«عشق و جنایت تنها چیزهایی هستند که ارزش دارند از آنها نوشته شود.»
-آسکل سندموس
در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کردهاید.
برای آشنایی با شیوهی نگارش گزارش نیک و مطالعهی نمونههای متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.
چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک
میتوانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسندهساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداختهاید:
حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.
بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.
یکی از آموختههای قبلیمان را از نو مرور کنیم.
دستِکم یک کلمهی تازه به دایرهی واژگانِ فعالمان بیفزایم.
ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه همرسان کنیم.
چند نکتهی دیگر:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابهلای کارهایمان چند سطری دربارهی هر تجربه قلمی کنیم. اینطوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمیشود. تنها کافیست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمعبندی و ویرایش خردهیادداشتهای روز گزارشمان را بفرستیم.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علیپور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی | علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنالنویسی)

113 پاسخ
۱۷ مهرماه ۱۴۰۵
سال واژه: پیوستگی🐜
صبح جمعه بود دلم هوای خانه پدری
به سراغ دیوان شعر منوچهری دامغانی که از پدرم به یادگار دارم رفتم. با دیدن علامت نشانه که پدرم لای کتاب گذاشته بود اشکم را درآورد
شعری که در دبیرستان از منوچهری خوانده بودم. له خاطرم امد.
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
دنبال شعر را میگردم اما پیدایش نمیکنم. در عوض این شعر را به چنگ میآورم:
شاخه انگور کهن دخترکان زاد بسی
که نه ازدرد بنالید و نه برزدنفسی
همه را زاد به یک دفعه نه پیشی نه پسی
نه روا قابلهای بود و نه فریاد رسی
بعد به سراغ تعریفی میروم که شفیعی کدکنی از منوچهری در کتاب صور خیال کرده بود:
«صور خیال در شعر منوچهری با نمونههای وسیعی از تشخیص روبرو مشویم و او ار رهگذر بسیاری از وصفهای خود را سرشار از زندگی و حرکت کرده و اغلب تشخیص او در شکل تفضیلی و با نوعی بیان روایی همراه است و بدینگونه طبیعت بی جان را از حیات ادمی برخوردار میکند.»
امروز دلم رنگ و قلممو میخواهد. طرحی ذهنی را با رنگ اکریلیک روی مقوا مینشانم.
کارگاه رنج ما، گنج ما با الهه علیزاده را شرکت میکنم. از رنجها گفتیم باهمدیگر. به این فکر میکنم که تا چه حد به رنجهای خودم اگاه هستم؟
سپس الهه جان آشی برایمان پختن با یک وجب روغن رویش که تا هفته اینده مشغول خوردن باشیم
سراغ نوشتن گزارش نیک میروم؛ آنقدر دیر که روز عوض شده و فردا از راه رسیده است.
#گزارش_نیک
زری قوام
دندان شیری اما نیک
لنای کوچکم آمد با هم وقت گذراندیم شیرش را نوش جان کرد و قدری با هم گفتمان سازنده از نوعی که او دوست دارد و منهم داشتیم برایش از هر دری حرف میزنم و او با دقت هرچه تمامتر گوش میدهد و هرجا بوی خوش محبت را میشنود با زبان شیرین خودش ابراز احساسات میکند و یا غر میزند. از میانه روز سردماغیاش فروکش کرد و بدنش داغ شد و لثههایش را با مشت خود نشانه میگرفت این دندان هم عجب چیزی است هرکدامش که در میآید انگار از دل سنگ جدا میشود همانقدر دردناک . بعدتر هم که هفت هشت سال بعد میخواهد بیفتد و اصل مال جانشینش شود باز تو گو درد دندان شکن و بالاخره به بزرگسالی که رسیدی هر روز یک قصه پر غصه.
غروب که بچه ها رفتند جای خالی سلوچ خواندم اینبار دلم بر مظلومیت عباس به هلاکی گرایید. آخر این بچه چه میخواست که هرگز نبود. تکیهگاهی بی منت، لقمه نانی بی خفت، دوستانی یک دل و حالا توی این بر بیابان گرفتار لوک سیاه و کینهی شتریاش در جدالی نابرابر هر آنچه را هم که نداشت باخت و یا به قول سردار بای داد. برای اینکه داغ ولنگاری بر پیشانیاش نخورد جان شیرین خودش را قمار کرد تا ارونه پیر ، شتر مورد علاقه سردار را از دست لوک سیاه برهاند و خود حالا در ته چاهی عمیق که لوک بر درآن بسته نشسته تا از مرگ شکار خود اطمینان یابد منتظر هلاکت خود از درد بر خود میپیچد.
درنگی بر دو رمان « از شیطان آموخت و سوزاند» و «بازگشت» را بالاخره تمام کردم. و قسمت اول آن را هوا کردم در کانال .
مروری داشتم بر کانال های دوستان همنویس و چه گرد غربتی بر کانالها نشسته همه مینویسیم اما دلتنگی غریبی موج میزند و حرفی برای گفتن نیست جز سکوت و امید که بالاخره دودِ شوق برخیزد.
امروز هم نرسیدم ضبط شدهی اولین جلسه کارگاه شعر را بشنوم. اما به خودم قول فردا میدهم و به شما هم باشد که روسفید شوم.
آدرس کانال تلگرامم:
https://t.me/Mitra_Nevis39
میترا رستگاران
این روزها یک بطری آب کنار دستم میگذارم و ساعتهای طولانی محو صفحهی مانیتور میشوم. نوتیف است که میآید و میرود. از همهی صحنههای امروز یک شات آن در ذهنم به یادگار خواهد ماند؛ لبخند دخترم در زادروزش.
گزارش نیک .
شانزدهم / مهر / چهارصدوپنج .
امروز صبحانه را در دفتر کار خوردم . گزارش نیک چند نفر از همراهان مدرسه را ابتدا خاندم که ذهنم کمی گرم شود برای نوشتن گزارش امروز سپس به نصیحت جناب کلانتری عمل کردم و با چند تا از دوستانم در ایران و خارج از ایران صحبت کردم احساس کردم حالم خیلی بهتر شد یاد یاران مرا بسیار خوش آمد .
باز به یاد صحبت های آقای کلانتری آفتادم که گفت : من از ( 90) میلیون ایرانی و یا بیش از افراد پارسی زبان در کشور های همسایه و یا در اکناف و اطراف دنیا آنان که فارسی گویش و نوشتاراشان است (100 الی 150 ) نفر که البته بیش از شصت هفتاد هزار نفر دنبال کنندگان مدرسه نویسندگی هستند را بتوانم درست نوشتن را اموزش بدهم برایم ایده عال است .
به یاد شعر سعدی که ( همنشین تو از تو به باید , تا تو را عقل و دین بیفزاید) سپس به این اندیشه رسیدم که از بهتر و نیکوتر چه میتواند باشد که دوستانم از جمعی هستند هر روز از آنها چیزی میآموزم درست فکر کردن را درست رفتار کردن را در نهایت درست زندگی کردن را .
جالب اینجاست که جمع این دوستان بدون اینکه یکدیگر را خوب بشناسند و از گذشته و حال زندگی یکدیگر مطلع باشند با همدلی با هم از دغدغه ها , ترس ها آرزو و امیالشان بدون هیچ پروایی سخن میگویند . از همه نیکو تر نقطه اشتراک همگی شان کتاب و نوشتن است .
در واقع اگر بخواهم تشبیهی بیاورم همگی بسان یک تسبیح هستیم که نخ تسبیح مان کتاب و شیخ تسبیح( به درشترین دانه تسبیح که در سر آن جا دارد میگویند ) و دانه های آن بچه های مدرسه نویسندگی هستند .
این جمع بدون اینکه حتی یکدگر را دیده باشند از هم می آموزند که چطور درست فکر کنند درست رفتار کنند نقاط ضعف خود را بشناسند حتی ضعف های خود را بدون هیچ پروایی با دیگران به اشترک میگذارند . حتی گاهی مسائلی را شاید در هیچ کجا جرعت مطرح کردن آنرا نداشته باشند در این جمع به راحتی نشر میدهند و به زبان می آورند بدون هیچ ترس از سوء استفاده اغیار چه چیزی از این میتواند لذت بخش تر باشد جایی برای عنوان درد دلها که حتی این جمع شجاعت عنوان ئکردن آن را به یکدیگر میدهند .
پس این جمعی است که میشود بدان دل بست راز ها و درد دلها گفت و گوشی و چشمی برای شنیدن یافت بدون تمسخر یا ترس و نگرانی از دیگران درست است که میگویند که هم دلی از هم زبانی بهتره ولی این جمع هم دل هم زبان و هم قلم هستند و مرکز سقلشان نوشتن و کتاب است و چه از این نیکو تر .
به امید هر روزی که آگاهی مان هر روزه افزونتر دانایی مان هرچه بیشتر شود , چون واقعا در این روزگار کج مدار احتیاج فراوانی به درست فکر کردن و درست رفتار کردن با یکدیگر داریم .
📝گزارش _نیک۱۴۸:
مشاوره درسی اضافه که در برنامه کلاسی یازدهم انسانی گذاشته بودند کلاسی که حتی دو درصد هم دغدغه درس ندارند و از ادب و احترام به بزرگتر کوچکترین بهره نبرده بودند به دهم انسانی دفاعی درس دوم را دادم و چند ورقه روش مطالعه کپی کردم تا به دانش آموزان یازدهم انسانی بدهم اما دریغ از توجهه و اشتیاقشان….نومیدانه از کلاسشان رفتمبا کلاس نهم هم پانزده دقیقه برنامه مشاوره داشتیم بچه های خوبی بودند موقع برگشت با یکی از همکاران برگشتم داداشم کلاس کانون زبان ایران آنلاین داشت اما هر چه کردیم سایت ارور میداد و درست نشد .و کلاس را از دست دادیم قسمت اول سریال ژاپنی عشق شیرینتوتفرنگیرا تماشا کردم و ادیتی خم منتسر نمودم شب زودتر همیشه خوابم برد…
چنل تلگرام Maryamwriter_2@
چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
ساعت ۱:۲۲ است. امشب آنقدر خستهام و فکرم مشغول است که دستم به نوشتن نمیرود. ولی عهدیست که با خودم بستهام و باید بنویسم.
معدهام بیقراری میکند. دلشوره به جانم افتاده و مدام خمیازه میکشم.
صبح زود، همینکه خواستم در خواب به بدنم کشوقوس بدهم، ساق پایم رگبهرگ شد. دردی شدید حس کردم؛ آنقدر شدید که نمیتوانستم تحملش کنم. لنگلنگان خودم را به اتاق مامان رساندم و بیدارش کردم.
یک لحظه ترسید و فکر کرد درد زایمان دارم. گفتم: «نمیتوانم از درد راه بروم.»
سریع به پایم پماد ویکس زد و ماساژش داد. کمی بهتر شدم، ولی همچنان نمیتوانستم پایم را صاف نگه دارم. گفت حتماً بهخاطر خستگی و ورزش دیروزم است.
به هر زحمتی که بود دوباره خوابیدم.
نزدیک ساعت ۱۰ بیدار شدم. باید صبحانه میخوردم و برای معاینه به مطب دکتر میرفتم.
وارد مطب که شدم، دیدم پر از مراجعهکننده است. با برآوردی که داشتم، حدود سه ساعت طول میکشید تا نوبتم شود. واقعاً در این هفتههای آخر بارداری حسوحال منتظر ماندن نداشتم. بدنم زود خسته میشد.
به طرف منشی رفتم و گفتم: «من توی ماه آخر بارداریم هستم؛ ۳۶ هفتهام و نمیتونم زیاد بشینم، اذیت میشم. امکانش هست زودتر نوبتم بشه؟»
منشی گفت: «چشم»، و کنار اسمم علامتی زد.
خیالم راحت شد.
واقعاً باید میان مریضهای معمولی و زنان باردار در نوبتدهی فرقی باشد. و گاهی لازم است که حقت را طلب کنی.
مدتی گذشت تا اینکه منشی صدایم کرد و به اتاق دکتر رفتم. وزن و فشارم را گرفتند و مثل همیشه صدای ضربان قلب لیلیا را پخش کردند.
خداروشکر، همهچیز خوب و نرمال بود.
بعد به اتاق معاینه رفتم. کمی استرس و درد داشتم تا دکتر معاینهام کرد.
اما با شنیدن صدای مراجعهکننده بعدی از اتاق دکتر، ترسم را فراموش کردم.
زنی ۴۶ ساله بود که شش بار آیویاف کرده بود تا باردار شود. در آخرین تلاش، آیویاف با موفقیت انجام شده و باردار شده بود. اما امروز که نزد دکتر آمده بود، فهمیده بودند جنین، با وجود داشتن ضربان قلب، در لوله فالوپ قرار گرفته و باید بارداری پایان داده میشد.
زن خسته و ناامید بود.
گفت دیگر نه از نظر مالی شرایطش را دارد، نه از نظر سنی و نه از نظر روحی و روانی.
تمام امیدش یکباره ناامید شده بود.
جنین را نمیتوانستند نگه دارند، چون ممکن بود با رشد کردن، باعث پارگی لوله و خونریزی داخلی شود.
دکتر هم حالش گرفته شد.
و من، پشت اتاق معاینه، درحالیکه داشتم آماده میشدم بیرون بیایم، از اینکه دکتر گفته بود شرایطت برای زایمان طبیعی خوب است و جنین دارد وارد لگن میشود، خجالت میکشیدم؛ انگار که شرایط بد او تقصیر من باشد.
وقتی با شکمی برآمده از اتاق بیرون آمدم و زن روی صندلی نگاهم کرد، دلم برایش سوخت.
کاش سرنوشت برایش طور دیگری رقم خورده بود.
همان لحظه، از ته قلبم آرزو کردم هرکس حسرت بچهای در زندگی دارد، خدا به او ببخشد.
بعد از رفتن زن، دکتر برایم از علائم هشدار زایمان گفت و نامه بستری را برایم نوشت. گفت حالا وارد ماه آخر شدهام و از این به بعد، هر دو هفته برای معاینه باید به مطب بروم.
گفت اگر از امروز دردی سراغم آمد، حرکات دخترم را حس نکردم یا کیسه آبم پاره شد، سریع به زایشگاه مراجعه کنم.
همچنین توصیه کرد کلاسهای بارداریام را ادامه بدهم و پیادهروی را شروع کنم؛ آن هم فراوان. روزی دو تا سه ساعت، تا بچه آماده آمدن شود.
مطب را ترک کردم و به خانه برگشتم.
هنوز پشت پایم درد میکرد.
مامان و مادرشوهرم یک هفته بود که از خانه بیرون نرفته بودند. بهشان قول داده بودم بعدازظهر به پارک یا جایی برویم.
با اینکه خیلی خسته بودم و بهخاطر معاینه، بدنم مدام منقبض میشد و گاهی درد میگرفت، دلم نمیخواست ناامیدشان کنم.
کمی دراز کشیدم و مامان دوباره برایم پماد پادرد زد. اینبار خیلی قوی بود و پایم حسابی داغ شد.
اما نتوانستم بخوابم.
اول شب، همینکه نمازشان را خواندند، ماشین گرفتیم و به پارک ملل رفتیم.
خیلی بیحوصله بودم، ولی نیم ساعتی پیادهروی کردم. آنقدر که دیگر حس کردم واقعاً درد و فشارهایی در کمرم دارم و نمیتوانم ادامه دهم.
رحمم مدام منقبض میشد و یک لحظه با خودم فکر کردم کارم احمقانه بوده.
در شرایطی که همسرم ساری نیست و هنوز وارد ۳۷ هفته نشدهام، نباید به خودم اینقدر سخت بگیرم.
کمی کنار هم نشستیم و رفتوآمد آدمها را تماشا کردیم. سپس ماشین گرفتیم و برگشتیم.
سریع یک دوش آبگرم گرفتم تا بدنم آرام بگیرد.
بعد شام خوردیم و دراز کشیدم که زنگ خانه به صدا درآمد.
شاگرد مغازه همسرم بستههای پستی را آورده بود.
با اینکه خیلی خسته بودم، وجودم پر از ذوق شد.
یک بسته کوچک که شامل لاکهای خوشرنگی بود که از سایت سفارش داده بودم و یک بسته بزرگ که هدیه بود؛ از دوستی مهربان که مدتها بود منتظرش بودم و باز کردنش برایم هیجان داشت.
با پایی که هنوز درد میکرد و لنگ میزد، به اتاق رفتم و از آنباکس کردنش فیلم گرفتم.
بسته شامل یک تشک بازی کودک، یک واترمت، یک کولهپشتی کفشدوزکی، یک دست لباس خرگوشی خانگی و دو دست لباس توتفرنگی و توپتوپیِ کالباسیرنگ و زیبا بود.
از ذوق، چشمهایم پر از اشک شد.
باورم نمیشد دوستی که کیلومترها با هم فاصله داریم، حتی یک بار همدیگر را ندیدهایم و حتی چیز زیادی از یکدیگر نمیدانیم، آنقدر سخاوت به خرج داده باشد و از ته دل برای دخترکم اینهمه هدیه زیبا خریده باشد.
مامان و مادرشوهرم هم با دیدن هدیهها کلی ذوق کردند و مثل من سورپرایز شده بودند.
آنقدر هورمونهای شادی در وجودم ترشح شد که لیلیا هم مدام تکان میخورد و دستوپا میزد.
انگار که میدانست کسی از راه دور برایش کلی عشق و محبت فرستاده است.
شاید شیرینترین اتفاق امروز، همین بسته پستی بود؛ بستهای که تمام خستگیهایم را با خودش برد.
گاهی با خودم فکر میکنم زندگی چقدر میتواند غیرقابلپیشبینی باشد.
و آدمها چقدر با هم متفاوتاند.
عدهای هستند که در هر شرایطی قصد غمگین کردنت را دارند و همان اندک انرژیات را هم میگیرند.
و عدهای مثل کیانا؛ دوست مجازی مهربان من.
کسی که روزی اتفاقی در کلاس نویسندگی با او آشنا میشویم. هردو مینویسیم و او هر روز گزارش نیکهایم را میخواند.
و به لیلیا، دختر کوچولویی که هنوز به دنیا نیامده، دل میبندد.
با عشق و ذوق فراوان برایش کادو میفرستد و وجودت را پر از مهر و محبت میکند.
کاش آدمهایی مثل او تکثیر میشدند؛ تا انسانها دوباره به یاد بیاورند که زندگی ارزش زیستن دارد.
⸻
همستر زیادهگو میگوید:
دیشب دوست داشتی به کیانا پیام بدهی. از او تشکر کنی و هدیههای لیلیا را استوری کنی. اما آنقدر خسته بودی که بیاختیار چشمهایت به خواب رفت.
امروز ولی فرصت کافی داری و میتوانی با ذوق بیشتری این کارها را انجام بدهی.
حالا داری به این فکر میکنی که عشقی که این دختر برای شما فرستاد، باریکهای نور بود که خیلی به آن احتیاج داشتی.
امیدوارم یک روز از نزدیک این دوست زیبا و مهربانت را ملاقات کنی و دوستیتان پایدار بماند.
⸻
🌿 نمرهی امروز
🎨 آفرینش و هنر: ۵
🥗 تغذیه و آب: ۶
✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۵
📖 خواندن و شنیدن: ۳
🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۱۰
🧸 آمادگی برای لیلیا: ۱۰
❤️ روابط و محبت: ۱۰
💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
😴 استراحت و خواب: ۵
امتیاز امروز: ۷۴ از ۱۰۰
https://t.me/zahraghasemi_channel
اینجا تنها جاییست که مرا به اعتراف وا میدارد
نقابهایم رو کنار میگذارم و با بیمیلی مینویسم
دوروز است بوفکور را در طاقچه خریداری کرده« تنها مرگ است که دروغ نمیگوید، مرگ ما را از فریبهای زندگی نجات میدهد»
زیبایی کتاب در دلم تهنشین شده است.
هرشب وسط فیلم تاجوتخت خوابممیبرد.
دو شب است درگیر یک قسمت هستم.
فصل ۴ هستم وراغب به ادامه دادن دیالوگهای ماندگاری دارد. «زمستان در راه است»
پیادهروی تو را از آغوش تنهایی و کافی نبودن میگیرد نوازشت میکند و دانههای غم را از گونههایت برمیدارد و باامید بوسه میزند روی افکارت.
الان بادسشوار روی کَله من است و مینویسم.
برای شفای قلبم آمدهام آرایشگاه
همهچیز برایم تازه و گاهی ترسناک است.
خانواده، شغل و روابط از هیچکدام سر درنمیاورم.
در تنهایی فکر میکنم به روزگار مادرترِزا مبتلاام، نامههای لو رفتهاش به کشیش مرا یاد خودم میاندازد گاهی.
انگار در محلهای متروکه که آفت به جان آدمهایش زده زندگیمیکنم.
نمیدانم این پایانهایی که تجربه میکنم
شروع چه چیزی است.
ولی این روزها هم میگذرد مثل تمام روزهایی کهگذشت.
ما آیندگانیم، بهم انگیزه ادامه میدهد برای پایاندادن به زنجیرهای ناامیدی🤍🕊️
📍 زمان دوندهی خوبیست، هرچه میدوم به او نمیرسم. نکند که اصلا حرکت نمیکنم؟
سال واژه: خوددوستی 🌷
—روزشمار میزبانی
مهمانان برای تفریح به جنگل و سپس دریا رفتهاند و من فرصت پیدا کردم تا دستی به سر و روی خانه بکشم و استراحتی داشته باشم.
روزشمار میزبانی میگوید شش روز مهمان داشتم.
واقعیت این است که خستهام.
اما منکر نمیشوم که اوقات خوشی را کنار مهمانانم داشتهام و خاطرههای خوبی برایم ساخته شد. به خودم افتخار میکنم که دست از نوشتن گزارش نیک برنداشتم و از زمانی که شروع به نوشتن کردهام، یک روز را هم جا نینداختهام. این اتفاق به من اعتمادبهنفس کوچکی میدهد از متعهد بودن به یک عمل.
—خواندمتان
روزم از ساعت شش صبح شروع شد. دیشب گزارشم را نوشته بودم، اما به دلیل خوابآلودگی زیاد نتوانستم آن را در کانالها و سایت استاد ارسال کنم و به صبح زود موکول شد.
بعد از آن گزارش دوستانم را خواندم و بازخوردکی برایشان نوشتم.
از گزارش زهرا قاسمزادهگان و مریم کاشانکی برایشان گفتم. زهرای عزیز به روزهای آخر زایمانش نزدیک میشود. دعا میکنم راحت زایمان کند. از جزئیات روزش مینویسد و از ارتباط قشنگش با فرزند ندیدهاش، لیلیا.
به دنبال گزارش دوستم لیلا میگردم، اما چیزی ننوشته.
برای مینای عزیزم بازخوردکی در کانالش میگذارم. گزارشش مثل هر روز به جانم چسبید. او راحت و روان و نمکدار مینویسد.
حس خوبی داشتم که بعد از چندین روز توانستم گزارشی از دوستانم بخوانم.
—نارنجکِ خوشمزه
قرار بود مهمانها امروز به خانهشان بازگردند اما تعارف من به ماندن، آنها را نگه داشت.
امروز هم صبحانهای دلچسب خوردیم، مثل روزهای پیشین.
آماده میشدند تا به جنگل بروند و از آنجا به دریا. اما قبل از آن باید آب کوه میخریدیم، زیرا آب داشت تمام میشد و نمیتوانستیم تا شنبههای آب منتظر بمانیم. ( اگر برایتان سوال است باید بگویم که ما آب خوردنیمان را میخریم، آبی گوارا از کوه دماوند در روستای ناندل.)
بیرون رفتن همسرم با تازهدامادِ خواهرم برای خرید آب یک ساعت طول کشید و ما را با خرید نان کوهی و شیرینی نارنجکی خوشحال کردند. من دو عدد نان خامهای خوردم.
برای مهمانها چندتا نان کوهی، میوه، آش و کشکی که از دیشب مانده بود و آب جوش و یخ آماده کردم و راهی شدند.
—نیمروی زردچوبه
تا برگشتنشان به خانه، ساعاتی سکوت نوشیدیم و لذت بردیم. من، مادرم و همسرم در خانه ماندیم.
حیاط را شستم و به گیاهانم آب دادم (فشفشه و توتفرنگی).
از پنج خربزهای که مهمانها آورده بودند، یک عدد مانده بود که ن را قاچ کردم و در یخچال گذاشتم.
خانه را جاروبرقی کشیدم. کشوهای لباسهایم را مرتب کردم. شیرآلات دستشویی و حمام را شستم.
به حمام رفتم و ریزش آب گرم بر سرم و سپس شانههایم به پایین را حس کردم. برایم لذتبخش بود، آب خستگی و عرق را با هم میشست.
از حمام که درآمدم، سهتایی چای نوشیدیم در فنجانهای گلگلیِ دهانگشاد همراه با نان کوهی.
ناهار هم ترکیبی بود از نیمرویی که نامش را گذاشتهایم «نیمروی زردچوبه» و سوپجو که به اندازهی یک کاسه از دو شب پیش مانده بود. به من که خیلی گشنه بودم، غذا برایم دلچسب بود.
—چه خوب که مادرم هست
برای شام تصمیم داشتم رشتهپلوی عدس درست کنم. مادرم عدسها را پاک کرد و برای پختن با کمی آب و نمک روی گاز قرار داد.
خواب داشت از سر و کولم بالا میرفت، دیگر به چشمهایم رسیده بود که تسلیمش شدم.
در مدتی که به خواب رفته بودم، مادرم حواسش به پخت عدسها بود و دستی به سر و روی ظرفهای کثیف داخل سینک کشیده بود.
بعد از دو ساعت دست بیداری را گرفتم و از خواب کنده شدم. به خواب بعدازظهر عادت ندارم. بدنم کرخت و بیحال میشود. از خوابیدن پشیمان بودم و برای درآمدن از آن حالت، خودم را به یک فنجان قهوهی رقیق دعوت کردم. هوش و حواس و حوصلهام برگشتند سر جایشان.
—بالاخره پرواز کردی
با مریم تماس تصویری در واتس اپ گرفتم. شش روز از مهاجرتش به اسپانیا میگذشت. بلاخره توانستهام وقتی برای حرف زدن با او پیدا کنم. در دانشگاه بود و کارهای اداریاش را انجام میداد. گفت که دلش نمیخواهد بماند و بسیار گریه کرده. گفتم این روند طبیعیست و عادت میکند و دیگر دلش نمیخواهد برگردد. خوشحال شدم از دیدنش. همیشه پر تلاش و سختکوش بود.
—چینی بود یا ژاپنی
روبروی تلویزیون نشستم. شبکه نمایش فیلم سینمایی هایدی را نشان میداد، که دیگر داشت تمام میشد.
شروع به درست کردن سالاد شیرازی کردم. بعدش سیبزمینی پوست گرفتم برای تهدیگ، سه عدد هم نگینی خرد کردم برای غذا.
آب را روی شعله گذاشتم تا جوش بیاید برای آبکش کردن برنج. فیلمی که بعد از هایدی شروع شد نامش «همدست» بود. نمیدانم ژاپنی بود یا چینی، چهرههایشان خیلی شبیه به هم است،، فرقی هم ندارد چون نتوانستم تا انتها ببینم.
—دامنش چیندار است
مهمانها برگشتند و خواهرم هدیهای برای من خریده بود. روغنریز دلخواهم، چون شخصیت داشت دوستش داشتم، مثل دختری است که دامن چیندار پوشیده.
دوغ و هلو انجیری هم خریده بودند.
با همکاری مادرم رشتهپلوی خوشمزهای ساختیم که هیچ از آن نماند.
شستن ظرفها گردن خودم افتاد، چون مهمانها همه خسته بودند. مادرم کنارم ایستاد و ظرفها را خشک کرد و سر جایشان قرار داد. خوشحال شدم از حضورش و کارم کمی سبک شد.
چای دم کردم و تا حاضر شود، میوه را در ظرفی چیدم، خربزهی قاچشده را از یخچال درآوردم و بشقاب و چاقو چنگال هم آماده کردم.
چای را همسرم در فنجانها ریخت و در سینی حلبی سبز رنگ جدیدمان چید و نیمی از شیرینی نارنجکی را که برای شب نگه داشته بودم را هم آورد تا برای شبنشینی در کنار چای بخوریم.
حالا هم بسیار خواب دارم و زانوهایم دردشان گرفته از این همه خدمت سرپایی.
۱۴۰۵/۰۷/۱۵
https://t.me/pichesabz
6:36
گوشی زنگ میخورد. جواب میدهم و روی گوشم میگذارم. نمیتوانم حرف بزنم. از آنطرف هم صدایی نمیآید. قطع میشود. بیدار میشوم. از گرفتگی گردن مدتی رو به سقف میمانم. درست همانطور که خابیدم. به سختی و چرخی برمیخیزم. میتوانم مفصل بنویسم گزارش نیکم را اما به گذاشتن شعری بسنده میکنم. نسکافه دو در یک را با قهوهی گُلد هم میزنم. حل که میشود با دو شیرینی گردِ مربایی شرکتی پشت صفحهکلید مینشینم. هزار و صد و سی و شش کلمه مینویسم دیوانهوار. سرصبح فهمیدم اگه هرروز یه چیز تو کانال چیزی نذارم عصبی میشوم بد. لباسم را عوض میکنم. مامان میگوید اگر زود برمیگردی یه نون بگیر.
7:48
زدم بیرون. چرا فقط یه شعر گزارش نیک کردی؟ ولش کن حالا سرصبحی. هوا خوب آسمون آبی. این گربه مشکیه چیکار میکنه تو کوچتون؟ چه بازیگوش هم هست. گربهی مشکی خودت الان کجائه؟
اگه هرروز قراره یه چیزی برای گفتن داشته باشه پس کدوم روز رو میخای بگی؟ حالا بیخیال برگشتی یکی دیگه هم بنویس. پیادهروی یه فعالیت ادبییه. فعالیت ادبی بهت حس حضور نمیده؟ یه کاری که ادبیه نه یه انتزاع. بچهمحل قدیمی سلام میکنه. رسیدی کافه. اسپرسوی اول و قهوهی دوم روز را از دست کافهچی خوش مشرب میگیری. میشینی روی سکوی جلوی کافه و سیگاری آتیش میزنی. کاش موتور حالش بهتر بود اون بچه رو میرسوندی سرکار. حساب میکنی و چند مغازه بالاتر یک نون رو بدون صف میگیری. نه برای یهدونهای نه برای چندتایی. هیچکس نیست. میرسی خانه و نون را تو سفره کردی. هوای اتاق از اول صبح نویز داره.
