گزارش نیک ۱۶۹: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«درخت‌ها را تکرارشان نیست که زیبایشان می‌کند. صف درخت در گریز اسب سیاه است که زیبا می‌شود…»
-یداله رویایی، منِ گذشته:‌ امضا

در «گزارش نیک» هر روز گزارشی می‌نویسیم از عملکرد روزانه‌مان.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کرده‌اید.

برای آشنایی با شیوه‌ی نگارش گزارش نیک و مطالعه‌ی نمونه‌های متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.

چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک

می‌توانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسنده‌ساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداخته‌اید:

دست نویسنده‌ساز

پیاده‌روی

حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.

آزادنویسی

بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.

تکرارآموزی

یکی از آموخته‌‌های قبلی‌مان را از نو مرور کنیم.

کلمه‌برداری

دستِ‌کم یک کلمه‌ی تازه به دایره‌ی واژگانِ فعالمان بیفزایم.

گزارش نیک

ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه هم‌رسان کنیم.

چند نکته‌ی دیگر:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  5. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ لینک آن را هنگام ثبت کامنت، به شکل زیر، در قاب «وب‌سایت» ثبت کنید:
    https://t.me/shahinkalantari

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابه‌لای کارهایمان چند سطری درباره‌ی هر تجربه قلمی کنیم. این‌طوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمی‌شود. تنها کافی‌ست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمع‌بندی و ویرایش ‌خرده‌یادداشت‌های روز گزارشمان را بفرستیم.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقان‌پور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علی‌پور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی |‌ علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب

کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنال‌نویسی)


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

16 تیر 1403

16 تیر 1403

54 پاسخ

  1. در ابتدای نوشتن این گزارش، نیمه‌ی روز را می‌گذرانم. صبح، کتاب «حباب شیشه» از «سیلویا پلات» را شروع کردم. گمانم بتوان یک جور خود زندگی‌نامه تعبیرش کرد. قبلا از او فقط اشعاری را خاندم‌، گرچه همیشه نوع زندگی و مرگش مرا به فکر فرو می‌برد.
    یک آیس دالگونا نوشیده‌ام و نمیدانم چطور از قهوه هم بیشتر مرا گرفته.
    در ادامه‌ی روز به برنامه‌ای که در سرم دارم می‌اندیشم. دفتر اهدایی به خودم را سفارش دادم. دوست دارم آن را به شما نشان دهم. حالا دفتر و مسواکم هر دو رنگ سیب سبز هستند. از هالووین همین که خر شرک زندگی خودم نشوم و هیولای زندگی بقیه هم.
    واژه‌ی امروز می‌تواند نامش زنجیره باشد.
    میانه‌ام با زندگی خوب و بد می‌شود اما خب سال واژه: ماراتن معکوس است و زنجیره ادامه دارد. نمی‌گذارد بنشینم.
    همه‌چیز به جنگ بستگی دارد، نوبت دندانم، سفارش های اینترنتی و تمام کردن کتاب‌ها.

  2. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    برای ناهار دخترم سمبوسه درست کردم که ببرد مدرسه و یک لقمه کره بادام‌زمینی هم برای صبحانه‌اش آماده کردم.
    دو قسمت از سریال «صد» را دیدم.
    دخترم را کلاس بدنسازی بردم. بعد هم رفتم ترمینال، مامانم را سوار کردم و بردم خانه.
    یک داستانک نوشتم.
    شام پختم و بردم خانهٔ مامانم.
    شعری از منوچهر آتشی خواندم. کلمه‌برداری کردم و سری هم به واژه‌دان زدم.
    کمی زبان اسپانیایی خواندم.
    ۱۲ صفحه از «شازده احتحاب» را خواندم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  3. سال واژه: ساده
    نمی‌دانم امروز چه شد؟ انگار توی دلم رخت می‌شستند که سرگردان دور خودم می‌چرخیدم. کارهایی انجام دادم، اما هیچی از آن‌ها نفهمیدم. نه از آن چند ورق کتاب، نه از دانشگاه. فقط خودم را سپرده بودم به آنچه که می‌گذرد. وبینار الهه را هم بودم، میانش خابم برد و نویسنده‌ساز را از دست دادم. وقتی هم از خاب بیدار شدم، انگار هنوز هم این حس را با خود کشانده بودم. به وبینار فرشته رفتم و از موضوعی که برای وبینارش انتخاب کرده بود خوشم آمد. بعد از آن هم به حمام رفتم تا کمی التهاب درونی‌ام را آرام کنم. کمی باید دوباره بشینم کنار خودم، ببینم چه خبر است؟

  4. ۱.دو هم صحبت جدید
    ۲.نوشتن
    ۳.آشپزی
    ۴.ایجاد تغییری تأثیرگذار در زندگی پسرکم
    ۵.روزمرگی‌های خانه
    ۶.روزمرگی‌های شخصی
    ۷.امور بانکی
    ۸.نوازش
    ۹.استراحت
    ۱۰.دارم قلقلک می‌شوم برای پیاده‌روی روزانه و چقدر مقاومتم در برابر راه رفتن، شدید است.
    ۱۱.وبینار
    ۱۲.عبادت
    ۱۳.مطالعه
    ۱۴.شکرگزاری
    ۱۵.بیت زیبای امروز:
    عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد
    ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
    ۱۶.گریستن
    ۱۷.بافت گیسوی دخترکم
    ۱۸.اندیشیدن بی نتیجه
    ۱۹.هم‌صحبتی خانوادگی
    ۲۰.مقایسه روز تحقق یافته با روز پیش‌نویسی شده و باز حسرت

  5. سومین گزارش نیک من
    صبح زود بیدار شدم تا پوسترهای ایونتی که کنسل شده بود را در گروه‌های مرتبط پخش کنم. متن پوستر ها به لطف هوش مصنوعی سه غلط املایی داشت و عملا کار انجام نشد.
    به آشپزخانه رفتم و همان‌طور که پنیر خامه‌ای را روی نانِ سحر می‌مالیدم به حجم کارهای امروز فکر می‌کردم. نزدیک ۶-۷ساعت مشغول کارهای مشاوره‌ی کسب‌و‌کار شدم و برخلاف تصورم خیلی خوب پیش رفتم. بعد به آشپزخانه یعنی محل کار دائمی‌ام رفتم و شام پختم. تا برنج دم بکشد سالاد شیرازی‌ام را ساختم.
    بسته ‌ی پستی‌ام را همسر آورد؛ دو تیشرت خریده‌بودم که یکی‌اش طرح دلخواه خودم بود. خواسته بودم روی تیشرت نوشته شود “فردا که بهار آید آزاد و رها هستیم”.
    شام را که خوردیم مشغول خواندن کتابی شدم که پارسال آن را خریدم و اخیرا شروع به خواندنش کردم. کتاب “بدن سوگوار” از مری فرانسیس اوکانز.
    در بخشی از کتاب آمده است: وقتی عزیزی می‌میرد ورودی‌های نامرئی که بدنمان را تنظیم می‌کردند ناگهان از بین می‌روند. بدون بوی او، بدون لمس بدنش و بدون زمان‌بندی او بدنمان به کژتنظیمی دچار می‌شود.
    و جایی دیگر می‌گوید: فرایند هم‌تنظیمی ماهیت رابطه‌ها را تعریف می‌کند. وقتی “تو” و “من” به هم می‌پیوندیم، ما به سامانه‌ی کارکردی یگانه‌ای بدل می‌شود و نظام‌های فیزیولوژیکمان (نظام قلبی-عروقی و غدد درون‌ریز) در هم تنیده می‌شوند، گرچه کماکان در بدن‌هایی جداگانه کار می‌کنند. پیوند دلبستگی مانند نیروی نامرئی جاذبه، دو انسان را در مدار یکدیگر نگه می‌دارد.

    و چقدر درست می‌گفت نویسنده…!

  6. روز کورتیزول‌آلود

    امروز با ترشح کورتیزول شروع شد. هورمون استرس. تازه یادش گرفتم. استادمان گفت سیستم ایمنی بدن را مهار می‌کند. گمان کنم پس برای همین بود که همیشه موقع امتحان‌هایم مریض می‌شدم.

    اگر ترشح زیاد کورتیزول مضمن شود و طولانی مدت، آنوقت باعث مریضی‌ای به نام سندروم کوشینگ‌ می‌شود. علائمش ضعیف شدن حافظه، چاقی، قرمزی صورت، فشار خون و… است.

    همه‌ی این‌ها لحظه‌ای از ذهنم گذشت. پس کوشیدم استرسم را کنترل کنم.
    با تاخیر به مترو رسیدم. نگران از دست دادن سرویس دانشگاه بودم.

    تا رفتم توی مترو قبل از شروع کردن به درس‌ خاندن، آزادنویسی کردم. از استرسم کاهید.
    بعد از کلاس‌هایمان برگشتم خانه. برنامه‌ی امتحانی‌مان را دیدم. بالاخره یک هفته قبل از امتحان‌هایمان منت گذاشتند و برنامه را دادند. اما کاش نمی‌دادند.
    یک گونی کورتیزول مفصل هم اینجا ترشح شد‌. اما باید کنترلش می‌کردم.

    چت‌جی‌پی‌تی برنامه را درست کرده بود. در یک روز سه امتحان مهم پشت هم گذاشته بود. ساعت‌های امتحان، هشت و نیم صبح.
    فقط یک ربات بی‌رحم می‌توانست این برنامه را بریزد و یک انسان بی‌رحم‌تر از آن می‌توانست تاییدش کند.
    فعلن اعتراض زده‌ایم. امیدوارم تغیر کند.

    بقیه‌ی روز به درس خاندن گذشت. وقت‌های استراحت هم رقصیدم، تلفن حرف زدم.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  7. زرااونی سلام.
    می‌دانی چرا می‌گویند ایستاده موهایت را شانه نکن؟ خب معلوم است چون برس از دستت می‌افتد و می‌شکند. مثل همین چند دقیقه‌ی پیش. همان برسم که لنگه‌اش را داری.
    برسم شکست نصفه شبی و با برس سهیل موهایم را شانه زدم. خیس بودند و کمی با سشوار خشک‌شان کردم و روغن زدم. ولی می‌دانم باز هم که صبح از خواب بیدار شوم شبیه شیر می‌شوم. دیروقت که حمام بروم این‌طور می‌شود.
    می‌خواهم روزم را چپه برایت تعریف کنم. قبل از حمام نشسته بودم روی مبل و با سهیل حرف می‌زدیم. حساب کتاب و این‌چیزها. قبل‌ترش هم مرغ‌ها را شستم. منفورترین کار خانه. سهیل هم بسته‌‌بندی می‌کرد.
    قبل‌ترش هم شام خوردیم و آشپزی. مدارک هم مرتب کردم که فردا باز هم برویم بانک.
    زرااونی سبزی‌کوکویم تمام شده بود اما وقتی داشتم از خانه‌ی مامان می‌آمدم خانه‌ی خودمان یک بسته ازش گرفتم. حوصله‌ی هیچ غذایی را نداشتم. راحت‌ترین غذا همیشه کوکوسبزی‌ست.
    داشتم کوکوسبزی درست می‌کردم ولی خیلی عصبانی بودم. اما اگر آن لحظه مرا می‌دیدی که موقع آشپزی دارم به وبینار مبینا ملائی گوش می‌دهم شبیه زنی بودم که از وقتش نهایت استفاده را می‌برد. اما درونم زنی بود که از زمان متنفر است.
    زرااونی با اسنپ برگشتم به خانه. راهی که هر روز صبح از خانه‌مان می‌روم ایستگاه جلوی خانه‌ی مامان‌این‌ها، ساعت شش غروب طولانی به نظر می‌رسید. حوصله قدم برداشتن هم نداشتم.
    فاطمه آمد و صد خوردنی بستیم به خیک‌مان.
    عصر را خوابیدم خانه‌ی مامان‌این‌ها. یک خواب زهرماری. که تلفن زنگ خورد. صداها زیاد بود و اتاق سرد.
    بعد از مدرسه همیشه چندکار برای انجام دادن دارم. طول می‌کشد و خسته‌کننده می‌شود. امروز هم پیام گذاشتم برای اولیا که پوشه‌‌کارها را چکار کنند.
    مامان زنگ زده بود بهم وقتی سر کلاس بودم. که می‌آیی؟ من هم رفتم ولی پشیمان شدم. حوصله‌ام سر رفت. البته در سایت شاهین کلانتری گشتم و چند کتاب هم بررسی کردم.
    زرااونی در مدرسه چهارشنبه بود دیگر. تمام شده بودم. همزمان که درس می‌دادم کتاب نگارش‌ها را امضا زدم. کاردستی بچه‌ها را زدم به دیوار. پیک‌های هفتگی را دیدم که بدهم بهشان. سرسا‌م‌آور بود.
    صبح هم خواب ماندم. بدو بدو رفتم. مانتو اداری‌ام نشان می‌دهد که کمی چاق شده‌ام. مدرسه که شروع می‌شود معمولا کمی چاق می‌شوم. بس که گشنه می‌شوم و تا خرخره می‌خورم‌.
    زرااونی روزم که چپه شد بهتر شد اما…
    حوصله ندارم می‌خوابم دیگر.

  8. با تعهد به نوشتن سه صفحه‌ی صبحگاهی در دفتر و فهرست‌نویسی، روزهایم را مدیریت می‌کنم و استرسم کاهش یافته.
    تا ظهر یوگا تمرین کردم، به نت‌خانی و ریتم‌خانی پرداختم و از این شعر حافظ رونویسی کردم:
    به سحر چشم تو ای لعبتِ خجسته‌خصال
    به رمز خط تو ای آیت همایون‌فال
    پس از سالها، فرهنگ دهخدا را از قفسه بیرون آوردم و از روی کلماتش نوشتم. دریافتم که یکی از معانی سام، مرض و بیماری است. ساویز یعنی خوش‌خلق و سامر یعنی افسانه‌سرا.
    خودواژه‌های کارگاه را نهایی و معنی کردم. داستانی براساس یکی از آنها نوشتم.
    متن بانو اسلام‌زاده در تمرین‌جا متحیرم کرد. صحنه‌ای در مورد روزمرگی‌های یک زن در مقابل سینک بود. جمله‌به‌جمله‌اش در خاطرم مانده، مثلن دلشوره‌هایش به همراه آب به چاه رفت.
    عصر پاییز یعنی پیاده‌روی، ساعت ۱۶ پُرم می‌کند از ذوقِ حرکت و انجام کاری.
    در نویسنده‌ساز، استاد از معلم‌های زندگی‌ گفتند و داستان آشنایی‌شان با نوشتن و ادبیات. یدالله رویایی با کتابِ منِ گذشته، دستشان را گرفته و به جهانِ شعر آورده.
    استاد کلانتری در نویسندگی الهام‌بخش من‌اند. چند سال پیش که نوشتن را آغازیدم، استاد دیگری گفت که اگر حرفی برای گفتن نداری، نوشتن را ببوس و بگذار کنار. من که حرفی نداشتم، همین کار را کردم تا جنگِ اخیر. بحرانِ جنگ باعث شد که دیگربار به پابوسِ نوشتن بروم و استاد کلانتری را بیابم.
    با آهنگِ آه اگر روزی از زنده‌نام فرامرز اصلانی نوشتیم.
    به جز آهنگِ اگه یه‌روز بری سفر، به دیگر آثارش بی‌توجه بودم. چه‌قدر پُرمایه بود.
    من به داستانی در مورد یکی از خودواژه‌هایم رسیدم.
    ساجده‌حق‌پرست از سازوکار شعر در ذهن گفت و کتاب تئوری شعر از اسماعیل نوری علا.
    استاد از نشاط اصفهانی شعر خاندند.
    از خسروخوبان و شب هول کلمه و جمله‌های زیر را برداشتم:
    گندناک، پدر خاطرخاهی بسوزد، چهره‌های بی‌خون
    طلیعه‌های فروپاشیِ طاغوت در سماوات تاریخ، طالع می‌شد.
    روسری سفید، قرص صورت پرچینش را قاب گرفته، اشکوبه.
    تغییر راوی از اول‌شخص به دوم شخص و سوم‌شخص و بالعکس را در شبِ هول، می‌بینم و می‌فهمم.
    تار نواختم.
    شعر عشقِ عمومی از شاملو را خاندم. فیلم Everybody knows را دانلود کردم تا ببینم.
    هملت‌خانی را که از فرهنگ در بی‌لنگر آموخته‌ام، از قلم نینداختم.

  9. دوستم آمد خانه‌مان. برایش رامیون کره‌ای گذاشتم بار که در نهایت، سوپ مامان‌بزرگی شد.
    سه قسمت از انیمیشن سطل سحرآمیز دیدم و تصور کردم هنوز در دهه‌ی نودیم و من شش ساله‌ام.
    چند شعر از اسماعیل خویی خواندم و کمی از رمان شیشه‌ی سیلو یا پلات.

  10. شش آبان‌ماه 1405

    طرف صبح دانشکده داشت با آرامش خاطر و انجام داوری دوستانه، دو تا عنوان دانش پژوهی نوشتن می‌گذشت اگر علت کش آمدن تأیید استعلاجی‌ام نداشتن سونوگرافی عنوان نمی‌شد. 2 ماه و شش روز است که کشش داده‌اند و آخرش هم سونوگرافی ندارم؟ سونوگرافی از چی؟ اینکه مطمئن شوید قطع عضو شدم؟ جوابم را هم نمی‌داد بدانم دردشان چیست. فقط شانس آوردم یا شانس آوردند که با پی‌گیری سمجانه‌ی کارشناس جان دبیرخانه خانم نداجان روزدار ختم به خیر شد. گرچه برادرجان می‌گوید چرا پی‌گیری می‌کنی؟ خب تأیید نکنند اصلاً ربطی بهت ندارد. کارگاه تاب‌آوری در بحران خوب بود و خوش‌گذشت. اما جلسه اعتباربخشی خوب نبود تکلیفمان مشخص نبود.
    نماز را دانشکده خوانده بودم و خیالم راحت بود. ناهار خوردم و کمی استراحت. پا شدم انگاری معده‌ام قلنج کرده بود. چند تا تکان به خودم دادم و آخ و اوخ کردم و بی اعتنا که خوب شد یا نه رفتم وبیکار سرزبان. این هفته را تسلیم نیاز به خواب بعد‌از ظهر نشدم که گاهی با نصف خواب شبم برابری می‌کند. در وبیکار سرزبان الهه جان ابتدا از سه کتاب اساسی دوره یعنی هنر پرسشگری، تفکر انتقادی و دیالوگ پیتر ومک نام برد، سپس به توضیح معیار دقت تفکر پرداخت آن‌هم با جزئیات و با مثال. ممکن است جزئیات بیش‌تری ارائه کنید؟ می‌شود مشخص‌تر صحبت کنید؟ پرسش‌های دقت هستند. برای تهیه کتاب دیالوگ پیتر ومک به نشر حکمت سینا زنگ زدم گفتند قصد دارند تجدید چاپ کنند ولی نه به این زودی. اما به این زودی در طاقچه رونمایی می‌‍‌شود. من فایل انگلیسی‌اش را دانلود کردم. ببینم کی وقت می‌کنم نگاهی بیندازمش.
    در وبینار نویسنده‌ساز استاد کلانتری با نگاهی به منِ گذشته: امضا به نثر سحرآمیز یداله رویایی پرداخت و سپس صحبت از کلمه‌برداری و آزادنویسی با ترانه‌ای از فرامرز اصلانی شد. امروز 500 کلمه در 15 دقیقه نوشتم. برخی لحظات واقعاً آزاد و رها می‌نوشتم. از صبح هم پسر تمرین شعر سه خطی بودم و خود را موتور کم کارکرده پراید کهنه تصور کردم. خانم حسنی با شنیدن سه خطی‌ام که به زور داشتم بهش وزن می‌بستم کلیپ طنزی فرستاد این بخشش را بیشتر دوست داشتم: «ملتٌ عین الکزت، دولت تناردیه، مدام/ منتظر النّاس، لتشریف ژان وال ژانیه»
    در جلسه با درمانگرم کشفم شد از ابتدا از علامات ممنوعه‌ام خبری نیست، یک هو وسط کوچه‌ی رفاقت علامت ایست می‌زنم. خب معلوم نیست غیژژژژژژژژژ ترمز و تصادف و بشکن بشکن راه می‌افتد. باز قرار شد بیشتر روی مرزگذاری کار کنم و آدم‌ها و خودم را بلاتکلیف نگذارم. تعارف بی‌جا مانع زندگیست جانم.
    شام در معیت خانواده‌ی برادر و خواهر کوچکترم چسبید. جای آبجی فاطمه و خانواده‌اش خالی. آبجی زهرا را جمعه خواهیم دید. بعدش هم رفتم خانه‌ی برادر و شب‌‍‌نشینی با عموجان و خانواده.
    از چخوف داستان «مهمان» را خوانده‌ام. توضیح نیم‌خطی‌اش یک صحنه‌ی کوچک است. زلترسکی صاحبخانه در فکر دک مهمان پرگو بود و سرهنگ پرگارین مهمان بیدی نبود که از این بادها بلرزد. بلاخره درخواست قرض‌الپس‌نده از سرهنگ او را رماند. داستان شیرینی بود. چند خطی هم از «هیس» محمدرضا کاتب خوانده‌ام. داستان میز میز است را خواندم. شاید آلزایمر یعنی اسم اشیا را عوض کردن و بهشان خندیدند و اسم اصلی را گم کردن و به حال و روز غریبی‌ات گریه کردن. چه می‌دانم این‌طوری بعضی داستان‌ها آدم را دیوانه می‌کنند.
    حالا می‌روم بخوابم و هزار تا کار نکرده بماند فردا.

    قهرمانی
    #گزارش_نیک
    @bidemajnoon9
     

  11. گزارش ۱۶۹
    امروز روز شلوغی داشتم، بهمین خاطر نوشتن گزارش نیک را ساعات پایانی موکول کردم. اما زندگی است، نمی‌دانی لحظه‌بعد زندگی چه خابی برایت دیده است. ساعت ۹ شب در بین نشستی دوستانه انگاری سرم سبک شد ، دچار سرگیجه شدیدی شدم، انگار کنترل بدنم در اختیارم نبود، دیگر نفهمیدم چی شد. از عوارض قرص‌هایی که میخورم‌سرگیجه و سر دردشدید می‌شوم. بیشتر از این نمی‌توانم بنویسم.
    https://t.me/ehteram_karami

  12. گزارش نیک شصت و نهم من.
    البته این را هم باید بگویم که ما در حال نوشتن گزارش نیک صد و شصت و نهمین هستیم ولی من به شخصه از اول با این جریان همراه نبودم و از وسط های کار پیوستم.
    گزارش نیک دیشب را هم که از شدت خستگی ننوشتم.
    ببینید که در چه حد خوابالود می شوم که زنجیره را قطع می کنم و می خوابم.
    کار زشتی است می دانم ولی راهی نیست.
    در حال یادگیری هستم و تا ساعت ۱۹ سر کار بودم.
    دیروز نتوانستم وبینار نویسنده ساز را شرکت کنم و این خودش نوعی فاجعه است برای من.
    برای همین این چند وقته ناراحتم برای از دست دادن های وبینار که به خاطر کار کنسل می شود و من سعادت بهره برداری را ندارم.
    غر نمی زنم این حرف های دلم هست که باید بگویم. برون ریزی کنم وگرنه همانند گردابی می شوند و به دور گردنم آویزان که من را خفه کنند.
    حتی در یک کلاس دوره ای هم ثبت نام کردم، اما به خاطر حجم کار و یادگیری هنوز آن ها را گوش نکردم.
    دیگر چه بگویم برایتان؟
    همکاران جدیدی پیدا کردم و از این بابت خیلی خوشحالم.
    خدا را صد هزار مرتبه شکر بابت کار جدید و محیط بزرگ و پیشرفته ای که در آن کار می کنم.
    حوزه ای که جان آدم ها برایشان ارزشمند است و هر کدام از ما کمک کوچکی برای شفا پیدا کردنشان انجام می دهیم تا از شرشان خلاص شوند و نفس راحت بکشند.
    امروز وبینار را شرکت کردم. در راه بودم و هندزفری داخل گوشم بود.
    استاد شاهین مثل همیشه نمک وبینار شد و وبینار را نمک باران کرد.
    وبینار نمکی، نمکی وبینار.
    به خانه هم برگشتم بعد از کمی رفع خستگی دوباره به سمت آموزش و یادگیری رفتم. یادگیری در وحله ی اول ابزار کار من است و لازم الاجراست.
    برویم تا فردا خداروشکر که توانستم بار دیگر بنویسم و لذت ببرم.

  13. هدایت عزیز.
    همواره مکاتباتت با شهید‌نورایی را می‌خوانم. دوست‌داشتنی‌اند.
    فیلم ابدیت و یک روز را گذاشته‌م در صف انتظار که به زودی ببینمش.
    امروز اولین جلسۀ کلاس مشاوره‌ام بود. خوشحالم بابتش.
    نرگس حیات‌واژه‌هایش را برایم فرستاد و گفت که حالش را بهتر کرده. با شنیدنشان من نیز نیک‌خاطر شدم.
    پیاده‌روی کردیم با میم… به دوستی سر زدیم. زنده شدم به واقع.
    بادمجان و لوبیاسبزهای “پیرزالی” را حمل کردیم. در اواسط راه تقریبا مطمئن بودیم که قرار است دزدیده شویم ولی جان سالم به در بردیم.
    پیرزال را در لغتنامه پیدا کردم با توضیحات پیر فرتوت؛ پیر سپیدمو.
    وبینار های امروز را هرچند نصفه‌و نیمه ولی شنیدمشان.
    زیاده قربانت، یاهو.

  14. دراز کشیده‌ام و به سقف می‌نگرم. عاح.

    خاب عجیبی دیدم دیشب. توی پایگاه بودم که یکی از مراجعین گفت یکی توی اتاق مامایی است. دیدم مردی روی تخت خابیده بود و بیدار شد و گفت آمده بودم واکسن‌ها را بردارم. اندیشیدم دیوانه است؟ رفتم آن یکی اتاق و به همکارانم که توی خاب هم‌کلاسی‌هایم بودند گفتم. آن‌ها انگار می‌دانستند که باید او را نگه دارند تا پلیس برسد و من تمام مدت به این می‌اندیشیدم که این یارو واکسن‌ها را برداشته و الان باید همه را پِرت کنم. جواب آقای عسگری‌نژاد را چه می‌دادم. اَه، این چه کاری بود. مرد هیچ تلاشی برای فرار نمی‌کرد. پلیس هم توی راه بود. دوستانم گفتند او قاتل زنجیره‌ای است. آیدا آهسته به من گفت پس چرا فرار نمی‌کند؟ مرد را نگاه کردم و آرام گفتم: «چون می‌داند با دیوانه‌ها کاری ندارند.» همان لحظه برگشت و به من نگاه کرد و لبخند زد. صحنه‌ی بعدی هم دوست دختر داف و خل‌و‌چل‌تر از خودش آمده بود و با او می‌رقصید و مرد خیلی اهمیت نمی‌داد و هی به من نگاه می‌کرد. من هم هی توی دلم می‌گفتم خاک تو سرت واکسن‌ها رو خراب کردی.
    بیدار که شدم گفتم نکنه عاشق من شده بود؟ بعد گفتم گی تو بختت، اول اینکه حتا توی خاب هم نفهمیدی، دو اینکه فقط یک قاتل زنجیره‌ای دیوانه مانده بود، سه اینکه پاشو لباس‌هایت را بپوش امروز مدارس را باید بگردید.

    کار بود. دوباره سرشماری مدارس. هشت کیلومتر راه رفتیم. اگر می‌خاهید بگویید دیوانه‌اید خب، با ماشین می‌رفتید باید بگویم نمی‌شد. پیاده‌روی را دوست دارم ولی کمرم خیلی درد گرفت.
    بارانی‌ام را هم یادم رفت و ماند پایگاه. اَه.

    تمرینجا بود و مرور نکات و نکات جدید.

    نویسنده‌ساز بود. دست نویسنده‌ساز. آزادنویسی، شنیدن نثری از یدالله رویایی.‌ مرورش بباید.

    با مبینا ملائی بودیم و از ترجمه شنیدیم.
    «کدام فارسی‌ها من را جذب می‌کنند؟» تا هفته‌ی بعد به این می‌اندیشیم.

    با شیما صادقی بودیم‌ و از قضاوت و اعتماد شنیدیم و گفتیم.

    ساعت هشت «من و سلامتی» را شروع کردیم و درباره‌ی جمله‌ی «سلامتی امتیاز است و نه فضیلت» گفت‌و‌گو کردیم و از دغدغه‌های این روزهای بچه‌ها خاندیم. آخر هفته باید موضوعاتی که گفتند را دسته‌بندی کنم و دوست دارم با موضوعات خود بچه‌ها پیش برویم.

    با نصیرو گپ زدیم و کمی نوشتیم و بعد همراه متین چپانی از مرز و نه گفتن و رابطه شنیدیم.

    بعد با سارا حرف زدم.

    ولی بگذارید تجربه‌ی امروزم را دقیق‌تر بگویم. اول اینکه کلی چیز یادم رفت که می‌خاستم بگویم. یک اینکه از ندا تشکر کنم بابت سایت که یادم شد، بعد از دوستان تشکر کنم بابت همرسانی وبینار که آن هم یادم شد، و سوم اینکه بگویم وبینار متین ساعت نه است که آن هم یادم شد.
    آه.
    اما؟
    خیلی این گپ‌و‌گفت را دوست می‌دارم و امیدوارم کلی اتفاق خوب بیفتد و تجربه به تجربه بیفزاییم.

    با نسترن هم حرف زدیم و دلم برای صدای نازش تنگ شده بود.

    زین پس؟ لاع‌لاع.

  15. ویل‌ویلی

    – تکالیف کلاس را برای شاگردم فرستادم.
    – رفتم آرایشگاه.
    – یک ژل و دو تا شانه‌ی ابرو خریدم.
    – با دوستم صحبت کردم.
    – نوشتم.
    – شیرینی خریدم و برای دوستم بردم.
    – لباس پرو کردم.
    -با دوستم رفتم بیرون و قدم زدیم.
    – دوش گرفتم.
    – سه تا وبینار شرکت کردم.
    – یادداشت کانالم رو گذاشتم.
    -چالشعر روزانه را نوشتم و تیکش را فرستادم توی کانال.

  16. سلام.

    امروز صبح پرانرژی بیدار شدم. صبحانه و تغذیه دخترم را آماده کردم و او را به مدرسه فرستادم. صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم و رمان «مادران و دختران» را در حین انجام کارهای خانه گوش دادم. شک داشتم که آیا نسخه صوتی گوش بدهم یا نه.
    می‌خواستم به قول آقای کلانتری با صدای درونی خودم کتاب را بخوانم، اما چون روایت با صدای خانم مهشید امیرشاهی بود ترغیب شدم و آن را گوش دادم.
    حس می‌کنم کار درستی  انجام داده.ام. چون دیالوگ‌ها که با لهجه قزوینی است با صدای خود خانم امیرشاهی بهتر درک میشود و جذابیت رمان بیشتر شده .فهم من از رمان بیشتر شده .

  17. گزارش نیک ۱۶۹
    اعتراف
    ۵:۴۵ بیداری
    امروز عمدا کارهای عقب افتاده را انجام نمی‌دهم. فعلا حسِ ادامه‌ی کم کردن تلنباری‌ها را ندارم. شاید هم همان تنبلی باشد که پدرم می‌گفت: «زهرا زرنگ، معصوم تنبل. »   می‌گفتم:«آبجی زرنگ، من تنبل، من خوشحال.»  
    چیزی نصیب آدم نمی‌شود. چرا باید وقت خود را برای کارهایی بگذارم که نه به درد دنیا‌ می‌خورد و نه آخرت.
    صبح خرید را بهانه می‌کنم و به پیاده‌روی می‌روم.
    ساعت ۱۴ در جلسه‌ی تمرینجای دوره‌ی نویسندگی خلاق استاد شاهین کلانتری شرکت می‌کنم. امروز هم نکات خوبی در نتیجه‌ی بازخورد نوشته‌ها دریافت می‌کنم.
    امروز بخشی از تمرین‌های دوره‌ی خود‌واژه را انجام می‌دهم.
    به من می‌گفت: «ممکن نیست بتوانی هنرمند قابلی بشوی. آخر این یک سنگلاخ پرخطریست. تو هرگز زجر ناکامی را نچشیده‌ای. در محیطی که در تهران پرورش یافته‌ای، در حلقه‌ای که اینجا دور خود کشیده‌ای، نمی‌توانی هنرمند بشوی. کسی که در عمرش گرسنگی نکشیده، کسی که از سرما نلرزیده، کسی که شب تا سحر بیخواب نمانده، چگونه ممکن است از سیری، از گرما، از پرتو آفتاب صبح لذت ببرد.»  
    این متن بریده‌ای از کتاب «  چشمهایش» اثر بزرگ علوی است که ساعت ۱۴ استوری می‌شود.

    🪷 ارتکاب‌های تکراری(با عاریه‌ی واژه‌ی ارتکاب از استاد) – نوشتن واژگان، رسیدگی به امور رییس، کارهای خانه. خواندن کتاب، یادگیری زبان فرانسه، خبرهای روزانه، شبکه‌های اجتماعی، گپ با دوستان، طراحی و اسکیس زدن.

  18. نمی‌دانم چطور. شاید همراه صبح آمده بود یا شاید از دیشب در اتاقم مانده بود. مقابلم روی صندلی نشست و زل‌زل نگاهم کرد. امروز نادیده گرفتن را تمرین
    می‌کنم.
    خودم را با کتاب‌ها مشغول کردم‌. به نظرم هر نویسنده‌ پنجره‌‌ایست برای تماشای جهان‌. چشمی نو برای دیدن. زبانی نو برای چشیدن. دستی تازه برای لمس کردن و واژه‌هایی جدید برای نوشتن. امروز هوس کردم از فرسی بخوانم. دائم واژه ذخیره می‌کردم.
    از مسکوب هم خواندم. در حال و هوای جوانی رو به پایان است. امیدوارم داستان عشقش با … پایانی نیک داشته باشد.
    امروز خانه بودم. رفت و آمدهای شتاب‌زده میان کلاس و خانه اتاق را باغ‌وحش کرده بود. جمع و جورش کردم. به صندلی لگد زدم گفتم بلند شو می‌خواهم اتاق را جارو بکشم. هلش دادم، گفتم می‌خواهم صندلی را جابه‌جا کنم، یک لحظه بلند شو و از اتاق برو بیرون می‌خواهم لباس عوض کنم. هیچ تکان نخورد. صم و بکم.
    رفتم و نشستم پای دفتر. لیست حیات‌واژه‌هایم را نوشتم. رفت. از نصرت رحمانی شعر خواندم. برنگشت. خوشحال شدم. رفتم ناهار خوردم. وقتی برگشتم دوباره سرجایش نشسته بود. پکر شدم.
    ننوشتن‌های دیروزم را سی دقیقه در صبح نوشتم. وبینار را هم پانزده دقیقه نوشتم. اما در هیچ کدام از او ننوشتم.
    بین واژه‌های خودساخته‌ام چرخیدم. پنج‌تاشان را انتخاب کردم. بهشان معنا دادم.
    به تماشای فیلم مهمان نامرئی نشستم.
    وقتی چند دقیقه از فیلم گذشت فهمیدم پیش‌ترها آن را دیده‌ام. اما ترجیح دادم برای گریز از چشم‌های سیاه او دوباره فیلم را ببینم.
    شب که شد تلخ شدم. غروب تلخ‌پرور است درست اما او با غروب نیامده است.
    تصمیم را گرفتم. گزارش نیکم را که ارسال کردم می‌روم می‌نشینم جلو رویش. می‌گویم: هی تویی که روی صندلی نشستی و به من خیره‌ای، حالا من هم به تو چشم می‌دوزم. این سکوت هر دویمان را می‌آزارد. کاغذ‌ و خودکار آماده است. بیا ببنیم مشکل از کجا آب می‌خورد.
    تا نیمه‌ی شب وقت دارم او را بفرستم به خانه‌اش.

  19. امروز وقتی استاد از معلمان تاثیرگذار صحبت کردند، یاد خانم محمدیاری، معلم چهارم دبستانم افتادم.
    آن زمان، تصور می‌کردم معلم‌ها با انسانهای عادی متفاوتند. تفاوت آنها در سبک زندگی نبود، در عشقی بود که به آموزش داشتند‌.
    خانم محمدیاری معلمی بود که با دانش‌آموزان رفاقت می‌کرد. برای اولین بار همراه او به دربند رفتم. وقتی جورابم در کفشهای جلوباز خیس شد با مهربانی برایم جوراب خرید.
    با این کار مرا تشویق کرد بیشتر تلاش کنم، چون دوست داشتم همیشه شاگرد اول کلاس باشم و او را خوشحال کنم.
    معلم دیگری که در این چهار سال مرا با نوع دیگری از یادگیری آشنا کرد، استاد کلانتری عزیز است. همیشه مدیون ایشان هستم چون تکرار‌آموزی و بازخانی کتاب‌ها را از ایشان وام دارم.
    در آزاد‌نویسی از احساس شادی و شعف چهره‌ی استاد می‌نویسم. حدس می‌زنم بخاطر هوا و خاک شیراز است.
    در پنج بار سفرم به شیراز منم دقیقن چنین حسی داشتم. حالی که در باغ‌ها و خیابان‌های آنجا تجربه کردم در شهرهای دیگر نبود. دوست داشتم فقط راه بروم و لذت ببرم. در شیراز بی‌دلیل احساس شادی می‌کردم.
    غزلی از نشاط اصفهانی که استاد خاند، دوباره‌خانی و رونویسی می‌کنم.
    «ای فروغ ماه از شمع شبستان شما
    چشمهٔ خور جرعه‌ای در بزم مستان شما
    عقل از راهی برفت و صبر در کنجی نشست
    آری‌آری عشق باشد مرد میدان شما»
    چند صفحه از کتاب «من گذشته: امضاء» رویایی را می‌خانم. این سطرش برایم جالب است:
    «این متن‌ها طبیعت من هستند. این متن‌ها طبیعت هستند.»
    من متن امروزم را به چه می‌توانم تشبیه کنم؟ شله‌قلم‌کار؟ دل‌نوشته؟ انشاء؟ یا فقط گزارش‌نیک؟
    مهم نوشتن است و حال خوبی که بعد از نوشتن دارم.
    یادداشتی برای «کیستی و هستی» خودم می‌نویسم. به مناسبت زاد‌روز تولدم. امسال با بقیه سال‌ها متفاوت است. مهمان ندارم، مهمان هستم. رفیق شفیقم دعوتم کرده چند ساعت با‌هم باشیم و در شهر بگردیم.
    روز تولدم را بخاطر شنیدن صدای عزیزان و محبت بی‌دریغی که دریافت می‌کنم، دوست دارم.
    کلمه‌برداری در نویسنده‌ساز مرا می‌رساند به «روان‌دستی (مهارت)، خوش‌خوشان، گسسته‌خرد، تراوش.»
    هر روان‌دستی، خوش‌خوشان، جرقه‌ای را از پایه می‌رساند به تراوشی هنرمندانه.
    در چند کتاب پرسه می‌زنم. تلفنم دو بار زنگ می‌خورد. تمرکزم می‌پرد.

  20. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. امروز زودتر از خاب بلند شدم و تونستم که کارام رو به جلو پیش ببرم. در کل تجربه‌ی خوبی بود.
    3. پیاده‌روی دور باغچه و دویدن به مدت 20 دقیقه و کمی نگاه کردن به آسمون و تکیه دادن به دیوار که خیلی تجربه‌ی لذت‌بخشی بود.
    4. شرکت کردن در وبینار نویسنده‌ساز و آزادنویسی کردن با یک آهنگ عالی .
    5. شرکت در وبینار متین چپانی.

  21. شش‌ونیم بیدار شدم. بدون تاخیر بیمارستان بودم. اول صبح آهنگ حرفایی بود توی قلبم من نگفتم معین آویزان زبانم شده بود.
    با بهاره رفتم بانک و بعد مدتی فرصت شد گپ بزنیم از هایده و جوانی‌اش از نان باگت و جنگ از سفرهایی که رفته بودیم و باز هم دلمان می‌خواهد برویم.
    بعد هم کار بود تا ظهر.‌ عصر باید می‌رفتم اهواز ولی دکتر نوبت را کنسل کرد و برنامه‌هایم را مچاله.
    غروبی در کتابخانه‌ی شعرماهی لنگر انداختم و چیزهایی نصیبم شد که چسبید به استخوان‌هایم. قرمزتر از سفید کیومرث منشی‌زاده را ورق زدم و شعر اولش که می‌گوید:
    قلب من
    مانند قهوه‌خانه‌های سرراه
    یادآور غربت است
    هیچ مسافری را برای همیشه
    در خود جای نخواهد داد.
    فکر می‌کنم شعر برای غم آدم‌ها خانه می‌سازد.
    حالا شب است و با کولر دست‌به‌یقه‌ام.
    پسرک نیست و چراغ‌ها را خیلی زودتر از شب‌های دیگر خاموش می‌کنم. یاد نوشته‌ی خودم می‌افتم:
    چراغ‌ها
    زود خسته می‌شوند
    شب‌هایی که تو نیستی

    کانالم:https://t.me/qalamgah_niku

  22. – کتاب «به زبان مادری گریه می‌کنیم» نمونه جستارهایی خوبی دارد. مدت‌ها دنبال کتابی با این سبک بودم تا این که استاد در سمپوزیوم معرفی‌اش کرد. چند صفحهٔ دیگر تمام می‌شود.
    – نمی‌دانم چرا این چند روز سراغ آهنگ‌های قدیمی می‌روم. آن آهنگ‌هایی که سال‌ها پیش قبل از رسیدن به مدرسه گوش می‌کردم. فکر نمی‌کنم دیگر در زندگی‌ آسودگی آن زمان را تجربه کنم.
    – یک متن دیگر برای کانال نوشتم اما هنوز نفرستادمش.
    – بعد از چند روز حواس‌پرتی، امروز با تمرکز کامل در وبینار نویسنده‌ساز حضور داشتم.
    – مثل همیشه آزادنویسی هزار کلمه شد.
    – بالاخره کارهای ضبط ویدئوی یوتوب را انجام دادم.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  23. عو‌عو‌های زیاد و نق‌نق‌های تکراری
    صبحی سه بار پیش اومد و هر بار متعحب و آخرش متحیر بودم.
    چی شده؟
    کدوم زخمم انگولک شده؟
    یافتم، یافتم، یافتم.
    خشمم از مقاومت برابر کنترل‌گری اطرافیانم بود، هر وقت کسی یا کسانی حتی شرایطی محدودم کنه یا بخواد کنترلم کنم من یاغی‌وار خیز برمی‌دارم.
    بیداری نسبتا دیرگاهی؛ هفت صبح
    شکرگزاری، مراقبه، خوانش دو زن امیرشاهی،
    حرکات تعادلی و تقویتی مغز، سی‌امین روز از چالش یوگا و پیلاتس کاساندرا
    برای پست مخصولات با ماهکس هماهنگ کردم و تا تحویل
    درگاه دیحی‌پی را فعال کردم
    فایل باگ ترب‌پی را ارسال کردم و تنظیماا را برگرداندم.
    اطلاع‌رسانی برای رفع مشکل داشتم به کاربرانی که خرید ناموفق داشتند.
    بریف کمپین نوشتم و بودجه احتمالی را تخمین زدم و برای لندینگ وایرفریم زدم.
    شعری از شاملو خواندم
    در وبینار مبینا مولایی بودم و مشتاقم دیدگاهش را دنبال کنم. از تسلط و آرامش و اعنمادش در اجرا کیف کردم.
    جاهایی از داستان مهشید امیرشاهی نمک بر برخی زخمهای بود‌.
    کرفس، اسفناج ، بروکلی و موز خریدم. موز را خوردم تا منیزیوم و پتاسیم را تامین کند. باقی را شستم و پختم و بسته‌بندی کردم تا روزهای آتی به حسابشان برسم.
    روز تمرین عضلات بازو و سرشانه بود و ۹۰ دقیقه طول برد.
    ماسک لایه‌بردار، کرم آبرسان و تغذیه کننده به پدست زدم.
    ژورنالم داشتم همراه آزادنویسی.

