موسا اساسی مینویسد:
«کنارهجویی بیاموز. تنهایی بهتر از آن است که به هر معاشرتی تن بدهی.»
اما این حرف را، لااقل با این چهربندی، اصلن دوست ندارد. کهنه است؛ عینهو هزاران حرف بیمایه که در اینستاگرام و تلگرام و ایکس ریخته زیر دستوپا. تف به کلیشه.
نوآوری دشوار است و درد اینجاست که گاه نو بودن به بهای خود نبودن است؛ یعنی باید چیزی بگویی برخلافِ باورت، تنها برای آنکه حرفی تازه رو کرده باشی.
البته درستش این است که به حرف آلن روب گریه گوش بدهی که گفت:
«نویسندهی راستین چیزی برای گفتن ندارد، تنها شیوهای برای گفتن دارد.»
یعنی بگرد لباس نویی پیدا کن برای همان تنِ همیشگی. صائب سرود:
«یک عمر میتوان سخن از زلف یار گفت
در بند آن نباش که مضمون نمانده است»
اما اجرای این حرف به این سادگیها نیست.
انتخاب تو اغلب بین نو و کهنه نیست که این عین انتخاب میان خوب و بد است که چندان دشوار نمینماید.
موقعیت بغرنج هنگامیست که باید بین نو بودن و خود بودن یکی را برگزینی. وقتی نو هستی خود نیستی و وقتی خود هستی نو نیستی.
حالا کدام یک؟ «اینو تحلیلش کن.»
2 پاسخ
من میخوام که خودم باشم واقعی باشم و به خود واقعی که هستم وفادار بمونم تا اینکه نو باشم و هر بار رنگ عوض کنم بخاطر خواسته آدمایی که واسشون حتی ممکنه مرده و زنده بودنم مهم نباشه
سلامت باشید مریم جان. 🌼❤️