داستان کوتاه «هاشم» از زهره بیکی
اصلا چطور شده بود؟ شاید آن زمان یهو دلم برایش سوخت. یادم هست، چشمهایش را به من دوخته و بیحرکت جلوی پایم نشسته بود. ناله
اصلا چطور شده بود؟ شاید آن زمان یهو دلم برایش سوخت. یادم هست، چشمهایش را به من دوخته و بیحرکت جلوی پایم نشسته بود. ناله
اول خیابانها را کُشت. بعد صداها را. بعد آدمها یاد گرفتند از هم بترسند، طوری که انگار هر آغوشی یک اسلحهی پر بود. من از
یه رگ آبی از مچ اومده تا تپه ونوسش. دستش را توی دستم جابهجا میکنم. با شستم محکم میکشم رو رگِ آبی. کف دستش سفید
«بی چراست گل میشکفد چون میشکفد اندیشهٔ خود نمیدارد نمیپرسد آیا میبینندش» -آنگِلوس سیلِزیوس در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای