«با رؤیا بیدار میشویم
با رؤیا راه میرویم
با رؤیا زندگی میکنیم
و خوشبخت میمیریم.»
-علیرضا پنجهای، آن سوی مرز باد
در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کردهاید.
برای آشنایی با شیوهی نگارش گزارش نیک و مطالعهی نمونههای متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.
چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک
میتوانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسندهساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداختهاید:
حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.
بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.
یکی از آموختههای قبلیمان را از نو مرور کنیم.
دستِکم یک کلمهی تازه به دایرهی واژگانِ فعالمان بیفزایم.
ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه همرسان کنیم.
چند نکتهی دیگر:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، لینک آن را هنگام ثبت کامنت، به شکل زیر، در قاب «وبسایت» ثبت کنید:
https://t.me/shahinkalantari
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابهلای کارهایمان چند سطری دربارهی هر تجربه قلمی کنیم. اینطوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمیشود. تنها کافیست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمعبندی و ویرایش خردهیادداشتهای روز گزارشمان را بفرستیم.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علیپور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی | علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنالنویسی)

83 پاسخ
كلمه آجر است. کلمه برنج و روغن است. کلمه گِل رُس است.
وقتی میخواهند سازه یا ساختمانی بسازند دانه دانه آجر میگذارند کنار هم و ستونهاش را با بتون محکم میکنند میلکرد سیمان و بتون هم برای کف ساختمان و الی آخر. وقتی هم میخواهند غذا بپزند برنج، مرغ، روغن و ادویه را با ترتیب خاص میپزند. توی آشپزی چهار ستون داریم. گرما، شوری، روغن، ترشی. هر کدام از این ستونها بسته به اینکه چه موقع و چه میزان استفاده شود یک نوع خوراک تحویل میدهد. کلمه گِل رس است. باید قبل از تبدیلش به یک مجسمه ورز بدهی. وقت بگذاری. به عمقش خیره شوی و شکل بدهی تا بشود. ماده اولیه نویسنده، کلمه است. کلمه جمله را میسازد و جمله هم پاراگراف را و پاراگراف هم داستان را.
اینکه واژه را بشناسی و بسازی. اینکه دو کلمه را طوری کنار هم بگذاری که هم خلاقانه باشد، هم خوب درک شود، هم از همنشینی کنار دیگر کلمهها، زیبایی ایجاد کند جزو مهمترین کارهاست.
https://t.me/haniasefi
چهار صبح از خواب سریع پاشدم، سپس صفحات سحرگاهی نوشتم، آنگاه ستایش و نیایش به درگاه پروردگار وآرزوی سلامتی برای زری عزیز، سپس اول صبح به بهانه نان تازه پیاده روی را تا پارک دور تر ادامه دادم اما در پارک هنوز بسته بود، کنار جدول راه می رفتم، به درختان نگاه می کردم و صدای فاخته وگنجشک گوش را نوازش می داد.
دوباره برعکس راه رفتن را انجام دادم، پیاده روی را ادامه دادم تا نانوایی چند تنور اول را بفروشد سپس نام بخرم. چون نان های وسط به انتها خمیر هایش بهتر به عمل آمده و کیفیت نان ها بهتر است، دونان سنگک خریده به طرف منزل حرکت، چند تا بچه گربه دیدم کسری از ثانیه از جلوی چشمم دور شدند.
امروز چند نوع غذای آماده کردم، برای زری ببرم در حال تجربه بیماری استخوانی است، شرایطش نرمال است اما دغدغه هزینههای سنگین درمان و جراحی موجب شده نگران باشد، به خورد وخوراکش نرسد،
چند باری که زری را در مراجعه به مطب همراهی کردم، همین که وارد مطب می شود، به دکتر می گوید من جراحی نمی کنم و دکتر می گوید، نکن به هرحال خودت باید تصمیم بگیری…
پیش زری رفتم، غذاها را دادم و نوبت ام ار آی هم برایش اینترنتی گرفتم نشستم تا زنگ بزنند، روز و ساعت را مشخص کنند اول گفتند ۲ بامداد امشب زری قبول نکرد و به یکشنبه هفته بعد انداخت…
از هفته قبل سپرده بودم به چند نفر در کهک برای بازدید از دفاتر جایی را برایم پیدا کنند.بالاخره حسین ساختمان اداری که نه یک سوئیت پیزوری مبله که آخر هفته از شهر می روند داخلش و طبقه سوم و آسانسور هم ندارد، پیدا کرد برای یک روز بناشده ده میلیون بدهم، ناگزیرم، الزام است، حوصله زر زر زدن ندارم پس محکم خفه می شوم.
به احمد ررر بازرس حوزه قضایی زنگ زدم گفتم روز دقیق بازدید را بفرمایید گفت مشخص نیست گفتم تقریبی هم بفرمایید لطف می کنید گفت هفته آینده شنبه با یکشنبه یا دوشنبه تشکر و خداحافظی کردم، سپس به دکتر محسن زنگ زدم جا پیدا شد و گفتم نفری پنج بدهیم حله گفت زیاده من چند قسط پرداخت نشده دارم، دو تومن می دهم و چند نفر دیگر هم پیدا می کنم یکی سه تومان گفتم این طوری کاسب هم میشویم…
خیلی برنامه ریزی کردم قبل ۵ به خانه برسم و وبینار را شرکت گفت اما برای زری رفتم دارو وبریس تهیه کنم دیر شد و باز به لشکرجا ماندگان الحاق شدم…
باخود گفتم ستا اینجا آمدم سری به مادر عزیزتر از جانم بزنم.
قبلش رفتم سوپر مارکت بستنی خانواده خریدم، در آنجا متوجه شدم،
سوپر مارکت محله مادری برای امید اشتغال زایی کرده است، امید آقایی چهل ساله ومعتاد است، آقای سوپری هر روز یک بسته اسفند به امید می دهد و او می رود جلوی درمانگاه، مسجد و چند ساختمان بزرگ دیگر و اسفند دود می کند و بعضی از مردم به وی پول می دهد… پول اسفند ها را به سوپری می دهد… و بقیه اش را دود می کند، آه ازاین روزگار
و گزارش نیک ۱۶۸ بی کرسی خوابید.
روزواژه: تکرار آموزی
گزارشنیک۴۰۵/۸/۵
گزارشنیک امشب را «شاهینگونه» *به دوستی عزیز مینویسم.
لیلای عزیز حتماً بارها شنیدهای که میگویند تکرار در امور زندگی، “درجا زدن ” است. نمیدانم با این نظر موافق هستی یانه؟ اینکه تکرار در حل مسائل ریاضی یا تکرار در سحرخیزی باعث درجا زدن میشود یا پیشرفت؟ از آنطرف تکرار در مصرف مواد مخدر و یا تکرار اشتباهات روزمره چطور؟ میدانم سالها در شغل معلمی و آموزشِ درس فیزیک به دانش آموزانت، بارها تکرار در آموزش را آزمودهای وشاهد نتایج درخشان آن بودهای. در نوشتن هم تکرار آموزی نقش مهمی در پیشرفت کار نویسنده دارد. پنج مورد است که یک نویسنده، برای کسب نتیجهی بهتر در مسیر نوشتن، باید آنها را به کارگیرد. این پنج مورد معروف است به «دست نویسندهساز». آزادنویسی/پیاده روی/ کلمهبرداری/ گزارشنیک یا روزنویسی/تکرار آموزی. تکرار دانستههای قبلی، خواندن کتابهایی که قبلا خواندهایم، بازخوانی نوشتههای خودمان که در گذشته نوشتهایم وکلا تکرار در هر آنچه که قبلا انجام دادهایم و نتیجهی مثبت گرفتهایم.
به همین منظور هرشب اتفاقات روزمره و بعضاً تکراری را به صورت روزنویسی یادداشت میکنم. پس طبق روال هرشب برایت اقدامات امروز را سیاهه میکنم.
ساعت ۶ صبح زودتر از بیدارباش خورشید بیدار شدم .پسرم را به مدرسه رساندم. در برگشت، پیادهروی صبحگاهی دور دریاچه را انجام دادم. راستی، مدتیست درد پاشنهی پایم بهتر شده و دوباره پیادهروی حرفهای را شروع کردهام. امیدوارم دوباره زمینگیرم نکند. در برگشت به میدان تره بار رفتم و وسایل مورد نیاز «ترشی» و «شورِ مشهدی» را خریدم و به محض رسیدن به خانه دستبهکار شدم. گوجهها را شستم و آبشان را گرفتم. گل کلم و هویج و کرفس و فلفل را خُرد کردم و در سرکه و آبگوجه و نمک ریختم. گذاشتمشان کنار تا مزهی مواد به خورد یکدیگر برود. ناهار را حاضری خوردم و در «تمرینجا » شرکت کردم. در جلسهی بازخورد کار بچههای دورهی ۷۷، انصافاً خوب وحرفهایست. وقتی توانستند رضایت آقای کلانتری را جلب کنند یعنی کارشان درست است. کتاب «روزها در راه»شاهرخ مِسکوب را شروع کردم. مینا جانِ طالبی آن را برایم فرستاد. شیوهی نگارش مِسکوب، آدم را میخکوب میکند و تا آخر سِحرگونه پیش میبرد. آنچنان غرق در خواندش بودم که با صدای پسرم ویادآوری « مامان مثل اينكه از شام خبری نیست؟»، به اجبار کنار گذاشتمش. آخر شب دوباره سراغش میروم.
ليلاي عزيز پیشنهاد میکنم کتابهای « مسکوب» را بخوانی. اولین کتابی که از او خواندم «مسافرنامه» بود. عمری باشد به سراغ کتابهای بعدی او خواهم رفت
کمی آشپزخانه را مرتب کردم و لیوانی چای ریختم اکنون در حال نوشتن گزارشنیک یا همان روز نویسیِ امروز هستم.نيكنویسیِ هر روز منحصر به فردست. ۵ آبان ۴۰۵ ، فقط یک روز است و بیتکرار. دوشی بگیرم و کرکرهی پرکار امروز را پایین بکشم.
شبت نیک لیلاجان .
*پ.ن.استاد شاهین پیشنهاد دادند که بعضی از گزارشهاینیکتان را در قالب نامهای خطاب به یک دوست عزیز بنویسید منظور از گزارشنیكِ « شاهینگونه »، اشاره به این مطلب است.
حیات واژهها در من زدند
نفس
بستنی
قاصدک
امکان
فرصت
صبح حیات واژهها را در کانالت خواندم. فهمیدم که سوژهی امروز ت در وبینار چیست؟ راستش آنقدر پیشنهادت جالب بود. گفتم خواهرم هم بیبهره نماند. گرچه او مثل من شیفتهی نوشتن نیست. راستش کلمهها برایم آرامشبخش است. و همین کافی است. مثلن همین «امکان» در وضعیتی که گیر میافتم. یادآور این است که این وضعیتی همیشگی نیست و گذرا است.
…………………….
از روز اقدامات
خواندن دفترچه خاطرات و فراموشی
تفکر انتقادی خواندن
شرکت ذز نویسندهساز و کلاس شعر
برای شاهین کلانتری که در حال حاضر مقیم شیراز است.
علی آراسته
#نیکروز
سالواژه: شوق زندگی
چشمهایم را بستهام و به یکی از فرشتههای ویکتوریا سیکرت فکر میکنم که شش هفته بعد از زایمان، روی استیج آمد. با آن اندام فوقالعاده. شوهرش را میبینم که چطور از صندلی بلند شده و همسرش را تشویق میکند. یکهو صدای حسین را میشنوم که میگوید: «حالا توجهت رو ببر به قفسهی سینه و شکم.» نفس عمیقی میکشم و میگویم: «واقعن این همون سلناست یا کلونیشه؟ قبلنا خیلی خوشگل بود.» «حالا توجهت را ببر به سمت لگن.» شرمنده میشوم از افکار توخالیام که حین مدیتیشن میآیند. چشمانم بسته است. حس میکنم کسی دارد به من نزدیک میشود. یکی از بازویم گرفت. لناست. از خاب بیدار شده و با آن دهان بوداده جلوی صورتم ایستاده و میگوید که ریتا هنوز خاب است و او زودتر بیدار شده.
صبح کمی بیحال بودم ولی هیچ اثری از گلودرد و سردرد نبود. بدنم دهان سرماخوردگی را سرویس کرد. دم تمام گلبولهای سفیدم گرم. به تمرینجا و وبینار رفتم. بچهها بسیار خلاق هستند. تمرین وبینار برای حیاتواژه هم زیبا بود. مگر میشود کلمه نوشت و حس به سراغ آدم نیاید؟ تمشک، آزادی، آغوش، قاصدک، پروانه، الاکلنگ، رنگینکمان، ستاره.
امروز و دیروز نرفتیم پارک. در خانه بودم با صدای دعواها و بازیهای ریتا و لنا. در تمام مدت از خودم میپرسیدم که به چه فکر میکنم؟ الان کجا هستم؟ ریتا را بردم کلاس. به خودم گفتم: «حق نداری هی گوشی رو نگاه کنی تا برسی خونه.» حواسم نبود و گوشی را باز کردم. یادم آمد. بلافاصله گوشی را در جیبم گذاشتم. الان وقت راه رفتن است. باد خنک. بوی باران. صدای ماشینها و ابرهای تیره زیر نور ماه. سرعتم هم بالا بود حین پیادهروی. گفتم: «عزیزم سگ که دنبالت نکرده. آرامتر.» آرامتر راه رفتم و به خانه رسیدم. چند بار هم پشت سرم را نگاه کردم که سگ دنبالم نباشد. خیلی میترسم.
سال واژه: ماراتن معکوس.
از اینکه همهچیز را احساس میکنم اما نمیتوانم نشان دهم که فهمیدهام، که میدانم، که عدد صحیح هستم و عدد گنگ نیستم ناراحت میشوم.
آزادنویسی بدون عنصر اضافی.
سال واژه: ساده
ـ خدایا شکرت، امروزم به سلامتی تموم شد.
ـ من که یادم نمیاد چطوری تموم شد.
ـ چیزخورت کردن که اینقدر زود یادت رفت؟
ـ خب حالا یکم ازش بگو، شاید یادم اومد.
ـ باشه، اما فکر نکنم. امروز بعد قرنی زود پا شد، صبحونه ارده و شیره خورد، رفت سر درس و مشقش.
ـ اون که رشتهاش رو دوست نداشت.
ـ آره، زیاد ازش خوشش نمیاد. اما به قول خودش، سوار یه قایق شده ببینه موج کجا میبردش.
ـ اونم جای بدی نمیبردش.
ـ امروز که توی کارگاه شعر ثبتنام کرد.
ـ چقدر قشنگه که توی روز تولدش، کارگاه شروع میشه.
ـ هنوزم چیزی یادت نیومده؟
ـ چرا، داره یواش یواش یه چیزایی حالیم میشه. دیدم مامانش از مدرسهی خاهرش اومد. امسال عجب بچههایی با خاهرش همکلاسین، بیچاره وارفته بود از دست گلایی که توی مدرسه آب میدن.
ـ پس چی؟ بعدشم رفت توی جلد روانشناس، مامانش رو آروم کرد.
ـ آره، عجب لفظ قلمم حرف میزد.
ـ بعد ناهارم یکم استراحت کرد، رفت نویسندهساز.
ـ حالا چیکار کرد اونجا؟
ـ باهم نوشتن. اصلن ما تو همون نوشتن دستهجمعی به دنیا اومدیم.
ـ حالا چرا ما؟
ـ چون همش میشینه رو مبل ما بالشا رو بغل میکنه. تازه کلمههایی که دوست داشت رو نوشت.
ـ دیدی نصفش غذا بود؟
ـ آره، اما خب چیزای بامزهای توش بود. مثل پسته.
ـ آره، اصلن صداش میکنن پستهریزه. اینقدر پسته دوست داره.
ـ استاد یه شعرم از شاملو خوند.
ـ اونم امشب با خاهرش شعر خوندن.
ـ دیدی جرزنی کرد؟ قرار بود فقط یه شعر بخونه، اما دوتا خوند.
ـ خاهرش هم هی میگفت چرا شعر تموم نمیشه.
امروزم تموم شد.
سالواژه/ فصلواژه: حرکت
گاهی حال نوشتن ندارم. نه که کاری نکرده باشمها. نه. از شلوغی روزم آخر شب بین خواب و بیداری فقط برای رفع تکلیف گزارشی پر میکنم که کرده باشم.
مثل همین امشب.
روزم پر بود از لحظات قابل پرداخت. از آنهایی که میشود ازشان خیلی نوشت. ولی حال ندارم. تنبل شدم؟ نمیدانم. شاید.
صبح کلاس داشتم تا عصر و عصر با دوستان رفتیم توی شهر گشت و گذار.
در یک اقدام یکهویی سوخاری خریدیم و رفتیم باغ ملی و سرپا سرپا خوردیم. زیر بارانِ نم نم شب. آنقدر هیجانزده بودیم که وقتی برگشتیم خوابگاه، مینی پارتیای راه انداختیم و زدیم و رقصیدیم. از اتاقهای بغلی فریاد زدند صدای آهنگ را بلندتر کنیم. کل خوابگاه با اسپیکر اتاق ما میرقصید. در آخر هم سرپرست جمعمان کرد.
روزم اصلا روز خوب ادبیات و نویسندگی نبود. تنها قسمتی که با نوشتن درگیر شدم در کلاس فیزیوپات بود.
بحث سرطانها در بارداری بود. صحبت رسید به مادری که سرطان دارد و بعدِ جراحی و انواع روشهای درمانی ذخایر تخمدانش کاهش مییابد. استاد روش فریز تخمک و بعد فریز جنین را توضیح میداد.
همین شد جرقهای توی ذهنم. جنین فریز شده توی ذهنم شد آدمی بالغ و دوست پیدا کرد و خانواده و کاروبار.
ذهنم همانجا داستان را تمام کرد چون کلاس به پایان رسید و زینب کی گرفته حال بود.
اما حالا که به داستانم میاندیشم برایم جالب شده. ذهنم ورجه وورجه میکند از این ماجرا به آن ماجرا.
https://t.me/ravaanehh
سالواژهام: ارتباط
میاندیشم که که اگر به یک سال پیش بازگردم و ببینم این روزها را چه؟… قفل میکند مغزم. کمی آن طرفتر میاندیشم به این که هدر دادم. وقت را هدر دادم. آن طرفتر و آن طرفتر… به همین سیاق، گاز میگیرم خود را.
افسانهها را میکاوم. در این کتاب و آن کتاب، در به در به دنبال رد پایی از اسطورهی عصر زرین میگردم. شکارش میکنم.
کلاس میروم و بعد پیادهروی و گفتوگو با خاله.
دوباره نوشتن گزارش نیک را به آخر شب موکول کردم. خواب دارد از چشمهایم آلبالو و گیلاس میچیند. هر آن ممکن است بهجای «دکمه» بنویسم «سُرتمه» یا بهجای «ناچار» بنویسم «آچار». اگر اشتباهی دیدید، زیرسبیلی رد کنید.
امروز داشتم یکی از داستانهای کتاب «زائری زیر باران» را میخواندم. خانمحمد برزگری بود که بهواسطهی آمدن تراکتور و ماشین خرمنکوب به ده، کارش را از دست داده بود. یک جا میگوید:
«آدم باید یا قوچ باشه، شاخ بزنه؛ یا میش باشه، دنبه بجنبونه. ولی ما نه قوچیم، نه میش؛ یا اگه میشم هستیم، اصلاً دنبه نداریم!»
بگذارید وامی از حرف خانمحمد بگیریم و حرف دلم را بزنم: من هم همان ببعی شعر کودکیام هستم که دنبه نداشت و این سؤال پیش آمده بود که پس چرا «بهبه» میکند؟ گوسفندی هستم در گلهای رهاشده که حتی نمیداند باید از اینکه به دست چوپان قربانی شود واهمه داشته باشد یا در هر بوتهای که میچرد، منتظر باشد تا گرگی مادر بعزا، شکمش را سفره کند.
خلاصه اینکه سردرگمی کثافتی است. امیدوارم دستکم در یک جایی از بلوغش، شاخی بر سرش ظاهر شود تا بتواند به کمک آن شکم روزگار را بدرد، پیش از آنکه روزگار از او کباب کوبیدهای بسازد.
کمی تلخ شدهام. بگذریم.
امروز در وبینار با «دستِ نویسندهساز» آشنا شدم؛ از آن دستها که از هر انگشتش یک هنر میبارد.
یکی از آنها مرا با «حیات واژه» آشنا کرد. قرار شد در گزارش نیک امروز، فهرستی از آنها بنویسم؛ کلماتی که مثلاً همین الان، با یادآوریشان، آن تلخی داستان قوچ و میش از دهانم میرود.
حیاتواژههای من این کلماتاند:
هنر / ادبیات / امید / چای / باران / مهر / ایران / آبرنگ / سهتار / پاکتنامه / رواننویس
شعر / هاول / موسیقی / شجریان / سعدی / عشق / آزادی / انسان / نقاشی / بوتهیاس / درخت بید / طاقچه / پنجرهی اُرُسی / شمعدانی
به نظرم گزارش نیک امروز را با شعری از سهراب سپهری تمام کنم.
زیباترین حیات واژهها را میتوان در شعرهای سهراب پیدا کرد:
«زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازهی عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچهی عادت از یاد من و تو برود
زندگی جذبهی دستی است که میچیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربهی شبپره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشهی مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کرهای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکهی دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسهی ساده و یکسان نفسهاست…
زندگی تر شدن پیدرپی
زندگی آبتنی کردن در حوضچهی اکنون است
رختها را بکنیم
آب در یک قدمی است»
۵آبان ۱۴۰۵/تهران،خوابگاه
#گزارش_نیک
بابا
امروز حالم خیلی خوب بود.
صبح رفتم آزمایشم را دادم. یک عالمه از من خون گرفتند. فکر کنم الان یک تهاستکان خون در بدنم مانده. بعد از آزمایشگاه باید خودم را میرساندم جایی، پس فرصت چیزی خوردن نداشتم. به مقصد که رسیدم گفتم میشود یک لیوان چای به من بدهید؟ چشمانم داشت سیاهی میرفت.
چای را که خوردم کمی زنده شدم.
کارم که انجام شد زدم بیرون. زنگ زدم بچهها گفتند سر کار خبری نیست. گفتم به ما نمیآید یک روز کمی پیچاندن؟ جواب آمد: میآید میآید.
پس راه کج کردم سمت کافهای آشنا. جایت خالی یک قهوه زدم بر بدن بعلاوهی یک برش بزرگ کیک هویج. و اینگونه پس از ۱۷ ساعت گشنگی، دلی از عزا درآوردم. درواقع، مرده بُدم، زنده شدم.
در کافه که نشسته بودم به آدمها نگاه میکردم. به پرسنل کافه. صحنهای دیدم، یادداشتش کردم و در کانال گذاشتمش. با عنوان «بهداشت، زیر خط استوا». با هشتگ #خانممارپل گذاشتمش. فکر کردم بیشتر مشاهدهگر باشم و شاید چیزهایی که میبینم را با این هشتگ در کانال بگزززارم. این هم صرفن بابت مردمآزاری.
بعد کافه پیاده روی کردم تا ایستگاه مترو. هوا عالی بود و کلاغ و گربه و پیرزنهای بسیاری دیدم. دوست دارم شهر را در این ساعتها قدم بزنم. فقط حیف که باران نمیبارید.
راستی آن آموزشگاه هنری بود که سالهای سال سرِ میدانِ هلال احمر بود. همانکه یک خانهی قدیمی بود. امروز که از کنارش رد شدم، دیدم بسته شده است.
