آیا ایدۀ من ارزش نوشتن دارد؟
از میان سوالات شما: با خودم کلنجار میروم که آیا چیزی که میخواهم بنویسم ارزش نوشتن دارد یا نه؟ و اما پاسخ من: به زعم
از میان سوالات شما: با خودم کلنجار میروم که آیا چیزی که میخواهم بنویسم ارزش نوشتن دارد یا نه؟ و اما پاسخ من: به زعم
بدون تعیین ضربالاجلهای محکم و حسابشده کار از کار پیش نمیرود. بگذارید از عادت وبلاگنویسی خودم بگویم. مثلاً برای نوشتن و انتشار همین یادداشت هفت
من شیفتۀ آشنا شدن با نویسندهها و شاعران جدیدم. (جدید در دنیای من؛ وگرنه ممکن است نویسندهای قرنها پیش از من زیسته باشد.) به من
ملانصرالدین سه هزار سکۀ طلا از تیمور لنگ گرفت و در عوض قول داد طی سه سال به خرِ او خواندن یاد بدهد. یکی از
محسن عزیز به نوشتن فکر نکن. بنویس. هرگاه که فکر نوشتن به سرت افتاد، مثل زنگ هشدار به آن نگاه کن. در هر وضعی که
با برخی ادا اطوارها ذوق نوشتن گُل میکند. یکی از این بازیها ساختن ایستگاه نویسندگی در گوشهای از خانه است. نگاهی به دوروبر خودتان بیندازید
هجوم خانوادۀ ما به پایتخت با کوچیدن به اسلامشهر شروع شد! البته نه به راحتی. پدرم خوش نداشت بند و بساطش را جمع کند، او
نوشتهای که در زندگی روزمرهات هیچ تجربۀ خاصی وجود ندارد، از ملال روزگار نالیدهای، میخواهی از مشاهداتت بنویسی، اما چیز دندانگیری نمییابی. پرسیدهای: خب در چنین شرایطی داشتن دفترچه یادداشت به چه کار میآید…
به این کلمات نگاه کنید: خاک هاله تن پناه زیتون درخشان توزین زلال دردبار دیگ سیر لنگر با دیدن هر کلمه چیزی در ذهن شما
محمود فلکی میگوید: درس اخلاقی ِ همۀ ناتوانان چنین است: «وقتی نمیتوانی بر چیزی یا کسی غلبه کنی، بهوسیلۀ زبان آن را بیاعتبار کن!» دو
ذهن آدمی یک چراگاه بیآب و علف است، با یک گله گوسفند گرسنه و سرگردان.
تو چوپان این چراگاهی.
اما این چراگاه بیش از آنکه به چریدن مربوط باشد، دربارۀ چرایی است…
حافظ دیشب به من گفت: نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
ذهنم مه گرفته بود، گوش نصیحت نداشتم، در عوض توی اتاق راه رفتم و در خودم گفتم:
خوشبختیِ غولهای کلاسیک دنیا -از حافظ و سعدی تا شکسپیر و دانته- این بوده که اندازۀ ما به اینهمه منبع و کتاب و از همه وسوسهکنندهتر…
این صفحه را برای اطلاعرسانی منسجم و دقیق فعالیتهایم هوا کردهام! حس میکنم گزارش کوتاهی از فعالیتهایم لایههای دیگری را به رابطۀ من و شما اضافه کند…
مترسک را گرفته بودم روی شانهام، دوربین و قمقمۀ آب و سناریو هم توی کولهپشتیام بود. آفتاب مستقیم میخورد روی صورتم. خودم را مثل عکس معروف بونوئل میدیدم. اما بهجای صلیب…
میخواهم یادداشتهایم را جور دیگری تقطیع کنم،
و دیگر معیارم جمله و پاراگراف نیست؛
حداقل در برخی از یادداشتهایم.
عزم شعر ساختن ندارم در یادداشت…
کم پیش میآید جملهای روی دیوار اتاقم نقش ببندد؛ اما در مواجه با جملۀ جرج اورول، حس کردم به فرمول جذابی برای بهتر زیستن رسیدهام…
به محض اینکه موضوعی در زندگی ما جدی شد، باید برنامۀ قابلاندازهگیری و منظمی را برای آن طراحی کنیم. این بهترین روش برای رسیدن به نتایج مطلوب است.
مثلاً اگر میخواهیم در زمینۀ خاصی مطالعه کنیم، باید دقیقاً مشخص بشود که «روزی چند صفحه، چقدر و به چه شکل؟»
تلق، تولوق، تق، توق، تلق.
با این صداها از خواب میپرم، هنوز چشمهایم بستهاند. اولین چیزی که به ذهنم میرسد، صدای جنبوجوش ذرت توی قابله است. چه کسی این وقت صبح هوس چُسِفیل کرده؟
اگر شهرزاد قصهگو از ترس جدا شدن سر از تنش مجبور بود هزار و یک شب قصه ببافد، بیاید خودمان را شهرزادی تصور کنیم که اگر هر روز مطالعه نکند، جان خودش و حتی دیگران به خطر میاندازد…
من دکتر نیستم که نسخهای تجویز کنم. ولی فکر میکنم پیشنهاد زیر برای برخی از مخاطبان خاص این سایت مفید باشد.
اگر بیکار هستید، اگر وقتتان تلف میشود، اگر هدف و برنامۀ روشنی ندارید، اگر خلاق و مبتکر نیستید، اگر درس و دانشگاه کلافهتان کرده و از همه مهمتر اگر عاشق نوشتن هستید…