گزارش نیک ۱۵۱: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«مقدار خیلی زیادی

استیصال، نارضایتی و دلسردی می‌خواد

تا آدم بتونه

چند تا شعر خوب بنویسه.

کار هر کسی نیست نوشتن شعر

یا حتی

خوندنش…»

-چارلز بوکوفسکی، ترجمه‌ی وازریک درساهاکیان

در «گزارش نیک» هر روز گزارشی می‌نویسیم از عملکرد روزانه‌مان.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کرده‌اید.

برای آشنایی با شیوه‌ی نگارش گزارش نیک و مطالعه‌ی نمونه‌های متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.

چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک

می‌توانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسنده‌ساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداخته‌اید:

دست نویسنده‌ساز

پیاده‌روی

حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.

آزادنویسی

بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.

تکرارآموزی

یکی از آموخته‌‌های قبلی‌مان را از نو مرور کنیم.

کلمه‌برداری

دستِ‌کم یک کلمه‌ی تازه به دایره‌ی واژگانِ فعالمان بیفزایم.

گزارش نیک

ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه هم‌رسان کنیم.

چند نکته‌ی دیگر:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  5. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابه‌لای کارهایمان چند سطری درباره‌ی هر تجربه قلمی کنیم. این‌طوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمی‌شود. تنها کافی‌ست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمع‌بندی و ویرایش ‌خرده‌یادداشت‌های روز گزارشمان را بفرستیم.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقان‌پور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علی‌پور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی |‌ علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب

کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنال‌نویسی)


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

25 اردیبهشت 1402

25 اردیبهشت 1402

83 پاسخ

  1. بنام خدا
    گزارش نیک ۱۵۱:
    امروز صبح وقتی وارد آشپزخانه شدم، متوجه شدم لوله‌ی تصفیه‌ی آب ترکیده و آب، آشپزخانه را برداشته است. آب وقتی جاری می‌شود به همه‌جا نفوذ می‌کند، تمام آشپزخانه خیس بود. تا نزدیکی‌های ظهر کارم خشک کردن و تمیز کردن آشپزخانه بود. ظهر هم تدارک ناهار دیدم. بعدازظهر بود که مجالی برای خواندن یافتم.
    با «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق» شروع کردم و خاندم:
    «حیات‌واژه چیست؟
    حیات‌واژه کلمه‌ای است که مفهوم آن در پیوند با بودوباش ماست.
    حیات‌واژه کلمه‌ای است که مهم‌ترین و زیباترین اولویت‌های زندگی‌مان را یادآوری می‌کند.
    حیات‌واژه بسته‌ی فشرده‌ای از معانی زندگی ماست.»
    خیلی این عنوان «حیات‌واژه» را دوست داشتم. واقعن چه کلماتی برای من حیاتی‌اند؟ چندین واژه پیدا کردم و درباره‌ی هرکدام نوشتم. از حیات‌واژه‌هایم سؤال کردم که چرا برای من حیاتی هستند و جواب‌هایی هم نوشتم. خلاصه بیشتر بعدازظهر با «حیات‌واژه‌ها» گذشت.
    بخشی از رمان «شب یک شب دو» را خواندم. اولین بار اسم این کتاب را در لایوهای استاد شنیدم، آن روزها کرونا بود و کتاب‌فروشی‌ها بسته بودند و به نسخه‌ی الکترونیکی هم دسترسی نداشتم، اما بعد از چند ماه بالاخره موفق شدم بخانمش.
    در وبینار شرکت کردم، استاد بخش‌هایی از کتاب «اتوپرتره» را خواندند که خیلی جذاب بود. بعد با اول‌شخص، دوم‌شخص و سوم‌شخص، بیست‌وپنج دقیقه روی کاغذ آزادنویسی کردم که خیلی دلچسب بود. بعد استاد از کتاب «من فردای روز رفتن توام» شعرهایی خواندند که در عین سادگی، بسیار جذاب بودند. بقیه‌ی وبینار هم به پرسش و پاسخ گذشت. وبینارها اوقات خوشی هستند.
    بعد از وبینار چند حکایت از سنایی که البته به زبان شعر بود خواندم. شعرهایی سنایی خیلی ساده و قابل‌فهم هستند و جالب است که سنایی تخلصش را که «سنایی» است، در اول شعرهایش می‌آورد. البته اغلب شعرهایی که من خاندم بدون تخلص بودند. مثلن این بیت شروع یکی از شعر‌هایش است:
    «ای سنایی چون برگرفتی کلک
    در معنی کشیدی اندر سلک.»
    هزار کلمه تایپ کردم باز هم مثل همیشه هرچه دلتنگم گفت نوشتم.
    شب «بوف کور» خاندم، وقتی «بوف کور» می‌خانم انگار خوابی را در بیداری می‌بینم.
    داستان «دوئل» را تمام کردم، چه پایان جالبی داشت.
    چند صفحه‌ای هم از «بوطیقای شعر نو» خاندم، امیدوارم روزی بتوانم شعر نو را به‌خوبی بشناسم تا از خاندنش بیشتر لذت ببرم.
    آخر شب هم بیشتر آزادنویسی کردم که تبدیل به روزنویسی شد، از خودم سؤال پرسیدم: امروزم چگونه گذشته است؟ آیا امروز اندیشیده‌ام؟ چه نمره‌ای به امروزم می‌دهم؟

    محبوب امروز:
    محبوبم!
    من برای دیدن شما
    همه‌ی درها را زده‌ام
    عاشقی خوب است
    زندگی حلالِ کسانی که عاشق‌اند.

  2. یک روز معمولی بود اگر معمولی نگاهش کنم. از آن روزهایی که در بحران‌ها برایش له‌له می‌زنم

  3. 18/07/1405
    گزارش نیک 151♥️🐌
    سال واژه: در مسیر معنوی
    نمره روز: ده از ده
    1. تمام روز کمرم می‌سوخت. نمی‌دانستم مهره‌های کمر هم جیغ می‌کشند. حتی نمی‌توانستم دستم را روی مهره‌های چهار و پنجم بگذارم. دو قرص استامینوفن و یک متاکاربامول سهم امروز بودند. امیدوارم فردا بهتر شوم.
    2. استراحت کردم. دو تمرین خودهیپنوتیزم درمانی انجام دادم. خودهیپنوتیزم درمانی برون ریزی خاطرات تلخ گذشته تکانم داد. این تمرین واژه‌ی کلی استرس را که همیشه می‌گفتم دارم را به احساس شرم، کمال‌گرایی و خشم رنده کرد. مشق جدیدم را هم تعیین کرد. باید به سراغ تک تک آن خاطرات بروم و احساس‌های بد را پاک کنم و بگذارم فقط تجربه‌ها برایم بمانند. در خودهیپنوتیزم درمانی بالنِ معنوی هم تا نزدیک عرش خدا رفتم، اما ورود به آنجا برایم ممنوع بود. باید کیسه‌های بالن را که هرکدام نماد رها کردن یک خاطره‌ی سمج بود می‌بریدم. چقدر کیسه داشتم برای بخشیدن. آنجا هم یک سری چسبندگی‌هایم را شناختم. با بچه‌های کلاس هم چالش سی روزه‌ی تمرین هیپنوتیزم‌های خود درمانی را گذاشتیم. امروز روز اول بود. استمراری که از استاد شاهین یاد گرفتم.
    3. تمرین ریکی انجام دادم.
    4. به قدر مقتضیات کمردرد، قرتی سازی انجام دادم.
    5. در وبینار روزانه با هم آزاد نوشتیم. ده دقیقه‌ی اول را با فرمت اول شخص نوشتم. هشت دقیقه‌ی دوم را با دوم شخص. اینجا هم سوژه خودم بودم، اما خودم را بهتر می‌دیدم. مثلاً وقتی می‌گفتم «تو سرش غر می‌زنی» ناظر کنترل کیفی درونم بیشتر برای رفع ایرادهایم به تکاپو می‌افتاد. هشت دقیقه ی بعد هم که به زبان سوم شخص نوشتم. اما قضاوتگر درونم همچنان سخت‌گیر بود. خودم را از بیشتر از پیش پایش می‌کردم که چه کارها که نمی‌کنم و چه چیزها که در سرم نمی‌گذرد. این شیوه‌ی آزادنویسی سلولهای خاکستری بیشتری هم می‌سوزاند. دوستش داشتم.
    6. جمله‌های تاکیدی مثبت زیر را آموختم:
    دروازه‌های رحت الهی به روی من باز است و در لحظه لحظه ی زندگی آنها را احساس می‌کنم.
    نیروهای الهی هر لحظه در من در حال پاکسازی‌اند.
    7. سپاسگزاری
    سپاسگزارم برای اینکه این کمردرد هر سه ماه به سراغم می‌آید و دائمی نیست.
    سپاسگزارم برای کار در خارج از تهران و دیدن کوه و دشت.
    سپاسگزارم برای وبینار روزانه، استاد شاهین، دوستان قشنگ این جمع و با هم آزادنویسی.
    فردا گزارش بهتری می‌نویسم.

  4. سال واژه‌ام: طبیب الهی

    امروز صفحات صبحگاهی رو فراموش کردم و تبدیل به صفحات ظهرگاهی شد. ساعت ۱۲ نوشتم، ولی فقط دو صفحه؛ قلمم یاری نمی‌کرد بیشتر بنویسم. توی وبینار «نویسنده‌ساز» هم فقط ۲۰ دقیقه تونستم بنویسم. نوشتن امروز خیلی سخت و نفس‌گیر بود.
    حتی با امیرحافظ سریال «This Is Us» رو دیدیم که اونم یک ربعش باقی مونده.
    همه‌چیز رو نصفه انجام دادم، روزای خوبی نیست.
    کادوهای تولد امیرحافظ رو تکمیل کردم و حدود ۳۰ دقیقه ورزش کردم.
    کلاس «الفبای احیا» رو شرکت کردم و این‌قدر بی‌تمرکز بودم که چیزی نفهمیدم.
    امروز سی‌امین روزی هست که گزارش نیک نوشتم.

  5. روز‌واژه: بهترِخود

    مهم نیست که چه ساعتی بیدار شوم یا چه ساعتی بخوابم.
    اهمیتی ندارد که امروز چه کار‌هایی را موفق به انجامشان شدم وچه کارهایی را نتوانستم انجام دهم.
    مهم آنست که چه‌قدر توانسته‌ام در این روز مرگی‌ها به بهترِ خود دست يابم. خودی که با شجاعت، شکست‌ها و اشتباهاتش را پذیرا و در صدد رفعشان باشد.
    درست است که این موارد بدیهیات‌ست اما تکرار آن‌ها برایم، من را به بهترینِ خود نزدیکتر می‌کند.
    می‌کوشم در این خودبِهین‌سازی.
    شبتان نیک‌آرام

  6. گزارش روز: زادروزم

    سال واژه: بازگشت
    روز واژه: نهنگ‌آسا
    باز از تف زرین صدف، شد آب دریا ریخته
    ابر نهنگ‌آسا ز کف، لؤلؤی لالا ریخته
    خاقانی

    پارسال کنار تو مرده بودم، امسال، با تمام نبودنت،
    دارم زندگی را از سر می‌گیرم.

    پارسال تولدم، مرده بودم، فقط هنوز مراسم ختمم برگزار نشده بود. کنار تو نشسته بودم، امیرعلی، و نمی‌دانستم آدم می‌تواند زنده باشد و هم‌زمان از زندگی استعفا داده باشد.

    امسال تو نیستی و من هستم. البته این «هستم» هم از آن هستم‌های مشروط است که باید هر روز تمدیدش کرد.

    یک سال گذشت. یک سالِ بی‌تو، با این همه جای خالی که انگار تکثیر سلولی بلدند. با روزهایی که به زور گذشتند و شب‌هایی که به زور نگذشتند. با خودی که گم شد، دنبال خودش گشت، چند بار آدرس اشتباه رفت و سرانجام، خسته و خاکی، برگشت دم خانه.

    چهل‌ودوساله شدم. به سنی رسیدم که دیگر آدم نه برای همه‌چیز توضیح دارد، نه برای همه‌کس حوصله، ولی هنوز برای شروع دوباره، مقداری بی‌عقلیِ مفید در انبارش پیدا می‌شود.

    امسال می‌خواهم زندگی کنم. نه از آن زندگی‌های ویترینی که آدم در عکس‌ها لبخند می‌زند و در پشت‌صحنه دنبال خودش می‌گردد. زندگی واقعی، تا می‌توانم بنویسم، بنویسم، بنویسم…

    من امسال خودم را پیدا کرده‌ام، امیرعلی. نه تمام‌وکمال، تکه‌هایی از من هنوز جایی میان خاطرات تو جا مانده‌اند. اما دارم جمعشان می‌کنم. قرار نیست نبودنت را به بودن تبدیل کنم، با از تو نوشتن، با قلمی که از سوگت می‌نویسد و از خاطرات روزهای با تو و بی‌ تو بودن. تو کتابی دوست‌داشتنی مثل خودت می‌کنم. کتابی که در خانه‌ی آشنا و غریبه یاد تو را جریان دهد.

    تولدم مبارک، (کمی خودشیفتگی چاشنی کنیم) به زنی که پارسال کنار برادرش، بخشی از خودش را به خاک سپرد و امسال، با همان بخشِ غایب، دارد دوباره به دنیا می‌آید.

    جای تو خالی است، برادر.
    و من، با تمام این جای خالی، هنوز اینجایم.

    فعلاً همین را از زندگی طلبکارم.

    سورپرایزی زیبا هم از طرف دختر‌خاله‌هام بهم یادآوری کرد زندگی هنوز با همین دلخوشی‌های کوچک ارزش ادامه‌ دادن دارد.

    تلگرام:
    @asa_fatemi

  7. گزارش نیک

    امروز هراس کپک‌زدن پوره‌ی گوجه از رخت‌خواب پرتم کرد. صفحات صبح‌گاهی نوشتم و صبحانه خوردم. پوره‌ها را بسته‌بندی انداختم توی فریزر. این تابوتِ یخیِ مواد غذایی. با دایی تماس گرفتم. تولدش را باتاخیر یک‌هفته‌ای تبریک گفتم. گفت که روز
    یازدهم ازین ماه مهربان بدنیا امده. امروز نرم‌تر کارهایم را پیش می‌برم. هردواتاق، سالن و اشپزخانه در برقِ تمیزی می‌درخشند. از بهداشت تماس گرفتند.خانمی ان‌طرف خط پرسید بیماری خاصی ندارید؟ گفتم درطول دوره‌ی درمانم. ای‌کاش کسی از طرف ارگانی ازین مملکت بی‌دروپیکر تماس بگیرد و
    بپرسد: مشکل مالی خاصی ندارید؟ اسمش را هم می‌گذاشتند چکاپ معیشتی جهت بهبود اوضاع مردم عزیز.
    ته‌چینم را بارگذاشته‌ام و نشستم تا گزارش نیکو را اول‌وقت بنویسم. اول‌وقت‌نویسی رخصت نگارش جزئی، از کارها واتفاقات روز می‌دهد. امروز یک‌ ته‌دیگ جدید ساختم. سیب‌زمینی رنده‌شده پهن کردم کف قابلمه. ترکیب جذابی شد. ممنون از قشرقلیل بلاگرها که در اینستاگرام مروّج‌ اموزش و اگاهی‌اند. با یارا ناهار زدیم و مثل اصحاب کهف خفتیدیم.ساعت17:10 با صدای زنگ گوشی پریدیم. از وبینار جاماندم. چای بر بدن زدیم و نشستم به خوانش کتاب شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی 56 کتاب را هی خواندم و نفهمیدم. ازنو خواندم و نفهمیدم. ورد را بازکردم و رونویسی کردم. هر جمله را خواندم و برگشتم. سپس با صدای بلند بازخوانی کردم. 70 درصد توی مخم نشست.این از همان متن‌هاست که سال‌ها بعد اگر خواننده‌ی فرهیخته‌ای شدم سطح دانشم به فهم این قسمت از قلم شاهرخ‌خان برسد. امین.
    گزارش نیکم را کامل می‌کنم. با یارا می‌رویم خرید. پروتئین شیک خریدم برای بعد باشگاه فردا. یک جعبه شیرینی خامه‌ای خریدیم. اخ این خوردنیِ معجزه‌اسای ِ از بهشت نازل شده‌یِ تودل‌برو چرا باید انقدر مضر باشد. او دل‌ارام جان و اسایش روح است. دو عدد شیرینی مخصوص برای خودم و یارا در جعبه‌ای جداگانه سفارش دادم. اصلا شیرینی خلوت دوتایی‌مان را عاشقانه‌تر می‌کند. توی راه همان جعبه منظور از دستمان افتاد و شیرینی‌ها مثل قیافه‌ی ادمی‌زاد که به شیشه بچسبد ،شکل لهیده‌ی ان از ان طرف دلقک‌طور می‌امد.
    رفتیم چشم‌روشنی دوستی تبریک گفتیم و گپ زدیم با چای. روز دارد تمام می‌شود و من خرسندانه از خویشتن خویش 9 از 10 به امروز.

    فاطمه بهزادی‌مقدم
    18 مهر 1405
    شنبه

  8. سال واژه: تحول
    بندبند انگشتانم و دستم درد می‌کنند.
    مجبور به کوتاه‌گویی می‌شوم.
    فیزیوتراپی، دارو، خواب، تمرین‌جا، کمی روزنگاری، کمی آزادنویسی، نویسنده‌ساز، من، تو، او، هشت کتاب کودک، درد، دارو خواب.

  9. شنبه‌شنبه وعده‌ام بده

    کم‌وبیش از «نوشتن» نوشتم امروز. جمله‌هایی درباره‌ی نوشتن که از زبان اول‌شخص و دوم‌شخص و سوم‌شخص بیان شده‌اند؛ سه شخصی که هر سه‌شان منم.

    تکه‌ای از آزادنویسی امروز:
    «نوشتن دستم را از آستین دیگران بیرون می‌آورد. نوشتن انگشتش را در مغزم می‌کند. نوشتن ساعت را از دستش باز می‌کند. نوشتن دلش را گشاد می‌کند. نوشتن را صبح‌ها با یک لیوان آب گرم مصرف می‌کنی. نوشتن را در خمیازه‌هایم کش می‌دهم. نوشتن را بوسه‌مالی می‌کند. نوشتن را پنج‌بار در روز روی چشم‌هایت می‌مالی. نوشتن را خاک‌و‌خلی می‌خاهم. نوشتن را در مهمانی دستگیر می‌کند. نوشتن را با قصه‌ی پسته‌های دربسته هم تمام نمی‌کنم. نوشتن را…»

    بعد از آزادنویسی به سبک نویسنده‌ی کتاب «اتوپرتره»، استاد شعرهایی از مجموعه‌شعرهای ترکی برایمان خاند. آخی‌گون بودنشان آبم کرد.

    آخر شب هم رفتم سراغ تمرین کارگاه شعر. باید چند سرنامِ دفترِ شعر می‌نوشتیم؛ سرنام‌هایی که خودشان جمله باشند و بتوانند بی‌آن‌که شعری پشت سرشان بیاید، شعر باشند. برای امشب، با خَلقِ خاموشم نوشتم:

    «شاعرِ این شعر زیر فرش خابش برمی‌گردد.»
    «ماهیِ پولکی عروسش شد.»
    «اسب از عسل غلیظ‌تر است؛ غلیظ‌تر.»
    «گربه بازجوی مرگ است.»
    «خانه‌خانه، چهار روی دامنش پرورده.»
    «ابرهای صورتی پنچری آسمان را می‌گیرند.»

    و همچنان هست چند شعر که باید بخانم، چند صفحه که باید بنویسم، چند تمرین که باید انجام بدهم و چند من که باید به نوبت پشت میز بنشینند. یکی‌شان می‌گوید خسته‌ام، یکی‌شان می‌گوید هنوز وقت هست و آن یکی که از همه زرنگ‌تر است، می‌گوید اول کمی استراحت کنیم تا بعد با انرژی بیشتری شروع کنیم.

    بله، وعده‌های یک تنبل به خودش در گور هم ادامه دارد.

    لینک کانال تلگرام:
    https://t.me/ashofatekarimi

  10. در این لحظات حالم مثل حلزون بخت‌برگشته است
    انگار میان خون خودش در غلیان باشد
    پیاده روی کردم
    کانال دوستان را خواندم
    دو متن برای ماهنامه ویرائیدم
    نویسنده‌‌ساز را کامل بودم
    ۲۵ دقیقه آزادانه نوشتم سرعتم در تایپ عالی بالا رفته
    از فرمایشات جناب لو در کتابش لذت بردم
    دوستان پرسیدند و استاد پاسخ داد و من حظ کردم
    خدارا شکر سگ‌های جذاب مریم جان به استاد رحم و وفا دارند
    با خواهر جانم و دخمل نازنینش در آن طرف دنیا گفتم و شنوفتم و خندیدم
    از نوشتن گفتیم
    از ایده‌هایش شنیدم
    و ذوق کردم
    اهل نوشتن است ازی جانم.
    می‌دانم که میان آن‌همه مشغله همان فایل وورد حالش را بهتر و بهتر می‌کند
    شب خوش

  11. ظهری منو مشتی‌جی‌پی‌تی مشغول به ساختن رزومه بودیم. هی می‌گفت که اینو بنویس منم می‌گفتم نه من اینو می‌نویسم. القصه پس از ساعاتی برای چند جا رزومه‌ام را فرستادم.
    بازنویسی، بازنویسی، بازنویسی، حواسم به رمان‌جستار هست. چند روزی‌ست که به هر کتابفروشی‌ای که سر راهم سبز می‌شود سری می‌زنم و سراغی از «محبوبه‌ی ویتگنشتاین» می‌گیرم و دست از پا درازتر محل را ترک می‌کنم، بله، نیست که نیست. بازنویسیِ داستان کوتاه برایم ملال‌آور بود. هر کاری که می‌کردم هنوز متن عجیب بود. بالاخره دریافتم مشکل داستان‌هایم ریتم است.
    اگر فرصتی بیابم چاره را از استاد نازنین جویا خواهم شد.
    دقایقی مانده به پنج رفتم پیاده‌روی. سری به کتابفروشی محل زدم و پرسه میان کتاب‌ها. پنج که شد رفتم کافه و نشستم پای وبینار. همراه استاد و دوستان عزیز بیست‌وپنج دقیقه نوشتیم. دوباره هوس خواندن «اتوپرتره» را کردم. اولین‌بار استاد در هفتادودومین دوره نویسندگی خلاق برایمان خواند و خواندمش.
    استاد شروع به خواندن شعر کرده بود که راهی خانه شدم. هوا گرگ‌ومیش بود و صدای وزش برگ‌ها می‌آمد. باز هم حال غریبی بهم دست داد. انگار که جهان برای دمی می‌ایستد و من نیز می‌ایستم. دقایقی در پیاده‌رو ایستادم و پیرامون را کاویدم.
    شب به روزانه‌نویسی پرداختم و اکنون می‌خواهم از «کوچه ابرهای گمشده» بخوانم.

  12. سال واژه: پذیرش
    روز دوندگی
    صبح زود غذای گربه های اطراف را دادم.
    محل کار و بیژن تراپی و ماجراهای کار
    خرید سبزی
    بار کردن سوپ، سفارش کیک یزدی
    وبینار نویسنده ساز؛آزادنویسی، منتخبی از شعر های ترکیه. من هم مثل سولماز هر وقت از روزگار به تنگ می آیم به این وادی پناه می آورم، امیدوارم همیشه چراغ مدرسه نویسندگی روشن باشد.
    پختن پلو شوشتری همراه با مرغ زعفرانی، آماده کردن سالاد.
    ( آشپزی بسیار زمان بر و خسته کننده س، بخصوص اگر از ۶ صبح بیدار باشی).
    به دیدار همسایه ی نازنین ام رفتم، امروز خاکسپاری برادرش بود. مهری جان درک بالایی دارد و اصلن رضایت ندادند تا امروز برای تدفین کنارشان باشم.

    بهترین کار این بود که غذایی باب میل شان همراه با سوپ آماده کنم، تا بهانه ی دیداری شود و ساعتی را کنار هم وقت بگذرانیم.
    یکساعت بیشتر نماندم، به محض بازگشت به منزل با حجمی از ظرف های کثیف روبرو شدم.
    اکنون هر لحظه خواب دستانم را به سوی خود می کشد، قبل از تسلیم شدن شب نیکی امشب را ثبت کردم‌.

  13. روز‌واژه: بهترِخود

    مهم نیست که چه ساعتی بیدار شوم یا چه ساعتی بخوابم.
    اهمیتی ندارد که امروز چه کار‌هایی را موفق به انجامشان شدم وچه کارهایی را نتوانستم انجام دهم.
    مهم آنست که چه‌قدرتوانسته‌ام در این روز مرگی‌ها به بهترِ خود دست يابم. خودی که با شجاعت شکست‌ها و اشتباهاتش را پذیرا ودر صدد رفعشان باشد.
    درست است که این موارد بدیهیات‌ست اما تکرار شان برایم، من را به بهترینِ خود نزدیکتر می‌کند.
    می‌کوشم در این خودبِهین‌سازی
    شبتان نیک‌آرام

  14. عینکم را گم کرده‌ام

    سال‌واژه‌ام: نظم

    دیشب خیلی کم خوابیدم. صبح تو اتوبوس بعد تمام کردن هرفصل به خودم ده دقیقه خواب جایزه دادم. تا که نمی‌دانم از کجا خواب دیدم گوشواره‌ام نیست. بیدار شدم و دیدم تو واقعیت هم نبود. بعد کلی گشتن تو اتوبوس دیدم عه. گیر کرده به بالشم تو خانه.
    خب بعدش امتحان که نمی‌دانم چطور بود و خواب. خوابی ندیدم. یا یادم نمی‌آید. الان کمی قبل وبینار بیدار شدم و دارم سعی می‌کنم واقعا بیدار باشم.
    آزادنویسی کردیم. به روش جالبی که هی خودم راوی عوض می‌کردم. خودبه‌خود درواقع. اوها باعث شدند از چیزهایی بنویسم که برایم دردناکند و از نوشتنشان فراری‌ام.
    و شعرهای کوتاه جالب.
    بعدش قرار بود درس بخوانم. اما ترجیح دادم بیفتم به دام و فصل چهار فرام را ببینم. الان دو قسمت ازش مانده. فصل آخر ۲۰۲۷ شاید بیاید. شخصیت‌ مورد علاقه‌ام بوید و تابیتا جید و سارا تا اینجا.
    کمی هم از سقوط آلبر کامو خواندم. یک فصل حدودا. از اوج می‌گوید و علاقه‌اش به تپه‌ها و نفرتش از غارها. کم‌کم شروع کرد به گفتن داستان. فکر می‌کردم بیشتر انتزاعی باشد.
    همین. خیلی خوابم می‌آید. ها این را هم بگویم که بستنی جدیدی امتحان کردم. گول یک هویج کوچک تو گوشه‌ی بسته‌اش را خوردم. گفتم عه چه جالب طعم هویج. اما واقعا طعم مربای گل می‌داد. که ازش نفرت دارم. چرا با بستنی این کار را می‌کنید. رپتالین‌ها. و آره. آخرسر عینکم را هم گم کردم. شاید همین‌جاها باشد. اما چون عینک ندارم نمی‌بینمش. عینکم صورتی‌ست. اگر دیدید بگویید.

  15. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    صبحی را پیاده‌روی کردم.
    تمرین کردم.
    زبان خاندم.
    شاملو خاندم و مرگ شادمانه.
    نویسنده‌ساز را بودم و نوشتم.
    وبیکار خانم علیزاده را هم بودم.
    حالا هم موش دیدم و پی جای خاب تازه‌ای می‌کردم.

  16. سال‌واژه‌ام: خودآغوشی

    ساعت ۰۸:۱۷:

    انگشت‌هایم از مورمور افتاده‌اند. حواسم را جمع کرده‌ام تا گردنم را خم نکنم. دو روز ننوشتن چه انجمادی در دست‌هایم انداخته. صدای استاد کتابت در خانه می‌پیچد. گردنم هنوز تیر می‌کشد. دکتر گفت باید هنگام کار از گردنبند منعطف استفاده کنم.

    کمی از چند روز گذشته بگویم؟ چهارشنبه چیتان‌پیتان کردم برای وبینار، اما وبکم یاری نکرد. نمی‌دانم مشکلش کجاست که یک‌دفعه قهر می‌کند. بدون تصویر ارائه دادم و بازخوردهای بسیار مثبتی از دوستانم گرفتم. خوشحال بودم. یادم نمی‌آید شب را به چه گذراندم. آخرین‌بار برای تمرین واج‌نویسی می‌نوشتم. نتوانستم خوب به پایانش برسانم و انتشارش را برای فردا گذاشتم.

    پنج‌شنبه روز سخت و فشرده‌ای بود. از صبح تا پنج عصر کلاس داشتم؛ صفحه‌آرایی و چاپ، بی‌وقفه. اینکه خودم را مسلط و آماده نشان دادم، گارد استادها را پایین آورد؛ مخصوصن در کلاس چاپ که هم وسایل داشتم و هم طرح و همان جلسه‌ی اول پلیت مسم را ورنی زدم. این ترم درای‌پوینت و اچینگ روی مس داریم.

    جالب اینکه استادها خیلی اهل جزوه‌اند. هم در چاپ و هم در کلاس امروز و دوشنبه موظفیم مراحل کار و مسائلش را جزوه‌برداری کنیم.

    دستم دوباره درد می‌کند. سعی می‌کنم بین کار به آن استراحت بدهم. ساعت پنج عصر بود که بالاخره فرصت کردم لقمه‌ای بخورم. فلافلی بر بدن زدم، با اینکه می‌دانستم قصه‌ها و دلدردها خاهم داشت.

