مگر قرارمان از اول این نبود که او از خودش خبری بدهد؟ مگر قرارمان این نبود که آدرس جدیدش را به آدرس من بفرستد؟ وقتی میرفت، خداحافظی گرمی هم با من کرده بود. پس چه شد؟
حالا من خودم زنگ بزنم بعد از این همه سال؟ حالا که مرا به یاد نمیآورد؟ خیلی واجب است؟
تصمیمم را میگیرم. به خاطر تمام خاطرههایی که او بیآنکه بداند در ذهن و روح من جاری کرده بود. به خاطر روزهایی که از مصاحبتش صلح و صفا را آموخته بودم.
یک روز داریم به سال نو مسیحی. دلم میخاهد بعد از این همه سال تبریکی به او بگویم تا به یاد روزهای گذشته بیفتم. او که از من بیخبر است پس یکطرفه برای خودم زندهشان کنم.
***
جوان بودم که ازدواج کردم و آمدم اصفهان. تنها بودم. تنهایی یعنی پدر و مادرت کنارت نباشند، وگرنه فامیل داشتم. از درس و دانشگاه باز مانده بودم، نیمهکاره. فکرش هم حالم را بد میکرد.
چند وقتی که گذشت دلم خاست لباس جدیدی داشته باشم. لباسهای بوتیکی را نمیپسندیدم. پُرسان پُرسان او را پیدا کردم. اولین لباسی که برایم دوخت فهمیدم که دُرُستجایی آمدهام.
ژنیک متولد اصفهان بود اما پدر و مادرش بازماندهی ارامنهای بودند که از ارمنستان به اصفهان کوچ کرده بودند.
پوستِ گندمیاش با رژگونهی صورتیی که میزد جذابتر میشد. موهای طلاییِ و فرفریاش همیشه تا پایین گوشش بود، نمیگذاشت بلندتر شوند. اندامش نه چاق بود نه لاغر. ناخنهای سوهان کشیده و لاک زدهاش همیشه نیمچه بلند بود.
انگار برای استایل ظاهریاش حد گذاشته بود. نه کم نه زیاد. اهل افراط و تفریط نبود.
شوهرش صدایش می کرد ژی نو( نه ژینو. بین «ژی» و «نو» را میکشید) بعضی ژنیک خانم میگفتند من میگفتم خانم ژنیک.
با این که متولد اصفهان بود اما لهجهی غلیظ ارمنیاش توی چشم میزد. همسن و سال مادرم بود؛ یک بار در بین صحبتهایش شنیده بودم. وگرنه اهل کنجکاوی نبودم. از این خصلت من خوشش میآمد.
خانم ژنیک دو پسر و یک دختر داشت. از گرانی اجناس و از تنهاییاش و از این که در کوچه و خیابان به حجابش گیر میدهند، میگفت.
بیشتر خانوادهاش آمریکا بودند. مادرش خیلی سال قبل از انقلاب رفته بود. میخواست بعد از بزرگ شدن بچههایش هر جور شده مهاجرت کند.
خانه اش یک طبقه از ساختمانی سه طبقه، بود. توی کوچهای دراز و تنگ، پشت کلیسا وانک. خانهاش همان وقتها هم خیلی قدیمی بود. وارد خانه که میشدی سالن و هال جلو میآمدند. دو دست مبل اسپرت طوسی و بژ با دو تکه فرش سادهبافت خودشان را به رخ میکشیدند. چند تابلوی آبرنگ زیبا از نقاشانِ معروف، به دیوارها نفس داده بودند. نورپردازی هال و سالن با اباژورهای رومیزی و ایستاده، فضای نمایشگاهیی خوشایندی به این خانهی ساده داده بود.
کف خانهاش موزائیک بود. موزائیک نه پارکت، نه موکتِِ پرزدار، نه سنگ، نه پارکت، نه سرامیک. که آنوقتها همهی اینها هم بود. خوبش هم بود.
نه دکوراتوری این خانه را چیده بود نه آرشتیکتی طرح آن را زده بود. چیزی که امروزه به آن میگویند سبک مینیمال، خانم ژنیک چهل سال پیش در خانهاش اجرا کرده بود.
محیط خانهاش آرامش عجیب و غریبی به من میداد. غریب برای آنکه نمیدانستم این حس چگونه از اشیا به من میرسد. مگر میشود اشیاء با آدم حرف بزنند؟ مِهرشان فوری در دل میرفت و به آنها جان میداد. مِهرشان صامت بودنشان را گویا میکرد. مبلمان ساده و تمیز از قناعت و سلیقه میگفتند، از وقارِ تنهایی صاحبشان.
دست و دوختش را پسندیدم. لباس مجلسی، کت، شلوار، مانتو و حتی پالتوی دو رو را با ظرافت میدوخت. موقع پرو، لباس اگر ایرادی داشت با خوشرویی میپذیرفت. دو بار سه بار رفع اشکال را برای یک لباس میپذیرفت. نه برای من، برای همه همین کار را میکرد.
غرغر نمیکرد. خودش تمایل داشت لباسی که میدوزد بدون عیب باشد. میگفت:
«ایرادِ لباس گُوناه مشتری نیس. گَ هی پارچه لَاج میکند، واقتایی بَدَن با الگو کنار نمییَیَد، شَایَد وقتی دستِ خیاط خسته باشه. اَدَما با لباس، تصویری از خوداشان را به جَهَن نشان میدهند. زندگی پر از عیبهای جورواجوره، میخَم چیزی که از خَنَم بیرون میره، دستکم کَمی بیعیبتر از زندگی باشه.»
او مراقب این تصویر بود بیآنکه مشتریهایش بدانند. و میدانست من چقدر از این دقت خوشم است.
خانهاش تلفن نداشت. هر دفعه برای بار بعدی وقت میگذاشت.
وقتی برای انتخاب مدل، پرو یا تحویل لباس میرفتم، خانهاش از عطرِ دلپذیر قهوه پر بود. مِحبتش را با فنجانی قهوه و شکلاتهای قلمبهی پوست سرخابی، به من ثابت میکرد.
ایام کریسمس و ژانویه اگر گذارم به خانهی او میافتاد درخت کاج تزیین شدهاش کنار سالن بود. ساده و زیبا. بیریا بیتشریفات. خود درخت اینها را به من القا میکرد.
گاهی ابیگیل خانم هم پیشش بود. ابیگیل یهودی بود، متشخص و مهربان. همسن و سال خانم ژنیک.
دوست داشت لباسهای شبش با آن پارچههای گرانبها را خانم ژنیک برش بزند.
آن روزها فهمیدم لازم نیست، مسیحی باشی یهودی یا مسلمان تا زیبایی کریسمس را بفهمی. مسیحیت را از کتاب و کلیسا که نه، از درخت کاج خانهی خانم ژنیک شناختم. درخت کاج مظهر امنیت و مسالمت میشد، حتا برای یک روز.
یادم نمیآید کودکی و نوجوانیام در اهواز درخت کاج تزیین شده، دیده باشم. درخت کاج مظهر همبستگی من شد با دو دین دیگر. خانم ژنیک سببش شده بود.
خانم ژنیک اول طرح لباس را میزد. نقاشیاش هم خوب بود. همان اول کار مدل لباس و فرمش روی بدنِ طرف را، پیشبینی میکرد. میگفت خیاطی را از یک خانم پناهندهی لهستانی که از دوران جنگ جهانی دوم در اصفهان مانده بوده، یاد گرفته است.
پسرم به دنیا آمد. دو ساله که شد گاهی دو تایی خانهی خانم ژنیک میرفتیم.
بعدها که دختر اولم به دنیا آمد او را میبردم.
محیط دلپذیر خانهاش بچهها را هم آرام میکرد. چند تکه پارچه با یک سوزن و نخ به دخترم که دو ساله و نیمه بود میداد تا او را هم مشغول کند. دخترم هم تند و تند میدوخت، برای عروسکش. یک روز گفت: «نَهید جَان آخرش این دوختارِت راقیب من میشه. گفته باشما.» و قهقه خندید.
پسرهای خانم ژنیک به فاصلهی کمی از هم ازدواج کردند. لباس عروسی عروسهایش را خودش دوخت. هر بار نشانم میداد. فکر میکردم خانم ژنیک در یک اتاق کوچک که تازه یک میز بزرگ و صندلی هم داشت چطور این لباسهای زیبا را درمیآوَرَد.
***
پنج سال از رفت و آمدم به خانهی او میگذشت. خانوادهاش مرا کامل میشناختند.
روزی برای انتخاب مدل رفتم. چهرهاش گرفته و عصبی بود. بسیار. هیچ وقت او را اینگونه ندیده بودم. هیچوقت. حرکات عجولانهاش، لرزش دستهایش، دهنکجیی بود به آن همه آرامشی که قبلن از او دیده بودم. نمیتوانست پنهانش کند.
فهمیدم نه با من که با همه این جور شده. ابیگیل خانم را هم، دیگر نمیدیدم.
بیحوصله شده بود. شدید. کار میکرد اما در سکوت. دقتش همان بود. اما دیگر همکلامم نمیشد. کارم را زود انجام میداد. فوری خداحافظی میکردم. حوصلهی پذیرایی قهوه را نداشت. اخلاق مرا خوب میدانست، میدانست تا خودش چیزی نگوید من چیزی نمیپرسم.
فهمیدم شوهرش مریضی سختی دارد. خودش گفته بود. گاهی صدای شوهرش از اتاق خواب میآمد. دل درد شدیدی پیدا کرده بود. سرطان پیشرفته.
طبیعی بود که فکر کنم دگرگونیِ اخلاق خانم ژنیک برای شوهرش است.
بود. اما، نه نبود.
بعد از فوت شوهرش خانم ژنیک به وضوح عصبیتر شد. کار قبول میکرد با دقت هم میدوخت اما حواسش به اطراف نبود. دستان هنرمندش کار میکردند. همان جور ظریف و دقیق.
اما در یک دنیای دیگری بود. میترسیدم. رویم نمیشد علتش را بپرسم. اما خیلی دلم میخواست بدانم.
روزی بعد از پرو لباسم، آمادهی برگشتن بودم که خانم ژنیک زد زیر گریه. حالم بد شد. او همسن و سال مادرم بود. خودش خجلزده شد. فقط گفتم: «ببخشید چیزی شده؟»
با هقهق گفت: «دخترم عاشق شده.» متعجب شدم. کجایش بد بود؟ آسمان که به زمین نمیرسید. شاید چون هنوز دخترش دو سه سال مانده به دیپلم گرفتنش، نگران بود. درست است که آن زمان عاشق شدن تابو بود اما سبب این همه اضطراب نمیتوانست باشد.
وقتی از زبان خانم ژنیک شنیدم که دخترش عاشق یک پسر مسلمان شده، همهی آن نگرانیها برایم قابل لمس شد.
برای ارامنه پذیرفتن وصلت با یک غیر ارمنی گناهی نابخشودنی بود. طرد شدن از خانواده را در پی داشت. خودش به من گفت.
برای همین بود که خانم ژنیک به یک باره تغییر رفتار داده بود. دخترش را بارها دیده بودم. گاهی توی اتاق کار مادرش میآمد با سینی قهوه و شکلات. خوب در خاطرم مانده. بسیار مؤدب و زیبا بود.
دخترِ خانم ژنیک تمام معیارهای یک صورت بینقص را داشت. بیبرو و برگرد. اندام متناسبش زیبایی چهره را دو چندان میکرد. آن زمان شانزده هفده ساله بود. همیشه فکر میکردم شاید روزی روی جلد مجلههای مد او را ببینم.
عاشق شدنش به کنار. عاشق یک پسر مسلمان شدن را نه پدر و نه مادر و نه برادرهایش نمیپذیرفتند. خانم ژنیک گفت شوهرش از وقتی ماجرا را میشنود سرطانش عود میکند. او نمیپذیرفت که سرطان کُشنده است. میگفت دخترمان پدرش را دق داد.
نمیتوانستم خانم ژنیک را قانع کنم که عشق مذهب و ملیت نمیشناسد. نمیتوانستم بگویم لااقل حال که این اتفاق افتاده آن قدر از آن بحران نسازد. نمیتوانستم بگویم بنشینند و منطقی با دخترش و پسرِ مسلمانِ عاشق، حرف بزنند.
خجالت میکشیدم. نه میپذیرفت و نه من از رسم و آئین آنها چیز زیادی میدانستم.
تقریبن تمام فامیل و آشنا، آنها را کنار گذاشته بودند و این بیشتر به بدخلقی زن بدبخت دامن میزد.
خانم ژنیک باز هم برایم حرف زد با اشک و حسرت.
فکر نمیکردم موضوعشان این قدر بغرنج باشد. زیر لب فقط گفتم: «حالا که اتفاقی نیفتاده فقط عاشق یکدیگرند، اوج جوانیشان است، حالا اشکالش چیست ازدواج با مسلمان؟ تازه شاید این عشق از سرشان بیفتد شاید …»
اما خانم ژنیک جوابی نمیداد. حسم میگفت باز هم چیزی را پنهان میکند.
خیلی بعد فهمیدم.
ضربهی نهایی این بحران با یک نامه بر بدن خانم ژنیک فرود آمده بود. دخترش در یک روز یکشنبه که مادرش کلیسا بود، نامهای نوشته بود و گفته بود که با پسر عاشق فرار میکند برای همیشه. نوشته بود که مادرِ پسر او را به یک دفترخانه میبرد و رسمن عقد میکنند. پیش از عقد هم مسلمان میشود و بعد هم از اصفهان میرود.
دخترش خیلی چیزهای دیگر هم به او نوشته بود. من تا همین حد فهمیدم باز هم از زبان خود خانم ژنیک. صراحت در دردِ دلش با من آشکار بود. گفت که نتوانسته با هیچ دوست و مشتری اینگونه حرف بزند. حتا با ابیگیل خانم.
خانم ژنیکِ در آستانهی دیوانگی، تنها و بیپناهتر شد.
تصمیم گرفت مهاجرت کند. پیش مادر و خواهر و برادرش.
کارهایش زود درست شد.
خانهاش را جمع و جور کرد و رفت.
شماره تلفن خانهام و آدرس دقیقم را گرفت.
قرار شد بلافاصله که در خانه یا آپارتمانی مستقر شد بمن زنگ بزند یا نامه بدهد. که هیچوقت خبری نشد. هیچوقت.
پسرهایش هم از آن خانه رفتند. گهگاه از خانمهای ارامنه که فروشندهی بوتیک یا فروشگاهی بودند، اسم و فامیلش را میگفتم. هیچکس نمیشناختش.
میدانستم لسآنجلس است. فقط. این را هم، خودش گفته بود. خانوادهاش آن جا بودند.
طلبی از او نداشتم اما او خودش طالب ارتباط با من شده بود.
سالها گذشت. چند وقت پیش به طور خیلی اتفاقی خبری از خانم ژنیک شنیدم؛ در یک سالن آرایش. آنجا با یک خانم ارمنی حرف میزدم. حرف به حرف شد. میشناختش. فامیل نزدیک خانم ژنیک بود. گفت که عکسش را هم در گوشی موبایلش دارد.
ای خدا.
از دهان باز و هاج واج شدنم فهمید چقدر با او صمیمی بودهام. گفتم که چقدر لباسهای زیبا برایم دوخته است.
خاستم عکس خانم ژنیک را نشانم دهد. مِن مِن کرد. اینپا و آنپا. توی هم آوَرد. اصرار کردم. آرام گفت: «حالا که این قدر مشتاق هستین و دوستش داشتین از دیدن عکسش ناراحت نشینها؟ او بشدت مریض است…»
یعنی چه؟ مریض باشد یا نباشد فقط عکسی از او میخاهم ببینم. مطمئنش کردم. دیدم عکس را.
ای وایوای وای. قیافهی خانم ژنیک بدجور دِفرمه شده بود، کج و کوله. بیقواره. آلزایمرِ شدید، پوستش را کنده بود.
فهمیدم هیچکس را نمیشناسد. در یک مرکز ایرانی سالمندان به طرز خاصی پرستاریش میکنند. دستانش را میبستند. پاهایش را. هیچ چیز خوب و بد را نمیفهمید.
دخترش هم به خاطر مادرش امریکا رفته بود. با دو فرزندش و شوهرش. همان پسر مسلمان عاشق؛ همانی که بعد از سالها عشق و وفایش را ثابت کرده بود.
فهمیدم گاهی دخترش به مرکز میرود و چند ساعتی را با او میگذراند. اینها را از همان آشنایش شنیدم.
فهمیدم از همان زمانی که امریکا میرود، آلزایمر رُخی به او نشان میدهد. وجود مادر و نزدیکانش، نه تنها غم فرار و ازدواج دخترش را برای او کم نکرده بلکه او را در یک حزن عمیقی فرو برده بود.
پس برای همین مرا از یاد برده است؟
شماره تلفن مرکز را گرفتم. این بار با روی باز شماره را داد. فهمید چقدر تحت تاثیر قرار گرفتهام.
حالم بد شده بود. قیافهی خانم ژنیک جلوی رویم بود. ضربهی ازدواج دخترش، ناکارش کرده بود.
من در خانهی اجارهای خانم ژنیک، در اتاق کار کوچک او، همبستگی بین ادیان را حس کردم. از بیریاییاش با منِ مسلمان و خانم ابیگیلِ یهودی.
پس چرا خانم ژنیک ازدواج دخترش را با یک مسلمان برنتابید؟ چه معضلی بود؟ با آن منطقی که در او سراغ داشتم چرا نتوانسته بود خودش را قانع کند؟ چرا آن همه خجل و سرافکنده شده بود؟
***
مردد بودم که زنگبزنم. او که دیگر مرا نمیشناسد. پس برای کی بزنم؟ که چه بشود؟
به یاد خاطرههایی که از او داشتم به یاد درخت کاج خانهاش. از روی لباسهای زیبایی که برایم دوخت، میشناسمش هنوز.
زنگ زدم. خانمی برداشت. اسم و فامیلم را گفتم. فهمید ایرانی هستم. به فارسی حرف زد. سراغش را گرفتم. گفت: «سرکار خانم میدانید که ایشان چه شرایطی دارند؟» گفتم که میدانم. گفت: «چه نسبتی با ایشان دارید، یعنی واجب است در این شرایط ببینیدشان؟ تحملش را دارید؟» گفتم که دوستش بودهام ومیخاهم ببینمشان. قبول کرد. فهمیدم خیلی از آشناهایش تحمل دیدنش را نداشتهاند.
گفت که ده دقیقهی دیگر زنگ بزنید.
زدم. ویدئویی.
گوشی را روبروی خانم ژنیک گرفت. خدایا از چیزی که چند روز پیش در عکس دیده بودم به مراتب بدتر بود. چشمهایم پر اشک شد. خانم ژنیک دست و پا بسته روی ویلچر بود. پوست و استخوان. فقط تهِ ته قیافهاش را شناختم. از چشمها و لبهایش.
صدایم را شنیدم:
«خانم ژنیک قرار بود به من نامه بدهید پس چه شد؟ میدانید چقدر منتظر بودم؟ فکر کردم با من قهرید. میدانید لباسهایی را که برای جشن عروسی برادرم و خواهرانم دوختید هنوز به یادگار دارم؟ خانم ژنیک فردا کریسمس است نمیخواهید قهوه و شکلاتی مهمانم کنید؟ کریسمس مبارک. خاهش میکنم چیزی بگویید خانم ژنیک خانم ژنیک …» دیگر نتوانستم، بیشتر از این چند جمله چیزی بگویم.
خانم ژنیک خیره شده بود پلک نمیزد. با سختی تکانی به دست و پاهای بستهاش داد. لبهایش چند بار لرزید و باز و بسته شد. دوباره به زحمت بازشان کرد.
گفت: «نَهید جَان تویی؟» همین.
آه آه. خدایا خدایا، خانم ژنیک برای یک لحظه بهیاد آوردم. پس او میشناسدم هنوز. از یادش نرفتهام. پس این شناخت دو طرفه است. خدایا …
پرستار جیغ کوتاهی کشید. فهمید اسمم را درست گفته است.
خانم ژنیک بعد از مدتها حرف درستی زده بود.
اشکهایم سرازیر شد.