گزارش نیک ۱۰۰: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«یادداشت روزانه کوششی برای تبدیل زندگی به ماده‌ی خام اثر هنری است، که گاه خود به آفریده‌ای خلاق تبدیل می‌شود.»

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

105 پاسخ

  1. _ سال‌واژه‌ام واقعیت است.
    _ واقعیت این است که از عملکرد امروز خود چندان راضی نیستم.
    _ روزم را با نوشتن صفحات صبحگاهی آغازیدم. سپس به پیاده‌روی رفتم. بعد از آن ماشین جان را جهت یک سری معاینات به واحد فنی بردم. همین‌طور که در صف انتظار بودم با خود اندیشیدم که چقدر زود یکسال گذشت. اگر پیامک تمدید معاینات نمی‌آمد تصور می کردم شش یا نهایتا هفت ماه بیشتر نگذشته‌است. به هر حال این بخش به خیر و خوشی انجام و به خانه برگشتم. ناهار خوشمزه ای پختم.
    _ در آشپزخانه کشوی بزرگی داریم و هر وسیله‌ای که متعلق به گروه مشخصی نباشد در آن جای می‌گیرد. این بخش بسیار کارآمد است؛ به شرط نظارت ماهانه. چند ماهی بود که به آن سر نزده بودم. وسایل آن را بیرون ریختم و پاکسازی نمودم. عمر مفید برخی به پایان رسیده بود، از بقیه جدا شدند. الباقی وسایل با نظم جدیدی به کشور بازگشتند.
    _ اگر در نیمه‌ی روز از من می‌پرسیدند که خود را شایسته‌ی چه نمره‌ای می‌دانی؟ قطعن می‌گفتم هشت اما عملکردم در ساعات پایانی روز ناخوشایند بود. برای شنیدن پادکستی فیلترشکن را فعال کردم و نمی‌دانم چه شد که سر از اینستاگرام در آوردم. حدود سه ساعت آنجا پرسه زدم. هربار که تنظیمات گوشی می‌گفت که زمان استفاده‌ی شما از اینستاگرام رو به پایان است، یک ساعت به آن می‌افزودم. مسخ شده بودم. بعد از چندین ماه ترک این ابزار ناکارآمد دوباره به سمت آن بازگشتم. از این بابت و زمانی که از دست دادم متاسفم. برای خودم نیز نوع رفتار م عجیب و غیر منتظره بود. چه باید کرد؟ گاهی بیشتر روز را مشغول کارهای معمولم و در ساعات پایانی روز با برداشتن چند قدم هوشمندانه سطح عملکرد روزم را بالا می‌برم. گاهی هم مثل امروز میزان رضایتمندی خود را با یک اشتباه تنزل می‌دهم.
    _ نمره‌ی روزم ۵ است.

  2. سال واژه استمرار در تولید محتوا
    📌موضوع امروز :حس سودمندی
    خاندن، نوشتن، نقاشی،پیاده‌روی، ورزش، نقاشی کشیدن کنار مکس و رکس، کمک به خانواده، غذا رسانی به سگ‌های کوچه.
    از سال نود و نه با شما و فضای نوشتن آشنا شدم و از عید ۱۴۰۰ شروع کردم کم‌کم در کنار شما و دوستان همسفر به ساختن دنیای دلخاهم وسط راه تردید اومد سراغم و یه مدت دور افتادم البته اون تردید از حال بد و دوران سوگ‌های پشت سر هم بود. و الان برگشتم به همون فضای دلخاهم که حس سودمندی برام داره، به خودم می‌گم دختر ول کن تعریف سودمندی جامعه رو، در مسیر خودت باش.
    باید اعتراف کنم که خانواده نسبت به من و کارهام حس سودمندی را القا می‌کنن و حامی هستندانگار بیشتر روی خودم باید کار کنم. امروز حدود دو ساعت پیاده روی کردم و به این موضوع فکر می‌کردم. ممنون از شما
    🌸🌸🌸

  3. بعد چند روز گزارش نیک می نویسم
    امروز صبح باید کمپوت سیب آماده می کردم
    بعد از ناهارم داستان خسرو خوبان را ادامه می دهم فکر می کنم به شخصیتهای اطرافم مثلن زنانی که می گویند بچه دختر دوست دارند چه آسیب‌هایی از مردها دیدند ؟ یا زنهایی مثل من به تربیت بچه به خصوص پسرم اهمیت می دهم و با این حال پسرم رفتار اشتباه پدرش را تکرار می کند چه باید بکنند؟

  4. فهرست کارهای امروز:
    ■هزارکلمه‌نویسی مرا به جایی رسانده که کلمات بدون ادا و اطوار روی مانیتور ظاهر می‌شوند.
    ■حالا که با دنده‌ی یک و دو، در تمرینها پیش می‌روم، جانگشایی یوگا را می‌بینم.
    ■با اتمام کتاب ملکوت دریافتم که شاید هم بهرام‌ صادقی جریان مر‌گ‌آگاهی را به عرصه سینمای ایران وارد کرده، فیلمهایی چون یک تکه نان، گاهی به آسمان نگاه کن و بوی کافور عطر یاس شاهد مثالند.
    رگه‌هایی از فیلم پ مثل پلیکان هم در شخصیت م.ل نمودار است.
    ■ هم‌زمان با کلاس طراحی تمرین و چینش در یوگا، آساناها را اجرا کردم و گیر و گورهایم را فهمیدم.
    ■شرکت‌کنندگان خودشان را به سازِ نویسنده‌ساز کوک می‌کنند یا نویسنده‌ساز به سازِ نویسندگان می‌رقصد؟
    خداروشکر که صد روز هم‌سفره بودم با دوستانی که فقط به راضی کردن شهوتِ نوشتن نمی‌اندیشند، بلکه می‌خاهند خوراکی بپزند.
    نویسندگانی که از مصرف‌کنندگیِ خالی دست کشیده‌اند و درصدد تولید آگاهی‌اند، هم‌سرنوشت‌اند با نویسنده‌ساز.

    ۷ خودپند امروز:
    •اجازه نده که واکنش‌ها و خنده‌ها، تو را از تکاپویِ شکار و مزه‌کردن واژگانی نو، بازدارد.
    •گاهی خودت را به یک پیراشکی و نوشیدنی گرم در کافه‌ای در حدفاصل میدان فردوسی تا انقلاب مهمان کن.
    •مگر قول نداده‌بودی《 دیوانه》را از دایره‌ی لغاتت حذف کنی؟ از همان سه سال پیش که یکی از عزیزانت را در بخش اعصاب و روانِ بيمارستان لواسانی بستری کردند؟ این کلمه وجود آن عزیز بهبودیافته را تکه‌تکه می‌کند.
    •میان‌وعده‌ای بخور که به وقتِ ناهار و شام، روی غذا خیمه نزنی.
    • برای پرسه‌زنی در لغت‌نامه وقت بگذار.
    •امروز هم شعر نخاندی؟
    • هیچ‌وقت دستِ خالی به دیدار کسی نرو، حتا یک گلدان هم عشق‌آلود است.

  5. بعضی اوقات ورزش صبح رو موکول میکنم به شب. هیچ وقت هم انجامش نمیدم. هر جور بود خودمو مجبور کردم یه مقدار ورزش کنم. تازگیا snp کار میکنم. مدتی هست سراغ ویدیو های ورک اوت یوتیوب نمیرم. مربیم یه خانم مدل ایرانی تو کره است. خیلی نازه موقع تمرین خیلی خوش میگذره. بیشتر حرکات اصلاحیه. زیاد پشت سیستم میشینم میترسم آسیب ببینم و پیری خوبی نداشته باشم. بخاطر اینم که شده حتما باید هر روز انجامش بدم. این دوره 3 ماه طول میکشه. از اینکه یه برنامه ثابت طولانی مدت دارم خوشحالم.
    کتابای کتابخونه مهلتش تموم شده بود. رفتم و کتابای جدید گرفتم. دو تا رمان کودک و نوجوان یه مجموعه داستان کوتاه یه کتاب کوچولو که در مورد فضا و سیاهچاله بود گرفتم.
    تا شب مشغول کارای جدیدی بودم که باید تحویلشون میدادم. تازگیا یکی وارد تیم شده که زیاد ازش خوشم نمیاد. دورادور حواسم بهش هست و گیر رقابت خسته کننده باهاش افتادم. خوبه آدم رقیب داشته باشه. الان که به عملکردم نگاه میکنم سرعت و قدرت حل مسئله بهتری نسبت به قبل دارم.
    برق رفت و شروع به خوندن داستان «آه، استانبول» کردم. اینو از قبلیا بیشتر دوست دارم.
    نویسنده ساز رو بودم. بکگراند جدید و قشنگ بود. چون پنجره داشت. سوالی مطرح شد «کار سودمند از نظر من چیه؟». اول گفتم به نظرم الان سودمندترین کار اینه بتونم کلی درآمدم رو افزایش بدم. ولی دیدم نه این منو راضی نمیکنه. کاری از نظر من سودمنده که هیجان انگیز و غیر تکراری باشه. یعنی علاوه بر اینکه برام سود مالی داشته باشه زمینه و فرصتی هم برای ارتقا دانش و عملکردم در سایر علاقه مندی‌هام بهم بده. شبی که بتونم در شیت «تیک روز» هم تیک وظایفم هم چیزایی که جدید یادگرفتم رو بزنم، یعنی روز سودمندی داشتم.
    شب زود خوابیدم چون صبح قراره بریم کوه.

  6. استاد سلام🙃🌷
    لطفا این نسخه رو به اشتراک بگذارید، قبلی بلطف گوشی مبایل پراز غلط، تایپ شده بود. امیدوارم بعد از درست کردنشون مجددا خودش دست به کار نشده باشه و اینبار کلمات سالم ارسال بشن.

    📍روز میهمانیِ پر استرس

    سلام بر امروز، روزی که هردردی بر دیگری پیشی میگیرد.

    سال واژه‌ام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰 

    ساعت شش صبح با دردی در کمر و‌شکم بیدار شدم، به دوران مرخصی اجباری شک نمی‌برم زیرا به تازگی از مرخصی قبلی مرخص شدم.
    پس این درد از کجا سرازیر شده این پایین؟ از مغزم.

    بله، از مغزم،  از تمام نشخوارهایی که من با خودش می‌آورد، از تمام ای وای چه کنیم اوضاع از کنترلم خارج شد. 
    ای وای من اصلا حوصله‌ی مهمان ندارم.
    ای وای خانه‌یمان کوچک است مهمانها را کجا جا بدهم و هزار چرت و پرت دیگر که مغز برای تنم ردیف می‌کند و بمبی در وجودم می‌ترکاند و او هم متلاشی می‌شود.
    آرام‌اش می‌کنم، می‌گویم قرار نیست اتفاق بدی بیوفتد. 
    می‌خواهم با نوشتن استرس را از یاد ببرد، می‌گویم بیا داستانِ «گند اخلاق» را بازنویسی کن، بعد برو متن‌ات درباره امید را دوباره بنویس.

    تا ساعت هشت و نیم غرق نوشتن است.
    در خلال روز بارها آن منِ مضطرب می‌آید و می‌رود و من از خودم در می‌روم و باز بر می‌گردم. 

    خانه را طبق چیدمان ذهنی‌ام تمیز و مرتب میکنم، بخشی از نایلون‌های باقی مانده  از خریدهای دیشب روی زمین ریخته شده و کلی پشه‌ای نورطلب هم روی سرامیک.

    آغاز روز با مرتب سازی اولیه شروع می‌شود ولی قبلش کمی در گروهمان با دوستانم گپ‌ و گفتی می‌کنم.
    محمد پیشنهاد می‌دهد چند تنفس عمیق بکشم تا ذهنم آرام شود، من هم همان لحظه انجامش می‌دهم.

    بعد از صَرف صبحانه برای ایجاد شادی در میان وعده‌های فرداهایمان با همسرم مشغول درست کردن تیرامیسوی ِ تقریبا رژیمی می‌شویم، اینبار پنیر کم‌چرب لبنه و خامه کم‌چرب را امتحان می‌کنیم تا ببینیم این آزمایش چه نتیجه‌ای خواهد داشت( همینجا می‌گویم اصلا از نتیجه راضی نبودم و پنیر لبنه کلا خط قرمزمان شد😑🥴) خب اگر امتحانش نمی‌کردیم از کجا می فهمیدیم؟

    القصه….
    بعدِِ تیرامیسوی لبنه‌ای، به ترتیب و طبق برنامه‌ای ذهنی روزم را طی کردم.
    جاروبرقی کشیدم.
    سرویس بهداشتی را شستم.
    گردگیری کردم.
    اجاق گاز را دستمال کشیدم، عاشق اینم که گاز از تمیزی بگوید «حالا ماه شدم». (اینجا را با لحن آن تبلیغ تلویزیونی بخوان).
    ظرفهایی که برای پذیرایی لازم بود را شستم و خشک کردم  و دسته به دسته با نظم و ترتیب نشاندم‌شان  روی میز.
    با همسرم نهار خوردیم و سریال (The Dark) را شروع کردیم در ژانر جنایی/ درام است.
    تا قسمت سه که دوستش داشتم و زبان انگلیسی بریتیش را که نگویم برایتان عاشقش هستم، نه اینکه زبان انگلیسی‌ام خوب باشد ولی این تلفظ را عاشقم.

    بعد از نهار به حمام رفتم تا تن و مغزم را شاد کنم. 
    دوش گرفتن همیشه از استرسم کم می‌کند مثل خوردن سالاد.

    بعد از آن چای دم کردم و الباقی سریال را دیدم، در خلال فیلم دیدن چای نوشیدیم و شیرینی خوردیم تا قبل از مهمانها شیرینی خریداری شده‌یمان را تستی هم کرده باشیم. خیلی کیفیت خوبی داشت، مورد قبول واقع شد.
    بعد از اتمام قسمت دوم سریال، برای شستن ظروفِ نهار بلند شدم، کارهایم تمامی نداشت اما دوستشان داشتم.
    شستن میوه، چیدنشان در دو میوه خوری مجزا، چیدن شیرینی در ظرفی که مادرشوهر از کربلا آورده بود، ریختن تخمه در ظرفی مخصوص، ریختن هله‌هوله در کاسه ‌ای پیرکس که نما داشته باشد و هوس برانگیز شود😁.
    با تشکر از همسرم البته که در کنارم بود وکمک می‌کرد.

    بعد، ساعات انتظار شروع شد.
    پس مهمانها کِی می‌آیند، مُردیم از استرس.
    البته در میان انجام کارها در تلگرام با هم گروهی‌هایم که اکنون دوستان جدیدم محسوب میشوند ‌گفتگو‌ هم می‌کردم.

    ساعت نُهِ شب مهمان‌ها آمدند و با ورودشان کلی پشه‌ هم از هر سوراخ سمبه‌ای که می‌شد خودش را رساند.😑

    دیدی درد نداشت مغز بیشعور، لامذهب آخِر دردی بود که تو به جانم نریخته باشی، همه چیز را زیادی شور می‌کنی  طوریکه لحظه از دست می‌رود و تو در آینده‌ای مجهول‌الحال دست و پا میزنی و مرا هم اسیری می‌گیری.

    بعد از رفتن مهمانها بخاطر تشریف فرمایی باشکوه پشه‌ها کل خانه را جاروبرقی کشیدیم، قرص مخصوص پشه سوزاندیم.
    ظرفها را شستم و همه را توی سینی‌ها آوردم روبروی تلویزیون تا بشینیم فیلم ببینیمو یکی یکی خشکشان کنم.

    امروز هم نمره‌‌ی بیست میگیرم.حق‌ام است خب.
    یادم باشد حتما از لوازم‌التحریر برای این من، برچسب آفرین یا صد آفرین بخرم.

    خدا را شُکر زنده بودم و زندگی کردم.

    صدمین روز گزارش نیک مبارکمان باشد 💘
    ما آیندگانیم🖐🏻

    با مغزم که آشنایتان کردم، سادیست است و زیاد آزارم می‌دهد، آرام نمی‌گیرد و هی اسم کانالمان را تغییر می‌دهد. ببخشیدش دیگر به بزرگی خودتان.
    نام جدیدی که برای کانال انتخاب کرده این است👇🏻، 
    البته فعلا🥲
    https://t.me/Gardaneh_Heyran

  7. پنج‌شنبه‌ست و روز رفتن. بساطی برای نوشتن نه، و بساطی برای خواندن کم.
    تنها جاده و جاده و جاده و سمپوزیوم.
    و جاده هم بخشی از مصمم‌بودنم.

  8. نمره روز:‌۹ از ۱۰
    منطور من از کار نیک چیه؟ به نظر من کار نیک کاریه که سودی به حال خودت یا دیگری داشته باشه. پس شاید تا الان اشتباه می‌کردم که از افکار و اضطراب‌هام می‌نوشتم و الکی غر میزدم.
    صبح ساعت هشت الارمم رو خاموش کردم و ساعت ده صبح بیدار شدم. بیدارشدنم از خواب حسش مثل این بود که سربازی سر فرمانده‌ی دشمن رو بذاره روی نیزه. شب قبلش بعد از ۳۹ ساعت بی‌خوابی درحالی که از خوابیدن ناامید شده بودم خیلی ناگهانی خوابم برده بود. یه ناهار سبک خوردم. اخلاقم با مامان بابام خوب بود. چند تا شعر نوشتم. آزاد نویسی کردم. کتاب فصل کاشتن کلمات رو تغریبا به صفحات پایانی رسوندم. رو نویسی کردم. رفتم حموم. بعدشم با تاکسی اومدم سرکار. به محض رسیدن سرکار یکی از همراه بیمارا شروع کرد داد و بیداد کردن که غذای بیمارستان کمه من میخوام ببرم بچمو. همکارم میخواست اجازه نده که جلوشو گرفتم گفتم حوصله داری؟ تا صب دیوونمون میکنه. طفلکیا واقعا گرسنه بودن. خیلی فقیر بودن. همکارم غذاهای خودمونو یواشکی داد دستشون. منم عذاب وجدان گرفتم که نتونستم بهشون کمک کنم اخه اخر ماهه موجودی کارتم کلا ۶۵ هزار تومنه. شیفت سبک بود. من و همکارم سه فلاسک چای و کلی هله هوله خوردیم. یه لیست mcmc تعیین تکلیف کردم و به اندازه جیره یک ماه بخش آتل درست کردم. کارای روتینمو انجام دادم سعی کردم با همه مهربون باشم. شیفت استراحتم حتی یک ثانیه هم خوابم نگرفت ساعت یک و نیم رفتم سه و نیم همینجوری بیدار بیدار برگشتم. تا ساعت شیش و نیم همه‌ی کارامو کردم نشستم توی استیشن. سرمو گذاشتم روی میز و خیلی ناگهانی ۱۵ دقیقه خوابم برد. الانم حسابی به خاطر ۱۵ دقیقه خواب شبانه حالم خوبه. به سرویس رسیدم خداروشکر وگرنه با این موجودی حساب حسابی میوفتادم تو دردسر. به ذهنم رسید برم نون بربری بگیرم یادم افتاد پول ندارم

  9. هرچه فک کردم جوابِ سوال استاد ره امشب چه بدم نفهمیدم تاای‌که خود به خود ای‌ ترانه ره نویس‌داری کردم:

    ترانه:

    چرا تمام‌ما دنباله پریشانی هستِم
    چرا شِکوه همیشه زیادتر از شادیست

    همه‌ در انتظار نفس کشیدن
    و همچنان مه درتو نفس‌کشم
    چو در کنارم هستی
    ولی چش در انتظار
    چرا ما دنباله پریشانی هستِم

    میخ‌کوب شده تنم بیا ببین نگاه کن
    هیچ خوشی بمه نمی‌بینی
    گر بینی بگو شاید مه از خود بی‌خبرم
    چرا شِکوه مه از تو کرده به خودم

    زیادتر هست

    چرا ما دنباله پریشانی هستِم

    گر بینی خودت رو وضع تو ازم بدتره
    چو گاهی مه دنباله خنده ام‌
    وسطِ کتابچه‌ای خاطرات کردم
    و با خود حال از گذشته کنم

    تو چنین نیستی

    هردم پشیمون‌تر از دیروز می‌شی

    در کنارِ مه‌

    چرا تمامِ‌ ما دنبالِه پریشانی هستِم

    زجر کوش شدی زجر ند‌ِه خودت رو
    بجان همو یک موای‌که مره دوست‌داری

    بیا کنارم بشین

    می‌خام در تو نقاشی خوده بینم
    چرا تو چنین شبیح بمه‌ هستی
    بخاطری همینه در کنارِ هم
    غلیظ‌خلوت آرامشِ درهم نبیند

    چش‌ها مه و تو

    چرا تمام ما دنبالِه پریشانی‌ هستِم
    چرا شِکوه همیشه زیادتر از شادیست

    و در جواب سوال دوم چرا نویس‌داری کنید هیچ‌کاری نکردید؛ یا گفته‌ای خودم هیچ‌ غلتی نکردم؟

    جواب:

    دید بعضی روز‌ها به‌ای‌که از سپیده‌دم بیدار می‌شی تا شب یکسره راه‌ میری اما هنوز ام همو نکته‌‌ای صفر بودی؛ هستی!

    مثلن: آشپزی نیم‌کاله خونه نیمه‌تمیز، سروضع ریخته شاریده یک خدمت کار نیازداری که بیاد تو ره ببره حموم؛ و بیشتر از دگه روزها شدیدتر کار کردی اما معلوم نمیشه در چنین روزی می‌گم هیچ غلتی نکردم یا هیچ‌کاری!

    و از مسئله سودمند رو نگو استاد امروز نویس‌داری مه مره از دعواای خیلی بزرگ نجات داد؛ همسرم بجاای که ممنون‌دار باشه که حال به تمام کارها خود می‌رسم بمه به کمالِ تعجب گفت: تو فقط داری زودِ کارا خود می‌کنی که نویس‌داری کنی مگه چه فایده داره تو بگو که مه‌ام بفهمم و اینو چنان بحساب خرابی گفت که مه ترسیدم حال چه بگم بخاطری جواب شو فک کنم بدم پسرم رو بردم حموم‌ دوش بگیره و به خود به‌ای‌ بهانه وقت خریدم‌و داخلِ حموم که داشتم پسرمو آب‌بازی می‌دادم همی‌جوری داشتم فک می‌کردم چه بگم خلاصه کلک زدم
    چنان مشکیله خوده حل کردم که خودم در تعجب‌ام و خلاصه به زبان‌بازی و با شوخی مشکلی امروز ظهره حل‌کردم خوده نجات دادم تاای‌که آماد ازم پرسید ای‌کلمه چطوری‌نویس‌داری میشه🤣🤣🤣🤣

    خدانگهدار تافردا…

  10. بنام خدا
    گزارش نیک ۱۰۰ :
    از همان اول که دیدمش رفت گوشه‌ی ذهنم‌ و جایش را در تخیلم باز کرد. در معنا خبر از نوعی هم‌نوایی و یا شاید نوعی نوازش می‌داد. اما شاید هیچ کدام نبود. شاید خودش به تنهایی آنقدر غنی و شیوا بود که کلمه‌‌های دیگر در تکمیلش پوچ و بی‌ارزش می‌ماند. ظاهرش آرام بود، اما در ذاتش کنسرتی مهیج بر پا بود.کلمه‌ی تنهایی نبود و از تنهایی می‌گریخت. کمی درباره‌اش نوشتم اما نتوانستم پایش را به کاغذ باز کنم. دلم می‌خواست بیشتر درباره‌اش بنویسم. از تصویری بنویسم که مدام ماهرانه در ذهنم شکل عوض می‌کرد. اما فرصت نوشتن نداشتم. به‌ناچار با من آمد. وقتی گلهای فرش را جارو می‌کشیدم، از ذهنم سر خورد و روی فرش افتاد، تاروپود فرش هم‌نوازانه آواز بافنده‌ی فرش را زمزمه کردند. وقتی برنج را در دیس می‌کشیدم با احتیاط کنار دیس‌برنج نشست، دانه‌های برنج هم‌نوازانه در ترانه‌ی آب بخار شدند. وقتی به موهای بلند و سیاه دخترم می‌نگریستم شانه‌ای شد و بر موهای دخترم رقصید. و تارهای مو هم‌نوازانه سرود زندگی سردادند. وقتی خوشه‌ی انگوری را در دست گرفتم آن را از من دزدید و دانه‌های یاقوتی رنگ انگور، هم‌نوازانه بند پاره کردند و در بشقاب ریختند. سفره که پهن شد از قاشق و چنگال گرفته تا پارچ و لیوان و اقوام و آشنایان را هم‌نوازانه به هم‌خوانیی با‌شکوه یک آواز دعوت کرد. اما ‌در پایان روز باز همانگونه غریب و مجهول، خوش‌تراش و با‌وقار در ذهنم باقی ماند کمی‌ سر به سرش گذاشتم، از در شوخی وارد شدم، اما فایده‌ای نداشت. دوباره از او نوشتم چند سطر، چند پاراگراف، چند صفحه، اما نتوانستم بنویسم از آن نوایی که از او به گوشم می‌رسید، از آن نوازش متفاوت، از آنچه این ترکیب مرموز در ذهنم تداعی می‌کرد. تمام روز را با او گذرانده بودم با او زندگی کرده‌بودم، بار‌ها و بار‌ها به او اندیشیده بودم اما تلاشم بی‌ثمر مانده‌بود.اصلن شاید هر چه بود زیر سر این واژه‌ی دو حرفی «هم» بود. «هم» را از او دور کردم دوباره به او نزدیک کردم، حتا از سر راهش برداشتمش . اما فایده‌ای نداشت. نمی‌توانستم احساسی را که از او درک می‌کردم و آنچه از او در تخیلم می‌پروراندم را به صفحه‌ی کاغذ بیاورم. بار‌ها از او نوشتم، اما با کلمات دیگر عجین نمی‌شد و همچنان بکر و کشف نشده باقی می‌ماند .
    _ در وبینار امروز به مناسبت صدمین گزارش نیک، درباره‌ی گزارش‌های نیک صحبت کردند. از اینکه گزارش نیک شبیه جریان رودخانه است. و اینکه درگزارش‌های نیکمان از کارهای سودمندی که در روز انجام می‌دهیم بنویسیم. و توضیحاتی درباره کار سودمند دادند و اینکه معیارمان درباره‌ی کار سودمند چیست؟ ایشان همچنین درباره‌ی مدیریت عمر صحبت کردند که خیلی جالب بود. و اینکه آیا سودمندی استعاره از کارفراوان است. همچنین ایشان گفتند بهتر هر روزمان را مثل یک داستان ببینیم. و در گزارش نیک قصه‌ی هر روز را تعریف کنیم.و کاش به هر روزمان که مثل یک ماده‌ی خام است به عنوان یک اثر هنری نگاه کنیم. و ایشان به کتاب «رود راوی» اثر ابوتراب‌خسروی اشاره کردند. (این کتاب چه اسم زیبایی دارد.‌نمی‌دانم در درونش چه می‌گذرد.) و ایشان جمله‌‌ی پایانی این کتاب را خواندند.«سپاس از او که ما را در این روادی رعایت کرد.»
    چه حیف که من از گزارش نیک ۸۲ به این جریان پیوستم اما خوشحالم که در جریان این رودخانه هستم. به نظرم هر انسانی با توجه به شرایط و توانایی که دارد می‌تواند سودمند زندگی کند. پزشکی که هر روز جان انسان‌ها را نجات می‌دهد و اگر تخصصش نباشد زندگی دیگران به مخاطره می‌افتند شاید این پزشک بهر‌ه‌مندی زیادی از سودمندی ببرد. و یا استادی مثل آقای کلانتری که هر روز وقت می‌گذارند و وبینارهای رایگان برگزار می‌کنند و به دغدغهای همسفرانشان در زمینه‌‌های خاندن، نوشتن و توسعه‌ی فردی و… می‌پردازند با حوصله گزارش‌های نیک را می‌خانند و همسفرانشان را راهنمایی‌می‌کنند.
    اما برای من شاید سودمندی رضایت از خود باشد. و این رضایت زمانی‌ حاصل می‌شود که من برای خود و دیگران سودمند باشم. و هر کاری که از دستم برمی‌آید و شرایط زندگی‌ام اجازه می‌دهد انجام بدهم. وقتی دخترم غذایش را می‌خورد و می‌گوید: زندگی یعنی خورشت کرفس. و یا وقتی به مادرم کمک می‌کنم و او می‌گوید: خدا خیرت بدهد. شاید سودمندی همین دعای خیر باشد . به نظرم سودمند هر کاری که بتواند به دیگران حس خوبی بدهد و به آنها کمک‌‌ کند. البته خودمان را هم نباید از سودمندی بی‌بهره باشید. من روزی برای خودم سودمند می‌دانم که در آن روز اندیشه‌ام رشد کرده‌باشد و احساس خوبی را تجربه کرده‌باشم و کار‌هایی که انجام می‌دهم من را به سوی تفکری متفاوت‌تری نسبت به روزهای قبلی‌م‌ هدایت کند. که این می‌تواند خواندن یک شعر باشد یا آشنایی با یک کتاب، پیاده‌رویی طولانی باشد و صحبت کردن با پسر نوجوان معلولی باشد که نان‌آور خانواده‌است. شاید از دست من برای او کار چندانی برنیاید. فقط جویای احوال مادرش باشم و او با شادمانی از اینکه نان‌آور خانواده‌است از احوالاتش بگوید.
    از احوالات امروز: بیشتر اوقات امروزم به مهمان‌داری گذشت. متأسفانه نتوانستم بخانم، نتوانستم هزار‌کلمه تایپ کنم. فقط چند‌صفحه‌ای آزاد نویسی داشتم.
    محبوب امروز: هم‌نوازانه
    گزارش نیک ۹۹: آقای کلانتری خیلی زیبا و دلنشین نوشته بودید.
    «باز هم اگر پروانه دیدی، همان شکلی خیره شو بهش، کودکی‌ات را در نگریستن به پروانه‌ها باز‌میابی.»

  11. به مناسبت صدمین گزارش نیک، باز دست به قلم شدم
    امروز برای من این‌گونه بود:

    • دفتر قضایی و اعلام شماره شبا، بالاخره بعد از ۹ ماه.
    خدا نصیب گرگ بیابان نکند؛ اسیر این دفتر و دستک‌های قضایی شدن را!

    • شرکت تا ١٢

    • منزل، و به محض مواجهه با بی‌برقی، گریزِ ناگزیر به نزدیک‌ترین رستوران، جهت بیهوش نشدن از گرما و گرسنگی.
    ۲۰ صفحه «خسرو خوبان»، ۳۱ صفحه «بند محکومین»

    • به‌روزرسانی درست و حسابیِ وبلاگ شخصی. آدرس؟ گفتم که هنوز اعتمادبه‌نفسش را ندارم.

    شادی روز: خریدن حنادانِ مسیِ قدیمی از عتیقه‌فروشی مورد علاقه‌ام.

    • پیاده‌روی در بافت تاریخی
    • موتورسوا‌ری آخر شب

    اتفاق جالب روز: حین قدم زدن در بافت، به یک کافه دنج برخوردیم و نشستیم تا گلویی تازه کنیم.
    کافه خلوت بود. همین‌طور که اطرافم را اسکن می‌کردم، چشمم به میزی خورد با چندتایی دفتر یادداشت، با عنوان «به وقت هیچ» که اسم کافه بود؛
    دفترهایی پر از نوشته‌های آدم‌های مختلف، مثل تکه‌هایی از ذهن‌های پراکنده که روی کاغذ جا مانده باشند.
    من هم یک شعر از سعدی نوشتم و به همین بهانه، کمی تمرین خوشنویسی کردم.

    – آنچه دیدی بر قرار خود نماند
    واین چه بینی هم نماند برقرار

    تا سفارشمان حاضر شود، دفترچه‌ها را ورق زدم. انگار در دنیای ذهن آدم‌ها قدم می‌زدم و چقدر ایده لابه‌لای این کاغذ ها برای نوشتن پنهان بود.

    از کافه‌چی برای این ایده جذاب تشکر کردم. قرار شد یک روز سر صبر بروم و تا هر جا توانستم، یادداشت‌ها را بخوانم.

  12. سال واژه‌‌ام: تحسیــن
    ۱. زهرا بهاری کار سودمند را در چه می‌بیند؟
    کاری که تغییر مثبتی در روزمرگی تکراری‌ام باشد.
    چیزی که با به یاد آوردنش لبخند بزنم.
    قدم مثبتی باشد. حتی شده یک قدم. یک قدم نزدیک‌تر به هدفم.
    کاری که به عزت نفس من بیافزاید.
    کاری که یادم بیندازد قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.
    ۲. خمیر کیکم آماده بود. داشتم بیکینگ پودر را الک می‌کردم تا بریزم توی خمیر و هولش بدهم توی فر، که برق رفت.خمیر را پوشاندم و رفتم نویسنده ساز.
    ۳. تاب نیاوردم. دو نصف شب رفتم سر وقت کیک لمیده تو یخچال. کیک شکلاتی خیس. اگر نمی‌خوردم تا صبح چیزی ازش باقی نمی‌موند‌. خودم چند باری محمد‌امین رو دیدم که نصف شبا با چشمای بسته و گیج، کورمال کورمال تو تاریکی خودشو به یخچال می‌رسوند. هر یه قاچ کیک رو درسته می‌چپوند تو دهنش. میگه شبا ضعف می‌کنم. ناخودآگاه بلند میشم دنبال شیرینی. آخه مگه آدم تو خواب ضعف می‌کنه؟؟؟!!!! تنها لطفی که در حق من می‌کنه اینکه اسمارتیز‌ا رو واسم می‌زاره.
    ۴.‌مجسمه آزادی🗽، هدیه ایست از طرف ملت فرانسه برای آمریکا. به مناسبت استقلال. طراح فازبندی درون مجسمه هم آقای گوستاو ایفل است. همان طراح برج ایفل🗼.
    چی می‌شد اگه ملت فرانسه یکی از این مجسمه‌ها رو می‌داد ما بزاریم تو تنگه هرمز؟

  13. گزارش نیک

    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱- امروز صبح در راه کلاس نقاشی بودم که متوجه شدم کلاس لغو شده است. نیم ساعت قبل از شروع کلاس خبر داده بودند و من اگر کمی زودتر پیام‌هایم را چک کرده بودم، حداقل اسنپ نمی‌گرفتم.

    به ناچار مسیر را برگشتم. البته برایم بد هم نشد؛ مدتی بود که قصد داشتم زرشک‌پلو با مرغ درست کنم، آن هم به سبکی متفاوت.

    آشپزخانه هم پر از ظرف‌های نشسته بود؛ حالا با خیال راحت می‌توانستم به کارهایم برسم.

    ۲- به مامان تلفن کردم و مشغول ظرف شستن شدم. حرف زدن با مامان باعث می‌شود با ذوق بیشتری کار کنم؛ آخر هنوز هم مثل کودکی‌ام تشویقم می‌کند.

    مامان گفت عمه‌ام صدا فرستاده که قصد دارد برای زایمانم به ساری بیاید. گفتم از این بهتر نمی‌شود؛ او که باشد همه کارها را ردیف می‌کند.

    دست‌پختش حرف ندارد و خوشمزه‌ترین حلواها و غذاهای مخصوص زن فارغ‌شده را درست می‌کند. جدا از این‌ها، خیلی مهربان است. هنوز هم هر بار مرا می‌بیند، محکم بغلم می‌کند و قربان‌صدقه‌ام می‌رود و می‌گوید: «تو همیشه برای من همان کودک دوران کودکی‌ات هستی.»

    به راستی کنار او لبریز از عشق و لبخند می‌شوم.

    ۳- خانه را تا حد زیادی سر و سامان بخشیدم و زرشک‌پلو با مرغ را با دستور جدیدی پختم. عطرش در خانه پیچید و به نظرم ترکیب خوشمزه‌ای شده بود.

    آشپزی و خلق غذا برای من نوعی سرگرمی توأم با لذت است. وقتی مواد غذایی مختلف را به‌درستی با هم ترکیب می‌کنم و نتیجه خوب می‌شود، احساس خوبی دارم.

    ۴- امروز با هم‌کلاسی نقاشی‌ام پیام می‌دادیم و خیلی اتفاقی تصمیم گرفتیم این هفته همدیگر را ببینیم. قرار است شنبه مهمانم باشد و از این بابت خیلی خوشحالم.

    مدت‌ها بود دوست داشتم خارج از کلاس هم ملاقاتش کنم؛ او دختری فوق‌العاده مهربان، قوی و دوست‌داشتنی‌ست؛ از آن آدم‌هایی که وقتی کنارشان می‌نشینی، پر از حس خوب و انرژی مثبت می‌شوی.

    شنبه قطعاً برایم روزی به‌یادماندنی خواهد بود.

    ۵- بعدازظهر در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. استاد گفتند به صدمین روز ثبت گزارش نیک رسیده‌ایم. خوشحالم که من هم در این جریان، همراه دوستان نویسنده‌ام بوده‌ام. البته روزهایی هم بوده که تنبلی می‌کردم، اما مدتی‌ست که نوشتن گزارش نیک برایم جدی‌تر شده است.

    استاد سؤال اساسی‌ای پرسیدند: کدام کارهای روزانه‌تان را به‌راستی سودمند می‌دانید؟

    پاسخ من به این سؤال این است که هر روزی که چیزی خلق کنم، احساس می‌کنم بیهوده نزیسته‌ام. این روزها که کودکی در وجودم در حال رشد کردن است، حتی اگر هیچ چیز دیگری هم خلق نکرده باشم، باز احساس مفید بودن می‌کنم.

    همچنین هر روزی که چیزی یاد بگیرم، برایم روزی ثمربخش است. این یادگیری می‌تواند از طریق کتاب، وبینارهای آموزشی، کلاس نقاشی، فیلم یا حتی یک گفت‌وگوی ثمربخش در زندگی‌ام اتفاق بیفتد.

    عشق ورزیدن و عشق گرفتن هم برای من اهمیت زیادی دارد. روزهایی که وقتم را در کنار خانواده و دوستانم سپری می‌کنم، جایگاه ویژه‌ای برایم دارند؛ انگار که عمیقاً خوشحالم و در تک‌تک لحظاتشان زندگی کرده‌ام.

    دیگر اینکه، وقت‌هایی را که به خودم اختصاص می‌دهم برایم ارزشمند می‌دانم؛ مثلاً همین که برای خودم هدیه‌ای می‌خرم، به تیپ و ظاهرم اهمیت می‌دهم یا کارهایی را انجام می‌دهم که دوستشان دارم، حس می‌کنم از زندگی‌ام لذت برده‌ام.

    من از به اشتراک گذاشتن لحظات قشنگ زندگی‌ام با دیگران هم لذت می‌برم. وقت‌هایی که چیزی به دیگری می‌آموزم یا حس خوبی منتقل می‌کنم، انگار که روزم به نیکی سپری شده است.

    ۶- بعدازظهر به دیدن رفیقم در مغازه‌اش رفتم. با دیدنم حیرت کرد و گفت: «صورتت حسابی گل انداخته و داری تپل می‌شوی!»

    مثل همیشه با هم درباره مادر شدن حرف زدیم. از دغدغه‌هایم برایش گفتم و او هم از تجربه‌هایش گفت.

    یکی از حرف‌هایش در خاطرم ماند؛ در حدی که هنوز دارم به آن فکر می‌کنم. گفت بعد از زایمان، اولین بار که به حمام می‌روی، ممکن است حس عجیبی داشته باشی.

    می‌بینی که ناگهان شکمت خالی شده و کودکی که ۹ ماه در بدنت بزرگش کرده‌ای، دیگر در وجودت نیست.

    جدا از این‌ها، بدنت هم دیگر شبیه سابق نیست.

    چشم‌هایم پر از اشک شد. دست به شکمم کشیدم و یک لحظه فکر کردم که شاید یک روز دلم برای همین روزها تنگ شود. واقعاً من با کودکی که از وجودم تغذیه می‌کند خو گرفته‌ام. فکر اینکه یک روز دیگر در بدنم نباشد، برایم عجیب و حتی غم‌انگیز است.

    حالا که هر روز حضورش را با حرکت‌های کوچکش حس می‌کنم، باور کردن این‌که روزی قرار است دلم برای این حس تنگ شود، قلبم را می‌فشارد.

    ۷- با رفیقم به سیسمونی نزدیکی رفتیم و تعدادی لباس خانگی برای دخترکم خریدیم. لیف حمام و زیرانداز تعویض هم گرفتم. برای خودم هم دو پیراهن خانگی زیبا خریدم.

    سپس در هوای خنکی که هنوز بوی باران می‌داد، به سمت مغازه همسرم رفتم و با هم به خانه برگشتیم.

    ۸- ادامه سریال This Is Us را تماشا کردیم. گاه‌گاهی نگاهمان به شکمم می‌افتاد که دخترکم به شیرینی در آن جابه‌جا می‌شد.

    ما شاهد زیباترین معجزه زندگی مشترکمان بودیم.

    در پایان روز هم به سراغ اپلیکیشن گهواره رفتیم تا سایز کودکم را در هفته جدید چک کنیم. از امروز وارد هفته سی‌ام شده‌ام. او حالا اندازه یک طالبی است؛ قدش حدود ۳۹ سانتی‌متر و وزنش حدود ۱۳۰۰ گرم است.

    از این به بعد شمارش معکوس هفته‌ها آغاز شده است. کودکم قرار است حسابی رشد کند و من هم احتمالاً روزهای سخت‌تری در پیش خواهم داشت.

    با این وجود، تمام سختی‌هایش را به جان می‌خرم تا به‌زودی دست‌های کوچولویش را لمس کنم.

    ۹- همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    فکر می‌کنم دیگر حرف و نتیجه‌گیری‌ای باقی نمانده باشد. امروز گزارشت خودش گویای همه‌چیز بود.

    امروز هم آفریدی؛ یک غذای تازه، یک خانه مرتب و حتی مهم‌تر از همه، کودکی که آرام‌آرام در وجودت رشد می‌کند.

    هم یاد گرفتی، هم عشق گرفتی و هم عشق دادی. برای خودت وقت گذاشتی، با یک دوست قرار ساختی و لحظه‌های زیبای زندگی‌ات را با دیگران شریک شدی.

    اگر قرار باشد خودت معیار «روز نیک» را تعیین کنی، امروز تقریباً همه آن معیارها را در خودش داشت.

    نمره‌ات را ۱۰ از ۱۰ می‌دهم؛ چون واقعاً روز نیکی را از سر گذراندی

  14. گوشی روی تایمر است. سی دقیقه بی‌وقفه، از این سر تا آن سر خانه را گز می‌کنم. بی‌هیچ امکاناتی برای پیاده‌روی.

    مسأله، محدودیت است
    از خود بپرسیم، برای چیزهای سودمندی که دوست داریم در روزمره‌‌مان جاری شوند، چه محدودیتی قائلیم؟

    مثلن همین پیاده‌روی، چه تصوری از انجامش داریم؟
    یک جفت کفش کتانی سبک، لباس ورزشی، یک مسیر سرراست که ماشین‌رو نباشد، ساعتی از روز که هوا مطلوب باشد.
    استانداردهایی که ذهن برای هر کار سودمند تعریف می‌کند و شاید در تمام روزها قابل دست‌یابی نباشند.

    مدت‌ها بود که به دلایلی از پیاده‌روی دور شده بودم. فکر کردم کم‌ترین چیزی که امکان انجامش را به من می‌دهد، همین چهاردیواری‌ست.
    بی‌گمان این راهی برای دور زدن محدودیت‌هاست. برای هر کاری که اما و اگرها، مانع گنجاندنش در عادات روزمره می‌شوند.

    امروز که بنا بود از کارهای سودمند روزانه‌ام بنویسم، از خود پرسیدم، اصلن کار سودمند یعنی چه؟

    آنچه سودمند می‌دانم: کاری‌ست که در پایان روز احساس خوبی نصیبم کند، کاری که فارغ از هر هنجاری فقط برای خودم انجام دهم. مثل خاندن، نوشتن، ورزش.

    آنچه سودمند می‌دانم: کاری‌ست که محافظ روانم باشد. مثل خساست ‌ورزی در جوریدن شبکه‌های اجتماعی.

    آنچه سودمند می‌دانم: گاهی گذشت کردن است، عامدانه ندیدن، نشنیدن.

  15. دیر آمدم، به هر ترتیبی خود را به صدمین گزارش نیک رساندم.
    سال واژه: پذیرش
    روز را با شستن ملحفه و روتختی آغاز کردم.
    برای خرید ماهانه ی فریزر و مایحتاج غذای گربه های بیرون، راهی تکین( سوپر پروتئینی کاردرست محل) شدم.
    من حتا از خرید ساده ترین چیزها لذت می برم و به لطف چندین سال مشتری بودن ام، با تک تک کارکنان و مدیریت تکین، سلام و احوالپرسی دارم.
    مرغ ها بسته بندی شد، کتف های آقای بیژن(گربه ی محل کار) نیز بسته بندی شد و در فریزر جا دادم.
    وعده ی امروز گربه ها را بار گذاشتم. ۶ وعده ی دیگرشان اکنون در فریزر منظم در کنار هم نشستند.
    برای وعده ی خود نیز با مرغ تدارک لازم را دیدم. راستی امروز برنج مورد نظر را از فروشگاه اسنپ با قیمت خوب خریداری کردم. خدا پدر اسنپ و تپ سی را بیامرزد، گرچه در سودشان سهیم نیستیم اما در راحتی وضعیت خوبی داریم.
    با وجود گرمای هوا و داغ بودن باد کولر، تصمیم به تمیزکاری خانه گرفتم. از فردا دوباره هفته ی کاری ام شروع می شود، بنابراین لعنت فرستادم بر گرما و بلند شدم.
    جارو، گردگیری و تِی به نحو احسنت انجام شد، سرویس ها شسته شد.
    غذای گربه های بیرون هم با قربان صدقه شان، پخش شد.
    وبینار امروز را در حین کارهایم گوش کردم.
    اگر از سودمند بودن_ مفید بودن بخوام بگویم؛ ساده تر از آن چیزی است که فکرش را کنیم. می دانید کمال‌گرایی که استاد اشاره کرد را با حس ناکافی بودن اگر در هم آمیزیم، باعث می شود کارهای قشنگ هر چند کوچک به چشم مان نیاید.
    برای من سودمند بودن گاهی در توجه و شفقت به خود است. گاهی گوش شنوا داشتن برای عزیزی که من را نقطه ی امن می داند‌. گاهی آزادنویسی و ریختن هر آنچه در ذهن و قلب، من را می خورد. گاهی بازی کردن با گربه هایم و نوازش مهربانانه ی آنهاست.( آنها جز من کسی را ندارند پس برایشان پناه هستم).
    گاهی احوالپرسی از همسایه ی نازنین است. گاهی دفاع کردن از یک همکار و ایستادن در برابر ناعدالتی است. سودمند بودن برای من گاهی خواندن زبان است، وقتی با تمرین ها خود را ارتقاء می دهم در واقع به خود ثابت می کنم که فراموش نکردم و جا نمی زنم.
    سودمند بودن برای من؛ پای خصلت مهربانی ایستادن است، بدون آنکه بی معرفتی ها و تنها گذاشتن هایشان را بیاد بیارم.
    سودمند بودن گاهی آشپزی کردن است، به خود یادآوری می کنم که زندگی ادامه دارد.
    سودمند بودن ساده تر از آن چیزی است که بر اساس آموزه های اشتباه ایده آل گرا برخورد می کنیم.
    به نظر من حتا دیدن فیلم خوب که آدمی را به فکر وادارد، در عین حال لذت تماشا را هم برده ایم، سودمند است.
    غرق شدن در چند صفحه کتاب و دیدن جهان از چشم نویسنده، آیا سودمند نیست؟
    خواندن یک دفتر شعر، آمیختن با احساس شاعر را دست کم نگیریم.
    همین تمیزکاری خانه و رسیدگی به گربه هایم نیز در لیست قرار می گیرند.
    امشب با دوست خارج از ایران ام، کلی گپ زدم و به خاطرات مشترک مان خندیدیم. خواهر زاده ام را هم در این خنده شریک کردم( او در آلمان در غربتی که ما مثال می زنیم با درمان های مکرر همسرِش برای غلبه به سرطانی بدخیم، سخت درگیر است)از فرسنگ ها فاصله وقتی کاری از من بر نمی‌آید جز احوالپرسی و همدلی، سهیم کردن او در خنده های امشب تا حد زیادی سودمند بود.
    همدلی با خواهر بزرگ ام با توجه به شرایط پیش آمده برای فرزندانش که هر کدام در کشوری غریب، درگیر مشکلاتی هستند…بسیار سودمند است.

    مهم تر از همه؛ نمی دانم دقیقن چند روز از ترک شبکه های مجازی بر من گذشته است، آرامش دارم و پرش افکار کمتر شده است. به جای آن کتاب می خوانم، می نویسم، در سکوت رو به دیوار روبرو فکر می کنم.
    می بینید سودمند بودن ساده تر از آن چیزی است که فکر می کنیم.

  16. با درود. تا قبل از دوره های شعر استاد از اونجایی که شنا کردن رو خیلی دوست دارم وقتی استخر می‌رفتم از لذت وافر شنا آن ساعات را از عمرم به حساب نمی‌آوردم. دو ساله که از دوره‌ی اول تا اینک که دوره‌ی ۱۳ شعر را ثبت‌نام کرده‌ام این ساعات شیرین شعرخانی و آموزه‌های دقیق استاد شبیه آن لحظات شده‌اند. کلاس‌ها که به‌ظاهر یک‌ساعته هستند گاه تا ۳ الی ۴ ساعت تا نیمه شب با بازخوردهای دلسوزانه و فهیمانه‌ی استاد به درازا می‌کشد. که به‌قول استاد در آخر همه پر از انگیزه و انرژی کلاس را ترک می‌کنیم. برای منی که دوست‌دار شعرم و در سال‌های قبل از شاگردی استاد در شونصد سالی که زیسته‌ام فقط دو شعر آن‌هم افتضاح سروده بودم گویی که لالی بوده‌ام که زبان باز کرده‌ام. آن‌هم چه زبانی! زبانی از عمق وجودم؛ زبان روح و ناخودآگاهم یعنی شعر را می‌گویم. شگرف تدریس استاد اینه که هر کس را به اقیانوس درون و آگاهی‌های خودش برمی‌گردونه. نمی‌دونم چه‌طوری؟ جادو یا جمبل بود نمی‌دونم. فقط می‌دونم که وقتی به‌خود اومدم که حدودن دوره‌ی پنجم بود خودم رو تو تور قعرِخودم مثل ماهی دیدم که داشتم واژه‌های شعری و ماورایی واسه زبون تازه‌ام صید می‌کردم.
    الان دیگه مثل گنگ خاب‌دیده نیستم. زبان شعری زیبایی بلدم که چون زبان مادری برام آسون و ملموس شده و همیشه باهامه.
    استاد ممنون زبانی که ساخته‌ی دیگری‌ست رو به من دیکته نکردید.
    استاد ممنون که خودم رو به خودم نقب زدی.
    استاد ممنون که توانم دادید که با زبون شعر مرهم بسازم بر روی زخم‌هایم.
    ممنون که ماهیگیری رو یادم دادی.
    امیدوارم در مسیر نویسندگی در همه‌ی قالب‌ها این زبان رو بیشتر وبهتر بپرورونم تا هم من رستگار شوم و هم استاد رضایتمند.
    اصن ممنون که در کنار ما تازه‌نویس‌ها هستین.
    عمرتان دراز باد با سلامتی، شادی و آرامی. آمین✍🙏❤️🌹✍
    امروز متن بالا رو برای قدردانی از دوره‌ی ۱۲ شعر و شعر آموختنم به عنوان یادگاری نوشتم و زیر پست دوره هواش کردم.. با عجله خودمو به نویسنده‌ساز رسوندم و چه جالب بود که استاد در مورد سودمندی امروزم صحبت می‌کردند و این‌که امروز چخ کار سودمندی انجام دادم. از کارهای روزمره‌ی امروز که بگذرم یادم اومد به پشتکار سودمند دو‌ساله‌ام مبنی بر یادگیری شعر. که البته تا تلاش و دلسوزی استادم نبود من نمی‌تونستم به این نتیجه که آرزویم بود یعنی سرودن شعر بپردازم. امروز آذرقیطاسی که خانش و دکلمه و صدای شیرینی داره یه کار سودمند برام کرد و در پیج و کانالش شعر صلح” مرا خاند و این اولین شعرم بود که در مجازی دیده می‌شد خیلی لایک خورد و خیلی خوشحال شدم که صدمین روز گزارش‌نیک مصادف با متن اختتامیه و یادنوشتم و خانش شعرم در اینستا و صدمین گزارش نیک و مبحث سودمندی بود. اینو به فال نیک می‌گیرم و یه یادآوری سودمند به همه‌ی شما که دارین منو می‌خونین می‌کنم اونم اینه که برا یک‌بار هم‌که شده و آزمایشی سری به مدرسه‌ی نویسندگی بزنید و استعداد خودتون رو در انواع قالب‌های نوشتن بخصوص شعر و ترانه محک بزنید. بوخودا پشیمون نمی‌شید براتون سودمندی. خدانگهدار همگی باد.

  17. ساعت ۶ بیدار شدم. مطالب مربوط به کلاس را جمع‌بندی کردم. هر دو هفته‌ یکبار، پنجشنبه‌ها، روز «سمپوزیوم نویسندگی» است، کلاس حضوری پیشرفته. دوش گرفتم و ریشم را زدم و روانه‌ی خیابان انقلاب شدم. اول رفتم‌ کافه، اسپرسوی دوبلِ هفتاد روبوستا انداختم بالا و بعد پریدم تو مغازه‌ی میلاد. بساطش خوراکم بود و ده دوازده جلد کهنه‌کتابِ ناب برداشتم ازش و سپس رفتم کتابفروشی اختران و «کتاب سیروس رادمنش» و یکی دو سفارش دیگرم‌ را گرفتم و سپس‌تر هم کشیده شدم کتابفروشی توس و «دیوان آزاد بلگرامی» را خریدم و سرانجام روانه‌ی کلاس شدم. توی کلاس دو تا قصه‌ی کامل برای بچه‌ها خاندم و از تمثیل و استعاره حرف زدیم و به تلقی روشنی از تمرین کلاس رسیدیم. لای جلسه وبینار نویسنده‌ساز را هم برگزار کردم و به‌مناسب صدمین روز «گزارش نیک» از اهمیت جریان گزارش نیک گفتم که تأثیر ژرفش بر افکار و نوشتار ما در اندک‌زمان‌ هم به‌وضوح پیداست. شب هم باز با پرسه در کتابفروشی‌ها گذشت، اینبار همراه رفخا، و یک خروار کتاب دیگر به کیسه‌ام افزوده شد از جمله داستان بلند «نظام آباد» از مهران موسوی که پیش‌تر تنها داستانک‌هایش را خانده بودم و کیف کرده بودم از زبان‌آوری‌اش. همراه رفقا سری هم به فروشگاه «اشیا تهران» زدیم و مجذوب ذوق فرهاد فزونی شدم در طراحی این دکان. الان هم دارم بیهوش می‌شوم اما باز دلم می‌خاهد بخانم و بخانم و ناچار اگر شدم بخابم.

  18. شما راستی راستی،‌ صد روز گزارش نیک نوشتید؟
    من همه‌اش را بودم و نوشتم؟ معلوم است که نه. اما همین گاه و بی‌گاهی که دست به نوشتن می‌بردم و روزم را به شما راپورت می‌کردم، نیکی‌های خودش را داشت.
    نامه‌ای که تویش ادای زاوشِ شب یک شب دو را درآوردم، یادتان هست؟ همان نامه‌ای که از تصویر گربه‌ها زیر سایه‌ی موتورسیکلت، نوشته بودم.
    نامه‌ی کوتاهی حاصل تلاشم برای دزدیدن زندگی بود چه؟‌ آن را خاندید؟ تابلوی فرناند لژه را دیده بودم. خاسته بودم،‌ زندگی بیرون آن تابلو را بسازم.
    یا روزی که، از مبینا و سینما بهمن و گپ زدن و گشت و گذار توی کتاب‌فروشی‌ها نوشته بودم.
    همه‌ی این‌ها نیک بودند. مفید بودند. چیزی به دنیا اضافه کردم؟ نه. باری از روی دوش کسی برداشتم؟ نه. اثر هنری خلق کردم؟ این هم نه.
    خب پس چرا مفید و نیک می‌دانم آن‌ روزها و آن اتفاق‌ها را؟ مدتی است که به معنای «نیک» و «خوب» و «مفید» می‌اندیشم. به لطف گزارش نیک!
    دریافتم «دیدن» برای من ارزش است. من لحظه‌ای را «نیک» می‌دانم،‌ که در آن چیزی را تماشا کرده‌ام. منظورم تماشای فیلم نیست. منظورم تماشای لحظه‌ است.
    همان‌قدر دیدن گربه‌ها توی ظهر تابستان، در خاطر آدم می‌ماند که صحنه‌ی پله‌های اودسا*.
    من با نوشتن، همین لحظه‌های به ظاهر معمولی را از روزم جدا می‌کنم. تا پیش از مدت کوتاهی مستمر نوشتنِ روزم،‌ از وجود چنین ارزشی غافل بودم.
    خیال نمی‌کردم «دیدن» هدف من، نیک من، مفید من باشد. اما حالا می‌توانم بخش زیادی از انتخاب‌هایم را با «دیدن» تعریف کنم.
    من می‌نویسم تا بهتر ببینم.
    من طراحی می‌کنم تا بهتر ببینم.
    من فیلم می‌بینم تا بهتر ببینم.
    حتی،
    من رمان می‌خانم تا بهتر ببینم.
    خوب «دیدن» کیفیتی است، که با گزارش نیک نوشتن کشف کردم و بخاطر این کشف از شما و از نوشتن، همیشه ممنون خاهم ماند.
    راستی، با نامه‌هایم فهمیدم، «راستی» را زیاد می‌نویسم. خودشناسی که می‌گفتید،‌ همین است دیگر نه؟
    امروز چه چیزی را دیدم؟
    خیلی شاهکار نبود، ترمینال لپ‌تاپم را دیدم. قرارمان خاندن و تمرین کدنویسی بود. اما نفهمیدم چه شد که گذرم به این ترمینال کذایی افتاد. مسیر فایل‌ها و دایرکتوری‌ها را جا‌به‌جا کردم. از همه چیز هزار بار ls ‌گرفتم، چرا؟
    اگر بخاهم طوری برایتان بنویسم حجم ناشناخته‌ها و دیدنی‌های ترمینال برایم چقدر است، می‌توانم بگویم مثل این است که توی یک روز بخاهید فیلم ده فرمان را ببینید. می‌شود دید؟
    حالا من مانده‌ام و تمرین‌های انجام نشده و یک کشف، زبان برنامه نویسی پایتون ذِن دارد. یکی از جمله‌هایش هم این است «زیبا بهتر از زشت است» است. از کدنویسی بیزارم ولی این جمله بامزه و دوست داشتنی است.

    *صحنه‌ی مشهور فیلم «Battleship Potemkin1925»

    دوستدار شما، لنا

  19. سال‌واژه: تغییر

    ۱- امروز تصمیم گرفتم تمرکزم را روی «شوهر آهوخانم» نگه دارم و سراغ کتاب دیگری نروم. دلم می‌خواهد این بار بدون پریدن از این کتاب به آن کتاب، تا آخر بخوانمش.

    ۲- صادقانه، امروز از این ناراحت شدم که گاهی احساساتم از عقلم جلو می‌زنند و بعد من می‌مانم و جمع‌وجور کردن خرابکاری‌هایشان. فکر می‌کنم هنوز باید روی این بخش از خودم بیشتر کار کنم.

    ۳- نان سنگک سبزی‌دار و کنجدی امروز عجیب چسبید. برای خودم هم جالب بود؛ منی که اصولاً کنجد دوست ندارم، داشتم با چه لذتی نانم را می‌خوردم. گاهی ذائقه‌ام می‌تواند غافلگیرم کند.

    ۴- امروز هم به واسطه درگیری‌هایی که با خودم داشتم، «تغییر» دست از سر ذهنم برنداشت. هر طرف که می‌رفتم، دوباره به این فکر برمی‌گشتم که چه چیزهایی در من باید تغییر کند و چه چیزهایی را باید یاد بگیرم رها کنم.

    ۵- صبح به خاطر بدخوابی دیشب نتوانستم پیاده‌روی بروم، اما شب مایلو همراهم شد و با هم حسابی قدم زدیم. جای خالی پیاده‌روی صبح را تا حد زیادی پر کرد.

    ۶- امروز به این فکر کردم که وقتی احساساتم را بدون شناخت و مهارت وارد تصمیم‌های مهم زندگی می‌کنم، ممکن است بهای انتخابم فقط یک اشتباه کوتاه‌مدت نباشد و سال‌ها از عمرم را تحت تأثیر قرار دهد. خیلی مهم است بلد باشم چطور هدایتشان کنم.

    ۷- به امروزم از ۱۰ نمره ۸ می‌دهم؛ هم سرحال بودم، هم سالم و هم توانستم کلی بخندم و کارهای مهمم را جلو ببرم.

  20. ویل‌ویلی

    – نگاهی به کلمات فرهنگ شخصی می‌اندازم. این هفته من انتخاب‌شان کرده‌ام یعنی چشم فرهنگ لغت را کور کرده‌ام با این واژه‌گزینی‌‌ام. «تکامل، محاصره، ماشین لباس‌شویی، ملاقه، سکسکه، ژست.» آخر ژست؟ به قول قدیمی وقتی لغات فرهنگ شخصی ارائه می‌شود همیشه همدیگر را تایید می‌کنیم و اعتراضی در کار نیست. اما همین‌که نزدیکِ جمعه دست‌به‌قلم می‌شویم، می‌فهمیم چه غلطی کرده‌ایم.

    – امروز تولد آرنیکا بود. فکر کنم اولین رفیق‌زاده‌ام. زنگ زدم تولدش را تبریک بگویم. خودش و خاهرش و من صدایمان قاطی شد و تا به خودم بیایم باهام خداحافظی کردند. بابا بگذارید یکم احوال‌پرسی کنم. چه جسارت‌ها. فکر کردندند تهش بگویند «دوستت داریم خاله حمیده» هه‌چیز جبران می‌شود. خب همچین هم بی‌تاثیر نیست اما من هنوز می‌خاستم حرف بزنم. هنوز برایش کادو نخریده‌ام. توی فکر بودم اگر پرنده‌فروشی خرگوش داشت، بخرم برایش. اما نگران خرگوشم که طبق انتخاب طبیعی داروین، نتواند مقابل شیطنت بچه‌ها دوام بیاورد و یا مجبور شود همه‌ش توی قفس باشد. دوستم هم کمی نگران خودش است. نمی‌دانم آمادگی پذیرش یک خرگوش را در خانه دارد یا خیر.

    – امروز بلخره حلیم‌بادمجان درست کردم. به نظر خودم که خوشمزه شد. یکی‌دو روزی بود مامان عدس و بادمجان خریده بود و سراغش را می‌گرفت. امروز یک‌عالمه درست کردم و قرار شده فردا با خودش ببرد سر کار. در مقدار عدسش زیاده‌روی کردم. مثل وقتی که زیادی استعاره می‌ریزی توی شعر و مخاطب گیج می‌شود. حلیم‌بادمجانم شعر غلیظی شد اما بچسب. کاش صبحانه هم بخورندش. اصلن کاش فردا صبح سرد باشد و باران ببارد. حلیم‌بادمجانِ گرم و بربری، صبحِ سرد و بارانی و هری پاتر. چه شود. هرچند من معمولن همان همیشگی‌هایم را می‌قولم. نان و تخم‌مرغ‌ پزیده.

    – موقع آشپزی صوتی کتاب تونل را تمامیدم. چه کتاب خوبی‌ست. شخصیت اصلی کتاب نقاش کاستل نامی‌ست. یک نقاش با ذهنی عجیب و فکرهایی پی‌در‌پی که امانش را می‌برند. رفتارش کمی جنون‌آمیز است و از قضا دل‌و‌قلوه‌اش به پست زنی خوردند که دم‌به‌دم کبابشان می‌کند. کاستل دوست دارد تمام جواب‌ها را واضح و روشن دریافت کند. بداند که آیا معشوقه‌اش ماریا، واقعن عاشقش هست یا نه؟ اگر عاشقش هست، آون‌وقت حسش نسبت به شوهرش چیست؟ آیا با او می‌خابد؟ اگر با او می‌خابد آیا از آن همبستری، لذت هم می‌برد؟ اگر می‌برد چرا گفت که شوهرش مثل برادرش است؟ اگر نمی‌برد پس در واقع «وانمود» می‌کند که لذت می‌برد؟ اگر وانمود می‌کند پس از کجا معلوم که وقتی با خود کاستل هم هست در حال تظاهر نباشد؟ و سوال‌هایی مانند این. و ماریا هیچوقت جواب روشنی به او نمی‌دهد. به مردی که همه‌چیز باید برایش، روشن‌تر از خورشید باشد.

    – سعی کردم برای مامان دستگیره بدوزم اما نشد. حداقل تا اینجا نشد. نتوانستم خوب درش بیاورم اما دلم می‌خاهد بعد از انجام دادن کارهای کانالم سراغش بروم.

    – می‌روم نویسنده‌ساز. استاد می‌خاهد توی گزارش نیک امروز، سودمندی را از نظر خودمان تعریف کنیم. تعریفی شخصی نه صرفن چیزی که جامعه به خوردمان داده است. سودمندی‌ها هم که کم نیست، دیده‌ها نابیناست. دقیقن نمی‌دانم چطور تعریفش کنم اما مواردی را می‌نویسم دیگر. فایده‌‌ یا سودمندی  یک چیز یعنی که چقدر می‌تواند مرا ارتقا دهد؛ از جنبه‌ی احساسی، مادی، روانی. کتاب می‌خانم تا اندیشه‌ام رشد کند پس سودمند است. می‌نویسم و افکارم را مرتب می‌کنم و به زندگی‌ام هدف می‌دهم. نوشتن به اندیشیدن وامی‌داردم و باعث می‌شود شفاف‌تر افکارم را ببینم پس سودمند است. دیگر سودمندی در چیست؟ چیزی که نگذارد دنیا را جدی بگیرم و درش غرق شوم. مرگ‌آگاهم کند و باعث شود به‌نفع‌رساندن بیندیشم. حتا اشتباهات را هم گاهی سودمند می‌دانم. از این جهت که به تصمیم جدیدی وامی‌دارندم. خب، انقدر بس است؟

    – رفتم بازار. مامان برای مغازه ادویه می‌خاست. من هم یک ادویه‌ی مرغ و ماهی گرفتم تا وعده‌های تک‌نفره‌ام را باکلاس‌تر بپزم. از تاثیر رفیقم رویم همین‌قدر بگویم که گفت دلش می‌خاهد از این کاهو-کلم باکلاس‌ها بخورد و من امروز برای خودم یک کاهوپیچ خریدم. با کلم سفید بزرگ. کلم سفید را بیشتر از قرمز دوست دارم. صدایش می‌کنند قرمز اما بنفش است. حس می‌کنم کلم سفید بزرگ شیرین‌تر است. خلاصه که علفی‌جاتم را تمدید کردم و دو متر پارچه هم خریدم. زمینه‌ی مشکی دارد و گل‌های ریز قرمز با برگ‌های سبز. این یکی را دیگر به نیت یقه‌ملوانی گرفته‌ام.

    – دو تا از شاگردهایم را توی بازار دیدم و جدن خوشحال شدم. این دو خاهر هردوشان هم خیلی زبل و درسخان بودند و هم خیلی بامحبت. خاهر بزرگ فقط یک ترم شاگردم بود اما هنوز نسبت بهم بامحبت است. بعدها که خاهر کوچکترش شاگردم شد و او دنبالش می‌آمد، هرازگاهی هم به من سر می‌زد و گپ می‌زدیم. و این کار را از سر اظهار دوستی و مهرش می‌کرد. واقعن دوست‌شان دارم.

    – از بازار برگشتیم. مامان رفت سر کار و من به خانه. میوه‌ها را شستم. هندوانه و طالبی را قاچ کردم و گذاشتم یخچال سرد شوند. من گفتم طالبی بگیرند اما تا الان چیزی ازش نخوردم. بوی خیلی خوشی دارد. حواس پنجگانه. حواس پنجگانه.

    https://t.me/havirism

  21. تولد تولد تولد صدت مبارک حل‌حل‌نیکو.
    چشم‌هات فشفشه شده روی کیک صدفت.
    سال‌واژه‌م: نوتجربه
    فکر می‌کنم دوست دارم تا آخر عمر این سال‌واژه رو داشته باشم.
    امروز بیشترش به سمپوزیوم گذشت و بودن کنار دوستان خیلی خیلی عزیزم. کلی خندیدیم. یاد گرفتیم.تولد داشتیم. تولد مردادی‌ها و شهریوری‌ها. جایزه گرفتم. بوف کور🥲 انقدرررر ذوق کردم که حد نداره. بوف کور رو ۲ بار خوندم شایدم ۳. ولی همیشه توی گوشی. توی گوشی کتاب‌های خاص نمی‌ره تو مخم. خیییلی وقته می‌خواستم کتابشو بگیرم. کاغذکادو رو که جر دادم با دیدن اسم کتاب ذوقم رفت هوا. کیکمون چقدر جیگر بود🥲
    ممنونم از هم‌کلاسی‌های عزیزم.
    راستی فسنجون جان دلمو خوندم.فسنجون عزیز قلبم. دو وعده. ناهار و شام. تازه فردا ظهرم می‌خورم. هاااهاااهاااا.👹
    مستند بهرام صادقیو دیدم. بعد از مدت‌ها که یادم می‌رفت هی. مستند زندگی‌نامه‌ای بی‌نهایت دوست دارم. بی‌نهایت دوست داشتم این مستند رو هم و بی‌نهایت علاقه‌مند شدم به بهرام صادقی و بسیار مشتاق شدم که بخونم ازش زیاد.
    و سوالاتی رو که زیاد از خودم می‌پرسم باز هم پرسیدم. آیا من می‌خوام یه زندگی معمولی با روتینی آروم و معمولی و اغلب تکراری داشته باشم؟ آیا می‌تونم تا آخر، پای پیامدها و جوانب مختلف انتخاب‌هام بمونم؟
    به امروز نمره‌ی ۹ رو می‌دم. ۹ونیم. شایدم ۱۰.
    گزارش نیک‌جون تولد صد روزگی‌ت مبارک.
    تو باعث شدی روزهام برام پربازده‌تر بشه. دقت کنم به روزهام. به کارهایی که هر روز می‌کنم. به کارهایی که دوست دارم بکنم و انجام دادم. به کارهایی که دوست نداشتمشون و دیگه انجام ندادم. تو روزم و فهرست کارهای روزم رو جلوی چشمم می‌ذاری. بهشون فکر می‌کنم. با تو، روزهام و کارهام بیشتر توی خاطرم می‌مونند و چیزهاییو که ازشون یاد می‌گیرم، خوب یا بد. تو بهم جسارت می‌دی که کارهایی که همیشه ازشون می‌ترسم رو انجام بدم. نمی‌دونم چجوری این کارو می‌کنی؟ عجی‌مجی می‌خونی؟ از جسارت از کجا میاد؟ چون اینجا توی فضای عمومی اعلام می‌کنم یه جور تعهد می‌شه واسم؟ همین اسمت که نیکه باعث می‌شه که دلم بخواد هر روز حداقل یه کار مفید داشته باشم که بیام اینجا پرت کنم.
    ممنون گزارش نیک. امیدوارم عمرت زیاد باشه. ۲۲۰ روزه بشه ایشالا.
    ممنون از استادماهی عزیزم که تو رو به دنیا آورد. مامانت حساب می‌شن استاد؟
    مامان شاهینت.
    مرسی
    بای.

  22. کار سودمند چیست؟
    سوالی که امروز در وبینار نویسنده‌ساز مطرح شد و من کمابیش تا شب بهش فکر کردم.
    از نظر من کار سودمند یعنی کارهایی که:
    ۱. حس خوبی به من می‌دهند که فقط لحظه‌ای و آنی نیست و با خودش رضایت هم به همراه دارد. مثلا نوشتن، کتاب‌خواندن، وقت گذارندن با خانواده و دوستانم و…
    ۲. کارهایی‌ست که برای دیگران انجام می‌دهم. گاه لذت‌بخش است و گاه فقط برای همراهی انجام می‌شود.
    ۳. کارهایی که لازم است انجام دهم. مثل آشپزی و کارهای خانه چون اگر انجام نشود یا از گشنگی می‌میریم یا از غرق شدن در کثافت.
    ۴. کارهایی که بخش کوچکی از اهدافی‌ست که در زندگی دارم. در مقطع‌های مختلف می‌تواند کمی فرق کند و انعطاف داشته باشد. حتی می‌تواند شامل رفتن به بانک برای دریافت وام هم بشود. می‌تواند شرکت در کلاس و یادگیری هم باشد.
    ۵. سرکار رفتن. کاری که در ازایش پولی دریافت می‌کنم تا زندگی بهتری داشته باشم.
    فعلا همین پنج مورد به ذهنم رسیده است و اکثر کارهایی که در طول روز انجام می‌دهم در یکی از این پنج دسته قرار می‌گیرد و گاه ممکن است هم‌پوشانی هم داشته باشند. (این لیست می‌تواند در آینده به روز شود.)
    و از گزارش امروز…
    امروز هزارکلمه‌ام را نوشتم. فعلا شرایط تایپ کردن ندارم و دلم حسابی تنگ شده برایش. لپ‌تاپ مشترکی که با خواهرم داریم دست اوست و فعلا باید صبر کنم تا دوباره به دستم برسد. خلاصه که پنج صفحه در دفترم نوشتم و این دفتر دویست برگی که بابا برایم آورده بود تمام شد. از اینکه دفتری پر از دست‌خط خودم را ورق زدم چشمانم قلب قلبی شد.
    شب هول را خواندم. بیشتر از قبل.
    کمی هم‌ شعرهای بیژن جلالی.
    متنی هم منتشر کردم در کانالم.
    کتاب صوتی هم گوش دادم با ناهار.
    با همکاری جی‌پی‌تی‌جون هم گند زدم‌ به سایتم و حالا باید بسپارمش به کسی تا درستش کند. اولش خیلی حرص خوردم اما چه می‌شود کرد این هم شد تجربه.
    حمام و کارهای شخصی و کمی کارهای خانه همراه با وبینار نویسنده‌ساز.
    آماده شدم رفتم دم داروخانه و با سهیل رفتیم خانه‌ی مامان و باباش.

  23. سال‌واژه: ثمر‌بخشی
    از نظر سلامتی در وضعیت قاراشمیش هستم نمی‌دانم سرماخوردگیست یا گرمازدگی یا حساسیت، در حال مبارزه با وضعیتی هستم که نمی‌دانم چیست.
    کم خاندم و کم نوشتم‌.
    مانند مرجان‌های به صخره چسبیده به تخت‌خابم چسبیده‌ام.
    در ناخوش‌احوالی‌هایم شعر خاندن حال خوش من است.
    از این صدروزگی جریان گزارش نیک بسیار خوشم آمده، بعدها اگر عاشق شدم شاید صدمین روز آشنایی‌مان را جشن گرفتم.
    https://t.me/sohahashayeb

  24. ۲۹ مرداد
    گزارش ۱۰۰
    تبریک به همه همسفران و تشکر زیاد از استاد شاهین🌼🌼
    ◾گزارش نیک نوشتن چه سودی برای من داشته است؟
    ✔️لذت نوشتن را تجربه کردم.
    ✔️خاندن گزارش دوستان مرا به کلی کتاب و یادگیری وصل کرد.
    ✔️نظم و استمرارم در خاندن و نوشتن بیشتر شد.
    ✔️احساس مفید بودن به من میدهد.
    ✔️این ایده را برای مراجعینم هم پیشنهاد دادم و اثرگذار بوده.
    ◾من کارهایی رو سودمند میدونم که منو درگیر یادگیری می‌کنه. یادگیری که هم کمک کنه با خودم بهتر ارتباط برقرار کنم هم با دیگران. کاری که به دیگری احساس امنیت بده. سودمندی اونجاییه که با مادری یا پدری همدلی میکنم. روزی که اگر هیچ کار سودمندی نکنم حداقل عامدانه کسی رو رنج ندهم.

    ✨بخش اول
    ◾سمت سرکار رفتن و نوشتن صفحات صبحگاهی
    ◾تمرین هزارکلمه و نوشتن از عواطف
    ◾پند امروز به خودم:
    ✔️از معاشرت‌های جدید استقبال کن و نترس.
    ✨بخش دوم
    ◾انجام دادن کارهای مالی و حسابداری.
    ◾گپ زدن با همکارم در مورد اهمیت تحسین در رابطه.
    ✔️وقتی کسی رو تحسین می‌کنی مثلا از مدل موهاش یا رنگ لاکش تعریف می‌کنی دقیقا کار یخ‌شکن رو می‌کنه. یخ ارتباطی رو آب می‌کنه و تو راحت‌تر ارتباط می‌گیری.
    ✨بخش سوم
    ◾برگشت به منزل و خرید کردن
    ◾دوش گرفتن
    ◾جلسه مشاوره آنلاین
    ◾خاندن دن کیشوت بسیار حلزون‌وار😍
    ◾فهرست کردن کارهایی که برای جمعه باید انجام شود.
    ◾ گوش دادن فایل نویسنده‌ساز
    ◾توکی به کانال دوستان زدم.
    https://t.me/fahimsaadat040

  25. روزی دیگر هم گذشت. از خاب، نرسیده به ظهر پیاده شدم. با مادر و خاهر، دل خانه را از گرد و غبار پاک کردیم. من مسئولِ بخشِ شستنِ ظرف‌ها بودم، ظرف‌هایِ لذت و دورهمی شستم و اشغال‌هایِ نفرت و حسودی را دور ریختم. آنها طعنه‌ها و قضاوت‌ها را جارو کشیدند و امید و نعمت و عشق را که خاکِ فراموشی رویشان نشسته بود، پاک کردند. دوباره زندگی نفسی تازه کرد و ما را به چایی دعوت کرد. ما هم بعد از خوردنِ چای، به دیدنِ مادربزرگم رفتیم. کمی دورهم نشستیم و حرف زدیم. به دیدنِ مادربزرگِ مادرم هم رفتیم و با آشنایان، دیداری تازه کردیم. هیچ‌چیزی جایِ گفت‌وگو و کنارِ هم بودن را نمی‌گیرد. با بچه‌ها مشغولِ بازیِ جدیدی شدیم. اینقدر سرگرمِ بازی و حرف زدن بودیم که دویدنِ عقربه‌ی ساعت را یادمان رفت. آخر با تماسِ پدرم، عزمِ رفتن کردیم. به خانه‌ی مادربزرگ بازگشتیم و همگی برای هواخوری به پارکی رفتیم. جنب‌وجوشِ مردم و بازیِ کودکان دیدنی بود. تا نیمه‌های شب بیرون بودیم، بدون آنکه بدانیم ساعت چند است. زندگی همین جاست.

  26. 1. سال واژه‌ام: استمرار
    2. کار کردن روی پارت دوم داستان«من قلب رو به قله می‌رسونم». تقریبن در حال تمام شدن است. داستان از این قرار است که یک موش بعد از مرگ صاحبش تصمیم می‌گیرد قلب صاحبش را از چنگ کرم‌های گوشتخوار نجات بدهد. او می‌خاند آن را به قله برساند و زیر برف دفن کند تا سالم بماند. اما به همین راحتی‌ها هم نیست. احتمالن یا فردا یا پس فردا تمام شود و منتشرش کنم.
    لینک پارت اول:
    https://t.me/samanmofidi78/30

  27. رشد پله ای

    این چند وقت از نوشتن گزارش نیک دور شده بودم؛ به‌خاطر درگیری‌های ذهنی، کارآموزی، خستگی و بی‌حوصلگیِ نوشتن.
    اما به این قضیه توجه نکرده بودم که چندین روز مداومت چقدر روی نوشته‌ها و حال خودم تأثیر گذاشته بود.

    امروز با شرکت در وبینار مدرسه‌ی نویسندگی، استاد با ظرافت هدف این گزارش‌نویسی‌ها را کالبدشکافی کردند و واقعاً ترغیب شدم که دوباره در این موضوع استمرار داشته باشم.

    الان خوابم می‌آید، ولی چند مورد هست که حداقل باید بنویسم.

    اول درباره‌ی تعریف خودم از واژه‌ی «سودمند»؛ منظورم از کارهای سودمند، کارهایی در طول روز است که شب، وقتی به آن‌ها فکر می‌کنم، احساس مفید بودن به من می‌دهند.

    یکی از آن‌ها این است که به اتفاقات روزمره به چشم درس نگاه کنم، به جزئیات معنا بدهم و آن‌ها را آنالیز کنم و حتما ثبت کنم.

    مثلاً امروز بدون اینکه آهنگ بگذارم، به باغچه و گل‌ها آب دادم. فقط می‌خواستم غرق صدای خودِ کارم باشم؛ چیزی جانبی نباشد که صرفاً لحظه را زیباتر کند.

    کتاب خواندم.

    و نکاتی هم هست درباره‌ی فیلم When Life Gives You Tangerines و روابط و موقعیت‌های زندگی که باید درباره‌شان بنویسم. چون همیشه نگاه فانتزی و قشنگی داشتم و واقعیت یک سیلی محکم به من زده، وقتی سکانس‌های قشنگ را می‌بینم، گاهی لبخند مصنوعی می‌زنم.

    از طرفی حس می‌کنم دارم به زندگی نگاه جدی‌تر و واقع‌بینانه‌تری پیدا می‌کنم و کمی هم منطقی‌تر می‌شوم.

    نمی‌دانم؛ لذت بردم، ولی با وجود اینکه سختی‌های زندگی دو نفره‌شان را نشان می‌داد، باز هم این حد از گوگولی بودن برایم قابل درک نبود.

    بعد از نگاه عمیقی که به سریال Lessons in Chemistry و فیلم Martin Eden داشتم، فکر کنم طبیعی است که دیدگاهم تغییر کرده باشد.

    این فیلم بیشتر برایم وایب سرگرمی داشت تا یک مفهوم عمیق. سعی می‌کرد سختی‌ها را نشان بدهد، اما باز هم همه‌چیز خیلی تزیین‌شده و فانتزی بود. انگار لذت‌بخش بود، اما هم‌زمان یک حس خوشحالی مصنوعی و خلا به من می‌داد؛ وقتی در واقعیت نمی‌توانم رابطه‌ی آینده‌ام را این‌طور تصور کنم و فعلاً فقط در حد یک رؤیاست.

    https://t.me/WaterLilyEcho

  28. سال‌واژه :استمرار
    من بلاخره ترسم رو کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم از الان تا زمانی که توان قلم گرفتن دارم بنویسم.
    من تا حالا تو سایت ننوشتم حس خجالت مزخرفی داشتم اما برای خودم همیشه می‌نوشتم و تمام روز منتظر می‌موندم شب بشه تا کل روزم رو روی برگه پیاده کنم. و حالا نیک‌ترین گزارشم نوشتن گزارشه.

  29. ساعت یازده صبح بیدار شدم.کمتر پیش می‌آید که تا این ساعت بخوابم. بعداز بیدارشدن به سراغ صفحات صبحگاهی رفتم که دیگر اسمش ظهرگاهی بود نه صبحگاهی.
    برای ناهار جوجه کباب و برنج و بورانی خوشمزه درست کردم.به گروه واتساپ همکاران سری زدم.هماهنگی برنامه هفته جدید را انجام دادم.
    بعداز مرگ پدرمهربان وبرادر‌جوانم غذای نذری نمی‌پزم. هزینه صفر تاصدش را به چند موسسه خیریه قابل اعتماد واریز می‌کنم تا در شادی کودکانش سهیم باشم.امروز هم نوبت واریزی بود که با حس خوبی این کار را انجام دادم. به امید شادی‌روح عزیزان آسمانی‌ام.
    بار دیگر مثل همیشه به یاری خواهر جونی شتافتم برای تولد یک سالگی پسرش که همراه بود با دندان درآوردنش. یک دیگ بزرگ آش دندونی با حبوبات پختم به همراه کیک هویج وگردو ی بسیار خوشمزه البته تعریف از خود نباشد.که گفتنش خودش تعریف شد.
    پنج‌شنبه است وبا چیدن گل‌های زیبای باغچه برای فاتحه خوانی به مزار عزیزان رفتم.از آنجا به عیادت زن عمویم که چندین سال است به خاطر سهل انگاری پزشک معالجعش از کمر فلج شده رفتم. با دیدنم خوشحال می‌شود و از ته‌دل می‌خندد. درمسیر برگشت دروبینارنویسنده ساز شرکت کردم.استاد از صدروزه شدن گزارش نیک وکارمفید صحبت کرد. این شد کارمفیدم در این روز. خیلی خوشحالم که از سال قبل با مدرسه نویسندگی اتفاقی آشنا شدم واین شد اتفاق خوب زندگیم. تنها پناهگاهی که نجاتم داد از افسردگی شدید بعد از مرگ عزیزانم. تاجایی که نوشتنِ دست وپاشکسته‌ام شد جایگزین دهها قرص خواب‌آور که بیشتر عذابم می‌داد. خدایا هزاران مرتبه شکرت.

  30. گزارش نیک امروزم:
    ➖تبریک برای صدمین روز از آغاز گزارش نیک، که نیکو کاریست. مسیری برای منظم و هدفمند پیش‌رفتن. با‌برنامه بودن و خویش‌پروری و الگویی نیک بودن از دیروز خویش و سپاس فراوان از استاد که همیشه الگویی نیک هستند برای همه‌ی انسان‌ها، از جمله نویسندگان.
    ➖کتابی از سهراب سپهری خریدم.
    ➖طراحی کردم.
    ➖پای صحبت سه تن از دوستان نشستم. هر‌کدام انگار در جهانی متفاوت به سر می‌بردند.
    زن‌ستیزی، زن‌آزاری، خیانت، حسادت. محتوای کلی صحبت‌هایشان این بود. با اینکه با هر‌کدام جدا و در مکان‌های مختلف صحبت کردم، انگار همگی دغدغه‌های مشترک داشتند. دلم گرفت. حس می‌کنم گاهی همین شنونده بودن و همدلی برای انسان‌ها هم کم است، متاسفانه کاری جز این از دستم ساخته نبود. (شاید اندکی نیک باشد، پس ارزش ثبت در گزارش نیک را دارد)
    ➖به این فکر می‌کردم، اگر در این گزارش‌ها تا به اکنون خودم نبودم، یک متن ربات‌گونه‌ای بیش پس‌اندازش نبود. اینکه گاهی تخیل و واقعیت ترکیب شود بخشی از مسیر نیک من در زندگیست.
    ➖آزادنویسی کردم. تقریبا ۲۰۰۰ کلمه.
    ➖برای دیدن نغمه، به مسجد رفتم. مسجد با من بی‌گانگی می‌کرد، بغض و فشارهای روحی و تلاش برای نَگِریستن و قوی بودن.
    ➖در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ➖برای بچه‌هایم که فردا کنکور داشتند پیغام گذاشتم. برای آنها هم که امروز این نبردِ جان‌فرسای مزخرف را پشت سر گذاشته بودند هم همینطور. کاش بچه‌ها متوجه می‌شدند که همه چیز به کنکور ربط ندارد. تحصیل عالیست اما در رشته‌ی مورد علاقه‌ی خود، نه رشته‌ی مورد علاقه‌ی جامعه و خانواده.
    ➖توصیه به خودم: « تا همیشه خودت باش، حتی اگر کسی تو را همینطور که هستی دوست نداشت، باز هم خودت بمان.»
    ➖ستاره بینیِ هر شب نیک است، آرام‌بخش است و نیرویی قدرتمند برای شب‌نگاری.
    ➖شب‌نگاری کردم.
    🪽 سمیرا‌نویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  31. گزارش نیک

    روز صدم گزارش نیک.

    حدوداً چهل روز را سعی بر نوشتن گزارش نیک کردم.
    روز‌های قبلش را به دلیل ندانستن ننوشتم، در زمانی که ارتباطی با سرزمین مادری‌ام نبود.

    در روز‌های اول حس می‌کردم زندگی‌ام هیجان ندارد. یعنی شاید کمی پیش‌تر حرف‌ها و اتفاقات بیشتری برای تعریف کردن داشتم.

    کم‌کم دیدم نوشتن درباره چیز‌هایی که خوانده‌ام، پادکست‌هایی که شنیده‌ام، و فیلم‌ها چقدر در پایان روز لذت‌بخش و کاربردی است.

    احساس کردم بیشتر، چیزی که خواندم را فهمیدم.
    بیشتر چیزی که شنیدم را تجزیه و تحلیل کردم.
    فیلم بحثش جداست، همیشه برای درک بهتر فیلم درباره آن می‌نوشتم و درباره‌شان می‌خواندم.

    گزارش نیک بعضی وقت‌ها شبیه جمع‌بندی روز است.
    مثل یک دکان کوچک در آخر روز حساب‌کتاب می‌کنیم.
    امروز خوب کاسبی کردیم؟ بد کاسبی کردیم؟
    چرا کاسبی خراب بود؟
    چجوری بهتر کاسبی کنیم؟

    حالا بریم سراغ امروز؛ فصل چهارم سریال سوپرنچرال تمام شد.

    نویسندگان سوپرنچرال تا اینجای کار قابل توجه بودند؛ شروع ضعیف داشتند، پیرنگ‌های نصفه و نیمه اما فصل به فصل بهتر شدند.
    شاید بشود از پیشرفته آنها نکته‌ای برای نویسنده‌ها پیدا کنم.

    از حالم چیزی برای گفتن ندارم، تنهایی منتظر شایدم یک منتظر تنها.

  32. این هنرمند

    به هنرمندانه زندگی کردن فکر میکنم. به هر روزی یک اثر هنری. به اثری که عجیب غریب نیست. به اثری ساده،. نه کم‌مایه. به اثری تاثیر‌گذار نه در اثر شیفتگی. بلکه در اثر همدلی و مهر به دیگری. به اثر هنری به فرم این اثر. که همین حالا اکران می‌شود. به این هنرمند. به سکانس آخر این هنرمند که باید خوب تمام شود. می‌مانم تا سکانس پایانی این هنرمند را ببینم.

  33. کیف کفی

    صبح با صدای گرومپی از خاب پریدم. فکر کردم جنگ شده. ترسیدم. این‌ طرف و آن‌ طرف را نگاه کردم. هیچ‌کس غیر من متوجه نشده بود. منتظر نشستم که باز صدایی بشنوم. سکوت بود. حتمن خاب دیده بودم. خاب چه می‌دیدم؟ ساحلک را باز کردم و نوشتم.

    حال نوشتن نبود. اما از دیشب که مامان‌بزرگم گفت «حالا نوبت توئه. یکی از خاباتو تعریف کن»، به خودم قول دادم پنچ دقیقه هم که شده صبح‌ها رویانگاری کنم. نوشتن توی ساحلک هم بهم انگیزه می‌دهد. چون می‌توانم با هشتگ رویانگاری ثبت‌شان کنم و با یک کلیک همه‌‌ی رویانگاری‌هایم را ببینم. تازه ده سکه هم جایزه می‌گیرم.

    کمی در اینستاگرام وقت هدر دادم. ویدئوی املت سیب‌زمینی دیدم و همان را پریدم توی آشپزخانه. نان بربری هم کمی بعد از راه رسید و صفا سیتی.

    بعدش کمی افسرده بودم. خابم گرفته بود. قهوه درست کردم. کف کرد. کیف کردم. اما تا خاستم بخورم دستم خورد و کفش ریخت روی میز. گفتم تف تو این زندگی و قهوه‌ی بی‌کفم را با آهنگ کمکم کن نوشیدم.

    دوتا گزارش کارآموزی پاک‌نویس کردم.
    حمام کردم و حین شست سرم با آهنگ مستم و مستم قر دادم.
    سفرمان با دخترخاله‌ام را برنامه‌ریزی کردم.
    بعد هم به گپ و گفت خانوادگی گذشت.
    چیزی نخاندم. اما تو فکرش بودم امشب بی‌لنگر را شروع کنم.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  34. چرخه‌ی سودمندی

    سال‌واژه‌ام: نظم

    امروز توی وبینار سوال شد که چه تعریفی از کلمه‌ی «سودمند» داریم؟ و قرار شد در صدمین گزارش نیک تعریف خودمان را بنویسیم. تا اینجا که سعی کردم هر روز بنویسمش، تعریفم کمی تغییر کرده. بیشتر مواقع به برنامه‌م نگاه می‌کنم. و اگر بهش عمل کرده باشم، یعنی روز خوبی بوده. اما گاهی، روزهایی، حتی بهترند. با اینکه خارج از برنامه کاری کرده‌ام. حالا به این نتیجه رسیده‌ام که ‌کار سودمند از نظرم یعنی کاری که برای دیگران انجام شده. مستقیم یا غیرمستقیم. حتی خوردن، خوابیدن، نوشتن… که به ظاهر برای خودم هستند. اما اول باید خودم خوب باشم، تا بتوانم به دیگران کمک‌ کنم. همدلی کنم، یا دردی ازشان کم کنم. چون ما برای هم زندگی می‌کنیم. من برای تو، تو برای او، او برای او… او برای من. تا که چرخه تکمیل می‌شود‌. به‌هرطریقی همه برای همه.

    گزارش نیک امروز:

    ۱. شعر از فروغ فرخزاد

    ۲. وبینار نویسنده‌ساز. پرسش تعریف‌ تو از خوش‌قلب چیست؟ ذهنم را مشغول کرده. می‌گذارم مسیر جدیدی برایم باز کند.

    ۳. آزادنویسی‌های کوتاه بین کارها. ادامه‌نویسی‌.
    حتی اگر همه‌ی دنیا در برابرم بایستد باز هم معتقدم…

    قرمه‌سبزی غذای خوبی نیست.

    خورشید به‌اندازه‌ی ماه حمام نمی‌رود.

    تاریکی ترسناک نیست. اگر آواز بخوانی.

    صادق بودن بهترین استراتژی‌ست.

    دوچرخه کاج‌ها را می‌ریزد توی سبد چرخ فلک، ستاره‌باران، با سرک و متلک.

    ۴. درس خواندم. نمونه‌سوال دیدم.

    ۵. موسیقی، ناخودآگاه‌تر از این حرف‌هاست. همانقدر که دوست داشتن، دانستن، رویا.

  35. برخیزید ای دلاوران دشمنان نزدیک‌اند. وقت را غنیمت بشمرید و با کانال همسفر جانی دوباره بگیرید. تعجل کنید و صبحانه بخورید. حالا یک دو سه تمامی افراد حمله. همشان را بکشید. از زبان و تحقیق در مورد دومیه بگیر تا کتاب‌های هنرستان. پاره پاره‌اشان کنید. چنان شمشیر در دل‌هایشان فرو برید که مغول هم نبرده باشد.
    بهتان تبریک می‌گویم برادرانم. شما توانستید. دشمن معلوب شد. متاسفانه تنی از یاران برای نجات ما جانشان را فدا کردند.
    گروهبان غفلت نورزید. در شادی و انیمه به سر نبرید. فردی را از دور می‌بینم. هی سیه‌پوش تو کیستی؟« درود بر مردمانِ زهرا. من از ادبیات آمده‌ام.» آمدی. آمدنت بهر چه بود؟« درس دشمن ما هم بود. امپراتور امر کردند به پاس لطف شما به سرزمینِ زهرا بیاییم و در بازسازی شهر کمک کنیم.» خیله خب مارکو بگو برایمان چه آورده‌ای:« از آزادنویسی و رونویسی بگیر تا کاریکلماتور و داستان.» به‌به. امپراتور ادبیات همیشه به ما لطف داشتند. سربازان از ملکه زهرا دستور رسیده که تا فردا می‌توانیم استراحت کنیم. خبر آمده دشمنمان دارد تولید مثل می‌کند. باید زن‌هایشان را می‌کشتیم.
    با شمارش من شروع کنید به نوشتن: یک، دو، سه حمله. کاغذ را پاره کنید. نوک راپید را بشکانید. خسته نباشید دلاوران.
    درس‌گفتارهای فرامرز پارسی را ببینید. هدیه‌ی شاهزاده نصیرو از شهر معماری است. بانو نصیرو ولیعهد ملکه الهه از سرزمین پرسش است. همه با هم یک‌صدا و یک‌نفس روزگفتار بگیرید که ملکه زهرا خسته شده از بس روزگفتار گرفته و کبوتران نامه را به مقصد نرسانده‌اند.
    نماینده‌‌ی ادبیات چه کتاب‌هایی را با خود آورده‌ای؟:« افول و شب هول» به‌‌به. برادران همین یک امشب اجازه دارید با این دو کتاب تا خود صبح مست کنید. به سلامتی زهرابانو.
    افراد دست‌هایتان که درد نمی‌کند؟ درد می‌کند؟ پس بروید بمیرید. مابقی از شب هول مشق بنویسید. در این کتاب رازهای غلبه بر دشمن نهفته است.
    سرزبان تعجیل کنید تا زمان و آبروی زهرابانو از کف نرفته. همه‌ی نیروها آماده‌ی کاریکلماتور یک، دو، سه شلیک. کیومرث از کبوتر استفاده نکن. فرصت نیست. برو چاپارخانه و با سریع‌ترین اسب راهیِ کانال شو.
    گروهبان تا خورشید طلوع نکرده نامه‌های پادشاهان و ملکه‌ها را بخانید. من هم در این فرصت برای ملکه گزارش می‌نویسم.
    به درود.

  36. ۱۴۰۵/۰۵/۲۹

    گزارش نیک:100 ❤️🐌

    سال واژه: در مسیر معنوی.

    نمره روز: ده از ده.

    واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است.

    1- گزارش نیک چه نیکو صد روزه شد.

    گزارش نیک دلشوره‌ام شد و از نیمه‌ی راه دلم قنج رفت که بنویسمش. هنوز هم دلم را به تاپ تاپ می‌اندازد. اما راستش سبک‌تر شده‌ام. از بس که بود سبک‌تر شده‌ام. از بس که از من ناامید نشد، امیدوار ماندم. در سرویس نوشتمش. بعد از نیمه شب نوشتمش. می‌دانستم که هست. می‌دانم که هست. همین بودنش پناه من شد.

    2- سپاسگزاری

    سپاسگزارم در صد روزگی گزارش نیک در وبینار روزانه کنار استاد و دوستان بودم.
    سپاسگزارم برای نوشتن گزارش هفتگی عملکرد بهداشت حرفه ایی و ارسال آن در گروه کارخانه.
    سپاسگزارم برای زرشک پلو و نوشابه کوکا.
    سپاسگزارم برای مراقبه ی صبح و تمرین ریکی.
    سپاسگزارم برای دراز کشیدن روی زیرانداز خنک و رهاییدن پاهایم روی چمن.
    سپاسگزارم برای شمردن ستاره‌ها.
    سپاسگزارم برای آرزوی بازی با ترامپولین که از دلم گذشت.
    سپاسگزارم برای اینکه خواهرم با من به جشن پیاده روی، شیر بلال دو نفری و زیرانداز خنک و چمن‌نشینی آمد.
    سپاسگزارم برای قرص مولتی ویتامین و قرص ب کمپلکس امروز.
    سپاسگزارم برای فرصت تمرین دوباره‌ی ریکی و مراقبه.
    سپاسگزارم برای احساس سبکی پس از تلاش برای بخشش.
    سپاسگزارم که اگر ال سی دی گوشی ام خط‌های سبز درخشان دارد، تبلتم سالم است.
    سپاسگزارم برای چای عصرانه و شیره توت.
    سپاسگزارم برای بخشندگی استاد شاهین ❤️و پیشنهادشان در مورد داشتن دفترچه و وسوسه ی پر کردن دفترچه بصورت هفتگی.
    سپاسگزارم برای این جمع اهل کتاب همیشه مشتاق نوشتن❤️.

  37. گزارش نیک، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵

    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روزم: ۶ از ۱۰

    امروز هم مثل دیروز، بخشی از روزم به تعامل با یک مادر دیگر گذشت، مادری که پسرش هم‌سن‌وسال پسرهای من است. این روزها دلم می‌خواهد کم‌کم ارتباطم را با مادرهایی بیشتر کنم که بچه‌هایشان می‌توانند هم‌بازی و همراه پسرهای من باشند، کسانی که وقتی کنار هم قرار می‌گیرند، فقط قرار نیست مادرها با هم معاشرت کنند، بلکه بچه‌ها هم بتوانند بازی کنند، بخندند، شاد باشند و از بودن کنار هم لذت ببرند. برای من همین بخش، ارتباط را دوست‌داشتنی‌تر و ارزشمندتر می‌کند.

    امروز در وبینار «نویسنده‌ساز» استاد گفتند کمی درباره‌ی «سودمندی» صحبت کنیم. این موضوع باعث شد به برداشت خودم از سودمند بودن فکر کنم. برای من سودمند بودن فقط این نیست که چیزی به دست بیاورم، کاری برایم منفعت داشته باشد یا در نهایت خودم از آن راضی باشم. وقتی احساس می‌کنم چیزی واقعاً برایم سودمند بوده، که در کنار من، آدم‌های دیگری هم سهمی از خوبی آن داشته باشند.

    مثلاً همین ارتباط با یک مادر دیگر، اگر فقط باعث شود من چند ساعتی حوصله‌ام سر نرود، یک منفعت شخصی است، اما وقتی بچه‌های من هم در این ارتباط دوست پیدا می‌کنند، بازی می‌کنند، می‌خندند و از بودن کنار آن‌ها خوشحال می‌شوند، برای من معنای سودمند بودن کامل‌تر می‌شود. انگار سودمندی وقتی برای من معنا پیدا می‌کند که شادی و منفعتش فقط در جیب من نماند و کمی هم به آدم‌های اطرافم برسد.

    شاید برای همین است که این روزها بیشتر دلم می‌خواهد آدم‌هایی را وارد زندگی‌ام کنم که بودن کنارشان فقط برای من خوب نباشد، بلکه حضور من و بچه‌هایم هم چیزی به زندگی آن‌ها اضافه کند. برای من سودمندترین اتفاق‌ها آن‌هایی هستند که وقتی تمام می‌شوند، چند نفر بتوانند بگویند: «چه خوب که این اتفاق افتاد.»
    https://t.me/MashgheBodan

  38. روز خوب چه روزیه؟
    تعریفمو خیلی وقته از دست دادم. ازم دزدیدنش.
    ولی مگه مهمه وقتی زمان از رو ما میگذره؟
    بذار بگذره.
    پریشب شب خوبی نبود؛
    ولی عجیبه که دیگه از بازگو کردن خوب نبودن شبا ‌واهمه ای ندارم.
    شاید بخشی از ارزش های تعریف شده توسط من زیر سایه ی “نترسیدن” بیان میشن.
    چون نترسیدن احساس آزادی بیشتری به ادم میده.
    چون دستت برای بستنِ چشم بقیه باز تر میشه.
    اگه کمتر میترسیدم؛
    بهتر زندگی کردن رو یاد میگرفتم.
    مفهوم آزادی برام قابل حس تر میشد و از اون مهم تر، وجود داشتنم رو بهتر جلوه میدادم.
    بهرحال با معیار های فعلیم؛ این روزا همش روزن نه چیزی بیشتر.
    حداقل صفات مثبتی نمیگیرن.
    بهرحال تر از اون لیست گزارشی امروزمه که متاسفانه نکته ی اصلی این متنه.

    – برای رنگی تر دیدن جهان از کسی کمک گرفتم.( بر اور رودروایسی او مرا بغل هم کرد و من قبول کردم!)
    – اجبارا از گلفروشی گیاه خریدم( بازار گل برای گیاه جای بهتریست )
    – به مادر بزرگ سر زدم( تقریبا دیدار هایمان حس قبلی را نمیدهد )
    – با سر درد جنگیدم( تکاور خوب من که همیشه به او شکست میخورم )
    – رژیم غذاییِ به زور غذا بخور را با دیدگاهی شفاف شکاندم ( خسته شدیم از این بد حالی! )
    – یوتیوب فارسی را بخاطر طنز ان دسته از یوتیوبر هایی که از ایران نرفتند تحسین کردم( دسته ی دیگر به محض مهاجرت اندک نمکی که داشتند را از دست دادند *به حمدالله*.)
    – اینستا را به هدف حمایت از پست دوست عزیزم با زور باز کردم ( کامنت های پستش را بسته بود.)
    – نویسنده ساز را هنگام چیدن لیوان ها گوش دادم. ( لیوان هایمان از من در ثبت شدن در گزارش نیک ثبات قدم بیشتری دارند )
    – در فکر فرو رفتم.
    – به حدت بالایی رپ گوش دادم.
    – دن کیشوت خواندم ( یک خط؟ )
    – بسیار چای ریختم.
    – زنده ماندم ( حتی با وجود اینکه از خیابان رد شدم.)
    – گزارش نیک نوشتم!( که همینجا به پایان میرسید )
    اینجا-

  39. چند بار نوشتم و پاک کردم. یک بار خواستم دیالوگ طور بنویسم. یک بار ادبی ناب. یک بار هم داش مشتی طور. ولی الان تصمیم گرفتم هرچی اومد بنویسم و همون رو بفرستم. شاهین خان حرف نداره. نه که میاد وبینار رایگان انگیزه میده و حرف میزنه بگم. یا به خاطر اینکه تا ساعت سه صبح میشینه بازخورد میده. یا اینکه عاشق کارشه. نه اصلا، به خاطر اینکه از دیماه ۱۴۰۳ که پیداش کردم دنیامو عوض کرده.
    تو هر کلاسیش که میشینم غیر ممکنه نسبت به قبلش یه چیزی بهم اضافه نشده باشه. روز اول که کلاس نویسنده خلاق شرکت کردم ازم پرسید دوست داری سال دیگه این موقع کجا باشی. گفتم بتونم یک داستان کوتاه بنویسم. الان هفت هشت تا داستان کوتاه دارم و کلی داستانک و چند تا پروژه داستان بلند، یک کانال هم دارم که تقریبا هرشب هر چی دوست دارم با بقیه اشتراک میذارم و از همه مهمتر دوستایی که مثل منن. دغدغه هاشون شبیه به منه. با هم میخندیم و خوش میگذرونیم و یاد میگیریم. خدایااااا این عالیه.
    ازش ممنونم

  40. روز خود را با انجام کارهای عقب افتاده آغازیدم. قهوه‌ای درست کردم و نشستم پای استعاره. تمرین جلسه‌‌ی چهارم را هم نوشتم. سری به کتاب پس کوچه‌های فرهنگ زدم تا چیزکی بیابم برای چپاندن در تمرینم.
    طلسم چند هفته شکست و بالاخره تمرین‌های نویسندگی خلاق را بارگذاری کردم.
    پس از آن پیرنگ خطی رمانم را تا جایی که نوشته بودم، مرور کردم. سری به پیرنگ‌ داستان کوتاه خاک خورده‌ام زدم.
    تند تند آزادنویسی کردم.
    سر قرار تولد برادرم حاضر شدم. متاسفانه هیچ‌کس را نمی‌شناختم. برای اولین‌بار در گروهی ادعا کردم که نویسنده‌ام‌.
    حس عجیبی داشت.

  41. دو ساعت وقت داشتم. نمی‌رسیدم به خونه برم و برگردم. پس یه کافه جدید کشف کردم و به نوشتن روزانه‌نویسی پرداختم. پنج ساعت بازی تخته‌ی صبح فشار شدیدی روی مغزم آورده بود. سفارشم اومد. دومین دبل اسپرسو از صبح. تونستم تمرکز کنم. به افکارم نگاه می‌کردم و مثل اساتید خطاطی کلمات رو با حوصله به روی کاغذ فرود می‌آوردم. به همین منوال زیباترین کاغذ کاهی در حال تولد بود تا اینکه افکارم رفت سمت پیام‌های پاسخ داده نشده در فضای مجازی. گوشی رو چک کردم. برگشتم به روی برگه. بعد از یه خط دیدم که فونت نوشته عوض شده. خطوط منحنی حروف به حالت شکسته تغییر شکل داده بودن. دو دقیقه چک کردن گوشی این تاثیر رو داشت؟ با اینکه محسوس نبود اما فضای مجازی میزان زیادی استرس و اضطراب بهم وارد کرده بود. سعی کردم به حالت قبل برگردم و زیبا بنویسم. اما نشد. کمی ایده‌پردازی کردم و سوژه‌ی این متن همون موقع ایجاد شد. روزانه عوامل استرس بیرونی ما رو احاطه کرده و ما این وسط باید همه این‌ها رو تحمل کنیم. چه بلایی داره سرمون میاد؟ سر شدیم متوجه نمی‌شیم. همین آگاهی باعث شد تا آخر شب حالم خوب باشه. چون فهمیدم مقصر همه چی من نیستم. روزانه‌نویسی باعث شد بیشتر با خودم آشنا بشم و بیشتر خودم رو دوست داشته باشم.

  42. امروز دوشنبه نیست. پنجشنبه است. چندم مرداد؟ بیست و نه. ساعت؟ چهار و چهل و شش دقیقه. برق رفته است. در اتاق ذوبیده‌ام. پنجره را باز کرده‌ام. باران گرفته است. نم‌نم. گرم‌گرم. باران‌های مردادی سرزده. دارد تاریک می‌شود. با نور لپ‌تاپ پیش می‌روم.

    من چه کاری را سودمند می‌دانم؟
    ۱. در شناخت خودم یاری‌ام دهد.
    ۲. به دانش و مهارتم بیفزاید.
    ۳. به آینده‌ای که می‌خواهم نزدیک‌ترم کند.
    ۴. ذهنم را مرتب‌تر کند.
    ۵. حال روانی‌ام را بهتر کند.
    ۶. متناسب با نیاز بدنم باشد.
    ۷. در جهت بیان خودم باشد.
    ۸. رابطه‌ام با دیگران را بهبود ببخشد.
    ۹. با انتخاب خودم انجامش دهم.
    ۱۰. پس از انجامش، احساس کنم که خودم بوده‌ام.
    ۱۱. با نیاز فعلی من متناسب باشد.
    ۱۲. کاری که یا مرا بسازد یا ترمیمم کند.
    ۱۳. جهانم و صدایم را گسترش دهد.

    برای من کاری سودمند است که یا مرا بسازد یا ترمیمم کند؛ مرا به خودم، آینده‌ام و جهانم نزدیک‌تر کند و اجازه دهد صدای خودم را پیدا کنم و گسترش دهم.

  43. صد شب از خوبی نوشتیم.
    حالا خوبی، خودش داستانی شده که ادامه دارد.
    و مگر می‌شود صد بار به دنبال خوبی بگردیم و چیزی در خودمان تغییر نکند؟
    صد روزگی‌مان مبارک 🥳🍾🎉🎊

    نیکِ من چیست؟
    -یادگیری چیزی. هر چیز.
    -یاددادن چیزی از آموخته‌هایم به دیگری.
    -نشاندن لبخندی روی لب کسی دیگر.
    -کمک به کاهش درد دیگری.
    -دوست داشتنِ خودم.
    -مهربانی با دیگران.
    -ماندن در طرف درست.
    -زندگی کردن تجربه‌ای. خاه تجربه‌ی خودم باشد، خاه از راه خاندن داستانی، کتابی، شعری و یا دیدن فیلمی.
    -دیدن. دیدنِ آن‌طرف چیزها. دیدنِ احساس. دیدنِ معنا.
    -بودن در لحظه. فارغ از هزار فکرِ در حال لولیدن در سرم.
    -عاشقانه زیستن. هر نوع عشقی. مهم عاشق بودن است.

    و اما امروزِ من چگونه گذشت؟
    -بهترین قسمت صبحش پوشیدن لباسی جدید بود. قشنگ استایلش کردم. هربار قشنگ می‌پوشم حس می‌کنم اثری هنری آفریدم. من این‌طور حس می‌کنم.

    -روز شلووغ و پرکاری بود. اما شلوغی‌ها را دوست دارم. سنگینی نگاهِ ساعت را حس نمی‌کنی.

    -گفت‌وگویی معمولی با ارباب رجوعی داشتم، اما موقع رفتن آمد بغلم کرد و گفت: «بهم اعتماد به نفس تازه‌ای دادی. خوشبخت بشی.» راستش خودم هم نفهمیدم کجای حرفم برایش اینقدر تاثیر‌گذار بود، اما قشنگی‌اش به همین است که تو ناخاسته چیزی می‌گویی که دیگری نیاز به شنیدنش دارد. چه خوشبختم که این کلام از زبان من جاری شده بود.

    -۵۰ درصد روز را خندیدم. خداراشکر.

    -سربه‌سر هرکه می‌توانستم گذاشتم. عاطفه (همکارم) می‌گوید تو چطور برای همه جواب تو آستینت داری؟ خودم هم نمی‌دانم. جواب‌ها خودشان رفته‌اند در آستینم. من بی‌تقصیرم.

    -کانال دوستانم را دیدم و کیف کردم.

    -بعد کار رفتم انقلاب جان. کمی پیاده‌روی کردم. خیابان‌هایش را بالا و پایین کردم و خیالم که از سلامت‌شان راحت شد، رفتم کاغذ کاهی‌ خریدم.
    رفتم کافه‌ای که جدیدن پاتوقم شده است.
    قهوه‌ام را سفارش دادم و دسته‌ای کاغذ گذاشتم روی میز و با راپیدم شروع کردم به نوشتن.
    اگر بگویم برایش برنامه نداشتم دروغ گفته‌ام. از صبح راپیدم را برداشته بودم که غروب بروم کاغذ بخرم که بروم کافه قهوه بگیرم و بنشینم بنویسم.

    چون تایپ نکردم نمیدانم چند کلمه نوشتم، اما اگر میانگین ۵۰۰ کلمه در نظر بگیریم چون خط من خیلی درشت نیست، سرجمع ۴ صفحه و نیم نوشتم که می‌شود حدودن ۲۵۰۰ کلمه. یا کمتر. تعدادش مهم نیست. مهم این دو مورد است:
    ۱- قبلش ذهنم داشت منفجر می‌شد از فکر، از خستگی و گیجی و ابهام، از غم. بعدش اما ابرها کنار رفتند، آفتاب کمی‌گرمم کرد. ذهنم سبک شد و مغزم آرام. نه فقط ذهنم، خودم هم سبک شدم.
    ۲-از دلش متنی در آمد که در کانال تحت عنوان «سفر باید بیاید دستم را بگیرد» هوا نمودم.

    -کمی دیگر پیاده‌روی و سپس ره خانه در پیش گرفتم.

    -روزگفتارم‌در ادامه‌ی تمرین خلاقیت پریشب بود. ضبط و هوایش کردم.

    -فیلمی داندول کردم که می‌بینمش امشب.

    این بود صدمین نیکِ یک نیک‌نویس
    و مثل هر شب
    اوداافظظظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  44. امروز حلزون هم خوشحال است که به روز صدم گزارش نیک رسیدیم.
    و اما امروز:
    صبح خیلی رود از خواب بلند شدم. این‌طور کارها از من بعید است اما وقتی رخ می‌دهد، خیلی جذاب است. نزدیک یک ساعت و نیم از کانال دوستان می‌خواندم و بیشتر از همه مستِ «پاتیل» باده جان شدم. چقدر جذاب بود کانالشان. در چند کانال دیگر هم عضو شدم.
    بعد یادداشت کانال خودم را هم نوشتم. کانالم خلوت است و یادداشت‌هایم چندان جان‌دار نیستند اما مداومت می‌کنم و می‌نویسم. بعد یادداشت صبحگاهی نوشتم و هم‌زمان نان و پنیر هم خوردم با چای. چند وقتی بود هوس باگت کرده بودم، شب قبل گرفتیم. پنیر و باگت خوردم و دیگر نیاز به سفره نبود. سر میز تحریر و حین نوشتن خوردن هم برای خودش عالمی دارد. البته توصیه نمی‌کنم چون هر وقت می‌خواستم جمله‌ای شروع کنم، نانم را جویده‌نجویده قورت می‌دادم. آدم چندکاره نیستم اصلاً. فقط ممکن است شنیدن و خوردن را با هم بتوانم انجام دهم.
    تمیزی خانه حالم را خوش که چه عرض کنم، سرخوش کرده بود. سر میز تحریرم که مدتی است وسط پذیرایی جایش داده‌ام، نشستم و لذت بردم. خیلی کم چنین لحظاتی پیش می‌آید. مثل مراقبه است. در همین حین تمرین انتخاب «واژگانی برای همیشه‌نویسی» را انجام دادم. اول ۱۸ تا انتخاب کردم و نوشتم و بعد ۱۰ تا از بین آن‌ها. مواردی که هم‌پوشانی داشتند در بحث، یا حرف کمی درباره‌شان داشتم، حذف کردم. البته همه‌شان به نوعی جالبند و قابل‌تأمل و قابل یادداشت. دوست دارم به تک‌تک‌شان فکر کنم.
    بعد کمی از «دن‌کیشوت» خواندم. کتاب «فرهنگ‌وارهٔ فارسی خلاق» را هم پرینت گرفتم. موقع تنظیمات، یک گزینه‌ای left بود، rightش نکردم و کتاب خارجکی پربنت شد. می‌خواهم مدتی درگیرش بشوم و برایش حاشیه بنویسم و خلاصه عشق کنم با کلمه‌های گلچین استاد.
    آن‌قدر دختر خوبی شده بودم که ناهار هم درست کردم. قبلش چمدانم را بستم و آخرین وسایل را هم جاسازی کردم‌. مطابق معمول، چمدان باعظمتی شد. هیچ‌وقت نتوانستم سبک سفر کنم، حتی وقتی خوابگاه می‌رفتم. شاید باورش الان سخت باشد اما من اندازهٔ یک کتابخانهٔ کوچک از تبریز تا بیرجند با خودم بردم. کل طول تخت را کتاب‌ها گرفته بودند. الان هم شش هفت تایی کتاب برداشتم، شاید هم بیشتر. چون حین راه افتادن، چند تا هم این‌ور آن‌ور کوله‌پشتی گذاشتم.
    عصری با همسرم رفتیم دانشگاه چمران، دنبال برادرزادهٔ همسرم که کنکور داشت. با برادرزاده و پدر و مادرش با هم رفتیم کافه و چای باقلوا خوردیم. فکر کنم هفت تا استکان کمرباریک چای خوردم. آن کسی که چای را شارژ می‌کرد گفت خیلی مشتری خوبی هستید. یعنی نمی‌گذاشت استکانم خالی شود. چند تا را در نیمه پر کرد. قبلاً توجیهش کرده‌ایم که من هم معلمم و هم ترک و این هر دو بدون چای، زندگی ندارند. چای‌شان بسیار عالی بود، با عطر هل. باقلوایشان هم درجه یک بود.
    بعد از آن‌جا رفتیم یک مغازه‌ای که مناغلب ازش ظرف‌های تکی می‌گیرم. بعد از کتاب و لوازم تحریر، این‌جا پاتوق من است. از بدو ورودم به اهواز آن‌جا را پیدا کرده‌ام و از همان موقع مشتری ثابتشان شده‌ام. اولین بار، وقتی خیلی دلتنگ بودم، درهمان یکی دو روز اول، همین مغازه رفتیم و یک کلبهٔ نوردار گرفتم‌. عاشق تمام چیزهایی هستم که شکل خانه‌اند. از همان‌ها که سقف شیب‌دار شیروانی دارند، همان خانه‌هایی که در نقاشی‌های بچگی‌مان می‌کشیدیم. چند تا ظرف گرفتم، اول به نیت هدیه دادن گرفتم. بعد دیدم دوست‌شان دارم، خودم برشان داشتم. اکثر ظرف‌هایش تک است. فکر کنم خودم بیشتر خوشحال می‌شوم از این نوع ظرف‌ها. البته شاید هم دارم کار بدم را توجیه می‌کنم‌. پیش آمده که چیزهایی گرفته‌ام به نیت دیگران و بعد خودم برداشته‌ام. خواهرم می‌گوید تو این هدایا را خانه نیاور، از همان مغازه، پست کن به صاحبانش تا از خطر تملک خودت در امان بمانند. در اهواز این کار من یک اصطلاحی دارد. می‌گویند: «زد تو گوشش.» الان من هم زدم تو گوش ظرف‌ها. خیلی قشنگ بودند. رنگارنگ و بامزه. مثلاً یکی‌اش شکل زیتون بود.
    بعد از این ماجرا، رفتیم خانهٔ پدر و مادر همسرم و با همهٔ خاندان خداحافظی کردم. نرفته دلم برایشان تنگ شد.
    بعد آمدیم خانه و مراحل نهایی بستن چمدان انجام شد و با همسرم رفتیم ترمینال‌.
    خداحافظی با همسرم سخت بود. سر کار می‌رود، دلم برایش تنگ می‌شود، چه برسد حالا که سفرم طولانی هم هست. سعی کردم خودم را کنترل کنم تا گریه نکنم، نشد. راهی شدم و الان در نور قرمز اتوبوس تهران، دارم گزارش نیک می‌نویسم.

  45. کودکش را گرفت زیر پستانش و رفت. میهمانم کلافه از کدبانو نبودنم، زار و نزار از آشفته‌بازاری که خانه‌ی من بود. زیاد از رفتنش نگذشته بود که برگشت، بی‌کودکش. غوغای خواب از کژزیستیم در عالم بیداری‌ست.

    هنوز دل‌خونم از حواس‌پرتی دیشب، که کانالم را پاک کردم. بعضی از مخاطبانم را که می‌شد بازگرداندنم. یادداشتهایم را هم که از کانال بله‌م برگرداندم. هر چند یادداشتها و شعرهایی را برای همیشه از دست دادم. خوشبختانه صفحه نظرات و حرفهای دوستانم به یادگار ماند. «چرا پکری؟» از خودم می‌پرسم. و نوشتم، بی‌وقفه نوشتم. رسیدم به پرسش «برای که می‌نویسم؟ برای چه می‌نویسم؟»

    قطعی برق و تعویق ورزیدن.

    گزارش نیک ۱۰۰ روزه شد. نوشتن گزارش‌های روزانه جریان شاعرانه‌ای از آگاهی به روزمرگی‌هایم می‌دهد. پرسش وبینار نویسنده‌‌ساز از سودمندی بود. اینکه هرکس سودمندی را جوری متفاوت از دیگران می‌فهمد. برای من سودمندی در ماجراجویی و اکتشاف است. گزارش روزانه وامی‌داردم پیش‌پا افتاده‌ترین لحظه‌های روز را کاشفانه بجورم. تمرین دوباره دیدن. شنیدن. رسیدن به درک تازه‌ای از پیرامونم. خودم.

    کنار نازی نسخه‌ی دیگری از خودم هستم. آن نسخه‌ی بازیگوش و لوده که صمیمانه است. همان که محیط امن باشد، سر و کله‌ش پیدا می‌شود. می‌خندد و می‌خنداند. بی‌شیله‌ می‌جوید و می‌شنود. تا آنجا که حریم و حرمت باشد، نسخه‌ی بازیگوشم جولان. کمی سفید زدم به لیمویی
    برای نور صخره‌ و لبه‌‌ی برگ‌ها. کمی خاکستری برای سایه‌ سنگ‌های دورتر و کمی قهوه‌ای برای بستر کنار رودخانه. گفتیم، خندیدیم، از غصه‌ها گفتیم. نقاشی بهانه است. اتصال ما آن لحظه‌های خواهرانه دوست بودن است.

    تفسیر منظومه‌ی سموفونی شاگرد جادوگر را می‌شنوم. شاگردی که در پی کشف مهمترین ورد استادش. وردی که لباس به تن جارو می‌کند و جارو زنده می‌شود. جادوگر ورد را به شاگرد نمی‌آموزد. شاگرد کنجکاو، حیله‌گرانه، ورد را درمی‌یابد. تنها می‌شود. ورد را می‌خواند. ورد معکوس را بلد نیست. جارو ورجه‌ وورجه می‌کند. با تبر جارو را دو تکه می‌کند. ورجه کردن دو جارو با هم. امان از شاگردهای عجول با تب یک شبه ره صد ساله را رفتن.

    نوشتن برای نوشتن. با نوشتن زنده ماندن.

  46. گزارش نیک
    سال واژه: تداوم
    1-ادامه خواندن و تمام کردن کتاب سفر به انتهای شب از سلین.
    این کتاب رو دوست داشتم و یکی از رمان‌های ماندگار در ذهن من می‌مونه.
    روایت از گفتگوی درونی یک سرباز فراری با شخصیت خاکستری‌ست، که در دنیایی به همین رنگ که برای او در شرایط جنگ و بی‌پولی بیشتر رنگ سیاهی داره نوشته شده.
    این رمان یک نمایش ذهنی از فضا و شخصیت‌ها با موضوع ترغیب کننده‌ایی رو برای خواننده می‌سازه.
    2-پخت یک قورمه‌سبزی جا افتاده.
    آقا شاهین امروز به فکرتون بودم. چون به آلو اسفناج فکر می‌کردم.
    من که کلا اسفناج رو دوست ندارم. می‌تونم کامل درکتون کنم.
    در قورمه‌سبزی به خاطر وجود سبزی‌های خوش عطر و بویی که هست اسفناج جرات نداره از خودش خودی نشون بده و خداروشکر به چشم و به مزه نمییاد.
    3-وبینار ساعت 5 با استاد شاهین کلانتری در فضای جدید.
    کدام کار روزانه سودمنداست؟
    برای من تداوم در کاری که دوسش دارم. نوشتن و خواندن و متوقف نشدن، حتی با حرکتی کندتر از حلزرون.
    4-خواندن دو فصل از کتاب هیچکاک و آغاباجی که در قصه قصه از ما خواسته شده بود اونو بخونیم این کتاب رو پارسال خونده بودم و الان هم دارم دوباره می‌خونم.
    راجع این کتاب در گزارش نیک فردا شب براتون می‌نویسم.
    5-کمی گشتن با همسر و هوا خوری.
    6-از 1تا 10 به خودم 7 میدم.
    تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار.

  47. آموختنیِ شاد

    از خانِ آخر، ترافیک و گرمای طاقت‌فرسا گذشتم و به‌موقع رسیدم به سمپوزیوم نویسندگی.

    همیشه فضای پرانرژی و دلنشین کلاس پر از الهام‌بخشی و جذابیت بود.
    حضور دوستان هم‌دل و هم‌قدم انگیزه‌ی نوشتن را صدچندان می‌کرد.

    با انتخاب هوشمندانه‌ی استاد کلانتری، با «منوچهر انور» نویسنده، گوینده، ویراستار و مترجم برجسته، بیشتر آشنا شدم.
    قدرت ترجمه‌ی بی‌نظیر «انور» در کتاب «وانگ‌فو چطور نجات یافت، اثر مارگریت یورسنا»
    آشکارا حس می‌شد.

    البته که خوانشِ دقیق و پرحوصله‌ی استاد در درک بهتر از هنر «انور» بی‌تاثیر نبود.

    داستانِ کتاب درباره‌ی نقاشی بود که با هنر خود تابوها را شکست.

    او نشان داد، هنر وقتی از قدرت و ترس آزاد باشد،
    می‌تواند حقیقتی را نجات دهد که زور، قادر به نابودی‌اش نیست.

    وانگ‌فو، جهان را به گونه‌ای که می‌بیند نقاشی می‌کند، نه آن‌گونه که هست.

    گویا رسالت هنر باید همین باشد؛
    نجات چیزی که باید وجود داشته باشد.
    در ترجمه‌ی روانِ «انور» روحِ کلام القا و فضای خیال به حقیقت می‌پیوندد.

    بعد از کیفور شدن از آشنایی با هنرهای ارزشمند «منوچهر انور» رفتیم برای استراحت.
    به لطف و همت یکی از همسفران نازنین،
    برای متولدین تابستان جشن کوچکی برپا شد.
    حضور دوستان فرهیخته و پرانرژی و با صفا، جان تازه‌ای در من دمید.
    و بیشتر از همیشه فهمیدم بعضی جمع‌شدن‌ها، دانایی، مهربانی و شوقِ نوشتن را در دل برمی‌انگیزاند.

    امروزم را با انرژی بیشتری به خانه بردم.
    با دلی گرم‌تر و اشتیاقی بیشتر برای نوشتن.

    @yaddashthayemaryamgoli

    1. سلام ماه تولدتان مبارک اتفاقات خوبی امسال برای شما رقم بخوره. همیشه سلامت و شاد باشید.

  48. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    امروز، ارتباط نجاتم داد.
    در کلاس تشریف داشتم که دوستی زنگ زد و گفت: «بپر بیا مصاحبه کاری.» خود او قبول شده بود.
    از استاد اجازه گرفتم و رفتم. مکان، همان بغل بود.
    یک‌سالی را در آن‌جا خدمات گرفته بودم. به‌همین دلیل، مصاحبه‌چی مرا شناخت و گفت: «ایشان نیاز به مصاحبه ندارند.» از همان تعارف‌های ریالی.
    مصاحبه‌ام تمام شد.
    دوستم که پس از من خارج شد، گفت: «مصاحبه‌ات را عالی می‌دانند و کارت را تمام شده.»
    خوشحال نیستم. می‌ترسم قبول نشوم و توی ذوقم بخورد. تا پایان دوره، برنامه‌ای برای کار نداشتم.
    پایان دوره، به پایان شهریور گروه خورده.
    اما عیبی ندارد. عوضش خیالم کمی راحت شد و از هراس وحشتناک ناشی از فکر به بعد از شهریور، کمی خلاصی یافتم.
    از آن‌جا که برگشتیم، نشستم به اسطوره‌کاوی تا همین الان. زبان نخانده‌ام. آزادنویسی‌ام هم نیم‌بند مانده.
    ارشین می‌گفت که امروز در نویسنده‌ساز پس‌زمینه‌ی استاد، دلنشین‌تر از همیشه بود.
    این هم شانس مایه. صوتش را گوش می‌دهم اما صوت که تصویر نمی‌شود.
    امشب قال زبان را با پادکستی می‌کنم اما فردا روز زبان خاهد بود.

  49. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    غمگینم.
    ۱۰۰ روزگی گزارش نیک مبارک
    نیک‌های امروز:
    ۱. مطالعه‌ی رمان “شب‌های روشن”
    ۲. خواندن یک داستان کوتاه از چخوف
    ۳. آزادنویسی
    ۴. تمرین زبان انگلیسی
    ۵. وقت گذراندن با خانواده

  50. گزارش نیک ۱۰۰
    سا‌ل‌واژه‌ام: فاصله
    یادداشتی برای بزرگداشت صدمین گزارش نیک
    — استاد گفته در صدمین روز چالش گزارش نیک، همچنان گزارشی بنویسیم.

    — به سنگینی پلک‌ها نباید امان بدهم. صبح زود از خواب برخاستن، نتیجه‌ی شبانه‌اش همین است.

    — صد روز گذشت و من هشتاد و‌ چند روز گزارش نیک نوشتم.
    — در این صد روز چه روزهایی به من گذشت، چه ساعت‌ها و چه دقیقه‌ها. چه مشکلاتی اشک مرا در‌آوردند. دم بر زدن در کارم نبود. صلاح نمی‌دیدم.
    فولاد چیست؟ در میان آدم‌ها پی آبدیده‌اش بگردید.

    — صد روز از گزارش نیک نوشتن گذشت.

    — درست صد روز از مواجهه‌ی من با اتفاق‌های ناخواسته گذشت و من خود‌خواسته نخواستم با کسی در میان بگذارم.
    نوشتن مایه‌ی آرامشم می‌شد.
    می‌دانم کسی هست که همیشه دعاهایم را بشنود و به وقتش پناهم شود. فقط لطف اوست.

    —صد روز گذشت و من به غیر از گزارش نیک نوشتن، از کانالم غافل نبودم. بدون یک روز وقفه. هر چه بود نوشتم.
    نوشتن، یک چیز است موظف به نوشتن چیز دیگری.

    — از شش کارگاه داستان کوتاه که در این پنج ماه برگزار شد، سه تای آن‌ها در این صد روز بوده و من از هیچ کارگاهی غافل نشدم.
    در شعرماهی به دانستنی‌هایی رسیدم که بدون درس گرفتن، عاجزش می‌‌‌بودم.

    —چه چیزهایی را دوست دارم؟
    زندگی روزمره‌ام را دوست دارم. با همه‌ی بدی‌هایش با خستگی‌هایش با سمجی‌هایش‌ با لجبازی‌هایش با حسرت‌هایش با دهن‌کجی‌هایش با بی‌قواره‌گی‌هایش با بی‌انصافی‌هایش با بدخُلقی‌هایش با دیوانه‌گی‌هایش…

    — امروز چند صفحه‌ای از «جای خالی سلوچ» را خواندم.
    — پختن غذا را گاهی دوست دارم گاهی ندارم. خوردنش را همین‌طور، گاهی به گاهی‌ام‌.

    —ما امیدوارانیم.

    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  51. امروز خدمت به مادر را یکی از کارهای سودمند می‌دانم. گوش دادن به حرف‌های تکراری که بارها و بارها شنیده‌ام. با لذت به حرف‌هایش گوش و او را از تنهایی در آوردم. به او دلگرمی دادم. زمانی که به منزل مادرم می‌روم چیزهایی را که می‌خواهم می‌خرم. او خیلی خوشحال می‌شود که با هم خرید می‌کنیم و به بیرون می‌رویم. مشگل جسمی من باعث می‌شود کارهایی که دوست دارم با مادرم انجام بدهم نتوانم.
    واقعن کارهای سودمند چه چیزی می‌تواند باشد. کمک کردن به افرادی که از جهت مالی مشکل دارند. دوست داشتن تمام افرادی که در کنارت هستند. حواست به عزیزانت باشد. چه از نظر مالی و چه معنوی. باعث خوشحالی اطرافیان باشی. مهم‌تر از همه خودت را فراموش نکنی. متاسفانه بعضی اوقات فکر می‌کنم من فقط برای دیگران زندگی و خود را فراموش کردم. این کار سودمندی نیست. اگر بتوانم این را ترک کنم شاید قدم بزرگی برداشتم.

  52. ۱- امروز زمان را روی پانزده دقیقه گذاشتم و رسیدم به ۱۳۵۰ کلمه. البته بعدش هم پنج دقیقه هذیان نوشتم، اما به این نتیجه رسیدم که حدود ۱۲ دقیقه کافیست برای نوشتن هزار کلمه و ۱۲ دقیقه را وسط هر روز شلوغی می‌توان گنجاند. این همه مدت انجامش نمی‌دادم چون تصور می‌کردم خیلی وقت لازم دارد، تبدیل به غول بزرگی شده بود در مغزم. یک محاسبه‌ی ساده کافیست تا تصمیمات زندگی آدم تغییر کند. ریاضی خیلی اوقات تکلیف آدم را مشخص می‌کند.

    ۲- من کارهایی را سودمند می‌دانم که «تغییری» ایجاد کنند؛ تغییری هر چند کوچک، چه امروز چه در مرور زمان. مثلن می‌تواند از لبخند‌زدن یا تشکرکردن از یک نفر شروع شود تا مرتب‌کردن محیط اطراف، خوردن غذای سالم، مرور چیزهایی که قبلن یاد گرفته‌ای، خواب کافی، برنامه‌ریزی برای روز یا هفته، انجام کاری که مدت‌ها عقب افتاده، یادگیری یک چیز تازه، بهبود‌دادن هر چیزی، حذف یک هزینه‌ی بیهوده، ایجاد یا حذف یک عادت، عبور از یک ترس، سوال‌کردن در مورد چرایی رفتارها و حرف‌های خودت،‌ فکرکردن، انتقال تجربه‌ای که داری، خریدن چیزی که لازم است، پاک‌کردن فایل‌های اضافه، دور‌ ریختن چیزهای به‌درد‌نخور، کمک‌کردن به کسی تا کاری برایش سهل‌تر شود، خنداندن دیگران، باری را از دوش دیگران برداشتن، گوش‌کردن، مراقبت از کلام، کنترل احساسات، احترام گذاشتن، توجه به آدم‌ها و چیزها، دیدن نعمت‌ها، قدردانی از خداوند. گاهی اوقات تغییر حتی می‌تواند بدمنظر باشد و یا احساس کنیم که اتفاق خوبی نیفتاده یا اصلن اتفاقی رخ نداده، اما به نظرم هر چیزی از جنس تغییر، دیر یا زود، سخت یا آسان مفید خواهد بود.

    ۳- الهی شکرت…

  53. امروز با استرس گذشت. استرس خواب نماندن خواهرم و داشتن کنکورش. استرس نداشتن پول. استرس حقیقتی که عیان شد. آرزو کردم کاش هیچوقت نمی‌فهمیدم. امروز نوشتن هم نتوانست حال بدم را تسکین دهد. حجم دلخوری‌ام از آدم‌ها آنقدر زیاد بود و آنقدر بغض داشتم که با هیچ گریه و نوشتن و خط‌خطی کاغذ درمان نشد. حتا دیدن فیلم مورد علاقه‌م هم نتوانست حالم را بهتر کند و جلوی افکار مسمومم را بگیرد. مادران و دختران را خواندم. در کانال دوستان پرسه زدم. شعر خواندم. نقاشی کشیدم. خط‌خطی‌های روی کاغذ را پاره کردم. بغض کردم. گریه کردم. فیلم کمدی دیدم. پیاده‌روی کردم. خوابیدم. خودم را با سابیدن خانه مشغول کردم. دوش گرفتم. دمنوش خوردم. بی‌هدف تو اینستا چرخیدم. هیچ‌چیز نتوانست التهاب درونم را کم کند و نفرتی که در دلم افتاده بود را کمرنگ کند. امروز به معنی واقعی کلمه از همه‌ی آدم‌ها بیزار شدم. از دنیا بیزار شدم. از خودم بیزار شدم. پشت دستم را داغ کردم که به کسی خوبی نکنم. پشت دستم را داغ کردم که به آدم‌ها بیشتر از ارزششان بها ندهم. پشت دستم را داغ کردم که به کسی نزدیک نشوم. پشت دستم را داغ کردم تا بیهوده خودم را و وقتم را خرج کسی نکنم.

  54. گزارش نیک

    -صبح آزادنویسی کرد.
    -روزش از یک ظهر شروع شد. تا قبل از ظهر، هم تنش منجمد بود و هم مغزش.
    -پسرک را برد آموزشگاه و تا تمام شدنِ کلاسش، یک فصل دون‌کیشوت خواند.
    -بی‌حالی‌اش را گردن گرما انداخت و سعی کرد بدنش را به انتهای روز هول دهد.
    -فصل دوم دون‌کیشوت را خواند. خواندن فایل با گوشی، چشمانش را اذیت می‌کند.
    -از سه شعر رونویسی کرد.
    -با پسرک بازی پرسش فوتبالی انجام داد. از پانزده سوال، ده‌تا را درست جواب داد البته با راهنمایی. در نهایت پسرک رضایت داد که مادرش رئالی‌ست.
    کانالم:https://t.me/qalamgah_niku

  55. امروز هم پسندم بود هم نبود
    ترجیح می‌دهم اول از کارهای ناپسندم بگم. هر چند کامم تلخ میشه؛ یک ساعت دو دور اراذلی توی یوتیوب. کلی ویدئوی کوتاه سمی دیدم. مثلا برای تغییر آب و هوای دلم.
    جواب داد؟
    به روح لویی چهارم قسم می‌خورم اثرش اندازه‌ی یه قُلپ شربت بهار نارنجم نبود، خورده نخورده میلم به ویدئوی بعدی می‌کشید.
    از خلاف سنگین امروز بگذریم و از کارهای پسنیده براتون بگم.
    پنج ساعت هراسون بیدار شدم تا قبل از کند شدن اینترنت با نوت بوک ال ام چند تا فایل درست کنم. اگه گمان می‌کنی ترفندم جواب داد و توی ذهنت چراغ روشن شده بود ازم تقلید کنی باید سفره صداقتمو پهن کنم و قرون قرون صبر جمع کنم تا برات بگم؛ با ۲۰ تا لینک از اکانت پولی هم نتونستم وارد بشم و تمام ربات‌ها لوکیشن من را دید می‌زدند تا ۹ صبح که چشم بستن به موقعیت آبجیشون و گذاشتن تنور ما هم گرم بشه.
    من هم به شکرانه‌ی این شگفتی، ۵-۶ فایل هم برای خواهر جان و کلاسش درست کردم و کارخانه قند در دلش آب کردم و کام خودم هم شیرین شد انگار ریشه‌های درخت استویا را مکیدم.
    حتی جو چنان به من هجمه آورد که برای رفاه حال خواهرم از خونه تا کلاس درسش هم اسنپ گرفتم و خودم حساب کردم.
    کارهای خداپسندانه و بنده‌‌خدا نوازی‌هام ادامه داشت. جلسه کاری دو ساعته تا ۵ ساعت ادامه داشت چون من کمر همت بسته بودم تا تک‌تک حضار متوجه سیستم درآمدزایی مجموعه باشن.
    وقتی مطمئن شدم سر از حساب و کتاب خودشون در خواهند آورد، خداحافظی کردم و خودم را دعوت کردم به یه چای ماسالا ( بعد از خوردن تا همین الان پشیمونما).
    تا مترو پیاده گز کردم و یک ساعتی روی سایت کار کردم.
    بریم سراغ آخرین اقدام نیک امروز؛ اسکراب برنج زدم، ماسک آبرسان گذاشتم و حسابی ضد‌آفتاب مالیدم.
    سایر اقدامک‌های نیک من
    مراقبه و یوگای روزانه
    عضله‌سازی و انعطاف مداوم
    دریافت مولتی ویتامین و مکمل

  56. گزارش نیک صد. هرچند هر صدتاش رو همراه نبودم اما دیدن این عدد زیبا بود.
    ۱. آزادنویسی: حدود ۱۰۰۰ کلمه
    ۲. مطالعه: نزدیک ایده و آناکارنینا
    ۳. پیاده‌روی: حدود ۲۵۰۰ قدم
    ۴. زبان: یک درسنامه
    ۵. موسیقی: تمرین انگشت
    ۶. آشپزی: پخت شام
    ۷. انتشار: متنی در کانال

  57. امان از امروز
    تولدم بود
    29 مرداد حوالی 6 بعد از ظهر دنیا آمدم
    و امروز چگونه باید برای خودم تولد میگرفتم جز اینکه با هدایای تازه ام نشستم به نوشتن و تایپ کردن و تمرین داستان نویسی
    رو به روی بالکن خونه مامان
    به همراه یه چیزکیک شکلاتی و چای تازه دم
    و خیره شدم به نوت آیپد به داستان نوشته شده
    به چرت و پرت نویسی های ته مغزم
    و فکر کردم آیا میتوانم خوشبخت تر از این باشم
    میتوانم خوشحال تر از این باشم
    میتوانم بیش از این تولدم را خوش بگذرانم؟!
    خیر
    نوشتن به من تماما طعم زندگی میدهد
    امروز عمیقا حس کردم زندگی کردم!
    و راستی
    سودمندی چه بود
    قدمی برداشتن در مسیر نزدیک تر شدن به خود ایده آلم
    و چه تصویری واضح تر از خود ایده آلم جز اینکه نشسته و مینویسد و می نویسد و می نویسد…

  58. چند وقتی‌ست نوشتنِ صفحات صبحگاهی را که می‌آغازم، برق می‌رود و اتاقِ محبوبم بی‌نور می‌شود. وابسته نیستم به مکانی برای نوشتن. اما نوشتن و کتاب خاندن در آن اتاق با فرشِ خوشگلش بدجوری می‌چسبد. مثل باقلوا بعد از چای. اما عاشق نور هم هستم. دوست دارم صبحِ زود، آفتاب دست و پایش را دراز کند وسطِ خانه‌ام. برای همین تاریکی جل و پلاسم را از اتاق جمع کرد و کشاندم به پذیرایی. جلوی پنجره. همسرم مشغول بود به ورزش کردن. مرا که دید، شروع کرد به حرف زدن. انقدر مسخره‌بازی‌ درآورد، نفهمیدم چی نوشتم و چی شد. حتی عمل نکردم به توصیه‌ی استاد که یک‌نفس بنویسم. بدون آن‌که خودکار را بردارم از روی کاغذ. البته چندباری برداشتنم از روی کاغذ به قصد پرتاب بود به سمتِ جنابِ وراج. نمی‌دانم این آدمِ پرحرف چطوری تنهایی توی شکم مادر دوام آورده؟
    چند صفحه‌‌ای از کتابِ داستان یک شهر را خاندم. از احمد محمود.
    با همسرم خانه را مرتب کردیم. او ظرف‌ها را شست و من آماده شدم تا برویم خانه‌ی مامان.
    یک ساعت توی جاده بودیم تا برسیم خانه‌ی مامان.
    با خاهرهایم رفتیم بازار.
    حدود سه هفته بود خانواده‌ام را ندیده‌بودم. تمام چیزهایی که با تلفن نمی‌شد تعریف کرد را، برای‌شان گفتم.
    حالا هم پرسه‌ی شبانه توی کتابی و خاب.

  59. « سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج» را خواندم. ترجمه‌ی خیلی بدی داشت. به ذهنم رسید در بازخوانی، سعی کنم کلماتی که ترجمه ضعیفی دارند را با کلمه‌ی بهتر جایگزین کنم. می‌تواند نوعی تمرین باشد. احتمالا کناب خاص و محکمی نیست ولی برای من که خیلی کم تاریخ می‌دانم، باعث شد عکس های« درسدن» را جستجو کنم و کمی در موردش بخوانم. روایت غیر خطی‌اش هم برایم جالب بود.
    یک ویدیو‌ی کاری دیدم. دست ماهری داشت همکارم. چند نکته مثبت دارد کار من نسبت به او. دیدن قوت او و خودم در آنِ واحد، نشان می‌دهد تمرین‌هایم برای غاز ندیدن مرغ بقیه، موثر است. چند روش از همکارم قرض گرفتم تا در کار خودم امتحان کنم.
    یازدهمین سالی است که شب کنکور، کنکور ندارم. خداراشکر.
    تصمیم گرفتم هیچ جا را تمیز نکنم تا خوب در گرد و خاک دفن شویم. من و وسایلم با هم. پنج دقیقه بعد داشتم زیر تخت را هم گردگیری می‌کردم.
    درود بر ناخن های رنگ‌و‌وارنگ که نگاه کردن بهشان هر دو دقیقه یکبار حالم را جا می‌آورد.

  60. امروز به علتِ حسِ سبکیِ بعد از یک روز سنگین، ساعت هفت صبح، خوابم تمام شد. دوش گرفتم و نشستم پشتِ میز.
    پانصد کلمه صبح، آزادنویسی کردم و پانصد کلمه غروب و مجموعاً شد هزار کلمه.
    یک جلسه دوره را گوش دادم.
    دن کیشوت را نگاهی انداختم.
    گذری در مجازی داشتم و دوباره برگشتم به زندگیِ واقعی. نمیدانم این مجازی چه کوفتی بود که وارد زندگی ما شد. البته نکاتِ مثبت هم دارد مثل برگزاری وبینارها و خرید اینترنتی و غیره.
    اما هیچگاه تابِ دنبال کردن افراد و فعالیت در اینستاگرام و پیام‌رسان ها را نداشته ام. حوصله‌ی پیوستن به کانال های بسیار و خواندن پیام‌های متنوع را هم ندارم. حوصله چرخ زدن در اینستاگرام هم ندارم. آخر چرا آدم باید در طول چند ثانیه، ده ها پست و فیلم و استوری را از جلوی چشمانش عبور دهد. مغز داغ می‌کند.
    اینستاگرام حسِ ناکافی بودن به من میدهد. حسِ «بمبارانِ اطلاعاتی» شدن. حس اینکه با یک دنیا اطلاعات مفید و کاربردی و بکر محاصره شدم و همه را هم اتفاقاً ذخیره می‌کنم تا یک روزی آن ها را ببینم و انجام دهم و یادداشت کنم و اگر نکنم از کَفم رفته.که احتمالاً آن‌روز، روزِ یکی مانده به آخرِ عمرم است.
    امروز ناباورانه باران بارید.یهویی، شدید و در آفتاب. دنبالِ رنگین‌کمان گشتم اما نصیبم نشد.
    باران، آن‌هم وسط تابستان و هنگامِ قطعی برق از معجزه کمتر نیست.
    فیلم دیدم.
    نمره ۸ از ۱۰

  61. یِکُم
    شعرِ شروعِ امروز، سخت‌تر زاییده شد و کشید به وقتای اضافه و با پنج دقه وقت بیشتر، توی ۱۵ دقه این شد:

    پنجشنبه
    ۲۹ مرداد
    این شنبهٔ پنجمِ اَمُرداد است هان
    این ساکنِ ماهِ پنجمِ سال است جان
    .
    چون پنجه به پنجه می‌شود احوالات
    با زیر و بم و زورِ همه غمبادات
    .
    هی ناله مَکُن داد مَزَن اِی وای آخ
    انگشت براَفراز، نشان دِه بیلاخ

    چیزی که اذیتم میکنه بلد نبودن وزنه و فقط با ریتم درونی جلو میرم.
    ولی چیزی که کمی دلمو خنک میکنه لگد زدن به یه چیزیه خلاصه.
    و بی‌تربیتیِ درونم که همه‌ش میگه منو بریز بیرون قول میدم ادیبانه و هنرمندانه و طنازانه برینم.
    خاک بر سرم.
    چند ماهه که غمگینم.
    غم سخت و تلخی که هنوز نمیدونم حتی زمان فعلش رو برای حال بگم یا گذشته.
    پس میگم غم تلخی که هنوز نمیدونم نتیجه‌ش چی شده یا میشه.
    و با این جای عمیق دندونه‌های درد، هنوز دارم جوری مینویسم انگار فارغ ز غوغایِ جهان‌ترینم.
    چرا؟
    نه اداست نه زور نه ریا.
    همین که صبح میشه و به شعر فکر میکنم و چیزایی که مینویسم، مدام کرمِ طنازی و نمک ریزی وول میخوره.
    چرا؟
    مغزِ من بیشعوره ( که هست) و میخواد با زدنِ خودش به نفهمی، بقای صاحبشو ( یا برده‌شو) تضمین کنه مبادا به خودش بیاد و حجم ِزخمِ تا استخون رسیده رو بفهمه و کار دست خودش بده؟
    یا واقعا حس شیشُمش که میگه درست میشه درست میگه و برا همین فعلا توی وضع موجوده مونده؟
    خیلی وقته توی مخم داره وول میخوره با این شروع کنم:
    تلخم…خیلی…هر بار که کسی اسمم را صدا می‌زند و میدانم که صدای تو نیست، دهانِ تو نگفته و میمِ آخری تهش ندارد، تلخیَم را هم میزند هی تا تلخ در تلخ به اضافهٔ تلخ به توانِ تلخ شوم…خودِ تلخ شوم…

    یاد فرامرز می‌اُفتم که پابه‌پای حنجره‌اش می‌خواندم صدایم کن صدای تو ترانه‌ست، صدای تو کلامی عاشقانه‌ست…
    آنجایی که عربده میزدم اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هشیار، صدایم کن در آغوشت نگاهم دار…
    و حالا نیستی نگهم داری و افتاده‌ام…جدا شده‌ام از سایه‌ای که ایستاده و نقش مرا بازی می‌کند…
    ای بابا، قرار بود فقط کلمهٔ اول رو بنویسم ولی رفتم توی شکم داستان…
    بگذریم…

    دوم
    امروز یه نقد واسه داستان دوستمون توی گروه نوشتم.
    اونجا نگفتم نقد، گفتم نظر منه و شاید کمی نقد هم حساب بشه ولی چون باید از یه جایی شروع کنم میگم.
    خلاصه بهتر از ایموجی و تعریف خشک و خالیه. همیشه خلاف جریان بودم، بذار الانم باشم…والا..کی به کیه.
    فقط خوب شد به خیر گذشت و استقبال خوبی ازش شد.
    البته تا این لحظه خود نویسنده چیزی نگفته بنده خدا! ولی من با پررویی دارم میگم استقبال خوبی شد، البته از سمت باقی بچه‌ها.

    سوم
    لابلای صحبت گروه، خیلی ایده می‌گیرم.
    یکی از ایده‌هامو گفتم به بچه‌ها، بعد دیدم رویا هم تجربه شبیه من داره بهش گفتم طرحم اینه و بنویسیمش بدیم شاهین بخونه ببینیم کجای کاریم.
    دمش گرم نوشت و چقد هم خوب نوشت..
    فهمیدم چقد طنازه و خوب میبینه و ظرافت شخصیت پردازیش بالاس.
    خوشبختانه چندتا فحش آبدار رو هنرمندانه داده بودو هنوزم یادش میفتم خنده‌م میگیره، مخصوصا که با اصطلاحات اساسی داستان همخونی دقیقی داره.
    حالا همین فحشو خودم به یه شکل دیگه اختراع کردم قبلا، یادم باشه توی داستانم بنویسم.
    شایدم واسه شعر فردا بگمش.
    طفلک شاهین که دستاورد زحماتش به من شده تربیت شاگرد ادیب فحاش !
    خنده‌م میگیره.

    خاک بر سرم که بجای اینکه غمگینِ تلخ‌ترین دوران عمرم باشم، حالم اینه.
    به قول خودش، خاک به سرم برینه.
    کی فکرشو میکرد منیرکه انقد به شرافت و احترام نوشتن باور داشتم و افسار زده بودم به شهوت بی‌تربیتی و بددهنیم، حالا شدم ممد میرزا.
    تاثیرات صفحه‌کلیده، وگرنه تا وقتی قلم دستم بود خب اینجوری نبود وجدانا‌.

    راستی برا اینکه یادم بیاد هنوز آدم حسابیم و امیدوار بشم به خودم، اینم بگم امروز به ساره ( که اسمش یادم نیومد و رفتم نگاه کردم تا یادم بیاد و همینم خودش سوژه یه داستانه) از راه تبدیل نقطه‌ضعف توی خودباوری به نقطه‌قوت، به داستان حماسی فلسفی گفتم و خودم خرکیف شدم ولی از پشت گوشی معلوم نبود و فکر میکردم الان چه تصویر اسطوره‌ای‌- ای از خودم گذاشتم.
    یه فرمانده پیروز که بالای صخره ایستاده و باد داره شنلش رو تکون میده و ملت با دیدنش توی پوست خودشون جا نمیشن و جر میخورن.
    همینم خودش یه داستان میشه.
    ای بابا همه‌ش داستان و داستان…کی به زندگی برسم…خودم حالا شدم « داستان زندگی»…مث هانیکو و اون تک‌گوییِ جادوییِ قبل از شروعش…

  62. سلام
    خیلی نیست که با مدرسه نویسنده ساز آشنا شدم و امروز برای اولین بار در وبینار ساعت ۵ شرکت کردم. بنابراین خیلی با گزارش نیک نحوه چطور نوشتنش آشنایی ندارم؛بخاطر همین موضوع چندان تمایلی به نوشتن گزارش روز صدم نداشتم.
    ولی در نهایت تصمیم گرفتم توی گزارش روز صدم شرکت بکنم.
    شاید به این خاطر که فکر کردم بهانه خوبی هستش که بعد از مدت ها نوشتن رو شروع کنم.
    تا الان حدود چهار سالی میشه که دیگه چیزی نمینویسم . دقیقا از سن ۱۷ سالگیم که احساس کردم نوشتن وقتم رو هدر میده و بهتره از زندگیم حذفش کنم‌ . البته این اعتقاد قلبی خودم نبود چون عمیقا از نوشتن و خلق کردم لذت میبردم.
    تصمیمی که تا امروز نمیدونستم از چی نشئت گرفته .
    تا اینکه امروز توی وبینار صحبت از این شد که معنای” سودمندی” در ذهن ما چیه؟
    یهو ذهنم رفت تو ۴ سال پیش که : من اون موقع تعریف از سودمندی توی ذهنم چی بوده ؟ چرا برخلاف حمایت های همیشگی خانوادم و تشویقشون نسبت به‌ نوشته هام فکر کردم نوشتن کار سودمندی نیست و داره وقتم رو هدر میده ؟ اصلا این فکر از کجا اومده بود توذهنم؟
    بعد فکر کردم آیا این تعریف واقعی خودم از سودمندی بود یا یک خوراک فکری اشتباه بود که وارد ذهنم شده بود ؟
    بعد از حدود یکساعت به این رسیدم که اونچه که باعث شده بود نوشتن رو رها کنم دقیقا همین تعریف غلط ” سودمندی ” بود که توی وجودم ریشه بزنه.
    همین تعریف غلط “سودمندی” بود که باعث شد موقع انتخاب رشتم با اینکه عاشق ادبیات بودم ریاضی فیزیک رو انتخاب کنم .
    چون فکر میکردم این برای من سودمند تره.
    نمیدونم امروز بعد از وبینار چقدر ذهنم درگیر این مسائل شد ولی چراغ های زیادی رو تو ذهنم روشن کرد…
    فکر میکنم مفید ترین کار امروز فکر کردن به همین مسائل بود …
    مسائلی که خیلی وقت بود برای توجیه تصمیم های اشتباه سعی می‌کردم بهشون نپردازم و امروز بعد از مدت ها بهشون فکر کردم…

  63. صبح که پا شدم خانه به‌هم‌ریخته بود و ذهنم از آن بدتر.
    هر دو رسیدگی می‌خواستند.
    ولی اصلاً حوصله‌ی کار نداشتم که.
    حال نداشتم ظرف بشویم و خانه مرتب کنم. رفتم بنویسم. حواسم پرت بود. وسطش می‌رفتم سراغ گوشی.
    نباید می‌رفتم اینستاگرام. ولی رفتم. باز خدا را شکر زیاد نماندم.
    ساعت را کوک کردم برای ۱۰ دقیقه. گفتم این ۱۰ دقیقه فقط تایپ کن. تایپ کردم. فقط وسطش یک بار بلند شدم که لپتاپ را زدم شارژ.
    بعدش رفتم لیوان‌ها را شستم.
    دوباره آمدم. ۱۵ دقیقه نوشتم.
    بعد رفتم قاشق و چنگال‌ها را شستم.
    دوباره ۱۵ دقیقه نوشتم. تمام که شد دلم می‌خواست باز بنویسم. خسته نبودم، تازه داشتم گرم می‌شدم.
    ۱۵ دقیقه‌ی دیگر در ادامه‌اش نوشتم.
    حالم بهتر شد. هم بدنم تکانی خورده بود هم کلی نوشته بودم.
    یواش‌یواش حواس‌پرتی‌ام کم شد.
    ادامه‌ی روز بقیه‌ی خانه را مرتب کردیم.
    به کارهای خودم هم رسیدم.

    https://t.me/f_mahmudpur

  64. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۵٫۲۹

    سال واژه:خوشبختی
    خوشبختی یعنی امید دیگران باشی .
    خوشبختی یعنی روی پای خودت بایستی ودیگران بهت تکیه کنند‌.
    خوشبختی یعنی ذوق کردن بچه ها از دست پخت مامان .
    خوشبختی میتونه همین چیزای ساده باشه‌.
    گزارش کوتاهی از امروز من:
    آزاد نویسی
    مطالعه
    گوش دادن پاد کست

  65. گاهی نوشیدن چای، کاری سودمند است

    سودمندی یعنی کارهایی که به شناخت، یادگیری، تفکر، نظم‌بخشی، رشد و تغییر بیانجامد.
    خودِ زیستن و دوام آوردن در شرایط سخت، کاری سودمند است.
    کمک به دیگران حتا با مهر ورزی کوچک، کاری نیک است.
    خاندن شعر، چون با واژه‌ها و امکان‌های تازه‌ی زبانی و فرم، آشنا می‌شوم.

    خاندن متن‌های آموزشی، (تفکر نقادانه، روانشناسی، جامعه‌شناسی و تاریخ) چون به یادگیری و تفکر کمک می‌کند.
    خاندن رمان‌های خوب چون اوج تخیل و عمق احساسات انسان‌ها را می‌بینم و می‌آموزم در چالش‌ها چطور تصمیم‌گیری کنم.
    نوشتن چون مرا از دغدغه‌های درونی‌ام رها می‌کند و به رشد فکری می‌رساند.
    حضور در وبینارهای نویسنده‌ساز و وبیکارهای سرزبان سودمند است چون مرا با نوشتن و اندیشیدن پیوند می‌دهند و به ساخت دستگاه فکری می‌رسانند.
    نظم بخشیدن به داده‌ها و اطلاعات در غالب نوشتن یا فهرستن، برای بهره‌وری سودمند است، مثل منظم کردن کابینت‌های آشپزخانه یا قفسه‌های کتابخانه.
    کاری به ظاهر ساده مثل پیاده‌روی که هر روز مرا از خانه بیرون می‌برد کاری سودمند برای سلامتی و جلوگیری از چاقی است.
    گفتگوی واقعی با دوستان و آشنایان، وقتی مثل مجسمه نباشیم، با حواس‌جمع بشنویم، سودمند است چون سبب شناخت بهتر و بهبود روابط می‌شود.
    آشپزی، مرا با طبیعت غذاها و جسمم آشتی می‌دهد و سرحالم می‌کند.
    یوگا و مراقبه، چون به پاکسازی ذهن و سلامت جسم و روانم کمک می‌کند.
    حتا استراحت در میانه‌ی روز، که مرا به ادامه دادن برمی‌انگیزد.
    نوشیدن چای چه برای لذت و چه وقتی برای رفع خستگی و عطش باشد، از دید من کاری سودمند است.
    دیدن انیمیشن، فیلم‌های مفهومی یا سرگرم‌کننده، چون با هنر تصویرسازی مکان‌ها و فضاهای گوناگون را می‌بینم و به شهرهایی تخیلی سفر می‌کنم.

    پس چرا اوایل در نوشتن گزارش نیک اهمال‌کاری می‌کردم؟
    توقع زیادی از خودم داشتم. می‌گفتم مگر شاخ غول شکستم؟ این کارهای عادی نوشتن ندارد و گزارش نمی‌نوشتم.
    اما وقتی استاد گفتند حتا یکی دو جمله بنویسید، از ترس نفرین استاد گزارش نیک را مداوم می‌نویسم.

    امروز موقع پیاده‌روی با چند غریبه گفتگو می‌کنم. کنجکاوم بدانم در این شرایط بحرانی چطور روزگار می‌گذرانند. مردم محترم و شریفی هستیم. افتخار می‌کنم به ایرانی بودنم.
    در چند کتاب پرسه می‌زنم. کریستین و کید، تفکر روشن، خلاف زمان.
    سریال ملکه پارس را می‌بینم. عشق حمایت‌گر استر و خشایار شاه برایم دوست داشتنی‌ست. این عشق و همراهی، می‌تواند آرزوی هر مرد و زنی باشد.
    عملکرد روزانه‌ام نمره‌ی هفت می‌گیرد.

  66. امروز با دلهره‌ی کارهای روزمره بیدار شدم. نوشتم و پیاده روی کردم پنجشنبه‌ها روز نظافت و گردگیری کلی خانه است. مرتب کردن آشپزخانه است یخچال را که باز کردم اندازه یک اتاق سه در چهار اسباب اثاثیه دارد. کابینت‌ها راتمیز کردم. ظرفشویی را برق انداختم و لباسشویی را روشن کردم و آشپزی کردم مدیر ساختمان نظافت‌چی را برای شستن راه‌پله‌ها و پارکینگ فرا خوانده بود. امروز غوغایی بود. بعدازظهر به مهرشهر کرج رفتم برای گرفتن سند خانه‌ی دخترم و با اسنپ یک میلیونی برگشتم. نمره امروزم را هشت می‌دهم و چرا اینقدر تعهدورزی در وجودم ریشه دوانده است. مسئولیت بچه‌های غایب از نظر را بر عهده گرفته‌ام.
    با وجود همه‌ی این کارها دارم گزارش نیک می‌نویسم. به کانال تلگرام من نگاهی بیاندازید. 👇
    https://t.me/notetoday1

  67. 1- صبح با پسر نان و پنیر و گردو خوردیم.
    2- ماهی درآوردم از فریزر. برنج خیس کردم و نشستم پای نقاشی. با ذهن شلوغ و پلوغ، دوتا نقاشی کشیدم.
    3- نویسنده‌ساز دیروز، پادکست سرزبان و فایل صوتی شادزی دیروز را حین کارهایم شنیدم. برای پسرها (همسر و پسر)ماهی سرخ کردم و برای خودم خورشی با لپه و سیب‌زمینی و بامیه. به قول مامان: خورش قوم و خویش‌ها.(یعنی که لپه و سیب‌زمینی و بامیه قوم و خویش همند. خودش گاهی کدو سبز هم بهش می‌زند ولی کدو تو خانه‌ی ما طرفدار ندارد.)
    4- بعد از خوردن ناهار، خوابیدم.
    5- بیدار که شدم، بالخره آن اتفاق مبارک افتاد. در خلوت خانه و خویش، دلیل تشویشم را یافتم و با خودم یکدل شدم و به آرامش رسیدم. چرا می‌خواستم اوضاع را کنترل کنم؟ در توان من بود مراقبت از آدم عاقل و بزرگسال؟ چرا می‌خواستم بار اضافه بردارم؟ آیا من قبلن در این زمینه برایش نگفته بودم؟ و حتا دیشب هم موضعم را واضح نگفتم؟ چرا فکر می‌کنم میتوانم از آسیب به دیگری جلوگیری کنم در حالی که خودش نمی‌خواهد قبول کند از این رفتارش آسیب‌زاست. هم برای خودش و هم خانواده؟ با دوباره گفتن من می‌فهمد؟ آیا بهتر نیست کنار بایستم دیگر و فقط نگاه کنم؟ و بگذارم این وجود صدپاره‌ی بیچاره‌ام دمی بیاساید؟ و خودم را با بار مسوولیت‌های بیخودی که بر شانه‌ی خودم میگذارم آزار ندهم؟
    6- رفتم حمام. برگشتم. شیر داغ کردم و با بیسکویت خوردم. و آزادنویسی کردم.
    7- همسر آمد و چای درست کرد. با هم نوشیدیم.
    8- نخود پاک کردم برای فلافل فردا و خیساندم.
    9- داستانکی در کانال انتشار دادم و باز نشستم پای لپتاپ. امشب خیال دارم خیلی بنویسم.

  68. خب. من تازه در جمع مدرسه ی نویسندگی حضور پیدا کردم. و این اولین گزارش نیک من است. همیشه که آدم نباید از اول شروع کند. گاهی اوقات می توان از آخر اول شد. امروز  روز صدم گزارش نیک است و من تازه شروع کردم. این مهم است که من بالاخره وارد عملگرایی شدم و بر ترسم غلبه کردم تا بنویسم. از  همه ی حاشیه ها عبور کردم و به خودم گفتم تو هم شروع کن و اجازه نده که بهانه هات راه پیشرفت و پیشروی تو را بگیرند. از بهانه هات استفاده ی مفید کن و از آن ها پله ای برای موفقیت بساز. اما از حاشیه ها که بگذریم باید به این سوال پاسخ بدم که امروز چه کار مفیدی انجام دادم؟ اصلا کار مفیدی کردم؟ یا اصلا قدم کوچکی در این راه برداشتم؟ برای پاسخ به این سوال از روتین زندگیم مینویسم تا پاسخ سوال را پیدا کنم. امروز صبح زودتر از خواب بلند شدم تا ادامه ی متنی که در کاغذ نوشته بودم را تایپ کنم . بعد دفتر شکرگزاری را باز کردم و از تمام نعمت هایی که خدا به من داده تشکر کردم. به نظرم شکرگزاری دارای انرژی فوق العاده است انگار از قعر زمین در بلندای آسمان به پرواز درآمدم.  بعد از آن دلتون نخواد صبحانه نیمرو با نان بربری خوردم. سپس رفتم که طبق روتین روزانه ورزش کنم. ایرپادم را داخل گوش گذاشتم و آهنگ Let me be را پخش کردم و شروع کردم به نرمش و  حرکات ورزشی. ورزش هم انرژی آدم را بالا می برد و تمام اندام هایت را به حرکت درمی آورد. حسی سرشار از سرزندگی و شادابی داشتم. عرق کرده بودم و دلم می خواست دوش بگیرم، اما مادرم گفت: فعلا نرو ممکنه که برق ها الان بره من گفتم نه چون فعلا نرفته پس نمیره من میرم حمام کنم. این اعتماد و ایمانی که داشتم واقعا ستودنی بود انگار از اداره برق اعلام کرده بودند که خانم خیالت راحت شما برو و حمام کن ما برق ها رو قطع نمیکنیم تا شما کارت تموم بشه. باورتون نمیشه من کارم تمام شد و از حمام بیرون آمدم و برق نرفته بود. این  یک معجزه بود برام که حرف ها چه قدر انرژی دارند. من فقط گفتم مطمئنم که برق نمیره و واقعا هم همان طور شد. حالا که سرحال شده بودم کتابم را باز کردم و آن را خواندم نکات جالبی داشت و هر لحظه که جلوتر می رفتم نکاتش من رو بیشتر به هیجان می آورد. بعداز ظهر حوالی ساعت ۱۴ دلم گرفته بود و ناگهان یاد خاطره ای افتادم. دلم برای صدای او تنگ شده بود. به پوشه ی تلگرام رفتم و چندتا از ویس ها رو باز کردم و گوش دادم وای امان از خنده هاش. آدم دلش براش ضعف می رفت و دوست داشت خنده هاش رو ببوسه. از این که از او دور بودم و دلم اینقدر براش تنگ شده بود گریم گرفت. گریه کردم و بعد به خودم آمدم و گفتم بسه دیگه دختر پاشو  تو کار های مهم دیگری داری که باید انجام بدی. ولی واقعا احساس سبکی میکردم. گاهی اوقات آدم باید گریه کنه و خودش رو خالی کنه بزاره تمام غم و غصه ها رو اشک هاش بشورن و با خودشون ببرند. من هر روز کانال شاهین کلانتری رو باز میکنم و  مطالب و نوشته ها رو میخونم،چون برای هدفی که دارم به تجربه ها و درس های ایشون نیاز دارم. ساعت نزدیک ۱۷ بود و من مشتاقانه منتظر حضور در وبینار مدرسه ی نویسندگی بودم وبیناری که هرروزه این ساعت برگزار میشه و  با جمعی از دوستان در کنار هم از تجربیات و نکات هایی که گفته میشه استفاده می کنیم. من خیلی این جمع رو دوست دارم و واقعا حالم خیلی خوب میشه. انگار یه انگیزه ای شده برای هدفی که در سر دارم و من رو وادار کرده که با عشق برای رسیدن به آن تمام تلاشم رو بکنم. مدرسه ی نویسنده ساز سوخت موتور جت من شده. اینکه یک انسان بتواند آدم ها را عاشق نوشتن، کتابخوانی و نویسندگی کند و وقت گران بهای خود را در اختیار  آن ها قرار دهد واقعا سزاوار  حمایت و تشویق است. من  همیشه عاشق چنین جمع هایی بودم که بتوانم در آن حضور پیدا کنم. با هم از کتاب ها و شعر های زیبا صحبت کنیم.حالا این جمع رو پیدا کردم و با تمام وجود دنبالش میکنم. در وبینار  صحبت های خوبی شد که امروز چه کار مفیدی انجام دادین یا چه کاری از نظر شما سودمنده از نظرمن رشد و تشویق  آدم ها به کتاب خواندن و نوشتن یک کار سودمنده. اینکه بتوانی به آدم ها امید بدهی که رشد کنند و برای زندگی تلاش کنند زمانی که همه چیز به نظر تاریک و  بن بست  می رسد اوج مفید بودن و شرافت است. شاید امیدی که سال ها توسط ناامیدان به جانت میفتد و همیشه از نشدن ها و نرسیدن ها صحبت میکنند زنده شود و جهنم را به بهشت آن انسان تبدیل کند.همین که یک انسان بتواند به زندگی امیدوار شود و برای آن تلاش کند یک کار سودمند انجام می دهد.
    چون در جامعه ای زندگی می کنیم که همه را ناامید کردند و اجازه رشد به جوانان نمیدهند، تو بیایی و در جمعی حضور پیدا کنی که از موفقیت و کتاب خواندن و شعر  و گاهی نکاتی به ارزشمندی کتاب گفته میشود استفاده کنی کار مفید انجام ندادی؟ تو سعی کردی برای پیشرفت خودت و جامعه ات کاری کنی و آگاه شوی این خود ارزشمندیاست. شاید ما کسی باشیم که آیندگان را تشویق می کند برای بهتر شدن و آینده ای بسازیم که آیندگان با حل مشکلات و درک رنجشان  از زندگی کردن لذت ببرند نه که از آن فرار کنند. حرف برای گفتن زیاد است و کارهای انجام شده ی زیادی در صف انتظارند که به سراغشان بروم و شکارشان کنم. در آخر آینده ای که ما می سازیم خیلی قشنگ تر از هر آینده ای است که به ما تلقین می کنند.

  69. صبح بود و خبر داغ‌دار شدن دوست. در این مواقع می‌مانم که چه بگویم. کمی دنبال کلمات چرخیدم و نیافتم چیز درست و حسابی‌ای.

    با قمیشی اتاق را جمع کردیم.

    تراپ.

    نوشتن زیاد زیاد زیاد.

    پیاده‌روی و خریدن ماژیک‌های رنگی.

    گشتن با حمید و گپ زدن با وی.

    جلوس با فائزو و احمدو.

    پست و روزگفتار.

    خالی کردن دسکتاپ. روز تمیزکاری بود.

    امروز به کتاب‌ها نوک زدم.

    شنیدن نویسنده‌ساز

    چه کاری سودمند است؟
    کاری که رنج زندگی را کمتر می‌کند یا رنج معنادارتری به من می‌دهد.
    کاری که برای سلامتی‌ام است.
    کاری که برای حفظ نظم و پیوستگی است.
    کاری که کودک درونم را شاد نگه می‌دارد.
    کاری که تحمل دیگری را برایم آسان‌تر می‌کند.
    کاری که باعث می‌شود به عشق امیدوارتر شوم.
    کاری که آزادی‌ام را بیشتر می‌کند.

  70. گزارش نیک فرح صدمین روز (۱۰۰)
    روزانه نویسی فرح در قالب فعل فقط.
    ✍️خسته‌ بودن. داغون و له بودن. در رفت‌و آمد بودن. بودن هر روز در ترافیک بزرگراه‌های تهران.
    ✍️بیدارشدن صبح زود. ورزش‌و نرمش کردن. روغنکاری کردن مفاصل. خوردن صبحانه. نوشیدن چای. درست‌کردن ناهار. آشپزی نداشتن. خوردن غذاهای مانده از روز گذشته. استراحت کردن بعد از یک هفته.زندگی کردن بدون آشپزی.
    ✍️سرک کشیدن تو کانال دوستانم. خواندن گزارش نیک دوستان نویسنده‌ام.
    ✍️شنا کردن در عمق اب. استخر رفتن . پیاده روی کردن در آب. انجام آب درمانی. آب تراپی کردن برای سلامتی. انجام ورزش پیلاتس در آب.
    ✍️ماساژ بدن گرفتن. ماساژ دادن کل بدن. مورد ماساژ قرار گرفتن. ماساژ دادن سر و صورت. کار کردن ماساژور روی نقاط حساس سر و صورت. ماساژ دادن با روغن های مفید. ماساژ دادن با روغن بادام شیرین. نرم‌کردن عضلات بدن با ماساژ گرفتن.
    ✍️راه رفتن در اب گرم حوضچه . انجام پیاده روی در آب در حوضچه اکنون. نرمش و ورزش کردن در اب.
    ✍️شنا کردن در عمق چهار متری. کرال پشت شنا کردن. شنای قورباغه انجام دادن. مضر بودن شنای قورباغه برای کمر آسیب دیده . پازدن در آب. پا دوچرخه زدن در عمق.
    امروز به دلیل آب درمانی و ماساژ وبینار را سر‌وقت نبودم اما سیو و ضبط انرا گوش دادم. و قضا شو بجا آوردم.
    ✍️✍️اینم دلایل من برای نوشتن کار نیک:
    کار سودمند من اول کمک به مادر ناتوانی است.
    کار سودمند دیگرم در مورد خودم است.
    کار سودمند دیگرم نوشتن و صرفن نوشتن و خالی کردن تمام احساساتم روی کاغذ است.
    کار سودمند دیگرم ، تایپ کردن تمام احساساتم در آی‌پدم است. در فایل‌های مخصوص همان روز و با تاریخ همان روز.
    کار سودمند دیگرم آشپزی کردن برای اعضای خانواده‌ام و خصوصن مادرم است.
    کار سودمند دیگرم ارتباط موثر با برقرار کردن گفتگو با راننده‌هایی که در گرمای تابستون منو در ترافیک به مقصد می‌رسانند.
    کار نیک دیگرم در مورد کتاب‌هایی است که در حال حاضر دارم می‌خونم.
    کار نیک دیگرم در مورد بافتن چیزهای کوچولو است . مثلن بافتن هشتمین کوسن هم در شرف تمام شدن است. سه کوسن برای خانم دکتری که خونه مادرش را در چهل روز جنگ ایران و امریکای صیهونی در اختیار خانواده ما گذاشت. که در همان چهل روز بافتم و با یک جای دستمال کاغذی بافت قلاب‌باقی هم براش به یادگار در نوشهر گذاشتم. البته همراه با وبینار های دوران جنگ نویسنده ساز.
    کار سودمندم دیگرم یک جا دستمال کاغذی قلاب‌بافی که به خانم اکس پرزیدنتی دادم که جراحی کمر داشت، بعنوان هدیه بردم.
    کار سودمند دیگرم بافت جای ایرپاد با قلاب‌بافی است که ۵ تا برای دوستان دخترم و چند عدد دیگری بافتم که به دختر عمه لیلا “الی جون” هدیه و کادو تولد دادم .
    کار نیک دیگرم نظر دادن در مورد حلزون‌های کشیده شده استاد شاهین و هذیان گویی و رویا پردازی‌هایی که می‌کنم، و انرا می نویسم. و جملاتی را که خودم در دیدن آن حلزون احساس میکنم را در همان شب بداهه می‌نویسم.
    راستی امشب حلزون مدرسه نویسنده ساز خیلی متعجب است و به موضوعی خیره شده .‌گویا در مورد آن موضوع غرق اندیشه و فکر شده‌است.

  71. برای نوشتن صبحگاهی، امروز توی نوت گوشی تایپ کردم. به مدت بیست دقیقه. چهارصد و ده کلمه شد. به نسبت لپتاپ کلمات بیشتری نوشتم. می‌دانستم سرعت نوشتنم در لپتاپ، هم کمتر از گوشی است و هم دفتر.

    وقت آشپزی و مقدمه‌ی خیاطی روزهای بعد، ثریا در اغما را از طاقچه بی‌نهایت گوش کردم. دقایقی در همان طاقچه بی‌نهایت مشغول کتاب ارتباط بدون خشونت، زبان زندگی شدم. لیست بلند بالایی دارد از نامهای احساسات در دو بخش وقتی نیازها تحقق می‌یابد و وقتی نیازها بدست نمی‌آید. واژه‌هایی که برای شناخت و مدیریت احساسات نیاز است و من
    کم‌واژه‌ام. کتاب برای جالب است. نکته دیگری از کتاب: احساسات ما نتیجه درک و برداشت خودمان از رفتارهای دیگران است با توجه به نیازها افکار و ارزش‌هایمان، نه گفتار و رفتار دیگران. بنابراین خودمان مسئول احساساهایمان هستیم، نه دیگران.
    دقایقی هم کتاب آشنایی با هنر پرسشگری پایین بالا، چپ و راست کردم.

    وبینار نویسنده ساز شرکت کردم که در فضایی متفاوت با جلسات قبل برگزار شد.‌ استاد بطور خاص امروز توصیه به نوشتن گزارش نیک داشتند. چون صدمین روز این چالش است‌ و اگر فکر می‌کنید، چیزی از نیکی برای نوشتن ندارید، ببینید در طول روز چه کار مفیدی به حال خود یا دیگران انجام داده‌اید.
    من خانه‌داری و آشپزی را کار نیک می‌دانم، وقتی همسر و فرزندان غذایشان که می‌خورند با جمله کوتاه چه خوشمزه شده ابراز رضایت می‌کنند.
    شبهای جمعه اغلب برای نماز و دعا به مسجد و امامزاده می‌روم، آدینویس کانال را از مشاهدات و احساساتم در آنجا می‌نویسم، یعنی می‌نوشتم. چون مدتی است توجهم را با خود نمی‌برم.
    پس اگر نه نوشتم و نه خواندم، ایرادی ندارد. اوقاتم به نیکی می‌گذرد.‌ توجیه می‌کنم؟ شاید.

  72. خداوکیلی صد روزه شد حلزون نیک. من هم ذوق دارم حلزونکم. من هم چشمانم برق‌برقی می‌شود از بودن در این مدرسه‌ی نیک.
    ——————–
    سال‌واژه‌ام نوگرایی
    ——————–
    ملاک نیکی کار چیست؟ از چه کارهای نیکی بنویسیم؟ خب. من معتقدم که اگر کسی زحمت می‌کشد و به صفحات گزارش نیک سر می‌زند، سراسر روزش نیک است. نه که نیامده‌ها نانیک باشند. نه. ولی اگر بحث را به فلسفه‌ی نیک و شر نکشانیم، مراد از «گزارش نیک» روزنگاری است. مهم‌ترین مرادش البته.
    همه‌ی ما زندگی شخصی داریم و طبیعی است که مسائلی را نمی‌توانیم با نوشتن در ملا عام مطرح کنیم. ولی بعد از آن، هر لحظه و آنیتی به نیکی قابل گزارش است. منظور که لازم نیست حتما دست پیرزنی را گرفته و از خیابان رد کنیم؛ یا به کم‌توانی_یا نه اصلن دوستی_ کمک کرده‌باشیم. همین که راه می‌رویم، نفس می‌کشیم، غذا می‌خوریم و حتی به خلا می‌رویم، همگی می‌تواند سوژه‌ی نیک‌ورزی باشد.
    بنده تلاش می‌کنم که برنجم را با خورشتم تنظیم کنم. دیگری شاید دغدغه دارد که امروز بیشتر نفس کشیده یا دیروز. همه‌ی این خرده‌مسائل دریچه‌ای به نوشتن باز می‌کنند. مسائل مهم‌تر که جای خودش.
    ساده نوشتن هم اصلن عیب ندارد. اگر بنویسیم «به اداره رفتم. برق قطع بود.» چه بسا بهتر از دو پاراگراف قلمبه‌سلمبه فلسفیدن باشد. خود من قبلن دوست داشتم پیچیده و سنگین بنویسم. حالا ولی گاهی هوس می‌کنم فقط از اشیا و حرکت‌ها بنویسم. انگار بعضن این سیاق، بیشتر شبیه زندگی باشد. اصلن اسم داستان کوتاه‌هایم شد «قصه‌ی حمام» و «قصه‌ی یخچال». ولی از خیلی دیگر از نوشته‌هایم، بیشتر حس زندگی به من می‌دهند.
    ——————–
    1- مقدمه‌ی هوشنگ گلشیری در کتاب «نیمه‌ی تاریک ماه» را تمام کردم و صفحه‌ی اول داستان «چنار» را آغازیدم. در همان صفحه‌ی اول قفل شدم. دلم نیامد سرسری جلو بروم. به تک‌تک جزئیاتی که گلشیری داده‌بود و توصیف صحنه‌ها دقت کردم. گلشیری دریچه‌ی دیگری را در همان یک صفحه به رویم باز کرد. بریده‌ای از متن آن یک صفحه:
    «پشت خشتک او دو وصله‌ی ناهمرنگ دهن‌کجی می‌کردند و ته یک لنگه کفشش هم پاره بود.» این جمله برای توصیف مردی بوده که داشته از یک درخت چنار بالا می‌رفته. یعنی انگار گلشیری زیر درخت نشسته‌بوده و پارگی خشتک و ته لنگه کفشش را از آن زاویه دیده. چون اگر از زوایای دیگر به آن مرد نگاه می‌کرد، این پارگی‌ها معلوم نمی‌شد. همین یک جمله کلی درس داشت برای من.
    2- امروز درگیر اشتباه در فهم یک روایت شدم و نزدیک بود کار دست خودم بدهم. نقش راوی و راست و دروغ بودن جمله‌ها و کلمه‌ها را با گوشت و پوست و استخان لمس کردم.
    3- سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  73. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    دیروز باز دکتر تاکید کرد سرگیجه‌ات اول از استرس بالاست و بعد تکان خوردن مایع گوشِ میانی.
    پنج خانم دیگری که آمده بودند برای تست سرگیجه، به آنها هم همین را گفته بود: «استرس». چرا همه‌شان خانم بودند؟
    یکی‌شان علائم‌اش دقیق مثل خودم بود. سرگیجه، و سردردی که تا نوک بینی می‌آید و مورموری ناخوشایند. دروغ چرا، خوشحال شدم که یکی می‌تواند عمیق حالم را درک کند.
    دیروز تازه فهمیدم «یک سال» شده است که نمی‌توانم به پهلوی چپم بخوابم. به دنده‌‌های راستم فکر می‌کنم. به این که صبح‌ها چه گُل مفیدی به سرم رویانده در این یک‌ سال.

    امروز آقای کلانتری هم در وبینار نویسنده‌ساز از کارهای سودمند گفت. این که از نظر هر کدام از ما چه کارهایی سودمند است که در طول روز انجام دهیم.
    به نظرم انجام حداقل پنج مورد در طول روز لازم است.. به هر حال کیفیت به نظرم مهم‌تر از کمیت است. یا نه، ده مورد تا ده از ده بگیرم. بی‌خیال مهم انجام‌شان است.

    لیست کارهای سودمند من:

    _ صبح‌ها سعی کنم با آرامش بیشتری روزم را شروع کنم. نهایت آرامشی وجود ندارد.
    _ بتوانم در برابر لجاجت بچه‌ها خودکنترلی بیشتری داشته باشم.
    _ از فکرها و احساس‌های «پستاندار درونم» در موقعیت‌های روزانه آگاه باشم.
    _ سعی کنم در روزمره‌ام حیرت‌ها را کشف و لمس کنم.
    _ کمتر اکسپلور گردی در طول روز.
    _ در آمیختن با اجتماع حتی برای ده دقیقه، زیرا تنهایی خوشایندتر است برایم.
    _ نگاه کردن به زمین خاکی و آسمان، یک جورایی مراقبه با طبیعت.
    _ در هفته با یکی ملاقات کنم که حال هردویمان بهتر شود.
    _ در طول روز با بچه‌ها گفت‌و‌گو داشته باشم و شب‌ها قبل از خواب‌شان قصه بگویم یا از آنها بشنوم.
    _ نوشتن از حال خود در لحظه‌هایی که تنش و هیجان بالایی دارم.
    _شعر و کتاب‌خوانی.
    _ خواندن مطالبِ کانال بچه‌ها.
    _ گذشته را بغل نکردن.
    _ پیاده‌روی حتی در خانه، از حال به اتاق، و از اتاق به آشپزخانه.
    _ کلمه‌ برداری روزانه.
    _ نوشتن، حتی شده دوخط.
    _ خاموش کردن ریموت کنترل فرهاد.
    _ خوردن سبزی تازه.
    _ نوشیدن آب به اندازه‌ی کافی.
    _ کمتر خوردن هله‌هوله.
    _ بیشتر شنیدن صدای پرنده‌ها.
    _ کمتر قضاوت کردن‌خودم و بقیه.
    _ دیدن یک مورد از خوبی آدم‌های اطرافم.

    لیست دیگرِ کارهای سودمند را باید از نوشته‌های بچه‌ها در گزارش نیک‌شان بردارم.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  74. – نصف چای روی موبایلم ریخت.‌ بدشانسی پشت بدشانسی. اعصابم خرد شد. نیمۀ دوم سمپوزیوم را اصلا متوجه نشدم. خیلی نامحسوس آمدم به کلاس تا به‌خاطر خیس‌شدن لباسم سوژه نشوم. غیر از این اتفاق شوم، بقیه کلاس را خیلی دوست داشتم. دیدن استاد و بقیه دوستان همیشه به من حس خوب می‌دهد. کاش جلسۀ بعدی، جلسۀ آخر نبود.

    – صبح چند ویدئو معرفی کتاب در یوتوب دیدم. کتاب‌های نسیم طالب بود.‌

    – الان هم دارم ادامۀ سریال the haunting of hill می‌بینم.

    – شاید چند صفحه هم از واژه‌نامه حزن‌های ناشناخته را خواندم.

  75. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری 

    صفحات صبحگاهی نوشتم. 
    به پرنده‌ها دانه دادم و گل‌ها را آب دادم.
    برای دخترم شیربرنج درست کردم.
    کمی از کتاب «نام من سرخ» را خواندم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. استاد از سودمندی روز و گزارش نیک گفت. من هم از خودم می‌پرسم چه چیزی روزم را سودمند می‌کند؟ اصلاً از نظر من چه کاری سودمند است؟ از وقتی گزارش نیک می‌نویسم کارهایم نظم بهتری گرفته‌اند و  آرامش بیشتری دارم. این خودِ سودمندی است. من اگر بتوانم دفتر عملکرد ناب را کامل کنم و هر روزم با نوشتن همراه باشد، احساس سودمندی می‌کنم. اگر بتوانم به کسی کمک کنم، حتی با یک حرف، احساس سودمندی می‌کنم. اگر از جمع‌های ناسالم دوری کنم، احساس سودمندی می‌کنم، اگر علیرغم میل دیگران، راه خودم را بروم، احساس سودمندی می‌کنم و اگر بدانم که همواره در حال یادگیری هستم، احساس سودمندی می‌کنم. 
    برای دخترم چیپس درست کردم. 
    لباس‌ها را اتو زدم.
    یک داستانک نوشتم و در کانالم گذاشتم.
    آزادنویسی کردم.
    از روی صفحهٔ اول «با شما نبودم» رونویسی کردم.
    شب به خانهٔ زن عموی همسرم رفتیم. تقریباً همهٔ فامیلشان آنجا بودند. 
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

    راستی، صدسالگی گزارش نیک مبارک.

  76. ۱.باشگاه. هوای گرم. نگاه کردن به مانیتور تا عدد ۱۰۰ کالری را زودتر ببینم. مثل همیشه با دیدن عدد ۸۰ پایین می‌پرم و می‌روم برای ادامه‌ تمرین. مثل همیشه با دیدن مربیه خوش انرژی و دوست داشتنی‌ام حالم بهتر می‌شود. تمرین را جدی و دقیق انجام می‌دهم. انگار دوربین بالای سرم گذاشتند و نباید از سر و ته تمرینم بزنم به‌جز تردمیل اول صبح که اصلن دوستش ندارم.
    ۲.بعد از تمرین فرصت داشتم که بروم پارک کنار باشگاه. همان باغ ملی. دوباره روی همان نیمکت‌های سنگیِ خاکستری نشستم. پیرمردها هم رسیده بودن و آن طرف پارک میزها را اشغال کرده بودند و چهارچشمی به همه نگاه می‌کردند یا چرت می‌زدند. بوی مرگ می‌دهند. یک بوی ماندگی. مرگ برایم شیرین بوده. از وقتی یادم می‌آید مساله‌ای نداشتم با آن. شاید هم چون خودم را در یک قدمی‌اش ندیدم که ببینم چقدر حسم واقعیت دارد. ولی بوی پیرمردها و پیرزن‌ها مرا از مرگ می‌ترساند. ترس نه. حالت تهوع می‌گیرم. گاهی چندشم می‌شود. و شاید آخرش همان ترس. اینکه چروک و تنها می‌شوی. شاید نیاز به کمک داشته باشی. شاید حتی اطرافیانت آرزو کنند زودتر بروی تا کمتر لگن زیرت بگذارند. نه‌نه. همیشه دوست داشتم در باغ رُز کنار گل‌ها بمیرم. بدون درد و محتاج کسی بودن و در اوج ثروت و بی نیازی. شخصیت یکی از داستان‌ها بود به نظرم نوشته‌ی مارک فیشر و آن مرد ثروتمند و آگاه همین‌طور از دنیا رفت.
    روی نیمکت سنگی نشستم و تند‌تند نوشتم یک دستم خودکار و با دست دیگرم مگس‌ها را می‌پراندم. بی‌همه‌چیز‌ها. مگس، موسی‌کو‌تقی، سوسک قهوه‌ایه فاضلاب. رحمی ندارم موقع کشتنشان. البته موسی‌کو‌تقی ها را می‌پرانم از روی تراس. نمی‌کشم. بخاطر صدای مسخره و ریدن‌های سفید و سیاهشان با حجم زیاد. انگار توی غذایشان همیشه مسهل می‌ریزند.
    ۳. فیلم «محله‌ی چینی‌ها» را دیدم. فعلن حوصله‌ی نوشتن درباره‌اش را ندارم. چون تمام شدنش مرا غمگین کرد و هنوز نگران سرنوشت آن دختری که زنده ماند هستم.
    ۴. ظرف شستم. حجم زیاد. دستکش‌های ظرفشویی باز هم سوراخ شده. تازه خریده بودنش. مثل جفت دستکش‌های قبل. حدودن ۳۰۰ هزار تومان قیمت دستکش شده. فعلن نخریدم.
    ۵. از بین منابع مطالعاتی استاد شاهین برای جلسه‌ی ششم از «تعلیم ریتا» بیشتر از همه خوشم آمد. هنوز تمامش نکردم. کتاب بهمن فرسی را نتوانستم ادامه دهم. سرگیجه و حالت تهوع گرفتم. بی‌خیالش شدم.
    ۶. راستی امروز در دفترم نوشتم:«دلم برای کسی که نمی‌شناسم و ندیدم تنگ شده. آن‌قدر که قلبم می‌خواهد از سینه درآید و بغض می‌کنم.» یادم آمد قبلن هم این جملات را نوشتم. چطور می‌توانم برای کسی که نمی‌دانم کیست دلتنگی کنم. نه نامی و نه نشانی. شاید زندگیِ نزیسته‌ام باشد. پیدایش می‌کنم. شاید هم پیدایش شود.

  77. گزارش نیک “1405/5/29″ مرداد‌ماه. روز پنج‌شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریه‌های ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    کتاب”عقرب‌کشی” از شهریار مندنی‌پور خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور خاندم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    شعری در کانالم هوا کردم.

    قرار بود در مورد کار سودمند بنویسیم که نتوانستم. چون برق را ۸ شب بردند. ۲ ساعت بردند. البته موضوع تکراری و بی‌ارزشی شاید باشد. اما من با رفتن برق چون می‌روم. فردا اگر توانستم می‌نویسم.

    https://t.me/speechoff

  78. صبح با درد بیدار می‌شوم و سعی می‌کنم دوباره بخوابم. نمی‌خواهم به درد توجه کنم. اما درد ول‌کن نیست و هر لحظه شدیدتر می‌شود‌. بعد از یک ساعت تحمل کردنش برمی‌خیزم. مسکنی می‌خورم و کیسه‌ی آب گرم را پر می‌کنم و روی شکمم می‌گذارم.

    کمی بعد مامور مخابرات برای وصل کردن پریز فیبرنوری می‌آید. خوشبختانه زیاد لفتش نمی‌دهد. ده دقیقه‌ی بعد می‌رود. روی تخت دراز می‌کشم و پلکم سنگین می‌شود. خوابم می‌برد و ساعت ۱۲ از گرسنگی بیدار می‌شوم. ناهار می‌خورم و باز هم می‌خوابم.

    اثر مسکن تمام شده است و درد دوباره شروع شده. کیسه‌ی آب گرم و دمنوش هم افاقه نمی‌کند. درد چنان شدت گرفته که برای حواس‌پرتی وارد وبینار نویسنده‌ساز می‌شوم. منتظرم که ماهان ابوترابی را ببینم چون استاد امروز کلاس حضوری دارد. اما برخلاف انتظارم شاهین کلانتری در محیطی جدید وبینار را آغازیده است.

    استاد از گزارش نیک می‌گوید. که امروز صدمینش را می‌نویسیم. از ما می‌خواهد تعریفمان از کار سودمند را بگوییم. و من فکر می‌کنم به امروزم که جز خوابیدن و استراحت هیچ نکرده‌ام. و می‌پرسم از خودم کار سودمند امروزم چیست؟
    جوابش واضح است همین که پریود شدن دو روز در ماه مرا مجبور به خواب و استراحت می‌کند سودمندترین کار است. انگار با اینکه درد می‌کشم اما تمام خستگی‌ها و بی‌خوابی‌های یک ماه گذشته را جبران می‌کند. درست است که در این دو روز نمی‌توانم کتابی بخوانم و تمام نوشتنم در چند سطر خلاصه می‌شود اما آرامش می‌یابم. سردماغ می‌شوم.

    یادم نیست از روز چندم گزارش نیک به این جریان پیوستم. شاید بیست‌وششمین روز بود. اما از همان روز پیوسته نوشته‌ام. هرچند برخی روزها گزارش نیکم را به دلایلی منتشر نکرده‌ام.

    اصلا همین گزارش نیک بود که پس از جنگ مرا به نوشتن بازگرداند. بعد از جنگ نمی‌توانستم ذهنم را متمرکز کنم. نمی‌توانستم منسجم بنویسم و هر چه که می‌نوشتم مشتی جملات آشفته و پراکنده بود.

    نای نوشتن یادداشت ندارم. فرهنگ شخصی می‌نویسم و منتشر می‌کنم. کمی با الهه چت می‌کنم. درد دوباره شروع می‌شود. مجبورم پیه معده‌درد را به تنم بمالم و مسکن بعدی را بخورم و بخوابم.

  79. نیک‌همراه‌شدنی

    صبح زود بیدار می‌شوم. چهار و نیم. بی‌خوابی زده است به سرم و سرماخوردگی شدید هم مزید بر علت شده، گرفتگی بینی‌ راه نفسم را بسته است.
    بلند می‌شوم، چای می‌گیرم و تنهایی صبحانه می‌خورم. نان و پنیر و گردو. صبحانه ساعت چهار و نیم صبح انگار لذت دیگری دارد.
    سه صفحه صبحگاهی را می‌نویسم و بعد می‌روم سراغ کوچه ابرهای گمشده. چند صفحه‌ای با کارون سرگشته همراه می‌شوم. کارونی که میان شیده، ممشاد و دنیای حیران خودش مانده و نمی‌داند کدام راه را برگزیند.
    یک استامینوفن می‌خورم و کم‌کم پلک‌هایم سنگین می‌شود. می‌روم که خوابم را تکمیل کنم.
    وقتی بیدار می‌شوم، می‌بینم همسر برای خرید رفته و حالا مشغول شستن میوه‌هاست. من هم دست‌به‌کار می‌شوم. ناهار قلیه‌ماهی می‌پزم. مدت‌هاست نخورده‌ایم و همسر هوس کرده است. ماهی را هم دوستی مهربان از جنوب برایمان فرستاده و چندتایی مناسب قلیه در فریزر دارم.
    دستی به سر و روی خانه می‌کشم، ناهار می‌خوریم، ظرف‌ها را می‌شویم و بعد پای وبینار «نویسنده‌ساز» می‌نشینم.
    استاد از صدمین روز چالش «گزارش نیک» می‌گوید. خوشا به حال همراهان. من فکر کنم از این صد روز فقط دو روز همراه بوده‌ام.
    البته گزارش روزمره‌ام را همیشه می‌نویسم. تقریباً هر روز، در قالب آزادنویسی هزار کلمه‌ای. گاهی هم منتشرش می‌کنم. همان‌جا تصمیم می‌گیرم امشب را با این چالش همراه شوم.
    استاد می‌پرسد: «معیارتان برای کارهای سودمند چیست؟»
    با خودم می‌اندیشم، دلیل منتشر نکردن گزارش‌هایم، سودمندنبودن روزمرگی‌هایم نیست؟ اگر سودمند نبود که انجامشان نمی‌دادم.
    مسئله چیز دیگری است. فکر می‌کنم روزمرگی‌های تکراری من چه عایدی برای دیگران دارد؟ اگر در دل این روزمرگی درسی، پیامی یا چیزی برای آموختن باشد، حتماً آن را به اشتراک می‌گذارم.
    بعد، همراه با چالش کتاب‌خوانی شیلای عزیزم، بیست‌و پنج صفحه از رمان داستان یک شهر احمد محمود را می‌خوانم و دوباره با خالد همراه می‌شوم. همان خالدِ همسایه‌ها که سال گذشته، پس از تمام کردن رمان، مدتی دلتنگش بودم.
    حالا دوباره پیدایش کرده‌ام. از زندان و تبعید به جنوب، تا ماجراهایی که در این شهر انتظارش را می‌کشند.
    و اما هدف پنهان من از نوشتن «گزارش نیک» امشب؟ این‌که از قافله عقب نمانم.
    باید با خودم صادق باشم، نه؟

    سهیلا شیبانی
    #گزارش نیک

    https://t.me/sosheibani

  80. گزارش نیک امروز من مال دیروزمه
    باز کاوکیدم و بعد از آن، خودم را به ایستگاه اتوبوس رساندم.
    اتوبوس سردِ سرد بود. گفتم سردم است و خانم کناری هم تأیید کرد و گفت: «نمی‌دونم از کجا باد میاد.»
    بالای سرم را نگاه کردم. چشمم سفیدی رفت. برودت به صورتم شلاق می‌زد. از لابه‌لای شیارهای دریچهٔ کولر، آستینِ خرسِ قطبی بیرون آمد و مردابِ ذهنی‌ام را چنگ می‌زد. می‌خواست ماهی بگیرد. به کاهدان زده بود.
    پردهٔ آبیِ نوی اتوبوس را لوله کردم به دور سرم و تکیه دادم به شیشه.
    اینجوری بهتر بود.
    از پنجرهٔ اتوبوس به هر چیزی که نگاه می‌کردم، غمم می‌گرفت؛ تابلوی پیتزا‌فروشی، پت‌شاپ، نوشتهٔ نئونِ فلافل.
    داشت شب می‌شد، اما عینک آفتابی را از روی چشمم برنمی‌داشتم. برش که می‌داشتم، نور چشمم را می‌زد و حالا هم که بود، غم و سیاهی می‌خوردتم.
    از کی به بعد شد که من از سیاهی بترسم؟
    املاک کوهستان با تابلوی نئونِ ستاره‌ای.
    از این چرا بدم می‌آمد؟
    اتوبوس نگه داشته بود و اگر نمی‌نوشتم؟
    اگر نمی‌نوشتم…
    موقع پیاده‌شدن فهمیدم:
    اتوبوس امروز رایگان بود…

    ✍آذردخت

    🫧🪷🌿

  81. گزارش سودمند در صدمین همراهی
    کار سودمند یعنی چی؟ قبلن سودمندی کارها برایم مشخص بود. از نظر خودم کار سودمندی انجام می‌دادم، چون این‌طور یادگرفته بودم. ولی همیشه آنچه که فکر می‌کنیم و یاد گرفتیم درست نیست. چون علم و دانش هم در حال پیشرفت است. کارهایی را فکر می‌کردم سودمند است، مثل راهنمایی کردن دیگران و یاد دادن چیزهایی که می‌دانم. بعدن فهمیدم خیلی‌ها دوست ندارند بشنوند که راه اشتباه را می‌روند. این موضوع به نوعی دخالت در زندگی دیگران محسوب می‌شود. می‌توانم به جای سریع راه‌حل دادن، بیش‌تر شنونده و همدل باشم. اگر راهنمایی نخاستند، چیزی نگویم. شاید بگویم بهتر است از یک مشاور کمک بگیرید.
    کمک کردن مالی به دیگران، موضوعی است که همیشه سودمند بودن یا نبودنش مورد بحث است. باید کمک کرد یا نه؟ چه شرایطی را برای کمک کردن به دیگران باید درنظرگرفت. قبلن بیش‌تر کمک می‌کردم. حتی به بچه‌های سر چهارراه هم کمک می‌کردم. آنقدر از این گداپروری گفتند که دیگه به کسی که نمی‌شناسم کمک نمی‌کنم. ‌الان فقط جایی کمک می‌کنم که رضایت قلبی داشته باشم و نخاهم که به نحوی از من تشکر بشود یا جبران شود. همین دیروز در اداره سر این موضوع که به خدماتی که هفده روز در بیمارستان بستری است کمک کنند یا نه اختلاف نظر بود. البته در این مورد من کمک کردم.
    با توجه به اینکه ما انسان‌ها، جنبه‌های مختلفی در زندگی و در روانمان داریم، ممکن است یک کار مشخص برای وجه‌ای از زندگی‌مان سودمند و برای وجه‌ای غیرسودمند باشد. گرفتن یک رژیم سالم‌خوری، شاید سلامت جسمی برای‌مان داشته باشد ولی کودک درون‌مان را راضی نکند.
    سودمندی کارها، برای من درمان بیماری‌، حفظ سلامتی و پیشگیری از بیماری جسمی و روحی است. که برای من به معنی حفظ تعادل و جلوگیری از افراط و تفریط است. متعادل کردن رفتارهایم و همین‌طور متعادل کردن سیستم‌های زیستی.
    کارهای سودمندی که امروز انجام دادم، خوردن صبحانه پروتئینی. مرتب کردن وسایلم. ثبت‌نام در دوره‌ی شعرماهی. گرفتن وقت آرایشگاه برای احیاء موهایم. پیاده‌روی. کمک کردن به مادربزرگم. شرکت در وبینار. ورزش کردن. خوردن پودر کراتین. نوشتن گزارش نیک. گوش دادن به آهنگ‌های مورد علاقه‌ام. خوردن شام قبل از ساعت 7 شب. ظرف شستن. دیدن چند تا کلیپ کمدی. کامل کردن دیدن فیلم وثیقه.
    کارهای سودمندی که انجام ندادم، هر یکساعت قدم زدن و یک لیوان آب خوردن. انجام تمرینات تنفسی. نوشتن صفحات صبحگاهی، گرفتن دوش آب سرد و … .

  82. امروز ۲۹ اسفند روز زیبایی برایم بود.
    روز خودش با خوشی به سویم آغوش گشود.
    حسابی بهم حس خوب داد.
    منم شروع به ازاد نویسی کردم.
    بخاطر حس‌های خوب روزم شکرگزاری کردم.
    از دل نوشتارم متنی هوا کردم.
    کتاب موراکامی در ساحل را به نیمه رساندم.
    آشپزی کردم.
    به کارهای خونه رسیدگی کردم.
    یکسری کارهای بیرون را یه سرانجام رساندم.
    در وبینار نویسنده ساز استاد شاهین کلانتری شرکت کردم.
    بازم مثل همیشه آموزنده و پربار بود.
    وبینارهای شاهین پناهگاه همیشگی‌ام هست.

  83. شباهنگامِ ۲۹ مرداد ۴۰۵
    حس و حال امروز ؛ شکوفه‌آسا
    صبح زمانِ جریان یافتنِ لحظه‌‌ها در رگ‌های جوانِ روز،
    پر بودم از شوقِ رسیدگی به امورات.
    پر از امیدواری
    عصر، له و خسته،
    تقریبن راضی از انجامِ برخی کارها و ناراضی از برخی دیگر.
    انگار شکوفه‌ها پرپر شده بودند.
    پیاده‌روی کردم؟
    بعععله
    فیلم دیدم؟
    نهههه
    دیروز رفته بودم چشم‌پزشکی،
    همان پزشک همیشگی.
    دکتر نقیب.
    امروز عینک‌سازی بودم.
    تا حال و هولی به چشم‌ها بدهم.
    جز چند صفحه به هنگام صبح، ننوشتم.
    نویسنده‌ساز، نبودم.
    قبل از خواب می‌نیوشمش.
    اینستاگردی، ۴۰ دقیقه.
    توی ترکم.
    نوشتن در راستای پروژه؟فقط اندیشیدم.
    قرار است از چهارم شهریور در کلاسِ داستان‌کوتاه باشم.
    هنوز داستان قبلی را ننوشته و نفرستاده‌ام.
    چه‌طوری مراقب سلامتِ خودم باشم، تا حد لازم بنویسم و بخوانم، به کارهای خانه، معقول برسم؟
    کاش سی یا چهل یا حتا ……‌ساله بودم.
    من انرژی جوانی را صرف ساختن تجربه‌ی زیسته‌ای کردم که از نتیجه ناراضی نیستم اما ……
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  84. الان سودْ تو چیه؟
    سودمند از نظر من چیست؟
    استاد پرسید. تو وبینار امروز.
    سؤالش تا بیخِ مغزم را جورید. شاید یک ویژگی سوال خوب همین باشد.
    کاری که حالم را خوب کند‌.
    این اولین جوابم بود‌. تو وبینار.
    ولی فقط همین؟
    خیلی کلی نیست؟
    کاری که حال بقیه را خوب کند.
    این بیش‌تر خوش‌حالم می‌کند. پس لابد سودمند‌تر است.
    ولی باز هم کلی است.
    بگذار جزئی‌تر ببینمش‌:
    ✔ کنار بچه‌ها بودن
    تنها کسانی که نه از دست‌شان عصبی می‌شوم، نه ناراحت.
    ذوقِ خالص.
    حس زنده بودن.
    سودمندترین کار عمرم. بی‌شک.
    ✔ نوشتن
    آزادنویسی‌.
    چرت‌وپرت‌نویسی.
    نوشتارِ با‌هدف یا بی‌هدف.
    دست به قلم یا کیبورد شدن = حال خوب = سودمند بودن
    ✔ خواندن
    بر خلاف مورد قبلی، چرت‌وپرت‌خوانی و کپشن و پیامک نه‌.
    خواندنِ کتاب خوب.
    خوب خواندن کتاب خوب.
    خواندنِ نوشته‌های دوستان.
    بازخوانی کتاب‌های خوب.
    ✔ شنیدنِ دیگران
    بی‌نصیحت و حرف اضافه. فقط گوش‌دادن. برای سبک شدن دیگری.
    حالم را خوب می‌کند‌. پس سودمند است.
    ✔ ثبت گزارش نیک
    باعث می‌شود از صبح فکر کنم. به این که چی نیک است برای من.
    و وقتی پیداش کردم بکوشم برای انجام دادنش.
    شب هم با ذوق ثبتش کنم.
    ✔ لبخند زدن
    امروز چقدر لبخند زدم؟
    چقدر باعث شدم بقیه لبخند بزنند؟
    ✔ غرق شدن تو خیال
    اتاقم فقط اتاقم نیست. از بچگی هم نبود.
    یک‌بار قلعه‌یی قدیمی می‌شد تو دلِ قصه. یک‌بار هم کلبه‌یی ساده تو دلِ درخت.
    از این‌که هر بار مکان و زمانش عوض می‌شد، کیف می‌کردم. انگار قدرتی جادویی دارم. هنوز هم می‌بَرَدَم. به هر جا که ذهنم بخواهد.
    فعلن تا همین‌جا به فکرم رسید. ولی تو روزهای آینده گسترشش می‌‌دهم.
    شما هم امتحانش کنید. آدم را وادار می‌کند به گشتن تو ارزش‌ها و معیارها. یک‌جور خودشناسی بی‌دَنگ‌و‌فَنگ. ولی لذت‌بخش.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  85. کاش همین الان می تونستم

    کاش همین الان می‌تونستم بیام تو اتاق وبعد از چرت بعد ازظهرصدات کنم « مادرم بیدارشو چای دم کردم .»

    کاش همین الان می تونستم شونه هات رو نوازش کنم وسرم رو روی شونه هات بزارم .

    کاش همین الان می‌تونستم بغلت کنم ودرآغوشت آرام بگیرم.

    کاش همین الان می تونستم برای تمام عمری که ندارمت صدات کنم ، صدام کنی

    کاش می تونستم روبروت بشینم وآرام برات قرآن بخونم

    کاش می تونستم صدات رو ، نفست رو، توی قاب همیشگی حک کنم
    وهروقت دلم تنگ می‌شد بپرم تواون قاب ولحظه رو زندگی کنم

    میدونی ! هیچوقت قدر لحظه رو نمی‌دونی مگر اینکه اون لحظه رو از دست داده باشی
    لحظه‌ی آخرين نگاهِ منتظر
    لحظه‌ی آخرین حرفِ نگفته
    لحظه آخرین تماسِ گرفته نشده
    لحظه‌ی آخرین خطابِ ساكت مونده…

    #ادامه نویسی
    ✍️ لحظه آخر

  86. صبح که پاشدم گفتم ای‌ول امروز کارم کمتره می‌تونم بهتر بنویسم و مطالعه کنم. بعد صبحونه رفتم بالا دیدم تو بالکن خیسه خیسه. همین‌طور جعبه‌هایی پر از کتابی که رو هم چیده بودم. چند روز قبل که تعمیرکار کولر اومده بود بالکن حسابی سیاه و روغنی شده بود. بهشون دمپایی داده بودم که پاشون کنن. که با همون دمپایی اومدن روفرش‌های سفید و پا‌ماله گذاشته بودن. دیروز که فرصت کردم، تمیزشون کردم…

    نه این قدر خستم که نای نوشتن که سهله نای شام خوردنم ندارم. مثل لش با انگشت‌های پوست‌کش اومده عینهو بادکنک اوفتادم رو تخت. انگشاتم اصلن پایین نمیاد و با سوزش شکم‌ دراکولازدم، منگیِ بنگ‌زده دارم. نتونستم هیچی بخونم و بنویسم. تنها کار نیکم هم همین گزارش نیم‌بنده. بمونه شرح ماوقع برای بعد که سرپا شدم. نتم که از دیروز نداشتم. هرکاری کردم و اهل فنشو آوردم برا تعمیر گفت، تو نقطه‌ی کوری همین. قبلانا کور نبود از دیروز کور شد؟ هممم، همین الانا وسط نوشتن انگولکش کردم کوریش شفا پیدا کرد. خلاصه که تو قرنطینه کرختم. نه خوشحال و نه بدحال. دوس دارم فقط لش کنم و کاری نکنم. که البته با این انگشتای عینهو خیک همین نیم‌چه تایپم نوبره. ببینم می‌تونم فیلم ببینم؟

  87. امروز در نویسنده‌ساز، استاد درباره‌ی کار سودمند صحبت کردند و پرسیدند که به نظر شما، کار سودمند چیست؟ به نگر من، کار سودمند کاری‌ست که هم‌راستا با علایق و عواطفم باشد و در خدمت سلامت جسم و روانم قرار گیرد. این هم‌راستایی، رشد بیشتر خودم، اطرافیانم و جامعه را در پی دارد و می‌تواند کارهایی کوچک و ساده تا کارهای بزرگ را دربرگیرد.

  88. 🌫️ درحالیکه به وبینار ضبط‌شده‌ی روز صدم گوش می‌دهم، گزارش را بارگذاری می‌کنم.
    🌫️ امروز واقعا دوست داشتم کوشیده پرسن باشم اما فکر کنم سرماخوردم و درست بعد از خوردن قهوه، افتادم.
    🌫️ حوالی عصر با پارچه‌ای که همیشه فکر می‌کردم دوستش ندارم، اسکارف دوختم و متوجه شدم حریر گرم بالا هم بد نیست.
    🌫️ نام سال واژه: ماراتن معکوس‌.
    🌫️ کتابخانی در دنیای «جومپا لاهیری» و تلخی غربت.
    🌫️ آزاد‌نویسی کوتاه.
    🌫️ دو قسمت سریال «نامناسب برای محیط کار».
    امروز ابرم چیزی نمونده بارون بشم.

  89. صدروزگیتون مبارک، بچه‌گزاره‌ی شیرینِ من.
    مانا و سبز باشی ♡♡
    #سالنامه_رشد🌱
    _ امروز ختمِ دخترعمه‌ی مادرم بود؛ باز هم نرفتم. طبق تجربه‌ی غمگین و حال بدی که از آخرین مراسم‌های این‌چنینی و پیاپی‌ای داشتم و ماه‌ها درگیرش بودم… بگذریم. مادر برایش جالب نبود و اذعان داشت خیر نمی‌بینم.
    _ اولین شعر نو‌ام را نوشتم و یه سری از آثارِ شاملوی عزیز را خواندم که خوش به سعادتم… داشتم فکر می‌کردم خبر بد یا خوبش را نمی‌دانم، ولی خانم فریدونی‌های بیشتری از زبان استاد کلانتریِ بامزه‌ام قرار است بیرون بیاید؛ چون من واقعاً شاعرانه‌ام فعال شده و مرگ این را گرفتم خودم را در چالشِ استهزای گروهک‌های مستعدِ زیادی قرار بدهم.
    _ جایی که هستم (روستای زیبای نوک کوه)، بعضی روزها شده دو بار برق و آنتن با هم از در می‌زنند بیرون؛ آن هم دوساعته.
    در گالری به‌سختی فیلم Eternity را پیدا کردم که همان هم از شانس زیرنویس نداشت، ولی جالب، زبانشان را می‌فهمیدم. نتیجه: انسان واقعاً در محدودیت ستاره می‌شود.
    _ یکم استاکربازی درآوردم و دنبال محتوا برای روز و روزگار بعد بودم؛ راستی، ایده‌ی پست اول پیجم را استارتیزه کردم، یک جورایی متنش را نوشتم.
    خنده‌ام می‌شود به‌خدا، ولی خوشم می‌آید همه‌کارهایم را جدی می‌گیرم، انگار که چقدر مهم است. خب، هستتتت!
    _ وعده‌های غذایی عالی، تنفس عالی و نگاهی اجمالی به کلاس عقب‌افتاده‌ی زبانم؛ پس نمره‌ی امروز: ۹ و شکر.
    معرفی میکنم: گزاره‌ای‌ها، کمدیلا. کمدیلا، گزاره‌ای‌ها:
    https://t.me/Comodila

  90. امروز دومین روزی بود که از لپ‌تاپ برای نوشتن استفاده می‌کردم. نه به این معنی که کاغذ را فراموش کرده باشم نه. اما به توصیه استاد، علاوه بر هم آغوشی دستم با خودکار باید به انگشت‌هایم رقص روی کیبورد را هم یاد بدهم.
    نقاشی کشیدم. همانطور که در نوشتن آزاد نویسی داریم، می‌توان در نقاشی هم آزاد کشی داشت؟
    باید نقاشی‌هایم را در بچه واژه‌ها هم هوا کنم.
    فصل اول پروچاسکا تموم شد.
    در وبینار امروز شرکت کردم. قرار شد تعریفم را از کار سودمند بگویم. از نظر من کارهای سودمند همان کارهایی هستند که من را به اهدافم نزدیک‌‌تر می‌کنند. کارهای سودمند همان گل‌هایی‌اند که در باغ وجودت می‌کاری. هر گل به باغ اضافه می‌شود. عطر خوش می‌پراکند. بعضی هاشان هم دانه‌ای در باغ هستند. حالا نه اما بعدا گلی خوش بو می‌شوند.
    از جولیا کامرون خواندم. حق نوشتن.
    در مدرسه می‌خواندیم کتاب یار مهربان است دانا و خوش بیان است. منظور حتما همین کتاب بوده است. این کتاب علاوه بر مهربان بودن یک عدد آرامش است.
    شروع کردم به خواندن کتاب حکایت دولت و فرزانگی مارک فیشر. برگ‌هایی از شب هول را هم خواندم.

    ۱۴۰۵/۵/۲۹

    #روز_مرور

    https://t.me/maryamebrahimi21

  91. گزارش نیک | پنجشنبه و شب جمعه

    ✓ دیشب خواب دیدم همراه مادرم خدابیامرزم و خانواده به آمریکا سفر کرده‌ایم. سفرمان با ضیافتی در کاخ سفید ادامه پیدا کرد و ترامپ نیز در آنجا حضور داشت. در میان مهمانی، اتفاقی عجیب و هولناک افتاد. ترامپ به‌طور اشتباهی یکی از دوستانش را با دستگاه قهوه‌ساز دچار برق‌گرفتگی کرد و او جان باخت. خواب بدون آنکه فرصت هضم این حادثه را بدهد، ما را از کاخ سفید به خانه خاله برد، جایی که مشغول خوردن گوشت خرگوش شدیم.
    در آنجا مردی میانسال و چاق را دیدم که در خواب می‌دانستم برادرم است، اما در بیداری هیچ خاطره‌ای از داشتن چنین برادری نداشتم. حضور این برادر ناشناخته، مثل پیدا شدن تکه‌ای گمشده از یک آلبوم قدیمی، عجیب و رازآلود بود.
    در پایان خواب پیشنهاد دادم همه با هم چند عکس دسته‌جمعی بگیریم تا معلوم باشد واقعاً به آمریکا سفر کرده‌ایم. کنار نشانه‌های آمریکایی ایستادیم و عکس گرفتیم، حتی هنگام خوردن گوشت خرگوش.
    خوابم ترکیبی غریب از سفر، خانواده، قدرت، مرگ، خاطره و هویت بود. انگار در سرزمینی دور از خانه، میان آدم‌هایی آشنا و ناآشنا، بخشی از گذشته و بخشی از خودم را دوباره پیدا کرده بودم و می‌خواستم برای اثبات این سفر، از آن همه چیز تصویری به یادگار بگذارم.

    ✓ صبح، خواب عجیب دیشب را با خودم به صفحات صبحگاهی بردم. میان جمله‌ها و تصویرهای پراکنده‌ی خواب، دوباره به آمریکا، مادرم، کاخ سفید، خرگوش، برادر ناشناخته و آن عکس‌های دسته‌جمعی برگشتم و تلاش کردم منطق بیداری را برای چند دقیقه کنار بگذارم.
    بعد خواب را فشرده کردم و از دل آن یک شعر سه‌سطری ساختم. سه سطر کوتاه که قرار نبود خواب را توضیح بدهند، بلکه می‌خواستند همان فضای سوررئال و بی‌منطقش را زنده نگه دارند. انگار خواب را از میان صفحات صبحگاهی بیرون کشیدم، چند تکه از آن را در دست گرفتم و دوباره به زبان شعر سپردم.
    صبح امروز، خواب فقط چیزی نبود که از آن بیدار شوم. تبدیل شد به ماده‌ی خامی برای ساختن یک تصویر تازه، جایی میان خاطره، خیال و کلمات.

    ✓ امروز، در میان پرسش‌های وبینارِ استاد شاهین کلانتری، مکثی کردم بر این پرسش که «سودمندی از نظر شما چه معنایی دارد؟» و دیدم که سودمندی، پیش از آن‌که فضیلتی برای جهان بیرون باشد، شاید نوعی مراقبت از خویشتن است. گاهی چنان به سود رساندن به دیگران می‌اندیشیم که فراموش می‌کنیم نخست باید چیزی در درون خودمان ساخته، حفظ یا ترمیم کرده باشیم. سودمند بودن برای خود، به معنای خودخواهی نیست، یعنی آموختن، آرام‌تر شدن، شناختن خویش، پرورش دادن استعدادها و ساختن آن‌چنان زندگی‌ای که بتوان از سرِ فراوانی، نه از سرِ فرسودگی، چیزی به دیگری بخشید.

    و شاید به همین دلیل است که امروز برای من معنای سودمندی در نظمی ساده آشکار شد: نخست کمک به خود، و سپس کمک به دیگری. انسانی که چراغی در خانه‌ی خود روشن نکرده است، چگونه می‌تواند راه دیگری را روشن کند؟ هر یادگیری، هر مراقبت از بدن و ذهن، هر صفحه‌ای که می‌نویسم، هر اثر هنری که می‌آفرینم و هر لحظه‌ای که آگاهانه زندگی می‌کنم، ابتدا چیزی به زندگی خودم می‌افزاید و اگر روزی از آن افزونی سهمی باقی بماند، می‌تواند به دیگری نیز برسد. شاید سودمندی واقعی همین باشد: چنان خود را آباد کنیم که حضورمان، حتی بی‌آنکه قصدی داشته باشیم، برای جهان اطرافمان اندکی روشنایی به همراه بیاورد.

    ✓ شب جمعه را در تنهایی گذراندم، اما تنهایی آن شب چیزی از جنس محرومیت و انتظار نبود. بیشتر شبی بود که جهان اندکی عقب نشست تا من بتوانم صدای خودم را بهتر بشنوم. برای دوستی که تازه عضو کانال تلگرام هم شده‌ایم، فال اوراکل گرفتم و نتیجه‌اش امید‌بخش بود. بعد ساعتی را در بازی آنلاین هشت‌نفره‌ی FC26 گذراندم، در هیاهوی گل‌ها و شکست‌ها و پیروزی‌هایی که آدم‌هایی ناشناس را از گوشه‌های مختلف جهان برای مدتی کوتاه کنار هم می‌آورد. بعد که بازی تمام شد، سکوت دوباره به اتاق برگشت. نشستم و مدیتیشن سپاسگزاری کردم و در آن آرامش کوتاه، به داشته‌هایی فکر کردم که معمولاً آن‌قدر به حضورشان عادت کرده‌ایم که دیگر متوجهشان نیستیم.

    بعد شام ساده‌ای برای خودم فراهم کردم. املتی تازه، فلافل تازه و لیموترشی که عطرش با فشردن پوست و آبش در فضا پخش می‌شد. غذای باشکوهی نبود، اما شاید بسیاری از لحظه‌های عزیز زندگی همین‌طور بی‌ادعا از راه می‌رسند. میان گرمای غذا و ترشی لیمو و سکوت شب، احساس کردم تنهایی همیشه چیزی نیست که باید از آن گریخت. گاهی تنهایی فرصتی است برای بازگشتن به خویش، برای اینکه آدم بتواند بی‌آنکه منتظر حضور دیگری باشد، شبی را زندگی کند و در پایان شب، با آرامشی کوچک و واقعی، چراغ اتاق را خاموش کند.

    فردا را برای خودم به روزی متفاوت از روزهای معمول تبدیل خواهم کرد، روزی که قرار است در آن سخت‌گیری‌های همیشگی کمی کنار بروند و لذت خوردن، بی‌آنکه نیاز به توجیه داشته باشد، جای بیشتری پیدا کند. برای خودم ساندویچ ژامبون، پیتزا و برگر سفارش خواهم داد و اجازه می‌دهم مزه‌های آشنا و چرب و شور و گرم، چند ساعتی مرا از نظم همیشگی غذا خوردن بیرون ببرند. نه از سر گرسنگی و نه با احساس گناه، بلکه برای تجربه کردن یک روز متفاوت و یادآوری این حقیقت ساده که تناسب اندام علمی و اصولی، اگر قرار باشد پایدار بماند، نباید زندگی را از لذت‌های کوچک محروم کند و یک شوک چند‌هزار کالری هر چند هفته نیازمندی بدن سالم است.

    می‌خواهم فردا که روز Cheat Day است را بیشتر شبیه یک مهمانی کوچکِ تناسب اندام با خودم ببینم تا یک آزمون برای بدن. از اینکه غذایی را که دوست دارم می‌خورم لذت خواهم برد و بعد دوباره به ریتم معمول زندگی برمی‌گردم. شاید زیبایی ماجرا هم همین باشد که یک روز متفاوت با چند هزار کالری اضافه، سرنوشت بدن را تعیین نمی‌کند. آنچه بدن را در درازمدت می‌سازد، مجموعه‌ی انتخاب‌های آرام و تکرارشونده‌ی روزهاست. فردا می‌خواهم چند هزار کالری انواع فست فود بخورم، لذت ببرم و بعد، بدون احساس گناه و بدون گره‌های ذهنی ـ روحی، دوباره شنبه به مسیر همیشگی خودم که رژیمِ پرهیز غذایی و کم‌کالری است، برگردم.

    پ.ن: راستی یکصدمین گزارش نیک هم مبارکِ استاد شاهین جان و همسفرانِ مدرسه‌ی نویسندگی 💃🏻🕺🏻💃🏻🕺🏻💃🏻🕺🏻💃🏻🕺🏻💃🏻

    کانال تلگرام من: 🧿
    https://t.me/draliandishmandir

    آیدی اینستاگرام من: 🪬
    draliandishmandir

  92. اوشگونتو درماخ کن زینب

    امروز پانسمان زخمم را در حمام باز کرده‌ام. زخمم را با کمک مامان سشوار کشیده‌ام. داروهایم را خورده‌ام.

    امروز سعی کرده‌ام پذیرای همسایه‌مان باشم که عیادتم آمده بود. دوست ندارم وقتی بیمارم کسی به عیادتم بیاید. گرچه از احوالپرسی پیامکی، تلفنی و مجازی بدم نمی‌آید 😄.

    امروز به چهارمین پادکست مروری سرزبان گوش داده‌ام.

    امروز با واکر تا آشپزخانه رفته‌ام و ناهارم را پشت میز خورده‌ام. احتمالاً شام را هم.

    امروز یک‌ساعت پشت لپ‌تاپ نشسته‌ام و نامه‌ای اداری را تنظیم کرده‌ام. شنبه ارسالش می‌کنم.

    امروز داستانِ هیچکاک و آغاباجی را خوانده‌ام.

    امروز یادداشت نوشته و منتشر کرده‌ام.

    امروز به سال‌واژه‌ام که روایت است اندیشیده‌ام. همچنان که یاد اعضای قطع‌شده‌ام افتاده‌ام.

    امروز وبینار نویسنده‌ساز را شنیده‌ام.

    امروز در گزارش نیک ۱۰۰ شرکت می‌کنم، گرچه صدمین گزارش نیکم نیست. من از یک‌سوم پیوستگانم.

    امروز تا بخوابم خواهم خواند، به زخمم باز خواهم رسید و دارویم را خواهم خورد.

    امروز با خداجان هم بیشتر صحبت کرده‌ام.

    اضافه‌نوشت:

    می‌تونم بپرسم انگیزه‌ات برا این همه امروز کردنت چیه؟

    من انگیزه منگیزه نمی‌دونم چیه والا، برا فرار از جنگ‌های بحثی گوناگون حقوقی، نجومی، طبقاتی، ملی، جهانی و… به صلح‌کده‌ی نوشتن کارهایم در امروز پناه آورده‌ام.

    ۱۴۰۵.۵.۲۹
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  93. معیارهایم برای سودمندیِ زندگونی.
    من خیلی آدمِ مقایسه‌کونی هستم. که الان اگر فلان کار را می‌کردم ارزشش بیشتر بود و استفاده از تمام دقایق و اجازه‌ندادن برای نفس‌کشی در زندگونی(سفت که بگیری وقتی شل می‌کنی جذاب‌تر است.)
    ولی این در تکاپو بودن گاهی به شوآف می‌نماید. اینکه کی می‌تواند سریع‌تر بدود و بیشترین میزان کار را هندل کند؟ اصلن ارزش است؟ یعنی صِرفِ هندلیدنِ هزار پروژه؟ آن هم برای همه؟
    داشتم قصه‌های جزیره می‌دیدم. جانت به فیلیستی می‌گفت:«من جوون بودم که ازدواج کردم و الان احساس خوشبختی می‌کنم. عمه هتی تصمیم گرفت اداره خانواده رو به عهده بگیره و الان خوشبخته. الویا هم شاغله هم ازدواج کرده و اونم خوشبخته. »
    این تنوع در سریال آدم را مبهوت می‌کند.‌ شخصیت به شخصیت. ارزش به ارزش. خاسته به خاسته. پشیمانی هست؟ حتمن هست. ولی به نظرم باز انتخابِ آگاهانه ارزشش را دارد.

    حالا برویم سراغِ نیک‌اعمال. صبح خابیده نخابیده برخاستم و قهوه و پنج صفحه دُن کیشوت برای تمدد اعصاب و بعدش بدو بدو کلاس. حالا ده دقیقه دیر رسیده و وسیله‌های نامهم را جاگذاشته و استرس‌گرفته. وارد شدم: عزیزم کلاس کنسله. حالا مرا بگویی تا سه بیدار مانده و به زور رخت‌خاب را رهاکرده بودم.
    گفتم خب چه کنم؟ نیم ساعت راه است. ولش. نشستم به فیگورکشی. اینجا بحث استفاه از زمان و ارزش‌ها آمد وسط. سه ساعت وقت بود. من خوب و بد پنج فیگورِ صورت کشیدم. تازه ناز نازکنان. بعد لجم گرفته بود که دوستم کلِ سه ساعت را در اینستا می‌چرخید، با صدای بلند. اگر کم بود باز عب نداشت. وقتِ خودش بود. ولی صدا تمرکزدریده‌ام می‌کرد.
    می‌دانستم انرژی ندارد، دیر خابیده، ذهنش فقط آسان می‌خاهد اما تکالیف زیاد است و وقت‌دزدی برای پرمشغله‌ای مثل او از من هم مهم‌تر.
    راستش خوشحالم اینستا ندارم. گاهی اسکرولِ خریدها یا تلگرام هم زیادی می‌شود. چه رسد به اینستا که خورنده‌ی مغزهای خسته است.

  94. رسیدیم به صدمین روز گزارش نیک گذر زمان برای من بعد از عید چقدر زود گذشت انگار چرخ دنده زندگیم روی دور ۲x زده شد… منی که فکر میکنه کار سودمند چیه؟ کاری که بیشتر از یکبار مجبور نباشی انجام بدی یا کاری که نتیجه دلخواهت رو داشته باشه یا کاری که طبق برنامه از قبل تعیین شده انجامش بدی یا کاری که در بلند مدت باعث رشدت بشه کاری که باعث فرسودگی نشه صرف نتیجه مهم نیست روند مسیر اون کار مهمه… برای ناهار ماکارانی درست کردم ولی اینبار به جای سویا، عدس ریختم بنظرم خوب شد. ظهر برق نداشتیم توی بی برقی کمی اسکیس فیگور کار کردم وبینار آقای کلانتری امروز کوتاه تر همیشه بود اما ویو قشنگی داشت استاد امروز من با دیروزم فرقی نداره همه روز هام روال ثابتی دارن بدون هیجان و اتفاق خاصی، با این وجود نوشتن گزارش نیک بهم احساس سرزندگی میده عصبانیم چون سفارش اینترنتی گرونی خریدم و طرف کلاهبردار از آب دراومده نتونستم به خانواده بگم و نمیدونم باید چیکار کنم.
    @Maryamwriter_2 چنل تلگرام

  95. «کار سودمند چیست؟»

    این سوالی‌ست که در وبینار امروز مطرح شد. شبیه یک پرسشِ فلسفی است بنابراین نیاز به اندیشیدن فلسفی هم دارد. اندیشیدن فلسفی به چه معنا؟ به معنای اندیشیدنی که با یک پرسش فلسفیِ خودانگیخته آغاز می‌شود. هرچند این پرسش برای من خودانگیخته نبود اما در طول جلسه برایم سوال مهمی شد. اندیشه‌ی فلسفی نیازمند غور فراوان در موضوعی است، سپس صورت‌بندی و ارائه‌ی آن. تازه در این مرحله می‌بایست دیالوگی [شاید] نامحدود آغاز شود. حالا دیالوگ به چه معنا؟
    به معنای گفت‌و‌گوی حداقل دو اندیشه‌ی متفاوت یا متضاد برای رسیدن به لوگوس یا لوگوس‌های جدید، یعنی اندیشه‌های جدید.
    شاید ما هم بتوانیم پاسخ‌هایمان را وارد گفت‌و‌گوی بی‌پایانی کنیم تا به پاسخ‌های جدید برسیم.

    فعلاً چیزی که به ذهن من آمده این است که کار سودمند، کاری است که یکی از موارد زیر را در پی آورد:
    ۱.بر دانشمان بیفزاید.
    ۲.دانسته‌هایمان را به چالش بکشد.
    ۳. ما را متوجه حداقل یک نادانی، کم‌دانی یا کج‌دانی‌مان کند.
    ۴.یک حس خوب پایدار یا بی‌ضرر بسازد.
    ۵.بدنمان را سالم‌تر کند.
    ۶.دایره‌ی ارتباطاتمان را بهبود بخشد. یا با قطع، یا تقویت، یا بازتعریف یا ایجاد یک رابطه.
    و…

    کانال تلگرام من:
    https://t.me/hamedsalehihermes

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *