«من آدم خوشبينی هستم. نمیدانم اين موضوع ناشی از طبيعت من است يا تربيتم. بخشی از خوشبينبودن، بالاگرفتنِ سر بهسمت خورشيد و پيشرفتن است. لحظات تاريكی بوده كه ايمانم به بشر زير فشار آزمونهای سخت قرار گرفته است، اما خود را تسليم نوميدی نكردم و نمیتوانستم بكنم. در آن مسير شكست و مرگ به انتظار نشسته است.»
-نلسون ماندلا
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
66 پاسخ
نوشتن
گزارش نیک ۲۱ مرداد:
سال واژه: استمرار در تولید محتوا
امروز از صبح تا شب پیش مکس و رکس بودم.
هم کلی بازی کردیم هم نقاشی کشیدم.نتیجهی کار در کانال تلگرام:
https://t.me/majalehonarimaryamjouyandeh/192
نیکروزی با داستانهای هدایت
صبحی تعطیل است و صبحانهای دورهمی. وویسهای کلاس مرجان را همزمان با تدارک چلوقیمهی ناهارم میشنوم.
از آنیتا میخواهم به محض خالی شدن وقتش ریتمخوانی با مترونوم را تمرین کنیم.
داستانهای لاله، طلب آمرزش، صورتکها، چنگال، مردی که نفسش را کشت و محلل را از مجموعه داستانهای کوتاه «سه قطره خون» نوشتهی «صادق هدایت» میخوانم.
مگر میشود مردی این قدر فراتر از زمان خود بِزییَد و بیندیشد و قلم بزند؟
باز عصر میپرم توی «نویسندهساز.»
امروز هم مینویسیم تا نو شویم. همان نوشتاردرمانی.
استاد از خوب گوش دادن میگوید. میپرسم زیادهگوییهای دیگران و وراجیهای تکراریشان را کجای دلمان بگذاریم.
گویی سوال دیگر همسفران نیز هست.
کتاب «خوب گوش نمیدهی، چه چیز مهمی را از دست میدهی» نوشتهی «کیت مرفی» ترجمهی «سمانه پرهیزکاری» معرفی میشود و بخشی از آن به اشتراک گذاشته میشود.
مادر همسر دعوتمان میکند به آشرشتهی عصرانه.
شب گاه برگشت آنی یکی از سریالهای نمایش خانگی را برای من و پدرش میگذارد. روایت جرایمی است که سریالش کردهاند. بیشتر صحنهها در اتاق بازپرسی فیلمیرداری شده که حوصلهسر بر است. ترجیح میدهم بروم قسمتی از گزارش نیک امروزم را بنویسم که میانهاش خواب چشمانم را میرباید.
۱۴۰۵/۵/۲۱
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
➖️بیدارکردن من وظیفهی صبح است انگار .
با تنفسهای شکی و سینهای از تخت پایین آمدم، نوشتم که امروز قرار است چه گلی به سر دنیا بزنم.
خوب بدنم را ورز دادم با یوگای صبحگاهی، انعطاف لگن و ستونفقرات مدتهاست که رشتهای به گردنم انداختهاند و میکشندم هر کجا که خاطرخاهشان است.
➖️نان و کره و پنیر را با چای شیرین خوردم، سالهاست که شکر در چای را ترک کردهام اما بعد از هشت روز سرگیجه و بیاشتهایی، دهندار شدم و دو لپی خوردم
➖️کتاب با مادرم همراه و ابله را خاندم و چند صفحه هم از ملکوت
➖️پیش از این هراس از نواختن تار داشتم و حالا ساز به دست میگیرم تا ببینم مرا به کجا میبرد
مثل قلمی است که روی کاغذ جولان میدهد
➖️برنامه طراحی تمرین را برای کلاس فردا نوشتم و صوتهای کلاس پیشین را گوش کردم
بین خودمان بماند که با گوشی مامان کلاس را ضبط میکنم و قسم میخورم که جز من شنوندهای ندارد
آخر چهطور میشود تمام نکات کلاس به این مهمی را یادداشت کرد؟
➖️وبیکار و جمعبندی خودشناسی
چهقدر معنا میبخشم به روزهایم؟
➖️ ادامهنویسی در نویسندهساز در ۵ کلمه
امیدوارم که هیچوقت بیسوال نمانی
امیدوارم که هرگز از این قله به آن قله نپری
➖️چهقدر خشنودم که با هیچکس تماس تلفنی ندارم
نه گیرندهام نه دریافتکننده
➖️برای کسب و کار آنلاین آساناها را از پایه و با ابزار یوگا تمرین میکنم
➖️امروزم ۱۰ گرفت از ۱۰
دو فیلم آموزشی هم ضبط و یکی را منتشر کردم
وقت بسیاری از من گرفت، روی یک ربع حساب کردهبودم و ۴ ساعت طول کشید
➖️در بازخورد نویسندکی خلاق حظ کردم از قلمورزی دوستان، کیفور شدم که فرصت دارن متنم را بازنویسی کنم و پیش از جمعه بفرستم، تا دیروقت مینوشتم و نمیدانم کلمات از کجا آمدند؟ تلاشهای ذهنم برای همرنگی با جماعت نویسندگان قَدَر کلاس بود
➖️دوستانم چهطور در گروه وبینا ر نویسندهساز متن میفرستند؟
میخاستم در مورد نوشتاردرمانی بنویسم که امکان ارسال پیام نیود
➖️باز هم به فیلم و پیادهروی نرسیدم؛
گزارش نیک
داشتم داستان کوتاه «مغروق» از چخوف را میخواندم. این نابغهی ادبیات از هر ایدهی کوچک و بزرگی داستان نوشته است.
این بار پلان کوتاهی از زندگی یک نجیبزادهی فقیر را نوشته بود که میخواست به جای کارگری از نمایش غرقشدنش پول دربیاورد.
از نظر او نمایش غرق شدن کمتر به شرافتش لطمه میزد تا این که برای کسی کار کند. با این که مجبور بود بیشتر از نصف مبلغ پیشنهادیاش را برای از دست ندادن مشتری کم کند و حتی مجبور بود خنکی آب و خیسی بعدش را تحمل کند و حتی مجبور بود برای جلب رضایت مشتری چانه بزند و غر زدنهایش را تحمل کند، باز هم کار کردن برای دیگران را ننگ میدانست.
شاید نمایش غرق شدن کاری راحت و کم دردسر در تصورات نجیبزادهی فقیر قصه بود و موضوع اصلا قضیه کار کردن برای دیگری نبود. شاید هم چانه زدن با دیگری را دوست داشت چون احساس حقارت به او دست نمیداد. یا حتی شاید نمایش غرق شدن در ذهنش میانبری برای پول درآوردن بود و او با این تصور که میتواند از راه میانبر پول دربیاورد احساس زرنگی میکرد.
لیست کارهای چهارشنبه:
خواندن داستان
آزادنویسی
نوک زدن به کتابها
انجام کارهای روتین
دو روزی مسافر زنجانیم
هنوز دارم نفس میکشم؛ پس هنوز امیدی هست و برای فردا دلیلی برای ادامه دادن دارم.
آرامشی در خانه حکمفرماست حتی اگر بشود گفت آرامش قبل سونومی. توبه توبه. بازم سقسیاهی کردم. مرغ آمین اینیکی را قلم بگیر. گفتم آرامشی هست. فردا را بیخیال. امروز بدک نبود.خ بود و م بود و من. دورهم. در آرامش خورشت کتلت منپز را خوردیم. بعد هم تلویزیون تماشا کردیم و گپی زدیم، مطابق نامعمول. برای شام پختم کوکوی عدسی خفن. قبلترها کوکوهایم غشی بودند و ریقونه. الان پرپیمان و ستبرند. مدل کیکی. که گفتهاند کار نیکوکردن از بیش گندزدن است. اما باز هم نیمگندکی داشت. آرد درش زیاد زده بودم و دریافتم که کوکو را خشک کرد. ظاهر کوکو بود گوگولی باطنش چماق. البته خوردند و دم نزدند. اما از آنجایی که مرض پرسیدن دارم که خوب بود یا نه؟ با اینکه تا ته خوردند، گفتند ای… همچین. برای فردا هم لوبیاپلو بارگذاشتم. دفعهی قبلی خوب شد ایندفعه را باید دید.
بعضیاوقات فقط دوست دارم کنار خانواده رو مبل لش کنم سریالهای آبکی ببینم. من اصلن اعتقاد به این ندارم که از دیدن آشغال همیشه بپرهیزم که تغذیه از آن مسمومم میکند. گاهی کباب مگسی سرخیابان مقبولتر است از کباب سالار رستوران. گاهی لازم است برای رستن ذهن از فکرهای سمی و نیندیشیدن به هیچی، برخلاف معمول کاری کنم. مثلن شریکشدن در لذت همراهی و همنشینی با خانواده به بهانهی سرگرمی ولو به ظاهر مزخرف. تا باور کنم هنوز خانواده یعنی جایی امن. حتی با هزاران اختلاف سلیقه و زائقه. مهم ایناست مرکز ثقلم را بیابم که از طرف دیگر چپکی نشوم.
– پادکست سوم در بارهی ارتباط و فن بیان را گوش کردم و نت برداشتم. تا اینجا که جالب است و هربار سورپرایزم میکند
– داستانک کمد را نوشتم برای گروه فرستادم.
– در بارهی ترانه ویس شنیدم. با اجرای گوشنواز و گوشگداز استاد کیفور شدم و خندان. فقط یادم باشد دفعهی دیگر که ویس ضبط شدهاش میگوشم، جانب احتیاط رعایت کنم و کمتر آب بخورم و “ایزی لایف” ببندم.
– فیلم ” Taken 2008″ را دانلود کردم فردا ببینم.
– امروز از سریال آبکی تلویزیون جملهی پایین را کش رفتم جالب بود و در خور تعمق. شاخوبال به خیلی چیزها میدهد.
“تو تاریکی مطلق احتیاج به سایه نیست”
کمتر پیش میآید که هنگام نوشتن، خواب بیاید و گوشی را بگیرد از دستم و خودش بنشید و بیداری را جا کند تا برود.
نفهمیدم.
اصلا یادم یاری نمیککد.
فقط میدانم تایپ میکررم و در صفحات گزارشهای نیک، چرخ میزدم و روز ۹۲ را مینوشتم.
عجب خلقت عجیبیست خواب و بخوابرفتن.
هنوز ساعت به دوازده نرسیده بود و من در صرافت ارسال گزارش و ربودن تواب چشمانم.
از دیدن دخترعموی مادراز دستدادهام، آمده بودم. قویتر مینماید. انگار در دستوپنچه نرمکردن با مرگ مادرش، پیروز میدانست. هنوز اشک میریزد و جای مادرش همچنان تالیتر از خالیست. اما او خود را نباخته است و عجز از پایش در نیاورده.
شنیدهام میگویند خدا به اندازهی ظرفیت آدمها به آنها نعمت میدهد یا نعمتی را پس میگیرد.
بیشتر در دورهی شعر بودم و قاطبپانی بودم با ترانهها. هنوز مشق شب شعرم را ارسال نکردهام.
سخت است ترانه و سختتر تکلیفی که استاد میخواهد.
داستانک کمد را هم نوشتهام و ارسال خواهم کرد.
مصمم بودنم و بعد قدمهای ریزریز.
شاید روزی گامهایم تندتند، شبیه اسباای وحشی باشد. فعلا بینمره و بیثمر. تنها روندهام.
https://t.me/manesehchtgrh
۱۰ فرمان امروز من به خودم:
1. لابهلای کارها لغتنامه را ورق بزن و چند کلمهای رونویسی کنی.
2. هر فیلمی را طوری ببین که انگار آخرین فیلمیست که داری میبینی.
3. توی وب دنبال فونتهای متفاوت بگرد. ببین میتوانی حس تازهای به تایپکردنت بدهی.
4. از شهریار مندنیپور بخان.
5. به مطالعهی کتاب «خوابها چه میگویند» ادامه بده.
6. پاشو برو کمی درخت و خاک ببین.
7. چنان غضبآلود زل بزن تو چشم هیولای روزمرگی که بجیشد بخیش.
8. قوز نکن. صاف بنشین. حالتِ جسمی تو حالتِ ذهنیات را میسازد و برعکس.
9. بپناه به موسیقی شوستاکوویچ.
10. قسمت پنجم سریال «بیگانه» را ببین.
—
و فهرستی از کارهای امروز:
– بازطراحی ساختمان دورههای مدرسه نویسندگی و ارسال آن برای همکاران
– دو جلسه کلاس خصوصی
– وبینار نویسندهساز: آزادنویسی با جملات کمکلمه و گپوگفتی متنوع.
– دورهی قصهقصه: از قصههای سپیده جدیری حرف زدیم.
– بازخورد نویسندگی خلاق ۷۴
– بازخورد نویسندگی خلاق ۷۶: سطح تمرینها چشمگیر بود. در نخستین جلسه انتظار چنین متنهای خوبی نداشتم.
– دو تا فیلم دیگر دیدم از لیام نیسون که ببین طبقمعمول چرا به مخمصه افتاده و اینبار خودش را چطور میرهاند: «The Commuter 2018» و «Retribution 2023». هر دو سرگرمکننده و هیجانانگیزگیز.
ایبابا از دستِ داستانک کوتاه کمد تاحال نخابیدم حال درست شد فرستادم فنا
اَی دادوبیداد
از دستِ روزگار که نمیفهمم کجا نویسداری کنم به افتخار به استاد میگم
هنوز ترانه نه نویسدارینکردم
افتخار یک تشویق نیاز دارم دست بزنید لطفن
حقه مه برم جوک نویسداری کنم ریکوت میشکنم خلاصه چهارتا داستانک نویسداری کردم افتخار طولِ عمرم چنین هنری نگرده بودم
باز ام افتخار
نظرِ خوده به این کامنت بگوئید
سپاسگذار شما نمیشم
چو جواب نمیدم
آههه
جمعه نزدیکه وای وای وای
گاز خورد گفته بعضی ها دارِم
یا چریا حال استاد خاد گفت یا چریا چیه
وقتی میخاهی چیزی آسمان پاشدی بریزه رو سری کسی
یا چریا میگند
بعضیها میگند که چری تو هراتی گپ میزنی استاد تو ایرانی یه بجا است استفاده میکنِم
باشه کمی خوده بلو دُم که استاد بفهمه داشتم
یکم ایرانی میگفتم بفهمه
مَچُم دلمه هوس هراتی کرده
ای وای چه روزهاای بود جوک میپروندیم به همدیگر چنان ضرب آهنگ میزدِم انگار ترانه میخوندِم حال استاد میگه چری تو استفاده نمیکنی او شوخیهاای که میکردی داخلِ ترانه
ولّا نمیفهمم چری نمیشه فرداشب خوده اصلاح میکنم یکم زیاد ایرانی میگم
امشو بذار هراتی بگم ما هراتی ها شب نمیگِم شَوّ بجا شب میگِم
مثلن:
چری بیداری بُرو خو شُو آخر شَوّ شده
ای دادو بیداد
وقتی داستانک کمد نویسداری کردم هیجانی شدم
نمیفهمم چه دارم نویسداری کنم
شما به بزرگی خود ببخشید
تشکری باز میکنُم
حال میگه استاد
مغزِ مرغ خورده گوساله گاو وِیُو زیَیّدَه
داره چه میگه بیخود شده بیچاره
برم ترانه واژهگان اش پیدا کنم
خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
دو روزه که داره خوش میگذره. امروز بیشتر از دیروز.
الهی شکر.
روزهای مرداد را دوست دارم. نمیدانم به خاطر خوشی حالم است یا به دلیل بیشتر در جمع بودن. ماههای گذشته در تنهایی و خلوت عمیقی گذشت که طعم غمی رنجآلود داشت اما اکنون کمی بهترم. شاید ذهنم به خاطر فشار کار بیتاب شده بود. هرچه هست بهترم حتی اگر نیکانههایم کمتر باشد.
امروز یادداشت صبحگاهی نوشتم. کم نوشتم اما شوقی قشنگ در دل داشتم. با همسرم پادکست شاهنامهٔ خودمانی شنیدیم. رسیدهایم به سوگ سیاوش. از ابتدای پادکست اشک ریختم تا انتهاش. اگر همسرم نبود شاید بلند بلند گریه میکردم. بعد در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و دو تا ادامهنویسی نوشتیم. تأکید بود بر کوتاهی جملات. اجبار نکردم به خودم اما رعایت کردم تا حدودی. درگیر شمردن شدن، ذهنم را میپراند اینور آنور. فقط سعی کردم کوتاه کوتاه بنویسم. لطف خاصی دارد اینگونه نوشتن. انگار حرکت بیشتری دارد. بعد خانه را مرتب کردم و ظرف شستم. برای ایجاد تغییر، میز تحریرم را آوردم وسط هال و در یک جای مناسب گذاشتم و کمی نوشتم. یادداشت کانال را هم نوشتم. بازی متفننانهای بود با کلمهٔ «بن». چند کلمهٔ دیگر با این کلمه ساختم و در متن به کار بردم.
شب با همکاران آموزشگاه رفتیم چای و باقلوا و گپ زدیم. بعد هم به خانهٔ برادر همسرم سر زدیم. آخر وقت هم کمی «شاهنامه» خواندم و اینچنین امروز به سر رسید.
سال واژهام : تحرک پویایی
_ امروز تا دلم خواست پرخوری کردم.
_ آزادنویسی انجام شد.
_ پیادهروی خوبی داشتم.
_ نویسندهساز
_ یه سری کارها هست که باید انجام بدم و نمیدم.
_ دستاوردهای جدید آراد : زدن چشمک. دوستش پاکان یادش داده و بهش
گفته هر جا جلو یه دختر کم آوردی فقط یه چشمک بزن. ایشون هم، راه و بیراه هی چشمک میزنه. گمونم بچهام از دستم رفت.
_ دیدن مادرشوهرجان
1. سالواژهام: استمرار.
2. امروز کارهایم را با زمانبندی به پیش بردم. خیلی حال داد. با کمترین میزان حواسپرتی کارها انجام گرفت. از این بابت خوشحالم.
3. چقد خوب میشود هر کاری که انجام میدهیم بعد از تمام شدن در موردش بنویسیم این باعث میشود که دفعهی بعدی کار را با آگاهی بیشتری انجام دهیم.
4. شرکت در مدرسه نویسندگی. اوایل فکر میکردم که حتمن باید یه چیزی یاد بگیرم از وبینار . اما الان وقتی که تو این جمع قرار میگیرم و استاد را میبینم شادمان میشوم.
به نام خدا
گزارش نیک ۹۲:
ظرفها نشسته باقیماندهاند. خانه به هم ریختهاست. تنها صدایی که در خانه شنیده میشود، سکوت است. دیگر صدای خنده و شوخی، صدای ریختن برنج در دیس، صدای کندن تهدیگ، صدای کشیدن خورشت در بشقاب، صدای ریختن نوشابه در لیوان، صدای قاشق و چنگال، صدای شکستن تخمه، صدای بازی بچهها، حتی صدای تلوزیون هم نمیآید. مهمانها رفتهاند.
از احوالات خاندن:
امروز بساط مهمانی پهن بود و به ناچار از کتابهایم دور شدم. به آنها عادت کردهام وقتی از آنها میخانم کلمههایشان، نثرهایشان، شعرهایشان، داستانهایشان و آموزشهایشان در زندگیم جاری میشوند. دیگر میدانم به چه بیندیشم و از چه بنویسم. اما وقتی کتاب نمیخانم انگار مغزم مدام در هوای آنها بهانه میگیرد. امروز کم خاندم.
از کتاب پنداشتهها: جملاتی که خلاقیت را در من بیدار میکند.
کاشف:
آنکه مینویسد کاشف شیوههای بهتر زیستن است.
اهمیت ته کشیدن:
خلاقیت در تولید محتوا از زمانی آغاز میشود که تمام دانستههایت را منتشر کنی و دیگر چیزی برای گفتن نداشتهباشی.
برعکس:
برعکس تنها چیزهایی که نباید تحمل کنی چیزهایی هستند که میل بیشتری به تحمل آنها داری.
روش شخصی:
هر وقت متوجه شدی هیچ روش معینی برای خوب زندگی کردن وجود ندارد، میتوانی روش شخصی خودت را برای خوب زندگی کردن بسازی.
ته ماجرا:
به جاییی میرسی که راهی جز پرسیدن و پرسیدن و پرسیدن و پرسیدن نمیماند.
ذوق ذهن:
وقتی برای شروع نوشتن منتظر ایده میمانی، ذوق ذهنت را کور میکنی و شاید هیچی ننویسی؛ اما وقتی بدون طرح و ایدهی قبلی بیدرنگ نوشتن میآغازی، پاداش اعتماد به ذهنت را پس از بیستسی دقیقه، با بهترین ایدهها میگیری.
اصرار نکن:
حالت بده، چون فکر میکنی «باید» حالت خوب باشد.
نجات ذهن:
و نوشتن برای نجات ذهن از هجوم رسانههای اجتماعی است.
دلیل:
مینویسم چون با نوشتن خودم را بهتر خسته میکنم.
ترویج نوشتن:
ترویج نوشتن ترویج خواندن هم هست.
نگرانی:
تا مینشینی بنویسی نگران کارهای نکردهات میشوی؟
وقتی میتوانی حرفهای شوی که بیاعتنایی به این نکرانی را بیاموزی.
از کتاب صنگ صبور:
بخشهای کاکل زری، جهان سلطان، احمدآقا را خاندم.جالب بود که در بخش احمدآقا فقط شعری از شاهنامه بود. شاید بیشتر بخوانم علتش را بدانم. مشتاقم برای خاندن ادامهی این کتاب.
امروز در وبینار نویسندگی آقای کلانتری گفتند که گزارشنیک من را خاندند و دوست داشتند. خیلی خوشحال شدم. ممنونم استاد که زمان میگذارید و گزارشهاینیک من را میخوانید. امیدوارم بتوانم گزارشنیکهای بهتری بنویسم. در ابتدای وبینار امروز آقای کلانتری غزلی از حسین منزوی خواندند که بسیار زیبا و دلنشین بود. و خوشبختانه اینبار این شعر را پیدا کردم.
امروز در تمرین ادامهنویسی از جملات کوتاه استفاده کردیم. جملاتی کمتر از پنج کلمه.
با نوشتن جملههای کوتاه، از عادت نوشتن جملههای طولانی دور میشویم. جملههایی که بیشتر آنها را با «که» و «و» به هم وصل میکنیم.
امروز در ادامهی این جملهها نوشتیم:
پارسال در چنین روزی…
امیدوارم هیچ وقت…
هر دو جمله خیلی جای نوشتن و تمرین بیشتر را داشتند.
ادامهی وبینار به پرسش و پاسخ و معرفی کتاب گذشت. نکاتی که به خاطرم مانده است:
_ چگونه در گفتگوهای روزمره شنوندهی بهتری باشیم؟
نگاه کردن به چشمان گوینده بسیار مهم است.همچنین نسبت به صحبتهای او عکسالعمل نشان دهیم و بی تفاوت نباشیم. معرفی کتاب «نگاه اول»
_ معرفی کتاب «وراجی» و «خوب گوش نمیدهی»در ارتباط با هنر شنیدن و شنیدنی سخن گفتن.
_معرفی کتاب «زندگی از دریچهی حواس پنجگانه» در ارتباط با اینکه چگونه نگوییم و بیشتر نشان دهیم. البته انجام تمرین روزانه نویسی با حواس پنجگانه هم مؤثر است.
معرفی کتاب « بهتر بنویسیم » در ارتباط با نثر معیار. البته کتاب دیگری هم معرفی شد، متأسفانه متوجه نشدم اسم آن کتاب چی بود.
معرفی کتاب «هوسهای سرخ» روانشناسی زیبایی هوس و خیانت، که در ارتباط با روانشناسی تکاملی است.
(امیدوارم اسم کتابها را درست نوشته باشم.)
وبینارها ساعات خوشی هستند.
از احوالات نوشتن: فقط چند صفحه آزاد نویسی امروز کم نوشتم.
محبوب امروز: «دل شیفتگی»
به دشواری باورمان میآید که او با این دلشیفتگی از زبان سخن بگوید.
بدهکار
از صبح به خورد و خوراک و بازی گذشت. اما نزدیک غروب رفتم تو بالکن. خلوت کردم. و روی ترانهام کار کردم. سخت بود. اما لذتبخش. توی بازیها هم بردم هم باختم. اما شرطی که شد، بخت باهام یار نبود. امیدوارم طلبش را تا آخر مسافرت فراموش کند.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
صبحگاه:
از خاب پرید. ساعت از یازده هم گذشته بود. سراسیمه پتو را کنار زد، رفت سمت آشپزخانه. چند تکه گوشت یخزده را در قابلمه انداخت. گوشتهای لای ناخنش را هم با دندانهایش
حسابی جوید.
دوباره به ساعت نگاه کرد. با خود گفت: حالا یک روز غذا نداشته باشم، چه میشود؟ خب ساندویچ سفارش میدهم، اصلن با یک وعده غذا نخوردن، چه کسی هلاک شده است؟
سرظهر:
رفت سراغ نوشتن. چند خطی نوشت و به لیست کارهای روزش که عادت داشت در صفحات آخر دفتر بنویسد نگاه کرد. بیشترشان تیکنخورده بود. از نوشتن دست کشید.
عصرگاه:
نگاه کرد به فهرست کتابهایی که در دست خاندن داشت. تلفن زنگ خورد. مادرش بود. یک ساعت گذشت.
حالا باید با دختر کوچولویش که از صبح با سبد اسباببازیها منتظرش بود، کمی بازی میکرد.
شبهنگام:
گیج و خابآلود این سطرها را نوشت. فکر کرد شاید اگر فردا ساعتی زودتر بیدار شود…
گزارش نیک، چهارشنبه بیستویکم مردادماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۸ از ۱۰
روزهای تعطیل داستان خودش را دارد، مخصوصاً وقتی همسرت خانه است. اما در هر دو حالت یک وظیفه بیشتر نداری: تدارکاتچی و سرویس ایابوذهاب شاه و رهبر دیکتاتور. هر بار که میخواهی بنشینی و دو خط از کارهای خودت را انجام بدهی، یکی چیزی میخواهد، یکی جایی باید برود، یکی گرسنه است، یکی حوصلهاش سر رفته. تو هم البته تسلیم نمیشوی. لابهلای همین رفتوآمدها سعی میکنی کارهای خودت را پیش ببری، اما تمرکز موجودی ظریف است که با هر بار باز شدن در فرار میکند.
این وسط اگر شوکی همچون ویس شاهین کلانتری در کانال کارگاه ۶داستان دريافت کنی که تا چندساعت دیگر بیشتر فرصت نداری برای ارسال داستانت دیگر روزت کاملتر میشود. بخصوص که تو نصفی از داستان را بازنویسی کرده باشی و بقیه داستان فقط اتود خورده باشد با این حال چون آدمی هستی که حاضر نیستی بدون تکلیف سرکلاس حاضر شوی حاضری دفتر مشقت را خطخطی کنی و به معلم نشان دهی و اگر پرسید اینها چیست تو بگویی مثل دکترها نوشتهام و خودت را از تک وتا نیندازی.
امروز هم همان کاری را میکنی، فقط دفترت دیگر دفتر مشق کلاس سوم نیست. صفحهی سفید داستان است، خطهای نصفهنیمه، جملههای ناقص، بازنویسیهای کجومعوج و تو که نشستهای وسط این شلوغی و میخواهی به معلمت چیزی تحویل بدهی که حداقل ثابت کند آمدهای، تلاش کردهای و هنوز تکلیف را جدی میگیری. شاید داستانت کامل نباشد، شاید حتی خوب نباشد، اما امروز جسارت تو همین است: صفحهی سفید را رها نکنی.
https://t.me/MashgheBodan
سالواژهام: ارتباط
نویسندهساز را بودم.
داستان کوتاهم را ویرایش کردم. امید که شایستهی «باز»خورد باشد و نه «گاز»
شعر نوشتم.
کار کردم.
امیدوارم فردا دایی عزیزتر از جانم بعد از سه هفتهی آزگار برگردد به خانهی خودش. بیقانونیهایش تمرکز را مختل میکند.
صد بار داستانم را خاندم تا منطقش را بیابم. کنگرت را در لنگر دیگری بخور، دایی عزیزتر از جانم.
امروز نوشتم با تمرین شعر و شعر خواندم. غذا درست کردم و کارهای خانه. با سهیل لوبیا سبز پاک کردیم و سرخشان کردم و بستهبندی. تمرین رقص کردیم که طول کشید و خوش گذشت. فیلم سینمایی دیدیم. دوباره نوشتم و همین.
گزارش نیک
یک دوره دیگر هم تمام شد.
این آخرین امتحان ترکی بود و بعد از ۱۶ ماه این دوره هم تمام شد.
نمیدانم. انگار کمکم داشتم به این دوره و این استادها و به این سیستم آموزش عادت میکردم.
به داشتن همکلاسیهایی از این و اونور دنیا.
به داستانها و حکایتهای ترکی.
به استاد مهربان و کلاسهای روزانه.
تمام شد.
آخرین کلاسمان را بعد از امتحان در کافه همکلاسیمان برگزار کردیم و بعد خداحافظی.
از خداحافظی تنفر خاصی دارم. مخصوصاً از نوع فرودگاهیاش.
چقدر دروغهای شیرین که در خداحافظیها گفته نمیشود.
«حالا میبینیم همو»، «زود میبینمت»، «بازم دور هم جمع میشیم».
داروهای دروغآلود برای کم کردن حس تلخ خداحافظی.
راحت این دروغها را گفتیم، با اینکه میدانستیم احتمالاً دیگر هیچوقت همدیگر را نخواهیم دید.
حالا اصلاً خوشحال نیستم.
کمی هم میترسم.
این کلاسها برایم سنگر امنی شده بود که حالا دیگر نیست. باید آماده جنگیدن بشوم.
حالا باید چیکار کنم؟
رشته سینما را ادامه بدم یا انتخاب دیگری کنم؟
ساحل برایم کتاب «شغل مورد علاقه» آلن دوباتن را گرفت.
کتاب را یه ورق کلی زدم. میگفت نباید خودمان را برای سردرگمی سرزنش کنیم.
درباره تایپهای شخصیت و اهمیت خودشناسی در پیدا کردن شغل میگفت.
خب باشه. هر کسی اینا رو شاید بدونه. الان من چیکار کنم؟
میترسم قبل از اینکه بفهمم چه کاری باید انجام بدم، مهلت انتخاب رشتهام بگذره.
میترسم دوباره اشتباه انتخاب کنم.
میترسم این هم به سرنوشت یک کوه مدرکی دچار بشود که گرفتهام و به گوشهای انداختم.
به خودم گفتم میزان غر زدنم را باید کم کنم.
نمیدانم.
نمیدانم.
نمیدانم.
امروز خانه بودم. زود بیدار شدم و نشستم پای کار.
مقدار زیادی در مقالهها پلکیدم و چیزی که دنبالش بودم را نجستم.
بیخیال شدم و رفتم سراغ خواندن.
باز نفهمیدم و باز گشتم.
سایتی پیدا کردم که دربارهی موضوعی که دو هفته است گیجم کرده توضیحات خوبی نوشته. پیدا کردن منبع خوب واقعاً مهم است.
کمی خواندم.
خانه مرتب کردیم.
به خودم آمدم دیدم چه زود گذشت روز.
خوب است که فردا هم خانهام و مینشینم پای خواندن مطلب این سایت.
https://t.me/f_mahmudpur
سال واژه: ثبات
حواسم هست که ثباتی در روزها و برنامههایم نیست.
حواسم هست که افسار از دستم در رفته.
حواسم هست که به بطالت تمام میگذرد روزهایم.
حواسم هست که به توقف رسیدهام و اینتوقف باید هر چه زودتر به اتمام برسد.
حواسم هست که دوباره باید شروع کنم.
حواسم هست که توی گزارش نیک هستم ولی هیچ نیکی برای ثبت ندارم.
حواسم هست….
آناندا توی صفحهی شصت و یکم مانده. نمیدانم چرا ادامه نمیدهم، با اینکه خیلی دوست دارم بخوانم. حتی تمام که شد دوباره از سر بگیرمش. ولی نمیدانم در این توقفها چه حکمت و درسی نهفته است. شاید دارم خودم را گول میزنم. توقفی که به خاطر اهمال کاری و تنبلیست چه حکمتی میتواند درش باشد؟!
و این چه درسیست که سالهاست هی به آن دچار میشوم؟ پس بلاخره کی میخواهم یادش بگیرم؟ و دچارش نشوم!
نمرهی روز؟
یک.
فقط چون اینجا هستم.
گزارش ۲۱ مرداد
🔹از صبح خلقم پایین بود.
🔹دردهای بدنی به خصوص درد قفسه سینه اذیتم کرد زیاد. نفسم رو بند آورد.
🔹محدود شدم و نشد ورزش کنم.
🔹بیشتر پهن بودم رو زمین.
🔹همه چی رو در این وضعیت انجام دادم.
✔️صفحات صبحگاهی
✔️چند جلسه مشاوره تلفنی.
✔️نقاشی با پناه کوچولو.
✔️خوندن کتاب وقتی زندگی ساز مخالف میزنه.
* احساسات و خاطرات ناپدید شدنی نیستن.
* نمیشه انتظار داشت اصلا افکار و احساسات دردناکی در ما وجود نداشته باشن.
* برخورداری از یک زندگی کامل انسانی به معنی تجربه کردن طیف گستردهای از هیجاناته.
✔️جلسه بازخورد دوره نویسندگی خلاق.
تنبلی کردم و متنم رو بازنویسی نکردم. خونده نشد. بازخورد نگرفتم. بدا به حال من.😵💫
✔️به دوست چندین ساله و قدیمی پیام دادم و حال و احوالی کردم.
✔️دیدن ویدئو استاد شاهین در اینستاگرام:
* نوشتن به قصد خودابرازگری
* به واسطهی حرفزدن از چالشهای روزمره به هم نزدیکتر میشیم.
* یه سطحی از خودافشایی جهت گفتگو در جمع لازمه.
👌🏻👌🏻
گزارش نیک | همخانهی اعصابخُردکنِ
امروز صبح، قبل از آنکه روز یقهام را بگیرد و با خودش ببرد، نشستم پای صفحات صبحگاهی و دربارهی خوشحالی و ناراحتی نوشتم. دو موجود مشکوک که ظاهراً از یک خانوادهاند، ولی یکیشان میخندد و آن یکی قبضها را یادآوری میکند.
بعد رفتم سراغ «نیمهی تاریک وجود» دبی فورد.
نیمهی تاریکم هنوز برایم موجود چندان دوستداشتنیای نیست. یک جور همخانهی اعصابخُردکنِ درونی است که نه میشود بیرونش کرد، نه میشود از صاحبخانه شکایت کرد. فعلاً دارم تحملش میکنم. شاید یک روز با هم چای خوردیم و آشتی کردیم.
داستان کوتاه کارگاه ششم را هم بازنویسی کردم و در صفحهی سایت استاد منتشر شد.
هزار کلمهای که امروز نوشتم، آخرش سر از یک یادداشت طنز دربارهی خوشحالی درآورد، از آن هزار کلمههایی که اول فکر میکنی قرار است زندگیات را نجات بدهند، بعد میبینی دارند به جوراب گمشده و آرشیو کردن آدمها میخندند.
یادداشت را در کانالم منتشر کردم و بعد دادم به چتجیپیتی که از رویش یک اینفوگرافیک طنز بسازد. ساخته. خیلی بانمک شده.
واقعاً بشر به جایی رسیده که دیگر فقط برای خوشحال شدن به چای و پنجره احتیاج ندارد، یک هوش مصنوعی هم لازم دارد که از بدبختیهایش پوستر آموزشی بسازد.
دلم برای سمپوزیوم نویسندگی تنگ شده بود. فکر کردم علت اصلی لغو سفر اصفهان همین دلتنگی است. گفتم شاید باید بمانم، چون دلم برای بچهها و آن فضای نوشتن و جمعنویسی تنگ شده.
اما رو دست خوردم.
مرسی اه.
امروز فهمیدم بازار شامِ واقعی نه در تاریخ است، نه در ضربالمثلها. همین اتاق من است. اتاقی که با نگاه کردن به آن، آدم دچار بینظمیافسردگی میشود.
احتمالاً یکی از دلایل اصلی خوشحال نبودنم همین اتاق است. فردا اولین کارم مرتب کردنش است.
شایدم همین الان.
این «شایدم همین الان» را باید جدی گرفت. چون بسیاری از کارهای مهم زندگی ما در فاصلهی بین «فردا انجام میدم» و «شایدم همین الان» دفن شدهاند.
اما نیکترین اتفاق امروز، رفتن به یک جمع فامیلی بعد از مدتها بود.
رفتم و چیزی را تجربه کردم که شاید باید خیلی زودتر میفهمیدم:
گاهی حضور یک آدم، خودش یک جور هدیه است.
هیچ کار خاصی نکردم.
نه سخنرانی کردم، نه کسی را نجات دادم، نه جهان را به جای بهتری تبدیل کردم.
فقط رفتم.
و دیدم حضورم باعث خوشحالی چند نفر شد.
این شاید یکی از سادهترین و در عین حال فراموششدهترین شکلهای خوشحالکردن آدمها باشد: حضوردرمانی.
صلهرحم را امروز با تمام وجود تجربه کردم. شاید تازه در دههی چهل زندگی.
گاهی فکر میکنیم برای خوشحال کردن دیگران باید کاری بزرگ بکنیم.
هدیهای گران.
سفری عجیب.
پیامی طولانی.
یک اتفاق باشکوه.
در حالی که گاهی فقط باید خودت را از خانه بکَنی، لباس بپوشی و بروی چند نفر را ببینی.
همین.
آدم میرود و میفهمد که نبودنش، جایی را خالی کرده بوده.
و شاید یکی از قشنگترین قشنگیهای زندگی همین باشد:
اینکه بفهمی حضورت برای کسی مایهی مسرت است.
حتی اگر خودت امروز صبح با نیمهی تاریکت دعوا کرده باشی، هزار کلمه نوشته باشی، اتاقت شبیه بازار شام باشد و برای اصفهان هم تصمیمی گرفته باشی که آخرش رو دستت بزند.
گاهی خوشحالی، پروژهی بزرگی نیست. یک در است.
یک زنگ.چند نفر و تو که بالاخره آمدهای.
همین.
شب اونهایی که با تمام غمها بازم علی بیغمن بخیر
عکس این گزارش را در کانالم ببینید. شیر کنید، سیو کنید، کامنت بذارید و خلاصه از این درخواستهای خزِ اینستاگرامی لجی به قول سحر فاف:
https://t.me/asa_fatemi
قبلنها بهم میگفتند محیا. یعنی نام شناسنامهایم محیا است. الان فقط برادرم محیا صدایم میکند. البته من برادری ندارم. ویلیام فقط برادرخاندهام است. هر چه باشد بد میشد هر روز خدا با مرد نامحرم زیر یک سقف بودم. برای همین با پدربزرگش ازدواج کردم. بعد طلاق گرفتم. در آخر به فرزندخاندگی پدرش در آمدم. هر چند با پدرش زندگی نمیکنم. پدر هم صدایش نمیکنم. با ویلیام زندگی میکنم. دیروز زهرا بهم گفت برایش گزارش بنویسم. ابتدا قبول نکردم. همین الان هم به اندازهی کافی آزادیم را گرفته. پرسیدم چرا. گفت میخاهد مرز من و خودش را بفهمد. آخر او به شدت شببه من است شاید هم من شبیه او هستم. برخلاف او زندگی عادی نداشتم. همینقدر بگویم که بدون آلوده کردن دستهایم مادربزرگ و مادرم را کشتهام. پدرم را هم میخاستم بکشم چون داشت جانم را تهدید میکرد ولی ویلیام سر راهم سبز شد و مرا برد پیش ملکه الیزابت دوم. اینقدر آسمان ریسمان نبافم. اصل قضیه اینکه همانطور که میبینید قبول کردم. چون مدتها است چیزی ننوشتهام. فقط خاطرات پروندههایم و آزادنویسی.
بهم گفته با جزئیات و دقیق بنویسم. سخت است. عادت ندارم کسی بهم بگوید اینطور بنویس و آنطور ننویس. از حمام که آمد کانال همسفران را خاند. من فقط باده و آقای کلانتری و الهه را میخاندم. از وقتی شدهام کارگاهِ سلطنتی دیگر نوشتههایشان را نخاندهام. میبینید که خیلی بد مینویسم. صرفن ایرادات تایپی ندارد. هر چه باشد ده سالی میشود وبینار نویسندهساز نرفتم. تا مدتها هم مجبور بودم کتابهایی بخانم در مورد روانشناسی و زیست و الباقی تا که بیشتر به درد ملکه بخورم. شنیدهام در جهانِ زهرا الیزابت مرده.
شیوا آدمی که نمیشناسمش برای زهرا داستان کوتاه فرستاد. خاند. از گابریل مارکز بود. مثل زهرا صد سال تنهایی را خاندهام. مثل او گفتم این هم که رئالیسم جادویی است.
زبان خاند. برخلاف من زبان بلد نیست. در مورد رئالیسم حسابی تحقیق کرد. البته فقط در حوزهی هنر.
از نصرت رحمانی شعری خاند. از دفتر در حریق باد. تا به حال اسمش را نشنیدهام.
پردهی دوم افول را تمام کرد. اکبر رادی را میشناسم. هر چند چیزی ازش نخاندهام. اینجا معدود چیزی به زبان فارسی است.
آزادنویسی کرد.
هر چه میگذرد بیشتر میفهمم من و زهرا با هم فرق داریم. در واقع من شببه دوران راهنمایی او هستم. البته کمی بالغتر. دقیقن دورانی که مرا به وجود آورد.
در دورهی شعر ثبت نام کرد. خوش به حالش. حتا وقتی ایران بودم نمیتوانستم در کلایهاس آقای کلانتری باشم. عماد پولش را نمیداد. البته پدر او هم خبر ندارد. میگوید کنکوری هستی. با اینحال با پول تو جیبی ثبتنام کرد.
پادکست درسی گوش داد. یادم نیست میخاستم دانشگاه بروم یا نه. یادم نیست چه وقتی تازه آمدم لندن چه وقتی تهران بودم چه رابطهای با درس داشتم. فقط میدانم راهنمایی خرخونترین بچهی کلاس بودم درست مثل زهرا. دیشب که بعد از مدتها دیدمش فهمیدم دیگر درسخان نیست.
