هر هر روز شعری دربارهی یک پنجرهی شیشهشکسته مینویسد.
به آدمهایی که تلفنی حرف میزنند بیشتر خیره میشود.
معتقد است اگر گربهها و پرندههای شهر هنوز زندهاند یعنی آلودگی هوا هنوز چندان مهلک نیست.
میگوید اعداد همه چیز را از مزه میاندازند ولی برای چارهسازی گریزی از آنها نیست.
نگاه کردن به جلد کتاب را هم نوعی مطالعه میداند.
فقط پیرهن سفید میخرد و تنها زمانی هر پیرهن را به تن میکند که به حد کافی با ماژیکِ ضدآب رویش خطخطی کرده باشد.
سخت مصمم است برخی کلمات را واجبیمال کند و پشموپیلشان را بسترد.
دستخطش را دارای همان جادویی میداند که تنها در رایحهی قهوه وجود دارد.
دوست دارد دوستانی داشته باشد شپشو؛ با شپشهای واقعی در مو.
اگر نجار میشد فقط صندلی میساخت و هر صندلی را با کاتالوگی دربارهی «انواع باسن» میفروخت.
پدر و مادر همهی دوستانش را به یک شکل خاص و ثابت تصور میکند، حتا اگر ایشان را دیده باشد و تفاوتشان را دریافته باشد.
میگوید با نچیدن میوههای یک درخت بهش میفهمانی فقط به خاطر میوههایش دوستش نداری.
از شدت عشق یکسانش به دایره و مثلث، بارها به آغوش مربع غلتیده است.
سخت معتقد است که گوشی برای جواب ندادن ساخته شده.
حس میکند در هر کتاب خوب زنی زیبا خفته است.
میگوید قلب را با واژههای زیبا بهتر میتوان آراست.
میپندارد اگر از دستور زبان سرپیچی نکند ناراحت میشود؛ هم خودش هم زبان.
هنوز هم گمان میکند از نگریستن به ابرها میتوان طرفی بست.
همهی داستانهای جنایی را در هوایی گرگومیش تصور میکند.
گاهی برای باد دهنکجی میکند و ادایش را درمیآورد.
اینکه چهل درصدِ دیانایِ موز و آدمیزاد عین هم است را موضوعی عرفانی میپندارد.
پیادهروی را تقریبن به هر چیزی ترجیح میدهد جز نوشتن.