قصهنویسی ایده و انگیزه میطلبد. ایده و انگیزه هم مفتکی به چنگ نمیآید، لااقل همیشه.
حالا چاره چیست؟ اینکه یک فهرست «ایدهزا» بسازی؛ و مجموعهیی از ترفندهای جالب را گرد هم بیاوری. من همواره در یادداشتهایم میکوشم ایدههایم «ایدهزا»ی خودم را با شما همرسان کنم.
یکی از روشها شروع با شخصیت است. یعنی درگیر ماجرا نشوی. فقط به یک آدم مشخص فکر کنی.
(بهمن فرسی پیشنهاد داده بود به شخصیتهای داستانی بگوییم: «نوشتآدم». پس میبندیمش به کار.)
اما نوشتآدمسازی اگر بنا باشد با همان شیوههای آشنا باشد همیشه، دل آدم را میزند. پس میتوان برای بخشِ نوشتآدم در فهرست ایدهزا، زیرمجموعهیی فراهم آورد از شگردهای خلاقانهترِ نوشتآدمپروری؛ که طبق معمول در زندگی و کتابها نهفتهاند.
یک نمونه:
به شخصیت «نگاه» بدهیم.
بنگریم به این پاره از رمانِ «بر اساس داستانی واقعی» از دلفین دو ویگان:
«… چیزی کنجکاویام را برمیانگیخت، موجب تفریحم میشد. ل گاهی چشمانش را میبست. حرکات بدنش نوعی نفسانیت پنهان داشت، بدون خودنمایی. ل زیبا بود و مردها نگاهش میکردند، سعی میکردم نگاه مردها را به او ردیابی کنم، و آن لحظهای را بیابم که نگاهشان آشفته میشود. به زیبایی زنها حساسم، همیشه حساس بودهام. دوست دارم نگاهشان کنم، تحسینشان کنم، سعی کنم تصور کنم چه انحنایی، چه پیچوتابی، چه چال و گونه و چانهای، کدام نقص اندک در تلفظ، کدام عیبی در زنها میل برمیانگیزد.» (ص۳۵)
میبینی نگاه راویِ قصه را؟ زنیست نویسنده که از دوستیاش با نوشتآدمی مرموز میگوید و در سطرهای بالا دارد زمینههای آشنایی با او را فراهم میکند، و از این رهگذر با نگاه خاصِ راوی آشنا میشویم.
حالا نوشتآدمی را خیال کن که جور دیگری نگاه میکند، طوری که تو نمیبینی و بلد نیستی که ببینی، این شکلی شاید، در تکاپوی نوشتآدمورزی، نوعی از نگاه را نیز آموختی.