فیلم نیمهی تابستان را دید. از کارگردان بیو میترسد. هر چه جلوتر میرفت جذابتر میشد. فیلم طولانی بود. در واقع او چنین عقیدهای دارد. به نظر من که زهرا فقط به زمان کوتاه انیمه عادت کرده. برایم سوال است آیا آن فرهنگ و باور تمامن تخیلی است یا جاهایی طبق حقیقت. بله من هم همراهش فیلم را دیدم. این دو روز آمدم خانهاش.
کتاب درسی گرفت. هنوز مانده. کتابهای وزارتی تمامی ندارد که. زهرا گفت این جمله را بنویسم. لم داده در تخت. حین نوشتن گزارش را میخانم تا اگر ایرادی بود زهرا بگوید.
دو سه صفحه کاریکلماتور نوشت. در سایت آقای کلانتری این کلمه را دیدهام اما هیچ وقت نفهمیدم دقیقن چیست. از این چند صفحه سه تا را انتخاب کرد. به شکلهای مختلف نوشت. بهترین شکل هر جمله را در گوشی ثبت کرد. یکی را هم به قید غرعه در کانالش هوا کرد. من کانال ندارم و نداشتم. به حرف استاد گوش ندادم.
خاست تمرین سرزبان را انجام دهد. آن موقعها برخلاف زهرا فقط نوشتههای الهه را میخاندم. به وبینارهایش نمیرفتم. خود زهرا هم اولها نمیرفت. چون نمیدانست وبینار دارد. بعدترها رفت. نامنظم میرفت. الان طبق گفتهی خودش حدودن از اردیبهشت تا حد امکان منظم میرود. چیزی به یادش نیامد. میگوید هر وقت الهه از این تمرینها میدهد ماهی میشود. به ندرت رنج و دعوا و امثالهم را یادش میآید. مثلثوال نوشت. ازش پرسیدم چیست. راهنمایی اینقدر تنبل نبود. بهم گفت برو سایت الهه. خودش توضیح داده. تو که حوصله داری این حرفها را بزنی حوصله نداری بگویی چیست؟
با هم رفتیم وبیکار. تا به حال صدای الهه را نشنیده بودم. آهنگ ابتدای وبیکار داریوش بود. همان موقع ساعت چهار کلاس تاریخ هنرش شروع شد. بهش گفتم این جلسه چیز خاصی ندارد. جمعبندی است. برو سر تاریخ هنر. گفت تاربخ هنر هم عن خاصی نیست. معارفه است. نه تدریس. الهه فرق وسط گذاشته بود.
با هم رفتیم نویسندهساز. ای خدا چهقدر دلم تنگ بود. قیافهی استاد را فراموش کرده بودم. الان زهرا دارد بهم میخندد که چرا اینقدر رسمی حرف میزنم. میگوید استاد چیه؟ فقط شاهینشقی. استاد پیرهن سفید بر تن داشت. سوناتی از بتهوون گذاشت. ادامهنویسی کردیم. آزادنویسی کردیم. با محدودیت نوشتیم. کمی پرسش و پاسخ و باز ادامهنویسی و محدودیت.
درس خاند. از طرفی غر میزند که ای وای گوبوم به خاطر درس معناهایم را از دست دادم. از ژرفی ببشتر از آنچه باید میخاند. به قرینار و مدار نرفت. پرسیدم مدار و قرینار چی هستند؟ گفت بعد از درس توضیح میدهد. الان دارد میگوید. وسط درس ذهنش به بیمعناترین چیزها کشید شد. معماری خاند و یاد نصیرو افتاد. زیگورات را دبد و یاد برنامهای تلوزیونی افتاد. برنامهای که قبلنها پخش میکرد. درس که میخاند عین این وسایل برقی قدیمی داغ میکند. دمای بدنش میرود بالا. گرما هم بداعصابش کرده.
ویدیوی کلاس تاریخ را دید. یارو مدام یک چیز را تکرار میکرد و دور خودش میچرخید.
از شب هول رونویسی کرد. باید این کتاب را بخانم. خدا است. اگر جزئیات حوصله سربری دارد مثل بسکوئیت خوردن برای رسیدن به صحنه است. تا بپرید بچهها غذا میخوردند. تا برود سراغ مادربزرگ و ادامه. تداعی ساختار داستان است. ساختار چیست؟ جفتمان نمیدانیم.
میخاست وویس مدار هم گوش دهد اما چشمانش دارد میترکد.
باید بگویم شبخوش اما عادت به باادبی ندارم. به هر حال زهرا هم چنین انتظاری ندارد.
ویلویلی
– سعی کردم یه ترانهی جدید بنویسم. یهذرهشو نوشتم.
– دو تا شعر کوتاه نوشتم و در مورد شعر دوستامم نظر دادم.
– کتاب درباری از یخبندان و نور ستاره رو تموم کردم.
– شعر و داستان خوندم و صوتی دایی جان ناپلئون رو گوش دادم.
– فیلم the front page بیلی وایلدر رو دیدم.
– بلخره شلوارکمو دوختم.
https://t.me/havirism
۱۴۰۵/۰۵/۲۱
گزارش نیک:۹۲🐌❤️
سال واژه: بیداری
نمره روز: ده از ده
واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است
۱- امروز روز آخر از دوره ی سوم تمرین ۲۱ روزه ی Reiki بود.
به نظرم صبورتر شده ام. جریان زندگی را راحت تر می پذیرم. بدون شک کمتر اعصبانی می شوم. این روزها ذهنم آرام تر است. از بار گذشته سبکتر شده ام و شگفت انگیز آنکه جعبه ی آرزوهایم دارد هر روز پربارتر و پربارتر می شود. همین موضوع باعث شده که حرفم را بزنم. خواسته ام را بگویم. هرچند این تمرین از خواستن آرزوها از خدا شروع شد، اما به همه جا و همه کس در زندگیم سرایت کرد. حالا کم خجالت تر خواسته ام را می گویم.
از فردا هم دوره ی چهارم تمرین ۲۱ روزه ی ریکی را شروع می کنم. یعنی در پایان دوره ی آینده چه چیزهایی از من کم خواهد شد؟
۲-امروز برای غذای فردای خواهرم شوید پلو پختم. در پلوپز یک نفره ام پختم. از خواهرم هم قول گرفته ام در ازایش برایم دعا کند. او هم راضی است و هر چه که می پزم را دوست دارد و بهانه نمی گیرد که چرا گوشت ندارد و یا کم نمک است و هزار داستان دیگر.
۳- دعایی که در اینستاگرام دیدم. چشمانم برق زد و با خداوند آن را در میان گذاشتم:
خدایا خداوندا به من تعالی، سعادت، رحمت، شفقت، بی نیازی، آرامش، صلح، شکوه، شوق، سرور، مستی، شور، کرامت، خنده، حضور، احترام، استقلال، مهر، صفا، مهربانی، شجاعت، حقیقت، وقار، معرفت، کام روایی، خوشدلی، صداقت، تقوا، فهم، شعور، خرد ده.
۴- داستانم را در سایت کارگاه دوره ی شش گذاشتم.
۵- با دوستم صحبت کردم. دوستم از من قول گرفت که داستان کوتاه «روزانه نویسی یک جاسوس» رو تمام کنم. قلبم به تپش افتاد و از تعریف هایش از داستانم چشمانم خیس شد. کلی فکر و برنامه از سرم گذشت. دلم قرص شد و از فردا نمونه های داستان ها را در کانال می خونم.
۶- و در آخر هم سپاسگزاری.
خدایا سپاسگزارم برای پلوپز، یک روز آرام، فرصت دیدن، چای عصرانه، بودن در این جمع ❤️و وبینار روزانه و استاد خوشدلم شاهین خان❤️.
-Finally
«لمس» را تمام کردم.
حس عجیبی دارم. هنوز نمیتوانم درموردش چیزی بگویم. الان فقط میتوانم بگویم خاندنش تجربهای بینظیر بود.
-ادامهی داستانم را نوشتم. تمرین کارگاه ششم داستان کوتاه بود. هفتهی پیش هرچه کردم یا فرصتش پیش نیامد یا ذهن و جسمم توان بیداری و نوشتن نداشت. اما تعطیلی امروز کمکم کرد. نوشتم و خداراشکر استاد درب رحمتش را گشود. سیپاسِ بیکران و ببخشید🙏🏻❤️
-نویسندهساز عالی بود. روزهایی که تعطیلم و مثل آدم میتوانم بنشینم و گوش کنم را دوست دارم. نه آنطور نصفهونیمه وسط کار. البته همان هم برایم بهترین قسمتِ روزم است. ناشکریاش را نمیکنم، اما امروز بلاخره توانستم با دیگران ادامه نویسی کنم. چه حس خوبی بود.
-قهوهی ترک برای خودم فراهم نمودم و خودم برای خودم فال گرفتم.🤣 چون خودم هیچ نفهمیدم عکسش را برای رفیقم چاتیپاتی فرستادم و او برایم خرعبلاتی ردیف کرد. خلاصه مِن بابِ سرگرمی بد نبود. خندیدیم.
-یک فیلم کمدی داندول کردهام. احتمالن فردا ببینمش. لمسبیشتر سهمیهی چشمانم را امروز گرفت.
-آها راستی یک شعر هم سرودم که در کانالم هوا نومودم.
همین دیگر تا فردا
اودا حافظ و نگهدارتان
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
امروز دومین سالگرد زنی بود که در کودکی، برایم کتاب خرید و مرا به دنیای جادویی داستان، دوخت.
مادری که دستم را گرفت و مرا به کتابخانه برد. آدمی که در آخرین لحظهی زندگیاش هم مرا به کتاب گره زد. مرا میفهمید و میدانست فقط با «داستان» دوام خواهم آورد.
گزارش نیکم در این دو سال:
✔️قوی ماندم.
✔️سال اول فقط سعی کردم زنده بمانم.
✔️از سال دوم سعی کردم کمکم زندگی کنم.
✔️غمهایم را به خلوت و شادیهایم را به جمع انتقال دادم.
✔️دردم را تبدیل به پلهای برای حرکت رو به جلو کردم.
✔️در مسیر حرکتم آدمهایی همجهت با خودم یافتم.
✔️زیاد نوشتم.
✔️زیاد خاندم.
✔️ سعی کردم، شمعی کمسو برای روشن کردن بخشی از مسیر بعضی آدمها شوم.
✔️نیمهی بسیار تاریک را دیده بودم و میدانستم آنطرف خبری نیست، پس تا میتوانستم لبخند زدم و سعی کردم به انسانها امید دهم.
✔️سعی کردم قدم مثبتی برای خودم و اطرافم بردارم.
✔️با انسانهای بسیار نیک آشنا شدم.
✔️خودم را شناختم.
✔️دوام آوردم.
✔️و هنوز در مسیر بهبودم…
راحت بود؟! نه اصلا.
شبهایی بود که امید نداشتم صبح شود و روزهایی که مطمئن بودم آخرین لحظات زندگیام است اما گذشت. شادیها، غمها،دردها، همه خاصیتشان همین است. میآیند و لحظاتی بعد میروند، فقط باید در آن لحظه درسش را بگیری، لذتش را ببری و در مورد غم بدانی که میگذرد. اثرش میماند اما دیگر از زخمش خون نمیچکد.
🪽سمیرانویس
از ویتگنشتاین تا فرانکشتاین
امروز بعد از نماز صبح چون خوابم نبرد، پا شدم و بعد از خواندن قرآن و دعا، نوشتم. برنامهنویسی کردم. برای جلسهی عصرم با درمانگرم مطالب را نوشتم که هی از این شاخه به آن شاخه نپرم. برخی وقتها اینقدر از این شاخه به آن شاخه میپرم که مخاطب را میرمانم. گمانم هماتاقیام از دست پرحرفیهای گاه و بیگاهم مرخصی گرفته است. گرچه توی جلسه باز گمانم پرت و پلا زیاد گفتم. گرچه خیالم راحت است درمانگر ایمنی دارم. نگران روند جلسات نیستم.
توی وبیکار سرزبان، از الهه جان جمعبندی سرتیتر «پرسش از مفاهیم و ایدهها» از کتاب پرسشگری سقراطی را شنیدیم. الهه از کتاب ویتگنشتاین و رواندرمانی برایمان خواند. اسم دوم این کتاب از پارادوکس به حیرت است. جان هیتون آن را نوشته و نسخهای که من در طاقچه میخوانم را قنقوس با ترجمه شریفی درآمدی و طورانی منتشر کرده است.
از این پاراگراف پیشگفتار خوشم آمد: «یکی از اهداف کتاب پیشِ رو اثبات این واقعیت است که رواندرمانی زمانی بهترین نتیجه را خواهد داشت که درمانگر مانند آینه عمل کند و هیچ آموزه، تشخیص و «باید» جزماندیشانهای نداشته باشد. آینه صرفاً هر چه را رو به رویش قرار دارد منعکس میکند. آینه چیزی را تعیین نمیکند. بنابراین، درمانگر هم نباید چیزی را تعیین کند. درمانگر برای اثبات چیزی تلاش نمیکند، نه در پی اثبات برخورداریاش از تکنیک یا نظریهای خاص است و نه تلاشی برای اثبات برخوردار نبودنش از آنها میکند. این عبارت درباره رابطه آینه و درمانگر نیز صدق میکند. درمانگر نه ادعا دارد آینه است و نه تلاش میکند مانند آینه باشد و نه آینه بودن را انکار میکند. در این جا از صنعت استعاره استفاده کردهایم.» امشب علاوه بر این کتاب سری به کتاب ولی دیوانهوار شیوا ارسطویی زدم و فصل 15 اش را خواندم. اما توی یادداشتهایم در این کتاب از این خط خوشم آمده است: «گفت-آنها مُردهاند. آنها را یکییکی از کشوهای این آبانبار میکشی بیرون. آنها را فرانکشتاین میکنی.» فیلم فرانکشتاین را دیدهام و میدانم ماجرایش چیست. حالا ربط این دو تا کتاب چی بود؟ شباهتی را بین اسم ویتگنشتاین و فرانکشتاین احساس کردم. حالا باید کتاب ویتگنشتاین را بخوانم ببینم کیست. اسم یک کتاب دیگر که اسم ویتگنشتاین در آن است را دیروز در جزوهی درسی خواندهام «ویتگنشتاین-پوپر و ماجرای سیخ بخاری.»
در وبینار نویسندهساز هم ادامه این عبارتها «پارسال در چنین روزهایی» و «امیدوارم هیچ وقت» را 5 دقیقه نوشتیم. با این محدودیت که جملههایمان 5 کلمه بیشتر نباشد. دیگر نمیتوانستم همین عبارتها را بتکرارم. آخر خودشان بیشتر جمله را اشغال میکردند.
امروز مقدمه و بیانمسئلهی پروپزالم را اصلاح کردم. برنامهام این است فردا وقت بیشتری برای اصلاح بقیه بخشها بگذارم.
کمی هم از فیلم جوجو خرگوشه دیدم.
اگر هر صبح قبل از صفحات صبحگاهی نان و کره بگذارم بیرون هم لازم نیست ناشتایی قهوه بخورم و هم بین خاب و نوشتن فاصلهای نمیافتد. یک تیر و سه نشان است. خابنویسی سومیاش است.
خاب میدیدم دختری با گردنبندی چند تیکه در حال فرار است و گروهی دنبالش. مادرش هم عضوی از آن گروه بود. در تک صحنهای که یادم است دختر توی کمدی در فروشگاه قایم شده بود و نمیدانم چرا مادر هم در کمدی دیگر بود.
با این خطِ ناخانایم خیلی فرقی نمیکند خابنویسی و ننویسی.
یک راند هم باید یادم بیاید چه نوشتهام.
دو فصلِ متمرکز دُن کیشوت خاندم. دُن کیشوت که میحرفد میتوانم قیافههای شنوندگان را تجسم کنم. یکی لبهایش را مچاله کرده و چشم به آسمان دوخته. یکی به زمین خیره شده و چشمانش گرد است. دیگری با خود میگوید آخر گوشهایم چه گوناهی کردند؟
و اما دربارهی داستان در داستانهای کتاب جزئیاتش نظرم را میجلبد.
داستانِ این فصل مربوط به چوپانیست که از دستِ رد دختری مرده و حالا خاکسپاریاش است.
بیا. این هم خلاصهاش. چه جذابیتی داشت در مقابلِ آن همه جزئیاتی که در داستان است.
احساسم میگوید از آن داستانهاست که اتفاق میافتد و دهان به دهان میگردد و نویسنده هم در داستانش میآورد. تخیلم اینگونه میگوید و دوست دارد.
https://t.me/ReyhaneRabani
گزارش نیکم را طبق ادامه نویسی وبینار امروز استاد مینویسم.
جملات پنج کلمهای
-صبح زود بیدار شدم.
-نماز خواندم ودعا کردم.
-صفحاتصبحگاهی نوشتم.
-صبحانه آماده شد و خوردیم.
-همسر به شرکت رفت.
-پسر تا لنگهی ظهر خوابید.
-داستان کوتاه خواندم.
-با خواهر زیادی حرف زدم.
-ناهار زرشک پلو مرغ پختم.
-سالاد شیرازی درست کردم.
-بعد از ناهار خوابیدم.
-باهمسر جان هندوانه خوردم.
-برنامه گروه را نوشتم.
-در وبیناراستاد شرکت کردم.
-ادامه نویسی را نوشتم. با همان جملات پنج کلمهای.
پارسال درچنین روزی: با مدرسه نویسندگی آشنا شدم. استاد شاهین را شناختم. چه انسان شریفی است. ازروزگار سخت نجاتم داد. علاقمندم کرد به خواندن ونوشتن. چیزی که دوستش میدارم. آرزوی برگشتن گذشته را دارم، کارم تدریس بودونوشتن. که با مرگ عزیزانم پرکشید. شوک ناگهانیش نیمه فلجم کرد. درمان سالها طول کشید. جسمم با فیزیوتراپی خوب شد. اما روحم افسرده ماند. ترمیم نشد که نشد. خواستم، تلاش کردم، نتیجه نداشت. خواندن را شروع کردم. لذتش را چشیدم. کارگاهها را ثبتنام کردم. همچنان حلزون وار پیش میروم. تا نوشتن را بیاموزم.
چقدر سخت است اینگونه نوشتن. اگرچه به دل نمینشیند. ولی مهم انجام دادن است. چون اولِ راهم.به آن دلخوشم .
-درشادزی شاد بودم.
-به وبینار آقای چپانی رسیدم.
-فیلم انگیزه قتل را دیدم.
گزارش نیک امروز:
سالواژه «پستاندار درون»
_ صفحات صبحگاهی را نوشتم. امروز خواب واضحی ندیدم. اما هنوز در حسرتم که چرا خواب پریشب را همان موقع که بیدار شده بودم ننوشتم. آن حس، آن حضور و دلتنگی را اگر به موقع مینوشتم مانند تصویری شفاف سالها با من میماند. نه آنکه حالا هر چه تلاش میکنم تنها دورنمایی مه گرفته از آن رویا مانده برایم.
_ باز کمی شعر تمرین کردم.
_ وبینار نویسندهساز را بودم. آقای کلانتری شعری از حسین منزوی خواند. بیت اولش این بود:
با عشق اگر نتوان خفت
از عشق میتوان گفت.
بعد آزادنویسی کردیم با این جمله:
«پارسال در چنین روزهایی»
قرار شد جملههای کوتاه پنج کلمهای بنویسیم. اولین جملهام این بود: «قطعً هوا گرم بود». این روزها آنقدر گرم و جهنم است که چیزی در خاطرت نمیماند.
_ سارا چند روز است به عنکبوت روی سقف گیر داده است. هی برایش داستان میسازد و گزارش رفت و آمدش را میدهد. میگوید لامپ شکارگاهش است. خانه و آشپزخانهاش زیر تختخواب است و برای شکار کردن طعمهاش پشت قوطی اسپری پنهان میشود و بعد مانند کابوی تارش را به گردن مگسها و حشرات میاندازد.
_ کتاب حیرت را خواندم و دوست دارم باز بخوانمش.
https://t.me/mahnaz_roointan
ایدهای نو پس از بارها نوشتن و تمرین به ذهنم رسید که باید به آن بپردازم و ببینم میشود چیزی از توش درآورد یا نه. مشغول شستشوی بدن و موهایم شدم و از موهایم گلهمند شدم که چرا اینقدر چربند و آبرو برایم نگذاشتهاند. من بیچاره اگر دو روز نشورمشان، جوری خودشان را نشان میدهند که انگار سالی یک بار رنگ حمام را میبینند. آن هم چه حمامی! حمام عمومی. شامپوی مخصوص هم اصلاً در کار نیست و با یک صابون کار را درمیآوریم. پیداست که این موها، همان صابون هم انگار برایشان زیاد است.
عصر هم با خواهر انگلیسی تمرین کردیم و چه خوشم آمد از این فحشهای انگلیسی. به لحظات پایانی وبینار نویسندهساز رسیدم و کمی از صحبتهای استاد بهره گرفتم و از موسیقی که آخر کلاس گذاشت لذت بردم. بعد از خوردن چای و شیرینی به خانهی مادربزرگ رفتیم. فردا هم قرار است دورهمی برویم و هوایی تازه کنیم. البته اگر زن داییام با آن غرغرهایش بگذارد که خوش بگذرد. آخر باید یکی به این زن بگوید سرانجام با چه چیزی راضی میشوی؟ ای کاش که فردا منصرف شوند از آمدن. اما خب، امر محالی است، خدا بخیر کند.
امروز تعطیل بود. مامانم صبح بیدارمان کرد. بعد از صبحانه رفتم و کلی سایتهای مختلف را زیر و رو کردم تا برای دوستم که یک هفتهی دیگر تولدش است، کادو پیدا کنم. بعد از ساعتها گشتن، توت بگی پیدا کردم که به دلم نشست. مامانم همان را خرید. در این قیری ویریها مامانِ همان دوستم زنگ زد و گفت:《چرا کلاس زبان نیامدید؟!》و همان موقع یادم افتاد که آخ! کلاس زبان داشتیم! بهکل فراموشم شده بود.
باقی ظهر را حسرت خوردم (ولی شما حسرت نخورید، اصلا خوشمزه نیست) و با همکلاسیهایمان برنامه ریختیم تا برای دوستِ متولدمان جشن بگیریم. زیرزیرکی. راستش کل هدفمان این است که خامهی کیک را توی صورتش بمالیم. قبل از اینکه قضاوت کنید باید بگویم خامههایی که او توی صورتِ من مالیده خیلی خیلی بیشتر از این حرفهاست…
بعد هم رفتم حمام. داشتم میرفتم جزوهی شیمی را مرتب کنم که خالهام سر رسید و دیگر نمیتوانستم در اتاقم بمانم. عصرش هم بیرون رفتیم و الان تازه برگشتهایم خانه.
حالا هم میروم خستگی هایم را بالا بیاورم روی کاغذ. بعد هم سریال میبینم. بعدش هم عزمم را جزم میکنم تا فردا را مفید بگذرانم و در آخر لالا.
این را تا بهحال به کسی نگفتهام، ولی به شما میگویم. راستش را بخواهید پنجرهی اتاق من کاملا روبروی پنجرهی اتاقِ خانهی جلوییمان است. اتاقی از آن خانه که من هر بار با کنار زدن پردهها میبینم، یک چراغ دارد. چراغی که همیشه روشن است. در این ماههای اخیر هیچوقت خاموش نشده، به جز مواقع قطع برق.
نمیدانم چرا، اما امیدوارم فردا هم خاموش نشود.
امروز صبح مراسم دعوت بودیم.
بعد مراسم، یاسی دخترم، دخترعمه اش را هم مهمان ما کرد و تا ظهر خانه را روی سرشان گذاشتند.
اما من از رو نرفتم و در حالیکه خانه شبیه چهارشنبهبازار شده بود و از سروصدا لحظهای آرامش نداشتیم، آزاد نویسی و ادامه نویسی را انجام دادم و حتی نامهای برای خودم نوشتم.
بعد در همان سروصدا شروع کردم به سیاه قلم زدن، چون تمرکز مطالعه نداشتم. سیاه قلمِ بیچاره، مدتها بود سمتش نرفته بودم. در همین احوال بودم که پسر کوچک
خواهرشوهرم نیز به آنها پیوست و اکیپ کامل شد و نکن برایتان.
ناهار جایِ دوستان خالی، پلو مرغ گذاشتم.
تا آخر شب دویدم.
✓شب، خواب عجیبی دیدم. دو مار خطرناک را در کیسههایی نگه میداشتم و یکی دیگر نیز در کیسهای در دست عمویم بود. یکی از مارها از کیسه بیرون آمد و به شکلی عجیب به یک خودنویس تبدیل شد، اما همچنان خطرناک بود و با نیش خود دیگران را زخمی میکرد. خوابم مرا به فکر قلمی انداخت که شاید همان مار باشد، نیرویی خام و غریزی که وقتی به نوشتن تبدیل میشود، همچنان نیش خود را حفظ میکند.🐍🐍
✓ صبح را با نوشتن #رویانگاری آغاز کردم، خواب شبانه را از میان تاریکی بیرون کشیدم و به کلمه سپردم، تا تصویر مارها، کیسهها و خودنویسِ نیشدار، آرامآرام به شعر و رویا تبدیل شوند. 📖🖋️✍🏻
✓ امروز ه.برای یک دوست گمشده فال گرفتم، چهار چوبدست وارونه از رابطهای گفت که هنوز به قرارگاه امن خود نرسیده است، هشت چوب وارونه از سکوت و تأخیر، و سه چوب از افقی دور که هنوز چیزی از آن بازنگشته بود. ملکه چوب وارونه، غرور و ناامنی را میان دو سوی این فاصله نشاند. آبله از دگرگونی ناگهانی گفت، اما شش سکه وارونه هشدار داد که بازگشت، اگر رخ دهد، الزاماً به معنای تعادل نیست. و در پایان، اعتدال آرام آمد و گفت: نه تعقیب، نه گریز، بگذار فاصله کار خودش را بکند.🃏🃏🃏
✓ 🔫عصر را با چند مرحله بازی در جهان پرآشوب کال آف دیوتی مدرن وارفِر ۳ گذراندم. در مرحله Payload، آرام و محتاط از میان مزارع پیش رفتم، از کنار ماشین سفید گذشتم و نگهبانان را یکییکی از سر راه برداشتم. از دیوارهای شکسته و علفهای بلند عبور کردم و خودم را به سیلوی موشک رساندم. کارت دسترسی افسر کلاهقرمز را به دست آوردم و وارد اعماق تأسیسات شدم. سپس در میان راهروهای زیرزمینی و آتش دشمن پیش رفتم تا موشکها را متوقف کنم و در واپسین دقایق، با شتابی آمیخته به اضطراب، خودم را به سطح رساندم و برای بستن درِ سیلو به برج کنترل رفتم. 🪖🪖🪖🪖
✓ عصر در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم، ساعتی را در میان واژهها و جهان نویسندگی گذراندم و از گفتوگو درباره نوشتن، آموختن و ساختهشدن نویسنده بهره بردم، گویی دوباره به همان راه باریکی برگشتم که از رؤیا آغاز میشود و به کلمه میرسد.
✓👶🏻👶🏻👶🏻اغروب، خواهرم خبر داد که دامادمان به سفر میرود و او، در روزهای نزدیک به زایمان، دلش نمیخواهد شب را در خانه تنها بگذراند. از من خواست به خانهشان بروم و همانجا بمانم تا اگر شب، تنهایی خواست از پنجره وارد شود، چراغی روشن باشد.
بیدرنگ لباس پوشیدم و راه افتادم. گاهی آدم برای بعضی دعوتها حتی فرصت فکر کردن هم ندارد، فقط میرود، چون میداند حضورش میتواند اندکی از سنگینی شب کم کند.
وقتی رسیدم، کمی با خواهرزادهام، چیدا خانم، بازی کردیم. خندههای کودکانهاش در خانه میپیچید و فضای خانه را از جنس دیگری از زندگی پر میکرد، انگار آینده، پیش از آنکه به دنیا بیاید، همین حالا در اتاقهای خانه قدم میزند.
بعد، آرامآرام شب بر خانه نشست. به بستر رفتم و پیش از خواب، طبق معمول مدیتیشن 🧘🏻🧘🏻🧘🏻سپاسگزاری و قدردانی را ا ز آپایکیشن ارامیا Aramia گوش دادم.
و در آن سکوت آخر شب، به این فکر کردم که گاهی مراقبت کردن شکل بسیار سادهای دارد. گاهی نه دارویی میخواهد، نه کلمهای بزرگ، نه کاری شگفتانگیز. فقط باید کسی باشی که وقتی دیگری نمیخواهد تنها بماند، لباس بپوشی و به سمت خانهاش بروی.
شب، با همین حضور کوچک، آرامتر شد.
کانال تلگرام شخصی من :
https://t.me/draliandishmandir
أیدی اینستاگرام:
draliandishmandir
۱. صبح خواستم خودم را تا ساعت ۱۰ بخوابانم. نشد. زودتر از خواب بلند شدم. سه صفحه عهد روزانهام را نوشتم و بعد رفتم سراغ پروژه.
۲. حاضر بودم بروم حیاط را با کوچکترین جاروی دنیا بشویم و ۵ ساعت زیر آفتاب باشم ولی پای این پروژه ننشینم. چند بار به خودم فحش دادم. باز از دل خودم درآوردم و گفتم تجربه شد برایت. همهاش بخاطر مسیج احساسیه دوستم بود که فراموش کردم اصلن دیگر حوصلهی نقشه کشیدن و برآورد رمپ و تعداد جای پارک ماشین را ندارم. دست و شانهام هم درد گرفته. وقتی گفتم کمکت میکنم اصلن از مقیاس پروژه خبر نداشتم. پا خوردم.
۳. دلم لک زده بود برای خواندن مطالب جلسهی پنجم دورهی نویسندگی خلاق. فرصت نشد. باشد برای دفعهی بعدی که قبل از جواب دادن مسیج، یک نفس عمیق بکشم و بهتر فکر کنم و پاسخ بدهم.
۴. قرار بود این چند شب را مستمر گزارش نیک بنویسم. نشد. یک شب را وسط یک جنگ خانوادگی بودم. یکی داشت حقی را میگرفت و آن خانوم اجازه نداد. به آقایان برخورد و گفتند:« بچههایت را بزرگ کن و این کار مربوط به زنها نیست». و دیدم آن خانوم چطور حق خود را از حلقوم آنها بیرون کشید. گفتم: «قویترین زنی هستی که تا به امروز دیدم».
۵. مچ دست راستم و شانهام درد میکند. و هنوز چند روز دیگر باید مشغول این کارِنکبتی باشم. نکبت یعنی اجبار. یعنی وقتی شوقی نباشد. وقتی صدای بدنت را با درد بشنوی.
۶. خستهام. هوس پیتزا کردم ولی سیرم. نگرانم. گاهی غصه میخورم برای تمام کسانی که نمیشناسم ولی میدانم که چقدر این ماهها با نداری و بیپولی اذیت شدند. یا بیمار دارند و درگیر تهیهی دارو. ولی فقط گاهی غصه میخورم و کاری نمیکنم.
۷. سعی میکنم شبیهتر به نلسون ماندلا فکر کنم. امید. شوق زندگی.
سالواژه: خود کارآمدی
ورزش، کار، وبینارها و خواب؛ روتین تکراری هر روز من هستند. برایم سخت شده که کتاب بخوانم. برای انجام هر کاری چرتکه میاندازم. دوست دارم مهارتم را ارتقا بدهم، اما تسلط در چیزی که میخواهم، روند بسیار کندی دارد. دروغ چرا، این روزها برای یاد گرفتن هر چیز جدیدی دیوار گاز میزنم.
اگر در وبینارها کتاب خوانده نمیشد، عملا ورودی ذهنم صفر را رد میکرد. اگر شب بتوانم کارم را زودتر تمام کنم، میتوانم یک یا دو قسمت از سریال چینی جدیدم که اسمش «New Life Begins» است را ببینم. سریال چینی را میشود دید، چون کوتاه است؛ هر قسمت آن تقریبا ۳۵ تا ۴۰ دقیقه است. لوکیشنهای خوشگل و دیالوگهای باحالی دارد. حال و هوایش را دوست دارم. کاش دوباره بتوانم خواندن زبان چینی را شروع کنم.
در وبینار شعر این هفته، کلی شعرهای قشنگ خوانده شد. لذت بردم. دوره جدید را هم ثبتنام کردم. هیچوقت فکر نمیکردم بتوانم به شعر علاقهمند شوم، اما موضوعات از دید جالبی بررسی میشوند. دنبال کردن این جریان را دوست دارم.
از اینکه میتوانم تمام روزم را با کار کردن پر کنم، اصلا ناراحت نیستم. حال کسالتبار این روزها فقط با مشغول بودن، کمی ممکن است کمرنگ شود. اینکه با این شرایط قاسمپور توانسته تیممان را نگه دارد، واقعا دستمریزاد دارد. تمام تلاشم را میکنم که یک فرد کارآمد در تیم باشم.
از اینکه نمیتوانم آدمهای مورد علاقهام را ببینم، ناراحتم. امیدوارم بعدا شرایطش پیش بیاید. تعداد «بعدا»هایی که دارند به کارهای مورد علاقهام میچسبند، دیگر خیلی زیاد شده است. غمانگیز است.
سال واژه: پذیرش
مفیدترین کارهای امروز:
*پیج اینستاگرام را غیر فعال کردم، دیگر توان دیدن این حجم از محتوا را ندارم. از طرفی دیدن تصاویری که حتا بعد از ۷ ماه برایم قابل هضم نشده اند، باعث شدت ناراحتی و فرسودگی ام شده بود.
* قبل از پایان شیفت کاری، بیش از بیست دقیقه آزادنویسی کردم. ابتدا با آن اشک ریختم اما در نهایت به تصویری واضح از رویاهایم دست یافتم. همین امر موجب قوی شدن جوانه ی امید در ذهنم گشت. به راستی آزادنویسی همچون معجزه ای من را هدایت کرد.
* بخشی از غذای گربه های بیرون را صبح در مسیر منزل انجام دادم. با خیال راحت به منزل رسیدم.
* ظرف هایم را شستم تا از تجمع مورچه های سمج تابستانی جلوگیری کنم.
* با دوستم کمی چت کردم. در نهایت توانستم دو ساعتی بخوابم.
* بعد از مدتی امروز را به منزل خواهر اختصاص دادم. نهار و چای در کنارشان بودم.
* در مسیر برگشت به منزل، وبینار نویسنده ساز را سلامی دوباره گفتم. به ادامه نویسی دوم در پشت فرمان رسیدم. در اولین فرصت آن را روی کاغذ اجرا خواهم کرد.
*غذای گربه های بیرون را آماده کردم.
* وسایل ارسالی از خواهر به همسایه ی نازنین ام را بسته بندی کردم.
* غذای گربه ها را پخش کردم. در روز تعطیل کمی خوشحال ترشان کردم.
* وسایل همسایه جان را تقدیم کردم و از احوال شان جویا شدم.
* به گربه هایم رسیدگی کردم.
* با چشمانی ترک خورده از بیخوابی، خود را به گزارش نیک رساندم.
بخوان
با توجه
با دقت
گوش کن
با توجه
با دقت
بنویس بنویس بنویس
هر جور که راه میده، که میتونی، فقط بنویس
از صبح با خودم حرف میزنم، صفحات صبحگاهی نوشتم فقط،
پیادهروی نرفتم
زیادهروی در راه رفتنِ عقب عقب، کمرم رو به درد آورد.
مامان خانوم رو آوردم دو روز خونه ما بمونه دیدنی کنیم.
از صبح ده تا داستان برام گفته.
از هفتاد سال پیش.
از حرفاش میشه، کلمهبرداری کنم.
الان هم، داره منو نصیحت میکنه،
همون حرفایی که همیشه میگفت.
خداروشکر، چقدر تغییر کردم.
بازم به خودم مفتخرم.
برم
اگه بمونم هی از خودم تعریف میکنم.
با این که میدونم، تعریف از خودگُ…ه خوردنه.
https://t.me/ghesehaye_shokouh
ساعت 4 بیدار شدم و آماده. دوباره دریا ما را طلبیده بود. راستش تا در را باز کردم که ماشین را ببرم بیرون، ترس افتاد به جانم. تا حالا این موقع بیرون نرفته بودم از خانه. ولی هر چی بگی خوش گذشت. از دریای آرام. تا دیدن طلوع. تا دراز کشیدن روی آب. کلهی صبح توی دریا غیبت نکرده بودم تا الان که بسلامتی به افتخارش نائل شدم.
بعد از دوش گرفتن و آب کشیدن لباسهایم، یک ساعتی خوابیدم.
صبحانه خوردم و چای و کتاب و دفترم را آوردم توی هال. از کتاب «پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است خواندم». با پسر گپ زدیم. کمی نوشتم.
حین آشپزی و درست کردن سالاد شیرازی، به یک و نیم جلسه نویسندهساز گوش دادم. موضوع نوشتاردرمانی.
بعد از ناهار تمرینی که دیروز الهه داد را انجام دادم و فرستادم. بعد هم وبیکار را بودم. موضوع این هفته « مفهوم و ایده» بود. این که چقدر مفهومپردازی باعث مشخص شدن مرزها میشود. و نیز محل اختلافاتمان را هم روشن میکند. دلم خواست که حداقل یک روز هفته را اختصاص بدهم به مفهومپردازی و در کانال انتشار بدهم.
به خواهرشوهرم سر زدم. از وقتی مادرشوهر فوت کرده، تنهاست. خیلی وقت بود نتوانسته بودم بروم پیشش. عاشق قدیم است . عاشق نوستالوژی. موقع خداحافظی لبهی شالم را دست گرفت و گفت حاشیههاش مثل حاشیههای قدیمیست.
رفتم بازار کویتی. یعنی بهترین فرصت بود. دوستم شاید دو ماه پیش بهم سفارشی داده بود. آن دفعه که آمدم، یادم رفت برایش بخرم. این دفعه شد.
مسیر رفتن و برگشتن گوگوش گوش دادم. چقدر ترانه میچسبد بعد از دو جلسه کلاس شعری که با موضوع ترانه بود.
سر کوچه بودم که مامان زنگ زد. رفتم دنبالش و از خانهی خاله برش گرداندم.
وقتی میخواستم ماشین را بیاورم توی پارکینگ، فکر کردم راستی امروز رفته بودم دریا یا دیروز بود؟
کاریکلماتوری انتشار دادم.
نشستم پای گزارش نیک. شاید قبل از خواب دوباره بتوانم کمی مطالعه کنم.
مفهوم حسرت چیست
پارک وقتی خلوت است شبیه باغ خصوصی میشود. با لذت بیشتری پیادهروی میکنم. امروز بیشتر خودم هستم. با صدای بلند با پرندهها حرف میزنم. اگر باغ داشتم آنجا را از پرندگان میانباشتم. سار، قناری، بلبل، مینا، عروس هلندی، همه را آزاد میگذاشتم.
خانمی زیر آلاچیق بزرگ پارک، تنها نشسته است. حس میکنم دوست دارد با یکی حرف بزند. مینشینم، ده دقیقه از روانزخمش، صحبت می کند. پسرش اعتیاد داشته اما یک سال است پاک شده و سرکار میرود اما ترس از دوباره آلوده شدنش دارد. میگویم بیشتر از قبل هوای او را داشته باشد.
در کتاب «ذهن فریبکار من» سوگیریهای شناختی را با بیانی ساده و مثالهایی قابل لمس توضیح میدهد.
سوگیری «اثر حقیقت واهی»، در اخبار و کشورمان بسیار دیده میشود.
ثابت شده تکرار یک ادعا، اطمینان افراد نسبت به صحت آن را بیشتر میکند.
ادعای اینکه «در جنگ با آمریکا، چون ایستادگی کردیم، پیروز شدیم.»
واقعن پیروزی این است؟
جمع کنید دروغگوییهایتان را.
بعد از چند سال بیخبری، شمارهی دوستی قدیمی را مییابم. تلفنی نیم ساعت گفتگو میکنیم. دبیر زیستشناسی بود، الان معاون است. چه چیزها که نمیبیند از دختران محصل. مصرف مشروب و سیگار بین آنها عادیست. نوجوانها چه میخاهند از زندگی؟
چند برگ از کتاب «خلاف زمان» را میخانم جملهای برایم درنگ میانگیزد.
«انسان حیوانی است که حسرت میخورد، گرچه ما هنوز نمیدانیم کلمهی عجیب و غریب «حسرت» چه معنایی دارد.»
میتوانم معنایی برای حسرت بنویسم؟ اگر بخاهم مفهومپردازی کنم، با چه تصویر و رابطهای آن را مفهومپردازی میکنم؟
دریغ از آنچه گذشت یا آنچه میخاستیم و نشد، میشود مفهوم حسرت.
اینکه دوست دارم خانهها شلوغ و پر از مهمان باشد و سفرههای رنگین پهن باشد، اما نیست، حسرت و دریغ میکشیم.
چهل و پنج دقیقه، در سه نوبت آزادنویسی میکنم.
در وبیکار سرزبان الههجان پرسش از مفاهیم و ایدهها را جمعبندی میکند.
به پرسش از مفاهیم نیاز داریم برای روشنسازی اختلافات و امکان حلوفصل، به پرسش از ایدهها نیاز داریم برای شناخت تصوراتمان و تشخیص اصالتشان.
و اینکه مفهومپردازی کار سختی نیست البته در حد معمولش، چون بقول ویتگنشتاین: «ما از هر چیزی پیشزمینهای برای درک داریم.»
در نویسندهساز ادامهنویسی میکنیم با جملههای کوتاه. امیدوارم هیچوقت از خاندن و نوشتن دور نیافتم. مشتاق باشم. حیرت در من زنده باشد. از رکود نهراسم. درجا زدن بخشی از مسیر است.
یک ساعت وقت میگذارم و چند صفحه از کتابچهای را که میخاهم منتشر کنم، ویرایش میکنم. پروژه طولانی مدتیست که باید بیشتر برایش وقت بگذارم.
امروز نمرهی نه میگیرم.
لیست کارهای امروز:
۱ـ خطخطی کردن. گوش دادن به هامون. ادامه دادن نه مثل یک شهاب سنگ، مثل یک حلزون.
۲ـ توی کافه رادیو نشسته بودیم. نور کم بود و جز پخش میشد. مردی خیلی آرام با تلفنش صحبت میکرد و از طبقهی پایین صدای بهم خوردن لیوان ها و ظروف میآمد و من با صدای نیمه گرفتهام داستان «ته تلخ خیار» را برای همنشینم میخواندم. جملهی آخر داستان این بود: «زندگی قورباغه زندهای است که نابینایی آن را با اشتها میخورد.»
۳ـ تماشای آسمان شب. شکار شهاب سنگ.
ادامه میدهم. دست در دست خود.
سالواژه: صلحخویشی
نیکهای امروز:
۱. تمام کردن کتاب بیگانه کامو و تفکر و نوشتن دربارهی آن
۲. شروع کتاب سقوط کامو
۳. گپ زدن با دوستم
۴. آزادنویسی
۵. شرکت در وبینار نویسندهساز
۶. شرکت در وبینار سرزبان
۱. این روزها چالش داستانکنویسی بدجور به من چسبیده. ولکن هم نیست. یک محک خوب برای کوتاهنویسی خلاقانه و غافلگیر کننده. اولین بار است که در مورد موضوعاتی که انتخاب خودم نیست و ژانرهای مختلف مینویسم. البته نوشتن داستانک از قبل هم علاقه شخصیام بود. از زمانی که در کارگاه «قصه ریزه» شرکت کردم. در این چالش هم ریز ریز جلو میروم تا قلمم پروار شود.
۲. با زهم این روزها شلختهنویسی در گروه «سمپوزیوم نویسندگی» بدجور من را به تکاپو انداخته است. از خودم خوشم آمده است. نسخه شلختهی آزاده. یک نسخه ناب.
۳. نوشتن رمانم به دستانداز رسیده. برای فصلهای جدید نباید شلخته باشم. امروز ذهنم را مرتب کردم و چند صفحهای را یادداشت برداشتم از آنچه در فکرم است و به ساختار فصلهای جدید فکر کردم. تا سر فرصت مرتب شده آن را تایپ کنم.
۴.چقدر وبلاگ سایتم را دوست دارم.
۵.ورزش هم که سر جای خودش است. حتی در روز تعطیل. هر روز سنگینتر البته همراه رژیم چربیسوزی.
باشد که رستگار شوم.
– حدود ۱۳ ساعت بدون وقفه روی پروژه سئو کار کردم. کار دو هفته را در یک روز انجام دادم. الان خیلی خستهام.
– دربارۀ مارکتینگ اتومیشن فیلم آموزش دیدم. قرار نیست با یادگیریاش کار خاصی بکنم. فقط برای اطلاعات عمومی بیشتر سراغش رفتم. خیلی یادگیری چیزهای جدید را دوست دارم.
– وبینار نویسندهساز و قصهقصه هم شرکت کردم.
– متنی را شلخته نوشتم و فرستادمش در گروه سمپوزیوم.
– چند صفحه از سنگ صبور چوبک را خواندم و الان هم مینیسریال the guest را شروع کردهام.
– آخر شب قبل از خواب وقت آزادنویسی است. میدانم دیر است ولی چارهای ندارم.
گزارش میگ میگ
خب خب خب.
امروز تا ساعت نه توی اتاق لولیدم. توی گوشی. توی جارو. توی صبحونه.
بعدش دانلود زدم همهی اون آهنگایی که استاد شاهین حنجره طلا برامون خوند.
بعد راه افتادم توی جاده سمت خونه و پلی کردم.
رسیدم خونه. نشستم ترانهمو واسه اهل منزل خوندن که دیدم بعلهههه. میلنگه وسطش. میدونستم اما ننهام به روم آورد. دیگه هی باهاش ور رفتم تا درست شد. بعدم کتاب «میرا» رو خوندم فضای دارکی. چی بهش میگن خلاف آرمان شهر بود. زوتوپیا بود یا سایکوپتیا یا هیچکدوم. اینا رو الهام فلاح توضیح داد توی نقد و بررسی. قبلشم که جلسه الهه جون بود. بعد الهام فلاح و بعدشم آقای چپانی. بعدم نشستم ته « کتاب کودک، انسان خانواده» رو درآوردم.
نویسنده سازم بودم البته وسطاش هم گوش به فرمان پدر بودم.
این بین هم حرف زیاد بود با آبجی و ننه که قابل پخش نیست.
عزت زیاد. مرحمت شما متداول
ایستیراحت زیاد.
کاش بستنی انبه با روکش شکلات داشتیم.
نویسندهساز. نوشتن همان زندگی است.
استوری از پنکه. خاهر خندید. نمیدانم چرا.
در فکر یک دورهمی نوشتن و خاندن حضوری و پیدا کردن آدمهای پایه.
چیدن برنامهی تفریحی فردا.
روزگفتار و نوک زدن به کتابها.
پستنویسی.
گپ با ندا. تیکیدن تقویم تیکتیکانی.
آزادنویسی. پریشاننویسی. یلهنویسی.
سالواژه: اندیشهنگار
امروزِ ابری
امروز روزم خیلی بیرنگ و لعاب پیش میرفت. در وسط کارهای خانه، دخترکم دستم را گرفت و مرا نشاند تا برایش کتاب “بغلم کن” از شارلین چوآ را بخوانم.
بعد تصمیم گرفتم که دربارهی “به تعویق انداختن” اینطور بنویسم:
شبیه به یک ابرِ نرم و گرم است؛ مهربان به نظر میرسد و صدایش شبیه به لالایی است. اما دستهایش… دستهایش مثل آهنِ گداخته به روح من میچسبند.
هر بار که میخواهم کمی بنویسم، کتابی را باز کنم و بخوانم و یا ورزش کنم، با لبخندی مرموز میآید، دستم را میگیرد و آرام میگوید: «عجله نکن… اول چای درست کن… کمی در یوتیوب پرسه بزن… بعد، هر چه میخواهی بکن، فقط حالا نه!»
و من، در غبارِ شیرینِ دنیای او غرق میشوم؛ تا اینکه ناگهان میبینم خورشید بیصدا رفته است و من، با دستهایی خالی و قلبی سنگین، در سکوتِ شکست ماندهام.
او هرگز وجود ندارد. فقط یک «خیالِ غولآسا» است؛ دزدی که لباس مهربانی پوشیده تا انرژی مرا بدزدد.
بلند میشوم. در حالی که هنوز ته دلم از بیهوده کاری لذت میبرم، رو به او میکنم و با تمام وجود فریاد میزنم: «نه!»
و اتفاق عجیبی میافتد؛ هر بار که «نه» میگویم، جادوی او میشکند و جثهی غولپیکرش کوچک و کوچکتر میشود.
حالا لیست کارهای روز کنار دستم است؛ نقشهی پیروزی من. به هر کار در این لیست میگویم: «آری!» و با هر «آری»، دیوِ خیالیام آب میشود، کوچک میشود، تا جایی که دیگر چیزی نیست جز یک سنگریزهی بیزار در گوشهی ذهنم.
یک راز کوچک:
«فقط شروع کن… حتی اگر یک قدمِ کوچک باشد.»
قبل از رفتن به رختخواب و تمام کردنِ نوشتنِ گزارش روز، کتابی از آلن دو باتن به نام “در باب مشاهده و ادراک” با ترجمه امیر امجد را در دست گرفتم.
در صفحههای آغازین با ادوارد هاپر آشنا شدم و با درونمایهی تنهایی در کارهایش. نقاشی “اتومات”، همان عکسی است که روی جلد کتاب هم آمده است. چند عکس کوچک از آثار او هم لای کتاب بود؛ هوس کردم آنها را قاب کنم و به دیوار بزنم.
چرا این کتاب؟ من خیلی اهل گالریهای نقاشی نیستم، اما تازگیها متوجه شدم که نقاشیها کلی حرف برای گفتن دارند و کلی ماجرا. برای همین بود که رفتم به سراغ خواندن کتاب “در باب مشاهده و ادراک”.
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
ااا حلزون چه داغانی امروز؟ انگار که شکسته باشی.
سالواژهام نوگرایی
1- رسمن هفته را شکست دادهام و از تعطیلات خود لذت میبرم. خوابم تا حد خوبی تنظیم شده.
2- در فهرست کارهای بایدم، چند مورد داشتند کپک میزدند که امروز به سرانجام رسیدند.
3- در راستای نوگرایی، آموزش کدنویسیم را ادامه دادم.
4- تلگرام را که باز کردم، یکباره انبوه پیامهای ناخوانده به چشمم خوردند. قبلن هم بودند. ولی خب ذات آدم است که بعد از مدتی، به دیدن آشغال هم عادت کند. پیام نخوانده که سهل است. امروز ولی نخواندهها را تعیین تکلیف کردم. از بعضی جاها لِفت دادم. بعضیها را آرشیو کردم. چندتا را هم خواندم یا صفرشان کردم که از این به بعد بخوانم. حالا تلگرامم زلال شد. زلال نگهش میدارم.
4- به یک کانالِ فروش کتاب دست دوم بر خوردم. یک نفر کتابخانهی شخصیش را برای فروش گذاشتهبود. «جای خالی سلوچ» و «کافکا در کرانه» را از ایشان برداشتم. کتابخانهاش تنوع کاملی داشت. لینک کانالش را در دفتر هوا کردم. اگر علاقه به خرید دارید، به دفتر پربرگم سر بزنید.
5- بعد از چند روز، به داستان کوتاهم برگشتم. عنوان داستان و چند تا جمله را دوباره ویراستم. امیدوارم قبل از انتشار در سایت، دوباره شانس ارسال داشتهباشم تا نسخهی آراستهتر و خوشنامتر را بخوانید. اسمش شد «بوم بیرنگ».
6- چند خطی شبهشعر سریدم و در دفتر گذاشتم. احساسم به شعرنویسی مبهم است. هم میترسم که استعدادش را نداشتهباشم، هم خوشم میآید که قلمم را روی دفتر شعر، قلقلک بدهم. آمّا حقیقتن الان فرصتش نیست. با اینکه داستاننویسی را خیلی دوست دارم، ولی شاید شعر و شعرماهی را روزی مزمزه کردم.
7- خواستم فیلمی ببینم، سایتش باز نشد. چند سایت دیگر را هم امتحان کردم. نشد. حسابی خیط _و به قول اصفهانیها کِنِف_ شدم. شرمندگیش برای کسی که پیچ اینترنت را شل و سفت میکند.
8- کتاب فلسفهی مواجهه با دیگری را ورق میزنم.فهمیدم که پیکاسو بعد از مواجهه با اِلوار، نگاهش به زن را از «مصرفشونده» به موجودی منبع الهام یا شاید موجودی همتای مرد تغییر داده.
9- سپاسگزار بودنم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
-نقطهگذاری مرور کردی؟
-آره، الان یکم یکپارچهتر بهش فکر میکنم.
-یکپارچهتر یعنی چی؟
-یعنی اگه کسی پرسید، نقطهگذاری به چه کارمون میآد، میتونم راحت بگم باهاش نوشتهها رو سریعتر میخونیم و میفهمیم.
-پس اینم میتونی بگی که علامتنگارشی باید خوندن رو سهلتر و سریعتر کنه؟
-یه جورایی آره.
-دیگه چیکار کردی؟ چی دیدی؟
-انقدرم سرم رو تو لپتاپ و موبایلم فرو کردم، چیزی نمیبینم.
-چه حیف! اگه چیزی نبینی، چی رو میخای بنویسی؟
-نمیدونم! عوضش به بوی پیاز فکر کردم، به بوی غذا. بوی غذا وقتی آشپزش بد باشه، یا وقتی خوب باشه، بوی غذا اون اول که داره میپزه، یا اون آخرا که دیگه پخته. بو چقدر مهمه نه؟
-خیلی، ولی من به بوی غذا فکر نمیکنم. بو باید بوی طبیعت باشه، بوی میوه، بوی گل، بوی خاک. بویی که آدم میسازه رو دوست ندارم.
-حتی بوی عطرو؟
-بوی عطرو کمتر از بوی طبیعت، بیشتر از بوی غذا.
-تو چیکار کردی امروز؟
-خابیدم. بالش و پتوم رو بغل کردم، مثل کوالا که درخت رو. بهزور قهوه یکم بیدار شدم.
-خب بعدش؟
-هیچی دیگه، اثر قهوه پرید دوباره دارم میخابم.
-فقط قبل اینکه بخابی، آدرس کانالتم میگی؟
-باشه، ایناها، تازه پست تازهام هوا کردم بعد قرنها.
https://t.me/lenaamirii
مستی سهشنبههای شعرماهی تا چند وقت با منه. تو غوغای روزمرگی که از هر دری تو رو به درون میکشه، رهایی آسون که هیچ، گاهی ممکن هم نیست. اما شعرماهی حس رها شدنه. خصوصا وقتی پات باز بشه به دنیای ترانه. با همین مستی بیدار شدم و بعد از صفحات صبحگاهی رفتم سراغ کتاب «پاکت بیتمبر و تاریخ». همراه با ترانههای بینظیر زویا زاکاریان، مصاحبه مفصلی میخوانیم که اطلاعات موثقی از او به ما میدهد. با لحن و بیانی که کم از وزن ترانه ندارد. مثلا درباره پدر و مادرش میگه:«یکی طرفدار دین، یکی طرفدار لنین.»
با پدر و پسر زدیم به دل طبیعت. خرچنگ دیدیم و رودخونه. جایی اطراق کردیم که روز محل عبور سطح عمیقی از آب بوده و حالا فقط سنگهای کف رودخونه باقی مونده با آهی از حسرت تو نگاهها. رودخونه جاجرود بیشتر روزهای سال یا از بیآبی خشکه یا برای هدایت رودخونه به باغهای جاجرود. امروز خوششانس بودیم که، به قدر تنی به آب زدن و زابراه کردن خرچنگها،جاری بود.
همچنان ترانه خوندم و ترانه شنیدم
جلسه کوچینگ با برق نگاه مراجع و صدای خندههاش شوقانگیز میشه. دلت میخواد این لحظه رو قاب کنی تا ابدی نگهداری کنج دلت.
دوباره ترانه.
حدودا یک هفته از تعویض گلدون و قیم گذاشتن برای پیتوسم میگذره ولی هنوز بیجونه. اسمش رو گذاشتیم گیسو. امیدوارم زودی خوب بشه.
شکیبا اسکاف
«برگِ تر خشک میشود به زمان
برگِ چشمان ما همیشه ترست»
آخ سعدی جان، پس شما هم فهمیده بودی که زور زمان به خشکاندن برگ ترِ چشمان ما نمیرسد؟
شما که دستت به زبان میرسد بگو به آدمها که زمانْ وهم است، کمدوام است، سرد است، مچاله است.
بگو که اگر برگ تر خشکیده، نه از همت زمان بوده.
بگو که زیادی گنده کرده بودیم زمان را.
برگ تر را حادثه خشکانده و برگ چشمان ما را حادثه تر کرده و حادثه کجا در زمان میگنجد؟
حادثه در قلب جا میگیرد و تنها آن هنگام از یاد میرود که قلب ایستاده باشد.
(گفتیم یک چیزی بخوانیم که حال قلبمان بهتر شود، بدتر شد. در آن قصه هم کسی، کسی را از دست داده بود. بوی روغن سمنو به موهایم چسبیده است و بوی نبودنت به قلبم. با شستن پاک نمیشود، با زمان که اصلن پاک نمیشود. در آن قصه چتری بود و در این قصه برگی هست؛ برگی تر ، که هیچگاه خشک نخواهد شد.)
الهی شکرت…
خروسخون است، خواب خراب و حال خوب است. ده دقیقه با کائنات اختلاط کردم و سیب گلاب و آب خوردم. بعد نشستم پای کار. تا یازده پشت هم کار کردم فقط،دقایقی جابجا و بلند شدم. برق رفت و دو ساعت بیبرقی برای تقویت سرشانه و بازو عرق جبین ریختم. دوش آب سرد گرفتم تا مغز خزندهام هول کند و خبردار در خدمت فرمانهایم باشد.
باز با داستان پافیلی دقایقی میخکوب شدم.
اینترنت شل کرد من هم محبور شدم شُلال شوم روی تخت و مبل
دو تماس کاری گرفتم و هی رفتم و آمدم و نوکی به شلهزرد پرمغز و عطر همسایه زدم.
هر چه کردم، نتوانستم فصل اول ۱۸۳۸ را دانلود کنم.
باید بخوابم قبل از پنچر شدن
۱۴۰۵/۰۵/۲۱
سال واژهام : خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰
امروز مهمان داشتیم.
صبح صفحات صبحگاهی نوشتم.
غذا برای نهار آماده کردم با مخلفات اطرافش.
راجع به چند فیلم تویِ گروه نویسندگان خلاق نوشتم.
از مهمانهام پذیرایی کردم.
حمام رفتم.
شام حاضر کردم.
سریال لاکی رو شروع کردم.
آدرس پیج تلگرام هم اینجا سنجاق میکنم🧷
https://t.me/pichesabz
📝 #گزارش_نیک 92
1_نوشتن سه داستانک کوتاه و ترسناک درباره کمد
2_کشیدن و رنگ آمیزی طرح فلفل قرمز
3_کشیدن و رنگ آمیزی صلبیه چشم
4_شرکت در وبینار روزانه استاد کلانتری و آزاد نویسی
5_ شرکت در وبینار خانم علیزاده با موضوع ایده پردازی و مفهوم
6_شرکت در وبینار خانم صادقی با موضوع مرز بندی
7_ شرکت در وبینار آقای چبانی با موضوع کنترل
8_صحبت با داداش و قصه خوانی برای او
9_دیدار کوتاه مادربزرگم
10_شروع قسمت اول تا چهارم سریال ژاپنی ۲۵ سال با تو
11_تدوین از سریال ژاپنی عشق زیر آسمانی آبی با آهنگ مازیار فلاحی
12_مطالعه کوتاه و آزاد کتابی در زمینه حقوق
پ. ن: روز پر باری داشتم به امتیاز دهی اعتقادی ندارم اما از نظر توصیفی عملکرد امروز روخیلی خوب خواهم داد.
چنل تلگرام Maryamwriter_2@
گزارش نیک ۹۲ فرح
✍️ورزش و نرمش صبجگاهی
✍️خوابنگاری ( امیدوارم تعبیرش خوب باشه)
✍️گزارش ۹۱ دوستان نویسندهام را خواندم و حظ کردم حالا تا ظهر میرم و میام تکه تکه آنها را میخوانم.
کاری که دوستان نویسندهام می کنند حذف “ واو” در خواندن و خوابیدن هست. ابتدا برای من “آد” عجیب و غریب بود. ولی الان تصویر ذهنی در مغزم ساختهام . چه اتوماتیک داره جا باز میکنه. اگرچه اعتقادی به این تغییر رسمالخط ندارم.
می دونید زبان فارسی، عربی و اینجور زبانها با رسم الخط شکل و تصویر، که در ذهن حک میشود، اشتباه را با دیدن کلمه متوجه میشوید مثلن : صابون / سابون، زود غلط دیکته و نوشتار را میفهمید و…
✍️امروز از خونه مادرم آف دارم معافم و برادرم تا شنبه مسئول کارهای مادر هست.
ویس و فایل صوتی که در اسنپ رفت و برگشت گوش میدادم را انجام ندادم. شاید موقع نظافت در آشپزخانه اگر تلویزیون بذاره باز فایلی را گوش بدم.
✍️تایپ دست نوشتههایم.
✍️تغذیه کانال فرحنامه با دو موضوع
✍️روزانه نویسی سهمیه بعداز ظهر.
✍️شرکت در وبینار نویسنده ساز شاهین کلانتری و نوشتن جملات ناتمام و ریلکس شدن.
✍️خواندن اشعار اردلان سرافراز / شهریار قنبری/ زویا زاکاریان/ سعید دبیری / فرامرز اصلانی حظ معنوی بردم . و چه قصه هایی پشت بعضی از ترانه هاست . چه خوبه که با این وجه از ترانه آشنا شدم. خدا را سپاس.
✍️ بازخورد به کاریکاتور و نقاشی حلزون مدرسه نویسندگی:
حلزون در فضای سیاه رفته و انگار عزاداره و گریه هم زیاد کرد که چشم و چارش از حالت طبیعی خارج شد. دعا میکنم که حلزون مدرسهمون همیشه شاد و سرحال و سالم از لحاظ روحی و جسمی باشه. امین.
با همکاری خستگی گزارش نیکم را روی دوش سهراب میگذارم
و شکستم، و دویدم، و فتادم
درها به طنینهای تو وا کردم.
هر تکه نگاهم را جایی افکندم، پر کردم هستی ز نگاه.
بر لب مردابی، پارهی لبخند تو بر روی لجن دیدم، رفتم به نماز.
در بن خاری، یاد تو پنهان بود، برچیدم، پاشیدم به جهان.
بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن، و به خود گستردن و شیاریدم شب یک دست نیایش، افشاندم دانه راز و شکستم آویز فریب.
و دویدم تا هیچ و دویدم تا چهره مرگ، تا هستهی هوش و فتادم بر صخره درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم، لرزیدم.
وزشی میرفت از دامنهای، گاهی همره او رفتم.
ته تاریکی، تکه خورشیدی دیدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم.
سهراب سپهری
سالواژهام: ریلگذاری
صفحات صبحگاهی و خوابم را نوشتم.
داستانم را به تمام کردم و فرستادم.
فیلم cast away را برای بار دوم دیدم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. باز آزادنویسی با کلمات شروعکننده داشتیم. خیلی خوب بود. من واقعاً این شیوه را دوست دارم. ذهنم باز میشود.
شب با دختر عموهایم رفتیم باغ.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
گزارش نیک”1405/5/21″ مردادماه. روز چهارشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریههای ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
کتاب”عقربکشی” از شهریار مندنیپور را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
کتاب”خسروخوبان” از رضا دانشور خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
نویسندهساز شرکت کردم.
قصهقصه را شرکت کردم.
داستانکوتاه ۶ کامل کردم و چک کردم ظهر فرستادم. پیشنمایش دیدم اما بعدن دوباره رفتم در سایت نبود. فکر کردم نرفته دوباره بعد از نویسنده.ساز اومدم بفرستم سایت میگفت تکراری. خب حتمن رفته.
https://t.me/speechoff
☄️خیلی تلاش کردم خابم را فراموش نکنم. اولش توی مدرسه بودم بعد هم دانشگاه. بیخود نیست بندنافم را توی مدرسه انداختهاند.
☄️هرجا بودم سعی کردم کتاب«خشم در هارلم» را تمام کنم.
همزمان سی صفحه از کتاب «دوستان قدیمی» خاندم.
بعد نمیدونم چه خبره. همش هارلم، هارلم میشنوم.
(الان وسط گزارش دچار ابهام شدم دارم محاوره مینویسم یا چی؟)
☄️کمی آزادنویسی برای خالی شدن ذهن.
(متاسفانه تکهای از یه یادداشت رو اشتباهی انداخته بودم، دیدم توی سطل کوچک ظرفشویی نوشتهام: ترسیدم؟ معلومه که ترسیدم. اول یادم نبود من نوشتم و فکر کردم مال کتابه. بعد دیدم نه مال منه. همیشه دیدم نوشتهها برام تازگی داره. یعنی بعد دوارده سیزده سال چه تازگیای داره برام. برای همین فکر کردم اونقدری که فکر میکنم در خانواده برونگرا نیستم. همه ی ذهنیاتم نوشته میشن.)
☄️فیلم «هانا کره» را دیدم. اگر کتابی منتسب به فرار از کرهی شمالی خونده باشید، مثل« فرار از اردوگاه شماره ۱۳» یا «دختری با هفت اسم» با تماشای این فیلم بخشی از مصائب پس از آن را حس خاهید کرد.
☄️ پیادهروی دیروقت. از شبهای کوچه دل خوشی ندارم.
(نیازمند پیادهراه شهروندی هستم. اگر روزی منسبی در شهرسازی داشتم چاره میکردم)
☄️امروز یه زن شهری دراماتیکم که ساندویچ مرغ و سبزیجات درست کرده.
☄️رسانه شخصی: https://t.me/setabdi
(موسیقی: time back)
سالواژه: تغییر
۱- امروز دلتنگی در تکتک لحظاتم جریان داشت؛ دلتنگ آدمهایی که زمانی بخشی از زندگیام بودند اما چون قرار آدمها در زندگیمان ماندگار نیست، رهگذر شدند و رفتند. حتی دلم برای لحظهها و دقیقههایی که کنارشان گذراندم هم تنگ شده بود.
۲- امروز در راستای سالواژهام چند مقاله خواندم و راهکارها و اقداماتی را که میتوانند در مسیرم اثرگذار باشند، یادداشت کردم تا سالواژهام فقط یک کلمه روی کاغذ نماند.
۳- امروز با مامان درباره وابستگی و آسیبهایش صحبت کردیم. وسط حرفها یاد خاطرات فوت مادربزرگم افتادیم و فضای گفتوگو رنگ غم گرفت. همانجا برای لحظهای از وابستگیهای عاطفی خودم ترسیدم؛ از اینکه دوست داشتن آدمها چقدر میتواند هم شیرین باشد و هم ترسناک.
۴- برای قدم زدن به پارک رفتم و طبق قراری که مدتی است با خودم گذاشتهام، سعی کردم از جزئینگری غافل نمانم. چشمم را روی سنگفرشها، درختها، آدمهایی که از کنارم رد میشدند و آسمان چرخاندم و اجازه دادم ذهنم کمی از خودش فاصله بگیرد.
۵- خوشحالم که امروز نگرانی سراغم نیامد، هرچند چند لحظهای از ناراحتی مامان ناراحت شدم. سختترین قسمت ماجرا این بود که جز همدلی و گوش دادن، کار دیگری از دستم برنمیآمد.
۶- امروز یاد کلاس پنجم افتادم؛ یکی از همان دفعاتی که امتحان کتبی ریاضی را خراب کرده بودم. معلم عصبانی پای تخته صدایم کرد و وقتی دید مسئله را درست حل میکنم، به جای خوشحال شدن شروع کرد به کتک زدنم. آنقدر ادامه داد تا خانمی که برای بازرسی آمده بود، رسید و عملاً فرشته نجاتم شد. امتحان نهایی ریاضی را هم تجدید شدم؛ خدا را شکر معلم بختبرگشته عمرش به دنیا بود و سکته نکرد.
۷- اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، ۷ از ۱۰ میدهم؛ چون با وجود اینکه فعال بودم و کارهایم را انجام دادم، روزم کمی یکنواخت گذشت و همین یکنواختی از انرژیام کم کرد.
صبح دمید و بیدار شدم کمی دیرتر مثل کوه سنگین و کرخت بودم بصورت سینه خیز خودم را روی زمین کشیدم و روی پا ایستادم دستهایم را کشیدم بلکه بیدار شوم. صورتم را شستم وضو گرفتم بین خواب وبیداری نفهمیدم چه گفتم فقط آخرش خبر شدم و دارم میگویم وآل محمد. میخواستم دوباره بخوابم تعطیل بود و سکوت اما همسرم لباس پوشید و با حالتی سرخوش گفت چرا حاضر نمیشوی من که به زور با خدا حرف زده بودم سکوت کردم و با عجله پوشیدم و به پیاده روی رفتم برگشتم دخترم در خواب بود. یک ساعت دیگر خوابیدم تمام برنامه ریزیام با تاخیر بود. نمره امروزم را نه میدهم و واژهای در سرم چرخ زنان اینور و آنور میشد تا بلاخره نوشتمش و از دستش خلاص شدم واژهی شندره بود. ساعت یازده صبح به مدت یک ساعت آزاد نویسی کردم. رویا پردازی هم در باره داستانک کردم و رمانی را که میخواهم بنویسم طرحی برایش ریختم. در باره اوضاع وخیم و در حال موت اقتصاد با همسرم حرف زدم گفتم باید برای خانه بیشتر خرج کند. گرانی همه را نگران کرده است. کتاب را که دو بار خوانده بودم ورق زدم انگار نخوانده بودمش چند صفحه از آن را خواندم یادآوری شد و تصمیم گرفتم دوباره بخوانمش نام کتاب از انشا تا نویسندگی نگارنده جعفر ربانی . اگر در گردنم سالواژه تعهدورزی آویزان نبود امروز تا ظهر میخوابیدم. به وبینار نرسیدم. صبح زود هنگام پیاده روی خاطره تاب بازی در حیاط خانهی کودکیم زنده شد و به مدت پنج دقیقه در پارک تاب بازی کردم و از این عالم بزرگسالی کنده شدم. فیلم ندیدم فرصت نشد. در پایان و کات به همه چیزهای خوراکی ساعت نه شب یک لیوان خاکشیر خوردم. بیایید به کانال تلگرام من سری بزنید
https://t.me/notetoday1
-سالواژهام: تدریس.
-گوشیتکانی. مرتب کردم و گردگیری فایلها.
-آزادنویسی.
-نوشتن یادداشت کانال.
-گم شدن در پایانِ «مردی که در غبار گم شد».
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly