داستان کوتاه «هاشم» از زهره بیکی

اصلا چطور شده بود؟ شاید آن زمان یهو دلم برایش سوخت. یادم هست، چشم‌هایش را به من دوخته و بی‌حرکت جلوی پایم نشسته بود.

ناله می‌کرد؟ اما نه، شاید هم گریه می‌کرد. هرچه بود نتوانستم بی‌تفاوت از کنارش بگذرم و او را نادیده بگیرم.

خم شدم و از روی زمین گرفتمش. مقاومتی نکرد‌ و خودش را به من چسباند، و پاهایش را در خود جمع کرد.

وقتی دستم را روی بدنش کشیدم به خود می‌‎لرزید. ترسیده و هم سردش شده بود

مدتی در همان حالت چسبیده به لباس وشکمم که با نفس کشیدنم بالا و پایین می‌رفت، به او خیره شدم. حس مادرش را برایش داشتم که در آغوشم آرام گرفته است.

اگرآنجا ولش می‌کردم، قطعن آن شب از سرما می‌مرد.

می‌دانستم مادرم با آوردنش به خانه مخالفت می‌کند. قلبم برایش تپیده بود. باید کاری می‌کردم.

لباسم را همان‌طورکه هنوز به آن چسبیده بود به سمت بالا کشیدم. کمی ترسید و ناله‌ایی کرد. با بالا آمدن لباس آن را رویش کشیدم. کمی که گذشت دوباره آرام گرفت.

وارد خانه که شدم، پدرم در حال تماشای تلویزیون بود. مادرم هم اطراف دیده نمی‌شد. شکمم را به داخل فرو بردم که برجستگی‌اش از روی لباسم توجه پدرم را جلب نکند. سلام کردم  و از کنارش رد شدم. غرق در تماشای فوتبال بود، طوری‌که بدون اینکه چشم از تلویزیون بردارد جواب داد و من سریع داخل اتاقم شدم.

اززیر لباس درش آوردم. ملحفه را گوشه اتاقم پهن کردم و آن را طوری درست کردم که شکل گهواره به خودش گرفت، وبعد داخل آن گذاشتمش.

آنگاه به او خیره شدم. کوچولوی دوست‌داشتنی‌ای بود، با دو چشم تیله‌ای، موهایی به رنگ کرمی، سیاه، وخاکستری. یک طرف صورتش کرم و طرف دیگرآن سفید بود. جوری‌که تمام گربه‌‌‌ها محل می‌توانستند پدرومادرش باشند.

می‌دانستم چند خیابان دورتر از خانه‌ی ما مغازه‌ایی وجود دارد، که می‌توانم از آنجا برایش غذا بخرم.

در کشوی میزم را باز کردم و به پولهایی که دیروز پدرم برای ماهیانه داده بود، نگاه کردم.

باید می‌رفتم برایش غذا می‌خریدم، می‌دانستم خیلی گرسنه است.

هنوز لباس‌هام تنم بود. تمام پول‌هایم را بدون اینکه بشمارم، داخل جیبم گذاشتم و از خانه‌ی بیرون آمدم. و دوان دوان خودم را به مغازه رساندم.

مغازه بسته اما چراغ‌های داخل روشن بود. نمی‌خواستم دست خالی برگردم. پس منتظر ماندم تا مغازه باز شود.

آنگاه از شیشه‌ی مغازه به داخل نگاه کردم. آنجا کیف‌هایی به رنگهای مختلف، ظرف غذا، وسیله‌ی بازی و… دیده می‌شد.

غرق در تماشای وسیله‌ها شده بودم، که مغازه‌دار از راه رسید.

پسر جوانی بود. نزدیک در آمد و آن را باز کرد و داخل شد.

موهای فرِ نسبتا بلندی داشت. با وجود هوای سردِ آذرماه تی‌شرت نازکی تنش بود.

بازوهایش پر و ورآمده بودند و سمت راست گردنش یک گربه تتو کرده بود.

وارد مغازه شدم با خوشرویی با من برخورد کرد.

در حال تعریف کردن ماجرا برایش بودم، که یهو از زیر میز یک گربه پشمالوی سفید رنگ با سیبل‌های بلند روی میز آمد و بعد پرید روی شانه‌اش. کمی بعد رفت و زیر میز پنهان شد.

او راهنمایی کرد که چه ‌کارهایی باید انجام بدهم و من چیزهایی که لازم بود مثل غذا و ظرفش و… برایش خریدم.

اسمش را هاشم گذاشتم.

مدتی بدون اینکه کسی متوجه شود در اتاقم نگهش داشتم.

وقتی از مدرسه می‌آمدم، تا من را می‌دید شروع می‌کرد به میو میو کردن.

من هم برایش از مدرسه می‌گفتم. از اینکه در آن روز چه اتفاقهایی برایم افتاده است.

درباره‌ی مسابقه فوتبال و تیم مدرسه هم برایش حرف می‌زدم.

گاهی کنارم روی تخت دراز می‌کشید و کامل به حرفهایم گوش می‌داد و گاهی هم گوشش بدهکار هیچ چیز نبود و فقط شیطنت می‌کرد.

وقتی بالای کتابخانه می‌رفت، من هم از همان پایین نگاهش می‌کردم و با او حرف می‌زدم.

یک روز تا در را باز کردم که بیرون بروم، هاشم از زیر پاهایم سریع رد شد و از اتاق بیرون امد.

بازیگوشییش گرفته بود. من دنبالش می‌کردم و او هم  از این مبل به آن مبل می‌پرید.

آن وقت مادرم از سرکار آمده و تازه دوش گرفته بود. وقتی با حوله‌‌ی روی سرش از حمام بیرون آمد تا چشمش به من و او افتاد جیغ بلندی کشید. طوری که هاشم خشکش زد، نگاهی به مادرم کرد، و سریع به بغل من پرید.

مادرم عصبانی شده بود و گفت: «فرهاد همین الان اینو از اینجا میبری بیرون. شنیدی چی گفتم؟»

گفتم: «مامان ازت خواهش می‌کنم. ما با هم دوست شدیم. اون کسی رو نداره. بذارید نگه‌اش دارم. قول می‌دم از این به بعد هر کاری شماها بگید انجام بدم. فقط اون پیشم بمونه.»

او به هیچ وجه راضی نشد. تا جایکه التماس با گریه هم کاری از پیش نبرد.

دلم نمی‌آمد و نمی‌توانستم به این راحتی ولش کنم.

اما مادرم گفت: «اگه این کار رو نکنی؟ خودم هر وقت نیستی اونو از خونه بیرون می‌کنم».

بغلش کردم و با هم از خانه بیرون رفتیم. تمام مسیر در آغوشم بود و به اطراف نگاه می‌کرد. زیر دست‌هایم قلبش تندتر از قبل می‌زد.

به مغازه فروش وسایل حیوانات که رسیدیم، از شیشه مغازه داخل را نگاه کردم.

پسر صاحب مغازه با گربه‌اش با یک چوب نسبتا بلند که سر آن چیزی شبیه پر بود، بازی می‌کرد.

مدتی محو تماشای پسر با گربه‌اش شده بودم، آن وقت به هاشم نگاه کردم، او هم در آغوش من آرام بود و به آنها نگاه می‌کرد.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

16 اردیبهشت 1402

16 اردیبهشت 1402

24 خرداد 1400

24 خرداد 1400

13 فروردین 1404

13 فروردین 1404

یک پاسخ

  1. من صدای مامان استاد رو شنیدم که می فرماین من کجا گفتم هاشم رو می‌اندازم بیرون؟ چرا ماجرا را تحریف کردی؟ حالا درسته می گن داستان دروغیه که راست رو میگه، ولی دیگه این همه دروغ لازم نبود، بود؟

    بداهه‌ای بعد از خواندن این داستان 🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *