من که حسش میکنم. او هم حالا چند وقتیست که حسش را گرفته کف دستش و مدام باهاش مرا نوازش میکند. خیال میکند نمیدانم شبها وقت خواب، بیدار میماند و مرا ناز میکند. فکر میکند اگر خیالاتم را بگذارم برای خودم چه اتفاقی میفتد؟ میتوانم از خیال او رها شوم؟ فکر میکند اگر روزها کنار گاز باشد و گرمایش کل خانه را بردارد، نمیفهمم غذایش کم شده و دارد الکی قاشق به ماهیتابه میزند؟ هر بار دستش را جلویم میگیرد، بیشتر به بوسههایم عادت میکند. بیشتر مرا در آغوش میگیرد. بیشتر از خودم، او با من حرف میزند.
حالا مثل وقتی میشود که قربون صدقهم میرفت. جلوی آینه میایستاد و لبخند کجی بهم میزد. فکر میکرد نمیدانم هنوز هم به این کارش ادامه میدهد. آن شب که کلیدش را جاگذاشت و من از پلهها سرازیر شدم تا صدایی را دنبال کنم، یادم نرفته که او دنبالم آمد. دنبالم آمد و مرا از کنار دیوار برداشت. وقتی سرم به دیوار خورد، سیا را دیدم. دیدم دارد میآید. مرا از دهان سگ جدا کرد. فکر میکرد نمیفهمم هنوز گوشهی اتاق را برای خودش اشغال میکند و مثلن به خواب میرود. فکر میکند نمیدانم هنوز در فکر رزاست. رزایی که نفهمید چه به روز سیا آورده و چگونه زندگی میکند. او چه فکری میکند؟ فکر سیا را؟ نمیدانم از کجا شروع شد اما هنوز ادامه دارد. هنوز سیا با خودش کلنجار میرود تا ریشههایش کنده نشود. خودش را سفت چسبانده به این خانه.
از کنار پنجره رد میشود. دستی رویم میکشد. نمیرود. میماند و مرا کنار ظرف غذایم میگذارد. فکر میکرد نمیتوانم غذایم را پیدا کنم؟ حالا به خیلی چیزها فکر میکند. میدانم. از صدای کشیدن پاهایش به سرامیک، از فرتفرتهای دم صبحیش، از شببیداریهای نصفه شبیش، از همهشان میفهمم که به رزا فکر میکند. میفهمم گوشهیی از ذهنش را درگیر کردم اما رزا جای پررنگتری دارد.
میفهمم از وقتی رزا رفته، حساستر شده. میفهمم غذایش کم شده. میفهمم ساعت بیداریش زیاد شده. میتوانم استخوان سینهش را هنگام نوازش، احساس کنم. صدای تقتق گوشیش را میشنوم. هی مینویسد و پاک میکند. زمزمه میکند و برای خودش حرف میزند. فکر میکند نمیفهمم؟ وقتهایی که رزا بود، سفالهاش را میبرد بیرون و کار میکرد. اتاقکی داشت که سفالهاش را آنجا درست میکرد. اما حالا چند وقتیست که کارش را میآورد خانه. من هم میروم کنار دستش.
یکبار پنجهم را گرفت و گذاشت روی یکی از سفالهاش. پنجهم خیس شد و گفت: «میخوام قابش کنم. خودمم دستمو گذاشتم رو سفال.» با آرنجش مرا نوازش کرد. بعد از رفتن رزا، همین شده. هی خودش را سرگرم میکند و مرا هم میگذارد کنار دستش. نمیگذارد جم بخورم. هر بار خواستم گوشهی جاخوابم، بخوابم، اول مرا نوازش کرد. بوسههایش را روانهم کرد و بعد رفت سر کارش و تا نصفهشب بیدار ماند.
وقتی هم میخواست از خانه برود، میگفت: «ده دیقه دیگه میام.» میآمد و مینشست کنار دستم و از رزا میگفت.
_همون بهتر که رفت. مگه تنهایی چشه؟
میویی میکنم که بداند گوش میدهم.
_یکبارم نگفت چرا رفت. ولی میدونم واسه خودش رفت.
باز هم میویی دیگر. انگار از صدایم خوشش میآید که قربون صدقهم میرود.
حالا هم ویرش گرفته، برایم غذای جدید آماده کند. میداند از غذاها میترسم. خودش همه چیز را امتحان میکند. صدای ملچملوچش را میشنوم و تفی که میکند. دهانش را میشورد. خودم را از جاخوابم میکشانم به طرفش. به پاهایش میچسبم تا مرا بلند کند. نمیخواهم مثل گذشته، دستش را بسوزاند. باند بپیچد دورش و هی آهوناله کند. از وقتی رزا رفته خیلی بیاحتیاط شده. باید حواسم بهش باشد.
غذا را درست میکند و کنارم مینشیند. قیافهش را میتوانم تصور کنم. خودش را خم میکند رویم. گرمای صورتش را احساس میکنم. فکر میکنم اگر بروم چه اتفاقی میفتد؟ زنگ که میخورد، گرمای صورتش را از یاد میبرم. دمپاییهایش را روی سرامیک میکشد.