هِعی.
امروز در نویسندهساز استاد از فهرست کلماتی گفت با عنوان «حیاتواژه». فهرستی از کلماتی که دیدن و نوشتنشان، جان میبخشد به ما در لحظاتی که زندگی، میلِ مردن میکند در دِلِمان.
من هم نوشتم. برخیشان را اینجا برایت مینویسم:
پاییز-ساحل-قهوه-خیابان-باران-درخت-پنجره-باغ-طبیعت-عشق-ابر-ایران-وطن-جنگل-دریا-مهربانی-ارزش-برکت-آجر-حوض-نور-آینده-رفیق-خلق-هنر-ذوق-موسیقی-نقاشی-نوشتن-فردا-لطیف-ماه-آواز-برگ-تخیل-عشق-جاده-امنیت-آزادی-رقص-هنر-تجربه-کودک-رود-مادر-فرش-شیرینی-سفر-خانواده-چای-همصحبت-باران-کتاب-داستان-کافه-همسفر-آغوش-صبر- گربه-عطر-خاطره-خاب-نارگیل-روستا-لواشک-خنده-بازی-گُل-آسمان-فیلم-رنگ-عکس-دست-راه-پا-غذا-همغذا-انیمیشن-خیال-رویا-صلح-بوسه-شعر- قطار-لیوان-اصالت-جسارت-بابونه-یاس-گیسو-کوچهباغ-انار-پرواز-ژاپن-گندمزار…
فهرستِ طولانی شد و این، تنها بخشی از آن است. یک چیز جالبش این بود که ذهنم مدام میرفت به کودکی تا چیزهایی که دوستشان داشتم را پیدا کند. بعضیشان را به خاطر آوردم اما، بخشی از کودکیام را درست خاطرم نیست.
امروز داستان طنزی خاندم از ایرج پزشکزاد. اسمش «انگور» بود. خیلی بامزه بود. آنهمه اسم و رفت و آمد و خورد و خاب و سر آخر… عالی بود. لحن نویسنده بسیار جالب بود و بسط دادن متن، دقیقن مشابهِ به وراجی افتادن پامنقلیها بود.
تصمیم گرفتم امشب در روزگفتارم این داستان را برای دوستانم بخانم. حس و حال من را خوب کرد. امیدوارم آنها هم لذت ببرند.
خیلی خستهام و از کلهی صبح است که بیدارم. دیگر میروم لالا.
قربانت
غزالهی تو.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
کانال گزارش نیکهایم:
https://t.me/rooodnameh
امروز روزی آرام و آفتابی بود و من غرق در زندگی.
گاهی با هزاران غم و اندوه به خود میآییم و میبینیم چقدر پوستمان کلفت شده. مانند صبر و توان قورباغه ای که تدریجاً دمای آب را تحمل میکند تا وقتی آب به نقطهی جوش برسد و اصلاً انگار نه انگار.
و در نهایت میبینیم که زندگی قدرتش بیشتر است از افکار ما، غمهای ما و کسلیهای ما. چراکه حتی گاهی که احساس انسانی فلکزده را نیز داریم، باز هم آفتاب در میآید. دلمان خون است اما باد میوزد. چشمان خار و بغض در گلو داریم اما گرسنهمان میشود و به ناچار دنبالهی زندگی کردن را میگیریم و به کفِ هرمِ مازلو میپردازیم حداقل.
قصد پیادهروی داشتم اما کارهای ناکرده نگذاشتند.
مقداری از دیوان اشعار فروغ خواندم.
آزادنویسی کردم و صیقلی دادم روحم را.
کتابی از کتابخانه ام برداشتم که هشت سال پیش خریده بودم.« قمارباز». جالب بود که روی جلد آن تصویر بزرگی از جلال آل احمد دارد و نام او را بزرگ نوشته. گویا کتاب مالِ داستایوفسکیِ بینوا بوده و نمیدانم چرا که نامش در گوشهای از جلد با فونت ریز جای گرفته. با مزه بود. انگار کوششی که آل احمد برای این کتاب کرده، بیشتر مایهی مباهاتِ ماست.
خلاصه شروع کردم به خواندش. فعلا در بیست صفحهای اولش، داستایوفسکی آسمان به ریسمان میبافت. ببینیم بعدش چه خواهد شد.
گزارش نیک | سهشنبه پنجم آبان ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
امروز صبح تا ظهرم در مدرسهی آروین گذشت. بعد، سری به فروشگاه زدم و بعد هم، طبق معمول این روزها، ادامهی ماجرای اسبابکشی و کارهای نیمهتمام خانه.
کدام واژهها برای شما بوی زندگی دارد؟
از روزم فاکتور میگیرم. شاید اگر تنها از وبینار بگویم امروزم را کفایت کند.
همین که حیاتواژهها را قطار هم کنم و ببینمشان؛ که کدامشان شعلهورترند در من. کدامشان تهنشین دلم میشوند. با کدامشان بیشتر زیست میکنم و از کدامشان مینوشم.
شاید نگاهکردن آسمان نوشیدن جرعهای از آن است. طعم آبیاش پخش تو میشود و آبی میکندت. و سبزی درختان را در رگهایت میریزی. یشمیبودن را از زاموفیلیا قرض بگیری. همانقدر شاد همانقدر سبز. لمس برگهای شمعدانی، وقتی که از شوق، عطرشان را به تنت میپاشند و دماغت پر میشود از رنگارنگی. و هنگامی که نسیم، بازیبازی میدود میان موهایت و پشت گردنت را میبوسد. تو نرمیاش را نفس میکشی. تنفسی ریزریز و آرام.
خیالم میرود درون کلبهای متروک. میان جنگلی که از سبزی، تیره میزند. دستم را میگیرد خیال. میبَردم. پاهایم خاک مرطوب جنگل را میلیسد. خیسی سردی که روی سطح تن، مساحت پوستم را طی میکند و دوباره از کف پاهایم رد میشود. ابرهایی که با شاخهی درختان مهربانند و خود را روی آنها انداختهاند. و میرهاندم از تنهایی صدای قورقور وزغهای برکههای بارانخورده. از پشت آن مه غلیظ، سایهی کوهها، تار و محو و سنگینست. بوی هیزم داغ من را تا در کلبه میرساند. دود شمعی که پرتپرتش با پرواز پشهها هماهنگ است چشمهایم را میسوزاند. شعلهاش میلرزد و سایهها را میرقصاند. قالیچهای رنگپریده پهن کلبه است. و من مینشینم کنار هیزمهای داغ. روی همان قالیچهی کهنه. بوی نم حل می شود در بوی چوبهایی که در حال سوختنند. واژهها در سرم میچرخند تا شاید شعری شوند. گرم میشود تنم. کتابها روی دامنم نشستهاند. عطر برگبرگشان پخش دهانم میشود. بویی از جنس کاه. و خیالم دوباره دستم را میکشد تا اقیانوس و خط افقی که به ساحل چشمک میزند. رنگ طلوع روی آینهی آب میلرزد تا امتداد غروب.
و تنها حیاتواژههایی از همین دست، بس است برای تازهبودنهای زندگی.
https://t.me/manesehchtgrh
گزارش نیک امروز
نفهمیدم کی سهشنبه شد. روزها مثل برق و باد میگذره.
صبح کار بود، سایتی که دارم طراحی میکنم برای فروش شماره رند هست و یکم باهاش چالش دارم. اسلاید و متن وبینارم رو درست کردم. بعد غذا درست کردم و ناهار خوردیم. بعد قسمت جدید دوره برندسازیمو دیدم. خوابم گرفت و خوابیدم. ساعت ۶ تا ۷ کار کردم. ۷ تا ۸ جلسه کوچینگ داشتم با بیزینس کوچم. بعد رفتم پیاده روی و برگشتم. کار کردم و سریال مورر علاقم رو دیدم. دوره سئو رو شروع کردم به دیدن. الانم میخوام بخوابم.
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۸٫۵
امروز عصر برای گرفتن کپی کارت ملی وشناسنامه ویک سری مدارک دیگر بیرون رفتم و در مسیر برگشت به خانه ، خریدهایم را انجام دادم.
به خانه برگشتم چایی با طعم هل دم کردم وخوردم.
بعد از آن مشغول پختن شام شدم.
بعد از شام مقداری تمرین آزاد نویسی انجام دادم.
آخر شب هم فایل صوتی وبینار را گوش کردم.
کلمه زیر را برای تمرین ادامه نویسی انتخاب کردم وچند سطر نوشتم.👇👇
سکوت….
سکوت دردی است که که سالها همنشین من است که ای کاش نبود.
از بس سکوت کردم وهیچ نگفتم مانند سدی شده ام که میخاهد سرریز بشود.
خسته شدم ازسکوتم ،سکوتی که ازصبر نبود ازسرکوب بود.
سکوتم پر از درد است .درد ناگفته ها.
سکوتم پرازغم است.غم فرو بردن خشم.
گزارش نیک 1405/08/05
بخشی از حیات نامه:
۱) خانواده ۲) خدا ۳) وطن ۴) آوا ۵) سلامتی ۶) عشق ۷) جنگل ۸) ماه ۹) عود ۱۰) نارنگی ۱۱) قاصدک ۱۲) گل ۱۳) رقص ۱۴) کلمه ۱۵) نوزاد ۱۶) نامه ۱۷)آتش ۱۸)آغوش ۱۹) آزادی ۲۰) موسیقی
شاید تنها ساعتی که امروزم برای خودم وقت گذاشتهام 5الی6 عصر بوده. این روزها کلاس نویسنده ساز تنها چیزی است که مرا به خودم وصل میکند. در باب دغدغه های امروزم اگر بخواهم بگویم همچنان درگیر بیمارستان و پدرم هستم. میدونم روزهای سختی قرار هست در پیش داشته باشیم اما خوشحالم، خوشحالم که پدرم آسیب جدی ندیده است. امروز زمانی که داشتم بطری برادرم را آب جا میکردم با چشمانی خسته آمد، نگاهم کرد گفت: میشه نرم، اگه نرم هر کاری بگی میکنم. اینقدر مظلومانه بود که گفتم نرو. گمان میکنم خودم هم دنبال فرصتی بودم تا مدرسه نرود. امروز وقتی از نانوایی آمد گفت: از خانه تا نانوایی را با دوچرخه بدون گرفتن دست هایش از دسته دوچرخه رفته. عرق سرد از پیشانی ام چکید. گفتم: خب این چه کاری است؟
یک لحظه یاد بچه های که به بیمارستان آمده بودند افتادم توی دلم آشوب شد. گفتم نرو مدرسه. خب باید بگم با ماندنش در خانه هر دو حق خواهر برادی را به جا آوردیم. دستش درد نکنه کم هم نگذاشت. هنوز رد کبودی بازوم، زانو پام، سرم و… درد میکند. یک بخش شگفتانگیز امروزم بازخورد استاد به متنم بود. اگه بگم تو پوست خودم نمیگنجم قطعا کلیشه گویی کردم، اما واقعا حس میکردم نیاز دارم فراتر از تن برم تا خوشحالی ام را بروز دهم. فرصت لذت بردن و جشن گرفتن این لحظه کوتاه بود. هنوز هم که یادم میآید استاد کلانتری که الکی بازخورد مثبت نمیدهند اینقدر از من تعریف کردند و بعد از آن دوستان چقدر تشویقم کردن داخل چت سر از پا نمیشناسم. امیدوارم استاد این متنم را نخواند چون فقط کلیشه گویی کردم اما باید بگم نیاز بود انگار همه کلیشه ها مثل عقده در گلویم جمع شده بود. در حال حاضر تمام تلاشم را میکنم برای نوشتن ادامه متنم. هر چند که در این روزها نمیتوانم صد خودم را بگذارم، اما مطمئن هستم هر چه از دستم بر بیاید را انجام میدهم. تصمیم دارم فیلم های متعددی از جلسات مشاوره ببینم تا بهتر دیالوگ گویی کنم. این شادی و با همه شریک شدم. راستی خیلی ذوق کتاب های را دارم که سفارش دادهام و منتظر رسیدنشان هستم. فلسفه پیاده روی، زندگی از دریچه حواس پنجگانه، گاوخونی و کار رمان کتاب های هستند که هر روز چک میکنم ببینم کی میرسند. امروز دوباره بیمارستان رفتم با عمه هام و خبر خوشحال کننده این هست که فردا مرخص میشه بابام حوالی ساعت ده و نیم شب الی یازده شب پیاده روی انجام دادم. اینقدر تو فکر بابام بودم که چیز خاصی به یاد ندارم. چیز خاصی هم حس نکردم. فقط میدانم شر شر بینیام راه افتاده بود. شال را کمی محکم تر گرفته بودم و دست هایش را داخل جیبم برده بودم.
در نهایت از امروز بخواهم بگوییم امروز مثل روزهای اخیر عادی نبود اما امیدوارم به فردای بهتر. در پایان روز میخواهم از همه خستگی های روزم پناه ببرم به آغوش خودم و نقطه امن خودم شوم.
ساعت پنج و نیم با سنگینی بیدار شدم. کارهای روتین صبح را انجام دادم. توی مسیر کمی نوشتم. طلوع خورشید را تماشا کردم. توی فکر بودم که طلوع و غروب خورشید خیلی شبیه هستند اما اگر نیک بنگریم همیشه غروب زیباتر از طلوع بوده است. اما اگر کسی از موقعیتِ جغرافیایی در آن لحظه بیاطلاع باشد آیا توان تشخیص طلوع و غروب راحت است یا سخت؟ امروز دو مرحله پیادهروی داشتم یکی ابتدای روز و آن یکی ساعت هفتِ شب. بار دوم به بهانهی بردن دخترم به پارک پیادهروی انجام شد. بار دوم البته چون لذتِ همراهی با دخترم را داشتم لقمه لذیذتر شده بود. امروز تمرین شعرم را دیر فرستادم. البته استاد بازخورد تمرین دوم را به زمان دیگری موکول کرد. که این جای خوشحالی دارد. کلاس شعر امروز خیلی خوش گذشت. بازهم دربارهی شعر کوتاه سه سطری بحث شد، سپس کمی تمرین در کلاس انجام دادیم.
تا بعد
گزارش میگ میگ
صبح بود. بیداری بود. سر کار بود. مدرسه بود. اطلاعات بود. سر کار بود. زنگ بود. پیگیری بود.
ظهر بود. نودل بود. تمرینجا بود. گشنگی بود.
عکس بود. دهان آب افتاده بود.
عصر بود. خواب نبود. وبینار الهه بود.
تمرین شعر بود. شعر بود. شعر بود. شعر بود. تا کلاس شعر بود. استاد بود. بازخورد بود. پیراهن سبز لجنی بود. به استاد آمده بود. جای شما خالی بود. روزنویسی سایت بود.
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
صبح هر چه دنبال دفترم گشتم تا صفحات صبحگاهی را بنویسم، نیافتمش. هنوز هم نیست!
آخرین بار نمیدانم کجا دیدمش. به احتمال زیاد بچهها قاطی دفتر و کتابشان کردهاند. ازشان که پرسیدم گفتند: نمیدانند کجاست. فقط خدا کند چند صفحهی اخیر را نخوانند. فحشهای رکیک بسته بودم به هیکل یکی.
تا ظهر با کارهای خانه گذشت. بعدش هم فرستادن بچهها به کلاسهای خصوصیشان.
عصر وبینار نویسندهساز بودم، فقط شنونده. داشتم برای بچهها پنکیک درست میکردم. و از فرداد درسش را میپرسیدم.
بعدش با سارا مشقش را کار کردم.
و بعدش کارگاه شعر.
امروز هم حسابی خوش گذشت. خدا را شکر در جلسهی بازخورد روسفید شدم.
https://t.me/mahnaz_roointan
جنگ بود که من را برگرداند به زندگی
دال عزیز
نمیخاهم بگویم که چه خوب که جنگ شد و باعث شد برگردم به زندگی. نه. هیچوقت. اما خب چیزی که پیش آمد را برایت میگویم. جنگ بود و طرد شدنی از سمتی. درجریانش هستی. باز نمیکنم موضوع را. آنموقع که اصلن وضعیت خوب نبود و راضیهم نبودم. اما خب حالا، میبینم این دو باعث شد که این بشود. در همان روزهای جنگی بود که برگشتم به وبینارهای نویسندهساز و انتخاب کردم سالواژهام را. «تعهدورزی» رساندم امسال به اینجا. که حالا صد و پنجاهویک روز است مداوم مینویسم و مشترک میشوم با دوستانم. توام میخانی، مگر نه؟ آدمی نیستم که بگویم خیری است در همهی شرها، اما خب اینبار همین شد انگار.
صبح را بعد از بیداری، نشستم به نوشتن. صفحههای صبحگاهی را به جا آوردم. یکسال پیش همین روزها، اینطور بودم که یکروز مینوشتم صفحههای صبحگاهی را و یکماه نه. حالا عوض شده ماجرا. ممکن است یکروز این میان نتوانم بنویسم اما بیشتر نمیشود غیبتم. البته که همان روزهم احساس میکنم چیزی گم کردهام. خلاصه که مینویسم. زیاد. هرروز. چند نوبت.
بعد از آن چه کردم؟ کمی سریال دیدم. همان بازی تاج و تخت را. یک قسمت دیگرش را هم دیدم. تازه دارد جالب میشود برایم. هنوز حتا کامل نفهمیدهام کی به کی است. اما دارم ادامه میدهم. بعد نشستم به نوشتن. نوشتن دربارهی وبینار. که چه میخاهم بگویم؟ چه باید بگویم؟ چه میشود گفت؟ نوشتم و نوشتم و نوشتم. کم نیاوردم. بازهم نوشتم. کمیهم با داداشمان چت جیپیتی حرف زدم. خوشم میآید از گفتگو با او. گاهی جملههایی میگوید که راهم را باز میکند برای از جایی جدید نگاه کردن به موضوع. این را میپسندم در او. انگار چشمهای من است در نقطهای دیگر از زندگی. خلاصه که حرف زدیم و نوشتم.
تمرینجا را ببودم. خیلی خوب تمرین میکنند دوستانم. خوشذوقم میکنند. فکر میکنم باید بنشینم و صحنهام را گسترش بدهم. بازنویسیاش کنم. بهترش کنم. دوباره بفرستم برای گازخورد و بعد دوباره و دوباره.
بعد از تمرینجا ناهار را زدم و کمی برای طراحی پوستر فردا اتود زدم. اتودها دانه دانه پیش میروند و تکمیل میشوند. اما چه کسی مینشنید آنها را اجرا کند؟ میدانی که ضعف دارم در اجرای سیستمی. همین است که فرار میکنم از آن. باید بزرگ شوم و یاد بگیرم برنامههای مربوطه را. بیشتر از چیزی که حالا بلدم. بعد پریدم در حمام. دوشکی گرفتم و آمدم بیرون. نشستم پای وبینار. دیر رسیدم. دیدم بچهها دارند واژه میفرستند. کمی صبر کردم. فهمیدم آنچه میفرستند، حیاتواژه است. فرستادم چندتایی: آفتابگردان و کفشدوزک و نور روز و حمام. بعد استاد گفت آزنویسی کنیم با همین فهرست. با فهرست حیاتواژهمان. نوشتم:
کفشدوزکها را امروز رنگ کردم.
به ساحل نگاه کردم و موجی کشیدم.
سنگهایش به ماه نمیرسید و اصلن برای همین بود که سنگ میزد به ماه.
شن را به تنم کشیدم تا بشناسد نرمی را.
گرفتم در آغوش تشویق را.
به نارنجی رو زدم تا روزم را رنگ کند.
تنانگی را قسمت کردم با عشق.
آفتابگردان را گرفتم به آغوش تا نیفتد زمین.
خورشید را بوسیدم در زمین.
برف را دانه دانه شناختم.
به رود غبطه خوردم که هرلحظه درجریان است.
واژه را پختم و متن را ورز دادم.
بغل زدم جاده را که از تنهایی درآید.
با گوشماهی، دوغ و گوشفیل خوردیم.
قاصدک را فوت کردم تا بلند شود برقصد.
گورخر را نارنجی کردم، دوست داشت به رنگ سال باشد.
در خانه کمی راه رفتم. گفتم کمی ذهنم مرتب شود. یک پوستر هولهولکی آماده کردم که مشخصتر باشد وبینارم. آخرهفته مینشینم پای کار و یک خوبش را طراحی میکنم. بعد آماده شدم و وبینارم را آغازیدم. با یکعالم استرس. نفس عمیق. تپشهای بیشتر قلب. خوردن آب. آرام نشدن. پخش کردن موزیک. باز کردن تصویر و بعد صدا. شروع. گفتم و گفتم و گفتم. آنچه از صبح نوشته بودم و مرور کرده بودم. خوب پیش رفت بهگمانم. انتظار نداشتم بیست دوست را داشته باشم کنارم همین شروع کار. چه خوشحال شدم از حضورشان. سرذوقم آوردند. ساختند روزهای آیندهام را. محبت و لطفشان مثالزدنی است. پر از دوستی و محبت است کامنتهایشان، ویسهایشان بعد از وبینار و تبریک گفتنهایشان. یا وقتی که الهه لینکم را مشترک شد در کانالهایش. امشب دوباره میفهمم در میان آدمهای درستی ایستادهام. جای درستی دارم بنا میکنم این خانه را. حالا ذوق دارم برای هفتههای آینده.(درکنار همان استرسی که هنوز وجود دارد کمی.)
پارسا را سراغ گرفتم. خوب نبوده این یکی دو روز احوالش. برای مریم فرستادم موزیکی را که در وبینار پخش کردم و دوست داشت. با مبینا حرف زدیم. قرار شد دوستتر شویم و چه خوشحالم از این تصمیم.
صبح بیدار شدم و دوباره خابیدم.چه کار خوبی. بیدار شدم. خابم یادم نمیآمد. اما خاب جنگ دیده بودم میدانم. تاثیر انیمهای بود که داشتم میدیدم. فقط ما بودیم و داشتیم میجنگیدیم.
بعدش هم رفتم کمی لباسها را جمع کنم. سودا کل کمد را بیرون ریخته و خب بیرون ریختن راحت است و جمع کردنش کار حضرت فیل. تمام نشد که.
تمرینجا را بودم.
بعدش اتوبوس و راه و پینترستگردی تا نقاشی روی سنگ پیدا کنم برای فردا توی مرکز قرنطینه. قرار است با بچهها روی سنگ نقاشی بکشیم.
دیدن راوکیها بود. مهلا بود و ریحانه. ملیحه ناصحی هم برای اولین بار آمد. توی پارک بود و هوا سرد بود. یک ساعتی نشستیم و بعد بای بای کردیم.
با مهلا رفتیم کتابفروشی و بعد پیادهروی تا مسیرمان از هم جدا شد.
اتوبوس بود و نیم ساعت دوم نویسندهساز.
کمی کنار خانواده بنشستم.
وبینار مریم ابراهیمی گفت و ساز را رفتیم.
بعدش صحبت با فرشته.
وبینار گلی موعودی نوتنی را رفتیم.
بعد نوشتن بود. فرشته رفت و من نوشتم و نوشتم. امشب دلم نمیخاست از نوشتن دست بردارم. با اینکه اولش اصن حوصله نداشتم اما بعدش فقط میخاستم بنویسم و بیشتر از یک ساعت بنوشتم.
امروز از آن روزهای شلوغ بود. از آن روزهایی که باید میدویدم.