  24. به نام‌تو و با یاد تو 💌
    امروز با خودم گفتم هروقت یادم اومد خدارو با احساس کامل شکر میکنم اما زیاد یادم نموند اماهروقت یادم اومد انجامش دادم.
    ۲ کتاب داستان اندیشی را گذاشتم جلویم و با سختی می خوانم.
    ۳ برای بار هزارم خواستم ببینم پنداشته ها چیستند یادم میره نگاه کنم.
    ۴ امروز یک کلمه در متنی که دوستم نوشته بود دیدم و با اعتماد به نفس کامل گفتم رنج و شکنجه را نوشتی رنج و شکنج که خیلی ساده گفت یک مفهوم پر تکراره!که الیته من هیچوقت نشنیده بودم… افتادن توی سایت واژه یاب و برایش هم معنی پیدا کردم و بعد در سایت گنجور دنبال اشعاری با این واژه گشتم…خلاصه که پردانه رنگی رنگی عجیبی امروز شکار کردم
    کلمه شکنج به معنی غم و اندوه و شکنجه شکن، پیچ و تاب و پیچش، است‌.
    ۵ انتخابات اسراییل را پیگیری کردم.
    ۶

  25. گفتم: جل‌الخالق
    -آغازِ روز، چشمانِ تازه برخاسته از خواب را به شاملوخوانی دعوت کردم.
    -نوشتن صفحات صبحگاهی همزمان که قهوه گرمم می‌کرد.
    – قسطِ تندرستی امروز را با ورزش پرداختم.
    -«با سوال‌هات زندگی کن» را ادامه دادم و با «شارلاتان‌های قطعیت» آشنا شدم:
    «رهبران فرقه‌ها، معمولا وعده‌هایشان را به‌عمیق‌ترین و شخصی‌ترین سوال‌های زندگی آدم‌ها وصل می‌کنند. این دقیقا همان چیزی است که من اسمش را گذاشته‌ام «شارلاتان‌های قطعیت».»
    ««شارلاتان‌های قطعیت»کسانی هستند که عمدا طوری وانمود می‌کنند یا دروغ می‌گویند تا بقیه باور کنند آن‌ها همه‌ی جواب‌ها را دارند. در واقع با این کار اعتماد مردم را جلب می‌کنند و خیلی وقت‌ها هم از این اعتماد سوءاستفاده می‌کنند.»
    -در آمار، دو مفهوم جایگشت(Permutation) و ترکیب(Combination) را خواندم. به‌کل فراموش کرده بودم که این دو باهم فرق دارند:
    جایگشت: پیدا کردن حالت‌های مختلفِ قرارگیری اشیاء در کنارهم. که در آن ترتیب قرارگیری هر شئ اهمیت دارد.
    ترکیب: به‌مانند جایگشت، در پی یافتنِ حالات مختلف است، با این تفاوت که در آن، ترتیب قرارگیری اشیاء دیگر اهمیتی ندارد.
    -پیاده‌روی کردم و در راه به‌ذهنم آمد که «کنگره»، به‌معنای «دندانه‌های بالای دیوار»، واژه‌ی جالبی است.
    – پس از پیاده‌روی، در حین رونویسی واژه‌ها از «فرهنگ واژه‌سازی در زبان فارسی»، «کنگره» را دیدم و گفتم: جل‌الخالق.
    -در آخر هم، صرف کردنِ «افسردن» و رونویسی از بیت حافظ:
    «دود آه سینه نالان من
    سوخت این افسردگان خام را»

  26. سال‌واژه: شوق زندگی
    پرنده‌ی تنها
     
    این متن‌ها طبیعت من هستند. این متن‌ها طبیعت هستند. و در امضاء من پرنده‌ای هست که هر صبح، اینجا، بطور عجیبی می‌خواند، و من بطور عجیبی عادت کرده‌ام که هر صبح از خواب برخیزم و پنجره را باز کنم، در این لحظه بطور عجیبی می‌خواهم با طبیعت ارتباط برقرار کنم و طبیعت از ارتباط با من بطور عجیبی برقرار نمی‌کند. پنجره را می‌بندم بدون آنکه مایوس شوم، و بدون آنکه طبیعت را مجبور کنم برای این کارش دلیلی ارائه کند. چون به دور دست اگر نگاه کنم طبیعت دم دست را از دست می‌دهم، و طبیعت دم دست هم حاضر نیست در آواز پرنده، دورتر از آنچه هست برود و یا اصلاً آواز پرنده را دور دست کند. برای اینکه به دورتر نگاه کنم نزدیک‌تر را از میان برمی‌دارم، و این بنظرم عادلانه نمی‌رسد که طبیعت نزدیک را فدای طبیعت دور کنم. گرچه این کار را هم که نکنم، در عمل طبیعت دور قربانی طبیعت نزدیک می‌شود. پس، واقعاً نمی‌دانم چکار کنم، پنجره را می‌بندم و پرنده بطور عجیبی تنها می‌ماند.
    چند خطی از کتاب «منِ گذشته‌:‌امضاء» از یداله رویایی در وبینار نویسنده‌ساز خانده شد و من بخشی دیگر از آن را اول گزارشم می‌نویسم که به یادگار برایم بماند. خاستم فقط چند خطی از آن را بنویسم و گفتم با ادامه‌اش شاید حوصله‌سربر باشد برای همان چند عزیزی که وقت می‌گذارند و مرا می‌خانند. باز به خودم گفتم قدم آنها که همیشه سرِ چشمانم است ولی بعضی چیزها دلی‌ست. این‌جا می‌نویسم تا اگر شبی بی‌خاب شدم و خاستم قصه‌ای پیدا کنم برای خاباندنم، بروم پنجره را باز کنم و با پرنده‌ی تنها قصه بسازم.
    صبح را با مدیتیشن و هرزه‌نویسی شروع کردم. لباس پوشیدم و خودم را به باشگاه رساندم. توی راه بی‌دلیل اضطراب داشتم. به باشگاه که رسیدم و آن همه خانم زیبا و خوش‌رو را دیدم، گل از گلم شکفت و تمرین کردم مثل خر. الان مثل خر را پاک کردم و باز دوباره نوشتم. چرا نتوانم درست صحبت کنم؟ زیباتر. مثلن بنویسم حسابی تمرین کردم. خب این کجایش بد است که سراغ خر و گاو و سگ می‌روم. همین کارها را کرده‌ام که خاهرزاده‌ی کوچکم «اُسکل» را که یک حرف بانمک است به‌نظرم و بارها در روز به او می‌گویم را به «کُسکل» تغییر داده و تحویلم می‌دهد. کاملن می‌داند که فحش هست حالا. وقتی شکلات می‌خاهند و نمی‌دهم یا ندارم، صدای کسکل کسکل خانه را برمی‌دارد. دو فحش دیگر هم از من یاد گرفتند که هنوز رویم نمی‌شود بنویسم.
    امروز ناهار درست کردم. کمی کارهای عقب‌افتاده را انجام دادم و پیاده‌روی رفتم. دلم آشوب بود. معمولن با پیاده‌روی احوالم عوض می‌شد. این‌بار جور دیگری بود. فکر می‌کردم کسی پشت سرم هست و مدام برمی‌گشتم عقب را نگاه می‌کردم. شاید شنیدن یک‌سری جمله‌ها از عابرین بی‌تاثیر نبود. یکی جلوی مطب تلفنی صحبت می‌کرد و می‌گفت دکتر ویزیتش کرده و پول خرید دارو را ندارد. یکی دیگر توی هایپر مارکت، کمی پنیرپیتزا و قارچ خریده بود و از موجودی کارتش بیشتر شده بود. فروشنده از خریدار می‌پرسید از پنیر کم کند یا قارچ تا به ‌اندازه‌ی پولش شود. خودم هم به داروخانه رفتم برای خرید یک کرم ضد تعریق ایرانی که قیمتش شش برابر شده. آخرین نفر را که دیدم شناختمش. پشت شیشه‌ی یک سلمانی ایستاده بود و به جلو و عقب می‌رفت. هر سال حالش بدتر می‌شود و بیشتر در دنیای خودش غرق می‌شود. خیلی کم صحبت نمی‌کند و غروب‌ها می‌رود اطراف خانه پرسه می‌زند. به یک نقطه زل می‌زند برای مدتی طولانی. قلبم تیر می‌کشد. این لحظه‌ها از آن وقت‌هایی‌ست که نمی‌خاستم آدم باشم. دوست داشتم چوب و سنگ بودم و این‌همه نگرانی و فقر را نمی‌دیدم. امروز بیشتر از همیشه حس کردم نه این‌جا سیاره‌ی من است و نه این زمانه، زمانه‌ی من.
    شاید هم کسی واقعن نمی‌دانسته چه‌کار کند، پنجره را بسته و من به‌طور عجیبی تنها مانده‌ام.

  27. حل‌حل میان موهای فرفری یک درخت پنهان شده است.
    چهارشنبه‌ بود و خوش‌خوشان حسی که تعطیل شدیم و اوفیش. ولی عمر گران است که دارد چهارنعل می‌دود.
    کمی از «مردی که در غبار گم شد» مانده است از قبل. کمی از کمی را خواندم و فردا تمامش می‌کنم. خبر خوش که باز مرگ قسطی را از کتابخانه کشیدم بیرون چون هوس کرد ادامه‌ش را… کتاب خوندانم هوسی‌ست. باید هوس کنم بخوانم و هوس کنم کدام را بخوانم و هوس کنم تا کجا بخوانم و بقیه‌ش بستکی دارد به هوس که بیفتد برای چه وقتی!
    بوف کور رو ماه پیش هوس کردم که این بار کاغذی بخوانم که بفهمم چیست و ۱۰ صفحه خواندم و بقیه‌ش را گذاشتم که هوس کنم و از آنموقع هی آن ۱۰ صفحه را توی کله‌م می‌بینم. مردی که از توی سوراخی زنی را می‌بیند و پیرمردی را. وقتی که رفته است برای عموی جدیدش شیشه‌ی شراب نابی بیاورد.
    از جمعه می‌روم سراغ بقیه‌ش.

  28. دوستی‌های نامیرا

    امروز، زمان به عقب برگشت.
    به سال‌های دورِ نوجوانی.
    به حیاط مدرسه.
    به حلقه‌های دوستانه‌ای که روی زمین می‌نشستیم و با ساده‌ترین خوراکی‌ها، شیرین‌ترین لحظه‌ها را می‌ساختیم.

    امروز هم حلقه‌ای دوستانه زدیم.
    همان همکلاسی‌های دبیرستانیِ دیروز.
    با موهایی که سپیدیِ تجربه به خود گرفته‌ بود.
    با فرزندانی که بزرگ شده‌ و عروس و داماد و نوه‌هایی که هریک قصه‌ای تازه به زندگی‌مان آورده‌اند.
    اما چه مهرآگین بود، از میان این‌همه گذرِ زمان، چیزی دست‌نخورده باقی مانده بود.
    محبت، صمیمیت و صداقتی که از همان روزهای نوجوانی میان‌مان ریشه دوانده بود.
    با همراهیِ خنکای دلپذیر پاییز، کنار هم ناهار خوردیم، گفتیم، خندیدیم و رقصیدیم.
    ثانیه‌ها، بی‌قرار و گوارا و سفید.

    هم‌ذوقیِ روزهای مدرسه، شیطنت‌ها و خاطره‌هایی که سال‌ها در گوشه‌ی ذهن‌مان خاک خورده بود.

    گفتیم از آقای مولوی دبیر جبروآنالیز، و دیگر همکلاسی‌ها و معلم‌هایی که نام‌شان را فراموش نکرده بودیم.
    و از تب و تاب این روزهای پراسترس.

    امروز کلاسِ چهارم ریاضیِ رسوب‌کرده در ذهن‌مان، دوباره جان گرفت.
    همان‌قدر پرنشاط و زلال.

    عکس‌های یادگاریِ امروز هم، مثل آخرین روزهای دبیرستان و نوجوانی بود.
    یادافروزِ تصویری برای سال‌های بعد.

    بعضی آدم‌ها فقط بخشی از گذشته‌ی ما نیستند. آن‌ها تکه‌ای از وجود ما را با خود دارند.
    کنارشان لازم نیست از نو خود را معرفی کنیم.
    کافی‌ست صداچینِ دختران نوجوان دیروز شویم.
    تا از پسِ سال‌ها در وجودمان بیدار شوند.

    مریم گل‌مکانی

  29. پیشرفت کردی کدبانو؟
    صبح زود بیدار شدی. مثل دیروز و پریروز. صبحانه را با مامان زدی و رفتید سراغ ناهار. برنج خیساندی. پیاز رنده کردی و در حالی که می‌گریستی، گوشت را با پیاز و ادویه مخلوط کردی.
    برنج را آبکش کردی. گوشت را گذاشتی تو یخچال. برنج را دم گذاشتی. مامان کنارت ایستاده بود و هر لحظه می‌گفت چه کنی.
    ظرف‌های صبحانه را شستی. با اشک. ناسزا گفتی به تمام پیازها. با هر رنگ و اندازه‌یی.
    گوشت را از یخچال درآوردی و پهن کردی تو تابه. کمی که پخت، زیر و رویش کردی. با بدبختی البته. بعد گوجه‌های حلقه‌شده را چیدی دور گوشت‌ها.
    آبجی بزرگه از سر کار برگشت. سفره انداختی. از بشقاب‌های خالی‌شان فهمیدی برای بار اول خیلی هم بد نشده کباب تابه‌یی‌ات.
    رفتی کِرم زدی و لش کردی زیر پتو.
    با صدای زنگ مامان‌بزرگ بلند شدی. هنوز خوابت نبرده بود. بعد گپ‌وگفت خوابیدی.
    عصر که بیدار شدی، آبجی داشت سالاد درست می‌کرد. تو هم ظرف‌های ناهار را شستی. سیب‌زمینی خلال کردی‌. برنج را هم گذاشتی گرم شود.
    شام زدی. نشستی پای نوشتن. از صبح فرصت نکرده بودی. گزارش نیک را نوشتی‌. دلت خواست یادداشت امروزت هم باشد. هوایش کردی تو کانال.
    پهن شدی زمین.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  30. از دریافتن: بعد از قرنی صدای «خودواژه» را گوش کر دم. تازه آن هم بین راه شرکت تا خانه.
    از نوشتن: تمرین خودواژه، تمرین شعر کارگاه ۱۴ که حال می‌دهد خودت را به شعر بکشانی.
    تمرین آزادنویسی که پاره‌ای از آن در دفترم با #پاره‌نویسی هوا شد.
    از کتاب‌ها: پر کردن جای خالی «سنگر و قمقمه‌های خالی» و شروع «شازده احتجاب». در صفحات اولش هستم و فعلن نطری ندارم.
    از سایر: گیج خاب‌ام، و سپاسگزار بودن.

  31. آرزوجان، مامانِ نویسنده و پرتلاش، می‌خواهم برایت از شرح ششم آبان بنویسم:

    صبح را با نوشتن شکرگزاری، آزادنویسی، روزنویسی و تمرین نویسندگی آغاز می‌کنم.
    محدثهٔ عزیزم هم امروز از سالن مطالعه و در جوار آرامگاه صائب تبریزی کار و تلاشش را پی می‌گیرد، محیط دلربایی دارد و تلاش در آنجا طعمی دیگر.

    به برنامه معنوی روز می‌رسم. بعد از آن کارهای خانه را انجام می‌دهم. ساعتی با زیتون مشغول هستم و بازی‌هایش.

    روزهایی که بخواهم در مورد سمیه بنویسم از قبل معلوم است شاید باور کردنی نباشد اما از ۲۸ مرداد۱۴۰۴ تا همین امروز روزی نبوده که به فکرش نباشم و برایش دعا نکنم. متن امشب کانال سیاه مشق در مورد سمیه است. سوگ چیز غریبی‌ست آرزو، می‌ماند با آدم. سوگ آن کسی که محبوب است ماندنی‌ست. آدم می‌رود، می‌آید، حرف می‌زند، کار می‌کند، غذا می‌خورد، ورزش می‌کند، می‌گوید، می‌خندد، اما سوگ میان قلبش حضور دارد، حضوری دائمی. سوگ نیاز به شناختن دارد به اینکه بدانی بهای عشق است، به شجاعتی که بابتش بها می‌پردازی.

    به پیاده‌روی می‌روم و در بازگشت خود را به وبینار می‌رسانم از آنجا که استاد در مورد یدالله رویایی صحبت می‌کند و قسمتی هم از کتاب او را می‌خواند در وبینار حضور دارم. بعد با موسیقی از فرامرز اصلانی آزاد نویسی می‌کنیم و بعد ساجده حق‌پرست از شعر و کتاب تئوری شعر صحبت می‌کند و بعد هم پرسش و پاسخ و تمام.

    می‌رسم به برنامهٔ معنوی و خلوت شبانه. ساعتی به تفکر می‌گذرد برای این‌که بدانم می‌خواهم چه کنم. بعد از آن شکوفه‌های عناب را می‌خوانم، و چند کلمه‌ای از آن را یادداشت می‌کنم.

    و بعد از قرائت فاتحه دیوان حافظ را می‌گشایم درب ۱۶۶ را باز می‌کند و چه غزلی:

    «روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
    زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

    شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
    نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

    صبح امید که بد معتکف پرده غیب
    گو برون آی که کار شب تار آخر شد

    آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل
    همه در سایه گیسوی نگار آخر شد»

    می‌روم برای ادامه شب و سریال دیدن و گفت‌وگو. تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن فردایی هست و اگر بود من هستم و اگر بودم امیدوارم که فردا را طور دیگر و بهتری زیست کنم.

    چه خوب که تلاش می‌کنی، برای این‌که حجم برنامه‌ها از توانت خارج نشود. امیدوارم به حال خوبت ادامه دهی و فرصت خوب داشته باشی برای خواندن و نوشتن تا آن‌جا که احوالت خوش شود.

    https://t.me/zakiyehsepehrnia

  32. چهارشنبه ۶ آبان
    گزارش نیک ۱۶۹
    سال واژه ام تغییر

    گزارش نیک دیروزم که نیک نبود و خیلی هم بد بود به هیچ وجه به مذاقم خوش نیامد و در کانال هم هوا نکردم.بارها خواندم و در پی اصلاح برآمدم ولی *هوده نبود و بیهوده بود. هدفم یک چیز دیگر بود که بدبختانه نتوانستم منظور خود را در نامه نگاری بیان کنم خوبی اش این است که تجربه ای شد و مگر نمی گویند شکست پلی ست برای پیروزی

    این کلمه ی هوده را هم از کتاب مادران و دختران خانم امیرشاهی جُسته ام جالب بود و تاکنون در بحر این کلمه فرو نرفته بودم که بیهوده بدون بی می شود هوده پس چشمانم را به عینک مسلح کردم کمربند همت را محکم بستم و صفحه ی تلفن را روشن کردم.کلمه ی هوده را جستجو کردم.برای این کلمه مترادف هایی یافتم از فرهنگ های مختلف:
    هوده یا هودج مرکبی ست زنان را
    هَوَدَه یعنی کوهان شتر
    هودَه یا هودِه به معنی حق و راست و درست چنان که بی هوده ناحق و باطل و هرزه را گویند.

    هم چنین به معنی سود و فایده نمونه:
    چه هوده از اندرزی که با گوش پذیرش نیوشیده نیاید!

    هوده مند=به حق

    هوده=سود و ناهوده یعنی بی فایده

    در پارسی باستان هو یعنی خوب و
    هومَت=پندار خوب
    هوخت=گفتار خوب
    هورشت=کردار خوب
    هومن=مرد خوب
    هوتن= تن خوب
    هویدا= خوب پیدا
    هوده=بازده خوب
    هوخشتره=شهریار خوب

    همین طور هو به معنای خدا و از همان لفظ یاهو می آید که دراویش در هنگام دعا می گویند و به معنای یا خدا و ای خدا می باشد با این دیدگاه به معنای خداداده نیز می تواند باشد.

    خورده و خوابیده و تنبل شده و این دمکراتا به سگ نازی آباد که اهل را از نااهل و *هوده رو از بیهوده تمیز نمیدن و فقط پارس می کنن( مادران و دختران ص ۱۰۰)

    گسترش واژگان
    فرهنگواره ی فارسی خلاق، هر بار سه واژه:
    خسته بال:
    نه من اندر خم زلف تو گرفتارم و بس
    خسته بالی که نیفتاده در این دام کجاست
    جلال الدین همایی، دیوان سنا، ص ۶۴

    زبانه زن:
    عشق و آزم زبانه زن است.
    احسان طبری، پاپچیچه ی پاییز، ص۲۶

    شُدآیند:
    در شدآیندی آرام
    خسته
    باز می ماند
    از رفتن
    شادی هایش ناپایدار است
    آدمی دم فروبند!
    در بازدَمَت
    فرصتی را
    از دست داده ای…
    شیون فومنی، رودخانه در بهار،ص۵۸

    دست از دامان شب برداشتم
    تا بیاویزم به گیسوی سحر
    خویش را از ساحل افکندم در آب
    لیک از ژرفای دریا بی خبر
    *سهراب سپهری ،هشت کتاب، مرگ رنگ، دود می خیزد

    پیاده روی کردم.
    آب کافی نوشیدم.

    حیات واژگان:
    زنده
    زندگی
    روحنواز
    شادمان
    ریحان
    سنبل
    زیستن
    آرامش
    سازش
    ناز
    نازنین
    نماز
    نیایش
    ستایش
    شکر
    سپاس
    عسل
    شهد
    باغ
    سبزه
    گیتی
    دنیا
    آب
    آبادی
    آبادانی
    دریا
    خورشید
    ماه
    ستاره
    کهکشان
    عروسک
    اسباب بازی
    رامش
    تفریح
    مهمانی
    مروت
    جوان
    جوانمرد
    سالار
    سامان
    امین
    امنیت
    نور
    شفاف
    درخشش
    فروزان
    فرح
    فریبا
    مفرح
    شوق
    اشتیاق
    مشتاق
    مهر
    مهربان
    محبوب
    محبوبه
    مهتاب
    نمره ام ۸

  33. 🍀چهارشنبه ۱۴۰۵/۸/۶
    در سکوتِ سحرگاه خواندم و نوشتم. طلوع خورشید را به تماشا نشستم.
    فصل اول و دوم کتاب «نیروی التیام‌بخش نوشتن» را خواندم. کتابْ درباره‌ی کنارآمدن با حوادث دردناک و دلخراش است. در میان روش‌های تاب‌آوری از روان‌درمانی و دارودرمانی گرفته تا یوگا و مراقبه و ورزش سنگین و عادت‌های خوردنِ بهتر، نویسنده، نوشتن را روش مؤثرتری می‌داند. در ادامه‌ی بحث نوشتنِ ابزاری را آموزش می‌دهد.
    تا می‌توانی بنویس را ادامه دادم.
    از یادداشت‌های روزانه‌ی جلال آل‌احمد خواندم.
    کلمه‌‌برداری کردم:
    توان‌کاه/ خوگیری/ نخ‌نما/ ملغمه/ بازارگرمی/ همیشه‌خواه/ خوش‌خوشان/ قوز بالا قوز/ پیغام‌پسغام/ هول‌ووَلا/ سکه‌ی یک پول/ سوگیری/ هشت‌مان گرو نُه است/ به خرجش نرفت/
    دو قورت‌ونیمش باقی است/
    پرسه زدم در وبگاه مدرسه‌ی نویسندگی. از مطلب دسته‌بندی‌های سودمند رسیدم به پازل نویسندگی که چهار قطعه دارد: مطالعه، آزادنویسی، بازنویسی، انتشار. در ادامه، چشمم خورد به نوشته‌‌ای با عنوانِ به این نتیجه رسیده‌ام که…
    درخور توجه بود. فکر می‌کنم برای گزارش نیک‌نویسی بد نباشد:
    به این نتیجه رسیده‌ام که خواندن و نوشتن زنده‌ترم می‌سازد.
    به این نتیجه رسیده‌ام که تکرارآموزی لازمه‌ی یادگیریِ عمیق است.
    به این نتیجه رسیده‌ام که لازمه‌ی صبر و تاب‌آوری، پذیرش تمام‌وکمال است.
    به این نتیجه رسیده‌ام که کتاب‌هایی که استاد معرفی می‌کند، یکی از یکی ناب‌تر و درخشان‌تر است.
    به این نتیجه رسیده‌ام که با نوشتن درباره‌ی تجربیات دلخراش، غمبارگی فروکش می‌کند.
    به این نتیجه رسیده‌ام که فواید پیاده‌روی بی‌شمار است.
    به این نتیجه رسیده‌ام که نرود میخ آهنین در سنگ. در مواجهه با برخی آدمیانِ زبان‌نفهم.
    به این نتیجه رسیده‌ام که خودم را فقط با خودِ پیشینم مقایسه کنم و بس.
    به این نتیجه رسیده‌ام که رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود/ رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود.
    به این نتیجه رسیده‌ام که نتیجه‌گرا نباشم. فرایند‌محور باشم.
    حاضری زدم در وبینار نویسنده‌ساز. آزاد‌نویسی کردیم با ترانه‌ای از فرامرز اصلانی. استاد برایمان شعر خواند و ساجده حق‌پرست از تئوری شعر گفت. وبینار با پرسش‌وپاسخ پایان یافت.
    مختصری پیاده‌روی
    نوشتن گزارش نیک
    شب‌به‌خیر و لالا 🥱

  34. مدتیه که فکرای مختلف به ذهنم میاد. هر فکری حرفی برای گفتن داره.
    تویه دوران بیکاری فرصت زیادی برای پیدا کردن راه‌های اضافی برای گم شدن بیشتر تویه هزارراه زندگیم دارم. هر فکر یه شک جدیدی میندازه به جونم برام که بیشتر گم وگیج بشم. وقتی بیشتر به فکرام گوش میدم میفهمم نماینده‌ی آدم‌های تویه زندگیمن. خودشون پیشم نیستن ولی صداشون هست. مثلا:
    – هنوز نفهمیدی تویه زندگیت چکار کنی؟ منو می‌ترسونی. قرار به کجا برسی؟ این احتمالا حرف مامان هست.
    – فلانی رو ببین چقدر موفقه. تویه فلان کار وارد شده کارای خفنی کرده. راستی شنیدم می‌خوای بنویسی. باید خیلی خوب بنویسی ها. این انگار حرفای باباست.
    – من دارم خیلی تلاش می‌کنم. چون باهوشم تونستم یه کار خوب پیدا کنم. تویه این شرایط خونه خریدم. راستی تو هنوز بیکاری؟به فلان شرکت رزومه فرستادی؟؟؟ این صدای دوستم تویه ذهنمه. البته ذهنم یکم پیاز داغش رو زیاد می‌کنه تا اذیتم کنه.
    – قراره بگا بری بدبخت. بیکاری. جنگم میشه. معلوم نیست چه بلایی سرت بیاد. حالا هعی بشین فکر و خیال کن. اینم مخلوطی از صدای جامعه، اخبار و همه صداهای پیشین هست.
    تازه تویه این شلوغ بازار به این فکر می‌کنم استعداد من چیه و به چی علاقه دارم.
    وقتی همه‌اشون با هم حرف میزنن گیج میشم.
    تا اینکه دیروز تویه دورهمی، مریم کمی از شعر مولانا برامون خوند:

    هر دمی فکری چو مهمان عزیز
    آید اندر سینه‌ات هر روز نیز
    فکر را ای جان به جای شخص دان
    زانکِ شخص از فکر دارد قدر و جان

    برای من عمیق و نجات‌دهنده بود. و مجالی نیست از دگرگونی درونیم بگم.
    امروز صبح بعد از مدت‌ها تونستم به ذهنم اعتماد کنم. تمرین آگاهی کتاب شش ستون عزت نفس رو انجام بدم و جمله مریم که دیروز بهم گفت رو با خودم مرور کنم: به خودم حق بدم که گند بزنم.
    امروز بدون اینکه به خودم سخت بگیرم به تلاش‌های بدون هدف خودم رو ادامه دادم. کلاس نویسنده‌ساز شرکت کردم. رفتم پیاده‌روی و تونستم بدون اینکه دیگه از خودم توقع خوب بودن داشته باشم کمی بنویسم. و چون می‌خوام به خودم حق بدم که گند بزنم این نوشته رو تویه گزارش نیک می‌فرستم.
    راستی میون اون همه صدای تویه ذهنم، صدای خودم هم کمی شنیدم.

  35. هوا بوی نم باران دیروز را در خود دارد. نصف مسیرمان به دانشکده رو به شرق است. صاف رو به خورشید. اول صبح است و خورشید بر فراز افق می‌تازد. خوشبختم که راننده نیستم و می‌توانم چشم را ببندم. به شعرم فکر می‌کنم، به کلاغ، به قصه، به خانه … که صدای راننده مرا بیرون می‌کشد. نگاه می‌کنم ببینم کجایم و چه باید بگویم.
    دیشب بد نخابیدم. برخلاف شب‌های پیش‌تر خابم سنگین و عمیق بود اما ۵ صبح بیدار شدم که انگار کم بوده است. گیج خابم هنوز. هوای دانشکده بدجور می‌خانَدَم به «بی‌هدفی». کاش به مریم بگویم بیاید قهوه‌ای بخوریم.
    یک ساعت تمام به قهوه خوردن و گامیدن در باغ گیاهان دارویی و ژاژخاییدن می‌گذرد. عوضش شارژترم حالا.
    غرق در خاندن و پژوهش بودم که از آسمان بختکی بر من نازل شد و تمام آخر وقت کاری‌ام را به صحبت‌های لغو تباه کرد. یک ساعت تمام سرپا.
    بعد از ناهار ایمیلی از ژورنال به دستم رسید. مقاله را به دلایل واهی رد کرده‌اند. بهتر بگویم، اصلن زحمت دلیل آوردن هم به خودشان نداده‌اند. این روزها داستان همین است. این هم شکلی از  تحریم‌ است که بدجور یقه‌‌مان را گرفته.
    دوش می‌گیرم تا ذهنم از شر شومی خبر شسته شود. ساعتی به خودم زمان می‌دهم که بنویسم. با واژه‌های شعرم ور می‌روم. مثل مجسمه‌سازی که از توده‌ای خمیر بی‌شکل تجسمی می‌آفریند، جمله‌ها را می‌ورزم و به اطوار جدید صورت می‌دهم. مراقبه می‌کنم. و بعدش چشمم به پیامکی میفتد از یک وبینار. درباره‌ی «رویای آگاهانه» است و من شیفته‌ی موضوعات مربوط به رویا، علی‌الخصوص اگر آگاهانه باشد. ساعت را نگاه می‌کنم؛ سه دقیقه از شروعش گذشته است. برنامه‌ی شبم را تغییر می‌دهم و وارد وبینار می‌شوم. حدود دو ساعت.
    یا قمر بنی‌هاشم! ناگهان چند فیل روی سقف خانه‌مان ظهور کردند. گویا مشغول پایکوبی‌اند. همسایگان خوبی هستند، حالا یک شب هزار شب نمی‌شود. اما واقعن شدت لرزه‌ها مضطربم می‌کند. سقف نریزد پایین صلوات.
    به شرکت در دوره‌ی رویا می‌اندیشم. برنامه‌ام را بیش از حد پر نکرده‌ام؟

    «این جهان خوابست اندر ظن مه‌ایست
    گر رود درخواب دستی باک نیست
    …
    این جهان را که به‌صورت قایمست
    گفت پیغامبر که حلم نایمست
    …
    روز در خوابی مگو کین خواب نیست
    سایه فرعست اصل جز مهتاب نیست»
    – مولانا

  36. ششِ هشتِ سال پنج

    حدس می‌زنم ساعت هفت رسیدم خانه. پلک‌هایم از سر ظهر سنگین بودند. از خستگی نمی‌گویم.
    سه وبینار از همسفران. پشت سر هم. اولی، دومی، سومی. لپ‌تاپ داغ شد. زیرش کتاب گذاشتم. خودکار و کاغذ کنارم بود. چند نکته نوشتم. بعد دیدم ناخواناست. دستم خودکار نبود. کند شده بود، انگار توی آب شنا می‌کرد. شاید حروف جدیدی کشف شده باشد . بعدها معنی پیدا می‌کنند.

    هر سه تا وبینار را دوست داشتم. چیزهایی گفتند که دغدغه‌ام بود، اما نمی‌دانستم. اگر بخواهم بنویسم چه شد، نمی‌توانم. کلمه‌ها می‌آیند و همان‌جا، لبه‌ی ذهن، می‌نشینند و پاهایشان را دراز می‌کنند. من هم دراز کشیدم. پلک‌هایم روی هم افتادند.
    برای دوره‌ی نویسندگی خلاق متنی نوشتم. بعد هم متن کوتاهی برای کانال. فردا منتشر می‌شود. سه بار بازنگری کردم. بار سوم یک کلمه را عوض کردم و بعد مطمئن نبودم کدام بهتر بود. دومی را نگه داشتم.

    امروز نخواندم. موسیقی نشنیدم. پیاده نرفتم.

    اما خوبم. وامدارِ نوشتن و مدرسه.

  37. چقدر دلم برای گزارش نیک نوشتن تنگ شده بود. پذیرفتن اینکه عزیزی رو به این راحتی از دست بدی دشواره. دو ماهه با مرگ می‌جنگید ولی خودش نه بلکه اطرافیانش ناچارش می‌کردن بجنگه . خیلی‌ها رو از دست دادم گفتم قوی هستم. چه فکر باطلی. کلاس شعر ماهی شرکت کردم حالم رو بهتر کرد.
    امروز هم تمرینجا و وبینار اومدم. آخرین جایی که مرا آروم می‌کنه همین جاست. صحبت در مورد نوشتن برام خیلی دلنشینه. روزی که وارد مدرسه نویسندگی شدم فکر نمی‌کردم که پناهگاه امن تنهایی من بشه. یک سال و چند ماهه که می‌تونم حس خودم رو بنویسم و با نوشتن چسب زخم به روی زخم‌هام بذارم. خوشحالم اینجا هستم.

  38. چند صفحه «مدیر مدرسه» می‌خوانم.
    بعد صفحات صبحگاهی می‌نویسم.
    هوا ابری و گرفته است. دل و دماغ پیاده روی نیست. از سکوی سرخ می‌خوانم. یدالله رویایی در پاسخ به این‌که چرا به یک چیز مثلاً: کویر، دریا، بدن پیله می‌کند می‌گوید: «وقتی این کار را می‌کنم این خاصیت را دارد که آن موضوع خاص وقتی یک‌سال و دو سال در ذهن شاعر گردش داشت پخته می‌شود. هم شاعر متوقع می‌گردد هم موضوع. مثلاً شبانه‌های آخر شاملو قطعاً قویتر، زیباتر و دلنشین‌تر است. این نشان می‌دهد که شاعر موضوع را خلع سلاح می‌کند.
    جلسه‌ی تمرینجا شرکت می‌کنم. باز هم نکات تازه‌ای می‌آموزم.
    چند صفحه «چنین گفت زرتشت» می‌خوانم.
    وبینار امروز استاد از یداله رویایی می‌گوید که چگونه در مسیر نوشتنش موثر بوده است. پانزده دقیقه آزادانه می‌نویسیم.
    برنامه روزانه‌ی فردا را می‌نویسم.
    چند بیت از پروین اعتصامی می‌خوانم:
    «کلبه‌ای را که نه فرشی و نه کالا‌یی‌ست
    بر درش می‌نبود حاجت دربانی
    زنده با گفتن پندم نتوانی کرد
    که تو خود نیز چو من کشته‌ی عصیانی»

    https://t.me/sorayaahmadiani

  39. سال واژه: خودیابی 🌷

    — بسته‌ی پستی

    صبح بعد از بیداری به حمام پناه بردم. پر از حس ناراحتی و غم فروخورده بودم. شاید آب تسکینم باشد.
    برای صبحانه چای دم کردم و برای ناهار مواد لازم را بیرون یخچال قرار دادم.
    بعد از خوردن صبحانه، چون آفتاب قشنگی بر سر خانه می‌تابید، هوس کردم لباس‌های شسته شده را به دست گرمایش بسپارم.
    باید می‌رفتم به مرکز روستا بسته‌ای از دفتر پیشخوان تحویل می‌گرفتم. اینجا بسته‌های پستی در خانه تحویل داده نمی‌شوند. هوا خنک و آرام بود. حس می‌کردم روحم دارد شنا می‌کند. با مادرم تماس گرفتم. حرف زدن با او و بیرون آمدن از خانه سبکم کرد.
    از قبرستان رد شدم. سبز است، با درختی بسیار بزرگ در گوشه‌ای از آن. و شالیزاری که به آن چسبیده. مانند فیلم‌های صدا و سیما.
    پس از تحویل بسته به سوپرمارکت بزرگ روستا سر زدم که با فروشنده‌اش آشنا هستم و خوش‌وبشی داریم. قصد داشتم خیار و پیاز بخرم، اما گلابی‌ها چشمک می‌زدند.
    لوبیا سبزها هم چشمم را گرفتند، پس مقداری هم از آن‌ها با خود به خانه بردم.
    در میانه‌ی راه لیلی تماس گرفت. دستم سنگین بود، پس روی نیمکتی نشستم تا بتوانم حرف بزنم.

    بعد از پایان گفت‌وگو حسم بد شد. با خودم فکر کردم چرا برای لیلی از غرهایم گفتم. من که با مادرم حرف زده بودم.
    و حس سبکی داشتم دیگر نیازی نبود برای دوستم غر بلغور کنم. حس پس‌زدگی داشتم وقتی او با آمدن مشتری گوشی را قطع کرد و خرفم نصفه ماند. حس پیچانده‌ شدن داشتم. این اولین بار بود که این حس را می‌گرفتم. نشخوارها دوباره شروع شد.
    قاضی هم که بی‌انصاف است و تا نیشگونم نگیرد و به غلط کردن نیندازدم، دست‌بردار نیست.
    به خانه رسیدم.

    — آخرین ناهار مهمان
    بسته را در حیاط باز کردم. خریدهایم دو کرم ضدآفتاب، یک ریمل و یک شامپو از سایت داروکده بود.
    خریدهای دیگرم را کنار آشپزخانه روی زمین گذاشتم. گلابی لپ‌گلی و قشنگی را شستم و در کنار سیب و نارنگی برای مادر همسرم بردم.
    گلابی را خیلی دوست داشت.
    ناهار زیاد پخته بودم، لوبیاپلوی گل‌محمدی خوش‌بو و خوش‌طعم، تا مادر همسرم با خودش ببرد.
    نباید خیلی آشپزی کند. سوپ هم برای شامش کنار گذاشتم.
    ماست دَلال درست کردم چون خام و کنار غذا خوردیم. ظرف‌ها را شستم.
    لباس‌ها را جمع کردم و لوبیاها را درون سینک خیساندم و چای دم کردم.

    با پشتیبانی کلاس نویسندگی حرف زدم. می‌خواهم شعر یاد بگیرم. میخواستم مرا ثبت‌نام کنند. دلم می‌خواست واژه اختراع کنم و از باغسان میوه بچینم. اجازه می‌خواست ؟» اجازه داده شد. خوشحال شدم.
    مهمان‌ها چای نوشیدند. مشغول دیدن ادامه‌ی سریال لوپین (Lupin) شدیم. لوبیای شسته‌شده را روبه‌روی تلویزیون خرد می‌کردم که پیامی به دستم رسید.

    — جانوری چنبره زده
    پیام از جانب درمانگرم بود. تعجب کردم.
    زیرا با منشی ساعت شش عصر هماهنگ کرده بودیم، اما بعدتر ساعت تغییر کرد و من فراموش کرده بودم.
    همسرم با مادرش رفت و فضا را برای گفت‌وگوی من با درمانگر امن کرد.
    روند گفت‌وگو با هیجان و خوشحالی شروع شد تا اینکه اشکم درآمد. کلمه از گلویم بیرون نمی‌آمد.
    درمانگر گفت: «بیا از بدنت حرف بزنیم. در گلویت چه خبر است؟ درد در ذهنت چه شکلی دارد؟ چه رنگی، چه وزنی؟»

    درد در گلویم قرمز بود، سنگین و حجیم. ماری چنبره زده.
    اما می‌ترسم آن را به درمانگر بگویم. من از مار می‌ترسم.
    شاید حجمی ژله‌ای باشد، شاید توپ قرمزرنگی است.
    اما راستش را می‌گویم. مار به دورم پیچیده بود و داشت خفه‌ام می‌کرد. گرم بود و می‌سوزاند و راه به کلمه نمی‌داد. درمانگر مهربان است و شعرگونه. آرام و باحوصله گوش می‌دهد. صبوری می‌کند تا رها شوم و دوباره به گفت‌وگو بازگردم. خوشحالم از بودنش.

    این هفته مشاهده‌گرم. خودم را نگاه می‌کنم.

    — ماه نیمه‌تمام
    از پشت پنجره ماه روشن است، اما کامل نیست. مثل گرگ به ماه نگاه می‌کنم. خیره. اما زوزه نمی‌کشم.
    چقدر خوب است که می‌بینمش. توجه به اجرام آسمانی لذت‌بخش است.
    رخدادک می‌نویسم.
    با لیلی تایپی حرف می‌زنم. با مینا و حتی رویا.

    با همسرم پفک و چیپس می‌خوریم. خلوت و آرامش خانه را دوست دارم. الهی شکر.
    ادامه‌ی سریال را می‌بینیم و لوبیاهای خردشده را درون قابلمه‌ای بزرگ روی گاز می‌گذارم تا نیم‌پز شوند.

  40. گزارش نیک

    قبل از ظهر آزادنویسی کردم. حیات‌واژه نوشتم: باغچه، گلدان، آب، باغ، رود، سبزه، هوای کمی ابری، انگور، خرمالو، رطب، خرماارده، آبگوشت، سبز، آبی، سبزآبی، نارنجی، زرشکی، بنفش، کتاب، کتابخونه، بچه، خنده‌‌ی بچه، دوست، دورهمی، خوش‌صحبت، صمیمی، مهربان، تور مسافری، محبت، طنز، شوخی، نقاشی، خوشنویسی، نی انبان، چراغ، نور، خیابان، پیاده‌روی، پارک، همشاگردی. بعد در مورد هر کدام کمی توضیح دادم:
    هرچقدر که گل و گلدان و باغچه حالم را خوب می‌کند. برعکس حیوان خانگی از هر نوعی دوست ندارم. برای تفریح باغ و رود و صحرا و سبزه را به دریا و کوه ترجیح می‌دهم.‌ میوه دوستم بعضی‌ها مثل انگور و خرمالو و آلو سیاه بیشتر همچنین خارک و رطب.
    یک بار در جواب چه رنگی بیشتر دوست داری به شوخی گفتم بین رنگها فرق نمی‌گذارم و تبعیض قائل نمی‌شوم.‌ واقعا نمی‌دانم چه رنگی را بیشتر از همه دوست دارم ولی وقتی برای بچه‌ها لباس می‌خریدم زرد و نارنجی در اولویت بودند. برای خودم اگر رنگ روشن بخواهم، زرشکی و بنفش می‌خرم. کتابخونه را دوست دارم دلم می‌خواهد وقتهایی لای قفسها بچرخم. وقتی بی‌حوصله‌ام و دلم گرفته، عکس و فیلم از بچه‌ها می‌بینم با دیدن کلیپ بازی و خنده بچه‌ها سرحال می‌شوم. دورهمی با دوستان نزدیک هم تاثیر خوبی دارد.‌
    برای مسافرت تور را بیشتر می‌پسندم و همسفر خوش‌صحبت و مهربان.مسافرت تنهایی برایم معنی ندارد. صوت وبینار را جلوتر شنیدم.

    صفحاتی از مادران و دختران را خواندم. در تلاشم برای رسیدن به چالش روزانه‌ی همخوانی. هنوز عقبم از گروه. کمی دیر به کانال چالش پیوسته‌ام.

    از دفتر شعر «کلید آذرخش» اسماعیل نوری علا یک صفحه ترکیب و عبارت شعری برداشتم:
    جام سپیده، مخمل شفق، سواران اضطراب، کوهسار سرکشی، رمزلبخند، گوشواره از لبخند، جلوبندی از آفتاب، طعم عتیقه، بوی شعر، شعله‌ای نگاه، باغ ترانه، زمزمه‌ای تابستانه، خواب گرما زده، بغض ناودان، پرسشناک، خنکای شعر، وسوسه‌ی آسمان، عفونت زیرزمین، عطرماه، زبان آب، فروش بخت، ازدحام جنگل، انگشتری آشتی، گنجه‌ای خاطرات، عیدی زمین، جاده‌ی آسمان، بخار فراموشی، زیرسیگاری گلو گرفته، قاب نگران، بوی شب، نوازش آب، آینه‌ی منتظر، ضربان آسمان، صفای آینه، گلدان آب‌تنی‌کرده، آب دلگیر، رویای رنگین، گردنه‌ی آرزو، آسمان تماشا، شعر باران، صندوق رویا، بلندای ساعت، نگاهی به التماس، تنومندی برج، کوچه‌‌ی رگها، انحنای سوال، گلوی خورشید، گیسوی ستاره، قامت فصل‌ها، اقیانوس آسمان، زندگی را به پیمانه‌ی تو‌ می‌سنجم، پیشانی قله، گلدان دستهایم، طاقچه‌‌ی شانه‌هایم، طوفان چشمهایم، تلاطم آوار، تاب عطر، باد بازیگوش، آستانه‌ی رنگین کمان، سیل خاشاک، سال هیاهو، سرود انزوا، فراخنای بام، جنازه خورشید، شاخه‌ی ستارگان. کتاب را در کانال کتابسرا دیدم.

  41. گزارش‌نیک‌”1405/8/6″ آبان. روز چهارشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری‌ بعد از غذا را انجام‌ دادم.

    کتاب‌”سوره‌الغراب” از محمود مسعودی شروع کردم.
    آن “ه” آخر “ت” است اما من چنین‌ گزینه‌ای‌ در کیبورد گوشی‌ ندید‌م.

    ظهر زمانی خابیدم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    وبینار خانم ملایی‌ بزرگوار شرکت کردم.

    وبینار آقای چپانی بزرگوار شرکت کردم.

    وبینار‌ خانم برگی بزرگوار نتوانستم شرکت کنم.
    همه را پشت‌سرهم می‌گذارید خب شارژ گوشیم دیگر نرسید به خانم‌ برگی بزرگوار. 😊

    اینم از نیک‌نیک امروز.

    https://t.me/speechoff

  42. – یکی از خوبی‌های به‌هم‌ریختگیِ اوضاع این است که از قوانین خودت عدول می‌کنی. (به خدا که حتمن باید عدول‌کردن را به کار می‌بردم. اصلن چرا اینجا گفتم که حیف شود؟ باید صحنه‌ای می‌نوشتم و می‌فرستادم تمرینجا تا استاد نتوانند از گازخورددادن عدول کنند و حسابی از خجالت خودمان که هیچ، اجدادمان هم دربیایند که البته حق هم داشتند در آن شرایط عدول‌ناپذیر.)

    داشتم می‌گفتم که وقتی شرایط خوب است جرأت نمی‌کنی از قوانینی که تعریف کرده‌ای سر باز بزنی اما وقتی اوضاع خوب نیست از آن‌ها رد می‌شوی.

    حالا عدول‌کردنِ این روزهای من چیست؟ اینکه چیزها را نشسته می‌گذارم در یخچال و می‌گویم این یخچال دیگر یخچال روزهای عادی نیست، می‌شود قوانین را نادیده گرفت. (واقعن این حد از هنجارشکنی و قانون‌گریزی در انقلاب‌ها هم دیده نشده است. حالا لازم نیست آدم انقدر هم زیاده‌روی کند در عدول‌کردن یا ورود‌کردن یا دخول‌کردن یا هر نوع کردن دیگری.)

    خواستم بگویم بد نیست گاهی خودخواسته از قوانینی که ساخته‌ایم چشم‌پوشی کنیم پیش از آنکه به‌هم‌ریختن اوضاع مسبب شود. شاید نیاز باشد بعضی قوانین را بازتعریف کنیم،‌ شاید زیادی داریم سخت می‌گیریم چیزهای پیش‌پا‌افتاده را، شاید آنقدرها هم مهم نبوده‌اند که تبدیل شوند به قوانین ذهنی،‌ شاید…

    – بعضی وقت‌ها که وارد جاده می‌شوم همان ابتدا احساس خستگی می‌کنم چون می‌دانم که چقدرِ دیگر باید برانم. ذهنم به مقصد نظر دارد و آن را بسیار دور از دسترس نشانم می‌دهد و همین نگاه ناامیدی و فرسودگی را به من القا می‌کند. می‌دانم که نباید به ذهن میدان بدهم وگرنه راه را خیلی طولانی‌تر از آنچه هست می‌نماید. خیلی از مسیرها در زندگی جاده‌هایی هستند که هزاران بار در آن‌ها رانده‌ایم؛ مثلن شغلی که سال‌هاست به آن می‌پردازیم، روزمان هنوز آغاز نشده ما خسته‌ایم چون ذهن مسیری تکراری را برایمان تداعی می‌کند و آن را طولانی و طاقت‌فرسا نشان می‌دهد، درحالیکه کافی‌ست حواسمان را به همین صد مترِ پیش رو بدهیم و مناظرِ اینجا را ببینیم، آن وقت خواهیم دید که کیلومترها مسیر را بدون دشواری طی خواهیم کرد.

    – خانم همسایه همزمان با من رسید با کلی خرید. همه‌ی خریدهایش را تا طبقه‌ی چهارم بردم که انصافن هم سنگین بودند. البته من واقعن عادت دارم و کلن نگاهم به این حرکت چیزی شبیه به وزنه بلندکردن است و اصلن آزارم نمی‌دهد. اینکه خیلی‌ها در سن من نمی‌توانند از سه طبقه بالا بروند باعث حیرتم است، نمی‌فهمم چطور می‌شود بدن را به اینجا رساند که از عهده‌ی این کارِ ساده برنیاید درحالیکه بدن انسان قابلیت‌های حیرت‌انگیزی برای پذیرفتن چالش‌ها دارد. بگذریم.
    شرایط این خانم برایم عجیب است؛ او همیشه دست‌تنها خرید می‌کند و ماشین هم ندارد. با اسنپی مملو از خرید برمی‌گردد. به قول خودش ضروری‌ها و غیرضروری‌ها را جدا می‌کند، غیرضروری‌ها را در زیرپله می‌گذارد تا وقتی بچه‌ها آمدند بالا ببرند و ضروری‌ها را خودش به تنهایی بالا می‌برد درحالیکه همسرش همیشه خانه است و دختری تقریبن سی ساله هم دارد که او هم همیشه هست. اما هیچ‌وقت ندیدم وقتی می‌رسد زنگ بزند و از آن‌ها بخواهد بیایند برای کمک. (خداوند حفظ کند تک‌تک مادران را که آن‌ها عشق خرج زندگی می‌کنند و خیلی اوقات دست‌تنها تمام بار زندگی را به دوش می‌کشند. ❤️❤️)

    – پروردگارا، در کشمکش میان غمِ گذشته و ترس از آینده تنها یک جای امن وجود دارد؛ این لحظه که جایگاه امن شماست و همین لحظه است که تبدیل می‌شود به گذشته و آینده. شما هم در گذشته بوده‌ای و هم در آینده خواهی بود. پس ما برای چه چیزی غمگینیم و از چه چیزی می‌هراسیم؟

    – الهی شکرت…

  43. گزارش نیک ۱۶۹ فرح
    رویانگاری نکردم. و خواب‌ها هم بکلی از یادم رفتم حیف.
    روزانه نویسی با جزییات نوشتم خدا خیرش بده لیلا ناصری دوست نویسنده‌ام را ، که چالش روزانه نویسی را پارسال با جزییات، یکماهی برگزار کرد.
    امروز وقت دکتر زنان داشتم. دکتر خودم وسط شهر است رفت و آمد تمام وقتم را می‌گرفت. پس از دکتری که نزدیک خانه بود وقت گرفتم. باید آزمایش‌های روتین سالانه ماموگرافی و سونوگرافی را که هفته پیش انجام دادم، را به دکتر زنان نشان بدهم که او هم بگوید همه چیز نرمال است.‌ تا خیالم راحت شود مادر بزرگ مادرم از سرطان رحم در دهه ۶۰ زندگی‌اش رنج برد تا مرگ را در آغوش گرفت.
    با اسنپ تا میدان کاج رفتم و بعدن تا مطب دکتر کمی پیاده رفتم. فکر کردم همین اول میدان کاج هست. به مسجد قدس نزدیکتر بود، تا به میدان کاج. دکتر تابلو نداشت. پلاکارد اسم دکتر در سر‌در مطبش آویزان نبود. طبقه چهارم بود هیچ آدرس دهی در طبقه اول، راهنمایی برای دکتر مورد نظرمن نداشت. دکتر دیگری هم در آن ساختمان بود که تابلو داشت و در هم کف هم راهنمایی برای مطبش کرده بودند. این مطب انگار قاچاقی بود، بی‌نام و نشان. ( دختر عموی دخترم معرف بود والا سریع بر می‌گشتم) مطب تمیز بود. با مبل های طرح چرم مشکی در اتاق انتظار دورتادور چیده‌ بودند. وقتی دکتر وارد شد زن جوان زیر ۴۵ بنظرم آمد. سرخوش و شاد و شنگولی بود که آواز می‌خوند. این همه دکتر زنان در این سالها رفتم چه در ایران و چه در امریکا ، دکتر بیخیال و سرمست مثل او ندیدم . خوشرو و خوش برخورد بود. با زمزمه بلند شعر و آواز وارد مطب شد. همه را با اسم کوچیک صدا میزد. . از هر سوالی که کرد کلی هم اطلاعات به من داد.
    برای گرفتن هزینه ویزیت ، منشی کارت خوان نداشت. البته خیلی دکترها الان کارت خوان ندارند و باید به حساب خودشان یا منشی‌شان حق‌ویزیت را واریز کنی. ( برای فرار از مالیات می‌گویند کارت خوان به حساب خودشان ندارند.)
    توالت فرنگی داشت ولی منو به توالت ایرانی راهنمایی کرد. دو جا برای دستمال کاغذی لوله‌ای توالت داشت اما خالی از دستمال کاغذی بود. بعد که من به منشی گفتم، گفت که بالا کابینت توی توالت دستمال کاغذی گذاشته‌ام.
    جا‌پایی که بالای تخت معاینه بری بدجوری کائوچویش شکسته بود. دمپای دم تخت معاینه برای بیمار نداشت.‌ وسایل پاپ اسمیر را ۶۰۰ هزار تومان منشی گفت که به حساب دکتر واریز کنم. البته زودتر ویزیت ۷۵۰ هزار تومان را به کارت دکتر که شماره‌اش را داد واریز کردم.
    پاپ اسمیر را قرار شد خودشان به آزمایشگاه مورد نظرشان بفرستند. و بعد از آزمایشگاه با من تماس می‌گیرند برای هزینه، که نتیجه آزمایشات را اول برای من و بعدش برای دکتر هم پیامک می‌دهند. که البته این یک مرحله کار مریض را آسون‌تر میکند.

    بعدازظهر هنگام استراحت از ساعت سه که روی تخت دراز کشیدم تمام جلسه چهارم کارگاه شعر را گوش دادم.‌و خوابیدم کاملن هوشیار بودم ، اما در حالت رخوت عجیبی فرو رفتم، مثل مدیتیشن شد به همه چیز آگاه بودم. اما جواب کسی را نمی‌دادم. زیر پتو تدی رفتم ، روبروی تختخوابم شوفاژ برقی روی درجه کم روشن بود . و منم ریلکس فقط به حرفای استاد شاهین گوش دادم . فهمیدم محمد به من سر زد، خونه ساکت بود و منم بدون هدفون جلسه چهارم شعر را گوش دادم.
    وفتی بچه بودم… با این شروع باید جملاتی را می‌نوشتیم و تداعی را می‌گرفتیم و بهش بال و پر میدادیم.
    وقتی بچه بودم مدادرنگی بدون نوک بودم.
    وقتی بچه بودم ماهی حوض مادر بزرگ بودم. وووو

    در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. و ۱۵ دقیقه آزاد و رها و بداهه نویسی انجام دادم.
    سریال کره‌ای هر روز را دیدم کاش زودتر تمام بشه. درسته این سریال‌‌های کره‌ای داستان پیچیده دارند، اما این سریال از رقابت دانش آموزان و والدینشان به جنایت رسید. کمی حوصله سر بر شده.
    🐌حلزون خوب با دوستانش بهش خوش میگذره به قول امریکایی‌ها “گود لاک”
    ✍️گفتم تولد/ گفتی مرگ/ تولد دومت مبارک

  44. سال واژه: پذیرش
    قدری آرامش به جان خریدم؛ برای هیچ کار مهم و غیر مهمی از خانه بیرون نرفتم. صبحانه خوردم و بساط سوپ هفتگی را راه انداختم.
    با تافی حسابی اوقات سپری کردم.
    بعد از مدت ها سری به اینستاگرام زدم، بیشتر متوجه ی ترک اعتیاد خود شدم. دیگر برایم جذاب نیست و احساس تعلق به آن ندارم.
    برای بار چندم لپ تاپ را برای اصلاح نهایی رزومه روشن کردم، تغییرات نهایی اعمال شد و دومین پی دی اف را گرفتم.
    ظرفی سوپ لذیذ تقدیم همسایه جان کردم.
    به وبینار نویسنده ساز پیوستم و لذت بردم.
    غذای فردای سر کار را آماده کردم؛ خوراک مرغ و قارچ.
    پخش کردن غذای گربه ها را با پیاده روی شبانه همراه کردم.
    رزومه ای برای یک فرصت شغلی ارسال کردم.
    در لینکدین در حال گشت و گذار فرصت های مناسب هستم.
    قبل از اینکه خواب من را ببرد، گزارش نیک امشب را نوشتم.

  45. امروز بعد از انجام کارهای معمولی اما قشنگ به نوشتن پرداختم و تعهدورزی هم برای خودش دور سرم می‌گشت و مواظبم بود که راه اشتباه نروم و بعد به عشق دیرینه‌ام پیاده‌روی رفتم و ساعت شش صبح برگشتم چه هوایی و چه سکوتی اما شهر ما تهران در شب در قلمرو گربه‌هاست و امروز به این موضوع فکر کردم که گربه‌های ایرانی بخشی از هویت کشور ایران هستند. و گربه‌های ایرانی در دنیا معروفند. صبح شروع روزی پر بار است باید بهره بگیریم و عشق بورزیم. خوردن چیزهایی که دوست داریم هم لذت بخش است اما دور هم مثل خوردن صبحانه که صرف شد و دوباره به فکر ناهار افتادم و کوکو سبزی گزینه‌ی خوبی بود. و درست شد و کتاب نون‌والقلم جلال را شروع کردم که بخوانم‌. امروز با دیدن گله‌ای گربه یادی از بچگی خودم کردم که در حیاط خانه‌ی ما که حوضی وسطش بود و دار و درخت و گل و گلکاری فراوان در اطراف آن بود محل زاد و ولد گربه‌ها بود وای که چقدر توله گربه‌ها ناز بودند و مادرشان وحشی بود و چنگول می‌گرفت. از خوردن یک چای آرامش گرفتم.روز نظافت خانه بود و خودم را نابود کردم الان که گزارش می‌نویسم روی صندلی نشستم و خیلی خسته‌ام. در وبینار خانم یاوری شرکت کردم. و خیلی یاد گرفتم با دوستانم تلفنی حرف زدم و در وبینار استاد کلانتری هم شرکت کردم که واقعا تمام انگیزه و نوشتن را از آن وبینار دارم. در باره گربه‌ها در کانال تلگرام نوشتم فردا آن را بخوانید. به خودم نمره‌ی نه می‌دهم. آدرس کانال تلگرام مهرابی این است. 👇 💫
    https://t.me/notetoday1

  46. شاید بعضی روزها، بی‌خبر، در واقعیت رویاهایمان را زندگی می‌کنیم، اما آن‌قدر درگیر یأس و ناامیدی‌های ذهنی‌مان هستیم که انگار این اصلاً رویای ما نبوده است. وقتی تمام می‌شود، تازه می‌فهمیم که از آن لذت نبرده‌ایم.
    آن‌وقت شب‌ها رویای دیگری می‌بافیم و آن را زیر بالش پرمرغی‌مان مچاله می‌کنیم، به امید رسیدن به آن.
    اما مرغ‌ها که پرواز نمی‌کنند. مرغ‌ها می‌پرند، تخم می‌گذارند و از زندگی مرغانه‌شان در لانه، نهایت رضایت را دارند.
    این است فرقشان با ما، فرق ما و بالش‌های پرمرغی‌مان.

    مثل این روزهای من که حالم خوب است و از اینکه هر روز قدری برای هدف‌ها و کلمه‌ی سالم پیشتر می‌روم خوشحالم.
    به روزم تا این ساعت ۹ می‌دهم به امید کامل شدنش پیش از نیمه شب.

  47. امروز سلول‌هایم را دفریز کردم. از منفی ۷۰ درجه آوردمشان ۳۷ درجه. امروز روز سختی است برایشان و تا فردا خیلی‌هایشان می‌میرند. اگر همه‌شان نمیرند. و من از صبح دست به دعایم که همه‌شان نمیرند و یک تعدادی بمانند برایم. فردا باید بروم ببینم چه شده.

    بعد از دفریز رفتم ناهار و آمدم خانه و بعد از انجام روتین‌هایم رسیدم به وعده‌های کاری. من اسمشان را گذاشته‌ام وعده. هر دو ساعت کار را می‌گویم.

    مشکل دیروز و پریروزم این بود که خسته بودم و تا شروع می‌کردم خوابم می‌گرفت و بعد از کلی مقاومت خوابم می‌برد و برنامه‌ام به هم می‌ریخت. امروز در راه برگشت به خانه به خودم گفتم برای این که مشکل را حل کنی به رسمیت بشناسش. اگر قرار است خوابم ببرد بگذار خودم کنترل‌شده بخوابم. به همین خاطر قبل از شروع وعده‌ها ساعت گذاشتم و رفتم رخت‌خواب و نیم ساعت خوابیدم. البته نیم ساعت می‌خواستم بخوابم، ۴۵ دقیقه‌ای شد. ولی مهم نیست. مهم این است که بعدش سرحال بودم و راحت رفتم پای کار و دیگر وسط کار نه بی‌حوصله بودم نه خوابم برد.

    از آن کاری شروع کردم که ازش خوشم نمی‌آمد. اصلاً دوست نداشتم بروم سراغش ولی گفتم تا آخر هفته روزی دو ساعت کار کنی تمام می‌شود.

    بعد از دو ساعت گفتم خب تمام شد و بروم سر کارهای دیگر. ولی دیدم خوب افتاده‌ام روی روال. چرا ادامه‌اش ندهم؟

    این شد که وعده‌های بعدی را هم گذاشتم برای همین کار و یک عالمه‌اش جلو رفت. فکر کنم فردا یک وعده‌ی دیگر هم وقت بگذارم تمام می‌شود و خلاص.

    https://t.me/f_mahmudpur

  48. شعرهای انتزاعی هم احساسند
    گاهی شعری می‌نویسم که هیچ نسبتی با من ندارد، مثلن چرا نوشتم: «شعرِ خلوت»؟ شعرِ خلوت چیست؟ نمی‌دانم. اما فقط احساس می‌کنم شعری وجود دارد که به زبانِ خلوت حرف می‌زند. من به کارم ایمان دارم، نه این‌که شعرِ خوبی می‌نویسم، نه. به این‌که در مسیرِ نوشتنِ از احساساتم، درست پیش می‌روم. من کاری به قضاوتِ دیگران ندارم. آزادِ آزاد باشید. هر چه دلِ تنگت می‌خواهد از شعرم، برداشت کن. من هیچ بحثی درباره‌ی برداشتِ معناییِ مخاطب از کلمه‌های شعر ندارم. من در قالبِ شعر آزادم. پس تو هم آزاد باش. مهم این است که اگر حرفی را نمی‌توانم با نثر بنویسم، به شعر بنویسم. دیروز یک شعرِ سه‌سطری را ویرایش کردم و در کانالِ شعرواره‌ی پیونی به اشتراک گذاشتم. در شعر، عامدانه از سه‌نقطه استفاده کردم. چند انتخاب برای آن سه‌نقطه داشتم، ولی فکرهایی گذشت و احساساتی را تجربه کردم که تصمیم گرفتم با همان حس رهایش کنم.
    مهمترین اتفاق امروز صحبت تلفنی با دوستم بود:
    گفتم: درباره‌ی شعرِ دیروزم چه حسی داری؟ گفت: با شعرهای تو، وقتی هر کدوم از شعرهای کانالت رو می‌خونم، توی خلاء بزرگی می‌رم. گفتم: خلاء که حس خوبی نیست، یعنی چه‌طوری؟ گفت: نه، حس خوبی دارم، شعرهات حسِ آرامش و تفکر بهم می‌ده. بهم می‌گه: بیشتر فکر کنید. ازش چیزی دربیارید. شعرهات سطحی نیست. می‌ری تو حال و هوای خودت و باهاش کیف می‌کنی. با شعرهات چنین حسی دارم. گفتم: این دقیقن همون حسیه که خودم موقعِ نوشتن شعرها دارم و خیلی خوبه که این حس منتقل شده. گفت: آره، پس موفق شدی حست رو با شعرت منتقل کنی. دوستم از من دلخور بود. البته از آن دلخوری‌های شیرین، نه شکوه و شکایت. می‌گفت: «برای من خیلی کم، وقت داری. نیستی همش.» بافرهنگ‌ترین و متمدنانه‌ترین مکالمه‌های عمرم را با این دوستم داشتم. بعد درباره‌ی رنگ و بوم حرف زدیم. درباره‌ی لوازم نقاشی و بِرندهای رنگ‌ها تخصص دارد. داشت از موضوعی حرف می‌زد، من خیلی دقیق و ساکت گوش می‌کردم. با شوخی گفت: داری یادداشت می‌کنی؟ گفتم: نه داشتم فکر می‌کردم. سکوت‌هایِ بین حرف‌های من را می‌شناسد و خودش هم همین‌طور است، بین حرف‌ها سکوت را هم حرف می‌زند. درباره‌ی این‌که کدام حرف‌هایش را می‌توانم بنویسم و منتشر کنم، توافق کردیم.
    برای امروز کافی‌ست. امروز دوست دارم شعر بخوانم. شعرهای شهریار. رفتم کتاب انتخاب کنم برای نوشتن از کتاب، کنارِ کتابخانه غرقِ خواندن شدم. الان دوباره برگشتم به اتاقِ کارم. شاید یک روز دیگر از کتاب بنویسم.
    کلمه‌برداری:
    گُل‌ریسه
    گرانجانی
    طلایه‌دار
    پریده‌رنگ
    گُلگون‌گونه
    از صداها و بوها و حس‌ها:
    الان ساعت 21:04 است. باز همسایه، پیانو می‌نوازد. یادم می‌آید که غیرقابل‌تحمل بود این صدا، پس دعا کردم کاش زودتر یاد بگیرد. الان ملودی می‌زند. یادم می‌آید همه‌ی روزهای جنگ را هر ساعت تمرین می‌کرد. تحملش سخت بود ولی می‌دانستم که مثلِ خودم به هُنر پناه آورده. از بوها هم بوی اسپری بدنم را که کُل خانه را گرفته است. بوی شیرین و ملایم. اسم بِرند را بگویم؟ تبلیغ می‌شود. او پیانو می‌نوازد و من در خانه‌ی روبرویی می‌نویسم. الان، قطعه را عوض کرد. نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم نوازنده، دختر است. شاید چون ملودی‌های مِلو انتخاب می‌کند؟

  49. سال‌واژه: نظم
    خانه تمیز است. همه‌ی ظرف‌ها شسته‌ام. لباس‌های شسته‌شده روی بند، لباس‌های خشک شده، تا شده داخل کمد.
    شام لوبیا پلو داشتیم. همه چیزش تازه بود.
    ناهار ترش واش داشتیم. سبزی ترش واش نداشتم با سبزی کوفته درست کردم. عطرش زیادی تند شد. قبلاً با سبزی کوکو درست کرده بودم، عالی شده بود. عطرش ملایم‌ بود. نباید به ترکیبات اصلی غذاها دست بزنم. خلاقیت هم حد و حدودی دارد.
    یک نقاشی را روی پارچه دو متری منتقل کردم. بدون پروژکتور و بزرگ‌نمایی. مستقیم روی پارچه بزرگ نمایی کردم. کار سختی بود.
    خانه‌ی مادر هم رفتم. یک چای مهمانش بودم و با خواهرم خانه‌اش را تمیز کردیم برای مهمانی بعدی.
    پیج عذرا را دیدم. کالیگرافی هم اموخته است.
    پیاده‌روی رفتم دو نوبت.
    از صبح با سایتم درگیر بودم. نمی‌توانستم چیزی منتشر کنم. به ویرگول برگشتم. سایت لجش گرفت، دوباره راه داد به انتشار.
    علف ایام خواندم. واژه‌هایم شد: بی‌حفاظ، اعراض، خرم و منور و چشم‌نواز، میعاد، پیکاب، آفتاب خدنگ، رشته دوال، فرز و جلد و چابک، شلال و ذوب بهاره دست به قله‌ها نمی‌رساند.
    سمفونی مردگان را تمام کردم. می‌رویم سراغ کتاب جدید برای باهم خوانی با دوست.
    شاید سرخ و سیاه را از نو بخوانم. همت بلند می‌خواهد.

  50. زکیه‌جان، رفیق شفیقِ روزهای نوشتن!

    سلام بر تو که می‌دانم این روزها داری آجرهای کوچک کلمه را روی هم می‌گذاری، به امید روزی که از میانشان خانه‌ای بسازی به وسعت تمام حرف‌هایی که در دلت مانده‌اند. امیدوارم امروز هم دستت به نوشتن رفته باشد و مثل همیشه پرتلاش به مسیرت ادامه دهی.

    امروزم خیلی عجیب شروع شد. ساعت اتاق خوابیده بود و من به این هوا که ساعت ۵ صبح است، آن‌قدر خوابیدم که خواب ماندم. بیدار که شدم، ده و نیم صبح بود. دیر به سر کار رفتم و مجبور شدم کمی بیشتر بمانم. بعد از آن همسرجان آمد دنبالم و با هم قهوه خوردیم. بعد هم غذا خریدیم و برگشتیم خانه. خلاصه که امروز، چند ساعتی در جریان عادی زندگی شناور بودم.

    وقتی به خانه برگشتم، کمی آزادانه نوشتم. بعد رفتم سراغ فصل یازدهم «مادران و دختران» که وبینار شروع شد و باقی ماجرا به نوشتن گذشت. در وبینار هم آزادانه نوشتیم؛ ای کاش بشود با این همه آزادنوشتن، بالاخره یک روزی آزادی را هم تجربه کنیم.

    راستی، یادم رفت بگویم دلیل اصلی خواب ماندنم چه بود. بیشتر از ساعتِ اتاق خواب، تقصیر جیرو بود. البته نه خود جیرو، بلکه اپیزود «رویای جیرو» از پادکست داکس که دیشب تا دیروقت گوش می‌دادم. از آن شنیدنی‌هایی بود که آدم دلش نمی‌آید نیمه‌کاره رهایش کند و بخوابد.

    جیرو، مرد ژاپنی‌ای که تمام عمرش را صرف بهتر کردن سوشی کرده، حتا در سالخوردگی هم معتقد است می‌تواند کارش را بهتر از قبل انجام دهد. او به نقطه‌ای نمی‌رسد که با اطمینان بگوید: «خب، دیگر تمام شد؛ من استاد شده‌ام.» او فکر می‌کند همیشه جزئیاتی هست که باید اصلاح شوند، مهارتی که باید صیقل بخورد و راهی که باید دوباره پیموده شود.

    با خودم فکر کردم ما هم در نویسندگی کمابیش با همین ماجرا طرفیم. خیال می‌کنیم باید روزی برسد که دیگر خیالمان از بابت نویسنده شدن راحت شود؛ روزی که جمله‌هایمان بی‌نقص باشند، ایده‌هایمان ته نکشند و هر بار قلم دست می‌گیریم، شاهکاری از آب دربیاید. انگار نویسنده شدن مدرکی است که یک روز صادر می‌شود و بعد می‌توانیم با خیال راحت آن را قاب کنیم و به دیوار بزنیم.

    اما شاید نویسندگی بیشتر شبیه همان سوشی درست کردن جیرو باشد. برگشتن مداوم به کاری که دوستش داریم، دیدن عیب‌های کارمان، دوباره امتحان کردن و پذیرفتن اینکه همیشه چیزی برای بهتر شدن وجود دارد.

    یک نکته‌ی دیگر هم برایم جالب بود. جیرو برای رسیدن به استادی، سال‌های زیادی را صرف کارش کرده و این مسیر بی‌هزینه نبوده است. اینجا بود که فکر کردم ما هم باید بهای زیادی بدهیم اما حواسمان هم باشد که عشق به نوشتن، قرار نیست بهانه‌ای شود برای ندیدن باقی زندگی. قرار نیست برای نویسنده شدن، از آدمی که هستیم، از رابطه‌هایمان و از لحظه‌هایی که می‌توانند خوراک نوشتنمان باشند، غافل شویم.

    ما گاهی به خاطر ننوشتن عذاب وجدان می‌گیریم و گاهی هم آن‌قدر در فکر نوشتن غرق می‌شویم که زندگی کردن را از یاد می‌بریم. حال آنکه شاید قرار است این دو دست یکدیگر را بگیرند؛ زندگی به ما چیزی برای نوشتن بدهد و نوشتن کمکمان کند زندگی را بهتر ببینیم.

    جیرو یک عمر برای بهتر کردن سوشی وقت گذاشته است. ما هم می‌توانیم یک عمر برای بهتر نوشتن وقت بگذاریم. نه با این خیال که سرانجام روزی به نقطه‌ی بی‌نقصی می‌رسیم؛ چون خودِ این تلاش برایمان معنا دارد.

    گزارش امروز من همین بود؛ کمی کار، کمی قهوه، کمی نوشتن، کمی خواندن و اندکی تأمل درباره‌ی راهی که انتخاب کرده‌ایم.

    راستی زکیه، فکر می‌کنی ما بیشتر به تمرین و ممارست احتیاج داریم یا به این‌که دست از سخت گرفتن به خودمان برداریم و اجازه بدهیم نوشتن، به‌جای یک وظیفه‌ی سنگین، بخشی از زندگی‌مان باشد؟ خوشحال می‌شوم در نامه‌ی بعدی‌ات جواب سوالم را بدهی.

    با مهر و آرزوی جمله‌هایی که هر روز کمی بیشتر شبیه خودمان باشند،

    آرزو بابایی

    #گزارش_نیک

    https://t.me/arezoobabaee

  51. گزارش نیک ۶۵

    امروز نوشتم و رفتم سراغ رمان «تاریکی». عجب چیزی. «استاد» عجب چیزی به‌مان دادی.
    می‌روم ادامه‌اش را بخوانم. خداحافظ.

  52. طبق معمول، صبحانه درست کردم. حرکات کششی انجام دادم. و مهم‌تر این که 25 دقیقه صفحات صبحگاهی نوشتم.
    کار چنین شده است، که بدی می‌رود و بد دیگری جایگزین می‌شود. فقط نحوه بدی فرق می‌کند. نگویم برایت.
    مأموریت‌هایی که می‌روم با پیاده‌روی همراه است. اگر پیاده‌روی حساب شود، پیاده‌روی امروز را رفته‌ام.
    امید که کلمه‌برداری هم برای من عادت شود.
    یادگیری برای یک مهارت جدید هنری. و چه ذوقی می‌کنم. به دلم می‌چسبد.
    خریدهای اینترنتیم را انجام دادم.
    در وبینار، استاد از یداله رویایی گفتند و نقش استادی ایشان. آقای کلانتری هم برای من از استادهای فراموش‌نشدنی خاهند بود.
    آزادنویسی با ترانه زیبایی از فرامرز اصلانی. نمی‌دانستم بنویسم یا گوش دهم. از تنهایی می‌گفتند و من کاملن درکش کردم.
    ساجده جان از شعر گفتند. کاش من هم، بتوانم به درک شعر گفتن برسم.

  53. صبح پنج ونیم بیدار شدم. منگ بودم اما سعی کردم بر خودم مثلث باشم. خودم را به سرویس رساندم. چپیدم توی صندلی و خوابم برد. توی اداره سرحال بودم. نوشتم و نوشتم تا جایی که سرعتِ دستانم توی کیبورد از کلمات جلو می‌زد. مثل اینکه گاهی توی اتوبان آنقدر آتش‌مان تند است که سرعتِ خودمان از ماشین جلو می‌زند. به خودم گفتم اینطوری خوب است. گاهی نوشتن مثل یک مخدر عمل می‌کند. تو را با خودش به قعر چیزی می‌برد. نه اینکه اهل مواد باشم. حدسم این طور است. کتاب مجموعه شهر تورج رهنما را باز کردم یک شاعر انتخاب کردم. منوچهر آتشی. شعر اول را خواندم. آتشی به پا کرد آتشی. گُر گرفتم. بعدی را خواندم. و عطشِ آتش مرا به شعله‌ی بیشتر کشاند. خوشم آمد از این آتش‌بازی. خودم یک متن نوشتم ادامه‌ی آتشی که برپا بود درونم را سوزانده بود. با نوشتن، خاموشش کردم. تمرین شعرِ ” شعرماهی” را کمی جلو بردم. حالا در شب آرام‌ترم. کمی صوتِ استاد جیم ران را گوش کردم. هربار که گوش می‌دهم گویی حرفِ تازه‌ای می‌زند. کهنگی ندارند بعضی‌ها. به دنبالِ درآمدم. این روزها خیلی بدهکارم. در ادامه‌ی شب، کتابِ چیرگی را می‌خوانم.
    تا بعد
    https://t.me/hamidrezashad

  54. هنر در خدمت انسان‌هاست یا انسان‌ها در خدمت هنر؟

    خانم ابراهیم‌زاده‌ی عزیزم سلام. دارم مطلبی درباره‌ی کیارستمی می‌خانم‌. گویا سال‌ها پیش نشان افتخاری از سمت امپراطور جاپان کمایی کرده. به پاس تبادلات فرهنگی میان ایران و جاپان، ارتقا سطح فیلم و گسترش فرهنگ جاپان. سوالی مطرح شد برایم حین خاندن: هنر در خدمت انسان‌هاست یا انسان‌ها در خدمت هنر؟ قدیم‌‌ترها فکر می‌کردم هنر در خدمت انسان‌هاست. حال اما دچار تردیدم. نیازمند بازنگری. این دو را سوا از هم نمی‌بینم هر چه فکر می‌کنم. رابطه‌ای متقابل می‌دانم. هر دو طرف اثر می‌گذارند و اثر می‌پذیرند. اینجا خدمت را کار کردن برای کسی به قصد کمک می‌دانم. خانم ابراهیم‌زاده‌ی عزیزم بنویسید از جهان‌بینی‌تان، از دغدغه‌های فکری و روزمره‌ی‌تان. گرچه ظاهرن پاسخی یافته‌ام اما روزنه‌ای باز می‌گذارم همیشه، برای بازنگری. کسی می‌گفت عشق چشم‌های آدم را کور می‌کند و دوست باز. واژه‌ها شگفتانه‌اند خانم ابراهیم‌زاده. می‌توانند طناب دار شوند یا که پلی برای دوستی. انتخاب من همیشه دومی‌ست. عذرخاهم بابت تاخیر در پاسخ نامه.

    https://t.me/Mohammadfaty2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *