«کدام وقت
پیروزی سخن را
جشن خواهیم گرفت
و کبوتران خاک را
به سوی آسمان
رها خواهیم کرد
کدام وقت
نام شعر را خواهیم برد
جهان چون فرشتهای
بر ما ظاهر خواهد شد»-بیژن جلالی، بازی نور، ص۱۶۹
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
119 پاسخ
سالواژه ی امروزم :خلوص
(سال واژه های من زیادند )
اگر بیماری مرا نکشد، روزی و در جایی نیکی هایتان ذوقجبین مرگ زده کشم می کند .
صف نذری در نیاورانگ :
تا امروز برای مردم پایینشهر گریه می کردم ، اما از دیروز که سه ساعتی در صف نذری نیاوران ایستادیم ، اول برای پایین شهر و بعد برای بالای شهر گریه خواهم نمودیه .
شما ها کی هستید ، چرا انقدر خوبید .چرا انقدَر گوناه دارید ؟
بعد از جنگ چرا اینقد گوگولی شدید ؟
کدومتونو باید بوسید ؟
کجاهاتونو ؟
با جلال ها
با جبلویت ها
نیاوران چقدر ترک داره🤔
حالا همسرم چرا اون وسط می گه چقدر شبیهِ کلانتری اینجا می بینم 🤔؟
نی نیه چرا ، بغل مامانش ، دست می نداخت عینک منو از وسط برداره 🤔؟
اینجاشو شیخ حسَنان رسیدگی کنند .
تا وقتی با استاد آشنا نشده بودم ، هیچ وقت اینقدر فصیح و بلیغ ترک بودنمُ از درون نستوده بودم .
و مَردم .
به نظرم همه ی بالا و پایین دستی ها خوبند ، پس همگی ترکند . (نظریات آذر )
🌙 حَامُوسِي ✨
دیشب دیر خوابیدم و امروز هم دیر بیدار شدم یک وبینار از قبلی ها گوش دادم و نکات مهم ش را یادداشت کردم کارهایم را نصفه گذاشتم چون دخترم خوابید و فرصت را برای نوشتن غنیمت شمردم اولین بار است اینجا آمدم و نمیدانم سال واژه یعنی چه تا ببینیم تا آخر شب به کجا میرسیم
این حلزون چرا پلکهای بالاش مژه نداره؟
بلافاصله بعد از بیداری شروع به نوشتن صفحات صبحگاهی کردم. هرچه دلم میخواست نوشتم، 5صفحه شد.صفجات صبحگاهیام بطور معمول 3صفحه بیشتر نمیشود.
صبحانه خوردم و رفتم سراغ رمان. بخشی از آن را ویرایش کردم وسر و سامان دادم و یکی دو صفحه به آن اضافه کردم. هنوز خیلی کار دارد این رمان من.
ظهر یک نفر را دیدم که اعصابم را کاملاً به هم ریخت.
بعداز ظهر در وبینار الهه علیزاده شرکت کردم. از زبان صحبت کرد و بخشی از مقاله ابوالحسن نجفی درباره زبان را خواند. به نظرم باید از این مقاله رونویسی کنم.
وسط وبینار شاهین گوشیام خاموش شد. من هم ترجیح دادم چرتی بزنم. همین کار را هم کردم.
هنوز از دیدار ظهر به هم ریختهام.
تا شب یک فیلم و یک قسمت از یک سریال را همراه با خانواده تماشاکردم، بعد هم کمی فوتبال و والیبال.
سالواژهام استمرار است. امیدوارم فردا بیشتر بنویسم.
این یا اون؟
سالواژهام: ارتباط
قلم از دستم نمیافتد دیگر. شدهام گزارشگر و راقم سطربهسطر لحظات.
شدهام دوربین مدار بسته یا نه همان گزارشگر. دنبال چی میگردی آی فردوسیپور؟
ساعت ۱۰:۲۵ برخاستم. خواب چه میدیدم؟
که با خانواده و مشتی ناشناس عازم بودیم از آن باغهای پستهکوهی که بیشتر زردآلوهای بیگوشت بودند و با بابا که از آن مزارع و روستاها و بازارها گرفتیم و خوردیم. که انگار رودی فصلی خشک شده بود و مردم دورش به پیکنیک و برداشت محصول آمده بودند و درختانی شبیه پوشچوبهای قرمز درآمده و از خاک سر برآورده و من کنجکاو و عوض آن درختان قرمز، میوهی پستهکوهی دادندم. مزهاش؟ خوب بود. مزهی میوه خشک میداد. آن هم آقایی مرحمت کرد. انگار مردم آمده بودند که بردارند که ببرند که بفروشند.
بعدش برگشتیم و بابا غیب شد. عازم سفر بودیم. بابا و مامان و میم و بقیه سوار استیشن بودند. توی پارکینگی به بزرگی یک شهر. بی پایان مثل بکرومز کِین پیکسل.
قبلش رفتیم توی بازار بالای پارکینگ به خرید.
جیش داشتم. رفتیم دستشویی.
بوی دستشووی توی خوابم میآمد. به وضوح.
توی صف ماندیم.
دستشویی ها دیوار کوتاه بودند و درها آلومینیومی و کف کفشم سوراخ. که چندشم میرفت.
خانمی خواننده کنار دستشوییها میخواند. محل کسب و کارش آنجا بود. تابلویی نقاشی از پردهای و زنی ارغوانی. میخواند. لباس لی تنش بود و صدایش قشنگ و من مبهوت که چرا زمینِ قسمتش برای کسبوکار، توی دستشوییست که بخواند و آن هوای کثیف و بوناک را بدهد تو. آن هم از صبح تا شب.
به خودم که آمدم با زن حرف میزدم که چرا توی دستشویی بدبو کار میکند؟
شاکی نبود.
خانواده رفته بودند. زنگم زدند که ما رفتیم بیا.
آسیمهسر میدویدم و پارکینگ را پیدا نمیکردم. رسیدم اما. همان پارکینگ بکرومزی. دربه در میگشتم.
زنگ زدم پرسیدم از مامان که کدام پارکینگند؟ گفت پارکینگ طبقهی پنج یا منفی پنج. یادم نیست.
پرسیدم از مردی کتوشلواری که کجایم؟ گفت طبقهی یک.
آسانسور فقط تا طبقهی چهار میرفت. فدای سرم. پریدم تویش. مردی بیحال و به حال غش و تلوتلو خور همراه بود.
کف آسانسور تکهای را نداشت و رویش سنگ گذاشته بودند که مثلا نیفتیم تویش تا به گا رویم. احتیاط کردم. سمتش نرفتم.
گفتند آسانسوری به این بزرگی فقط محض جابهجایی من و آن مرد مصرف میشود. خب فدای سرم. بشود.
توی آسانسور شبیه انباری بود.
راه افتاد و من بیدار شدم. چرا؟ نمیدانم.
خواب دست از چشمانم برنمیداشت. گزارش نیکها را نگاهی انداختم. با ندا حرف زدم. بیآلایشی و امکان همصحبتی صادقانه با ندا را دوست دارم.
شنونده است.
آرزو کردم کاریکلماتور کنسل شود. البته اگر نمیشد، وضعیت خودش کاریکلماتور زنده بود. شما فرض کن روز عاشوراست و بالاخره مراسمی و بعدش زور بزنی که کاریکلماتور بنویسی. میدانم منطقی پشت بهانهام نیست. ولی خب دلم خواست بهانه بگیرم. شما با بهانهگیری من پرابلمی دارید؟
نمیدانستم تاسوعاست.
خواهرم گفت و به فکر فرو رفتم. که برای من هر جای تاریخ و هر زمان. دور و نزدیک همین چند ماه پیش تا چند هزار سال پیش تا هر طول و عرضی که بدانم و ندانم، سربریدن آزادی غم است. کل تقویم. تقریبا هر روز.
هر جا بوی قلدری دولتی داده هر جای تاریخ و هر سواستفاده با هر سیستمی که میخواهد علم باشد، دین باشد، هنر باشد یا فلسفه، برای من روز ماتم است.
و من عاشق پس گرفتنم. البته بخشندگی را بیشتر دوست دارم ولی برایم عجیب است که چیزی را که به انحصار درآمده عوض اینکه پس بگیرم پسش بزنم و دو دستی تقدیم انحصارگر کنم. کسخلم مگر؟
عین اینکه چیزی را از تو به زور بگیرند و تو علاوه بر دادنش، داشتهات را پایمال کنی و بفرما.
به کشیدن مرزها ما بین کسخلیها بیشتر فکر کردم.
پستهای تلگرام را بالا رفتم و هشتگ دستهبندی یادداشتی زدم تا راحتتر امکان بازنویسی داشته باشم.
این پروسه هنوز ادامه دارد.
به خلاقیت فکر کردم و رفتم مقالهی «بداهه کن» مبینا را توی سایت مدرسهی نویسندگی خواندم و برایش یک فقره کامنت نیمهمفصل هم گذاشتم و زحمتش را قدردانی کردم و یک چینکتهی سایتی هم پیامش دادم و گفتمش.
شیر و نانشیرینی «مید این زنجان» را زدم بر بدن.
جوجو را آوردم گذاشتم روی شانهام و شروع به تایپ کردم. یکسره میخواند.
غرق کار که میشوم بر میخورد بهش. میآید نوکش را میکند توی گوشم و جیغ میکشد. بعد که توجهش میکنم نوکم میزند.
کمی کرم دارد.
یک فایل صوتی از شعبونعلی گوش میدادم. نپرسید چی؟ اصلا شما را سننه؟ همه چیز را که آدم نمیگوید دیگر. یک پرده لااقل واسه خودم باقی بگذارم.
نمیدانم چرا از این جمله این حس را گرفتم که مثلا داشتهام فایل عملیات سریه گوش میدادم؟
ریش و سیبیلهایم را صفا دادم. نوبت ابروها هنوز نرسیده.
سرفه پشت سرفه. مُردم از این آلرژی به کرهی زمین. کار به کفوخون که کشید شربت را رفتم بالا. رنگ عن بود یا شاید قیر. خلاصه که کی… چیز، منظورم این بود که نمیدانم چرا شربته را طوری ساخته بودند که به به قول شیما کفر خدا بگویی؟
خوردم. مزهی تریاک میداد.
آهّاااننن الان فکر میکنید من تریاک کشیدهام یا کسوکارم اهل تریاکند؟ فیروز توی گزارش نیکش از تریاک میگوید. اما نه نه نه نه. اشتباه نکنید.
من حتی تریاک را از نزدیک هم ندیدهام.
سر قضیه آنجاست که خواهرم برای شفافیت و جوانسازی پوستش گشتوگشت و چشم بازار را کور کرد و صابون خرید. آن هم چه صابونی؟ تّرّیّاکّ. بعله. صابون تریاک. سیاه است. اگر تریاک هم سیاه است پس خود تریاک است. مزهی تمرهندی سوخته میداد.
همین است؟ ما خدایی خانوادگی اهل دودودم و این داستانها نیستیم و فرق گل توی پارک و گل توی پارک را هم از هم تشخیص نمیدهم.
من هم دیدم خواهرم که استفاده نمیکند، بگذار من دخلش را درآورم.
تأثیر پوستیش را نمیدانم. ولی وقتی میشورمش بو و مزهاش میرود توی دهانم. اگر تریاک همان مزه است، آن شربته هم همان مزه را داشت.
تازه یادم آمد دوران کرونا آن شربت سینه که برای ملت تجویز میکردند پایهی اصلیش تریاک بود که خیلی زیادی درد و سرفه را تسکین دهد و طرف را بسازد.
هر کس کرونا گرفت و از آن شربت خورد میتواند ادعا کند زمانی تریاکی بوده.
خلاصه سینه و خسخس و سرفه از تکوتا افتاد.
نشستم باز هم به آزادنویسی.
که قیاس را بد نمیدانم. من از قیاس میآموزم. که قیاس خودم با دوستی عزیز گوشی را داد دستم که کجاها گیروگور دارم و میتوانم یاد بگیرم. نمیدانم چرا باید از قیاس احساس خودکمبینی یا حقارت و حسادت کنم؟
البته جانماز آب نمیکشم هاااا. من بسیار حقارت و حسادت را زیستهام. آره بابایا. ولی فرصت یادگیری را نباید از دست بدهم.
توی حمام داشتم فکر میکردم که چرا چیزی مثل شکل احساسات، درونی و پیشازبانیست و راحت قابل بیان نیست؟ که شعر برای همین کارها ساخته شده؟
«شعر، پیشازبانیست یا پسازبانی؟» این پرسش که افتاد به جان فکرم، مامان را صدا زدم بیاید دم در حمام و این سوال را توی دفترچهی نکات و شکاراتم بنویسد.
از گزارش نیک بدجوری خوشم آمده، ترکیب شده با تلاشم برای روایتگری و خلاصه من الان کمین میکنم که ریزریز بردارم و بنویسم و از قلم نیندازم.
به من فرصت دیدن و شنیدن و بیان داده و متأسفانه خیلی زود مرا رساند به دیدن چیزهایی که میدیدم و حوصلهی نوشتنشان را نداشتم.
و حالا دفتری دیگر دارم که عمرامگوها را باید تویش بریزم. همانی که پردهی نهایی آدم است و اگر بیفتد دیگر چیزی از منیت آدم باقی نمیماند انگار.
متین چپانی از تکرارگیش نوشته بود. که گُزِ چه آرشی؟ هر روز همان دیروزی. من هم متین چپانی. من هم.
ولی این گزارش نیک، نگاهم را حتی به چیدمان و شلختگی متفاوت هرروزهی اتاقم معطوف کرد.
توی نکتهبردای گزارشیم نوشتهام: «فکر کنم وقتی تنهاست خیلی بهش خوش میگذره.» اما نمیدانم این جمله را سر چی و محض کی و حتی کجا نوشتهام؟
دیروز ندا سبزوار بود. البته یادم است میگفت نامن. سرآخر هم دیدم همان نامن بود.
نشد که مهمان وبیکارمان باشد.
من هم فرصت کردم «تاریخ سلسلهی گواهینامه»ام را برای همزبانها تعریف کنم. بعدش ادامهی مقالهی ابولینجفی را خواندیم و من هی یکخطدرمیان برای دوستان میگفتم: «این شروعه، نه اینکه هر چی ابولی گفته همونه، این مقاله فقط قابل اعتناست برای یادگیری.»
ذکر روز را هم گفتیم:
«امبرتو اکو آقاست، یوتاب کیخا خانم و متین، اسمی فاقد جنسیت.» اینکه توی ژاپن و کره اسمها عمدتا جنسیت ندارند هم جالب است.
به نویسندهساز رسیدم. استاد این پیراهن نویسندهساز را که میپوشد بامزه به نظرم میآید. مثلا اگر کسی یککاره و از ناکجا بپرد وسط وبینار، نیاز به هیچ توضیح و زیرنویس و اسلاید و تابلو نیست. تابلو خود استاد است. تابلو پیراهن استاد است.
آن تابلو نه. آن تابلو.
به هولوولا هم انداختمان اوستاد که «لمس» را بخریم. الکترونیکیش را داشتم. خرید کاغذی را به تعویق میانداختم که دیگر توی رودربایستی رفتم و خریدمش.
آن وسطها اوستاد به «وقتی از انسگرفتگی فاصله بگیری تازه فکر کردن شروع میشه» اشاره کرد. دمت گرم اوستاد. دمت گرم. نه خوشم آمد. آره.
فرشته گفت استوریهای اینستایم را نمیبیند و آیا من تنظیماتم را انگولک کردهام؟
من؟ بندهی خدا من پروکسی تلگرامم مثل استامینوفن ۳۲۵ عمل میکند. عمل نمیکند. به بدبختی وصل شدم و رفتم ببینم قضیه چیست. دیدم قضیه از پارسال مانده بود و جفتمان تازه فهمیدیم.
کمی کمپ کردم گوشهی اتاق و رفتم شاید به یک و هشتصد اشتراک متمم فکر کردم و رفتم کمی خواندم یا شاید بازی کردم یادم نیست. غذا گرم کردم که بعلهههه ساعت شش و نیم غروب نهار بخورم.
تازه سیر هم زدم تویش و تا ۲۴ ساعت آینده در قرنطینه نسبت به هر انسانی خواهم زیست.
وبینار شیما شروع شد. اسکای روم باز هم مثل قدیمها کاربران را توی نسخهی گوشی نشان میدهد.
از شیما خواستم ببندد. سحر آن وسط گفت: «خودت ببند. من میخوام کاربران رو ببینم.» گفتم: «نمیشه، چنین ساختاری نداره.» نازنین و سحر گفتند: «میشه.» من هم مانده بودم چطور توضیح دهم که بالام جانززززز برای شما شدنیست من «اوپراتورم» توی اسکای روم و هر کلیکی کنم، ساختار وبینار برای همه تغییر میکند.
خلاصه کلیک کردم و بعلههه کاربران برای کل ملت پرید.
دوباره آوردمش چون سحر میخواست کاربران را ببیند.
من هم بندوبساطم را جمع کردم و رفتم پشت کامپیوتر.
شیما از الگوهای تکرارشونده گفت. از سرزنشگری.
گفتم همینکه گاهی به سرزنش اکتفا کردهام یعنی هنر کردهام.
شیما ناناسم کرد که چرا اینکار را میکنم؟
من هم گفتمش که جوانیهایم. قبلاهاااا. الان نه.
مثل همیشه بسیار آموختم ازش. فهمیدم یادگیری امور فردی و رفتاری را به شیما برونسپاری کردهام. دمش گرم. لینک وبینار شیما، دوشنبه و چهارشنبه ساعت :
https://skyroom.online/ch/elahehalizade/shadzi
بعد وبینار شیما احساس رخوتی داشتم. دوباره ادامهی صبح را مرور کردم. باز داشتم به تاریخ و حافظهی تاریخی فکر میکردم. به اینکه میگویند: «ابلیس، تنها کاری که میکند پارهپارهسازی و تقطیع است.» ای بلا. ای وروجک. ای پفی… . نه چیز. ای باباع.
به حافظهی تاریخی فکر میکردم که هنوز هم برایم فرقی ندارد. به هر واقعهای که در آن آزادی و امکان انتخاب و مالکیت نقض شده فکر میکنم و عزم جزم میکنم بر ضدش و شاید مسئلهای مثل عاشورا برایم سمبل و پکیج کامل و شاملیست از انواع و اقسام نقض این دو اصل که سنجهام کنمش و بکوبم بر سر هر واقعهای تا تمام تاریخ و هر سلطه و زور و جبر ناقضشان را بسنجم و بیزاری جویم و راهم را جدا کنم ازشان.
میان دعوای عزادارن ۱۶۷ روز پیش یا ۱۴۰۰ سال پیش توی تلگرام بودم که بیرون زدم.
بنا به سالواژهام به ارتباط یا گسستشان فکر میکردم.
به سوالی رسیدم.
عجیب نیست که فکر کنم حافظهی تاریخی جز سنجش موضوعی به قدمت تاریخ است؟ هر جا و هر لحظه و هر مکانی؟ که برای آزادی و مالکیت نقضشده توسط دولتها و دستهها غملازم است. نه؟ تحت هر سیستمی که باشند. میخواهد سیستم علم باشد. سیستم دین یا سیستم هنر یا سیستم فلسفه.
اسمش را شاید بتوان گذاشت غم نصفهونیمه. غم کامل هم داریم؟
آره خلاصه.
بعدش نشستم و یادداشتم را نوشتم و فرستادم کانالم. نمیدانم ملت اصل حرف را گرفتند یا نه؟ حتی نمیدانم باید به چنین چیزی فکر کنم یا نه؟
*گزارش نیک/۴۳
سانسوریای ابلقم گل کرده. خوشهی گلهاش شبیه مریم است. تُرد، با بویی غریبْ خوش. کاسبرگ ندارد.گلبرگهاش ظریف و تاب خورده، به رنگ سفید مایل به سبز است. با پرچمهایی بلند. بویش، وای دیوانهام میکند. عاشقانه است. امشب محشریست روی این بالکن کوچک. گل سانسوریای ابلق با یاس رازقی و اطلسی در انتشار عطرشان رقابت دارند. روی گلها آب پاشیدهام و نشستهام دارم مینویسم. حالم را خوب میکنند. از آن شبهاییست که دوست دارم تا صبح اینجا بنشینم و بنویسم.
امروز آزادنویسی کردم
صفحاتی دیگر از رمان« خاما » را خواندم.
سریال « غرور و تعصب» را تماشا کردم.
آشپزی کردم.
راه رفتم.
بخشهایی از کتاب بوفکور صادق هدایت را خواندم.
گزارش نیک نوشتم
بدری صفایی
نام اثر امروز:
حلزون با سبیل به یاد مونالیزا با سبیل
از مارسل دوشان.
و گفتگوی سارا و کاوه
😇😆
https://www.maryamjouyandeh.com/1174/mona-lisa-as-seen-by-duchamp/
-To do microsoft را نصبیدم و لیست وار انتظارتای که از خودم دارم برای انجام در طول هفته؛ فهرستوار لیست کردم.
برای بقیه چیزها از همون notes پیشفرض استفاده میکنم.
-نوتی جدید باز کردم با عنوان گزارش نیک که وقتی از لپتاپ فرار کردم تو گوشی خودم و گیر بندازم. بی بهره نمونم از گزارش نیک. (با ورد به توافق نمیرسم. هی من خط و جا به جا میکنم هی برا خواش دوباره از تنظیم در میاد. باید برم یاد بگیرم.)
-پریشب با خواهرزاده هام یوگا کردم و چقدر حال داد.
-به سمت عمهها رفتم.
ادامه دارد ولی حوصلهام اعلام خسته نباشید کرد…
سال واژه ام:تحرک و پویایی
دیروز رفتیم چهارراه نزدیک خونه ، یه چادری به راه بود با کلی آدم که تصورش از دین و مذهب فقط پوشش سفت و سختشون بود و نگاهی که… بماند.
احساس خفگی کردم، زیاد نموندم.
رفتیم حرم. دیدن امام رضا. خیلی خوب بود. کلی تحویلمون گرفت. خیلی کارش درسته. ادعا هم نداره.
میشینه گوش میده که تو فقط حرف بزنی و قضاوتت هم نمیکنه و بعد کلی چرت و پرتت ، واست یه کار بزرگ میکنه.
صبح بیدار شدم و صفحات صبحگاهی نوشتم.
چرخی تو خونه زدم و مرتبسازی کردم.
ناهار کشک بادمجون خوردیم.
یه کوچولو خوابیدم.
وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
اصلا چه دلیلی داره خجالت بکشم که توی این ساعت گزارش نیکمو بنویسم؟
آنقدر مینویسم دود از قلم برآید.
۱. ساعت هشت و نیم صبح بیدار شدم و اولین کاری که کردم نوشتن صفحهات صبحگاهی بود
۲. در قطعهقطعه کردن گوشت به مامانم کمک کردم و به لاکپشتم غذا دادم.
۳. دوش گرفتم و روتین پوستیم رو انجام دادم
۴. چند شعر جدید نوشتم. نیم نگاهی کردم به کتاب اثر انگشت علی رضا آذر
۵. در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم
۶. ساعت ۶ با مانتوی آبی رفتم سرکار. پوشیدن لباس سیاه وقتی اعتقادی بهش نداری، دروغ پوشیدنیه
۷. بعد از چندماه این اولین شیفت سبکی بود که از نزدیک دیدم. ۹تا بیمار داشتیم که دوتاش با رضایت شخصی رفت. آن تعداد کم نیز بدحال و پرکار نبودن.
۸. دوباره بیمار تخت ۲۵ بیمار من شد. ایلیا پسر بچه ۵ ساله که خواهرزاده دکتر امیری هم هست یه بچه فوق الاده تخس و بی تربیت بود که با کلی سفارش و حلوا حلوا امده بود بخش بستری شده بود. امشب قرار بود آنژیوکتش عوض شه. بردیمش اتاق رگ گیری من و همکارمو به فحش کشید. بهمون میگفت تخم سگ، تخم حروم، حرومزادهها… مامان باباشم همینجوری بر و بر نگاش میکردن اصلا هیچ اعتراضی به رفتار بچشون نداشتن کاملا راضی. مطمعنم اگه بچهی من بود یه بالش رو صورتش میذاشتم و جهان رو از دست همچین جونوری خلاص میکردم
۹. بعد از یکی دوساعت بابای ایلیا اومد گفت این بچه رو من بردم الشتر پیش فامیلای زنم حرف زشت یادش دادن حالا هرکاری می کنم یادش نمیره. خیلی اروم به پدرش گفتم باباجان تو که میدونی بچهت اینجوریه دیگه نباید توی بخش بگی آشنای دکتر امیری هستی الان آبروی دکتر امیری بنده خدا توی بخش رفته همه دارن پشت سرش حرف میزنن. اینو که گفتم همکارم یواشکی بهم گفت بلاخره یه حرفی زدی که دلم خنک شد
۱۰. ساعت یازده بالاخره بیمارو ترخیصش کردیم از دستش راحت شدیم
۱۱. از بس خلوت بودیم تونستیم تقسیم خواب کنیم هرکدوم ۳ ساعت بریم اتاق استراحت.
۱۲. یه قرص کدیین خوردم رفتم اتاق استراحت. اتاق استراحتمون بیرون بخشه. توی راهرویی که میرسه به لابی طبقه چهارم. بیمارستان امشب خیلی خلوت بود. پشه پر نمیزد بیرون بخش. چند بار چک کردم درو قفل کرده باشم.
۱۳.تا ساعت یک و نیم اینستا تماشا کردم. بعد گوشیمو گذاشتم کنار و بی خوابی رو پزیرفتم. همش توی تخت از این پهلو به اون پهلو میشدم. گوشیمو که دوباره چک کردم ساعت دو و چهل دقیقه بود با خودم فکر کردم اون ساعتی که بیدار شدم به اندازه یک ساعت نبود شاید ده بیست دقیقه خوابم برده و خودم نمی دونم. از بس گرم بود بالشم کاملا خیس شده بود.
۱۴. به دکتر پاکمهر پیام دادم گفتم دکتر اون اوردری که نوشتی مشکل داره ایلیا فلان مشکل رو داره تو براش هیچ آزمایشی ننوشتی اونم پیام داد چشم دفعه بعد از تو اجازه میگیرم منم ناراحت شدم گفتم ینی چی منظورت چیه. خلاصه بحثمون شد. اخرشم پیام داد که ببخشید من پریودم اعصابم خرابه ناراحتت کردم منم نبخشیدم جوابشو ندادم بعد رفتم توی وبلاگم نوشتم که امشبم بدون حتی یک دقیقه خوابیدن گذشت و حالا بابد برگردم بخش. همش عصبی بودم که چرا خوابم نبرده. رفتم توی اتاق ایلیا. ایلیا یه بیماری وحشتناک شبیه هاری داشت اومد سمتم و سرفه کرد توی صورتم تا منم مبتلا بشم بعدش پرید تا گردنمو گاز بگیره. من شونه هاشو گرفته بودم. نه میتونسم هلش بدم نه ولش میکردم. دندوناش میخورد به گردنم. حس خفگی بهم دست داد. از خواب پریدم. گفتم خداباشکرت خواب بودم داشتم سعی میکردم بفهمم چی خواب بوده چی نبوده که یهو دیدم ایلیا نشسته توی کمد. با صدای بلند گفتم هیچ بچهای توی کمد نیست. فلش گوشیمو روشن کردم و گرفتم سمت کمد. ایلیا هنوز توی کمد بود. پاشدم لامپو روشن کردم و بالاخره دیدم لباسه.
۱۵. پاشدم لباسامو پوشیدم از اتاق اومدم بیرون. فضای بیمارستان از صدتا فیلم ترسناک، وحشتناکتر بود؛ یه فضای خیلی بزرگ خلوت که تنها جاندار زندش من بودم. یه جوری تا بخش دویدم انگار جن دیدم. رفتم تو بخش نشستم کنار همکارم. تلگرام و اس ام اسهام رو چک کردم هیچ پیامی ازدکتر پاکمهر نداشتم. تخت ایلیا هم خالی بود و خانم صفایی می گفت ساعت یک فرستادتش رفته. یکم آروم شدم
۱۶. همکارم که رفت خوابید از ساعت چهار تا پنج توی سامانه mcmc بودم ترخیصها رو تعیین تکلیف کردم، پروندههامو چک کردم چند تا آتل درست کردم داروهای بخشو دادم بعدشم نزدیک نیم ساعت وقت اضافه اوردم و تونستم ۲۰ تا شعر بنویسم
۱۷. همکارم که ساعت ۶ و نیم برگشت بخش اتاقا رو چک کرد بعد خدماتو صدا زد که بیاد تختا رو تمیز کنه هرچقدر صدا زد کسی جواب نداد. فهمیدیم خدمات ساعت ۶ رفته خونه. کلی غر زد بعدش به من گفت دخترم بیزحمت میری تخت ۲۴ رو تمیز کنی؟ منم خیلی اروم و منطقی گفتم مگه من خدماتم؟ مگه وظیفهی منه. یکی دیگه گذاشته رفته من چرا باید کارشو بکنم؟ همین خانم سهرابی چهل ملییون حقوق می گیره دوبرابر من. بعد کل شیفتو میگیره میخوابه. الان شما اینجوری میگی فردا یه جارو دستمون میدن میگن برو بخشو جارو کن وظیفته. اکثر سوء استفاده ای که از آدم میشه از مسئولیتهای نامربوطیه که یه روز قبولشون کرده. دهنش بسته شد
۱۸. شیفتو که تحویل دادیم اون یکی همکارم گفت نادریان من تاحالا مریض DKA نداشتم صبر کن Bs صبحشو چک کن انسولینشو بزن. منم خیلی رک بهش گفتم من شبکار بودم خستم این شاید صبحونه خوردنش تا ساعت نه طول بکشه بمونم تو بخش تا اون ساعت؟ لحنمم کاملا دوستانه بود الکی ادای ناراحت شدن در اورد. مگه میشه کسی با بیست سال سابقه بلد نباشه بیمار DKA کاور کنه؟ کلا توی اون بخش از خدمات گرفته تا بیمار و پرستار و پزشک و اداری و رییس و … همشون دنبال سوء استفاده هستن. نیک ترین کار امروزم اجازهی سوء استفاده ندادن به اینجور آدمهاست.
۱۹. وقتی از بیمارستان اومدم بیرون دیدم ب خاطر عاشورا نه تاکسی هست نه اسنپ. خداروشکر بابام خرم اباد بود زنگ زدم اومد دنبالم. تا ساعت هشت و روی نیمکت پیاده رو نشسته بودم و داشتم گزارش نیک مینوشتم
۲۰. رسیدم خونه دست و پامو شستم صبحونه خوردم حالا هم دراز کشیدم و امیدوارم که بعد ۲۵ ساعت بیداری خوابم بگیره(یار نمیخرد مرا خواب نمیبرد مرا مرگ نمیدرد مرا… وه که چه بی بها شدم!)
۲۱. هیچ وقت هیچ گزارش نیکی به این بلندی ننوشته بودم
گزارش نیک سوم تیر:
سالواژه: استمرار در تولید محتوا
امروز را با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع کردم.
بعد نوبت به مرتب کردن کارگاه نقاشی خانه رسید.
وضعش بهقدری ریختوپاش بود که نمیشد داخل اتاق راه رفت. آهنگ «ریخت و پاش» از گروه The Ways را گذاشتم و شروع کردم به تر و تمیز کردن. برای من این جور وقتها فقط تمیزکاری نیست، همزمان تمرین آواز است، تمرین رقص است و نتیجهی جانبیاش تمیزی اتاق میشود.
«تیکهکاغذها ریختوپاشن وقتی بیتو باشن
ساعتا هم بیقرارن وقتی با تو باشن
رهگذرها بیعبورن وقتی بیتو باشن
آوازها رنگ بغضن وقتی بیتو باشن
فالگیرها در سکوتن وقتی با تو باشن»
راستش این روند را با وجود زمانبر بودنش واقعن دوست دارم. و از آنجایی که فقط خودم نظم وسایل را میدانم و میدانم هر چیز باید کجا باشد، کار را تنهایی پیش بردم.
در ادامه پستی در کانال تلگرام گذاشتم با این مفهوم:
«آیا هنر همانجایی است که اندوهِ ما اجازه پیدا میکند دیده شود؟»
بعد هم نگاهی به کتاب هنر همچون درمان از آلن دوباتن داشتم و یادداشت نویسی کردم.
در پایان، دو اتود برای طرح جلد نشریهی حلزون کشیدم.
📌کانال تلگرام:
هنرنامه | مریم جوینده
https://t.me/majalehonarimaryamjouyandeh/173
۰۵٫۰۴٫۰۳
سال واژهام: شجاعت
صفحات صبحگاهی نوشتم.
نجمه صبح و شب نوشتم.
رخدادنگاری کردم.
یک غزل از منزوی خاندم.
با زهرا احمدی عزیز حرف زدم و برایش از منزوی و آتشی خاندم.
متن کانال را هواییدم.
چند ساعتی را پیش مادربزرگم گذراندم.
https://t.me/NajmehAsghari
سال واژه:خودکارآمدی
به نظر من اینکه میگن این مدل برنامه ریزی کردنایی که مشخص میکنی از ساعت چند تا چند چیکار کنی اونقدر هم بد نیست. اتفاقا وقتی با خودت چپ افتادی عالیه. جهت اینکه قشنگ حال خودمو بگیر م یه برنامه ریزی سنگین و رنگین تو گوگل شیت برا خودم ریختم و نصف روز اولو انجام دادم. با اینکه نصفشو انجام دادم ولی قشنگ جریان فشار وارده رو زیر پوستم حس کردم.
جهت پیش برد تئوری زمین پاک چند نکته بهداشتی که باید در تابستان رعایت شود را با ضرب و شتم به محسن فهماندم. هر چقدر که برادر بزرگمان موجودی آبدوست است این بچه کوچیکه موجودی آبگریز ست. سرویسمان کرده.
صحبتی کوتاه و دلنشین با دوستی داشتم.
کلاس داستان کوتاه ثبت نام کردم ولی فعلا فقط حضور اسمی دارم ایشالا بعد این امتحان تمریناشو انجام میدم.
نویسنده ساز شرکت کردم. (تنها زنگ تفریح این روزا)
به پدر زنگیدم و حالش را جویا شدم. کیفش کوک بود حتما پیش مادرش خوش میگذرد.
دقیقا 12 خوابیدم.
هر صبح دم ظهر که بیدار میشوم اولین و پر حجم ترین کار نیک روزم بازی با پسرجان است.
امروز هم دمار از روزگار همهی بازیها درآوردیم و اما باز هم کار به وقت اضافه کشید، پس محیا شدیم برای رفتن به “دَدَ”، من و پسر جان و جیپ زردش. پارک جدیدی برای کشف یافتم، پسرجان مثل همیشه با “تابتاب” شروع کرد در شروع کار در تاب کناری سه کودک مشغول بازی بودند بسیار زیبا با زبان و لهجهای به ظاهر بیگانه، از پسرک که از دو خواهرش بزرگتر بود در مورد اصلیت زبان شیرینش سوال کردم گفت افغان هستیم، من تا کنون دوستان افغان زیادی داشتهام اما این فرم از چهره و لهجه برایم غریب بود.
کودکان افغان که رفتند دخترک چهار سالهای آمد، از آن بلاهایش بود و برای بازی شیوهی خودش را داشت، جسورانه و خلاف عادت. تاب را هل میداد و میپرید رویش، به روش خودش خودش را تاب میداد و کمکی هم برای هل دادن نمیپذیرفت، ناقلا از سرسره با سر میآمد پایین.
پسرجان موقع سرسره بازی وقتی که مسیر مسدود میشد با گفتن: ” ای بابااا…بُیو نینی بُیووو” کار خودش را راه میانداخت.
از وسایل بازی که دل کند رفتیم سراغ جیپ سواری، با تعقیب پسرکی دوچرخه سوار بالاخره دوستی برای خودش دست و پا کرد.
خستهتر از خستهام
از آویشنِ کوهی متنفرم
گزارش نیک ۰۵/۴/۳
-از آویشن کوهی متنفر نیستم. فقط دلم نمیخواهد مزاحم ریاضی خواندم بشود. نمیتوانستم به مامان در پاک کردنشان کمک نکنم. ناراحت میشد. بعد هم دست تنها نمیتوانست تمامشان کند. در نتیجه الان فقط نصفش باقی مانده و از پادکست محبوبم، ۱۶قسمتِ ناشنیده.
-اگر ادبیات نبود، ریاضی را ادامه میدادم. بله. یادم است سابقن در نامهای از ریاضی خواسته بودم خودش دنبال اِکسَش برود اما خب الان دوستش دارم. به نظرم ایرادی هم ندارد به بقیه در یافتن x شان کمک کنی. دوفصل ریاضی خواندم.
-آبلیمو ریختم توی آبم و دَووم آوردم.
-ظرفیت نویسندهساز وقتی رسیدم پُر بود.
#گزارشـنیک
سالواژهام: شناخت
١.«باز منو کاشتی رفتی؟ تنها گذاشتی رفتی؟» میکارند مرا. در خاب و خیال. آنهایی که در سکوت میروند. دوستان و عزیزانم میتوانند بروند آما؟ در سکوت؟ نه، نه، نه. میکارند مرا. در خاب و خیال. رابطهی صمیمانه باید صمیمانه تمام شود. سکوت درخور صمیمت نیست. پس نامه نوشتم. به دوستم. که «دلم تنگ شده برایت. کی به تو اجازه داده دوستت را بیخبر بگذاری؟»
٢. گریهام پریود شد. برای تمام خاب و خیالها. اینکه نداشتههایم توی خاب، چوب میشوند و مرا میگایند رنجناک است. زمان. با خاب، فاصله را میحسی. شعره چه بود؟ میگفت کاش روزی که میآیی دیروز باشد؟ بگذار ببینم. یافتمش. ولی ربطی ندارد. دیروز. خاب، خرید از سوپرمارکتِ دیروز است. گذشته. خیلی گذشته. با خاب، بیدستی را میحسی. نخیل، خرما، تو بیدستی. با خاب، بیدستیات تا دسته میرود تویت.
٣. دلم میخاهد یک بار دیگر بنویسم گریهام پریود شد. چون گریهام دیربهدیر و چکهچکه پریود میشود. امروز که گریستم انگار زمان یک قدم آمد جلو. فاصله کمتر شد. «گریهی شما مبارک»: پیامی از طرف ادارهی گریه و فاضلاب. یا اشک و خون؟ یا گریهرسانی؟ ها؟
۴. گریهام پریود شد.
۵. دربارهی پریودی گریهام یادداشتی نوشتم و در کانال تلگرامم منتشریدم.
۶. یَک شعر از دفتر «بوسهدرمانیهای ویانا» خاندم و دیدم ئه، معماریان پریودی گریه را از یادداشتم قاپیده. تنگ شعرش هم زده: ¹ترکیب «عادت ماهیانهی گریههایت» را وامدار یادداشت «کاش زمان را پریود شوم» از الهه نصیری هستم.
٧. بعد از ناهار دوباره خابیدم. یا عصر بود؟ یا ظهر تا عصر بود؟ خابیدم. از وقتی که بدنم میخاست تا وقتی که بدنم میخاست.
٨. با دختری که به معصیت گرفتار است چتیدم.
٩. یَک کامنت نوشتم.
١٠. شنیدهام امروز توی نویسندهساز، شاهین جان از گزارش نیک من تعریف نمودهاند. خیال میکنید چرا امشب گزارشم را ساعت سه امصبح دارم ثبت میکنم؟ چشم. نظر. زخم.
https://t.me/elahebaseda
یک: امروز هم صبح زود از خواب بیدار شدم. مدتی خودم را با خواب زیاد خفه کرده بودم؛ حالا که خوابم در حال تنظیم شدنست، خوشحالم.
دو: برای بیدار شدن، صبحانهیی مفصل نوش جان کردم.
سه: بعد از صبحانه، تصمیم گرفتم دل اتاقم را خشنود کنم و دستی به سر و رویش بکشم.
سه: حین تمیزکاری، تمام فکر و ذکرم پیش شخصیتهای سریالی بود که تازه شروعش کرده بودم. بیکی بلایندرز. هنوز نمیدانم چرا زودتر شروعش نکردم.
چهار: بعد از تمیزکاری، با اشتیاق به سمت تماشای سریال رفتم
پنج: بعد از دیدن سریال، طبق عادت گند همیشگیام، به درون شخصیتهای مورد علاقهام رسوخ کردم و مدتی در همین حال و هوا ماندم.
شش: هنوز یک ساعت و نیم به ظهر مانده بود. تصمیم گرفتم پایان زیبایی برای صبحم رقم بزنم؛ پس این باقی مانده را با خواندن کتاب «گزارش به کمیسر/جیمز میلز» از سر گذراندم.
هفت: ساعت دوازده، وقت خوردن قهوهست.
هشت: از آنجا که دیروز قهوه نخورده بودم، دلم لته میخواست. وقتی دیدم شیر نداریم بد ضد حالی خوردم. از خیر لته گذشتم و به آمریکانو دست دوستی دادم.
نه: بعد از پر شدن باتریم، سراغ روزانه نویسی رفتم و دویست کلمه نوشتم.
ده: ساعت تقریبن دو بود. هنوز انرژی داشتم اما بدنم خسته بود. برای انرژی بخشیدن به بدنم، نیم ساعت یوگا کار کردم و برای آرامش ذهنم هم دقایقی را به ذهن آگاهی اختصاص دادم.
یازده: جدا از کارهای مفیدی که انجام دادم، باید بگویم که ساعاتی از عمرم را با ول گشتن در اینستا به فنا دادم.
دوازده: ساعت پنج تا شش سر کلاس نویسندهساز بودم.
سیزده: ساعت شش و نیم تا هشت به همراه همدمم به پیادهروی رفتیم. متاسفانه بخاطر آسیب جسمی دو طولانی برایم قدغنست؛ امروز اما یک دقیقه آرام دویدم.
چهارده: ساعت هشت و نیم تا ده به پیش دوستانمان رفتیم و وقتمان را با آنها گذراندیم.
پانزده: ساعت ۱۰ به خانه برگشتم و خرده کارهایم را انجام دادم.
شانزده: نزدیک ساعت دوازده کارهایم تمام شد. به پوست و بدنم رسیدگی کردم و برای خوابیدن آماده شدم.
هفده: قبل از خواب یک آهنگ از «آمالیا رودریگز» گوش دادم. خواننده پرتقالی که به ملکه فادو مشهور است. امشب با او آشنا شدهام. ترانههایش هوش از سرم ربود و مستم کرد. وقتی چشمانم را بستم و به صدایش گوش دادم، غم و عشقی که در آوازش در هم آمیخته بود را بیشتر لمس کردم.
هجده: وقتی به خودم آمدم دیدم ساعت یک و نیم شده و من هنوز گزارشی ننوشتهام. (البته این اولین گزارش نیکمه)
نمره امروزم: ۱۰/۷
https://t.me/daryagholami1۱
– میخواستم امروز از موسیقی حرف بزنم اما چون وقتم تنگ است بماند به فردا.
– چند ویدئوی جالب در یوتیوب دیدم. یکیشان زندگینامهی کافکا بود (که هنوز تمام نشده) و دیگری مربوط به یک فود بلاگِرِ آمریکایی که کلاهبردار از آب درآمده.
راستی باید یک بار از تاریخچهی حضورم در شبکههای اجتماعی بگویم.
– بازهم مجالی نبود برای خواندن و نوشتن متأسفانه. فقط چند صفحه از کتاب «نویسندگی خلاق» و خواندنِ چند تمرین از همسفرانِ «نویسندگی خلاق». نوشتن هم فقط همین گزارش نیک. هر چه بیشتر میگذرد، بیشتر نیکنویسی را درک میکنم و خودم را با نیکنویسی بهتر انگار!
– در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم ( یادم باشد *حتما* به «۲۰ رمان برتر» سر بزنم) اما نتوانستم تا آخر وبینار بمانم، چون دوستم به دیدنمان آمده بود و تا یک ساعت پیش هم اینجا بود. اسمش مَها است. از نوشتههایم برایش گفتم و از داستانهای جدیدم (از بدترین کارهاست برای یک نویسنده!) از مدرسهی نویسندگی برایش گفتم، از محیطِ دوستداشتنیاش و از استادِ خوبی که پیدا کردهام، از همسفرانم و نوشتههای باحالی که مینویسند و از مجلهی «حلزون» که چقدر مرا خوشحال میکند. از کلاسها و کارگاهها و وبینارها برایش گفتم و از اینکه خودم را (در حد توان) وقفِ خواندن و نوشتن کرده ام. و اینکه چقدر خوشحالم از این بابت.
با لذت گوش داد. به تمامش. و بعد، دیگر فقط گوش کردم.
– به امروز شش بدهم؟
– دارم به امیر نگاه میکنم، پارتنرم. باید یک بار فقط از امیر بنویسم. هرچند یک بار کافی نیست. اصلا برای همین کافی نبودن است که ازش نمینویسم. بهترین حالتی که تا به حال توانستهام، داستانکوتاهِ «قهوه»ام است. اما میخواهم در این گزارشها هم ازش بنویسم. باید بنویسم. الآن اما کوتاهش میکنم.
اگر امیر نبود، من الآن در حالِ نیکنویسی نبودم.
سالواژهام: نظم
امروز داستان کوتاه «مامان و معنی زندگی» از یالوم را خواندم. بخشی از آن ذهنم را درگیر کرد. این ایده که انسان ابتدا پروژهای معنادار برای زندگی خود میسازد و بعد تلاش میکند آن را نه یک اختراع شخصی، بلکه حقیقتی کشفشده ببیند. به نظرم اکثر ما، چه دیندار و چه بیدین، همین مسیر را طی میکنیم.
درس اول ریاضی دهم را یاد دادم. در آغاز، میگفتند بلدیم از نهم و چیچی. اما با چند سوال کمی سخت اثبات کردم که چندان هم بلد نبودند.
آزادنویسی کردم.
در وبینار نویسندهساز بودم.
بخشی از وقتم هم به تماشای سریالهای I Will Find You و Perfect Crown گذشت.
برای زبان انگلیسی روشی شادتر را امتحان کردم. چند آهنگ انگلیسی گوش دادم، معنی آنها را بررسی کردم و همراهشان خواندم. این روش از مطالعهی معمولی برایم خیلی لذتبخشتر بود.
کمی از کتاب «حرفهای گندهگنده» بهمن فرسی خواندم و بعضی جملهها را یادداشت کردم.
درس هم خواندم و توانستم کمی، خیلی کم، درس نچسبی مثل فارما را دوست داشته باشم.
امتیاز امروز: ۷.۵
– نشستم همهی حلزونا رو از اول نگاه کردم. این یکی جزو سهتای محبوبمه.
– به سایت خانم جوینده سر زدم و داستان کوتاه «ماتیس در نیمهشب» رو خوندم. بهبه
– حتی امروز هم کار کردم.
– رمانجا رو با ترس و لرز باز کردم و جزوهی «مؤلفههای اصلی داستان» رو مرور کردم. هر دفعه وسطاش سر اسم استانیسلاوسکی ذوق میکنم. خلاصه ترسم یادم رفت.
– پنجاه صفحه جزوه نوشتم. دستم عین کلاساولیها درد میکنه.
سالواژهات: هردمنویسی.
چه میجویی؟
حوصلهی کلمات را سر میبری.
پریشانی اما خشنود.
حیرت میکنی. خرسندی که هنوز هم میتوانی حیران باشی، کودکانه ذوق کنی از زندهبودن.
هیچ چیزی نمیتواند احساس زندگی را از تو بگیرد. زور زندگیِ درون تو بر تمام بازدارندگان میچربد. گزارش نیکِ همسفرانت را میخانی. خوشبختتر میشوی.
ماهان و مبینا آمدهاند خانهات مهمانی، خوشبختتر میشوی.
داستانکهای ماهان را میخانی و نتیجهی درخشان مداومت را میبینی، خوشبختتر میشوی.
برای دوستانت رمانهای دیگری بارگذاری میکنی، خوشبختتر میشوی.
توی وبینار آموزههای گوناگون را شخم میزنی، خوشبختتر میشوی.
احساس بدبختی میکنی، اما خودت را ناتوان نمییابی، خوشبختتر میشوی.
همین که مینویسی خوشبختتر میشوی.
حلزون قصد کرده اکستنشن مژه انجام بدهد ،منتها انگار جای نامعتبر رفته و مژه را به جای بالای پلک پایین پلک کاشتهاند.
سال واژه: پیشروی
نمره روز: ۷
۱_ امروز صبح زود بلند شدم و حمام کردم. از کارهایی که در ۳۶۵ روز سال شاید فقط یک بار اتفاق بیفتد.
۲_عصر رفتیم مزار آقاجان و مادربزرگ فاتحه فرستادیم. گورستان پر بود از جمعیت. نمیدانم برای شما هم پیش آمده یا نه، که گاهی در شلوغی زیاد حس کنید از آن نقطه و زمان کنده شدهاید. آن لحظه چنین حالی داشتم. توضیحش سخت است. شاید چیزی به مصداق حس بیگانگی در یک جمع غریبه یا احساس تنهایی در ازدحام آدمها. یک نوع رهایی عجیب و غریب. (فلسفهپیچش نکنم، از کجا معلوم، شاید هم من دیوانهام.)
۳_ بخشی از کتاب «شناخت طبیعت انسان» را خواندم. قسمتی از مقاله کودک و جامعه در همین کتاب: «تمام کودکان به دلیل نیازمندی به کمک جامعه، خود را در مقابل دنیایی میبینند که میدهد و میگیرد و انتظار انطباق دارد و او را از زندگی راضی نگاه میدارد. کودک به واسطه موانعی که غلبه بر آنها برای او دردسرساز است، نمیتواند استعدادهای خود را شکوفا کند از همان سنین کودکی در می یابد که بعضی افراد میتوانند امیال خود را کاملاً ارضا کنند و آمادگی بهتری برای زندگی دارند.»
۴_نمیدانم گاهی چه کنش و واکنشاتی در وجودم شکل میگیرد که نمک میرود در مغزم و احساس نمکدان بودن میکنم. موقعی که سوار ماشین بودم کرمم گرفته بود شیشه را بدهم پایین و به جماعت تیکه بندازم. (نه که تا به حال از این غلطها کردهام.) من که این کار را نکردم ولی بخاطر در میان گذاشتن این فکر شوم از ننهی گرام غر و از بقیه خنده دریافتم.
-سالواژهام: تدریس.
-به محضِ بیدار شدن، با نجمهجان گپ زدیم دربارهی کتاب جدیدی که خوانده بود.
-لیست برنامهی روزانهام را تغییر دادم. اندکی البته.
قبلن مطالعه را دو دسته کرده بودم: بزرگسال و کودک. حالا اما برای کتابهای غیرداستانی و شعر هم دستهیی باز کردم. و همینطور بازخوانی کتابها. اینطوری میفهمم چه روزهایی از شعر یا آموزش جا ماندهام.
-قبلِ نویسندهساز نیم ساعتی خوابیدم.
-بلاخره رفتم نویسندهساز.
-شام زدم و نشستم پای آزادنویسی.
-تو دلِ آزادنویسی، موضوعی که چند روز پیش مبیناجان ملائی دربارهش گفت، آمد به یادم. پاسخهای فرامنطقی برای پرسشهای عادی. سرِ نخ را گرفتم و رسیدم یه یادداشت امروز کانال.
-تو دل یادداشتم، جرقهیی زده شد برای کانال کودکم. برای پروژهی جدید ذهنیام.
-اولین کتابی که تو لیست بازخوانی بود را برداشتم و نوکی بهش زدم. «آه و دَم».
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
کلمهی سال: ویلویلی
۱. این روزها بیشتر سیبزمینی سرخکرده میخورم با رب. خانوادهی ما بهش میگویند «یکه». چون قیافهش شبیه یک است. تلفظش، بیتشدید. یک بهاضافهی پسوند ئه که توی گیلکی استفاده میشود. احتمالن زیاد. ولی حالا پسوند است یا چیز دیگر؟ نمیدانم. نمیخواهم زیاد بهش فکر کنم. مامانم دیروز درخواست داده بود که یک ماهیتابه یکه درست کنم بفرست برایش. امروز نیکبچه بودم و پزیدم و فرستادم براش.
۲. چند نوبت آزاد نوشتم. اسیر هم همین گزارش.
۳. با دوستم گپ زدم. از اینکه هر بچهای دوستداشتنی نیست. چند ماجرا از شاگردم و یکی هن از جغلهای که اصرار داشت از مغازهشان خرید کنیم گفتم.
۴. یک الگو برای خیاطی کشیدم. دوستم برای تولدم پارچه خریده بود. قرار است بشود تاپ و شلوارک. نباید بشود دستمالسفره. قرار نیست بشود دستمالسفره. برش بزنم خودمختار؟ یا بروم پیش استاد؟
۵. نویسندهساز شرکت کردم.
۶. کانالم را سرپا بداشتم.
https://t.me/havirism
کارهای نیکی که امروز انجام دادهام:
سالواژهام: آفرینش 🌱
دیشب وقتی همسرم به خانه آمد، مقداری مرغ تکهشده برای جوجهکباب خریده بود. گفت: «بیا فردا که تعطیل است ناهار را در جنگل بخوریم.»
مرغها را با آبلیمو، جعفری خردشده، زعفران، نمک و فلفل مزهدار کردیم و گذاشتیم شب در یخچال استراحت کنند.
صبح مقداری برنج درست کردم و با وسایلی که نیاز داشتیم راهی جنگل شدیم. هوا ابری و دلپذیر بود و باران نمنم میبارید. به جنگل دارابکلا در نزدیکی ساری رفتیم.
در مسیر، آدمهای زیادی را دیدیم که از حسینیهها و مسجدها بیرون آمده بودند و در دستشان نذری داشتند.
وقتی به جنگل رسیدیم، خوشحال شدیم که آنقدر خلوت بود. فقط صدای پرندهها، گاهی صدای گاو و گوسفندها و صدای باد میان درختان شنیده میشد.
همسرم کبابها را سیخ کرد و روی منقل گذاشت. من هم میز را چیدم و برنج را کشیدم. ناهار خوردن در هوای آزاد، مخصوصاً در دل جنگل، لذت دیگری دارد.
بعد از ناهار، با شنیدن صدای زنگولهی گاوها کمی در جنگل قدم زدم و به سمتشان رفتم و تماشایشان کردم. هوا دلپذیر بود و همهجا سرسبز.
از ته دل خدا را شکر کردم برای این همه زیبایی که در اختیارمان گذاشته است.
بعد کمی میوه خوردیم، وسایل را جمع کردیم و راهی خانه شدیم. در راه برگشت وارد وبینار نویسندهساز شدم. در پارکینگ برای لحظهای اینترنت قطع شد و ترسیدم با توجه به پر بودن ظرفیت وبینار، نتوانم دوباره وارد شوم؛ اما خوشبختانه توانستم تا آخر کلاس حضور داشته باشم.
بعد با همسرم نشستیم و ادامهی سریال «شنود» را تماشا کردیم.
امروز نامهای هم برای دخترکم نوشتم. شاید نقاشی نکردم و آفرینش دیگری مثل همیشه نداشتم، اما وقتی فکر میکنم، میبینم امروز هم روزی پر از آفرینش بود؛ آفرینش یک خاطرهی زیبا، یک غذای خوشمزه، آرامش در طبیعت و لحظههایی که با عشق گذشت.
به امروزم از یک تا ده، ده میدهم؛ چون حالم خوب بود و از تکتک لحظههایش لذت بردم.
امروز بعد از انجام چند کار معمول، از خانه بیرون زدم چون احساس کردم دیوارهای خانه شبیه به زندان شده است و من دنبال راهی برای فرار از این چاردیواری میگشتم.
از روی نقشه یک پارک انتخاب کردم که نه خیلی دور باشد و نه خیلی نزدیک. پارک وسیعی بود و نزدیک یک ساعت همراه خانواده پیادهروی کردیم.
بعد از همانجا دوچرخه کرایه کردم و نیمساعتی رکاب زدم. برادرم اصرار داشت یادم بدهد چگونه تعادلم را روی دوچرخه حفظ کنم چون چند سالی میگذرد از آخرینباری که سوار دوچرخه شدم. خوشبختانه بعد از چندبار امتحان، قلقش دستم آمد و آبروریزی نکردم.
هوا تاریک شد و من نمیدانم چرا در پارک به این بزرگی چند چراغ بیشتر روشن نبود. در عوض کافهش چراغانی بود و وسوسهمان کرد همانجا بنشینیم.
با آرزو (زن برادرم) دربارهی افسردگی پس از کار حرف زدیم. وقتی به کار کردن عادت میکنی و بعد یکدفعه متوقف میشود احساس پوچی سراغت میآید. انگار جای یک چیزی بدجوری خالیست. معمولا خردادماه با تعطیلی مدرسه دچار یک گیجی میشوم ولی از تیرماه اوضاع رفتهرفته بهتر میشود. البته تابستان را هم خیلی دوست دارم.
انقدر سفارشمان را دیر آوردند که من و آرزو میخواستیم برویم کمک صاحب کافه بلکه زودتر نوبتمان شود.
انتهای روز هم با نوشتن گزارش نیک و آزادنویسی گذشت. در ادامه هم میروم سراغ یکی از کتابها. هر کدام زودتر صدایم کنند.
سال واژهام: طلوع، این روزها معنیاش را هم نمیدانم.
چهارم اردیبهشت۱۳۶۹، نویسندهای برای منتقد خود مینویسد. از تاثیر نقدِ منتقد بر بازآفرینی اثر، از نمایشنامههایی که به تازگی نوشته است، از نقدی که چاپ شده و ندیدهاست. نامهاش صمیمانه است. آن نویسنده اکبر رادی است.
پنجم فروردین۱۳۷۱، نویسندهای برای منتقدش مینویسد. از نقد و بازنویسی، از برطرف شدن ایراداتی در بازنویسی، از آنکه قلمی بر خون دلی میزند و مینویسد. این بار رنجور است از کجفهمی رسانهها و منتقدین. این نویسنده هم اکبر رادی است.
بیست و نه فروردین۱۳۷۳، نویسندهای برای منتقد خود مینویسد. نوشتههایش در بازنویسی دستخوش تغییرهای بسیار شدهاند. لحنش صریحتر است. خسته مینماید. این یکی هم اکبر رادی است.
گفته بودید نامههای اکبر رادی را بخانم. میخانم. یک نمایشنامه هم از او نخاندهام. اما حالا میدانم نویسندهی پویایی است. میدانید دربارهی جعفر مدرس صادقی چه مینویسد؟
«نویسندهای که جنبه یا ظرفیت انتقاد را نداشته باشد، همیشه محکوم است تا اشتباهاتش را از کتابی به کتاب دیگر ببرد.»
دربارهی نامهها میدانید چه چیز را دوست دارم؟ صداقت نویسندهشان. نامهها بهترین راه شناختن نگارندهشان اند.
در واژهدان دنبال نامه میگردم. ترکیب اول را پیدا میکنم «وصلت نامه». جالب است. ترکیب بعدی جلوی چشمم راه میرود «بیسر نامه». این یکی نام کتاب عطار است. ترکیب دیگر دلم را میبرد اما. «مفرح نامه».
از خودم میپرسم من دوست دارم برای چه کسانی نامه بنویسم؟ دوست دارم چه کسانی برایم بنویسند؟ اصلن چرا نامه مینویسیم؟
همین ایدهی آزادنویسی امروزم بود. به پاسخ روشنی هم نرسیدم. اما به پرسشهایی رسیدم.
سراغ شب یک شب دو میروم باز. اصلن من این کتاب را خانده بودم؟ چطور متوجه این ظرافتها نبودم بار قبل؟ شاید خاندن واقعی در بازخانی اتفاق میافتد.
پینوشت: هر نامه فرستندهای دارد و گیرندهای. مدتی است از خودم میپرسم مخاطب این نیکنامهها کیست؟ اولین نفر شاهین جان عزیزمون -همون آقاهه که تو وبینار استاد قربون گزارش نیکش میره- میخاند. پس برای ایشان مینویسم.
دوستدار شما،لنا
https://t.me/lenaamirii
چقدر دوست دارم مدل نوشتنت رو لنا.
سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊
امروز دختر خالهام گفت که خواب دید کروکودیل صورتی توی خواب کتکش زده. منم داشتم چای میبردم یادم رفت برا اون چای ببرم هر آن نزدیک بود که خواب تعبیر بشه.
نمره روز: ۸
گزارش نیک:
۱.صبح ساعت ۸ پاشدم صبحانه خوردم
۲.کار دانشگاه رو انجام دادم
۳.میلیونها بار زنگ زدم به پشتیبانی سایت 30 book ولی کسی جوابم رو نداد اگر بستهام به مقصد اشتباه فرستاده بشه مامان خانم من رو میکشه
۴.آزادنویسی انجام دادم
۵.وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم
۶.بعدش هم رفتم خونهخاله و نذری و خواب اون یکی دختر خاله و این داستانا
۷.بعدش برگشتم خونه با سه تا از دوستام حدود ۵۰ صفحه از کتاب نصرت رحمانی رو خوندیم. یکی از دوستان درمورد کتاب نظرش این بود که:
نصرت قلم زیبایی داره ولی متأسفانه صرفا اومده درمورد غم و اندوه و اینا صحبت کرده نیومده در مورد عللش بگه که چرا اینجوری شد.
بعد این دوستمون یه شعر از نصرت خوند برامون:
ای بیتو من، خراب!
شب بیتو خستهاست.
ای بیتو من سراب
دیگر شتاب، توان را شکستهاست.
در من، منی بهپاست،
اما نرفته دلشدهای در عمیقِ خواب.
جدایی، چه خیمهای
در شهر بسته است
اما… نرفته دلشدهای در عمیقِ خواب…
و یک نمایشنامه بهم معرفی کرد:
در اعماق اجتماع از ماکسیم گورکی
۸. جهت رسوایی امروز اینستا هم چرخیدم🤕
کانال تلگرام بنده:
https://t.me/symphonieverte
سالواژهام که گفتوگو است عزیز اما فلن نتوانستم که گفتوگویی مطلوبی داشته باشم. دارم اما مطلوبی نیست. شاید من نمیبینم. راستی بگویم شرمشارم و لایق سرزنش از گزارش نیکان جاماندم. چندروزی دست و بالم تنگ شده است. از نوشتن ملال زده شدم عزیز. باورت میشود عزیز حرف زیاد است. از ت این توهمات نمیزنم که بگویم قلمم خشک شده است (البه تا دلت بخواهد پیشترها میزدم( این روزها اگر از حالم بپرسی؟ شبها سر میچرخانمداز ۱۲ شب میشود چهار صبح بعدش هم دیگر خودت تجربه کرده ای عزیز. دیگر روزت میشود شبتار. است جرزنی هم میکنم، اینستاگرام میروم. بازم هم لایق سرزنشم عزیز امروز سرج واژه دان گشتیدم. با واژهی طرح. ببخشید برای واژه طرح. متردفها یافتم. نقشه ، نقش. و… برو سرچ کن چند چیز این روزها کرم ذهنم شده دستگاه فکری طرحی سایت و فتوشاپ و زبان . راستی از جور هندوستان چه خبر ؟ دوباره ادامه اش را میخوانم. بازهم فقط به خاطر نیکان روزگار مینویسم.
سالواژهام: حرکت
_امروز سالگرد قمری باباست. روز تاسوعا از دنیا رفتن هم عالمی دارد. هرگز فراموش نمیشود و در یاد همه میماند؛ نوعی جاودانگی در مرگ.
مایهی شربت گلاب و زعفران درست کردم. در خانهی یک قائناتی رونق اگر نیست زعفران همیشه هست.
شربتها را به هیئت دایی بردیم تا خیرات کنیم.
_ دایی تاسوعاها آبگوشت نذری میدهد. مامان که بود از صبح میرفتیم کمک.
سیبزمینیها و گوشت را پاک میکردیم، گوشتکوبیدهها را ظرف میکردیم و نان بستهبندی میکردیم.
امروز مامان نبود ولی من و خواهرم به یاد او انجامشان دادیم.
_ باقی شربت را در راه به کارکنان پمپ بنزین بخشیدیم. بندهخداها از گرما هلاک بودند و با دیدن شربت خنک گل از گلشان شکفت.
_ تا رسیدیم خانه وبینار نویسندهساز شروع شد. هندزفری به گوش، چشمانم را بستم و دراز کشیدم. نمیدانم تا کجایش را شنیدم فقط میدانم با قطع شدن صدا از خواب پریدم.
_ کتاب روانشناسی سوگ را پیش بردم و برای سارا ذوالفقاری در ویس توضیح فرستادم. او برداشتش را گفت و کمی از کتاب سیر عشق برایم تعریف کرد.
سارا شگفتانگیز است. میتواند همهی موضوعات به ظاهر بیربط را طوری به هم پیوند دهد که در مخیلهات هم نگنجد.
_ پیادهروی امروزم یک تیر و دو نشان بود. هم راه رفتم و هم به هیئت.
هر سینه را به نیابت یکی از عزیزان از دست رفته زدم.
به یاد بابا که آخرین جایی که رفت هیئت امام حسین(ع) بود، به یاد مامان که وقتی نام حسین(ع) را میشنید اشکش سرازیر میشد، به یاد پسرخاله که اولین محرمیست که نیست، به یاد بچهام و عموی جوانش که کوتاهی عمرشان مجال عزاداری برای حسین(ع) را از آنان گرفت.
_ در راه، غذایم را به خانم کالسکه به دستی که پرسید غذا را از کجا گرفتهام هدیه کردم.
وقتی کار خیر کوچکی میکنی بیشتر از اینکه او را خوشحال کنی حال دل خودت خوش میشود.
_ در دفتر شکرگزاریام نوشتم:
رحمت به مادرم که مرا مجلس تو برد
این شوق نوکری اثر شیر مادر است
فاطمه ذاکر
#گزارشنیک
1405.4.3
خدا رحمتشون کنه فاطمهجان و التماس دعا.
#گزارش_نیک۴۳
دلم میخواهد مثل اغلبِ اوقات، مفصل بنویسم؛ اما این دلدرد گیجم کرده است.
خورشتِ کرفس، چند روزیست که ناکِ آن را نموده و IBSِ نهچندان مهربان را مهمانِ این روزهایم کرده. بیصدا و آرام تحملش میکنم تا از آن عبور کنم.
امروز صبح، صحبتِ مفصلی با مهدی داشتم. یادم نیست از چه شروع شد، اما به «ایجادِ خردهعادتها» ختم گردید.
سر و کلهی سنگِ غدهی بزاقیِ مادر پیدا شده و سه روز است که نمیتواند غذا بخورد. انگار باید با جراحی خارج شود.
با حسی از عزاداری و استیصال، این را به من گفت و من در جوابش گفتم:
«شاید این جراحی، قرار است تو را از گزند در امان نگه دارد؛ یا شاید قرار است با این جراحی، مسیری بهتر برای سلامتیات پیدا کنی. درست شبیهِ همان مراجعهات به پزشک برای تیروئید، و تشخیصِ سنگِ کیسهی صفرا؛ آنروز تو از سالها دردی که فکر میکردی از معدهات است، با جراحی و خارج کردنِ کیسهی صفرا نجات پیدا کردی. مادر، کمی سادهتر به مسائل نگاه کن. اینقدرها هم پیچیده نیست. با نرگس تماس بگیر و از او بپرس چطور یک روز صبح، سنگِ غدهی بزاقیاش در دهانش افتاد. اگر خدا بخواهد، هر ناممکنی ممکن میشود.»
اینها را میگفتم و از باورهایی حرف میزدم که مدتیست در وجودم جوانه زدهاند. من مدتهاست به چیزی غیر از این دنیا و آدمهایی که در این دنیا زیست میکنند، چنگ میزنم.
امروز برای اولین بار در وبینارِ الههی علیزادهی عزیز شرکت کردم. دربارهی کتابِ «موهبتِ کامل نبودن» صحبت کرد و یادم آمد که برای بارِ سوم، باید این کتاب را بخوانم.
جلسهی کتابخوانیِ چهارشنبهها را هم طبق عادت، از دست ندادم.
لذت با دلدرد، معجونِ بینظیریست که این روزها سر میکشم.
جریان جلسهی کتابخوانی چهارشنبهها چیه. بگید ما ام بیاییم سوگندجانم
با عمه جونام گفتیم و خندیدیم.
امروز سر پروژه نذری آشرشته خبردار بودم.
شام دو سه قاشق از آب سیرابی خوردم. یه خرده آبلیمو زده بودم که طعم بدش گرفته بشه. حولههاشم خوشم نمیاد نمیخورم.
از سرصدا و شلوغی محلهها کلافه میشم ولی همین روزا باعث میشن آدم خیلیا رو حداقل سالی یه بار ببینه.
کافهای سر کوچه قهوه نذری میداد.
همه مغازه دارا باز بودن و دهناشون میجنبید.
چقدر ایمان مردم زیاد شده، امشب ماشینی از کنارمان رد شد و صدای آهنگش تا ته زیاد شده بود. داشتیم در خیابانهای محاصره شده توسط دستهها گرفتار میشدیم که پدرم پُلیتیک زد و از کوچهها مسیر را پیدا کرد.
هنوز «سردرگمی» مشکل اصلی منه و نمیدونم براش چه راهکار درست حسابی وجود داره چون هر چیزی که امتحان کردم بیشتر گمراهم کرده.
با همه شلوغیها خوشحالم که وبینار نویسنده ساز بودم و حتی وقتی همهمهها زیاد میشد گوشی رو جلوی گوشم میگرفتم. متاسفانه هنذفری نمیتونم بزنم.
کم نوشتم ولی مهمه که نوشتم الانم مثل یه خرسِ خسته ام ولی مغزم برای نوشتن عین یه بز کوهی شده که از صخرههای صعب العبور میره بالا.
کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم دارم میخونم.
حوله؟ سیرابی رو حوله میگید؟
گزارش نیک امروز: تجربهی لذت سبز متمایل به آبی
امروز یکی از عجیبترین دستاوردهایم را تجربه کردم.
گزارش نیکم تنها گزارش خوانده شده در نویسنده ساز توسط استاد بود.
شاید برای کسی که از بیرون نگاه میکند، این فقط خواندن چند خط باشد، اما من میدانم هر گزارش نیک، مرور یک زندگی است و چه لذتبخش بود بازخوردش از زبان استاد. زندگیای که آنقدر سریع از کنارش رد شدهایم که فرصت نکردهایم ببینیم چقدر دوام آوردهایم، چقدر ساختهایم و چقدر هنوز امیدوار ماندهایم.
امروز در وبینار نویسندهساز بودم. آدمها آمدند، حرف زدند، نوشتند و تکههایی از خودشان را روی صفحه گذاشتند. هر بار که کسی جرئت میکند چیزی از درونش را بنویسد، انگار جهان یک نفر کمتر غریبه دارد.
امروز اما بیشتر وقتم صرف پاسخ دادن به دایرکتهای اینستاگرام شد، هزاران پیام. آنقدر پایین رفتم که به روزهای مهسا امینی رسیدم. به پیامهایی که سالها زیر غبار زمان مانده بودند. میان آنها ناسزا بود، خشم بود، قضاوت بود، سوءتفاهم بود. پیامهایی که روزی شاید تلخ بودهاند.
اما امروز وقتی دوباره آنها را خواندم، بیشتر از هر چیز، گذشت زمان را دیدم.
عجیب است.
بعضی زخمها درمان نمیشوند،
فقط تاریخ مصرف دردشان تمام میشود.
و شاید نیکیِ امروز همین بود:
اینکه فهمیدم آدم میتواند از میان انبوه قضاوتها عبور کند و هنوز بنویسد.
هنوز پاسخ بدهد.
هنوز دلش بخواهد فردا صبح بیدار شود و یک گزارش نیک دیگر بخواند.
امروز هم کارتهای بانکی کار نکرد. هر روز در این مملک شبیه به بازی الکتریسیتهی اعصاب است که در کودکی محبوبمان بود. حلقهی الکترونیکی که باید بدون برخورد با میلهی پیچ و واپیچ باید به مقصد میرسید و دستمان در کودکی پارکینسون را تجربه میکرد.
کیا یادشونه؟
ـ صفحات صبحگاهی نوشت.
ـ از حرفهای گنده گنده فرسی، رونویسی کرد.
ـ روی داستان کوتاهش کار کرد، چند دقیقهای.
ـ سری به مادربزرگ و پدربزرگش زد.
ـ واژهای جستید، «تنگراه»، از کتاب فرهنگواره فارسی خلاق.
ـ از رهی خواند.
ـ در وبینار نویسندهساز شرکت کرد.
ـ خارج از شهر رفت و پرسه زد در کوهستان.
ـ با آنکه بیرمق بود گزارش نیک نوشت، هرچند کوتاه و گزیده.
👌👌
حلزون انگار برقعِ بندری به صورت زده 🙂
گزارشِ نیک
امروز نیکوکار نبودم. فقط شهریه دانشگاه را پرداخت کردم که حداقل بدهکار نباشم.
روزگفتار هم ضبط کردم که بزهکار نباشم و از زیر قانون هر شب ضبط کردنش در نروم.
گزارش نیک هم نوشتم که نگرانِ برآورده شدنِ نفرینِ امجکهایِ زیرِ باران نباشم.
سالواژهام: دوامیابی
همیشه وقتی از شدت بیخابی به مرز بیهوشی میرسم، گزارشِ نیک نوشتنم گُل میکند.
امشب اما از همیشه بدترم. از صبح که بیدار شدم، توی این گرما و شرجی، به اصرار مامان رفتم بیرون. نه من راضی بودم، نه شما که الان بیام اینجا غر بزنم؛ ولی خب، مامان خوشحال بود و همین خودش چیزیست.
بعدش هم ساعتها با یک شعر کلنجار رفتم؛ آخر سر هم سهمش خطخوردن و حذفشدن شد، طفلیِ چموش.
با این حال، یک شعر کودک نوشتم که خوب دارد پیش میرود.
کیک شکلاتی هم درست کردم؛ خوشمزه شد، فقط شیرینیاش زیاد بود.
بقیهی روز هم همینطور گذشت؛ یک «ولی» آویزان به آخر هر اتفاق.
الان هم دلم میخاهد همهاش را بنویسم، ولی خستگی مثل پتویی خیس افتاده روی تنم.
امروز اشاره اسناد به کلمه سال، مرا به اوایل امسال برد؛ درست زمانی که طبق رسم هر ساله مدرسه نویسندگی، استاد از ما خواست کلمه سال خود را انتخاب کنیم. آن زمان تازه کتاب «تئوری اکت» را خوانده بودم و میتوانم بگویم این کتاب تأثیر زیادی بر انتخاب کلمه سال من، یعنی «تغییر»، داشت.
امروز نیز درگیر مسئله توقع نداشتن از دیگران بودم و به دنبال راهکارهایی برای حل آن میگشتم؛ زیرا هنوز از تعداد معدودی از آدمها انتظارهایی دارم و همین توقعات باعث رنجش من میشود. تلاش میکنم در کنار مدیریت ذهن، یادگیری هنر «نه» گفتن، پسانداز کردن و چند تغییر دیگر، بار سنگین توقع داشتن از دیگران را از دوش خود بردارم.
در همین راستا، آزادنویسی کردم و به نتایج خوبی برای غلبه بر این مسئله رسیدم. ایمان دارم که با تغییر درونم میتوانم زندگی متفاوتی بسازم و به انسانی شادتر تبدیل شوم.
چه خوب است حلزون🫠 کاش من هم حلزون بودم نه زن. اما وقتی به شعرِ نصرت جان میاندیشم، دلم میخواهد هیچ چیز نباشم جز زن.
«زندگی به من آموخته بود که زن را باید چون یک شهر فتح کرد.
زن را نه حیوانیکه مویش درازتر از مرد است و کمترتر کار میکند و بیشتر میخورد.
زن… نه حیوانیکه با یک بیفتک میتوان رامش کرد و با یک سکه میتوان خریدش.
زن را نه جانداری را که نیمی بطوطی نیمی بگربه و نیمی بروباه میماند.
زن را… موجودیکه میتواند انسانی را پرورش دهد و احساس را بارور کند موجودیکه میتواند آتش بزند و سوزاند و برباددهد.
زن…موجودیکه با قدرت بتوان رامش کرد و احساس بتوان خریدش.
زن…جانداری که نیمی بشعر، نیمی به موسیقی و نیمی بمرگ میماند.»
چقدر قلم این بشر را دوست دارم. امروز ۲۳ صفحه از مردی که در غبار گم را خواندم. دلم میخواهد همه را بخوانم، اما فرصت کم است.
پنج صفحه از کتاب ضربان را هم مطالعه کردم. داستان کوتاهی که استاد در کانال کارگاه گذاشته بود را خواندم. اسمش را فراموش بدم😵💫 ولی آخرش این طور تمام شد که بابابزرگِ نوهاش را اخته کرد.
چند صفحه از رها و ناهشیار خواندم.
با دوستی از دغدغهاش صحبت کردم. ترس از انتشار و کمالگرایی. گفتم من چند سال است که اشغال تولید میکنم و با کمالِ پررویی، بیوقفه در کانالم منتشر میکنم. اگر این کار را نمیکردم، این اندازه رشد را هم نداشتم.
عصبانیم. نمیدانم از چه. البته بچهها بکریز روی مغزم رژه میروند و بدتر از آن شوهر هم همین کار با سرعت و شدت بیشتری انجام میدهد. باز میخواهم نصرت را نادیده بگیرم و بگویم زن چیست؟ زن موجودیست جان سخت و پوست کلفت و حمال و نوکر همهٔ اهالی خانه. والا به خدا. همیشه از زن توقع دارند که آمده به خدمت باشد. حتی وقتی حالش خوب نیست. حتی وقتی حوصلهٔ خودش را هم ندارد.
ای زن، ای موجود بدبخت
ای فلکزدهٔ روزگار
ای زن، ای موجود بدبخت
لابد الان باز فوش میخورم که به زنها توهین کردم. بگذریم. این جاده انتها ندارد.
نوشتم، اما منتشر نکردم.
یک بار از دستهایم نوشتم. دستهایم آخ🤕 دستهایم خیلی داغان شدهاند. من مادر خوبی برای دستهایم هم نیستم. جای قیچی روی انگشتانم مانده. محکم قیچی را در دست میگیرم.
خیاطی کردم آن هم برای فامیل. واقعا فامیل روح آدم را زخمی میکند. کاش من هیچ فامیلی نداشتم. چقدر خوب است آدم خودش باشد با خودش. حتما چیزی آزارت نمیدهد، کسی اعصابت را به هم نمیریزد.
نمیدانم، شاید من زیادی دنیا را سخت میگیرم. شاید باید دنیا را به تخم نداشتهام بگیرم.
گاهی زندگی کردن، سختترین کار دنیا میشود.
خسته ام. تنم پر از خستگیِ است. فردا هم از تنم بیرون نمیرود.
امروز با زهره رسولی تماس گرفتم. چقدر این زن نازنین است. دوستش دارم. برایم عجیب است که چطور با وجود دو بچهٔ کوچک به کارهایش میرسد. لابد مثل من با جانکندن. مجردها ناز نکنند که فلان شد و بهمان شد، آقا نوشتن و رسیدگی به کارها باید برای شما خیلی راحت باشد. مسئولیت خانواده دشوار است.
بقیهاش کارهای روزمرگی است. گفتن ندارند. شاید کارهای دیگری هم کردهام و یادم نیست.
شبتون خوش و فردا که شد، صبحتون بخیر.
لینک کانالم 👇
https://t.me/giyabanb
اره والله. دیگه واسه فامیل ندوز. بگو دستم درد میاد.
چشم 🥰❤️
با شنیدن صدات دنیا مال من شد😍
گزارش 43ام از روز چهارشنبه سوم تیر.
و خدا شب را آفرید، غم را آفرید و من را آفرید. خدا من را در تنگ آفرید.
میبینم. من اینروزها بیشتر میبینم.
به پشت بام میروم و آسمان را میبینم. ستاره ها را میبینم. کوچک و درشت و ماه را میبینم.
هوا را نفش میکشم و چند بار نفس میکشم. دوست ندارم از بام پایین بیایم. دوست ندارم اما میایم، پایین میایم.
روز کار میکنم و شب با قرص و دوا میخابم. میخابم تا بیدار نباشم.
سر کار اصلن حواسم به کار نیست، پرتم، گیجم، گنگم.
در خانه که هستم حواسم به خودم نیست، پرتم، گیجم، گنگم.
شاکی های من بسیارند. اهل خانه از من شاکی اند. همکارانم از من شاکی اند. همه از من شاکی اند.
من هم از خودم شاکیم. شاکیم اما با خودم مدارا میکنم، مجبورم چون من فقط این من را دارم، فقط این تن را دارم. باید هوای خودم را داشته باشم اما ندارم، من هوای خودم را ندارم.
امشب شب تاسوعاست. امشب در خانه پدرم مینویسم و از خدا میخاهم پدر و مادرم و خانه و خانواده ام را برای من حفظ کند. خدایا مراقب و محافظ ما باش.
فردا پنجشنبه است و دهم محرم یعنی روز عاشورا. از روز عاشورا خاطره خوبی ندارم، ظهر یک عاشورا عاشورا را دیده ام، در عاشورا جنگیده ام. جنگ را ول کن من دیده ام.
من خیانت دوست را دیده ام، طعنه و توطئه خودی ها را شنیده ام و دیده ام. خون های ریخته شده در کف خیابان را دیده ام.
من در عاشورا درد و رنج و جنگ و خیانت را دیده ام. این روزا بیشتر میبینم. دیگر نمیخاهم ببینم. نمیخاهم جنگ ببینم. نمیخاهم درد و رنج و زجر ببینم. میخاهم از این بعد خدا را ببینم، خرد خدا را ببینم. میخاهم شور و صفا و وفای ایمان را ببینم.
فردا بیرون نمیروم در خانه میمانم. تا هر وقت که خاب باشد من هم هستم بعد از خاب شاید کتاب بخانم شاید ادامه «مردی که در غبار گم شد» را بخانم شایدم «صورت الغراب» را شایدم هیچکدام را. هر چه در صفحه بخانیم سایت شاهین کلانتری گشتم کتاب تقاطع را نیافتم پس شاید فیلم ببینم البته خیلی وقت است که نمیتوانم فیلم ببینم فکر کنم آخرین فیلمی که دیدم «نهنگ» بود.
نهنگ یک دلفین بود که در دریا با آدمی دوست شده بود و برای خنده اون آدم ذوق کرده بود و به دنبال ذوق به خشکی آمده بود و در خشکی آدم شده بود اما با همان خلق و خوی دلفینی. در خشکی زن و بچه داشت، دوست داشت اما ذوق و شوق نداشت، داشت ولی به زور. همه اش را میداد که به ذوقی برسد و نمیرسید و باز عذرخاهی میکرد.
دلفین در دریا نمیداند آدم در خشکی چه ذاتی دارد. نمیداند وگرنه در دریا هم برای آدم ذوق نمیکند و رفاقت نمیکند.
_خب به نام خدا عزیز سلام.
حال که دارم این نامه را برای تو مینویسم در اتاق پشتی نشسته ام و یک بالشت را روی پاهایم گذاشته ام و مینویسم. ۳ دقیقه قبل مادرم داخل اتاق شد و ازم خاست از گوگل تعبیر خابش را بپرسم و پرسیدم. خاب دیده ۲ سگ در خانهمان بوده و میگویید هر کاری کردم این سگها بیرون نرفتند. و الان بابا گیر داده که بروم کرکره مغازه را پایین بکشم. گیر داده ها، از اون گیرها که خودت میدانی.
امروز که چهارشنبه بود و حالا شب شده است ۶ دقیقه دیگر پرواز میکند و پنجشنبه فرود میاید. من در چهارشنبه چه کار کردم؟
صبح که به اوس احمد پیام دادم و گفتم«پسر عمو یک کار حیاتی برایم پیش آمده، نمیتوانم تا بعدازظهر بیایم سرکار» و تا لنگ ظهر خابیدم.
خابیدم و وقتی بیدار شدم احمد دم در خانه منتظرم بود و بدون ناشتا و یا ناهار رفتم سر کار و تا ۸ شب سر کار بود.
راستش را بخاهی این روزها از خیلی ها گله دارم، گله هایی که حق نیستند و حق ندارم اما چه کنم که میخاهم بار غمم را روی دوش این و آن بگذارم و همانطور که میدانی از قدیم گفته اند «کسی از غریبه گله نمیکند» من هم از غریبه ها گله ندارم البته الان که فکر میکنم میبینم آشنا هم ندارم.
حال و روزم تعریفی نداره، ساعات بیداری را در فکر و خیال میگذرانم.
_امروز مطالعه داشتم، هم از کتاب صورت الغراب هم از مردی که در غبار گم شد، هر کدام را بیست دقیقه خاندم نه بیشتر و آزاد نویسی هم نکردم، کردم ولی نه زیاد. امروز کلن ۳ بار دست به گوشی شدم و برای خودم و خدا چند خطی نوشتم. نوشتم خدایا من را رها نکن. نوشتم خدایا تمام من اذان توست، تمام توست، تمامت را به من بده و تمامم را حفظ کن و نگهدار و نوشت «نگهدار من آنست که میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد»
_ ۴ روز است که استاد را ندیده ام. ۴ روز است که هیچکدام از دوستان و عزیزانم را در وبینار نویسنده ساز ندیده ام. عسل را ندیده ام، ایموجی خندان نگار را ندیده ام، سارا را ندیده ام، زهره را ندیده ام. ۴ روز است که من دنیایم را ندیده ام. دنیای من در مدرسه است و من دور از مدرسه. و اگر خدا بخاهد فردا به وبینار میرسم و میبینم استاد و نام و ایموجی بچه ها را، دوست دارم خنده و شادیشان را ببینم.
_ امروز به خودم و عملکردم نمره ۶ را میدهم راستش اصلن این نمرات را قبول ندارم. من دوست دارم روزانه به کارهایی برسم که دوستشان دارم، نوشتن، خاندن، پیاده روی، خندیدن، آواز خاندن، با ناز ماندن اما رویای من در دسترس نیست و باید با همین وضع ادامه دهم کاش پیشم بودی و پیشت بودم. کاش این شب ها که غصه دارم بودی تا سرم را روی شانه هایت میگذاشتم و اشکهایم را پاک میکردی. کاش چند روزی فرصت داشتم که با تو باشم و با تو زندگی کنم. کاش بودی.
_ چهارشنبه را به پنجشنبه رساندیم و امید داریم که پنجشنبه را هم به سلامت به جمعه برسانیم و جمعه را به بعدی و من از تمام این بعدی ها میخاهم خوبی خوشی نور و شور را به ما برسانند و هدیه دهند. از خداوند عزیز و بزرگ میخاهم زندگی و آرامش را به ما هدیه دهد.
خدا جان ای خالق آسمانها و زمین ای خدای عالمین عالمت را به من دادی و به تن دادی، ازت میخاهم عالم را در من روشن کنی و روشن نگه داری تا نور امید به من برسد. تا شعر سپید به من برسد. خدای من ای جان من خورشیدت را در من روشن کن و ماه و ستاره هایت را به من بده. سپاسگزارم بابت تمام لحظه های بودنم و بابت تمام نعمت های که به من ارزانی داشتی. سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
سلام داش فیروز تقاطع رو توی تلگرام برات فرستادم.
مام دلتنگت شدیم تو وبینار بیا امروز .
ارادت🙌🏻
گزارش نیک ۴۳
سالواژهام: فاصله
— امروز شاهین کلانتری در وبینار نویسندهساز گفت که اگر از انسگرفتگی فاصله بگیری شاید به درک متفاوتی برسی. (نقل به مضمون)
فاصله. با فاصله گرفتن از خیلی چیزها به زیستم کمک میکنم. فاصله از صمیمت و دوستی. صمیمت و دوستیهای بدون پایه به هیچ کوفتی نمیارزد. بعد از رودستخوردن میفهمی عجب غلطی کردی که از اول فاصله را برای خودت تعریف نکردی.
— صبح خاستم مثل همیشه از مایع دستشویی استفاده کنم. فشار میدادم چیزی نمیآمد. ناگهان با یک ضربه درش پرید رو به بالا و شیشهی مایع از روی دستشویی پرت شد پایین. تمام محتویاتش پخش و پلای در و دیوار و سطحِ زمین حمام شد.
انگار حمام حامله بوده باشد و حالا وقت زایمانش، کف بزاید.
شیلنگ آب مایعها را کفریتر کرد و کفها را جوشیتر. دمپاییها لیز شدند و جایی برای سرسرهبازی پیدا کردند.
مظاهر پاکیزگی یعنی آب و مایع آنتیباکتریال شدند مایعهای اشک و آه من. ربالنوعم را یاد کردم. خیس و عرقریزان از تی کشیدنهای فراوان آمدم از حمام بیرون. حساب این جای کار را نکرده بودم. از غیب رسید.
صبحانهی چندانی نخوردم. نتوانستم. از خستگی شدید.
— کتاب «منِ گذشته امضا» را میخانم. یدالله رویایی مقدمهی کتاب را اینگونه آغاز میکند:
«وقتی که شعر فکر میکند
شکل در همِ یک نام چرا نام را متعهد میکند؟ آیا نام ما در تعهدی که میکند به هم میریزد؟ یا در قبول تعهد، چیزی در ما بههم میریزد که نام نیست؟ چه سایهای از دست در امضای ما میافتد، که در آن،بیدرنگ، علامتی از گذشته، در آیندهی ما به راه میافتد؟ …»
— پست امشب کانالم را منتشر کردم. در بارهی «گوشهها» نوشته بودم.
— گزارش نیکِ نیکروز دیگری تمام شد. البته با خابی که در چشمهایم چشمک میزدند.
— آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
یادداشت روزانه
گزارش نیک
میدانید زمانهایی که خواب میمانم و دیر میرسم دانشگاه، عذاب وجدانم تصمیم به تنبیه من میگیره.
نه اینکه بخواد حس بد بهم بده؛ نه، نه، اصلاً و ابداً.
میاد یهو توی یک روز تعطیل مثل امروز، ۶ صبح از خواب بیدارت میکنه؛ حالا تو میمونی و صبحی که میتونستی با آرامش بخوابی اما الان بیداری.
قبل ظهر تصمیم گرفتیم بریم گواهی ساحل رو از بیمارستان بگیریم اما بنا به دلایل شلوغی بیشازاندازه و کمی (فقط کمی) تنبلی، به یک دوردور نیمساعته توی پارکینگ بیمارستان بسنده کردیم. (انصافاً شلوغ بود)
قرار بود یک اداره دیگه هم بریم اما چون آدمهای زرنگ و باهوشی بودیم، تصمیم گرفتیم به آن اداره فقط زنگ بزنیم. (مدیونید فکر کنید تنبل کلمه مناسبتری بود)
چایی داغ و قهوه توی کافهای که فقط چند متر اونطرف دریائه، نعمتیه که چند وقتیه بهش بیتوجهی میکنم.
ساحل میگفت انگار واقعی نیست؛ راست میگفت. آسمان آبی، دریا آبیتر، انعکاس نور خورشید روی موجهای دریا، سه جزیره سرسبز روبهرویمان، دوچرخهسواری بچهها و صدای خنده؛ همهچیز زیادی قشنگ بود.
همانجا بود که تصمیم گرفتیم چایی به دست یه بیست و پنج جمله آزادنویسی بزنیم بر بدن.
البته قبلش توی سایت شاهین کلانتری مشغول خواندن کامنتهای «چگونه چت کنیم» بودیم و نگم که چقدر خندیدیم (استاد واقعاً چرا جواب میدادید اونارو؟)
بعد آزادنویسی تصمیم گرفتیم کمکم توی تابستان فیلمهای پیشنهادی سایت شاهین کلانتری رو هم شروع کنیم به دیدن و تحلیلمون از هر کدوم رو هم بنویسیم.
بعد یک ناهار مفصل، رفتیم بیمارستان تا اون گواهی لعنتی رو بگیریم.
دیگه از تجربه وبینار توی بیمارستان نگم براتون که در نوع خودش خیلی باحال بود.
و البته بیشترش توی پارکینگ بیمارستان بود با ۳ تا تلفن که مجموع شارژ باتریهایشان به ۸ نمیرسید اما بالاخره یه جوری در وبینار شرکت کردیم.
استاد راجعبه اپلیکیشن گفت؛
قرار نبود به این زودی رونمایی بشه،
هنوز توی نسخه آزمایشیه
و دیگه باید تندتند کار کنم تا آمادش کنم.
دیگه نمیگم بهتون بعد بیمارستان رفتیم بستنی خوردیم.
۹ شب با همه خستگیهای روز، خودمو مجبور کردم به ورزشم برسم؛ هر بار به خودم میگم اگه این بار تنبلی کنم دیگه نمیتونم ورزش کنم.
خیلی جالبه بدونید هنوز عادت ندارم ۹ شب هوا روشنِ روشن باشه (به صدای اذان ساعت ۱۱ شبم عادت نکردم هنوز).
اینم از شروع رسمی گزارش نیک.
البته قبل خواب میخوام ادامه مجموعه داستان سه قطره خون رو بخونم؛ اگه نتونستم، فردا توی مترو میخونمش.
نمره امروز ۹ (ای کاش بیشتر میخواندم و مینوشتم)
احسان شناسا
به به😍😍😍خیلی خوشحالم که تو هم به این جریان پیوستی. امروز با ماهان و مبینا ذکر خیر تو و ساحل بود. خوشحال از داشتن دوستهای نابی مثل شما. 🌷
گزارش نیک
سالواژهام: نوزیستی.
همان صبح اول صبحی باز روزگار با ما لج افتاد (مثل هر روز) و این مماخ ما را با آبشار جا زد. بر دهان و تن و زمین، بریز و بریز. عطسه پشت عطسه.
رجوع میکنم به چت جیپیتی (دکتر خانواده). آقا این ربط داره به این عمل آپاندیسمان؟
نه ربطی نداشت. گفت زدی باز خودت را ناکار کردی. حتمن سرماخوردی یا هم که آلرژیای چیزی.
منم روزگار را با تمام تخمیجاتش به تخمیجات چپ خودم واگذار کردم و زدم بیرون.
پی گزارش پزشکیام رفتم بیمارستان تا به دانشکدهمان بدهم. شلوغ بود. پشیمان شدیم. رفتیم پی کارهای دیگرمان. تماس با ادارهی مهاجرت و همین. کمی چای و قهوه و گپ. بعد بیست و پنج جمله پیدرپی نوشتن. گفتم خوب است دوباره چالش صدجمله را انجام دهیم.
بعد از ناهار و دو سه تا مغازهگردی باز رفتیم آوارهی بیمارستان شویم.
از تکتک ستونها و آدمهای آن بیمارستان دیگر بدم میآمد. با گوشهگوشهی دیوارهایش تنم، سرم، مشتها و صدای نالههایم خاطره داشت.
منتظر دکتر اخموی کوتولهی بیشعور شدیم. در این میان هم، وبینار آغازید.
گزارش را با موفقیت که گرفتیم، ادامهی وبینار را در پارکینگ بیمارستان بودیم. استاد امروز از هدف و اهمیت گزارش نیک برایمان گفت و گزارش نیک خودش بهانهای شد تا به فهرست بیست رمان سر بزنیم و به کتاب «یکلیا و تنهایی او» اشاره کنیم.
این کتاب را قبلن خانده بودم و همان موقع هم خیلی خوشم آمد. امروز ترغیب شدم دوباره سراغش بروم.
شب با فرشته جلسه داشتیم و روی یکی از شعرهای احمدرضا احمدی متمرکز شدیم و راجبش حرف زدیم.
شعری به اسم «حقیقت دارد». اینطور میآغازد:
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
میخواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
آغازش در عین سادگی خاننده را جذب میکند. شاید به خاطر نوع اعتراف احساسش است.
اما در ادامه ارتباط اجزای شعر را بهم بررسی کردیم و متوجه شدیم انگار داستانی کوچک و خیالگون پشتش است. و پیرنگ دارد.
حالا هم مماخم کمی دست از آبشارش کشیده و خابش گرفته. خودم را از دیروز خیلی بهتر حس میکنم. البته اگر فردا صبح مشکل جدیدی بیخمان را نگیرد.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#یادداشت
گزارش نهچندان نیک چهارشنبه سوم تیر ماه چهارصد و پنج امروز غمگینم، نه برای یک اتفاق بزرگ، برای هزار اتفاق کوچک که روی هم جمع شدهاند.
برای سوءتفاهمها، برای دلخوریهایی که به آدمهای دیگر هم سرایت میکنند، برای رابطههایی که میتوانستند مهربانتر باشند و نیستند.
و با این حال، جایی درونم هنوز باور دارد که باید انرژیام را صرف ساختن چیزی کنم که در اختیار خودم است: خودم، آیندهام و بچههایم.
شاید همهچیز آنطور که میخواستم پیش نرفته باشد، اما هنوز میتوانم تصمیم بگیرم چه کسی باشم و چه چیزی را در زندگیام پرورش بدهم.
و از آنجایی که سالواژهی من «جسارت» است، بالاخره بعد از سالها، جسارتِ شروع کردن را پیدا کردم و کانالم را ساختم.
خوشحال میشوم اگر در این شروع تازه کنارم باشید.شاید در میان نوشتهها و کلمات این گوشهی کوچک چیزی پیدا شود که به دل شما هم بنشیند.
لینک کانال t.me/MashgheBodan
سالواژهام: پایبندی
1. صفحات صبحگاهی امروز را نوشتم.
2. ادامۀ کتاب «عشق و فقدان در زندگی و درمان/ نشر قطره» را خواندم.
3. سخنرانی آذرخش مکری در تلسیتاک که نقدیست بر روانشناسی تکاملی را دیدم.
4. وبینار سرزبان را ببودم.
5. وبینار نویسندهساز را ببودم.
6. پیادهروی کردم.
7. روزگفتۀ امروز را ضبط نمودم.
8. یک پومودورو بلاگخوانی کردم.
https://t.me/matinchapani
سال واژه آن: استمرار
نمرهی امروز: نمیدانم با چه معیاری ۷
صبح زود بیدار شدم. خوابی که دیدم را به یاد نمیآورم.
چند صفحه آزادنویسی. حدودا نیمساعت.
چرا باید زیادتر حرف بزنیم را خواندم.
پیادهروی را به ضبط حرفهایم آمیختم.اصلا فکر نمیکردم تا این حد خوشایند باشد. حالا باید ببینم حوصله دارم این حرفها را گوش کنم.
مهمانهایم رسیدند.
سارا نیامده بود، جراحی کرده اما به دیگران چیزی نگفته. اولش از نیامدنش داخور شدم. بعد که علت نبامدنش را توضیح دادم بهتر درکش کردم.
بعد از ناهار و استراحت به روستایی رفتیم به نام پورزند. همین حوالی. جادهی زیبایی داشت و شوق انگیز برای نوشتن و حرف زدن.
کمی کتاب خواندم و تلاش میکنم اوضاع بهتر شود.
دوستان بهروز هم آمدند و باهم مسغولند
کتاب «اکو» از نشر پرتقال را میخوانم.
صبحگاه نوشتم همهی ناراحتی های مانده را. بهتر شدم. بهتر شدم.
از بیرون رفتن ظهر گاه نادمم.
بخشی از فایل کتاب را کامل کردم.
نصف روز اینترنت استفاده نکردم.
امروز قایقم. نمیدانم کاپیتان کجاست. نمیدانم ناخدا کجاست. بادبان ها را میکشم.
دو پست در رسانهی شخصی گذاشتم.
https://t.me/setabdi
-سالواژهام «واقعیتبافی».
-نمرهی امروز ۸ به دلایل پایین.
-دیشب که چون بامداد بود پس میشود امروز، فیلم Romancing the Stone1984 رو دیدم. فیلم سرگرم کننده و حال خوب کنی بود و کمدی لطیفی داشت.
-یک طرح دیگه برای مجلهی مدرسه نویسندگی کشیدم. مریم جانِ جوینده هم لطف کرد و تغییراتی درِش اعمال نمود. گفت طرحم قشنگ و خلاقانهست. ذوق کردم. سعید جان هم به من لطف داره و میگه کارم خیلی خوبه. ممنون از همهی دوستانم که من رو تشویق میکنن و وجودشون با اینکه ندیدمشون قوت قلبم هست. نه. قوت قلبمه.
-کتاب جدید استاد رو میخونم. اینبار با دقت و کندتر. اوایلش هستم. شاهدهایی که برای کلمات آوردهاند مثل گنجینهست. یک عالمه نامِ نویسنده و شاعر و کتاب.
-امروز که به گزارش نیک فکر میکردم، دیدم مدتی هست که (یا مدتیه که😬) نسبت به آدمی یا حیوونی نیکی نکردم. بیشتر برای خودم خوب بودم. داشتم فکر میکردم که این خوبه یا کمتر خوبه؟ فکر کنم گاهی هم باید بیشتر به خودمون خوبی کنیم. اینکه به دیگران خیلی نیکی نکردم از خوبی من کم میکنه؟
-در نویسندهساز استاد صفحهی ۲۰ رمان محبوبشون رو آپدیت کردن. از بین این ۲۰ عنوان من «بوف کور» «گاو خونی» «کوچهی ابرهای گمشده» رو خوندم. چقدددر کتاب هست که دلم میخاد بخونمشون. کاش عمری باشه و توانی.
-هوس هذیاننویسی کردم و هذیانی نوشتم و در کانال گذاشتم.
-جلسهی آخر کاریکلماتور رو دوباره گوش دادم.
-۳۰ تا از جملات کتاب «حرفای گنده گنده» رو رونویسی کردم.
-تصمیم گرفتم هدفای کوچیک برای خودم تعیین کنم. تا اینجا با خودم قرار میذارم تا آخر تابستون حداقل ۱۲ تا شعر و ۱۰ تا داستانک بنویسم. نمیدونم تا چندتاش رو بتونم انجام بدم اما سعیمو میکنم.
-آیا باید به همهی عقاید احترام گذاشت؟
-میخام امشب هم فیلمی ببینم. اگر دیدم فردا راجع بعععع آن میگویم برایتان.
اودافظظظ
کانالِ تلگرام کانالِ تلگرام که میگم اینجاست👇🏻
https://t.me/ghazalehfaegh
سال واژه : دایره لغات
امروز که ظهر بیدار شدم ورژن اژدهای درونم به شدت فعال بود . اژدهای دوست داشتنی و دمدمی مزاج من.
کسل بودم . می خواستم تنبلی کنم نه وبینار شرکت کنم نه گزارش نیک بنویسم . اما اژدهای قشنگ من مجبورم کرد تا هر دوتا کار رو انجام بدم . لعنت بهش.
وسط وبینار دخترم کنارم نشست . بحث املا بود. ترمه که از این موضوع خوشش اومده بود گفت واقعا چرا ما رو اسکل کردن یاید یه جور بنویسم ولی یه جور دیگه بخونیم.
خلاصه فکر کنم ترمه از کلاس و استاد ، مخصوصا از این که می شنید یکی باهاش هم عقیده است خوشش اومده بود
حلزون، مژه کاشته بود و گرمای تابستان، آن مژهها را فرو ریخته بود.
امشب نخستین شب است که سالواژهام را آشکار میکنم: «سامان».
این واژه به آسانی برگزیده نشد. پیش از آن، میبایست خواستههایم را روبهروی خویش بنشانم، گرد و غبار از رویشان بروبم و ببینم کدام یک سزاوارِ پیشی گرفتناند و کدام یک باید در صف انتظار بمانند.
بامداد، پس از صبحانه، صبحگاهیام را نوشتم و آنگاه روز به کارهای خانه سپری شد؛ ناهار پختم، لباسهای گِلیِ دیروز را شستم، ماهی سرخ کردم و به کار آشپزخانه رسیدم. خانههای مادربزرگها از آن قلمروهاست که کارشان هیچگاه به پایان نمیرسد؛ تنها از دستی به دستی دیگر سپرده میشوند.
چون آفتاب رو به فرونشستن نهاد، کودکان را به کنار دریا بردیم. آنان با آب و موج به بازی مشغول شدند و چنان شادمانی میکردند که گویی تابستان از برای همین چند ساعت آفریده شده است.
در بازگشت، خریدهای فردا را نیز انجام دادیم؛ چرا که آهنگ رفتن به رودخانه داریم و مردمان خردمند، توشهی سفر را پیش از سفر فراهم میکنند، نه هنگام رسیدن به مقصد.
در همان هنگام که خریدهای فردا را فراهم میکردیم، پیرمردی دیدیم نحیف و خمیده، چنان که گویی سالیان دراز بر دوش او نشسته بودند. کنار خیابان ایستاده بود و چشم به راه تاکسی داشت.
چون دانستیم راهش با ما یکی است، او را سوار کردیم و تا خانهاش رساندیم. در تمام راه دعا میکرد و چون به مقصد رسید، چندان سپاس گفت که شرمنده شدیم؛ چه ما کاری نکرده بودیم جز آنچه هر رهگذری میبایست انجام دهد.
با این همه، دعای پیران را چیزی دیگر است. آدمی گاه نمیداند کدام داراییاش از همه ارزشمندتر است؛ تا وقتی که چند دعای صمیمانه، بیهیچ چشمداشتی، بدرقهی راهش شود.
چون به خانه بازگشتیم، دو خواهرزاده را به گرمابه بردم و شنهای دریا را از سر و رویشان شستم. مادرشان با ما به دریا نیامده بود. وی و خواهر کوچکتر، راه فروشگاههای لباس در پیش گرفته بودند و به کاری مشغول بودند که در زبان امروز «دور دور» خوانند و در زبان قدیم، شاید «گشت و گذار در بازار».
از بامداد نیز آبگوشت بر آتش نهاده بودیم و از این روی، هنگام شام آسودهخاطر بودیم و کسی را اندیشهی پختن غذا نبود.
امروز خواستم در وبینار شرکت کنم، اما اینترنتِ لب دریا چنان کند بود که گویی خبرها را بر پشت لاکپشت میآورد. از این رو، وبینار از کف رفت و حسرتش بر دل ماند.
داییجان نیز از همسایهای در کلاچای، پاچاباقلای تازه خریده بود؛ همان دانههای سبزی که فردا سرنوشتشان آن است که در خورش باقلاقاتق به کمال برسند.
پس از شام، سفرهای گستردیم و اهل خانه، خالهها و خواهرها را به پاک کردن باقلا فراخواندم. اندکاندک همه گرد سفره جمع شدند. یکی باقلا پاک میکرد، یکی قصه میگفت و دیگری میخندید.
خواهر کوچکتر نیز ژلهای فراهم آورده بود و آن را با بستنی پیشکش کرد. سپس تخمه به میان آمد و مجلس، چنان که رسم خانههای شمال است، تا پاسی از شب با گفتوگو و خنده و پوست تخمه ادامه یافت.
و بدینگونه، روزی دیگر از تابستان، آرام و بیادعا، به پایان رسید؛ روزی که اگرچه حادثهی بزرگی در آن رخ نداد، اما از همان روزهایی بود که سالها بعد، آدم دلش برای جزئیات سادهاش تنگ میشود.
اگر در این گزارش، گاه و بیگاه بوی بیهقی به مشام رسید، خواننده بر نویسنده ببخشاید که این روزها با پیرمرد بسیار همنشین است.
1. سال واژه: استمرار
2. انجام تمرینات کاریکلماتور
3. پیادهروی و آبیاری گوجهها و فلفلها.
4.آزادنویسی اما اینبار متفاوتتر، اینبار برای خودم زمان مشخص کردم، عجیب بود مغزم مجبور شد بدون وقفه موضعات مختلف را بیاورد تا آنها را تایپ کنم. کمی از وقتم هم آزاد شد.
5. شرکت در وبینار نویسندهساز و نکتهای که برام جالب بود:«انس گرفتن که دلیل نمیشه، هر وقت از انس گرفتن فاصله گرفتی، آنگاه شروع به فکر کردن کردهای»
بالاخره تصمیم گرفتم که «گزارش نیک» بنویسم. البته از همان روز اولی که آقای کلانتری درمورد «گزارش نیک» صحبت کردند، میخواستم بنویسم. اما در زندگیام همیشه بین تصمیمگیری و اجرا قرنها فاصله است. بهراستی که همه تصمیمهای زندگیام تصمیم کبراست. البته من روی کبرای عزیز را سفید کردهام و او وضع تصمیمگیریاش خیلی بهتر از من بود. احتمالا اگر آقای صفاپور مرا میدید، اسم داستانش را میگذاشت تصمیم زهرا! ۴۲ روز فکرکردن و سبکوسنگینکردن برای نوشتن گزارش روزانه؟ واقعا از خودم خجالت میکشم.
بگذریم، برویم سراغ گزارش امروز:
۱. صبح رفتم کمی دور دور تا سرحال شوم.
۲. شماری از امورات پروژه سئو را انجام دادم.
۳. دو فصل از کتاب «اسم نمیخواهد» محمود کیانوش را خواندم. از نوع نگارش کتاب خوشم آمد و برای من جدید و سرگرمکننده بود. هر چند با شماری از استدلالها و نتیجهگیریهایش موافق نیستم.
۴. چند جمله از کتاب «گزینه کاریکلماتور» پرویز شاپور را از نظر گذراندم. این جمله چند دقیقهای فکرم را مشغول کرد: «عمر پاییز صرف پرپرکردن گلها میشود». اینجا یاد چند پاییز زندگیام افتادم و تأسف خوردم، اما به توصیه ریموند کارور عزیز نگذاشتم بیشتر از پنج دقیقه شود.
۵. آزادنویسی انجام دادم. الان پنج ماه و یازده روز است که آزادنویسی بخش جدانشدنی زندگیام شده است. این اولین باریست که جدا از درس و دانشگاه و کار، میکوشم به برنامهای منظم پایبند باشم.
۶. کتاب «چرا باید زیادتر حرف بزنیم» را دانلود کردم. البته همه تلاشم را میکنم که حس کنجکاویام برانگیخته نشود و به این زودیها نخوانمش. چون چند ماهی است که تصمیم گرفتم کمتر حرف بزنم و فعلا نمیخواهم آقای کلانتری در این کتاب قانعم کند که به نسخه قبلی خودم برگردم.
۷. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۸. جستجوهایی انجام دادم در راستای مطلب جدیدی که باید برای روزنامه ثروت بنویسم. اما متاسفانه چیز خاصی نیافتم. میدانم قرار است در روزهای آینده استرس فراوانی را بهخاطر این مسئله تحمل کنم. نوشتن مطلب یک طرف، پیداکردن موضوع مناسب یک طرف دیگر.
– شب ساعت ۲ خوابیده بودم و صبح ساعت ۵ بیدار شدم. برای پیادهروی به ساحل رفتم. دروغ چرا، از ترس حشرههای اطراف ویلا به آغوش ساحل پناه بُردم، وگرنه دریا در دید من ضحاک سیال است.
– صفحاتصبحگاهی و چرکنویس مطلب کانالم را ایستاده روی کاغذ نوشتم و نتیجهاش شد این: https://t.me/deldoudeh
– برای دوستان« نوشتن در لحظه» ویدیواَکِ گردی فرستادم اما اَنتَرنت دهانم را پروتز کرده.
– صبحانه را با دوستان نوش بر جان کردیم و به سمت انزلی شتافتیم، مرکز تجاری بزرگی با موشک تخریب شده بود. دیدنش هم هولناک بود.
– برای ناهار باز هم با دوستان جمع شدیم و من دلم برای بچههای مدرسه نویسندگی تنگ رفته بود. میدانم اصلا کار خوبی نمیکنم اما مدام گوشی در دستم است. به مریم جوینده جانانم شماره تماسم را دادم. بوی اُدکلن زیبایش در لیست مخاطبینم پیچید.
– عصر قلیانم را چاقیدم و به عیش در تنهایی گذراندم. همسفرانم در کنار ساحل توسط پشهها مورد تجاوز دست جمعی قرار گرفتند.
در آخرین پُک خانسار گیابند جانانم زنگ زد و دلم با هر جمله او به آسمان صعود میکرد. تا اینکه فرزندانم به صورت گریان و نالان از خواب برخواستند و احوالم را به هم زدند.
https://cdn.imgurl.ir/uploads/k887657_20260624_192418.jpg
– شب با همسفران تنخارم جمع شدیم و آبجو صفر درصد با چیپس زدیم. دوست نداشتم شب تمام شود.
– به سختی گوشهای در اتاق را گیر آورد تا بازخورد شعرماهی را بشنوم و بعد گزارش نیکان بنویسم. منصوره با نام جان و زهرا احمدی جان و ماهگلکم گُل کاشته بودند. با صدای ذوقبار استاد من هم ذوق کردم.
– به گمانم باید بروم بخوابم. و ذهنم را از تمرکز بر مشکلات بانکی و اینترنت برهانم.
زهره جون منم این مشکل رو دارم که همش گوشی دستمه یا تو لپتاپم.
فکر میکنم مهمونها ناراحت میشن ولی واقعن دلم میخاد اینجا باشم. چارهای نیست باید ناراحت نشن😅
جاداره از خونوادم تشکر کنم که هیچ وقت بابت این موضوع بهم چیزی نگفتن و حمایتم هم میکنن. با اینکه اصلن خبر ندارن من دارم مینویسم و در کل چکار میکنم.
این روزها سعی میکنم آن صدای کذاییِ توی سرم که مدام میگوید: «بزرگترین دستاورد و نیکیِ این روزهایت فقط زنده ماندن است» را بفرستم توی سولاخیه.
امروز سومین روزگفتارم را دربارهی این پرسش به اشتراک گذاشتم که ما تغییر میکنیم یا فقط با خودهای گوناگونمان روبهرو میشویم؟
در وبینار الهه جان علیزاده حضور داشتم.
همزمان کنار مادر بودم و برای تدارک نذر امشبش کمک کردم.
به وبینار عزیزمان شاهین کلانتری (نورچشمی استاد) رسیدم.
بخشهایی از دفتر شعر فروغ را خواندم.
یک یادداشت دربارهی فقر زبانی نوشتم و منتشر کردم.
بههرحال هرروز هم نمیشود، شمشیر به کون فیل زد…
😅
جملهی آخرت😅👌🏻
۳ تیر
۱.تقریبا پنج و نیم صبح رسیدم ساری. قبلا از پیاده شدنم از اتوبوس صفحات صبحگاهی رو نوشتم.
۲. تمرینات جمله نویسی رو کنار پناه کوچولو برادرزاده عزیزم انجام دادم. فسقلی حرف جالبی بهم زد: عمه جون باید سعی کنی یاد بگیری که جملههات فقط بار روانشناسی نداشته باشند. تو باید بتونی از هر چیزی بنویسی.
۳. عصر با هم کلی نقاشی کشیدیم و رفتیم پیادهروی. پناه با اسکیت و من پیاده.
۴. نمایشنامه پاتوغ پولشری رو باز کردم و فقط چند صفحه ازش خوندم.
۵. جمله های منتخب برای کارگاه کاریکلماتور رو ارسال کردم.
اشکالی ندارد، عوضش…
فهرست کارهایِ امروز را تمام نکردم.
اشکالی ندارد عوضش، با نوشتنِ آن ذهنم آرام شد.
به وبینار شادزی دیر رسیدم.
اشکالی ندارد عوضش، همان لحظات اخر با کتاب
«موهبت کامل نبودن» آشنا شدم و از طاقچه بینهایت نگاهی بهش انداختم.
در نویسندهساز دوست داشتم من هم نوشتن گزارش نیک را تجربه کرده باشم.
اشکالی ندارد عوضش، میتوانم همچنان با آن همراه شوم.
در وبینار روزسوال مدام حواسم پرت میشد.
اشکالی ندارد عوضش، فایل صوتیاش را میتوانم بشنوم.
کتاب هنر پرسشگری را نرسیدیم بخوانیم.
اشکالی ندارد عوضش، بیشتر در مورد پرسش حرف زدیم و سارا با نکتهای که گفت، مسیر را برای چالشی که داشتم روشنتر کرد.
ابهام امروز هم برایم دوستنداشتنی تشریف داشت.
اشکالی ندارد عوضش، امشب نیز تمرینِ کنجکاوم بدانم از کتاب «ابهام را در آغوش» را انجام دادم.
روزم را با جزئیات به خاطر نمیآورم.
اشکالی ندارد عوضش، همین اندازه برای امروز را کافی میدانم.
آدرس کانالم: https://t.me/PhoenixO0
کلمهی سال: «پِستانه»
«پِستانه» مخفف پستاندار درون یا مغزِ پستاندار است.
عاقبت خودم را راضی کردم گزارش نیک بنویسم.
بزرگترین دلیل ننوشتنم: کوچکپنداری خودم و بزرگانگاری کارها و نوشتههای بقیه بود. ترسِ «مغز پستاندار خر».
لیست کارهای نیک امروز:
_خواندن کتاب شعر: جنون دارد این دوچرخه از « ایرج ضیایی»؛
مجموعه شعرِ: این پرنده از دوران سلجوقیان آمده است و سکوها خالیست، از هیمن شاعر را پیشنهاد میدهم بخوانید.
_ پر کردن تشت آب برای گنجشکها
_ نگاه کردن به آسمان و ماه با مریم
_ کارتن دیدن با سارا و حرف و بغل مادر دختری
نیکانیک
سالواژهام: سلامت
روز را آغازیدیم در شهرِکتاب با مریم ابراهیمی کوچک، که فهم و درکی بزرگ دارد. هر کس همراهم پا میباخت به شهرکتاب، جیشش میآمد. تَه تَهش نیمساعت شاشبند میشد آنجا. من ولی، میخواستم بمانم، بمانیم آنجا. امروز اما سه ساعتِ تمام، با مریم، لای کتابها رقصیدیم، کلمهها را بوییدیم و شادی را کنج روانمان روییدیم. بازی هم پا باخت میان قرارمان. مویی بُردمَش. که خب، کاری جز بردن بلد نیستم.😁
مامان مرغسوخاری آتشیده بود. دستپختش جهانم است. ساختِ کوروچ کوروچ را فقط مامان بلد است. بوسیدمش.
تعطیلی را مملو میکنم از استراحت. بعد از هفتهای شلوغ و استرسزا.
سیردل از حامی. میخوانم همراهش، بلند تا مامان یادآوری میکند خواب است!
عصر را باغیدیم. تا فردا هم قرار است بباغیم. با دهه پنجاهیها. بیهمنسلی.
خواستم دوست بدارمشان. و دارم. محافظهکارند. دایرهی گفتوگوشان کمقطر است. غیبت میکنند. اما چه باک؟ دوستشان دارم. انسانند و انسان مملو از خطا و اشتباه. خودم را ببین. اگر قرار است میزان دوست داشتن را با خطا کردن بالا و پایین کنیم، دوستنداشتنیترین فرد جهانم.
دوست داشتم نیک روزیِ امروز رو ثبت کنم و بنویسم از داستان سگی که دوست نداشت واگذارش کنند به دیگری.
امروز مهمان داشتم و بسیااار خسته ام.
شاید اگر بگم واژه سال من، خوددوستی ست خنده دار بنظر برسه اونم وقتیکه اینهمه به خودم فشار میارم و این خستگی و پادرد نشانی از خوددوستی نداره.
شب خوش☁️🌛
سالواژهام «قدم» است و هر روز میکوشم، قدمی کوچک بردارم که زندگی را درک کنم، یاد بگیرم و بتوانم تاب بیاورم.
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. چند نوبت شاهنامه خواندم.
۳. با همسرم یک سریال شروع کردیم و دو قسمت دیدیم. اسم سریال «نوجوانی» است. نکتهٔ جالبش این است که هر قسمت با یک برداشت فیلم گرفته شده است و اصلاً قطع نمیشود.
۴. همه جا را جارو کردم و نفسی کشیدم.
۵. یک روز بیحوصلگی تاوان بدی دارد. تمام ظرفها مانده بود. شستمشان.
۶. امیرحسین روحی عزیز واقعاً دیده نشده است. دیروز و امروز از کتاب «تقاطع» خواندم و بسیار لذت بردم. ممنون استاد که معرفی کردید. کلمههای جالبی هم ازش یاد گرفتم.
۷. برای برادرزادهام کلاس آنلاین برگزار کردم که کمی طول کشید و با وبینار نویسندهساز تلاقی پیدا کرد.
۸. دیرتر به وبینار نویسندهساز پیوستم.
۹. یادداشتی برای کانالم نوشتم.
حلزون رفته آرایشگاه که مژه بکاره.
آرایشگرش انقدر با زیدش تلفنی حرف میزده وسط کار
که این شده وضع حلزون بدبخت.
همه مژهها رو کاشته پایین.
بالاش لختوپتی.
شایدم از این تقویتکنندههای مژه زده. فقط به پایینیا. حالا پایینش جارو شده.
بالاش لختوپتی.
۱. انقدر که من واسه حلزون انرژی میذارم، واسه خودم نذاشتم تا حالا. بعد بگید سحر الاسود شیخ حسن اویس، بَده…
۲. بازم آنا. بازم حرف.
۳. بازم نقاشی.
۴. یهوووووووو تصمیم گرفتم که وبینار بزنم. وبینارو میزنن؟ مگه دُکونه؟
آنا و بقیهی دوستام خیلی بم میگفتن. یهو داشتم تو دفترم خطخطی میکردم که تصمیم گرفتم انجامش بدم. یک روز تو هفته. بسشه. زیادترش سخته برام.
اسمشم انتخاب کردم «کودکنو». یعنی از نو کودک شیم.
۵. عاشق تهدیگ ماکارونیام. قرچ قرچ که میکنه. هم خوشصدا هم خوش برورو هم خوشمزه.
تهدیگه سیبزمینیام داشت. اونم که دیگه من به شخصه کشتهمردهشم.
اصلنم شکمو نیستم من.😑
۶. بخش طراحی نشریهی حلزون رو خیلی دوست دارم. مریم جوینده و غزاله فائق طرحها و نقاشیهای خیلی خلاق و حرفهای میکشند. از دیدنشون ذوق میکنم.
۷. برای بخش شعر از کانال دو، سه تا از همسفران، شعر چیدم. اون وسطا پارتیبازیام کردم. از خودمم چندتا چیزی که دَروَکرده بودمو ریختم تو گروه. هاااهااااهااااااا🤌👹
۸. وبینار مدار رو شرکت نمودم با اجرای دافی به نام شیما صادقی.
خب خدافظ دیگه.
ساعت ۱۱/۵ شب هست و صدای یا حسین چنان ااز بلندگوها پخش میشه که از درو دیوار بسته هم صداش عبور میکنه و نمیشه. خابید. اینا همونایی هستن که با حیدر حیدر به جاویدنامهای دستخالی و غریبمانده در وطن خودشان حمله کردند. شک نکنید. وگرنه میتونستن خونه باشن آروم زیارت عاشورا بخونن. والا
_ انتشار در کانال و سایتم
_ مطالعه یه لقمه و نوشتن چند لقمه
_ حضور در نویسنده ساز
_ شرکت در کلاس خانم علیزاده و شیما جان اگر اشتباه نکنم سرزبان
_ گوش کردن به آخرین نامه ابراهیم گلستات به چوبک از فراق و سوگ فروغ
حال عجیب غریبی دارم. هنوزنمیدانم این سردرگمی و روی هوا راه رفتن اثرات سوگست یا بیماری.
https://t.me/Andishehayeneveshtari
سالواژهام: تمرکز
گزارش نیک؟
هر شب بیدارم. هر شب. دیشب هم بیدار بودم اما نمیخاستم که بیدار باشم. مجبور بودم که بیدار باشم. در راه بودیم. راننده نبودم اما کنار راننده بودم. باید بیدار میماندم. معمولن من کمک راننده میشوم. چرا؟ چون بیدار میمانم. چون جیغ نمیزنم. دیشب یه لحظه گفتم مردیم. چشمامو بستم و گفتم هر چه باداباد. اما زنده ماندیم. گیج و منگ بودم. به شهر که رسیدیم دیگر نتوانستم و غش کردم. البته خابی سراسر بیداری بود.
چهار اینا بود که رسیدیم سبزوار. خانهی دختردایی. آخرین بار خانهاش چند سال پیش بود رفتیم؟ بیشتر از ده سال. شاید. به دنبال خاهر. هنوز نخابیده بیدار شدیم. صبحونهای خوردیم و باز راه افتادیم. آفتاب جوری میتابید که انگار خدا ذره بین گرفته بود روی ما.
رسیدیم به روستا. به نامن. هوا داغ. اینجا همیشه داغتر است از مشهد. درخت اصلن ندارد. سبزوار هم که سبز را یدک میکشد اصن سبز نیست. بابا میگوید: اینجا خشکزار است نه سبزوار. نامن هم که بدتر.
برای نهار رفتیم حسینیه. محرمها خوب است. نهار و شام همیشه هست. هر کسی برای خودش یک هیئت دارد اینجا. هر کی یک حسینیه. رفتیم و خوردیم. واه چه گرم بود. چیک چیک میریختیم عرق. خوردیم و آمدیم.
گرم بود بود داغ. کولر روشن روی دور تند. جواب میداد؟ نه والا. خاب بودم. پس خابیدم. اما زمان نمیگذشت. یه عالم خابیدم اما یک ساعت شاید شد شاید نشد. هی خاب بیدار. خاب بیدار.
چهارشنبه بود. جای خلوت میخاستم برای بودن در وبینار. اما اینجا بین هفت هشت تا بچه مگه میشد؟ پس نشد که باشم. نشد که باشم و از نقاشی بگویم. اما بودم سرزبان را. نویسندهساز را هم. یهویی بوی اسفند پیچید. بعد هم صدای طبل و روضه بلند شد.
رفتم بیرون وبینار که تمام شد. قبلش همه رفته بودند. ایستاده بودم و داشتم دستهها را نگاه میکردم و گوش میدادم که یهویی صداها در هم پیچید. دو دسته نزدیک به هم. هر کدام نوحهای جدا. میدان اصلی دارد یکی. میایند دور میدان. نمیدانسم باید کدام را گوش بدهم. خیلی وقت بود نیامده بودیم برای عاشورا تاسوعا نامن. یادم رفته بود. به هم که میرسند این بلندتر میخاند و آن یکی بلندتر طبل میکوبد.
تمام شد و آمدم خانه. تمام شد و همه آمدند خانه. دخترها. پسرها. عروسها. نوهها. نبیرهها. هر کس با یکی صحبت میکرد. بچهها بازی میکردند. دعوا میکردند. کشتی میگرفتند. صدای خنده بود. صدای گریه بود. صدای جیغ بود. داد بود. ولوله بود. ولوله. نشسته بودم و نگاهشان میکردم. بچهها را با عشق. میچرخید برای خودش مهدی. کوچولوی دوستداشتنی این روزهایم. بچهها تا کوچکند خوبند. تا حرف نمیزنند خوبند. بعدش میشوند هیولاهای کوچک. توانایی بودن با این هیولای کوچک را دارم؟ گاهی فقط گاهی. ساعتها بودند و صحبت کردند و دعوا کردند و همدیگر را زدند.
نشسته بودم و فکر میکردم. من که هیچ حرفی ندارم چرا میآیم؟ حرفی ندارم و کلافه میشوم از این شلوغی. اما این شلوغی را دوست دارم. برای سالی یکی دوبار دوست دارم. تنهاییم توی مشهد. هیچکس نیست. شلوغی و بودنمان در جمع میشود همین بودن های سالی یکی دوباری. پس میآیم. هربار میگویم دفعهی بعدی نمیایم. اما باز هم میآیم.
بعد یکی یکی رفتند. مامان و خاله دم در بودند. رفتم جلوی در. باد میامد عجب بادی. هوا عالی شده بود. همانجا شروع کردم به نوشتن گزارش نیک.
موقع شام شد. آمدیم باز حسینیه. یک حسینیه دیگر. جلوی کولر و باد میاید مثل طوفان. منتظریم همگی. برای شام.
ادامهی گزارشم را نوشتم.
امروز فقط در اینور آنور بودم و آدمها را دیدم و شنیدم.
https://t.me/yaddashtneda
سال واژه: نه همون همیشگی
گاهگاه یادم میآید. هیچچیز چون قبل نیست.
حتا همین روزها و شبها.
پیش از طلوع، آگاه به ناخودآگاه میدانم بایست زودتر برنامههای کل روزِ پیشرو، در ذهن چیده شوند تا پیش روند.
با میوهای مکرر شازده و ورز دادن بدنم با پنجههای فربه و گِرد صورتیاش چشم باز کردم.
تموزِ مارموز، دو روز از راه نرسیده، جولان میدهد در اندرونی.
خاتون اما زیر پتو، پیِ نازنازی شدن است.
نازنازیاش کردم.
خیالات خام و پختهام برای آشپزی ناشتایی، با پیامی محو شد. جای آن، یک موز مفتخر به سفرِ تور داخلی، با نمای جزایر لانگرهاوس شد.
بماند که پیام چه بود و به کجا ختم شد. خیر است.
پس از آن، به منزل یکی از آشنایان روان شدیم. خاله پری صدایش میکنم. نازنین است پروین. استاد ادبیات بوده است. اعتصامی نیست اما، کوهی کتاب عتیقه و نایاب دارد. از سخاوت ثابتشده و هدیههای پیشینش برا نوعروس بودنم، توقعِ گرفتن چند جلد کتاب نایاب میرفت، که نشد.
با لبخند میگفت؛ به جانم بندند کتابها.
سه جلد به ودیعه گرفتم. یکی را بخشید. خوشحالم.
یکی مقدمهای بر رستم و سهراب مسکوب، دیگری اشعار برگزیدهی نادر نادرپور، آنیکی مارتین ایدن که پیشکش شد. چسبید. ناهار نیز. کوفتههای خوشمزه با نان سنگک تازهای که همسرجان از آفتاب خرید و درخشید در سفرهمان.
به خانه نرسیده، سراغ مسکوب رفتم. همان دو صفحهی اول سه واژه به واژهدان تودو (to do) اضافه کرد.
خاندم تا به ده. چشمانم گرم خاب شد. اما سردش کردم با آبی که بر صورت پاشیدم.
غذای دوقلوها را با عشق دادم. با نوری قرمز که لیزر میخواندنش، کمی بازیشان دادم.
کمی آزاد نوشتم. کمی بیشتر از کمی. ترجیح دادم منهدمش کنم. آزادتر از برهنه شده بود.
بلاخره خانواده نشسته. نمیشود.
وبینار نویسندهساز شروع شد. دو دقیقه گذشته، وارد شدم. سینرژی جمع بالا بود. حظ بردم یا کردم، نمیدانم. چسبید. گزارش نیک بچهها خانده میشد، یکی یکی. دشنام دادم به خود.
از انس گفت شاهین. از اینکه با سواد و منطق اشتباه میگیرمش. چه خوش گفت.
بیش انس است و کم سواد و تحلیل.
کمالطلبیام مریض احوال است. بردمش دکتر. گفت شاید فردا روز بهتری باشد. به شب نکشیدهکمی بهتر شد.
کمکم با یخچال آشتی خاهم کرد. (مجبورم میفهمی)
اما امشب هم همسر میوه شست، آورد، خوردیم. زیاد. تموز است و میوههای دلبرانهاش. آنقدر که حتا سر هستهی انبه همیشه دعواست.
سیرترینم. چای نوشیدم.
فیلم دیدیم. تیونر (Tuner). زیبا بود و جذاب. تمام شد.
کلهگنجشکی مامانپز را گرم کردم. همسر نوشِ جان کرد.
فوتبال پخش میشود. من در حال نوشتن گزارش نیکام.
کاش نیک شود.
خاب هرشب به هشیاریام تجاوز میکند. گویی هشیاریام از سندروم استکهلم خویش لذت میبرد نه رنج.
تمام میکنم. گزارش را.
باقی هرچه هست در کانال تلگرام منتظر دیدگان شماست.
https://t.me/Shahnam77
من که سال واژهام هنوز «مشقبازی»
– صُپ بیدار شدم. بالاخره مهم است آدمی روزش را با یک موفقیت شروع کند.
– صبحانه باید گرم باشد، تا صبحانه را گرم کنم به غرولند های پیامکی یکی رسیدگی کردم که عادت دارد با سفت بغل کردن جوجهتیغی خودش را برنجاند و ول هم نکند. (کی بود میگفت ولکنم اتصالی کرده؟ چقدر از خز و خیل های اینستاگرامی دور و کهنه به نظر میرسند.)
– نشد صبحانهه را بخورم که. یکی همان وقت پلاتو رزرو کرد ما هم شال و کلاه تا به وقت برسیم برای دربگشودن. (آن در سفت و سنگین آهنی حسابی درب است)
– دو سه نفر را راه انداختیم و استاد هم آمدند و معاینهی بالا و پایین پلاتوها و استدیو و پیانوها و گپی و این صوبتا.
– آبدوغ خیار خوردم بالاخره. جهت تسلای کلافگی سرکار رفتن روز تاسوعایی.
– وقت نشد برای سرنوشتم نگرانی کنم.
– پیغام پسغام کلاسهای مدرسه نویسندگی را راهی کردیم و کاریکلماتور پنجشنبه ۴ تیر را مُلغا نمودیم. پیامکه اما دیرهنگام تنظیم شد و نرفت. یکی تنظیم کردم برای صُپ فردا.
– برای پادمستی فردا پیشنویس جور کردم. (https://podmasti.com)
– پاتیل هوا کردم (t.me/potiil).
حلزون جووون مژه کاشته.
سال واژه: آشتی
۱.سر صبحی با صدای در حیاط از خواب پریدم. برادر شوهر عزیز، من از کجا بدانم کلید خانهی مادر شوهر کجاست😪
۲. تعیین سطح زبان دادم که خدا روشکر امید هست و سرطان فراموشی در تمام بدنم رخنه نکرده.
۳.صفحات ظهرگاهی نوشتن.
۴. زبان خواندن.
۵. کتاب جدید رو شروع کردم.
۶. رسیدن به تکلیف بچهها .
۷.آماده کردن وسایل برای سفر یک روزه.
۸. درست کردن ترند اینستگرام که همون قاطی کردن نسکافه گلد با عسل و ریختنش تو مخلوط کن تا حدی که کف کنه و فریز کردنش و بعد داخل شیر یخ ریختن.
خداییش خوشمزه بود اما برای من که سال یکبار کافئین میرسه، حکم دویدن دور دنیا در ۸۰روز رو پیدا کرد.
۹.برای مامانم کانال زدم تا خاطراتش رو بنویسه .
۱۰. بابا و مامانم رو با هوش مصنوعی علیه السلام آشنا کردم و الان فکر کنم صدمین عکس هست که داخل گروه خانوادگی میفرستن.
حالا چی؟ مامان و بابا با لباس مجلسی. بابا بزرگ خدابیامرز با اون بابا بزرگ خدابیامرز در آغوش هم، مامانم در پیری، بابام در پیری، چه رنگ مویی به مامانم میاد؟ و…
۱۱.انتشار در کانال تلگرام
۱۲.و الان هم که تو راهیم و در صف پمپ بنزین
سالواژهام: بیشنویسی
این چند وقت آدم تاثیرپذیری بودم.
چند روز پیش که بحث وبینار نویسندهساز «کندخوانی» بود، با تاثیر از کلمه « کند»چرخ زندگیام هم روی دور کند افتاد. بهخاطر گرفتگی و التهاب زانو به اجبار کند راه رفتم، کند کار کردم، کند نوشتم و کند خواندم. به شکلی که حتی حدم به سمت صفرنویسی در گزارش نیک میل کرد. البته کندخوانی رمان «طوطی» و «ملکوت» برایم مایه برکت بود. درسی برای تصویرسازی اتفاقات و مکانهای داستان در «طوطی» و نثر ساده، فضای غریب و غافلگیرانه «ملکوت».
امروز هم که بحث اصلی وبینار بررسی گزارشهای نیک دوستان بود، تحت تاثیر کلمه «تفننی نوشتن» قرار گرفتم. اعتراف میکنم که به شکل مرتب گزارش نیک نمینویسم. ولی سعی می کنم در روزهای آینده به تنظیمات کارخانه برگردم. هر چند برای من نوشتن از روزمرههایم سخت است و خیلی اهل بروز دادن جزییات زندگیام نیستم.
تا این لحظه هم در یک گروه دوستانه بحث جالبی در مورد آسیبهای دوران کودکی و تاثیر آنها روی روابط کاری، عاطفی و اجتماعی در بزرگسالی داشتم. از تجربیاتمان، پذیرش و بخشش حرف زدیم. اینجا هم تحت تاثیر حرفها قرار گرفتم.
نتیجه امروز: تاثیرپذیری خوب است به شرط یادگیری و بازنگری زندگی برای حرکت رو به جلو
۱. سالواژهام : دقت و تمرکز
۲. هنوز خستگی جلسهی دیروز در تنم مانده است. با بی حوصلگی صفحات صبحگاهیام را مینویسم.
۳. با خواندن اشعار منزوی خودم را سرپا نگه میدارم.
۴.. امروز هوس کوفته تبریزی کردم. به آشپزخانه میروم. گوشت چرخی با لپهی خرد شده، پیاز رنده شده، سبزی و مخلفات مخلوط میشوند. شکمشان پر میشود از گردو و کشمش و پیازداغ. وقتی گِرد و قلمبه شدند حالا یکی یکی سُر میخورند تو قابلمه. شعلهی گاز پایین میآید. نمیدانم چه مدت میگذرد. رب انار روی کوفتهها خالی میشود.
۵. موکلم زنگ میزند. نامه کلانتری گرفته که همسرش امروز هم بچه را نیاورده تحویلش بدهد.
۶. تلاش میکنم جرقه را به ایده تبدیل کنم نمیشود. چند بار مینویسم. چنگی به دل نمیزند. کاغذ را پاره میکنم و دوباره مینویسم.
۷. به دیدار پدرم میروم. بیمار است. کنارش مینشینم و از خاطرات بچگی که به مدرسهام میآمد مطمئن شود که من بچهی خوب و درسخوانی هستم یا نه. لبخند که میزند او را میبوسم.
۸. وبینار امروز را از دست میدهم.
کارهای خونه دیگه تا حدودی تمام شد.
وسایلم رو جمع کردم و پیش مادرم به کرج رفتم.
بعد از دو هفته وقتی که از خونه بیرون آمدم از فضای سرسبز شهرک و مسیر خیلی لذت بردم. واقعن شهرمان خیلی زیباست.
مادرم رو بعد از دو هفته دیدم. به نظرم چقدر پیر شده و مثل سابق نمیتونه کار کنه.
متاسفانه حال من هم خوب نیست که بهش کمک کنم ولی سعی خودم را میکنم. مادرم چون بیشتر اوقات تنها است وقتی پیشش میام دوست نداره خودکار دستم بگیرم. شروع کرد به داستان در مورد پسر معتادی که در پارک غوره به قیمت ارزان فروخته و خانمی دادوبیداد و فحش به او میداده چرا غوره را ارزان میدادده و مادرم به خانمه
تذکر داده. این داستان تمام نشده بعدی را شروع میکنه و میخنده داره منو اذیت میکنه که من دست از نوشتن بردارم. جالبه مگه نه شاید سن منم بیشتر بشه همین کار رو با آناهیتا و آیدا بکنم. نمیدونم.
امروز خیلی روز پدر دربیاری بود.
خلاصه کلا سرم در تکلیف مدارم بود که نگم براتان. البته که معمولا بعدش براتان میگویند.
تکلیف این بود که برای کشیدن یک مدار قبلش باید سه تا معادله منطقی پیدا میکردم. از آنها یک معادله بود که موهایم را سفید کرد. دیروز کلی کلنجار رفتم. محاسبه کردم ولی غلط بود. کلی فکر کردم که مشکل کجا میتواند باشد. مشکل از آنجا بود که من یک نکته خیلی واضح را فراموش کرده بودم. امروز از صبح تا ظهر زیر رویش کردم. بالاخره به جواب رسیدم. فکر کردم. باز هم غلط بود تا که باورم نمیشد. معادله تمام شد. یک ساعت دیگر هم وقت گذاشتم تا خود مدار و تأخیرهای گیتی و بلاکی آن را محاسبه کنم. تمام شد. رفتم سراغ مدار بعدی. مدار بعدی خداروشکر اولش گیج کننده بود اما کمکم مراحل را جلو رفتم و تکمیل شد. عصر بود و خواستم یک نگاهی به دست آوردم بیاندازم که فهمیدم اشتباه است
زوج عسلی ۲
جمعه ۶ شهریور
امواج دریا چقدر آرومن. ساحلم خلوتتر از همیشهست. پیشنهادِ بکرِ پدرجان بود، بابای آقایی رو میگم، که امروز بیایم ویلای شمالشونو یه کم ریلکس کنیم. آقاییو پدرجانو روزبه مایوشونو پوشیدنو دارن آبتنی میکنن. من اما خجالت میکشم جلوی پدرجان بیکینی بپوشم. فقط با آقایی راحتم، اصرار هم نفرمائید. برای ناهار پیشنهاد دادم با آقایی بریم بازار ماهیفروشا، دوتا قزلآلا بخریمو رو باربیکیو کباب کنیم. روزبه هم با پدرجان قرار شد بیلیاردو ایکسباکس بازی کنن.
شنبه ۷ شهریور
سرویس برلیانمو پوشیدم؛ همونی که روز خواستگاری پدرجان بهم هدیه دادن. چه هدیه لاکچریای. پدرشوهرم کارخونهداره، باید منتظر سوپرایزای بیشتری هم باشم. اما الگوی من تو زندگی کلاقرمزیه، من سادگیِ توی محبت کردنو بیشتر میپسندم. اگه دیشب یه انگشتر کوچولوموچولو هم هدیه گرفته بودم، به همون اندازه ذوق میکردم. راستی یادم رفت بگم: شمال که بودیم، پدرجان برام سهتارم زدن، به افتخار من.
یکشنبه ۸ شهریور
من به اون دنیا تعلق ندارم خب. اصلاً اونجوری زندگی نکردم. خانوادهی خیلی محترمی هستنو برای منو خانوادهام هم ارزش زیادی قائلن، اما جنس دنیاهامون فرق داره. من که دیگه بچه نیستم دلم خونهی جکوزیدارو عمارت اعیونی بخواد. دلمم نمیخواد جزو قشر مرفه بیدرد جامعه بشم. درد کشیدن یه بخشی از زندگی من شده. تازه فکر میکنم آقاییو خانوادهش از یه جهاتی زندگی رو به خودشون سختم گرفتن.
دوشنبه ۹ شهریور
«شب میام دنبالت. مخالفت نکن لطفاً. ساعت هفت آماده باش.» چند بار بهش گفتم حوصلشو ندارم. شنیدید دیگه، از بالا امر شد که آماده باشم. به اون دوتا تیلهی آبی تو چشاش که نگاه میکنم، دلم غنج میره. دلم میخواد هر سختیای رو به خاطرش به جون بخرم، اما اگه نتونم تو این زندگی از ته دل بخندمو شاد باشم چی؟ من همهچیو دربارهی خانوادهی آقایی میدونستم، اما از نزدیک ندیده بودم خب. گرخیدم.
سهشنبه ۱۰ شهریور
دیشب آقایی تو آرامش به حرفام گوش کردو چن بار سرشو تکون داد که بدونم داره با دقت به حرفام گوش میده. گفت منو درک میکنهو عذرخواهی کرد اگه رفتارهای ناخواستهی خودش یا خانوادهش باعث شده همچین حسی پیدا کنم. گفت مطمئن باشم این دوره گذریه و همهچیو برام روبهرا میکنه. اوکی میشه.
چهارشنبه ۱۱ شهریور
یه بنز کلاس A مشکی جلوی در منتظرمه. پدرجان موضوع رو فهمیدنو رانندهشونو دنبالم فرستادن. مامان ازم میخواد تو آرامش همون حرفایی رو که با هم زده بودیم برای پدرجان بگم. آخه روم نمیشه تو صورت پدرجان نگا کنم. پدرجان بلند شدن، به استقبالم اومدن، منو بوسیدنو روی مبل راحتی نشوندنم. برام از روزای بیپولیشون گفتن، از اینکه دوران دانشجویی گارسون بودن. توضیح دادن برای رسیدن به اینجا چه مرارتهایی کشیدن.
پنجشنبه ۱۲ شهریور
امروز منو خانوادهام به عمارت پدرجان تو شهرک غرب دعوت شدیم. لطف کردن خانوادهی عروسامونو هم دعوت کردن. آقایی گفته برای سوپرایز من، پدرجان از گروه موسیقی محبوبم دعوت کرده، اما اسمشو بهم نگفت. آقایی لو بده دیگه، تولوخّدا.
#Journaling #روزنگاری
آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/lalehfazeli
گزارش کار نیک فرح (۴۳)
1. روزانه نویسی در فواصل روز
2. امروز ناهار پختن نداشتم.
3. پا درد داشتم و نشد مثل هر سال در حسینه سادات اخوی و یا امامزاده صالح و یا هر مراسم دیگر از تاسوعای حسینی شرکت کنم.
4. پس استراحت کردم، فیلم دیدم ، دفتر شعر خوندم و فایل صوتی اسرار کربلا علامه را گوشیدم.
5. خونه مادرم نرفتم شیفت برادرم بود. پس کار نیکی از این جهت نداشتم متاسفانه.
6. شرکت در وبینارهای نویسنده ساز. امروز هم مثل همیشه رعایت نکات نوشتن گفته شد.مثل هر روز. ماشالله استاد شاهین امروز تا ۶/۵ در وبینار سخن گفت. مطالب جالبی بود و بحث برانگیز. استاد شاهین مسایلی را مطرح کرد: از جمله مسیله: « هست/ است/ میباشد.» و موضوع: « خواهر/ خاهر، خواست/ خاست، خواب/ خاب»
«واو معدوله واویست در کتابت فارسی که نوشته میشود ولی خوانده نمیشود. مثلاً واو در کلمهی « خواندن» واو معدوله است؛ یعنی «خواندن» نوشته میشود ولی «خاندن» خوانده میشود. واو « خود» و «خویش» هم واو معدوله است. این واو را به این دلیل معدوله میتوانند که از خواندن آن عدول میشود.»
7. نوشیدن آب فراوان بعلت درد و خوردن چند مسکن.
8. دیدن سریال کرهای، سریال پلیسی جنایی امریکایی
9. همراه با فیلم یکی از کوسنها در دست بافتم تمام شد. معمولن دو سه بافت را همزمان انجام میدم انهم فقط موقع دیدن فیلم فقط.
10. نوشتن فهرست افراد برای پخش نذری فردا با همفکری دخترم😊
قصدم لذت بردن است. تلاشم را بالاتر بردم. تنها هدفم این است یک سال دیگر نکاشم: کاش زودتر شروع میکردم.
کتاب داییجانناپلئون به جاهای جالب رسیده. بهگمانم تایپ شخصیتی اسدالله میرزا ENTP باشد. هم به خودش خوش میگذرد هم به ما. الان برای قمر دنبال شوهرند. چون بچهی توی شکمش آبروی خاندان را میبرد. برایم جالب بود که در کتابفروشی حرم کتاب را یافتم. یکی از همکارانم میذوقید که : چطور سانسورش نمیکنند؟ خیلی سانفرانسیسکو میروند.
سایت و کانالهای بیمخاطبم را دوست دارم. آدم باید کنج دنجی برای خودش داشته باشد. جایی که احساس تعلق بکند. شبیه کتابخانهام که فقط مال من است و فقط من میفهمماش. با مهدی صحبت کردم برای جذابیت سایت. چیزهایی آموختم که بنا دارم تا آخر هفته اجرایشان کنم.
تنبلی تخمدان رویایم تمامی ندارد. بیتخمک، شعرهایی ناقص میزایم اما دست برنمیدارم از نوشتن. راهکار تنبلی تخمدان رحم، ورزش است و راهکار تنبلی تخمدان رویا، نوشتن. باید بنویسم تا جادوی کلمات انجام شود. بلاخره روزی شعر به کاهی من قدمرنجه میکند.
یک داستان در مورد دختری نوشتم که هر روز به نمایش مرغان دریایی میرود. در آخرین روز نمایش متوجه میشود به زمان چخوف سفر کرده و او را ملاقات میکند. به دنبال او راه میافتد تا پاسخ سوالاتش را بگیرد. اما چخوف فکر میکند او گداست و مزاحم تا اینکه عکس خودش را بر دفترچهی آناهیتا میبیند. بنا دارم ویرایش کنم و در سایت نشر دهم هر چند احتمال نقص فراوان است.
فهرستی از جملات روزمره جمع آوردم. اگر هر روز 10 جمله بنویسم. در انتهای هر روز برای دو تا از بهترینها یک ادامهی شعرگونه بنویسم، طی یک هفته چندین شعر دارم که میتوانم بهترین را برای کلاس بفرستم. اما هنوز به شعر اشیا فکر میکنم. به ماست یونانی که دهنش تلخ میشود تا با زردچوبه میآمیزد و وقتی به تیرگی زیربغل و امثال آن میخورد چه احساسی به آن دست میدهد؟
https://t.me/NarjesAzimii
برای گزارش نیکم:
سال واژهام پایندگی.
امروز قرار است با آقای خندان صبحانه میل کنیم. اول صبح با خواب خداحافظی کردم .
بعد به دستور آقای خندان مقابل آینه دندان نما
خندیدم.
سپس صورتم را و بعد دندونهایم را شستم.
حالا برویم سراغ مقدمات ورود آقای خندان. آماده سازی مراحل آسان است اما باید دقت شود که در تمامی مراحل باید لبخند به لب داشت چون این مهمترین و اولین قانون برای ورود آقای خندان است.
یک گوجه تپل را انتخاب میکنم دو برش دایرهای از آن جدا میکنم. سپس شکم دایرهها را خالی میکنم و آنها را در روغن سرخ میکنم سپس تخم مرغهای کوچک را در حلقههای سرخ شده میاندازم و یک فلفل باریک را با دقت به دو تکه تقسیم میکنم و ابروهای آقای خندان را تفت میدهم.
یک فلفل خمیده برای دهان آقای خندان انتخاب میکنم.
حالا آقای خندان در بشقاب نشسته است من هم روبرویش هر دو با خوشحالی صبحانهمان را میل میکنیم.
امروز جلسه پرسش و پاسخ داشتم با خودم، به توصیه جولیا کامرون. جلسهای چهار نفره تشکیل دادم.
از خودم، خودکار، خودم و دفتر. گفتگو کردیم. بسیار مفید بود و مسرت بخش.
رها نویسی داشتم بعضی اوقات هم صدا نویسی دارم. هرچه میشنوم را مینویسم بدون مکث، گوشهایم تیز میشودو دستهایم تند.
عشق گوش عشق گوشواره را امروز هم ورق زدم دوباره از کرگدن خواندم.
سهراب خواندم روشن روشن. شعلهای هم برای شما آوردم.
( شب ایستاده است
خیره نگاه او بر چهارچوب پنجره من.
با جنبش است پیکر او گرم یک جدال
بسته است نقش بر تن لبهایش تصویر یک سوال.)
داشت میمرد را خواندم یه خط برایتان دزدیدم:(برای پرداختن به خاطر تنها چیزی که لازم است غایب است در خاطره حاضر غایب است و تنها خاطره حاضر است.)
وبینار مدرسه نویسندگی هم صد در صد که بودم.
خط بازی هم بود ل و ن را آموختم ل همان ن ای است که گردن بلندتر دارد و نقطه ندارد.
اوه امروز پدربزرگ حلزون مهمانمان است .
نیکنامهی لحظههای ناب سیّم تیرماه
سالواژهام: زیبایی
✓ شرکت در وبینار ماهگل جان مرتضایی که از بدن گفتیم و یاد کودکی را کرد برایم جاری.
✓ رقص با موسیقی که اولش گریهی نوزاد است.
✓ ساز با معلمی که نامش آیهان و خواهرش ماهلین و پیشهاش نگاه به نقاشیها طبق فهرست صاحب دکان است.
✓ آبتنی و ریختن آب بازی در باغچه و تجربهی جمع کردن شلنگ و بالا رفتن از نردههای آهنین.
✓ ساختن خانهای نقلی با صندلی و درهای باز کمد دیواری و پارچههایی که زیرسفرهای و روفرشی و… مینامنشان.
✓ نقاشی با کف دست و پا و خلق چشم و ابرو و بال و کلاه و پروانه و حلزون برای آن.
✓ آشپزی با اجاق گازی که اتومات بهش میگیم چی بپز و خودش میپزد همان آن.
✓ پشتبام و همراهی دادن جان به کولر بیجان.
✓ درست کردن انواع بستنی، وانیلی، توت فرنگی، میوهی کاج و نوش جان.
✓ خوابهای ترسناک کمی و خوابهای خندهدار بسیار و از شب تا صبحی خیالی بیدار شدن و برای هم تعریف کردن خوابهایمان و دوباره خوابیدن.
✓ خوردن ساندویچ در ایوان، بررسی اجزای آن با دیدن، بوییدن، شنیدن جویدن و لمس سس و نان و حتی دیدن نقشهی ایران در جای دندان.
✓ مسواک و نخ دندان به موقع و بوسیدنهای نمکدان.
یک روز با کودکی بودن یعنی خیال را جویدن و بوییدن، ناب و انسان بودن و در اوج مستی و راستی، آرام خفتن.
https://t.me/Fatemeh7Aseman
امروز سکوت بودم.
و همچنان مصمم
خواندن بودم و نوشتن
وبیکار الهه
وبینار استاد
و سکوت
غم عاشورا
و باز سکوت
https://t.me/manesehchtgrh
گزارش نسبتن نیک
کجایید که ببینید حلزونهم دارد ذوب میشود از گرما. شایدهم اشک میریزد. -بازهم از گرما-
– سالواژهام: تعهدورزی. برای سالواژهام کاری نکردهام امروز. فقط دارم به خودم یادآوریاش میکنم تا یادم باشد در روزهای آینده کاری کنم.
– در ابتدای روز، یکی از همسفران مدرسه را دیدم. به شهرکتاب سر زدیم و باهم میان کتابها چرخ زدیم. صحبت کردیم و چه کیف دارد همصحبتی با آدمهای همدغدغه. کمیهم به بازیهای رومیزی گذشت و هردو بازی را باختم. اما باختهم شیرین است. -جانِ عمهی نداشتهات.- خلاصه که امروز را با همسفری شروع کردیم و روز خوبی شد.
– به خانه که رسیدم، نفهمیدم چه بلایی سرم آمد، اما همان را خابیدم تا پنج عصر. -این شخصی که میبینید روز را به گردش و خابیدن گذرانده، فردا باید یکی از ژوژمانهای دانشگاه را پاس کند و هیچ کاریهم نکرده است. صفرِ مطلق. چرا این همه خونسرد است؟ نمیدانم.-
– آلارم گوشی به صدا درآمد که وقت وبینار رسیده است. بیدار شدم، قطع کردم و خابیدم. عجب دختر تنبلی. همین شد که بیست دقیقهی ابتدایی وبینار را از دست دادم. ده دقیقه را خاب بودم و ده دقیقه را پشت در. آنقدر پافشاری کردم و به در زدم، که بلخره وارد شدم. نمیدانم جای کدام بنده خدایی را گرفتم، از همینجا از او طلب بخشش میکنم.
– در وبینار امروز، گزارشهای نیک خانده شد. بعضی کامل و بعضی درحد یکی دو جمله. دربارهی بعضی از آنها صحبت شد. مثلن دربارهی گزارش همین بندهی حقیر هم صحبتکی شد. چند جملهای از گزارش دیروزم را استاد خاندند و گفتند این جملهها جالب بوده است. همانهایی که دربارهی وبینار بود. -تازه این را هم گفتند که چقدر خوشحالاند که از وقتی دوباره به نوشتن برگشتم و جدی ادامه میدهم رشد کردهام و کارم بهتر شده است. گفتند این باعث خوشحالی است و به من افتخار میکنند. اینها همه جملههایی بود برای فخر فروشی، ببخشید وقتتان را گرفتم.-
– در یکی از گزارشها رسیدیم به تفاوتِ نوشتنِ «است» به جایِ «هست». استاد این را قبلن به منهم تذکر داده بودند. در یکی از کارگاههای تمرکزآر. از آن روز سعی کردهام این نکته را فراموش نکنم، اما گاهی دوباره به خطا میفتم.
پس این را هم یاد بگیریم که در پایان جملهها نباید بنویسیم «هست» به جای «است». مثلن:
«این جمله اشتباه هست.»❌
«این جمله اشتباه است.»✅
بله خلاصه. به خطا نیفتید که استاد امروز وبینار را نیم ساعت بیشتر کردند برای همین موضوع.
– بعد از وبینار، نشستم به طراحی. باید اسم یکی از فیلمهایی که استاد فرستاده بود را انتخاب میکردیم و آن را باز طراحی میکردیم.
«دوزیست» را انتخاب کردم. پنج اتود زدم. -فردا روز تحویل است و استاد دیگر قرار نیست تایید بدهد. به تایید استاد ابراهیمی و رفیق عزیزم که معتقدم بیشتر از نصف این استادها میفهمد، کارها را تمام میکنیم و فردا تحویل میدهیم.
اگر نمره نگرفتیم؟ فدای سرمان، دوباره این درس را برمیداریم و پاس میکنیم تا از پایه قوی شویم.
درگوشی: دعا کنید پاس بشم. پول ندارم دوباره برای یه درس که استادشم اندازه بچه هنرستانی سواد نداره هزینه کنم.😭
– هنوز چهارتا از کارهای فردا مانده است که حتا برایش ایده و اتودهم ندارم. اما خب، تا فردا هفت عصر زمان دارم. بلخره یکجوری خودم را میرسانم. -کسی نیست بتواند در حوزهی طراحی لوگو و تایپوگرافی دستی برساند؟-
– تازه همین که فردا کارهای این درس تمام شود، باید بروم سراغ عکاسی. از ده عکس، هفت عکس مانده که هنوز نگرفتهام. خداروشکر در این زمینه ایدههایی دارم.
برای اینکه به خودم انگیزه بدهم تا عکسهای خوبی بگیرم، گفتهام ببین، چندتا عکس خوب بگیر که به جز سایتِ داغون دانشگاه، تو استوریهای اینستاگرامتهم بتونی آپلودش کنی. حالا ذوق دارم فردا بشه و دوربین به دست بشم بعد از مدتها.
– به امروز خودم چه نمرهای میدهم؟ نُه از ده. چرا یک نمره کم؟ چون یکی دوساعت داشتم در اکسپلور داستان خانم هِلو و پَیاز خانه خرابکن را دنبال میکردم. لطفن بگید که تو اکسپلور شماهم این کلیپها پر شده است. نشده؟
راستی شایدهم هشت بدهم. چون روزگفتارهم ضبط نکردم.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
یِرلغت: ترویژ
بلند شدم، بالشم را بغل کردم و خابیدم. ها ها، روز تعطیل.
اما خابم نبرد که، اما دلم گرفت باز، چرا؟ دچار پوچی، باشد، خب که چی؟ نه نه، بیدعوا، من حال ادا ندارم. چه کار میکنم برایش؟ دچارش بودم سالها قبل. نیاز به تازگی و پذیرش کهنگی و دور انداختنش را یادآور است. چه کار کردم آن سال؟ ارتباطات جدید. ارتباطات معنادار. ارتباطاتی برای معنا. ارتباطاتم بیمعنا؟ ارتباطاتم دور؟ از خودم دور؟ دوری. من غار میخاستم نه چاه.
حال فیروز را در گزارشهایش خریدارم. آزاد، آزاد، آزاد.
«هیولا». فیلم بانمک. عشق بانمکتر. این خلبودگی برایم جواب است؟ چه دردسرهای عجیبی و چه خوششانسیهایی. اگر میخاستم یک داستان بنویسم که ترکیبی از خوششانسی و بدشانسیهای ایفتیضاح باشد چه مینوشتم؟
مبینا از اینکه ایده توی کار… مبینا کار؟ کار، کار، کار؟ چه کار؟ کار کجا؟ چیست این کار؟
فقط یکلایه پوست نازک چرکین مانده است، تا عریانی، مادر. لایهی لزج کیسهی آبم، که وقتی پاره شد گفتم شروع شد. همان مانده مادر، نازک و شفاف، کی پاره شود و بگویم شروع شد، با همهی خستگیهای نهماههام باز هم مشتاقم؟ شاید، اما با گریه؟ گریهی گریزناپذیر گربهی تولهمردهام. جیغ میکشد. همین پوسته فقط مانده تا عریانی، دریده خاهد شد مادر.
ادا دیگر بلا. باید بیابم غاری. خلوتی تنها. مثل آن میز وسط سوئیت. شبها. مادری روبهبهرویم. که برایش مینویسم. مادری که هربار من را میزاید. روزه میخاهم. روزهی صادقانهی تمام دروغهای این مدت. که به خورد خودم دادم و پر شدم از چرک. آن پوستهی نازک چرکین را بدر. چگونه عریانتر و وحشیتر؟ از همین اعتراف بیاغاز. من متنفرم از کار بیمعنا مبینا، حتا اگر معتاد خلاقیتش باشم. چرا به تو میگویم؟ شاید چون بذرش را پاشیدی. نپرس مبینا. من میخاهم اعتراف کنم که از پنهان شدن پشت اخلاق و ادب و ملاحظات و درک میکنم و حق باشماست خستهام. از پنهان شدن بیزارم. ادا، ادا، ادا. عوق. از اینکه لبخندهای الکی بزنم که همه میفهمند الکی است بیزارم. صداهای خندهشان برایم پسزمینهای جهنمی دارد. ناراحتم نمیکند، روحم را میخراشد. وسط جهنم باشی. اعتراف میکنم به نظر خودم، گاهی ترسناکم، وقتی حتا میتوانم به خودم بخندم، در همین خلوتها. اعتراف میکنم هشت و پنجاه و سه دقیقهی صبح دقیقن وقت اعتراف است. وقت رهایی از گرفتگی عضلات. وقت فکر کردن به آغوش بالش نیست. وقت عوق زدنهای پی در پی. دنبال چی هستی آقای فردوسیپور؟ ساعت هشت و پنجاه و شش دقیقهی صبح فکر حساب و کتابی؟ نعلت به تو. اعتراف میکنم از حساب و کتاب متنفرم. از منتظر بودن برای رسیدن و ناامیدیِ نرسیدن. از مسمومیت احساس.
فیروز هر دفعه که مینویسی خالی میشوی یا پرتر؟
من میگویم، من میگویم که تو، آره با تو هستم، اعتراف میکنم که شاید مثل تو، خلوت را به هرچیزی ترجیح میدهم، آن آزادی، آن رهایی، آن آسودگی و وقتی تنها در غار خلوتنشینیام لم دادهام به سنگهای سرد، آهم بلند میشود که پس آتش کو؟ اعتراف میکنم سرما برایم امنتر است اما به گرما نیازمندم. لعنتی. شاید هم اشتباه میکردم. شاید هم نه، شاید هم آره، شاید هم نه.
هرچه هست، این هم یک آزادنویسی بود، همان نیروی رهاییبخش از لایهی نازک پردهی آمنیون. و حالا من را نگاه کن که مثل همان نوزاد میگریم.
پشمام. چه تجربهی نابی. انگار گرهای باز شد. هوف، پشمااام.
حالا باید آماده شوم برای باچگاه. تخممرغها، تخممرغها، من هم میخام جاری بشم، برم به دریا برسم، کوسه بشم، کوسه بشم.
تصمیم انتحاری. پستم را در طول روز کامل میکنم. هاها. عین آن موقعها، سهجملهها، هاها.
پرسه میزدم توی اینستاگرام، دیدم معرفی فیلمی از شرلوک که ندیده بودم. کراشالابدیة. بندیکة. البته اسپویل کرد ولی خب، میزنم به فراموشی تا لذت ببرم از این همآغوشی، با فلم. خاطرات شرلوک محاله یادم بره.
یَک هوای خنکی است. سرد حتا. خوشمان آمد.
رکب خوردم کیومرث. میدانم تعطیل است ولی خب اگر تعطیلید چرا اول میگویید روزهای تعطیل تعطیل نیستید. یک قهوه و دو تخممرغ هدر دادم. حالا یک نوشابه میخورم تا جبران کند. در راستای ترویج بیسلامتی.
آمدم پیش بابا. موهایش را هر دفعه میبینم خندهام میگیرد. وسط سرش بیمو، یک گوشهای را نگه داشته تا از این سمت برود به آن سمت. اما رشد نمیکند که نمیکند. الان پرسیدم گفت کوتاه کرده.
«سلام یوریلمیاسوز، خانم کریمی سیزه پنیر سفارش المیشدی.»
«آز قالِی.»
«الله کومکیز اولسون.»
آیا به راستی من ناشکرم؟ چه چیزی باعث شده اینگونه بهنظر بیایم؟ تمرین شکرگزاریام بباید؟
خاله آمده مغازه. ماست میخاهد. «یاخچی قاتقداندی؟» «اونون کور گُزی گورر». چشمهای کورَش میبیند.
مامان میگوید چی شده خوشحالی؟ خبری است کلک؟
از نظر همهی مامانها دلیل خوشحالی فقط ببل است؟ گفتم، خندید و گفت اینجوری فکر نکن.
دهانم هنوز مزهی قهوه میدهد.
«بیزحمت دو نخ به من بلو بدید.»
خاله گربه نگه میدارد. گربههای هانیه که وقتی رفت نتوانست ببرد. بلفی و بلاش. میگوید سخت است. تا حالا تجربه نداشتهام.
من نمیخاستم توی غار باشم؟ چرا آمدهام بیرون و خانه هم نمیروم. به خدا خودم هم خودم را نمیفهمم بعد انتظار دارم آن بندهی خدا بفهمد. البته باید بفهمد، یعنی چی، ولی خب نه، نمیشود که.
بابا دارد به حساب و کتابهایش میرسد. ماست یک عدد، پنیر خامهای شش عدد.
خلوتم تنها نیست. خلوتم با من است میان تنها. با من بودن را فراموش کردهام. شنیدن و لمس و چشیدن را.
آخرش نفهمیدم چرا ناشکرم.
ندا رفته نامن. من هم میخاهم بروم ناتو. هار هار هار. ندا میگوید نامِن است، خب من هم منظورم ناتِو بود.
واقعن اگر میوههای تابستانی نبودند، اگر هندوانه نبود تابستان چه حرفی برای گفتن داشت؟
خاب ظهرگاهی. باز هم خاب میخاهم. خاله هم گفت زیاد شده خابش، و چندین مراجع هم همینطور. همیشه میخاهند بخابند و بیهوش میشوند از خاب. علت چه میتواند باشد؟ کمخابی؟ افت کیفیت خاب؟
برایم سوال است که موقع خاب درست نفس میکشم؟
فیلم «شرلوک هلمز» را دیدم. آن لذتی که در نوجوانی میبردم را نداشت. ماجراجوییاش را دوست دارم، ولی توی این فیلم… خیلی زور میزند برای یک چیزی انگار. محوریت مواد زدن شرلوک هلمز؟ مقداری دچار «که چه؟» شدم.
نویسندهساز را بودم. شعارش میتواند این باشد: نیویسندَه یاز (بنویس). گزارش نیکها شبیه تنقلات است برایم. هر شب با مزههای جدید آشنا میشوم و میروند زیر زبانم.
زهره از تالش گذشته بود و عاح، این داستان همهی عشقهای واگعیست. اجبار گذشتن و دلی که میماند. عاح.
هفتههایم شهربازیاند. ترن هواییای که از شنبه میآغازد و چهارشنبه ساکن میشود و آنوقت از خودم پریشان میپرسم کیم کیمه قویِی؟ (چه کسی در چه کسی میگذارد؟)
در وبینار شیمایا هستهام. هنوز زیبارو نیامده است. آمد آمد.
کتاب «موهبت کامل نبودن». میرود در لیست.
از بیرون صدای نوحه و طبل میآید. تاسوعا. شمع روشن میکردیم. شمع. بوی سوختن. خیلی برایم استرس داشت توی آن شلوغی بروم جایی برای شمع پیدا کنم. شمع همیشه میفتاد و میترسیدم موقع برداشتنش بسوزم. یکجایی در خاطراتم تاسوعا و عاشورا قلقل میکند.
نشستهام به دیدن یک سریال و مثل همیشه، اولش را میبینم، اوکی که بود، نگهم که داشت برای بقیهش خیز برمیدارم. خوب بود خیلی. حتمن میبینم و برایتان میگویم.
نشستهام به آزادنویسی. این دفعه گفتوگویی متفاوت دارم.
با ساحل حرف زدیم بعد مدتها. از احمدرضا خاندیم و حرفهای دیگر. مکالمهای که چسبید و وه.
سحر چیزهایی گفت و خوشحالمان کرد. من اسپَویل نمیکنم ولی هولولولو.
زین پس؟ شاید فیلم و شاید کتاب و شاید خاب. کاش دیوانهتر بودم.
حلزون هم شبیه دختریست زیر باران که ریملش ریخته است و منتظر تاکسی که از خانهی دوستپسرش که گفته بود در خانه یک کاهو دارد که روپایی میزند برود خانهی خودشان و در مسیر با خود تکرار میکند: «من کجای راه رو اشتباه رفتم؟». نگاهش هم ترسیده است، انشالله که خیر است.
کانالی که دارم:
https://t.me/Fereshteh_bargi
یکساعتی غلتیدم. نمیخواستم هشیار شوم. توان مواجهه با زندگی را ندارم هر چند در خواب آنقدر آدمهای جورواجور دیدم که توان خوابیدن هم نداشتم. خواب تنها یک خوبی دارد که میدانی خواب است. واقعیت ندارد.
8:52
بیست دقیقه صفحات صبحگاهی نوشتم. صفحه پر از غم بود. کدر. احساس میکنم روحم به پالایش نیاز دارد. روحم خسته است. چگونه روح را پالایش میدهند؟ روح چگونه آلوده میشود؟ روحم آلوده به نفرین است. باید بنویسم. باید برای مخاطبانم بنویسم. باید نامه بنویسم. باید تیغ بزنم دملهای چرکی را. باید دردش را تحمل کنم. باید بمانم تا بتوانم بروم.
9:36
آزادنویسی کردم. تمرین پرسشگری با زمزمه را به پادکست آ انسانک ربط دادم. کلمه. کلمه مقدس است. با شنیدن پادکست آ به این نتیجه رسیدم. چرا مقدس است؟ کلمه ریشه دارد. کلمه پر از مفهوم است. کلمه مانند مادر است. تا امروز به کلمهی آینده نیندیشیدم. آینده. آینده دور نیست. آینده از جای غریبی نمیآید. آینده همراه من قدم برمیدارد. گذشتهی من مقصدی است که آینده به سوی آن میآید. جملاتم انگار از همنشینی با آقا جواد خیابانی برآمده اما فهم لحظهی من این است. شاید نباید الان اینجا اینها را بنویسم. اما مهم است مگر؟ من احتیاج دارم بد باشم تا بدانم خوب چیست. سنجه اینطوری به دست میآید. نه؟ البته لازم به ذکر است نباید تعمیم داد. چرا که نمیشود قتل را تجربه کرد تا فهمید که خوب چیست.
بگذار کمی هم بدن بدهم به روزم. توی آشپزخانه دراز کشیدهام. گوجهبادمجانم در حال پخت است و حال ندارم زیرش را کم کنم و البته دم کردن کته.
به زَمزَمه میگفتم روزی زمین باش. بگذار پرسشهایت انتزاعی نباشد. حالا خودم در انتزاع میزیام. چه میشد در کایروس زندگی کرد؟ کایروس را عینیت بخشید؟ در کایروسم زندگی صورتی است. نیمی از لباسهایم صورتی است. صورتی. در کایروسم مردی صورتی پوشیده. صورتی یواش. میخندد. میخندد و من میبینم برای اولین بار خندههایش را دوست دارم. فاصلهی لبها و سفیدی دندان. تیزی دندانهای نیش و به پشت رفتن سر. پخش میشود خندههایش در کایروس زمان.
به زمزمه گفتم مسئله حل نشدنی است. مسئله پیش میرود. لازم به ذکر است بگویم اینها را مدیون مربی عزیزم هستم. سالها بعد که به روزهای نیک برگردم میبینم رد محبتش را. مربی نعمتی است از جانب الله. مسئله پیشرونده است. مسئله با من قد میکشد اما هیولا نمیشود. شاید به کایروس هم چنین باید نگاه کرد.
12:19
یک قوری چای دم کردم و روی دستم مانده. گمانم همهاش را خودم میخورم. کاش لیوان ارومیهی استاد را داشتم. یادم میآید زمان دبیرستان من هم چای را با لیوان ارومیه میخوردم. یادش بخیر. یادش بخیر. آن زمانها هر وقت حالم ناخوش بود و غمم باد میکرد فلاسکی پر میکردم و ر به ر چای میخوردم تا اینکه با قطرهی آخر غمم میترکید و من هم میترکیدم و خوب میشدیم. لیوان فرانسوی کفاف حال و روزم را نمیدهد. ولی باید خرما از دسترس خارج کنم. اگر قند هم نگیرم دندانهایم قند میگیرند. درد دندان هم چیزی کم از درد زایمان ندارد. دارد میدانم. درد زایمان درد فصل است و وصل. خب از دندانها بگذریم. فعلن هم از ناهار خبری نیست. تا الان توی شرجی و گرما بودهاند و حتی نای غذا خوردن هم ندارند هر کدام وری افتاده. از این فرصت استفاده کردم و سیر عشق خواندم. صحبتم با آقای آلن است. فرشته را که خواندم بسیار بسیار لذت بردم. صحبتش با مبینا به جانم چسبید. فکر نمیکنم گفتگوی من و آلن به جان شما بچسبد اما شنیدنش خالی از لطف نیست شاید هم باشد.
آلن عزیز در بخش نقشهای والدین در آمیزش جنسی کاش کمی واضحتر توضیح میدادی. نمیفهمم این را که زن و مرد برای اینکه نمیتوانند بدون خودآگاهی درونی و احساس مسئولیت بازدارنده به معاشقه بپردازند یعنی چه. کاش کمی بیشتر توضیح میدادی. شاید هم برای من با فرهنگ ایرانی در این محیطهای بسته و نیمهبسته درکش دشوار است. به مسئله خوردهام. البته باید فصل بعدی را هم خواند. آنجا دقیق از خیانت گفتهای و اینجا از این گفتهای که اگر زن و مرد در خیال خود را با کسی دیگر تصور کنند یا اینکه سکسچت کنند این مسئله و مانعی نیست. البته احتمال زیاد من حرفهایت را نفهمیدهام. شاید پرسش دری به رویم بگشاید آلن.
تعریف من از خیانت چیست؟
تعریف من از تعهد چیست؟
مرزهایی که برای خیانت و تعهد در نظر دارم چیست؟
پیشفرضهایم چیست؟
آلن یا من نمیفهمم یا فرهنگ تو برای فرهنگ من مناسب نیست هرچند الان فرهنگها هم قیمهها را ریختهاند توی ماستها.
آلن ماست اصل زندگی من است اما او را حریمی و حرمتی دارم. با هرچیزی در هم نمیآمیزد. آلن راهم بسیار دشوار است. فاطمه میگوید به خوبی میتوانم بین موضوعات ارتباط ببرقرام. آلن هر چه تو را میخوانم بیشتر دور میشوم از خودم و خواستهام.
چایم سرد شد. یکی دیگر میریزم. سعی دارم هر دوساعت یکبار شبیه ترکینگ بنویسم نیکروزم را. دیروز فقط زنده ماندم. کار نیک هم داشتم اما یک کار، تنها یک کار نانیک مرا به قهقرا برد. همان قهقرایی که مربی میگوید. دیروز فقط زنده ماندم و تصمیم این شد برای زندگی کردن بنویسم، بیشتر زندگی کردن. حالا بر آن شدم مثل فرشته تکهها را منتشر کنم شاید بیشتر متوجه زندگی باشم و از مواجهه نترسم.
14:6
یعنی روزهای دیگر هم میتوانم لحظههای مرده را زنده نگه دارم؟ در شلوغی خانه کبریت خیس عباس صفاری را آتش زدم. شعرهایش دنیاییست. هم جملهبرداری کردم هم کلمه. میچمد را دوست داشتم . در زبان ما چمیدن به معنای خم شدن است. باید معنایش را از واژهیاب بیابم.
گلویش گرفت آنقدر جیغ زد زودپز. نیمساعت اول نویسندهساز ظرفهای باقیمانده را شستم و آبگوشت بار گذاشتم. کلی کار دیگر هست که حوصلهی انجامش نیست. سوگند ستاره از سختی سهقلوهایش گفت، منی که قل اول را هم ندارم چه بگویم از سختی زندگی؟
ذهنم خاموش است. در این چند ساعت چه بر من گذشت؟ در روزسوال زبان خوردیم و بناگوش. خاطرهبازی کردیم برای فهم زبان. یکی از ویژگیهای زبان ارتباط است. و یکی دیگر نهاد اجتماعیست. دارم فکر میکنم زبانی که من با آن در اجتماع ارتباط میگیریم چیست؟ زبانم چه نقص و ضعفی دارد که راه به ارتباط نمیدهد؟ الگوی زبان ارتباطم چیست؟ چه جاهایی فکر میکنم موفق بودهام؟ چه باعث شده موفق شوم؟ همینها باعث شد سالم را ارتباط نامگذاری کنم. نیاز به تلاش بیشتر دارم وگرنه مردود خواهم شد.
در نویسندهساز چه گذشت؟ حواسم را کجا جا گذاشتهام؟ چرا یاد ندارم؟ گزارش نیکان را خواند استاد و چه لذتها بردم. عسل فاطمی چقدر خوب نوشته بود. خانوادهی من دور از غریبه نیست اما از غریبه دوریم. غریبه؟ مگر از ابتدا همهی ما غریبه نبودهایم؟ حتی در خانواده و با پیوند قوی خون.
غریبه. نیاز دارم غریبه را به باد پرسش بگیرم و در سایت مربی بگذارم.
غریبه. یادت نمیآید میدانم. بعد از اولین دعوای بزرگمان نامت را به غریبه تغییر دادم. چقدر شکستم با اینکار. غریبه. کسی که نزدیکترینم است غریبه میشود. میشود؟ شد. حالا بهتر میفههم چرا دور از غریبه نیستیم و از غریبه دوریم. میخواهم از تو بگویم. میخواهم از تداعیهایم بنویسم. از این روزهایی که نیستی در آن ولی بودی. از همین تاریخ. نمیتوانم. به تو که میرسم زندگیام نباتی میشود. نمیتوانم از تو بداهه بگویم.
19:11
نامآوای طبل چیست؟ زشت نیست نمیدانم؟ چند شبیست که بغضهایم خونیست. بحث کفر و ایمان نیست. من از خودم پرم. از تو پرم. خواستم امشب بروم شاید دلم آرام گرفت اما نشد. یادداشت مربی را میخواندم از امکان انتخاب میگفت. از آزادی. از حق مالکیت. با خواندش بغضم بیشتر شد چرا که قبل از خواندش پرسیده بودم «چرا پسر نیستم؟» آخرین باری که خواستم پسر باشم را یادم نمیآید اما دور نیست شاید همین یکسال پیش. آزادی امکان انتخاب است. امکان انتخاب هم چیزی نیست که با پارچههای زربافت هبه شود. امکان انتخاب. برای هر امکانی جنگیدهام از کوجکترینها تا بزرگترینش. گاه موفق به انتخاب و گاهی لباس جبر پوشیدهام.
گزارش نیکم چقدر نیک است؟ نمیخواهم صرفن از جهان درونیام بگویم. بدن میخواهد روزم. بدن روزم چه فرمی است؟ خوشاندام است؟ ایربگ دارد یا سیسبک؟ هيچکدام نه؟ اندامش معمولیست. اندام آدمی معمولی. آدم معمولی که برای داشتن امکان انتخاب میجنگد. جنگیدن دستمالی شده. معمولی قدم برداشتن را شایسته میدانم.
22:57
ساعتها برای خودم معنی دارد. هر تکه در این ساعتها نوشته شده. هر تکه با احوالی متفاوت. تکهتکه در داروَگ منتشر شد.
داروگ مامانhttps://t.me/sarazolfagharyیکساعتی غلتیدم. نمیخواستم هشیار شوم. توان مواجهه با زندگی را ندارم هر چند در خواب آنقدر آدمهای جورواجور دیدم که توان خوابیدن هم نداشتم. خواب تنها یک خوبی دارد که میدانی خواب است. واقعیت ندارد.
8:52
بیست دقیقه صفحات صبحگاهی نوشتم. صفحه پر از غم بود. کدر. احساس میکنم روحم به پالایش نیاز دارد. روحم خسته است. چگونه روح را پالایش میدهند؟ روح چگونه آلوده میشود؟ روحم آلوده به نفرین است. باید بنویسم. باید برای مخاطبانم بنویسم. باید نامه بنویسم. باید تیغ بزنم دملهای چرکی را. باید دردش را تحمل کنم. باید بمانم تا بتوانم بروم.
9:36
آزادنویسی کردم. تمرین پرسشگری با زمزمه را به پادکست آ انسانک ربط دادم. کلمه. کلمه مقدس است. با شنیدن پادکست آ به این نتیجه رسیدم. چرا مقدس است؟ کلمه ریشه دارد. کلمه پر از مفهوم است. کلمه مانند مادر است. تا امروز به کلمهی آینده نیندیشیدم. آینده. آینده دور نیست. آینده از جای غریبی نمیآید. آینده همراه من قدم برمیدارد. گذشتهی من مقصدی است که آینده به سوی آن میآید. جملاتم انگار از همنشینی با آقا جواد خیابانی برآمده اما فهم لحظهی من این است. شاید نباید الان اینجا اینها را بنویسم. اما مهم است مگر؟ من احتیاج دارم بد باشم تا بدانم خوب چیست. سنجه اینطوری به دست میآید. نه؟ البته لازم به ذکر است نباید تعمیم داد. چرا که نمیشود قتل را تجربه کرد تا فهمید که خوب چیست.
بگذار کمی هم بدن بدهم به روزم. توی آشپزخانه دراز کشیدهام. گوجهبادمجانم در حال پخت است و حال ندارم زیرش را کم کنم و البته دم کردن کته.
به زَمزَمه میگفتم روزی زمین باش. بگذار پرسشهایت انتزاعی نباشد. حالا خودم در انتزاع میزیام. چه میشد در کایروس زندگی کرد؟ کایروس را عینیت بخشید؟ در کایروسم زندگی صورتی است. نیمی از لباسهایم صورتی است. صورتی. در کایروسم مردی صورتی پوشیده. صورتی یواش. میخندد. میخندد و من میبینم برای اولین بار خندههایش را دوست دارم. فاصلهی لبها و سفیدی دندان. تیزی دندانهای نیش و به پشت رفتن سر. پخش میشود خندههایش در کایروس زمان.
به زمزمه گفتم مسئله حل نشدنی است. مسئله پیش میرود. لازم به ذکر است بگویم اینها را مدیون مربی عزیزم هستم. سالها بعد که به روزهای نیک برگردم میبینم رد محبتش را. مربی نعمتی است از جانب الله. مسئله پیشرونده است. مسئله با من قد میکشد اما هیولا نمیشود. شاید به کایروس هم چنین باید نگاه کرد.
12:19
یک قوری چای دم کردم و روی دستم مانده. گمانم همهاش را خودم میخورم. کاش لیوان ارومیهی استاد را داشتم. یادم میآید زمان دبیرستان من هم چای را با لیوان ارومیه میخوردم. یادش بخیر. یادش بخیر. آن زمانها هر وقت حالم ناخوش بود و غمم باد میکرد فلاسکی پر میکردم و ر به ر چای میخوردم تا اینکه با قطرهی آخر غمم میترکید و من هم میترکیدم و خوب میشدیم. لیوان فرانسوی کفاف حال و روزم را نمیدهد. ولی باید خرما از دسترس خارج کنم. اگر قند هم نگیرم دندانهایم قند میگیرند. درد دندان هم چیزی کم از درد زایمان ندارد. دارد میدانم. درد زایمان درد فصل است و وصل. خب از دندانها بگذریم. فعلن هم از ناهار خبری نیست. تا الان توی شرجی و گرما بودهاند و حتی نای غذا خوردن هم ندارند هر کدام وری افتاده. از این فرصت استفاده کردم و سیر عشق خواندم. صحبتم با آقای آلن است. فرشته را که خواندم بسیار بسیار لذت بردم. صحبتش با مبینا به جانم چسبید. فکر نمیکنم گفتگوی من و آلن به جان شما بچسبد اما شنیدنش خالی از لطف نیست شاید هم باشد.
آلن عزیز در بخش نقشهای والدین در آمیزش جنسی کاش کمی واضحتر توضیح میدادی. نمیفهمم این را که زن و مرد برای اینکه نمیتوانند بدون خودآگاهی درونی و احساس مسئولیت بازدارنده به معاشقه بپردازند یعنی چه. کاش کمی بیشتر توضیح میدادی. شاید هم برای من با فرهنگ ایرانی در این محیطهای بسته و نیمهبسته درکش دشوار است. به مسئله خوردهام. البته باید فصل بعدی را هم خواند. آنجا دقیق از خیانت گفتهای و اینجا از این گفتهای که اگر زن و مرد در خیال خود را با کسی دیگر تصور کنند یا اینکه سکسچت کنند این مسئله و مانعی نیست. البته احتمال زیاد من حرفهایت را نفهمیدهام. شاید پرسش دری به رویم بگشاید آلن.
تعریف من از خیانت چیست؟
تعریف من از تعهد چیست؟
مرزهایی که برای خیانت و تعهد در نظر دارم چیست؟
پیشفرضهایم چیست؟
آلن یا من نمیفهمم یا فرهنگ تو برای فرهنگ من مناسب نیست هرچند الان فرهنگها هم قیمهها را ریختهاند توی ماستها.
آلن ماست اصل زندگی من است اما او را حریمی و حرمتی دارم. با هرچیزی در هم نمیآمیزد. آلن راهم بسیار دشوار است. فاطمه میگوید به خوبی میتوانم بین موضوعات ارتباط ببرقرام. آلن هر چه تو را میخوانم بیشتر دور میشوم از خودم و خواستهام.
چایم سرد شد. یکی دیگر میریزم. سعی دارم هر دوساعت یکبار شبیه ترکینگ بنویسم نیکروزم را. دیروز فقط زنده ماندم. کار نیک هم داشتم اما یک کار، تنها یک کار نانیک مرا به قهقرا برد. همان قهقرایی که مربی میگوید. دیروز فقط زنده ماندم و تصمیم این شد برای زندگی کردن بنویسم، بیشتر زندگی کردن. حالا بر آن شدم مثل فرشته تکهها را منتشر کنم شاید بیشتر متوجه زندگی باشم و از مواجهه نترسم.
14:6
یعنی روزهای دیگر هم میتوانم لحظههای مرده را زنده نگه دارم؟ در شلوغی خانه کبریت خیس عباس صفاری را آتش زدم. شعرهایش دنیاییست. هم جملهبرداری کردم هم کلمه. میچمد را دوست داشتم . در زبان ما چمیدن به معنای خم شدن است. باید معنایش را از واژهیاب بیابم.
گلویش گرفت آنقدر جیغ زد زودپز. نیمساعت اول نویسندهساز ظرفهای باقیمانده را شستم و آبگوشت بار گذاشتم. کلی کار دیگر هست که حوصلهی انجامش نیست. سوگند ستاره از سختی سهقلوهایش گفت، منی که قل اول را هم ندارم چه بگویم از سختی زندگی؟
ذهنم خاموش است. در این چند ساعت چه بر من گذشت؟ در روزسوال زبان خوردیم و بناگوش. خاطرهبازی کردیم برای فهم زبان. یکی از ویژگیهای زبان ارتباط است. و یکی دیگر نهاد اجتماعیست. دارم فکر میکنم زبانی که من با آن در اجتماع ارتباط میگیریم چیست؟ زبانم چه نقص و ضعفی دارد که راه به ارتباط نمیدهد؟ الگوی زبان ارتباطم چیست؟ چه جاهایی فکر میکنم موفق بودهام؟ چه باعث شده موفق شوم؟ همینها باعث شد سالم را ارتباط نامگذاری کنم. نیاز به تلاش بیشتر دارم وگرنه مردود خواهم شد.
در نویسندهساز چه گذشت؟ حواسم را کجا جا گذاشتهام؟ چرا یاد ندارم؟ گزارش نیکان را خواند استاد و چه لذتها بردم. عسل فاطمی چقدر خوب نوشته بود. خانوادهی من دور از غریبه نیست اما از غریبه دوریم. غریبه؟ مگر از ابتدا همهی ما غریبه نبودهایم؟ حتی در خانواده و با پیوند قوی خون.
غریبه. نیاز دارم غریبه را به باد پرسش بگیرم و در سایت مربی بگذارم.
غریبه. یادت نمیآید میدانم. بعد از اولین دعوای بزرگمان نامت را به غریبه تغییر دادم. چقدر شکستم با اینکار. غریبه. کسی که نزدیکترینم است غریبه میشود. میشود؟ شد. حالا بهتر میفههم چرا دور از غریبه نیستیم و از غریبه دوریم. میخواهم از تو بگویم. میخواهم از تداعیهایم بنویسم. از این روزهایی که نیستی در آن ولی بودی. از همین تاریخ. نمیتوانم. به تو که میرسم زندگیام نباتی میشود. نمیتوانم از تو بداهه بگویم.
19:11
نامآوای طبل چیست؟ زشت نیست نمیدانم؟ چند شبیست که بغضهایم خونیست. بحث کفر و ایمان نیست. من از خودم پرم. از تو پرم. خواستم امشب بروم شاید دلم آرام گرفت اما نشد. یادداشت مربی را میخواندم از امکان انتخاب میگفت. از آزادی. از حق مالکیت. با خواندش بغضم بیشتر شد چرا که قبل از خواندش پرسیده بودم «چرا پسر نیستم؟» آخرین باری که خواستم پسر باشم را یادم نمیآید اما دور نیست شاید همین یکسال پیش. آزادی امکان انتخاب است. امکان انتخاب هم چیزی نیست که با پارچههای زربافت هبه شود. امکان انتخاب. برای هر امکانی جنگیدهام از کوجکترینها تا بزرگترینش. گاه موفق به انتخاب و گاهی لباس جبر پوشیدهام.
گزارش نیکم چقدر نیک است؟ نمیخواهم صرفن از جهان درونیام بگویم. بدن میخواهد روزم. بدن روزم چه فرمی است؟ خوشاندام است؟ ایربگ دارد یا سیسبک؟ هيچکدام نه؟ اندامش معمولیست. اندام آدمی معمولی. آدم معمولی که برای داشتن امکان انتخاب میجنگد. جنگیدن دستمالی شده. معمولی قدم برداشتن را شایسته میدانم.
22:57
معنی دارد ساعتها برایم. هر تکه با احوالی متفاوت نوسته شده و تکهتکه در داروَگ منتشر.
داروگ مامان. https://t.me/sarazolfaghary
سالواژه: ارتباط
– حلزون جان بگو آنها مژه است آویختهای یا داری سبزگریه میکنی؟
– دیشب آخر وقت از رسیدن کتابها به پشتیبانی مدرسه نویسندگی خیالم راحت شده بود و برای همین امروز راحت از کتاب «برای امروز کافی است» خواندم.
– درکتاب برای امروز کافی است در مقدمهی ناشر آمریکایی آمده است: «و همچنین از پاسکال کوویچی جونیوور، برای اجازۀ عکسبرداری از جعبهای که اشتاینبک برای نگهداری دستنوشتهاش ساخته بود و سپس آن را به ویراستارش داد.»
در پیشگفتار کتاب شرق بهشت جان نوشته است:
«پاسکال کوویچی پات عزیز.
وقتی داشتم مجسمهای از چوب میتراشیدم، به من نزدیک شدی و گفتی:
-«چرا چیزی برای من درست نمیکنی؟»
پرسیدم: چه میخواهی؟
گفتی: یک صندوقچه.
-برای چه کار؟
– برای گذاشتن چیزهایی توی آن.
– چه چیزهایی؟
-هر چه داری.
این هم صندوقچهات. هر چه داشتم، یا کم و بیش هر چه داشتهام، توی آن گذاشتهام، ولی پر نشده است. هم درد و رنج در آن است هم عشق، هم روزهای خوب و هم روزگار بد، هم اندیشههای خوب و هم بد، لذت شکل بخشیدن، کمی نومیدی و شادی توصیفناپذیرِ خلق کردن.
و از همه اینها بالاتر عشق و حقشناسیام نسبت به تو را هم در آن گذاشتهام.
ولی صندوقچه باز هم پر نشده است.»
– بیشتر وقت امروز را با فرهنگوارۀ فارسی خلاق گذراندم. کلمههای منددار چشمم را گرفته بود. سه جمله از جملههایی که نوشتم را انتخاب کردم و در صفحه تمرین ثبت کردم. با اینکه فردا کلاس تعطیل است.
– یادم رفته بود که قبل از جنگ توی نوشتمرین 30 ثبتنام کردم. برای همین آنلاین نرفته بودم. به نیمساعت اول گوش دادم و تمرینش را دستنویس انجام دادم. نمونهای که برای تمرین اول گذاشته بودند را هم خواندم و از داستان مجابی لذت بردم.
– رفتم وبینار نویسنده ساز – استاد شاهین کتاب ماهان ابوترابی را معرفی کرد و بعد با یکی از دوستان سر فرمت نگارش گفتوگو کرد. و ماجرا هم از هست میکائیل خان شروع شد. من تا از پایان نامه دفاع نکردم به اجبار روی رسمالخط قدیم میمانم. راستش حوصله قانع کردن اساتیدم را ندارم/
ولی خودم خوشم میآید از اضطراب اینکه گذاشتن و گذاردن درست است و یا گزاشتن و گزاردن خلاص شوم. البته نمیدانم رسمالخط آوایی تا این حد راحتی را ارزانیمان خواهد کرد یا نه؟. راستش سپاسگزار مینویسم و شک میکنم نکند درست ننوشتم؟ و از این دست.
– از کتاب طرحوارهدرمانی برای طرحوارهدرمانگران چند صفحهای خواندم. کتاب تمرینمحور است. تازگیها از کتابهای تمرینمحور بسیار خوشم میآید.
– حالا هم میروم کمی کتاب بخوانم. بعدش اگر خدا بخواهد زیارت عاشورا بخوانم و کمی هم با عاشورا روزگار بگذرانم.
https://t.me/bidemajnoon9 (گرچه امروز چیزی ننوشتم)
۱- پدر گوشهای از خاطرات حیرتانگیزش را تعریف میکند و در آخر میپرسد: «یعنی میشود من یک هفته را دوباره مثل گذشته تجربه کنم؟» میگویم: «پدر جان اگر مملکت سه بار زیر و رو شود نمیتواند چیزی که شما تجربه کردید را دوباره فراهم کند. نسل شما شیرهی این خاک را تا آخرین قطره چلانده است.» البته باز هم خدا را شکر که یک نسل آنطور که عشقش میکشیده زیسته است.
۲- شاید باورت نشود اما برنج سفید سریعتر از شکر سفید قند خون را بالا میبرد، یعنی اگر شکر سفید بخوری کمتر متضرر میشوی تا برنج سفید. ایرانیان عزیز چیزی تقریبن معادل هشتاد گرم شکر را هر روز میریزند در بدن بینوا. برای پنج سال بعد هم ذخیره کردهاند چون معتقدند بدون دین میشود زندگی کرد، ولی بدون برنج هرگز، بعد به من میگویند این همه قهوه که میخوری ضرر دارد که. کنجکاوم بدانم تعریفشان از ضرر دقیقن چیست؟ اگر هم اینطور باشد، به من فقط قهوه تجاوز میکند، اما شما هر روز مورد تجاوز گروهی هستی با این همه چیز عجیبوغریب که میخوری.
۳- در رؤیای صبحم بودی، همانطور که به خاطرت میآورم. این شهرْ شهر توست، تو همهی ما را اینجا آوردی، حالا مرا اینجا چه کارست وقتی که تو نیستی؟ مگر من نیامده بودم که نزدیک تو باشم؟ پس تو چرا به قدر یک رؤیا دور شدی از من؟
۴- چرا دو دهه است که «جاده اسم منو فریاد میزنه»؟
۵- الهی شکرت…
گزارش نیک امروز
سال واژه: تداوم
یک- صبح که بیدار شدم بدون دلیل خاصی سردرد داشتم. صبحانه و قرص خوردم ودوباره خوابیدم وقتی بیدار شدم بهتر شدم.
دو- شب قبل کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟ از استاد شاهین کلانتری را آغاز کردم و تقربیا نیمی ازآن باقی مانده بود. که ادامهی کتاب را صبح ساعت 10 شروع به خواندن کردم.
اینجا دوست دارم کمی دربارهی این کتاب بنویسم.
دراین کتاب به تاثیر شگفت انگیز ضبط صدا پرداخته بود. طوری که باعث شد من همان دیشب برنامه ضبط صدا را روی گوشی موبایلم نصب کنم. و حتما این کار را در برنامه زندگیم قرار خواهم داد.
و چیز جالب دیگر در این کتاب این بود که با حرف زدن زیاد گاهی میتوانیم مسیر و هدف خود را در زندگی پیدا کنیم، که این خود از شگفتیهای این کار است.
و اینکه زیاد حرف زدن برای همه در هر قشر و سنی مناسب و مفید است چون اولا باعث کاهش استرس و مقابله با چالشهای زندگی فردی و اجتماعی میشود.
حرف زدن که بصورت خودگویی و یا بصورت ضبط صدا و یا در حضور دیگران صورت میگیرد. تاثیرات روحی،حسی و رابطهای و شغلی و انگیزشی و…. دارد.
و چیز جالب دیگر در این کتاب برای من توجه به هنر گوش دادن بود.
خوب گوش دادن،درس خوب حرف زدن است.
…….و اینکه خواندن این کتاب مفید را به شما و دوستانم سفارش میکنم.
سه- خوردن ناهار و نوشتن بخشی از داستان کوتاه
چهار- ساعت پنج به وقت وبینار
استاد در اول وبینار به معرفی کتاب ماهان ابوترابی پرداختند و دو تا از داستانکهای آن را برای ما خواندند.
و بعد به تاثیر گذشت زمان و تحول نوشتار نویسنده اشاره کردند. مثال کتاب بچهها بازی نمیکنند از جعفر مدرس صادقی که بعد از 50 سال تحول زیادی با نوشتنش در آغازین از این کتاب داشته است.
در ادامه وبینار به خواندن گزارش نیک بچهها پرداخته شد. و بحث در رابطه با نوع نوشتار با خواندن کلمات فارسی.
من در این بحث به این نتیجه رسیدم، که طبق حرف استاد انچه مسلم است «زبان بر خط مقدم است. و اُنس با نوعی که در گذشته نوشته شده خطای بزرگی است. و نباید در آن پافشاری کرد.»
پس خاندن به جای خواندن اشتباه نیست.
خیش به جای خویش اشتباه نیست. مگر در جمله معنی خیش چیز غیر از خویش باشد و……
پنج- شام و استراحت و …
تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار .
راستی یادم رفت نمرهی گزارش نیک امروز6
سالواژه: رها کردن
امروز آشپزخانه نیاز شدیدی به تمیزکاری داشت. ملتمسانه به من نگاه میکرد و من هم دست یاریاش را گرفتم.
از صبح، کتاب «عشق کافی نیست» از مارک منسن مدام در ذهنم رژه میرفت. دست رد به سینهاش نزدم و دوباره به بخشهایی سر زدم که قبلاً خوانده بودم. این بار اما بیشتر از هر چیز، به خودم فکر میکردم. به چیزهایی که سالهاست با خودم حمل میکنم؛ باورها، ارزشها و قضاوتهایی که زمانی برایم معنا داشتهاند، اما حالا مطمئن نیستم هنوز هم به کارم میآیند.
خلاصه، سر همین موضوع با زهرا جان چت کردم. هر دو از عمق ماجرا شگفتزده شده بودیم. چرا بعضی چیزها را فقط به خاطر سابقهشان نگه میداریم؟ هرچه جلوتر میروم، بیشتر احساس میکنم سالواژهٔ «رها کردن» خودش را به زندگی روزمرهام تحمیل کرده است. این روزها مدام از خودم میپرسم چه چیزی را باید نگه دارم و از چه چیزی باید دل بکنم.
عصر در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. گزارشهای نیکدوستان و سبک خاص هر کدام بررسی شد. بحث به زبان و خط رسید؛ اینکه زبان مقدم بر خط است و اینکه بهتر است زمانی وارد بحثی شویم که بر موضوع آن تسلط داشته باشیم.
اعتراف میکنم که از این جنس بحثها بیزارم. اصلاً بحثی که نتیجهای ندارد، چه فایدهای دارد؟ با این حال، نمیدانم خودم چند بار در دام همین بحثها افتادهام و ساعتها انرژیام را صرفشان کردهام. نیاز به توبه دارم. باید حواسم را بیشتر جمع کنم و چیزهایی را که فقط ذهنم را شلوغ میکنند، رها کنم.
شب دوباره به خانواده سر زدم. دور هم بودیم، اما حال عجیبی داشتم. دلم میخواست کاسهٔ ذهنم را بشکافم و زبالههایی را بیرون بریزم که سالهاست به آنها چسبیدهام. بهترین راه، آزادنویسی بود. آنقدر نوشتم که بیحال شدم و خوابم برد.
https://t.me/NajmehFatehi
_ سال واژهام: واقعیت
_ نوشتن صفحات صبحگاهی
_ کلمه نویسی
_ رسیدگی به گیاهانم اما نمی دانم چرا چوانه ی زاموفیلیا مدتی است در حالت نیمه باز مانده. دارم کمکم نگرانش میشوم.
_ پیادهروی و گذراندن وقت با کیانا. نوشیدن یک فنجان قهوه در کنار هم.
_ شنیدن پادکست « بناپارتیسم در ایران» از علی بندری. خیلی وقت بود به پیج علی بندری سر نزده بودم درست از شروع جنگ. برای من که از سیاست و الگوهای آن اطلاعات چندانی ندارم. شنیدن پادکست های اینچنینی مفید است. نمیشنوم تا جایی خرجشان کنم. بلکه میشنوم تا اندکی بیشتر بدانم.
_ نظافت آشپزخانه و طبخ قورمه سبزی حسابی زن زندگی شدم.
_ تماشای پستی از جواد فروزان در مورد ناله
_ چقدر خانه بودن و زیر خنکی کولر درا ز کشیدن را دوست دارم.
_ چرت نیم روزی
_ وبینار « نویسندهساز»
_ آناکارنینا
_ نمرهی امروز ۶
طبیعی است فرزانه جان. یک دفعه برگه میدهد و شماها سوپرایز میکند.
گزارشی کصپیر
بودم صبح و صبحانه را. پس از چند روز.
بودم آزادنویسی را. کشت قلم کاغذ را. شمشیرش احساسات.
بودم ملالی مودی.
بودم ابرپرسشها را.→ خاستهام. نبودم اما.
بودم شعر نوشتن. کصبافی. دور ریختن.
بودم وقفه و بود وقفه مرا.
بودم نصفه آینههای درددار را، شاپور را، سولاخ چپ را.
بودم کامل نمایشنامهی ایبسن را.
بودم و نبودم نویسندهساز را.
بودم مدار را؟
بودم میعاد در لجن. کوچ و کویر. هر دو از داشنصرت.
بود مرا حرفهای گندهگنده. فرسی.
بود مرا کاریکلماتور. کم. انتشار یکیش.
بود مرا گزارش نیک در طول روز. نیک؟ کص. کصی پیر و ناتحریککننده.
بود مرا تلاش برای معناسازی. برای شغل. نتیجه؟ جندگی. شغل برایم جندگی. گاییدگی و تحمل بابت پول. شاید هم لذتی بابت ترشح.
بود مرا روز، کل روز عکسعکسعکسی. حینش روح و پسش ملال. دوباره. تف بر معنا بیعشق.
بود در آینده نام دفتر شعرم« کصشعرهای کصشرگوی اعظم»→ خاستهام.
بود زبان خاندن.→ خاستهام. تف بر من. بیعشق یا با عشق بیفرق. فقط تف.
نبود امروز چهارشنبه که ندا نبود. که قاصدک نبود که راهنمایی بود که معلم علوم زنگ هنر بود. تف بهش با عشق.
کانال: https://t.me/hphp137
نشد که باشم. هق.🥲
گزارش نیکِ نیک
نمرهی امروز ۱۰ از ۱۰
۱_خواندن مقالهی «افسونزدایی بیماری مدرنیته است، آیا هنر میتواند درمانش کند؟» ایدهیی ازش گرفتم و در کانال قرار دادم. همین که ازش ایده گرفتم و نوشتم، حس خوبی بهم داد. واقعن حس خوبیست وقتی ایدهیی مییابی و مینویسی.
https://tarjomaan.com/%d8%a7%d9%81%d8%b3%d9%88%d9%86%d8%b2%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%af%d8%b1%d9%86%db%8c%d8%aa%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%8c-%d8%a2%db%8c%d8%a7-%d9%87/
۲_مقالهیی دیگر خواندم اما به جای ایده ازش برای کسب اطلاعاتم استفاده کردم.
۳_بازی کردم.
۴_کلمهی «صیرورت» را در مقاله خواندم. به معنی «شدن، یعنی از شی به شی دیگر یا از زمانی به زمانی دیگر است. درواقع مترادف حرکت و تغییر است.» کلمهی کاربردی از فلسفه است.
https://t.me/elireine
سالواژه: شفقت
نمرهی روز: ۲/۵
امروز زندگی کاملی داشتم. تا ظهر درد کشیدم. بعد از آن ضعف کردم و یک ساعتی خابیدم. وقتی بیدار شدم همه چیز بهتر شده بود. هورمونهای وحشی آرام گرفتند. و بعد از آن، لحظهها خوشرنگ و لعاب گذشتند. لحظههای جاندار.
۱- بخشی از کتاب «ماهی در آب» را خاندم. زندگینامهی «ماریو بارگاس یوسا».
پدربزرگش را پسندیدم. مردی پویا و خانواده دوست.
خانوادهدوست. خانواده. هر چقدر هم که به روی خودم نیاورم ولی خانواده برای ارزش است.
خدا رو شکر که پدر و مادر و برادرم حامیم هستند.
ولی قید خاهرها را زده بودم. یکی بخاطر تعصبش دیگر نمیخاست خاهرش باشم و دیگری بخاطر همسرش. من هم یک «به درکِ» بزرگ توی ذهنم قاب کرده بودم.
فکر میکردم هرگز نمیبخشمشان. ولی امشب بخشیدم. نه اینکه بخاهم دوباره ببینمشان، نه. ولی بخشیدمشان و درکشان کردم. همین.
۲- در حد بضاعتِ این روزهایم سعی کردم اشتیاقم برای همکاری در گروه شعر نشریه را نشان دهم.
۳- من تنها یک وجه ندارم. چند وقتی بود تمام بارِ زندگی بر دوشِ سارای افسرده و قربانی بود. دستش را گرفتم و بهاش خسته نباشید گفتم. وقتش است که زمام را دست وجهی دیگری بدهم.
همان سارای امیدوار و محکمی که سرطان را شکست داد. که با وجودِ خانوادهی سختگیرش،زندگی مستقلش را شروع کرد. که در شغلِ طاقتفرسایش دوام آورد و اعتباری به دست آورد.
دنیا با من لج نیست. این سختیها تیغ دو لبه است. میتواند زندگیام را ببُرد، یا میتواند بازی باشد. بازی هم زمینخوردن و سرشکستنک دارد، اما لذت و رشد هم دارد.
امروز با دنیا هم دستِ رفاقت دادم. دوباره بهاش اعتماد خاهم کرد.
۴- به جای غصه خوردن به این فکر کردم که دفتر حدید میگیریم. و دوباره شروع میکنم. ایدهای به ذهنم رسیده که تمام آنچه گذشت را برای معنادار کرده است.
نه، کوتاه نمیآیم. بازی تازه شروع شده.
۵- وبینار نویسنده ساز و گزارش نیکنویسی عزیزم هم که به راه بود.
https://t.me/sarayasrebi
1_ تا ساعت 10 خوابیدم. اگر از گرما در حال تهگرفتن نبودم، همان را ادامه میدادم تا شب.
2_ به جبران آزاد ننویسی دیروز، هی نوشتم و نوشتم و یه چیزکی درمورد ” چای” هم ازش درآمد که دوستش داشتم. گمانم راهش را فهمیدم. زیاد نوشتن را. کمرم که درد میکند میخواهم سر و ته نوشته را هَم بیاورم و از صندلی بلند شوم. امروز خوابیده نوشتم و همآوردنی در کار نبود. فقط بالاآوردن روی کاغذ بود تا معده پاک شود. خوب است بعدش بین آوردهها بگردی ببینی عه، این انگشتر را من کی قورت داده بودم؟ و بنشینی تمیزش کنی و بندازی دستت.
3_ حال ورزش نداشتم. اگر میخواستم طبق حالم کار انجام بدهم تا الان سیکل هم نداشتم. پس ورزش کردم.
4_ چند صفحه از” زنان بر بال های رویا” و” تاریخ ایران مدرن” ،چند شعر از حمید مصدق و یک گزارش روزانه از آل احمد را خواندم.
5_ موقع جارو کردن با مامان بحثم شد. سر جارو را او گرفته بود و تهش را من. او بکش و من ول نکن. هر دو میخواستیم خودمان جارو بزنیم. البته قضیه “بالوالدین احسانا” و” بچهام خسته میشه” نبود. حوصلهی جفتمان سر رفته بود و جاروکردن از کاری منفور به راهی برای تنظیم خلق تبدیل شده بود. آخرش هم متر آوردیم و مساحت را حساب کردیم و هر کس نصفش را جارو کرد و ختم به خیر شد.
جدی جدی متر آوردین؟
😂 نه.
من تازه به جمع مدرسه نویسندگی پیوسته ام.
راستش را بخواهی با هزار جور فکر توی سرم کلنجار میرفتم که نکنه متن خوبی ننویسم یا، بهتر کمی ماندگار شوم و بعد متنم را به اشتراک بذارم.
پس از نوشتن و پاک کردن های پی در پی متوجه چیزی شدم اینکه همین که متعهد شدم تا گزارش نیک بنویسم نوشتن را جدی تر می گیرم همین دلیل کافی بود تا نوشته ام را در صفحه ی گزارش نیک امروز قرار بدهم.
قرار بود امروز همان روز شنبه ی طلایی باشد که من نوشتن را شروع می کنم. اما خیلی دیر شده بود که از خواب بیدار شدم و چیزی نگذشته بود که گوشی مامان زنگ خورد، خاله پشت تلفن بود بنظر می آمد که تصمیم دارند که مهمان ناهار امروز مان باشند.
مامان دست تنها مثل مرغ سر کنده در حال آماده کردن ناهار بود که من هم به او ملحق شدم تا او کمی آرام بگیرد.
بعد از تشریفات ناهار، خوش و بش کردن، من تمام اراده ام را جمع کردم تا حتما در وبینار آقای کلانتری شرکت کنم.
بودنم در وبینار بخصوص شنیدن گزارش نیک دوستان دیگر از زبان آقای کلانتری نظرم را بیشتر جلب کرد تا من هم گزارش نیکم را بنویسم.
راستی سال واژه ای را هم برای خود انتخاب کردم به همین زودی “استمرار”.
خوشحالم که جمع ما هستید.🌷
خیلی ممنون ازتون، باعث افتخار منه🌹
خیلی ممنون ازتون، باعث افتخار منه.🌹
خوش آمدید. تبریک.
مرسی، خوشحالم که کنار هم هستیم.
👍🌹👌
سالواژهام: تابآوری محض یادآوری.
گزارش نیک وادارم میکند موشکافانه و موشکاوانه بجورم و بجوم لالوی روزمرِگی یا روزمَرگی. فاصلهشان این روزها یک زیر و زبر. همان حرفهای تکراری. همان حالت نگاهها، همان بالا و پایینکردن پلهها. و همان درخت انارِ پشت پنجرهی راهپله. عادت دارم و عادت دارد نازش کنم برایش نیناشناشکنان بخوانم. دارد نمنمک گلهای سرخش میشود انارهای کوچولوی سبز. کی تو رو قشنگت کرده مست و ملنگت کرده. میفهمد. میفهمم که میفهمد.
بجایم خدا نخستین کار نیک روز راه انجام داد. خواست هم از ملال دربیام و هم بکشد گوشم. که بدترین هم هست. چسناله موقوف. صبح برخاستم از خواب دیدم. فاتحمهالصلوات. دیوارگلمنگولی پشت تلویزیون سوخته و سیاهیش رفته تا حلق سقف. وای چقدر تارعنکوت چسبیده به سقف. ناپیدا بود و ندیدم. رنگدوده مرئیاش کرد. چقدر پاکیزه بودم و نمیدانستم. شرمم باد. حاشیه نروم بیخیال. داشتم یعنی داشتیم میمردیم. اتصال پریز و آتشسوزی و ناگهان خاموششدن خودبهخودی. خابمرگ شده بودیم و هیچی نفهمیدیم. برق نداشتیم. آقای “ق” نازنین؛ آچارفرانسهی دوستداشتنی که خدا هفت پشتش بیامرزاد، بدادمان رسید. برقکار آورد.صحنه را که دید فکش آمد پایین. گفت خدا رحم کرد که خانه آتیش نگرفت. یعنی گرفت. معجزه شد و بیدلیل؛پففف. خاموش. حتما دلیلی داشت. ما که نفهمیدیم. به هرجهت روزیمان به دنیا بود. مرسی. بوس به لپ خدا.
حلزون خشک و جدی به نظر میرسد. امروز چه عجیب به نظر میرسد.
سالواژهام، آگاهی، در این راه، بیست دقیقه آزادنویسی کردم.
امروز، به خاطر روز سختی که دیروز داشتم، صبح تا ظهر را بیشتر استراحت کردم. هرچند یک کمی ورزش هم کردم. ولی حال کاری نداشتم و از اثرات روز گذشته، گوارشم به هم ریخته بود. ولی حالم از دیروز خیلی بهتر بود.
قرضم به خاهرم را پرداختم. قسط بانک را پرداخت کردم.
چند تا دستور گیاهی، جایگزین مرطوبکننده و ضدآفتاب و …. از اینترنت یادداشت کردم. شاید حوصله کنم و درستشان کنم.
تازه امروز پدرم، متوجه شد که داستانی در اینترنت دارم. اولش را خانده میگوید، شبیه ترجمه میماند. ترجمه کردی؟!
در وبینار شرکت کردم، علیرغم اینکه آقای محمدیراد، از روز قبل درخاست داده بود، صحبت کند ولی دستش را بالا نبرد ولی باعث کلی هم بحث در کلاس شد.
پادکستی دربارهی سالواژهام گوش دادم. از راهکارهایی که گفته بود، لبخند زدن به دیگران، برگرداندن ذوق و شوق به زندگی، آسان گرفتن، بیدار بودن در گوش دادن و صحبتکردن، لذت بردن از هر چیز کوچکی در زندگیمان.
واژهی صبح را در واژهدان جستجو کردم، بین کلمات مترادف آشنا، کلمهی “آفتابدم” برایم جالب بود.
سی صفحه از کتاب “شب یک، شب دو” را خاندم.
من را ببین.
امسال تمام سعیم بر این است که هر روز این را به خودم بگویم و اجرا کنم.
من راببین.
با جدیت در روزمرگیهایم غوطه ور شدم و خودم را به کل فراموش کردم.
امروز برای اولین بار وبینار استاد کلانتری را گوش دادم، حیف که به زمان آنلاین نرسیدم.
و اولین جلسه از نوشتمرین راهم گوش دادم و ساعاتی را صرف خودم کردم.
امروز واقعا در پی خودم بودم.
من راببین .
اول وقت تلاش کردم مناسبتی چیزی بنویسم که دلم خوش کند، نشد.
بعد روانه زادگاهم شدم. در حسینیه قدیمی محل، عزاداری محرم به همان سبک قدیم و برای ما دلنشینتر از آنچه هر سال نو میشود، برقرار است. به همت بانیان و همکاری همه اهالی، سفره ناهار پهن میشود. دیدار سالانهای با هممحلهایی که هرجا هستند، تلاش میکنند خودشان را برسانند، صورت میگیرد. دستی هم به گندمهای هلیم صبح عاشورا بردم که در سینیهای بزرگ برای تمیز کردن وسط جمع زنانه گذاشتند.
در مسیر بخشی از خون دلی که لعل شد را خواندم. عصر که برگشتم وبینار را نصفه نیمه شرکت کردم. قطع و وصل شد، ناگفته نماند چرت هم زدم. بعد مغرب برای تسکین درد ننوشتن گزارش روز را سر هم کردم.
سلام
برای نوشتن گزارش نیک به کجا باید مراجعه کنم. نوشتید در پایین این صفحه….
در پایین صفحه فقط همین دیدگاهتان رابنویسید بود.
میشه راهنمایی کنین؟؟؟
سلام
بله، همینجا.
سپاس
گزارش نیک
سال واژهام: ریلگذاری
بعد از اینکه صفحات صبحگاهی را نوشتم، مشغول جمعکردن وسایل مسافرت یکروزه شدم. از انبوه کارهایی که به سرم ریخته بود و درد پاهایم کلافه بودم، با این حال با وسواس عجیبی میخواستم آشپزخانه هم تمیز و مرتب باشد. همین بیشتر حالم را بد میکرد. وقتی به محل مورد نظر رسیدیم با دیدن طبیعت همه چیز از یادم رفت. با خودم فکر میکنم چند بار شده است که از داشتن طبیعت زیبا شکرگزار باشیم؟ شکرگزاریام را نوشتم. در بین همه اتفاقاتی که پیرامون ما در جریان است، طبیعت آغوش سخاوتمندانهاش را به روی ما گشوده است.
در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. من چقدر خوشبختم که در چنین مسیری قرار گرفتهام. سخنان استاد آب زلالی است که به جان تشنهٔ من میریزد. خدایا سپاسگزارم که میتوانم ببینم، بنویسم و دوست بدارم.
اینجا خبری از گرما نیست. باد ملایمی که میوزد، موهایم را توی صورتم میریزد. بچهها دارند بازی میکنند. دختر من هم در این میان ایستاده است و قربان صدقهٔ سگها میرود. چه لذتی از این بالاتر؟!
شاید بودنِ من در این لحظهٔ شادیبخش پیامی در بر دارد؛ پیامی تا بهتر ببینم و از سالواژهام غافل نشوم.
ماه در اینجا زیباتر است. نورش در آسمان بدون ابر روشنایی بیشتری دارد. از ته دل آرزو میکنم هر که دلش برای آگاهی میتپد، همیشه چراغی در دلش روشن بماند، همانگونه که ماه هرگز فراموش نمیکند شبهای ما را روشن کند.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
سالواژهام؟ باید نوگرایی باشد. میل به تغییری که ریشه در سازگاری ندارد، از بهبود و تحولگرایی میآید.
شمار سالهایی که ندیدهبودمش از دستم در رفتهبود. 10؟ 12؟ همین حدود بود به نظرم. حکایتهایش همان قبلیها بودند. زخمهایش هم. مسالهاش اساسی بود از همان قدیم؛ شاید هم لاینحل. ولی انگار در این مدتی که هم را ندیدهبودیم، خودش را فریز کردهبود و فقط امروز آمدهبود بیرون تا بادی به کلهاش بخورد. با همان میمیک صورت و تکیهکلامها. داشت همان چرخه را تکرار میکرد، فارغ از اینکه نگاهش را عوض کند یا به پذیرفتن برسد. با تمام مهری که به او داشتم، با همهی خاطرات تلخ و شیرینمان، و البته با تمام احترامی که برایش قائل بودم، از خودم تشکر کردم که دیگر آن آدم ده سال قبل نیستم. میدانم که این اتفاقات و احساسات امروزم شکل نمیگرفت، اگر من هم مثل او عادتهایم را نمیشکستم و دنبال حرف تازهای نمیرفتم. من اینها را مدیون نوگرایی هستم. واژهای که با من بود. امسال هم آن را بالای دفترم مینویسم. هنوز با آن کار دارم.
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
آدرس کانال پر برگم: https://t.me/asaremoaser
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