بیا فهرست کنیم. بیا نورونهای بیشمار مغزمان را فهرست کنیم. بیا هرچه بیشمار است فهرست کنیم.
بیا انگیزههایمان را فهرست کنیم و هر فهرستی را شعری.
اِنسِنزبرگز، شاعر عجیبوغریب آلمانی، زمانی در شعر-فهرستی با نام «انگیزهیابی» سرود:
«متأسفانه هیچ راه دیگری برایم باقی نمانده، جز آنکه شما را بکشم،
⚪️چون از حرفزدن به زبان باسکی خودداری میکنید
⚪️چون بانک حساب اعتباریام را مسدود کرده
⚪️به خاطر بابا
⚪️چون چشم دیدن زنانِ برقعپوش را ندارم
⚪️چون مایهدارها رویِ اعصابماند
⚪️برای قادر متعال
⚪️چون پول تزریق بعدیام را نمیدهید
⚪️چون از نظر من خیلی کم/خیلی زیاد کاتولیکاید
⚪️چون رنجیدهام
⚪️بهخاطر مامان
⚪️چون همیشه همینطور عاقلاندرسفیه نگاهم میکنید
⚪️چون در امتحان توی مربع اشتباه ضربدر زدم و رفوزه شدم
⚪️چون صداهایی میشنوم
⚪️و اصلاً، همینجوری.
از اینکه درکم میکنید سپاسگزارم.
(لطفاً قبل از اقدام گزینهی درست را با ضربدر مشخص کنید!)»*
بیا با فهرستها به ریش دنیا بخندیم، بیا فهرستی بنویسیم تا پشمِ ریختهی دنیا بریزد. بیا خودمان را فهرست کنیم، از فرق سر تا نوک پا. بیا لابلای یک فهرست بخندیم. کشتوکشتار را کنارِ بوسوکنار فهرست کنیم بلکه شرم کند. بیا تونل تو فهرست بزنیم و از تبولرزِ سرماخوردگی هم لذت ببریم. بیا از زبان کودکان و دیوانگان فهرست شویم. بیا «گمشده در ترجمه» را هزار بار دیگر ببینیم و گم شویم، فهرست شویم. بیا حال را فهرست کنیم تا آینده. بیا در من فهرست شو در تو فهرست شوم. فهرست شویم.
*ترجمهی اژدر انگشتری، در بهار جاوادنهی نسیان، ص۱۹۱