«من کلمات شما را نوشیدهام، واژههای ترش شما را دوستتر دارم. سینهی من پر از سرودههای شماست. یکسره میچرم و دم به دم شعلهورم. من واژههایم را شیر میدهم؛ کلماتم را خودم بزرگ میکنم. آنها را در آغوش میگیرم و برایشان لالایی میخوانم.»
-محمد صالحعلاء، دست بردن زیر لباس سیب، ص۹۴
در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کردهاید.
برای آشنایی با شیوهی نگارش گزارش نیک و مطالعهی نمونههای متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.
چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک
میتوانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسندهساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداختهاید:
حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.
بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.
یکی از آموختههای قبلیمان را از نو مرور کنیم.
دستِکم یک کلمهی تازه به دایرهی واژگانِ فعالمان بیفزایم.
ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه همرسان کنیم.
چند نکتهی دیگر:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، لینک آن را هنگام ثبت کامنت، به شکل زیر، در قاب «وبسایت» ثبت کنید:
https://t.me/shahinkalantari
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابهلای کارهایمان چند سطری دربارهی هر تجربه قلمی کنیم. اینطوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمیشود. تنها کافیست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمعبندی و ویرایش خردهیادداشتهای روز گزارشمان را بفرستیم.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علیپور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی | علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنالنویسی)

45 پاسخ
۱۳ آبان ۱۴۰۵
سالواژه: پیوستگی🐜
برای آزمایشم باید ناشتا میبودم. تا زمان رفتن به آزمایشگاه فرصت را غنیمت شمردم و صفحات صبحگاهیام را نوشتم. چنان غرق آزادنویسی شده بودم که وقتی برگشتم و ورق زدم، دیدم به صفحهٔ چهارم رسیدهام
به لطف استاد کلانتری و تأکید و تشویقهای ایشان به آزادنویسی و نوشتن صفحات صبحگاهی روزبهروز ذهن و قلمم در نوشتن روانتر میشود.
آزمایشگاه شلوغ بود. از دستگاه نوبتدهی شمارهٔ ۲۰۴ را گرفتم. درحالیکه هنوز شمارهٔ ۱۴۵ را صدا زدند. چارهای جز انتظار نداشتم. گوشیام را بیرون آوردم فایل کتاب «مادران و دختران» مهشید امیرشاهی را باز کردم و شروع به خواندن کردم. هم زمان زودتر گذشت و هم هشت صفحه از رمان را خواندم.
وقتی متصدی آزمایشگاه مشغول گرفتن نمونهٔ خونم بود. یاد مادربزرگم افتادم. هر وقت میخواستند از او آزمایش خون بگیرند، میگفت: «اینا خونای ما رو ذخیره میکنن برای بیمارستانها و مریضاشون.»
هرچه پدرم توضیح میداد: «نه مادرجان این خونها به درد آنها نمیخوره برای اون نیازها بان خون هست.»، فایدهای نداشت. تازه بعد از آزمایش که یک سرنگ خون داده بود تا دو، سه روز خودش را به گوشت قرمز میبست که خون ازم گرفتن و کم خون شدم و با این حساب هر بار فاکتورهای آزمایشش بالاتر میرفت اما کو گوش شنوا.
قسمت دیگری از داستانم را ویرایش کردم.
کلاس داشتم و استاد از روند پیشرفت رمانم راضی بودند. من هم از شنیدن این رضایت چه کیفور شدم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. آزادنویسیام به نوشتهای تبدیل شد که آن را برای کانالم آماده و منتشر کردم.
بعد هم همراه جمعی از دوستان به تماشای فیلم «فیلم فراماشینEx Machin» نشستیم.
✨️🔮از جهان کوانتوم تا ذهن مصنوعی
آیا ماشین میتواند اگاه باشد؟
#گزارش_نیک
✍زری قوام
– صبح رفت کلاس خیاطی. آنجا متوجه شد که استادش شاگرد ایدهآلش را پیدا کرده. یک دختر بچسب و آرام که ظریف و تمیز کار میکند. خودش که پارچه هیچی، دهانش را هم ندوخته رفت. آنجا گفت و خندید و خنداند. البته آنچنان هم پرخنده نبود. یک نفر گریه کرد. استاد بهش گفته بود کارش غلط است و غلط و غلط و او گریه نکرد. اما وقتی گفت کارش درست است او گریست. نه اشک شوق ها، فکر میکرد استاد از شدت غلط بودن کارش، با عصبانیت میگوید درست است. وی که نمکدانیست برای خودش سعی کرد با شوخی و خنده جو را عوض کند. شاگرد جدید نیز با محبتش به میدان آمد. موفق شدند. او چند پارچه هم برد که استاد برایش بدوزد.
– موقع برگشت از کلاس یک سر رفت کافینت تا کارش را پیگیری کرده باشد. دلش درد گرفته بود از گرسنگی. صبحانه نخورده بود و با لقمهای قرص داده بود پایین. رفت به نانوایی فانتزیِ تازهبازشده و برای خودش یک عدد شیرینی و یک نان بربریِ گردِ بزرگ گرفت. رفت خانه و چای را گرم کرد و نیمرو زد و خورد.
– سه ساعتی خابید و سعی کرد خستگیها را تا حد ممکن از تن در کند.
– بیدار شد و ساعت ۴ ناهار خورد. رفت به وبینار الهه. پس از مدتها آن هم. باز هم پذیرایش بودند و گرم استقبالش کردند. الهه از وسعت و عمق گفت. بحث جذابی بود. لباسهای الهه خیلی خوشرنگ بودند.
– دیر رفت نویسندهساز و زود برگشت. چای دم کرد تا با مامان بخورد و بعدش هم زدند بیرون. رفت تا لباس بخرد برای خودش. یک پالتوی مشکی که آستر نارنجی داشت چشمش را گرفت اما قدری گشاد بود. هنوز هم فکر میکند که اشتباه کرد نگرفتش و جای دیگر مجور شدند گرانتر بپردازند.
– ده دقیقهای دیر رسید و با تاخیر رفت وبینار شیما. به وبینار مبینا هم نرسید. بعدش هم وبینار آقای چپانی بود و خطخطی ندا احمدی. تمامشان را شرکت کرد. فکر میکرد امروز حداقل برگهها را صحیح کند اما الآن خابش میآید.
– ساجده پوسترهای نهایی را برایش فرستاد. او هم کانالش را زد و متن پست را آماده کرد. استرس جنگ و قطعی نت باعث شد که زودتر پوسترش را هوا کند. خب دیگر نمیشود دکمهی برگشت را زد. به درک یه چیزی میشود دیگر.
سه صفحهی صبحگاهی و فهرستِ کارهایم را نوشتم.
تذکرةالاولیا خاندم.
طراحیتمرین کردم و بعد یوگا.
حافظ با این شعر تشویقم کرد به رونویسی:
در خراباتِ مغان گر گذر افتد بازم
حاصل خرقه و سجاده روان در بازم.
در آزادنویسی از آموزههای تمرینجا بهره بُردم.
فهرستِ کلمهبرداری با هیهات، هیر و ویر، نادلپسند، یار غار، هستیانه، خازن میکده و بشاش، پُرمایهتر شد.
دست بردن زیر لباسِ سیب از صالح علا را در نویسندهساز دوست داشتم.
آزادانه با استاد و دوستان نوشتیم.
من در دلِ جمعی که با خودکار و کاغذ نامأنوساند، نوشتم. به قولِ خودشان وقتی برای سر خاراندن ندارند چه برسد به این جنگولکبازیها.
خسروخوبان به پایان نزدیک میشود. چه بیباک میتازد به وضعیتِ ایران در آستانهی انقلاب، به تندرویها و خرافهزیستیها.
داستانهای چخوف را دست گرفتم. برسبیلِ اتفاق، احصاییهی تحصیلی، پوزکوزهای، اعضای صورتش میشتافتند که به دماغ برسند، حیرتزدهام کرد.
هر روز یک صفحه از چخوف و شهریار مندنیپور را در برنامه گنجاندهام.
برای پروژهی کارگاه خودواژه وقت گذاشتم.
یک پومودورو هم در خدمت صحنه نویسی بودم.
چهارشنبه را با هملت و مرغابیِ وحشی و تارنوازی به پنجشنبه تحویل خاهمداد.
آیا شوریدهاید؟
سالواژهام: نظم
داستانکوتاه آسایش خانه را تمام کردم. از فلانری اوکانر. بیشتر ترجمهش را دوست دارم.
از کتاب بیست کهنالگوی پیرنگ هم خواندم. ده صفحه. برای ادامهاش باید فیلمی ببینم.
از کتاب برتری خفیف هم خواندم. برای سلامتیام برنامهی کوچولویی ریختم و بهش عمل کردم.
وبینار نویسندهساز را بودم. شعری خواندیم و بعد آزادنویسی. من کمی حواسم بود که چطور مینویسم. البته نه به محتوا. از کلمههایی که برداشتم امروز شوریده بود. اینکه کلمههای شور و ریده را با هم داشت جالب بود. آیا شما شوریدهاید؟ (آیا شورهی سر دارید؟) و بعد ساجده جان از شعر گفت.
تمرین گیتار.
آهنگهای قدیمی پلیلیستم را گوش دادم.
بیشتر درس خواندم. هرچی خواندم علائمش را تو خودم و اطرافیانم دارم میبینم.
انیمهی سایبرپانک را آغازیدم. جهانی از تکنولوژی پیشرفته و بیعدالتیهایی که ایجاد میکند.
امتیاز امروز: ۸
گزارش میگ میگ
خانم فائزه به عرض میرساند:
بنده همچنان در استعلاجی به سر میبرم.
دلم هوای سر کار رفتن کرده. درست است که روزهای آینده دوباره به غلط کردن میافتم، اما احساس حال حاضرم همین است.
کتاب «بارون درخت نشین» را بیشترش را خواندم. خیلیی لذت بردم. از انتخاب نامعمول یک پسر برای زندگی روی درخت و گسترش این ابعاد این انتخاب در زندگی این آدم.
جلسه تمرینجا، الهه علیزاده، نویسندهساز را بودم.
نقد کتاب با الهام فلاح را بودم.
با فرشته حرف زدم برایم حکم تراپی را داشت.
با وبینار ندا نقاشی کشیدم و حکم تراپی را داشت.
یادداشتم را در مورد کتاب در کانال نوشتم و روزنویسی در سایت.
– نبینم داری تنهایی قدممیزنی!
صدای آشنای خندهاش میپیچد تو گوشم. سر میچرخانم شاید ببینمش.
– کجایی؟ میری اداره؟
– نه پشت چراغ قرمز دیدمت. کجا میری؟
ـ هم میخوام از پلهها عکس بگیرم، هم خرید دارم.
– تو دائم مشغول کارای عجیبی، واسه همینم همیشه خندانی.
کمی که گپ زدیم تلفن را قطع میکنم و سرگرم پلهها میشوم. بیچیزی که دندانگیر باشد. بعد از خرید سوپرمارکت راهی داروخانه آن طرف خیابان میشوم. موتوری ظاهراً به عمد ویراژ میدهد تا بترساندم. شکلکی نثار غرغرم میکند. پلههای داروخانه هم فایده ندارد. کرم ضدآفتاب میخواهم. بازاریاب قابلی پشت دخل منتظر است.
– ویتالیر بدون رنگ طوسی
– چند وقته داری استفاده میکنی؟
-حدوداً دو سال
– نمیخوای یه تنوع بدی؟
– نه همین خوبه
بیاعتنا برند خودش را از ویترین میآورد.
– من مشاور پوستم، امروز اینجام. این فوقالعادهست. ویتامین ث داره. روشن کنندهست، اصلا نمیذاره جوش بزنی، اون (اشاره به ضدآفتاب محبوبم) همهش ایرانیه، این تمام موادش فرانسویه.
– ممنون از معرفی محصول. حتما دربارهش تحقیق میکنم.
– کدوم رو میخوای؟
– همون ویتالیر لطفاً.
همچنان دنبال سوژهی عکسم که چشمم میخورد به کلاغی کنار سطل زباله. موجودی جالب و متناقض. زشتِ زیبا. خنگِ باهوش. دلربایِ کریهمنظر. به هم نگاه میکنیم. او از بالای منقار و من از تو دوربین. فاصله میگیرد. آهسته گام میزنم. میپرد روی جدول کنار پیادهرو. هنوزْ من. قایم میشود پشت اگزوز موتورسیکلت. سرک میکشد. هنوزْ من. پشت درخت. هنوزْ من. دوباره میپرد رو جدول. از سماجت به هم تنه زدهایم. میپرد بالا. روی تابلوی «بنبست کاج». هنوزْ من. پف میاندازد لای پرهاش. با منقار نیمهباز انگار غر میزند. هنوزْ من. میپرد بالاتر رو سیم برق. لابد خبر میدهد که چند کلاغ میرسند و بلند قار میزنند تو هوا. هنوزْ من. میپرد از سیم برق، دور میشود تا رسیدن به امنیت «هرگزْ من»
همیشه چهارشنبهها همین بساط است. صبح زود از خانه بیرون پریدن و غروب خسته به خانه رسیدن.
آنقدر گرسنه میشوم که گریهام میگیرد.
آنقدر خسته میشوم که دلم به غذا نمیکشد.
کلاس، کلاس، کلاس.
به فایل صوتی وبینار و تمرینجا گوش دادم.
فیلم «Voicemails for Isabell» که نمیهکاره مانده بود را به پایان رساندم. بخشی از مسیر برگشت را همراه دوستی عزیز قدمقدم طی کردم.
کلمات قشنگم نکند نفرینم کنید فردا حتما جور امروز را میشکم. آنقدر روی صفحه از اینطرف به آنطرف میکشانمتان تا جانتان
در بیاید و فریاد بزنید دیگر بس است.
https://t.me/maryamebrahimi21
امروز قبل طلوع آفتاب بیدار شدم. آسمان تاریک و سکوتِ دلچسبِ خانه.
صبحانهای خوردم و به راز و نیاز پرداختم.
کتاب خواندم.
بعدِ فرستادن یاسمین به مدرسه، چند ساعتی خوابیدم.
بیدارشدم و ناهار شویدپلو گذاشتم.
دیشب باران خوبی بارید و هوا لطافتِ خاصی داشت.
مدتهاست از نوشتن میگریزم. انگار هرچه بیشتر میگریزم، انگشتانم برای نوشتن یخ میبندد.
تصمیم گرفتم برای شروع و دستگرمی به سایت مدرسهی نویسندگی سری بزنم و گرم شوم. با خواندن نوشتههای دوستان یخم آب شود.
مقداری آزادنویسی کردم.
«قمار باز» خیلی کند پیش میرود. اصلاً آثار داستایوفسکی همینگونه است. خشک. برای پایان بردنش جانم به لب میرسد اما باید تمامش کنم.
از خواندنش دست کشیدم و به کتابی که مدتها در کنجِ کتابخانهام خنک میخورد برداشتم. «تربیتِ بدون فریادِ» هال ادوارد را برداشتم و چند صفحهای خواندم. از کلیشهها به در بود و ادامه دادم و نزدیک به یک فصل خواندم.
دفتر طراحی را برداشتم و ادامهی نقشِ درخت در ماه را قلم زدم.
عصر کمی در فضای مجازی چرخ زدم و بطالت بود و دیگر هیچ.
بعد غروب یک چای دم کردم و از حافظ خواندم. بخشی از غزل امروز این بود:
در کوی عشق، شوکتِ شاهی نمیخرند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
.
.
سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و تخت
درویش و امنِ خاطر و کنجِ قلندری
شب مهمان داشتم و خورشت قیمه ریزه با سالاد شیرازی درست کردم.
سالواژه: تغییر
صبحم را با خوردن یک لیوان چای داغ شروع کردم تا گرفتگی ناشی از آلرژیام را بشوید و با خودش ببرد. بعد کمی به گلدان قشنگم رسیدم و رطوبت خاکش را چک کردم. از آنجایی که هوس تهدیگ نان کرده بودم، دست به کار شدم و پلوی زعفرانی با کلی تهدیگ آماده کردم. تعریف از خودم نباشد، نتیجه عالی از آب درآمد و توانستم با خوردن تهدیگ حسابی به خودم حالی بدهم.
بعد از آن، بکوب نشستم و بالاخره کتاب «عناصر داستان» را تمام کردم. خواندنش برایم کمی کسلکننده بود، اما به هر سختیای که بود، تمامش کردم.
خوشحالم که تا حد زیادی به پذیرش این موضوع رسیدهام که باید با اتفاقات و مسائلی که نمیتوانم کنترلشان کنم، همراه شوم. بهجرئت میتوانم بگویم آرامشم را مدیون همین پذیرش هستم. امروز هم بحث عدالت داغ بود و هرکداممان از زاویه دید خودش به این مفهوم نگاه میکرد. در نهایت، به این نتیجه رسیدم که عدالت به معنای واقعی کلمه در دنیا اجرا نمیشود و انسانها ناچارند با این واقعیت کنار بیایند؛ مگر اینکه بخواهند خودشان مجری عدالت باشند که آن هم عواقب خودش را دارد.
امروز کمی ناراحت بودم. به نظرم این دو روز بیش از حد در معرض اخبار ناخوشایند قرار گرفتم و حالا باید دوباره کنترل را به دست بگیرم و از اخبار بد فاصله بگیرم. نمیخواهم آرامشم را که برای به دست آوردنش تلاش کردهام، بهراحتی از دست بدهم.
به امروزم نمره نه میدهم، چون تمام کارهایی که برایم اولویت داشتند انجام شدند؛ از مطالعه و نوشتن رمانم گرفته تا ایدهپردازی برای پروژه جدیدی که حسابی برایش هیجان دارم. فقط یک نمره به خاطر نرفتن به پیادهروی کم کردم. امیدوارم فردا بالاخره بتوانم انجامش بدهم.
صبح کمی آزادنویسی کردم. نوشتن توی لبتاپ برایم راحتتر است تا روی کاغذ. البته هر دو نوع نوشتن را امتحان میکنم. زمانی که دیگر چیزی در دسترسم نباشد توی گوشی مینویسم. دو نوبت پیادهروی کردم. هوای مطبوعی شده بود. نه گرم نه سرد. بیشترِ امروزم به مطالعه کتابِ چیرگی گذشت. البته وسطهای خواندن پشیمان شدم که چرا کتابِ به این خوبی را به صورت الکترونیکی میخوانم. شاید در روزهای آینده یک نسخه از نسخهی کاغذی را بخرم. چون مدل کتاب به گونهای است که باید مدام به مطالبش یادآوری شود. امروز نویسندهساز را بودم. استاد چند نوشته از صالح اعلا خواندند که خیلی لطیف بود و به وجد آمدیم. بعد پانزده دقیقه آزاد نویسی کردیم و دربارهی اهمیتِ کلمه برداری صحبت شد. در ادامه خانم ساجدهی حقپرست دربارهی توجه به ساختار شعر مطالب جالبی مطرح کردند. دمشان گرم. هر هفته این تئوری شعر در چهارشنبهها دنبال میشود.
شرکت در وبینار نویسنده ساز .
از اینطرف و آنطرف وقت کشی و چند خط از کتاب «آدمخواران» خاندن. راستش «ژان تولی» را بهسختی میخانم. عوضش یک جستار نامه در کیفم مانده که برای شروعش تعلل میکنم.
گمانم جستارپرسنم.
بگذریم که هنوز ذهنم در کتاب «حباب شیشه» مانده.
امروز خیلی سرد بود، همه سرماخورده بودند. سرما خوردم. با این که مدتهاست سرما نخوردم، همچنان ممکنست بخاطرش گریه کنم. در هذیانات تبم در کارائیب کاتبم.
پیادهروی کوتاه در پارک.
نوشتن دغدغههای ذهنم در قالب فهرست، برای سبکی قبل از خاب شبانه.
☆ سپاسگزار بودنم.
خاطرهْ همهی زندگی
اگر بدانی چه خوشحالم که این روزها خُردهخاطراتم را مینویسم. امروز خُردهخاطرهی یک وجدان را نوشتم. امروز خُردهخاطرهی یک لالایی را نوشتم. امروز خُردهخاطرهی یک امضاء را نوشتم. امروز خُردهخاطرهی یک رقص را نوشتم. خاطراتِ خوشایندی نوشتم. پس خاطراتم را اشتباه حساب کردم؟ یا همانطور که گفتم باید اول خاطرات ناخوشایند را میدیدم؟ حالا میبینم که چه خاطرات خوبی هم دارم. از کلاسها، از دوستانم، از انسانها.
رنگهای رؤیایی
از ساعت نوزده تا بیست نقاشی کشیدم. الان از جهان دیگری آمدم. یک رنگِ رؤیایی ساختم. رنگساختن و رنگها را دیدن، شصت درصد از هُنرِ نقاشی است. از دو سال گذشته رنگهایی را میبینم که تا قبل از آن نمیدیدم. اینها همان رنگهای رؤیاییند. خیلی محو و نزدیک به سفیدند، به سختی دیده میشوند. ساختنشان هم تکنیک دارد. داشتم ضربهقلم میزدم روی زمینهی بوم که یک خاطره یادم آمد.
خردهخاطرهی یک امضاء
وقتی نقاشی میکشیدم، یادم آمد که آذرماه 1399 زیباترین تابلوی نقاشیم را به شخصی هدیه دادم که میخواست خودکشی کند. اول حرف زدم و کتاب هدیه دادم. بهتر شد اما سرپا و خوب نه. وقتی تابلو را با یک امضاء روی چوبِ پشتِ بوم با دستخطِ لاتین برایش نوشتم، جان گرفت. این تابلو را نصب کرد به محلِ کارش. این همان محلِ کاری است که من از آن اخراج شدم. و او همانی که از شرکتِ خودم، اخراجم کرد. من از شرکتی اخراج شدم که خودم پودرِ سیمانهایش را جارو کردم. تازهساخت بود و کفْ پودر سیمان داشت. آن تابلو، سبکِ امپرسیونیسم و ضربهقلم بود. تابلوی ضربهقلم هرگز تکرار نمیشود. اما پشیمان نیستم، اگر یکبار دیگر هم به دنیا بیایم باز همین کار را میکنم. تا به حال نمیخواستم این کارِ نیک را بگویم اما شاید نگفتن از خوبی هم نقابزدن است. نمیدانم. من با فرهنگِ «نگو، ریا میشود» بزرگ شدم. خیلی هم موافقش نیستم. شاید آنقدر خوبی را نگفتیم که بدی همهجا را گرفت. شاید. من تنها آنچه بعد از ضربهقلمهای نقاشی از ذهنم گذشت را نوشتم. کاش میتوانستم بیشتر از اینها به آدمهایی که قصدِ آسیب به خودشان دارند، کمک کنم.
مزهپرانی و هُنرِ متقاعدسازی
بعد از نقاشی، زنگ زدم به مادرم و گفتم نمیخواهم شام درست کنم. شما املت درست کن. منم عاشقِ املت. گفتم یک دستورتهیهی لوبیاپلو با رشته پیدا کردم، شما برای من املت درست کن و فردا این دستور تهیه را یادت میدهم. اصلن صدای مادرم تغییر کرد. شما فکر میکنید من نمیدانم که مادرم عاشقِ رشته توی برنج است؟ شما فکر میکنید من از هُنرِ متقاعدسازی که دارم، استفاده نمیکنم؟ مامانم گفت چه مدل املتی دوست داری؟ تازه کنارش سبزیجاتِ شستهشده هم گذاشته بود. بله. وقتی هم که گفتم فردا ناهار احتمالن میآیم تا با هم پاستا با دستورتهیهی جدید درست کنیم که دیگر «قربونت برم و بوس» تمام نمیشد که.
تکرار را دستِکم نگیر
خُردهخاطرهی دو دستورتهیهی کیک خاص را هم باید بنویسم. یکی کیکی که دوستم در مؤسسهی زبان پخته بود و با آن کیک، به ما درسِ بزرگی داد. دیگری کیکی که خودم میپزم.
طراحیِ حرکت جدید
بعد هم تمرین رقص داشتم و دو حرکت طراحی کردم. خیلی وقت بود که حرکتْ طراحی نکرده بودم. اگر در ایامِ خاصی هستیم، عذرخواهی میکنم، من با تاریخِ میلادی کار میکنم، از ایامِ مذهبی خبر ندارم. این رقص شباهتی به رقصهای دیگر ندارد. خیلی لذت بردم. حسابی غرقِ حرکات شده بودم. مربیم میگفت از خودت فیلم بگیر، چون طرحِ حرکت فراموشت میشود. بعد هم خُردهخاطرهی کلاس رقص را نوشتم که شاید فردا به اشتراک بگذارم. پرسشنامه هم به یاد دارم. تا دیروز هجده پرسش نوشتم ولی دوستش نداشتم. میخواهم پرسشهای بهتری بنویسم.
شروعِ خواندن یک رمان
فردا میخواهم خواندنِ یک رمان را شروع کنم. کمی اضطراب دارم. تا الان سه جملهی ضربهدار داشت. اما حس میکنم این رمان قرار است کمک کند تا بخشی که نمیتوانم بنویسم را بنویسم. چون همین اولش تجربهی یکسانی داریم.
یک شعر از شاعری به نامِ شاملو:
«تو خوبی
و این همهی اعترافهاست
من راست گفتهام و گریستهام
و این بار راست میگویم تا بخندم
زیرا آخرین اشکِ من نخستین لبخندم بود.»
از کتابِ احمد شاملو | مجموعه آثار دفترِ یکم: شعرها | ص 211
سیزدهم آبانماه صفر پنج
نگار جان عزیزم
از شنبه که خواندن کتاب «اصلگرایی» را شروع کردم و جملهی معروفش «کار کمتر ولی بهتر» را خواندم، تا همین دو- سه ساعت پیش هر کاری میکردم مدام از خودم میپرسیدم آیا ارزشمنده این کار را میکنم؟ اوجش هم ثبتنام و شرکتم در همایش جشنواره شهید مطهری امروز بود. تا زمانی هم که پنل حضوری برگزار نشده بود مدام خودم را فحش میدادم که چه مرگت بود که پول پای این همایش ریختی و دیدی کیفیت مطالب آنلاین به خاطر قطع و وصلی اینترنت افتضاح است. البته که این یک مثال بود. حتی خواندن کتاب در باشگاه پنجصبحیها را هم زیر ساتور پرسش برده بودم. تا اینکه در جلسه با درمانگرم، دکتر محمد طاهری، مطرحشان کردم. دکتر با پرسشهای «حمایتی» نه «انتقالی» کمکم کرد به جواب پرسشهای خودم به صورت گزارهای برسم. یعنی وقتی باید نباید زیاد است به احتمال زیاد ذهنیت والد سرزنشگرم فعال شده، آنجا که دلم خنک شده بود یکی از کودکهای درونم فعال شده. یادگیری هدف بالغانه است و جبرانی خوب، به شرط آنکه افراطی نشود و سر از اعتیاد و مثلثسازی در نیاورد. یک تأکیدی هم خودم کردم هر کاری که در پاسخ به نیازی انجام میدهم حواسم باشد به ارضای نیازهای دیگرم ضربه نزند. خلاصه پیش به سوی زندگی با همان شعار قبلیام «همه، علائم و نشانههای روانپزشکی را در حدی داریم، فقط مهم است تعدادش زیاد نباشد، باعث اختلال عملکرد شخصی، شغلی و اجتماعیمان نشود.» الان بهترم و سبکتر. خیلی هم سبکتر.
اما از امروزم:
پس از عبادت و صبحانه خوردم از روی شعر مادرد علی عبدالرضایی رونویسی کردم.
همایش حضوری جشنوارهی شهید مطهری شرکت کردم.
با سردرد به خانه برگشتم. ناهار خوردم و یک مسکن. سهم امروزم از کتاب «اصلگرایی» را خواندم. جملههای انتخابیام: «توی این کار، ارزشمندترین نتیجهای که میتوانم بگیرم، چیه؟» «تشخیص «معدود چیزهای حیاتی» از «انبوه چیزهای کماهمیت» در انواع تلاشهای کوچک و بزرگ انسانی کاربرد دارد.»
خواب یکساعته و رفتن به وبیکار سرزبان و بخش اول معیار وسعت نظر فکر از کتاب تفکر انتقادی. وسعت نظر داشتن درگیر در نظر گرفتن دیدگاههای دیگران میشود. حضور در وبینار نویسندهساز و شنیدن از شعرهای محمد صالح اعلاء و آزادنویسی. امروز در آزادنویسی تمرکزم کم بود.
نماز خواندن و ضبط روزگفتارم که فصل «حمایت از گفتوگو، نه انتقال آن» بود. خانم دکتر انصاری تماس گرفتند دربارهی دغدغهام دربارهی استفاده از کاف جهت اندازهگیری زمان تشنج در الکتروشوک، جواب دادند. قانع شدم که مسئله را رها کنم. همانطور که خانم دکتر غیاثی عزیز گفتند به دانشجوهایم خوب بیاموزم خودشان مسئول بخش الکتروشوکدرمانی شدند یک فکری میکنند.
همانطور که در ابتدای این نامه نوشتم یک ساعت در جلسه درمان تشریف داشتم.
از کتابهای طرحوارهدرمانی، نقشههایی از تمرین روایتی، تفکر انتقادی، آشنایی با هنر پرسشگری و آشنایی با هنر پرسشگری سقراطی چند صفحهای خواندم. برداشت اصلیام این بود: یادگیری درونی جهتدار و خودآگاه است و با تفکر همراه است.
دلم میخواست یک پرسشنامه را داوری کنم و فیلم هم ببینم ولی خوابم گرفته، میروم بخوابم.
نگار عزیز خوشحالم که هم رشتهای (مشاوره توانبخشی) هستیم. همشهری دنیای مشاوره و رواندرمانی.
دوستت: زینب
قهرمانی
#گزارش_نیک
بیداری و صبحانه، نونپنیر و مرغانه.
کلاس بهداشت روان. بحث؟ خودکشی. موضوعی دردناک و مهم و کاش بشود که بتوان کاری کرد قبل از اینکه کسی کاری کند که دیگر نتواند کاری کند.
با فاطمه و زینب رفتیم ساندویچ مرغ خوردیم و چسبید.
خانه بود و تمرینجا بود و تمرینجاییدن بود و یادگیری.
نوشتن بود. نوشتن زیاد بود.
نویسندهساز بود. پرواژه بود. دست بردن زیر لباس سیب بود و عجب سیبی بود.
وبینار مبینا ملائی از ترجمه بود. کتابی معرفی کرد، «سفر سیگار». سیو برای خاندن بخشی.
آماده شدن برای «من و سلامتی» و گفتیم از تعریف سلامتی و از خاب و شنیدیم از دغدغههای بچهها دربارهی سلامتیشان و فاطمه یاوری عزیزم از خاب گفت و همدغدغگیمان. چه خوشحالم که این جمع هست و اینقدر متنوعیم و اینقدر خوش میگذرد. ذوقیدهام.
وبینار متین بود و مرزگذاری. «مرزگذاری من دیگری را ناراحت میکند؟»
با ندایا بودیم در خطخطی و من الان میروم سراغ خطخطی امروز.
از همین تریبون هم اعلام میکنم عشق اول و آخر فقط ندا. (هی میگوید تو سر و گوشَت میجنبد و شیطنت میکنی. نه بوخودا.)
شام با حمید و امالبنین و حرف زدن دربارهی ورزش. کلی وسیله و دمبلممبل گرفته و جونز.
و دیگر لالا.
میدانی بچه از من چه پرسید؟ گفت «مامانت کیه؟» گفتم «مامانم مامانمه دیگه.» گفت «نه، اسمش چیه؟» کجا فکرش را میکردم که روزی این سوال غمگینم کند؟ قربان اسم قشنگت بروم که به اسم صدایت میزدم چون میدانستم که چقدر دوستش داری، میدانستم به آن «سادات» در نامت افتخار میکنی و خوشت میآید وقتی کامل میگویم و من همیشه کامل میگفتم. حسرتِ ناچیزترین چیزها درد میشود بر جانِ بیرمق آدمیزاد.
هم پیش بابا رفتم و هم خاله. روز از پی روز خاله خمیدهتر و لاغرتر میشود، روندی که کاش میتوانستم متوقفش کنم. با گوشی جدیدش سر و کله میزند. شمارهی خودم و دخترخاله را در شمارهگیری سریع قرار دادم تا بتواند بیدردسر به ما زنگ بزند. قربانش بروم که گفت وقتی رسیدی به من خبر بده.
بعضی وسیلهها را از خانهی بابا برداشتم، هنوز هم چیزهایی مانده، این پراکندگی مرا از پا درآورده است.
وبینار نبودم، آزادنویسی نکردم، پیادهروی نرفتم، یعنی چیزهای بهدردبخور هیچ، اما کار گِل تا دلت بخواهد.
پروردگارا، لحظهای نیست که در آن محتاج هدایت و حمایت شما نباشیم؛ پس هدایت و حمایتت را در هیچ لحظهای از ما دریغ مکن.
الهی شکرت…
دیشب اواخر کارگاه شعر خابم برد. میان خاب و بیداری ناگهان اسم لیلا به گوشم خورد. گوشهایم تیز شد. چه تغییری، عالی شده بود شعرش.
زمان کار به سرعت میگذرد. تقریبن تمامش به ویرایش مقاله گذشت، پنج ساعت تمام. در راه برگشت محو آسمان میشوم. جادهی دانشکده به صدرا چشمانداز فراخی دارد و سرتاسر پهنهی آسمان هویداست. آسمان آبی پررنگ تمیز و ابرهایی مثل دود سفید. صدرا از دور پیداست. محصور بین کوههایی که از این فاصله تپههایی بیش نیستند.
نویسندهساز را حین آشپزی میشنوم. چند روز عقبم. بعد از ناهار میخاهم کمی دراز بکشم اما خابم میبرد.
با صدای اذان از خاب میپرم. خاب خوبی نبود. در واقع کابوس بود. از آن کابوسها که وقتی بیدار میشوی احساس میکنی به همان اندازه که در خاب، فریاد زده و گریستهای و خون بالا آوردهای. حالا خستهترم انگار.
دو ساعت تمام وقت میگذارم برای سابمیت مجدد مقاله. بعد تلویزیون را روشن میکنم، کاری که معمولن نمیکنم. اما صدای تلویزیون باعث میشود حس کنم زندگی جاریست. همزمان با پخش «فرار از زندان» از شاهرخ مسکوب میخانم، «در حال و هوای جوانی». از «ایرانشاه» چنین نقل میکند: «در روزگاری که گذشته است از کیومرس تا امروز، هیچ روزگار سختتر و دشوارتر از این هزارهی سر هیشم نبوده است. نه از دور ضحاک تازی و نه افراسیاب توری و نه تور جادو و نه سکندر یونانی.» ظاهرن این بوم هیچگاه روی خوش ندیده است و همواره آدمیان گمان میکردهاند بدتر از این نبوده و نخواهد شد.
«دست بردن زیر لباس سیب». این قشنگترین چیزی بود که امروز شنیدم.
امروز در دو حالت بودم.گاه خوشحال بودم گاه ناراحت و مدام هم جایشان را عوض میکردند.برای امروز نقشهها داشتم.هم دلم میخواست در وینارهای دوستان شرکت کنم که نشد.
ولی مهمان داشتم. یک مهمان خاص. یک دوست صمیمیقدیمی که پانزده سال ندیده بودنش. بیخبر و بدون تماس قبلی آمد. البته شمارهام را نداشت. از دیدنش خوشحال شدم و کل روزم را به خود اختصاص داد.
امروز دو جور کاپکیک درست کردم نُه تا وانیلی ساده و نُهتای دیگر به رنگ صورتی.
چون خودم از رنگ و نتیجه راضی بودم گفتم اینجا هم بنویسم.
امروز صبح با اینکه هوا سرد بود و دوست داشتم همچنان در گرمای لحاف بمانم اما بیدار شدم و پانزده دقیقه نوشتم که خودکارم آخرهای کار به تپتپ افتاد.
ضبط یادآوریهایی درباره نوشتن را در ادامه روز انجام دادم و چه خوب میشد برای کارهای دیگر هم از این روش استفاده میکردیم.
با هوا کردن یادداشتی در کانال و مصرع بداهه ای در استوری میتوانم به روزم یک نمره مانده به کامل شدن بدهم.
کارم رو دوباره شروع کردم. با گروهی که سابق باهاشون تجربه همکاری داشتم. اینکه آشناست و همگی به خلق و خوی هم واقفیم، خیلی خوبه.
هوا سرد شده. پیادهروی تعطیل.
کتاب بی کتاب.
آزادنویسی.
سال واژه: کنترل خشم و یادگیری زبان با کروکودیل.
نمره روز: ۶۰۵
گزارش:
۱. کل بعد از ظهر و شب رو استراحت کردم حالم واقعا بد بود.
۲. فقط یکم اسپانیایی و انگلیسی خوندم.
۳. خوشحالم آخر هفته است و میتونم استراحت کنم.
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
گزارش شصت و نه
سالواژه: تبدیل
گزارش نیک عزیزم
الان حوصلهموصلهام سرجای خود نیست. پس آزارت نمیدهم.
صبح که دیر بیدارشدم. خواب ماندم. از دست سرمای اول صبحی قایم شدم.
وبینار ۵۴۹ را تمامیدم. هزار کلمه داستان هم نوشتم. البته در اصل بیست و پنج دقیقه نوشتم و هزارکلمه نشد. چون خودم نمیدانستم از چه بنویسم از نویسندهی کم مخاطبی نوشتم که نمیدانست از چه بگوید. اما در گیرودار افکار و انتخابهایش متوجه میشود همسایهاش همسرش را کشته. یا حداقل او اینطور فکر میکند. وقتی شروع به نوشتن کردم اصلا نمیدانستم قرار است ماجرا جنایی شود. خوشحالم که لذت و اثری که استاد از آن صحبت میکند را تجربه میکنم.
بعد وبینار ۵۵۰ را آغازیدم. بحث معرفی اپ ساحلک شد. قبلا به آن سرزده بودم. کمی با آن بازی کردم. بازیِ جدی. پنج جمله با کلمهی پرنده نوشتم. چهل جمله هم نوشتم. سعی میکنم تا آخر شب کاملش کنم و امتیاز روزم را بِکاملم.
خیاطی رفتم برای تحویل گرفتن آستینهای دانتلم. راستش اولش حسابی ذوقم کور شد. آنطور که فکر میکردم نشد. شاید اگر کمی خیاطی بلد بودم جامهی بهتری برای ایدههایم میدوختم. اما بعد که امتحان کردم آنقدر بد نشد.
برای خرید متریال کارم هم رفتم. خداراشکر هزینهها آن مقداری که فکر میکردم شدند و نه بیشتر.
گزارش نیک عزیزم حالا اتاقم را مرتب کردم. کمی سردرد دارم. شام نمیخورم. برنامهام برای باقیماندهی امروزم سریال کری است و همینطور انتخاب واژهی تمرین خودواژهی این هفته.
هدایت عزیز.
نوشتنم نمیاد. اینستاگرامم که خراب شده بود درست شد. قرار است دوباره اینترنتم را به چیز بدهم. اشکال ندارد زندگی دو روز است. شاید هم سه روز. به هر حال چیپس میخوایم.
امروز همسایه پایینی آمده بود خانهمان و من حموم بودم. کلی تو حموم منتظر نشستم که بره و نرفت. کلی حرف زد. به خیال خودش حرفهایش انگیزشی بود ولی خب بعد رفتنش کلی خندیدیم بهش. خدا ببخشه.
وبلاگ یک دوستِ قدیمی رو پیدا کردم. تتو آرتیست شده. نازی.
جلسۀ امشب دورۀ مشاوره هم گذشت. ده بار دیگر هم این جمله را خواهم نوشت.
عدس پلو غذای محبوبم.
خسته تر از نوشتنم.
همهبفدایت. یاهو.
سال واژه: تداوم.
– خواندن کتاب مدیر مدرسه از جلال آل احمد.
در این کتاب این جمله توجهام را جلب کرد.
نان گدایی فرهنگ را نو نوار کرده بود.
– کامل کردن داستان 9اسفند 1404برای شرکت در مسابقه.
– شرکت در وبینار ساعت 17 با شاهین کلانتری.
1-تکرار آموزی: خواندن چند شعر از محمد صالحاعلا که خیلی دوسش داشتم. محبوب من …..
شعری به دور از حالت انتزاعی که بسیار زیبا و جذاب بود.
15 دقیقه آزادنویسی که به نظر من یکی از بهترینهای این وبیناره.2- آزادنویسی
و بعد ادامهی دست نویسنده ساز
3- پیاده روی: که برای من بیشتر ماشین روی بود. ولی کتاب فلسفهی پیادهروی همیشه به من اهمیت این کار یادآور میشه. ایشالا فردا.
4-کلمه برداری: که نوشتن کلمات بچهها خیلی جالب بود و سعی کردم تعدادی از اونها رو
بنویسم. مثل: ریشور، نخنما، تنگنظری، تیمار ، خاطرپریش…..
5-گزارش نیک: چند روز نبودم اما از امروز دوباره برگشتم.
تا گزارش نیک بعدی بای
چهلوپنج دقیقه پیادهروی صبحگاهی حسابی انرژی گرفتم.
سه صفحه بیوقفه نوشتم.
از سکوی سرخ چند صفحه خواندم. یدالله رویایی در مورد تفاوت ابهام در شعر نیمایی و کلاسیک و شعر حجم میگوید: «ابهامی که در شعر حجم است، و میگویم خصوصیت خود را دارد، از این روست که شاعر در تصویرسازیهای ذهنی خود و در گذاری که از طبیعت تا ماوراءالطبیعه میکند، از بعدهای سه گانه عبور میکند، از یک فاصله فضایی میگذرد و تا جایی در ماوراء الطبیعه بنشیند، او در این عبور از خودش جای پایی باقی نمیگذارد تا خواننده پایش را در همان جای پا بگذارد، ولی این امکان را هم میدهد که خواننده با شیوههای عبور خویش و با طرز عبوری که خود انتخاب میکند، آن فاصلهی فضایی و آن حجم خیالی را طی کند و به ماوراء برسد مهم این است که خواننده آن حجم خیال را بشناسد، وقتی شناخت دیگر در تعبیر آن از تحرک ذهنی خود ماسه میگذارد. این نوع تازهای از ابهام است که با ابهامهای مأنوس و متعارف شعر فرق میکند چون هوش خواننده را دعوت میکند و طلب میکند تا در تفسیر خیال و گشودن آن حجم سهیم شود.
دو صفحه از «چنین گفت زرتشت» خواندم.
جلسهی تمرینجا شرکت کردم.
وبینار امروز پونزده دقیقه آزادنویسی ذهنم پاکیزه شد.
پس از چند روز بالاخره توانستم پروانهام را تمدید کنم.
برنامه روزانه فردا را یادداشت میکنم.
دیشب مهمان داشتیم و دیر خوابیدم. صبح به زور بیدار شدم و اگر کار نداشتم بیشتر میخوابیدم. از صورتم خواب میبارید. چشم فرورفته، گودی زیر چشم و جوشهای بیرونزده. بله، حتی جوشها هم تحت تاثیر خواب هستند و حالشان بد میشود. چرا نباشند؟ چی تحت تاثیر خواب نیست؟
خودم هم تحت تاثیر خوابم. چون این هفته بیشترش را داشتم دربارهی ارائهی خواب و سیستم ایمنی میخواندم. موضوع باحالی است. امروز هم تمرین کردم.
دوستم آمده بود دانشگاه. پایاننامهاش را شهر دیگری انجام میدهد و چند وقتی بود ندیده بودمش. کارهایم که در آزمایشگاه تمام شد رفتیم ناهار و بعد رفتیم پیادهروی.
هوا خیلی خوب بود و کلی زاه رفتیم و بعد رفتیم کافه و بعد آمدم خانه.
خانه که رسیدم گیج خواب بودم. نیم ساعت خوابیدم و دوباره رفتم سراغ کارهایم.
https://t.me/f_mahmudpur
کمی پیادهروی کردم و رفتم شهر کتاب. نگاهی انداختم به کتاب «ما»، «اتاق شمارهٔ ششم»، «فلاکت روزمره»، «ماجرای نزاع ایوان ایوانویچ و ایوان نیکیفورویچ» و «ماجرا فقط این نبود». دوست داشتم همهشان را بخرم اما هیچکدام را نخریدم. شنبه کتابهایی به دستم خواهد رسید که قبلا سفارش دادهام. میترسم مثل قبل، زیادهخوانی از نوشتن دورم کند. بعد از مدتها تصمیم گرفتم حضوری باگت فرانسوی و شیرمال بخرم. همیشه سفارش میدادم. خرید حضوری، آن هم نان، حالوهوای دیگری دارد. یک لحظه حس کردم در خیابانهای پاریسم. به سرم زد کیک شکلاتی هم بخرم ولی این هفته زیاد شیرینی به بدن رساندهام. بالاخره دانشمندان نمیخواهند کشف کنند که چرا هر چیز خوشمزه برای بدن ضرر دارد و باعث افزایش وزن میشود؟ هزار کلمه آزادنویسی کردم. اگر در کشورهای جهان اول بودم، بدون شک با جملاتی که نوشتم راهی زندان میشدم. فیلم therapy done right را دیدم. میتوانست بهتر باشد. فکر میکردم انگلیسی باشد اما نبود. با داداشم انیمیشن ellio را دیدیم. حس میکنم حجم اینترنت و قندشکن به طرز ناجوانمردانهای مصرف میشود. فیلم the woman in the window را پیشنهاد میکنم. امروز فقط فیلم دیدم. فردا هم میخواهم همین طور با فیلم بگذرانم. یک ساعت دیگر میروم دور دور.
https://t.me/zahrahabibi9626
چهارشنبه ۱۳ آبان
ساعت شش و پانزده دقیقه، آلارم گوشی به صدا درآمد. خاموشش کردم و دوباره خابیدم. چهل دقیقه بعد چشمهایم را باز کردم. دیر شده بود. دلم نمیخاست بروم، اما این بار وسواس بهموقع رسیدن را کنار گذاشتم. سریع آماده شدم و مثل فشنگ از خانه زدم بیرون.
در مسیر، گزارش نیک سهشنبه را که هنوز در سایت، بارگذاری نکرده بودم، فرستادم. بعد سراغ غزلی از حافظ رفتم. رونویسی غزلها برایم جذاب است. دوست دارم آنها را بخانم و دوباره با دست خودم بنویسم.
این مصرع توجهم را جلب کرد.
«خاک بر سر کن غم ایام را»
به توانبخشی احبا رسیدم. دو جلسه ارزیابی با مراجعان جدید داشتم. بعد از آن هم مشاورههای فردی و آموزش خانواده را انجام دادم. سعی کردم در گفتوگوهایم حواسم به «گشادهرویی» باشد. من در روابط بینفردیام عادتهایی دارم که گاهی کار را برایم سخت میکنند. بعضی وقتها به جای ماندن در یک گفتوگو، ترجیح میدهم فاصله بگیرم یا از موقعیت اجتناب کنم. امسال که واژهی «ارتباط» را برای سالواژه انتخاب کردهام، میخاهم بیشتر روی این بخش کار کنم. تمرینم این بود که حتی اگر شرایط باب میلم نیست یا با نظر کسی موافق نیستم، بتوانم نظرم را بگویم و در عین حال گشادهرو بمانم. قرار نیست همیشه موافق باشم یا از کنار اختلافنظرها بگذرم. میتوانم مخالف باشم و همچنان در گفتوگو بمانم. در محیط کار چند بار سعی کردم این موضوع را به خودم یادآوری کنم.
عصر که به خانه برگشتم، چند جلسه مشاوره آنلاین کودک داشتم و نتوانستم در وبینار نویسندهساز شرکت کنم. البته فرصت کردم در وبینار دو نفر از دوستانم، مبینای عزیز و خانم برگی، حضور داشته باشم.
وبینارهای دوستان برایم خیلی جذابند. هرکدام موضوع مشخصی را دنبال میکنند و بچهها دربارهاش با هم حرف میزنند. چیزی که من بیشتر از همه دوست دارم، همین فضای گفتوگوست. اینکه آدمها چیزی را که بلدند با دیگران به اشتراک میگذارند و از تجربه و نگاه هم یاد میگیرند. این رفتوبرگشت میان آدمها برایم لذتبخش است. فکر میکنم چنین تعاملهایی به غنیتر شدن رابطههای بینفردی هم کمک میکنند.
بعد از وبینارها سراغ کتاب «فلسفهی پیادهروی» رفتم. در بخشی از کتاب با عبارت «امور دستوپاگیر» روبهرو شدم. نویسنده دربارهی چیزهایی حرف میزند که ممکن است مانع شروع یک پیادهروی شوند. بهانههایی که گاهی آنقدر جدیشان میگیریم که در نهایت قید پیادهروی را میزنیم.
از وقتی این کتاب را میخانم و با توجه به یادآوری استاد، سعی کردهام پیادهروی را بیشتر وارد برنامهی روزانهام کنم. حتی اگر شده میان کارها چند دقیقهای برایش وقت بگذارم. دیروز وسط ساعت کاری، محیط کار را ترک کردم و کمی قدم زدم. امروز هم حدود یک ربع پیادهروی کردم.
چیزی که برایم جالب است، تغییر نگاهم به پیادهروی است. قبلاً ممکن بود مسیری را برای رسیدن به مقصد طی کنم، بیآنکه چندان حواسم به اطرافم باشد. اما حالا سعی میکنم گاهی فقط برای پیادهروی بیرون بروم. راه بروم و به چیزهایی که میبینم و میشنوم توجه کنم. به نظرم تجربهی جالبی است و دوست دارم ادامهاش بدهم.
در بخشی از کتاب این جمله را یادداشت کردم و دلم میخاهد آن را اینجا هم بیاورم:
«بدنی که پیاده میرود گذشته یا پیشینهای ندارد. تنها گردابهای است در جریان بسیار کهن زندگی.»
حافظ
«ساقیا برخیز و دَردِه جام را
خاک بر سر کن غمِ ایّام را
ساغرِ مِی بر کَفَم نِه تا ز بَر
بَرکِشَم این دلقِ اَزرَقفام را
گرچه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده دَردِه چند از این بادِ غرور
خاک بر سر، نفسِ نافرجام را
دودِ آهِ سینهٔ نالانِ من
سوخت این افسردگانِ خام را
محرمِ رازِ دلِ شیدایِ خود
کس نمیبینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره بُرد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هرکه دید آن سروِ سیماندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را»
ساعت ده به سختی بیدار شدی.
صبحونه آماده نبود ایرج خواب مونده.
ناچارن خودت آماده کردی.
صبحونه و داروهات رو خوردی.
از زمانی که داروی قلبت اضافه شده هنوز بدنت بهش عادت نکرده نگران نباش عادت میکنی.
ایرج رو بیدار کردی و صبحونه خورد.
اتاقها رو مرتب کردی.
لباسها رو تو ماشین لباسشویی انداختی.
ناهار آماده کردی.
برای کارگرها چایی و خرما و گردو و بیسکویت دادی.
خیلی خوشحال شدن و تشکر کردن. احساس رضایت کردی.
ناهار خوردید و آشپزخونه رو تمیز کردی و ظرفها رو شستی.
لباسها را از ماشین در آوردی پهن کردی.
تمرینجا رفتی و بعد اتاق آیدا رو مرتب کردی.
خیلی خسته شدی دوباره قلبت ریتم زد و به قول خودت باطریت تموم شد.
وبینار شرکت کردی. آزادنویسی رو خیلی دوست داشتی. نوشتهات دوستی خودت و تنهایت بود لذت بردی.
استاد از گزارش نیک صحبت میکرد خوابت برد زمانی بیدار شدی که کلاس تموم شده .
چایی گذاشتی و آیدا اومد و ظرف های غذایی که برده بود برات آورد تا بشوری.
امروز فقط به کار کردن گذشت راضی نبودی.
▪️سالواژهام: تدریس.
▪️کمک مامان دمپختی گذاشتم.
▪️رفتم سراغ چالش داستانکنویس این ماه. دیر شده یکم. سهچهار تا ایده نوشتم فعلن. نمیدانم تا فردا آماده میشود یا نه.
▪️یک چرت خوابیدم.
▪️تاکسی گرفتیم. آبجی همهی حواسش به کفشهای جدیدش بود که بند کیفش پاره شد. کیف را بغل زدیم و پیاده شدیم.
رفتیم شهر لوازمالتحریر. چرخیدن تو دفتر و مداد و وسایل رنگیرنگی حال آدم را خوب میکند.
یک بسته ماژیک رنگی، چند تا تکی و یک مداد سیاه.
تازه یک دفترچهی چرمی با کاغذهای کاهی هم گرفتم.
آبجی هم دفتر گرفت. با چند تا خودکار رنگی و برچسب.
برگشتنی رفتیم تو صف بربری. دو تا ساده، دو تا کنجدی. پیاده راه افتادیم. دمِ رستورانی، مامان گوربا دو تا بچههایش را آورده بود کباب ترکی بخورند.
رسیدیم به پایانهی اتوبوسها. سوار واحد که شدیم، رسیدِ لوازمالتحریری را چک کردم. چیزی کم بود. دفتر آبجی را حساب نکرده بود.
اتوبوس گفت پنج دقیقهی دیگر راه میفتد. آبجی گفت: «بریم حساب کنیم بعد تاکسی میگیریم.»
گفتم: «هیچی نگو بدو فقط.»
دویدیم تا مغازه. پول دفتر را دادیم. دوباره دویدیم تا پایانه. تو راه خبری از مامان گوربا و بچهها نبود.
اتوبوس نرفته بود. پریدیم بالا.
نفس نداشتیم جفتمان. بطری آب نبرده بودیم. به جایش نون بربری زدیم. چسبید.
سرِ خیابان پیاده شدیم. خردهخریدی از سوپر کردیم. آبجی میخواست بستنی بخرد که متوقفش کردم. شیرکاکائو و آبمیوه برداشتیم جاش و قدمزنان برگشتیم به کانون نسبتن گرم خانواده.
▪️شام زدیم و نشستم پای نوشتن.
▪️یادداشت کانال را هوا کردم.
▪️گزارش نیک را هم نوشتم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
گزارش نیک
چهارشنبه ۱۳ آبان ماه ۱۴۰۵ ساعت ۲۱:۵۳
🪷سالواژه: بسیار نویسی
بیداری ۴:۴۲
سرِصبحی به جملهی بسیار نویسی مقدمهی بهنویسی، از کتاب نویسندهساز فکر میکنم. چه جالب. شعر سیمین را هم که میخوانم به این بیت میرسم « با درد انتظار چه شبها به من گذشت/تا چلچراغِ شعر ظریفم پدید شد»
چند روزی است درگیر واژههایِ دورهی خودواژه هستم.
دیروز تمرین یک را فرستادم. چنگی با دل نمیزند. امروز بیشتر دقت میکنم واژههای بیشتری را مینویسم و ترکیب میکنم.
کارهای خانه زیاد است و فرصت شرکت در جلسهی تمرینجا را ندارم. استوری روزانه را میگذارم امروز چهل و سومین روز است. کتابِ هنر ظریف بیخیالی نوشتهی مارک منسون
«سفر ابزار خارق العادهای برای رشد شخصیتی است، زیرا شما را از ارزشهای فرهنگی خودتان خارج میکند و به شما نشان میدهد که در جامعه دیگری، میتوانید با ارزشهای کاملا متفاوت زندگی کنید و هنوز هم به فعالیتتان ادامه دهید و از خود متنفر نباشید. این قرارگرفتن در معرض ارزشها و معیارهای مختلف فرهنگی شما را مجبور میکند تا آنچه در زندگیتان بدیهی است؛ مجددا تجدید نظر کنید و فکر کنید که شاید این لزوما بهترین راه زندگی نیست.»
من فقط اشتباهی بودم
سلام زکیهجان
شاید بپرسی دلیل این عنوان چیست؟ الان برایت میگویم. امروز از آن روزهایی بود که آدم دلش میخواهد برود جلوی آینه بایستد، به خودش نگاه کند و بگوید: «من فقط اشتباهی بودم» یکدفعه یاد مهران مدیری و دیالوگ معروفش در مرد هزارچهره افتادم. انگار امروز زندگی تصمیم گرفته بود مرا در تمام نقشهای اشتباهی ممکن امتحان کند.
جانم برایت بگوید برنامهای که از شب قبل با دقت و وسواس چیده بودم، از همان ساعات اولیه اعلام استقلال کرد و رفت پی کار خودش. در نویسندهساز به خودم نمرهی صفر دادم چون زندگی طبق برنامههایم جلو نرفت.
تا همان لحظهای که وارد وبینار شدم، سر کار بودم و مشغول خدماترسانی به خانمهایی که انگار از طرف یک کمیتهی اضطراری مأمور شده بودند هرچه سریعتر زیباتر شوند. هرچه تلاش کردم نوبت بعضیهایشان را به هفتهی بعد موکول کنم، نشد که نشد. گویا زیبایی هم ضربالاجل داشت و کسی حاضر نبود با مهلت تمدیدش موافقت کند. آخر سر با یکی از مراجعان بحثم شد و روز و برنامهام با هم رفتند روی هوا. خلاصه که زیبایی به دست آمد یا نیامد، آرامش من که قطعن از دست رفت.
وقتی به خانه رسیدم، تصمیم گرفتم دستکم باقی روز را از زیر آوار نجات بدهم. در آزادنویسی شرکت کردم و از دلش شعری بیرون کشیدم. شعر را هم به جای متنی که قرار بود برای کانال بازنویسی کنم، منتشر کردم. اینطوری شد که برنامهی تولید محتوای امروز با یک کودتای ادبی به پایان رسید.
بعد در وبینار مبینا ملائی شرکت کردم. مبینا کتاب «سِفر سیگار» را با ترجمهی خشایار قشقایی معرفی کرد. از تعریفهایش دربارهی نثر کتاب چنان وسوسه شدم که بلافاصله بعد از وبینار رفتم سراغ دانلودش. کتاب را که باز کردم، با نثر فوقالعادهاش کیفور شدم. اینطوری شد که «مادران و دختران» هم قربانی تازهی تغییر برنامههای امروز شد و جایش را به کتاب جدید داد. حالا من ماندهام و یک رمان نیمهتمام و یک کتاب تازه که دارد برای خودش در زندگی ادبیام جا باز میکند.
بعد با خودم گفتم حالا که همهچیز به هم ریخته، دستکم بروم پیادهروی. این یکی هم نشد. به جایش رفتم خرید و هدیهای برای روز دانشآموز گرفتم. ظاهرن پیادهروی امروز به شکل نامرئی و در راهروهای فروشگاه انجام شد.
شب هم قرار بود بنشینم و سریال عاشقانهی Love, Rosie را تماشا کنم و کمی به زندگی امیدوار شوم اما پسرجان اصرار کرد فیلم ترسناک Body را ببینیم. من هم که ظاهرن امروز هیچ اختیاری در تعیین ژانر زندگیام نداشتم، تسلیم شدم. به این ترتیب، عاشقانهی منتخبم هم به نفع یک فیلم ترسناک از صحنه خارج شد.
حالا در آخرین پردهی این نمایش، قرار است بروم سراغ بیدل دهلوی و کمی شعر بخوانم. البته با توجه به روند امروز، هیچ بعید نیست کتاب را باز کنم و سر از شعرهای مریم حیدرزاده دربیاورم.
خلاصه زکیهجان، امروز از آن روزهایی بود که هیچچیز سر جای خودش نبود؛ نه برنامهها، نه کتابها، نه فیلمها و نه حتا خودم. فقط امیدوارم فردا وقتی از خواب بیدار میشوم، زندگی مرا با شخص دیگری اشتباه نگرفته باشد.
1. سالواژهام: استمرار
2. دویدن دور باغچه به مدت 30 دقیقه تصمیم گرفتم که یکروز تمامن پیادهروی کنم و یک روزه هم تمامن بدوم. ببینم چطور میشه
3. مرور کردن آموختهها از کتاب و وبینارها
4. آبیاری درختان انگور که ایندفعه برایشون زمانبندی انجام دادم که بفهمم پای هر کدام چقدر آب باز بوده.
سُریدن سوی آمار
-در «شعر ناتمامِ» شاملو «وهماندود» را یافتم:
«من سلام بیجوابی بودهام
طرح وهماندود خوابی بودهام.»
پسندیدم و به فهرست واژگان افزودمش. جدای از واژه، این قسمت را هم دوست داشتم:
«من کهام جز باد و، خاری پیش رو؟
من کهام جز خار و، باد از پشت او؟
من کهام جز وحشت و جرات همه؟
من کهام جز خامُشی و همهمه؟
من کهام جز زشت و زیبا، خوب و بد؟
من کهام جز لحظههایی در ابد؟
من کهام جز راه و جز پا توامان؟
من کهام جز آب و آتش، جسم و جان؟
من کهام جز نرمی و سختی بههم؟
من کهام جز زندگانی، جز عدم؟
من کهام جز پایداری، جز گریز؟
جز لبی خندان و چشمی اشکریز؟»
در ظاهر پرسش است. اما نمیپرسد. پاسخ میدهد.
-صفحات صبحگاهی را اقتصادی نوشتم. سه صفحه نشد. اما، صبحهنگام، قلم را به کاغذ زدم که بشود صفحهای صبحگاهی.
-ورزش امروز، شامل حرکاتِ سرعتیقدرتی بود که حسابی نفسم را گرفت، اما در نهایت جانم تازه شد.
-میخواستم آمار بخوانم اما حوصلهام نمیشد. به هر دری میزدم تا از خواندنش فرار کنم. پس بیحوصلگی و فرار از آمار را بهانهای برای آزادنویسی کردم. اما آزادِ چه نویسی. دیدم دارم تمرین کارگاه «خودواژه» را انجام میدهم: واژهسازی. حاصلش هم بدک نشد. پس از تمرین کارگاه بود که دیگر راحت سُر خوردم سوی آمار. امروز این سه مبحث را خواندم:
«تفکیک احتمال، قانون بیز و امید ریاضی»
-برای هضم خواندههای امروز رفتم پیادهروی. دوباره یاد این قسمت افتادم:
«من کهام جز راه و جز پا توامان؟ »
-در نهایت هم آزادانه نویسیدم و خلاص.
#گزارش_نیک۱۷۶
سال واژه: خودیابی 🌷
— بوها را بو میکشم
فصل هشتم، صفحهی دوم «اِما هنگام ورود به تالار هوای گرمی را پیرامون خود حس کرد که آمیزهای از عطر گل و لباسهای زیبا، بوی خوش خوراکهای گوشتی و قارچ گرانبهای تروف بود.» به این قسمت از مادام بوواری که رسیدم، حس کردم بوها توجهم را میخورند.
انگار میفهممشان. همینجا صبر میکنم. بوها را بو میکشم.
راستش از میان حواس پنجگانه، بوییدن حس قویتری در من است.
مثلاً فراریام از بوی دود ماشینها، مخصوصاً اتوبوسها و خاورها، بوی تونلهای بلند و بستهی مسیرهای کوهستانی. از بوی بد دهان آدمها، از بوی لباسشوییمان که هرچقدر رسوبزدایی و تمیزش میکنم، فقط برای یک روز خوشبو میماند.
و به شدت بالا میکشم بوی عطر آدمهایی را که در خیابان از کنارم عبور میکنند. تو گویی در حافظهام میماند. در مورد اینکه عطر آن رهگذر برایم شبیه به چیست، ناخودآگاه شروع به حرف زدن میکنم. مثلاً بوی گل فلان میداد یا بوی تمیزی یا بوی صابون یا شامپویی خاص. شاید شیرین و دلزنک باشد حتی.
بوی تن همسرم بعد از حمام را دوست دارم. گاهی دستش را از بالا تا پایین بو میکشم. بوی بیسکویت میدهد.
بوی تن پرندههای خانگی را دوست دارم. برایم تداعیکنندهی بوی تن بچهی نورس هستند.
حالا هم مادام بوواری حواسم را به بوها پرت میکند.
این توجه از کجای زندگی با من آمد؟
— تو جنگجوی صبحی
صبح زود بیدار نشدم، اما دیر هم نبود. تنبلیام میآمد برای ورزش. جنگیدم تا تنبلی ببازد. برنامهی همیشگیام را اجرا کردم و بعد حس سربلندی و پیروزی داشتم.
به حمام رفتم. آبی را که از شیر یکباره بر تنم میخورد، بیشتر از سرازیریاش از دوش دوست دارم.
بعد از آن روبهروی آینه ایستادم و کمی صورتم را بزک کردم. موهایم را سشوار کشیدم و از فرق به دو نیم تقسیم کردم. هر دو سمت را پیچاندم و با دو گیره محکم بستمشان.
صبحانهای خوردیم. اویِ همسر متوجهم شد و تعریفم داد.
گل از گلم باز شد. خندیدم.
بعد از آن لباسها را در آفتاب پاییزیِ نهچندان داغ و آدمسوز، روی طناب آویزان کردم.
نیمیشان خشک شدند و نیمی نه. خشکشدهها تا خوردند و نمدارها در خانه روی رختآویز دوباره آویزیدند.
فردا هوا نیمه ابری است. هواشناسی اینطور گفته.
— گفتگو با یار غار
قبلاً در گزارشهایم از دو دیوانه که ماییم، زیاد نوشتم.
و حالا مینویسم خوشحالیم که بعد از ده سال دوباره در یک کلاس هستیم. میخواهیم شعرنویسی یاد بگیریم. نقاشی بکشیم با کلمه.
او تماس میگیرد و حرف میزنیم. بیپرواتر از قبل، از حسش میگوید. ما یکدیگر را دوست داریم.
این بار به سوراخ سمبههایی خارج از خودمان ورود نکردیم. دوستیمان را کاویدیم و حد و مرزهای بیانتهایی برای ناراحت نشدن کشیدیم. تعریفم داد، او هم.
شاد شدم. کودک درونم بازیگوشی میکرد و خانه را روی سرش گذاشته بود.
دوست خوب، کودکت را نوازش میدهد. حتی.
هر دو به تمرینجا رفتیم و خوش بودیم. با هم یاد میگیریم و بزرگ میشویم.
— دوست داری عمیق بشی
دوست دارم بدانم. پیلاتس چیست؟ از کجا آمده که دوستش دارم؟ در همین راستا فهمیدم مردی آلمانی به نام جوزف پیلاتس این ورزش را ابداع کرده که خودش در کودکی مشکلات جسمانی داشته و برای تقویت بدنش، با یادگیری چندین ورزش، ترکیبی ساخته به نام پیلاتس.
خوشم آمد و ویدئوهای بیشتری برای آشنا شدن با آن در یوتیوب دیدم.
— کنسل شد
نویسندهساز شروع شد و وارد وبینار شدم. پس از خوشوبشهای ابتدای جلسه، استاد از محمد صالحعلاء برایمان خواند. خاطرات شیرینی برایم زنده شد از زمانی که با مادرم شبها رادیو هفت را از شبکهی آموزش میدیدیم. مجری آقای ضابطیان بود و مهمانها گاهی ثابت و گاهی متغیر بودند. من استاد صالحعلاء و علی نبویان و استاد کاکاوند را آنجا شناختم. چه شبهای قشنگی برای من و مادرم ساختند. یادش به نیکی.
آزاد نوشتیم. کمی مضطرب بودم چون با درمانگر جلسهی مشاوره داشتم. عقب انداختن زمان باعث شد به ساجده که اواخر وبینار آمد، گوش بدهم. از شعر میگفت و از خیالانگیزیاش. کمی آرام شدم.
زمان باقیمانده را مادام بوواری خواندم.
دکتر وصل شد تا بگوید جلسه کنسل است. درونم در یک آن جنگ شد و همان لحظه هم خاموش. این اتفاق باعث شد یک لحظه فکر کنم چه استرس بیخودی را با خود حمل کرده بودم.
همسرم برای راحتیام در مکالمات آنلاین با درمانگر، از خانه بیرون رفته است و منتظرم بازگردد.
۱۴۰۵/۰۸/۱۳
امروز هم بیدار شدم از مرگ موقت. سر حال بودم کمی سردم بود آخر هوا سرد شده نه آنقدر که آتش برافروزم. بعد از انجام کارهای اولیه و توجه به سالواژهام که تعهدورزیست، پیگیر نوشتن شدم حسن صبح زود بیدار شدن در این است که هیچ مزاحمی نداری. نه تلفن، نه سر و صدا، سکوت نیمه مطلق. نه افکار پریشان بین روز و انرژیهای کور کننده، همه چیز خوب و آرام و با کیفیت است دو صفحه نوشتم در دفتر سررسید قدیمی و خیلی مطالب و ایدهها برق آسا میآیند و میروند باید شکارشان کرد و فقط در صبح زود میسر است. بعد هم به پیاده روی رفتم. امروز با دختر بچهی دبستانی هم کلام شدم صورتش مثل آفتاب برق میزد مثل آدمهای با کلاس حرف میزد و خیلی میفهمید از روزش پرسیدم گفت امروز روز دانش آموز بود و جشن گرفتیم نان خامهای خوردیم و خوشمزه بود خاله جان. و جایزه هم گرفتیم خاله. بعد از مکثی گفت خاله اگه گفتی چی جایزه دادن و من گفتم مداد گفت نه و گفتم خودت بگو گفت یک گل سر پروانهای میخوام یادگاری نگهش دارم. یاد و خاطرهی دبستانی بودن خودم را کردم و فرق از زمین تا آسمان بود. وبینار شرکت کردم و استاد زودتر نوشتن را آغازید و بعد کلمه برداری و شعر هم خواندند و خانم ساجده در باره شعر نو وتغیرات و سیر شعر در طول سالهای گدشته گفتند و شعر هم خواندند. وبینار خانم یاوری شرکت کردم و عالی بود و بعد هم وبینار خانم فرشته برگی را شرکت کردم عالی بود. نمره امروز نه است. و در کانالم در بارهی امروز مطلبی منتشر میکنم. آدرس کانال تلگرام مهرابی 💝👇💦
https://t.me/notetoday1
از صبح خروس خوان شروع کردم به خواندن کتاب تا قبل از ساعت ۱۰ تمامش کنم و بتوانم در جلسه کتابخوانی حضور موثر به عمل برسانم. بعد از جلسه که دیگر ظهر شده بود روزم را شروع کردم. شروع روزم با مرتب کردن تختم، دم کردن چای، شستن برنجِ ناهار و تصمیم گیری برای انتخاب غذاست. ما شمالیها معمولا برنج را میشوریم، پیاز داغ هم آماده میکنیم و بعدش فکر میکنیم که چه چیزی درست کنیم.
تا ناهار را بخوریم وبینار شروع شد.
بهرهی (مترادف: ماحصل، فایده، ثمره) امروز وبینار برای من این بوده که یک فایل از حیات واژه برای خودمان داشته باشیم.
استاد مرسی که هستی، اَه😀🥰
گزارش نیک ۱۷۶ فرح
آزاد نویسی (۱۵ دقیقه)
امروز با لیلا و محمد با ماشین به دانشگاه شریف رفتم. دانشگاه پر از خاطره برای منه . جایی که از سال ۱۳۶۲ که به ایران آمدیم و محمد استخدام دانشگاه شد، اینجا شد خانهی دوم ما. میگم ما منظورم بچههام هستند آنها را در تمام راهروهای و خیابانها و سالنهای این دانشگاه میبینم.هر برنامه گردهمایی را با محمد شرکت میکردم و هر فرزندمون یک جای دانشگاه بزرگ شدند. علی آنقدر در دانشگاه شریف بزرگ شد که سر از آسمان دانشگاه در آورده سکوی پرتابش به ملکوت اعلا سالن سرپوشیده ورزشگاه این دانشگاه بود.
امیرحسنم را روزی که بولینک بین دانشگاهها اول شده بود، و به اشتباه اسمش را امیرحسین نوشته بودن را بیاد میآورم. که یکی از استادها پرسید دکتر… امیرحسین پسر شماست گفته بود، نه.
من بهش گفتم تایپ اسم اشنباه بود والا امیرحسن ما برنده شده،و بعد پدرش گفت امیرحسن رو چه به این قرتی بازیها . مگه بولینگ بازی کردن و در تیم دانشگاه بودن قرتی بازیه🤗
جای دیکر لیلا را دیدم که با رتبه سه رقمی خودش صندلی دانشجویی دانشگاه را جایگاه خودش کرد. و همه فکر کردن که دکتر…(پدرش) این دخترش را با سمت استادی به دانشگاه شریف انتقال داده است. اما او ثابت کرد که دختر مادرش هست. ( به قول دکتر … استاد ریاضیاتش) و آنگاه که با رتبه عالی بدون کنکور فوق لیسانس جذب دانشگاه شریف بود همه متعجب گفتند لیلا “نخبه” است. بله دختر مادرش است.
امروز پر از خاطره شدم. خاطره وقتی لیلا سه ساله و امیرحسن چهارساله کودکستان شریف میامدند و من را هم بعنوان مدیره مهد کودک پذیرفتند و تا مدیره جدید بیایید کمی کارهای رفاهی کودکستان و مهد کودک بچههای کارمندان و استادان شریف را عهدهدار شدم.
و تنها حامی من همسرم بود که از معاونت دانشگاه ویدیو و تلویزیون و ضبط صوت با مدیریت ایشان گرفتیم تا آهنگ و کارتون برای بچهها کودکستانی ساعتی در روز بگذاریم.
امروز دانشگاه پُر بودم از خاطراتی که تنها با ماشین میامدم و بعلت داشتن آرام دانشگاه می توانستم ماشین را در محوطه داخلی دانشگاه پارک کنم، و به استخر بانوان شریف بروم.
ممنون از استاد شاهین که با آزاد و رها نویسی باعث آرامش من در عصرها میشود.
متن بالا بیاغراق، بدون هیچگونه تغییر، در آزاد نویسی امروز تایپ کردم. خواستم در گزارش نیک فقط این نوشته را که در ۱۵ دقیقه نوشتم ، بگذارم. بازم از استاد شاهین ممنونم.
🐌حلزون مدرسه نویسندگی از تاریکی و سیاهی گریزان است و در فضای لایتناهی در حال گردش است. اگرچه آهسته و پیوسته بهکارهایش رسیدگی میکند اما مراقب است که اشتباه نکند. برای همین با یکی از چشمهایش مراقب دور برش هست.
✍️
«من کلمات شما را نوشیدهام، واژههای ترش شما را دوستتر دارم. سینهی من پر از سرودههای شماست. یکسره میچرم و دم به دم شعلهورم. من واژههایم را شیر میدهم؛ کلماتم را خودم بزرگ میکنم. آنها را در آغوش میگیرم و برایشان لالایی میخوانم.» (محمد صالحعلاء، دست بردن زیر لباس سیب، ص۹۴)
✍️
ما طوری رفتار می کنیم که
انگار گذشته ای نداریم.
هر روز متولد می شویم،
هر شب می میریم …
((غزاله علیزاده))
گزارشنیک”1405/8/13″ آبان. روز چهارشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”خرچنگهای بلوری” از مصطفی دشتی بخش کوتاهیش خاندم.
نویسندهساز شرکت کردم.
وبینار خانم ملایی بزرگوار شرکت کردم.
وبینار خانم صادقی بزرگوار شرکت کردم.
وبینار خانم برگی بزرگوار شرکت کردم که آخرش تلفن زنگ خورد نفهمیدم چیبهچی شد.
تا بهحال خانمبرگی بزرگوار ندیده بودم.
خوشم آمد از خودش و تسلط اجراش.
از دیروز سرمای بدی خوردم. بیشتر طی روز دوستداشتم چشمهام ببندم.
https://t.me/speechoff
پیادهروی به قصد سرحال شدن
۱۳ آبانماه ۱۴۰۵
ساعت ۱:۳۰ بعدازظهر از خانه بیرون زد. به خیابان نوبخت رفت. از آنجا به خیابان قندی و سپس سر سیبویه رسید و وارد کافهکتاب پاییزی شد.
پرنده در کتابفروشی پر نمیزد. در این گیرودارِ جنگ و تورم اقتصادی، کل بازار حالت تعطیلی دارد، چه برسد به کتابفروشی!
یکراست به سمت قفسهی رمان رفت. کتابها را یکییکی از نظر میگذراند. گاهی کتابی نظرش را به خود جلب میکرد؛ آن را برمیداشت، ورق میزد و صفحاتی از آن را میخواند. کتابهای خیلی خوبی از نویسندگان مشهور دنیا داشت.
اما او به قصد پیادهروی و خوردن قهوه آمده بود. کتابی برداشت که دوستش داشت. به پیشخان رفت و قیمتش را پرسید. خیلی گران نبود. آن را خرید.
دوباره گشتزدن در بخشهای دیگر را ادامه داد. قفسهی روانشناسی کتابهای زیادی داشت، ولی قصد خرید نداشت.
این روزها دیگر مانند سابق نیست که به کتابفروشی بروی و با دست پر به خانه برگردی. دیگر از خرید، تنها آرزویی مانده و بس.
انگار خرید کردن محدودهی ممنوعه شده است؛ ورود به محدودهی خرید ممنوع است. تنها میتوانی نگاه کنی.
شاید روزی برسد که نگاه کردن هم شدنی نباشد. ایران است دیگر! پفک ۲۰۰ تومان شده، انتظار داری قیمت کتاب چقدر باشد؟
از کافهکتاب بیرون زد. سیبویه را پشت سر گذاشت و به میدان وزیری رسید. همچنان قدمزنان به سوی پارک اندیشه میرفت.
سر راه خواست مسیر پاساژ را دنبال کند. به خودش گفت: «پاساژگردی نه! قرار است تنها پیادهروی و چربیسوزی کنم.»
پارک بسیار خلوت بود. شاید به تعداد انگشتان یک دست آدم ندید؛ نه، کمتر، نه بیشتر!
از پارک اندیشه بیرون زد، وارد خیابان توپچی شد، از آنجا به دل خیابان سهروردی شمالی و بعد جنوبی زد.
به پایان مسیر رسید و دنبال آدرس خرازی میگشت. فروشگاه خرازی بسته بود.
راه خانه را در پیش گرفت. هنگام برگشت رمقی نداشت. کلهاش دنبال پاهایش میآمد.
به خانه رسید. نخستین کارش پر کردن کتری برای درست کردن چای عصرانه بود. به ساعت نگاه کرد؛ ساعت چهار عصر بود.
با خودش گفت: «دو ساعت و نیم پیادهروی برای یک روز خیلی زیاد است. نهار را هشت قاشق برنج با یک تکه مرغ و کمی سالاد خوردی. روزهای دیگر بیشتر از ۳۰ دقیقه برای پیادهروی برنامهریزی نکن.»
بعد با خودش گفت: «چای نه!»
به سراغ یخچال رفت. ظرف کرفسهای خردشده، یک عدد سیب سرخ و مقداری بیبیاسفناج را همراه با دو لیوان آب داخل شیکر ریخت و آن را روشن کرد.
عصرانهاش حاضر شد. آن را داخل لیوان ریخت و نوشید و به تن خستهاش جانی بخشید.
به گوشهی دنج مبل لم داد. کتاب تازهای را که خریده بود باز کرد و سرگرم خواندنش شد. کتاب گیرایی است. ماجرای مردی اهوازی است که در اثر جنگ دچار مشکل شنوایی در گوش و سرگیجههای همیشگی شده است.
همچنان که کتاب را میخواند، واژهبرداری میکرد و عبارتهای جالب را یادداشت میکرد.
ساعت پنج عصر شد. کتاب را بست و با پلتفرم اسکایروم وارد وبینار شد.
روزی که پیادهروی پررنگترین فعالیت روزانهاش بود، اینچنین رقم خورد تا برگی از زندگی زیستهاش را با قلم به تصویر بکشد و از گزند فراموشی در امان نگه دارد.
#گزارش نیک
https://t.me/ehteram_karami
سالواژه: شوق زندگی
آینده
«اما این باور که آینده بهتر از حال خواهد بود، همیشه یک توهم نیست. حال میتواند وحشتناک باشد و ممکن است اوضاع در آینده بهبود یابد که بیشتر اوقات هم همینطور میشود.»
معمولا آینده، رونوشتی از گذشته است. تغییرات سطحی ممکن است رخ دهد اما دگرگونی واقعی بهندرت روی میدهد و به این بستگی دارد که شما بتوانید به اندازۀ کافی در لحظۀ حال به سر ببرید تا مشکلات گذشته را با دستیابی به قدرت «لحظۀ حال» حل کنید. برداشت شما از آینده، بخش درونی از آگاهیتان نسبت به «لحظۀ حال» است. اگر ذهن شما بار سنگین گذشته را با خود حمل کند، وضعیت همسانی را تجربه خواهید کرد. گذشته از طریق حضور نداشتن شما، خود را تداوم میبخشد. چگونگی آگاهیتان در این لحظه همان است که آیندۀ شما را میسازد که البته تنها به شکل «لحظۀ حال» تجربه میشود. میتوانید ده میلیون دلار برنده شوید، اما چنین تغییری بیش از یک تغییر سطحی نیست. شما فقط همان الگوهای شرطیشدهی پیشین را در محیطی تجملیتر اجرا میکنید.
اگر چگونگی آگاهیتان در این لحظه تعیین کنندۀ آیندهٔ شماست، پس آنچه چگونگی آگاهیتان را تعیین میکند چیست؟ میزان حضور شما! بنابراین تنها جایی که تغییر حقیقی شکل میگیرد و گذشته محو میشود، «لحظۀ حال» است.
کتاب «نیروی حال» نوشتهی اکهارت تُله را میخانم. پرسش و پاسخ است بین او و مخاطبانش. چند بار میخانم این گفتوگو را. میدانم که فراموش میکنم خیلی جاها. ولی دوباره به یاد میآورم.
مدیتیشن میکنم. میروم باشگاه. بالاتنه دارم و چند بار فیگور میگیرم. به خاهرم میگویم تماشایم کند. مربی از آن طرف سالن مرا میبیند و صدای تشویقهایش را میشنوم. ذوق میکنم و به خودم قول میدهم بیشتر حواسم به شیرینی و کلوچههای زنجبیلی که میخورم باشد. میرسم خانه. با بچهها هستم. چخوف میخانم .کلمهبرداری میکنم. تمرینجا میروم. لنا میآید و حالش هنوز خوب نیست. میخاهد کنارم بخابد. خابش نمیبرد و میرود بیرون.
این روزها سرعتم را کمتر کردهام. آن سگی که همیشه دنبالم میدوید گاهی بیخیالم میشود. دارم خودسانسوری میکنم. یکسری چیزها را نوشتم و پاک کردم.
سیزده هشت سال پنج
امروز حین کار از نیما خواندم. حرفهایی از همسایه. این جمله در من نشست: «شما را زمان به وجود آورده است و لازم است که زمان شما را بشناساند.» یادداشت کردم، کنار انبوههٔ جملههایی که جمع میکنم و نمیدانم کجای زندگیام پهن میشوند.
از سرکار رسیدم به ابتدای وبینار نویسندهساز. بعد محمدصالح علا، با صدای استاد، با محبوبش حرف زد. نوبت ما هم شد: پانزده دقیقه آزادنویسی.
پانزده دقیقه با محبوب من حرف زدم. فحشهایی لطیف و ملیح. پارهای از آن را میآورم:
«محبوب من، یادت به قدری کور است که گره انتهای روده بزرگ را میماند، به قدری زاید که آپاندیس را، و به قدری جانکاه که با هر بار بردن یا شنیدن نامت تکثیر میشود، سلولهای سرطانی در دامن یاد. محبوبم، چه خوب شد دیدمت تا چنین دست بکشی بر دیدگانم تا شفا یابد واقعیت. راستی از تابوتت بگو. تاریک و نمور است چون بخت و تخت من؟»
نیم ساعت پیادهروی برای گرفتن قرص سردرد. سرما و سینوزیت امانم نمیدهد. اما حمام سرصبح میچسبد. سردرد و تهوع توانم را ربوده، اما قهوهٔ پیدرپی با شکلات قهوه میچسبد. منم فرزند افراط و تفریط. منم فرزند طلاق تعادل. منم فرزند یک همآغوشی پوشیده.
قرص را گرفتم و همانجا خوردم. صف کشیده بود. زیر دست و پا. زمان چگونه منِ لال را بشناساند؟
گزارش نیک ۷۲
«ف» عزیز، گاهی حس میکنم در حال سقوطی همهجانبهام. از اخلاقیات گرفته تا احساسات. میترسم. میترسم «ف» عزیزم.
اما از امروز بگویم برایت.
آزادنویسی کردم و از دلش متنی برای کانال تلگرامم زاییده شد.
با رمان «تاریکی» گریستم. دوست ندارم تمام شود. کمکم میخوانمش که طولانی شود. خیلی چیزها وجود دارد که دوست ندارم تمام شوند. ولی میشوند. میدانم میشوند. خودم را به ندانستن میزنم.
بگذریم. گامیدم و ورزش کردم.
تمرینهای «خودواژه» را ادامه دادم و روی تمرین «خردهخاطره» کار کردم.
مجدد آزادنویسی کردم.
چهرهام را نو کردم. گاهی تنوع ظاهری لازم است.
«گزارش نیک» را ثبت میکنم و دوباره میروم برای نوشتن.
قبل از خواب کانال تلگرامم را بهشب میکنم دوباره سراغ «تاریکی» میروم. خواب و تاریکی رابطهی خوبی دارند. موافقی «ف» عزیزم؟
مواظب خودت باش.
قربانت، پیام.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۷ از ۱۰
چند روزی است مراقبه را جایگزین ورزش صبحگاهیم کردهام. نوشتن صبحگاهی را هم انجام دادم. برخلاف انتظارم که شاید 13 آبان است و راهها شلوغ باشد، به موقع به اداره رسیدم.
بعد از مدتها بررسی مجوز استعلامی را داشتم. همیشه از این استعلامها میترسم. چون همیشه از نیت و حرفهای تحمیلی رئیس میترسم. بعد از کلی بالا و پائین کردن و بحث کردن با رئیس، بالاخره نامهای نوشتم که هم من راضی باشم، هم رئیس.
امروز رئیس زود رفت. چهار نفری هوس فلافل قارچ و پنیر کردیم. و مهمان یکی از همکاران شدیم. نصف ساندویچ را هم برای شامم نگه داشتم.
از مغازهی روبروی اداره، چند تا قالب سیلیکونی، رنگ خوراکی و اسانس خریدم. امروز کلی وسیله داشتم و قید پیادهروی را زدم. دوباره در سایتها برای خرید وسائل هنری جستجو کردم. ولی چیزی را که میخاستم پیدا نکردم.
چند صفحهای از کتاب «تقویم بیهدفی» خاندم. بقیه هم وبینار بود و شعر و آزادنویسی و کلمهبرداری.
برنامه ها پیش میروند ولی احساس رضایتی نیست.
برای تو
ـــ دوست داری پرنده باشی یا چرنده؟
ـــ دوست داری غذا چی باشی؟
ـــ چرا آبی دوست داری؟
ـــ چرا آبی دوست نداری؟
ـــ آنی که مینویسد با آنی که نمینویسد همتاراز است(اموجی خندهی شیطانی)؟
ـــ مینویسی تا دیده شوی یا مینویسی که شنیده شوی؟
ـــ رنج زیستن را ترجیح میدهی یا رنج نزیستن را؟
ـــ زندگی یک چرخه است یا یک خط؟
ـــ آنقدر از زندگی دل خوش داری که با بدنیا آوردن دیگری تقسیمش کنی؟
ـــ دوست داری چطوری بمیری؟
ـــ دوست داری روی سنگ قبرت چه بنویسند؟
ـــ آخر دنیا کجاست؟ چیست؟
ـــ دوستی برای تو چه معنایی دارد؟
ـــ چرا به چالش کشیدن باورهای دیگری آسانتر از به سوال کشیدن خود است؟
ـــ عشق را عاقلانه میپسندی یا جنونآمیز؟
ـــ تعریف انسان از دید تو چیست؟
ـــ خودکشی شهامت است یا ترس؟
ـــ وقتی میگویم دین چه چیزی در ذهنت تداعی میشود؟
ـــ جهنم دانایی را ترجیح میدهی یا بهشت نادانی را؟
ـــ هر سوالی که علامت سوال داشت سوال است؟
https://t.me/Mohammadfaty2