غذا، انرژی، نوشتن
برتولت برشت گفت: «اول غذا، بعد اخلاقیات.» بله، غذاخوردن مهم است و لذتبخش و اصلن ناگزیر؛ اما چقدر و چگونه؟ حرف ما دربارهی رژیم غذایی
برتولت برشت گفت: «اول غذا، بعد اخلاقیات.» بله، غذاخوردن مهم است و لذتبخش و اصلن ناگزیر؛ اما چقدر و چگونه؟ حرف ما دربارهی رژیم غذایی
اگر مشتاقید عادت تازهیی در خودتان ایجاد کنید و دنبال انگیزهی بیشتری برای پایبندی به آن هستید، یک راه مناسب، ترویج آن عادت است. شروع
روزها چموشند و افسارگسیخته. چشم به هم بزنی شب شده و یک خروار کار روی دستت مانده. چه باید کرد؟ اول، تعدیل تصورمان دربارهی یک
یکی از خوبیهای نوشتن این است که آدم را روی تعریفهای شخصیاش حساستر میکند، وادارت میکند از خودت بپرسی من «عشق» را چطور تعریف میکنم؟
از چرخههای باطل زندگی: در طول روز به خاطر کمبود وقت و انرژی و تمرکز برخی کارهای مهم را موکول میکنیم به شب، اما شب
دو جمله قصار معروف: «خدا در جزئیات است.» «شیطان در جزئیات است.» برداشت: در هر صورت، جزئیات مهم است. شاید یکی از بزرگترین دلایل احساس
جملههای سوزنی آن دسته از قصارها هستند که بادکنکهای ذهنی را میترکانند. مثل این جملهی فرانکلین پیرس آدامز: «روزهای خوب گذشته فقط حاصل حافظهی ضعیف
هدفی تازه یا یافتن راهکاری تازه برای تحقق هدفی کهنه گاه از هر چیزی انگیزهبخشتر است. اما مهمترین هدفها همانقدر که هیجانانگیزند میتوانند برنجانندمان. به
گاهی با علامتبازی به یادداشتهای روزانهام تنوع میدهم، مثل امروز صبح: ‘از؟ این؟ لحظه؟ جلوی؟ هر؟ کلمه؟ یک؟ علامت؟ سؤال؟ میگذارم؟ اینطوری؟ انگار؟ در؟ معنای؟
در ابتدا بگویم که کپیرایتینگ (Copywriting) ربطی به کپیرایت (copyright) ندارد، اولی یعنی تبلیغنویسی، دومی به حق نشر مربوط است. و بگویم که کپیرایتینگ فقط
مدتیست که در وبینار روزانهی «اهل نوشتن» موضوع ثابتمان «توصیف احساسات» است. در آغاز هر دیدار میپرسم: «در این لحظه چه احساسی دارید؟» در میان
امروز جلسهی اول پنجاهوسومین دورهی آنلاین نویسندگی خلاق برگزار شد. از خودم میپرسم چرا بعد از چند سال هنوز شوق و هیجان بسیاری برای شروع
در لحظههایی از نوشتن متوقف میشوی و میروی توی فکر؛ گاه توی ذهنت با کسی کلنجار میروی و سرزنشش میکنی، گاه به گرمکردن ناهار و
خلاقیت برخی نویسندگان از تقدیمنامههاییکه در ابتدای آثارشان نوشتهاند هم پیداست. تقدیمنامهها دو نوعاند: یکی آنکه در کتاب چاپ شده و همگانی است و دومی
از هیجانانگیزترین لحظههای کودکیام انتظار شبانه برای پدرم بود. همیشه از دخل تعمیرگاهش چند سکهی پنجی و دهی و بیستوپنجی برایم میآورد. از سه-چهار سالگی
برخی جملهها نگهام میدارند و نمیگذارند به خواندن ادامه بدهم، مثل این جمله: «بهترین تبلیغ برای هر کاری توضیح آن است.» (بدبختانه در کتاب «کلید
فرض کنید با دسته کلید سنگینی با دویستسیصد کلید جلوی دری ایستادهاید و نمیدانید کدام کلیدْ قفلی را که در برابرتان است میگشاید. حالا خیال