صدایش را دنبال میکنم تا میرسد به آیفون. میگوید بیاید بالا. میروم سمت در. سیا مرا بلند میکند. از بغلش میخواهم بیرون بیایم اما نمیگذارد. خودم را کش میدهم اما مرا محکم میگیرد. هر چه بیشتر تلاش میکنم، کمتر موفق میشوم. در که بسته میشود، دست از تقلا میکشم. مرا روی زمین میگذارد.
_میخواستی بری؟
میفهمد. میروم اما مرا در آغوش میگیرد. نمیخواهم. دیگر نمیخواهم چیزی بشنوم. میخواهم بروم لم بدهم توی جایم. پنجهم را بگذارم روی چشمهایم و دمم را دورم بپیچم. نمیگذارد. دستش را روی سرم میکشد. تا مدتی همانطور میمانم. مرا تکان میدهد یا خودش را؟ قبلن اینطوری نبود. قبلن مرا میگرفت و میبرد جلوی تراس. آفتاب که میخورد به پوستش، سیاهیش بیشتر میشد. فکر میکرد سیاهی را دوست دارم اما نداشتم. نمیخواستم تنش مثل من سیاه باشد. نمیخواستم او هم مثل من لم بدهد تا نور، بدنش را احاطه کند. آفتاب همهی چیزی بود که میخواستم اما همهی من پر شده بود از مهتاب. فکر میکردم میتوانم ستارهها را بشمرم اما ستارهها رفتند. رفتند تا توی تراس فقط سیا برود و من هم در گوشهی اتاق قدم بزنم. هر چه اصرار میکرد، در اتاق میماندم. او هم تا هوا تاریک میشد، میآمد کنارم. تکان نمیخورد. کنارم میماند تا خوابم ببرد. به خواب که میرفتم، پنجهم توی دستهای سیا بود. موهایم توی دستهای سیا بود. خواب که بودم، همه چیز خیال بود. سیا که بود، من هم سیاه بودم.
از وقتی پستچی رفته، هیچکسی در خانه را نمیزند. سیا همیشه خانه است. همیشه به گلدانها آب میداد. برگها را نوازش میکرد. مثل من. وقتی بچه بود، میرفت کنار پنجره و با گلدانها عکس میگرفت. بهم نشان میداد. میگفت: «میخوام بشم گلدون.» منم فکر میکردم، گلدان بودن چیز خاصیست. هر روز که میرفت به گلدانها آب بدهد، میرفتم کنار دستش. میخواستم با سیا بازی کنم اما نمیخواست. نخواست تا وقتی که پدرش از راه رسید و زد پشت دستش. گفت که نباید هر روز به گلدانها آب بدهد.
حالا هر هفته آبیاریش میکند. هر هفته، یکبار حمام میرود. هر هفته یکی از پرندههای توی قفس را آزاد میکند. خیلی وقت است که تویش را تمیز نکرده. از بوی پرندهها بدش میآمد، برعکس پدرش. او همیشه ساعتها وقتش را صرف قفس میکرد. پولش هم خوب بود. همیشه لبخند که میزد یعنی بُرده. خیلی خوب هم بُرده. سیا اما فراری بود. سیا همیشه حواسش را به جایی پرت میکرد تا یاد نگیرد چموخم کار را. پدرش هم کفری میشد و کبودی را روی بدنش نقاشی میکرد.
حالا سیا هر بار که میرود، من دور مینشینم تا او آب بدهد و بیاید پیشم. به گلدانها فکر میکنم که هر روز منتظرند سیا بیاید پیشش اما من چی؟ منم انتظار میکشم؟ دلم میخواهد از گلدانها بگوید اما کلامش میشود، زمزمه. دلم میخواهد از انتظار بگوید اما کلامش را در گوشهی اتاق حبس میکند.
حالا که نه پستچی آمده و نه سیا بیرون رفته، من چنگ میزنم به در. میخواهم برای یکبارم که شده، بروم بیرون. سیا میآید. پاهاش را احساس میکنم. خودم را میمالم به پاهاش.
_تا سر کوچه.
کلیدش را برمیدارد. مثل وقتی که مرا از جوب آب پیدا کرد، پارچهیی دورم پیچید. پایین رفتن از پلهها را با تکانخوردن بدنش حس میکنم. دستش را روی صورتم میگذارد تا گرم شوم. از چشمهایم شروع کرد به نوازش و کندن گندابها. بوی لجن میدادم. بوی تند فاضلاب. تا رسیدن به دم در، مرا سفت میگیرد. تپشهایش را احساس میکنم. گرمای دلنشینی روی صورتم مینشیند. اگر بگویم تا سر کوچهرفتن کِش بیاید تا شب شود، اشکالی دارد؟ اگر بگویم چند تا ستاره در آسمان است، او میشمرد؟
به خیالاتم دست میزنم. دست میزنم تا رشد کنند. قدشان بلند شود. آنقدر که بتوانم روی شاخههایش بنشینم. سرم را بالا بگیرم و بگویم: «منم میتونم خیال کنم.» خیال میکنم میتوانم پنجههایم را روی زمین بگذارم و دلم نلرزد. میتوانم به سیا بگویم، بیرون دیگر اینقدر ترسناک نیست. دیگر نمیخواهم بیرون را تماشا کنم. بیرون رفتن فقط کنار سیا تماشاییست. میشود او بهجایم نگاه کند؟