اول صبح نامهای نوشتم در ستایش نظم برای دوستی عزیز. بعد ورزش و پختن ناهار و شام با هم. دخترم را که راهی مدرسه کردم، افتادم به جان خانه. حتی قفس پرندهها را هم شستم. ساعت سه جلسهی انجمن بود. ساعت چهار هم شاگرد داشتم. جلسهی ساعت چهار را کنسل کردم. تا پنج در مدرسه بودیم. شعلهزرد پخش کردیم میان بچهها. بعد هم تا وقت شام، کارهای انجمن. نقاشی برای روز دانشآموز. ظرفهای شام و درست کردن کاهو سکنجبین و بعد هم درست کردن ترشی لوبیا و خرد کردن لوبیا و بستهبندی اش.
یک سریال روسی هم دیدم جهت تقویت زبان روسی، ولی باز هم از کتابخوانی خبری نبود. روزم نمرهی بدی نگرفت. اگر همت کنم و بعد این گزارش کمی مطالعه هم داشته باشم، روزم نمرهاش میشود هشت.
از وقتی که صفحهی صبحگاهی برایم جدی شده، اختیار روزم را به دست گرفتهام.
یک پومودورو تمرین یوگا داشتم.
حافظنویسی را با این شعر ادامه دادم.
هوس باد بهارم به سر صحرا بُرد
باد بوی تو بیاورد و قرار از ما بُرد
در کتاب فلسفهی پیادهروی، به تاثیرپذیریِ ژانژاکروسو از پیادهروی رسیدهام.
یک کلاس آنلاین یوگا برگزار کردم.
هر روز در تمرینجا بیشتر به اهمیت دیگرگونهنویسی پیمیبرم.
در حین نوشتن از خودم میپرسم که به چه صورتِ دیگری میتوان نوشت؟
از کتاب خسروخوبان عبارتهای زیر را برداشتم:
جمالش چراغِ دمِ باد بود، کنار دهانش معدنی از تلخی بود، بادهای عشقی مسموم میانشان وزیدن گرفت. ترسالی و خشکسالی.
در نويسندهساز فهرستی از حیاتواژهها را نوشتم،
توالت، آغوش، عطر، پدر، مادر، خانه، حمام، نان، سفره، غذا، گیومه، ویرگول، کتاب، آب، رنگ، حرکت، برنج، کره، کباب، مورچه، کاغذ، تار، مت، فرش، کِرِم، پنجره، انار، مسواک، جوراب. دفتر، برق، موبایل و نقطه.
در مورد حیاتواژههایم نوشتم. حیاتواژهها زلالم کردند. این روزها با نوشتن، خودم را میبخشم تا بتوانم دیگران را هم ببخشم.
بهگاهِ پیادهروی، توجهم به گربهای جلب شد که در مقابل قصابی نشستهبود و تکان نمیخورد. جرآت ورود به مغازه را نداشت ولی چشم از گوشت و مرغها برنمیداشت.
دو بیست و پنج دقیقه یوگا تمرین کردم.
در کتاب زیرمتن در فیلمنامه به هدفهای مستتر در زیر متن رسیدم. پرندهبهپرنده از احترامداریِ نویسنده نسبت به آدمها و جهان هستی گفت.
شیفتهی صحنهنویسی شدهام و حدود نود دقیقه نوشتم. ادامهی اولین صحنه بود. صحنهنویسی مرا به وجد میآورد و مصراع
من طربم، طربم منم را در ذهنم تداعی میکند. هیچ نوعِ دیگری از ادبیات مثل صحنه سوقم نمیدهد به نوشتن. در طولِ صحنه، داستان هم شکل میگیرد.
هر روز نمایشنامه میخانم. هملت را ادامه دادم. مرد بالشی و بالاخره این زندگی مالِ کیه را خاندهام.
در رؤیاهایم، خودم را صحنهنویس میبینم.
باید شعر و فیلم را هم به کارهای روزانهام بیفزایم.
روزم را با ریتمخانی و شنیدنِ موسیقی به پایان بردم.
🍀سهشنبه ۱۴۰۵/۸/۵
کار نو و جذابی که امروز انجام دادم، روزنویسی بود. کوشیدم تمام وقایع روز را با جزئیات روی کاغذ بیاورم. تجربهی شیرینی بود. تابهحال این اندازه جزئینگاری نکرده بودم.
امروز در خانه ماندم و استراحت کردم. مایعات گرم فراوان نوشیدم. دمنوش پونه و چای زنجبیل و دارچین به همراه سوپی پُرمَلاط از جو با سبزیجات متنوع. حالم بهتر شد.
تا میتوانی بنویس را ادامه دادم.
«اگر کتابهای خوب بخوانید، وقتی مینویسید، کتابهای خوب از شما میتراود.»
برای نویسندهی خوبی شدن به چه اموری باید بپردازیم؟
مطالعهی بسیار، گوشسپردنِ ژرف، نوشتن بسیار و پرهیز از اندیشهی مفرط.
منظور نویسنده از اندیشهی مفرط را بهدرستی متوجه نشدم. شاید منظورش همان رگبارینوشتن است که استاد میگوید. شاید هم نه، چیز دیگری است🤔
باید از استاد بپرسم.
از شاهرخ مسکوب خواندم. روزها در راه.
صفحاتی از یادداشتهای جلال آلاحمد خواندم. کلمه و جمله برداشتم. به ساختار برخی جملهها بیشتر توجه کردم. به ذهن سپردم و برخی را یادداشت کردم.
چرخی زدم در کانال تلگرامی تردیدار. از گزارشنیکهای استاد خواندم. فرستههای جذابی دیدم مثل:
🌱لغتمایهها: پیشوندها و پسوندهایی برای ساختن واژههای مرکب
🌱فهرستپایهی روزنگاری. استاد سال گذشته کارگاهی با عنوان «فهرستن» برگزار کرده بود.
🌱تنفسگاهی از کلمات که استاد دربارهی حیاتواژهها نوشته بود.
جالبآنکه امروز استاد در وبینار نویسندهساز هم از حیاتواژهها گفت و نوشتیم. چه تصادف شگفتآوری☺️
شیوهی آزادنویسی امروز وبینار نویسندهساز را خیلی دوست داشتم. اول حیاتواژههای خودمان را روی کاغذ نوشتیم، بعد با همان کلمهها آزادنویسی کردیم. چه حس خوشایندی داشت. استاد شاهین کلانتری استاد خلاقی است و از نبوغ سرشار. هربار تنوعی در آزادنویسی ایجاد میکند. اولشخص، دومشخص، سومشخص، داستان، پرسشنویسی و…
با این تمرین به ضرورتِ تنوعبخشی به هر کار و رویهای پی میبرم. تنوع، ملالِ تکرارزدگی را میزداید.
بخشی از حیاتواژههای من:
خواندن /نوشتن/ پیادهروی/ خلوت/ سکوت/ مدادرنگی/ کولهپشتی/ سلامتی/ آرامش/ سحرخیزی/ باران/ پیلاتس/ گیاهخواری/ کتابخانه/ کوهنوردی/ رفیق/ آسمان/ قطار/ صبر/ شعر/ آب/ مهربانی/ کاغذ/ قلم/ خواب/
از کتاب «زندگی از دریچهی حواس پنجگانه» فصل بوییدن را خواندم:
«وقتی از یک عطر لذت میبریم یا خاطرات خوبی با آن داریم، آن رایحه میتواند به تغییر خلقوخوی ما کمک کند»
«اگر بخواهید تمام وجودتان برای ثانیهای به خاطرهای برگردد به حس بویایی بیشتر توجه کنید.»
به امید فرداهای بهتر🌱
باز هم آبان شد و هوای چهلدرجهی مهرماه خوزستان، به سیدرجه رسید و من دزفولی هوای خوبندیده، جو گرفتم و سرما خوردم. چه سرمایی؟ خدا میداند. حالا هم هرچه لیمو عسل و تجویزات کاملاً غیرپزشکی مادر گرامیام را اجرا میکنم، هیچ که هیچ. گلویم چنان درد میکند که انگار در خلخال بودهام. آخر دیوانه، تو را که باید تا وسط آذرماه کولر روشن کنی و چه به سرما خوردن؟
اگرچه این سرما خوردن بخش خیری هم داشت که باعث شد از امتحان دینی فردا قسر دربروم، دبیر دینی که شنودکزاده مینامش را دو زنگ تمام تحمل نکنم، مجبور نباشم برای دبیر تربیتبدنی پنجاه درازنشست بزنم، و به جوکهای فراشوهرعمهای دبیر ادبیات نخندم.
امروز صبح دیدم گلویم درد میکند ولی گفتم به جهنم و رفتم مدرسه.
دبیر کاروفناوری، به همهمان صفر داد. نمیدانم فکر میکند درسش خیلی اهمیت خاصی دارد، یا میخواهد ثابت کند سختگیر است؟ اگر آنقدر روی تقلب حساسی، سر مبارکت را حین امتحان از گوشیات دربیاور و حواست را به ما بیشعوران متقلب بده. خلاصه که من بیچارهای که از یکم مهر، تمام امتحانهای ریاضی، فیزیک و زیست را بالای نوزده گرفتم، کاروفناوری را صفر شدم. کاملن منطقیست.
امروز «ایرانیتر» را تمامش کردم. از جهاتی دوستش داشتم و بهنظرم دلنشین بود. بهجز آزادنویسی در وبینار، هیچچیز دیگری ننوشتم.
اما میخواهم از حیاتواژه بگویم. وقتی حیاتواژههای خودم و دیگر همسفران را میخواندم، دیدم که بسیاری از ما در یک سو قرار گرفتهایم و کلمات نسبتن مشابهی به کار میبریم. همه از قبیل ادبیات، کتاب و...
مقصود کلامم اینست که وقتی دیدم واژگان حیات همهی ما، در یک راستا قرار میگیرند، برای اولینبار حس کردم به جایی تعلق دارم. هرگز این حس را تجربه نکرده بودم و تجربه کردنش را به آن آوای سختگیر درونم مدیونم که قبل از وبینار بر سر آوای آسانگیر کوبید و گفت:«غلط میکنی بخوابی.»
و تمام روزم در تلاش برای فهمیدن دینی، و دستوپنجه نرم کردن با گلودرد گذشت.
مدرسه
علوم و ریاضی و کاردستی
خرید
کارهای مدرسه
تصحیح برگههای علوم
تمرین شعر
نوشتن
بوف کور
کلاس شعر
آشپزی
صحبت تلفنی
– وجود مرگ یعنی زندگی امن است، اگر مرگی وجود نداشت زندگی ترسناک میشد. مرگ یک پایانبندی منطقی برای قصهی نهچندان منطقی زندگی است که این قصه را باورپذیر میکند.
– پیادهروی.
– تصمیمگیری.
– کار زیاد و خستهکننده. کار گِل.
– پروردگارا، عشق برای شما معنایی به وسعت کائنات دارد، شما عاشق هر ذره در جهان هستی، حتی عاشق چیزها و کسانی که ما دوستشان نداریم؛ چرا که هر ذره از وجود شما زاده شده است. قلب ما را با عشقی از نوع عشق خود پر کن.
– الهی شکرت…
سالواژهام: ریلگذاری
صفحات صبحگاهی نوشتم.
به کتابخانه رفتم و کتابی که امانت گرفته بودم را پس دادم.
برای ناهار برنج و خورشت قیمه پختم.
برای مامانم بلیط اتوبوس گرفتم که از تهران برگردد اصفهان.
۱۱ صفحه از «شازده احتحاب» را خواندم.
دخترم را کلاس بردم.
سریال «صد» را دیدم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد از «حیاتواژه» گفت. واژهها را نوشتم و بعد در آزادنویسی، جملهها شکل گرفتند.
مواد سمبوسه را آماده کردم تا فردا صبح سرخ کنم که دخترم ببرد مدرسه.
حیاتواژههای من:
عشق
خواب
رویا
لیمو
عطر
دریا
آب
کتاب
آغوش
خدا
آهنگ
خلسه
https://t.me/bargmoments
این روزها در حالوهوای تولد هستم. از دیروز مهمانها یکیک میآیند برای تبریک و دورم را شلوغ میکنند. این حس که اگرچه تنها زندگی میکنم اما تنها نیستم، به من آرامش میبخشد.
تکرارآموزی
سورةالغُراب و لذت صدچندان با مرور بخشهای آخر آن.
«نمیدانم چقدر فریاد کشیدم. فقط چشمهام را که باز کردم به این امید بود که بتوانم به خودم بگویم: – خواب بودی، خواب می دیدی. ولی بیدار بودم و همه چیز هم سرجاش بود.»
میشود به ما بگویند همهی این سالها خاب بودیم؟ چشمانم را باز کنم و ببینم همه چیز دگرگونه است.
کاش!
پیادهروی
محوطهی داخلی مجتمع را دور میزنم. میخاهم بیشتر راه بروم، پاهایم را به رفتن تشویق میکنم. اما خستهام. تازگی زود خسته میشوم. نمیدانم چرا.
آزادنویسی
نیم ساعت روی کاغد مینویسم. چند یادداشت کوتاه در میآید، بماند زیر آفتاب. این روزها به خائنها فکر میکنم، از خیانت بروتوس به ژولیوس سزار میرسم به خیانت فردوست به آریامهر.
کلمهبرداری
قدمگاه: قدم چه کسی آنجا را به قدمگاه تبدیل کرده است؟
ایستگاه میتواند قدمگاه کسی باشد که دوست دارد همیشه در سفر باشد. ایستگاه لحظاتی برای او توقفگاه است، بعد گذرگاه میشود.
تنها ایستگاه، مرگ است. توقف کامل.
گزارشنیک
اگر پروانه همت کند، سر لجبازی با خودش توقف نکند، بی وقفه، هر شب مینویسم. گذرگاه مدرسه نویسندگی، قدمگاه افراد عاشق آموختن، ایستگاه همیشگی نوشتن است. حیف نیست کنار آنها نباشی؟
در سرزبان و ادامهی بحث «درست صحبت کن»، الههجان از صراحت و صداقت میگوید.
همیشه به داشتن صراحت و رُکگویی معروف هستم، به خود میبالم حتا اگر منفور شوم همیشه صراحت خاهم داشت.
امروز در نویسندهساز برای تغییر حالوهوا، از حیاتواژهها مینویسیم.
پایکوبی، جشن، شادی، هدیه، تولد، زایش، خلاقیت، شوق، غرقهگی، نوشتن، کتاب، گل، بوسه، رهایی، زندگی، عشق.
دو روز قبل از تولدم، عشقم با کیکی خوشمزه غافلگیرم میکند. ذوق میکنم، خوشحالم. قبل از فوت کردن شمع، برای جشن آزادی و پایکوبی آرزو میکنم.
برنامه زنروز، کانسپت «نقوش و طرح ایرانی» را میبینم. دلم برای مهاجران اجباری و در غربتماندگان میسوزد.
نگین برای پدربزرگش دلتنگ است، میگرید. لالین دلتنگ خاله است و آن یکی برای ایران.
کاش زودتر برگردند به وطن.
صدای دانشآموزها توی صف.
سرمای دفتر مدرسه.
چیستان پرسیدنِ دانشآموزی توی میکروفون. کلاسهای خالی منتظر دانشآموز.
انتظار گرما از شوفاژ.
انگشتهای سرد من.
آمدن یکییکیِ همکارها.
حالتِ تهوعِ یکیشان.
سخنرانیِ مدیر مدرسه از بیرون.
صلواتِ پایانی صف.
راهیشدنِ دانشآموز سمتِ کلاس.
رفتن من از دفتر.
تمام کردن لقمه در ساعت بین زنگها.
ریختن چای توی ماگ.
معاشرت با دبیرها.
احساس تنهایی کردن.
پرسش کلاسی از دانشآموزان.
زمان گرفتن برای نوشتنشان.
راه افتادن.
دیدن سگی مشغول خوردن جنازهی سگی دیگر توی راه.
وای گفتن.
درازکش از مرور روز نوشتن.
آماده کردن مطالب برای کلاس خصوصی.
خاندن شعرهای ساجده.
انتخابِ شعر موردعلاقه از بینشان.
شروع کلاس خصوصی.
اتمام کلاس خصوصی.
قدم زدن تا خانه.
خریدن هلههوله.
نوشتن تمرین شعرماهی.
نظرخاهی توی گروه.
انتخاب شعر انتخابی ساجده.
حضور توی شعرماهی.
کیفور شدن.
استراحت کردن.
1. سالواژهام: استمرار
2. بازنگری به خود که باعث شد به برخی از دیدگاهها شک کنم.
3. پیادهروی و دویدن به دور باغچه به مدت 20 دقیقه.
4. شرکت کردن نصفه و نیمه در وبینار شعر ماهی. البته با اینکه کم بود اما کلی خندیدم.
گزارش نیک ۱۶۸
شاخص توانمندی
سه شنبه ۵ آبان ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۱:۴۴
بیداری ۴:۳۰ ساعت بیولوژیک یاتاقان زده
سومین قسمت از تلنباریها رفع شد. االبته من تا این اندازه تلنبار نبودم. سرماخوردگی باعث شد تا بین خوب شدن و ضعیف ماندن، این راه را انتخاب کنم.
تمرین دوم دورهی شعر را دیروز فرستادم، ولی تمرین یک به شدت خستهام کرد. چیزی به ذهنم نمیرسید. ۹ شعر ۳ سطری گفتم گفتی گفت، مینویسم، ولی عملا هیچ کدامِ آنها راضیم نمیکند.۲ تا را انتخاب میکنم و در گروه میگذارم، تا دقیقهی نودی نباشم و بعدا آنها را ویرایش کنم.
خوشحالم که ۵ روز پیاپی گزارش نیک را پیگیری کردهام. از امروز هم تصمیم گرفتم در حدی که میتوانم گزارش بقیه دوستان را هم بخوانم و از تجربیات آنها استفاده کنم.
کارهایم را ردیف میکنم و در جلسه تمرینجای استاد کلانتری در ساعت ۱۴ شرکت میکنم. آنلاین بودن خیلی بهتر از فایل صوتی گوش کردن است.
استوری سی و پنجم، بریدهای از کتاب «دومیه انسان عصر خویش» نوشتهی اولیور لارکین است وی با نقل فولی از شارل بودلر در مورد دومیه می نویسد:
«بارها کوشیده بود خویش را در محدودهی یک مکتب زندانی کند تا بتواند در آعاز به سادگی موعظه کند و هر بار دریافته بود که در هنر همیشه عنصر تازه و غیرِ منتظرهای وجود دارد که پیوسته از زیر بار قواعد شانه خالی میکند» .
ساعت ۲۰ دورهی شعر با استاد شاهین کلانتری داریم. حضور در این دوره واقعا لذتبخش است و باعث متصل شدن آکسونهای بیشتری از مغز می شود.
🪷 ارتکابهای تکراری(با عاریهی واژهی ارتکاب از استاد) – نوشتن واژگان روزانه، رسیدگی به امور رییس، کارهای خانه. خواندن ۳ کتاب «نبرد من » هیتلر «خسرو خوبان» رضا دانشور « چراغها را من خاموش میکنم» زویا پیرزاد، یادگیری زبان فرانسه، خواندن خبرهای روزانه، شبکههای اجتماعی، گپ با دوستان، طراحی و اسکیس زدن.
حلزون امشب روی صحنه، در حال هنر نماییست.
من هم خوشبختم که رویابین و رویا خواه و رویادوست و رویاپردازم.
ممنون جناب علیرضا پنجهای
من امشب حوصله دارم که بگویم؛
امروز بیشترین تلاشم، نوشتن بود.
نوشتن و ویرایشِ تکالیف کارگاه شعر،
آزادنویسی روزانه،
و پیادهروی که آزادنویسی در صحنهی بیهمتای چی بود؟😁😁
نمکم الان اضافه میریزد و این شاید از ترس و برای پنهان سازی اضطرابم از احتیاجم به جراحیِ آبمروارید باشد.
عینکم برگشته، و من همچنان یک لابی روی همهی دنیا میبینم.
کارگاه شعر خیلی خوشگذشت.
تکرار آموزی نداشتم امروز، اگر پختن غذای قدیمی و رانندگی در مسیری قدیمی حساب باشد البته اوضاع فرق میکند.
نویسنده ساز بودم و عالمی از واژههای خوشانرژی نوشتم.بعد هم همه را در باهمنویسی جای دادم.
تا فردا خدافظ
صبح رو با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع کردم.
به پایان صفحه سوم که میرسم تازه دستم گرم میشه،ایده ها میان و نوشته هام معنای بیشتری دارن،اما ادامشو توی آزادنویسیهام مینویسم. امروز به لحاظ ذهنی وجسمی حس خستگی داشتم،بیشتر از روزای قبل،انگار تو خواب دعوا کرده باشم. میخواستم گزارش نیک امشب رو بیخیال بشم که یادم اومد نوشتن سه سطر هم بهتراز ننوشتنه. همیشه هم نیازی نیست عالی بنویسم ولی بعد از یه مدت میام این نوشته ها رو میخونم ومطمعنم حس خوبی داره که ببینم باهرشرایطی نوشتم وادامه دادم. به خصوص این روزها.
چند وقته همش به خودم میگم من استمرار ندارم و همش از این فعل منفی استفاده میکنم یا صفات منفی که به خودم میچسبونم. ولی واقعا اگر بخوام واقعبین باشم خیلی چیزا بوده که من برای اونا استمرار داشتم و اگر هم در مواردی استمرار و نظمی نداشتم چرا همش باید بگم من آدم تنبل یا اهمال کاری هستم و خودمو با این کلمات تعریف کنم.
درحالیکه میتونم هر روز به خودم بگم من استمرار دارم یا توانمندم و بعد بررسی کنم ببینم اگر اهمال کاری دارم در یک کاری علتش چیه در موردش بنویسم و از خودم سوال بپرسم و بعد به چگونگی حل مسئله فکر کنم.
امروز به نوشتن صفحات صبحگاهی،ورزش
غذا درست کردن و آزاد نویسی و صحبت با خودم گذشت. از ایده ظبط صدا واقعا خوشم اومده. خودم میشم مشاور خودم یا دوستم و حسابی با هم صحبت میکنیم.
حیات واژه ها
عشق،نوشتن،معنا،زندگی،ایمان،خدا،خانواده
دوست،رفیق،استقلال،روشنایی،تاریکی :)ماه
خورشید،مردانگی،زنانگی،طبیعت،درخت،دفتر
کتاب،قلم،مادر،پدر،خواهر،پاییز،زمستون،برف
بارون،جوجه،هنگدرام،بنیتو
پری،اسب،امنیت،نور،خدا،هنر،
خودشناسی،آشپزی،گل و گیاه،سکوت،تنهایی
سفر،کاروان،قهوه،شکلات
نارنگی،بنفش،سبز،لوندر،نارگیل،توت فرنگی
موسیقی بیکلام،پیانو،ویولن
آواز،اپرا،کتاب،تئاتر،صحنه
سینما،تولیدمحتوا،عکاسی،ایده پردازی،داستان سرایی،اینترلاکن،رقص،دویدن،ورزش،جاده
رانندگی،دریا،جنگل،لوازم تحریر
لوازم هنری،ژورنال،ذهن آگاهی،آموزش،یادگیری
کودکیِ میان گوشماهیها
نوشتآرام امروز، حیات واژههایم بود. واژههایی که آزادانه روی کاغذ جاری شدند و مرا به خاطرات کودکی بردند. به زادگاه، به خانهی پدری، به زمینی پر از گوشماهی.
دنبال آرامشم. آرامشی به رنگ سبز، رنگی که در روحم ریشه بدواند. میخواهم از قفس عادتها بیرون بیایم، خودم را بیدفاع بیان کنم و به رهایی برسم. رهاییای که شاید از گفتن خواستهها و پذیرفتن ترجیحاتم آغاز شود.
امروز در خیال، کنار دریا قدم میزنم. موجها میآیند و میروند و من، میان رفتوآمدشان، هم با جهانم و هم در خودم فرو میروم. انگار دریا آینهای است که مرا به خودم بازمیگرداند.
گوشماهیها را از کنار ساحل جمع میکنم. دوباره کودک میشوم. همان کودکی که در زمین بازی بچهها، گوشماهی میجُست. به خانه میآورد تکتکشان را سوراخ میکرد، با سنجاق و سنگی کوچک. بعضی زیر دستش میشکستند و کنار میرفتند. و بقیه مثل مهرههای تسبیح، به نخ کشیده، گردنبند و دستبند میشدند. چه لذتی داشت آویختن آن مرواریدهای کوچک به دستها و گردنهای کودکانهمان.
امروز، واژهها مرا به همان روزها بردند. گوشماهیها هنوز در ساحل خاطراتم ماندهاند. کافی است دست دراز کنم و یکی را بردارم تا کودکیام دوباره در مشتهایم جان بگیرد.
نیکروز عشقبازی با حیاتواژههایم
سنگفرش چهارباغ خواجو میخوانَدَم. چیزی به اندازهی پیادهروی صبحگاهی انرژیام را بالا نمیآورد.
صبحانه کرهی بادام زمینی و عسل میخورم تا بدنم را بگیرد. دارم از تو خالی میشوم انگار.
همزمان با تدارک ناهار خانواده، پادکست داستان دو دنیا از گلی ترقی را میشنوم.
باغ شمیران و فروریختنش، زنگ زدن فولاد خانواده و قطع پا و کوری چشمش، و ماجرای صوفی و آتشافروز در دو دنیا خاطرات کهنهی سالهای دور را متبادر میکند.
عصر وبینار نویسندهساز است و من پس از چندین روز غیبت، مینشینم پای مکتب استاد کلانتری. استاد نام مرا که میبیند، از ورق زدن دفترچهی مصاحبهی دورهی نویسندگی خلاق میگوید و یادی که از منِ شاگرد مکتبخانه کرده.
امروز از حیاتواژه برایمان میگوید. همان واژههایی که با دیدنشان حس خوشایندی میگیریم و حالمان روبهراه میشود. هر کدام از همسفران حیاتواژهشان را در پیامها مینویسند.
کلماتی که حیاتواژهاند برایم ردیفشان میکنم.
مادر، نوشتن، کاغذ، خودکار، لحاف، بالش، صلح، بوسه، آواز، شمعدانی، شاهپسند، برکت، پول، دوست، همکلاسی، خواهر، شاپرک، کادو، هدیه، قاصدک، پاکت، نامه، زندهرود، فرزند، عشق، ناپلئونی، باقلوا، یوگا، پیادهروی، نیمکت، درخت، آبشارطلا، یاس امینالدوله، کوچه، هفتسنگ، قلعه، گرگمبههوا، بسکتبال، اجرا، نمایش، دانشگاه، خواجو، مادی، خانه و…
بعدش آزادنویسی داریم.
با هم مینویسیم از حیاتواژههامان که در جملهها به میهمانی میروند.
وقتی دلم دود گذشتهها میکند، میروم سراغ حیاتواژههایم. بالشم را میچسبانم کنار بالش مادرم و گونههایم را میچسبانم روی صورتش. بوی عطر وجودش را حس میکنم.
با دوست کودکیام گرگمبههوا میکنم و برههای زبانبسته را به قلعه میبرم.
آرزوهای کودکی را بر شاخهی آبشارطلای باغچهمان میآویزم. پرچم گل یاس امینالدوله را از گلبرگهایش جدا میکنم و شیرهی شیرینش را روی زبانم میگذارم و عطرش مستم میکند.
عصر با آنیتا فرکانس نتها را تمرین میکنیم.
امروز انتخابات نخستوزیری اسراییل است. نتانیاهو دارد دست و پا میزند برای برنده شدن.
کشورمان ماههاست زیر سایهی جنگ است و وضعیت کنونیمان نه جنگ است و نه صلح.
اوضاع و احوالمان جوری است که انگار پرستار پنبه الکلی را زده و برای زدن آمپول دستدست میکند.
شب سومین قسمت سریال «یَل» را دور هم میبینیم. بعد هم قسمتی دیگر از «زیرخاکی».
دمنوش بِه و عناب و گل سرخ دم میکنم.
چند خط گزارش نیک امروز را قلم میزنم.
آخرین پردهی امشب، سریال «نیمرخ» است. داستان روانپزشکی دیوانه که حامد کمیلی نقشش را بازی کرده. بروم ببینم عاقبت این خلوضع چه میشود؟
۱۴۰۵/۸/۵
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
بوسهدرمانیهای ویانا:
صدای تو خاب گلها را تضمین کرد
ساعت دو را پاشید به هویت اتاق
سیاهی دو به همزنی میکرد در شرعیت اشیا
که پرده را از حوصلهی پنجره دور کنم
که قهوه را در چشمان تو تلخ بنشینم
ساعت سه یائسه سوسه آمد
ساعت چهار بار چکید
در این هوای چترآلود پنج پیچید
شش شد شرشرهی شریرانهی شبغ
به کلاه زرد
سالواژهام: نظم
سلام کلاه زرد عزیزم. امروز صبح دیرتر بیدار شدم. اما هنوزم زود بود. پس چه کردم؟ ده صفحهای از برتری خفیف خواندم. درس خواندم. آهنگ خواندم. الان کلاسم. دارم گوش نمیدهم. میروم نگاهی به شرححال دیروزم بکنم. فعلا.
خب کلاس را نشنیدم چی گفت اصلا و بعدش دوستم را هم به کلاس شرححال آوردم. خوشبختانه باز هم کسی از من نخواست که چیزی بخوانم و خوشحالم. بعدش چه کردیم. هان رفتیم بیرون. اینجوری بود که صاحب تو شدم. اول نمیدانستیم چه کنیم پس فقط زدیم به مترو و همهجا را گشتیم. تو سنگفرش. راه رفتیم و راه رفتیم و کلی مغازه دیدیم. از ویترینها گذشتیم و گاهی توی مغازه را نگاه کردیم. اما اولش که کلاهها را دیدیم همان لحظه دوستت داشتم. بعدش تو کلاهها غرق شدیم. این یا آن. آن یا این. و آخرسر رسیدم به خودت.
برگشتیم.
کمی درس خواندم. یک جلسه ویس اما از بعضی جاها رد شدم. خیلی خسته بودم پس دارم زودتر میخوابم. آهان ویس وبینار را هم شنیدم. تمرین جالبی انجام دادند که دوست دارم فردا امتحانش بکنم.
روز خوبی بود. شببخیر بهت.
دوستدار تو، سوین
دریا عاشق حلزون شده است اما دست موجهاش کوتاه است و دریغا.
خوابم میآید.
روز خوبی بود امروز.
وقتی گیر سهپیچ نمیدهم به درس و مواردی جز درس را هم بررسی میکنیم احساس معلم خوب بودن به من پا میدهد.
کارگاه شعر جذاب بود.
شببخیر.
شروع کار روزانه امروز شستن حیاط بود و روشن کردن لباسشویی. یک روز درمیان چند ساعت صبح آب داریم.
دقایقی آزادنویسی کردم بعد از صبحانه. البته نرمش صبحگاهی را هم انجام دادم.
در هوای ابری و صاف امروز، قصد پیادهروی کردم. توی آشپزخونه کمی مرتب کردم و مقدمهی ناهار، برنج خیسوندم و لوبیا گذاشتم بپزد. خسته شدم. نشستم کمی استراحت کنم بعد راه بیفتم. سری به کانالهای خبری زدم و پستهای جدید دوستان خواندم که رنگ در حیاط زدند.
ببخشید مزاحم میشم کارگر شهرداری هستم. اگه امکان داره یه استکانی چای و تکه نونی برام بیارین. رفتگر محله هر چند وقت یک بار زنگ میزند و همین چند جمله را میگوید. صبحانه برایش آماده کردم و بردم. هوا آفتابی شد و بیخیال پیادهروی شدم.
فایل صوتی وبیکار خانم علیزاده را شنیدم. صفحاتی از «تفریح یاد گرفتنی است» خواندم همچنین برای چالش با همخوانی صفحاتی از «مادرم و دختران» کلمهی شلاب را از آن برداشتم همان آبشُل است ولی به نظرم زیباتر است و فکر کردم نیازش دارم.
هدایت عزیز، سلام.
امروز در کلاس، از “حیاتواژهها” گفتیم. واژههای حیاتبخش. امیدبخش.
کتاب، کمانچه، رسیدن، همراهی، قلم، عینک، مامان، ایران، گیاه، غروب، زمان، کوله پشتی، طلوع، چای، ستاره، ماهی…
یک صفحۀ کامل از حیاتواژهها نوشتم. _دیپلم افتخاریِ بهترین حسِ هفته رسید به این تمرین._
امیــــــد با همینقدر کشش. وسطش جوانه دارد. جوانه میزند روزی امیدِ نم کشیدۀ ما.(جمله قصار)
البته که اسم شما هم در قوتِ قلبهای من بود هدایت خان… خانواده را هم نوشتم. حتی اگر گاهی حیات را از من گرفتند.
قاصدک، سبز، موز، استیکر، نونخامهای، سفال، جنوب، خرمالو، اتاق.
خرمالو بوی پدربزرگم را میدهد. در حیاط، درخت خرمالو داشت. به آن تاب بسته بود . کل کودکیام و تابستانهایش با تاب بازی روی درخت خرمالو گذشت. با حرکت ابرها و علیرضا و گفتن “برو که دیگه دوست ندارم” و محکمتر هُل دادنش و صدای خنده… نوۀ موردعلاقه بودم. نه سرکشی و پرحرفیِ هستی را داشتم و نه شرارتِ علیرضا. مودب و ساکت و حرفگوشکن. حالا با آمدنِ نوه های جدید نمیدانم هنوز نوۀ موردعلاقهام یا نه.
امروز ریمل خریدم، از پینترست نقاشی کشیدم، جارو کردم، از پنجره آدمها را دیدم، سوت زدم. چرت زدم و در انتظارِ جنگ نشستم. از شاملو خواندم و همین.
یاهو.
بعد از خواندن ” حیاتواژه”های استاد کلانتری، ویار حیاتسازه کردم.
با چه سازوکارهایی میتوان سرزنده ماند و زندگی بخشید؟
فهرستی از ” حیاتسازه”های هستیبخش:
■ شبها زود بخواب و صبحها زودتر بیدار شو.
■ نرمش کن، بدو، کم غذا بخور
■ زیر باران راه برو
■ گلولهبرفی درست کن.
■ گاهی نقاشی بکش.
■ در حمام آواز بخوان و آببازی کن.
■ آبنبات چوبی لیس بزن.
■ بستنی قیفی بخور.
■ به کوچکترها سلام کن.
■ شعر بخوان
■ به خدا و فرشتگان نامه بنویس.
■ هنگام کتابخواندن، زیر جملات دلنشین خط بکش.
■ به دوستان قدیمی تلفن کن.
■ سری به آشنایانت بزن.
■ شنا کن.
■ هفت سنگ در آب بیانداز و هفت آرزو کن.
■ چای بخور و برای دیگران چای دم کن.
■ خواب ببین.
■ جورابهای رنگی بپوش.
■ مادرت را بغل کن و او را ببوس.
■ به پدرت احترا بگذار و حرفهایش را بشنو
■ وسطی بازی کن و اگر نشد، دنبال بازی کن.
■ به برگ درختان دقت کن و به بال پروانهها
■ قاصدکها را بگیر و فوت کن.
■ خوابهای خوب ببین.
■ از خوابهای بد بپر و آب بخور.
■ به باغوحش برو
■ چرخو فلک سوار شو
■ پشمک بخور
■ کوه برو و هر جا خسته شدی کمی دیگر ادامه بده
■ خوابهایت را تعریف نکن، خوابهایت را بنویس.
■ بخند.
■ چشنهایت را روی هم بگذار و رویاهایت را ببین.
■ شیرینی بخر
■ با بچهها توپبازی کن.
■ برای خودت برنامه بریز.
■ قبل از خواب موهایت را شانه کن.
■ مسواک بزن.
■ به سر خودت دستی بکش
■ برای خودت دعا کن.
■ برای دیگران هم دعا کن.
■ دعا کن آرام شوی.
■ دعا کن وقتی طوفان میآید تو همچنان آرام باشی و طوفان از آرامشت آرام گیرد.
■برای صبوری خودت دعا کن.
■برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی و همصحبتش باشی و صبحها برایش نان تازه بگیری.
■برای خودت دعا کن تا سر سفره خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.
■برای خودت دعا کن تا تمام شبهایت ماه داشته باشد چون در تاربکی محض راه رفتن، خطرناک است.
■ برای خودت دعا کن، تا همیشه جلوی پایت را ببینی.
■ دعا کن بتوانی با پاهایت راه بروی و خسته نشوی از رفتن و ادامهدادن
■هیچوقت خودت را به مردن نزن و از حرکت باز نمان.
● پس بیش از نیازت نخواب
● با خالق هستی در تماس باش تا بیداری هدیه کند بیداریهای آمیخته با روشنایی، شنوایی و پویایی
● از خدا سهم شادمانیت را بخواه
● بیشتر از سهمی که میگیری، شادمانی بیافرین و ببخش
● سینه را آلوده نکن و درست نفس بکش.
● حواست به قلبت باشد و گاهی قلبت را باز کن به روی فرشتگان تا حضور عشق و ذخیره شادمانی را بیازمایند.
● اگر ذخایر شادمانی کم بود، پشت پنجره برو، به آسمان خیره شو. آنقدر چشم بدوز تا خدا از آنجا عبور کند و صدایش کنی، به نام
او حتما برمیگردد، نگاه میکند و میپرسد از او چه میخواهی.
تو صریح، ساده و رک بگو. هر آنچه میخواهی
خدا هیچچیز خوبی را دریغ نمیکند
از او بخواه به تو، نفس، پشمک، چرخفلک، کوه، سنگ، دریا، شعر، درخت، بستنی، سجاده، اشک، حزن، شنا، توپ، دوچرخه، دوست و عشق، عشق بدهد.
آنوقت قدر تمامشان را بدان و چنان با اینها زندگی کن که زندگی بابت زندهبودن و زنده نگهداشتنت به خودش ببالد.
صبح بعد از تایچی با بچهها بساط صبحانه پهن میکنیم. هوا سردتر شده و از آنجا که علیرضا بلاخره بعد از مدتها دیروز ماشین را برد کارواش، دور نیست که باران هم بیاید.
دانشکده خبرهای خوشی با خود ندارد. به مریم میگویم: «از زیر و رو شدن زندگیات نترس، از کجا معلوم که زیرش بهتر از روی آن نباشد؟»
در راه برگشت چند نم باران روی شیشه مینشیند. پیشبینیام درست از آب درآمد. کمی بعد تندتر هم میشود. ناهار خورده و نخورده میرویم جلسهی هماهنگی میکرودراما. این را همین دیروز یاد گرفتم. و چه ترافیکی! با همین چند قطره، جابهجا تصادف شده است.
به خانه که میرسم چیزی به شروع کارگاه شعر نمانده. بعد از کارگاه به خودم جایزه میدهم و شعر میخانم.
«ماه، هی ماه شاعران شریف
حیف نبود اولاد آدمی
پا بر خاک تو بگذارد؟»
– علی صالحی
از خود میپرسم آیا خوشبخت میمیرم؟ گمان نمیکنم اگر زندگی را کامل سرنکشیده باشم.
«عشرت کنیم ورنه به حسرت کشندمان
روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم»
– حافظ
سه شنبه ۵ آبان
گزارش نیک ۱۶۸
سال واژه ام تغییر
نامه ای به همسایه ای قدیمی با لهجه ی مخلوط تهرانی و یزدی
اسم من و کسب دیگران
سلام زری خانم حالتون چطورَه؟ خوب هَسِد؟ کجا هَسّد کم پیدا اَصِش ناپیدا شُدِد خُ( که)
شوهرتون که چند ساله به رحمت خدا رفتن خدا بیامرزدشون عجیب مرد نازنینی بودن یکی از دختراتون هم که جوونمرگ شد اینا بعدها فهمیدم و خیلی ناراحت شدم با این که او را هرگز ندیده بودم،آخه بعد از تولد او بود که ما به یَ تا کوچه بالاتر نقل مکان کِردِم ولی اَنگاری که رفتِم یَ تا دیَه شهر
هر چی خاکشونه عمر شما باشَه گرچه می دونم دلتون نَمُخوا این دعا هیچ وقت اجابت بِشَه چون شما مادر هَسِد و مادر دوری و داغ جگرگوشش را تاب نَمیارَه که آرزو بکنه باشه در حالی که راه بازگشتی برا دخترِش نباشَه
به هر حال تسلیت مرا بپذیرِد زری خانم
مُخوام همراه شما به گذشته برگردم به حدود پنجاه سال پیش که شما جَوون بودِد ۲۵ سالتون بود خوش صورت، خوش اخلاق و البته چاق،قدِ بلندتون چاقی تون را پُری نیشون نَمِداد.
همسایه ی دیوار به دیوار بودِم، متراژ خونامون ۱۵۰ متر بود همین اندازه نقلی و همین اندازه خواسَنی
زری خانم! شما که هنوز هم همون خونه زندگی مُکُنِد فقط خونه را بازسازی کِردِد اینا مادرُم بَرُم گُف من خُ خیلی وَقتَه نه شما را دیدم و نه خونه ی بازسازی شده تونُ این از بدشانسی مَنَه یا کم توفیقی که نتونَم برنامه ریزی کنم و یَ روز به دیدن شما بیام نکنه دیدارها تازه بِشَه
زری خانم چه روزای خوبی را پشت سر گذاشتِم و نفهمیدِم!
پشت بوم را یادتون هَه؟من اون موقع کوچیکُگ بودم شاید چهار یا پنج سالُم بو خوب به یادُم مُندَه وَقتایی که مادرُم رو پشت بوم وامِسّید و با شما گَف مِزَد.مدرسه ی دخترونه هم نَزیک و در چند قدیمی خونه هامون بو بَچه مدرسه ایا اِقَدَر سر و صدا مِکِردن که پرده ی گوشامون مُخواس پاره بِشَه
روی پشت بام، شما و مادرم از زندگی هاتون می گفتید از اینکه ظهر برای ناهار قراره چی بپزید،بقیه حرف هاتون را یادم نیست زیرا من یک جا که روی پاهام بند نبودم چهار ضلع بام را تند و تند می پیمودم سر به آسمان بلند کرده و آسمان و ابر و پرندگان را تماشا می کردم و صدای مادرم را می شنیدم که دو دقیقه یک بار می گفت: 《مرضی جون نیفتی مادر؟ مِچَرخی سَرِت گیج مِرَه خُ، دیوارِ بون کوتاهه بیگیر بیشین مرضی مادر خدا نکِردَه از اون بالا میفتی تکه پاره میشی،چرا حرف گوش نَمُکُنی بَچَه،الهی وَربِپَّری،حالا صَب کن پیَرِت بباد حسابتو مِذارَم کفِ دَسّت》ولی کو گوش شنوا، گوشهایم سرجاشون بودن اما سر و دلم هوا بود و چیزی نمی شنیدم.
چه موجودی خلق کرده ایی ای خدا؟ مادر را مِگَم، زن را مِگَم که روزی مادر مِشَه همین جور که خودُم مادر شدم و جملاتی را مدام تکرار مِکِردَم آسَّه بِرو مادر، نیفتی مادر،غذات سرد مِشَه خُ مادر،شب زودی بیا خونه مادر،سرت درد مُکُنَه مادر؟و مادر، مادر…
از حالت نامه نگاری کجا رفتم من زری خانم؟
شما و مادرُم از هر دری حرف مِزَدِد حرفاتون یادُم نیس ولی هر دوتاتون مادرشوهر داشتِد و هر دوتاشونم با شما زندگی مِکِردَن با وجود اینکه بچه بودم ولی بعضی وقتا مِشنُفتَم که هر دوتاتون دلخور بودِد از دَسّ مادرشوهراتون و پشت بام خونه شده بود سنگ صبور شما دو تا، درد دل مِکِردِد،یَخُردَه خنده مِکِردِد یخرده گریه حالا هر چی بود سُبُک مِشُدِد انگاری دلتون وا مِشُد و درمون مِشُدِد چرا که از قدیما گفتن:حرف حَجومَت دِلَه
کسی غیره ای خُ نیسّد مادربزرگ خودُم یَخِدَه پُرتَوَقّا بود مادرُم خیلی ملاحظش مِکِرد و باش خوب تا مکرد همیشه سر سفره اولین ظرف غذا را برا اون مِکشید اما نَمِدونَم چرا پُری رابطش با مادرُم خوب نبود اما بخت و اقبال شما بهتر بود خدا بیامرزه مادرشوهرتونُ اون زن نجیبی بو
شما که می رفتید من همچنان دلم می خواست پشت بام باشم حتی تا پاسی از شب که آسمان کویر دیدنی و ستاره باران بود لیکن مادرم دستان کوچکم را به طرف خود می کشید و به زور حتی شده به آغوشم می کشید و از گرده ی پله ها به زیر کشیده می شدم.
سپس هر کسی دنبال زندگی خودش می رفت و من نیز شیطنت هایم را دنبال می کردم و منتظر می ماندم دم در خانه یا سر کوچه که عزیزانم از سفر بیایند از سفر مدرسه، پدرم، خواهر و برادرم
ساعتی نمی گذشت که آنها می آمدند تحفه ای هم برایم می آوردند، پفک نمکی، کامک،آب نبات، کام،آدامس خروس نشان همان آدامس بادکنکی که به تازگی یاد گرفته بودم با هوای دهانم بادشان کنم و همان وقت برادرم که گوشه ای پنهان شده بود می آمد و با کف دستش در دهانم می کوفت و بادکنک بادش به فنا می رفت.
دلخور نشوید زری خانم والله دست خودم نیست می دانم برای شما نامه می نویسم ولی این قدر حرف ته مغزم انبار شده و مدت هاست بیرون نفرستادم که همه شان هجوم آورده اند دم در ذهن خانه ام و انگار صفی طولانی بسته اند غمتان نباشد، ناراحت نشوید السّاعه ساکتشان می کنم.
خب برویم سر اصل مطلب،اصل مطلب دستپخت عالی شما و مادرم بود شما هر روز ظهر یک بشقاب یا کاسه ای پر از ناهاری که پخته بودید برایمان می آوردید و می گفتید آورده ام برای مرضی جان و مادرم، مادر دست و دلبازم برای ناهار روز بعد غذایی پرگوشت و پرجوش می پخت و کاسه بشقاب شما را پر و پیمان تر و تلنبارتر به شما تقدیم می کرد و می گفت آورده ام برای ناهید جان و ناهید شما آن زمان کوچکترین فرد خانواده بود عین من، حالا ناهید شما باز یک چیزی، ماشاالله طول و عرضش به یک اندازه بود مثلا یک متر در یک متر گمانم همان پشت در خانه کلک محتویات کاسه بشفاب را می کند اما من چه؟ خدا سر شاهده زری خانم که من حتی یک قاشق از غذای شما را نمی خوردم و این رازی بود که می خواستم برایتان بگویم آخر آن روزها خجالت می کشیدم این راز را با شما در میان بگذارم و بگویم زری خانم جان دیگر برای من و به نام من غذایی نیاورید همه غذای شما را می خورند الا مرضی جان و این ضرب المثل گویای آن روزهای من است اسم من و کسب دیگران
البته نوش جانشان زری خانم، خواستم نامه ای بنویسم که به یادگار بماند نوشتم تا این از آب درآمد، و اکنون در شک و تردید و دودلی به سر می برم که آیا این نیک را بفرستم برای ریاست نیک نویسمان یا نه، و اگر نفرستم حس و حالی برایم نمانده که نیک دیگری بنویسم.
دل را به دریا می زنم و می فرستم خدا به خیر کند!
سلام آرزوجان
برنامهٔ امروز را در کنجی از خلوت و طبیعت بکر آغاز میکنم. هوای خیلی سرد و ابری هم مانع رفتنم نمیشود. پیادهروی میکنم، آسمان را تماشا میکنم. صدای کلاغها به سرم میریزد. در گوشهٔ این طبیعتی که هنوز خزان کامل به سمتش لشکرکشی نکرده و درختان بسیاری از آن سرسبز ایستادهاند، آزادنویسی میکنم و روزنویسی و تمرین نویسندگی را انجام میدهم.
محدثهٔ عزیزم هم برنامه را از سالن مطالعه و آرامگاه دلنشین صائب تبریزی پی میگیرد.
کلاغها را نگاه میکنم باهوش و دوست داشتنی. یک کلاغ دارد مدام نوکش را به زمین میکوبد، باقی کلاغها در نزدیکیاش نشستهاند و نگاهش میکنند بعد از نوکهای مداوم به زمین زدن به خاک و گلها را آن طرف ریختن غذایی به دست میآورد، باقی کلاغها با دیدن این صحنه شروع به کندن زمین میکنند. فکر میکنم به حرکت، به ادامه دادن، به تلاش که میتواند الهامبخش باشد.
بعد از آن میروم برای خرید، چند ساعتی به خرید میگذرد بعد از آن میرسم به نمایشگاه کتابی که برپا شده، مثل همیشه برای خرید کتاب شعر میروم و بوستان سعدی و غزلیات سعدی را میخرم. خوشحال و خرسند از این خرید جذاب روانهی خانه میشوم. به خانه که میرسم دم در اطلس انتظارم را میکشد برایش غذا میگذارم، وارد خانه میشوم به انجام کارهای خانه میرسم.
برنامه معنوی روزم را پی میگیرم بعد از آن وبینار شرکت میکنم کلمهنویسی میکنیم به قول استاد واژه حیات و بعد با همین کلمات آزاد نویسی میکنیم حس خوبی دارد نوشتنشان و برخی از کلمات من:
خدا، آسمان، مادر، باران، درخت، آبی، سیب، کتاب، زیتون، شعر، دویدن، قدمزدن، سفر، رفاقت، امید، تلاش، شوق، نامه، ماه، شب.
بعد از آن برنامه معنوی و خلوت شبانهام را پی میگیرم.
استقلال بازی دارد با الشباب الاهلی امارات
یک چشمم به دیدن بازیست و یک چشم و دستم به نوشتن متن برای کانال. امروز و امشب به خاطر مشغلههای بیشتر متن دیرتر از ساعت ۸ میرود برای انتشار.
میرسم به تماشای دیدن نیمه دوم مسابقه و این بازی را میبازیم دلایل فنی زیادی دارم برایش که اینجا جایش نیست ولی میخواهم بگویم باخت لازم است. باختن را دوست دارم، تلخ و دردناک است اما عجیبْ لازم است و به قول حسن معجونی در سریال رهایم کن« شانس بیاری قبل از بردن باختن رو یاد بگیری، اینجوری برای همیشه میبری.» من به دنبال یاد گرفتن باختنم.
ختم شب را با غزلی از حضرت حافظ برمیچینم و این هم شاه بیت آن:
« خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن
هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد»
امیدوارم خوب باشی و وقتت با برکت بگذرد و به تلاش برای خودت ادامه دهی.
از خاب که بیدار شدم اول یکدور سکته کردم چون گوشی توی شارژ بود و یادم نبود که زنگش بگذارم و نمیدانستم ساعت چند است. بعد هم که دیدم به موقع بیدار شدم رفتم وبینار خانم یاوری.
فاطمه از ما خاست فکر کنیم به سوالاتی مثل اینکه امروز چی تولید کردم و چی مصرف کردم و چی برای آیندگان و زمین گذاشتم و چی فکر میکنم و چی عمل میکنم.
و به چکلیست اشاره کرد که در کانالش میگذارد و از ما خاست چکلیست خودمان را بنویسیم. چه کارهایی هستند که هر روز بهانهای باشد برای انجام دادن و جشن گرفتن؟
بعد کار بود و هنوز خستگی دیروز توی تنم مانده بود. کمی غمم گرفت. قبلن آن همه پیادهروی میکردم و ورزش و فلان و بدنم اینقدر درد نمیکرد. در این یکسال اخیر کاملن حس میکنم که ضعیف شدهام. اضطرابهای شدید، اضطرابهایی که حتا فکرش را هم نمیکردم. هنوز باورم نمیشود توی عید به خاطر اینکه درصدی (که کم نبود) احتمال داشت که زیرساختها را بزنند و آب و برق و همهچیز به فنا برود چه فکرهایی میکردم و میترسیدم. یا غم زیادی که به خاطر غم جمعی داشتم. جمعی که از دست داده بودند و من هم از دست میدادم.
به اینها فکر کردم و بدنم را بیشتر درک کردم. دلم به حال خودم و خودش سوخت.
تمرینجا را بودم.
خابیدم.
نویسندهساز را بودم. دست نویسندهساز. به کلمهبرداری که میرسیم من هی جیبهایم را میگردم. بعد یک کلمهی مچالهشده را بیرون میآورم که همراهش کشمش و پوست بادام است. کشمشش را میخورم و کلمه را میگذارم توی جیبم چون گوشه نداره بید. آیا سسم خل است که اینکار را میکنم و خیلی الکی سختش میکنم؟ بلی.
بعد نوشتن بود با احمدو و وبینار مریم آبراهامی اسمال. یا لیتل؟ یا اوه مای گاد من فارسی کیلی کم بلد؟ موضوع؟ ارتباط. به. سوالات خوب و گفتوگویی خوبتر.
بعد دوباره با ندا نوشتن.
آها این وسطمسطها پوستر من و سلامتی را هم نقاشی کشیدم و فرشته برگی، پنج ساله از تالش هستم که تازه یاد گرفته با پینت کار کند. البته ندا گفت خوب است. البته ندا خندید. البته گفت بامزه است. البته سکوت کرد. البته گفتم صادقانه بگو. البته گفت خوب است، همین که خودت کشیدی خوب است. البته کمی خندید. البته چون بامزه بود. البته.
فائزو و نصیرو هم گفتند… خوب است فکر کنم. ببینید، گوش کنید، چیزهای خوبی توی ذهنم است ولی در عمل خب میدانید، نمیشویه به خدا.
وای هی میبینمش خندهام میگیرد. خیلی دارم مقاومت میکنم ندهم چتجیپیتی. نه میدانید، به خدا خیلی خوش گذشت. زیرمتن خوبی دارد.
خدایا. ایح ایح ایح.
بعد هم وبینار خانم موعودی بود. وبینار نوتنی. آزادنویسی کردیم. گفت با توجه به یکی از اندامهای جنسیتان و یا هورمونهایتان بنویسید. که مثلن چه میگوید و چه میخاهد. عااام. خیلی بیتربیتاند همهشان، خدا شاهد است من همهاش گفتم ایمان، تقوا و عمل صالح، نه فقط عمل صالح، ولی میدانید؟ اینها همهاش عمل صالح… بیخیال. وبینار خوبیست. بعد از خاندن رمان طوطی میچسبد. خاندید؟ من و ندا مانده بودیم دقیقن همین را با هم و بلندبلند بخانیم. کم بدبختی دارم، این طوطی قرمساق هم با آن عوضی قرمساقترش هی دل و قلوه و چیزهای بیشتری میدهند و من و ندا هی میگوییم تف توی این زندگی.
همین دیگر. اَه.
گزارش نیک ۶۴
«ف» عزیز، میخواهم به تقلید از «استاد» عزیزم، «گزارش نیک» را به سبک نامهنگاری بنویسم. نامهای برای تو که میدانم به دستت نمیرسد.
بیدار که شدم در فکرم بودی. نوشتن را آغازیدم و مثل همیشه، از فکرم به نوشتههایم آمدی.
گامیدم کمی. نمیدانم چرا هوا گرم مانده.
با هم حرف زدیم. مفصل. از «خری» که کنار اسمم در گوشیات گذاشتی گفتی. خرذوق شدم.
ورزش کردم. بعد از ورزش سیگار میچسبد. نمیدانم چرا بعد از ورزش و مسواک، سیگار اینقدر خوشمزه میشود.
متنی در کانال همسفر خوبم، «فاطمه کریمی»، دیدم که بسیار خوشحالم کرد.
با همان انرژی رفتم و با «تاکسیدو» بازی کردم. البته خسته شد و وسط بازی خوابید.
«شعرماهی» مثل همیشه، شیرین برگزار شد. «استاد» کارم را دوست داشت. یادم میآید روزهای اول میگفتی: «پیشرفت میکنی. نگران نباش».
درست میگفتی. شاید ناراحتم از اینکه همیشه درست میگویی.
امروز خیلی کم مطالعه داشتم. فردا جبرانش میکنم. از چیزهای دیگر میزنم ولی از حرف زدن با تو، نه.
فکر نکنم امشب طولانی باشد. روزهایی که با تو حرف میزنم، شبهای طولانی ندارد.
چیزی میخورم و دوباره مینویسم.
آخرش هم خواب. تو هم زود بخواب.
قربانت، پیام.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۹ از ۱۰
شبپرههای صبح
صبحِ امروز، شب بود. صبحهایی که شب است را دوست ندارم. طلوع، پشت پلکهای من قشنگتر است. وقتی هم طلوع و هم غروب را فراموش کردهام، میان خابهایم.
اما صبحانه پر از دوست داشتن بود و دلتنگی. ساندویچ مخصوصی از دستهای بابا بود. که تازه برگشته است.
صبح، باران شدید بود. سرد بود. لباسم کم بود. مترو شلوغ بود.
اما صندلی جدید هم بود. بازش کردم و نشستم گوشهای به درس خاندن.
دانشگاه که رسیدم، درس شیمی فارماسوتیک بود و بعدش بیوشیمی.
ناهار رستوران کرهای رفتیم. اینبار با دوستان دانشگاه. سالاد عجیب و غریبی خوردیم. دوست داشتم. اما لباسم، بیشتر از من دوست داشت.
به درس سوم دیر رسیدیم. تراموای قهر کرده بود.
و همین یکباری که در تمام این مدت دیر کرده بودم، استادمان نمونهی سوال امتحانیای حل کرد که پنجاه نمره داشت.
در راه برگشت هم درس خاندم.
رسیدم. لب دریا چای خوردیم. سالسا رقصیدیم.
این روزها کمتر مینویسم و کمتر میخانم. اما سنگر را حفظ میکنم.
با گزارش نیک و خاندن شعرهای کوتاهی از بیژن نجدی.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
شفیقم. بگذار امروز فقط از حیاتواژهها برایت بگویم:
امروز توی نویسندهساز حیاتواژههایمان را فهرستوار نوشتیم. یعنی کلمههایی که با نوشتنشان، با خاندنشان، با شنیدنشان از زبان دیگری و با اندیشیدن به آنها و دربارهشان حس زندهگی در آدم بیدار میشود. مثل یک خاطرهی خوب که وقتی بهش فکر میکنی بیاختیار لبخند روی لبت مینشیند و با همان لبخندِ دیدنی میگویی «یادش بخیر». یا یک رؤیای قشنگ که وقتی بهش فکر میکنی به جای خون شوق و شعف در رگهات میدود و خستگیِ روزمرگی و تلاش از تنت فرار میکند. یا مثلن یک طبیعتِ زیبا و یک نسیم ملایم یا یک بارانِ لطیف یا یک هوای روحبخشِ بهاری که انگار مأمور شدهاند به آدم زندگی هدیه بدهند. یا یک آدمِ خاص و دوستداشتنی که وقتی میبینیاش یا بهش فکر میکنی حالت هرچقدر هم که بد باشد خوب میشود. کلمهها هم همینطوراند. معجزهآفرین و تداعیساز و زندگیبخش. امروز از حیاتواژههایمان نوشتیم. انگار رؤیایی دور در ذهنم مرور شد و یک عطرِ آشنا تمام احساسم را پر کرد. حالا دلم میخاهد این کلمههای زندگیبخشم را برایت بنویسم امید که تو هم مثل من با این کلمهها احساست زیباتر شود:
فهرست حیاتواژههای من:
پرواز.
رهایی.
آرامش.
کودکی.
عطر.
رفاقت.
آرامش.
لبخند.
باران.
بهار.
نسیم.
عشق.
دوست.
پیتزا.
رؤیا.
طلوع.
شادی.
خیال.
انتخاب.
سرزمین.
صلح.
امنیت.
کفش.
برف.
موسیقی.
بچه.
رقص.
صداقت.
رستوران.
کافه.
شلوغی.
نفس.
آزادی.
لذت.
شکوه.
ثروت.
خرید.
طبیعت.
پیادهروی.
هلههوله.
ارتباط.
آموزش.
پرسیدن.
برنده.
سفر.
ماه.
ابر.
هواپیما.
شعر.
داستان.
کتاب.
نوشتن.
واژه.
نویسنده.
گفتگو.
پیروزی.
خدا.
اعتماد.
سکوت.
شبگردی.
سی و سهپل.
معصومه.
خانواده.
مامان.
بابا.
خانه.
باغ.
حیاط.
تلاش.
کار.
مشاوره.
دفنواختن.
جشن.
تولد.
عروسی.
عید.
فکر
سلامتی..
………………………………..
امروز چه کارهایی مفیدی انجام دادم؟
سوال خوبیست. ممنونم که جویا شدید. خوب زندگی کردم. چگونه؟ زیاد نوشتم. به امورات خانه رسیدم. با دقت، آرایش کردم. با دوستی، پیاده مسیری را رفتم و در سرمای غروب پاییز ، داغداغ، نسکافه نوشیدم. شیرینی بسیار خوشمزهای خریدم. مهمانی رفتم. به درس بچهها رسیدم. پای صحبتهای همسرجان نشستم. قبل خواب مسواک زدم و حالا میخوابم. شب شما به خیر.
در باب پیادهروی امروز
زیر ریسمان چراغهای رنگی و چشمکزن، بوتهگلی بود؛ چراغها مدام رنگ گلها را میدزدیدند و پس میدادند.
اتوبوس خالی و روشن، شروع به حرکت کرد.
خانومی در دوردست، با تلفن حرف میزد درحالی که یکدستش به کمرش بود. نمیشنیدم چه میگفت اما کمی عصبانی بهنظر میرسید.
قاصدکی را چیدم. نصفش را یا باد برده بود یا فوت یک کودک. بقیهاش هم با فوت من رفت. (چقدر بد است که فوت به معنی مردن با فوت نوشتنش یکسان است.)
پرندهای دور ماه چرخید که شبیه یک خفاش مهربان بود.
خانومی از کنارم رد شد و جوری نگاهم کرد که انگار از بیهدف پرسه زدن من خیلی ناراحت است. (چون کاملا معلوم بود که بیهدف و دیوانهگون پرسه میزنم.)
▪️سالواژهام: تدریس.
▪️صبح زود بیدار شدن.
▪️شستن ظرفها.
▪️پختن ماکارونی.
▪️خوردن ماکارونی با خانواده.
▪️زنگ زدن به مامانبزرگ.
▪️خوابیدن.
▪️خندیدن.
▪️درست کردن سیبزمینی سرخکرده.
▪️گرم کردن ماکارونی.
▪️شستن بقیهی ظرفها.
▪️خوردن شام.
▪️نوشتن.
▪️هوا کردن یادداشت کانال.
▪️تکمیل گزارش نیک.
▪️|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly▪️
حلزونی داره کجا میره؟ از تاریکی اومده یا داره میره تو دلش؟ گم نشه ؟ چند روزه گزارش نیکم نمیاد چه کنم؟
گزارش نیک ۱۶۸ فرح
امروز کتاب “روزها در راه” شاهرخ مسکوب را خواندم.
وبینار نویسنده ساز را از دست دادم. امیدوارم فردا ضبط شدهاند را بشنوم. ولی به موقع به کارگاه شعر دوره ۱۴ رسیدم. جلسات عالی، تمریناتش عالیتر و جالبتر از همه جلسات بازخوردهای به تمارینهای 😊( کار دوستان ) است.
زندگینامه شاهرخ مسکوب
شاهرخ مسکوب (Shahrokh Meskoob) بیستمین روز از دیماه سال 1304 در شهر بابل متولد شد، اما با مهاجرت خانوادهاش به تهران، تحصیلات ابتدایی را در این شهر پشت سر گذاشت. در یازدهسالگی بهطور جدی مطالعهی ادبیات را آغاز کرد و برای ادامهی تحصیل عازم اصفهان شد؛ تا اینکه در سال 1324 و پس از قبولی در رشتهی حقوق دانشگاه تهران دوباره به این شهر بازگشت.
فعالیت بهعنوان مفسر اخبار خارجی در روزنامهی «قیام»، باعث رقم خودن اولین تجربههای شاهرخ مسکوب در زمینهی نویسندگی بود. بهمرور گرایش او به تفکرات چپ و علاقهمندیاش به مطالعهی نشریههای فرانسوی باعث شد که یادگیری زبان فرانسه را آغاز کند. تفکرات چپ، پای شاهرخ مسکوب را به فعالیتهای سیاسی باز کرد و سبب شد که طعم بازداشت و شکنجه را نیز بچشد. او در سال 1327 برای اولینبار بهطور موقت بازداشت شد و پس از آن در سال 1330 یک ماه را در زندان سپری کرد. در سال 1333 مجدداً به زندان محکوم شد و این بار بهمدت سه سال حبس را تحمل کرد.
او در کنار فعالیتهای سیاسی، از ادبیات نیز غافل نبود و با ترجمه و نگارش یادداشتها و حسبحالها و همینطور پژوهشهای عمیق خود در باب شاهنامه، تأثیرات شایان توجهی بر فرهنگ و ادبیات کشور گذاشت. با اینکه در جوانی اشعاری هم سروده بود، اما طبع کمالگرایش اجازه نداد که برای انتشارشان اقدامی کند. به همین دلیل در حال حاضر تنها دو قطعه از سرودههایش با نام مستعار م. بهیار از او بهجا مانده است.
بعد از وقوع انقلاب اسلامی، شاهرخ مسکوب به روزنامهی «آیندگان» پیوست تا از این طریق به نوشتن ادامه دهد؛ اما محدودیتها از توان او برای ادامه دادن مسیرش کاست و همین شد که تصمیم به مهاجرت گرفت. هجرت به پاریس نیز روزگار خوشی را برایش به ارمغان نیاورد و دلتنگی برای وطن و تنگنای مالی، روزگار را بسیار بر او دشوار کرد. سرانجام شاهرخ مسکوب پس از ابتلا به سرطان خون، روز بیستوسوم فروردین 1384 در شهر پاریس درگذشت؛ اما بههمت دوستان نزدیکش، پیکر او در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.
🐌حلزون امشب از بالا ناظر جمعیتهای علاف و بیکار ، ولمعطل و انسانهای آواره در خیابانهای شهرهاست. کاش عقل به سر همه مردم جهان بیاد و از این دیوانگی رها شوند.
✍️ «با رؤیا بیدار میشویم با رؤیا راه میرویم با رؤیا زندگی میکنیم و خوشبخت میمیریم.» (علیرضا پنجهای، آن سوی مرز باد)
✍️
گفتم لیلا
گفتی مجنون
با کمپوت آمدم دیدنت
خاستم بهتر بیاغازم، ولی کارها از سر و کولم بالا میروند و…
تمرین شعر را انجامیدم.
کلاس شعر بودم. دوباره تمرینی خیالآلود داریم.
قصدم این است که خانش داستان کوتاههای امروز همسفرانم در کانال استاد را تمام کنم.
سپاسگزار بودنم.
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادریست
روزی که دیگر درهای خانهشان را نمیبندند
قفل افسانهایست
و قلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف، زندگیست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر حرف ترانهایست
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آنروز را انتظار میکشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم
– احمد شاملو
صبح را با آزادنویسی میآغازم. روزگفتار فرشته برگی را میشنوم. از بالا بردن ظرفیت نوشتن و خواندن میگوید. در آزادنویسی با خودم درباره این موضوع، مدیریت انرژی در طول روز و اختصاص زمان مشخص به کارهایی که باید انجام بدهم و کارهایی که دوست دارم انجام بدهم مینویسم. بعد در کاغذی کاهی جدولی میکشم از تمام قسمتهای زندگیام چون با تصویر بهتر میتوانم بفهمم چه خبر است در ذهنم. خلاصه که درک روشنی از برنامههایم پیدا میکنم.
میروم سراغ کار و طراحی. غرق میشوم در کار که صدای قورقور شکم را میشنوم.
همراه با درست کردن غذا، صدای الهه علیزاده را میشنوم. اولین بار است که از ابتدا تا انتهای وبینارش را حضور دارم. نکتههای جذاب و قابلتاملی میگوید.
بعد میپرم در وبینار نویسندهساز. حیاتواژههایمان را مینویسیم و در آزادنویسی بهشان حیات میدهیم. همزمان لقمه هم در دهانم میگذارم.
وبینار که تمام میشود، برای سینشین شعری از شاملو میفرستم که استاد در وبینار خوانده و دلم را برده. بعد برایم ویدئومسیج میفرستد از پیادهرویاش در خیابان انقلاب. دلتنگ میشوم. دلتنگِ او، پرسههایمان، بلوار کشاورز و حرفهای ناتماممان.
تمرین دوره شعر را کامل میکنم و میفرستم. کلاس شعر حال دیگری دارد. حتا خندهها و شوخیها از جنس دیگریست. خیلی کارگاهطوری، شعر نوشتیم. کودکی و نوجوانی و در آخر خودمان را به چیزی تشبیه کردیم و به شکل شعر درآوردیم. برای کودکی نوشتم: «در کودکی، برچسب صدآفرینی بودم چسبیده به پیشانی پدر و مادرم». خیلی فکر کنم روی مود شاعری نبودم، در برابر شعرهای بچهها، چیزی برای ارائه نداشتم. فوقالعاده مینویسند و کیف میکنم. در آخر هم استاد به تمارین بازخورد/گازخورد/نازخورد دادد. کاش سهشنبههایمان تا ابدیت ادامه داشت. با این جمع بینظیر حالم خیلی خوب است.
گزارش نیک
فاطمه شَبِّه
۵ آبان
غمگینام. بسیار. ناراحتم. بسیار. دلخورم. بسیار. دلگیرم. بسیار. خستهام. بسیار. ملولم. بسیار.
یکجا دارم برای نمایش احساساتم. همیشه. همیشگیست. درش باز است هر زمان. هر زمان که بخواهم. بخواهم و احساس کنم. احساس نیاز کنم. نیاز به خودابرازگری. بروز احساسات. افشای احساسات. قی کردن احساسات. اقرار و اظهار و اعلام. هرآن. هرجا. کافیست بردارم قلمدان را. قلمی و کاغذی. کنشی و واکنشی. دستی و نیرویی. جنبش و پویش و گردشی. واژه و جمله. جملههای ناقص و کامل و شکسته و زشت و زیبا و فصیح و نافصیح. مینویسی فقط و رام میشوی در آغوش نوشتن. تکیه میدهی به شانههای نوشتن و فرومیریزد رنجهایت. از قدوقوارهشان کاسته میشود. قدروقوارهی اندیشناکشان. ولو میشوی در تن و بدن نوشتن و جان میگیری. تنفسگاهست و بس. تنفسی میان «ضربات و لطمات روزگار». میروی تا هرکجا که بخواهی. شرق و غرب احساسات. شمال و جنوب مشقتها. پایین و بالا. راست و چپ. طبیعت و ماوراء طبیعت. قلمرو علم و عرفان و عشق و فلسفه. میروی و میروی. تا ازل و ابد و بقا و فنا. تا انتهای هرچیز. بدون حدّی و حدودی. نوشتن میآید. پا به پایت. دست در دستت. هست. همیشه و همهجا. بیمنت و خواهش. بی اما و اگر. نوشتن هست. هست برای کاستن و تافتن رنج زندگی.
کانال من:
https://t.me/mrymsedaghat21
سال واژه: خودیابی 🌷
— بلدی خودخواه باشی؟
درد نیمه شب در شکمم میپیچید و به سمت پاهایم سرازیر میشد. قرصی که قبل از خواب خورده بودم تا زانودردم را آرام کند اثرش از بین رفته بود. پس متوسل شدم به موشک شیاف برای اینکه نجاتم دهد.
صبح توان ورزش نداشتم.
به بدنم حق استراحت دادم. بعد از بیداری، صبحانه آماده کردم و برای نهار و شام مرغ بیرون آوردم.
نهار مرغ آلو گذاشتم که همسرم بسیار دوست دارد و همزمان برای شام سوپ جو گذاشتم که برای مادر همسرم غذایی سبک است.
زانوهایم میسوزند.
— مهربان
به تازگی فهمیدهام از واژهی مهربان بدم میآید، زیرا مفهومش برایم تغییر کرده انگار حق ندارم دیگر خودم باشم.
دوست دارم خودخواه باشم و دیگر مهمان را پذیرا نباشم. درد دارم و باید غذا درست کنم و سالاد و سس و دوباره بشور و بساب.
یاد حرف مادرم میافتم که میگفت، هرکس قصد آمدن دارد نه نیاور وگرنه تنها میمانی. چقدر ناعادلانه.
— گفت و گو ها
در ابتدای روز با دوستم لیلی صحبت کردم.
و زینب هم در تلگرام عکسهایی از پسر تازه متولد شدهاش فرستاد و کمی گپ زدیم. لباس کودکانه و رنکارنگ فرزندش هوس انگیز بود.
لابلای کارهای خانه یک فصل کامل از سریال خانوم ایکس را در فیلیمو دیدیم. دوستش داشتم. فیلم در ژانر جنایی بود و سرگرم کننده.
به مقدار زیادی خشمگین بودم ولی همه را خوردم و به کس دیگری ندادم.
با برادرزادهام حرف زدیم و برای اینکه بیحالیام حالش را نگیرد خوش و بش را کشدار کردم.
با خواهرم هم حرف زدم اما حوصلهاش را نداشتم کش بیاور حرفیدن را و کوتاه جوابش را دادم. دلم ادامه نمیخواست.
مغزم خسته بود.
۱۴۰۵/۰۸/۰۵
گزارش نیک | شبی که کلمهها از صفحه بیرون آمدند ( دورهمی دوستان مدرسه نویسندگی, مقیم اهواز )
صبح امروز، اهواز نخستین باران پاییزیاش را تجربه کرده بود. باران، پس از ماهها دوری، بر خاک تشنه و خیابانهای غبارگرفته نشسته بود و شهر را به چیزی شبیه خاطرهای شستهشده و تازه تبدیل کرده بود. من همیشه فکر میکنم نخستین باران پاییز فقط یک اتفاق جوی نیست. انگار جهان برای لحظهای دست از تکرار خودش برمیدارد و به ما فرصت میدهد چیزهایی را دوباره احساس کنیم که در روزهای عادی، زیر لایهای از عادت پنهان شدهاند. بوی خاک نمخورده، حتی اگر تنها در گوشهای از ذهن باقی مانده باشد، میتواند آدم را به سالهایی دور ببرد، به حیاط خانهای قدیمی یا عصرهایی که هنوز نمیدانستیم روزی دلتنگشان خواهیم شد.
آن روز، باران از صبح در ذهنم مانده بود. شب که فرارسید و وقت رفتن به دورهمی دوستان اهوازی مدرسهٔ نویسندگی رسید، انگار بخشی از همان حالوهوای صبح را با خودم به کافه بالیست بردم. قرار بود کسانی را ببینم که نام و نوشتههایشان برایم آشنا بود، اما حضورشان هنوز در جهان واقعی شکل نگرفته بود. فضای مجازی، با آن فاصلهٔ عجیب و آشنایش، آدمها را به ما نزدیک میکند و در همان حال، چیزی از آنها را پشت شیشهای نامرئی نگه میدارد. ما از زندگی یکدیگر خبرهایی داریم، کلمات هم را میخوانیم و گاهی چنان احساس نزدیکی میکنیم که فراموشمان میشود هنوز صدای خندهٔ هم را نشنیدهایم.
آن شب قرار بود این فاصله کمتر شود.
وقتی در کافه بالیست کنار دوستان نشستم، آشنایی شکل دیگری پیدا کرد. نامهایی که پیشتر روی صفحه دیده بودم، حالا صدا داشتند و چهرههایی که شاید در ذهنم تصویری کلی از آنها ساخته بودم، با حرکت دستها، حالت نگاه و آهنگ کلامشان از آن تصویر بیرون میآمدند. آدم در دیدار حضوری، بیش از آنکه فقط حرفهای دیگری را بشنود، به شیوهٔ گفتن او نیز گوش میدهد. به مکثی که پیش از پاسخ میکند، به لبخندی که هنگام شنیدن بر چهرهاش مینشیند و به لحظهای که نگاهش از یک نفر به نفر دیگر میرود. من نیز در میان این صداها و چهرهها حضور داشتم، با تمام آنچه از پیش با خود آورده بودم و آنچه هنوز نمیدانستم در پایان شب در خاطرم خواهد ماند.
کافه صدای خودش را داشت. موسیقی در پسزمینه جریان داشت، اما گفتوگوها آنقدر در هم میپیچیدند که آهنگها گاهی از یاد میرفتند. موسیقی بود و نبود. هر بار که برای لحظهای رشتهٔ صحبتها سست میشد، میشد حضورش را دوباره احساس کرد، اما با بلند شدن صدایی تازه، باز به عقب میرفت. برای من، این موسیقیِ نیمهشنیده بخشی از حالوهوای آن شب بود، مثل صدای دور خیابانی که از پشت پنجره به گوش میرسد و بیآنکه به آن توجه کنیم، به ما یادآوری میکند که زندگی در بیرون از لحظهٔ اکنون نیز ادامه دارد.
در چنین فضایی، توجه آدم میان چیزهای کوچک تقسیم میشود. به کسی گوش میدهد، به جملهای فکر میکند، به خندهای لبخند میزند و لحظهای بعد، دوباره به صدای دیگری برمیگردد. هیچچیز بهتنهایی مرکز شب نیست. مرکز، خودِ جمع است و این رفتوآمد آرام توجه میان آدمها. من دوست داشتم این دیدار را نه با انتظار اتفاقی بزرگ، بلکه با کنجکاوی نسبت به همین جزئیات تجربه کنم. اینکه آدمها وقتی از صفحههای مجازی بیرون میآیند، چقدر با تصویری که از آنها ساختهایم تفاوت دارند و چقدر، در همان تفاوتها، آشناتر میشوند.
در میان گفتوگوها، یک سرویس چای نبات سفارش دادیم. چای که رسید، شب برای لحظهای از آن جریان پیوستهٔ کلمات فاصله گرفت و چیزی ساده و ملموس به میان ما آمد. چای نبات، با شیرینی آشنایش، از آن چیزهایی است که برای توضیح دادنش به واژههای زیادی نیاز نیست. کافی است فنجانی در دست بگیری و جرعهای بنوشی تا مزهاش، مستقل از هر خاطرهای که ممکن است به آن پیوند خورده باشد، در ذهن باقی بماند.
به چای خوردنمان فکر میکنم و به اینکه چطور یک اتفاق معمولی میتواند بعدها به نشانهای از یک شب تبدیل شود. ما دور هم نشسته بودیم، از کارها و تجربههایمان حرف میزدیم و چای نبات را با هم مینوشیدیم. شیرینی چای در میان حرفها حضور داشت و موسیقی همچنان زیر صدای ما گم میشد. اگر کسی از بیرون به جمع ما نگاه میکرد، شاید چیز خارقالعادهای نمیدید. چند نفر در کافهای نشسته بودند و گفتوگو میکردند. اما خاطره، برخلاف نگاه یک رهگذر، به آنچه از بیرون دیده میشود محدود نیست. درون هرکس، لحظه شکل دیگری پیدا میکند و ممکن است همان فنجان چای، بعدها در حافظهاش از بسیاری از جملههایی که آن شب شنیده است ماندگارتر شود.
شاید به همین دلیل است که دوست دارم تجربههای عادی را با دقت بیشتری به خاطر بسپارم. زندگی بیشتر از آنکه از اتفاقات استثنایی ساخته شده باشد، از همین لحظههای کوتاه و معمولی تشکیل شده است. نشستن کنار دیگران، شنیدن صدایی آشنا، نوشیدن چای، مکث کردن میان دو جمله و احساس اینکه برای چند ساعت، بخشی از یک جمع هستی. گاهی اهمیت یک شب را نه در همان لحظه، بلکه بعدها میفهمیم، وقتی چیزی کوچک ما را به آن بازمیگرداند.
خانم ندا پشمفروش برایمان هدیهای آورده بود. هدیه، در ظاهر، شیئی است که از دستی به دست دیگر میرسد، اما در ذهن من، معنای دیگری نیز دارد. کسی پیش از آمدن به جمع، زمانی را صرف فکر کردن به دیگران کرده است. در میان مشغلههای روزانه، لحظهای مکث کرده و چیزی را برای این دیدار کنار گذاشته است. همین فکر ساده، هدیه را از یک شیء معمولی فراتر میبرد. ما اغلب مهربانی را در جملههای بزرگ جستوجو میکنیم، در حالی که گاهی در همین توجههای کوچک پنهان شده است.
خانم نعیمه غفارپور نیز کتابهایی به ما قرض داد. کتابها در چنین دیدارهایی معنایی دوگانه دارند. از یک طرف، اشیایی هستند با جلد و صفحه و کلماتی که میتوان آنها را در خلوت خواند. از طرف دیگر، نشانهای از اعتمادی کوچکاند. کسی کتابی را که در اختیار دارد به دیگری میسپارد، به این امید که روزی دوباره به دستش بازگردد. من به این فکر کردم که کتابها چگونه از زندگی یک نفر وارد زندگی دیگری میشوند و در هر خانه، در هر میز و در هر ذهن، سرنوشت تازهای پیدا میکنند. شاید جملهای که برای یک نفر معمولی بوده، برای دیگری در لحظهای مناسب از راه برسد و معنایی تازه پیدا کند.
آقای دکتر رضا کیانی برایمان از تاریخچهٔ نوشتن و تجربههای سالهای دورش در هنرهای نمایشی گفت. روایت او ما را از زمان حال به گذشته برد، به سالهایی که در آنها تجربهها هنوز شکل نهایی خود را پیدا نکرده بودند. وقتی کسی از گذشتهٔ هنریاش حرف میزند، آنچه میشنویم فقط شرح چند اتفاق نیست. در واقع، با شیوهای روبهرو میشویم که او امروز به گذشتهاش نگاه میکند. گذر زمان، تجربههای پراکنده را به هم پیوند میدهد و از آنها روایتی میسازد که شاید در لحظهٔ وقوع، هیچکس قادر به دیدنش نبوده است.
من به این فکر میکردم که نوشتن نیز چنین است. آدم در طول زندگی، بیآنکه بداند، جملهها و تصویرها و صداهایی را در ذهن خود جمع میکند. گاهی یک گفتوگوی کوتاه، یک دیدار یا حتی مزهٔ چای در شبی معمولی، سالها بعد به بخشی از یک نوشته تبدیل میشود. نویسنده همیشه در لحظهٔ تجربه کردن، معنای آنچه را تجربه میکند نمیداند. گاهی باید زمان بگذرد تا خاطره از زیر لایههای روزمرگی بیرون بیاید و خود را به شکل کلمه نشان دهد.
خانم شیما صادقی از وبینارهایش گفت و خانم نژاد نیلی از فعالیتهای هنریاش. خانم کاشانی نیز در جمع ما حضور داشت. هرکدام از ما گوشهای از جهان خود را به میان آورده بودیم. در ظاهر، دربارهٔ کارها و تجربههایمان حرف میزدیم، اما هر روایت، دریچهای کوچک به زندگی گوینده بود. من به این فکر میکردم که چقدر از یکدیگر را میتوان در چند ساعت شناخت و چقدر از هر آدمی، حتی پس از سالها آشنایی، همچنان بیرون از دسترس ما باقی میماند.
شاید همین ناتمامی شناخت است که دیدارها را زنده نگه میدارد. ما هر بار بخشی از دیگری را میبینیم و باقی را به زمان میسپاریم. هیچ دیداری نمیتواند تمام یک انسان را آشکار کند، همانطور که هیچ نوشتهای نمیتواند همهٔ زندگی نویسندهاش را در خود جا دهد.
در آن شب، من نیز بخشی از این جمع بودم، نه فقط کسی که قرار بود بعدها دربارهٔ آن بنویسد. من هم در همان زمان و مکان حضور داشتم، میان صداهایی که میآمدند و میرفتند، میان حرفهایی که گاهی به آنها گوش میدادم و گاهی در ذهن خود ادامهشان میدادم. شاید در لحظه متوجه همهٔ جزئیات نبودم، اما اکنون که به آن شب بازمیگردم، میبینم ذهنم از میان آن همه اتفاق، چند نشانه را برای خود نگه داشته است. باران صبحگاهی، موسیقیای که زیر گفتوگوها گم میشد، چای نباتی که با هم نوشیدیم، هدیهای که خانم پشمفروش آورده بود و کتابهایی که خانم غفارپور به ما قرض داد.
اینها همه در کنار سخنان دکتر کیانی و روایتهای دوستان، تصویری از شبی ساختهاند که در آن، فضای مجازی برای چند ساعت جای خود را به حضور واقعی آدمها داده بود.
وقتی به نخستین باران پاییزی اهواز فکر میکنم، دوست دارم میان آن و دیدار شبانهٔ ما پیوندی پیدا کنم. باران، شهر را برای ساعاتی تازه کرده بود و دیدار، شاید چیزی را در شیوهٔ شناختن ما از یکدیگر تغییر میداد. آدمهایی که تا پیش از آن بیشتر در صفحههای مجازی حضور داشتند، حالا به صداها و چهرههایی واقعی تبدیل شده بودند. میشد خاطرهٔ نشستن کنارشان را با خود به خانه برد، بیآنکه لازم باشد برای به خاطر سپردنشان دوباره به صفحهای روشن نگاه کرد.
نمیدانم سالها بعد کدام بخش از آن شب را دقیقتر به یاد خواهم آورد. شاید سخنی از تجربههای دور هنرهای نمایشی، شاید هدیهای که میان جمع آورده شد، شاید کتابی که از دستی به دست دیگر رسید. یا شاید، در کمال سادگی، فقط مزهٔ شیرین چای نبات و صدای موسیقیای که زیر گفتوگوها محو شده بود. حافظه از میان همهٔ آنچه تجربه میکنیم، انتخابهایی میکند که همیشه از منطق آگاهانهٔ ما پیروی نمیکنند. گاهی یک مزه، یک بو یا صدایی دور، ناگهان دری را باز میکند که سالها بسته مانده است.
شاید روزی در کافهای دیگر نشسته باشم، فنجان چای شیرینی در دست داشته باشم و موسیقی در میان حرفهای آدمها گم شود. آن وقت ممکن است بدون آنکه خودم بخواهم، دوباره به کافه بالیست بازگردم، به آن شب پاییزی اهواز و به جمع دوستان مدرسهٔ نویسندگی. شاید آن لحظه بفهمم که خاطره، تنها چیزی نیست که از گذشته باقی میماند. خاطره چیزی است که گذشته را دوباره در زمان حال زنده میکند.
آن شب، ما برای چند ساعت کنار هم نشستیم و از نوشتن و هنر و تجربههای زندگی گفتیم. اما آنچه از آن دیدار در ذهن من باقی مانده، فقط مجموعهای از گفتوگوها نیست. تصویری است از آدمهایی که از صفحهها بیرون آمده بودند و در یک شب پاییزی، میان موسیقی و چای نبات، بخشی از زمان خود را با یکدیگر قسمت کرده بودند.
و شاید ارزش آن شب، درست در همین سادگی نهفته باشد. در اینکه زندگی، گاهی بدون هیچ اتفاق خارقالعادهای، لحظهای میآفریند که بعدها دلمان میخواهد دوباره به آن بازگردیم. درست مثل نخستین باران پاییزی اهواز که شاید تنها چند ساعت باریده باشد، اما بوی خاک نمخوردهاش میتواند مدتها بعد، در گوشهای از حافظه، دوباره زنده شود.
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
لیست کارهای انجام شدهی امروز،
سه شنبه :۵/8/5
ــ صفحات صبحگاهی
ــ شکرگزاری و یوگای روزانه
ــ ادامه دادن بخشی از داستانم
ــ تمرین پیانو برای هماهنگی بیشتر دو دست
ــ ژورنال نویسی در دو نوبت
ــ شاهنامه خوانی و اشعار عطار
ــ رونویسی از نوشته های شاهرخ مسکوب
ــ پادکست سرزبان
ــ پیاده روی
ــ وبینار نویسنده ساز
ــ لیگ نخبگان آسیا
ــ و مدیتیشن ماه کامل زیر نور ماه
دو شب است که هوای شبخیزی دارم. هوای شبخیزی و طراحیدن. طراحیدن برای ژوژمان. به همین هوا دیشب تا سه بیدار بودم و طراحیدم.
از طراحیهای اصلیام یکی مانده ولی همه نصفهاند. خاهری میگوید پنج تا کامل بهتر از نه تا ناقص است. مشکل این است که هم میخاهم خیالم از همهشان راحت شود و هم ماندهام در چگونه تمامیدنشان. پیشرفت خوبی داشتم ولی. اگر فردا هم مثل امروز و حتا بیشتر طراحی کنم احتمالن مزدم را بگیرم. دیگر کمر نمانده و نگرانم که عالی نشود کارم. یکی از بچهها پیامم داد که هنوز شروع نکرده و نکند کار بقیه بهتر باشد؟ گفتم بهتر است ارائه دهیم تا ارائه نداده بترسیم از بهتر بودن بقیه.
اما خودم برای ژوژمان لباس میترسم. میترسم با وقت یک ماههای که برای ایده و دوخت گذاشتهام و با این همه هزینه کارم ایدهام را نرساند. میترسم و میدوزم.
از کار کردنم ویدیو گرفتم و این بیشتر تشویقم میکرد. فردا هم ویدیو میگیرم.
صبح خابی طولانی و هیجانانگیز دیدم. بیدار شدم بی روشنیدن برق نوشتمش. دوباره خابیدم و باز خاب دیدم و باز نوشتمش. البته یک کوتاه پاراگراف. اما خابنویسی خاب دیدن میآورد. بلی.
یک کلاس داشتم و کلاس عمومی موردعلاقهام. زنی که عیجب برای ارتباط با بچهها راه از جیب درمیآورد و از در و دیوار میتواند بحث کلاسی بسازد. دوستش دارم و در کلاسش میکوشم تمرین ابرازگری کنم.
جایی از صحبتهایش دربارهی رنگها گفت:«گاهی لباسی با رنگ روشن میبینم اما ما را طوری تربیت کردند که حتا به خودمان اجازهی خریدش را نمیدهیم.»
عجیب درکش کردم و عجیب غمگین شدم برای همین سادهجمله.
به زور خودم را رساندم به راوکیها آن هم یک ساعته برگشتم. عجله داشتم اما دیدار مهلا، ندا و ملیحه برایم استراحتی انرژیزا بود. صحبت سالگرد راوک شد و اینکه در همان کافهی قدیمی جشنش بگیریم. دارد تبدیل به سنت میشود پاییز راوک.
میخاستم امشب بنویسم و نوشتم. چند شبیست که ژوژمان تنبلیام را توجیه میکند. دیگر چرت و پرت هم بادش مینویسم. اما همین گزارشها برای بعد ژوژمان مثل همان ویدیوییست که گرفتهام.
https://t.me/ReyhaneRabani
شکستهایی که به خود تحمیل میکنیم
-شعر امروز شاملو را جور دیگری دوست داشتم. شاید چون نادیده دوستش را خطاب کرده بود:
«آواز حرف آخر را
نادیده دوستم
شن-چو
بخوان
برادرک زرد پوستم!»
-قهوهنوشی در کنار نوشتن صفحات صبحگاهی. البته قبلش غزلی از حافظ خوانده بودم که سبب گفتوگوی یکونیم صفحهای من با او شد.
-از «با سوالهات زندگی کن»:
« طبق تحقیقات روانشناسی تکاملی، روانشناسی اجتماعی و علوم اعصاب، بیشتر ما آدمها یک ویژگی مشترک داریم: اینکه ترجیح میدهیم درد یا حتی از دست دادن چیزی را تحمل کنیم، اما در موقعیتهای نامعلوم و مبهم گیر نکنیم. به زبان ساده، بلاتکلیفی برای مغز سختتر از رنج واقعی است. مغز ما طوری ساخته شده که همیشه دنبال کم کردن ابهام و غافلگیری باشد. برای همین هم واکنشهایش را مدام با موقعیتهای اطراف تغییر می دهد تا احساس کنترل و آرامش بیشتری پیدا کند.»
این تکه از کتاب مرا به این فکر فرو برد: نکند در زندگی یکسری از شکستها را عمدا به خود تحمیل میکنیم، تا تنها از ابهامی که نسبت به آیندهی کارمان داریم رها شویم؟ حالا این کار میتواند یک رابطهی عاطفی، یادگیری یک مهارت یا حتی پایبندی به اصولی شخصی باشد. موضوع اینجاست که هر یک از کارهای نامبرده تلاشی مستمر میطلبد تا به نتیجهی مطلوب برسد. البته که عوامل متعددی در حفظ استمرار دخیلاند اما بیتردید میتوان یکی از موانع آن را خستگی و فرسایندگیِ مسیر دانست. چرا؟ چون سرانجامِ تلاشِ امروز را نمیدانیم. در حقیقت میرسیم به سوالی کلیشهای که بارها با خود مرورش میکنیم:
آیا کارم نتیجه میدهد؟
اینجاست که «وقتی با عدم قطعیت روبهور میشویم، مغز مجبور میشود انرژی بیشتری مصرف کند و به همین دلیل میکوشیم سریعتر ابهام را از بین ببریم تا انرژیمان برای بعد حفظ شود.»
و درست در همین نقطه بیاحتیاطی میکنیم و تصمیماتی اشتباه اندر اشتباه میگیریم با خیال اینکه: میخواهم در زندگی جلو بیفتم. درحالی که داریم فریب ترسی را میخوریم که ابهام آن را به جانمان انداخته.
-آمار خواندم. رسیدهام به احتمال و اصول شمارش. اصول شمارش یعنی شمردن اعضای یک مجموعه، برای آنکه بتوانیم احتمال پیشامد اعضا را محاسبه کنیم.
-یک ساعت پیادهروی به از خوردن هزار غصه در خلوت.
-در آخر، رونویسی واژگان از کتاب «فرهنگ واژهسازی به زبان فارسی». واژهی محبوبم «سپنج» بود. به معنای «موقت و عاریتی». رودکی با این واژه چنین سروده:
«به سرای سپنج مهمان را
دل نهادن همیشگی نه رواست»
شعرِ خلوت چیست؟ نمیدانم
خیلی وقتها یادمان میرود که در کُمد روفرشی نپوشیدهی توری با گُلهای نقرهای داریم و با جورابِ نازک راه میرویم. یک ساعت پیش دیدمش. برداشتم و پوشیدمش.
از کتاب:
«درعوض سرزنشکردنِ تمام نیروهای هستی، شما خود را عهدهدارِ ظاهر و سلامت خود میدانید و متوجه میشوید که شاید تاکنون از رژیم غذایی سالم یا برنامهی ورزشی درستی پیروی نکردهاید. نداشتن برنامهی غذایی مناسب یا پرخوری میتوانند از احساسات سرکوبشدهای باشند که ممکن است فرد به طور خودآگاه از آنها اطلاعی نداشته باشد و به همین دلیل مقابله با آنها را خارج از توان و کنترل خود میبیند. دانشمندان امروزه پی بردهاند که پرخوری عصبی و سرکوب عواطف به واسطهی خوردن، واکنشیست مانند رفتار معتادان به مواد مخدر که تفکرات مخرب خود را پشت چرخهای از نئشهگی و فکرنکردن زنجیر میکنند. داشتن تصویر اشتباه از استاندارهای ظاهری نیز ممکن است منجر به اهمال در رعایت بهداشت فردی و رژیم غذایی مناسب شود. برای مثال، اشخاصی که دچار سوءتغذیه یا پرخوری عصبی هستند به دلیل داشتن عزتنفس پایینتر نسبت به دیگر افراد تمایل کمتری به حمامکردن و اصلاحکردن نشان میدهند، چراکه فکر میکنند خودآرایی تغییری در وضعیت آنها ایجاد نخواهد کرد.
اما واقعیت روی دیگری دارد.»
کتاب شخصیتسازی با نظم | دیسیپلین شخصی | کورتیس لئون | صفحهی 103
حیاتواژههای من:
کتاب، نوشتن، هُنر، رنگ
عشق
زمان، دوست، مادر، تغییر
پروانه
واقعیت، خیال، موسیقی، بدن
رقص
پیادهروی، آموختن، اندیشه، سیب
شعر
لباس، کتابخانه، داستان، مهربانی
نقاشی
پدر، بخشش، آب، تحقیق
لپتاپ
ماشینحساب، شغل، کلمه، آرامش
عدد
شکلات، چای، چیزکیک، نان
کیک
مفهوم، خواب، نوآوری، هدف
رؤیا
خانه، ادبیات ، دریا، خلاقیت
آسمان
گزارش نیک:
– کارهای جاماندهی خانه را انجام دادم. امروز خانهی با فرش را تجربه کردم. آرامش داشتم اما دیگر نمیتوانم مثل دیوانهها وسط سالن برقصم و نگران لیزخوردن نباشم. دیگر نمیتوانم مثل دیوانهها با موسیقی و رقص، طوری ظرف بشورم که نصفِ آشپرخانه را آب بگیرد. دیگر نمیتوانم غذایم را لقمه و ساندویچ کنم و در خانه راه بروم و باز هم مثل دیوانهها سرم را با موسیقی تکان دهم و ساندویچم را گاز بزنم و نگران ریختنِ گوجهی لای ساندویج نباشم. از بچگی این مدلی غذا میخوردم. راه میرفتم و ساندویچ گاز میزدم و میاندیشیدم. اینجا امکانات بولدِ کلمه را ندارم. شما کلمهی میاندیشیدم را در ذهنتان بولد کنید. امروز بازم ساندویچ درست کردم، ولی نشستم و بشقاب هم گذاشتم روی پایم و باز هم با موسیقی و ریزرقصهای خفیفِ بدن غذا خوردم. اما تازه خانه، شبیه خانه شد. یعنی من شش سال خودم را در محیط کارم حبس کرده بودم و اسمش را گذاشته بودم خانه؟ پشیمان نیستم. ارزشش را داشت. گاهی باید سختی کشید تا رشد کرد.
– در ادامهی شعرهایی که دیروز نوشتم، ده شعرِ سهسطری دیگر نوشتم، با شروعِ: «گفتی و گفتم».
– موسیقی خوب شنیدم.
کلمهبرداری:
پالودن، ماسیدن، جوریدن، پژوهیدن
شاخ غول را شکستم و یک متن برای کانال نوشتم. البته هنوز ویراستاریاش مانده. چند جملهٔ دیگر هم باید اضافه کنم. بهتازگی در مسیر نویسندگی با چالشهایی روبهرو میشوم که فقط با صبر و حوصله و نیز امیدوارماندن میتوان پشتسرشان گذاشت. قبلا نمیدانستم که چند بار نوشتن یک متن آن هم به سبکهای مختلف بخشی از مسیر نویسندهشدن است. گمان میکردم نویسندهٔ خوب، آن کسی است که فقط یک بار مینویسد. اما حالا دارم کشتیگیری با جملات را یاد میگیرم و همین کلنجاررفتن برایم لذتبخش و بعضی وقتها خستهکننده است.
از آزادنویسی راضیام. تعداد کلماتم از قبل بیشتر شده و هر روز هزار کلمه مینویسم. بعد از حدود ۸ ماه، حس میکنم فاصله ذهنم و قلم کم شده. ادامهدادن آزادنویسی آن هم ۸ ماه بدون نتیجه، خیلی سخت بود. اما به یکباره و با خواندن و الگوبرداری از صفحهٔ ژورنالنویسی، انقلابی در آزادنویسیام پدید آمد.
امروز سه قسمت رئالیتی شو دیدم. خندهدار بود و روحیهام عوض شد.
با پشتیبانی هاستینگ صحبت کردم و مشکلات وبسایتها را برایشان گفتم ولی متأسفانه جواب درستوحسابی نگرفتم.
فردا باید بروم بانک و کارتم را بگیرم. شاید شهر کتاب هم رفتم.
https://t.me/zahrahabibi9626
صفحات صبحگاهی نوشتم.
رسیدم به فصل ۱۲ «مدیر مدرسه» جلال آل احمد.
از سکوی سرخ خواندم. یدالله رویایی میگوید: «شعر حجم یک کشف است. فضایی از واقعیت تا ماوراء. ریشهی شعر «دریاییها» و «دلتنگیها» یکی از اینها ریشه در ذهن من دارند و یکی ریشه در زندگانی من. وقتی که با دریا زندگی کردم طبعاً آن را در ذهن داشتم به خصوص که تمام کودکی و نوجوانی من در دریای نمک در خشکی و عطش گذشته و همیشه با رویای آب و با خیال آب زیستم. برای یک بچه کویر آب حماسه است و من این تقدس آب را هنوز با خودم میبرم.»
بعد در جای دیگر میگوید: «که این شعرها را نه تجربه آب بلکه عقده آب ساخته است شعر همیشه و لزوماً حصول تجربههای آدم نیست. تمام شعر کلمه است. باید رفتار کلمه تربیت و طبیعت کلمه را شناخت و باید خود کلمه بود. بهترین صمیمیتها با کلمه بهترین شعرها را زاییده است. دلتنگیها که زندگیهای کویری هستند و هم دریاییها که زندگی عقدههای منند هر دو در پشت میز و در خلوت شبانه من شکل گرفتهاند.»
جلسهی تمرینجا دیر رسیدم. بیست دقیقه گذشته بود. فقط نوشته دو نفر از دوستان را شنیدم که استاد تحسینشان کرد.
وبینار امروز حیاتواژه نوشتیم؛ عشق، شعر، کویر، سنتور، پروانه، کبوتر، سفره، قالی، پنجره، آغوش، کتاب، خودکار، بخاری، برف، عطر، رژ لب، آب، ستاره، نوزاد، کاغذ، عسل، انار، درخت، سایه، داستان، سیب، فرزند، مادر، پدر، برادر، خواهر، شب، سکوت، پول، پاکت، مداد، آینه، آسمان، مراقبه، شکلات، چای، پشمک، بالشت، گوشواره، چمدان، سفر، بوسه، سبزه، شاپرک، رودخانه، آفتاب، تمشک، قاب عکس، لاک، سکوت، خواب، پاییز، ناودان، پرواز، نان تازه، عود. تنهایی، جاده.
https://t.me/sorayaahmadiani
رضا بابایی میگوید:
فوت کوزهگری در نوشتن، حضور قلب است. ارتباط ذهنی، روحی و قلبی با نوشته.
چند روز است نمینویسم.
میدانم اگر قلمم را مجبور به نوشتن کنم، سخت و سرد مینویسم. میشوم یک آزادهی بیعشق و حال.
سراغ کتابهایم میروم. گفتم شاید الهامبخش نوشتنم شوند.
«صد سال تنهایی» مارکز را باز کردم. از جنگ میگفت:
از سرهنگ خریندلو مارکز پرسیدم: دوست من، هدف تو از جنگیدن چیست؟
جواب داد: برای حزب بزرگ آزادیخواه میجنگم. دلیل از این بهتر؟
پرسیدم: خوشا به حالت. تو لااقل دلیل جنگیدنت را میدانی. اما من تازه فهمیدهام که فقط بهخاطر غرور میجنگنم.
فکر کردم. ما هم هر روز اینجا داریم میجنگیم. با زندگی میجنگیم. هنوز صلح نکردهایم. بهخاطر غرورمان.
به سراغ کتاب «راز سایهها» میروم. شاید با خودم صلح کنم. از داستان میگفت:
تا با داستانها خود به صلح نرسیم، امکان ندارد بتوانیم اجزای لازم برای ابراز وجود الهیمان را بیرون بکشیم.
فکر کردم. چقدر داستان در زندگیام دارم. یعنی بالاخره یک روز برای این داستانهایم پایان خوش مینویسم؟
بعد میگویم. حتما. حداقل برای صلح با خودم دارم تلاش میکنم. بدون میانجی.
سراغ کتابهای شعرم میروم تا کمی لطیف شوم و جور باران نیامدهی پاییز را برای خودم بکشم.
هوشنگ ابتهاج می گفت:
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است.
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است.
تیر نهایی دلخوشیام، گوش کردن به فهرست آهنگهایم است.
یکی بیشتر از همه به دلم مینشیند. «تو مگو» از «دیوان شمس».
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نِهی، هزاری. تو چراغ خود برافروز
با خودم امروزم را تکرار میکنم:
جنگ، صلح، داستان، وجود الهی، بال مرغ آواز، قلب، قلم.
هنوز هماهنگ نیستند.
نمینویسم. قلبم نمینویسد. قلمم نمینویسد.
به نام خداوند دلها 💜
امروز یاد سارا افتادم، دختری که از من خیلی کوچکتر بود سال ۹۴ در کلاس های موسیقی باهاش آشنا شدم متولد ۷۵ بود،مدل بود از خانواده ای ثروتمند،پدرش بازاری بود و مادرش روانپزشک… وقتی بهش گفتم تولدمه گفت بریم کافه تولدت رو جشن بگیریم. خوشحال شدم که کسی تولدم رو به رویم اورده و با خودم حساب کتاب می کردم ببینم چقدر پول دارم و خودم را آماده کرده بودم تا به یمن همراهی دلنشینش که مرا سر ذوق آورده بود جشن خوبی بگیرم و چشم داشتی به هدیه هم نداشتم.سارا اما میز را کامل حساب کرد و گفت آن را می گذارد به حساب هدیه تولدم..کلاس پیانوی من تمام شد و دیگر او را ندیدم.چند سال بعد او را در خیابان دیدم و نشناختم او خودش را معرفی کرد.کلا عمل زیبایی انجام داده بود و به کس دیگری تبدیل شده بود و این پایان آشنایی ما بود.هنوز اما یاد و خاطره آنروز در بهمن سال ۱۳۹۴ در ذهن من مانده است.امضا مهدیه
به یاد سارا قاسمی نژاد ❣️💔💔
گزارشنیک”1405/8/5″ آبان. روز سهشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”سورهالغراب” از محمود مسعودی شروع کردم.
آن “ه” آخر “ت” است اما من چنین گزینهای در کیبورد گوشی ندیدم.
ظهر زمانی خابیدم.
نویسندهساز شرکت کردم.
دورهی شعر شرکت کردم.
اینم از نیکنیک امروز.
خستهام. دانشگاه نبودم. خیابان بودم. یکمم خانه. روز خوبی نبود. قرار بود اتفاقات خوبی نیافتد. ولی نیوفتاد. ولی من افتادم. از غذا و آب و خوراک و خوشی. وقت کمی که برای زندگی داریم اما، این باعث نمیشود به روز های خوب نداشتن حس بد داشته باشیم. لاقل این چیزیست که من خودم را با آن گول میزنم که بیشتر از این نیوفتم. هرچند همین الان هم از کفِ روز بدم، افتادم روی تخت.
سلام.
امروز صبح زودتر از خواب بیدار شدم. خیلی زود. مجبور بودم. پیرزن غرغروی درونم فعال شد. با هزار مکافات آرامَش کردم. ولی یه درس گرفتم: تا من باشم پیشنوکبازی در نیاورم. این قضیه را بخواهم با تمام جزئیات بنویسم، یه داستان بلند میشود.پس اینجا نمینویسم.
صفحات صبحگاهی نوشتم. رمان جنایت و مکافات خواندم. عصر دخترم را به کلاس بردم. پیادهروی کردم. بوستان سعدی خواندم.
فهرستی از《 حیاتواژههای 》من: خلوت، طلوع، غروب، کوه، باران، کاکتوس، بهارنارنج، بوسه، میوه، گل، خنکی، خواندن.
زندگی واژههای من
از واژهنویسی تا آزادنویسی
امروز، سهشنبه ۵ آبانماه ۱۴۰۵، ساعت ۱۷، در وبینار آنلاین «نویسندهساز» با همراهی استاد گرانقدر، شاهین کلانتری، صفحهای از دفترم را با واژهها پر کردم.
اکنون میخواهم با واژههای انرژیبخش زندگیام جمله بسازم؛ به آنها جان بدهم، دستشان را در دست خیال بگذارم و اجازه دهم هرکدام داستانی برای گفتن داشته باشند.
در تمرین آزادنویسی گروهی، با واژههایم بازی کردم و آنها را به دنیای خیال فرستادم.
جملههایی از زندگی واژههای من
۱. صدف، ترانهی خورشید را با دهان بسته میخواند.
۲. باران با شبنم، پیوندی ازلی بسته است.
۳. گیسو، ترانههایش را با ناز و دلربایی به دست باد سپرده است.
۴. پاییز، دلربایی را به زلفهای آویزان باران گره زده است.
۵. پاییز در هوای عاشقانهاش، شعر دلدادگی سروده است.
۶. چای، لذت را در گرمای دلنشین خود تابانده است.
۷. صحرا، هیاهوی خود را در دل سنگریزهها و شنزارهایش پنهان کرده است.
۸. کویر، رؤیای رهایی را به دستان نرم شنزارش سپرده است.
۹. بوسه، لذت دلدادگی را بر لبان عاشقانهها نشانده است.
۱۰. شکوفه، رؤیایش را در سرزمین ژاپن به رنگ بهار درآورده است.
۱۱. نوازش، احساسهای ناب را در لمس آرام دستان پنهان کرده است.
۱۲. پیادهروی، آرامش را در گامهای پیوستهی زندگی جاری میکند.
۱۳. سنگ، سنگینیاش را در نام خود به دوش میکشد.
۱۴. مروارید، در آغوش صدف، سپیدی را به زیبایی معنا کرده است.
۱۵. موجها، سرگردانی را با آمدنها و رفتنهایشان معنا میکنند.
۱۶. گوشماهی، صدای دریا را در گوش خاموش خود پنهان کرده است.
۱۷. شبدر، شبنم را از مسیر خواب صبحگاهی به دنیای بیداری کشانده است.
۱۸. شبفام، در زیبایی شبنم غرق شده است.
۱۹. رنگ نارنجی، رازهای پاییز را برملا کرده است.
۲۰. کدو، جامهی نارنجی بر تن کرده است.
۲۱. ساحل، صدف را به آغوش دریا بازگردانده است.
۲۲. کتاب، پنجرهای به جهانهای نادیده گشوده است.
۲۳. خیال، واژهها را بر بال اندیشه نشانده و به پرواز درآورده است.
۲۴. عسل، شیرینی را به زبان طبیعت آموخته است.
۲۵. احترام، ارزشمندی انسان را معنا بخشیده است.
۲۶. احترام، به انسان آموخته است که بزرگی در ارج نهادن به دیگران است.
۲۷. احترام، جایگاه انسان را در قلب انسانهای دیگر استوار میکند.
۲۸. احترام، ارزش را به رابطههای انسانی بازمیگرداند.
۲۹. شب، همیشه چادر سیاهش را بر سر میکشد.
۳۰. ستاره، زیر چادر سیاه شب، چشمکزنان زمین را میپاید.
۳۱. کدو با رنگ نارنجیاش، نارنگی را به رقابتی شیرین دعوت کرده است.
۳۲. دانش، هر روز دیوار دانستنیهای انسان را بلندتر میکند و افقهای تازهای پیش رویش میگشاید.
۳۳. چهچههی بلبلان، زیباترین لبخند خداوند به بندگانش است.
۳۴. خورشید، هر روز میتابد؛ اما گاهی آدمها آنقدر درگیر تاریکیهای خود هستند که روشناییاش را نمیبینند.
۳۵. پرواز، رؤیای دیرینهی خیال است.
۳۶. پیادهروی، تنها در گام نخست دشوار به نظر میرسد؛ باقی راه را باید با امید پیمود.
۳۷. گامیدن، نامی دیگر برای پیادهروی است؛ سفری کوچک با قدمهایی رو به زندگی.
—چ
واژهها زندهاند!
امروز فهمیدم واژهها فقط چند حرف کنار هم نیستند؛ هرکدام پنجرهای رو به دنیایی تازهاند. کافی است دست خیال را بگیریم و به دیدارشان برویم.
گاهی یک صدف، ترانهی خورشید را میخواند؛ گاهی یک گوشماهی، صدای دریا را در سکوت خود نگه میدارد و گاهی یک واژهی ساده، ما را به سفری دور و دراز میبرد.
من امروز واژهها را نوشتم، به آنها نگاه کردم و از کنار هم نشاندنشان لذت بردم. حالا میدانم که میتوان با واژهها زندگی کرد، خیال بافت، رؤیا ساخت و حتی از دل سادهترین کلمهها، جهانی تازه آفرید.
زندگی واژههای من تازه آغاز شده است؛ میخواهم هر روز با واژهای تازه، دریچهای تازه به روی زندگی باز کنم.
# گزارش نیک
اپیزود دوم
مرگ پدر
سهشنبه، پنجم آبانماه ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۲۵
حسی ناخوشایند در دلم میجوشد و آرام و قرارم را میگیرد.
مشغول خواندن کتاب مرگ ایوان ایلیچ از بودم، اما آنقدر حسهای ناخوشایند با خواندن فصل هشتم به جانم سرازیر شدند که حالم بد شد. دیگر توان ادامه دادن نداشتم. کتاب را بستم و کنار گذاشتم. با دلخوری به آن گفتم: «آه، چهقدر حالم را بد کردی!»
بعد، دوباره با خودم شروع به واگویه کردم؛ این بار با صدای بلند.
خواندن این کتاب مرا به یاد روزهای بیماری پدرم انداخت؛ روزهایی که روی تخت افتاده بود و ناتوانی جسمش هر روز بیشتر میشد. به یاد روزهای سخت و دردناک پایانی زندگیاش افتادم؛ روزهایی که دیگر نه توان ادامه دادن داشت و نه حوصلهی تحمل آن همه درد و رنج را. تن خاکی و عزیزش، خسته از ناتوانی و درد، دیگر تاب ادامه دادن نداشت.
روزی به من گفت: «احترام، به خدا تلفن بزن.»
با صدایی پرسشآمیز و با لحنی که میخواستم ذرهای امید در دل پدرم زنده کند، پرسیدم: «چی به خدا بگم؟»
پدرم گفت: «به خدا بگو پدرم را بکُش.»
آه، پدر جانم!
آن روزها که مرگ ایوان ایلیچ را میخواندم، حالم اینقدر بد نمیشد. آن زمان هنوز تو بودی؛ هنوز بودنت، هرچند در میان درد و رنج، بخشی از زندگیام را سر پا نگه میداشت. اما حالا که رفتهای، حالا که آسمانی شدهای، خواندن این کتاب مرا به میان خاطرات تلخ بیماریات پرتاب میکند؛ به روزهای درد کشیدن تن رنجورت، به ناتوانیات، به آن نالهها و لحظههایی که کاری از دستم برنمیآمد و تنها میتوانستم رنج کشیدنت را تماشا کنم.
حالا هر سطر این کتاب، دری به سوی خاطراتی میگشاید که دلم نمیخواهد دوباره از آنها عبور کنم؛ خاطراتی که هنوز زخمشان در جانم تازه است.
تلخی آن روزها چنان در دلم رخنه میکند که گویی زهر را در رگهایم میریزند. جانم زهرآلود میشود و دیگر توان ادامه دادن ندارم. نمیتوانم فصل نهم را بخوانم. کتاب را میبندم، اما مگر میتوان خاطرات را هم بست و کنار گذاشت؟
کتاب را میتوان بست؛ اما چگونه میتوان دری را که به روی رنجهای گذشته گشوده شده است، دوباره بست؟
و من میمانم و تو، پدر جانم؛ و انبوهی از خاطراتی که هنوز نمیدانم چگونه باید با آنها زندگی کنم.
خدایا،
اگر میخواستی پدرم را به سفر ایمان و آسمانی شدن ببری، چرا پیش از رفتنش اینهمه ناتوانش کردی؟
چرا تن عزیزش را اینهمه به درد و رنج انداختی؟ چرا باید پدری که عمری زندگی کرده بود، روزهای پایانی عمرش را اینگونه با ناتوانی و درد سپری کند؟
خدایا، تو فقط پدرم را به رنج نینداختی؛ تو تمام خانواده را در رنج شریک کردی.
با هر نالهی پدرم، من هزار بار از درون درد میکشیدم. با هر آهش، چیزی در وجودم فرو میریخت. وقتی درد میکشید، من هم با او درد میکشیدم؛ وقتی ناتوانیاش را میدیدم، بخشی از توان خودم را از دست میدادم. رنج او در تنش خلاصه نمیشد؛ از وجود او عبور میکرد و در جان تکتک ما مینشست.
خدایا، این چه حکمتی بود که برایمان رقم زدی؟
و حالا که پدرم رفته است، آیا قرار است تا پایان عمرم، هر بار که خاطرهای از روزهای بیماریاش زنده میشود، دوباره همان دردها را از سر بگذرانم؟
آیا سهم من از نبودن پدرم، فقط دلتنگی برای اوست، یا باید بار دیگر و بار دیگر، تمام رنج روزهای آخر زندگیاش را در ذهنم زندگی کنم؟
خدایا، تو با بردن پدرم، بخشی از تن و جانم را هم با خود بردی. بخشی از وجودم را با او به زیر خاک سپردی؛ بخشی که دیگر نمیدانم چگونه باید بدون آن زندگی کنم.
خدایا، تو پدرم را بهتنهایی نبردی؛
تو بخشی از مرا هم با او بردی.
تو بخشی از تن و جانم را از من جدا کردی؛ بخشی که گویی برای همیشه بریده شد و دیگر به من بازنمیگردد.
و من ماندهام با جای خالی او؛ با زخمی که نه میتوانم انکارش کنم و نه میدانم چگونه باید با آن کنار بیایم.
خدایا،
این تن و جان زخمی و فرسودهام را به تو میسپارم. خودت مرهمی بر زخمهایم بگذار. خودت تیمارداریام کن؛ همانگونه که پدرم را در روزهای ناتوانیاش به تو میسپردم، اکنون خودم را به تو میسپارم.
خدایا، تو بودی که جوانهام را در شکم مادرم رویاندی و رشد دادی. تو بودی که ریشههایم را در خاک زندگی دواندی و به من جان بخشیدی.
اما با رفتن پدرم، انگار ریشههایم بریده شدند. انگار مرا از خاکی که به آن تعلق داشتم، جدا کردی و زخمی و خونآلود در این دنیا رهایم کردی.
حالا خودت به دادم برس.
این تن و جان زخمی و سوگوار را تیمار کن. مرهمی بر دلم بگذار تا شاید بتوانم دوباره جان بگیرم؛ تا شاید بتوانم باقی این عمر دشوار را، با تمام تلخیاش، بدون پدرم سر کنم.
خدایا، کمکم کن تا بتوانم نبودنش را تاب بیاورم؛ تا بتوانم با جای خالیاش زندگی کنم، بیآنکه هر روز از درون فرو بریزم.
تا روزی که زندگیام به پایان برسد و شاید دوباره او را ببینم.
خدایا!
تو با من چه کردهای؟
کارم را به جایی رساندهای که گاهی مرگ را به زندگی بدون پدرم ترجیح میدهم. نه از آن رو که زندگی را نمیخواهم، بلکه از آن رو که هنوز نمیدانم چگونه باید این زندگی را بدون او ادامه بدهم.
تو مرا میان مرگ و زندگی معلق نگه داشتهای؛ نه توان بازگشت به روزهای پیش از رفتن پدرم را دارم و نه میتوانم به نبودنش عادت کنم.
من ماندهام و زندگیای که دیگر شبیه زندگی گذشته نیست.
خدایا، تو چه میدانی از این ماندن؟ از این نفس کشیدن با زخمی که هر روز با یادآوری خاطرات دوباره سر باز میکند؟ از اینکه آدمی زنده باشد، راه برود، حرف بزند و کارهای روزمرهاش را انجام دهد، اما بخشی از وجودش برای همیشه در روزهای گذشته جا مانده باشد؟
خدایا، تو چه میدانی از رنج کسی که هم باید نبودن عزیزش را تحمل کند و هم خاطرات رنج کشیدنش را؟
چه میدانی از دلتنگی برای کسی که حتی یادآوری آخرین روزهای بودنش هم دردناک است؟
و چه میدانی از این تناقض تلخ که آدم هم دلش برای عزیز ازدسترفتهاش تنگ میشود و هم از زنده شدن خاطرات روزهای بیماری و ناتوانیاش به خود میلرزد؟
خدایا
گاهی به نظرم میرسد تو شکنجهگری هستی که هیچکس را یارای رقابت با او نیست.
با حکمتت، چنان آرام و بیصدا بندگانت را به رنج میکشانی که گویی با پنبه سر میبری.
تو میگذاری انسان دل ببندد، ریشه بدواند، عشق بورزد و به بودن عزیزانش خو بگیرد؛ بعد، درست از همان جایی که عمیقترین پیوندهایش را ساخته است، زخمیاش میکنی.
و من حالا در برابر تو ایستادهام؛ با دلی شکسته، با خاطراتی که رهایم نمیکنند و با پرسشهایی که هیچ پاسخی آرامشان نمیکند.
من از تو پاسخ میخواهم، خدایا!
نه از آن پاسخهای آمادهای که نام حکمت بر آنها میگذارند و از آدم میخواهند به آنها رضایت بدهد.
من میخواهم بدانم چرا پدرم باید آنهمه درد میکشید؟ چرا باید شاهد ناتوانیاش میبودم؟ چرا باید روزهای پایانی زندگیاش اینچنین بر جان ما سنگینی میکرد؟ و چرا حالا که رفته است، باید دوباره و دوباره آن روزها را در ذهنم زندگی کنم؟
خدایا، من خستهام.
از دلتنگی خستهام؛ از خاطرات تلخ خستهام؛ از اینکه هر بار خیال میکنم اندکی آرام گرفتهام، چیزی مرا دوباره به همان روزهای دردناک بازمیگرداند، خستهام.
امشب حتی نتوانستم فصل نهم مرگ ایوان ایلیچ را بخوانم.
کتاب را بستم، اما نتوانستم خاطراتم را ببندم.
و حالا، در این سهشنبهشب، پنجم آبانماه ۱۴۰۵، ساعت نوزدهوبیستوپنج دقیقه، من ماندهام و دلتنگی پدرم؛ و تو، خدایا، که هنوز از تو میپرسم:
اگر قرار بود او را از من بگیری، چرا پیش از رفتنش اینهمه رنجش دادی؟
و اگر قرار بود پس از رفتنش، اینهمه درد را در جان من باقی بگذاری، پس چرا مرا با قلبی چنین وابسته به او آفریدی؟
پدر جانم، کجایی؟
و من، بیتو، چگونه باید ادامه بدهم؟
کتاب: مرگ ایوان ایلیچ
نویسنده: لئو تولستوی
#زیست_بیقضاوت
https://t.me/ehteram_karami
آیا کاناپه هم از یکجا نشستن خسته میشود؟
عصر امروز کمی با این سوال در ذهنم کلنجار رفتم.
شاید صندلیها هم در دنیای موازی از یکجا بودن و هیچ کاری نکردن خسته شوند، مثل ما آدمها.
امروز هم به تصمیم خودم وفادار بودم و بخشی از چیزهایی که یاد گرفته بودم را در قالب ویس تکرار و بازگو کردم. با اینکه دومین روز است که ویس ضبط میکنم ترسم از آن کمتر و آرامشم موقع صحبت بیشتر شده است.
امروز هم برای کلمهی سالم وقت گذاشتم و پیادهروی کردم.
میتوانم نمره «نه» را تا این ساعت به روزم بدهم.
سلام زکیه جان، دوست خوبم
دوست دارم قبل از هر چیزی به تو بگویم که امروز حالم خوب است. دیگر خبری از افکار ناامیدکننده و محدودکننده نیست. خیلی سعی کردم حالم را از آن تاریکی نجات دهم. آزادنویسی امروز در وبینار هم کمککننده بود تا افکار مثبت را جایگزین افکار منفیام کنم. آدم وقتی با دقت نگاه کند، میفهمد به قول بانو هایده، زندگی هنوز خوشگلیهایش را دارد.
امروز بیش از همهی روزها آزادنویسی کردم. تا فصل ۱۰ جلد سوم مادران و دختران را هم خواندم. بعد شروع کردم در مورد چیزهایی که از داستان دریافتم، نوشتم. در مورد مهشید امیرشاهی خواندم. زندگی شخصیاش را کاویدم و غرق شدم در دنیای مادران و دخترانش.
راستی سعی کردم به حرفهایت عمل کنم. از کارها و مسئولیتهای خانه کم کردم. کارهای واجب را انجام دادم و کارهای ناواجب را برای روزهای تعطیل گذاشتم. تصمیم گرفتم با برنامه کارهایم را پیش ببرم و امیدوارم که در این امر، موفق باشم.
امروز مجبور شدم وبینار را نصفه رها کنم. بعد از آزادنویسی به کلاسم رفتم. آنجا هم در مورد تکنیک ساندویچ صحبت کردیم. یاد گرفتم چطور انتقادم را بین تعاریف بپیچم و به خورد عزیزانم بدهم.
بعد هم آمدم و نشستم به بازخوانی کتاب حرکت در مه. تصمیم دارم داستاننویسی را جدیتر بگیرم. احساس میکنم خیلی وقت است از آن فاصله گرفتم.
گزارش نیکم را که بنویسم، میروم برای شام و دیدن یک فیلم سینمایی با خانواده و بعد از آن شاید پادکستی گوش بدهم که مدتها شنیدنش را پشتگوش میانداختم. در نامههای بعدی از آن برایت مینویسم. مراقب خودت باش و همینطور پرتلاش و خوب بمان.
دوستدار تو آرزو
قبل از رفتن به سرکار صفحات صبحگاهی را همچنان مینویسم.
بعد از بررسی مجوزها، با همکارم برای نظارت بر نمونهبرداری پسماند میروم.
سه ایستگاه اتوبوس زودتر پیاده میشوم و پیاده میروم. سر راه میخاستم از گلفروش کنار پارک، دسته گلی پائیزی بخرم که از شانس بدش، گرفتار مأموران شهرداری شده بود.
فایلهای روانشناسی را گوش میدهم.
وبینار را شرکت میکنم. از کلمات حال خوبکن (ترنم، ترانه، سپیده، رنگینکمان، سپهر، کیهان، کهکشان، کشتی، سروش، قاصدک، درخت، چمن، شبنم، مژده و …) و کمتر شنیدهها میگویم و میشنوم. نوشتن بعد از این کلمات، خودبهخود راه مییابد به شعر. دو عبارت «رفتار با غذا» و «میانوعدهی تحرکی»، در اینستاگرام برایم جذاب بودند.
برای عرض تسلیت به خانه دوستی میروم.
چنان ترافیک است که برای جلوگیری از اتلاف وقت، نگاهی میاندازم به جزوهی خودواژه، فرهنگ واژهسازی و دستور زبان فارسی.
جذابیتی دارد این واژهها و عبارات در هفت ناخدای مندنیپور: اتلال، کلمهالکمه، زانوبهزانو، شکمنای، حفرههای بینام، شیرازهی خیابان و … و بالاخره میرسم.
سال واژهام پایندگی.
از کف صبح تا سقف شب، کلاس و کلاس و کلاس. سرمایهام خواندن و نوشتن است. بنابراین امروز فقیرترین روزم محسوب میشود.
برای حسن ختام گزارشم برایتان از سهراب میخوانم.
هنگامی
تاریکی، پیچکوار، به چپرها پیچید، به حناها، افراها
و هنوز، ما در کشت، در کف داس.
ما ماندیم، تا رشته شب، از گرد چپرها واشد، فردا شد.
روز آمد و رفت.
تاریکی، پیچکوار، به چپرها پیچید، به حناها، افراها.
و هنوز، یک خوشهی کشت، در خور چیدن نه، یاد رسیدن نه
و هزاران روز، و هزاران بار
تاریکی، پیچکوار، به چپرها پیچید، به حناها، افراها.
پایان شبی، ما در خواب، یک خوشه رسید، مرغی چید. آواز پرش بیداری ما: ساقهی لرزان پیام.
سهراب سپهری_ هشت کتاب
گزارش نیک سهشنبه ۵ آبان
صبح رفتم دنبال کارام و تو مدتی که منتظر بودم، راه افتادم تو کوچه پسکوچههای قدیمی محلهمون، کوچههایی که بعد ده سال زندگی تو این محله تا حالا ازشون عبور نکرده بودم. خونههای قدیمی زیادی اون حوالی بود و هر کدومش زیبایی خاص خودش رو داشت. روبهروی هر دری میرسیدم میایستادم به تماشای اون خونه و درختای قشنگ تو حیاطش و هی قربون قد و بالاش میرفتم. چه زندگیهایی که روزگارانی در این خونهها جریان داشته. آرزو میکردم کاش یکی از این خونه قدیمیا مال من بود. هیچوقت نمیذاشتم خرابش کنن و جاش آپارتمان بسازن. شایدم الان دارم اینطور میگم و اون موقع این نظر رو نداشتم، در هر حال الان نظرم اینه.
تو همین قدم زدنا، رسیدم به یه کوچهی آشنا، و دم در یه خونهی آشنا وایسادم. یه روزی اینجا خونهی بهاره دوستم بود. چه دورهمیها تو این خونه داشتیم، یه روزایی این خونه شاهد دوستیها و خندهها و شادیهای ما بود.
ولی الان بهاره فرسنگها دورتر از این کشور، برای خودش زندگی جدیدی ساخته و دوستیهامون به چهار تا لایک و کامنت تو اینستا محدود شده. از اون جمع پنج نفره، راشین و لیلا هم رفتن یه گوشهی دیگه دنیا و من و سمیرا موندیم. گوشی رو در آوردم و به سمیرا زنگ زدم و براش از جایی که هستم و حس و حال اون لحظهام گفتم. کلی با هم حرف زدیم و خاطره بازی کردیم.
دیگه ساعت ۹ شد و من باید میرفتم به کارم میرسیدم، خداحافظی کردم و رفتم دنبال کارام. بعدازظهر برگشتم خونه و ناهارمو خوردم و نشستم پای وبینار محبوبم.
این ساعت و این وبینارهای روزانه رو خیلی دوست دارم. شگفت آوره که بعد از گذشت این همه مدت از وبینارها، مطالب هر روز تازهست. این نوآوریها توانایی بزرگی میخواد.
چند روز پیش تو آزادنویسیهای وبینار، استاد گفتن در مورد «صبر» بنویسید. تجربهی خودم و تعدادی از بچهها این بود که ما تحمل میکنیم چون چارهای نداریم و این با صبر کردن فرق میکنه. فردای اون وبینار استاد پارهای از کتابی در اینباره برامون خوندن و چه مطلب مفیدی بود. برای تکرار آموزی فردام حتمن دوباره فایل اون جلسه رو گوش میکنم.
خلاصه کنم، الان دارم گزارش نیکم رو مینویسم تا دیگه امروز رو تموم کنم و برم بخوابم، صبح فردا منتظرمه.
سالهاست منتظرم، منتظریکحرف یکجمله یک حقیقیت. چیزی که هم میدانم هم نمیدانم. گفتی، ولی دوپهلو گفتی. منتظرم دوباره بگویی تا مطمئن شوم. مطمئنم چیزی این وسط هست ولی نمیدانم چقدر ارزش و اهمیت دارد. انقدر ارزشمندهستم تا دوباره بگویی یا نه.شاید ارزشمندم، ولی حس میکنی گفتنش هیچ اهمیتی ندارد.چون میدانی اگر بگویی چیزی عوض نمیشود. شاید فکر میکنی جز شکستن غرورت چیزی قرار نیست عوض شود. شاید گفتی و من نفهمیدم. شاید لازم داری در زمان مناسب بگویی. شاید از جواب من میترسی. ترس(نه) شنیدن. ترس گفتن و خورد شدن، ترس به پایان رسیدن، شاید فکر میکنی هر چه بیشتر وقت تلف کنی، بیشتر وقت میخری و امیدوار باشی که بعدا همه چیز به میل تو پیش برود.شاید میخواهی این حس را در وجودت زنده نگهداری.شاید نمیخواهی احساست را به همین راحتی بُکشی و در اعماق وجودت دفن کنی. ولی خب گول میزنی. هم خودت را هم من را. بگو یکبار برای همیشه راحتمان کن. جواب همیشه نه بوده و هست. قرار نیست چیزی تغییر کند فقط باید گفته شود تا آسوده شویم. نمیخواهم بیشتر از این کِش پیدا کند. فقط میخواهم تمام شود. بگویی و من مطمئن شوم خیالاتی نشدهام و احساسم به من دروغ نگفته. میخواهم بشنوم از زبان تو، روبرویم بنشینی و در چشمانم خیره شوی و به زبان بیاوری، هر چقدر سخت باید گفته شود. باید بگویی و جوابم را بشنوی تا یکبار برای همیشه آسوده شویم. یکبار برای همیشه خلاص شوم از این همه اما و اگر و فکر و خیال.
گزارشنیک سردستی
قلمپروار: در خلوت خودش آنقدر نبشته که حالا قلمش شکوفه زده.
آدمخاکی: اهل چسی آمدن نیست. از دماغ فیلم نیفتاده. عصا هم قورت نداده.
کتابزار: کتابخانه
پیدیافکده: کتابخانهی آنلاین(باشگاه ادبیات مثلن).
آدمچه: نصفهآدم، بچه
واژهدستی، واژهسردست: واژههای دم دستی(اولین و سادهترین چیزهایی که حین حرف زدن و نوشتن به ذهنت میآید).
شعرافشانی: شعرخانی
خرینه: خر نرینه
بارِشروزی: گرگروزی(بارِش=باران)
کِرمروزی: کسی که طرف دریا میرود دریا خشک میشود.
واژهپراکن: نویسندهای که نافش را با سرهگرایی بریدهاند.
#بازی
https://t.me/Mohammadfaty2
پنج هشت سال پنج
ساعت هفت و هجدهِ صبح. باید بروم به آن ادارهٔ نامحترم. عجلهای نیست. گاز را روشن میکنم. دو تخممرغ آبپز. حالم به هم میخورد. قهوه و شکلات هنوز تهِ دهانم ماسیدهاند. آب میخورم. بیفایده. یک تخممرغ شکسته. اتاق بوی گوگرد گرفته. نمیخورم.
مینویسم. اول صفحات صبحگاهی، همان دفترچهٔ فحشکشی با جلد نارنجی. جلد همهٔ دفترهای من نارنجی است. بعد «گزارش نیک».
زیستن را فراموش نکردهام. اما درجا میزنم. کولهبارم غرقم میکند. این را میدانم و کاری نمیکنم. و میدانم اگر کمی از بار را زمین نگذارم، هر روز ذرهای از عزت نفسم خاک میشود. شاید برای همین مینویسم. مینویسم تا در قضاوتم اشتباه نکنم. فراموش نکنم چرا خالی شدهام، چرا باقیماندهٔ جوانی را در خانه گذراندهام، دور از هیجانهایی که دوستشان داشتم. فراموش نکنم چرا آرزوهایم از کاغذ بالاتر نمیروند. چقدر باید کار کنم تا دوباره تجهیزات پرواز بخرم؟
دیگر نمیتوانم. از آن تجربه چند عکس میماند. همین.
پنجم ماه. اقساط پرداخت میشود. کار میکنم تا قسط بدهم. کار میکنم و هر روز بدهکارتر از پیشم. کار میکنم تا از خودم عقب بیفتم. کار میکنم تا بچرخم دور شغل. طاعون به سرزندگیام زده و بیسر ادامهاش میدهم.
الان پشت میزم. امروز برای چه کار کنم؟ به چه بهانهای خودم را راضی کنم تا با اعدام لحظهها همکاری کنم؟ هیچ بهانهای نیست. اما میمانم.
فکرم کار نمیکند. سلولها جواب نمیدهند. موجودی حسابم، همراه بقیهٔ ترسها، در یک قاب ظاهر میشوند و روی دیوارِ فکرم میچسبند. میخندند، قهقهه میزنند و میمانند. کاری از من برنمیآید. امروز با همیم. هرجا عکسی بگیرم، در تابلوی چشمانم پیداست. پنهان نمیشوند.
بعدازظهر، ساعت دو، تمرینجا. خوابآلودم و منگ. همزمان با پر کردن برگههای استعلام، در سررسیدم نکتهای را یادداشت میکنم و به این فکر میکنم که برای چه مینویسم. تا پنج سرکارم.
وسط اسنپسواری وبینار را میشنوم. از حیاتواژه میگویند، از واژههایی که حال را جابهجا میکنند و با آنها روزنویسی میکنیم. من به قدرت واژه فکر میکنم. یک واژهٔ ساده چطور حال آدم را عوض میکند؟ نمیدانم. عوض میکند.
میگویم نارنجی و هیجان در را باز میکند. میگویم مادر و در کودکی تاب میخورم. میگویم باد و خنک میشوم و صدای باد توی گوشم میماند. میگویم پرواز و مرزها را میشکنم.
این زندگی ارزش جنگیدن دارد؟ جوابش را ندارم ولی همچنان بیدار میشوم.
بخشی از حیاتواژههای من:
موتور، پتو، پر، پرواز، باد، باران، شعر، بغل، لاک، نوازش، حلزون، آرامش، سکوت، موسیقی، تنهایی، مرگ، بازی، پریدن، راندن، نی، حافظ، پیتزا، آب، برف، سایه. پاراگلایدر.
خانه که میرسم، پفک میخورم زیاد. به طعمش نیاز دارم. مسواک میزنم. روی تخت میافتم. ساعت هفت و نیمِ عصر، بیآنکه امروز چیزی خوانده باشم میخوابم. این هم سهم شور امروز.
۵/۸/۵
بابت نبودم کمی متاسفم، اما در کل متاسف نیستم. افسردگی کم بود، ویروس هم اضاف شد. در حال حاضر یه افسردهی بسیار پلشت و نکبتیام.
بگذریم، هفته تا اینجا:
شنبه و یکشنبه
دانشگاع میگرن دانشگاع میگرن
دوشنبه
رفتم کارآموزی. روی آزمایش سیمن و یورین کار کردم. به اسمشان نمیخورد، اما در واقع دو تا لجناند، به معنای شاش و منی. خلاصه که شاش و منی ملت را تفسیر کردم. اولش حالم بهم میخورد، اما کمکم عادت کردم.
سهشنبه
دکتر ویروس سِرُم دکتر ویروس سِرُم
امروز گزارشم این است که روز تولدم است. مبارک باد. صبح که بیدار شدم چشمهایم را باز کردم و بلافاصله میخواستم اوهه کنم اما به خودم نهیب زدم ساکت اول نگاه کن ببین کجایی. بسوی قبله دویدم و به صلاه ایستادم و دعا کردم و شکر بجا آوردم. برای تولدم نمیخواستم سروصدا کنم تا همه را بیدار کنم. و روی کاغذ در آن صبح نقرهای همهی صداها و آرزوهایم را ریختم و سبک شدم. پیاده روی رکن اصلی زنده بودنم است. کتاب دید و بازدید جلال را خواندم. چه مردمانی در آن دوره میزیستهاند تنگ نظر و تنگ گوش و تنگ مغز و دهان گشاد بودهاند. صبح زود برای دومین روز با خانم یاوری روی امواج ارتباط گرفتم واقعا باورم نمیشد این همه انرژی اول صبح گرفته باشم. باز هم گرانی مثل تاولی در کف پای مردمان است که فلج میکند. با افراد زیادی امروز هم صحبت شدم و از آنها یاد گرفتم امروز آفتابی بود. و هوا در حال اعتدال بود. شعر خواندم آن هم از حافظ. چند روزیست با قرص و وام دست و پنجه نرم میکنم. وبینار نویسندهساز را شرکت کردم. واژههایی در ذهنم شکل گرفت و نوشتم و اخبارها خوب نیستند. و چه گره کوری در کار مردم است. به کانال مهرابی بیایید و نظرات خود را برایم بگویید و حتی گزارش نیک را نطر بدهید آدرس 👇💫
https://t.me/notetoday1
دیر رفتم دانشگاه و زود آمدم. کارم راه افتاد ولی.
از دیروز زودتر رسیدم خانه، ولی نمیدانم چرا کمتر رسیدم کار کنم. وقتی هم هدر ندادم. واقعاً برای خودم هم سوال است از عصر.
دیدم فکر کردن به از دست دادن زمان خودش زمان از دست میدهد. نشستم پای کار.
چند ساعتی کار کردم و باز هم کار میکنم.
بسته به جواب استادم به پیامم معلوم میشود فردا باید چه کنم. بروم دانشگاه یا بروم آن یکی دانشگاه کارشناسیام.
تا شب ادامه میدهم برنامهی روز را.
تکرار قدرتمندم میکند.
https://t.me/f_mahmudpur