستی در وبینار نویسنده‌ساز امروز شرکت داشتم. فهرست کلمات‌مان را نوشتیم. در فهرست قبلی نگران نویسنده‌سخنران بودم و این فهرست درگیر انتخاب شعر. بعد در پرسش و پاسخ با کُلی کتاب خوب آشنا شدم. باید حتمن بعد از تئوری شعر بوطیقای شعر نو را بخرم و بخانم. طاقچه داشت. همین؛ تا گزارشی دیگر بدرود.

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  34. سال‌واژه: بی‌خیالی

    سال‌واژه‌ام مترادف شد با ترس. گزارش‌ نیکم کلاهش را بالاتر بگذارد.

    دو شبه توهم زلزله دارم. دیشب تا این حد پیش رفتم که زلزله اومد بچه‌ها رو جمع کنم، خیمه بزنم روشون. و در لحظات آخر بگم دوستتون دارم و بعدش بمیرم. گریه‌ام کردم.
    جنگ دیده را هراسی از زلزله نیست

    نقاشی دیجیتال چی می‌گه؟ مدام قلم دستمه. اونی که می‌خوام نمی‌شه.

    کلاس شعر، با صدای هایده عالی بود. خوش گذشت. جلسه‌ی بازخورد هم حال و هوای خوبی داشت.
    اینترنت اما اشکم رو در آورد.

    امروز غمگین بودم. خیلی زیاد. رگ فلسفه‌ام درد می‌کرد. از خودم دل‌گیر بودم. از ترس‌هایم. و دلایلی که برایش می‌تراشیدم. از فراموشی. از عادت کردن. از پذیرش ظلم.

    نمی‌دونم چرا برای شعرماهی که می‌خوام بنویسم لال می‌شم. مغزم می‌خشکه. میام به نیت کلاس شعر نگم در طول هفته، کل هفته رو لال می‌شم. چقدر اوایل برام مهم بود که حتما نوشته‌هام یا شعر‌هام دیده بشن.

    بَنِر نفرات برگزیده
    توجه معلم به میز اول
    گچ‌های مانده در دفتر
    ما را محتاج دیده شدن کرد
    ور نه همین بودن زیباست.

    از یه جایی به بعد، دیگه به خودم اومدم. دلم خواست فقط باشم. اون گوشه کنار و لذت ببرم. یاد بگیرم. در سکوت و دور از چشم.

    نخورده مستم. می‌توانم تمام شهر را بالا بیاورم. به جای تمام زن‌ها ترسم را حد بزنم. تمام قوانین بشریت را بسوزانم. همان بهتر که هابیل‌ها و قابیل‌ها به جان هم بیوفتند. هر چند که پروند‌ه‌شان دست آشنا افتاده بوده و اگر الان بود، می‌فهمیدیم حقیقت را از ما پنهان کرده‌اند و قاتل کس دیگری بوده. حقیقت؟ وجود ندارد. فقط برداشت شخصی هر کسی است از دنیا‌. شاید به تعداد آدم‌های دنیا از یک رخداد حقیقت وجود دارد. رخدادک. دلم می‌خواهد شریانِ شریعت را قطع کنم. تبر به ریشه‌ی نر و ماده بزنم‌. دلم می‌خواهد لغت مرد و زن را از تمام کتاب‌ها و مغز انسان‌ها حذف کنم. مگر نه این که ما همه حیوانیم؟

    کاش آن‌جا که همه اکبر لیلا زادند
    من یکی را خط زنند
    کاش آن‌جا که همه لیلایند
    من یکی را خط زنند
    کاش شیرین را به جرم عاشقی
    بر سر کوی فرهاد، حد زنند
    راویانِ شهرِ نیرنگ‌باز را
    بر سر راه حقیقت سر زنند

    راهی خواهم یافت خود را خواهم ساخت

  35. رشد پله‌ای

    • مهمان از شمال داریم، از مازندران. لهجه‌ای شیرین و دوست‌داشتنی دارند و گاهی فقط دوست داری بگذاری خاطره تعریف کنند و تو مجذوب این زیبایی شوی.

    • ناهار را دیر خوردیم. مهمان‌ها که خوابیدند، من ذوق‌زده از فرصت استفاده کردم و سریع ظرف‌ها را شستم تا رأس ساعت پنج آمادگی وبینار را داشته باشم. مثل همیشه، مطالب مرا به وجد آورد. پرسش‌وپاسخ‌ها، مفید و کاربردی.

    لابه‌لای گفت‌وگوها استاد گفت: «ساده‌ترین اتفاقات روزمره می‌تونن زیباترین باشن، اگه به چگونگی فکر کنیم.»
    نکته‌ی ظریف و مهمی بود و خوشم آمد.

    با توجه به صحبت‌ها، خیلی ترغیب شدم آثار رضا براهنی را مطالعه کنم. استاد درباره‌اش گفت: «شجاعت فکری داشت؛ یک‌سری ایده‌های رایج و پذیرفته‌شده رو زیر سؤال ببره.»
    به نظرم جالب می‌آید که با دنیای چنین نویسنده‌ای آشنا شوم.
    فعلاً نگاهی به اشعارش در کتاب گل بر گسترده‌ی ماه انداختم و فیض بردم.

    • تمرین هزارکلمه‌ای داستان‌نویسی هم از دیروز برایم تجربه‌ی بهتری داشت. دلم می‌خواست همراه شخصیت داستانم بیشتر به ماجراجویی و کشف بپردازم.
    لذت عجیب و تازه‌ای برایم داشت.

    •نمره روز : ۴.۷۵
    طعم روز: ملس
    رنگ روز: سبز چمنی

  36. در پی حلزون‌وارگی‌های امروزم، بیشتر نوشتم؛ در آرامش و با دمنوشی که زیاد به مذاق خوش نمی‌آمد! حدود ۴۰۰ کلمه.

    پردهٔ دوم نمایشنامهٔ «گالیگولا» را خواندم و بعد به خودم آمدم و دیدم پردهٔ سوم را هم تمام کرده‌ام.

    کتاب «بیچارگان» داستایفسکی را خواندم و تحلیلی از آن، و همچنین جلد کتاب که تصور نقاشی سیب زمینی خوران داستایفسکی است را برای نشست مطالعاتی آماده کردم.

    جوری که ماکار آلکسی‌یویچ دِووشکین، دخترک را صدا می‌زد، بی‌نهایت برایم دلنشین بود و البته چندی هم زمان برد تا اسم کامل ماکار را یاد بگیرم!

    با یک عزیز خداحافظی کردم.

    با عینکم چندتایی ستاره شکار کردم؛ ستاره‌هایی که همهٔ آن‌ها دوتادوتا کنار یکدیگر بودند.

    چرا آسمان این‌قدر بزرگ است؟

    شاید تمام ما که روزی می‌میریم، به درون کهکشان سفر می‌کنیم و ستاره‌ای شویم.

    حلزون کوچک امروز برای بخش «نغمه‌گوشی» و «دانش‌ورزی»، زندگی‌نامهٔ لوئی بریل را گوش داد.

    در پی هنرورزی نیز، با مداد رنگی‌هایم نقاشی کشیدم. این حلزون کوچک دوست دارد دنیا را رنگی به تصور بکشد، نه با قلم‌هایی تیره و تار.

    و حال، در لانهٔ حلزونی خود، دل‌نگاری‌ای را با خطی کج‌ومعوج می‌نویسد. خب، چه کار کند؟ همهٔ حلزون‌ها که خط بی‌نظیری ندارند دارند؟

    «او نخوابیده است. او پر از کتاب‌هایی‌ست که ممکن است بنویسد. و سرشار از تنهاییِ خودش است.»

  37. -زاوش‌خانی.

    -املتی مشتی ‌برای صبحانه. فقط حیف که یادم رفت باهاش جواد یساری پلی کنم.

    -صحبت با دوستی که فرزندش ناراحتش کرده بود.
    از شما چه پنهون که هر بار کسی از اذیت و زحمت فرزندش صحبت می‌کند، خوشحال می‌شوم که از این منظر راحتم.
    چتونه که اینقدر این ننه باباهاتان را اذیت می‌کنید؟

    -در نویسنده‌ساز امروز «فهرست کلمات نویسی» داشتیم. چندتایی نوشتم و دیدم که وضعیت بیرونی تغییری نسبت به هفته‌ی گذشته نکرده. من اما درونن تغییر کردم.

    -سکوت زیباست، اما نه طولانیش.

    -کمی شعرخانی از یَدی جانم (رویایی‌شان):
    «جاده‌ای که از کنارِ تو رد می‌شد
    ردّ پای تو می‌شد
    و دستِ ردّ تو، بر جاده‌ای که از کنار تو رد می‌شد»
    «تابِ تن
    بی‌ تابِ تن
    سخن برهنه‌ام نمی‌کند»
    «نگاه می‌کنم
    نگاه می‌نویسم
    اتفاق می‌نویسم
    خیال،پَست نیست
    خیالِ پست می‌نویسم
    شکست می‌نویسم»

    -شاعرانگی خونت را هم‌خوشبو می‌کند.

    -کلاس شعر چرا اینقدر قشنگ است؟ جوّش هم متفاوت است. شوخ است. عریان است. یَله است. هرکس خودش است. همه عاشق‌اند. همه شکسته‌اند. همه زیبایند.
    کلاس چهار ساعت طول کشید و سراسر کیف بود.

    استاد تاریکی هم بهتان می‌آید. اَل‌بَت تاریکی فضا منظورم است نه تاریکی دل. دلتان روشن.

    -بعد کلاس فورن رفتم روگفتارم را ضبطیدم. این قسمت هم از تجربه‌ام در مشاهده‌گری گفتم. اینبار، مشاهده‌ی درونی بود.

    -انیمیشنم را هم یک چُسقله دیدم. نامش The Good Dinosaur-2015 است. ببینمش بیایم نظرم را بوگویم.

    -واژه‌های کثیرالشنیدِ امروز:
    مستراح-گاز-شعر-کصخل-ماشالله-مادر-خون-داستان-عشق-راوی-دروغ.

    رستگاری در اوداافنگ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  38. سال واژه:ساده
    روز را با صفحات صبحگاهی شروع کردم. سه صفحه، هرچی خیال و فکر بود، پیاده شد روی کاغذ. امروز جایی شنیدم جسارت خانه برایم جالب بود. آن موقع‌ها که بچه بودیم، یکی که می‌گفت : چرا این کار را انجام می‌دهی، می‌گفتیم : دوست داریم. آن هم زرنگی می‌کرد و می‌گفت: برو دوست خانه. این جسارت خانه هم برایم همان حال و هوا را داشت.
    توی تمرینجا هم بودم. از متن بچه‌ها که روان و قشنگ نوشته بودند، لذت بردم و چیزهایی برای بهتر شدن نوشته‌هایم فهمیدم. توی وبینار نویسنده‌ساز هم بودم. استاد شعری از منزوی خاند، بازهم باهم بداهه هزار کلمه داستان نوشتیم. من هم حالم خوب می‌شود که هر‌بار بیشتر و آزادانه‌تر می‌نویسم. این دفعه از حال‌وهوای دختر چشم‌وگوش‌بسته‌ی آفتاب و مهتاب‌ندیده‌ای که رفته بود خارج نوشتم. برایم حس‌وحالش جالب بود. توی هوای گرم، سخت است که بیرون برویم. پس با مادر بیست و پنج دقیقه توی خانه راه رفتیم. توی کتابی هم پرسه زدم. خوشم می‌آید یک جایی خاندن را رها کنم، خودم خیال‌پردازی کنم که چه می‌شود. تازه از دیدن اسم خودم توی هم‌سفران گزارش نیک هم ذوق کردم. خوش‌حالم که تا اینجا گزارش نیک را ادامه دادم.

    https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk

  39. ای دارم گاز خورد دادنِ استاده گوش می‌دم
    امروز با شعر روزم شب شد حی‌می‌ساختم می‌ذاشتم تو کانالم چو تبدِل مه نبود که ارسال کنم به گازخورد شعر گپ
    امروز بمناسبت خونه‌ای جدید ای‌ره نویس‌داری کردم
    شعر:

    شاه‌پری‌ها بداند روزی فرا رسد
    از گودنی به گادون لانه روم
    روز جمعه

    خوب بخیر بسلامتی فهمیدم که اشتباه از روز اول نفرستادم به روره‌ای شعر چو از عرق، الکل و شراب خوشم نمِه‌یاد می‌رم نماز خونم!

    شد داستانک!

    ای دارم آهنگ ( نرمک‌نرمک ز باغ‌بان پرسیدم مه گوش‌ می‌دم شاده )

    عقیق‌و‌مرجان شده دلم ازی‌که وظیفه زیادتر شد حال‌ همه مه به عنوان خوب نویسا در شعر می‌شناسند فِک کنید یک دمِ خراب‌کاری کنم چه!

    آهاااا دگه بعضی استاده نمِه خورم که می‌گفت:
    آزادی‌یه به گذارش‌نیک به ولا قسم یک روز تعطیلی نداشتم اما جز لیستم نیستم؛ دوروغه باور نکنید!

    اینم داستانک دوم
    بخورما قسم می‌خام داستانک یاد گیرم
    ای خانوم شیبانی جون کجاست استاد گفت خیلی خوب نویسا هسته، هرچه می‌گردم نیست حتی رفتم تو کانال بهترین کانال‌ها نبود کجاست اگه می‌فهمید بدونی شوخی بفرستید آدرس به پی‌‌وی‌مه!
    خوب دخترم دندون درد شده باید برم برسم
    خدانگهدار تا فردا
    آهاااا دگه سه نقطه نمی‌دم. بخود قول دادم.

    https://t.me/sadegaalezadai

  40. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    دوازده ساعت توی جاده و بعد هم خاب. راس ساعت شش بعدازظهر بیدار شدم. باز هم از آن خاب‌های زشت دیدم. چند ویدئوی آموزش طراحی سایت دیدم و بعد هم کارگاه شعرماهی.
    چقدر کیف داد. یک صفحه اسطوره‌ در جهان امروز خاندم‌‌ و بعد چشمانم دست به خاب‌خاهی زدند.

  41. گزارش نیک | سه‌شنبه بیست‌وچهارم شهریورماه ۱۴۰۵

    سال‌واژه‌ام: جسارت

    نمره‌ی روز: ؟ از ۱۰

    امروز فقط می‌توانم بگویم سرما خورده‌ام و حالم بسی ناجور است.
    امروز بدنم استعفا داده است.
    من هم فعلاً پذیرفته‌ام.
    گزارش نیکِ امروز: کوتاه، بی‌رمق، اما صادقانه.
    https://t.me/MashgheBodan

  42. «آیا آدمی می‌تواند پانزده دقیقه در اتاقی بنشیند و هیچ کاری نکند؟»
    -پاسکال

    |سال واژه:خالقیت|
    ۱. پرنده به پرنده تمام شد. ناراحتم چون حسابی به آن لاموت عادت کرده بودم. کتاب‌های دیگرش هم پیدا کنم خواهم خواند.
    ۲. نرفتم کلاس ویولن. دیروز روز بدی بود، می‌خواستم امروز خانه بمانم.
    ۳. تمرین شعر را بازنویسی کردم و فرستادم.
    ۴. فیلم اتاق کناری را دیدم. نیمه ماند. بازیِ رنگ و نور را در فیلم‌ها خیلی دوست دارم.
    ۵. وبینار. نتوانستم هزار کلمه بنویسم چون باید می‌رفتم جایی.
    ۶. اتوپرتره خواندم. عجیب میلِ نوشتن ایجاد می‌کند. فایلی در ورد باز کردم و هر لحظه اطلاعاتی جالب درباره‌ی خودم بیابم آنجا می‌ثبتم.
    ۷. شعرماهی رفت برای ترانه. چقدر منتظر بودم به ترانه برسیم.این بار گازنخوردم! اما دیگر عرق‌هایم را ریخته بودم و مجبور شدم لباس عوض کنم‌.
    ۸. امروز سه بار یادداشت نوشتم.
    ۹. در کانال چیزکی هوا کردم.
    ۱۰. نگاهی به راه و رسم ترانه انداختم.

    |کتاب|
    «بهترین چیز در ارتباط با اینکه آدم هنرمند باشد، به جای آن که دیوانه باشد یا کسی باشد که برای دبیران روزنامه‌ها و مجلات می‌نویسد، آن است که شما در کاری ارضاکننده درگیر می‌شوید‌. حتی اگر به عمرتان یک کلمه هم منتشر نکنید، باز چیز مهمی دارید که خودتان را درونش جاری یا خالی کنید.»
    -پرنده به پرنده، آن لاموت

    |شعر|
    نه در خاک و
    نه در کلماتِ مویان،
    او را در رؤیایی دفن کنید
    که به خاطر آن مرد!
    -میرزاآقا عسگری
    https://t.me/Shallwejustbegin

  43. حلزون‌وارگی‌هایم:

    ➖واژه‌زیستی:
    سه صفحه صفحات صبحگاهی در همان لحظه‌ی بیداری از خاب.
    ۱۰۰۰ کلمه در وبینار
    ۵۰۰ کلمه آزاد‌نویسی
    ➖زیبانوشی:
    ابر. باران. رهایی با رنگ. حروف دندانه‌دار. هزارتو
    ➖فیلم‌گردی:
    Hannibal 2013-2015
    از فصل اول سه قسمت را بازبینی کردم.
    جهانش را دوس‌دارم. mads mikkelsen خداست.
    ➖ورق‌نشینی:

    بیژن نجدی مرا که در حال ورق زدنِ رویاهایش می‌بیند، سرشار از اضطراب می‌شود. با خودش می‌گوید این کیست که هر بار داستانم را می‌شکافد و می‌دوزدش به داستانی در ذهنش. همه‌ی اینها تخیلِ نابِ خودم است. بله آقای نجدی می‌دانم، ولی باور کن ما نویسنده‌ها ناخاسته خیلی چیزها را بدونِ اینکه بدانیم داخلِ داستانمان می‌گنجانیم. راستی حالا که اینجایی بگویم که: عاشقِ قلمِ آهنگین شما شده‌ام. خیلی حرفه‌ای، نثرتان را منظم کرده‌اید بدون اینکه ذره‌ای توی ذوق بزند و چه زیبا کلماتتان روی زبانم می‌رقصند و هر لحظه حس می‌کنم دارم شعری موزون می‌خانم.
    مثلن امروز « تاریکی در پوتین» را خاندم. خدای من، عاشقتانم. اگر ناراحت نمی‌شوید بگویم مرا یاد کافکا می‌اندازید. نثر او اصلن شبیه شما نیس. او خیلی ساده و گاه ناروان می‌نویسد. اما نقطه‌ی اشتراک شما، جهان ذهنی‌تان است. خیال. خیالی که در نوشته‌هایتان است مرا به بعضی از نوشته‌های کافکا پیوند می‌زند. اگر ناراحت نمی‌شوید بگویم که مرا یاد چند نویسنده‌ی دیگر هم می‌اندازد و باعث می‌شود به این فکر کنم که پیوندِ نویسندگان مانند یک درخت به یک تنه باز‌می‌گردد.
    همه‌ی ما نویسندگان از یک تنه‌ی درخت شاخه داده‌ایم. برخی شاخه‌های ظریفیم و بعضی بسیار تنومند. ماچ به کله‌ی پُر مویتان.
    راستی، چه هنرمندانه در « تاریکی در پوتین» مرزِ میان واقعیت و خیال را برداشتید. داستانتان حال‌وهوای کابوس داشت و جهانش شبیه اغلب نوشته‌های خودم. حس می‌کنم یکبار دیگر خودم را در نوشته‌هایتان پیدا کرده‌ام.
    مطالعه‌ی دوباره‌ی بخشی از کتاب « بیچارگان» داستایفسکی برای آمادگیِ نشستِ فردا.
    محیط جدید اضطراب دارد اما، آرامشی از جنسِ فولاد هم دارد. تناقض عجیبی‌ست. اما اینکه حاضر نشوی به هیچ قیمتی کوتاه بیایی و پای اهدافت باشی بسیار ارزشمند است.
    روزی هزار بار می‌گویم:« ارزشش را دارد، ارزشش را دارد، ارزشش را دارد…» و چهره‌هایی ترک برداشته با ریش‌های تراشیده و بوی گوشتِ آغشته به سیگار از جلوی دیدگانم دور می‌شود. خیلی دور.

    ➖دانش‌اندوزی:
    وبینار و نوشتنِ داستانی رها، از پرواز. حسِ پرواز را تجربه کردم. زمانِ ۲۵ دقیقه که تمام شد، من دیگر آن پرستوی رها میانِ ابرها نبودم و پرت شدم درون اتاق و پشت میز. واقعن مثل جادو می‌ماند، اینکه در لحظه توانایی این را داری که ذهن و روحت را برداری و به هر کجا که دلت می‌خاهد ببری. از زاویه‌ی دید دانای محدود نوشتم. کمی شاعرانگی هم داشت، از کمالاتِ هم‌نشینی با بیژن نجدی.
    در کارگاه شعر ماهی شرکت کردم و مثل همیشه عالی بود. ترانه سُرایی، تا بحال به آن فکر نکرده بودم. و جلسه‌ی بازخورد که مثل همیشه پر از نکته و درس بود. سه ساعت شعر‌های خوب که گوش‌نواز بودند و همه‌چیز چشم‌نواز.
    ➖هنر‌ورزی:
    جزیره‌ای محو و دور را با پخش شدنِ قطره‌های آبرنگ روی زمینِ خیسِ مقوا خلق کردم. اجازه دادم خودش شکل بگیرد و دخالتی در هم‌نشینیِ رنگ‌های آن نکردم.
    نتیجه را دوست‌داشتم. می‌شد درونش خیال بافت.
    ➖روزواژه: عـــــــــــشــــــق
    ➖خود‌پند:
    چه زانوی غم بغل بگیری چه نه، همین است که هست.
    خلوتت را داشته باش و مثل همیشه برای دنیا بخند.
    پر قدرت پیش برو. چشم‌های معصوم بچه‌ها به توست.
    ➖تجربه‌ی شعرک:

    پلکِ ستاره

    موهایم هر شب
    پای چشم‌هایت می‌خابد
    پلک نزن
    🪽🤍

    🪽سمیرانویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  44. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. امروز کامپیوتر را بردم به تعمیرگاه و در نهایت میکروفنش درست شد. خیلی خوشحال هستم. ماچ به کله‌هاتون.
    3. امروز آزادنویسی را روی کاغذ انجام دادم خیلی خوش گذشت. هر چند وقت یک‌بار مزه می‌ده روی کاغذ آزادنویسی داشته باشیم.

  45. حلزون‌ را یک کودک با انگشتش آسفالت کرده است و چشم‌های حلزون را هم برای تزیین جای پولک چسبانده است به صدفش.
    ۷۰۰ کلمه داستان کوتاه نوشتم با نویسنده‌ساز. داستان عجیبی شد با راوی عجیبی.
    سنگ صبور را باز گرفته‌ام دستم تا صفحه‌ی مقرر بخوانمش. آخر ماه حرف‌داریم برایش‌. باید داشته باشیم. با بچه‌های کتابازی. مداد دستم می‌گیریم و زیر جمله‌ها و واژه‌ها را خط می‌کشم‌. گوشه کنار کتاب کلیدواژه‌هایی می‌نویسم. بعضی از واژه‌ها را اصلا نمی‌توانم بخوانم حتی. بخش احمدآقای قصه. با همه‌ی این‌ها بسیار روان است و تند پیش می‌روم. تجربه‌ی شگفت‌انگیزی است. این آسه‌آسه خواندن آن‌ها با جمعی و با قصد صحبت و بررسی همیشه برایم جالب و دوست‌داشتنی است.
    محبوب را دیدم کامل. جمعه هم باز می‌گوییم و می‌نویسمَش کتابازی‌ها. اما حال الانم بعد از دیدنش عجیب است. از آن مدل فیلم‌هایی بود که کاملا حسش کردم و یادم آمد هزار چیزو و از آن مدل فیلم‌هاست که از آن انگاری هیچی برای گفتن ندارم. پر از خالی شاید. این را توی جمعی گفته بودم یکی پرسید پر از خالی یعنی چی؟ می‌دانستم یعنی چی ولی نمی‌توانستم به کلمه بیارمَش. گاهی که به کلمه نمی‌آید می‌ریزمَش توی طرح. نقاشی یا طرح. شاید کمی از جواب سوال همیشگی‌ام (خب نقاشی که چی؟) همین باشد اصن. پرهای خالی‌ام را با نقاشی خالی می‌کنم. تا کمی.
    امشب حواسم بیشتر است به کتابی نوشتنم. نمی‌خواهم امشب زبانم دو‌وَری شود و هیچ‌وَری.
    تیستوی سبزانگشتی خواندم برای خودم و دنج‌هایم.
    هم کودک است و هم بالغ تیستو. قشنگ است.بالغ بودن قشنگ است؟ با عاقل یکی‌ست؟ عاقل بودن قشنگ است؟
    گروه کلاسی جدیدم را دارم و بچه‌های جدید. نمی‌دانم حس مادری چیست و از چه جنسی و شاید هیچگاه نفهمم ولی من تمام بچه‌هایم را از اولی‌ها تا این جدید‌ها بخشی از خودم می‌دانم. رنجشان آزارم می‌دهد و غمگینم می‌کند. بسیار یادشان می‌کنم و قربان‌صدقه‌شان می‌روم. با شروع سال تحصیلی جدید توی کانالم بیشتر معلم می‌شوم هرسال. نقل و نبات می‌گویند چون و دلم می‌خواهد بمانند به یادگار جایی مثلا کانالم.
    شعرماهی داشتیم. دوره‌ی ماهمان. بسیار خوش گذشت. البته که استاد حسابی هم در آمدند از خجالت من یکی. خیلیییلجییی. به هرحال استادند و احترامشان واجب‌. مطمئن شدم شعرماهیِ سرراهی هستم.
    کاش امشب درست بخوابم و درست خواب ببینم.
    آنا همین الان جواب داد. اوووفیش‌. نگرانش بودم.
    شب بخیر.

  46. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»
    ساعت هفت‌و‌بیست دقیقه صفحات صبحگاهی نوشتم. بعدش کمی شعر از حسین منزوی خواندم و باز کمی از کتاب «دال دوست داشتن». بعد از این‌ها یادم نمی‌آید. فقط می‌دانم دوباره وقتی بیدار شدم ساعت یازده بود. خواب‌نگاری کردم و بعدش رفتم سراغ کارهای روزانه.
    خوابم:
    یک دوستی داشتم که تا به حال نداشته‌ام. نزدیک خانه‌مان خانه‌اش بود. توی خواب انگار مدتی از آشنایی‌مان می‌گذشت. یک دختر هم‌سن‌وسال فرداد داشت و پسری که دو‌سه‌ساله بود. آمدم دخترش را صدا بزنم اسمش به زبانم نیامد. چند بار به مغزم فشار آوردم، باز یادم نیامد. از دوستم پرسیدم اسمش چه بود؟ او هم یادش نیامد. به شوهرش (بابای دختره) گفتم اسم دخترت چه بود؟ او هم یادش نیامد. حالا همه درگیر اسم دخترِ بیچاره بودیم و او هم بی‌خبر از همه‌جا داشت دوچرخه‌سواری‌اش را می‌کرد.
    وقتی بیدار شدم یک ساعت به خودم می‌گفتم خب چرا از خودِ بچه نپرسیدم اسمش چیست.
    روزهای سه‌شنبه را یک‌جور دیگر دوست دارم. دوره‌ی شعرماهی سه‌شنبه‌هاست. عشقِ شعر و آشنایی با شاعر‌های جدید و ترس از گازخورد (بازخورد). یادم است زمانی‌های مدرسه، هر سال یک روز در هفته را بیشتر از بقیه‌ی روزها دوست داشتم. شنبه و چهارشنبه هیچ‌وقت در لیست محبوبم نبودند چون معمولاً درس‌های سخت را می‌گذاشتند آن روزها. روزهایی که ریاضی داشتیم از محبوبیت خط می‌خورد.
    ظهر دلم می‌خواست باز چُرتکی بزنم ولی نشد. تا قبل از وبینار نویسنده‌ساز میلِ به خواب همراهم بود. اما همین که وارد اسکای‌روم و صفحه شدم آهنگ «نسترن» فرشید امین پخش شد و خواب از سرم پرید. یکی از آهنگ‌های محبوبم بود یک زمانی.
    امروز فهرست کلمات هفته در اکنونم را نوشتیم. صد و سی کلمه در پنج دقیقه. عالی بود. بهتر و بیشتر از هفته‌های قبل. این‌بار ترس‌های بیشتری دیده می‌شد در کلماتم.
    بعد هم پرسش و پاسخ و بعد از آن هزارکلمه‌نویسی با داستان نوشتن. من که همچنان روی کاغذ می‌نویسم و نمی‌توانم شمارش کنم. اما داستانم بهتر از روزهای گذشته بود.
    این بار در مورد یک پسرِ افغان نوشتم. اول اسمش را گذاشتم متین، اما بعد به شریف تغییرش دادم. به نظرم بیشتر به او می‌آمد.
    نیمی از وبینار را در حیاط گوش دادم. هوا گرم بود اما تا موقع اذان نشستم.
    ساعت هشت شب جلسه‌ی چهارم شعرماهی بود. این بار موضوع «ترانه» بود. چه ترانه‌های زیبا و جالبی شنیدیم. و کلی خندیدیم. در جلسه‌ی بازخورد بودم. خدا را شکر به‌خیر گذشت. چه شعرهای زیبایی نوشته بودند بچه‌ها.
    دلم می‌خواهد قبل از خواب باز کمی توی حیاط قدم بزنم.
    راستی امروز اسمم را در لیست همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک دیدم. کلی کیفور شدم.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  47. سال واژه: پذیرش
    کار دیگر جزء روزمرگی ها محسوب می شود گرچه مفید باشد.
    پیگیری کار قانونی در ساعت مقرر.
    در شروع وبینار نويسنده ساز حضور داشتم، به نیمه ی آن رسیده بود یا نه خواب بر من چیره گشت.
    غذای گربه های بیرون را پختم.
    پادکست گوش دادم.
    با گربه هایم یک دل سیر عشق کردم.
    غذای گربه های بیرون تا همین نیم ساعت پیش، جلو در محل کار ادامه داشت.
    امروز همین که به سمت اتوبان کرج رفتم، خاطره ی سفر یک روزه ی هفته ی پیش دوباره زنده شد.
    تصمیم گرفتم ماهی یکبار حتا برای سفر یک روزه از تهران خارج شوم. امیدوارم شرایط به گونه ای باشد که به عهد خود پایبند بمانم.🏡🌧🩵

  48. ۱۴ شهریور در آن سوی مرزها روسیه و آمریکا یه تنی به هم زدند و صلح‌آمیزی آزمودن از راه شکم:
    استیو ویتکاف و جرد کوشنر رفتند روسیه به دیدار پوتین، البته از حواشی این نشست خبر زیادی درز نکرده هنوز، ولی این داستان آغازش از ۲۵ آذر ۲۰۲۵ بوده و روس‌ها سنگ تموم گذاشتند در شکم‌نوازی از مهمون‌های آمریکایی.
    سور اول توی دهکده برگزار شده و یک گروه از غذاها با دستور پخت‌های تاریخی از سال‌های ۱۹۳۹ و ۱۹۶۱ آماده کردن.
    در این سالها خوردو‌خوراک جایگاه ویژه داشته در روابط

    سالاد استولیچنی یا همون سالاد الویه؛ یکی از غذاهاییه که ریشه‌ش به دورۀ شکل‌گیری آشپزی شوروی بازمی‌گرده.
    منوی پذیرایی چی بوده؟
    سالاد خرچنگ
    سالاد میموزا 🥗
    پلمِنی با قارچ 🥟
    پوسیکونچیکی با خرچنگ؛ نوعی خمیر کوچک و مغزدار، شبیه چبورک، با ریشه در منطقه اورال
    بلدرچین شکم‌پر با گندم سیاه (باکویت)
    فیله گوزن
    ماهی هالیبوت بخارپز
    چغندر کبابی با پنیر گورگونزولا
    خرچنگ 🦞
    اسکالوپ
    پیش‌غذاهای گوشتی 🍖
    ۳ نوع خاویار: خاویار سیاه، خاویار قرمز و خاویار اردک‌ماهی 🥂
    دسر مدوویک (Medovik) کیک عسلی روسی 🍰
    شیرینی ناپلئونی (Napoleon)
    دسر سیب اپل شارم (Apple Charm)

    خلاصه که اگه ما از قدرت غذا برای دلبری و شوهریابی و شوهر‌سازی بهره می‌بریم و سیاستمداران روسی پای میز مذاکره با کارد و چنگال حرف می‌زنند و با عطر و رنگ و طعم غذا هوش‌بری می‌کنند از طرف مقابل
    ‌دیپلماسی یا تدبیر حکومتداری هم بر پایه‌های فرهنگ ایستاده و قد می‌کشه.

    فرهنگ هم بی‌ادبیات پویا، فرسنگ‌ها از قدرت‌نمایی دوره.
    اتفاقا گزارشی خواندم از کارگاه گفتمانی که محتوازیست برگزار کرده بود.
    کارگاه حول سه موضوع بوده، یکی پیش‌فرض‌ها و ایدئولوژی‌های پنهان در پس هر پیام. دومی روابط قدرت که تعیین می‌کند گوینده و شنونده در چه جایگاهی هستند و سومی،هویت‌سازی که در باره‌ی جایگاه ماست در ارتباط با خودمون و جهان پیرامون.

    باز بحث گفتمان بود.
    اینها از میانه روز.
    برگردیم به آغاز که با مراقبه و یوگا بود و نیت کردم، عاشقانه زندگی کنم.
    اگرچه در رخدادهای امروز تقریبا عشق عجیب و غریبی نبود، حتی در برخی ساعات خشم و غضب و غیض هم بود.
    دلیلش هم احساس بی‌پناهی بود و تنهایی
    مثلا بابت تائید اشتباهی محصولات داد هم زدم یا برای حواس‌پرتی و شنوا نبودن و بی‌مسُولیتی همکارم غر زدم و سر جایش نشاندم.
    حس بی‌پناهی و درماندگی را بردم توی پست تلگرام و لینکدین. اگر میلتان بود در کانال “بازاریابی و فروش با محتوا” قدم رنجه کنید. مزید امتنان است.
    پیاده‌روی بالای شش‌هزار قدم
    آزاد‌نویسی در سه صفحه
    مشورت حضوری با دوست جانم
    بی‌پادکست،فیلم و شعر و داستان گذشت و بدتر، نتوانستم در وبینار نویسنده‌ساز بمانم.
    مقداری هم وظایف روزانه فهرست و مرتب کردم

  49. سه شنبه ۲۴ شهریور
    گزارش نیک ۱۲۶
    سال واژه تغییر

    تنبلی کردم و سه صفحه صبحگاهی را ننوشتم.

    پیاده روی نکردم ولی مطالبی در مورد آن در گوگل جستجو کردم بلکه اهمیتش را دریابم.
    پیاده روی باعث کاهش استرس می شود چون کورتیزول را کاهش می دهد.
    اگر به طور مرتب ورزش کنیم فعالیت بدنی به طور طبیعی اثرات ملاتونین(هورمون خواب) را افزایش می دهد.وقتی پاهای خود را به حرکت در می آورید عملکرد مغزتان هم بهتر می شود.

    در وبینار امروز کلمه نویسی داشتیم در پنج دقیقه که من بیشتر از ۸۵ کلمه ننوشتم.سوالاتی پرسیده شد که استاد جواب دادند و من نیز بهره بردم چون دو تا از سوالها سوال من هم بود.جو وبینار با مزاح های استاد آدم را ترغیب می کند برای ادامه اش
    ۲۵ دقیقه نوشتن هم همراه بودم.از این قسمت بیشتر خوشم می آید وقتی بتوانی همراه با جمعی مجبور شوی بنویسی خوش به حالت می شود.با اینکه شروع خوبی نداشتم و حیران بودم رفته رفته یخ مغز منجمدم آب شد. کلمات به هم پیوستند و جملاتی را آفریدند و در ادامه من ۱۵ دقیقه با خدا درد دل کردم. درد دل هایم تمام شد و ۱۰ دقیقه بعد فیلم یاد هندوستان کرد.پائیزِ نزدیک و من که کشته مرده این فصلم و خاطره کودکی هایم در کوچه باغ های شهرم و باغ پدری برایم جان گرفت.

    کتاب روزها اثر اسلامی ندوشن را خواندم:
    غزل ها به نظرم عجیب می آمد، نه می توانستم از آنها دل برکنم و نه معنی آنها را دریابم.ترکیب کلمات طوری بود که گوئی از عالم دیگری سخن می گوید، عالمی که نه به تنهائی آسمان است و نه به تنهایی زمین، پیر مغان و خرابات و می و میخانه و صنم…جهانی را به جلوه می آورد که هم در برابر ما بود و هم نبود.معشوق در عین آنکه می شد دست بر تنش سود و گیسویش را گرفت مانند پری ناگهان غیبش می زد، از چنگ به در می رفت با آمیختگی بوها و رنگ ها و تلالوها، غیبت و حضور، همین احساس بود که بعدها مرا بیشتر آگاه کرد که چرا حافظ را لسان الغیب لقب داده اند.
    نمره ام ۶

  50. ویل‌ویلی

    ۱. دنبال کارای اداری بودم که افتادن برای فردا.
    ۲. با لادن و ساجده در مورد شعر اشون حرف زدم.
    ۳. یه بخش کوچیک از شعرماهی رو بودم.
    ۴. خودم تنهایی یه داستان نوشتم.
    ۵. یه شعر کوتاه نوشتم.
    ۶. دوش گرفتم و لباسارو شستم و پهن کردم.
    ۷. رفتم کافی‌نت و کارای لازمو انجام دادم.

    https://t.me/havirism

  51. گزارش میگ میگ
    ۱. صبح به خواندن شعرهای دو بیتی در کانال و نوشتن شعر دو بیتی گذشت در سر کار و ادامه پیگیری و پیگیری.
    ۲. ظهر ادامه سریال کره‌ای همسر خانه‌دار قاتل.
    ۳. نوشتن شعر سه سطری دوباره.
    ۴. وبینار معماری تفکر الهه علیزاده.
    ۵. جلسه شعر و گازخورد.
    ۶. ساختن استیکر استاد با شعار کمپوت بدهید، انگور تحویل بگیرید.

  52. با حسرت چندین ساعت به درختان سرسبز چشم دوختم.
    با حسرت هیزم‌های مانده از دیشب را کنار گذاشتم برای دفعۀ بعد.
    با حسرت گربه خانۀ پدربزرگم را نوازش کردم. می‌دانم دلتنگش می‌شوم.
    با حسرت در باغ نشستم و همراه با بقیه آزادنویسی انجام دادم.
    با اندوه در کلاس شعر حاضر شدم و آن‌قدر ذهنم مشغول بود که چیزی متوجه نشدم.
    با اندوه رفتم بیرون و به آسمان شهر چشم دوختم.
    با اندوه برگشتم خانه و دوباره گربه را نوازش کردم.
    دوست دارم با خودم بیاورمش تهران. اما اینجا برایش بهتر است.
    دوست دارم ببرمش دکتر تا از سالم‌بودنش مطمئن شوم.
    دوست دارم ساعت‌ها کنارش بنشینم و از او بنویسم.
    می‌ترسم وقتی نیستیم گربه‌های دیگر سربه‌سرش بگذارند.
    می‌ترسم سرفه‌هایش بیخ پیدا کند و کار دستش بدهد.
    می‌ترسم دفعۀ بعد که می‌آییم زنده نباشد. بدجور دلم را برده. تمام فکر و ذهنم اوست.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  53. امروز آخرین کاری را که می‌توانستم برای مادری که دستش از دنیا کوتاه است انجام بدهم، شروع کردم.
    همکارم به مرخصی رفته و در بخشمان تنها مانده‌ام. تلفن‌ها لحظه‌ای رهایم نمی‌کنند. من هم که فراری‌ام از «سلام، بفرمایید» گفتن‌های پشت‌سرهم.
    به خانه که رسیدم، سرم را کردم توی یادداشت‌هایم. دیدم این هفته چه شعرهای خوبی گفته‌ام. دلم خواست برای استاد بفرستم تا ایرادهایش را بگویند. بعد اما همان صدای همیشگی آمد سراغم: «استاد که وقت این کارها را ندارد، دختر خوب.»
    از عصر تا آخر شب هم در مطب دکترها سرگردان بودم؛ تغذیه، اعصاب، ارتوپدی و غیره. قبل از رفتن، مثل فرهیخته‌ها کتابی چپاندم توی کیفم تا در فاصله‌های انتظار بخوانم، اما بیشتر از دو صفحه قسمتم نشد. آن‌قدر این‌ور و آن‌ور پاس‌کاری‌ام کردند که دیگر تمرکز خواندن برایم نماند.
    بعد از مدت‌ها توانستم یک کتاب را کامل بخوانم؛ «ایکیگای». صد صفحه بیشتر نبود، اما چیزهای زیادی را در من روشن کرد. اینکه گاهی خیلی ساده می‌توانیم از بودنمان و داشته‌هایمان لذت ببریم. اینکه ذهن خطاکارمان مدام دنبال بهانه‌های بزرگ برای شادی‌های کوچک می‌گردد و اگر سازوکارش را بشناسیم، شاید کمتر گولش را بخوریم.

    تلگرام را باز کردم تا گزارش را بفرستم که دیدم ساره برایم موزیکی فرستاده.
    من عادت دارم ردِ توجه آدم‌ها را در جزئیات رفتارشان برای خودم مرور کنم. مثلاً در ذهنم می‌بینم ساره گوشی‌اش را برمی‌دارد، موزیک را انتخاب می‌کند، اسمم را جست‌وجو می‌کند و در نهایت دکمه ارسال را فشار می‌دهد. همین چند حرکت ساده، برایم حسِ بودن می‌آورد؛ اینکه کسی در میان کارهای روزمره‌اش، چند دقیقه یا حتی چند ثانیه، به من فکر کرده و برای فرستادن یک موزیک به من وقت گذاشته است.
    از زندگی ممنونم؛ برای این مسیر جدید و برای دوستان بامحبتی که سر راهم قرار داده.

    امروز یک صفحه بیشتر خوشنویسی نکردم. خوب پیش نرفت و نخواستم بیشتر از این خودم را اذیت کنم.

    شب بخیر

  54. تمرینجا را بودمی.

    کار کردمی. ظرف شستن. اتوی لباس. از اتو بدم میاید تا حالا لباس بلند مجلسی اتو نکرده بودم که کردم. اتو می‌کردم از اینور چروک میشد از آنور. ایشو.

    تلاش کردم تا بیتی بسرایم. کتاب‌‌های شعر را خاندم.

    نویسنده‌ساز را بودمی. اکنونمان در کلمات‌. پرسش و پاسخ. بعدش هم نوشتن نهمین داستان هزار کلمه‌ای. چه خوش می‌گذرد این نوشتن و این داستانها. هر چند چرت می‌شود اما عجیب حال خوشی دارد.

    بعد دوباره تلاش برای سرودن شعر و بیت که بیتایی سراندم در وصف علاقه‌ی زیادم به بیت.

    بیت است تمرینمان این‌ هفته و روزهای بعد
    کی تمام می‌شود این تمرین و این روزهای بد

    که در شعرماهی فهمیدم بعله تمرین بعدی ترانه‌اس. ای وای ترانه.
    بعدش هم رسیدم به این بیت. تمام توانم بودم. ایح ایح ایح

    پسندیدم تو را فکر می‌کردم آدمی
    نه، تو خر بودی من خر تر بودمی

    بعدم شعرماهی و ترانه و کلی ترانه گوش دادیم. باز هم نمی‌دانستم که ترانه‌ها برای کیست. من حتا خاننده‌ها را نمی‌شناختم چه رسد به ترانه سرایا.

    بازخورد و گازخورد و نازخورد. کلی خوش گذشت و می‌گذرد این جلسات.

    خابم نمیاید و باید بخابم چون باید سحر بیدار بسم تا برویم سبزوار.

    https://t.me/yaddashtneda

  55. دیدن درد عزیزان خیلی ناراحت کننده است.
    مادر شوهرم از زندگی خسته شده و با کارهایی که انجام داده نزدیک به دو ماه است از این بیمارستان به بیمارستان دیگر منتقل می‌شود.
    دیدن او مرا خیلی ناراحت می‌کند.
    چون همیشه فکر می‌کنم تا زنده‌ایم این را به خودمان مدیونیم که خوب زندگی کنیم و با مریضی مبارزه کنیم.
    درسته گاهی اوقات من هم خسته می‌شوم ولی سعی می‌کنم در آن حالت باقی نمانم.
    در تمرینجا شرکت کردم و تشویق‌های استاد و دوستان مرا خوشحال کرد واقعن به آن نیاز داشتم.
    در وبینار شرکت کردم ولی چون شب قبل خوب نخوابیدم بر روی نوشته‌ام خوابم برد و از این بابت از خودم خیلی عصبانی شدم.
    در شعر ماهی شرکت کردم و استاد در مورد ترانه صحبت کردند و ترانه‌ای برای ما گذاشتند.
    تا به حال ترانه را به خاطر محتوایش خوشم می‌آمد ولی فهمیدم کسی که در کلاس شعر استاد شاهین شرکت می‌کند این ابتدایی‌ترین موضوع است.
    باید به نحو ترانه هم توجه کرد . یاد خاطره‌ای افتادم. در اداره در قسمت برنامه‌ریزی اقتصاد مسکن مامور شدم. چون رشته‌ام کامپیوتر است واقعن از آمار و اقتصاد مسکن چیزی نمی‌دانستم. مرا مسیول پردازش آمار کردند. اوایل اطلاعات را در برنامه اکسل وارد می‌کردم و بر اساس فرمولی که به آن دادم پردازش می‌کرد. یک بار رییس گروه گفت: «با اعداد حرف بزن و گوش بده ببین چی به تو‌ می‌گوید.» از آن به بعد سعی کردم همان کار را بکنم و او هم از عملکردم خیلی راضی بود.
    امروز بعد از صحبت‌های استاد فهمیدم باید به حرف کلمات گوش بدهم و ببینم چه می‌گوید.
    خیلی لذت‌بخش است و واقعن درس جدیدی گرفتم. از یاد‌گیری چیزهای جدید خیلی خوشحال می‌شوم.

  56. ساعت پنج و چهل‌وپنج دقیقه بیدار شدم. هوا هنوز تاریک بود. اصلن دلم نمی‌خاست چشم باز کنم. خابم می‌آمد.
    توی مترو جا برای نشستن نبود. و من فکر کردم اگر همین الان نشینم بالا می‌آورم. نشستم روی زمین. بالا نیاوردم.
    «من هم بودم» را خاندم. امروز تمام شد. اکبر سردوزامی خیلی متواضع است و نمی‌داند چه نثر الماس‌گونه‌ای دارد. نمی‌داند شاید خیلی بهتر از گلشیری‌ست. وقتی می‌خاندمش فقط حس می‌کردم آزادم. یا لااقل فکر می‌کردم که می‌توانم آازاد باشم. می‌توانم بدون سانسور بنویسم. مثل او، که برایش هیچ‌چیز مهم نبود. جز آنچه در لحظه به قلمش می‌آمد. جز آنچه فکر کمی‌کرد. جز آن معناهایی که از کلمات می‌ساخت و ما را با خودش به طرز عجیبی همراه می‌کرد. انگار که سال‌هاست او را می‌شناسم. انگار فرهنگ شخصی او را می‌دانم. یا لااقل حس می‌کنم. از خاک می‌گفت، از خیاط، از سارتر، از جاکش و کونده و… و من می‌فهمیدم. او حرفی داشت برای گفتن. در عین بی‌هدفی هدفمند بود. در اوج این ناگهانی‌ها هیچ ناگهانی‌ای در کار نبود. همانطور که یدالله رویایی می‌گوید درباره‌ی بداهه‌نویسی.
    خودکار تازه‌ای خریدم که بهش می‌گویند پیلوت. انگیزه‌ای برای رونویسی از شعرها در دفترچه‌ی تازه‌ام. از بیژن نجدی شعرهایی خاندم و یکی را رونویسی کردم.
    فیلم «اولین اصلاح‌شده»را تا نصفه دیدم. بقیه‌اش بماند برای فردا.
    روز دیگری با صبح‌های دلکُشش منتظر ماست.
    (یک صفحه مقاله را فراموش نکن. تو را یک کلمه هم ازش بنویس. چیز دیگری ازت نمی‌خاهم.)