«بیا یه گزارش دیگه بنویس. کانال هم همینطور.»
یا؟ آره. اصلن هرکاری میکنی رو بنویس امروز که شب نگی چیکار کنی چیکار نکنی. دیگه هرچی هست همینه. ساعت 8:50.
ساعت 9:50
داستان قمر را میخاند از مجموعه داستان سنگ و آفتاب از زیتون مصباح نیا. اسم نویسنده او را یاد مراسم عبادی سیاسی وبینار میندازد. دو لقمه نان و پنیر میخورد. ده خودپند مینویسد که انجامشان دهد. ایتالیایی روزش را هم انجام داده. دوزِ روز و شب. تا دیروز روزها شعر میخاند و شبها داستان اما هرشب ازینکه دوزقصه را روز نزده پیشمان میشد تا امروز. کجاوهی نور با تیغهی آفتاب شکافت. این دو کلمه را هم از همین داستانکوتاه برداشت و جملهای ساخت باهاشان. داستانی دربارهی پیرزنی بود زباله جمعکن که همسایهها از او عاصی بودند از بوی گندش اما هوایش هم داشتند از در و همسایگی. تصویری که با آشغالها تنهاست یاد دیشبم انداخت. که یک ساعت روی متنی کار کردم که خوراکیها دست جمعی صحبت میکردند اما یک دقیقه به دوازده گفتم این را بگذارم آخر که چه؟
11:00
قهوهی سوم را ریختهام. فیلتر شکن کار نمیکند. خانه کسی نیست. موزیک میذارم و میخانم. گفتم میخاهم کمی بلند تمرین کنم. البته خانه کسی نیست ولی باز کاراز محکم کاری عیب نمیکند. به چند جمله میرسم که میتوان رویشان حساب کرد. باید بروم تا دیر نشده و فرید را بکارم سر و کوچه. اما مسواک نزدهام؟ موزیکی که پخش بود را از اول میگذارم و دست به کار میشوم. بعدتر در راهپله موزیک madrugada- only when your gone را سهباره میگذارم و میروم.
16:15
خابم برد. میخاستم یازده دقیقه فقط تا سه چشمام رو بسته باشم که تا چهار خابیدم. ناهار هم خورده بودم. قهوهی چهارم را با فرید خوردم. هوا گرفته است. برگشتنی به خانه یک نانوایی دیدم که تازه پخت میکرد. عجب نانی. خشکش هم خوشمزه بود. پشت در میمانم نیمساعتی با شاخههایی که از کجا با خودم آوردم برای قرمزی برگهای زیبایش که خشکاند. دولینگو میزنم پشت در. شعری میخانم از دفتر به من گوش سپار چنان که به باران. نوازش.
دست هایم
پردههای وجودت را میگشاید
تو را دربرهنگیای ژرفتر میپوشاند
تنهای تنات را پدیدار میکند
دستهایم
تنی دیگر برای تنات میسازد
اکتاویو پاز
18:36
بیست و پنج دقیقه نوشتن و رسیدن به اینکه انگار آدمی که مینویسد هیچکس نیست. انگار او را بیشتر میفهمم. که سهلانگاریهایمان همه کارهاییست خطاب به اویی که خودمانیم. اویم خسته بود. بیشتر با تو دربارهش حرف زدیم. دیدیم هردو به اینکه تو چقدر خوبی شکی نداریم.
و بعد رسیدیم به مراسم عبادی سیاسی بود اگر اشتباه نکنم. همانکه صبح هم صحبتش بود.
کشف شاعرانه یه نوع دانشه. چگونه بیشتر به کشف شاعرانه برسیم؟ تمرینهای خیالورزی لازمند روحیهی جستجوگر و سوالورزی واجب. جواب دادن با جوابهای غیرمعمول و ولنکردن تا رسیدن به اون چیزی که باید.
تمرینِ ذهنیِ عکاسی جزئیات هم مطرح شد. که تصویری را گرفته و به گوشه کنارههایش سر میزنیم.
تمرین ترکیب کلمات که عشق من هست هم همینطور. و نوشتن صد جملهی کوتاه دربارهی هریک از ترکیبهایی که بدست آمد. دیگر با این همه تمرین و نکته یا راهی خاهم ساخت یا ساخی راهم آخ.
بعدتر 5دقیقه سوال پرسیدیم. چسبید. یادم باشد بیشتر انجامش دهم برای هرکاری که لازم دارم چون کلی حرف نگفته دارم. و آشنا شدیم با دونوع از پرسش. یکی پرسشهای آشنایی که بیمواجههی قبلی نسبت به موضوع مطرح میشود در راستای آشناییِ انتزاعی بدون تجربهی قبلی. دومی پرسشهایی که به قولی از دل امکان بیرون آمدهاند و بعد از مواجهه فرصت سنجشگری را میسازند.
اولین گام نیز برای بیشتر جستجوگر بودن دیدنِ پیشفرضهایی است که پشت سوالی که داریم قرار دارند.
21:24
میزند بیرون از خانه. از وقتی با او نوشت کلی حالش بهتر شد. به سرعت هرچه تمام قدم میزند به سمت جایی که ظهر بود. فهمیده بود همهچیز فقط در سر خودش نمیگذرد و با صلب بودن فقط فرصت زندگی بیشتر را از خودش میگیرد. خودش را نشان نمیداد که چه اتفاقی بیفتد؟ میدانست تنها چیزی که ثابت است تغیر بود. اگر تغیر نمیکرد تغیر بار دیگر ممکن بود با بیرحمی تمام خودش را بنماید. میدانست کسانی بودند که به صورت برخط و پیوسته پورن بازی میکنند با اسم و هویت شخصیشان و ابایی ازین بابت ندارند و آنوقت او ازینکه روزی که خسته است یک خطخطی هم در کانالش بگذارد شرم دارد؟ آخر دوستانی هستند که قضاوتمان میکنند؟ مگر دوستان نمیدانند گاهی خسته میشویم و با همان نای باقی مانده ادامه میدهیم؟ حتمن که میدانند.
چهار نان دیگر از همان نانوایی ظهر میگیرد برای خانه. ازینکه دفترچهاش را هرجایی با خود همراه دارد و مینویسد و طرح میزند خوشحال است.
رضایت دارم از خودم. از فرصتی که بهخودم میدهم تا بشنوم صدای ضعیف خود را از دورترین فاصلهها. امروز فعال بودم؛ بسیار.
از همان عصر حسابی مشغول بودم و یکسره در حال حواس جمعکردن. خوب است که بگذاری تمرکزت کنارت بنشیند و هر دو از این با هم بودن کیفور شوید. حالیا امروز چنین بود. یکی از کارهای عقبافتاده را آغاز کردم پیش از وبینار و با فرا رسیدن ساعت پنج رفتم که در کلاس حضور داشته باشم و بنویسم.
گردانندهٔ امروز مبینای عزیز و دوستداشتنی بود و دو دوست نازنین دیگر هم به ما پیوستند الهه و ساجدهٔ نازنین. هر دو خوشذوق، خوشفکر وخلاق. بیست و پنج دقیقه همراه دوستان با من و تو و اویی که همش « من» است نوشتم. احساس میکنم «من» پرت وپلا میگوید دلش پر است و مغزش خالی. اما «تو» خیلی محتاطانه حرف میزند، میسنجد، و بیش از حد میفهمد. قدردان من است. به «او» که میرسم با لایههای جدیدی از شخصیتم مواجه میشوم. حرفهایی گندیده حالا بر اثر همزدن بسیار« تو» بالا آمدهاند و او همینطور میتازد. جالب است انگار چون منشوری است این بازی با ضمیرها که خروجیاش هربار متفاوتتر است. بعد هم ساجدهٔ عزیز از شعر و درباره شعر گفت. که چگونه میتوان شعر نوشت با دقتبینی و ظریفبینی. میتوانیم بپرسیم از خودمان و جوابهای غیر منطقی بدهیم. راستش راهکارهایش حتی برای باقی حوزههای نوشتن هم کارآمد است. بعد هم الههٔ عزیز آمد و از انواع پرسش گفت. و بعد آزادپرسی در پنج دقیقه. سوالهایی که مغزم را خورده بودند حالا روبرویم بودند و من مثل بچهای که تمام اشکدانش را خالی کرده باشد، حس خوبی داشتم. دم الهه جانم گرم. و البته که این تمرین را ادامه خواهم داد و در برنامهٔ روزانه انجامش میدهم. چقدر دوست دارم به وبیکارهایش بروم اما متاسفانه وقتم محدود است و بسیاری از اوقات درگیر کار دیگری هستم. امیدوارم بزودی فرصت کنم و پیوسته بروم تا بیاموزم از او.
بعد از وبینار پربار امروز، متنی نوشتم برای روزنویسی و در گروه وبینار قرار دادم. همان هم شد متن کانالم و نیمهشب ارسالش کردم.
سپس کار عقب ماندهام را تا جایی ادامه دادم که مربوط به همین امروز بود. خسته بودم و گرسنه. کمی غذا خوردم. حال نداد. رفتم بیرون. و امروز بدون برنامهریزی قبلی بعد از سه سال نشستم پشت فرمون و تمام خط ساحلی را رانندگی کردم. کیف داد. خیلی زیاد. فرصتی پیش آمد و من هم استفاده کردم. استرس داشتم آری. ولی عاشق رانندگیام و حالا میخواهم روزانه تمرین کنم تا بالاخره بتوانم راننده شوم.
آمدم خانه. خواهرم زنگ زده بود. گفتم بیرونم. گفت خانهام. آمدم و دیدم بله او و جوجههایش خانه ما هستند. کمی خواهرزادهها را چلاندم و ماچیماچیشان کردم و بازی کردیم. بعد هم نیمی از قسمت سوم سریال« silo» را دیدم.
میخواستم کتاب خسرو خوبان را شروع کنم. دیر است اما خوابم نمیآید پس چند صفحهای هم از آن میخوانم و سپس میخوابم.
https://t.me/zahraballampour
روز چندان پروپیمانی نداشتم. این روزهایم به سختی میگذرد. دارم به این میاندیشم که امروز کمی بهتر بودهام. و تنها هفتهی دیگر را برای اندکی نفس کشیدن فرصت دارم. دوباره یکشنبهای میآید و روز از نو روزی از نو. ولی خب نباید در این فکر فرساینده باقی بمانم.
خبرِ آب دادن و خراب شدنِ سقف انبار «حرفه:هنرمند» ناراحتکننده بود. ولی فرصتی شد تا شمارهی 78 و 79 که در پیاش بودم را، با تخفیف خوبی بخرم. خیلی بدجنسم که از خریدم خوشحالم؟
امشب اولین شبم در چالشعر است. شعرکی مینویسم:
نورخندهات پهنِ ایوانِ چشمانم
میشکند نرم
در منشورِ نگاهم
با عاطفه دربارهی محتوای تازهی ایوی سروکله میزنیم. حرف هم را خوب میفهمیم و میتوانیم مشورت کنیم. میگوید ایدهی جدیدی برای پیج دارد. از اینکه خودش برای کار ذوق دارد و خلاقانه در پیِ پیشرفت کار است خوشم میآید. احسنت به انتخابم.
قسمتی از سریال “In Treatment” میبینیم و شام، نان و پنیر و هندوانهی محبوبم را میزنیم. میآیم سمت اتاق کار. کامنتی از سمانه میبینم روی یادداشت علیه نایس بودنم. نوشته: «کاش کنارت بودم بیشتر برام توضیح میدادی.» چند روز پیش لادن هم گفته بود این یادداشت کمی برایش مبهم بوده. این شد مصمم شدم پیشنویسی که دربارهی «نشاندار نوشتن» سرهم کرده بودم را تکمیل کنم. شد یادداشتی برای پروچیستا.
تئوری شعر میخوانم. دلم میخواست همین نگاه به جریانِ شعرِ آن روزها را، از نگاهِ دیگر نظریهپردازان و شاعرانِ آن دوره هم بخوانم. با همین شفافیت. باید بیشتر متنهای آن دوره را بجورم. مجلهها. جزوهی شعر، طرفه و …
گزارشیدم. بروم برای لالا. و شاید چندصفحهای سرخ و سیاه.
شب خوش
روزواژه: خوابزیست
روز را با خواب شروع کردم و با خواب ادامه دادم. گونهای خوابزیست بودم. مثل هفته گذشته، صبح وقتی گوشیام زنگ خورد، تصمیم گرفتم قطع کنم و به ادامه خوابم برسم. بعدش فهمیدم استاد غر زده بود که سمت جدیدش در دانشگاه باعث شده خیلی سرش شلوغ شود و ما را میخواهد بگذارد توی مزایده. مزایدهای به مفت. آخرش هم وقتی هیچ کسگردنمان نگرفت، دو جمله درس میدهد که بیهوده نباشد آمدن بچهها. تا ساعت یازده خواب بودم. چقدر چسپید. بیدار شدم و اوتمیل دبشی بر بدن زدم. هویج پلو درست کردم و گوشت کردم به جان. چقدر خوشمزه است خدای من. درود به هویج و غذای خودم پز. چند قسمتی سریال دیدم و قرص سرماخوردگی خوردم. ساعت چهار، باز گیج خواب شده بودم. تصمیم گرفتم تا کلاس ساعت شش، یک ساعتی بخوابم. اما سنگینی قرص و خواب عصر، نگذاشته بود بلند شوم. باز آلارم قطع کرده بودم و کلاس را به کتف حواله کرده بودم. این کلاس هم الکی بود. کلاسی که استاد درسش برایش مهم نبود و برای ما هم فاقد اهمیت بود. درس ترمهای آخر بود که حالا برداشته بودمش. از خواب که بیدار شدم، همه سر کلاس بودند. به جبران تمام هفت صبحهایی که من میرفتم سر کلاس و آنها میخوابیدند. بلند شدم، غذا خوردم و تصمیم گرفتم از اتاق بزنم بیرون. کل امروز خواب بودم و دیشب هم بخاطر گلودرد، پیادهروی شبانه را کنسل کرده بودم. شال و کلاه کردم و رفتم پیش کوثر. چای خوردیم، بلوچی گپ زدیم و بازی کردم. خوش گذشت. آخرش هم آمدیم بیرون و یک ساعتی را توی محوطه گذراندیم. بچهها آهنگ گذاشته بودند، من پتو را تن زده بودم و کیف میکردم از هوا، دانشگاه، زندگی. میخواستیم مافیا بازی کنیم و تیممان تکمیل نمیشد. قرار شده بود فردا شب، جمع شویم پیش هم و با هم بازی کنیم. خوش میگذرد خوابگاه، دانشگاه، پاییز. دلمان قرار است برای این روزها تنگ شود. پس بیا خوش بگذرانیم و ثبتش کنیم. ویدیو مسیج میگیرم و تاریخ میگویم. اینجا درموردش مینویسم و مکتوب میکنم. دوازده آمدیم اتاق. داشتیم به میزدیم. یکهو کسی در زد و ما فکر میکردیم هماتاقیمان است که دارد مسخره بازی درمیآورد. نگو دو نفر دیگر بودند. دوستهای هماتاقیمان که ما هم با آنها سلام و علیک داشتیم. برای ثبت کم و کسریهای اتاق آمده بودند و نیم ساعتی بودند. اینقدر کلامشان، رفتارشان و صحبتهاشان عجیب بود که هنگ کرده ایستاده بودم و نگاه میکردم. فقط مانده بود شاخی از پس کلهام بیرون بزند. لحنشان با هم لوس بود و عجیب. هر چه بگویم از طنز ماجرا کم میشود. ما سه تا که عینهو مجسمه ابولهول هنگ کرده، ثابت شده بودیم. انگار ما منجمد شده بودیم و آنها ادامه داشتند. همین که از اتاق بیرون رفتند، نگاهامان به هم افتاد و مردیم از خنده. نیم ساعت آنقدر خندیدیم که فکهامان درد گرفت. چقدر مدلشان از ما دور بود. هم طنز نبودیم و چقدر ما خندیدیم بهتان. خدا ما را ببخشد…
https://t.me/marymamirii
#روزمره
تاریخ: ۱۵ مهرماه ۱۴۰۵
لوکیشن: پاییز، خوابگاه، سرما
چه بیهودهروزی بود امروز.
درس خواندم. چیزی نوشتم که گمانم بشود اسمش را رخدادک گذاشت. کمی مجازی را سر و سامان دادم. هدیهای معنوی گرفتم و چه خوشیِ عمیقتری بر جا میگذارند این مدل هدیهها.
وسط مهمانی نوشتم. اینیکی تجربهای بود بس جالب و دوستداشتنی. توی شلوغی نوشتن کار آسانی نیست اما خوشمیگذرد.
نصف بیشتر روز را توی همان مهمانی بودم و فرصت نشد مفیدهایم بیشتر بشوند. چند دقیقهی پیش که برمیگشتیم خانه، دلتنگ شدم یکهو، افسوس و شب بخیر.
۱۵ مهر| شمارهی دوازدهم
امر کردیم شاممان را گرم کنند.
هرچند در ازا، تن دادیم به خاموشیِ چراغ برای خواب.
امشب از آن شب هاست.
ایدهای ندارم برای نوشتن. در مکان و وضعیت دلخواهم هم نیستم.
همان نیمبرهنه در آشپزخانه.
برعکس نشستهام در اتاق و فکر میکنم به بدبختیهایم.
پدر میگوید: نمیروی آشغالها را بیندازی؟
میگویم. انداختم.
میگوید رفتی خرید. نینداختی. اینها.
میگویم خب پس پاهایم درد میکنند.
میگوید پس خسته هستی. میخواهی بخوابی. نمیخواهی غذا بخوری.(پس چرا گفتی گرم کنند و هدر دادی نعمت خدا را؟)
میگویم نه تو چشمت تنگ شده. اصلا غذا برای تو
(جواب میدهد.
خوب میدانم چگونه دست پیش را گرفته پس نیوفتم)
این روزها سرکلاس احساس حماقت میکنم. هم از این لحاظ که بقیه جواب میدهند و میفهمند و مشارکت میکنند و من مثل گاو تنها نگاه میکنم و نمیفهمم و به خود میلرزم که نکند کسی اسمم را بخواند و موجبات شادی و خنده کلاس را فراهم کند.
نمیدانم دردم از چیست. و چه غلطی دارم میکنم. اما میدانم که باید زودتر غلطی کرده تا به غلط کردن نیوفتادهام.
هنوز کلاسها تق و لق است و اسامی ثبت نشدهاند و من حس میکنم که هزار سال عقب افتادهام و نمیتوانم هم بفهمم. گویی که احمقم. احمق. یک احمق را در نظر بگیر.
حالیاش میشود؟
نمیدانم
شاید این طرز فکر هم از حماقتی که میگویم آب میخورد.
در یکی دوسال گذشته، زبان خواندن
برایم شده جانپناه.
دنیایی که برای خودم ساختم و کمی هم رنگ تمایز پاشانده به زندگیام.
هر بدبختی که بود، میگفتیم” باز حداقل کمی زبان بلدیم.
همچین پرت نشدهایم بیرون از بازی.”
در عشق و فراق و نمره بالا و نمره پایین، این زبان خواندن کمکمان کرده نریزیم پایین.
پایداریمان بخشیده.
امروز لحظه بدی بود. وقتی دیدم اسدی و آن دختره دینا، خیلی روانتر از من انگلیسی حرف میزنند.
البته فکرمیکنم ربطی به دانش زبانشان نداشت و در بیان و ارائه ماهرتر بودند. چون اصلا بیغلط نبود انگلیسیشان.
اما سرعت حرف زدنشان بالا بود.
که خب سرعت حرف زدن و جمله ساختن من، در فارسی هم پایین است انگلیسی که سهل.
تصمیم گرفتم این حسادت/غبطه را انگیزه کنم، بهبود ببخشم ارائهام را با تمرین انگلیسی
یک تیر و دو نشان مثلا.
اسمش هرچه هست مهم نیست، مفید است نتیجهاش.
میگویند هزینه کردن از کیسه عزت نفس است رقابت با دیگران.
میدانم.
اما خب فعلا مجبورم. در حال فرو رفتن در چاهی از سیاهیِ بیپایانم، پس چنگ میاندازم به هر دستآویزی که بتوان به آن آویخت.
همین.
بیش از این حرف نداشتن را نمیتوان قایم کرد.
https://t.me/Heydarnotes
اسطورهکاوی و نقاشیکشان و نوشتن در نویسندهساز. پیادهروی و تمرین و زبانخانی هم تنگ اینها.
در کجرفتاری خاندم که برای مردم بررسی چیزهای تصدیقشده به مراتب مهمتر از چیزهاییست که انکار شدهاند.
واقعن چرا برای بررسی عمق یک علم، به نظریههای رد شده در آن، توجه نمیکنیم؟
آنها هم چیزهایی برای گفتن دارند. شاید حتا بیشتر از نسخههای ردنشدهی رنگین.
سال واژه: پذیرش
از خواب پریدم، هراس دیر شدن داشتم. ساعت یک و بیست دقیقه بامداد بود. فراموش کردم چه روزی بوده، فردا خواب نمانم. غذا خوردم؟ نه
تمام این افکار در یک الی دو ثانیه بود، گرسنه بودم. گویی چیزی گم گرده بودم، من نباید یک کاری می کردم؟
اوووه، گزارش نیک را ننوشتم.
بین شیفت های خواب آمدم اینجا، وفاداری به گزارش نیک در اصل وفاداری به خود من است.
سالواژه/ فصلواژه: حرکت
سال بلوا میخواندم. خوشم آمده. نیم ساعت بین کلاس فیزوپات و دارو و یک ساعت هم آخر شب.
قلم دوستم ساره کمی شبیه قلم آقای معروفیست. اگر ساره درونیتر و خیالانگیزتر بنویسد شبیهتر میشود.
خستهام. تا ۹ شب پشت سر هم کلاس داشتم. نشستن روی صندلیهای خشک کلاس و گوش دادن مطلق کسلم میکند.
روزم آنقدر طولانی بود که الان دقیق صبح را خاطرم نیست. فقط میدانم که مدام در حرکت بودم. خستگی عضلاتم شاهد.
امروز فهمیدم مهارت مناسبی در سطح روابط اجتماعی دارم. این برای کسی که یک سال قبل از اضطراب اجتماعی در رنج بود موقعیت خوبیست.
یک چیز دیگر هم فهمیدم.
اینکه اعتماد به نفسم را جمع میکنم توی دستم. فهمیدم آدم باید اعتماد به نفسِ بروز اعتماد به نفس را داشته باشد.
من ندارم. اعتماد به نفسِ اعتماد به نفس را ندارم و در عذابم. حرکت داروی مناسبیست.
خوابم گرفته و دهانم مدام باز میشود. اگر سال بلوا وسوسهام نمیکرد الان گزارش نیکتری داشتم ولی خب درگیر دنیای جدیدی که توی قصه کشف کردم بودم.
اگر خدا بخواهد فردا.
فردا هم کلی کار دارم.
https://t.me/ravaanehh
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۱۶
امروز در کلاس…
امروز کلاسم رنگین کمان بود.
یکی به رنگ آبی، خوب گوش می داد وخوب انجام می داد.رنگ سیاه نقاشیش من را به فکر فرو برد. ازاو پرسیدم چرا نقاشی ات را سیاه کردی ؟گفت :چون رنگ سیاه را دوست دارم.ولی برای من سیاه کردن نقاشی تامل برانگیز بود.
یکی به رنگ زرد بود. زرنگ و شیطون .هم کارش را زود انجام می داد وهم درست .
یکی به رنگ قرمز بود.شیطون وخشن ،زرنگ بود اما نمی خاست هیچ کاری به جز بازی ودعوا انجام بدهد.
ارتباط با بچه ها را دوست داشت اما سندرم دست بی قرار داشت .
یکی به رنگ نارنجی بود. زرنگ ولی بی حوصله.نقاشی کردن را اصلن دوست ندارد وبایدخیلی با او سروکله بزنم که کتابش را رنگ آمیزی کند.
خلاصه که هر کدام یک سازی می زد ومن باید با سازهای مختلف می رقصیدم.
آخرای کلاس سردرد شدیدی سراغم آمد.چند روزی هست که سردرددارم .انگار نمی خاهد من را رها کند.بدجوری به من پیله کرده است.
بعد از پایان کلاس به سرعت به خانه برگشتم که قرص بخوردم داشتم از درد می مردم.
قرصم را خوردم و اندکی خوابیدم.
بعد ازاینکه بیدار شدم ،بهتر شده بودم وتوانستم شام درست بکنم.
بعد ازشام ،کلیپ های آموزشی بچه ها را درست کردم. وعکسها را کلاژ کردم.
وآخرشب هم گزارش نیک نوشتم.
سالواژه: صلحخویشی
از صبح تا عصر را که کلاس بودم. خوب بود. سبکشناسی نثر بود و حافظ و تحقیقات ادبی.
چهارشنبهی دوستداشتنی است. صف غذا بود و من. ناهارم را گرفتم و پیش دوستم رفت. کیفیت غذای من بهتر بود. خیلی بهتر. با دوستم گپی زدیم. سرزبان را بودم. نویسندهساز را نه. چرتی زدم. رفتم بیرون. پیامهای پشتیبانی را یکییکی جواب میدادم. شب پرکاری بود. آمدم اتاق و شان خوردم و گپی با هماتاقیها زدم و یادداشتی نوشتم. حالا هم فقط میخواهم،بخوابن.
سالواژه: شناخت
وبیکارهای خانم علیزاده را خیلی دوست دارم. به فهم بهترم از زبان کمک کرده. از زوایای جدید به قاب زندگیم نگاه میکنم و از این همه امکان جدید دلم باز میشود.
مدرسه، برای اولیا جلسه گذاشته بود. ده دقیقه نگذشته بود که با شنیدن نامی که دستش به خون هزاران جوان آرزومند وطنم آلوده بود، از جا بلند شدم و آنجا را ترک کردم. از مدرسه آمدم بیرون در حالی که عصبانی بودم. از خودم پرسیدم چطور میتوانی این گوی آتشین را سرد کنی؟ دنبال شواهدی گشتم تا روی این گوی بپاشم و سردش کنم. کمی فکر کردم و بالخره چیزی یافتم برای آن لحظه که کمکم کند. منابع و منافع. همان چیزی که زیست و حیات همهی ما به آن وابسته است. کمی آرام شدم و خودم را به یک نسکافه در کافهی سر راهم دعوت کردم.
پیادهروی کردم تا محل کار. بعضی از کارهای نیمهتمام را سامان دادم. نرسیدم برای ناهار بروم خانه. از این فرصت استفاده کردم و کمی آزادنویسی کردم.
وبیکار سرزبان را شرکت کردم و جزوههایش را با حوصله در دفترم وارد کردم. امروز دربارهی سومین مولفهی مادر دیدگاهساز و فرزندانش صحبت شد.مولفهی میدان دید یا صحنه. اتفاقن منافع اقتصادی یکی از بچههای این مادر بود.
وبینار نویسندهساز را نرسیدم شرکت کنم. سرم خیلی شلوغ شد. بچهها آمده بودند دربارهی فیلمها و کتابهای مورد علاقهشان حرف بزنند. پای صحبتشان نشستم. پسرها عاشق فیلمهای ترسناک و دخترها عاشق فیلمهای اکشن بودند. از هر دری سخنی بود. سلیقهها و نظرهای موافق و مخالف مطرح میشد و میدانستم که فقط باید خوب گوش دهم. جای پرسشهای خوب در این گفتوگو خالی بود. این را از خانم علیزاده آموختم که گفتوگو اگر پرسش نداشته باشد پس چه دارد؟ برای پرت نشدن در درهی بیحاصلی، یک پرسش مطرح کردم. گرفت. کمکم آتش روشن شد. با تکرار پرسشهاشان فوتی به این آتش میکردم و صندلیها داغتر میشدند.
خانه همچنان بهم ریخته است. هر روز سر کارم و منتظرم این جمعه بیاید و در خانه ظهور کنم. دستی به سروگوشش بکشم و روانم کمی آرام گگیرم.
-سالواژهیی که این روزها دردم را بیشتر کرده: تدریس.
-بلاخره پیام دادم به مدیر مدرسه و گفتم امکان همکاری ندارم.
-سعی کردم بخوابم، نشد. آهنگ گوش کردم.
-نیم ساعتی نوشتم.
-یادداشت امروز کانال را هوا کردم. مختصر و غیرمفید.
-گزارش نیک را به سیاق سابق نوشتم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
حلزون چشمهاش چه نازه. شبیه مشتریه.
۴شنبه روز محبوب معلمهاست. برای من هم. با بچهها مهربانتر هم میشوم و آنهام آرامتر میگیرند انگار. شبهاش بیدارتر میمانم.
روز جهانی کودک بود امروز. شکلاتی و آوازی و رقصی.
قصه که میخوانم امسال با دقت گوش میسپارند حتی سرتقتقتقترینها.
دلم برای بچههایی میسوزد که توی فضایی مسموم در حال رشدند. طفلکهای من.
بعد همینها بزرگ میشوند و میشوند بزرگسالی که دق میدهند و آنوقت نمیگوییم طفلکی. چرا؟ چون افسار چیزکهایی را به دست دارد حالا؟ چه میشود برای بعضی از همین بزرگها هم حسابی دل میسوزانیمو برخیشان را تاب دیدن نداریم؟ جنس رفتارها؟ جنس عواقب رفتارها؟ مخاطب رفتارها؟ خاطرههایی که تهتوی مغزمان وول میخوردند و اثر میکنند؟
تمرینجای دنجمان بودم.
نوشتم. ۱۰۰۰ کلمه نه. اما نوشتم.
نقاشی کشیدم. نقاشی به چه میگویند و طرح کدام است؟ یکیاند؟
چند قسمتی سریال دیدم فقط برای خاطرهبازی و سرگرمی و همین.
شب بخیر
۱۵ مهرماه ۱۴۰۵
سالواژه: پیوستگی
با اینکه دیشب خوب نخوابیدم، زودتر از هر روز پاشدم. کسل و بدحال نبودم. فکر کنم کمخوابی هم گاهی مثل همان میکروب کم، برای بدن لازم است!
تختم را مرتب کردم، یک چرخی دور میزم زدم و کتابها و دفترهایی را که دیشب روی میز ولو گذاشته بودم، برگرداندم سر جایشان. دفتر روزانهنویسی را هم باز گذاشتم و آمادهی نوشتن کردم.
چای گذاشتم و یک صبحانهی سرپایی، همانطور که آشپزخانه را مرتب میکردم، خوردم. آزادنویسیام را با چند سؤال که قلقلکم میداد شروع کردم:
تغییر فصل در خلقوخویم تا چه حد تأثیرگذار است؟
در فصلهای گرم انرژی بیشتر و بهتری برای زندگی دارم یا فصلهای سرد؟
آیا رفتاری در من از یک ماه پیش تا حالا که پاییز است، تغییر کرده؟
و آزادنویسیام شد پاسخ به همین سؤالها. به این جواب رسیدم که روزهای گرم و بلند سال و شبهای بلند و سرد سال را دوست ندارم. هر دو برایم خستهکنندهاند. در مجموع بهار و پاییز را بیشتر دوست دارم.
وقت تراپی داشتم. خیلی از جلسات برایم پربار و مفیدند. لایهلایه ذهنت را، بدون اینکه خودت متوجه باشی، در آن اتاق برای تراپیستت باز میکنی و بیشتر پی به ناخودآگاه خودت میبری. هر وقت از جلسه بیرون میآیم، احساس سبکی و سبکشدن دارم.
به خانه رسیدم. توی یخچال غذا بود. گرمش کردم و با پسرم ناهار مادرپسری نوش جان کردیم.
استاد دوباره سندرم پستِ بیقرار را گوشزد کردند
و خوابنگاری و روزنگاهها موردپسند بود ونتیجهاش تشویق و ترغیب من بود
ویینار الهه علیزاده را شرکت کردم و کلی آموختم و خوش گذشت.
بند پنجم قسمت اول «جای خالی سلوچ» را خواندم و بعد نشستم تکههای گزارش نیکم را سرهم کردم و نوشتمشان.
#گزارش_نیک
✍️ زری قوام
گزارش نیک | پانزدهم مهرماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
امروز یک درِ کوچک، درست وقتی که فکر میکردم بالاخره نوبتش رسیده، به رویم بسته ماند.
معاون مدرسه پیام داده بود که سایت باز شده و باید سریع ثبتنام کنم. اما من میان شلوغیهای این روزها، پیام را دیر دیدم. وقتی متوجه شدم، شاید ده دقیقه بیشتر فرصت نداشتم. همان ده دقیقه هم بیشتر به تقلا برای باز شدن سایت و پیدا کردن راه ثبتنام گذشت و در نهایت، قبل از اینکه بتوانم اسمم را جایی ثبت کنم، فرصت تمام شد.
راستش ضدحال بود.
عصبانی شدم. دلم میخواست این بار فقط تماشاگر نباشم. دلم میخواست قدمی جلو بگذارم و وارد جایی شوم که سالها از کنارش رد شده بودم.
در ذهنم، انجمن فقط یک صندلی و یک عنوان نبود. میخواستم کاری کنم که مدرسه فقط جای درس دادن کتابها نباشد. دلم میخواست دست والدین را هم وسط بکشم. هرکس مهارتی دارد، چیزی بلد است، کاری از دستش برمیآید، بیاید و سهم کوچکی از آن را با بچهها قسمت کند. یکی نجاری بلد است، یکی آشپزی، یکی قصهگویی، یکی کار با گیاه، یکی عکاسی، یکی تعمیر کردن. شاید بشود از همین خردهمهارتها، چیز بزرگتری ساخت: بچههایی که فقط درسخوان نیستند، بلکه بلدند کاری را به عهده بگیرند، کمک کنند، تصمیم بگیرند و به خودشان اعتماد کنند.
برای چند دقیقه، همه این تصویرها توی سرم چرخید و بعد با یک سایتِ بازنشده، همهچیز به دیوار خورد.
اما حالا که دوباره به ماجرا نگاه میکنم، میبینم جسارت همیشه به معنای رسیدن نیست.
گاهی جسارت همین است که برای اولین بار اسم خودت را در فهرست آدمهایی بنویسی که میخواهند کاری بکنند، حتی اگر در نهایت اسم تو جایی ثبت نشود.
من امسال برای اولین بار خودم را جلو فرستادم.
این یکی، هرچند کوچک، از آن قدمهایی است که نمیخواهم پسش بگیرم.
این بار در باز نشد و من پشت در ماندم.
اما فهمیدم که پشت در ماندن همیشه تمام شدن، نیست و میتواند شروع بهتری باشد.
https://t.me/MashgheBodan
چهارشنبه ۷/۱۵
مان از ترافیک که نمیگذازد به موقع برسم. با نیم ساعت تاخیر رسیدم مدرسه.
امروز هم تلاش کردم تا صبور و مهربان باشم، اجازه ندهم چیزی ناراحتم کند و عصبانی نشوم.
برای صبحانه مجبور شدم چایی شیرین بخورم.
نزدیک ظهر به گلهای داخل بالکن و دفتر کارم آب دادم.
کسب و کار: پاسخگویی به سوالات مخاطبان و مشتریان، و بعد خدا را شکر سفارش جدید گرفتم.
نوشتن متن تبلیغی و ساخت تصویر جدید، کار با هوش مصنوعی
نوشتن: شکرگزاری و نوشتن گزارش نیک،
تماس تلفنی درباره رشد و توسعه فردی داشتم، راهنمایی کردند که دورهای که مد نظرم هست چه شرایطی دارد و چگونه برگزار میشود. برای پیگیری لینک دوره و اپلیکیشن را هم برایم فرستادند.
هر روز دلم میخواهد که درباره کسب و کارم و لاین محصولات مراقبت و سلامت که دارم بیشتر صحبت کنم تا بتوانم بهشان از محصولات خوبمان پیشنهاد بدهم، اما حس میکنم از پیش بر نمیام یا مردم تمایلی به شنیدن یا خرید از من ندارند.
چالش روزانه: خلاصه تا شب در چند و چون کارآفرینی و توسعه کسب و کارم میمانم.
https://t.me/tarhokhial
ویلویلی
– امروز به اندازهی کافی خابیدم. آخرهای دیشب رو به بیهوشی میرفتم و خدا خاطرخاهم بود که توانستم روزانهنویسیام را انجام بدهم.
– امروز زیاد رژیممژیم را رعایت نکردم. صبحانه نیمرو خوردم و ناهار لقمههایم را نشردم. شب هم با دوستم رفتم کافه و چوکولاوا سفارش دادم.
– به استاد خیاطیام زنگ زدم و خاهش کردم شده ماهی یک بار هم برایم کلاس بگذارد اگر وقت خالی دارد. چون دوست ندارم خیاطیام را زمین بگذارم. گفت وقتهایش را چک میکند و بهم خبر میدهد.
– لباس اتو کردم. معمولن وقتی قرار است بروم جایی انگار نمیتوانم به اندازهی قبل دل به کارهای دیگر بدهم. تا زمانی که آن کار انجام نشود انگار بقیه کمی آزاردهنده میشوند.
– رفتم بیرون. دوستم ازدواج کرده و تهران زندگی میکند. امروز را توانست جور کند و بیاید اینجا. گفته بود بعدازظهرم را برایش خالی کنم و من هم کردم. گفتیم. از خیلی چیزها حرف زدیم. زمان ملاقاتمان کوتاه بود. هر دو چای بزرگ و چوکولاوا سفارش دادیم. میخاستیم برای بیشتر نشستن دور دوم را هم سفارش بدهیم که کارمند کافه ساعت کاری آنجا تا ۸ شب است. ساعت را نگاه کردیم و دیدیم ۲۰، ۲۵ دقیقهای هم به خاطر ما اضافه ماندهاند. عذرخاهی کردیم و تن به مسیر دادیم. صحبتهامان چسبید.
– امروز کمی کتاب صوتی آنک نام گل از اومبرتو اکو را گوش دادم.
– در وبیکار الهه علیزاده شرکت جستم. الهه خیلی بامحبت با من و شوخیهایم برخورد میکند. دوستش دارم. توی وبینار نویسندهساز هم شرکت کردم منتها از آخرهایش دیگر باید میرفتم.
– به گروه شعر چهار نفرهمان، قدیمی و ناعمه هم اضافه شدند و حالا جمعمان جمع است. قدیمی از بهترین دوستان من است و خباثتش مثالزدنی. وقتی کوچک بوده جوجهها را آنقدر فشار میداده تا بمیرند و اگر این موجود به درد شاعر شدن نمیخورد، پس کی میخورد؟
– چالشعر روزانه را هم انجام دادم.
تا همین الان دفتر انتخاب رشته بودم و هنوز تموم نشده. فردا ساعت هشت صبح باید برم. مینویسم که یادم بمونه انتخاب رشتهی دوست نداشتنیمرو…
همین.
کاش یه موز بودم.
امروز از ساعت دوم کلاس داشتم. مدارکم را پرینت گرفتم و رفتم. به مدرسه که رسیدم، انتظار داشتم زنگ تفریح باشد و بچهها در حیاط، اما همهجا ساکت بود و حیاط، خلوت. در دفتر دبیران هم کسی نبود. رفتم در کلاسم، دیدم بچهها دارند آزمون میدهند. زنگها را به خاطر آزمون آغازین جابهجا کرده بودند. نشستم سر کلاس، مدتی نوشتم و بعد برنامهٔ چهار کلاسم را مشخص کردم. ساعات بعدی هم تقسیم شد. ظهر خسته بودم. به خانه که رسیدم، خوابیدم تا عصر. به این خواب نیاز داشتم. به وبینار هم نرسیدم. عصر بعد از غذا، دوباره استراحت کردم.
شب خانه را جمعوجور کردم. به خاطر تماسی تلفنی و مطلع شدن از خبری نه چندان خوب، غمگین شدم. انگیزهٔ انجام کاری نداشتم. فقط یادداشت کانال را نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
تاب بیاورید زیادنویسیاش را امشب
صبح بهزور از تخت کشاندمش بیرون. نشاندمش پشت میز و گفتم بنویس. نوشت. سه صفحه. از خابهایش نوشت. چندروزی است بیشتر توجه میکند به خابهایش. از نمایشنامهی «نقطه نقطه نقطه» از بهمن فرسی گفت که دیشب پیش از خاب خانده بودش. چسبیده بود بهش. نو بود برایش. کوتاههم بود و دوبار خانده بودش. و باخودش گفته بود چهجالب که قفسه را با دیدی جدید ببینی. چهخوب اگر همهچیز را بتوانی با نگاهی جدید ببینی. بعد بلندش کردم از پشت میز و دستوصورتش را شستم و آمادهاش کردم برای دانشگاه. با چندنفر قرار گذاشته بود. پیام داد که دیرتر میرسد و اگر دیرشان میشود بروند. گفتند نه دیرتر راه میفتیم و بیا. رفتیم باهم. ماشین هاچبک بود و کوچک. تازه راننده لباسی را هم آویزان کرده بود آنعقب. توی صورتش بود کل مسیر. راننده ساقی بود. تمام مسیر داشت با کسی حرف میزد. از حرفهایش تمام ایستبازرسیهای اصفهان را یاد گرفت و فهمید آن ساقی دمودستگاهش را کجا نگه میدارد و برای فرداشب، چند بطری باید برساند به فلانی. عجب فروش خوبیهم داشت دوستمان. درآخرهم راننده گفت دانشگاه شماهم که مثل دانشگاه شهر ما در برهوت است. گفت بله خودمان میدانیم وسط سگ و شغال میرویم میان کوه و درس میخانیم.
دیر رسید به کلاس. شلوغ بود حسابی. چشم انداخت و جایی را پیدا کرد برای نشستن. بهزور رد شد از بین میزها. بهدختر کناری گفت عجیب است کلاسی انقدر شلوغ باشد. چرا همه آمدهاند سرکلاس؟ سابقه ندارد اینهمه آدم باهم حضور داشته باشند. گوش داد و نگاه کرد به طراحی پوستر دیگر بچهها و نکتههایی که بهذهنش میآمد را گفت به دوستانش که کارشان بهتر شود شاید. خودش کار نداشت. خاک برسرش بریند. باز دارد همهی کارها را عقب میاندازد تا شب ژوژمان مثل خر در گل گیر کند. وسط کلاس بیرون زد تا غذایی بخورد و از گشنگی نمیرد. بعد از خوردن غذا، داشت از معدهدرد میمرد. ساعتهای زیادی را گشنه مانده بود و حالا تند تند غذا خورده بود. همین شد که تا همینحالا دارد معدهدرد میکشد. بین غذا، جلسهی تمرینجا را هم شنید. تمرینکیهم ثبت کرد آنمیان. دیشب خابش نمیبرد و نشست به نوشتن. امروز کمی ویرایشش کرد و فرستاد تا گازخورد بگیرد برایش. اما افتاد برای هفتهی آینده و روزهای بعد. پس از غذا دوباره برگشت سرکلاس و توضیحات اضافهی استاد را شنید و کلاس تمام شد. زد بیرون و چندتایی از دوستهایش را دید. ایستاد و احوالپرسی کرد. مریمی که به او میگوید یَیَم را هم دید. بغل کردند یکدیگر را و ییم به او گفت که کمی حرف داشته باهاش و پیامش میدهد. خداحافظی کرد و با دوستی دیگر از دانشگاه زد بیرون و باهم آمدند بهسمت خانه.
رسید خانه و نشست پای وبیکار. دربارهی این شنید که هر مولفه، چهتاثیری در میداندید آدمی دارد. مثلن مولفهی جنسیت، رشته، حرفه، منافع اقتصادی و حالت عاطفی. هرکدام چگونه تاثیر میگذارند و چطور برای هرشخص متفاوت میکنند همهچیز را.
بعد رفت به وبینار. امروز را مهمان مبینا بودند. اول از کتاب «حرفهای همسایه» نوشتهی نیما یوشیج شنیدند و بعد باهم بیستوپنج دقیقه آزادنویسی کردند. بازهم بهسیاق روزهای قبل با زاویه دیدهای متفاوت. بیشتر از دو روز قبل کیف داد به او. سعی کرد در دومشخص، نامه بنویسد برای خودش. موفق بود تاحدودی. بعد ساجده آمد و از شعر گفت. دربخشی از حرفهایش گفت در عکاسی، شاخهای وجود دارد بهنام عکاسی از جزئیات. حالا در شاعریهم ما باید مثل عکاسی از جزئیات، جزئینگر شویم. نگاه کنیم هرجا میرویم به جز جز اطرافمان. به چین پرده و ترک دیوار و شاخهی به زمین افتاده. دلیلهای شاعرانه پیدا کنیم برایشان و بنویسیم. تمرین کنیم. خیلی جالب بود برایش اینبخش. دوست دارد یادش بماند و انجامش بدهد. بعد الهه آمد. باهم آزادپرسی کردند. دربارهی ادامهی روز از خودش پرسید. دوست دارد در ادامهی روز، چه کند؟ چطور بگذارند؟ چطور به پایان ببرد؟
نشست و خاند باز از جواد مجابی. «توی قهوهخانه نشستهام، حرفهائی را مینویسم برای همین آدمهای دور و بر. افسوس کسان دیگری آنرا خواهند خواند.»* دوست دارد این کتاب را. برای همین دارد آرامآرام و مزهمزه میخاندش. هرروز کمی و بخشی و جملهای. روی جملهها میماند و فکر میکند و حرف میزند با نویسنده در گوشههای سفید کتاب که برای همین کار است انگار.
بلندش میکنم و میبرمش پیادهروی. امروز دیگر به بهانههایش گوش نمیکنم. از شهرکهم میکشانمش بیرون. میگویم بسکن بالا و پایین کردن این فسقلی جا را. برو بیرون. نترس، گرگ تو را نمیخورد. میرود. دستفروشی را میبیند که در این چندسال نبوده و تازگی آمده آنجا و بساط میکند. مردی با دخترکی کنارش که جوراب و لیف میفروشند. سر میچرخاند در آسمان که ماه را ببیند و پیدایش نمیکند. امشب گربهها راه نمیفتند دنبالش. کلی پیسپیس میکند اما دریغ از یکنگاه. ناراحت میشود. به راه خودش ادامه میدهد. مینشیند روی نیمکتی و شروع بهنوشتن میکند. احساس میکند آدمها وقتی ببینند کسی نشسته زیر تیرچراغبرق و مینویسد، حتمن میگویند دیوانه است، اما برایش مهم نیست. بهنوشتن ادامه میدهد. پسری را میبیند وسط خیابان راه میرود و بلندبلند آهنگی را با خاننده میخاند. اوهم دیوانهای است از جنس دیگر. کتاب میخاند کمی. کتاب «بچهها منهم بازی» از منوچهر احترامی. کیفور میشود از شیطنت و شوخی نویسنده. ماشینی از پنجره آشغال پرت میکند بیرون. زیرلب میگوید بیشعور. آخرای شهرک دو پسربچه، دخترکی را گیر انداخته بودند داخل مغازه و در را رویش بسته بودند. حرصیاش کردند. هم پسربچهها و آن قلدری احمقانهشان. هم دختربچه و جیغهایش برای درخاست کمک. سفت باش دختر. از بین میلهها سر پسربچه را بگیر و بکوب بههمان میله. نگذار بهت بخندند. یکعالم سوسک دید در مسیر، چرا نمیروند بهخاب زمستانی اینها؟
میان پیادهروی هوس کرد سراغی بگیرد از دوستش پارسا. گرفت سراغکی. بهخانه که رسید پارسا ویسش را شنیده بود و تماس گرفت با او. یکساعت و ربعی داشتند حرف میزدند. چه خوش گذشت. دوباره تهران را مرور کرد و تعریف کرد برای دوستش. از تئاتر حرف زدند و از روزانهنویسی و موسیقی و اصفهان و پیادهروی و فامیل و فضولی و وبینار و استاد و همسفران. گفتند از همه دری و متوجه گذر زمان نشدند. دهبار گفتند خوشحال شدیم از همصحبتی و قربان شما و باز ادامه دادند. باخنده. خوشگذارندند.
مامان و بابا از دکتر برگشته بودند. برایش کروسان و شیک خریده بودند. عجب روز فرخندهای. یکعالم شیرینیجات خوشمزه که آدم دوست دارد یکجا ببلعدشان. تازه در یخچالهم دوتا شیرکاکائو دارد. سلام به اضافهوزن و سلام به چاقی و جوش و مرض قند. بله با علم بههمهی اینها مصرف میکند آنها را.
شام میخورد باولع. عجیب است. معمولن وقتی سرما میخورد اولین اتفاق، بهم ریختن معده و کماشتهاتر شدنش است. اینبار اما نشده چنین. بعد مینشنید به نوشتن. چایی میخورد میانش. حالا میخاهد بخاند نمایشنامهی «تعلیم ریتا»** را و بعد بخابد.
*یادداشتهای آدم پرمدعا | جواد مجابی
**تعلیم ریتا | ویلی راسل
https://t.me/maryam_ebrahiimi
صبح کمی حس سرماخوردهگی داشتم و برای همین یکم کسل بودم. نه اینکه حالا همیشه خیلی سرحال بیدار میشوم که الان به این موضوع اشارهی ویژهای دارم! والا. خلاصه که امروز خود را با کسالت بیمارگونه آغازیدم. یک پاتیل قهوه خوردم تا دست و پایم از مغز خواب و تن کرختم بیرون بیاید و بروم سراغ زندگی. دلم میخواهد بگویم زندگی سگی ولی نمیگویم. حداقل امروز سگی نبود.
جلسهی سوم فراسوی نیک و بد را گوش دادم. ادامهی شکارچی کرم ابریشم را خواندم. دور و اطراف خانه چرخیدم و جمع و جور کردم تا بارش سبک شود. رفتم سر وبینار و آزادنویسی کردم. الهه علیزاده پیشنهادی داد برای شعرک. تصویر و عکس و شعر. براساس یک تصویر شعرکی بگوییم.
رفتم پیادهروی. از آنجاییکه در دورهی تاپاس هستم و باید عادتهای مضرم راقربانی کنم نرفتم نانسحر که چیز کیک سنسباستین نخرم که آخر شب با چایی کوفتجان نکنم. بههمین مناسبت رفتم شهر کتاب. کتاب نمیخواستم. نه اینکه لازم نداشته باشم که خیلی هم لازم دارم ولی حوصله نداشتم. مثل همیشه فقط رفتم سراغ لوازم التحریر و مثل همیشه خودکار و مداد خریدم با یک دفتر دویست برگ برای دورهی اشارات بوعلی. چقدرهم ماشاالله گرون بود.
توی مسیری که میرفتم سعی کردم یکم سرم را از خودم بیرون بیاورم و به پیرامونم دقت کنم شاید بتوانم تصویری ببینم و بعد شعرکی. یا مرتب توی ذهنم جمله میساختم. جملههایی برای عنوان. با همه چی جمله ساختم ولی هیچکدام بهدلم ننشست. آخر مسیر رفتم سوپرمارکت و برای خانه خرید کردم.
ساعت ۷:۳۰ رفتم سرکلاس فراسوی نیک و بد نیچه. همیشه سرکلاس اینجوریام که یا علی این چی می گه. سرکلاس دیدم که پگاه رفته پیش مامانش. انکار نه انگار که سرکلاس است. رفته بود توی حیاط و برای خودش بساط چایی آتیشی راه انداخته بود. محسن و کیمیا هم رد میشدند. دلم خواست منم اونجا میبودم. از اینکه الان تنها باز مانده در این دیار من هستم اذیتم میکند. احساس میکنم از قافله جاماندهام.
امشب هم مثل همیشه با یک پاتیل چای آمدم توی بالکن. به گل وگیاههایم آب دادم. آهنگ گیسو پریشان را گذاشتم. به شهر نگاه میکنم. یک پارچه نور. به آدمهای بسیاری که زیر این شمد پر از زرق و برق زندگی میکنند فکر میکنم. از دیدن شهر با اینهمه وسعت و از فکر کردن به آدمها آشوب میشوم. همیشه این موضوع مرا آشفته میکند. پس رهایش میکنم. گیسو پریشان را گوش میکنم. چایم را میخورم و برمیگردم توی خانه.
سالواژهام: زن.
قبل از طلوع بیدار شدم. پرده را کنار کشیدم. آسمان رنگی را تماشا کردم.
دوش گرفتم. صبحانه خوردم. آماده شدم. رفتم سرکار. بیشتر از هر روز اعصابخردی داشتم اما هیچچیز خاطرم را مکدر نکرد. به همه لبخند زدم. کیک را به ن رساندم. و پرواز کردم سمت مامان. ناهار خوردم بعد رفتم توی اتاقش و نگذاشتم بخابد. تا شب حرف زدیم. از چیزهایی که قبلن نگفته بودیم و از آدمهایی که میشناختم و نمیشناختم گفت. تا وقتی زنگ در خانه را زدند. مهمان آمد. کمی نشستم پیششان و بعدش رفتم توی اتاق مشغول چت با دوستانم شدم. به طرز عجیبی همه درگیر زندگی بزرگسالی و کارهای آدمبزرگها شدهایم. مامان رفت بخابد و منم رفتم توی اتاقش که تا وقتی خابش میبرد کنار او در اینستاگرام اسکرول کنم. الان که گزارش را مینویسم مامان خاب هفت پادشاه میبیند. خودم بعدش سریال میبینم احتمالن. امروز دربارهی مامان بود. کار دیگری نکردم. نیازی هم ندیدم.
خانهتکانی ادامه دارد. در تلاشم که امروز نیمی از کارها را تمام کنم. به نیلا میگویم: نباید مثل سابق خانه را تبدیل به زبالهدان کند. امید دارم که بفهمد و چشم گفتنش از سر عادت نباشد.
وسوسهآمیز است، فهرست کتاب «تقویم بیهدفی.» امروز به چند صفحه خاندن از آن بسنده میکنم.
«بهترین جستارها مدام از موضوعی به موضوعی دیگر گریز میزنند. کژراهه میروند و دور خود میچرخند و باز میگردند تا دوباره به موضوعی دیگر گریز بزنند.»
و اما
آنچه در نویسندهساز گذشت:
در آغاز مبینا چند خطی میخاند ازکتاب «حرفهای همسایه».
میگوید: چه خوب میشود اگر به سیاق این کتاب آزادنویسی امروز را با فعل بیاغازیم.
مینویسم. تجربهای ناب است. گویی از همان آغاز تکلیف متن مشخص میشود.
ساجده از شعر میگوید. از اهمیت تصویر، که چه تاثیر عجیبی در شاعرانگی دارد. دیدن، با چشمهای زلال کودکانه نه دیدگانی آلوده به ملال.
الهه از پرسش میگوید. میگرخم و ضعفم را رو میکنم. نه که پرسیدن زهر هلاهل باشد، نه. اما اگر ندانم چگونه سوالم را بشکافم و تکهای درخور از آن بردارم، حناق میشود و راه پرسیدن را میبندد.
میگوید: برای رهیدن از دام ناپُرسی، روزی چند دقیقه آزادپرسی کارساز است.
بنام خدا
گزارش نیک ۱۴۸؛
امروز پاییزتر از دیروز است هرچند که هنوز نسیم خنکی که میوزد دلچسب است هنوز برگهای تبریزیها به سبزی میگرایند. چند روز مانده تا درختان برگهای زرد و نارنجیشان را در بازی با باد پائیزی ببازند؟ و بیبرگی را تجربه کنند، در پارک قدم میزنم آسمان نه ابری است نه آفتابی، هرچند ابرها دارند متراکمتر میشوند، یعنی میشود باران ببارد. شعرکی پاییزی در ذهنم میلولد اما میترسم اصلن شعرک نباشد. اما هر چه باشد هم نام پاییز است.
برگبرگ
پاییزم
زیر پاهایت جان میگیرم.
امروز هزار کلمه تایپ میکنم بیشتر آزادنویسی و کمتر هذیان نویسی.
«فرهنگوارهی فارسی خلاق» را میخانم، نمیدانم کلمات هم پاییزی میشوند؟ مانند درختان.
شعر خودت را در میان کلمات جستجو کن.»
«حوصله کن کلمه را، از حوصلهی کلمه خارج نشو.»
«داستان کسی را بنویس که دنبال نوشتن کتابی با این عنوان بود: «چگونه با کلمات کار جالبتری انجام بدهیم؟»
«به کلمه نشان بده که در هر کاری تواناست. بگذار زبان از تو اعتماد به نفس بگیرد.»
«گاهی به یک کلمه جدا از مفهومش عشق بورز.»
سراغ کتاب «سبزپری» میروم میدانم در آن پاییز را مییابم:
«پائیز شد. پائیز با تک پا از راه می رسد. دست حنا بسته به برگها میکشد. پائیز شد، یاد تو را آورد. پائیز اشک تو را به چشمهایم آورد. آه تو را در سینهام پر کرد. رخت تو را پوشیدم، به گذرگاههای تو آمدم، به آینههای تو، ویترینهای سر راه تو نگاه کردم. کفشهایی برای تو انتخاب کردم، برای زمستان تو که در راه است. برای تو میوههای پائیزی خریدم، پشت پنجره گذاشتم. پشت پنجره نشستم. به گذر آبها و آدمها در آن سوی پنجره چشم دوختم. چشمان عبث خیابان خالی از تو. شیشههای خالی از تو. کفشهای عاطل مانده، خاک گرفته. پائیز یاد تو را با زمزمه باد میآورد.»
رمان «سنگ صبور» تمام شدهاست نمیدانم چه رمانی بخانم بین «شب هول»، «بیلنگر» و «شبیک شبدو» ماندهام، سرانجام «شبیک شبدو» برنده میشود نمیدانم چند بار این رمان را خاندهام اما باز هم برایم تازگی دارد.
همچنان داستان «دوئل» را میخانم و لذت میبرم.
عصر با دخترم میروم خرید و تا شب در مرکزخرید میگردم او اهل خرید است همراهیاش می کنم.
آخر شب موسیقی بی کلام گوش می دهم و آزادنویسی میکنم آزاد نویسیام به روزنویسی تبدیل میشود.
محبوب امروز:
کاش چون پاییز بودم، کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد میشد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه، چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
فروغ فرخزاد
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستامدار درون»
چشمهایم از خستگی و خواب و خشکی چشم میسوزند. اما دلم میخواهد کتاب را تا آخر بخوانم.
راستی چرا؟…
عنوان کتاب شعر پابلو نرودا
این کتاب را امروز عصر الاهه علیزادهی عزیز در جواب پرسش یکی از بچهها معرفی کرد در وبینار نویسندهساز. همان موقع اسم کتاب را سرچ کردم و در طاقچهی بینهایت یافتمش. لقمه از این چربونرمتر؟
میان خواندن سطرها چرت میزنم.
بگو ببینم آیا گل سرخ برهنه است
یا این تنها لباسی است که دارد؟
تصویر برهنهی ران تا کفِ پای زنی را میبینم که صابونی صورتی با عطر گل رز را تبلیغ میکند. چشمهایم با رایحهای از تمیزی که در بینیام میپیچد روی هم میافتد.
دوباره بیدار میشوم و میخوانم:
درژفنای دریاچهی متروک
چه کسی آواز سرداده است؟
ناخودآگاه یاد خواب چند مدت پیشم میافتم که در اقیانوسی عظیم بودم با کشتیهای صیاد. وسط آن اقیانوس چه میخواستم یادم نیست.
چرا آسمان چنین زود
لباس مه بر تن کرده؟
اینجا باز چشمانم روی هم رفت و داشتم خواب منجوقها را میدیدم.
زمانی که در بستر بیماری بودم
چهکسی به جای من زندگی کرد
سارای مریضِ سرماخورده را سفتتر بغل میکنم و او هم مُفش را به لباسم میمالد.
چگونه به لاکپشت بگویم
که من کندتر از اویم؟
یاد کارتن «کامیون زباله» افتادم که یک ساعت پیش با سارا دیدیم. توی بازیِ انداختنِ حلقه، حلقه به جای این که گردن بطری بیفتد، گردن لاکپشتی افتاد که از آنجا رد میشد.
چرا لباس رنگ و رو باختهام
مثل بیرقی میلرزد؟
صحنههای جنگِ فیلم مختار میآید جلوی چشمم.
هیتلر را در جهنم
به چه کار اجباری واداشتهاند؟
اینجا دیگر خود هیتلر میآید جلوی چشمم، اما با لباسِ برادران دالتون. ادامهاش را که میخوانم فقط هیلتر است با لباس نظامی و سبیلش.
پاییز شلوار زرد خود را
از کجا آویخته است؟
چرا پاییز را مردی با کلاه سیلندری و کتِ سبز و شلوار زرد تصور میکنم؟
تمام شد. حالا انگار خواب از سرم میپرد و دوست دارم دوباره کتاب را از اولِ اول بخوانم با هوشیاری کامل.
دومین روز هست که اینجا مینویسم، پنکه سقفی روشن هست، خانه را حشرهکش زدم، پاییز به جانم نشسته هست ولی پشهها ول کن تن من نیستن، امروز ماشین را به مکانیکی بردم، هشت سال هست که مکانیکم یک نفر هست، باتری ساز هم ده سال هست که یک نفر هست، برای کارهای مهم سعی میکنم یک نفر را انتخاب کنم و همینطور استاد کلانتری که از سال نود وهشت میشناسم.
خوابی مثل جیگر زلیخا. طلوع. المسافر کالمجنون. خداحافظی. جاده. موزیک. آفتاب. سردرد. کلافه. بیکن. شوق. همخوانی. خوابآلود. کمردرد. انرژی. سر قول موندن. سرعت. سبقت. گاو. تلفن. گرما. کباب. بازگشت به خانه. گیج. غریبی. خواب. کیدراما. سریال محبوب. مرغ سوخاری. چیدن وسایل. ذوق. کثیف. شروع دوباره. خوشحال.
گزارش نیک ۱۵ مهر
فاطمه شَبِّه
https://t.me/faashnevesht
امروز سه شنبه است. صبحها ترافیک سنگین است. هوا هنوز قابلیت دم و بازدم دارد. دمای هوا برازنده شروع پاییز است. ابر در آسمان است. باران نیست. وضعیت نه جنگ نه صلح است. نرخ تورم بالا است. همه چیز گران است. بعضیها درآمدشان زیاد است. خیلیها مشکل مالی دارند. میدانهای اصلی شهر، شبها استفراغ میکنند. از کتابخانه ۱۰ جلد کتاب گرفتم.خاطرهباز نیستم اما فضای حسینیه ارشاد مرا برد تا یاد دوستانی که دیگر خبری ازشان ندارم. موز سبز کال کیلویی ۳۹۰. رمانم را معلوم مجهول کردم. خیلی خستهام. به امید فردایی بهتر
گزارش نیک
اما برای امروز، نه از دیشب مینویسم که دورهی شعر شروع شد. و من پیوستم. که دورهی شعر شروع شد و من پیوستم و نو شدم، که دورهی شعر شروع شد و من پیوستم و نو شدم و تمرین داد. که دورهی شعر شروع شد و من پیوستم و نوشدم و تمرین داد که عنوانهای خلاقانه بنویسیم. اسم چند دفتر شعر را خاند. بله. در دورههای پیشین آورد. عنوانهای خلاقانه را. مثل این. کلاغی لانه در دهانم لانه میگذارد/ بربالینم مادری است خیالت/ من یک تکپا بمیرم و برگردم/ داشت میمیرد.. تمرین داد که عنوان خلاقانه بنویسم. سی مورد را برگزینم. اما پیشنهاد داد «نشویم شاعر سهشنبهها» چرا که شاعر سهشنبه گِل لقدکردن است. چیزی خلق نمیشود. که ارزش داشته باشد. بله من هم شاعر سهشنبهها بود. فقط برای اینکه کاری انجام شود. و تحویل داد شود. قشنگ این مصدق بسیار زشت همان آثار چندش تلوزیون ایران است. که فقط ترتیب و توالی شبکهها را پر می کند. آن هم با آثار سفارشی و هوهولکی… برگردیم به روز که امروز باشد. در سرزبان حرف بستنی شد. با اینکه احساسمیکنم. پاییز یقهام را چسبید و درحال یکو دوتا عطسهی حنان و اولیه برای مریضی اختمالی کردم باز هم دلم بستنی میخواهد. حتا برای خودم درخانهیی که در آینده در نظر دارم. یخچالش پر از بستنی، بستنی عروسکی…. در نویسندهساز هم که دور هم نوشتیم. و خانم حقپرست از پرسش گفت. پرسشهای که شعر می شود… اما خانم علیزاده یک مولفه «پرسشخوب» را شناسایی پیشفرض میگوید. اما پیشفرضهای صحیح، یا «گزارهای صدق پذیر» چگونه میشود بارها دیدهام که استاد از پیشفرضها میپرسد، چی شد به این نتیجه رسیدهای. بله. پیشفرضها. از کجا به نتیجه رسیدی که این گزارش نیک است؟
علی آراسته
#نیکروز
عجیب است سه روز پشتسرهم دقیقا ۵ صبح بیدار میشوم و دیگر هم خوابم نمیبرد. وسطای تلاش وجنگیدن با خواب فکر کردم شاید قرار است ساعت بیداری من همین باشد ازاین به بعد.اشکالی که ندارد برعکس خیلی هم عالی است.ذهن ما یاد گرفته به کارهای تکراری و آسوده ولی همین من بارها سعی براین داشتهام که صبح زود بیدار شوم ،راستش قبلاً یکی دوبار پادکست باشگاه ۵ صبحیها را گوشدادم و دیگه ادامه ندادم و اصلا نمیتوانستم کارشان را درک کنم ولی الان خودم یک ۵ صبحیام.
بدون لحظه ای درنگ صفحات صبحگاهی را آغازیدم و تاهزارکلمه ننوشتم، دست نکشیدم و صبحانه را با تماشای آفتاب در نوک کوه در جنوبغربی ترین نقطهی زاگرس و در بین درختان لیمو، پرتقال، نخل،نارنج و دو زیتون بزرگ وکهن و با صدای بلبل هاوکنجشکها خوردم و این است باغچهی کوچک من که جای جای آن را مکانی برای آرامش و نوشتن میدانم.
یوگا و مدیتیشن و تمرینات پیانو و آموختن زبان شیرین ترکی(مادری) و دیدن موزیک ویدئوهای گروه pink Floyd
یک ساعت استراحت بعد از ناهار که آماده میشدم برای وبینارها ولی امروز مهمان آمد و نتوانستم آنلاین باشم ولی فایل ضبط شده را گوش کردم و آزاد نویسی کردم و سانس دوم تمرین پیانو
مطالعه کتابهای هرروزم وشعرهای محبوبم و گزارش نیک
فهرستی از گزارشِ نیکم
-صفحات صبحگاهی وخوابی که دیده بودم را نوشتم.
– با پسرم صبحانه خوردیم.
– مطبخ وآشپزخانه را حسابی تمیز کردم.
– برای ناهار غذای دلخواه خودم را درست کردم.
-رمان مادران و دختران را خواندم.
– در وبینار با مبینا جون ۲۵ دقیقه آزاد نویسی کردم.
– برای تکرار آموزی به سراغ داستان خام گاو بهمن فرسی رفتم.
– از فرهنگواره خلاق کلمه برداری کردم.
-درایستگاهِ رقص باخانم یاوری و خانم موعودی عزیز گفتیم وخندیدیم.
– شام ماکارونی چرب وچلی برای پسری پختم.
-دفتر شعر حریق باد نصرت رحمانی را خواندم.
سلام
امروز ساعت ۶ از خواب بیدار شدم.
پسرم رابرای مدرسه بیدار کردم.
به مدرسه رساندم.
دوردریاچه ۴۵ دقیقه پیاده روی کردم.
چند دقیقه با گروهی از میانسالانی که ورزش صبحگاهی انجام می دادند همراه شدم.
مربی شان از خودشان بزرگتر بود وتقریبادر گروه کهنسالان قرار داشت ولی ماشالله قبراق و سرحال.
برگشتم.
صبحانه خوردم.
باشگاه رفتم.
۳۰ دقیقه آزادنویسی جانبخشی اشیا نوشتم به صورت دیالوگ اما هنوز جرات ارسال آن را ندارم.
فقط در کانال تلگرامم گذاشتم.
راستی دوسه رخدادک هم نوشتم ولی آنها راهم هنوز نفرستادم.
ولی می فرستم چون میخواهم نوشته هام را استاد بازخورد کنند حتی اگر جاهایی به قول استاد شاهین گازخورد شود.
در تمرین جا شرکت کردم اساتید همه جمعند. واز محضر نوشتنشان لذت میبرم و درس میآموزم.
دراین تمرین جا کار خانم لیدا پورسلیم از همدورهای هام رو دوست داشتم.
خدا مادرشون رو براشون حفظ کنه🙏🏻 خدا مادران آسمانی رو رحمت کنه.
خوابیدم در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم استاد شاهین نبودند خانم الهه علیزاده ومبینا جان ارائه داشتند. فرا گرفتم از هردو عزیز
کتاب فلان السلطنه به نثر قاجاری را که استاد در گروه گذاشتند را شروع کردم.
ادامه کتاب شرق بهشت را ادامه دادم.
فیلم ندیدم ولی یک قسمت از سریال شهر دور را دیدم.
برخلاف دیگر سریالهای ترکی که آب به خیکش می بندند و موضوعات استغفراللهی دارند این یکی، داستانش را دوست دارم.
شام در کنار خانواده
الان در گزارش نیک
خوابی نیک
شبتان نیک
چیزهایی هست ، که نمی دانم.
می دانم ، سبزه ای را بکنم خواهم مرد.
می روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.
راه می بینم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.
من پرواز نورم و شن
و پر از دار و درخت.
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.
پرم از سایه برگی در آب:
چه درونم تنهاست.
طاقچه رفتم به هوای روز سهراب. “هشت کتاب” را گرفتم و چند شعرش را درجا سرکشیدم، بعد ذهنم را دوشیدم و پستانهای خیال و لبهای رویا را گزیدم.
گوشه ناخن احساس ترک خورد
از تنآمیزی خشک و خشنش با سوهان
پا سراندم دست تکاندم
۱۳ بار قدم ترکاندم به هزاره
جاکشیهای کلاغی دیدم
تن دریده و نشسته کمر قوس اذان
من وضو با عرق سرد قلم میگیرم
کف سجاده تردید، تربت تاک بریزد
تف و تابی بزنم زلف دلم را
به ضریح زایش
سال واژهام: طبیب الهی
صبحم رو با صفحات صبحگاهی شروع کردم، ولی حس میکنم از صبح تا الان که ساعت ۱۱ شبه خیلی گذشته. اصلا یادم نمیاد چی نوشتم و نمیدونم چرا اینقدر خسته شدم امروز.
بعد از صفحات، کمی درس خوندم و در ادامه با دوست عزیزی به کافه رفتم. دو ساعتی که جز خنده و احساس خوب بود، چیزی نداشت.
بهسرعت خودم رو به نشستی در دانشگاه خوارزمی رسوندم. عجیب بود، تا حالا این دانشگاه رو ندیده بودم. بودن در جمع اهالی حقوق برام تجربهای خاص و ویژه بود.
در ادامه روز، ورزش رو برای حفظ روتین انجام دادم و راضی بودم از کیفیتش، اما از کیفیت درس خوندنم راضی نبودم. سردرد عجیبی که احتمالا از نشانههای آلودگی هواست، گریبانم رو گرفت.
جلسه چهارم «الفبای احیا» رو هم شرکت کردم، جلسهای که با تمرکز کمتر از ۵۰ درصد گذشت.
شدت سردرد بهقدری زیاده که داشتم از نوشتن گزارش نیک هم چشمپوشی میکردم.
باز هم یک شش صبح تخمی دیگر. استاد فارماکولوژیمان را چشم زدیم. این جلسه اصلن خوب توضیح نداد. بعد بیکفایتیاش را گردن بچههای پشت کلاس انداخت و دیوانه شد و گفت نمونهسوال برای حل فرمولها نمیدهد و امتحانمان را تشریحی خاهد کرد.
به خانه برگشتم. در راه چند موسیقی خوب با تمرکز گوش دادم. تئوری شعر را خاندم. راجب اشعار حافظ تحقیق کرده بود و نکات جالبی دربارهی تفاوت علم و هنر میگفت. اما درکش برایم دشوار بود.
یک صفحه از مقالهی رقص را خاندم.
پیادهروی کردم.
ایدههای تازهای برای شعر نوشتن گرفتم.
دو قسمت انیمیشن ریک و مورتی را دیدیم.
شروع به دیدن فیلم مارتین ایدن هم کردم. کی تمامش کنم، خدا میداند.
15/07/1405
گزارش نیک 148♥️🐌
سال واژه: در مسیر معنوی
نمره روز: ده از ده
1. صبح یک قرار کاری مهم داشتم، اما از خستگی رفت و آمد سه روز متوالی به کارخانه کمرم میسوخت و پاهایم صاف نمیشد. بیست دقیقهای زمان برد تا خودم را قانع کنم که قرار را کنسل نکنم. با همان بیست دقیقه تأخیر هم به جلسه رسیدم. به مبارزه با بدن درد و خوابآلودگی میارزید. با همکاری نورانی دیگر آشنا شدم. مدیر منابع انسانی یکی از هلدینگهای تولید مواد غذایی بود. از سیبلهای هلالی اش معلوم بود که اهل دل بود و تابلوی خوشنویسیاش که در بین صحبتهایمان به آن اشاره کرد، دلیل محکمی بر خوش ذوقیاش شد. برای سهشنبهی آینده قراری دیگر گذاشتیم. خلاصه حسابی شوقمندم که آن جلسه را هم خوب پیش ببرم.
2. حدود بیست دقیقه پیاده روی کردم.
3. یک گلدان پتوس برای اتاقم و یک بسته کود ریشهزا خریدم . چند شاخهای از آن را هم برای ریشهزنی در گلدان آب گذاشتم. دستمال کشیدن دانه به دانهی برگهای گلدان تازه وارد روی میز کنار تختم، زمان را از یادم برد. گلهای داودی پژمرده را هم دور ریختم. گلهای تازه و غنچهها را در گلدان سفالی گرد چیدم . دل مادرم برای گلهای داودی رفت و گلهای داودی زرد سهم مادرم شد.
4. در وبینار روزانهی نویسندهساز با مبینا خانم و الههی عزیز آزادانه و دسته جمعی نوشتیم. سبک شدم. کلمات زیادی برای بالا آوردن داشتم. وقت زود تمام شد. موضوع سوالاتم هم خشمی بود که در چند روز گذشته به روی شانههایم افتادهبود. روی هم رفته آزادنویسی امروز فرصتی بود که کمی شانههایم را بتکانم.
خوشحالم که با هم مینویسیم. این با هم نوشتنها پناهگاه من است♥️.
5. سپاسگزاری
سپاسگزارم روزهایی که انتخاب هر کلمه برای هر جملهی گزارش نیک برای من پر زحمت بود را گذراندم.
سپاسگزارم که نوشتن در من از یک وظیفهی خشک، به یک عادت درمانی تبدیل شده است.
سپاسگزارم که معتاد نوشتن شده ام.
سپاسگزارم برای استاد شاهین ♥️و این جمع اهل باهمنویسی♥️.
سال واژه: رشد پلهای
• به محض بیداری چند کالیکلماتور از پرویز شاپور خواندم:
همهٔ مردم جهان به یک زبان سکوت میکنند.
قلبم پرجمعیتترین شهر دنیاست.
دلم به حال ماهیها میسوزد، چون هیچکس اشکشان را نمیفهمد.
تأثیر خاصی داشتند. مخصوصاً وقتی به چهرهٔ پرویز شاپور هم نگاه کردم؛ کلاً حالت کاریکاتوری دارد. جالب است که به کالیکلماتورهایش هم معروف است. انگار هنر ما وابسته به درون و بیرون ماست.
• کتاب «پریدخت» حامد عسگری را تمام کردم. از خواندنش پشیمان نیستم، اما تجربهٔ خاصی هم نبود. بیشتر جذب فضا و نثر، شاید هم ظاهر کتاب شده بودم تا محتوای داستانی. چون نامهنگاری دو عاشق در زمان قاجار بود و از یک جایی به بعد تکراری شده بود. البته آخر کتاب احساساتی شدم و گریهام گرفت. انصافاً قلم شیرینی داشت، اما به این نتیجه رسیدهام هر نثری که احساسات را در لحظه برانگیزد، لزوماً شاهکار و قابل تحسین نیست. در کل میتوانم بگویم صرفاً تصویرسازی و وایب نوستالژیک کتاب را دوست داشتم.
این تکهٔ اول کتاب که نویسنده اشاره کرد داستان چطور جرقه خورده، خوشم آمد:
«همهچیز از یک شب سرد زمستانی شروع شد.
همان شبی که آویشن و بهلیمو دم کرده بودم
و پاهایم را چسبانده بودم به شوفاژ و فکرهای
قبل از خواب به سراغم آمده بودند. ناگهان
توی سرم صدای تقتق کفش زنانهای شنیدم،
بعد پچپچههایی موهوم، بعد صدای شلیکی
آمد و بعد زن جیغ کشید. کلمهها توی کلهام
فوران کرده بودند؛ و شیخون زده شده بود.
طرحش را در یک صفحه نوشتم. مدتی رویش
کار کردم. شخصیتها حالا جان گرفته
بودند. اوّل پریدخت، بعد هم سید محمود
و بعد هم سایرین.»
• وبینار نویسندهساز را شرکت کردم. مبینا ملائی قسمتی از کتاب «حرفهای همسایه» نیما یوشیج را خواند.
این بخش برایم خیلی تأملبرانگیز بود:
«هر کس به اندازهٔ «فکر» خود «کلمه» دارد و در پی کلمه میگردد.
«فکر» میزاید، اما «کلمه» زاییده نمیشود مگر با فکر.»
نکتهای که در دورهٔ شعر یاد گرفتم برایم تداعی شد. تولید با آفرینش زمین تا آسمان فرق دارد. شعر خوب آفریده شده، جاری شده؛ نه اینکه صرفاً تولید شده باشد. آفرینش هم از اندیشیدن نشأت میگیرد.
• با ضمایر «من»، «تو» و «او» آزادنویسی کردم و ۶۰۰ کلمه نوشتم. مثل نامهنگاری بود. انگار کسی از درونم برایم نامه میفرستاد و خاطرات و آرزوهایی را که در خاطرم کمرنگ شده بودند، پررنگ کرد.
• صحبتهای ساجده حقپرست خیلی برایم دلنواز بود.
جملهای گفت که خیلی شوقآور بود:
«شباهتهایی بین کشف شاعرانه و کشف علمی وجود دارد.»
مسئلهای که من همیشه به آن فکر میکردم؛ پلی که بین این دو فضا وجود دارد. البته نگاه من کمی متفاوت بود؛ تلفیق دنیای علم و احساس در شعر. اما حالا دیدگاه جدید و هیجانانگیزی هم به این مسیر پیدا کردهام.
تمرینهای خیالورزی هم پیشنهاد داد که نکتهوار یادداشت کردم.
جرقهای هم در ذهنم خورد از حرفهایش. وقتی موقع عکسبرداری ذهنی به حافظهٔ حسی اشاره کرد، یاد وبینار استاد افتادم که داشت دربارهٔ مزهمزه کردن رمانهای نویسندههای صاحبسبک میگفت. همان موقع سکانسی از انیمیشن «راتاتویی» برایم تداعی شد. حالا چرا؟ شاید کمی عجیب به نظر برسد، اما جالب است.
همان سکانسی که موش سرآشپز طعم غذا را میچشد؛ ترکیب یک نوع پنیر و توتفرنگی. طعمها را به شکل انفجارهایی رنگی و انتزاعی تجربه میکند. و همینطور زنجیروار چیزهای دیگری به خاطرم میآمد: ریدینگ زبان که دربارهٔ synesthesia بود و اینجا هم طبق ایدهٔ همآمیزی حسی ساخته شده؛ برای پنیر رنگهای طلایی، برای توتفرنگی صورتی/بنفش و هنگام ترکیبشان، انفجار رنگی گستردهتری دیده میشود.
در ریدینگ بیشتر به این پدیده بهعنوان نوعی تجربهٔ یا اختلال حسی در بعضی انسانها پرداخته بود؛ اما اینجا به وجه شاعرانهاش فکر کردم: اینکه ترکیب حواس پنجگانه چقدر میتواند زبان و نگاهی تازه و دوستداشتنی خلق کند.
۱۵مهر ۱۴۰۵
https://t.me/WaterLilyEcho
سالواژه را باید هر روز نوشت تو گزارش. چه زود میشودش فراموش.
گزارش میگ میگ
امروز صبح سر کار. بخشی از کتاب « عشق سالهای وبا» را خواندم. بقیهاش را هم عصری خواندم و تمام شد. نمیدانم چرا منتظر بیماری وبا بودم توی داستان. اما بعد فهمیدم شاید عشق شبیه وبا باشد. مارکز به خوبی داستان عشقی را روایت کرده بود که پنجاه سال طول کشیده بود.
خود همین زمان هم به شخصیت تبدیل شده بود. به مانعی که عشق را زیر سوال ببرد. صورتش را پیر و چروکیده کند.
این را هم بگویم اسم دختر و پسر بسیار شبیه به هم بود و من هنوز نتوانستم تلفظشان را یاد بگیرم یا از هم تشخیصشان دهم.
اما قصه قصهی عشق است. عشقی که از جنس تصور است و ریشه میدواند در ذهن. دختر همان اول میفهمد و پسر بعد اولین بوسه در هفتاد سالگی زن.
عاشق دنبال کردن این سه روایت شدم.
این زاویهی دید که بدون قضاوت فقط روایت میکند.
جلسه نقد کتاب هم با الهام فلاح بسیار دلچسب بود.
البته که رمانجا را بودم و وبینار الهه علیزاده.
به مفهومی میاندیشم که شاید تعمق بیشتری بطلبد: اینکه چرا به شنیدنِ اندیشههای آدمهای بخصوصی شوق دارم. آدمهایی که سالها پیش از میانمان رفتهاند، انسانهایی که هنوز زندهاند و در حال مکتوب کردن و ثبت اندیشههایشاناند، یا حتی آنان که قرنها بعد به دنیا میآیند. من چگونه میتوانم با تمام آنها ارتباط داشته باشم و آنها را بشنوم؟
تن فرسوده میشود. روزی ناگزیریم از ترکِ تن و بندِ جسم، اما اندیشه و احساسمان میتواند سالهای سال بماند و زندگی کند. من اندیشهام. من نه یک زنم، نه یک جسم. من فقط احساس و اندیشهام. شاید با ادبیات و هنر بشود آنها را ماندگار کرد.
پای پارههایی از «هوشنگ گلشیری» نشستم، نوکی به چند مقاله زدم. چند هوشنگ گلشیری هماکنون در اطرافم میزیَند و من غافلم از آنها؟ چه فریدون مشیریهایی هماکنون در جهانمان زندهاند و در حال مکتوب کردن حس و اندیشهشاناند. آیا فروغ فرخزادها و مهشید امیرشاهیهای زمانهام را میشناسم؟ بیژن نجدیها و مسکوبها چطور؟
قهوهها خابم را متعادل کردهاند. به سیاق قدیم، شش صبح بیدار میشوم، با فنجانی کافئینی و کتابی به دست. امروز «پرنده آبی» از موریس مترلینک را میخانم. سالها پیش آن را خانده بودم، اما نگاهم اینبار چیزهایی را میبیند که در آن سن توانِ دیدنشان را نداشتم.
به مفهوم پرنده فکر میکنم. اینکه چطور نگاه کنم تا بدانم کجاست و به الماسی که باید در درون خودم آن را بیابم. الماسِ نگاهم. همان ابزاری که باید آن را صیقل دهم و عمیقتر ببینم. جهان همیشه همان است. من باید یاد بگیرم که در آن چه ببینم و چگونه آن را ببینم.
ترکیبِ فهمیدنِ تیلتیل و احساسِ میتیل، درکِ درستتری از همهچیز میدهد. تنیدگیِ حس و تعقل که مترلینک در دو جسمِ جدا به ما نشان داده و بعد آمیختگیِ هر دو را بهانه کرده تا شاید بگوید این جهان را با ترکیبِ این دو دریچه میتوان بهتر فهمید. آن هم با احساسات و نگاهی کودکانه که مهمترین بُعدِ آن است.
حالا این نگاه کودکانه یعنی چه؟ به نظر من یعنی کودک شویم و مثل کودک لذت ببریم و حس کنیم، نه اینکه رفتار و گفتار نسنجیده و کودکانه داشته باشیم. نگاه کودکانه، مخصوصن برای یک هنرمند، یکی از مهمترین ابزارهای حیات اوست. باید بلد باشیم لذتِ هر چیز را ببریم و خوب درکش کنیم.
شده کتابی بخانی و در یک صفحه از آن مکث کنی و بارها و بارها جملهای را بخانی و هر بار از آن لذت ببری؟ شده حتی آن لذتها، از یک موردِ تکراری، متفاوت باشند و هر بار بُعدی عمیق و تازه از آن را ببینی؟ شده یک ساعت محو شوی در برگهای یک درخت، در تنهاش، در بافتِ ریزِ سبزهای متفاوتِ برگهایش؟ شده خیره شوی در کشفِ یک نقاشی و گذر زمان را حس نکنی؟ شده واژههای موسیقیِ بیکلام را بشنوی؟
فیلم «نیمهشب در پاریس» (Midnight in Paris، 2011) را دوباره میبینم. دلم میخاهد در جهانش زندگی کنم. میدانی، بار اولی که این فیلم را دیدم، چنان شیفتهاش شدم که داستان کوتاهی با تاثیر از آن نوشتم. جهانش را دوست دارم.
فکر کن، وارد جهانی در گذشته شوی که دوستش داری. بعد شیفتهی دختری شوی که مطمئنی نیمهی توست. بعد متوجه شوی آن دختر هم عاشق گذشته است. عاشقِ زمانِ گذشتهای، گذشتهتر از خودش. با او به آن گذشته بروی و او همانجا بماند و تو را رها کند. این فیلم از آن فیلمهایی نیست که ببینی و بگویی دوستش دارم یا دوستش ندارم. عمیقتر شو. نیاز به فکر کردن دارد. پسر قصه را دریاب و برو در حالوهوایش. دختر قصه را هم بیاب و ببین چه میبیند. به آخرین دختر فکر کن. به جهان فیلم دقت کن. دریچهای رو به گذشته که هر شب تو را از زندگی واقعی به دنیایی که میخاهی سوق میدهد، آن هم زمانی که دنیا برایت غیرقابلتحمل شده. و در نهایت، این دنیای رویایی روی تصمیم تو تاثیر میگذارد. بساط نامزدی را به هم میزنی و تصمیم میگیری مطابق میل و قلبت عمل کنی. همانجاست که زندگی، عشق واقعیات را سر راهت میگذارد.
بیش از اینها، من، جهانِ فیلم را دوست داشتم. فکر کن در کنار همینگوی باشی، یا تی.اس. الیوت، فیتزجرالد و حتی پیکاسو. اینها آرزوهای پسر قصه، که از قضا نویسنده هم بود، بودند و حقیقی شدند. خودم را با نویسندههای محبوبم تصور میکنم.
بعد فیلم «سرزمین موعود» (The Promised Land، 2023) را هم بازبینی کردم. بازیِ مدس میکلسن اگر نبود، این فیلم چه میشد؟ یکی از بازیگران محبوبم که حسابی در نقشش فرو میرود. صدایش که خداست.
قبل از دیدن این دو فیلم، چند دقیقهای از چند فیلم جدید را پخش کردم و دوست نداشتم. به نظرم بازبینیِ فیلمها مطلوبتر بود. باید بگردم و برای خودم لیستی از فیلمهای جدیدی که باید ببینم بنویسم.
نمایشنامهی «تعلیم ریتا» به نیمه رسیده.
کمی با آبرنگ خیال نشاندم روی کاغذ.
حدود هزار کلمه هم آزادنویسی کردم.
موسیقی کلاسیک هم مثل همیشه جریان داشت.
🍃
https://t.me/samiraneshanifar
گزارش نیک ۱۴۸
سالواژه: فاصله
هوا تاریک روشن بود که بیدار شدم. خواستم بنویسم دستم به نوشتن نمیرفت. کلمات روی قطار ذهنم ردیف میشدند دستم از ریلِ نوشتن خارجشان میکرد. دردسری شد این کشمکش. پاشدم. کتاب خواندم. چند کتاب شعر و داستان کوتاه را از کارگاههای شاهین کلانتری خواندم. بهترین راه شد برای سر به هوایی دستم. آنقدر خواندم که خورشید طلوع کرد. برای خورشید نوشتم.
نوشتم: از خورشید بیاموز و بسوزان. حدود ۱۵۰ میلیون کیلومتر دور از من و توست. اما با همین دوری، هوای این کره را دارد؛ مثل یک مادر که حتی از فاصلهای دور، حواسش به فرزندش هست. نزدیک به ۴.۶ میلیارد سال است که خورشیدِ مادر، زمینِ فرزند را از گرمای خودش محروم نکرده است.
در هر ثانیه میلیونها تُن از جرمش را به انرژی تبدیل میکند؛ انگار خودش را خرج میکند تا جایی دیگر روشن بماند. مثل همان مادری که دیگر خودش برای خودش نیست و بخش بزرگی از بودنش را صرف زندگی فرزندانش میکند.
برای هیچکدام از فرزندانش تفاوتی قائل نمیشود. برای درختان، گیاهان، صحراها، دریاها، باغچهها و گلها همان نوری را میفرستد که برای انسانها.
اگر ابری در آسمان نباشد، تا آنجایی که میتواند عدالت را رعایت میکند. همینقدر که برای من سهم گذاشته است، برای همسایهی من نیز. برای کسی که هزاران کیلومتر آنطرفتر، در سوی دیگر آبها زندگی میکند نیز.
مالکیتش را هیچکس نمیتواند مدعی شود. هیچکس نمیتواند دورش حصار بکشد و بگوید این تکهی نور فقط برای من است. نور، وقتی نور است که تقسیم شود و با تقسیم شدن، چیزی از آن کم نشود.
بحث من عرض جغرافیایی نیست. خورشید یاد گرفته همه را با یک چشم تابان ببیند.
گاهی کافیست بتابیم، بیآنکه بپرسیم این نور قرار است به چه کسی برسد.
وقتی پشت ابرها پنهان میشود، دست از نور دادن نمیکشد؛ فقط ما نورش را نمیبینیم.
برای روشن کردن جهان، هر لحظه از خودش میسوزاند. چه زیبا که از خودت کم کنی، اما جهانِ کسی را کمی روشنتر بگذاری.
— بیست و پنج دقیقه آزادنویسی در وبینار نویسندهساز را با مبینا انجام دادیم. بعد ساجده آمد و در آخر الهه علیزاده.
— پیادهروی در تراس خانه بود.
—ما امیدوارانیم.
https://t.me/nahid40rasti02
زیبا نوشتید موفق باشید
امروز نرفتم اداره و استراحت کردم. نه و نیم برخاستم. خواهر زود تماس گرفت و حالم را پرسید.
پسر ظهری بود. صبحانه خوردم و مشغول تدارک ناهار سادهای شدم. کمی سبزی پاک کردم.
همسر از بیرون آمد و مرغ خریده بود. بستهبندی کردم. ناهار خوردم و دارو و خودم را پرت کردم توی رختخواب. کمی زبان خواندم و خوابیدم.
با برگشتن پسر از مدرسه بیدار شدم. چای خوردم. تئوری شعر خواندم. بعد وانهاده. قدری هم در مدت درخت.
نفری چند شعرک فرستادیم در گروه برای بررسی دوستان. حرف زدیم و خندیدیم.
یک متنی برای کانال نوشتم. قرارمان با ساجده و ناعمه واجنویسی بود. من ل را انتخاب کردم. از لادنبودگی گفتم.
بابا، مامان، داداش هر کدام جداگانه حالم را پرسیدند.
سرگیجه دارم. تو فکر بابام . داداش میگفت او هم لرز دارد.
دارم وروسایلم را جمع میکنم برای سفر شیراز. سبک سفر میکنم همیشه، البته کتابها بارم را قدری سنگین میکنند. امروز هم ابریست، شاهین به قربانش. صبح یک ساعتی راه رفتم. از دیوانوشتهها بیشتر عکس میگیرم. نوشتن با اسپری شکلهای غریبی به حروف میدهد. یادش بخیر، روی دیوارِ هال یکی از دفترهایم، با اسپری سیاه، بزرگ نوشته بودم: «بنویس». فضا شبیه کوچهپسکوچهها شده بود. دارم مصاحبهی مهدی احمدی با «خاطرآرت» را میبینم توی یوتیوب. او نیز از تبار هنرمندان رنسانسیست: سینما، نقاشی، موسیقی. در همه خوب. عمرش دراز… میروم توی جلسهی «تمرینجا». بعد هم دو تا کلاس خصوصی برگزار میکنم… دست میجنبانم تا راه بیفتم. آدم سفرستیزی مثل من عزمِ سفر کرده، چه گُها. هنوز هم مسافرت احساسات کودکانهام را زنده میکند، مثل انتظار فرارسیدن نوروز در بچگی… هوس میکنم دوباره «بوف کور» را بخانم. هنوز هم معتقدم یکی از سرگرمکنندهترین رمانهای فارسیست. برخلاف «شانزده احتجاب» که، خوب هست اما چندان سرگرمکننده نیست. از لفظ «سرگرمی» مرادم والاترین معنای آن است که از ویژگیهای بهترین آثار هنریست. مثل همیشه «بوف کور» هوسم میاندازد که «گاوخونی» و «ملکوت» را هم از نو بخانم… خوشحالم که سفر شیراز مجال ملاقات با رفقای جانجانیام را فراهم میکند. برسم شیراز خیلی پیادهروی میکنم، گمانم حالا خنکتر شده باشد. دوست دارم سر از محلههای قدیمی شهر دربیاورم… از سرخوردگیهای سریالانهام بگویمتان: سه قسمت از «بازی تاج و تخت» دیدم، جادویم نکرد، ولی باز هم فرصت میدهم بهش. قسمت اول «شنود» هیچ گیرایی نداشت برام… تمرین جلسهی اول کارگاه شعر را خودم هم انجام میدهم (بله، ما جنسی را که خودمان مصرف نکنیم به مشتری نمیفروشیم)، بناست چند صد تیتر نامعمول و شاید شاعرانه بنویسیم و هفتهی بعد ۳۰تایش را برگزینیم و بفرستیم برای نقد و بررسی. کیف میدهد، چند تا از تمرینهایم را ببینید: «مرغابیها شهریور هم قبول نمیشوند»، «خاطراتت را توی گیومه نمیگذارم»، «فرشته نمیبالد به پرواز»، «یخچال هم شنوندهی خوبی نبود»، «اسفالت شبها انشا مینویسد» و «کارهایی که یک کلمه در تنهایی انجام میدهد»… ذوق برخی به بادی بند است. یعنی بهمحض اینکه بالاتر از گل میشوند فوری جا میزنند. اما هنرمند کرگدن است (لابد حس میکنی که «کرگدن» را مثل «سرگرمی» در والاترین شکل آن به کار میبرم. اصلن کرگدن کی بودی تو؟). بودا گفت «چون کرگدن تنها سفر کن»، نقد گزنده را هم کرگدنانه گردن بگیر که این امتیازِ هنرمند است. ما آیندگانیم.
ولی قبول نیست، جنسِ شما از ساقیِ اصلی هست 😅 متاعِ خالصِ، خالصه، ناخالصی نداره. جنس نابِ نابه ، زود اثره و دیرپره😉😊 مصرفکننده هم خودش توی وجودشون استعداد داره که خودش متاعِ نابه☺️😁. اینطوری یک دوپینگِ جانانه است😇
ولی جنسِ مال ما، ساقی جنسش رو پیک کرده تا برسه دستمون بیات شده😴 زمان میبره اثر کنه و موتورمون گرم بشه، 🦽🪅 دیر اثر و زودپره 😉😊خماریمون بیشتره و پروازمون کمتره😇
تازهاش هم اضافه کنیم به لیست📜 تازه مصرفیم دیگه هیچی دیگه😶🌫️ عوارض جانیش بمونه 🤒سرگیجه و هپروت و دور خودمون چرخیدن و شلنگ و تختهانداز، اوووف… 😴«تازه قسمتِ دوپینگ هم دست رو دلمون نذارید که نسوزید 🔥یه وقت☺️ متاعِ داخلی، هم زیر قویترین میکروسکوپها 🔬مثل زیر بغلِ مار میماند، 🪱انقدر پیدا🤌
حالا خودتون بگید که ما مشق میکنیم کجاست ✍️ و اون که شما سرمشق مینویسید کجاست؟ 🎲
البته استاد، مقامتون ارجمنده، 💫فقط دوباره مطلبتون رو برام فورانحسی داشت که بنویسم 😊امیدوارم نحوه نوشتاریم رو به دیده مهر بر شاگردنوازی بخونید و ناراحت نشوید😌
قسمت کرگدن نفهمیدم ولی مخاطب هر کس هست خود خدا به دلش رحم کنه🤲😊
سه بار تایپ کردم این نظر نمیدونم میاد یا نه ولی پاک بفرمایید ممنونم😌
امروز را هم با صفحات صبحگاهی آغازیدم.
هنوز به خود نیامده بودم که مامانم خیلی ناگهانی عازم اصفهان شد با دوستمان.
سفری دوروزه.
تا ساعت دو که برود سعی کردم دختری نمونه باشم و کمکش کنم.
بعد از رفتنش گول شیطان را خوردم و وقتم را الکی تلف کردم.
به نویسندهساز هم نرسیدم.
توانستم کتاب برادرم جادوگر بود را شروع کرده و تمام کنم.
در حال و هوای جوانی خاندم. گاهی هنگام خاندنش فکر میکنم اگر روزانه نویسیهای مسکوب این است روزانه نویسیهای من زیر خط فقر هم نه اصن وجود خارجیاش هم به حساب نمیآید که بخاهد زید خط فقر باشد.
سریال ترکیام را دیدم. قسمت بعدیاش هفته بعد میآید. انتظار هم سخت و هم خوبی است.
دو روزی است که خلاصه کتاب تاریخ ادبیات ایران دکتر صفا را شروع کردم. خیلی دلم میخاهد کل هشت جلد کتاب را بخانم. به قول استادمان اصل کتاب بهتر از خلاصه است. خلاصه به دردمان نمیخورد. اما من دلم میخاهد اول خلاصه کتابهایش را بخانم بعد خود هشت جلد کتاب اصلی را.
باشد که جز بینجامیدگان باشم.
https://t.me/Jonnevice_channel
بیدار شدم. باز طبق معمول استراحت و داروهای مسکن ، دیگه خسته شدم. همش خواب و به در و دیوار نگاه کردن. یه خوراک مرغ پختم. خوردم و در تمرینجا شرکت کردم. فیلم نگاه کردم . از فیلم هم خسته شدم. از ده به خودم چهار میدم. تنها کار مثبتم سی تا عنوان نوشتم.
«باران یخزده در ناودان سرد
میرفت تا به خاک بریزد
به کوچهها»
«کیومرث منشیزاده»
بعد از بیداری نوشتم.
رفتم کار کردم.
تمرینجا را تا وسطها بودم و بعد رفتم که حاضر شوم.
فاطمه دعوت کرده بود خانهشان. رسیدیم و بقیه نرسیده بودند و رفتیم یک چایی زدیم تا برسند. باز نرسیدند. دیگر رفتیم.
فیلم عروسیشان را دیدیم و شام خوردیم و بچز حکم میزنند.
گزارش نیک چهل و هشتم را می نویسم.
امروز بالاخره تصمیمی که مدت ها بود درگیرش بودم را گرفتم و عملی کردم.
دیشب به خاطر این آشفتگی که امانم را بریده بود راحت خوابیدم.
خیلی وقت ها نمی دانی تصمیم درست چیست اما بالاخره مصمم میشوی که یک چیز را انتخاب کنی و زمانی که دست به عمل می زنی متوجه میشوی که اونقدرها هم که فکر می کردی سخت نبود.
بله تصمیمم را قطعی کردم و خیال خودم را راحت.
به شرکت قبلی رفتم و نامه ی تسویه را امضا کردم و سفته ها را گرفتم.
با پدرم رفته بودیم ماشاالله راه آنقدر طولانی بود که هر چه می رفتیم تمام نمی شد.
کلافه و خسته شدیم.
من در جاده به این می اندیشیدم که من چه طور دو سال دوام آوردم و تحمل کردم و این راه را روزها، ماه ها و حتی طی دو سال رفتم و برگشتم.
خیلی وقت ها از سخت جانی خودم تعجب می کنم.
گاهی وقت ها هم به این شخصیت قوی و سختکوش افتخار می کنم.
آدمی گاهی چنان قدرتمند می شود که هیچ چیز جلودارش نیست.
تحمل می کند و زندگی اش را جوانمردانه می سازد.
اما در جایگاه قبلی من به جایی رسیده بودم که فهمیدم تحمل کردن کار اشتباهی است و باید این دندان پوسیده را کند و انداخت دور.
الان برای اقدام شجاعانه ای که کردم خودم را تحسین می کنم.
که توانستم از آن جهنم بیرون بیایم و خودم و زندگی ام را نجات دهم.
شاید گرفتن تصمیم های این چنینی در وهله ی اول کمی سخت و طاقت فرسا به نظر برسد اما عاقبت نیکویی دارد.
موقع برگشت هم پدر رفت و از فروشگاه کوروش برای من شیرکاکائو و کیک و برای خودش آبمیوه خرید.
البته دو تا آبمیوه خرید که یکی را برای مادرم بردیم.
چون بنده خدا سرماخورده است و جانی در بدن ندارد. صدایش گرفته، بینی اش کیپ شده و آبریزش دارد.
خانه رسیدیم و نهار را که خوردیم من هم کمی در فضای مجازی چرخیدم و بعد هم قبل از اینکه وبینار نویسنده ساز شروع شود دوشی گرفتم که تر و تمیز حاضر شوم.
وبینار امروز با سه تن از عزیزان مبینا مولایی، ساجده حق پرست و الهه علیزاده برگزار شد.
در ۲۵ دقیقه اول آزادنویسی کردیم مثل همیشه.
آزادنویسی شده جزئی از واجبات زندگی که اگر نباشد روحمان در پَستو غرق می شود.
بعد هم با ساجده حق پرست همراه شدیم که از دیدن و خیال پردازی گفت.
ببینیم و اطرافمان را و جستجو کنیم. این کار ما را به لحظه ی حال نزدیک می کند.
الهه علیزاده هم در مورد آزاد پرسی صحبت کرد و پنج دقیقه سوال هایمان را نوشتیم.
او می گفت هیچ محدودیتی در این تمرین وجود ندارد.
چند تا از سوال هایم را با شما به اشتراک میگذارم.
چرا اینقدر باران را دوست دارم؟
اگر اینترنت نبود باز هم با هم راحت ارتباط می گرفتیم؟
آهنگ بی کلام چه تاثیری روی ذهنمان می گذارد؟
نوشتن از کجا شکل گرفت؟
در مورد نوع پرسش ها حرف زدیم.
پرسش هه دو نوع اند آشنایی و سنجیده.
آشنایی یعنی که در مورد سوال هیچ چیز نمی دانیم و سنجیده سوال هایی بر اساس امکان و فرصت هستند.
یکی از مولفه های درست پرسیدن این است که ببینم سوالی که می پرسیم چه پیش فرضی پشتش است.
وبینار تمام شد.
خوش گذشت جای شما خالی استاد.
گزارش نیک:
مثلاً الان دستم قفل شده و نمیچرخد به نوشتن. خب، تو نویسندهی خوبی نیستی. اصلاً نویسنده نیستی. اصلاً نویسنده هم باشی، نظم سرت نمیشود.
حالا گیریم که تو بعضی زمینهها قابل قبولی، ولی مگر بدون ساماندهی و ادامهکاری میشود؟
مثلاً الان جای گزارش روز، گزارش حال میدهم، و این بهجاست؟
پس میروم سراغ یقهی خدا:
خدایا، نگذار رشتهی عمل از هم بگسلد.
خدایا، نگذار همهچیز را بندازم گردنِ فردا.
خدایا، همهی کارهایم را خودت گردن بگیر.
خدایا، دفعهی بعد که جا زدم و به خاطر شرمِ جا زدن بیشتر جا زدم، دستم را بگیر و بندازم وسط کار.
خدایا، روشنم کن، جوری که خوب جا بیفتد چرا بیشتر نوشتن عاشقی است نه تکلیف شرعی.
خدایا، قدردانی را به من بیاموز، هیچ واژهای را دستکم نگیرم، بیا با هم ردّ هر واژه را جشن بگیریم.
مثل امشب.
چهارشنبه ۱۵ مهر
گزارش نیک ۱۴۸
سال واژه ام تغییر
صبحی دیگر، روزی دیگر، تلاشی دیگر و ای کاش که آدمی دیگر! آدمی که پا بگذارد روی عادت های بدش عادت هایی که دست و پا گیرش هستند عادت هایی که بدجور زمینگیرش کرده اند و مثل زنجیری مچ پاهایش را بسته اند.
یک نه گفتن جانانه به خواب شیرین صبح قفل زنجیر عادت را از پا باز می کند، یک، دو،سه و حرکت، بس است خواب، بخوابیم که چی بشود که وزش نسیم صبحگاهان را از دست بدهیم، بخوابیم که لحظه ی زیبای طلوع خورشید را نبینیم، بخوابیم که ساعات ابتدای روز را درک نکنیم ساعاتی که با انرژی کافی می توانیم روزی عالی را رقم بزنیم برای خودمان، برای همسر و فرزندانمان و برای همنوعانمان، بخوابیم و گوشمان را محروم کنیم از شنیدن آواز و ترانه سرایی پرندگان!
این جملات را نوشتم که بگویم دلم گذشته را می خواهد گذشته ای نه چندان دور،آن روزها حوالی صبح رونق خاصی داشت.با صدای اذان صبح روز آغاز می شد زندگی جاری بود.مادرم محوطه ی جلو خانه را آب و جارو می کرد پوشش زمین گل بود از استشمام گلِ آب خورده لذت ها می بردیم هوشیار می شدیم،این بو از هر عطری دل انگیزتر بود. درِ خانه ها همه آبپاشی شده و کوچه از بوی نم عطرپاشان بود.
پدر صبح زود برای خریدن نان داغ و تازه بیرون می رفت پس از بازگشتِ پدر سفره ی صبحانه پهن می شد نان ها داغ بودند با صورتی بزک شده با کنجد و سیاه دانه
قبل از نیم چاشت بوی پیاز داغ، آبگوشت، قرمه سبزی و شولی( آش یزدی) در هر خانه ای کوچه را برداشته بود.
دیگ ها روی چراغ های علاءالدین، والر یا دو پِلته ای( پلته=فتیله)نرم نرمک با شعله بسیار اندک از صبح زود بار گذاشته می شدند دیگ های زودپز خوشبختانه هنوز قدمشان به مطبخ ها و آشپزخانه ها باز نشده بود.
پنهان کاری حرفی برای گفتن نداشت، دنیای زیبایی داشتیم، همه با هم روراست بودند.مادرها دم در خانه دور هم می نشستند از روزمرگی هایشان می گفتند، سبزی پاک می کردند، انار دان می کردند و شولی اگر پخته می شد کنار هم می خوردند در کاسه های سفالی با عکس گل و مرغ که ما به آن کِبارَه می گفتیم بعضی با قاشق می خوردند و بعضی دیگر قری به کمر کاسه می دادند آن را جلو صورت می گرفتند و بر لب کاسه بوسه می زدند و شولی را هوش( بر وزن موز)می کشیدند این هوش کشیدن هوس برانگیز بود.
زمانه تغییر کرده، شب نشینی های سر شب جایش را به اواخر شب یا نیمه های شب داده، جوان ها اوقات فراغت را با دوستانشان تا نیمه های شب سپری می کنند، پدرها و مادرهای میانسال و مسن مجبورند تا دیروقت بیدار باشند تا جوانانشان از دورهمی های دوستانه برگردند.پس تعجبی نیست از اینکه صبح ها دیر بیدار می شویم و جوانان تا لنگ ظهر می خوابند
فعلا بگذریم.
سه صفحه روزانه ام را نوشتم.
امروز هم توفیق حضور در وبینار نویسنده ساز را نداشتم گر چه سعی کردم جبران کنم و اقلا ۲۵ دقیقه آزادنویسی را تا قبل از خواب بنویسم اما خسته ام، کسل و درمانده ام و بیشتر از این توانی نیست تا تکالیفم را انجام دهم.
آب نوشیدم.
در حیاط در همسایگی درختان و گل ها پیاده روی کردم، مسافت بین هال و آشپزخانه را پیمودم.
چند دست لباس شستم،لباس ها هم مثل ظروف و گناهان زود روی هم انباشته می شوند.
کتاب جای خالی سلوچ را خواندم.
از اینکه مراقب مادرم هستم احساس خوبی دارم.نیک ترین هایم پرستاری از ایشان است و نوشتن گزارش نیک، می دانم اگر یک شب ننویسم برنامه این مهم هم مختومه خواهد شد پس می نویسم و به یاری خدا ادامه خواهم داد.
نمره ام ۵
ساعت یک ربع به ۱۲
بروم بخوابم.
خستهی روحی و جسمی با ظاهری چون حلزون گزارش نیک 148 میرسم به خانه. ساعت یازده و ده دقیقهی شب است. قدم زدن از سر کار تا منزل تاثیری در بهبود روحیهام نداشته است. حوصله نوشتن گزارش نیک ندارم. فکر میکنم موزیک گوش دهم شاید فرجی شود. رشید طاها با «یا رایح» همان است که میخواهم، پس نیکنگاری میکنم:
-پیادهروی صبح به مدت نیم ساعت
-آزادنویسی به مدت نیم ساعت
-چند صفحهای همراه با «دیوید کاپرفیلد»
-پیوستن به وبینار خوب نویسندهساز
نمره روزم 5
تو،
صبح بیدار میشوی اما تنت، هنوز میلِ ماندن در تخت را دارد؛ اما میلِ تو مهم نیست. جاکن میشوی.
تو،
دوش میگیری تا شاید تماسِ آبِ گرم بر بدنت، کمک کند به زدودنِ رخوت.
تو،
قهوه درست میکنی و صبحانه میخوری. موهایت خیس است هنوز. رها روی شانههایت. چکّه میکند آب.
تو،
حاضر میشوی. موهایت را خشک میکنی. امروز حوصلهدارتری. موهایت را درست میکنی و اطرافت باز، رها میکنی. آرایشت هم با تو سرِ سازگاری دارد.
تو،
همیشه در پاییز، از درِ خانه که در میآیی، هوا را بو میکشی. بعضی روزهایش بوی باران دارد، بعضی بویِ شرجیِ شهری ساحلی، بعضی روزها هم بویِ خنکی دارد. نه اینکه هوا خنک باشد، نه؛ هوا بویِ خنکی دارد. مثل امروز.
تو،
در مترو کتاب میخانی. «خسرو خوبان» را. چند صفحهای میخانی. این تمرکزِ سخت، این روزها انرژیات را دو برابر میگیرد. چشمانت زودتر خسته میشوند. با کتابِ غیرکاغذی مشکل داری دیگر کسَکم.
تو،
در کار کلافهای. نمیچرخد چرخ. بارِ اول نیست. بارِ چندم است؟ درست میشود حتمن. همیشه درست شده، اینبار هم درست میشود.
تو،
خوشحال میشوی. پستچی برایت بستهای آورده. همیشه بستهی پستی گرفتن، خوشحالت میکند. بازش میکنی. باز نه، پارهاش میکنی. کتابهاییست که تازه خریدهای. «تقویم بیهدفی» و «منحنی خلاقیت». زیبا میشوی.
تو،
بعد از کار راه کج میکنی سمتِ دورشدن. نه خیلی دور. کمی دور میشوی از راهِ نزدیکت. آهنگ هم گوش میکنی. در مسیر بچهگربهای و مادرش را میبینی که لیسش میزند مادر. لبخند میزنی.
تو،
برای خانه خرید میکنی. فروشنده قیمت را به اشتباه زیاد میگوید و سریع اصلاحش میکند. تو میگویی که کمی تا سکته فاصله داشتی (به شوخی (به جدی))، فروشنده میگوید چهار روزِ دیگر همین میشود، باید عادت کرد. مخالفت میکنی و میگویی نه، عادت نمیکنیم. عادی نکنیدش این نکبتِ تبخیرِ پولِ زحمتکشیمان را.
تو،
به خانه میرسی. مامان میگوید قهوه درست کن با هم بنوشیم. درست میکنی. کیف میکنی. کمی جان میگیری.
تو،
دوستت زنگ میزد و صحبت میکنی باهاش. همه شکایت از گرانی میکنند. این بینوا مردم شبیه گوشتِ درونِ چرخگوشت دارند هر روز لهتر میشوند. خودت هم نیز. اما به پوستکلفتیتان هم باور داری ایضن. آری، این نیز میگذرد اما، کاش ماهم از میانِ این «نیزها» سالم بگذریم.
تو،
کتاب «تقویم بیهدفی» را دست میگیری. زیبا شروع میشود، «برای آنهایی که زندگانی را بر قایقی رها و شناور میگذرانند، برای آنهایی که عنانِ اسب در دست به استقبال پیری میروند، هر روز سفری است، و خودِ سفر خانه است.»
بیست صفحهاش را میخانی.
تو،
هوس میکنی آزادنویسی کنی. با لپتاپ. اما لپتاپت هوای مردن زده بر سرش. سگ بریند بر این اوضاع. وقت خرابشدنت بود؟ کلافه میشوی از هنگ کردنش و خاموشش میکنی و دربش را محکم میبندی و میروی یک لیوان آب مینوشی. باید چارهای بجویی. آری، این نیز بگذرد.
تو،
دارد خابت میگیرد کمکم. کمکم کرکره را پایین میکشی و میروی بخابی تا فردا را نکبتانه نیآغازی.
آری، امروز هم گذشت.
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
عادی نکنیدش این نکبتِ تبخیرِ پولِ زحمتکشیمان را. روایتی لذت بخش
چرِ دروغ بگم ولا ساعت یازدهوده دقیقه هسته خاستم فرار کنم برم از گذارشنیک پس از نیک.
امروز ام رو به فک کردن یا ملکوث بودن شروع کردم وقتِ زیادی خام فک کنم شروع تمیزکاری خونه کنم. تا ظرفهاای شب رو صبح شستم زدم ووسِ دورهای شعرگپ حی ووس ره گوش دادم. و ظرف ها ره غسل دادم. پیش از صد دفعه رفتم او ۱۵۰ جملهای دیشب ره خوندم باز ام نه شد رفتم تمامِ روز گفتار هاای ساجدهخانوم ره گوش دادم تا که وبینار ساعت پنج شد خوشبختانه ساجده ام بود حی گفت و نویسداری کردم یعنی امروز ام رو با ساجده تموم کردم.
رفتم کتابِ ( مردِ بنامِ اوه ) ره یک چکاپ سرتاسری کردم دیالوگ نداشت فقط حالت نویسداری ره نشون میداد مفهوم ره گرفتم نویسداری کردم رفتم دوباره به لوازِم تحریر باز دادم کتاب ره؛ کتاب ( ۳۵۶ روزه ) یعنی یکسال دیالوگ ره گرفتم هم نقاشی داره کمک کنه به دیالوگ نویسداری یعنی میشه چیزی در آورد ازش!
وبینارِ الهه خانوم و وبینار خانوم صدقیان ره شرکت کردم.
دگه ۱۰ صفحه آزاد نویسداری کردم که خود ام نفهمیدم چهجوری شد سوپرایز شدم
پیادهروی ام ایقدر بود دو دفعه از ساختمان پنج طبقه رفتم پائین به مغازه آمدم چو که آسانسور نداره خونهای ما پس پیادهروی حساب میشه.
بخورما بند آمادم چه نویسداری کنم
آهاااا امروز به یکی غیرِ مستقیم فهموندم کارِت اشتباه هسته امیدوارم فهمیده باشه!
همسرم خونه هسته ادامه داده نوه تونم فردا جبران کنم امشب مه و ساجده تنها بزارید خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
– شخصن آرزو میکنم مدارس مجازی شوند، چون حقیقیاش هم هیچ کوفت خاصی نیست، دستکم انقدر ترافیک نمیشود. بله من خبیث و خودخواهم. اگر دلم میخواست نگران بچهها باشم میزاییدم تا حداقل چیزی دستم را بگیرد، وقتی نزاییدهام یعنی ترجیح میدهم نگران خودم باشم تا بچهها. بههرحال دنیا به آدمهای بدطینت هم نیاز دارد جهت برقراری تعادل.
به خدا همه میدانند شما ماشین دارید، لازم نیست دقیقن جلوی در مدرسه بایستید. دو کوچه پایینتر پارک کنید و دست بچه را بگیرید و قدم بزنید. هم معاشرت میکنید و هم فحش نمیخورید. شاید باور نکنید، ولی ما هم مدرسه میرفتیم، کجا شهر اینطور به گند کشیده میشد؟ نصف روز در قرق مدارس و والدین است.
(خدا نکند من بیفتم روی دور غرزدن، دیگر متوقف نمیشوم.)
در هر صورت خداوند صبر بدهد به کسانی که بچه دارند و بچههایشان مدرسه میروند و بعد باید بروند دانشگاه، دوستدختر یا دوستپسر پیدا کنند، دنبال کار بگردند و بعد تا گردن در باتلاق زندگی فرو بروند.
(مرا باید به عنوان سفیر فرزندآوری برگزینند، کاری میکنم آدمها قید بچههایی که دارند را هم بزنند، چه رسد به اینکه بچهی تازهای تولید کنند.)
– چیزهایی که برای خانهی پدر لازم بود تهیه کردم و زودتر رفتیم آنجا. عزیزِ داغدار را راضی کردیم عکسهای بچه را برای مدتی از جلوی چشمش بردارد تا شاید کمی کمتر عذاب بکشد. لباسهای نوزادیاش را نشان داد و گفت از یک بچهی بیستساله همینها برای آدم میماند. خداوند کمکش کند، که دردش دردناکتر از آن چیزیست که بتوان التیامش داد.
– پروردگارا، کمک کن زبانمان به دروغ باز نشود و عملمان از عمل صالح دور نشود. برای درستکاری و درستگفتاری و درسترفتاری به یاری شما محتاجیم.
– الهی شکرت…
ممنونم.حس خوبی داشت
مدرسه. مدرسه. مدرسه.
زیاد بود مدرسه امروز. خواب ماندم اول صبح و سراسیمه. فاصلهی دشک تا سر کلاس نهایت ۲۵ دقیقه شد.
بعد از مدرسه، نوشتم و تمرین شعر، تیترنویسی.
خوابم برد. میخواستم نویسندهساز را باشم اما خواب بودم. خواب. خواب. خواب. بیدار شدم و خوابیدم. حوصلهای نبود. خواب بیشتر حوصلهام را سر برد. و مثل بچهها با خودم لج کردم که اصلا به درک انقدر میخوابم که بمیرم.
قرار بود فاطمه بیاید. حدود شش بود که آمد. من هنوز درازکشیده. آمد و حرف زد باهام که بلند شوم. که بیحوصله نباشم.
میخواست ورزش کند. کلاس جدیدی را در اپتیت شروع کرده. گف بیا با هم انجامش دهیم. با هم ورزش کردیم و خوش گذشت. سرحالم کرد.
بعد از ورزش زود کوکو سبزی درست کردم و شیرموز. چون غذا دیر میشد سهیل که آمد شیرموز خوردیم. کوکو که میپخت رفتم دوش سریعی گرفتم و برگشتم. کوکو آماده شد. فاطمه تو تماس با زهرا بود و شام خوردیم و حرف و خنده.
سهتایی کاتان بازی کردیم. من بردم. بازی که تمام شد سهیل فاطمه را برد خانهشان و من کمی کتاب خواندم و به گروه شعرکهایمان سر زدم. قرار است با هم تمرینهایمان را بررسی کنیم. شعرهای لادن و حمیده را خواندم اما گذاشتم فردا باحوصله نظر بدهم. شعرهای خودم هم فرستادم.
حالا هم بعید میدانم خوابم ببرد. اما میروم پیش سهیل.
از جانب
سالواژهام: نظم
کلاسهای صبح تا ۱۲. تقریبا گوش دادم. دومی را بهتر. بینشان هم وقتگذرانی پشت شیشهای که مرا یاد فرام انداخت. متوجه گذر زمان نشدم. بدوبدو.
الان آنتراکت بود گفتم به دردی بخورد و کمی از گزارشنیکم را بنویسم. تا شب بتوانم زودتر بخوابم. البته نشد و حالا دارم مینویسم:
در ادامهی روز درس خواندم، کلاس نسخهنویسی را بودم، فرام دیدم.
و بعدش اتوبوس و آنجا هم درس خواندم. کلی آهنگ گوش دادم و نشد که وبینار را باشم. متاسفانه.
بعد که رسیدم خانه و خسته بودم. میروم برای فردا برنامهریزی بکنم. از الان. همیشه این ایدهی بهتری است. و بعد اینکه امروز چیزی نخواندم یا ننوشتم، اما سریالی که دارم میبینم حس میکنم اعتیادآور است. گاهی خودم ایرادهایی میبینم. فقط معما و سوال ایجاد میکند و کنجکاوم چطور جمعش خواهد کرد. اگر آخرش بشود شبیه آلیس در سرزمین مرزی واقعا سریال بیخودی میشود.
چهارشنبه ۱۵ مهر
دو روزی است که زیاد درباره جنگ و اوضاع پریشان میشنوم. نه اینکه بخاهم بلکه کاملا ناخاسته. نوشتن و یادگیری پناهم میشود و کار کردن. درست است که کارم طولانی و خستهکننده است اما اگر نباشد نیز دردی بزرگ است. امروز تا ساعت ۲ بعدازظهر توانبخشی بودم. درگیر جلسات فردی و آموزش خانواده شدم. بعد رفتم سمت شریعتی تا چند مراجع کودک ببینم. با دو تا از بچهها تمرین جمله ناتمام انجام دادیم. جالب بود که خوششان آمد. گرچه خودم هنوز در ابتدای مسیر نوشتن هستم اما از اینکه آنرا با خود به اتاق درمان میبرم کیف میکنم و مطمئنم به تدریج نتایجش را میبینم. کار که تمام میشود سراغ شعر میروم. شعر «گفتن» از دفتر «آوا در کاواک» بهمن فرسی را میخانم.
«ورنه کدام خامه در خوی تپیده از شرم
در این معاد هجرت و فرقت
که رنگها نیرنگ از کار درآمدند
که صداها بیسیرت شدند
و جانها به منزل و باورها به ساحل
نرسیدند و نمیرسند
و زخمها که از سر پلها سایه برنمیگیرند
در این وانفسای آیا باز هم سخن؟
باز هم گفتن؟»
ساعت ۸:۳۰ بود که رسیدم خانه. طبق معمول اول دوش گرفتم. شامی خوردم. کوکو سیبزمینی. بعد، روزنویسی نمودم. آزادنویسی انجامیدم. ادامه دادم کتاب «پنج زبان عذرخاهی را».
*آیا بدون عذرخاهی هم میتوانیم کسی را ببخشیم؟
قبل از خاب ،گپ و گفتی با پناه کوچولو داشتم. از روابط و دوستیهای جدیدش.
روز پر باری بود؛ اما نه از نظر خواندن و نوشتن. با کلمه گزارش امروز را مینویسم.
صبح، بیداری، اماده، رفتن. مشاوره، رشته، شهر، علاقهمندی، امیدواری، شوق، مشهد، دوستان، همتحصیل، برگشت، خستگی، افتادن، خواب، بیداری، ناهار، خواب، نشستن با خاله، نوشتن کد رشته، خستگی، چشمدرد، خواب، و…
امشب یک عزیز برایم کتاب هری پاتر را فرستاد. خستگی از تنم در رفت.
۱۵-۷-۱۴۰۵
#گزارشنیک
#مهلاطهماسبیزاوه
https://t.me/ma0hlq
نویسندگی یعنی خونریزی روی کاغذ
همینگوی
-مطابق یک عمر ۶:۲۰ بیدار شدم. دختر را راهی آینده کردم و بابای دختر را راهی روزمرگی.
-معرفی کتاب بخشی از مطالب انتشار امروز بود.
– شعری پر از بغض را ویراستم و منتشر کردم
«آیه آیه مرگ
در جغرافیای خون و جنون
پوستهی وقاحت دریده شد
تازهدامادی
در حجله معلق بود
و نوعروسی
خود را به اشک آویخت»
-ناهار پختم
-باید کمکی را به کسی میرساندم تا حسرغربت خانوادهای را کم کنم.
-رفتم مغازه سلزیجات و میوه خریدم؛ کاهو، بروکلی، هویج، خرما
– باز هم روی کتاب الاصفهان ماندم. اینکه کسی تاریخ را بیتعصب نقل کند چه حس خوشایندیست.
-چرت کوتاهی میزنم و میروم مدرسهی دخترها تا ۱۶:۳۰ مدرسه بودم.
-شستوی توس آشپزخانه و آبهویج برای دخترها که از مدرسه میآیند و باید بروند باشگاه و چای تازهدم و میوه و…
– غوطهی خاطرات در چشمهی خیال از فدریکو گارسیا با ترجمهی فواد نظیری را میخانم. چه ترجمهی خوبی دارد. لذت میبرم از خاندنش.
– نانوایی میروم. برای بچهها میوه میخرم. گلدان جدیدم را میگیرم . دخترها را برمیگردانم خانه.
– دقایقی بهصرف شام و اخبار میگذرد.
-یک مهمان خیلی کوچولو میآید. من از دیدن و کنار بچهها بودن سرشار شوق میشوم. واقعن عاشق بچهها هستم. خیلی زیاد. یک ساعت با هم بازی میکنیم.
– فراموش کردم بگویم، با کتابهایی که اینبار گرفتم، کلی مطالب تازه دربارهی اصفهان و …دریافتم و دو ساعتی مقالههای قبلی را بهروز کردم.
-گفتم قبل از اینکه بخابم گزارشم را بفرستم و بعد کتاب دو دنیا را باید بخانم و در حین مطالعه خابم ببرد و باز بهخودم بگویم کتاب برای بیداریست نه خاب.
شب بخیر
۱چندین روز بود مریض بودم و پشت بندش بچه ها هم مریض شدن و الان درحال گذراندن دوره نقاهتیم…بدون احوالپرسی دوروبری هایمان!
۲ صبح خیلی حالم خراب شد دخترم را رسوندم مهد و اومدم خونه افتادم خیلی دلم میخواست بندیسم اما خواب رفتم.
۳ عصر که بهتر شدم کمی نوشتم و خواندم اومدم فرهنگواره فارسی خلاق رو بخونم ولی خقیقتش نمیفهمم باهاش چه کار کنم باید از کلماتش توی متننون استفاده کنیم؟ بابد یادداشتشون کنیم،؟با این کلملت چه کار باید کرد؟
۴ الانکه دارم گزارش نیک می نویسم دخترم هی داره گوشی رو میکشه و اخرشم نوشته هام برباد فنا می روند پس زودتر تمام میکنم.
به یاد سهراب سپهری که امروز تولدش بود.
حدودن ساعت چهار عصر
ایستادهام. گوجه را توی ظرف آبجوش میچرخانم. طوری که آدم فرفره را میچرخاند. منتظرم چند دقیقهای بگذرد و پوستش جدا شود. همین یک، شاید هم دو دقیقه، را غنیمتی برای بازی میشمرم. صدای کلاغی را میشنوم. از پنجره بیرون را نگاه میکنم و کلاغ را نمیبینم. عوضش پرنده کوچکی میبینم، گوشهی چپ پنجره، نشسته روی سیم چراغ برق. پشت سرش برگهایی که هنوز زرد نشدهاند. شاخههای درخت و برگهای سبز کمجانش تا وسط پنجره کشیده شدهاند. و بعد تیر چراغ برق و فانوس خیابانی و کنارش، یک ساختمان قدیمی که قرار است تخریب شود. این خانه سالها پیش چشمانم بود. زمستانها دودی که از دودکش شومینهاش بیرون میآمد را تماشا میکردم. زمستان پیش رو این خانه متروکه خاهد بود. زمستان سال بعد شاید، آپرتمانی شود که هیچ شومینه و هیچ دودکشی ندارد.
به دیدن فکر میکنم. به اینکه نمیتوانم دیگر آن خانه را ببینم. به اینکه همین حالا هم باغچهاش تخریب شده و نشانی از آن زندگی چند ماه پیش را ندارد. به اینکه دلم میخاهد آن خانه را، ببینم نه آپارتمان بیروحی که جایگزینش میشود. و به اینکه اصلن چقدر هنرِ دیدن را میدانم؟
آدم دیدن که بلد باشد زندگیاش پروپیمان میشود. آن موقع حتی خرد کردن خیار و گوجه و چکاندن لیمو روی سالاد شیرازی و هم زدنش هم، چشمهایش را مینوازند، یا ایستادن کنار گاز و دیدن دم کشیدن قهوه. چشم میدوزد، جمع شدن کف روی قهوه و بالا آمدن حبابهای کنار قهوهجوش را میبیند.
ساعت از هفت گذشته
پریدم توی وبینار و چشمهایم مبینا را دیدند. شادمان گشتم. نامهای از نیما خاند و پیشنهاد داد با فعل بیاغازیم نوشتن را. باهم نوشتیم و وقتی مینوشتیم فهمیدم امروز حرفهای زیادی برای نوشتن دارم. این چند روز ذهنم منظرهای مهآلود داشت. اما امروز مه فرونشسته بود و با جنگلی از فکرهای تازه روبهرو شدم.
«هر کس به اندازهی فکر خود کلمه دارد»
این جمله را مبینا خاند و من باز یاد «کلمه» افتادم و از کلمه نوشتم. برای همین گفتهی نیما است که ما کلمه جمع میکنیم؟ برای همین است که، هر بار مینویسیم، کلمه کم میآوریم؟ با کلمههای تازه، فکرمان بزرگتر میشود؟
ساجده میگفت، شاعر با تماشا حافظهی حسیاش را پر میکند و این حافظه راه کشف را بر او هموار میکند.
برای همین حرف او است که از بازیگوشی و سربههوایی امروزم گلایهای نمیکنم. دلم میخاست تمام امروز را به خاندن کتابی بگذرانم. کتابی که دوستش دارم و سر ذوقم میآورد. اما جز یکبار، آن هم وقتی تازه بیدار شده بودم سراغش نرفتم. باقی روز حافظهی حسیام را پر کردم. میبینید دوستان خوب، چه آرامشبخش وجداناند؟
آزادپرسی هم کردم، پنج دقیقه و با الهه و متمرکز و شادمان.
کمی مانده به یازده شب
با آنکه دیشب دیر خابیدم و امروز دیر بیدار شدم، حالا یک سره پلکهایم سنگین میشوند. اما نمیدانم چه ساعتی و چطور خابم خاهد برد. بهداشت خابم وضع ناراحتکنندهای دارد.
«باغ، باغ ما» میخانم. هر بار که حواسم را به سبک داریوش کارگر جمع میکنم، انتزاع میبینم. راویهایی که حس و حال و ماجرایی از گذشته را تعریف میکنند واقعن هم همین دست واژهها را به کار میبندند. وقتی زمانی میگذرد و تجربهای را باز میگوییم، بیشتر از خود آن تجربه نسبت خودمان با تجربه را بازمیگوییم.
البته چیز دیگری هم چشمم را میگیرد و آن حضور شهرها در رمان است، یاد حرف کریم خانجانی میافتم که میگفت حتی اسم خیابانها را نوشتن، مهم است. احساس میکنم این دست جزییات همان جزییاتیاند که زمان را کش میدهند و به آدم فرصت میدهند تصویر بسازد. من نمیدانم دانشسرا کجاست یا کارخانهی برق یا سلطانیه، اما وقتی پیرمرد راننده میایستد و فقط اسم اینها را ردیف میکند، ذهنم شهری و زمانهای و آدمهایی میسازد.
خیال میکنم بعضی جزییات عینی در رمان، برای آن نیست که من دقیق بدانم و بشناسم، برای آن است که فرصتی بیابم و بیشتر در قصه بمانم و در پیاش تصویر بسازم.
یاد وقتی میافتم که پرسیدم، نمیدانم موقع نوشتن چه را بگسترم و کجا دست از اضافهگویی بردارم. در جواب گفته بودید، هنر نویسندگی همینه دیگه. حالا انگار این حرفتان را کمی بیشتر میفهمم. منظورتان چنین چیزی بود؟
دوستدار شما، لنا
https://t.me/lenaamirii
امروز به گونهای حسرتآلوده بودهام.
ساعتبهساعتش و ثانیهبهثانیه.
دمقبودنم من را از کتوکول میاندازد و سست میشوم و کرخت.
و کار زمین میماند.
زمین ماند امروز کار.
امروز لال بودم بیشتر و درونم آه میکشید.
اصلا تو خیال کن مرده بودم امروز
نیک فالی از حافظ
« سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکرد
وانچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد»
و گزارش نیک ۱۴۸ در سکوت، خوابید.
در رفت و آمدم. میانِ نوشتن و زندگی. میانِ خاندن و زندگی. صبح میانِ شعرهای بیژن الهی و کار. ظهر میانِ «دوازدهمی» از فرسی و زندگی. بعد از ظهر میانِ «سیلی واقعیت» و خاب. عصر میانِ نویسندهساز و زندگی. به سرزبان نرسیدم. از بیست و پنج دقیقه آزادنویسی فقط به پنج دقیقهی آخرش رسیدم. وقتی رسیدم افتادم. میانِ من و تو و او. و کلمهها. کلمههای تکراری و بیتکرار.
نویسندهسازِ بیشاهین؛ و با مبینا و ساجده و الهه. ذهنم، میانِ شعر و حرفهای ساجده و کشفیاتِ علمی و شعری و فردا. و فردا. آخه کی میتونه وقتی خودش له و لورده و داقون و مزخرف و بهدردنخوره به یکی دیگه بگه «همهچی درست میشه»؟
الهه گفت پنج دقیقه آزادپرسی کنیم. و من تمامِ آن پنج دقیقه را پیاز خرد کردم و اشک ریختم. این دفعه واقعا اشکم برای پیاز بود. بعدش هم قیمه گذاشتم برای شام. و باز هم میانِ جلزولزِ گوشت و پیاز و روغن و صدای آهنگی که دیشب داشتم گوش میدادم در رفت و آمد شدم.
«آی دونه دونه دونه دونه/نمِ اشکام روی گونه/میگن اون عشقِ قدیمی منو یادش نمیمونه».
حالا هم یک دستم گوجه با نمک است و یک دستم دارد گزارشِ نیک مینویسد با محتوایی خالی از نیکی. به نظرم من اصلا هیچ کدام از گزارشهام نیک نیست و اصلا چیزی توی زندگیم نیست که بخاهم به عنوانِ «نیک» ازش اینجا نام ببرم و با افتخار بگویم که مثلا من امروز این کار را انجام دادم و این نیک بود.
https://t.me/mahdeyekazemiii
آفتاب نزده از خانه بیرون زدم.
کلاس و کلاس و کلاس.
استاد پارههایی از زندگینامهی زکریای رازی را شرح داد.
شگفتزده شدم.
کنجکاو ِ رازی شدم.
برای شناخت بیشتر او اسامی کتابهای پرداخته به او را در پارهای کاغذ گرفتم.
دوستان شفای روحاند.
امروز لبخند از لبهایم نیوفتاد.
باران و رفاقت، جهان یکی از زیباترین گوهرهایش را به تو هدیه داده است.
امروز به خواستگاری آسمان رفتم.
شاید بعدا نامههای عاشقانهام به او را در بچهواژهها عیان کنم.
وبینار با تماشای چهرههای زیبای دوستانم گذشت.
بعد از روزی پر کار، جویدن فوری و شامی زودهنگام، یکساعتی خوابیدم.
اصحاب کهف وار.
خوابی کوتاه اما برابر با هزاران سال.
بعد از آن به کارهای نکردهام پرداختم.
برنامههارا سروسامان دادم.
در حال و هوای جوانی مسکوب پرسه زدم.
به فرانسه رفته است.
از موزهها دیدن میکند.
هوس میوه کرده اما نخریده است.
دیشب انیمیشن کوتاه Stick Man را تماشا کردم.
دلم نیامد دربارهاش نگویم.
دیگر نمیتوانم به تکه چوبها مثل قبل نگاه کنم.
دیگر حواسم هست خدایی نکرده با آنها بد رفتاری نکنم.
این انیمیشن سرشار از ایدههای جذاب برای نوشتن است.
گزارش نیکم را نوشتم.
آن را روانهی صفحه گزارش نیک کردم.
خواب دیدم توی یه دعوای حسابی گیر افتادم. آخر سرم یه چوب برداشتم، افتادم دنبال یارو.
صبح اول خواستم ورزش نکنم، بعد دیدم نمیشه باید به برنامه مربی پایبند باشم. یک ساعت و ۴۰ دقیقه طول کشید، ولی خب لفت میدادم. حرکتها از یادم رفته بود و اول ویدیوی مربی را میدیدم، بعد خودم انجام میدادم. شروع کردم به آزادنویسی. اول غر زدم از سخت بودن حرکات SNPE، آخرسر بحث رسید به اینکه اگر در دنیای «ویولت اورگاردن» بودم، من هم عروسک نامهنویس میشدم. چه پرهیجان و غیرتکراری.
در ادامه کار بود که ای کاش نبود. ولی نمیشد که بود دیگر.
در کلاس الهه حاضر شدم. اینقدر این خاطرههای اول کلاس حال میدهد که نگو. بعدش هم سعی کردم سر از بحث دربیاورم و یاد بگیرم. امروز ساعت 5 در جلسه نازنین بودم. بعد از آنکه چند باری در زمان جنگ به وبینار نویسندهساز آمد، با او آشنا شدم. تجربیاتش از شغلهایش را خیلی خوب بیان میکند. اولین جلسهاش در گوگل میت بود. رفتم. خلوت بود و خودمانی. اول نازنین صحبت کرد و من همراهیاش میکردم. دوست داشتم بیشتر با او صحبت کنم. صدا و تصویر را باز کردم و حالا او بود که میپرسید و من هم همراهیاش کردم. چه خوب بود. تا حالا مکالمهام در این چند سال با هیچکدام از همسفران اینقدر طول نکشیده بود. احساس خوبی داشتم. چه خانم نازنینی.
باید باز هم کار میکردم. ولی اصلا نمیتوانستم. در حد نیم ساعت به زور مشغول شدم و بعد فایل را بستم. امروز عصر دو تا کلاس زمانشان تداخل کرد. یکی دوره آموزشی تحلیل خطر و نقاط کنترل بحرانی در مواد غذایی HACCP، دیگری هم نقشه راه کسبوکار اینترنتی و مهارتهای لازم بود. هر دو را شرکت کردم، ولی خب یکی را میوت کردم که فقط حضور بزنم و بعد بتوانم ویدیوی جلسه را بگیرم.
ساعت ۱۰ و نیم شب همه کلاسها تمام شد. شروع کردم به مرتب کردن آزادنویسی دیروز که بفرستم گروه نویسندهساز. دلم خواست دوباره آن انیمه را ببینم. دوست دارم نوشتهام را در کانالم هم منتشر کنم.
امشب باید حتما زبان بخوانم. حتما. حتی شده یک کلمه. میخواهم بعد از نیم ساعت قدمزدنی که مربی تجویز کرده، انیمه Children Who Chase Lost Voices را ببینم. دیشب یک ربع از آن دیدم ولی خوابم برد. از صدای باران وحشتناک باران بلند شدم و فیلم درحال پخش را متوقف و لپتاپ را خاموش کردم، بعد دوباره خوابیدم.
پنجونیم بیدار میشوم. زبان و گلویم خشکیده. دوباره چرت میزنم تا ششونیم. زورم به ششونیم نمیرسد باید بلند شوم.
نیم ساعت آزادنویسی و در نهایت نوشتن ۱۳جملهی تقریبا نامعمول مشابه تمرین شعرماهی.
بیشتر وقتم به بایگانی کاغذها میگذرد و آنقدر سرگرمشان هستم که آویشنم سرد میشود. بایگانی را دوستدارم. شاید بخاطر نظمش یا حس به نتیجه رساندن چیزی. ذهن ما دنبال نتیجه و پایانها میگردد. مثل پایان مسیر.
برای انجام کار اداری به دفترخانه میروم.
گرماگرم است و باز گرم است و پختیدم و پدیدهی النینو پس کی میرسد باران؟
لیوان راضیه که از اینجا انتقالی گرفته را لابلای ظرفهای محل کارم میبینم. دلم چایخوردنش را مزهمزه میکند و میچاید برایش.
ظهر میخوابم و بیحال بیدار میشوم. کارهای کافینت پسرک را انجام میدهم. غذا میپزم و از عنوانهای شعر، رونویسی میکنم.
با راضیه تلفنی صحبت میکنم و امروز هم با بدندرد تمام میشود.
کانال من:https://t.me/qalamgah_niku
امروز رفتم سرکار. یازده ساعت آنجا بودم. تازه سرما هم خوردم همین امروز. رسیدم خانه دیگه جانی برایم نمانده بود. فقط تانستم دوش بگیرم و بخزم زیر لحاف. لهم له.
گزارش نیک ۱۰۷ من / چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵
_صبح ساعت ۵ بیدار شدم و صفحات صبحگاهی و بیزنس کوچ کنسل بود و کسل و خاب آلود بودنم اما نخابیدم
_ ادامه کتاب سقراط اکسپرس از طاقچه. برام خیلی جذابه نکاتش
_ صبحانه با شعرم از دفتر شعر «از سر بیحواسی» سعید عقیقی در هر دو کانالم
_ دولینگوی عربی و سوم شدنن و فقط استریکم را زدن. بیحوصلهام نمیدانم چرا.
_ جواب مشاوره دو دوست به فردا موکول شدن
_ تمرینجا
_ ادامه هوشیاری مالی جولیا کامرون
_وبیکار الهه علیزاده نازنین
_از دست دادن وبینار شیما صادقی نازنین بعلت خرید دارو برای شدت گرفتن پادرد آرتروزی مریم جان و خرید نان. بربری و مایحتاج و پیادهروی دلچسب، بعد از باران و لذت از لطافت بیش از اندازه و تمیزی هوا و کمی با هنرمند درونم خوش گذراندن
_ از دست دادن وبینار میتاپ محبوبم با حضور کوچ کیتی درچر
_از دست دادن نویسنده ساز در غیاب استاد کلانتری عزیز و با اجرای مبینا ملایی و الهه نازنین، بعلت تماس یک دوست نازنین در پنج دقیقهی اول آزادنویسی و بطول انجامیدن مکالمه بدلیل رفع مشکل او تا پایان نویسندهساز.
_ وبینار آسیبپذیریذبخش ۱۳ متین چپانی گرامی
_ در یوتیوب دیدن مصاحبه محمد رضا شعبانعلی «مهمترین داراییهای من» قبل از خواب. و با صدای خوش باران خوابیدن و لذت بردن.
https://t.me/mahro1402
دیشب به سیل درد ره خواب میزدم. به سیل خستگی نیز. از صدای نامنظم نفسش میفهمیدم که علیرضا هم خسته است، گرچه هفتپادشاه را خواب میدید. حالا از پنج و سی دقیقهی صبح بیدارم اما خوش دارم کمی بیشتر در تخت بمانم و خیال ببافم.
تخممرغ عسلی میخورم و قبل از رفتن خانه را مرتب میکنم که تعمیرکار رادیاتور وحشت نکند.
زیر فهرست کارهای روزانهام اضافه میکنم: «پیگمنتا برای خانم بادیان» بسکه خودش را باد کرده این دختر.
یک صفحهی سفید جلوی رویم باز میکنم و شروع میکنم به تیترنویسی. بعد فکر میکنم دفتر را نمیتوانم با خود همه جا ببرم پس منتقلش میکنم به نوت گوشی.
کارهای نادلبخواه میکنم؛ سایت مالکیت فکری را چک میکنم. به وزارتخانه زنگ میزنم که باز هم جواب نمیدهند. به سعیدیِ نقلیه پیام میدهم برای پیگیری سرویس دانشکده. بعد از سه هفته جوابش از «انجام میدهم» تبدیل شده به «پیگیری میکنم». آخر سر میروم سراغ مقالهی سروش. میدانم شروعش سختترین بخش کار است. اگر شروع کنم روی غلتک میفتم ولی شروع مثل فروبردن دارویی تلخ است. تازه کاش دارو بود، لااقل میدانستی فایدهای دارد. برای من زهر است.
ویزیتور شرکت فلان آمده برای گرفتن چک ضمانتِ یک میلیارد و دویست میلیون تومانی! دکش میکنم. دوباره به وزارت زنگ میزنم و بوق آزاد میشنوم. خیلی برایم عجیب است، اگر قرار بود جواب ندهید اصلن چرا نامه زدید؟ چون در مملکت ما فقط آمار مهم است.
هنوز ظهر نشده گرسنهام. علیرضا مانده خانه برای تعمیر رادیاتور و قول داده ناهار هم بپزد. کیف دارد بروی خانه و غذا آماده باشد.
دلم سفر میخواهد. یادم باشد به علیرضا بگویم هتلها را چک کند. یادم میآید که شاهینخان در راه شیراز است. کاش میشد ببینیمتان استادجان. چشمم میافتد به نوتیفیکیشن یک کانال خبری. به ندرت چک میکنم اما خبر استعفای وزیر چشمم را میگیرد (معمولن از هفت دولت بیخبرم). چند تا از خبرها را میخانم و برای بار چندهزارم یادآوری میشودم که مملکت خرتوخر است. بیخیال خبر میشوم و در ذهنم به دنبال ترجمهی نوتیفیکیشن میگردم، شاید اعلان.
میخواهم برگردم سراغ مقاله، معدهام میگوید گرسنهای. مغزم میگوید در گرسنگی از من کار نخواه. ذهنم میگوید بنشینید سر جایتان. ناگهان صدای مثانهام درمیآید. به همهشان میگویم تا یک ساعت دیگر دندان سر جگر بگذارند.
همچنان که پشت لپتاپ نشستهام گوشم بیرون کار میکند. رویکرد بیماران برایم جالب است، اکثرن توقع دارند آنتیبیوتیک را بدون تجویز پزشک دریافت کنند اما گاهی نگران مصرف یک صابون بدون نظر پزشکشان هستند. ناگهان سروصدای یک بیمار بلند میشود. دارو را دیروز برده حالا پس آورده. از آن آدمهاست که فکر میکند اگر داد بزند کارش پیش میرود. ماجرای مفصل پر سر و صدایی داشتیم. بعد از آن به رفتارم فکر میکنم و به خودم پند میدهم: «- اینجور مواقع خونسرد باش. – خونسرد بودم. – خونسردتر».
بلاخره به یاری یادآور گوشی موفق میشوم تمرینجا را آنلاین باشم. بعد از شنیدن متنهای بچهها دوست داشتم مشارکت کنم و کردم و کیف داشت بعد از مدتها.
بعدازظهرم با سردرد میگذرد. پشت سیستم نشستهام بیهوده.
خوشبختانه مورد «لولهکشی داروخانه» را هم خط میزنم. اینبار هم به خرج علیرضا.
پس از چندی موفق شدم بر ترسم چیره شوم و یک پومودورو پشت پیانو بنشینم. وقتی چند روز تمرین نمیکنم میگریزم ازش. اگر جانی برایم بماند شاید بعد از شام کمی بخوانم.
دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
نسیم روضهی شیراز پیک راهت بس
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
– حافظ
https://t.me/Darang_Farzaneh
سال واژه جسارت
امروز روز عجیبی بود.
خودشناسی و کشف بیپایان اعماق درونم را با جدیت همچون باز کردن کلافی ادامه دادم. در این باره حرف زدم و گریستم و نوشتم و خواندم.
برای کودکان شعر خواندم. محو تماشا و لذت بودند. آرزو کردم من هم بتوانم اینگونه محو شنیدن یا خواندن شعر شوم.
تشکر کردن را با کودکان تمرین کردم، بعد از غذا بعد از گرفتن هدیه. سپاسگزاری از خداوند را نیز.
دو نوع غذا درست کردم که خیالم راحت باشد.
تمیزکاری برای شروع کار یک ذهن مرتب نیاز است. پس دستی به سر و گوش خانه کشیدم.
از شاملو مستند های ضد و نقیضی دیدم. مقالهای خواندم. کتاب مثل خون در رگ های من را ورق گذرا زدم.
چند صفحه از شازده احتجاب را خواندم، فضاسازی ها فوقالعاده تحت تاثیرم قرار داد.
مقاله ای در باب درخواست های رسمی و غیر رسمی خواندم و تحت تأثیر قرار دادن دیگران، لغاتش را به لایتنرم اضافه کردم.
کتاب برادران جمالزاده از احمد اخوت را شروع کردم و دو داستان خواندم جسته گریخته چیزهایی دستیگرم شد هر چند نه خیلی زیاد. هنوز با کتاب خو نگرفتهام.
نمره7/10
سالواژهام: ریلگذاری
صفحات صبحگاهی نوشتم.
سریال heroes reborn را دیدم.
سریال «صد» را دیدم.
حوصلهٔ کارهای خانه را نداشتم. کمی دراز کشیدم و بعد رفتم حمام. نمیدانم چرا اسم حمام که میآید به هوس میافتم که یکسری از لباسها را با دست بشویم. شستم و از نتیجه کارم راضی بودم.
ناهار پختم.
مراقبه کردم و نکاتی را در دفترم یادداشت کردم.
با دخترم به یک جلسهٔ کارآفرینی و معرفی شغل رفتیم. سخنران دیر آمد. سه صفحه از «قمارباز» را خواندم. جلسهٔ خوبی بود. دخترم هم تحت تأثیر قرار گرفت. آموختن یک مهارت جدید بدجوری قلقلکم میداد. حیف که همیشه پول دست و پای آدم را میبندد. آدم برای بچهاش همه کاری میکند، اما به خودش که میرسد میگوید: «حالا واجب نیست».
به خانه که برگشتیم، با دخترم شیر چایی و کلوچه خوردیم. شیر چایی را دخترم از اینترنت یاد گرفته است. تقریباً هر روز درست میکند.
مجبور شدم لباسشویی را روشن کنم. بیچاره لباسشوییام خیلی کار میکند. دستی به رویش کشیدم و ازش تشکر کردم.
دیدم شب شده و من هنوز چیزی در کانالم نگذاشتهام. به فکر کلمهبرداری افتادم. سراغ کتابهایم رفتم. «آینههای دردار» از هوشنگ گلشیری به چشمم آمد. چند وقت بود میخواستم آن را بازخوانی کنم. پس همان را برداشتم. لطف بازخوانی به خصوص اگر بعد از یک مدت طولانی باشد، به این است که ایندفعه قدر کتاب را بیشتر میدانی. معنی بعضی جملات را تازه میفهمی. کتاب را مزه مزه میکنی و عجلهای برای تمامشدنش نداری.
ده صفحه خواندم. انگار هیچوقت این کتاب را نخوانده بودم. زمان زیادی از آن دوران میگذرد. چقدر جوان بودم.
غزلی از حسین منزوی خواندم.
کلمهبرداری کردم.
فایل صوتی وبینار نویسندهساز را که امروز نتوانسته بودم شرکت کنم، گوش دادم.
کمی زبان اسپانیایی و انگلیسی خواندم.
صد جمله آزادنویسی کردم. به روشی که ساجده حقپرست در وبینار نویسندهساز پیشنهاد داده بود، انجامش دادم. سؤال پرسیدم و پاسخهای غیر معمول دادم. بعد هم از ترکیبهای نامتناسب استفاده کردم. فکر کنم بیشتر شبیه کاریکلماتور شد.
شب با همسر و دخترم به کوه صفه رفتیم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
گزارش نیک
نیمهی مهرماه 405
سال واژه عملگرایی اتمام یک کار به قدر اغازیدن ان مهم است.
عملگرایی مثل گردگیری کتابخانه که امروز رهایش نکردی.
عملگرایی مثل لباسهای یه لنگهپا اویزان روی جارختی که نجاتشان دادی.
عملگرایی مثل اتمام وبیناری که کلونتری مجری ان نبود اما او باید نوشتار عصرگاهیاش را نگامیداشتی.
امروز زودتر از بقیهی روزها بیدار شدم. خوشحال ترم. نانپنیرگردوی صبحانه را ایستاده زدم تا خورش سبزی زودتر روی گاز بنشیند. ادمی که صبح زود بیدار میشود برای اشپزی حوصله به خرج میدهد و با ملایمت شعلهها به غذا فرصت پختار میدهد. با فراغت خیال نشستم پشت لپتاپ و با عشق نوشتم. خدا صدایم زد و نماز خواندم. گردگیری دکور اتاقخواب کار نیمهی دیروز بود که باید تمام میشد.<>. کلکسیون یارا را با عشق از گردها زدودم. چرا که میدانم هر جزء ان برای او خاطره است و خاطراتش برایم محترم.
کتابهای چیدهشده توی کتابخانه مثل یک میز پراز غذاست که دلت میخواهد به هرکدامشان ناخنک بزنی و میاندیشی چقدر کتاب برای خواندن داری که بسیار محبوبتواند. افسوس که تو خواب را بر کتابها برگزیدهای. یارا امد خانه و گفت که از توی پارکینگ بوی قرمه سبزی خانه را برداشته و من قندها را حبهحبه توی دلم اب میکردم. شکرخدا که طعم غذا نیز چون بوی او چیز معرکهای شد. خواب عصرگاهی مثل سرم تقویتی به روحم تزریق شد ساعت16:44 خواستم که عملگرا باشم و خودم را به وبینار برسانم. چای را گذاشتم که با ملایمت دم بکشد ونشستم پای وبینار. چهرهی جدیدی پشت گوشی امد فکر میکنم اسمش مبینا بود. نصف یک پومودورمو ازادنویسی کردم گزارش نیک نوشتم و به حرفهای همان خانم جدید سعی کردم گوش کنم و بفهمم. انگار کلونتری نباشد وبینار را هم جدی نمیگیرم. مثل روزیکه در مدرسه معلم نمیامد و از مفصر کلاس میخواست به ما درس بخوراند. یکربع اخر کلاس جیم زدم و نشستم به خوانش کتاب جواد فروزان<> .
دوشیدم. نماز خواندم و ظرف شستم. ان مرد با یک صندوق گوجه امد. ترتیب گوجهها را هم دادم. باقیاش زحمت افتخاری یارا بود. شام زودگاهی خوردم حوالی ساعت 19:40. با “د” تلفنی صحبت کردیم. دورهی جدید شیرینی رژیمی را تماشا کردم سرجمع یکربع نشد. اما باید یکییکی بپزم ازشان. امروز از خودم رضایت دارم 10 از 10.
گزارش نیک
نیمهی مهرماه 405
سال واژه عمل گرایی : اتمام یک کار به قدر اغازیدن ان مهم است.
عملگرایی مثل گردگیری کتابخانه که امروز رهایش نکردی.
عملگرایی مثل لباسهای یه لنگهپا اویزان روی جارختی که نجاتشان دادی.
عملگرایی مثل اتمام وبیناری که کلونتری مجری ان نبود اما باید نوشتار عصرگاهیات را مینگاشتی.
امروز زودتر از بقیهی روزها بیدار شدم. خوشحال ترم. نانپنیرگردوی صبحانه را ایستاده زدم تا خورش سبزی زودتر روی گاز بنشیند. ادمی که صبح زود بیدار میشود برای اشپزی حوصله به خرج میدهد و با ملایمت شعلهها به غذا فرصت پختار میدهد. با فراغت خیال نشستم پشت لپتاپ و با عشق نوشتم. خدا صدایم زد و نماز خواندم. گردگیری دکور اتاقخواب کار نیمهی دیروز بود که باید تمام میشد.<>. کلکسیون یارا را با عشق از گردها زدودم. چرا که میدانم هر جزء ان برای او خاطره است و خاطراتش برایم محترم.
کتابهای چیدهشده توی کتابخانه مثل یک میز پراز غذاست که دلت میخواهد به هرکدامشان ناخنک بزنی و میاندیشی چقدر کتاب برای خواندن داری که بسیار محبوبتواند. افسوس که تو خواب را بر کتابها برگزیدهای. یارا امد خانه و گفت که از توی پارکینگ بوی قرمه سبزی خانه را برداشته و من قندها را حبهحبه توی دلم اب میکردم. شکرخدا که طعم غذا نیز چون بوی او چیز معرکهای شد. خواب عصرگاهی مثل سرم تقویتی به روحم تزریق شد ساعت16:44 خواستم که عملگرا باشم و خودم را به وبینار برسانم. چای را گذاشتم که با ملایمت دم بکشد ونشستم پای وبینار. چهرهی جدیدی پشت گوشی امد فکر میکنم اسمش مبینا بود. نصف یک پومودورمو ازادنویسی کردم گزارش نیک نوشتم و به حرفهای همان خانم جدید سعی کردم گوش کنم و بفهمم. انگار کلونتری نباشد وبینار را هم جدی نمیگیرم. مثل روزیکه در مدرسه معلم نمیامد و از مفصر کلاس میخواست به ما درس بخوراند. یکربع اخر کلاس جیم زدم و نشستم به خوانش کتاب جواد فروزان<> .
دوشیدم. نماز خواندم و ظرف شستم. ان مرد با یک صندوق گوجه امد. ترتیب گوجهها را هم دادم. باقیاش زحمت افتخاری یارا بود. شام زودگاهی خوردم حوالی ساعت 19:40. با “د” تلفنی صحبت کردیم. دورهی جدید شیرینی رژیمی را تماشا کردم سرجمع یکربع نشد. اما باید یکییکی بپزم ازشان. امروز از خودم رضایت دارم 10 از 10.
سالواژه: شوق زندگی
صبح چسبیده بودم به تختخاب و با خودم میگفتم چرا جمعه نیست و اصلن چرا باید اولِ صبح شروع کرد به زندگی. ولی باز هم حرفم خریدار نداشت و مدیتیشن را انجام دادم و راهیِ باشگاه شدم. در مسیر دانشآموز ابتدایی را دیدم که پدرش او را با سهچرخهاش رساند. دختر عقب سه چرخه ایستاده بود و با خوشحالی دست تکان میداد.
امروز بالاتنه داشتم. عضلات سینه و اینها. تعداد بالا با ستهای طولانی. خودم به رسم همیشه از بعضی ستها کم کردم چون به نظرم نهایتن نود دقیقه برای گرم و سرد کردن و تعویض لباس کافیست.
بعد از تمرین راهی پارک شدم تا بنشینم و هرز بنویسم. نشستم و بیوقفه نوشتم. پسری جوان که حالت عادی نداشت در پارک میچرخید و صدای پرنده درمیآورد. صدایش عالی بود و انگار پرندهها جوابش را میدادند. بعد از پارک به خانه آمدم و با بچهها وقت گذراندم. دوست داشتند ظهر کنار من بخابند ولی فقط لنگ و لگد انداختند و آخر بیرونشان کردم از اتاق.
امروز در هیچ وبیناری نتوانستم شرکت کنم و فقط بچهها را به پارک بردم. حالا هم خیلی خستهام و میروم که بخابم.
1. سالواژهام: استمرار
2. امروز کمی از خاب دیر بلند شدم اما تونستم که به برنامههام برسم البته هنوز یک برنامه مانده است که بعد از گزارش نیک انجامش میدهم.
3. امروز که کتاب «عادتهای اتمی» رو خوندم کمی گرخیدم. توی کتاب میگفت ک موفقیت یک پروسه است نه یک خط پایان. یه پروسهای که بینهایت نیاز به بهبود دارد و جمع شدن این بهبودها باعث میشود کارهای خارقالعادهای شکل بگیرد.
گزارش چهل و یک
سال واژه: تبدیل
پنج و نیم صبح در اثر خوابی نفس سوز برخیزیدم. باید روحم را از خواب می زدودم. با هوش مصنوعی در موردش صحبت کردم و یک ساعت بعد خوابیدم.
_ باران ادامه داشت.
_ کمی در گروه صحبت کردیم.
_ کتاب استاد را خواندم و کلمات مورد علاقهام را باز نویسی کردم.
_ کمی سفرنامه نوشتم و با کلمات جدیدم ویرایش و آرایشش کردم تا برای خواندن اشتها برانگیزتر شود.
_ رزیدنت بازی امروزم بیهوده بود و عصبیام کرد. معماها که حل نشوند ابهام می شوند و ذهنم را رنده میکنند.
_ پدربزرگ برای عصرانه اسکمو خریده بود. نوعی نوشمک یخی مخصوص که در لیوانهای یکبار مصرف میریزند. با طعمهای آلبالو و…
_ پیاده روی امروزم در حد دو سه کوچه رفت و برگشت بود.
_ هر چهقدر صبح در رزیدنت خنگ بازی درآوردم، عصر همه چیز را به نوبت حل کردم. دست تنها. معماهای زندگی هم همین است، گاهی فاصله چاره است.
_ یک فانوسک مینیاتوری برای کتابخانهام خریدم.
_ از اصالت قیمهی امروز نگویم، بیانصافی کردهام.
دیگر چیزی در خاطرم نیست. ها یک چیزی بدجور ذهنم را مشغول کرده بود. متوجه تغییراتی شدم و سوالی برایم پیش آمد. آیا واقعا وزن کم کردن روی رفتار دیگران با ما تاثیر میگذارد؟ فقط چند کیلو کمتر ما را دوست داشتنیتر میکند؟ مگر ما همان نیستیم که بودیم؟ شاید نیستیم. شاید.
امروز طوری که میخواستم نرفت جلو. ناراحت میشدم و بعد خودم را جمع میکردم و دوباره میرفتم سراغ کار و دوباره به مشکل میخوردم. افتاده بودم در چرخهی به هم ریختن و ناراحتی و برگشتن و دوباره به هم ریختن.
اول صبح که خواب ماندم. بعد بیدار شدم دیدم بعد از یک هفته از خوب شدنم دوباره صدایم گرفته.
آماده شدم و رفتم آزمایشگاه و کارهایم را کردم و بعد دیدن الکی الکی ظهر شد. ناهار خوردیم و آمدم خانه و نمیدانم اینقدر دیر شد.
نگران کارهای عصر بودم و بعد خوابم برد. اصلاً بدنم کوفته شده مثل روزهای اول مریضی. دانشگاه و مترو هم که همه مریضند.
بلند شدم کارهایم را کنم یادم آمد نان نداریم. رفتم نانوایی و یک عالمه صف بود. رسیدم خانه و درگیر غذا درست کردن شدیم و شب شد. زود شب نشد؟
اصلاً نفهمیدم امروز چطور رفت. واقعاً زود رفت. من هنوز روزم را شروع نکرده باید بروم سراغ روتینهای قبل از خوابم.
تازه فردا هم دندانپزشکی ساعت ۴ عصر نوبت داده. قشنگ وسط روز که گند بزند به برنامهام. صبح میرفتم و میآمدم بهتر بود.
حالا خلاصه امروز که اینطوری شد. ولی خب چیزهای کوچک را باید ببینم. حداقل نوشتم، به سلولهایم رسیدم، زبان خواندم، نان خریدم. با همین کوچولوها خودم را برسانم به روزهای بهتر.
https://t.me/f_mahmudpur
متن کبری رو که داخل کانالم گذاشتم،
یکی از آقایان فامیل که عضو بود، امروز بهم پیام داد که این متن خیلی بیمایه است. آقا بهش برخورده بود و گفت بهتر نیست پاکش کنید؟ احتمالا ترسیده که خانوومش بخونه متن رو و از آقای خونه ایراد بگیره که تو کجای این همه کار کردن من هستی و سهمت رو چرا ادا نمیکنی؟ یا شایدم، خانمش یه کبریِ تمام و اگه متن رو بخونه احتمالا از کبری بودنش انصراف بده.
فکر میکنم اگه مینوشتم که آقایان خیلی زحمت میکشند و روزی ده بار میزایند. این آقا بیشتر خوشش میآمد.
یه سوال دارم از این آقا. «شما میدونی یه خانووم از صبحی که بیدار میشه تا شبی که میخواد سرش رو روی بالش بذاره درگیر چه مسئولیتها و مسایلی میشه؟» شما میدونی که یه خانووم تنها فقط یک بانوی متحرک و فعال در خانه نیست، ایشون درگیر احساسات و افکار فرزندانش. درگیر حال مادرش. غصههای خواهرش و درد ودلهای برادرش و مشکلات و توقعهای محیط کارش و در آخر مدیریت کردن روحیات و احوال خودش میشه، تا وقتی آقای خونه میبینش، متوجه پریشونی احوالاتش نشه.
این آقا احتمالا رفیق خوبی برای همسرش نیست. البته خوب بودن از نظر هر کسی یه جور معنی نمیده. به طور حتم توقع من از خوب بودن، با توقعی که این اقا از این واژه داره خیلی متفاوته.
خیلی کفری بودم. میخواستم نگم اینجا. ولی چه جای بهتر از اینجا.
آزادنویسی.
پیادهروی.
جور هندوستان فرسی
سلام
امروز ۱۵ مهراست .
گزارش نیک دوستان راخواندم،تا بخواهی مدیریت خودت وزمان را بکنی عصر است وتنها چیزی که بهم انرژی میده که هنوز میشه از روز استفاده کرد وبینار ساعت ۵ است .با اینکه بعضی وقتها فرصتش فراهم نیست .داستان طنزی از وودی آلن خواندم .وبخشی از فیلم غیرمنطقی را دیدم .نمی توانم به روزم نمره بدهم چون با وجود داروها بخشی زیادی از ذهنم خاموش است .
☆ امروز بازی شعر داشتم و تلاش میکردم که در نوت گوشی، سطری را شعرآگین کنم. چهلتایی نوشتم و از بازی خوشم آمد. شاید چندتاییشان را برای تمرین اول دورهی شعر بفرستم.حالت امروزم را فقط موقع تکمیل تمرین کارگاه داستان کوتاه 6 و 7 داشتم؛ زمانی که میخاستم از هر پدیده برای زایش عنصری از داستان کوتاهم بهره ببرم.
این یکی تمرین (تمرین شعر) اما دلنشینتر است. جنبهی بازی و خوشگذرانیاش بیشتر از هر تمرین دیگری بود.
☆ اعتراف 1:هیچ وقت دوست نداشتم در گزارش نیک، فقط نویسندهی فهرستی از کارهایم باشم. دوست دارم اگر در یک جمله شرح ما وقع میکنم، در چند جمله دربارهاش دنبالهنویسی کنم.
اعتراف 2: تعداد زیادی از گزارش نیکهایم را با موبایل نوشتهام. بهتر از ننوشتن است، ولی نوشتههای موبایلیام یک جوری بیصیقلاند. خودم میدانم. لپتاپ باز کردن در این ساعت شب برایم سخت است. ولی بعضی روزها نای تایپ با سیستم نمیماند.
☆ اگر راه بدهد، یکی دو صفحه از «چنین گفت زرتشت» بخانم و شب بخیر.
☆ سپاسگزار بودنم.
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو؟
موزیک گوش دادن سر صبح و قبل از شروع روز کاری، کار عاقلانهای نبوده. درست مثل کارهای عاقلانهی دیگری که امروز نکردهام. ناآرامیِ مستعد بروز تشنج، نشسته به جانم پشت میز خاموش شرکت. هرچه رعشههای درونم بیشتر، میز کارم ساکنتر. بیقرارِ رسیدن همکاری نشستهام که بیاید و شرکت را بسپرم دستش، و بروم وزارت صمت پیِ کاری و خودم را از این وضعیت رها کنم.
در راه رفتن به وزارت، قدمهام را تند و تندتر برداشتهام. طوری که اگر کسی میخواست ساعت را بپرسد باید کنارم میدوید. ضربان قلبم را بردهام بالا و بالاتر. شاید نوتهای رسوب کرده در خونم اینطور سریعتر برسند به عضلههای پاهام و همانجا بین تارهای عضلات در حال انقباضم گیر کنند و تلف شوند.
عصر از وزارت زودتر آزاد شدهام و به خودم گرفتار. وقت آزاد دارم که خبر بدیست. میتوانم لیستی از کارهای ضروری امروزم را بنویسم. یا حتی لیستی دقیق از کارهای یک ماه آیندهام را با سه درجه اولویت بندی. در تهیهی لیست کارها، آدم منضبطی هستم. در انجام ندادن لیست هرچند، استعداد عجیبی دارم. میتوانم هیچکدام از ردیفهای لیستم را انجام ندهم و بدون فوت وقت بروم و سرگرم انجام کاری دیگر شوم.
امروز از سر صبح، از آن روزهای گسستگی از جهان بیرون، و حتی از جهان خودم بوده. یاد گرفتهام این روزها که سراغم میآیند، رها کنم. دنبال برنامههایم نباشم چون کاری انجام نمیشود که نمیشود. ذهنم را رها کردهام به حال خودش. بین پرسه زدنهایش، برای اطمینان از صحت موضوعی، سراغ خواندن چندین بارهی “شورشیان آرمانخواه” مازیار بهروز رفتهام. امروز گویا مسالهی اصلی زندگیام ناکامیِ چپ در ایران بوده.
با این حال تمرین کوتاه core و انعطاف پذیری را از امروزم حذف نکردهام. دست کم بخشهایی از بدنم باید بدانند حتی در چنین روزهایی، رئیس کیست.
امروز کاری در ساعات اداری داشتم وهمانزمان با انتظار کشیدن برای حل آن، حدود چهل صفحه از باقیماندهی «حرف و سکوت» را خواندم و تمامش کردم.
به مشهد آمدم و سری به خانواده زدم.
بخشی از «صُداع» را بازخوانی کردم.
از حافظ:
ما زِ یاران چَشمِ یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
تا درختِ دوستی بَر کِی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفتوگو آیینِ درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوهٔ چَشمت فریبِ جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گُلبُنِ حُسنَت نه خود شد دلفُروز
ما دَمِ همت بر او بگماشتیم
نکتهها رفت و شکایت کس نکرد
جانبِ حُرمَت فرو نگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما مُحَصِّل بر کسی نَگماشتیم
🍀چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵
⭐آغاز روز با خوابنگاری.
⭐پیادهروی جانانهای در پارک بهشت.
⭐دوچرخه ثابت.
⭐فعالیت کودک درون با تابسواری.
⭐خواندن از «یوزپلنگانی که با من دویدهاند».
⭐معطلی در ایستگاه اتوبوس.
⭐رفتن به کتابخانهی علامه امینی: بازگرداندن «خاطرات و فراموشی» و تمدید «یوزپلنگانی که با من دویدهاند».
⭐گشتوگذار در شهر کتاب.
⭐شکار دو کتاب خوشقیمت: نوشتن مانند بزرگان، ویلیام کین و هیچ چیز آنجا نیست(پنج جستار دربارهی صداهایی که از طبیعت نمیشنویم).
⭐خلوتسازیِ محیط.
⭐تنوعبخشی به سبد مطالعه.
⭐پرسه در سایت مدرسهی نویسندگی.
⭐جداسازی تعدادی از کتابهای قدیمی، ثبت آگهیِ فروش در دیوار.
⭐ درستکردن پلو پاییزیِ رنگارنگ خوشمزه.
⭐وبینار نویسندهساز: پیشآمدنِ یک کار واجب و فوری.
⭐چخوف، داستانکوتاه.
⭐خوابِ با کیفیت. امیدوارم.
شبتون نیک☘️
پانزده ی هفت سال پنج:
پیادهروی رفتم. کفشهایم را پوشیدم، از خانه زدم بیرون، و بیست دقیقه بعد، جلوی همان در بودم که از آن بیرون آمده بودم. خیابان، دور خودش چرخیده بود. یا من. فرقی نمیکند. راه رفتم، به جایی نرسیدم. سایهام همراهم بود، ولی با من برنگشت. هر بار که برمیگشتم، میدیدم عقبتر میماند. تاریک شده بود.
سرِ کار رفتم. اعداد. همان ستونها. همان ردیفها. انگشتهایم روی کیبورد میلغزیدند و من به آنها نگاه میکردم، مثل کسی که به دستِ کسی دیگر نگاه میکند. دستهای من چرا عدد میبافند؟
ننوشتم. قلم را برداشتم. گذاشتم. برداشتم. گذاشتم. کلمهها مثل سوسکهایی بودند که تا چراغ را روشن میکنی، میدوند زیر یخچال. کاغذ سفید ماند. برای فرار از پوچی، عددها آمدند، رژه رفتند و گزارش دادند.
نخواندم. کتاب روی میز بود. تعلیم ریتا روی صفحه. دستم رفت و برگشت. چشمم دید اما فقط نگاه کرد. غریبههایی که زبان هم را نمیفهمند.
موسیقی نبود. نه آهنگی. نه صدایی. سکوتی، مثل بوی گندِ آب راکد. سکوتی که نفس میکشد. راه میرود. روی سینهات مینشیند و تا شب، تکان نمیخورد.
شعر هم نبود. نه کلمهای. نه مصرعی. شبی که شعر ندارد، اتاقی است خالی. تاریک و متروک. با صدای نفسهایی بیمرگ و بیتولد که بیشتر نفس نفس زدن را میماند.
دیدار نبود. نه سلامی. نه نگاهی. تنها بودم. تنهایی، مثل آن سایهای است که از آدم جدا میشود و خودش راه میرود. خودش میخورد. خودش میخوابد. و صبح، وقتی بیدار میشوی، به کالبدت نگاهی میاندازی و میگویی: «خب. حداقل یکی هست که جای من میخوابد.»
امروز زندگی نبود. نفس بود، اما نفس کشیدن نبود. قلب میزد، اما تپیدن نبود. مگسی بودم که خودش را به پنجره میکوبد. از این طرف. به آن طرف. پنجره هیچوقت باز نمیشود. اسیرِ زندگی.
در خاب ذوق داشتم برای بیدارشدن و نوشتن خابها، خاب دیدم رضا، پسر عمهام، از مشهد آمده. پدرم به علت عشقی که به مشهد دارد، بیآنکه با ما مشورت کند، بلیط گرفت و همراهِ رضا رفت به راهآهن.
وقتی که من فهمیدم، خودم را به ایستگاه رساندم و از زیرِ قرآن ردشان کردم. قرآن را از راننده قطار گرفتم.
در خاب دیگرم، گیاهی را دیدم که بدون ریشه رشد میکرد.
خابها را پیش از صفحهی صبحگاهی نوشتم. بیست و پنج دقیقه یوگا کار کردم.
یک کلاس آنلاین یوگا را برگزار کردم. اینکه بچهها اشتیلق دارند برای کلاس، دلشادم میکند.
از روی شعر حافظ با این مطلع نوشتم:
صوفی ار باده به اندازه خورَد نوشش باد
ورنه اندیشهی این کار فراموشش باد
برای تکرارآموزی، از اسامی سانسکریتِ آساناها رونویسی کردم.
تار نواختم. نامِ گوشههایِ ماهور، فکرانگیز است.
حزین، نهیب، شورانگیز، زنگوله، آشوراوند، عراق، زیرافکند و ماهور حصار یا ابول و بسیاری دیگر. آنها را به فهرستِ کلمهبرداری افزودم.
استاد کلانتری در تمرینجا، متنها را کالبدشکافی میکنند.
رخدادکم نقد شد.
استاد نکاتی را از متن بیرون کشیدند که به سادگی از کنارشان گذشتهبودم. همینطور کیلویی نباید علایم سجاوندی و کلمات را در متن بریزم. گیومه را نمیشناختم.
شبیهترین علامت به گیومه را استفاده کردهبودم، مثل 《》، نزدیک به گیومه بود، ولی گیومه نبود. مهمتر اینکه اصلن نیازی به استفاده از گیومه در متنم نبود.
بعد از جلسه، گیومه برایم شخصیتی مستقل پیدا کرد.
عبارتِ کارگردانیِ جملهها هم کمکم دارد دستگیرم میشود.
هیچکاک و آغاباجی تمام شد. کیفورم کرد.
خردهروایتها بسیار زبردستانه در خطِ سیر داستان قرار گرفتهاند و معنا میسازند.
نويسندهساز را بانو ملایی، حقپرست و علیزاده برگزار کردند.
با من، تو و او، یک پومودورو هزارکلمهنویسی کردم. آزادانه نوشتم. تا دلم خاست از این شاخه به آن شاخه پریدم.
بانو حقپرست از کشف شاعرانه و شیوههای کشف شاعرانه گفت، مثلن درد دیوار را ببینیم. صدای شکستن کمرِ شيشه را بشنویم. بانو علیزاده از آزادپرسی گفت.
در تاریکی پیادهروی کردم. برایم سوال شد که چرا آدمها میآیند پارک و روی نیمکت می نشینند ولی به خودم نهیب زدم که «به تو مربوط نیست».
بیست و پنج دقیقه تمرین یوگا داشتم.
در وبینار گیلکمش با تحلیل یونگ شرکت کردم. مرا به جستجوی کتابی برای آشنایی با گیلکمش واداشت.
به ادامهی کتاب با مادرم همراه پرداختم. خواندن شبِ هول را آغازیدم.
کتاب زیرمتن و پرندهبهپرنده و تسلیبخشیهای فلسفی را خاندم.
امروزم ۱۰ گرفت، چون سرانجام کانالی را در حوزهی نوشتن به نام «سطرآورد» ثبت کردم. باری بزرگ از روی دوشم برداشتهشد.https://t.me/satravardenaeime
رخدادکم را هم نوشتم:
تلفن زنگ خورد. برداشتم. باز هم نوید بود.
گفت «سلام، بیام خونهتون؟»
منتظر نماند که قدمت روی چشم را بشنود و قطع کرد.
یک ساعت بعد پشت در بود. نگار، خاهرزادهام و مادر نوید، صبحها معلم مدرسه است و بعدازظهرها معلم خصوصی، هر روز هفته یکی از بستگانِ نزدیک، میزبان نویدند پس از کلاسِ پیشدبستانی.
نگار به صورت تدریجی و در طول زمان، این مسئولیت را به گردن ما انداخته.
نوید از سر و کول پدر و مادرم بالا میرفت. هر از گاهی هم به اتاقم میآمد. اگر یوگا میکردم، دست و پایش را مثل من تکان میداد. اگر مینوشتم، در دفترش نقاشی میکشید و اگر تار میزدم، نگاه میکرد.
نوید به دستشویی رفت. چند دقیقه بعد هم من رفتم.
بیرون که آمدم، نه گذاشتم و نه برداشتم، رو کردم به پدر و مادرم گفتم «آدم وقتی پیپی میکنه، باید سیفون بزنه، مگه نه؟»
نوید نگاهم کرد و گفت «من پیپی انداختم»
گفتم «چرا سیفون نکشیدی؟»
نوید گفت «اولش زدم، پیپی بزرگ بود، نرفت پایین. خیلی ترسیدم»
با دیدن چشمانش، دیگر هیچ حرفی نداشتم. پر از خجالت بودند و دیگر مثل لحظهای که آمد، برق نمیزدند.
نوید خودش را جمع کرد، توی مبل فرو رفت و تا آمدن نگار، جیک نزد و از جایش جُم نخورد.
چهطور چند ساعت با نوید بودن، مجوز تربیتکردنش را به من دادهبود؟ چند تکه از اعتمادبهنفس و عزتنفساش را کَندهبودم که اینطور کوچک شدهبود؟
5 دقیقه به 2 بامداد بیدار شدم. چه رعد و برقی میزد. آماده شدم. مادر هم 2 و 24 دقیقه بیدار شده بود. از زیر قرآن ردم کرد. به تاکسی 1833 زنگ زدم. فوری رسید ترمینال. درب بالایی پیاده شدم که تا اتوبوس بیاید بروم توی سالن بنشینم. یک هوبنده خدا راننده گفت:«پس کرایه چی خانم؟» وای اصلاً حواسم به کرایه نبود. بهانه آوردم: «فکر کردم اسنپ هستید، کیف پول اسنپم را شارژ کردم.» ولی از خودم پرسیدم چی شد کرایه ندادی؟
ساعت 13 و 46 دقیقه است و تو اتوبوسم. خانم رانندهی کاربلد 7 و خوردهای رساند تهران. میدان برادران رحمانی پیاده شدم بیاسترس. از وقتی زینب بزرگسالم بالا آمده مهربانها بیشتر شدهاند. حوصلهی تکیه دادن به دیوار و اسنپ گرفتن نداشتم، ماشین دربست گرفتم. راننده همشهری بزرگشدهی تهران در آمد تخفیف داد. ساعت ۸ رسیدم. اول خودم را به دستبهآب رساندم. سپس رفتم گروه، مدیرگروهمان که استاد مشاورم هم هست، دادم صفحه اول پروپزالم را امضا کرد. ولی پایین برگه ننوشته بودم مدیر گروه، فرستاد برم انتشارات اصلاح و از نو پرینت کنم، رفتم انتشاراتی بسته بود، در اتاق بسیج برادران باز بود در زدم آقایی که تو دفتر بودند صفحه عنوان را اصلاح و پرینت کرد. سپس در این ساختمان که ساختمان معاونت و تحقیقات بود و در ساختمان آموزش، سایر امضاها را گرفتم، برگشتم گروه درها بسته بود، کارشناس محترم گروه خانم رنجبر فرمودند جلسه تشریف بردند. زینب عجول بدجور مچل شده بود. دوست داشت تا ۱۰ امضاها را گرفته و برمیگشت. بزرگسال سالم داشت زینب عجول را نوازش میکرد و از حکمت عجله نکردن میگفت که استاد سوپروایزر کارورزیاش با تلفن گفتوگوکنان آمد بیرون. زینب یادش افتاد ۴ تا از درسهای این استادش نمره ندارند و رفت التماس دعا و اینکه نمیشود ۱۴ مرا بدهید دیگر پیرشدهام و تشریحی جواب امتحان دادن برایم سخت است، استاد فرمودند در جلسه هستند و بعد از جلسه صحبت میکنند و یکهو گفتند تو چرا نمیآیی جلسه پیشدفاع دکتر رضاخو. چه جلسهای بود داورها حسابی پرسش بارانش کردهبودند. وسط جلسه مدیرگروه گفت انگاری ترسیدی، گفتم استاد بدجور. آخر جلسه هم استاد راهنمای دومم سربهسرم گذاشت و رو به داورها گفت «این دانشجوی ما گُرخیده.» البته خیلی خوب شد آمار شرکت در جلسه دفاعم کمی تکمیل شد. برای بقیه ببینم چه میکنم. در ۳ جلسه دفاع باید شرکت کنیم. خلاصه تا امضاها را جمع کنم شد ۱۲. به زینب تنبلم که میگفت برو خانه نماز قضا بخوان لعنت فرستادم و وضو گرفتم و نماز خواندم. خوشبختانه چهارپایه ورودی نمازخانه سرجایش بود و راحت کفش در آوردم. نماز صبحم را در اتوبوس با همان کفش خواندم. وظیفهی من نماز خواندن است به قبول و ناقبولش کاری ندارم. خلاصه الان پروانهایام آخر تو ترمینال میخواستم بلیط بگیرم برای ۲ بود. خوشبختانه همان لحظه آقای راننده اتوبوس ساعت ۱.۵ پیدایش شد. سوار شدیم همان آقای رانندهی مربی بود. توی پلههای ترمینال خانمی بهم با لهجهی ترکی گفت کمکت کنم؟ این خانم هم زنجانی بود. با هم سوار شدیم و در صندلیهای 21 و22 نشستیم و تا سه راه سلطانیه که خانم پیاده شد گپوگفت جالبی داشتیم.
الان ساعت 21 و 15 دقیقه است. در اتوبوس از «لمس» محمدرضا کاتب گهگاهی خواندهام. 24 تا هایلایت و یادداشت برای امروز دارم. برچسبهایی که به این هایلایتها زدهام :«جالب، جالب، جالب، چه داستان بدنمندی (یاد الهه علیزاده افتادم کاش این رمان را بخواند به ویژه فصل 11 از بخش «لمس شدن میان تاریکیِ صبح سفر»)، جالب، چقدر قشنگ، آخی باباهای مهربون، تعریفی از فکر، استاد تو جلسه گفت کمتوانیهای جسمی با احساس ننگ بیشتر همراهند، کلمهبرداری، جالب بود این حرف ریحانه (یکی از شخصیتهای داستان، نه خواهرزادهام.) از ریحانه خوشم نمیآمد، این هم خوب بود ریحانه، واقعاً ریحانه؟ چه شاعرانهای عشق، وای وای وای، همون ادامهی وای وای وای، چایها هم اسم دارند، چرا؟ آی زندگی، هنوان هنوان (شخصیت داستان که جذبش شدهام)، انتخاب و اجبار، گزینگویه.» یادداشت «آی زندگی» دربارهی این بخش است: «بدی زندگی این است که مثل فیلمها نیست که آدم یکهو خوشبخت بشود تا گردن. خوشبختی آنقدر آرام میآید و میرود که دیگر نمیشود آمدن و رفتنش را فهمید.» «چه داستان بدنمندی» هم مال این بخش است: «گاهی که لکهها هوس میکردند بدن هنوان را بپوشانند، او بدن خودش را دیگر نمیتوانست حس کند و آن را از دست میداد. بیبدن میشد و معلق میان زمین و زمان. وقتی بدنش نبود، چارهای نداشت جز آنکه صبر کند تا او دوباره برگردد.» آنقدر متن این رمان گزینگونهطور است، یاد تمرین دورهی شعر افتادم و سه تا جمله هم در یادداشت گوشیام یادداشت کردم.
امروز از صبح شاد و شنگول بودم و طبعاً زیاد حرف زدهام. ولی نمیدانم این که خوشی میکنم و پر حرفی میکنم هم همان زمین داغی است که رویش راه میروم؟ یا نه؟ البته سر سفره شام که خودم شامم را خورده بودم و داشتم با ذوق از امروز میگفتم کوثر بانو، برادرزادهام، گفت: «عمه چقدر زیاد حرف میزنی؟» کوثر به جز آرام غذا خوردنش بدجور شبیه خودم است و بیفکر زیاد حرف میزند. اگر محمدحسن بود این را به عنوان حُسن گوشزد میکرد مثل مامان هنرمند و با کیاستش که گفت کوثر آدم میگه «ماشاالله عمه.» کوثر را بغل کردم و گفتم آخه تو چقدر باید شبیه من باشی. خدا کند این یادداشت را دکتر محمد طاهری بخواند تا یادم باشد هفتهی بعد دربارهاش صحبت کنیم. البته در برخی جلسهها همین فکر به سراغم میآید نکند زیاد حرف میزنم و حوصلهی درمانگرم سر میرود؟ «حوصلهی شما هم سر رفت آیا؟»
به جز حرف زدن، به پادکست وبینار نویسندهساز گوش دادهام. استاد به سلامتی رفته شیراز. دوستانم مبینا ملائی، ساجده حقپرست و الهه علیزاده صحبت کردهاند. مبینا جان مجلس گردانی کرده، ساجده تمرینی از آشنائیزدایی گفته، یادداشتش کردم که فردا انجامش بدهم. الهه جان هم از پرسشگری گفته. فردا پادکست امروز وبیکار را هم گوش خواهم داد. دلتان بخواهد جمعه با الهه جان علیزاده کارگاه «رنج گنج» را داریم (توی دلم فوتینا هم گفتم).
چند صفحهای باز از «لمس» میخوانم و میخوابم.
1405.7.15
قهرمانی
#گزارش_نیک
۱. یک ساعت زودتر بیدار شدم ولی با خواببودنم فرقی نداشت. اصلا تکان نخوردم.
۲. لباسم را انتخاب کردم و پوشیدم ولی تنم حاضر نشد با همچین انتخابی از خانه پا بیرون بگذارد. چارهای نداشتم. دوباره کمد را باز کردم تیشرتم را تغییر دادم لازم شد کت دیگری بپوشم. خلاصه سر تا پا لباسهایم را درآوردم دوباره پوشیدم. باز هم راضی نشد ولی من دیگر اهمیتی به رضایت و عدم رضایتش ندادم. دیرم شده بود.
۳. بیشتر امروز شنونده بودم. او حرف زد من گوش دادم. کمی هم من حرف زدم ولی اصلا دنبالهی حرفم را نمیگرفت. حرفم پا در هوا منتظر بود کسی ادامهش دهد، نه او رغبتی داشت برای گوش دادن نه من دیگر میلی داشتم به حرف زدن. هرچند بعدا باز صحبت کردم فقط برای اینکه سوتفاهمی پیش نیاید. میدانید که آدمها خود کاری میکنند که شما دیگر کاری به کارشان نداشته باشید بعد از شما میرنجند و دلخور میشوند که چرا کاری به کارشان ندارید. من هم حوصلهی همچین مسائلی را نداشتم.
۴. دوستم گفت این آخر هفته همدیگر را ببینیم. میخواهم ببینمش ولی دوریم. برای دیدنش باید سفری دو سه ساعته داشته باشم. مشکلی نیست ولی مرخصی ندارم. خانواده هم همراهیام نکردند که به دیدنش بروم. دلم شکست و ناراحتتر شدم چون باید دل او را هم بشکنم.
۵. به دوستانم فکر کردم که همگی در شهری متفاوت زندگی میکنند. چرا انقدر دور از من؟! وقتی دلتنگشان میشوم هیچ کاری از دستم برنمیآید. وقتی دلتنگشان میشوم همینطور مثل الان یک گوشه مینشینم و خاطراتم را مرور میکنم و بیشتر دلتنگ میشوم. از دوستی خواستم او بیاید. گفت منتظر فرصت است. فرصت چیست؟ کجاست؟ پس کی؟ چگونه؟ چقدر؟ گفت صبر کنم. پذیرفتم. صبر که کاری ندارد. همین تحمل و هیچکاری نکردن است. اصلا اگر صبر نکنم چه کار کنم؟ چه میتوانم بکنم؟ اما دلتنگی صبر نمیداند. بله تحملش میکنم و با تحمل کردنش این دلتنگی کمتر نمیشود.
۵. با خودم به مشکل خوردم. خودم را درک نمیکنم. با خودم بحثم شد. بینتیجه ماند. اذیتم کرد.
۶. گزارشنویسی خستهام کرد.
– باید به خودم یک جایزهٔ درستوحسابی بدهم. این چند وقت آزادنویسیهایم اغلب بیش از ۱۰۰۰ کلمه است. ۲۶ آذر میشود یک سال. یک سال که هر روز آزادنویسی انجام دادم حتی شده چند جملهٔ کوتاه. خرید جایزه را میگذارم برای همان روز.
– احتمالا هفتهٔ بعد با دوستم میرویم بیرون. چقدر حرفزدن با او خوشحالم میکند.
– شب هول بدجور مرا مجنون خودش کرده.
– یک فصل دیگر خواندم از رها و ناهشیار مینویسم.
– یاد سریال ترکی اتاق قرمز افتادم. پنج سال پیش همین موقعها تماشایش میکردم.
https://t.me/zahrahabibi9626
بعد از نوشتن هزار کلمه همراه وبینارنوردگان عصر که یک نامهی قابل انتشار البته بعد از بازنویسی از آن درآمد، با وجدانی راحت رفتم تا پیادهی امروزم را روی کنم.
امروز هم در حیاط کمی قدم زدم پس چیز زیادی دستگیرم نشد، جز گربهای سفید روی دیوار همسایه با تکههای قهوهای روشن در موهایش که بر و بر مرا نگاه میکرد و با هر چپ و راست رفتن من گردن و نگاهش را میچرخاند انگار که میخواست سر از کارم دربیاورد.
راستی امروز تکه کتاب «حرفهای همسایه از نیما یوشیج» که در وبینار خوانده شد، را دوست داشتم.
آدرس کانالم در تلگرام
https://t.me/tarqim1
صبح زود بیدار شدن کار سختی است، مگر به انگیزهای. چالش سلامت مغز، برای من انگیزهای شده. دیدن ویدئوهای خانم رحمانزاده و همراه شدن با ایشان. یاد لایوهای صبح زود استاد کلانتری میافتم. در حالی که برای رفتن سرکار آماده میشدم، میشد که یک ربع، ده دقیقهای از لایوشان انرژی بگیرم.
سه تا تخممرغ آبپز کردم. با یک تکه نون ساندویچی گرد بردم سرکار. دوست داشتم تخممرغها عسلی باشند، یازده دقیقه زیاد بود. از وقتی فهمیدم به نانهای فانتری کارخانهای رنگ خوراکی اضافه میشود، نان تست نخریدم.
تنبلی کردم و به خاطر اینکه تاکسی من را به اون ور میدان ببرد، بیست دقیقه دیر رسیدم اداره. ارباب رجوع منتظر نشسته بود. برخلاف چهارشنبههای قبلی، روز پرترافیکی بود.
از صبح تلفن و ثبت شکایت و یک نامهی پرکار. از نامههایی که همین روز ارسال شده و همین روز پاسخ میخاهند. اون هم با کلی آمار و اطلاعات.
موقع برگشت از سرکار، صحبتهای آقای کلانتری برام یادآوری شد و دو ایستگاه زودتر پیاده شدم. و داخل پارک پیادهروی کردم. هوا مطبوع بود. درختان هنوز سبز هستند. اثری از پاییز ندیدم.
دورهی جدید هنری از سایت آکادمی هنری مهرآرا خریداری کردهام، میخاستم ببینم که ویدئو وسط کار وایساد و بیخیالش شدم.
وبینار با مبینا جان نوشتیم. همچنان با ترتیب من، تو و او. این جور نوشتن کمک میکند، خودم را بیشتر بشناسم. ساجده جان و الهه جان هم مثل همیشه عالی بودند. وسط وبینار دو بار دوستم، پرستو زنگ زد، مجبور شدم قطعش کنم.
بعد از وبینار شام خوردم و کلی با دوستم حرف زدم. فال جدیدی از دورهی طرحوارههای خانم دکتر مددی آپلود شده بودم و بیصبرانه گوشش دادم.
سبک چیست؟
صاحب سبک کیست؟
میخاهم «باغ، باغ، باغ ما» را بخانم، بعد از «در حال و هوای جوانی» البته. بهرصورت در خدمت داریوش کارگر هستیم تا چه شود. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. رفتم سراغش. با خاندن چند صفحه از نثرش تازه کَمَک کَمَک متوجه شدم سبک چیست. سبک امضای نویسنده است. اما هر که خود را نویسنده میداند صاحب سبک نیست(مثل این بندهی حقیر ناچیز کمچیز بیچیز مفلس خاکبرسر😁). پشمی نماند برایم از بس زیبا نوشته. نحو جملات، تکرارها، قشنگ معلوم است نویسنده برای خلق هر جمله صبر ایوب به خرج داده. پرواضح است که جملهها را حسابی ورز داده. تا که این حد صیقلی شود. به واقع نویسنده میدانسته چکار میکند و شیر پدرش حلال. نویسنده با کلمات بازی کرده و حتمن از این بازی کیفور هم شده. اگر چه رنج نوشتن چیزیست گریزناپذیر و هیچ نویسندهای هم در امان نیست. حتا خاجه حافظ شیرازی.
پ.ن: نکند واقعن فکر کردید در این مقال میگنجد که من رجز بخانم سبک چیست و صاحب کیست؟ مرا عفو بفرمایید که زبان من قاصرتر از آن است که میپندارید. سوالهایم بیشتر حالت خارش ذهنی دارد. باشد که رستگار شوم.
✍ فاطمه محمدی
#گزارش_نیک
✓🟥 ۱۵ مهر ۱۴۰۵
گزارش نیک | راهنمای شروع به کار در شرکت جدید برای مبتدیان
امروز، در آستانه شروع کار در شرکت جدید، به این فکر کردم که شاید ورود به یک محیط کاری تازه فقط به معنی عوض کردن یک میز، یک اتاق یا یک عنوان شغلی نباشد. هر شرکت، شهر کوچکی است با آدمهای خودش، مناسبات خودش، دوستیها، حساسیتها و حتی سکوتهای مخصوص خودش. من قرار است وارد این شهر کوچک شوم و پیش از آنکه بخواهم در آن جا بیفتم، باید کمی راه رفتن در خیابانهایش را یاد بگیرم.
با خودم قرار گذاشتم در روزهای نخست بیشتر ببینم و کمتر قضاوت کنم. آدمها را بشناسم، رفتارها را مشاهده کنم و بفهمم چه کسی اهل کار است، چه کسی اهل حاشیه و چه کسی واقعاً قابل اعتماد. لازم نیست از همان روزهای اول با همه صمیمی شوم. شاید بهتر باشد ابتدا فقط آدمی محترم، خوشبرخورد و قابل اتکا باشم.
به این نتیجه رسیدم که صمیمیت در محیط کار چیز بدی نیست، اما باید مرزی میان صمیمیت و بیپروایی وجود داشته باشد. میتوانم با همکاران شوخی کنم، چای بخورم، از روزمرگیها حرف بزنم و رابطهای گرم داشته باشم، اما لازم نیست مشکلات مالی، مسائل عاطفی، اختلافات خانوادگی یا نظر واقعیام درباره مدیران و همکاران را روی میز بگذارم.
اطلاعات شخصی را باید مثل پول نقد دانست. لازم نیست هر کسی بداند چه مقدار از آن را در جیب دارم.
از غیبت و ائتلافهای کوچک هم باید دور بمانم. اگر کسی درباره دیگری شروع به شکایت کرد، بهتر است فعلاً فقط گوش کنم و وارد صفبندی نشوم. هنوز آدمها را نمیشناسم و شاید چیزی که امروز درباره کسی میشنوم، فردا تصویری کاملاً متفاوت پیدا کند.
از طرف دیگر، فهمیدم که خوب بودن بهتنهایی کافی نیست. باید قابل اتکا هم باشم. سر وقت بودن، پیگیری کردن، مرتب بودن، پاسخگو بودن و مسئولیتپذیری، چیزهایی هستند که آرامآرام برای آدم اعتبار میسازند. دوست دارم بعد از مدتی اگر کاری را به من سپردند، خیالشان راحت باشد که کار روی زمین نمیماند.
رابطهام با مدیر هم باید حرفهای و محترمانه باشد. میتوانم گرم و خوشبرخورد باشم، اما بهتر است رابطه کاری را با رفاقت عمیق مخلوط نکنم. اعتماد، وقتی ارزشمند است که در کنار استقلال باقی بماند.
شاید مهمترین تصمیمم این باشد که برای دوستی عجله نکنم. اگر میان همکاران کسی واقعاً قابل اعتماد بود، رابطه میتواند بهتدریج عمیقتر شود. دوستی خوب در محیط کار میتواند روزهای کاری را انسانیتر کند، اما اعتماد عمیق چیزی نیست که در روزهای اول توزیع شود.
برای خودم یک فرمول ساده ساختم:
هفتههای اول،
۷۰٪ هفتاد درصد مشاهده،
۲۰٪ بیست درصد ارتباط
و ۱۰٪ ده درصد صمیمیت.
با همه مهربان باشم، با بعضیها دوست شوم و اعتماد عمیق را برای تعداد بسیار کمی نگه دارم.
امروز حس کردم ورود به شرکت جدید برای من فقط آغاز یک شغل نیست. تمرینی است برای اینکه یاد بگیرم چگونه هم خودم باشم و هم مرزهای خودم را حفظ کنم. شاید بلوغ حرفهای همین باشد: بتوانی میان آدمها راه بروی، با آنها بخندی، کنارشان کار کنی و در عین حال بخشی از خودت را همچنان برای خودت نگه داری.
فصل تازهای در راه است. این بار میخواهم آهستهتر وارد شوم، دقیقتر ببینم و اجازه بدهم اعتماد، به جای هیجان روزهای اول، مسیر رابطهها را تعیین کند.
✓🟥گزارش نیک | مراسم آیینی معنوی برای گشایش
امشب، آیینی را که به من توصیه شده بود با نیت آرامش، پاکی دل و نزدیکتر شدن به خدا انجام دادم. این تجربه برای من در پنج مرحله پیش رفت و هر مرحله حال و هوای خاص خود را داشت.
مرحلهی اول، آماده شدن برای آیین بود. پیش از آغاز، سعی کردم فضای اطرافم را آرام کنم و ذهنم را از شتاب و آشفتگی روز جدا سازم. لحظهای مکث کردم و نیتی را که در دل داشتم مرور کردم. اینکه با آرامش بیشتری با خودم و خدای خودم ارتباط برقرار کنم.
مرحلهی دوم، رفتن به حمام و انجام غسلهایی بود که به من توصیه شده بود. آب، صدای پیوستهی آن و سکوت فضای حمام، حالتی از فاصله گرفتن از نگرانیهای روزمره ایجاد کرده بود. غسلها را پیاپی انجام دادم و در هر مرحله چند لحظه توقف کردم تا با خودم خلوت کنم و احساس کنم که وارد فضایی متفاوت از روز عادی شدهام.
مرحلهی سوم، ادامه دادن این خلوت پس از پایان غسلها بود. در سکوت خانه نشستم و اجازه دادم ذهنم آرامتر شود. این لحظات برایم فرصتی بود تا از فشار فکرها فاصله بگیرم و به نیت اصلی این آیین، یعنی یافتن آرامش و سبک شدن دل، توجه کنم.
مرحلهی چهارم، دعا خواندن بود. در سکوت نشستم و دعاها را آرام زمزمه کردم. تلاش کردم فقط کلمات را تکرار نکنم، بلکه با توجه و حضور قلب بیشتری آنها را بیان کنم. این لحظات برایم شبیه گفتوگویی درونی بود که در آن نگرانیهایم را به زبان میآوردم و آرامتر میشدم.
مرحلهی پنجم، خواندن دو رکعت نماز برای ارتباط با خدا بود. در آن دو رکعت، بیشتر از هر چیز بر حس حضور، توکل و آرام کردن دل تمرکز داشتم. پس از پایان نماز، مدتی در سکوت ماندم و به حال درونی خودم توجه کردم. احساس میکردم ذهنم منظمتر شده و سبکبالی بیشتری دارم.
این پنج مرحله برای من تنها مجموعهای از کارها نبود، بلکه تجربهای شخصی از خلوت، ایمان و امید بود. امشب را به خاطر خواهم سپرد، شبی که در آن با آب، دعا و نماز، فرصتی پیدا کردم تا آرامتر به درون خود نگاه کنم و با قلبی امیدوارتر به فردا فکر کنم.
در پایان این مراسم آیینی، احساسی از زلالتر شدن روح و سبک شدن فضای خانه داشتم. در تجربهی شخصی من، این حس به شکل دور شدن سایههای متافیزیکی و نگرانیهای قدیمی و ایجاد آرامش بیشتر در محیط خانه ظاهر شد و احساس کردم فضای خانه برایم روشنتر و آرامتر شده است.
نویسنده: دکتر علی اندیشمند
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
صبح ساعت ۷ بیدار شدم زانو دردم از دیروز کمتر بودم قرار بود امروز حسنا بیاد خونمون خاستم قورمه سبزی بپزم سبزیش رو گم کردم نمی دونستم کدومه قورمهسبزی خیلی بد شد .
حسنا بعد از ظهر اومد خاهر زاده علی ۱۲ سالشه
سیصد کلمه تایپ کردم سه صفحه مثنوی معنوی خاندم . سخت بود. ولی تلاش کردم .
شام ماکارونی پختم بعد استراحت بریم ساحل دریا .
گزارش نیک ۴۵
حالم خوب است. همین ناراحتم میکند. مگر سوگوار نیستم؟ مگر چیزی مهم را از دست ندادم؟ باید غمگین باشم. نیستم. کرختم.
فکر میکردم دیشب خوابم نخواهد برد. اما برد. مثل یک کودک.
شاید باید سوگوار باشم. برای از دست دادن خودم. نمیدانم.
اما امروز چه کردم؟
مثل همیشه پس از بیداری نوشتم.
«جنگ آخرالزمان» خواندم.
شروع به تمرین برای کلاس شعر کردم.
قدم زدم.
ورزش کردم.
باید مینوشتم سوگواری کردم. گریستم. ولی نکردم.
کانال تلگرامم را بهروز کردم.
تمرین شعر را بهروز کردم.
آزادنویسی را ادامه دادم.
«گزارش نیک» را ثبت کردم تا دوباره بروم سراغ «یوسا».
از خودم میترسم. از خودم ناراحتم. خیلی حسها دارم. ولی سوگ یکی از آنها نیست.
اینطور که پیداست، شب بدون هیچ مشکلی سریالی میبینم و راحت میخوابم.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
گزارش نیک ۱۴۸ فرح از استان گلستان ، گنبد کاووس
بعد از صبحانه و کمی روزانه نویسی به شهر گنبد کاووس رفتیم. ( هزینه ۶۰۰ هزار تومان)
«در محل کنونی شهر گنبد کاووس، در دوران کهن، شهری به نام هیرکان و سپس جرجان قرار داشته که به دلیل قرار داشتن در جاده ابریشم از اهمیت بسیاری در بازرگانی برخوردار بوده است. در دوران رضاشاه در کنار خرابههای گرگان باستان شهری جدید، با قواعد مدرن شهرسازی بنا شد که گنبد کاووس نام گرفت. در طول دوران متمادی، هنگام فرمانروایی سلسله آل زیار این شهر پایتخت ایران بوده است.»
تا عصر در شهر گنبد بودیم به زیارت امامزاده یحیی رفتیم بعد کمی در بازار روسهای چرخیدیم و خرید کردیم. ناهار عذاهای محلی ترکمنی خوردیم .
✍️در راه برگشت به گرگان و هتل وبینار نویسنده ساز را شرکت کردم که دوستان عزیز مبینای عزیزم و ساجده جونم و الهه سرزبان عزیز ( با الهه های دیگر قاطی نشه میگم ) اما ۲۵ دقیقه ننوشتم چون در مسیر برگشت از گنبد به گرگان بودم.
در هتل هستم و گزارش نیک و روزانه نویسیام را انجام میده.
امروز در راههای جلسه اول شعر دوره ۱۴ را گوش دادم.
حلزون نویسندگی امروز بنظرم ساده و چشمهاشم از خوشی تا به تا شده
از عشق و خیانت هر چه بنویسید کم است میتواند آگاهی دهند باشد. (فرح )
امروز صبح زود تلاش کردم کمی فلسفه ورزی کنم، سوال این بود که: در این جهان، با نگاه به نظریات مربوط به فیزیک و اطلاعات، آیا ممکن است اختیاری باقی بماند؟ یا همه اش جبر است و آینده تعیین شده و در حسرت برملا شدن؟ کمی فیزیک داشت، باید قوانین ترمودینامیک را مرور می کردم و کمی هم پیچ اشتباه زدم و خودم را وسط جاده تکامل پیدا کردم. شیرین جاده ایست، اسالم خلخالیست برای خودش. نتیجه این شد که باید فهمید از کدام نوعِ بی نهایت داریم صحبت میکنیم، و ذهن شروع کرد: آیا عدد ۱ وجود دارد؟ یا دایره؟ یا جسم دو بعدی؟ و در واقع سوالات بیشتری باز شدند. هر کدام مناسب ساعت ها تفکر اگر عمری بماند. امروز شنیدم که باید دلیلی پیدا کرد برای فلسفه ورزی. مایه تعجبم بود. از نظر من، اگر کمی “باشی”، خمیرمایه فلسفه را درونت داری. هر آنکس که کاملا بیگانه از دنیای فلسفه است، کمرنگ است، سخت است، ذغالش کم است، مداد اچ۳ است. وگرنه سوالات بارشی می آیند و تو درگیر میشوی. خودبخود، بی دلیل.
شب های روشن را بیشتر خواندم. تا الان نفهمیده ام چه چیزی در نوشته های من مزه ی خامی میدهند و بوی زهم شان اذیت کننده است. پیدایش خواهم کرد و میپزمش. شاید چند سال تفت دادنشان کافی باشد.
کمی سیب زمینی سرخ کرده خوردم به لطف مادربزرگ و دستپخت بینظیرش. به راستی چرا ما اینهمه بدتر از نسل های قبل می پزیم و کمتر از نسل های قبل ذوق داریم؟ اثر روغن نباتیست؟
رفتم و کمی نان و روغن خریدم که شد پیاده رویم
و بعد به باشگاه رفتیم. سه تایی با بچه ها.
چشمتان روز بد نبیند تمام کبودی های این روز هایم یک طرف و حرف امروز استاد سمتی دیگر
میخواستم آنقدر محکم به پایم lowkick بزند که رانم دوشقه شود اما توی رویم کم توان خطابم نکند. گاهی روی برخی اصطلاحات حساسم. تازه کار را دوست می دارم، نو آموز را بیشتر، مبتدی را دوست می دارم، حتی بی استعداد را، اما ضعیف؟ ضعیف جزو صفات من نبوده و نیست. یک جنگاور ضعیف، یک جنگاور مرده است و من از عهد عتیق در جنگم. با خود و با جهان. و شاید ضعف از صفاتم گردیده باشد که اینقدر رویش حساس شده ام. گاهی دلتنگ می شوم برای زندگی نزیسته ی خویش. گاهی بشدت دلتنگ می شوم برای دوران کودکی. دوران صلح. دورانی که حس میکردم چیزی میدانم.
دورانی که ضعیف بودم اما در خفا نمی گرییدم. دورانی که با هر نسیمِ گذرنده از پنجره، روحم نفس می کشید. ما اینها را کجا جا گذاشتیم؟ لای کدام کتاب خشکاندیمشان؟ اگر می ماند، پروانه اش چه رنگی می بود؟ در نوشته های امروز وبینار، وقتی از اول شخص گفتم، کمی خشمگین و غمگین شدم. وقتی از تو نوشتم، همه ی سوالاتم پرسشی بودند. تقریبا تمامی جمله ها. سوالاتی کوتاه: تو هم این را حس می کنی؟ لمسش می کنی؟ می فهمی غم زیر تشکِ غفلتم همچو برآمدگیی کمر و گردنم را می آزرد؟ دلم را می آزرد؟ تا بحال چنین گونه بوده ای؟ تا بحال وقتی بیدار شده ای خسته تر از پیش بوده ای؟ انگار کسی شبانه در جلدت رفته و تمام شهر را سینه خیز پیموده باشد. انگار کسی همچو گرداننده ی عروسک خیمه شب بازی به هر جدولی پایت را گیر داده تا با سر به جوب بیوفتی و کودکان بخندند. این حسِ من است. بدون ویراستاری.
۵/۷/۱۵
چهارشنبه جرزن
۱. سرکار
۲. آزمایشگاه
زندگی کاملاً ماشینی. پول در میارم که درس بخونم، درس میخونم که پول در بیارم. فرقش اینجاست: پول در آوردن بدونِ درس زجرآوره، پول در آوردن با درس هم عمرِ ایوب و مغزِ بهلول میخواد.
تو این چرخهی سنترال دوگمای لعنتی گیر کردم. اما حس میکنم بذرِ چرخهشکن رو کاشتم، نوشتن.
شربتی خنک نوشیدم و از خوردنش لذت بردم و تا لذت بردم یادم به سوی گزارش نیک رفت. چون یکی از سوالات همین است امروز از خوردن چه چیزی لذت بردید. سالواژهی تعهدورزی را جلوی چشمم گذاشتم وضو گرفتم و نماز خواندم و دعا کردم و به سوی نوشتن رفتم یک ربع نوشتم و خودکار را رها کردم و به پیادهروی رفتم. برگشتم و ناهار درست کردم به توصیه مربی باشگاه کراتین و پروتئین خریدم و گرانی قیمتها سرم را داغ کرد. و در واقع ناراحت شدم. کتاب حمام روح از جبرانخلیلجبران را نوک زدم. توصیه و داستانکهای خوبی دارد. یک کادو برای تولد دخترم سارا جون خریدم تا خوشحالش کنم. در بازار گشتی زدم از نظر بازار کسب و کار در رکود بسر میبرد. فکر آزادی لذت بخش است اما کو فقط در سرم چرخ میزند. بی بند و باری نه. قانون و درستکاری حرف اول را در آزادی میزند. با یکی از دوستانم تماس گرفتم و به او تاریخ تشکیل کلاس را دادم. واژههای سرخوش و هر آنچه با پیشوند سر است امروز در ذهنم میچرخید. نمرهی امروزم را هشت میدهم. آدرس کانال تلگرام یادداشتهای روزانه 👇
https://t.me/notetoday1
گزارشنیک”1405/6/15″ مهر. روز چهارشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”فیل در تاریکی” از قاسم هاشمینژاد خاندم.
کتاب”یک لیوان شطح داغ” از احمد عزیزی را شروع کردم.
بخشهای از آن را برای آجی هم خاندم.
شعرهایی از احمد عزیزی از کتاب”قافغزل قوسغزل” را خاندم.
شعر اولش “الهینامه” را برای آجی هم خاندم.
شعری از احمد عزیزی را در کانالم گذاشتم.
نویسندهساز شرکت کردم.
آجی هم داشت گوش میداد، از خانم علیزاده بزرگوار تعریف کرد و گفت چقدر احاطهی کامل به موضوعش دارد.
یک استادیست برای خودش.
زمانی موسیقی گوش دادم.
اینم از نیکنیک امروز.
https://t.me/speechoff
موفق باشید. ممنونم از معرفی این کتابها