«بزودی. بزودی. بزودی. بزودی. این بزودی یعنی کی خواهد بود؟
چه کلمه ی هراس انگیزی است این:
بزودی. بزودی ممکن است یک ثانیه ی دیگر باشد.
بزودی می تواند یک سال طول بکشد.
بزودی کلمه ای است هراس انگیز. این بزودی آینده را در هم می فشارد،
آن را کوچک می کند و دیگر هیچ چیز مطمئنی در کار نخواهد بود،
هیچ چیز مطمئنی، هر چه هست دو دلی و تزلزل مطلق خواهد بود.
بزودی هیچ نیست و به زودی چه بسا چیزهائی است.
بزودی همه چیز است. بزودی مرگ است…»
-هاینریش بل، قطار به موقع رسید
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
24 پاسخ
– سالواژهام: تعهدورزی
– به این فکر میکنم که حتا اگر هر روز کار مشخصی برای سالواژهام نکنم، همین که یادآوریاش میکنم هردَم، خوب است.
– امروز دوبار گزارش نیک نوشتم. یکبارش ابتدای روز بود، در صفحههای صبحگاهی. چرا؟ خاستم یکبار قبل وارد شدن به روزم، آن را دیده باشم. یکجورایی برنامهریزی کردم روزم را. فقط به روشی متفاوت.
حالا آیا گزارش نیک صبح و شبم، شبیه یکدیگر است؟ شباهتهایی دارد، اما نه زیاد. چرا؟ چون باز، گوشی روز من را دزدید. درواقع خاستم که گوشی روزم را بدزدد، وگرنه که او نمیتوانست به تنهایی. حالا که این وقت شب شده است، ناراحتم از این دزدی خودخاسته. دارم فکر میکنم باید جای اینستاگرام را در صفحهی گوشی عوض کنم یا آن را مخفی کنم که دسترسی به آن کمی سختتر شود و کمتر به آن سر بزنم.
– در ابتدای روز وقتی گزارش نیک نوشتم، تمام ساعتهای روزم قرار بود مفید بگذرد. چهار پومودورو برای انجام کارهای ژوژمان چاپ کنار گذاشته بودم و شش پومودورو برای تدوین. اما فقط سه پومودورو چاپ کار کردم. خودم را کلافه میکنم با این همه بیتعهدی.
– از محمد قائد خاندم. جالب بود برایم این بخش از کتاب «دفترچه خاطرات و فراموشی.» دربارهی عرفان و عرفانیون میگفت. اینکه کسانی که از عرفان حرف میزنند، میگویند چیزی عمیق در این موضوع وجود دارد که فقط دست ما است و کمتر کسی میتواند به آن دست یابد و اگر تلاش کردی و آن را پیدا نکردی، حتمن با جان و دل در آن عمیق نشدهای.
– جملهای از کتاب¹: «بهتر است از عرفانیون نخاهیم حقیقت را تعریف کنند، چون یقینن مدعا را عین دلیل میگیرند و باز مقداری شعر تحویل میدهند و پرسش ما بیپاسخ میماند.»
– غزلی از حافظ را رونویسی کردم:
در بزم دور یک دو قدح درکش و برو
یعنی طمع مدار وصل مدام را
– یکی از ژوژمانها، درس چاپ دستی است. باید طرح را روی صفحهی آلومینیوم انتقال بدهم و بعد صفحه را خراش بدهم. با مغار، میخ فولادی یا هر وسیلهی تیز دیگری. بعد که این خراشها تمام شد کارهای بعدی انجام میشود که در روزهای آینده وقتی انجام دادم میگویم.
اما همین بخش خراش. امان امان. با مهرههای گردن و مچ دستم خدافظی کردهام. از زور گردن درد، سردرد گرفتهام. تازه هنوز نیمی از طرح مانده است. (این همان کاری است که دیروز یک پومودورو انجامش دادم و فکر کردم چقدر راحت است پس بیخیالش شدم و گذاشتم برای روزهای بعدی.)
– وبینار را ببودیدم. ابتدا فهرستی از کلمات که اکنون ما را توصیف میکند نوشتیم. در مرحلهی بعدی، فهرستمان را با فهرست هفتهی پیش مقایسه کردیم. من در هفتهی پیش بسیار سرخوشتر بودهام. از واژههایم پیداست.
– استاد در وبینار، از گزارشهای نیک گفتند. به خودمان آمدیم، دیدیم اسممان رفته است قاطی «همسفران ثابتقدم گزارش نیک». خوشحال و پرذوق گشتیدم.
– کتاب این بود این شد | نویسنده: الناز زاهد | نشر: دیوار
– قهوه سفارش دادم. دیروز در اکسپلور دیدم یک شات قهوه را با شیر نارگیل مخلوط میکند و میگوید ترکیب خوشمزهای است. امتحان کردم. خوب بود. دوستش داشتم. حالا یکی جلوی من را بگیرد که هر روز نروم قهوه سفارش بدهم. که اینگونه خیلی زود باید فاتحهی معدهام را بخانم.
– ضبط کردم بلخره روزگفتار را. پس از روزها و هفتهها. کتاب کودکی را خاندم و بعد، از این گفتم که بعضی بخشهای کتاب را قبول ندارم و اگر برای بچهها میخانیم، بهتر است در بخشهایی، به کتاب اما و اگر اضافه کنیم تا درستتر بنشیند در ذهن بچهها.
از اینجا بشنوید:
https://t.me/maryam_ebrahiimi/419
– با رفیقم، کمی دادههای موجود را بررسی کردیم. (غیبت کردیم.)
– آمدم در صفحهی گزارش نیک امروز. بعد از دیدن حلزون بنفشپوش، رسیدم به نقل قول ابتدای متن: «بزودی. بزودی. بزودی. بزودی. این بزودی یعنی کی خواهد بود؟» برایم یادآوری شد که بس است گفتن واژه بزودی و بعدن. یادم آمد چقدر متنفرم از واژهی بعدن در ارتباطهایم. پس چرا در ارتباط با خودم این همه از این واژه استفاده میکنم؟
– یک سوالهم داشتم: «اگر داریم از کتابی، نقل قول میکنیم، باید رسمُلخط خود کتاب را حفظ کنیم یا با رسمُلخط خودمان میتوانیم آن را بیاوریم؟»
¹ کتاب دفترچه خاطرات و فراموشی | نویسنده: محمد قائد | نشر: طرح نو
https://t.me/maryam_ebrahiimi
➖سالواژهام: بینجامیدن
✔️یوتیوب رفتم و فیلم آموزشی زبان دیدم این چنل عه که پیدا کردم بهم چسبیده.
✔️امتحان دادم. و خب معلومه جزوه باز و همراه گوش مصنوعی بود.
✔️زبان خاندم، نوشتم دیدن هم که یکم بالاتر گفتم. جواب نامهام آمد و آن را خاندم وحواب دانش را گذاشتم فردا تا پیشداروی نکنم.
✔️همانطور که از کلماتم پیداست غرور و تعصب را خاندم و در کنارش سنگ صبوری هم ناخنک زدم.
✔️در مرحله دوستیابی برای نوشتن هستم.
✔️اندکی انیمه قدیمی مهاجران را دیدم.
✔️با صحبتها همدانشگاهیام تصمیم قطعی گرفتم کلینیک دندانپزشکیان را عوض کنم پس نوبت فردا را کنسل میکنم.
✔️به نویسندهساز در حال پخش رفتم و از بخش کلمات لذت بردم.
✔️دوبار چهارطبقه کاملن قابل دار را بالا و پایین کرده و خریدها را به خانه آوردم.
https://t.me/Jonnevice_channel
سال واژه: پذیرش
امروز تا حد زیادی از خود رضایت دارم.
۱.دوش صبحگاهی.
۲. غذای گربه های مقیم پارکینگ را دادم.
۳. در میانه ی مسیر محل کار ، اشک هایم سرازیر شد و تا نزدیکی مقصد ادامه داشت. شاید این مفید ترین نکته ی امروز بود، مقاومت نداشتن در برابر حس غم به نظر التیام خوبی است.
۴. چای، کار، در کنار همکار های صمیمی ام، سبب شد احوال ام بهتر شود. جای تان خالی کلی خندیدیم. قربان صدقه ی” بیژن” رفتیم. مثل ندیده ها چندین عکس از حالت های خوابیدنش انداختم، خوراک تازه ی مرغِ بیژن هم براه بود.🐱
۵. با یکی از همکارها همدلی کردم، به حرف هایش گوش دادم و در نهایت او را در آغوش گرفتم.
می دانید؛ از دست دادن حیوان خانگی، برای صاحبِ آن بسیار غم انگیز است. ( تجربه ی شخصی هم داشتم) همدلی حداقل کاری است که از ما به عنوان مخاطب بر می آید.🫂
۶.برای یکی دیگر از همکارها کتاب ” مادام بواری” را بردم تا به امانت از لذت خواندن آن بهره مند شود. ناگفته نماند بعد از کلی سفارش کردن در راستای تمیز و سالم برگرداندن کتاب. به ایشان تاکید کردم در زندگی دو چیز برای من ارزشمند تر است؛ اول) گربه های نازنین ام. دوم) کتاب های عزیز ام.
۷. وظیفه ی تمیز نگه داشتن ظرف آب و غذای بیژن با من است، البته با جان و دل به این موجود زیبا رسیدگی می کنم. پس از انجام آن بلخره خروج را زدم.
۸. ذوق رفتن به تره بار همیشه با من هست . سبزیجات و میوه های رنگ و وارنگ به لحاظ بصری حتا حال من را خوب می کند.به اندازه ی نیاز خرید ها را انجام دادم و راهی خانه شدم.
۹.در حین رانندگی، به وبینار نویسنده ساز پیوستم. بهره بردم اما مجال نوشتن نبود.
۱۰. نهار و عصرانه ای سبک خوردم.
۱۱. با همسایه ام کمی صحبت کردیم راجع به مسائل ساختمان.
۱۲. در بخش غذارسانی امروز را به خود مرخصی دادم. برای ادامه ی مسیر، نیاز به استراحت داشتم.
۱۳. میوه ها و سبزیجات را شستم و مرتب روی کابینت چیدم تا هم آنها خشک شوند هم من از دیدن شان لذت ببرم.
۱۴. پادکست وبینار دیروز را چندین بار گوش دادم، خیلی مفید بود و حیرت کردم. آخر چطور ممکن است موضوعی که چند روز ذهن من را به خود درگیر کرده بود، حالا در وبینار توسط استاد مطرح شود؟🥹
توئیت هم بی نظیر بود. امیدوارم استاد این پست توئیت را در کانال بگذارد.
۱۵.با ” تافی” بازی کردم، چند تایی عکس از او گرفتم. یک گربه در هر سن جذابیت های خاص خود را دارد( از من به شما نصیحت ).😻😉
ظرف ها را در دو مرحله شستم.
۱۶.خوراک واویشکا را با کاهو نوش جان کردم.
۱۷. دوش شامگاهی
۱۸. حضور در ” گزارش نیک”.
*گزارش نیک به من تداوم را یاد می دهد.
اینجا امن ترین جمع را به لطف استاد داریم. صادقانه برایتان بگویم بی رحمانه ترین کار در حق خود این است که به بهانه های مختلف خود را از نوشتن دور کنیم.
ادامه می دهم تا از مواهب نوشتن، بهره مند شوم. گرچه به قول استاد، پاداش نوشتن در خودِ نوشتن است.
گزارش نیک | چیلهتل
واژهی سال: بازگشت
بعضی روزها تقویم را جلو نمیبرند؛ آدم را جلو میبرند.
امروز اولین سفر کاری و اولین پروژهی هتلی من بعد از یک سال و نیم بود. انگار کسی دکمهی «ادامه» را روی زندگی فشار داده باشد. مقصد، کلبههای درختی میان جنگلهای هیرکانی؛ جایی به اسم «قَلِک»؛ یعنی قلهی کوچک. گاهی برای دوباره شروع کردن، لازم نیست به بلندترین قله رسید؛ همین قلههای کوچک هم کافیاند.
بعد از مدتها دوباره پای میز جلسه نشستم. از آن جلسههایی که آدمها فقط حرف نمیزنند؛ چیزی هم به تو اضافه میکنند. یادم افتاد فرق بعضی معاشرتها با بعضی دیگر، مثل فرق شارژر و مصرفکننده است؛ یکی انرژی میدهد، یکی فقط میگیرد.
ناهار، چلوگوشت و میرزاقاسمی بود؛ ترکیبی که اگر شمال را بشود در دو بشقاب خلاصه کرد، احتمالاً همین است.
عصر، وبینار «نویسندهساز» بود و تمرین «کلمهی هفته». سهم من از امروز، فهرستی شد که بیشتر از هر لحظهای مرا توصیف میکند:
طبیعت، صدا، رود، پل، اضطراب، مادر، دوری، محتوا، کار، بییار، قهوه، صفحه، نیمکت، راهراه، خارش، گمشده، آنژیو، سبز، سیر، رنگ، رفیق، داستان، معماری، شولکس، پشه، حموم، امیرعلی، نبودن.
عجیب است؛ حتی وقتی روز خوبی داری، «امیرعلی» و «نبودن» باز هم راهشان را به آخر فهرست پیدا میکنند.
بعد در جنگل قدم زدیم؛ یا به قول خارجیها، کمی «چیل» کردیم. غروب را از ارتفاعات بابلکنار تماشا کردیم؛ غروبی که زیباییاش انگار با اندکی اندوه مخلوط شده بود. عکس گرفتیم، فیلم گرفتیم، محتوا ساختیم.
قرار بود شب با پروژکتور فیلم ببینیم. ندیدیم. خستگی، امشب کارگردان بهتری بود.
بعضی بازگشتها با یک اعلام رسمی شروع نمیشوند؛ با یک جلسه، یک مسیر جنگلی، یک فنجان قهوه و خوابی که زودتر از همیشه سراغت میآید، آغاز میشوند.
با مقالهای درباره واجنویسی و آوانویسی رسیدم به:
واج، نگهبان معناست.
آوا، نقاشی صداست.
با ویدئویی درباره non zero day رسیدم به:
اقدام، حرکتِ تن به سوی معناست.
با خوندن مقاله امین اسماعیلی ” هر مقاله AI چقدر هزینه داره” رسیدم به:
نوشتن ارزشمند با هوش مصنوعی، ارزان و آسان نیست.
با خوندن بخش اول ” پسری به نام کلاغ” از ” کافکا در کرانه” رسیدم به:
رئالیسم جادویی عجیب نیست.
با جواب نهایی ترب رسیدم به:
پرسشم را اصلا نخوانده و جوابش هم نمیدهد.
با پیگیری چالش سایت، رسیدم به
متخصص وردپرس کاربلد
با مرور مقاله سرچ اینجین لند، رسیدم به:
توصیههای ننه بزرگم و از نصایح او به پستی برای تلگرام
برای بهینهسازی پرامپت رسیدم به :
MetaPrompt – AI Prompt Engineer & Optimizer for ChatGPT & Claude
(افزونه کروم)
برای بهبود فروش سایت، رسیدم به:
تولید تصاویر باکیفیت با Ai
برای کمک به خرید کاربر، رسیدم به:
طراحی مجدد سفر مشتری
برای باحال ماندن، رسیدم به:
نیوشیدن قطعه “قلب بنفش” (ایزومی تاتاکا)
➖️ کتابِ «آزاده خانم و نویسندهاش» را تمام کردم. مبهم و گیجکننده و گنگ بود بیشترِ آن برایم. حین خواندنش کلمهها و جملهها تصویر میشدند در ذهنم و با عبور از هر سطری به سطر دیگر، پاراگراف به پاراگرافی که داشتم، جملههای قبل در ذهنم محو و ناپدید میشدند. گویی تصویری از آن کلمات در ذهنم از ابتدا ساخته نمیشد. این احساسِ چهخبر است پشت آن واژه و فلان نام و بهمان کتابی که اسمش آورده شده، چه ماجرایی دارد و ارتباط آنها بههم چه است؟ همراهم بود و من ناتوان از درک و وصل کردن آنها به یکدیگر… کتاب را بهپایان رساندم.
بار دیگر میخواستم یادداشتهای نژلا نژاد را بخوانم، کمی حداقل سردربیاورم از ماجرا. ولی خودداری میکردم و با خودم میگفتم چه کاریست، دوباره که سراغ کتاب آمدم بهتر متوجه میشوم و از این حرفا…
اما نه! بیشتر از اینکه قانع شوم حرصم درآمد از این حرکتم که یعنی چه؟ این چه تصوری است که بار دیگر آمدم… مگر این بارِ دیگر و تکرار دوباره یک اثر اینطور است که فقط فاصلهای بیندازم و گذر زمان حل میکند درک آن را؟ بیآنکه من قدمی بردارم؟
و سوالِ پس قدم برداشتن چگونه است در این فاصله؟ باید برای خودم روشن میکردم. رفتم و یادداشتها را دوباره خواندم. این قدم اول بود برای اینکه بار دیگری اگر در کار بود و برگشتنی برای تکرار این اثر، اندکی روشنی برایم داشته باشند واژهها. چطور؟
با خواندن یادداشتها فهمیدم شروع متفاوتِ کتاب، نقطه کلیدی آن است و درک ادامه رمان در گرو فهمیدن همان جمله ابتداییست که براهنی میگوید: «…این نوع نوشتن که حالا نوشته میشود. درست جلو چشم شما نوشته میشود و شما هم جلو چشم نویسنده آن را میخوانید.»
بارِ دیگر، دیدن اسم کتاب «الف» بورخس، داستایفسکی و شبهای روشنش، هزار و یک شب و ناستنکا و شهرزاد و لیلیث و چوبک و قربانعلی و دیگر اسامی، کتابها و اشخاص را در ذهنم پررنگتر کرد تا در این فاصله دوبارهخوانی، جای دیگری اگر اینهارا دیدم یا شنیدم، توجهم بیشتر شود و در نظرم بیایند که اوه! چه آشنایند اینها و من در آزادهخانم خواندمشان و دقت کنم و کوششی برای فهم آنها…
اینگونه است که با تکرار یک اثر چیزی اضافه و دیدگاهِ متفاوتی عایدم میشود که در ابتدا از درک آن عاجز بودم، نه با نشستن و هیچکاری نکردن و تصور این که فاصله و زمانِ خالی بدون این کوششها درک عمیقتری نصیبم کند، که زهی خیال باطل است این توهماتِ خیالیات عزیزم.
باید در تکاپو بود. همیشه. به نحوی به شکلی به گونهای…
➖️ بیست صفحه از کتابِ آئورا خواندم.
➖️ جلسه دوم پایهکار را تا نصفه گوش دادم. انرژیام تمام شد. احساس کردم نیاز به آزادنویسی دارم. عقب افتادهام. باید خودم را برسانم و تمرین را انجام دهم و امیدوارم جلسه اخر را حداقل، بتوانم انلاین حضور داشته باشم.
۲۱ تیر ۱۴٠۵
https://t.me/PhoenixO0
• دیشب، بینهایتدقیقه را صرف اندیشیدن به «بینهایتها» کردم. یاد جملهی جان گرین، در «نحسی ستارههای بخت ما» افتادم.
آنجا که هزل از دوستپسرِ روبه مرگش، آگوستاس، در مجلس ختمِ حقیقیاش، سخنرانی میکند. آنطور که درخاطرم مانده:
« بعضی بینهایتها از دیگر بینهایتها بزرگترند. بابت بینهایت کوچکمان از تو ممنونم، گاس.»
• تنها شهری که در آن حس میکنم خانه، از خیابانهای شهر بزرگتر است، ایلام است.
واِلا در تهران، میدانم که آپارتمان کوچکمان چه کسر کوچکی از ساختمانهای دیگرست.
•« ابله» را به نیم رساندم و حالا حسمیکنم زندگیام به نیمه رسیده.
• شخصیتهای رمان رهاشدهام شبها، کابوسماند.
سکوفتم میزنند و میگویند که کلیشهبودنشان، دلیل موجهی نیست بر رهایشان کردن.
• چهبسیار دلتنگیهای یکطرفه که برطرفناشدنیاند. چه قولها که به دلیل شرم از خود، زیر پا نمیگذارم.
• «مادر » ماکسیم گورکی به خاطرههایم پیوست. کاش روزها ۲۴ساعتِ اضافی میداشتند مه تنها میشد صرفِ کتابخواندنشان کرد.
• دیگر نای جنگیدن ندارم. آرام، چشمهایم را میبندم و غصهام را بیهیچ دادوبیدادی میخورم.
• شاید باید به درهی جفت خانهی مادربزرگ بروم و جیغ بکشم تا کیفور شوم.
• هرچه فکر میکنم، بیشتر آثار عقبماندگی را بر در و دیوار و اطراف میبینم. شاید هم من این طورم. و اگر اینگونهست، خدایا، مرا به عقبماندههای مورد علاقهام برسان.
• شاید خوابیدم الان. شاید هم در خواب، بیداری کشیدم.
• شبخوش.
آمدید، خوشآمدید.
نیامدید حفرههای بیانتها در زندگیتان باد:
https://t.me/hermionediana
سالواژهام ارتباط است. چرا با ارتباط ارتباط نمیگیرم؟ نمیدانم؟ میدانم به رو نمیآورم؟
وحش میکند از فکرش
بیدار شد. هشت صبح. یکساعت دیرتر از دیروز. همین کافی بود برای عذاب وجدانش. آن یکساعت سایه انداخت بر کل روزش. میدوید و جا میماند.
سعی کرد سوم شخص بنویسد صفحات صبحگاهی را. نوشت. راضی نشد اما. کم بود. تار میدید با چشمان سوم شخص. عادت ندارد به این لنز.
دفترچه خاطرات و فراموشی را میخواند. ده صبح. برق رفت. در ایوان خاند ادامهاش را. بهتر از گرما و شرجی خانه. تصمیم دارد رونویسیاش کند. با یکبار خاندن گیر میکند در باتلاق سطح.
مصاحبه آدم حسابیها را میبیند. علیرضا تغابنی. معماری حصر فضاست.
برای جلوگیری از شلوغی بچهها با آنها بازی میکند. میگوید بیایید کلمهبازی کنیم. ترکیبسازی را یادشان میدهد. استقبال نمیشود. به جمله رو میآورد. چندتایی میسازند. خوشایندشان نیست. شعر میخوانند از حفط. کتاب درسی. ظرف حافظهشان بیشتر از سهچهارتا نیست. شنا. خوانندگی. بیتباکس. اسم فامیل. کارهای مورد علاقهشان را میگویند. تمرین سکوت است آخرین بازی. پنج دقیقه نشستن. خوش میگذرد بعد از مدتها با بچهها. دوست دارد تجربهاش کند باز.
میان جنگهای داییجان ناپلئون خابش میبرد. بیدار میشود. ادارهی برق برنامهی دیگری تدارک دیده. هفت شب تفکر، معماری میشود از این پس.
کلافه است. نه میتواند بخواند نه بنویسد. میپرسد. بهتر میشود. آب روی آتش است پرسش برایش.
میرود سر زمین. میان راه پشت فرمان مینشینید. اولش تعریف. کمی هم تمجید در مقایسه با فلانی. بعدش تحقیر. چند بار خاموش. استرس. پرتحواسی. نزدیک به تصادف.
نویسندهساز. اکنون من در فهرستی از کلمات. رانندگی. ناتوانی. استرس. آینده. ناتوانی. خنگی. قهوهای. گریه. بغض. ترس. نگرانی. آینده. بغض. رانندگی. حواسپرتی.
میترسد هیچوقت یاد نگیرد. یاد میگیرد؟ پرسشی که میخورد وجب به وجبش را.
نامش را میبیند در فهرست نویسندگان گزارش نیک. شکر میکند خدا را به گزارش بازگشته دوباره. لازم بود این فاصله. حالا شفاف است. قلبش خرسند از نوشتن.
از زیروبم عشق میخواند. چهار صفحه. قدمزنان در یکساعت. برای فاطمه ویس میگیرد. نیمساعت. هنوز هم دغدغهاش نوشتن از عشق و رابطه است.
برمیگردد. صندلی عقب. استرس. میترسد. ترسی که تا به امروز نداشته. اولینبار است استرس میگیرد از جاده. استرس با او خواهد ماند؟ وحشت میکند از فکرش.
میرسد. بالا میآید. روی ایوان دراز میکشد. حوصلهی خانه را ندارد. گزارشش را مینویسد.
داروَگم.https://t.me/sarazolfaghary
سالواژه: ترویج
آنقدر خمیازه کشیدم اشکم درآمده است. دو ساعت آخر کار برق رفت و وقتی هم آمدم خانه اینجا برق رفت و البته سبک زندگی من بیلاخی به ادارهی برق است چون من در اتاقمم که کولرمولر یُخ و پنجره باز.
امروز هم نوشتم و خاندم. جمعن چهار قاچ.
نویسندهساز را بودم.
با احمدو تا خاستم حرف بزنم شکمدرد من را گرفت و اوضاع ایفتیضاح.
پست نوشتم.
سدنا لباس خریده بود و مراسم پرو مکرر بعد از خرید را انجام دادیم.
آلرژی دهانم را سرویس کرده است و دارم به کارهای بد امروزم فکر میکنم که کارمای چه چیزی را دارم پس میدهم.
-سالواژهام: تدریس.
-رسیدن به وبینار نویسندهساز.
-نوشتن فهرست هفتگی کلمات در وبینار.
-به پایان رساندن «بچهها من هم بازی».
-نوشتن یادداشت کانال.
-مرور برنامهی فردا.
-چک کردن طرح درس کارگاه.
-دوباره تمرین برای فردا.
-کامل کردن و ارسال گزارش نیک.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
سالوازهام: خاطرهنویسی و اینجا صفحهای که گزارش نیک را مینویسم.
در حالی این گزارش را مینویسم که به درستی و اهمیت این کار واقفم. چه صفت برازنده ای دارد؛ گزارشِ «نیک».
من تقریبا هرشب یک صفحه از سررسیدم را قبل از خواب به روایت روز اختصاص میدهم؛ اتفاقات روز را گزارشطور، با کمترین توضیح مینویسم.
حالا آن گزارش شبانه دفترم را انتقال دادهام به صفحهٔ آنلاین، که گاهی بیشتراز یک صفحه میشود چه بهتر.
اینجا دستم برای نوشتن باز است، هرچه مینویسم تمامی ندارد، من به این گونه تمرین ِنوشتنِ باز، نیاز دارم.
از وقتی داروی آنفولانزا میخورم صبحها خواب میمانم، نهایت ۵/۴۵ بیدارمیشوم. امروز شش بیدار شدم. بعد از دعا و ثنا، صفحات صبحگاهی را نوشتم، تا با مدد از این صفحات مانیفست خاطرهنویسی خلاق را روی کاغذ بیاورم و رهاورد این نه جلسه را در یک صفحه برای آگاهی به اطلاع گروه خاطرهنویسی رساندم.برای خودم هم نظم ذهنی ایجاد شد.
یک خاطره از پایهٔ اول راهنمایی نوشتم و دلیل ماندگاری این خاطره را دانهٔ معنای این خاطره نامیدن و برای گروه خاطرهنویسی و کانال کشکول خاطراتم در بله فرستادم.
از این که جمعی از دوستان علاقهمند به خاطرهنویسی در مکانی صمیمی دور هم جمع شدهایم، راضی و خوشحالم.
امروز کانال تلگرامم را قبل از ساعت چهارده، به روز کردم با نوشتهای در باره دیدنِ دستها، اهمیت این دو عضو پرکار و بیسروصدای کمتر دیده شده در بین اعضای مهم بدن. نوشتن، بسیار میتواند توجه آدمی را به جزئیات معطوف دارد و چه بهتر از دیدن اعضای بدن و رسیدگی به آنها.
امروز ناهار سبکِ ضدِ گرمای سی و چند درجه به قول قوچانیها، ساختم؛ با سبزی تازه، خیار سبز تردِ سالادی، ماست شیرین و دوغ ترش تلُمی، با کمی چوب شیرین، یا همان شیرینبیان خودمان، با چند تکه گردو و یخ نیمبند، جایتان سبز حسابی چسبید.
برای پسرم غذای خودش را گرم کردم، به دستور مربی بدنسازی هر روز مقدار زیادی پروتئین نوش جان میکند؛ کتف و گردنش پهن و کلفت شده الهی شکر دیگر نگرانش نیستم.
حدود ساعت پنج بود آماده وبینار بودم، دخترم آنلاین شد؛ از دانشگاه تا خانه با هم پیادهروی کردیم؛ من در خانه، او در کوچهپسکوچههای سئول. امنیت افراطی این شهر به جای آرامش برایم هراسانگیز است!
صحبتها پیرامون تفاوتهای فردی، فکری و فرهنگی مردمان کره بود، با ایرانیهای. به جاهای خوبی رسیدیم، کمی از شبهاتم در برخی مواردبرطرف شد. دو سال پیش تیرماه ۴۰۳، پیشش بودم. چه شبها و روزهایی داشتیم… یادش بخیر و پر تکرار باد انشاءالله.
کمی نزدیک درِ آپارتمان ایستاد و گفت: «دو سه روز پیش حالم خیلی بد بود، ویدیویی از صحبتهای سوزناک مادران داغدار ایرانی را دیدم، خودم را جای مادرهای جوان از دست داده گذاشتم، اصلا برایم قابل باور و تحمل نیست، حتی برادرم را از دست بدهم، چه برسد پسرم را… و های های گریه کردم.» من هم این سمت گوشی دلم آشوب بود. زبانی جز تأسف و تأثر نداشتم. جای دلداری دادن نبود، دل من هم زخمی این درد مشترک بود.
بعد از چند دقیقه آرام گرفت… خداحافظی کردیم و خانه رفت.
خودم را رساندم به کانال دیدم فایل نویسنده ساز آمده است، گوش سپردم، صحبتهای خوبی مثل همیشه شنیدم. اسمم بین اسامی همسفران گزارش نیک بود. من از این اتفاق بسیارخوشحالم. گزارش روزم را قبل از خواب به جای نوشتن در دفتر سررسیدم، اینجا مینویسم.
از استاد کلانتری، و همسفران نویسندگی در گزارش نیک سپاسگزارم. نوشتههایتان را تا جایی که چشمانم اجازه بدهد میخوانم و از آنچه نوشتید، الهام میگیرم و لذت میبرم.
پاینده، گزارش نیک نویسان👏🏻🌺
http://mahtabsadeghi.ir
۱.آزادنویسی کردم.
۲.اندکی مطالعه در باب پیرنگ.
۳.کتاب «نایب کنسول» را شروع کردم.
۴.راجعبه موضوعی که آزارم میداد، صحبت کردم.
۵.بعد از سالها شعری از حسین صفا خواندم.
۶.با کتابخانانی که میشناسم نق و نوق سانسوری ادبی شنیدم.
۷.صبح بیرون نرفتم. اگر هنگام افول خورشید بیرون نباشم،خود را برنده میدانم.
۸. امروز قلیانم، قوریام. قل قل میکنم و به نقطه جوش میرسم.
مدتی است یک کتاب صوتی، یک پیدی اف و یک کتاب چاپی در دست شنیدن و خواندن دارم.
امروز کتاب صوتی زمان کارهای آشپزخانه، شاهنامه بود که از طاقچه گوش کردم. قسمت مربوط به سیاوش. پی دی اف بیلنگر که حدود ده صفحه از آن خواندم. کتاب چاپی «خواب زمستانی» گلی ترقی که از کتابخانه نزدیکمان امانت گرفتم. قبلاً کتاب بازگشت را از گلی ترقی خوانده بودم. خوشخوان و جذاب بود. خواب زمستانی اینطور نیست. چند صفحهای خواندم، شیرینی بازگشت را ندارد.
ساعتی را به ویرایش یک قسمت از نوشتهای که در دوره رمانجا به امید رمانشدن، نوشتهام، گذراندم. گشتی در کانالهای دوستان زدم، از نوشته خانم شیبانی دو جمله زیبا را برداشتم و در کانالم گذاشتم:
۱- با یک نگاه تیزبین هر روزمرهای تبدیل به متنی پرمعنا میشود.
۲- مهمترین دستاورد نوشتن زیست آگاهانه است.
وبینار نویسنده ساز را شرکت کردم و تمرین اکنون من نوشتم. کلماتم اغلب عبارتند برای مقایسه با تمرین هفته قبل متوجه شدم، در پاکسازی نوت شلوغ گوشی حذفش کردم. تمرین امروزم ولی در پوشهای به همین نام گذاشتم. این تمرین هم مثل صد جمله به قلمم نمیچسبد. هزیان نویسی بهتر مینوشتم. از بینشان شعرگونهای گاه بیرون میکشیدم.
چند شب گزارش ننوشتم. امشب باز لیستشدن همراهان همیشگی ترغیبم کرد، بنویسم.
▪️زندگی از سرش پَرید.
امروز؟
در مغزم خون و خروش بود.
خشم چکانی و ترس تکانی
و نفسی که بُـریده و قـد کـوتاه شده بود.
در آن لحظات
دخترکی بودم منگه شده به گرما و چرایی،
و بازو های گندهی زنی که کنارش کز کرده بود.
ترس و خشمم؟
هر دو آنقدر به سایه های غلیظِ واقعیت تیر اندازی کردند که از محیط اطرافم جدا شدم و یادم رفته بود که در آن لحظات چقدر طالب نگاه های کودکانه و قصه سازم به سادیسمِ خورشید و رنگ و رفتار آدمها هستم.
پیاده شدم. از وسیلهی عمومی.
از خشم کبودم.
و مسیر «آزادی» به خانه را پیاده روی کردم.
راستی
چقدر میخواهمش این مسیر را!
میخواهند زندگی را از سرمان بپرانند. نمیتوانند.
گزارش امروز؛ برگهایی از یک روز گرم
– صبح را با چشمهایی نیمهخواب و ذهنی در انتظار روشنایی آغاز کردم، کمی درنگ کردم تا موج انرژی به ساحل وجودم برسد.
– داروها و مراقبتهای روزانهام را به نظم زندگی سپردم، همان آیین کوچکِ حفظ تعادل میان جسم و جان.
– دقایقی را در جهان بیانتهای موسیقی و صدا غوطهور شدم، با دستگاه صوتیام، نغمههایی را شنیدم که گرمای روز را کمی قابلتحملتر میکردند.
– با خانواده لحظههایی را سهیم شدم، از آن لحظههای سادهای که شاید در ظاهر کوچکاند، اما در دفتر خاطرات دل، بزرگ نوشته میشوند.
– با دوستی گفتوگو کردم، چند دقیقهای از روزمرگیها، از مزرعه و کاشت برنج و از زندگیهایی که آرام در کنار هم جریان دارند.
– به فکر هنر و خیال افتادم، به کلمات، تصویرها، کارتها و بازیهایی که گاهی پنجرهای تازه به سوی خلاقیت باز میکنند.
– گرمای هوا را تاب آوردم، با شوخی و لبخند، با کمی گلایه از آفتابی که بیرحمانه بر شهر میتابید و انگار میخواست رکوردِ صبوری آدمهای خوزستانی را امتحان کند.
– لحظههایی را با خاطرات و فکرهای پراکنده گذراندم، میان گذشته، امروز و رؤیاهای فردا قدم زدم.
– قدردان چیزهای ساده شدم، موسیقی رایگان، خانه، خانواده، ارتباط با آدمها و همین نفس کشیدن در یک روز معمولی. تمرین gratitude روزانه هر جا گیر کنم، همیشه برای من معجزه میکند.
امروز شاید روزی پر از اتفاقهای بزرگ نبود، اما مجموعهای از قدمهای کوچک بود، مثل دانههای برنجی که آرامآرام در خاک مینشینند تا روزی سبز شوند. مثل همان دوستِ برنجکارم که هر روز صبح در مزرعه خانوادگیشان در باغملک خوزستان، مشغول به کار است.
کانال تلگرام من :
https://t.me/draliandishmandir
پاینده ایران 🌱✌🏻
چقدر به پیراهن صورتی میای حلزون.
سالواژه: شناخت
۱. صبح زود بیدار شد. عجیب است. اصولن خرسخاب تشریف دارد. دلش میخاست بیشتر بلولد در رختخاب. به محبت بالشتش نیاز داشت. بغلش کرد و صورتش را به پوست نرمش مالید. دوباره خابش برد. یک ساعت دیگر بیدار شد. هنوز دلش آغوش میخاست. یک دوری در آشپزخانه زد و دوباره بالشتش را بغل کرد و خابش برد. یک ساعت بعد بیدار شد. تنها لذت امروزش میتوانست همین همآغوشی با رختخابش باشد. از دستش نداد.
۲. صبحانه و باشگاه و دوش.
۳. در محل کار نسبت به دیروز حالش بهتر بود. پیراهن بلند گلگلی رنگارنگش را پوشیده بود تا خودش و بچهها سرحال بیایند.
۴. به رسم یکشنبههای کتابخانی در پارک، بساطش را روی زمین پهن کرد. اسپیکر را روشن کرد و آهنگ یکی بود یکی نبود آقای حکایتی را پخش کرد. بچهها آمدند.دوبرابر هفتهی گذشته بودند. کتاب” فایدهی گوزن شاخدار چیه؟” را خاندند. بعد هم کاردستی و اجرای نمایش. خوشحال و پرانرژی به خانه برگشت.
۵. یادش رفته بود ناهار بخورد. البته وقت هم نکرده بود که یادش نرود. همسرش، تاج سرش، زودتر به خانه رسیده و شام را ساخته پاخته بود.
۶. فصل اول ایران به نحو پارسی را دید. سوالمند شد. معماری چیست؟ چگونه میتواند بنایی با سلیقه و دانش و تجربهی خودش بسازد که امضای خودش را در آن داشته باشد؟ آیا معماری فقط در ساختمانسازی استفاده میشود؟ معمار چه ویژگیهایی دارد؟ زبان و معماری چه ارتباطی با هم دارند؟ آیا میتواند اینها را در زندگی شخصیاش پیدا کند؟
۷. آزادنویسی کرد.
۸. به صورت بچههایی فکر کرد که امروز با علاقه از کتابها میگفتند. از تجربههاشان در دوستی با حیوانات. لبخندی سفید قلبش را دربرگرفت.
۹. مسواک و نخدندان و جیش و لالا.
گزارش نیک ۱۳ من ۲۱ تیر ماه ۱۴۰۵
۱. پنج بیدار شدم با صدای افتادن چیزی و لرزش خفیفی. گوش تیز کردم اما خبری نبود ترسیدم شاید مو زردک جایی در نزدیکیمان را زده باشد در دل فحشی به هر دو بیپدر میدهم و دوباره میخوابم.
۵. پنج بیدار میشوم با خواب عجیبی که دیدهام مرورش میکنم و در پی تعبیرش عقلم به جایی قد نمیدهد.
۶. نوشتن صفحات صبحگاهی و نوشتن خوابم و حیرانی عجیب بودنش. امروز سومین روز است که خوابهایی عجیب میبینم. در پی چراییاش هستم.
۷. شروع کتاب افسانهی عادی بودن گبور مته که اتفاقی در یک کانال تلگرام برخوردم و جواب سوالاتم و بخش آغازین را در کانال تلگرام گذاشتم.
۸. بخش ۳۵ داستان زندگینامهام «مادرم پیش از من» را در کانال تلگرامم گذاشتم و بخش ۶۴ را در کانال بله.
۹. دیروز به دنبال مطلبی میگشتم که به گزارش نیک اولم برخوردم و خاندنش موجب شد تصمیم بگیرم آنها را در کانالی بلااستفادهی تلگرامم سیو کنم.
۱۰. امروز استاد شاهین کلانتری عزیز در نویسندهساز اعلام کردند که اسامی آنان را که هر روز نوشتهاند روزانه در سایتشان اعلام میکنند و من که دیروز به ارزش این نوشتهها پی برده بودم و سیوشان کرده بودم و گزارش دیروزم را هم نوشته بودم آن را در سایت استاد ارسال نمودم و تصمیم گرفتم روزانه بنویسم و در پستی در سایتم انتشار دهم و که قبل از نوشتن این گزارش آن را در سایتم کپی کرده و انتشار دادم که روزانه بنگارم.
۱۱. من هر روز مسائل مهمی که احساساتم را در گیر میکند در یک دفتر یادداشت میکنم و همیشه خواندنش برایم بسیار جالب است چون گاه وقتی بیهوا آنها را میخوانم انگار کس دیگری آنها را نوشته و به گونهای مانند از بالا دیدن احساساتم است چون مدتی از آن اتفاق گذشته و هم من تغییر کردهام هم احساساتم. و از دیروز به این نتیجه رسیدهام که نوشتن این گزارشات نیک گنجی است برای سالهای آیندهام که هم نحوهی نگارشم را نشان میدهد هم میزان تغییراتم و هم احساساتم در سالهای مختلف را.
۱۲. هر گاه مغزم از کار میافتد و حس خواندنم پس میرود با خاندن شعر خود را آپدیت میکنم و امروز پابلو نرودا از صبح مرا بلند به نام میخواند که عصر هنگام لبیک گفتم.شروع دفتر شعر «راستی چرا» از پابلو نرودا و انتشار بخشی از آن در کانال تلگرامم.
۱۳. انتشار شعری از صائب تبریزی با عنوان دزدی بوسه در کانال تلگرامم
دزدیِ بوسه، عجب دزدیِ خوشعاقبتی است
که اگر باز ستانند، دو چندان گردد.
صائب تبریزی
۱۴. شروع کتاب «افسانهی عادی بودن» گبور مته و یک پست در مورد آن در کانال انرژی درمانی مقدماتی تلگرامم پست کردن و متن اوایل کتاب را در تلگرام و بله انتشار دادن.
امروز بیدار شدن برایم سخت بود شب ماست خورده بودم و انگار یک قرص قوی خوابآور خورده بودم. (تعهد) سالواژهام بود و از آن غیرت را بیرون کشیدم. منظور از غیرت رگ پف کرده نیست منظورم کار مفید و تداوم آن است. مثل همیشه به یاری خانوادهام شتافتم و صبحانه و ناهار و شام در طول روز آماده کردم اولش با نوشتن وپیاده روی شروع میشود. در این زمانه با آدمهای زیادی ناگزیر سر و کار داریم. دیشب بیست صفحه از کتاب فیل در تاریکی را خواندم عالی بود ممنون از استاد چون از وب سایت نویسندگی دانلود کردم و قدردانی میکنم. وبینار را هم حضور داشتم و پنج دقیقه تمرین کردیم و آموختم و عصر هم دوباره از خانه بیرون رفتم و سایه جنگ من را میترساند و خدا به مردم ایران پناه دهد. حتما پناه میدهد. هزار کلمه بیشتر هم نوشتم و نمرهام هشت شد و یادداشت روزم آماده است از آزاد نویسی بیرون کشیدم و در لایههای نوشتنم پنهان بود که پیدایش کردم. به تلگرامم سری بزنید.
https://t.me/notetoday1
یکی از دوستانم برایم ویس فرستاد و گفت:« خیلی وقتا نمیتونی خودتو ابراز کنی. میدونی؟ فکر کنم نزدیکترین آدماتم نمیتونن درونتو ببین». فهمیدم دستم رو شده. چه خوب فهمیده بود! در جوابش شعر پرندهٔ آبی چالز بوکوفسکی را نوشتم.
«پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بیرون بیاید
اما به او سخت میگیرم
میگویم
همانجا بمان
نمیگذارم کسی تو را ببیند…»
میدانستم چرا به او سخت میگیرم. نمیخواستم کسی پرنده کوچک آبی مرا ببیند. بشناسدش. بداند که بینقص نیستم؛ اشتباه میکنم. امّا همین ترس بزرگترین اشتباهم بود.
میخواهم دنبال کلید بگردم. قفس را به رویش باز کنم. پرندهٔ آبی اگر زیاد در قفس بماند، رنگ میبازد. بالهایش فراموش میکنند پرواز کردن را. خطاب به پرندهٔ آبیام مینویسم که کنج قفس مانده. قفسی که من برایش ساختهام. حالا میدانم بزرگترین قفسها ، قفسهایی است که خودمان برای خودمان میسازیم. می خواهم به او بگویم:« در زیستن شجاع باش. ببال و پرواز کن. قفس را بشکن و نگذار بالهایت فراموش کنند طعم پریدن را».
این یادداشت هم تلاشی است برای باز کردن قفس به روی پرندهٔ آبی.
_پریا عقیلی
آب گرم و نمک دریا شاید میتونست مرهمی باشه بر درد کهنهی پام. اما نبود. یا فعلا نبود. دکتر داروخونه ناپروکسن بهم داد. گفت ضد درده. پام التهاب داره. انگار یه کیسه فریزر پر از آب بستن زیر پام و روی اون دارم راه میرم. با این تفاوت که اون نایلون و اون آب داخل پامه. دوست دارم انقدر با این پا راه برم و مبارزه کنم تا بهش غلبه کنم. هر وقت زیاد فشار میاد بهش صداش در میاد. چه فشار عصبی چه فیزیکی.
دوستی میگفت که برای حل مشکلات باید ریشهای حلشون کرد. مثال معروفی رو گفت که یه نفر میرسه به یه رودخونه. میبینه که آب داره آدمها رو که دست و پا میزدن با خودش میبره. به آب میزنه از هر ده نفر یکی رو بیشتر نمیتونه نجات بده. یه نفر دیگه رو میبینه که داره به رودخونه نزدیک میشه. بهش میگه بیا کمک اینا زیادن. نفر دوم بهش میگه جلوتر یکی هست که داره آدمها رو از بالای پل میندازه تو رودخونه. باید جلوی اون رو بگیریم.
من بودم که انتخاب کردم اون آیتم سنگین رو برم و پام آسیب دید. خودم هم باید با این درد کنار بیام. تکهای از من خواست اون حرکت رو انجام بده و تکهای دیگر از من دردش رو تحمل میکنه و تکهای دیگر به دنبال بهبود و درمانه. هم اونی که آدمها رو مینداخت تو رودخونه خودمم، هم آدمای تو رودخونه، هم اونی که میخواد نجات بده.
در همین افکار بودم که نفهمیدم چطور خریدها رو انجام دادم و داشتم به سوی خونه برمیگشتم. پسربچهای سوار بر دوچرخه میگمیگوار از کنارم گذشت و من رو به خودم آورد. فهمیدم که این تحلیلهای آبکی یه قرون هم نمیارزه. چه فرقی میکنه الان بالای پل باشم، یا کنار رودخونه یا وسط آب. باید بجنگم. وقت مبارزهاس.
گفتن از حلزون را به خانم فرهادی میسپارم.
سالواژهام، آگاهی.
امروز دوباره برق اداره رفت. یا برق میرود یا اتوماسیون و سامانه قطع است. تحمل گرما هم جای خود. در این گرما و بیبرقی، به صحبتهای همکاری از خاطراتش در دشت کویر ورامین گوش دادیم.
خاندن کانال و سایت دوستان و لایک کردن برخی.
امروز هم صد جمله آزادنویسی کردم. صد جمله برعکس دیروز که سمتوسوی پرسشگری داشت، به سمت جمله قصار و شاعرانگی رفت.
واژهی شاریدن و شار به نظرم جالب آمد، برای پژوهیدن.
شاریدن: جریان آب، سرازیرشدن و ریختن آب یا چیز دیگر از بالا به پایین، تراویدن آب.
شار: شهر، نوعی شمشاد، کشور، تعداد ذرات یا مقدار شارهای که در یک واحد زمان به واحد سطح برسد، پاکدل خوبروی مرد، غل و غشی که در طلا و نقره و چیزهای دیگر کنند، عنوان عمومی پادشاهان عرجستان، صدای فروریختن آب و شراب، بنا، یک منطقه مسکونی در قزاقستان، ریزش.
سم ستوران لعل است و تیغها احمر حدیث شار و حدیث حصار کرکس عال (عنصری)
شرکت در وبینار مدرسه نویسندگی و یادآوری مجدد کتاب “این بود، آن شد”، صحبت از گزارش نیک و همسفران. و اکنونیدن با کلمات، همراه با نوشتن کلمات گریه کردم و سبک شدم. هفته پیش سفر بودم و کلمات را نداشتم ولی هفته قبل، هفته شادتری بود.
امیدوارم کانالم هم مانند گزارش نیکم، روتین شود.
https://t.me/armaghannevesht
آیا نوشتن را میتوان تحصیل دائم گفت:
طبقِ محاسبات یا گفتهای استادم شاهینکلانتری که گویند:
نوشتن نه تنها که نویسندهای عالیمیسازد
بلکه طبقِ مداوِم نوشتن مشکلات زیست زوجین، وسطِ مامان باباها و کودکان و تمامِ مشکلات مادی و معنوی و در حسابکتاب و مرورگر خوبی در روزانه است و به درد خورد
و عقیدهای من براینوشتن:
ماموریت روزانه است
این ماموریت هیچ وقت باز نشستگی ندارد
اما بخاهی باز نشسته شی
حتی یک دفعه شروعکنی به نوشتن عینِ گُرویین معتادی دارد نمیتوانی ترک کنی
سردرگم میشی وهمش به همه نغ میزنی هااااااا ببینید زدست شماها نمیتوانم نویسم
و همش دلخورهگی بخرج می دی
وقتی مینوسی
واژهگانِ زیادی پیدا میکنی
حتی بدترین مواقع از این واژهگان بازیکلمات انجامدهی و خوده نجات دهی از هر مشکل
نوشتن باعث میشود واژگان غنی و از هر بلا ۸۰درصد خوده نجات دهی و ۲۰ درصد بزاری ببینی این واژهگانی که گپ زدی چه نتیجه بخود
گیرد تا چه عهدی رسی و مشکل حل شود
من بازام به یک نتیجه رسیدم عینِ شعر یک تعریف برای اینکه نوشتن چیست و بتوانم درست تعریفکنم بخاطر اش به زمان نیاز دارم
که به درستی فک کنم بنویسم
برییم سراغ اینکه امروز استادم کلانتری چه گفت:
اول گفتم تعریف کرد نوشتن به چه بدرد خورد
ودر نتیجه گفت:
یک شکلک بسازید و به انوان فردِ سوم استفاده کنید
و خوده شکل اون ببینید و تمام مشکلات خود را اینجوری بنویسید
و من آخرشب داستانِ شکلک هم مینویسم
چرا اینها را اینجا گفتم
بخاطرِ اینکه
همواره و خیلی جدی استادم از فردِ سوم حرف میزند
و میگویید
در نوشتن فرد سوم جدی بگیرید
بدون فرد سوم مشکلات نوشت شما حل نمیشود
و اون صفحه را چندین دفعه بخونید و مشکلات خود را پیدا کنید!
پس بعد از تعریف درست کردم و نوشتم
آن وقت میفهمید؛
نوشتن تحصیلی دائمی است؟
نوشتن چیست؟
جواب:
نوشتن عبارت از کاویدنِ است که بخودنماای میپلیکد و مانندِ بچه کوچک کمکم بزرگ میشود و روزی پنچ وعده حد عقل غذا میجوید!
. چرا من این عبارت را در نظر گرفتم برای نوشتن؛
خوب بریم دنبال بچهگی ام که جواب این عبارت هم است.
وقتی ۸ سالم بود من صنف چهارم مکتب و یا مدرسه بودم
اعلان سوال میکنید یک دختر ۸ ساله چطوری صنفِ چهارم مکتب بوده؛
بخاطرِ اینکه اون دولت قبلی که وقتی که آمریکا به سرزمین مابود
یک سری مکاتب جور شد بنامِ بَرگ که همه در آنجا از پنچسالهگی شروع و زن ها یا مرد هایی بزرگ به ثوادآموزی میپرداختند و مدت درسِنا ۶ ماه بود بجا یک سال و اینطوری من به ۸ سالهگی شدم صنفِچهار
آنجا استادم بما سوالِخانگیداد و گفت ببین مثلِ اینکتاب دوبیتی یا چهاربیتی ایندرسِ شما دارد
مثالِ اینها بروید از خانواده خود خصوصن بیبیهایی خود بزرگان بپرسید برام بیارید
منم که رفتم خونه از چهار مادرم و پدرم پرسیدم
اعلان خاد گفتید ایچهار مادر داشتی؟
بلی از برکت پدر کامجوست من چهار مادر داشتم!
و وقتی رفتم یکییکی پرسیدَم بری من گفتند این دوبیتی چیه؟
اصلن مادر دومام چنان حرکت و بروفمرورفِ یاد داشت دوبیتی همهجا که مجلیس بود دیره بهدستاشبود و چنانمیخند که انگار آریاناسعید است!
بهاو گفتم چو دوندههایی کهمجلیسها میخونی دوبیتیاند!
او گفت:
اینهااِی که مهمیخونم دوبیتی نیست که نیست؛ چهاردوبَرش پلکیدم، نویدم زاویدم دستو پااشرا بوسیدم، باز ام قبول نکرد و نکرد دوبیتی است؛ آخدلم سوار یک بوطاقناله شد به اشکریختن چو تواناای دارید ویاد دارید بمه سوار شدن به دوبیتی نمیگید!
آخه مادرِ خودم که خانمِ سوم پدرم بود برِم گفت:
مگر ما الف و ب نوشتن را بلدِم که تو دوبیتی ازما میخاهی؟
باز ام دلِ پور و کلافه مشتاق به دوبیتی خابیدم شب شده بود!
که مامانِ خانم کوچک پدرم خونهایما مهمون بود که نصفِ شب به صدااِی بلند نالهمیزدم آخآخ و نوچنوچ داشتم گریه میکردم تا اینکه مادری مادر خانوم کوچک زن بابام از خاب بیدار شد که چه شده اینوقت شب گریه میکنی؟
.
منَم گفتم؛ کسی بمنم دوبیتی نمیکهنویسم استادم دوبیتی میخاد اَزم صبا!
اوبجااِیکه دلداری منو بده شروع کرد به خندیدن و صبح هم کهاز خاب بیدار شدم دیدم هنوز میخنده و این داستانه به تمامِ خانواده میگه اینجوری میخنده تاکه به ورودی شعبهای چرت و فِکرسید!
منم گرفتم او دوبیتی داخلِ کتابِ دریام را جاهاش ایوز کردم و چند کلمه اظافه کردم و دادم دستِ استادم!
استادم ازم پرسید اینو کی نوشته و مهام گفتم مادرم!
بخاطرِ همه میگفتند اینو بیبیام گفته اینو مادرم گفته ویا عمهام دوست نداشتم خوده کم بیارم گفتم مادرم گفته!
استادم گفت آفرین!
وقتی آفرین استاده شنیدم و دیگر شروع به نوشتن کردم که اعلان داخلِ ۲۷ سالهگی منه همش دارم مینویسم نوشتنم دیگر داستان هم داره که به مرور زمان به همهشان خاهم پرداخت!
وقتی دیدم کمکم از بچهگی مینویسم و عادت نوشتن کردم و بدونِ نوشتن نمیتوانم یک روز بخابم که به مرور زمان شدم یک نیمچه نویسنده بخاطرِ تجربه که داشتم اینعبارت را در نظر گرفتم!
و بلی نظر به تجربه منم همیشه دائم تحصیلهستِم!
#دلنویس
گزارش نیک
امروز که بیدار شدم، ذهنم همش درگیر مبلغی بود که به حسابم واریز شده بود. نمیدانستم از این بابت خوشحال باشم یا ناراحت. ساعت ۸ زنگ زدم به برادرم. پرسیدم پول را شما به حسابم واریز کردی، گفت: «نه من نریختم.»
صبحانه را که خوردم، گوشی را برداشتم و به بانک زنگ زدم. بانک گوشی را برنداشت. شمارهی دیگری از بانک را گرفتم. کارمند بانک گوشی را برداشت و گفت سیستم بالا نمیآید، ده دقیقهی دیگر زنگ بزن. دوباره زنگ زدم. کارمندی خوشبرخورد گوشی را برداشت. ماجرا را گفتم. شمارهی ملیام را گرفت و حسابم را چک کرد. دید بله، درست حدس زدم، ناشناسی به اشتباه،۳ میلیون و ۳۰۰ هزار تومان به حسابم واریز کرده بود. پرسیدم چکار کنم؟ شما پول را برمیگردانید یا خودم؟ گفت خودت هم میتوانی پول را برگردانی. راستش چند وقت پیش، یک بار دیگر هم اشتباهی پول به حسابم واریز شده بود، انگار دیواری کوتاهتر از من پیدا نکردهاند تا اشتباههایشان را سرش خالی کنند. خلاصه صبحم را اینگونه آغازیدم.
بعد از این ماجرای نیمهکاراگاهی، ادامهی بیابان تاتارها را گوش دادم. به فصل آخرش رسیدهام. چقدر این فصل ناراحتکننده و تاملبرانگیز است. دو کلمه از کتاب برایم خوشایند بود، سنگشُر و پفخند.
از کتاب دل کندم و رفتم سراغ یخچال و دو قاچ هندوانه خوردم و جگرم حال آمد، آخر هوا بشدت گرم است و هندوانه سرد حسابی میچسبد.
به سراغ شاهنامه رفتم. در همین زمان برق رفت و بلافاصله آمد. مثل اینکه برق هم با ما شوخیاش گرفته. شارژ گوشیام هم به آخر رسیده بود. ادامهی شاهنامه را موکول کردم به بعد.
برادرم زنگ زد و گفت: «شیر محلی میخواهید برایتان بخرم؟» گفتم: «چرا که نه.» دو کیلو شیر برایمان خرید. آنها را جوشاندم و بعد از خنک شدن در یخچال گذاشتم.
دوباره برق رفت. منتظر ماندم تا برق بیاید و گوشیام شارژ شود.
ناهار را در هوای گرم و در بیبرقی خوردم که خدا نصیب هیچ بنیبشری نکند.
بعد از ظهر در وبینار نویسندهساز، پای صحبتهای استاد نشستم و مستفید شدم.
گزارش نیک
امروز که بیدار شدم، ذهنم همش درگیر مبلغی بود که به حسابم واریز شده بود. نمیدانستم از این بابت خوشحال باشم یا ناراحت. ساعت ۸ زنگ زدم به برادرم. پرسیدم پول را شما به حسابم واریز کردی، گفت: «نه من نریختم.»
صبحانه را که خوردم، گوشی را برداشتم و به بانک زنگ زدم. بانک گوشی را برنداشت. شمارهی دیگری از بانک را گرفتم. کارمند بانک گوشی را برداشت و گفت سیستم بالا نمیآید، ده دقیقهی دیگر زنگ بزن. دوباره زنگ زدم. کارمندی خوشبرخورد گوشی را برداشت. ماجرا را گفتم. شمارهی ملیام را گرفت و حسابم را چک کرد. دید بله، درست حدس زدم، ناشناسی به اشتباه،۳ میلیون و ۳۰۰ هزار تومان به حسابم واریز کرده بود. پرسیدم چکار کنم؟ شما پول را برمیگردانید یا خودم؟ گفت خودت هم میتوانی پول را برگردانی. راستش چند وقت پیش، یک بار دیگر هم اشتباهی پول به حسابم واریز شده بود، انگار دیواری کوتاهتر از من پیدا نکردهاند تا اشتباههایشان را سرش خالی کنند. خلاصه صبحم را اینگونه آغازیدم.
بعد از این ماجرای نیمهکاراگاهی، ادامهی بیابان تاتارها را گوش دادم. به فصل آخرش رسیدهام. چقدر این فصل ناراحتکننده و تاملبرانگیز است. دو کلمه از کتاب برایم خوشایند بود، سنگشُر و پفخند.
از کتاب دل کندم و رفتم سراغ یخچال و دو قاچ هندوانه خوردم و جگرم حال آمد، آخر هوا بشدت گرم است و هندوانه سرد حسابی میچسبد.
به سراغ شاهنامه رفتم. در همین زمان برق رفت و بلافاصله آمد. مثل اینکه برق هم با ما شوخیاش گرفته. شارژ گوشیام هم به آخر رسیده بود. ادامهی شاهنامه را موکول کردم به بعد.
برادرم زنگ زد و گفت: «شیر محلی میخواهید برایتان بخرم؟» گفتم: «چرا که نه.» دو کیلو شیر برایمان خرید. آنها را جوشاندم و بعد از خنک شدن در یخچال گذاشتم.
دوباره برق رفت. منتظر ماندم تا برق بیاید و گوشیام شارژ شود.
ناهار را در هوای گرم و در بیبرقی خوردم که خدا نصیب هیچ بنیبشری نکند.
بعد از ظهر در وبینار نویسندهساز، پای صحبتهای استاد نشستم و مستفید شدم.
بتول آقارحیمی
@batoolagharahimi