  57. گزارش‌افروزی
    سال‌واژه: تحول
    -پیاده‌روی تا سرحد شنیدن صدای ناله‌ی زانوها
    -خواندن ۶کتاب کودک از طاقچه
    – ویدئوکال با نوه‌هام و تازه‌شدن روح
    – روزنگاری
    – وبینار نویسنده‌ساز و هم‌نویسی و شکل گرفتن یک داستان کوتاه
    – قطعه‌نویسی برای کانال تلگرام
    – آشپزی و سوزاندن انگشتان دستم
    – شروع مطالعه‌ی کتاب معرفی‌شده‌ی استاد، «بی‌هدفی»( خداروشکر طاقچه رو دارم)
    – نوشتن گزارش نیک فهرست‌وار
    – دادن نمره ۷ از ۱۰ به خودم( یادآوری این که زمین گرده، و نمره‌هایی که به شاگردان کم‌کار ندادم.)
    کانال تلگرام 👇
    yaddashthayemaryamgoli@

  58. گزارش نیک ۲۳

    فردا قرار‌ است بیاید. اگر بیاید، «این روزهای سخت» تمام می‌شوند. تا روزهای سخت بعدی.
    «فرسی» با روانم بازی می‌کند. عجب رمانی. چند صفحه‌اش را بالای پنج بار خواندم.
    ترکیب زیبایی هم در رمان پیدا کردم:
    «بی‌آرام».
    نوشتم. با کلمات و نحو بازی کردم. تکه‌ای را در کانال تلگرامم گذاشتم.
    کمی متالیدم. حال داد.
    «شعرماهی» برگزار شد. چقدر همه‌ی کلاس‌های «استاد» عالی‌ست. هر حالی داشته باشم، بعد از کلاس بهترم. و البته بسیار می‌آموزم.
    «استاد» گفت کارم بهتر شده. بسیار خوش‌حال شدم.
    سریالی شروع کردم. بیشتر برای سرگرمی. فیلم و سریال‌های بهتر، بعد از وقتی خودم بهتر شدم.
    با دوستی که دل‌تنگش بودم حرفیدم. سرمای سختی خورده بود.
    روز آرامی بود. عالی نه، اما آرام.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/saaye_zaad
    نمره‌ی امروز: ۷ از ۱۰

  59. هستم هنوز
    و درد هم هست.
    زندگی هم هست.
    رمق نصف‌ونیمه.
    نفس آرام.
    و من هستم هنوز.
    و درد شانه ام که می‌کِشاندم تا خواب.
    فقط بودن‌ست و حس مصمم‌بودن.
    گزارشی که نیک نیست این‌روزها. شاید درد رها کندم فردا.

  60. 24/06/1405
    گزارش نیک ۱۲6
    سال واژه: در مسیر معنوی
    نمره روز: ده از ده
    واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است.
    1. تمام روز در حالت شکرگزاری ماندم.
    در فایل صوتی تدریس کتاب «ماوراء طبیعی شدن» دکتر جودیسپنزا آمده‌است که داشتن احساسات منفی مانند بردن دست داخل آتش است. باید واکنش‌های عاطفی‌مان را کنترل کنیم. این است که من ذره بینی دست گرفته‌ام و احساساتم را پایش می‌کنم تا در حالت شکرگزاری بمانم. امروز هم در طول روز سعی کردم از همه چیز لذت ببرم. از موقع میل کردن صبحانه‌ی شیرکاکائوو ویفر شکلاتی که قبل از جلسه‌ی کاری روی سکوی کافی‌شاپ بسته‌ای که قراربود در آن صبحانه را بخورم گرفته تا مطالعه کتاب در مترو، خوردن نان و پنیر ساعت پنج عصر به جای ناهار و… خلاصه در تمام حالات در حالت لذت و سپاسگزاری ماندم.
    2. رفت و برگشت به بهشت زهرا با مترو را در زندگی‌ام فرو کردم.
    آخرین باری که به بهشت زهرا رفتم 950 تومان کرایه اسنپ رفت و برگشتم شد. امروز قسمت شد پس از ملاقات کاری به بهشت زهرا بروم. راستش درخط یک مترو یک هو به سرم زد که به جای اینکه در میدان محمدیه خط عوض کنم، یک‌راست تا ایستگاه کهریزک و به دیدار اهل قبور بروم. در راه رفت هم کتاب خواندم. داخل کابین‌های مترو خنک بود. از تماشای مردم هم لذت بردم. اما از آنجایی که حواسم به شارژ گوشیِ ال‌سی‌دی شکسته‌ام نبود، گوشی‌ام هنگام گرفتن اسنپ برگشت خاموش شد. از دکه‌های گل، آب فروشی و نگهبان دروازه‌ی ورود و خروج قطعه‌های جدید که در مورد شارژر گوشی اپل و آژانس پرسیدم، فهمیدم بهتر است دیگر با هیچ کس هم صحبت نشوم. این بود که به کارگران و فروشنده‌های راسته‌ی سنگ قبرسازها حتی نگاه هم نکردم. شالم را هم که در کیفم گذاشته بودم سر کردم. هرچند تابش آفتاب چشم‌هیزی را از سر همه انداخته بود. من که ساعت نداشتم اما بیست دقیقه بیشتر تا ایستگاه مترو کهریزک پیاده رفتم.
    فکر کنم بار آخر که همه جا نشستم و گفتم که دیگر نمی‌شود بهشت زهرا هم رفت، و کرایه اسنپ سر به فلک کشیده، ارواح فک و فامیل شورا گذاشتند و کینه کردند و حواس پرتی به سرم انداختند تا موبایلم را به شارژ نزنم و که با مترو رفتن تا بهشت زهرا را در زندگی‌ام فرو کنند. خلاصه گرمازده شدم اما رایگان رفتم و برگشتم تا دیگر غرولند قیمت نکنم و مثل قدیم و بچه‌ی آدم هرهفته منظم به دیدارشان بروم.
    3. چشیدن طعم مربایی کتاب «چاله چوله‌های زندگی من» اثر باربارا دی
    مطالعه‌ی این کتاب چه کیفی دارد. کتاب به سبک روزانه‌نویسی است. دختر کلاس هفتمی که دوره‌ی نویسندگی می‌بیند، از پرورش داستانش می‌گوید. خیلی شبیه من است. شبیه یکسال پیش من. نه که الان خیلی خبره شده‌باشم، نه اما از خل و چل بازی‌هایم کم شده‌است. مثلاً یکسال پیش خودم را نویسنده معرفی می‌کردم. همین الان هم خجالت می‌کشم که بگویم که خودم را نویسنده می‌دانستم. دختر داستان در این کتاب هم هنوز جمله‌ی دوم داستان را ننوشته، خودش را در جمع دوستان تازه آشنا، نویسنده‌ی رمان معرفی کرد. دقیقاً مثل من. جالب‌تر آنکه فردایش در کلاس از استرس قلمش قفل شد و نگران شد که اگر نتواند بنویسد چه خاکی بر سر کند. اضطراب اینکه حتی شخصیت‌های داستانش اسم هم ندارند و خود را نویسنده‌ی رمان معرفی کرده او را یخ‌زده کرد.
    اما من الان هیچ کجا حتی نمی‌گویم می‌نویسم. فقط به قول استاد شاهین♥️ لذت نوشتن را می‌برم. حظ سبک شدن بعد از نوشتن را حس می‌کنم. نشاط نوشتن داستان دسته جمعی را در وبینار روزانه تجربه می‌کنم. از کم صحبت شدن در محل کار و پرنوشتن بهره می‌گیرم. خلاصه من که در این یکسال در مسیر نوشتن، اینگونه تغییر کرده‌ام. بی‌قرارم که بدانم دختر داستان به کجا می‌رسد. اما تجربه‌هایش، نکاتی که در مورد گسترش داستان و حال وهوای خودش در روزانه نویسی‌هایش می‌نویسد خیلی خوشمزه است.
    4. بیست و پنج دقیقه بداهه داستان نویسی در وبینار روزانه
    وای امرزو وسط بیست و پنج دقیقه داستان نویسی، دو سه دقیقه خوابم ‌برد. سرم را به دیوار تکیه دادم و بی‌هوش شدم. بیدار که شدم، سریع شروع به نوشتن کردم. 584 کلمه نوشتم. داستانم هم در مورد تمام چیزهایی بود که امروز در مترو بر من گذشت.
    نکته جالب این است که داستانم یک هو آن وسط تغییر می‌کند. درست است که داستانم گره افکنی، کشمکش، گره‌گشایی ندارد، اما شخصیت که دارد. آدم‌ها و اتفاقات روز را به شهرقصه‌هایم اضافه می‌کنم. تازه از هول و ولای «وای خاک برسرم روزهاست داستان ننوشته‌ام.»، «در مورد چه بنویسم؟»، «چه کنم چه نکنم؟» هم کم می‌شود. استاد شاهین♥️ دارد پوست ما را می‌کند. اما جوری که خودمان خیلی نفهمیم. اما واقعاً این وبینارهای روزانه، گزارش نیک و داستان نویسی روزانه دلچسب است.
    5. سپاسگزاری
    استاد شاهین♥️عزیز متشکرم.
    سپاسگزارم که هر روز با دوستان خوبم♥️ در وبینار روزانه هم‌مسیر هستم، می‌نویسم و کیف می‌کنم.
    سپاسگزارم که امروز با مادرم مهربان ماندم.
    سپاسگزارم برای گلابی، سیب، انگور، سالاد شیرازی، کیک یزدی و چای خوش عطر عصرانه.
    سپاسگزارم برای جلسه‌ی کاری شگفت انگیز امروز.

  61. در روز غرق شدن، زیستن و اندیشیدن، به یاد نیاوردن، خاک‌بازی کردن و باغچه را صفا دادن، غذا نخوردن، دکتر رفتن و راه رفتن و راه رفتن و راه رفتن، در عمارت ساعت مدهوش شدن و دلتنگ شدن و به چشم غریبه به زادگاه نگریستن، نو دیدن، قشنگ دیدن و در نهایت یادداشت نوشتن و باز خانه را صفا دادن، شد یک روز من.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  62. امروز با خدا نیم‌سانت فاصله داشتم. روزم با ای ساربان نامجو شروع شد و به شاهنامه و بعد شاهرخ مسکوب رسید. صبحانه و قهوه‌ام را بیرون خوردم. هم‌نشینی و هم‌آوازی با کاظم حال و هوایم را چندچندان بهتر کرد. سه‌شنبه ها همیشه خوشحالم و عیش به‌راه است؛ چرا که می‌دانم شب قرار است بروم ازتا(باشگاه کتاب‌خوانی ازتا) و بچه‌هایی را که یک هفته ندیدم و دلم برایشان یک‌ذره شده، ببینم. عیش مدام!
    از 9 صبح تا 4 نفهمیدم چطور گذشت. کتاب و موسیقی و حرف‌های کاظم و پیاده‌روی در بوستان، گذر زمان را تند می‌کرد. سه‌شنبه ها زمان مثل باد می‌گذرد. لحظه از دستم لیز می‌خورد. لعنتی همیشه همین است. لحظه های خوش تند تند آب می‌شوند و می‌روند.
    با مارال از کریم‌خان تا نجات‌الهی را پیاده رفتیم. حضورش آن‌قدر گرم و دل‌نشین است که می‌توانم عرض تهران را با او قدم بزنم. مارال از آن تحفه‌هایست که خدا به بنده‌های مطرود و فلک‌زده و گم و گورش می‌دهد؛ ارمغان طبیعت. از هر دری سخن گفتیم. بیشتر از ماجراهایش با کارفرما و سختی‌های زندگی در وضعیت اکنون ایران گفتیم. مارال وقتی درد دل می‌کند جگرت را می‌سوزاند. حرف پرت و پلا نمی‌زند. حرف‌هایش را زندگی می‌کند. حرف‌هایش آن قدر صاف و صادق است که پرده‌ی وجودت را پاره پاره می‌کند. رسیدیم ازتا. 20 دقیقه زود رسیدیم. توی حیاط نفسی تازه کردیم و با هر که می‌شد معاشرت می‌کردیم. آب نبود. تشنه بودیم. رفتیم آب خریدیم. جلسه شروع شد. خلوت تر از هفته های پیش بود. خلوت بود اما پر برکت. همه لباس خوب پوشیده بودند. شاد و رنگارنگ. انگار آمده بودند مراسم عقد. نمی‌دانم ملت چرا آخر ماه ها لباس خوب‌هایشان را از کمد می‌کشند بیرون. تسهیلگر مثل همیشه بود. هیچ فرقی در حرکات و سکناتش دیده نمی‌شد. همان بود که بود. منتها این هفته انگار موضوع به دلش چسیبده بود. کلماتش را با آب و تاب می‌گفت و تن صدایش اوج می‌گرفت.
    شهر حال غریبی دارد. حالش متضاد است. پنداری مردم هم شادند و غمگین. بوی پاییز می‌آید. پاییز دیوانه‌ام می‌کند. پاییز مرا می‌سازد. مارال می‌گفت پاییز رخوت و کسالت را از تنم می‌کند و می‌برد. می‌گفت من در زمستان آدم بهتری‌ام.
    باورم نمی‌شود نامجو برگشته ایران. خب که چی؟ یعنی من در شهری قدم می‌زدم که او هم قدم می‌زد؟ چه احمقانه. چه زمانه ای شده. همه‌ی بایدها، نمیباید شده و همه‌ی است ها نیست.
    8:45 جدا شدیم و هر که راهش را کشید و رفت. مارال را تا نزدیک های مترو همراهی کردم. نازنین هم همراهمان بود. با همان لبخند احمقانه اما شیرین همیشگی اش. ساعت 9:40 رسیدم خانه. خستگی مجال آشپزی نمی‌داد. هنوز شور نوشتن در من زنده بود. کم پیش می‌آید در نبرد بین خستگی و نوشتن، خستگی پیروز شود. خستگی همیشه پوزه‌اش خاک‌مال می‌شود.
    اکنون نشسته ام پشت میز و خیره شدم به کیبورد و یک‌پشت دارم می‌نویسم. همه را گفتم. دیگر چیزی نمانده.
    24شهریور1405

  63. -همینکه بیدار شدم، تصویرهای دیروز زاینده‌رود و خاجو را نثر شاعرانه کردم.
    – دوباره روی بیت کار کردم. دیوانه شدم از بس نوشتم و دور ریختم. «امشب آرزویم برآورده شد و از ر بیت راحت شدیم»
    – دخترهام اموز برای اولین سه‌تایی بدون من بیرون رفتند. ترس و نگرانی و ذوق با هم داشتم. خیلی با خودم پنجه در پنجه شدم تماس نگیرم و رهاشان کنم. سه سعت بعد به سلامت برگشتند.
    – بخش زیادی از کتاب خاطرات را تکرارخانی کردم و متوجه شدم خیلی‌ از کتاب را نفهمیده بودم.
    – ناهار پختم.
    – طبق روال هر روز به کانال دوستانم سر زدم و برایشان کامنت محبت‌امیز و ترغیب‌کننده گذاشتم و پیشنهاد دادم.
    -چرت بعد از ظهر م یک‌ساعتی شد.
    – طبق هر سال پیش از مدرسه دخترها را بردم چشم‌پزشکی. چشمهای خودم هم تغییر محسوسی نداشت و به عینک شبانه موقع رانندگی اکتفا می‌کنن و روزها دنیا را مشجر می‌بینم. بیش از این هم چیز قابلی برای دیدن نیست. حداقل فی‌الحال نیست تا بعد.
    -زبان خاندم. ویدیوی جدید دیدم و کلمه‌ برداشتم و دست‌وپا شکسته و شلان شلان اراجیفی بلغور کردم به زبان نامادری.
    – شام پختم.
    – جلسه‌ی شعر راشنیدم و نکته برداشتم.
    – بازخورد شعر را شنیدم و ۴ کیلو سیر پوست گرفتم. هر سال سیر هم خشک می‌کنم. انگشت‌هام تب کردند.
    -راستی استاد از شعرهام راضی بود. خوشحالم شاگرد خلغی بودم و عاق استاد نمی‌شوم.

    *چقد جالبه حال منو و این حلزونه یه‌جوره. فک کنم اونم مثه من یه عالمه سیر پوست کنده از خستگی پهن شده رو زمین🙃

    شب بخیر
    https://t.me/marzie_yarmohamadi

    https://marziehyarmohammadi.ir

  64. – امروز بیشتر وقتم رو داشتم می‌نوشتم. 1700 کلمه توی ساحلک. و بخش زیادی هم روی کاغذ
    – شغال و عرب کافکا.
    – چند اپیزود از سریال ایرانی آنها (Them) دیدم. بعنوان سریال ایرانیِ ژانر وحشت جالب بود.
    – نوید صدر هم پس‌زمینۀ روزم می‌خوند.
    – یکم از سورة الغراب رو هم خوندم.
    همین.

  65. در راه رفتن به تای‌چی شعرهایم را زیر و رو می‌کنم تا یکی را برای شعرماهی برگزینم. بیت‌ها به دلم نیستند.

    به فهرست برنامه‌های امروزم که نگاه می‌کنم دوباره سروکله‌ی دیو دلهره پیدا می‌شود. شاید چون بیشتر کارهای امروز از جنس پیگیری و تماس و ایمیل است‌‌. برنامه‌ی شیفت عصر را چک می‌کنم. ساعت دو باید بروم و خوشبختانه ساعت هشت تمام می‌شود و می‌توانم در راه برگشت به شعرماهی بپیوندم، اگر صدای موزیک راننده اجازه بدهد.

    سه تا از کارهای فهرست را خط می‌زنم و زیر آن اضافه می‌کنم: «خوابیدن» و به زیر لحافم پناه می‌برم. برای کاستن از احساس گناه خودم را دلداری می‌دهم که خواب هم مهم است دیگر. یک ساعت و نیم در تخت می‌مانم اما دریغ از خواب. سر کارمان گذاشته. مغزم خسته است اما اضطراب راه بر خواب می‌بندد.

    همین‌طور درازکش «خسرو خوبان» را تمام می‌کنم. پس از مادران و دختران این دومین رمانی بود که به پیشنهاد شاهین خان کلانتری می‌خواندم و به راستی از ذهن خلاق هر دو نویسنده در شگفت شدم. و شگفت‌تر آن‌که چنین نویسندگان چیره‌دستی چرا چنین مهجور مانده‌اند، که حتا نامشان هم به گوش خیلی‌هامان نخورده بود؟

    در «خسرو خوبان» جهانی جادویی آفریده می‌شود با پیچیدگی‌هایی که گمان نمی‌بری از ذهن یک انسان برآمده باشد. زبان امیرشاهی آن رئالیسم جادویی را ندارد، برعکس، بسیار واقعی‌ست. و تو شگفت‌زده می‌شوی از این‌که چگونه سرگذشت سه‌چهار نسل را با چنین جزییاتی و چنین زنده روایت می‌کند. گویا آن جهان‌ها را زیسته است.
    با پایان «خسرو خوبان» جهان متوقف می‌شود و من حس مریضی را دارم که هر آن‌چه خوانده است هذیانات ذهن تب‌دارش بوده. گویی تازه از خوابی مشوش برخاسته‌ام و هنوز گیجم. و البته هنوز عذاب وجدان این‌که در این فاصله می‌توانستم مقاله‌ی nanotoxicology را سروسامانی بدهم با من است.

    برای رفتن به بیمارستان اسنپ می‌گیرم. راننده پسر جوان برازنده‌ای‌ست. در بین راه با همسرش صحبت می‌کند و زیر لبی می‌گوید: «سفر رو تموم کنم واریز می‌کنم براش». یکی دو بار مسیر را اشتباه می‌رود و دور می‌زند. دیرم شده اما چیزی نمی‌گویم. احساس می‌کنم نگران است. چند دقیقه بعد از من می‌پرسد: «تا چه ماهی سی‌ویک روزه‌اس؟» جواب که می‌دهم می‌گوید: «بلایی سرم اومده که با ارشد مکانیک با معدل ۱۷ دیگه مغزم کار نمی‌کنه.» آه می‌کشم. عمیق و بلند. تنها کاری که از دهانم برمی‌آید.

    و چه شیفتی. اکسترن‌ها همه به قدری شل که فکر می‌کردی از خمیرند و ولشان کنی پهن می‌شوند کف زمین. و اینترن که دلم می‌خواست مثل چای کیسه‌ای چندبار بزنمش توی وایتکس و درآورم.

    خوشبختانه موقع برگشت راننده موزیک پخش نکرد و توانستم شعرماهی را بشنوم. شعرها شنیدنی بود.

    https://t.me/Darang_Farzaneh

  66. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    خسته‌‌ام.
    عاصی‌ام.
    مهمان هایم آمدند.
    خوشحالم.
    دارم خفه می‌شوم.
    خسته‌ام از این همه تضاد.
    همین.

  67. گزارش نیک از روز تولدم😊
    آلبرت شوارتز می‌گوید: «شادی تنها چیزی است که اگر تقسیم شود بیشتر می‌شود.»
    از یکی‌دو روز مانده به تولدم، با خود می‌اندیشیدم امسال چه کاری انجام دهم تا روز تولدم را به‌یادماندنی‌تر کنم.
    به زندگی تازه‌ام نگریستم. زندگی‌ای که از ورودم به مدرسۀ نویسندگی آغاز شده و روزهایم که رنگ و بوی نوشتن و خواندن به خودش گرفته و یک‌سری کارها که به‌طور مداوم به برنامۀ روزانه‌ام اضافه شده. اموری که برایم معنادار هستند و لذت‌بخش: روزانه‌نویسی، پیاده‌روی، کلمه‌برداری، تمرینجا، وبینار نویسنده‌ساز، هزار کلمه‌‌ داستان‌نویسی، گزارش نیک و…
    گشتم اما لذت‌بخش‌تر از این‌ها کاری پیدا نکردم تا قشنگی روزم را به آن پیوند بزنم.
    🍀 صفحات صبحگاهی را نوشتم.
    🍀 مسافتی طولانی را پیاده‌روی کردم، بدون گوشی، با ذهنی آرام و باز.
    فریدریش نیچه می‌گوید: «ما به آن دسته از افراد تعلق نداریم که فقط وقتی در محاصرۀ کتاب‌ها هستند، وقتی کتاب‌ها شوقی در آن‌ها می‌انگیزند، فکری به ذهنشان خطور می‌کند. ما عادت داریم در هوای آزاد بیندیشیم.»
    🍀کتاب «فلسفۀ پیاده‌روی» را آغاز کردم.
    🍀از «رها و ناهشیار می‌نویسم» بخش سوم را خواندم: خودت را به نوشتن وادار.
    🍀«فلسفۀ اعتماد به‌نفس» را ادامه دادم.
    🍀داستان کوتاهی از چخوف خواندم.
    🍀کلمه‌برداری کردم.
    🍀در «تمرینجا» حاضر شدم و نکته‌ها آموختم.
    زیباترین لحظۀ روز تولدم جدا از کیک و کادو و شمع و آرزو، وقتی بود که رفتم کتاب‌فروشی. ساعت‌ها میان قفسه‌ها چرخیدم. گذر زمان را حس نکردم. فقط کتاب دیدم و چشیدم و نوشیدم. در آخر هم کتاب «هزار جرقۀ داستانی» را برای تولدم هدیه گرفتم.
    کتاب «زندگی خوب، ۳۰ گام فلسفی برای کمال‌بخشیدن به هنر زیستن» را هم از برادر عزیزم هدیه گرفتم.
    تبریک‌های دوستانم در وبینار نویسنده‌ساز هم روز تولدم را زیبا‌تر کرد.
    🍀در وبینار نویسنده‌ساز، چالش واژه‌نویسی داشتیم. در مدت ۵ دقیقه ۱۴۳ کلمه نوشتم. کلمه‌هایم به نسبت هفتۀ قبل مثبت‌تر بود و سرزنده‌تر و نشان از حال‌وهوای این روزهایم داشت. امروز پرسش‌وپاسخ داشتیم. استاد لابه‌لای پاسخ‌ها چند کتاب ناب هم معرفی کردند. از جمله کتاب «تقویم بی‌هدفی»
    در چالش هزارکلمه داستان‌نویسی‌ از تولد و تحول نوشتم. گرچه کلماتم به هزار نرسید و صدای زنگ ساعتِ استاد، پایان وقت را اعلام کرد.

  68. گزارش نیک ۱۲۶ فرح
    ✔️رویا نگاری کردم سریع تا یادم نره.
    ✔️روزانه نویسی سهم صبحگاهی.
    ✔️دو روزه خونه مامانم که نمیرم، کارهام بی نظم شده ، هی میگم وقت دارم. و همه کارهام با تاخیر انجام میشه.
    ✔️تغذیه کانال فرحنامه دو مطلب گذاشتم.یکی شو بخاطر دوست نویسنده‌ام زهرا جان از گوگل سرچ کردم و گذاشتم. البته تجربه خودم هم بود.
    ✔️چند مطلب را تایپ کردم.
    ✔️شعرهای دیوان مخفی را خوندم و حظ کردم . البته نه به ترتیب بصورت فال گرفتن.
    ✔️چند صفحه از شعر های میرزا اقا عسکری خوندم، اولش ارتباط نگرفتم اما بعد از نیم ساعت بلند بلند خواندم حسم خوب شد،
    ✔️بعد از نماز ظهر پیاده‌روی رفتم هوا خوب بود و آفتاب روزهای آخر شهریور را دوست دارم.
    ✔️شرکت در وبینار نویسنده ساز، و نوشتن حادثه امروز پیاده رویم ، که مرد۹۲ ساله‌ای به زمین خورد و سرش شکست و منو یک خانم به او کمک کردیم. او دبیر باز نشسته ادبیات بود. بعد از آمدن امدادگر موتوری و پانسمان سرش گفت حال ندارم والا براتون شعرهای با حالی می‌خوندم ، حیف شد که برادر زاده اش آمد و او را از آمبولانس و گروه امدادگرها تحویل گرفت.
    ✔️دیدن سریال کره‌ای
    ✔️خواندن نماز مغرب و عشاء و خودم را مرتب کردم انگار کلاس حضوریه 😊 چون ساعت ۸ کلاس شعر ماهی دوره ۱۳ هم را دارم.
    ✔️شام خوردم و خودم را آماده برای بازخورد شعر دوستانم.کردم.
    ✔️هنوز بازخورد ادامه دارد . اما من چون باید گزارش نیک را قبل از ۱۲ شب بگذارم دارم هم به بازخورد گوش میدم و هم گزارش نیکم را تنظیم میکنم.
    ✔️حلزون نویسندگی مثل پیرمرد ۹۲ ساله امروز در جریان پیاده‌روی‌ام خورده زمین و ولو شده روی کاغذ رنگ زمین ، خاکی،‌رنگ، و کسی نیست او را جمع کند و به مقصد برسونید.

  69. سال‌واژه: شوق زندگی
    امشب اولین بار است که گزارش نیکم را در لپ‌تاپ می‌نویسم. در همین ابتدا نیم‌فاصله و پیدا کردن حرف ژ حالم را گرفت. ولی من سمج‌تر از این حرف‌ها هستم و کارِ خودم را می‌کنم. حالا نه همیشه. گاهی مثل یک ظرف چینی، شکننده و حساس می‌شوم. کسی می‌آید از طاق‌چه کتابی بردارد. ناگهان آرنجش به قندان چینی می‌خورد و قندان می‌افتد روی پُشتی و از آن‌جا به پارچ آب سرِ سفره و شَتَرق می‌شکند. هیچ قندی داخلش نیست. خالی‌ست و مدت‌هاست که یک قندان بلوری جایش را گرفته. پسر هم‌زمان یک آخ می‌گوید و مادر می‌گوید فدای سرت و پدر و دختر فقط چند لحظه دست از غذا خوردن می‌کشند. پسر کتاب را در دست گرفته و بالای سفره ایستاده و تماشا می‌کند. مادر اجازه نمی‌دهد پسر در جمع کردن شکسته‌ها کمک کند. پدر همان موقع پارچ آب را برمی‌دارد و یکی ازتکه‌های قندان که کنار پارچ افتاده و به بدنه‌ی خنک آن تکیه داده روی سفره پهن می‌شود. مادر سریع آن تکه‌ی شکسته را هم برمی‌دارد و در دامنش می‌ریزد. حالا تمام تکه‌های بزرگ و کوچک قندان کنار هم هستند. آن تکه‌ی کوچک‌تر گریه می‌کند. تکه‌های بزرگتر بغض دارند و چانه‌ی‌شان می‌لرزد. بزرگ‌ترین تکه ولی نه اشکی و نه بغضی. سرش را بالا آورده و از سوراخی که دستان زن با حلقه زدن دور دامنش درست کرده به بیرون نگاه می‌کند. سینه‌های آویزان، گردن با پوستی شُل و کمی تیره‌تر از بدن، چانه با دو موی کلفت که یکی به چپ و دیگری به راست روییده و سوراخ‌های دماغِ بزرگ با کلّی مو. یاد اولین روزی که به این خانه آمد افتاد. سال‌های خیلی دور. مدتی را در اتاق کوچک خانه‌ی مادرِ این زن بود. در کارتن بود و کلّی وسیله‌ی دیگر رویش چیده شده بود. دو روز قبل از عروسی همه‌ی کارتن‌ها را بارِ یک وانت کردند و آوردند این‌جا. با چه احتیاطی او را از کارتن درآوردند و کنار بقیه‌ی سرویس چینی چیدند. چه عزت و احترامی. تا این‌که چند سالی گذشت و یکی‌یکی ظرف‌های چینی شکست. اولی یک نمکدان بود. موقع آوردن بشقاب‌ها سرِ سفره سُر خورد و به گلدان کنارِ هال خورد و شکست. الان چند تکه از سرویس چینی بیشتر نمانده. همان‌ ها را هم دخترش قرار است ببرد به خانه‌ی همسرش وقتی عروسی گرفتند. بشقاب‌ها را بزند روی دیوار و با بقیه هم جاهای دیگرِ خانه را تزیین کند. حالا دیگر زن به آشپزخانه رسیده و به سمت سطل زباله می‌رود. سر و صدای تکه‌های دیگر بلند شده. حالا همه گریه می‌کنند. حالا تکه‌ی بزرگ بغض می‌کند. می‌خاهد به گذشته‌ی شیرینش فکر کند. آن‌همه قند و آب‌نبات و شکلاتی که در او می‌ریختند. لبخندی می‌زند و همان موقع اشکش سرازیر می‌شود. حالا زن رسیده به سطل زباله. دامنش را می‌آورد بالا و پدالِ سطل زباله را می‌زند تا درش باز شود. صداها بلندتر می‌شود. بوی زباله ها یک‌هو به دماغِ تکه‌های چینی می‌خورد. شروع به سرفه می‌کنند و صدای گریه‌ی‌شان را بلندتر از سرفه‌ها می‌کنند. حالا زن گوشه‌ی دامنش را باز کرده و می‌خاهد به آرامی بدون این‌که تکه‌ای از قندان به بیرون سطل زباله پرتاب شود، آن را راهیِ زباله‌دان کند. صدای فریادی در دامن زن پیچید. —می‌تونستیم خودمونو یکَم بکِشیم کنار وقتی که اومد کتابو برداره. تو نخاستی. می‌خاستی بری. ولی من دوست داشتم هنوز باشم. حتا اگه نه قندی توم بریزن و نه شکلاتی. این را همان تکه‌ی چینی گفت که به دیوارِ خنک پارچ آب تکیه داده بود. تکه‌ی بزرگ چشمانش را بست. این آخرین جمله‌ی تکه‌های قندان چینی بود. حالا همه در سطل زباله پراکنده شده‌اند. چشمانشان بسته شده و تکه‌های هندوانه و ماکارونیِ شب قبل و پوست هلو از بین آن‌ها دیده می‌شود. زن پایش را از پدال سطل زباله برمی‌دارد و دامنش را تکان می‌دهد تا کمی چروکش باز شود. برمی‌گردد برای خوردن بقیه‌ی غذایش. دختر به حیاط رفته و با نامزدش صحبت می‌کند. پسر کتاب را روی میز گذاشته و موبایلش را چک می‌کند. مرد هم از قندان بلوری قندی برمی‌دارد و چای می‌خورد.
    همان قندان چینی هستم با کلی تکه‌های متفاوت در من. یکی شوق زندگی دارد و یکی دلش پَر می‌زند برای رفتن. یکی حرفی نمی‌زند و نگاه می‌کند. گاهی همهمه‌ی من‌ها اذیتم می‌کند. ولی این‌ها تکه‌های من هستند و بدون آن‌ها هیچ منی نیست. فقط حواسم را جمع می‌کنم که خودم را از لبه‌ی طاق‌چه سُر ندهم پایین چون جوابی برای تکه‌هایم ندارم.
    https://t.me/Neveshtkhaneh

  70. گزارش‌نیک”1405/6/24″ شهریور. روز سه‌شنبه.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور را خاندم.

    کتاب”عقرب‌کشی” از شهریار مندنی‌پور خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    موسیقی در کانالم هوا کردم.

    زمانی را موسیقی گوش دادم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    دوره شعر را شرکت کردم.

    https://t.me/speechoff

  71. امروزم به دید‌‌ و‌ بازدید گذشت. دیدن مخمل جون رفتیم. مشتاق دیدارش بودم. مامانم چند ماه پیش دیده بودش و ازش خیلی می‌تعریفید. تصورم، حیوانی با مژه‌های بلند بود که لب‌هاش رو پروتز کرده و مدام عشوه‌ میاد. خود‌گویه‌گی من : « اینجوری الاغ نیست که، دلبره.» دیدمش، یه خر بود. خر‌ِ تمام.

    بالاخره خونه‌ی شوهر‌عمه تونستم در نویسنده‌ساز شرکت کنم. خونه شلوغ بود و پُر رفت‌وآمد و تمرکز کافی نداشتم . داستانم به ۴۰۰ کلمه بیشتر نرسید، اما به نسبت داستان‌های اخیرم، دلنشین‌تر بود.

    شعرماهی رو از دست دادم.

  72. نیک‌پایان هم‌خوانی

    از صبح که برخاستم، بعد از نوشتن صفحه صبحگاهی، خوردن صبحانه و خواندن چند کانال از همسفران، رفتم سراغ بشوروبساب. سرویس‌ها را شستم، جارو کشیدم، جمع‌وجور کردم و ناهار پختم.

    در وبینار «مدار»، شیما جان بخشی از کتاب «تفکر سریع و کند» دانیل کانمن را شرح دادند و ادامه بحث دو سیستم تفکر و کشمکش میان واکنش خودکار سیستم یک و کنترل‌کننده سیستم دو را داشتیم.

    در وبینار نویسنده‌ساز، در چالش «اکنون من در فهرستی از کلمات»، بی‌وقفه واژه نوشتیم. مطابق حالمان در هفته‌ای که گذشت. خودمان را در میان فهرستی از واژه‌ها می‌جوییم. مقایسه این واژه‌ها با هفته‌های قبل، سنجه‌ای از وضعیت روحی‌مان می‌دهد. خدا را شکر، این هفته‌ بهتر از هفته‌های قبل بودم، استرسم کمتر شده و انتظار دارد کم‌کم به نتیجه می‌رسد.

    در ادامه، داستان هزار کلمه‌ای را به شیوه آزاد‌نویسی نوشتیم. اینکه بدون هیچ ذهنیتی وارد داستان شوی، به این واقعیت می‌رساندت که داستان خودش، خودش را پیش می‌برد. کافی است دست روی کیبورد بگذاری و اجازه دهی کلمات راه را باز کنند. به این واقعیت رسیدم که، گاهی لازم نیست مسیر و مقصد داستان را بدانی. فقط باید واردش شوی و بگذاری خودش راهش را بیابد.

    و بعد پایان رمان «داستان یک شهر» در هم‌خوانی با همسفرانم در چالش کتاب‌خوانی. رمانی که پیش‌تر یادداشتی درباره‌اش نوشته بودم. خواندن نقدها و تحلیل‌های دوستان، به‌حق مرا از دقت و تیزبینی‌شان در خواندن رمان به وجد آورد.

  73. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صفحات صبحگاهی نوشتم، خیلی کم.
    به گل‌ها و پرنده‌ها رسیدگی کردم.
    سریال «صد» را دیدم.
    فهرست کارهای روزانه‌ام را نوشتم.
    مامانم رفته بود بیرون. تماس گرفت. رفتم دنبالش و بردمش خانه.
    سری به سایت شاهین کلانتری زدم. رفته بودم گزارش نیک بخوانم که سر از جاهای دیگر درآوردم و خواندم و خواندم‌.
    پادکست جافکری را گوش دادم.
    ناهار پختم و ظرف‌ها را شستم.
    مراقبه کردم.
    برای شام ماکارونی پختم.
    دخترم را بردم کلاس بسکتبال و خودم هم رفتم پیاده‌روی. پیاده‌روی باعث شد داستانکی در ذهنم شکل بگیرد.
    داستانک را ویرایش کردم و در کانالم گذاشتم.
    ۱۰۰ جمله آزادنویسی کردم.
    شعری از عباس صفاری خواندم.
    کتاب «قمارباز» داستایوفسکی را دست گرفتم. دو صفحه بیشتر نخواندم، آن هم مقدمهٔ مترجم بود.
    کلمه‌برداری کردم.
    کمی زبان اسپانیایی خواندم.
    شکرگزاری نوشتم.
    ارزیابی من از عملکرد امروزم، نمرهٔ ۹.۵ است.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  74. سال واژه‌ام: طبیب الهی

    امروز تصمیم گرفتم جلسات کتابنقد رو مرور کنم. جلسه‌ی اول کتابنقد یک رو گوش دادم و تمرین‌ها رو انجام دادم. هر بار که جلسات رو گوش می‌دم، احساس می‌کنم باسواد می‌شم؛ وزن سواد رو در خودم حس می‌کنم.

    قسمت ۲ سریال «The Mantis» رو دیدم و حسابی لذت بردم.

    در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم. کتاب‌های خیلی خوبی معرفی شد و یک ساعتی این‌طور گذشت.

    بعد ۲۵ دقیقه داستان نوشتیم. تعداد کلماتم کمتر از روزای قبل شد، ولی قلمم خیلی روان شده و این عالیه.

    امروز به غذاهایی که خوردم توجه کردم و آب فراوان نوشیدم و این آغاز، نیک‌ترین بخش روزم بود.

  75. عصرها حدوداً ساعت ۴ تا ۸ باید درس بخوانم. دیشب برای خودم تعیین کردم این را. چقدر هم خوب شد. الان می‌دانم که باید قبلش کارهایم را جمع کنم که برسم به ساعت ۴. بعدش هم از ۸ وقت دارم که بنویسم و بقیه‌ی کارهایم را کنم.

    کلاً در برنامه‌ی یک روز باید ستون‌هایی وجود داشته باشند. چیزهایی که جای مشخص دارند و بقیه‌ی چیزها روی آن‌ها سوار می‌شوند. از صبح تا عصرم ستون داشت، ولی عصر به بعد کارهایم پراکنده بودند. با این فکر جدید بقیه هم نظم می‌گیرند.

    امروز هم تا عصر خوب جلو رفت. عصر هم چون می‌دانستم باید ساعت ۴ شروع کنم زود رفتم سراغ درس. ولی خب خیلی خسته بودم و خوابم برد. امروز خوب نرسیدم به برنامه‌ی عصر تا شب، ولی خب روز اول بود که این مدل را تمرین می‌کردم. زمان می‌برد.

    https://t.me/f_mahmudpur

  76. سال‌واژه: تغییر

    ۱- صبح کمی زودتر به محل قرار پیاده‌روی رسیدم. عمه و پسرعمه‌ام هم برای پیاده‌روی آمده بودند. تا دوستم برسد، کمی با عمه گپ زدم و سر به سرش گذاشتم. بعد از خداحافظی، دوستم هم از راه رسید. صحبت‌هایمان با دکوراسیون مینیمال شروع شد و به مدیتیشن ختم شد. گفت‌وگوی خوبی بود؛ آن‌قدر که متوجه گذشت زمان نشدیم.

    ۲- آتوسا چای ریخت و دور هم با خرما خوردیم. هنگام چای خوردن گفتیم و خندیدیم و همین همراهی و گفت‌وگو، لذت نوشیدن چای را چندین برابر کرد.

    ۳- امروز لابه‌لای صحبت‌هایم با آتوسا متوجه شدم چقدر نگران حرف‌ها و واکنش‌های آینده‌ام هستم؛ اینکه اگر فلان مسئله پیش بیاید، چطور باید با آن برخورد کنم و چه واکنشی نشان بدهم. گاهی هنوز اتفاقی نیفتاده، ذهنم مشغول آماده شدن برای پاسخ دادن به آن است. از همه سخت‌تر اینکه خودم هم همیشه از این عادت در رنجم و نمی‌دانم چطور باید از این چرخه نگرانی فاصله بگیرم.

    ۴- امروز کتاب «اسب سیاه» را باز کردم و واقعاً از خواندنش لذت بردم. خوشحالم که انتخاب خوبی کرده‌ام؛ تعریف‌هایی که درباره‌اش شنیده بودم بی‌دلیل نبود. کتاب دیدگاه متفاوتی درباره موفقیت مطرح می‌کند و همین نگاه متفاوت، برایم جذاب است.

    ۵- صحبت درباره مدیتیشن باعث شد جدی‌تر به خودمراقبتی فکر کنم و به این موضوع توجه نشان دهم که برای تقویت آن در زندگی‌ام به چه کارها و اقدام‌هایی نیاز دارم. احساس کردم خودمراقبتی فقط به استراحت یا انجام دادن کارهای لذت‌بخش محدود نمی‌شود و لازم است آگاهانه‌تر ببینم چه چیزهایی به آرامش و حال بهترم کمک می‌کنند.

    ۶- علاقه و دغدغه زیادم نسبت به استقلال شخصی در زندگی، باعث شد خودم را در موقعیتی تصور کنم که به آن رسیده‌ام و حسابی رویاپردازی کنم. فکر می‌کنم روزی که به خواسته‌ام برسم، آرمیتای شادتری خواهم بود؛ کسی که از داشتن اختیار بیشتر در زندگی‌اش لذت می‌برد و احساس رضایت عمیق‌تری دارد.

    ۷- امروز ۸ شد؛ چون روزم با یک انگیزه بزرگ و هدفی هم‌راستا با نویسندگی همراه بود و در کنار آن، کارهای مهمم را هم انجام دادم. با این حال، باز هم دستم برای ۱۰ نرفت. شاید چون هنوز بخشی از ذهنم درگیر نگرانی‌ها و فکرهای آینده بود، اما از اینکه روز فعالی داشتم و به چیزهایی که برایم اهمیت دارند نزدیک‌تر شدم، خوشحالم.

  77. ما دیشب ساعت 10:۳۰حرکت کردیم و ساعت۱۰:۳۰دقیقه وارد زاهدان شدیم وسایل رو که خالی کردیم شد۱۱ برقا قطع بود فشار آب هم کم بود خیلی کم تقریباً ۹روز یا ۱۰روز اونجا بودیم و خونه خالی بود گرد و غبار همه جا رو گرفته بود وسایل رو چیدیم سر جاش دونه دونه رفتیم حمام با همون فشار کم خیلی مزخرف بود روزمون بعدم استراحت کردیم البته من کلا تو ماشین خواب بودم ولی دوباره هم خوابیدم از ۱۱ ظهر تا ۹ شب که بیدار شدم با آرتمیس بانو حرف زدم گردو ها رو شکستم تازه بود دستم سبز شد متاسفانه چای خوردم خیلی دلم کشیده بود نمی دونم چرا
    با میوه خشک خوردم شکلات های ترش قدیمی داشتن بهم چشمک میزدن ولی بهشون بی محلی کردم بعدم آمدم لباسا های که خریدم رو چیدم تو همون لحظه تصمیم گرفتم لباس های قدیمیم رو تغییر بدم چون واقعاً دوستشون دارم خیلی شیک شدن ولی خوب فقط برش کاری کردم حوصله نداشتم بدوزم هنوزم خوابم میاد برم بخوابم فردا صبح کلی کار عقب مونده دارم چون تو مسافرت فقط خوشگذرونی کردم
    هعی خیلی دلم برای ناناس گربه تنگ شده هر موقع غذا می‌خوردم برای اونم میزاشتم
    چشماش خیلی قشنگ بود خیلی خیلی ناز بود
    موقع رفتن آمده بود جا خونه دید که رفتیم انگار واقعاً غمگین بود از اینکه داریم میریم تو جاده یک ساعتی که بیدار بودم به این فکر کردم الان کجاست داره چیکار می کنه خیلی وابسته شده بودم بهش.

  78. در سینه بند است نفس
    چون سینه‌بند است قفس
    وقتی رها گشت هوس
    در پیچ‌ و پیچ دو نفس

    ♡♡♡♡♡♡♡♡

    شانه چنگ می‌زند
    مو مویه می‌خاند
    وقتی از سر جدا می‌شود

    ♡♡♡♡♡♡♡♡

    ندانم شب است یا روز؟
    هم ماهی و هم خورشید
    بر من همیشه تابانی

    ♡♡♡♡♡♡♡♡♡

    از مو شکوه نکنم، گره به قهر دارد
    دلِ مو نرم شود گر آشتی کند شانه

    ♡♡♡♡♡♡♡♡♡

    عکسمان دونیم
    نیمه‌ات نصیب باد
    دل‌ مباد باد بیاورد
    کامل؛ نشود نیمه

    – دیروز خسته بودم سخنم ناتمام ماند از دفتر «ستاره در شنِ» میرزا آقا عسکری. فونداسیونش خوب و ساختارمند. زلزله‌ی ‌۱۰ریشتری هم نمی‌لرزاندش. گفتم در دفتر شعر هر شاعر واژگانی از دایره‌ی لغات شخصی‌اش می‌بینیم که پرکاربردترند. آنچه به نگرم آمد اینجا: نسیم، پرچم، شن، ساحل، ماه، شب، مه.

    – چند واژ‌ه‌ی ترکیبی قشنگ از دفتر: موجابی(موج +آبی)، خس‌خاشاک، پوستوار، بارانبار، اندوهگنانه، پیش‌خزنده، شبنم‌زاد. پیشا‌رو.

    – صید چند ترکیب استعاری زیبا باز از دفتر:
    زبان پیش‌خزنده‌ی چاقو، تیغه‌ی رنج، پلک زمین، خمیازه‌ی خاک، پیچه‌ی پچپچه، درنگی تندیس‌گونه، پوستوار آبِ ساحل، خاکدان ذهن، تیغه‌ی رنج، واژگان شبنم‌زاد.

    -گزین‌گویه بسیار است در شعر‌ها که از دیدی پخته و ژرف می‌آیند. مثلن این جمله:
    سخن اگر زیبا بود سکوت نیز حرفی می‌زد.

    -پاره‌یی «از بر ساحل‌ بُندای» با تصویری ناب:

    دریا کلام مواجی بود
    در کتاب لطیف شب
    که ورق می‌خورد

    چینش سطرها هم مثل حرکت موج است بر روی ساحل.

    -تصویرهایی اروتیک از همین شعر:

    جانان من به جامه‌ی موجابی جاری
    – من ماه‌زده-
    چو جامه‌ی خیسی برجانش چسبان…

    …‌مه‌وار می‌تنیدم در او
    چون حس بی‌بدیلی در جمله‌یی

    اگر شعر را کامل بخانید می‌بینید برای عینیت‌بخشیدن لذت هم آغوشی، واژه‌ها و تصویرهایی همگن را هشیارانه درساختار شعر چیده و تنیده‌اند. نظیر؛ ساحل، شن، موج، لباس چسبیده به تن از خیسی و پرچم برافراشته‌‌ در وزش باد و هر چیز تداعی‌گر کنادریا در تصور ما. نکته‌یی که نگفتم، در اشعار علائم سنجاوندی هم نقشی پررنگ دارند.

    -آخرش هم شعری کوتاه و تمام:

    بعد پنجم
    بلندا
    پهنا
    ژرفا
    خدایانی سه‌گانه‌اند
    آفرینشگران مکان.


    گذشته
    اکنون
    آینده
    خدایانی‌ یگانه
    آفرینشگران زمان.

    نه مرگ،
    که ابعاد چهارگانه را می‌بلعد

    نه‌زندگی،
    که ابعاد چهارگانه‌اش می‌بلعند،
    و نه دانش،
    که به کاستیِ خویش اشارتی‌ست،

    بل:
    قلبِ تو
    قلبِ من
    و شکوفه‌ی یک لبخند
    خدایانی سه‌گانه‌اند
    آفرینشگرانِ پنجمین بُعد
    که عشق است!

    – دیدن و خاندن کتاب روز در کارگاه کودک‌نویس: سیاهک پرنده‌یی که می‌تابید/ نوشته و نقاشی، نازنین آیگانی. متنش شاعرانه بود و با کتاب‌قصه‌های قبلی فرق داشت. پایان هم سمبیلک، بدون نصیحت مستقیم. تصویرسازی خوب با کنتراست سیاه و سفید، گاهی هم آبی‌سبزِ سایه‌‌روشن. بافت‌سازی در زمینه. نقوش تصاویر ظریف و خطی. خلاصه که دیدم به‌شوق آمدم برای تصویرسازی. البته اگر داستانم از مرحله‌ی داس‌خورد رستگار شود.

  79. گزارش نوزدهم
    سال واژه: تبدیل

    از دیدن نام خودم در قسمت همسفران ثابت‌ قدم گزارش نیک آنچنان خرذوق شدم که عرعرگویان خرغلت زدم. منِ شش ماه پیش عمرا باور می‌کرد نامش کنار واژه‌ی ثابت قدمی بیاید.
    نیک نویسی باعث شده حتی در شرایطی که فکرش را هم نمی‌کنم دست به کیبورد شوم. در حال بد و نا‌امیدی، در سرزندگی و شادابی و حالا در خستگی و بی تابیِ ناشی از نگفته‌ها.
    خانه و تمام
    شب اول خانه‌ی جدید. مبارک بادا. دچار آن نوع خستگی شده‌ام که خواب را از سر می‌پراند‌. پرگویی‌ام از این رو است.
    خودگیریِ مثبت و در مسیر نوشتن
    امروز در گروه همسفران حسابی برای هم نوشابه باز کردیم و از آشنایی با یکدیگر ابراز خرسندی کردیم‌.
    نویسنده ساز ۵۳۵ را در حالی که وسایلم را می‌چیدم، در سرم چیدم.
    ساره امروز لقب رود را به نوشته‌هایم نزدیک خواند. روان و ساده و قشنگ.
    مسئله
    تا به حال شده یک روز از خواب بیدار شوید و تمام انتخابات اشتباهِ گذشته و نگرانی‌های آینده روی سرتان بریزد؟ چرا امروز باید آن روزِ کذایی می‌بود؟
    مسئله این است. آیا واقعا ما به خاطر خطاهای پیشینمان، فرصتِ آینده را مخدوش می‌کنیم؟

  80. ۱ـ پیاده‌روی
    ۲ـ آشپزی و ظرف‌ شستن
    ۳ـ خوابیدن
    ۴ـ زبان خواندن
    ۵ـ مطالعه‌ی کتاب گور و گهواره
    ۶ـ کندوکاو شعرهایمان با دوستان
    ۷ـ حمام کردن
    ۸ـ عیادت از زن‌دایی و دوست
    ۹ـ حضور در کلاس شعر و بازخوردش
    ۱۰ـ خواندن از کتاب تئوری شعر

  81. امروز صبح ۲۰ دقیقه دویدم.
    صبحانه پروتیینی خوردم.
    دوش رفتم و لباس به ماشین انداختم.
    البته قبل همه این‌ها آزادنویسی کردم.
    با واژه‌های جمع‌آوری شده‌ام جمله ساختم. تمرین جذابی است.
    امروز کمی غزل خواندم از شهریار:

    مایه‌ی حسن ندارم که به بازار من آیی
    جان فروش سر راهم، که خریدار من آیی
    ای غزالی که گرفتار کمندِ تو شدم، باش
    تا به دام ِغزل اُفتی و گرفتار من آیی

    دو فصل از دُن‌کیشوت خواندم.
    دوتا متن در سایت بارگذاری کردم. یک رخدادک و دیگری جستار

  82. •• صبح وزید در خانه
    – بنظرت صبح می‌وزه؟
    بنظرم آره، صبح مثل کلمه‌ی مرکب می‌مونه.
    – با آفتاب و ابر یا با نور و باد یا حتی بارون و خاک ممکنه بیاد.
    صبح با هرچی دلش بخواد می‌آد.
    – پس اشکالی نداره بگم صبح می‌وزه؟
    نه اصن، تو هرچی بنویسی من قبول دارم، فقط قبلش بهم بگو تا هماهنگ باشیم.
    – باشه، قبول.
    ولی من خیلی منتظرم روزمو بنویسم، شب بشه و هُلش بدم تو کانالم و سایت استاد.

    •• از سیاه‌چاله‌ات بگو
    امروز گزارش دوستانم و مریم کاشانکی را خواندم، مدتی‌ست که او را هرروز در کنار دوستانم می‌خوانم، گزارشش رقیق و خواندنی‌ست.
    برای‌شان بازخورد نوشتم و در سیاه چاله انداختم.
    ترافیکِ گفت‌و‌گو شروع شد،
    مدتی بود کم ترافیک شده بودیم.

    •• ماکارونی غافلگیرم کرد
    در ذهنم ماکارونی می‌خواستم اما در عمل مواد قرمه‌سبزی بیرون گذاشته بودم. 
    در کمال آرامش پیاز‌ها را به مرحله هم آغوشی با گوشت رسانده بودم که…
    متوجه شدم اشتباهی دیشب گوشت چرخ‌کرده را بیرون آورده‌ام و چطور در مسیر فریزر تا یخچال ندیده بودمش؟
    چون خانه ما در شب‌ها همیشه کم نور و کافه‌ای‌ست.
    گوشتی که می‌خواستم از دستم قسر در رفته بود.
    حالا هم بی ناهار که نمی‌‌مانیم، من به ذهنیتم جامه ماکارونی می‌پوشانم تا به حقیقت گره بخورد.

    •• سلام مامان
    چند روزی بود دلم می‌خواست حال مادرم را جویا شوم.
    خواهرم در کنارش بود، حال او را هم پرسیدم.
    از مادر به خاطر قابلمه و ماهیتابه‌ای که برایم خریده بود تشکر کردم، دست بوس اویم.
    به او گفتم از ماهیتابه‌اش با سرخ کردن بادمجان تست قبولی گرفته‌ام، نمره‌اش را کامل گرفت.
    حالا فقط قابلمه باقی مانده که مهمان زیاد می‌طلبد و من هم فعلا بخاطر درد زانوهایم در استراحتم.
    او هم در آینده آزمون پس خواهد داد. لا‌ شَکُ و لا تردید.
    نوبت به خواهرم رسید، از او هم تشکر کردم بخاطر آلوهایی که به من داده بود.
    آنها را هم دیروز در غذا استفاده کردم، فوق‌العاده بودند. 

    •• چرا اینجا؟
    رفته بودم تا در حیاط لباسم را به دست آفتاب بسپارم که ناگهان ماری جلوی راهم سبز شد به اندازه‌ی خط‌کش سی‌سانتی.
    متوجه شدم تکان نمی‌خورد. خدا شلنگ آب را خیر بدهد که دم دستمان است، وگرنه من از آن شجاعت‌ها ندارم که با جارو مار را بیرون بیاندازم. اصلا تو بگو‌ مارهای شالیزار اسباب‌بازی‌‌اند، چه کنم می‌ترسم.
    همسرم را صدا زدم، او بیشتر از من می‌ترسید. اما دلش را شیر می‌کند که با اسکاج نرمی که در حیاط گذاشته‌ام از دُم مار کوچولو بگیرد و بیرون بیندازدش، همزمان مارمولک قهوه‌ای از درون اسکاج بیرون می‌جهد و او جیغ می‌کشد، بله جیغ. فریاد که مال این لحظه‌ها نیست.
    مارمولک شبیه آنهایی که دیده بودم نبود. قهوه‌ایِ خیلی قشنگی بود. او رفت پی کارش، من هم با آب مار را بیرون انداختم. مار مرده را.

    •• من قهرمان شاهنامه‌ام
    تماس با دکتر روانشناس نیمی از زمان وبینار نویسنده‌سازم را تنها تنها خورد و برای من بیست و پنج دقیقه‌ی آخرش را گذاشت. من هم غنیمت شمردم و داستانم را نوشتم، هزار کلمه. داستانی درباره‌ی صفورا که فهمیده، سرطان معده‌اش را صاحب شده و چهار ماه به صفورا فرصت زندگی داده و بعد از آن کل بدنش را صاحب می‌شود.
    چند لحظه‌ی قبلم را بیاد می‌آورم.
    به دکترم گفتم: «من پُر از نشخوار فکری‌ام، پُر از خودکم‌بینی و بی‌ارزشی.»
    و صفورا را ادامه می‌دهم.
    می‌خواهم صفورای سی‌و پنج ساله زنده بماند.
    دکتر از من می‌خواهد برایش چهار تمرین بنویسم، یکی از آنها تصور مرگ است و من هم از صفورا می‌خواهم از حسش به زندگی و تجربه‌ای که داشته بنویسد.
    هردو زنان قهرمان شاهنامه‌ی زندگی‌مان هستیم.

    ۱۴۰۵/۰۶/۲۴
    نشانی کانالم اینجاست👇🏻
    https://t.me/pichesabz

  83. گزارش ۱۲۶
    ۲۴ شهریور
    ✨صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ✨فهرستی از یادآورها و کارهای امروزم نوشتم.
    ✨به گل‌های اتاق کارم رسیدگی کردم. نوازششان دادم و کمی با آنها گپ زدم.
    ✨آزادنویسی جانانه‌ای داشتم. حسابی کیفورم کرد. ۱۰۸۵ کلمه.
    ✨بعد از پیگیری‌ها و وظایف کاری رفتم سراغ شب هول. نرم نرمک میخانمش. خیلی لذت‌بخش است:
    «مذهبی که در اصفهان به ما بچه‌ها می‌آموختند جهان را سراسر تاریکی و ظلم و گناه تصویر می‌کرد. ترس بنیاد آن بود. ترس از همه چیز و همه جا و همه کس. احساسی که بیش از این ترس آزارم می‌داد حس فلج‌کنندۀ گناه بود»
    ✨همدلی و گپ و گفت با همکاری که از رنج و تنهایی به تنگ آمده است.😔
    ✨خاندن خاطرات فلان السلطنه:
    «به جهت روزنامه موقعی لازم نیست هر وقت شروع کنی خوبست»
    «پول ندارم نمیدانم چه خاکی بر سر بریزم. امروز هر حمال‌زاده و تون‌تاب‌زاده هزار تومان دو هزارتومان ماهیانه مداخل می‌کند. من که پدرم سال صد هزارتومان خرج سفره داشت باید اینطور مفلس باشم. حکمت از بی‌عرضگی خودم است. الحمدلله مال ندارم علم دارم که آنهم برای عمه‌جان خوبست.»
    ✨طنز خوبی دارد به چنین نوشتنی نیاز دارم. بیشتر باید بخانم. متنوع‌تر بخانم.

    ✨حال امروزم همین شعر مولوی است:
    «دگربار این دلم آتش گرفتست
    رها کن تا بگیرد خوش گرفتست
    بسوزای دل در این برق و مزن دم
    که عقلم ابر سوداوش گرفتست
    دگربار این دلم خوابی بدیدست
    که خون دل همه مفرش گرفتست
    چو سایه کل فنا گردم ازیرا
    جهان خورشید لشکرکش گرفتست»

    ✨ گپ و گفت آخرشبی با پناه کوچول

    https://t.me/fahimsaadat0401

  84. معماری تفکر را بودم.
    فیلم دیدم. بی‌داد.
    شب هول را با خودم حمل کردم این‌ور و آن‌ور خانه.
    اینستا گردیدم.
    مثلسوال نوشتم.

  85. امروز برای سومین بار است که دارم می‌نویسم. هنوز از روزنویسی چیزی بارم نشده.

    صبح تکراری بود و چیزی از آن به خاطر نمی‌آورم. یک ساعت مانده به وبینار، در باز شد؛ خواهرزاده‌ام بود. به من نشان داد که بر سرِ در برچسب زده است. موجودی دلقک‌مانند. اسمش را پرسیدم؛ «کُرُمی» بود (یکی از رفیق‌رفقای هلو کیتی). خواستم بپرسم: «با آب در می‌ره؟»

    اما برادر بزرگ‌ترم وارد خانه شد. به‌رغم دوش عطری که برادرم گرفته بود، باز می‌توانستم سر و صدای بوی سیگار را با تمام وجود احساس کنم.

    «یعنی نمی‌دونه چقدر ضایع‌ست. وقتی “وینستون بلو” یا سیگارهای دیگری که اسانس ندارند رو می‌کشی، یا باید لباست رو عوض کنی، یا باید تو فضای باز سیگار بکشی. البته علاف که باشی، فرقی برات نمی‌کنه؛ بفهمن یا نفهمن. آخه تو رو چه به وینستون بلو؛ تو بهمن رو نخی می‌گرفتی، پولت تموم نشه سرِ ماه…»

    بعدش را درست به خاطر نمی‌آورم، ولی داشتم شلوار جینم را می‌پوشیدم تا به بیرون بروم؛ احتمالاً تا زحمت چندماهه‌ام را برای ترک سیگار هدر بدهم. همیشه همین‌طور پیش می‌رود. در این یازده سال، هر بار خواستم این بختک مکار را از تن خود باز کنم، طولی نمی‌کشید که او را در آغوش خود بازمی‌یافتم.

    حالا که گفتم یازده سال سیگاری بودم، این را هم بدانید که سنم به بیست نمی‌رسد.

    بعد از اینکه شلوارم را درآوردم، به وبینار پیوستم و بعد هم بقیهٔ روز برق قطع بود، آب نداشتم و اینترنت هم ملال‌آور ضعیف بود.

  86. خوشحالم با مطالعه‌ی «باز‌اندیشی زبان فارسی»
    به سال‌واژه امسالم، «زبان» می‌پردازم و بارها به آن برمی‌گردم.
    در مقاله‌ی «زبان فارسی و کارکردهای تازهُ آن» می‌خانم:
    «سروری تاریخی زبان عربی در قلمرو زبان فارسی پایان یافته و کار پیراستن و پالودن زبان از آنچه دانش‌فروشی سنتی به زور‌و‌ضرب در قالب زبان فارسی ریخته بود، بسیار پیش رفته است.»
    البته به کمک زبان‌اندیشان با ذوقی چون حسین‌گل‌گلاب، غلام‌حسین مصاحب، محمود صناعی، حمید عنایت، امیرحسین آریان‌پور و اعضای فرهنگستان زبان.

    ساعت هشت و نیم بیدار می‌شوم دوش می‌گیرم و نصف فنجان قهوه می‌نوشم، سرحال می‌روم پیاده‌روی.
    در خنکای صبح، زیر سایه درختان، راه می‌روم، به کارهای امروز فکر می‌کنم. شنیدن ویس سرزبان، دیدن ویدئو کلیپ سایکو، جستجوی ترجمه‌ی ترانه، خاندن مقاله‌ی آشوری، خاندن قصه‌ای از شهلا شفیق و نوشتن در «ساحلک.»

    تا ساعت چهار کارهای بالا را انجام می‌دهم. ناهار می‌خورم. آزاد‌پُرسی و آزادنویسی می‌کنم.
    امروز در وبینار قصه‌ای اتفاق می‌افتاد در بداهه‌نویسی که حیرت می‌کنم. از یک گفتگوی ساده‌ی دوستانه، مکان و زمان فرضی می‌سازم. داستان آدم‌های معمولی را می‌نویسم که دوست دارند معمولی نباشند. در ادامه متوجه شدند معمولی بودن مانع خلاقیت و تمایز نیست.

    در سرزبان ترانه‌ی «سایکو» را دوباره می‌بینیم. الهه‌جان آن را می‌شکافد. از به انسجام رسیدن لایه‌های داستان در موزیک‌ویدئو و اینکه نخ تسبیح گروه، دوگانگی است می‌گوید.

    نخ انسجام‌بخشی در زندگی من چیست؟
    در بخش دوم از چگونگی رسیدن به دلایل شکست‌های مکرر به نوشتن اعتراف می‌گذرد.
    واقعن وبیکارهای سرزبان کلاس جامعی‌ست برای تفکر و متفاوت اندیشیدن.

    فیلم «قوی سیاه» را که موزیک ویدئو «سایکو» به آن اشاره دارد، می‌بینم. معمولن درون خود دو خوی آرام و وحشی، داریم. سیاه و سفید. خیر و شر. نیکی و بدی. بی‌گناه و شیطانی.
    دختر رقصنده‌ی فیلم (نینا) نتوانست بدون آسیب بخود، جنبه‌ی تاریک و وحشی درونش را به نمایش بگذارد. سفیدی را کُشت تا بتواند سیاهی را روی صحنه اجرا کند. برای چه؟ برای احساس عالی بودن، تاوان سنگینی داد.

    رونویسی غزل می‌رساندم به:
    «خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
    دیو چو بیرون رود فرشته درآید»

    اگر دیو بیرون رود و دیو بدترکیبی آید چه؟

    «غفلت حافظ درین سراچه عجب نیست
    هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید»

    گاهی بی‌خبری، خوش‌خبری‌ست. اما در این اوضاع کنونی، بی‌خبری رنج و عذابی‌ست فرساینده.

  87. سلام
    واژه سال: نگاه عمیق،
    نمره روز: ۴
    پیاده روی: داخل خانه، فعلا به دلیل مصرف دارو درخانه محبوسم ،اما پنجره رو به خیابان بچه ها ،زندگی را قابل تحمل میکند.
    فیلم: عملیات والکری را دیدم، صحنه اعدام افسران وگفتگوی دوفرمانده ،که یکی از آن به مردی که دستهایش میلرزد میگوید نترس : فقط به چشمهایشان نگاه کن در خاطرشان می مانی ،جالب است که ۹ ماه بعد از این عملیات هیتلر شکست می خورد وبرلین سقوط میکند.
    صفحات صبحگاهی را نوشتم
    وبینار امروز ، پرسش وپاسخ و توصیه خواندن بوطیقای شعر نو ، والبته ۲۵ دقیقه نوشتن گروهی که قصه کودک نوشتم . دستم با نوشتن آشنا شده وکاش که ادامه یابد

  88. بیست و چهار شش سال پنج:
    امروز نوشتم . پشت میز کار نیم ساعتی صرف نوشتن درباره‌ی من شد . من ده سال آینده .
    گزارش نیکم سی روزه شد . این بار پای‌مردی کردم .یادم نرود فردا برای خودم یک کتاب بخرم، هنوز نمی‌دانم کدام را.
    خوشحالم که این روزها بین تمام روزهای عمرم گم نمی‌شود، ردی دارد از این لحظه به هر زمانی که هر کسی بخاندشان.
    این روزها برای من اغلب یک وجه مشترک دارد .شنیدن روایت یک اتفاق یا تصمیم تلخ از زبان راننده‌های اسنپ که اکثرن سی و پنج سال هم ندارند. ما همه غمگینیم ولی جز هم کسی را نداریم ، برای هم و برای خانواده و دوستان‌مان باید با تمام توان زندگی کنیم؛ دیالوگ یکسان من در پاسخ به آنها و بعد سکوت و هندزفری. قبل از پیاده شدن شماره‌ی یکی از دو تراپیست اخیرم را می‌نویسم و به دستشان می‌دهم. (راستی یادم نره خودم چهارم نوبت دارم)
    این روزها کمتر میل به معاشرت دارم، شاید بهتر باشد بیشتر رانندگی کنم.
    ده ساعت کار رمقی برای پیاده روی طولانی نذاشت تنها، رفتن تا سر کوچه برای دوری از عادت به تنبلی .
    وبینار از دست رفت و در پی آن احساس عدم رضایت از زندگی آمد.
    کتاب امشب تنگسیر از صادق چوبک. هفده صفحه خواندم. امیدوارم به تلخی سنگ صبور نباشد.
    بخش برجسته کتاب سنگ صبور از نظر من به نمایش گذاشتن عریان شخصیت‌های داستان بود. شخصیت پردازی استادانه به نوعی که احمد آقا، کاکل زری یا حتی هم‌صحبت همیشگی احمدآقا آسید ملوچ را می‌توان دید. در پایان داستان ما آنها را می‌شناسیم و اگر این قصه در دنیای واقعی ادامه پیدا می‌کرد، رفتار و گفتار و انتخاب‌های‌شان کاملا قابل پذیرش و شاید قابل پیش‌بینی است .
    یک فیلم را تا دقیقه پنجاه و سه دیدم . به توصیه‌ی یکی از دوستان فیلم crash محصول سال۱۹۹۶ را انتخاب کردم. یک فیلم با موضوعی جالب ولی تا اینجا نظر من‌ را جلب نکرد، شاید فردا تمامش کنم.
    امروز کمتر برای خودم وقت داشتم، حتی صورتم را ندیدم.
    نمره‌ی امروز شش

  89. • صبح، نواختم و آشپزی کردم و شیمی خواندم.
    فهمیدم استعداد نقاشی‌‌ام، درست اندازه‌ی معلم شیمی‌‌ست که خر را با کله‌ی مستطیلی کشید و بینی استوانه‌ای.

    • وقت‌هایی که برق می‌رود را به بطالت مطلق می‌گذرانم. می‌توانم از نبود آنتن، استفاده کنم و با تمرکز کتاب بخوانم اما درازایش، گوشه‌ی دیواری که آنتن دارد کز می‌کنم و محتواهای سطح پایین می‌بینم:)

    • آمدم نویسنده‌ساز و باآنکه از بخش نوشتنش جا ماندم تا برای کلاس موسیقی حاضر شوم، دیر رسیدم.

    • قرار است سراغ «باخ» بروم. آهنگ‌های زیادی از او شنیده بودم، بی‌آنکه بدانم ساخته‌ی او هستند.

    • شام خوشمزه بود، جای شما خالی.

    • فعلا خوابم می‌آید، شب‌خوش.

    https://t.me/hermionediana

  90. امروز بیست و چهارمین روز شهریور بود و صدای پیامک‌های پی‌درپی موبایل همسر جان توجه‌ام را جلب کرد. صبر کردم تا بیدار شود و توضیح دهد. بیداری صبح با سال‌واژه‌ی تعهدورزی آغاز شد. بعد با مایه‌ی حیات روبرو شدم و نماز و دعا و نوشتن بی وقفه و پیاده روی صبحگاهی. قبل از آنکه با همسر جان بیرون رویم گفتم صبر کن موبایلت را نگاه کن این همه صدای پیامک آمد که کنجکاو شدم. خودش هم کنجکاو شد و پیامک‌ها را نگاه کرد و گفت بابا خبری نیست امروز تولدمه همه بانکها و همره‌اول و بیمه و خیلی کسان و جاها که نمی‌شناسم تبریک گفتند و به راه افتادیم در راه انگار با من قهر بود هر حرفی می‌زدم یا جواب نمی‌داد و یا با بله و نه جواب می‌داد این موضوع ناراحتم کرد و قهر کردم و کمی از همسرجان فاصله گرفتم و آهسته‌تر گام برداشتم مرا همراه خود ندید برگشت و گفت چرا آهسته کردی گفتم حالا دیگه. خندید و دستم را گرفت و گفت همه تولدم را تبریک گفتند و تو نگفتی دلم رنجید. گفتم همراهی من با تو همه‌اش تبریک است دیگر چه می‌خواهی و هر دو خندیدیم. به خانه برگشتیم دخترم را بیدار کردم خواب آلود به طرف بابایش رفت و با خواب‌آلودگی او را بوسید و گفت تولدت مبارک. دور هم صبحانه خوردیم و لیستی از خریدها جلوی همسرجان گذاشتم و قرار تولد گذاشتم و گفت الان گرانی است خیلی مختصر بگیریم و من قبول کردم. امروز کمی بیشتر از توانم کار کردم و کمی هم بیشتر خوردم و لذت بردم از خوردن یک چای گل‌دم که سازنده‌اش خودم بودم. کتاب خسرو خوبان را خواندم و کمی سعدی جان نوش کردم. رویا پردازی در داستان کودک داشتم و به دوران بچگی خودم رجوع کردم که با چه اشیایی حرف می‌زدم و کار می‌کردم تا دستمایه‌ی داستان کودک شود. امروز با یک همکار قدیمی روبرو شدم و ساعتی با هم گفتگو کردیم. عبارت اجر صبر از کتاب خسرو خوبان نظرم را جلب کرد. در وبینار شرکت کردم و اول فهرستی از واژها در توصیف حال درونی خودمان نوشتیم و بعد هم رهنمون‌های استاد و بعد هم نوشتن که من هنوز به سرعت ایدآل نرسیدم. یاد خاطرات بچگی خیلی شیرین است. به خودم نمره‌ی هفت می‌دهم. امروز از اول صبح با شنیدن آوای پیامک ها معلوم بود روز شلوغی‌ست. آدرس کانال تلگرامم این است. بیایید و یادداشت‌های مهرابی را بخوانید. 👇
    https://t.me/notetoday1

  91. گزارش نیک مختصر امروزم؟

    روز آخر انتخاب واحد دانشجویانم بود، تا ظهر پی‌گیر بودم. جلسه پیش‌دفاع پروپزالم را به استادانم یادآوری کردم.

    چندباری ارائه‌ام را مرور کردم باید در عرض 10 دقیقه الی 15 دقیقه بگویم. خدا بخیر کند.

    آقا محمدحسن سربه سرم گذاشت. گاهی سربه سرش می‌گذارم و ممد صدایش می‌کنم. می‌گفت ما سه تا (خودش، آقا محمدهادی پسر عمه‌اش و آقا محمدجواد داداشش) با هم همکاری می‌کنیم. منظورش جوابت را نمی‌دهیم چون سه‌تایمان ممد هستیم. قول دادم هرگز دیگر ممد صدایش نکنم. همان آقا محمدحسن. امید که سر قولم بمانم.

    جلسه‌ی آخر کوچینگ رستا را با تسهیل‌گری خانم سیده‌زهرا محمدی شرکت کردم. با دوستان نازنینی در این دوره آشنا شدم. درست است زیاد حرف می‎‌زنم ولی از کانال‌هایم نگفته بودم. در بله مهمان حسیبا جان و نسیم جان شده‌ام. خوش‌آمدید. در این جلسه باز همان زبانزد ترکی را گفتم: «من انگیزه منگیزه بلمیرم نمدی، من اوشگون دره دره اورستی فتح المیشم.» ترجمه‌اش: «من انگیزه نمی‌دونم چیه، در حال چیدن ریواس قله‌ی اورست را فتح کردم.»

    نشد امشب در وبینار نویسنده‌ساز و وبیکار سرزبان شرکت کنم. فردا بعد از ارائه‌ام پادکست‌ها می‌شنوم و تمرین می‌کنم.

    داستان «عکس فوری» از مجموعه داستان «سوگ» از شهلا شفیق را خواندم. کیف پول زن گم می‌شود و او در جستجوی عکس فوری یادگار دخترش است، اما این عکس برای پلیس و دزد کیف اصلاً مهم نیست. یک کاست داشتم از مصاحبه‌ی رزمندگان در والفجر مقدماتی، پدرم هم صحبت کرده بود، گمش کردم و نیافتمش.
    داشته‌ی من از صدای پدر 18 ثانیه احوالپرسی‌اش با دخترعمه‌ام است که او صدایش را ضبط کرده.

    از «گاه ناچیزی مرگ» فصل 68 را خواندم با این جمله از ابن‌عربی: «خوشا به حالِ سرگردان.» و به صدای نهال تجدد در کتاب «ایرانی‌تر» گوش دادم.

    مثلاً با خودم قرار گذاشته بودم امروز قلم‌انداز و فهرست‌وار بنویسم و بروم سراغ مرور ارائه‌ام. نشد دستم به کم نوشتن نمی‌رود.

    1405.6.24
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  92. ۱. بیدار شدن و کوفت و زهرمار
    ۲. روز سه شنبه و خورشت مرغ ناهار و رسیدگی به حساب کتاب و کوفت و زهرمار
    ۳. نیک‌ترین کار امروز خوش‌برخوردی‌ام با مشتری بود که همان هم از سر وظیفه‌ست.
    ۴. کمی از پشت پنجره، به درخت گردوی ته حیاط نگاه کردم و کمی لبخند روی لبم رویید.
    ۵. کمی سریال دیدم.
    ۶. یک ساعت فقط با موسیقی همراه شدم.
    ۷. کمی تصویرسازی تمرین کردم.
    ۸. گزارش را با حداقل نیک موجود، نوشتم.

  93. سال واژه‌ام پایندگی

    ◇ تمرین خط. واژه‌ها‌ را آراستم. با صبر قلم و تمرکز دست دست.

    ◇دیشب پیش از خواب نقاشی کشیدم. اما لذت نبردم. آزارم داد. من قبلاً آن نقش را دیده بودم. شاید هم پیشترها آن را کشیده بودم. نفهمیدم. هیچ به یاد نیاوردم. نقاشی را در گذشته‌ام پیدا نکردم. فقط یک احساس. یک تصویر محو و تار.

    ◇دلم خواست سریالی تماشا کنم که مهیج و دلهره آور باشد. سریال فروشگاه قاتلان را دانلود کردم. دو قسمت از آن را تماشا کردم. به جای آنکه سر حالم کند بیشتر پکر شدم. صحنه‌ها آبکی بود. انگار مخاطب مغز و منطق ندارد.

    ◇بخشی از کتاب نظم زمان را خواندم. گاهی آنقدر میان افکارم می‌چرخم که سرم درد می‌گیرد. زمان. زمان، گذشته، آینده، حال. مغزم خوارش می‌کند.

    ◇ در وبینار امروز داستانی دیگر نوشتیم. آزادانه. برای این طور نوشتن، با هم نوشتن، صدای کیبورد، سرعت، بی‌وقفه نوشتن، هیجان انگیز است. با هم نوشتن شور و شوقم را بیشتر می‌کند. داستان امروزم درباره یک پروانه‌ی شکست خورده و ناامید بود. یک سنجاب او را نجات می‌دهد و به زندگی برمی‌گرداند. گرچه داستانم به پایان نرسید اما دلم می‌خواهد ادامه‌اش را بنویسم.

    ◇ داستان دخمه‌ای برای سمور آبی از کتاب نیمه تاریک ماه گلشیری. من را برد به بوف کور. نمی‌دانم چرا. بعضی داستان‌ها تو را تا لحظه‌ی نگه می‌دارند. وقتی به پایان هم می‌رسی باز سیراب نمی‌شوی. کسی چه می‌داند چند بار دیگر باید داستان را بنوشی تا تشنگی را ارضا کنیدیشب پیش از خواب نقاشی کشیدم آزارم داد من قبلاً آن را دیده بودم شاید هم پیشترها آن را کشیده بودم اما هیچ به یاد نیاوردم که چه ارتباطی با این نقاشی داشتم.

    ◇ دلم خواست سریالی تماشا کنم که هیجان انگیز باشد. سریالی به نام فروشگاه قاتلان را دانلود کردم. دو قسمت از آن را تماشا کردم. به جای آنکه سر حالم کند پکر شدم. صحنه‌ها به شکلی آبکی بود که انگار مخاطب مغز و منطق ندارد.

    ◇بخشی از کتاب نظم زمان را خواندم. گاهی آنقدر در افکارم می‌چرخم که سرم درد می‌گیرد. زمان. زمان، گذشته، آینده، حال. مغزم را مورچه‌ها می‌خورند.

    ◇ در وبینار امروز هم داستان نوشتیم. آزادانه. اینطور نوشتن، با هم نوشتن، صدای کیبورد، سرعت، بی‌وقفه نوشتن. هیجان زده‌ می‌شوم. با هم نوشتن شور و شوقم را بیشتر می‌کند. داستان امروزم درباره‌ی یک پروانه شکست خورده و ناامید بود. یک سنجاب او را نجات می‌دهد و به زندگی برمی‌گرداند. گرچه داستانم به پایان نرسید اما دلم می‌خواهد ادامه‌اش را بنویسم.

    ◇داستان دخمه‌ای برای سمور آبی از کتاب نیمه‌ی تاریک ماه گلشیری. مرا به یاد بوف کور انداخت. بعضی داستان‌ها تو را تشنه نگه می‌دارند. به آخر می‌رسی اما باز سیراب نمی‌شوی. کسی چه می‌داند باید چند بار دیگر داستان را بنوشی تا تشنگی‌ات را ارضاء کنی.

    ۱۴۰۵/۶/۲۴

    #روز_مرور

    https://t.me/maryamebrahimi21

  94. —امروز توانستم بعد از دو روز بیماری به کارهایم رسیدگی کنم.
    —دوش گرم می‌گیرم. یک صفحه آزادنویسی می‌کنم.
    —چند صفحه از رمان ثریا در اغما می‌خوانم. اما نمی‌توانم بیشتر بخوانم هنوز سردرد دارم.
    —گرچه اشتهایی ندارم ولی ناهار قیمه درست می‌کنم.
    —یک ساعت استراحت می‌کنم. کمی که بهتر می‌شوم با لیوان چای چند صفحه دفتر شعر شاملو می‌خوانم. چند واژه را یادداشت می‌کنم.
    —تمرینجا دو روز پیش را گوش می‌کنم. نکات جدیدی برای بهتر نوشتن یاد می‌گیرم.
    —موکلم ساعت پنج زنگ می‌زند. چون می‌خواهم وبینار امروز باشم دو ساعت دیگر با من تماس بگیرد.
    —وبینار امروز بیست‌وپنج دقیقه تند و تند می‌نویسم. استاد می‌گوید قصه بنویسیم اما چرا من هر بار قصه‌ی شخصی خودم را می‌نویسم؟
    —سری به دفتر شعر اخوان ثالث می‌زنم. تنها یک صفحه می‌خوانم.

    https://t.me/soraya_ahmadiani_132

  95. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -دو تا داستانک را ویرایش کردم. یکی‌شان را برگزیدم و فرستادم برای پشتیبانی.
    -با سردرد دراز کشیدم. کمی خوابیدم.
    -با سردرد بیدار شدم. نشستم پای داستان کوتاه‌. پنج صحنه‌ی اولش را بل‌اخره‌ نوشتم.
    -آن یکی داستانک را هوا کردم تو کانال‌.
    -گزارش نیک را هم نوشتم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  96. امروز کله‌ی صبح را یوگاییده‌ام.
    هرچند نمی‌دانم چرا کاری به این لطافت، شبیه فحشی نخراشیده و یغور درآمد. نمونه‌ای واضح از بیانِ نامناسب!
    شاید چون برای مراقبه و آرامش ذهن و اطوارهای این‌چنینی نبوده و عجالتا از روی ناچاری برای کش‌آوردن عضله‌های سرینی و همسترینگم بوده تا مجبور نباشم راهروی بین اتاق کارشناس و رئیس گروه وزارت صمت را امروز در حال رکوع بروم و برگردم. نیت که درست نباشد، کلمه‌ها بنای لجبازی می‌گذارند.
    کل روز را بین اتاق‌ها رفته‌ام. آرام بوده‌ام. پرخاش کرده‌ام. عقب نشینی نمایشی کرده‌ام. خط به خط بخشنامه‌ها را تفسیر کرده‌ام. مدارا کرده‌ام. مغالطه کرده‌ام. لب بر لب دوخته‌ام. و بلاخره راس ساعت چهار و چهل دقیقه‌ی عصر گل را زده‌ام و پرینت نامه‌ی امضا شده را گرفته‌ام.
    از فردا همین بنا را در گمرک ایران خواهم داشت تا گرفتن آن نامه و شنبه بعدِ آوردن آن نامه به وزارت صمت، برای گرفتن امضاهای آخر از این اتاق به آن اتاق در طبقه‌ی دوم، و رفتن به اتاق‌های طبقه‌ی هفتم و گرفتن امضاهای اتاق به اتاق طبقه‌ی هفتم، و رفتن تا اتاق غول مرحله‌ی آخر در طبقه‌ی نهم، و برگشتن به بخش آی تی در زیرزمین پیش غول چراغ جادو برای اعمال مستثنی در سیستم و تمام. کار دیگری لازم نیست.
    مدیون معلم زبان کوردیم هم نشده‌ام و تمرین‌هاش را کامل انجام داده‌ام و حسابی غافل‌گیرش کرده‌ام. گویا امروز هم امیدی به آمدنم نداشت و تا پیام ندادم وارد کلاس نشده بود.
    ترافیک عجیب غروب سه‌شنبه را با نویسنده ساز تاب آورده‌ام.
    و شب، در برابر وسوسه‌ی سفارش دادن غذا از بیرون به‌هوای تمام‌ کردن ناکجا آباد مقاومت کرده‌ام. نه فقط چون غذای بیرون مزخرف شده، اما چون می‌دانم فردا هم روز مزخرف دیگری‌ را باید در راهروهای گمرک ایران سرکنم و به چند صفحه‌ی آخر از ناکجا آباد نیاز دارم.

  97. بیست و چهارم شهریور
    ترجیح دادم کل مسیر رفت چشم‌هایم را ببندم و در جهان ذهنی‌ام زندگی کنم.
    از زمانی که به صندوق انتهای سالن منتقل شده‌ام، اول‌ صبح‌های خلوتی دارم. چند روزی است صفحات صبحگاهی‌ام را در محل کار می‌نویسم.
    همکار بدعنقم، آرامش ذهنیِ خلوت بودن را از بین می‌برد. بدعنقی‌اش اذیتم نمی‌کند. او بدعنقی بی‌مسئولیت است. بیشتر با قسمت دومش مشکل دارم. آدم بی‌مسئولیت کفرم را در می‌آورد.
    یا مثل بچه آدم چیزی را قبول کن و به درست‌ترین حالتی که می‌توانی انجامش بده یا شانه خالی کن و خیال همه را راحت.
    دروغ نیست اگر بگویم روزی بالای بیست و پنج بار می‌گویم: «برگرد سرکارت، مشتری داری». اگر قرار بر ماندنم بود، نارضایتی‌ام را به کارفرما منتقل می‌کردم اما ترجیح می‌دهم این ده روز آخر با تمام خوب و بدش سپری شود.
    زمان استراحت را صرف خواندن کتابم کردم. درست است کم خواندم، اما پنج صفحه‌ام گامی رو به جلو است.
    همکارانم راجع به ارتباطات عاطفی گذشته و حالشان صحبت می‌کردند، با اینکه با اکثر نظراتشان موافق نبودم اما ترجیح دادم نظری نداده و تمرکزم را روی جملات کتاب فلسفه‌ام بگذارم.
    در مسیر برگشت برای پیدا کردن پول نقد چهل‌ و پنج دقیقه خیابان‌ها را متر کردم و در نهایت هم دست از پا درازتر به خانه برگشتم.

  98. داده‌ها و خوانده‌ها

    از کتاب «آمار برای دانشمندان داده»:
    چند صفحه برگشتم عقب. اوایل کتاب. دیدم چه خوب است اینبار از انواع‌داده‌(Data type) بنویسم. کتاب در جدولی مختصر و ساده توضیح داده و رونویسی از آن می‌تواند سودمند باشد.
    شناخت و درک انواع‌داده مهم است و واجب. چراکه در تحلیل داده، نوعِ داده است که تعیین می‌کند کدام روش‌های آماری و محاسباتی را به کار بگیریم. از طرفی برای کار با نرم‌افزارهای برنامه‌نویسی باید انواع‌داده را بشناسیم تا برنامه در پردازش داده‌ها با خطا مواجه نشود و بتواند در ذخیره‌سازی و نشانه‌گذاری داده‌ها به شکل بهینه‌ای عمل کند.
    البته دسته‌بندی زیر در دیگر کتاب‌های آمار با عنوان «رده‌بندی متغیرها» آمده:
    انواع داده یا متغیرها:

    کمّی(عددی):
    داده‌هایی که در مقیاسی عددی سنجیده می‌شوند.
    گسسته: داده‌ای کمی که تنها مقادیری صحیح می‌پذیرد.(مثلا اعداد شمارشی)
    پیوسته: داده‌ای کمی که می‌تواند هر مقدار در یک بازه را به خود بگیرد.(مثلا اعداد اعشاری)

    کیفی(رسته‌ای):
    داده‌هایی که مجموعه‌ای از رسته‌های معین و متمایزند.
    باینری(دودویی): داده‌ای رسته‌ای که تنها دو مقدار مشخص می‌گیرد.(مثلا ۰ یا ۱، درست یا نادرست)
    ترتیبی: داده‌ای رسته‌ای که دسته‌هایش ترتیب مشخصی دارند. (مثلا سن افراد یا میزان رضایت افراد: خوب، متوسط، بد)

    سه نکته‌ از کتاب «در کمال سادگی» که برایم جالب بود:
    مغز ما رایانه نیست که همه چیز را با دقت تمام ثبت و پردازش کند؛ ماشینی ناقص و گوشتی است.

    ما چیزهایی را نادیده می‌گیریم و فراموش می‌کنیم چون این کار باعث می‌شود راحت‌تر زندگی کنیم. اما وقتی پیامی داریم که نمی‌خواهیم دیگران نادیده‌اش بگیرند یا فراموش کنند، این طراحیِ زیستی می‌تواند مانعی عبور ناپذیر به نظر برسد.

    برخی از بزرگترین کاستی‌هایمان:
    ۱. ما بیشتر چیزها را نمی‌بینیم.
    ۲. ما بیشتر چیزها را به یاد نمی‌آوریم.
    ۳. آنچه را که فکر می‌کنیم می‌دانیم، نمی‌دانیم.

    و دیگر؟
    سری هم زدم به رمان «شب هول» و دیوان «خروس لاری».

    #گزارش_نیک
    https://t.me/mraliabarashi

  99. امروز جز چند دقیقه نویسنده ساز چیزی ننوشتم. نوشتنم به بالا پایین کردن نوشته‌‌های قبلی گذشت.
    ناهار هم مثل نوشتنم ترمیم و تکمیل ناهار دیروز بود. ویرایش آبگوشت به خورش‌ بامیه. البته اول دو قسمت کردم.‌ بچه‌ها بامیه دوست ندارند.‌ داخل یک قسمتش بامیه ریختم برای خودمان.‌ بامیه نیم‌پز فریز شده دارم.

    شرق بنفشه از شهریار مندنی پور را دارم ضمن کارهای خونه گوش می‌کنم. مضمونش از عشق است و نثرش به نظرم شاعرانه. بنابراین بیشتر از کتابهایی که شنیده‌ام نیاز به تمرکز و توجه دارد.
    مندنی پور را با ضمه م می‌خواندم. مُندنی‌پور. مُندنی مخفف ماندنی یکی از اسامی قدیمی پسران مناطق ماست. قدیم که مرگ و میر نوزادان و کودکان زیاد بوده. خانواده‌هایی که چند نوزاد از دست می‌دادند، اسم بچه را ماندنی می‌گذاشته‌اند با نیت و امید اینکه برایشان بماند. اسم دختر هم بمانی شنیده‌ام.
    وقتی متوجه شدم شیرازی است، احتمال بیشتری دادم در اصل همانطور که تلفظ می‌کردم باشد. یادم می‌آید اوایل رونق عسلُویه، شنیدم خانم‌های تهرانی‌ که می‌آیند، عسلَویه تلفظ می‌کنند.
    چند صفحه از کوچه‌‌ابرهای گمشده را خواندم.
    صوت وبیکار الهه جان را گوش کردم بحث به ارتباط رسیده موضوع مورد علاقه و نیاز من. کتاب عشق کافی نیست را قبلاً نگاهی انداخته‌ام امروز خانم علیزاده از آن صحبت کرد، البته دیروز. باید دوباره سراغ آن بروم.
    به مادر زنگ زدم. جویای حالش شدم و از احوال خواهر برادرها خبر گرفتم. همگی از طریق مادر، روزانه از حال هم باخبریم. خدا را شکر از بودنش.

  100. گزارش نیک سه‌شنبه ۲۴ شهریور تابستان ۰۵

    گزارش نیک | شرح رویا

    بامداد، سه‌شنبه ۲۴ شهریور تابستان ۰۵، از خوابی بیدار شدم که گویی پیش از آنکه خواب باشد، فیلمی بلند و شاعرانه بود، فیلمی که هنوز چراغ‌های سالن، در پایانش، روشن نشده بودند.
    در خواب، دوستِ یکی از عوامل فیلمی سینمایی بودم؛ فیلمی درباره‌ی زندگی زن و مردی که روی زمین روزگار چندان خوبی نداشتند و پس از استخدام در شرکتی که محل کارش در ماه بود، به آنجا می‌رفتند. شرکت، خانه‌ای کامل با همه‌ی وسایل زندگی در اختیارشان گذاشته بود و آن دو، در آن سکونت تازه، زندگی دیگری را آغاز کرده بودند؛ انگار برای رسیدن به آرامش، کافی بود فقط چند میلیون کیلومتر از زمین فاصله بگیرند.
    از طریق همان دوست باخبر شده بودم که فیلم، برای چند سکانس شاعرانه، به دنبال بازیگر مردی است و من بی‌درنگ استاد ابراهیم سعیدی‌نژاد را معرفی کردم. او پذیرفته شد و گروه واقعاً برای فیلم‌برداری به ماه رفت و پس از پایان کار به زمین بازگشت.
    مدتی بعد، خودم را در نخستین اکران فیلم دیدم. سالن تاریک بود و پرده روشن. با هیجانی عجیب منتظر سکانس پایانی بودم. زن و مرد، پس از انتخاب اسباب و اثاثیه‌ی خانه‌ی ماه‌شان، کنار پنجره ایستاده بودند و زن به ابراهیم اشاره کرد تا زمین را از ماه تماشا کند.
    و زمین ناگهان روی پرده ظاهر شد, دور، آبی و شاعرانه، آن‌قدر زیبا که انگار همان سیاره‌ای که تا چندی پیش محل دشواری‌های زندگی بود، حالا از فاصله‌ای بسیار دور، به خاطره‌ای لطیف تبدیل شده بود.
    حضار شروع به تشویق کردند و من، سرشار از شوق، ابراهیم را در آغوش گرفتم و گریستم. پاهایم از نشستن طولانی بی‌حس شده بود، اما در آن لحظه دیگر اهمیتی نداشت. احساس می‌کردم او می‌دانست که من در رسیدنش به این فیلم سهم کوچکی داشته‌ام و همین تشکر خاموش، اشک‌هایم را بیشتر می‌کرد.
    شاید خواب می‌خواست به زبان خودش بگوید که گاهی برای دیدن زیبایی چیزی که در آن زندگی می‌کنیم، باید از آن فاصله گرفت. زمین، تا وقتی روی آن ایستاده‌ایم، سنگین است؛ اما از ماه، به اناری آبی بدل می‌شود.
    و شاید برای همین بود که در پایان خواب، دیگر ماه برایم جای دوری نبود؛ جایی بود که از پنجره‌اش می‌شد زمین را دوباره دوست داشت.
    شاید آدم گاهی باید دور شود، تا خانه‌اش را پیدا کند.

    ✓ گزارش‌ نیک | انجامِ دو کار اداری :

    صبح، با آن روشنایی گرم و زودهنگام اهواز که هنوز شهر را کاملاً در اختیار نگرفته بود، از خانه بیرون آمدم تا یکی دیگر از گره‌های اداری داروخانه را باز کنم. هوا هنوز آن گرمای سنگینِ ساعاتی بعد را بر سر شهر نریخته بود و من، در فاصله‌ی میان خانه و اداره، به آن رشته‌ی نامرئی از کارهایی فکر می‌کردم که مدت‌هاست هر کدام گوشه‌ای از زندگی‌ام نشسته‌اند و منتظرند کسی بالاخره آنها را از حالت «در دست اقدام» به «انجام شد» منتقل کند.

    مقصد، اداره بیمه سلامت استان بود.

    اداره، با راهروها و درهای نیمه‌باز و میزهایی که روی آنها کاغذها در سکوت روی هم خوابیده بودند، همان چهره‌ی آشنای جهان اداری را داشت. جهانی که در آن گاهی یک امضا می‌تواند به اندازه‌ی یک سفر طولانی آدم را به مقصد نزدیک کند و یک رمز عبور، اگر در جای درست خود قرار نگیرد، می‌تواند سرنوشت یک پرونده را برای مدتی نامعلوم به تعویق بیندازد.

    اما این بار چیزی در فضا متفاوت بود.

    خانم شهابی با آن برخورد پرمهر و خوش‌رویش، ناگهان بخشی از خشکی معمول اداره را از میان برد. گرمای رفتارش، در میان آن همه کاغذ و فرم و مهر، چیزی بود که نمی‌شد در هیچ پرونده‌ای ثبتش کرد، اما شاید از همه چیز بیشتر در خاطرم ماند. گاهی یک کارمند فقط یک کارمند نیست. گاهی طرز نگاه کردنش، لحن صدایش و اینکه با حوصله به حرفت گوش می‌دهد، باعث می‌شود همان کاری که تا چند دقیقه پیش شبیه دیواری بلند به نظر می‌رسید، ناگهان دری پیدا کند.

    فرم‌ها یکی‌یکی جلو رفتند.

    مهرها نشستند.

    امضاها در جای خود قرار گرفتند.

    و بعد، آن اتفاق کوچک اما مهم رخ داد: مسیر اتصال بیمه خدمات درمانی داروخانه داشت واقعاً راه می‌افتاد.

    یوزر و پسورد تغییر کرد و من به این فکر کردم که چه بخش عجیبی از زندگی مدرن به همین چند حرف و عدد وابسته شده است. انگار پشت آن صفحه‌ی کوچک، سرنوشت بخشی از کار روزانه‌ی داروخانه نشسته باشد و منتظر باشد کسی رمز تازه را به او معرفی کند.

    وقتی از اداره بیرون آمدم، احساس کردم صبح، برخلاف بسیاری از صبح‌های اداری، چیزی از خودش به من پس داده است. نه پولی، نه کاغذی، بلکه همان حس قدیمی و دلپذیرِ پیش رفتن. حس اینکه چیزی که مدت‌ها در ذهن مانده بود، حالا یک قدم، هرچند کوچک، از جای خود تکان خورده است.

    اما داستان هنوز تمام نشده بود.

    راهی دفتر خدمات قضایی شدم تا برای دریافت گواهی سوءپیشینه اقدام کنم. وارد شدم با همان امید ساده‌ای که آدم وقتی برای انجام یک کار اداری وارد جایی می‌شود با خودش حمل می‌کند: اینکه چند دقیقه بعد، یک کار دیگر هم از فهرست ذهنی‌اش خط خورده باشد.

    اما دستگاه اداری، که گویی همیشه برای پایان خوش داستان اندکی مقاومت در آستین دارد، این بار جمله‌ی معروف خودش را پیش کشید:

    «سیستم قطعه.»

    و همین سه کلمه کافی بود تا تمام آن امید کوچک، مثل سکه‌ای که روی پیشخوان گذاشته باشی و ناگهان کسی بگوید فعلاً قابل استفاده نیست، همان‌جا متوقف شود.

    سوءپیشینه نگرفته، از دفتر بیرون آمدم.

    اما عجیب این بود که این بار حتی این شکست کوچک هم نتوانست مزه‌ی صبح را خراب کند. چون بخش مهم‌تری از کار انجام شده بود و در میان آن همه راهرو و کاغذ و رمز عبور، برخورد مهربان یک انسان توانسته بود چیزی را که معمولاً خشک و بی‌روح است، برای ساعتی انسانی کند.

    بعضی روزها کارها تمام نمی‌شوند، فقط کمی جلوتر می‌روند.

    و شاید همین «کمی جلوتر رفتن»، اگر آدم لحظه‌ای بایستد و آن را ببیند، خودش یکی از شکل‌های کوچک خوشبختی باشد.

    ✓ گزارش نیک | نهار و ته دیگ مرغ و بادمجان

    بعد از صبحی که میان اداره و فرم و امضا و رمز عبور گذشته بود، ظهر بالاخره مرا به سمت چیزی بسیار ساده‌تر و زمینی‌تر کشاند: ناهار.
    ته‌دیگ مرغ و بادمجان سفارش داده بودم و وقتی ظرف را باز کردم، پیش از آنکه چیزی بخورم، بوی غذا خودش را به صورتم رساند. بوی برنج برشته، بوی مرغی که با حرارت آرام پخته بود و آن عطر گرم و کمی دودیِ بادمجان، مثل موجی کوتاه از بخار، از ظرف بالا می‌آمد و فضای اطرافم را پر می‌کرد.
    رنگ‌ها چشم را هم سیر می‌کردند. طلاییِ عمیق ته‌دیگ، قهوه‌ایِ براق و تیره‌ی لبه‌های برشته، زرد و سفید برنج و بنفشِ تیره‌ی پوست بادمجان‌ها کنار گوشت روشن مرغ، بشقاب را شبیه تکه‌ای کوچک از یک تابلو کرده بود. انگار آفتاب اهواز، پیش از آنکه از پنجره وارد اتاق شود، جایی در آشپزخانه افتاده و خودش را در رنگ ته‌دیگ جا گذاشته بود.
    قاشق را که در غذا فرو بردم، صدای ظریف شکستن ته‌دیگ زیر فشار قاشق، با آن خشکی شکننده و دلپذیرش، پیش از مزه به سراغم آمد. تکه‌ای برداشتم. سطحش سخت و ترد بود، اما زیر آن، برنج نرم و گرم پنهان شده بود. همان تضاد آشنا و لذت‌بخشِ خشکی و نرمی، دندان را لحظه‌ای درگیر می‌کرد و بعد بافت غذا در دهان از هم باز می‌شد.
    بادمجان‌ها اما داستان دیگری داشتند. نرم، روغنی و لطیف، با گوشتی که تقریباً بدون مقاومت زیر زبان و دندان می‌نشست. مزه‌ی عمیق و کمی شیرین بادمجان با شوری و چربی غذا در هم می‌آمیخت و مرغ، با بافت رشته‌رشته و گرمش، مزه‌ها را به هم وصل می‌کرد.
    هر لقمه چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشید، اما انگار در همان چند ثانیه، صبح اداری از ذهنم عقب‌تر می‌رفت. بوی کاغذ و راهرو و اداره جای خودش را به عطر برنج و مرغ داده بود. مهرها و فرم‌ها دیگر جایی در بشقاب نداشتند. حتی آن جمله‌ی معروف «سیستم قطعه» هم برای مدتی از حافظه‌ام خارج شده بود.
    بعد از غذا، یک جرعه فانتا خوردم. خنکی و شیرینی و گاز ریز نوشابه، مثل یک برق نارنجی و بازیگوش، روی زبانم نشست و برای چند لحظه چربی و گرمای غذا را کنار زد.
    و بعد، در همان حال که هنوز گرمای ناهار در شکمم مانده بود و مزه‌ی بادمجان و ته‌دیگ هنوز گوشه‌ای از دهانم جا خوش کرده بود، نشستم.
    یک صبح اداری را پشت سر گذاشته بودم.
    یک ناهار خوب خورده بودم.
    و حالا بدنم، آرام و بی‌عجله، داشت سهم خودش را از این ظهر پس می‌گرفت.
    گاهی زندگی همین است: چند فرم که امضا می‌شوند، یک کار که بالاخره راه می‌افتد، یک بشقاب ته‌دیگ داغ و طلایی و بوی بادمجان که برای مدتی کوتاه، تمام جهان را از پشت میزهای اداره به سر سفره برمی‌گرداند.

    ✓ گزارش نیک | نشست‌ روز ملی سینما، خاطره و بازگشت

    به مناسبت روز سینما، به نشستی درباره سینمای خوزستان رفتم. نشستی که بیشتر از آنکه درباره فیلم‌های امروز باشد، درباره گذشته بود. درباره سال‌هایی که بر پرده گذشته‌اند، درباره آدم‌هایی که فیلم ساخته‌اند، درباره شهرهایی که در قاب سینما ثبت شده‌اند و درباره تصاویری که پس از پایان فیلم، برخلاف خود فیلم، از حافظه پاک نمی‌شوند.

    سخن از تاریخ بود، اما من هرچه بیشتر گوش می‌دادم، بیشتر به حافظه فکر می‌کردم.

    شاید تاریخ سینما، در عمیق‌ترین معنای خود، چیزی جز تاریخ حافظه نباشد. فیلم‌ها ساخته می‌شوند تا لحظه‌ای را نگه دارند. چهره‌ای، خیابانی، خانه‌ای، صدایی، نوری که در ساعتی خاص بر دیوار افتاده است. اما عجیب آنکه گاهی فیلم به پایان می‌رسد و آنچه باقی می‌ماند، نه خودِ تصویر، بلکه تصویری از زندگی خود ماست که فیلم در ما بیدار کرده است.

    سینما، شاید هنری است که گذشته را به شکل حال نشان می‌دهد.

    در تاریکی سالن، گذشته روی پرده ظاهر می‌شود، اما تماشاگر هم‌زمان گذشته خودش را تماشا می‌کند.

    وقتی نشست تمام شد، از سینما ساحل بیرون آمدم. چند قدم بیشتر فاصله نبود تا ساندویچی‌ای که کنار سینماست. هوس همبرگر کرده بودم. وارد مغازه شدم و همان لحظه، پیش از آنکه سفارش بدهم، چیزی در من تغییر کرد.

    خوابگاه دانشجویی ما درست روبه‌روی همین مغازه بود.

    ناگهان فهمیدم چرا سینما را این‌قدر دوست داریم. چون حافظه هم شبیه سینماست.

    هر دو، واقعیت را آن‌گونه که بوده نگه نمی‌دارند. آن‌گونه که در ما باقی مانده نگه می‌دارند.

    خیابان همان خیابان بود، یا دست‌کم تصور می‌کردم همان است. مغازه همان حوالی بود. اما آنچه روبه‌رویم قرار داشت، فقط یک مغازه و یک خیابان نبود. لایه‌ای از زمان روی آن نشسته بود. لایه‌ای که چشم عادی نمی‌دید و فقط حافظه می‌توانست از روی آن پرده‌برداری کند.

    در همان لحظه، سال‌های دانشجویی مثل فیلمی که ناگهان دستگاه نمایش دوباره به حرکت درآمده باشد، در ذهنم شروع شد.

    خوابگاه.

    راه رفتن‌های بی‌هدف.

    شب‌هایی که دیر به اتاق برمی‌گشتیم.

    پول‌هایی که باید تا آخر ماه دوام می‌آوردند.

    دوستانی که آن روزها خیال می‌کردیم همیشه خواهند بود.

    و خودم. جوان‌تر، سبک‌تر، ناآگاه از اینکه روزی همین خیابان برایم تبدیل به یک قاب قدیمی خواهد شد.

    هیچ‌کدام را عمداً به یاد نیاورده بودم.

    حافظه، برخلاف اراده ما، انتخاب‌های خودش را دارد.

    و شاید این همان جایی است که سینما و خاطره به هم می‌رسند. هر دو منتظر یک محرک کوچک‌اند.

    گاهی یک تصویر.

    گاهی صدای موسیقی.

    گاهی نور عصر روی دیوار.

    و گاهی بوی همبرگری که سال‌ها پیش بارها از همان مغازه خریده‌ای.

    همبرگر را که گرفتم، گذشته از ذهنم بیرون آمد و تقریباً جسم پیدا کرد. بو و مزه، فاصله میان اکنون و آن سال‌ها را کوتاه کردند. چنان کوتاه که برای چند دقیقه نمی‌دانستم کدام من در این خیابان ایستاده است. آن دانشجوی سال‌های دور یا مردی که امروز، پس از سال‌ها، برای بزرگداشت روز سینما به همان حوالی برگشته است.

    شاید ما در طول زندگی از مکان‌ها عبور نمی‌کنیم. بخشی از خودمان را در آنها جا می‌گذاریم.

    بعد سال‌ها، وقتی برمی‌گردیم، آن مکان‌ها چیزی را به ما پس می‌دهند که فکر می‌کردیم از دست رفته است.

    سینما هم همین کار را می‌کند.

    یک فیلم، زمان را متوقف نمی‌کند. زمان را در حافظه دوباره قابل‌زیستن می‌کند.

    به همین دلیل است که بعضی فیلم‌ها را فقط یک بار نمی‌بینیم. حتی اگر دیگر هرگز آنها را در دستگاه پخش نگذاریم، بخشی از آنها در ذهن ما به نمایش ادامه می‌دهد. بعضی نماها، بعضی چهره‌ها، بعضی خیابان‌ها و بعضی صداها، سال‌ها بعد در لحظه‌ای کاملاً نامنتظر دوباره ظاهر می‌شوند و ما تازه می‌فهمیم فیلمی که دیده بودیم، در واقع هنوز تمام نشده است.

    شاید نشست امروز هم برای من چنین بود.

    قرار بود درباره تاریخ سینما بشنوم. درباره گذشته‌ای که متعلق به دیگران است. اما در پایان، سینما مرا به گذشته خودم رساند.

    از سالن که بیرون آمدم، دیگر فقط درباره تاریخ سینمای خوزستان فکر نمی‌کردم. درباره تاریخ کوچک و خاموش زندگی خودم فکر می‌کردم. تاریخی که هیچ کتابی آن را ثبت نکرده، هیچ آرشیوی نگهش نداشته و هیچ دوربینی از آن فیلم نگرفته است.

    اما یک ساندویچی قدیمی، روبه‌روی یک سینما، کافی بود تا دوباره ظاهر شود.

    و شاید این بزرگ‌ترین شباهت سینما و خاطره باشد.

    هر دو به ما نشان می‌دهند که هیچ لحظه‌ای واقعاً نمی‌گذرد.
    فقط از برابر چشم کنار می‌رود و جایی در تاریکی، منتظر نوری دوباره می‌ماند.

    نویسنده: دکتر علی اندیشمند

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🫧

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  101. قبل رفتن عزم رقصیدن و نوشتن کرده بودم. بعد کمی از کتاب «تمرین» را خاندم و بعد صبحانه و بعد رفتن.
    کار. خیلی شلوغ بود. دیگر نمی‌چشیدم. آن وسط هم زن و شوهری با بچه‌ی پنج‌ساله‌یشان آمده بودند و مرده را انگار داشتی فحش می‌دادی. پشت هم به زنش می‌گفت چرا بچه آوردی که نمی‌دانم فلان‌فلان. اینجا چه کار می‌کنم که نمی‌دانم فلان‌فلان. از بس بی‌ادب بود و پرخاشگر که حالم بهم خورد. تا حالا نشده بود مراقبت‌های کسی را انجام ندهم و یا این‌قدر رغبتم‌‌ را از دست بدهم برای صحبت با کسی. جلوی آن همه آدم به زنش پرخاش می‌کرد و توی صورت زنش شرمندگی را می‌دیدی.
    خسته شدم. یاد مادرهای تنها افتادم. یاد بچه‌های تنهاتر. می‌گفت وقتی می‌بینی پنجاه میلیون قرض و قسط دارم بفهم دیگر. منظورش این بود نگو شوهرم اهمیت نمی‌دهد، بگو کار دارد و سرش شلوغ است و حق دارد که من را تحقیر می‌کند و پرخاش می‌کند و به خاسته‌هایم بی‌توجه است. البته زن داشت قبل این حرف‌ها از شوهرش گلایه می‌کرد. راستش نمی‌دانم. گاهی از اینکه نمی‌توانم مردها را درک کنم غمگین می‌شوم. یک زبان‌نفهمی‌ای را در هردویمان حس می‌کنم که عذابم می‌دهد.
    اَه. زندگی را باش. «چرا بچه آوردی؟» انگار تنهایی بچه آورده است. به مادر تنها بودن که فکر می‌کنم خشمگین می‌شوم. به اینکه حق هیچ زنی نیست این‌قدر تنها بماند که حمایتی مثل همراهی همسرش را نداشته باشد. می‌دانم که آن مرد هم تحت فشار زیاد است، چه‌قدر زندگی می‌تواند فرسوده‌کننده باشد. چه قدر واقعی است و چه‌قدر از واقعی بودنش متنفرم.

    تمرینجا بودیم. «شوهر فقط یه عدده»، اینی که من دیدم عددی هم نبود، نه، درکش هم نمی‌کنم که زن و بچه‌ را تحقیر کند که کار دارد؟ که قرض دارد؟ اَه، اَه، اَه. نه نمت.

    تمرینات را استاد خاند و آموختیم.

    هوا دوباره گرم شد.

    به رقص و ناهار گذشت.

    نویسنده‌ساز. کلمات هفته را نوشتم. همان گوه بود که هست. داستان کوتاه را هم نوشتم. این‌دفعه گفتم یک جمله بنویس و فقط و فقط همان را ادامه بده. «داستان مردی که آرزو کرد موش کور شود و شد.» جریانی که در آن افتادم متوقف نمی‌شد. در نهایت چیزی بیرون آمد که انگار جایی پس ذهنم تار عنکبوت بسته بود. انگار دست انداخته بودم و مغزم را می‌خاریدم.
    دوباره؟ بله رقص.
    به شعر سر و سامان دادم و فرستادم.
    دوره‌ی شعر بودیم. ساعت ده بازخورد است و گفتم بنویسم در این فرصت. شاید ربع‌ساعتی را هم کتاب بخانم.

  102. حلزون در حفره.
    سال‌واژه‌ام نوگرایی.
    ۱- مدیرم حکایتی شعرگونه رو کرد که خیلی بامزه بود. خودش چند سال پیش سروده‌بود. یک ماجرای واقعی سر کار را با طنز ریزی به نظم درآورده‌بود. منبع الهام و حسرت شد که چرا شعله‌ی طنزم کم‌جان است.
    ۲- دکتر و داندان و پانسمان. حالا حالاها هم کار دارم. به قاف رفتم.
    ۳- برای داستانکم آنطور که باید و شاید انرژی نگذاشتم. فرمش که دهان‌صاف‌کن بود. مثل دندانپزشک‌ها. خاطره با روایت خبرگونه. دیشب تا بوق سگ روی‌اش کار کردم و ایده‌پراکنی کردم.
    ۴- فلسفه‌ی «بوق سگ» را می‌دانستید؟ البته از اینستاگرام فهمیدمش. منبع قابل اتکایی نیست. ولی ظاهرن قدیم‌ها سر شب در بازار، نگهبان بوق می‌زده و بعد سگ‌ها را رها می‌کرده تا اگر دزدی راهزنی بوده، سگ‌ها پاره‌اش کنند. بوق هم علامت اخطار بوده. کسی که تا بوق سگ کار می‌کرده یعنی تا لحطات آخر، مشغول کار بوده.
    ۵- از شلوغی روزهایم کم نمی‌شود. اگر بهمن فرسی «شب یک شب دو» را نوشت، من باید «سگ یک سگ دو» را بنویسم. اینقدر که سگ‌دو می‌زنم.
    ۶- به داستانک نوشته‌ام رضایت دادم و ارسالش کردم. لیدوکائین‌‌ها و تیر دندان نمی‌گزارند مخیله‌ام بیش از این پرواز کند.
    ۷-در تاکسی ایده‌ی داستانکی به سرم نشست. در «ساحلک» داستانک را نوشتم. لیست‌های نوشته در ساحلک را نمی‌شود حذف کرد؟ حالا که حرف از ساحلک شد، باید بگویم که از امروز استارت نوشتن را در آن زدم. باگ‌هایی به ذهنم می‌رسد که از آن‌ها حتمن برای تیم ساحلک خاهم نوشت.
    ۸- شاید به «نیمه‌ی تاریک ماه» سرک کشیدم. داستان‌های دهه‌ی ۵۰ گلشیری بعضن چنان حس هم‌ذات‌پنداری‌ات را یقه می‌کنند که جای شخصیت‌ها عذاب وجدان می‌گیری، ناراحت می‌شوی و ذوق می‌کنی.
    ۹- فردا شلوغ‌تر از امروزم.
    «منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر» و حالا که حرف از سگ‌دو شد «سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر»
    ۱۰- دلم برای وبینار و استاد تنگ می‌شود.
    ۱۱- سپاسگزار بودنم.

  103. در حال نوشتنم.
    نوشتن گزارش نیک بیست و ششم از راه رسید.
    خدا را شکر می کنم که زنده ام و باری دیگر فرصت نوشتن نیک ترین گزارش را به شیوه ی خودم دارم.
    صبح دیگر، برای ساختن یک زندگی بهتر شروع شد.
    کمی ورزش کردم و اعضای بدنم را تکان دادم تا کوفتگی و گرفتگی از بدنم رها شوند.
    حالم روز به روز رو به بهبودی است. امروز بهتر از روزهای اول هستم.
    این ویروس بدجور من را از پا انداخته بود.
    به سمت اتاق روانه شدم و کتاب هرگز سازش نکنید را بالاخره تمام کردم.
    به نظر کتاب خوبی می آمد با اینکه زیاد جذاب نبود، اما نکاتش راهنمای خوبی برای مذاکره و رسیدن به هدف دلخواه بود.
    بالاخره هر کتابی نکته ای به آدم می آموزد که در جایی به دردش می خورد.
    خواندن کتاب خالی از لطف نیست.
    گوشی ام را چک کردم از کانال ها بگیر تا سایت های استخدامی.
    دوباره به اتاقم رفتم و جلسه ی جدیدی از پادکست را گوش کردم.
    این جلسه واقعا تکان دهنده بود. اشاره می کرد چیزی بیرون از شما نیست که به درون خودتان ربطی نداشته باشد.
    بیرون شما انعکاس درون شماست.
    الان هر شرایط و چیزی را که تجربه می کنیم از منشا درونی خودمان تراوش کردند.
    منشا تمام اتفاقاتی که میفتد از درون ماست.
    به طور مثال اگر ما از دیگران بی احترامی، توهین، بی وفایی دریافت می کنیم این ها را هزاران بار در حق خودمان انجام دادیم که الان جهان آیینه شده که تمام بدرفتاری هایی که در حق خودمان انجام دادیم را منعکس می کند.
    وهمناک و توانفرسا است. شاید نتوان آن را منطقی دانست و پذیرفت. اما این حقیقتی است که باید قبولش کنیم ، چون برای نجات از آن هیچ راهی نداریم جز پذیرفتن و تلاش برای جبران تمام ناحقی ها و بدرفتاری هایی که در حق خودمان انجام دادیم.
    این پادکست من را با حقیقت هستی مواجه کرد.
    اگر می خواهی زندگیت تغییر کند فقط دنبال جمع آوری اطلاعات نباش. چون اگر فقط اطلاعات را جمع آوری کنی تغییر نمی کنی. تا همینجا هم زیاد اطلاعات دریافت کردی همه ی آن ها تکرار کن تا جزئی از باورت شود و زمانی که باورت تغییر کند، زندگیت خود به خود غوغا می کند.
    امروز بعد از شنیدن این پادکست کمی تصویر سازی کردم. تا حالا این کار را انجام دادید؟
    تصویرسازی در مورد آینده ای که می خواهم.
    و با سر زدن به اینترنت و دانلود فیلم از ماشین مورد علاقم مسحور رویاپردازی شدم.
    خیلی کیف کردم و مملو از حال خوب شدم.
    امروز نصاب آمده بود تا پرده ی جدیمان را نصب کند. من که داخل اتاق بودم زیرکانه حرف هایشان را شنیدم. یکی از حرف هایش به دلم نشست.
    می گفت پدرم به ما می گفت پسرم همیشه دنبال نان حلال باش ، چون وقتی میگویی حلال دهانت باز می شود اما زمانی که می گویی حرام خود به خود دهانت بسته می شود.
    خیلی جالب بود‌‌.
    مادرم من را صدا زد تا ببینم که پرده چطور شده است. داخل پذیرایی رفتم و سلام دادم. پرده را نگاه کردم چه قدر زیبا و دلبر شده بود.
    مادرم می گفت فقط کمی بلند شده اینطور نیست؟
    من گفتم نه آن طور هم که می گویی بلند و بد نشده است.
    نصاب می گفت اگر می خواهید پرده را با خودم ببرم مغازه تا برادرم کوتاهش کند.
    اما ما گفتیم نه لازم نیست آنقدر زیبا شده که بلندی اش به چشم نمی آید.
    درگیر پرده و محو زیبایی اش شدم که ناگاه نگاهم به ساعت افتاد. وای ساعت ۱۷ شده بود.
    وبینار محبوبم نویسنده ساز شروع شد.
    من سراسیمه به سمت اتاق رفتم و فورا اینترنت را روشن کردم و وارد وبینار شدم.
    اوووووف خداروشکر هنوز شروع نشده بود.
    نفس راحتی کشیدم و آرام گرفتم.
    آهنگ بعد از نسترن در حال پخش شدن بود و شاهین کلانتری هنوز وارد صحنه نشده بود.
    ادا و اطوار و قر دادن شاهین کلانتری آدم را سر ذوق می آورد و از خنده روده بر می شوی.
    وبینار شروع شد.
    امروز روز پرسش و پاسخ بود و دوستان سوالاتی را مطرح کردند.
    چه قدر کتاب های خوب و متنوع معرفی شدند.
    اتفاقا استاد گفت که قرار است همه ی کتاب ها را لیست کند و روی سایت قرار دهد.
    من که از ذوق داشتم می ُمردم.
    بوی سبزی قرمه سبزی شامه را پر کرده بود، چون همسایه سبزی گرفته بود و در حال سرخ کردنش بود و بویش کل ساختمان را برداشته بود.
    چند کتابی که معرفی شدند عبارت اند از: چگونه مثل فیلسوف ها بیاندیشیم، ابزارهای کمدی نویسی، در ادب تعلیم و تربیت، نمایی روشن تر، مسئله ی مدرسه، نظم پریشان، رها و ناهشیار می نویسم، درباره هنرمند جنجالی، کتاب تاریخ مذکر براهنی، سلوک شعر محمود فلکی، تئوری شعر اسماعیل نوری، انجمن شاعران مرده و کتابی به اسم بوطیغای شعر نو از شاپور جورکش که شاهین کلانتری روی این کتاب خیلی تاکید می کرد.
    چه جلد نارنجی خوش آب و رنگی هم داشت.
    رسیدیم به هزارکلمه نویسی.
    داستان امروز من، اول با خودم شروع شد. بعد رسید به دخترکی که در محله ای فقیرنشین زندگی می کرد، اما فکر و اندیشه ای بزرگ داشت و به سختی مدرسه می رفت تلاش می کرد که آینده ای خوب بسازد.
    بعد از اتمام وبینار گوشی را به شارژ زدم چون باطری اش در حال تمام شدن بود. حدود یک ساعتی استراحت کردم و با مادر چای نبات خوردیم.
    ناگهان یاد رمان شب هول افتادم که دیشب قول دادم آن را بخوانم. گوشی را که هنوز خوب شارژ نشده بود کندم و داخل پی دی اف ها، رمان شب هول را باز کردم و خواندم. در حین خواندن کلمات عجیب و کاربردی را هم یادداشت کردم تا دایره ی لغاتم را گسترش دهم.
    راستی الان یادم آمد که استاد لیست همسفران گزارش نیک را به روز کرده است.
    وقتی اسمم را دیدم خیلی ذوق زده شدم و قلبم اکلیلی شد.
    خیلی دوست داشتم که اسم من هم میان آن اسامی باشد که بالاخره این اتفاق به وقوع پیوست.

  104. نوشتن خایه می‌خاهد، خایه‌اش را داری؟

    ماجرا از زبان او شروع شد. او گفت(اینجا اسمش را آبی می‌گذاریم). من مثل یک الاغی که پایش توی گل گیر کرده باشد داشتم زندگی‌ خودم را می‌کردم. من از آن شعرهای معلوم‌الحالم برای او می‌فرستادم و او یعنی آبی در ستایش اشعارم به کرات می‌گفت چرا هیچ کلاسی شرکت نمی‌کنم اندر مسائل نوشتن؟ خلاصه از او اصرار و از من هم انکار که نه بابا رابطه‌ی بین‌مان چندان هم جدی نیست و خایه‌اش را در خودمان نمی‌بینیم و این آسمان‌ریسمان‌ها. زمان گذشت و گذشت و گذشت تا رسید به دوسال پیش. بالاخره حرفش سلول‌های خاکستری‌ام را به خارش انداخت و وادارم کرد به کندوکاو. که نویسندگی چیست و چطور می‌توان نویسنده شد و چه کسانی استادند و چه کسانی درس آنلاین می‌دهند.
    از این سایت به آن سایت دنبال یک استاد می‌گشتیم. در این کش و قوس‌ها مدرسه‌ی نویسندگی را یافتیم. کَمَکی‌ خاندیم. رفتیم سراغ تلگرام و یوتوبشان. خوشمان آمد. گفتیم همانی‌ست که می‌خاستیم. کپی برابر اصل توی ذهنمان. رفتیم و ثبت نام کردیم و شرکت جستیم در کلاس نویسندگی خلاق پایه. مونولوگ نوشتیم و یک‌خورده‌ای کلمه ورز دادیم و دیالوگ پراندیم و طرح داستانی هم انداختیم وسط. با خودمان گفتیم نویسندگی همین است؟ اَکِههههههی این که خوراک‌مان است. حالا نمی‌دهی شیش کی می‌دهی شیش🤣🤣؟ استاد هم کَمَکی ازمان تعریف کرد و بال درآوردیم که خایه‌اش را داریم. این شد که ما دم درآوردیم😁. سیس نویسنده‌های پرفهم و شعور را گرفتیم که حرفی برای گفتن دارند😁. کم مانده بود همین امروز فردا خودمان را بچسپانیم به نویسنده‌های روسی و ادعای ژن مشترک کنیم😁😁.

    اما اما اما داستان در اینجا ختم نمی‌شود😁. سوالی همیشه ته ذهنم جفتک می‌پراند و من با خودم عهد بسته بودم که جوابش را بیِاکتشافم. پرسش این بود: چه چیزی باعث شد داستایوفسکی داستایوفسکی شود و آلبرکامو آلبرکامو؟ چه چیزی باعث شد ویکتور هوگو جاودانه شود؟ براستی آنانی که می‌نویسند و ادعا دارند، با آنانی که می‌نویسند و قرن به قرن درخشش‌شان بیشتر می‌شود یکسانند؟ براستی چرا از جمع خوبانِ نویسنده این‌ها(مثال عرض می‌کنم) همیشه در هر قرن و تاریخی پرچم‌شان بالاست؟
    خلاصه که سرتان را درد نیاورم امسال کَمَکی سر درآوردم. البته که دیر فهمیدن و کم‌ فهمیدن بهتر از هرگز نفهمیدن است. خلاصه که زبان. خلاصه که خودم هم کَمَک کَمَک در جریان این چیزها قرار گرفته‌ام. وسعم نمی‌کشد مسأله را باز کنم. بشکافم. حداقل حالا. همینقدر بس باشدتان که، وای اگر پرده برافتد که چه شوری خیزد😁. کندوکاو بماند برای بعدترها.

    پ.ن. لازم به ذکر است که بگویم قبل‌ترها فکر می‌کردم خایه چیزی‌ست مادرزادی، ولی حالا می‌پندارم چیزی‌ست کاملن اکتسابی.😁

    ✍ فاطمه محمدی

    #گزارش_نیک

    https://t.me/Mohammadfaty2

  105. – به دنبال استخدام یک قاتل سریالی هستم جهت کشتن همسایه‌ای که موبایلش از ساعت ۵ تا ۷ یک‌ریز آلارم می‌دهد. فقط باید قاتلی باشد که بی‌سر‌و‌صدا کار کند چون اگر او هم بخواهد صدا تولید کند ناچار م دنبال کسی باشم که او را بکشد. نمی‌دانم این بابا کر است، که در اینصورت آلارم به کارش نمی‌آید، یا به خواب مرگ می‌رود، که امیدوارم خواب به خواب برود. اگر هیچ‌کدام از این‌ها نیست قطعن «سان‌ آو اِ بِچ» است. (خواستم کمی زهرش گرفته شود.)

    – جایی که کشف کرده بودم برای «تمرینجا» تقریبن جواب داد؛ اولش داشتم ناامید می‌شدم اما بالاخره توانستم وارد شوم و با درنظر نگرفتن چند قطع و وصلی کوچک می‌شود گفت که همه را بودم. آنجا که نشسته بودم متوجه‌ی یک تکه از قرنیز شدم که شکسته بود؛ تا به حال این شکستگی را ندیده بودم. باید در موقعیت تازه‌ای قرار بگیری تا بعضی چیزها را ببینی، زاویه‌ی نگاهت باید تغییر کند. در مورد آدم‌ها هم همین‌طور است؛ باید از زوایای تازه‌ای به آدم‌ها نگاه کنی تا شکستگی‌هایشان را ببینی و حتی قشنگی‌هایشان را.

    – گواهینامه‌ام آمد. انصافن سریع عمل کردند، فکر می‌کردم خیلی بیشتر طول بکشد. خوشبختانه عکس آنقدر کوچک است که تقریبن پیدا نیست. حالا نه اینکه بخواهم به خودم امید بی‌جا بدهم اما چون خودم را برای بدتر از این آماده کرده بودم الان حالم بهتر است. سطح توقعاتت را که پایین بیاوری هر چیزی می‌تواند برایت رضایت‌بخش باشد.

    – پادردی که می‌گفتم امروز به سراغم آمد. چاره‌اش هم که مشخص است؛ پیاده‌روی بیشتر. همین کار را هم کردم و خیلی هم کیف‌ناک بود. البته نتیجه‌اش فعلن پادرد بیشتر است تا چند روز بگذرد.

    – قصار امروز دلگرم‌کننده و آرامش‌بخش است و البته خردمندانه، حلزونش هم که از منتها‌الیه خلاقیت یک دور کامل زده است و به مبتداالیه آن بازگشته است؛ خلاقیت بی‌پایان.

    – وقتی می‌بینم چطور همه چیز را با این دقت و ظرافت و البته با این مهر و محبت برنامه‌ریزی می‌کنید به خودم می‌گویم آن بخش‌های دردناک را هم شما با همین دقت و همین محبت چیده بودی، منم که هنوز ادراک کاملی از روندها، مناسبات، علت‌و‌معلول‌ها و از عملکرد سیستمی با این نظم و لطافت ندارم. وظیفه‌‌ام این است که اعتماد کنم و می‌کنم تا آنجا که دستم برسد.

    – الهی شکرت…

  106. _پیاده‌روی  و نرمش

    _امتیاز ۶ از ۱۰

    _ نگارش صفحات صبحگاهی در شش صفحه 
    _صبحانه بدون نان تازه حتی نان خشک و بیات هم نداشتم، ازسر کوچه تا نانوایی سه دقیقه فاصله است، هیچ کدام نرفتیم نام بخریم، به جایش کلمپه وچای خوردیم. 
    _از عجایب امروز  سوم شخص، علاوه بر کارهای منزل، شاغله این روزها کارش سخت‌تر است، در قورمه سبزی به جای این که از فریزر بسته گوشت در بیاورد، بسته کله پاچه پخته شده شامل دو زبان و آرواره را روی لوبیا و سبزی ریخت، در قابلمه را بست، به امان گاز تا پخته شود، وقتی به آشپزخانه برگشت متوجه شد در خورشت نوآوری به عمل آورده سریع زبان ها را چند تکیه کرده خورشت را در ظرف کشید. (گوشت آرواره را به ظرف سرو اضافه نکرد.)
    وقتی غذا تمام شده دیگری گفت خورشت قورمه بود اما وقتی وارد خونه شدم بوی کله پاچه میومد، سوم شخص زل زد توی چشمانش و گفت نوش جان. (اما معنای آن می شود هیچی نگو خود می دانم چه غلطی کرده ام.) بی خیال این نیز بگذشت.
    _مشاهده فیلم آموزشی و یادداشت برداری و کشیدن نقاشی آخر  آن خستگی همان جا پرپر شد.

    _ خود پنداری : سرعت دقت کیفیت سه ضلع اقدامات ما هستند امروز سوم شخص دقت را فدای سرعت کرد.
    _ شرکت در وبینار ۵دقیقه بنویسیم، تلفن همراه زنگ زد و پاسخ دادم، دوباره به وبینار برگشتم، از همون جایی که استاد گفت بنویسید تابستان خود را چگونه گذرانید؟ علم بهتر است یا ثروت بنویسید هرچی با لحن معترض گفت بنویسید .

     گزارش نیک ۱۲۵ هم به سرانجام رسید.

  107. ✔️تازه یاد گرفته‌ام که در صفحه‌ی صبحگاهی از خودم بنویسم و افکارم را روی کاغذ بیاورم.
    ✔️با تمرین یوگا، روی انعطافم کار کردم.
    ✔️دستم در هزار کلمه‌نویسی شخصی فرز شده و نیم‌ساعت برایش کافیست. در رونویسی از حافظ، بیت
    همتم بدرقهٔ راه کن ای طایرِ قدس
    که دراز است رَهِ مقصد و من نوسفرم
    توجهم را جلب کرد.《نوسفر》هم روزواژه‌ام شد.
    ✔️یک کلاس حضوری یوگا داشتم.
    ✔️در این سه روز که در تمرین‌جا شرکت می‌کنم، نکات ویرایشیِ زیادی آموخته‌ام. دست‌خالی می‌روم و دست‌پر بر می‌کردم.
    ✔️پرسش و پاسخهای نویسنده‌ساز به آدم دید می‌دهد.
    نخستین روزی که به وبینار آمدم، فکر نمی‌کردم روزی نوشتن، پای ثابت لحظه‌هایم باشد. آمده‌بودم که مقاله‌نویسی در مورد یوگا را یاد بگیرم و بروم، ولی به داستان رسیدم. خداراشکر و به قول پدرم 《الخیر فی ماوقع》
    در هزار کلمه‌نویسی داستان‌ساز، لپ‌تاپم پای عزرائیل را به متنم باز کرد.
    در جمع فرشتگان، عزرائیل مأمورِ جان‌گرفتن می‌شود و بی‌مقاومت قبول می‌کند. کارش با پسر‌بچه‌ای آغاز می‌شود. وقتی که می‌خاهد جانش را بگیرد، مادر پسر با التماس از عزرائیل میخاهد که مرگ پسر را به تاخیر بیندازد و چون 《نه گفتن》 در دم و دستگاه عزرائیل و رؤسایش تعریف نشده، به حرف زن گوش داده و جانش را نمی‌گیرد. ناتوانی عزرائیل در نه‌گفتن، دردسرساز می‌شود و در کار فرشتگان دیگر را خلل ایجاد می‌کند، چون فردی قرار بود برود و نرفته و حساب و کتابها را به هم ریخته.
    عزرائیل اخطار می‌گیرد و باید تا زمان مشخصی نه‌گفتن را یاد بگیرد. با کتاب خاندن و نوشتن تمرین‌کردن با سایر فرشته‌ها، تلاش می‌کند و نمی‌تواند. در نهایت آخرین فرصت را به او می‌دهند. باید جان یک زن را بگیرد و اگر نتواند، به انسان تبدیل می‌شود و به زمین می‌رود.
    اینکه برای گرفتن جانِ زن چه‌کار می‌کند و ادامه‌‌ی داستان به بار ننشست، اولین طرحیست که مشتاقم تکمیلش کنم.
    ✔️دفترهای دوکا، بی‌لنگر، پرنده‌به پرنده و با مادرم همراه را خاندم.
    هر بار که تمام می‌شوند آدم دیگری شده‌ام.
    کتاب یوگا از یونگ را هم خاندم.
    به کتاب روزنویسی آنلاین هم سری زدم. چند مطلع برای روزنویسی را کپی کردم. با خاندن خاطره‌ی جومپالاهیری در یادگیری زبان، به یاد خودم افتادم که میخاهم زبان هندی را بیاموزم و نمی‌دانم از کجا شروع کنم.
    ✔️موسیقی سریال سربداران و فیلم رومئو و ژولیت را شنیدم و حیرت‌انگیز بود.
    تک‌نوازی استاد لطفی در آلبوم قافله‌ سالار هم زنده‌ام کرد و تشویقم کرد که تارم را نت به نت بنوازم.
    ✔️پستم را در کانال منتشر کردم.
    دوست دارم که کانالی هم برای نوشته‌هایم داشته‌باشم و در حال بررسی هستم.

  108. روز واژه : قدردان
    *امروز بعد از یک خواب با کیفیت بیدارشدم آبی برصورت زدم تا انتهای جانم حال آمد
    زیر کتری را روشن کردم
    از اهالی خانه کسی نبود سرکی به اتاقها کشیدم شلوغی اتاق ها وخانه نشان از یک آماده شدن سریع وعجله ای مسافران صبحگاهی بود
    روی تراس رفتم نسیم خنک پاییز به صورتم خورد نمی‌دونم با وجودی که سه سالی هست بعد از ۴۱ سال مدرسه رفتن در خانه ام ومدرسه ای نیستم ولی هنوز این نسیم خبر از بوی مدرسه ودرس وکتاب می‌دهد میبایست قدردان حضور آن روزها درمدرسه باشم خاطرات و درس های زیادی برایم داشت آن سالها
    بعد مشغول مقدمات ناهار شدم
    یادم آمد مدتی است از همکاران مدرسه بی‌خبرم دست به کار شدم و بادمجان ها راسرخ کردم ‌بساط کشک وبادمجون وسبزی خوردن را آماده کردم تا برای ظهر که به دیدنشان می‌روم ببرم
    در مسیر مدرسه چهل وپنج دقیقه ای پیاده روی کردم وهمزمان صحبت های استاد کلانتری را در حاشیه جلسه بازخورد گوش میدادم
    شرکت در وبینار نویسنده ساز که تقریبا روال هرروزم است . مخصوصا از وقتی که چالش هزار کلمه رادر قالب داستان پیش می بریم
    بسیار دست ورزی پرباریست. استاد شاهین درست می‌گوید واقعا وقتی قلم ،بداهه جاری می شود آدم از زمین وفضا جدا می شود. قدردان این موهبتم
    البته بماند که هنوز شلوغ نویسی دست از سرم بر نمی دارد
    بعد از رسیدگی به امور منزل کتاب مسکوب را ادامه دادم
    آزاد نویسی روزانه ام را امروز اخرشب به انجام رساندم
    روز بدی نبود

  109. 📝 #گزارش_نیک ۱۲۶
    1️⃣کله ی سحر سراغ مطالعه الکترونیکی کتاب ۱۹۸۴ رفتم اولش می خواستم نسخه ی کاغذی بخرم اما دیر به دستم می رسید و همخوانی گروه کتاب شروع شده بود فصل اولش رو با ترجمه آقای کسایی پور خوندم کتاب قابل تاملی است. وحشت اصلی این نیست که دیگه آدم سوالی نپرسه بلکه اینه که آدم از زندگی کردن و سوال پرسیدن بترسه چون ذهنش دیگه سوالی نداره که بپرسه و به باوری می رسی که بدون کنترل اونها قدرتی نداری. باور های قلبی غلط تو ذهنت می شینه و غریزه و عادت میشه. ذهنت دیگه نمی پرسه چرا همه چی اینجوریه بلکه یه دشمن فرضی میسازن برات که اون رو مقصر فرض کنی درباره‌ی حکومتیه که می‌خواد به جایی برسی که دیگر خودت نتوانی تصور کنی که می‌توانستی جور دیگری فکر کنی.راستی چه سناریو ی آشنایی! 2️⃣همچنین راجب قتل های زنجیره ای دهه هفتاد و مرگ دردناک جمعی از نویسنده های مطرح کشورمون سرچ کردم تا اطلاعی کسب کنم.3️⃣راستی فایل صوتی رمان قمار باز داستایفسکی رو هم با صدای آرمان تموم کردم( نظر شخصیم: اینه که خیلی خوب بود اما جا داشت عمق شخصیت پردازی ها بهتر پرداخته بشه و تکلیف رابطه آلکسی و پائولینا روشن تر بشه به شخصه اثری مثل ابله یا جنایت و مکافات نیست که بعداً بخوام نسخه کاغذیش رو تهیه کنم).4️⃣ چنلی جدا و جدید برای گزارش نیک ها و دیالوگ کتاب هایی که می خونم در تلگرام تاسیس کردم اما عمومی نیست.5️⃣ قسمت جدید امپراطور دریا رو هم سرسری تا نصفه دیدم چرا نصفه؟چون 6️⃣کارگاه شعر ماهی ساعت هشت شروع می شد و باید پیش از رسیدن موعد آماده می شدم برای همین قبلش در حین دیدن سریال صفاتی7️⃣ از دیوان ستاره در شن رو هم برای خودم بلند خوانی کردم.8️⃣ثبت نام آزمون وکالت شروع سده و نمیدونم چه کنم به وبینار نویسنده ساز امروز نرسیدم.
    ✍🏻مریم باقری ۲۴شهریور۱۴٠۵
    📌 @Maryamwriter_2 چنل تلگرام

  110. تازه دیدم اسم منم در همسفران ثابت قدم گزارش نیک هست چقدر خوشحالم با اینکه مهارت نویسندگیم مثل حلزون پیش می ‌ره تغییرات رو از اولین روز نوشتن می بینم
    امروز ۲۴ شهریور ۴۰۵

    امروز صبح بیدار شدم صد کلمه نوشتم . وبینار شرکت کردم . ناهار پختم فقط خودم خوردم . با پسرم بازی کردم . خونه ساخت و براش مشکوفی درست کردم . امشب طبق برنامه روز داستان بلند خوندن و من از داشتن برنامه لذت می برم.

    این روزها سعی می کنم به فکرهایی که به ذهنم می آد دوباره نگاه کنم و به درون ذهنم برم و نگاهم رو به زندگی بنویسم.

  111. صبح رفتم دامپزشکی. واکسن های سالیانه پانی باید انجام می شد.
    برعکس همیشه خلوت بود. در سالن انتظار، من بودم و پانی و پیرمردی که ماسک زده بود. یه کم خمیده بود.
    قبل از من اونجا بود.
    سکوت بود و صدای گربه ای که ناله میکرد.
    پیرمرد بلند شد. دست هاش شدید می لرزیدند.
    یک دور اتاق را گشت، نشست کنارم.نگاهم نمیکرد . شروع کرد به حرف زدن. انگار که ازش سوال پرسیده باشم .
    جواب داد. ۵ سال پیش ، یه گربه دست و پاشکسته توو کوچه پیدا کردم. ازش مراقبت کردم. حالش که خوب شد نتونستم ولش کنم توو خیابون.
    هرچی بگم از این گربه کم گفتم. مهربونه، با فهم و شعور، قدردان. خیلی قدردانه. محبت رو میفهمه.
    ولی دوماه پیش یکهو تنش پر شد از غده های ریز.
    گفتن سرطانه. (اینجا بغضش گرفت، صداش کم شد. منم بغض کردم) اطرافیانم میگن ازین آمپولا بزن راحتش کن.
    ولی من نمیخوام بمیره. حالش خوب بود.یکدفعه اینطوری شد. میخوام به دکتر بگم هرچی بشه هزینه میکنم. فقط خوب بشه.
    گفتم، خوب میشه بابا جان. ولی حتما درد داره.
    گفت وقتی نازش میکنم حالش خوبه .نگام میکنه. نمیخوام بمیره.
    دکتر صداش کرد ، با عجله رفت داخل اتاق.
    خودش رفت ولی داستانش موند.
    برگشتم خونه گریه کردم. برای گربه ها. برای سگ ها . برای بچه ها. برای حس دلتنگی. برای پیرمرد. برای گرونی. برای راننده اسنپ، برای نانوا سرکوچه ، برای بی آبی، برای برف های آب شده دماوند ، برای جنگلی که آتش گرفت.
    برای هزارتا درد که امروز بهش فکر کردم و نشد به زبان بیاورم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *