گاه میپناهم به کتاب تا لرزه به اندامِ افکارم بیندازم.
مثلن در «درخششهای تیره» میرسم به اینجا که «فرهنگ ما در واقع فرهنگ شبیهسازی است. به یک نگاه میتوان دید که نظامی راه فردوسی را میرود، بیآنکه به او برسد، حافظ شبیه سعدی و خواجو است، عراقی شبیه عطار، و مولوی ملغمهای از همه اینها به اضافهی خودش!*» میلرزم. میلرزم؟ میلرزم اگر باورهایم را به پرسش بکشم، چرا که «پرسیدن زادگاه اندیشیدن است.»* و «با هیچ تردستی و دستاویزی نمیتوان ناپرسیده اندیشید.***»
پاداش مطالعه جرقهی پرسشهاییست که تنها با نوشتن-اندیشیدن شعلهور میشوند.
شاید نخستین پرسشی که بهتر است به آن بیندیشیم این باشد:
آیا پرسشهایم بهراستی پرسشند؟ با این پندار که هر حرفی که تهش علامت سؤال بیاید پرسش نیست.
قوت پرسش را با رنجها و چالشهای همراهش باید سنجید.
بهمن فرسی سروده بود:
«دیگر
نه خاک
نه افلاک
نه گرایش
نه نیایش
دیگر
همه پرسش.»****
*آرامش دوستدار، نشر فروغ آلمان، چاپ سوم، ۳۷
ص۳۷
**همان، ص۳۸
***همان، ص۳۹
****یک پوست یک استخوان، نشر دفتر خاک، لندن ۱۹۹۴، ص۹۲