    شب شد تا به خانه رسیدم. همین‌طور به بطالت می‌گذراندم که یکی از دوستانمان زنگ زد و گفت در راه‌اند. بدوبدو خانه را جمع‌وجور کردم؛ تروتمیزی، آماده شدن و مهیا کردن چای و میوه برای پذیرایی.

    دستم درد داشت. شب، با وجود خستگی زیاد، همراه مهمان‌ها خیلی خیلی خوش گذشت. اما صبح روز بعد، درد از شست تا سرشانه‌ام آمده بود و مورمور دستم نمی‌خابید. فکر می‌کردم مثل همیشه باشد اما انگار تمام نمی‌شد.

    دکتر ویزیتم کرد. گفت دردهای عصبی ناشی از گردن است. دو روز باید استراحت کنی؛ نه لپ‌تاپ، نه کار، نه گوشی. گردنت را هم خم نکن. دارو نوشت و گفت اگر جواب نداد، باید آمپول بزنی. گردنبندهای منعطف هم بخر و هنگام کار استفاده کن.

    این شد که دو روزی از همه‌چیز دور ماندم. یک نصف روز طول کشید تا مورمور انگشت‌هایم تمام شود، اما تیر کشیدنش بیشتر ماند. داروها مسکن و عصبی‌اند. یکی هم خاب‌آور. برای همین امروز احساس گیجی دارم. دلم می‌خاهد بخابم، اما حیف که نمی‌شود. یک ساعت دیگر باید آماده‌ی رفتن به کلاس بشوم. نمی‌توانم بیشتر بنویسم.

    ساعت ۱۱:۳۴:

    در متروام. گیج و خاب‌آلود. هوا گرم شده. اگر امروز دست‌فروشی عطر بفروشد یا در راه مغازه‌ای ببینم، یک عطر کیفی می‌خرم.

    صبح کِلِش‌کِلِش کارهای خانه را انجام دادم. میلِ برنج نداشتم. ناهارم را گذاشتم برای عصر، بعد از کلاس.

    داشتم آماده می‌شدم که یاکریمی پرپرزنان بالای سرم چرخید. نزدیک بود خودش را بکشد. پرده را بالا زدم و پنجره را باز گذاشتم. یاکریم رفت و نشست روی اسپیلت. هرچی پیش‌پیش کردم، سوت و بشکن زدم، فایده نداشت. بِربِر نگاهم می‌کرد. رفتم توی اتاق و به آماده شدنم ادامه دادم. آمدم بیرون. هرچی گفتم هوی، آقا، جناب، بفرما برو بیرون، هیچ فایده نداشت. دم رفتنی اما نمی‌دانم چه شد که خودش پر کشید و راه‌بلد از پنجره رفت.

    اسنپی آدم محترمی بود. آبجی‌آبجی می‌کرد. همین‌که درها را قفل کرد، هزارجور فکر از سرم گذشت. مشخصات سفر و موقعیت زنده و هزار کوفت دیگر را برای مصطفی فرستادم. بنده‌ی خدا با کلی عزت و احترام رساندم دم مترو.

    نمی‌دانم این قفل لعنتی چرا این‌همه دلهره به آدم می‌اندازد. 🤦‍♀️

    ساعت ۱۵:۲۴:

    نه به تیغ آفتاب و گرمای ظهر، نه به ابر و باد حالا!

    امروز موضوع کلاس را خیلی خیلی خیلی دوست داشتم. مسیر فکری کلاس در باب هنرهای پست‌مدرنیستی است و هرچه بیشتر درباره‌اش می‌دانم، بیشتر نوع مواجهه و شکل‌گیری‌اش را شبیه موج نو در ادبیات می‌بینم؛ همان جریانی که در تئوری شعر می‌خانم.

    فکر می‌کنم جریان نیمایی و مکتب سخن برآمده از حرکت مدرنیسم‌اند و موج نو هم در ادامه، به پست‌مدرنیسم مربوط می‌شود. این را به استادم گفتم. تا حدودی موافق بود.

    در کل، هنرهای بصری پست‌مدرن در ایران به شکل ویژه و شاخصی پیش نرفته‌اند و هنرمند نامداری در این زمینه نداریم؛ اما ادبیاتمان پیشروتر بوده و صاحب‌نظران بیشتری داشته است. استاد می‌گفت ایرانی‌ها در مقایسه با هنرهای بصری و تجسمی، نوشتاری‌تر بوده‌اند و به همین دلیل، هنرمندان حوزه‌ی ادبیات برخوردهای مترقی‌تری داشته‌اند.

    چقدر جالب بود این ارتباط! حالا می‌فهمم شاید تأکید رؤیایی بر داشتن مانیفست و پرنسیب، برای راه انداختن موج نو در سایر رگه‌های هنری بود. شاید اگر پست‌مدرنیسم در هنرهای بصری دهه‌ی چهل شکل می‌گرفت، امروز جا انداختنش این‌قدر سخت نبود.

    ادامه:

    ارائه‌ی دانشجوها هم عالی بود. با جریان هنر فمینیستی، پیشینه‌ی آن، دغدغه‌های شکل‌گیری‌اش و نوع مواجهه‌ی هنرمند آشنا شدم. از همه بیشتر با Guerrilla Girls حال کردم.

    با اینکه زنان در بیش از ۸۵ درصد آثار هنری، حتی تا دوره‌ی مدرنیسم، سوژه‌ی آثار بوده‌اند، فقط ۵ درصد از هنرمندان زن‌اند. زن‌ها نیاز داشتند از کسانی که فقط در تابلوها موضوعیت دارند، تبدیل شوند به کسانی که خودشان می‌توانند از زنانگی و زندگی‌شان بگویند، بنویسند و بکشند.

    بسی لذت بردم.

    آغاز این پاراگراف را در اتوبوس نوشتم و حالا در مترو، همراه با خوشحالی ناشی از نشستن روی صندلی، به پایان می‌رسانم.

    ساعت ۲۳:۴۹:

    دوتا عطر کیفی خریدم. به خانه رسیدم. دوست داشتم امروز در کتاب‌گپ درباره‌ی قسمت‌های جدید تئوری شعر که خانده بودم، صدا بگذارم، اما نتوانستم. خیلی خاب‌آلود بودم و سعی داشتم نخابم. تنها کاری که توانستم پیش ببرم، پیدا کردن موضوع برای کمپین تبلیغاتی دانشگاه بود.

    در وبینار شرکت کردم و بیست‌وپنج دقیقه آزادنویسی با الهام از اتوپرتره انجام دادیم. چون حال نداشتم، انگار خیلی هم خلاقانه پیش نرفت.

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  17. صبح را با غرنویسی آغازیدم. بعد هم لباس‌های جدید ورزشی‌ام را پوشیدم، مت جدیدم را پهن کردم و ورزش را ترکاندم. در بعضی حرکات بار را سنگین‌تر کردم و در بعضی حرکات توان بدنم کم شده بود. بدون هیچ قضاوتی، به تغییرات بدنم توجه می‌کنم. و لذت می‌برم وقتی مربی می‌گوید وقتش است بار را زیادتر کنی. بعد از آن اما توانی دیگر نماند. استراحت کردم و بعد صبحانه‌ای خوردم بدمزه. ته دلم را هم نگرفت. کوهی از کار خانه در انتظارم بودند و من فشارم پایین. برای نویسنده‌ساز یکهو با انرژی شدم. رفتم پشت میز نشستم و وارد لینک شدم. استاد از کتاب «اتوپرتره» گفت و خواند. بعد هم با اول شخص و دوم شخص و سوم شخص، آزادنویسی کردیم. تجربه خیلی خوبی بود. من یک جمله اول شخص می‌نوشتم، بعد دوم شخص و در آخر، سوم شخص. انگار سه نفر در من در حال گفتگو بودند. اول شخصم مهربان و ملایم بود، دوم شخصم منطقی و سوم شخصم فقط فحش می‌داد. از میزان خلاقیتم حس خوبی گرفتم. در پایان هم استاد شعرهایی خواند از کتاب «من فردای روز رفتن تو‌ام». شعرها بدجوری به دلم نشستند. در عین سادگی، پر از تصویر. پر از الهام برای آنکه خودت دست به قلم شوی. اولین کتابی که بخرم همین است. آش خوردم. شور ولی سیرکننده. بعد هم کارهای خانه را کردم. از شیر هم پنیر و ماست درست کردم. درست کردن چیزی، حس خوبی دارد. امیدوارم فردا صبح که رفتم سراغ ماستم، خوب شده باشد. حس کوکب خانم بهم دست داد. نمایشنامه‌‌های کلاس نویسندگی خلاق فردا را خواندم. کیف داد خواندنشان. مخصوصا تعلیم ریتا. با ح تدلاسو را دیدیم. چقدر این سریال پر از حس خوب است. دیدنش حالم را خوب می‌کند. امروز کمی بهتر بودم. و به این رسیدم که سانسورکننده درون، در جاهایی حضور دارد که تصورش را نمی‌کنی. درهایی را بسته که نمی‌دانستی وجود دارند. باز کردن این درها چه دردی دارد و البته چه لذتی. تا الان فکر می‌کردم حین خلق کردن سراغم می‌آید. اما امروز جایی ملاقاتش کردم که انتظارش را نداشتم.

    فاطمه شَبِّه
    https://t.me/faashnevesht

  18. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    صبح رفتم کلاس. مادام حضور و غیاب، چند سطر از سهراب خواندم و رونویسی کردم. ظهر برگشتم و ناهار خوردم. سه ساعتی خوابیدم. پاییز، آدم را مست می‌کند. سرزبان را بودم. به جمع‌بندی پرسش از دیدگاه‌ها و نقطه‌نظرها به دلیل آزار اینترنت نرسیدیم. آزادپرسی کردیم. از نگرانی‌ها و چالش‌های این روزهایم پرسیدم. لابه‌لای‌ کارهایم پشتیبانی را هم پیش می‌بردم. در نویسنده‌ساز امروز حضور داشتم شکر خدا. بهترین آزادنویسی عمرم درست در همان لحظات بود. سبک شدم. گریستم. احساس کردم زیر فشار توقع‌هایی که از خود دارم، دارم له می‌شوم. از ترس‌ها و روان‌زخم‌هایم هم نوشتم. یک بازنگری به اهداف ترم آخر دانشگاهم کردم و آرام شدم. البته اگر این سیاست گند نزند بهشان. فهرستی از کارهایم نوشتم. با هم‌اتاقی دقایقی پیاده‌روی کردیم و از زندگی گفتیم. آمدم سالن‌مطالعه و دو ساعت و خورده‌ای مشغول تمرین زبان انگلیسی شدم. خوب بود. راضی بودم. شب‌گفتاری ضبط کردم من باب رنگ‌درمانی. به یادداشت‌نویسی نرسیدم و یادداشتی قدیمی را بازنشر کردم. هرطور است این پیوستگی نباید از بین رود. حالا باید بخوابم.
    کانال من:
    https://t.me/mrymsedaghat21

  19. گزارش نیک

    آه و افسوس. که دیشب یکی از پر‌وپیمان‌ترین گزارش‌‌نیک‌ها را نوشته‌ بودم، از سر کم‌‌دقتی در انتخاب متن، همه‌اش دود‌ شد و به خاطره‌ها پیوست. اما اشکالی ندارد، تا جایی که مخم اجازه دهد. دیروز را به امروز می‌آورم… همان آغاز صبح، مقاله‌‌ی‌ «زبان چیست؟» رفیق‌مان ابوالحسن‌نجفی. زدم توی گوشش،‌ جمله‌ی قبل خشونت بالا است، اما من  مشکلی ندارم. به شدت تصویری و ملموس است. برای بیان هیجان کارا است… اما دوربین می‌بریم روی مقاله. نجفی می‌گوید‌«می‌گویند انسان حیوان ناطق است.» بله انسان محترم شاید بهترین کاری که توانسته  بکند خودش را توسعه داده و با هم‌نوعانش ارتباط برقرار کند. آن هم به واسطه‌ی همین زبان. همین زبان که برایش شرط می‌گذارد. آقایان و خانم‌ها برای اینکه چیزی زبان داشته‌باشد. اولین شرط و  شرایطش «نشانه» است ، نشانه به سه‌دسته تقسیم می‌کنند. تصویر / از روی عکس، صاحب عکس را می‌شناسیم. نشانه عقلی و طبیعی/ جایی که دود کنار درختی باشد احتمالن  آنجا می‌فهمیم آنجا آتشی روشن است، وضعی و قراردادی/ مثلن علامت‌های راهنمایی‌و رانندگی که آموختنی و اکتسابی است… برگردیم به این‌طرف صحنه که در کارگاه رنج من گنج من، خانم علیزاده از  «تصویر» می‌گوید.  بله. تصویری که تک‌جمله‌ای و کلی‌گویی نباشد. مثل این. « من رنج مسئولیت دارم. این بی‌فایده است. چرا؟ به این خاطر که رنج من کلی است و شخصی نمی‌شود.  این جمله در گوگل‌کیپم می‌‌ماند، «رنج آدم‌ شخصی‌ترین  دارایی اوست.» این بود از روزی دود شد رفت هوا.

    علی آراسته 
    #نیک‌روز

  20. فیلم دیدم. کتاب خواندم. کتابم تمام شد. از بارش باران لذت بردم. کمی غمگین شدم. قدری به کارها سامان دادم. هزارکلمه‌ای هم نوشتم. ترکیبی بود از خواب‌نگاری و آزادنویسی. از شنیدن غرزدن‌های شخصی فرار کردم. چای به قدر کافی نوشیدم. از دیدن مصاحبه شخصی در یوتیوب کیف کردم. برای دل‌درد، چاره‌ام، چاره نشد، پس به خواب پناه بردم.

  21. آزادنویسی صبحگاهی یعنی اول صبح باید بنویسی کجای کاری‌. چه باید بکنی و چه برنامه هایی داری. وگرنه کل روز سردرگم و سربه هوایی.
    برای مرحله‌ی دوم چالش داستانک نویس ماه داستانی نوشتم. تا فردا باید خاک و خل‌هایش را بروبم و آن را تحویل بدهم‌.
    در فضای مجازی مطلبی خواندم. شگفت زده شدم آنقدر که دلم خواست آن را به سمع دیگران هم برسانم. اما کمی مکث کردم. با خودم گفتم از کجا معلوم درست باشد. قبلا هم چنین کاری کرده بودم و چوبش به تنم خورده بود. همین شد که رفتم و پی‌اش را گرفتم. بله همانطور که فکر می‌کردم درست نبود. هرچه جست‌وجو کردم به آنچه که آن مطلب خبر می‌داد نرسیدم. بار دیگر یاد گرفتم هرچه می‌بینم را باور نکنم.
    داستان کوتاه گرگ را خواندم. از کتاب نیمه‌ی تاریک ماه. این دومین باری بود که می‌خواندمش. اینبار مثل کارآگاهی ذره‌بین به دست بالای سرش ایستادم. اما وقتی به انتهای داستان رسیدم دیدم دوباره غرق شده‌ام و ذربین و کلاه کارآگاهی‌ام را لالوی متن گم کرد‌ام. دلم می‌خواهد انگوری هم زودتر آن را بخواند تا باهم درباره‌اش صحبت کنیم‌.
    تمرینجا را بودم. بعد از آن هم کمکی پیاده روی داشتم. استادخوانی و سپس دوست‌خوانی. از گرزاش نیک‌های استاد و نوشته‌های دوستانم خواندم. من ذوق و ذوق و ذوق.
    در وبینار شرکت کردم. آزادنویسی به روشی متفاوت. بی‌نهایت جذاب. ایده‌های جالبی پیدا کردم. احساس سرزندگی کردم. این ساعت از روز همیشه خوش می‌گذرد.

    https://t.me/maryamebrahimi21

  22. شنبه است و از خودم راضی نیستم. در سکوت می‌روم مدرسه و یادداشت صبحگاهی می‌نویسم و کلاس‌هایم را برگزار می‌کنم. بچه‌ها زیاد سؤال می‌کنند، صبوری می‌کنم‌. وقتی می‌خواهم درس بپرسم و می‌گویند نگفته بودی، عصبی می‌شوم چون جلسهٔ اول همهٔ روال کلاس را توضیح داده‌ام.
    به هر حال، ظهر با خواندن کتاب «کتاب کوچک» به خانه برمی‌گردم. در خانه غذا آماده می‌کنم. از رمان «محبوبهٔ ویتگنشتاین» می‌خوانم. عصر در وبینار نویسنده‌ساز شرکت می‌کنم و در حدود ۲۵ دقیقه یا کمی بیشتر، حدود ۱۰۲۰ کلمه می‌نویسم. اول شخص و دوم شخص و سوم شخص. ذهنم ترکیبی از کتاب «اتوپرتره» و «محبوبهٔ ویتگنشتاین» است.
    بعد از وبینار چند قرار می‌گذارم برای چند کار. برای همسایهٔ پایینی، کیک و گردو می‌برم. بشقاب‌هایشان پیش ما بود. بعد هم می‌روم پیاده‌روی. نیم ساعت در محله قدم می‌زنم. شب است اما هوا خیلی گرم است. به خانه برمی‌گردم.
    شب یادداشت کانال را می‌نویسم‌. کلافه شدم، شاید از گرما، شاید از دردی در جایی از بدنم، نمی‌دانم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  23. صبحم با 25 دقیقه آزادنویسی پا گرفت. سر درد و گلو درد داشتم. تا ظهر خوابیدم و ساعت 14 سرکار بودم. در ساعت 17 به وبینار پیوستم. یاد گرفتم که می‌توانم از کتاب «اتوپرتره» از ادوارد لو استفاده کنم برای آزادنویسی. به خودم یک جایزه و هدیه حال خوب کن دادم یعنی در کارگاه خودواژه استاد کلانتری ثبت نام کردم. از کتاب فرهنگواژه ایشان هم واژه «کلمه‌مند» را ثبت کردم: «فکر کلمه‌مند، رنگ‌های دیگری دارد». هنگام نوشتن همین چهار خط چند بار خوابم برد ولی فکرم کلمه‌مند شده و متعهد به نوشتن شده‌ام.
    شبتان نیک

  24. استرس نگیر، بنویس
    ‌
    بیدار شدم با صفحه‌های صبحگاهی. نوشتم از استرس‌های جدیدم برای کلاس جدید. نمی‌دانم چرا دارد بالا می‌آید آن روی استرسم. انگار که فکر می‌کنم دیگر از پسش برنمی‌آیم. دعا دعا می‌کنم استاد پیام بدهد که کلاس را کنسل کنیم. می‌بینم سه‌شنبه‌هم نرفته‌ام. عقب افتاده‌ام. می‌دانم که اگر این استرس‌ها دائمی شوند، زود قید کلاس و تمرین را می‌زنم. این را نمی‌خاهم. به‌خودم می‌گویم اگر خوب بودی که نمی‌رفتی کلاس. رفته‌ای که یاد بگیری. شل کن. لذت ببر از فضای کلاس و یادگیری و اشباه‌هایت که یاد می‌گیری درست‌شان را.

    کلاس را رفتم. چه خوب شد که رفتم. یکی دوتا تپق‌هم زدم. یک‌جاهم، هرچه استاد می‌گفت اینجا فلان‌چیز را باید بیاوری نه آنی که داری می‌گویی، دوزاری‌ام نمی‌افتاد. این شد که خندید و گفت منظورم این بود که آنطور بگو. تازه فهمیدم چه گیج می‌زده‌ام. اما چه باک؟ رفته‌ام که یاد بگیرم دیگر.

    بعد از کلاس خابیدم دوباره. اصلن صبح زود خودم را به‌هوای همین بیدار کردم. گفتم آفرین دختر خوب، بیدارشو و قبل از کلاس بنویس صفحه‌های صبحگاهی را و برو کلاس. بعد از آن می‌خابیم دوباره. گفتم نزنم زیر حرفم که بچه فکر نکند دروغگوام.

    بیدار که شدم، کمی دور خودم چرخیدم. بعد ناهار خوردم و رفتم سراغ تمرینجا. تمرینکی فرستاده بودم. استاد خاند و گفت چندتا جمله را باید بهتر کنم و یکی دوتا را نیاز نبوده بیاورم. خلاصه که قرار شد بازنویسی‌اش کنم باز. اما درکل تمرین خوبی بود. تازگی رو کرده‌ام به‌ نوشتن قطعه. کیف می‌دهد بهم. نوشتن از اتفاق‌های روزمره در چند خط. نمی‌دانم رخدادک‌هم حساب می‌شوند یا نه. اما دوست‌شان دارم به‌هرحال.

    وبیکار را هم بودم امروز. البته اینترنت اجازه نداد که کلاس برگزار شود درست. پس بخش الهه را نداشتیم و افتاد برای فردا. الهه گفت چندتا دیگر از بچه‌هاهم پیدا کرده‌اند کتابی را که ازش حرف می‌زند و اسمش را نمی‌گوید تا خودمان پیدا کنیم. هرروز می‌گویم پیدایش می‌کنم و باز بعد از اتمام وبیکار که می‌روم سراغ وبینار، یادم می‌رود. امروز ویرم گرفت که پیداش کنم اما. با داداش‌مان چت جی‌پی‌تی حرف زدم و اطلاعات دادم که دنبال کتابی‌ام با این موضوع‌ و زیرمجموعه‌ها. پیدایش کردیم باهم. فرستادم برای الهه و گفت آفرین، همین است. آخیش. باهم آزادپرسی کردیم. بیشتر درباره‌ی روزگفتار از خودم سوال پرسیدم. اینکه می‌توانم از چه بگویم و چطور بگویم؟ در انتهای جلسه، شیما آمد. از چرخ زندگی گفت و چه‌جالب بود. نمره دادیم به هرقسمت و شکلی ساختیم برای خودمان. عجب شکل ناقص‌الخلقه‌ای دارد چرخ زندگی من. چرخ نیست اصلن. ماهیت خود را از دست داده. اما خب، قرار شد چهار سوال از خودمان بپرسیم درباره‌ی هرقسمت و سعی کنیم آرام آرام، به‌شکل چرخ درآوریم بچه‌ی ناقص‌مان را.

    رفتیم وبینار. اول شنیدیم از کتاب «اتوپرتره» نوشته‌ی ادوارد لو. بعد رفتیم به سبک‌ همان، بیست و پنج دقیقه آزادانه نوشتیم. بعضی جمله‌هایم را دوست داشتم مشترک شوم با شما:
    –  دوست دارد به کرم‌ها راه رفتن یاد بدهد.
    – دوست دارم سیب‌ها را وقت رسیدن، به پارک ببرم.
    – دوست دارم ورق‌های کتابم را جدا جدا کنم تا از روی کول‌ِ هم، پایین بیایند.
    – داشت زندگی را به چای دعوت می‌کرد.
    – فکر کرد دیوارهایش را خال‌خالی کند.

    نشستم پای رنگ‌بازی. رنگ می‌ریختم و با لوله‌ی خودکار فوت می‌کردم میان‌شان. یک‌عالم فرم بی‌سر و شکل پیدا کردم. حالا باید چندتایی را با مداد مشخص کنم و بعد شخصیت بسازم ازشان. هفته‌ی پیش مقوا خریده بودم. توجه نکرده بودم به‌اندازه‌شان. امروز که آمدم کار کنم دیدم نه به آچهار می‌خورد و نه آسه. این شد که کارم لنگ شد و به بابا گفتم دارد می‌آید خانه، چندتا دیگر مقوا بخرد. فهمیدم این‌ها، اندازه‌شان بِ سه بوده است! نشنیده بودم تا الان.

    در نوشتن‌های جدیدم که کاغذ سیاه می‌کنم، دارم به خطی می‌رسم برای خودم انگار. تازه رسیده‌ام به حالتی برای «م»، «ن» و آن «ه» آخرکار. خودم برای خودم ذوق می‌کنم.

    بابا آمد خانه و دیدم کنار مقواها، دسته‌گلی خریده برایم. دوباره روز دختر است انگار. نمی‌شود بابا بداند روز دختر است و نخرد گل برایم. حتا شده یک‌شاخه. هربار از این توجه و حواس‌جمعی‌اش، لبخندهایم کش می‌آید.

    باز خاندم «جواد مجابی» را:
    – گربه بدور حوض می‌گردد و بماهی‌ها فکر می‌کند.
    کلاغ می‌اندیشد او پاسدار صابون است.

    بعد روی تایمر، دیدم شده یک‌ساعت که کتاب خانده‌ام. حساب کردم و دیدم خاک برسرم بریند، چرا در این نیمه‌ی ماه انقدر کم کتاب خانده‌ام؟ فقط سه ساعت؟ چه می‌کردم پس من؟

    کلمه برداشتم چندتایی از سعدی. یک مصرع از او، چند روزی است برایم عزیز شده:
    «بر زمستان صبر باید، طالب نوروز را»
    ‌
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  25. روزواژه: شنبه‌زدگی
    گوشی را برمی‌دارم و آلارم را قطع می‌کنم. سه ساعت خواب که این حرف‌ها را ندارد. ده دقیقه دیگر. پنج دقیقه دیگر. بلند می‌شوم. چشم‌هایم نیمه باز است. می‌روم سرویس. دخترکی صدایم می‌کند و می‌گوید آب نیست. سوالی نگاهش می‌کنم. آب قطع است. با آب تسویه روی می‌شویم و آماده می‌شوم. اوتمیل می‌خورم و لباس می‌پوشم. ۰۷:۳۰. می‌زنم بیرون. پا تند می‌کنم که زودتر برسم. پنج دقیقه بعد از آقای طاهری، کلاس را جویا می‌شوم و می‌فهمم که دقیقه‌ای است استاد رفته سر کلاس.
    صبح شنبه است و طبق معمول سر کلاس پیفه نشسته‌ام. آرام حرف می‌زند و من نمی‌توانم افسار ذهنم را به سخنان او معطوف کنم.
    شانس وجود دارد؟ یعنی تا حالا چندبار شانس آورده‌ام؟ چندبار شانس از دست داده‌ام؟ احتمالا در آن هفت ثانیه پس از مرگ که زندگی‌ام را مرور می‌کنم، اینها را هم هایلایت‌وار، نشانم می‌دهند. اما کاش بیشتر شانس بیاورم در زندگی. کاش خیلی شانس از دست نداده باشم. امروز چکار می‌توانم بکنم که چهار روز دیگر، آدم‌ها بگویند شانس آورد؟
    ردیف پنجم کلاس نشسته‌ام. چشمانم تخته را محو می‌بیند. درد می‌گیرند وقتی می‌خواهم به دور دست‌ها، دقت کنم و چیزی بخوانم. زیاد پا گیر دیدن و ندیدن نمی‌شوم. گذر می‌کنم.
    حالت تهوع گرفته‌ام و حال عجیبی دارم. کاش یک دکمه ری‌استارت داشتم که خاموش و روشن می‌شدم. هم چشم‌هایم به حالت اول بر‌می‌گشت، هم حالت تهوع‌ام گم می‌شد. ۰۸:۰۱
    از کلاس می‌زنم بیرون. توی محوطه سر سبز و خنک دانشکده قدم می‌زنم. خودم را توی شیشه‌های بلند دانشکده ور انداز می‌کنم. روی نیمکت می‌نشینم. نفس عمیق می‌کشم. عکس و فیلم می‌گیرم. حالت تهوع که پر می‌کشد، می‌روم توی کلاس.
    کلاس تمام شده و حالت تهوع من هم کمی بهتر شده. نمی‌دانم کلاس بعدی را بروم یا بروم خوابگاه و بخوابم. می‌خواهم فیلم هم بگیرم. مینی‌ ولاگ. ۰۸:۵۱
    می‌نشینم توی دانشکده ادبیات. داستان ملخ را می‌خوانم. بچه‌ها پشت در بسته‌ی کلاس ۲۳۰ ایستاده‌اند. راهرو شلوغ است. استاد چهل نفر آدم بالغ را آواره‌ی ساختمان بی‌در و پیکر ادبیات کرد و پشت در بسته ساختمان زندان مانند ادبیات نگه داشت. ۰۹:۴۴
    امروز که خواب‌آلود و با آرایش صبح آمدم کلاس اندیشه، تصمیم گرفته فردا را داف‌گونه بروم سر کلاس. اینطور که نمی‌شود. چهار صباح می‌آییم دانشگاه، همین را هم با بی‌حوصلگی و منگ بیایم؟ نه. ۱۳:۳۹
    یک صفحه از داستان ملخ مانده. استاد دارد حضور و غیاب می‌کند. تا برسیم اتاق تمامش می‌کنم. ۱۴:۱۱
    توی اتوبوس می‌نشینم و داستانک ملخ تمام می‌شود. می‌رسم اتاق و غذایی سر هم می‌کنم. غذا را داغ داغ می‌خورم و احساس می‌کنم معده‌ام روی گاز است. دایمتیکون می‌خورم و سرم می‌رود روی بالش. خوابم می‌برد. ۰۴:۲۴
    آلارم را قطع می‌کنم. تا ساعت شش می‌خوابم. کلاس را شرکت نمی‌کنم. بعدتر چیزکی می‌خورم.
    بلند می‌شویم برویم پی خرید شیرکاکائو. ما با لباس راحتی، عزم بیرون رفتن از خوابگاه و خرید کرده‌ایم. همین که از سرپرستی پایمان را می‌گذاریم بیرون، یک گروه ده نفری از آقایان کت و شلواری را می‌بینیم که دارند خیلی جلدی قدم می‌زنند. شبیه سکانسی از لیسانسه‌ها بود که اول صبح، کت شلوار پوش و کیف سامسونت به دست، ورزش صبحگاهی می‌کردند.
    کرانچی هم می‌خریم. هوا عسل است. می‌توانم بذارمش لای نان که صبحانه، ببلعمش. صدای آهنگ باشگاه بلند است. یک ربعی بیرون می‌نشینیم و کرانچی می‌خوریم. ۲۱:۰۸
    می‌آییم اتاق. دوباره داستانی پیدا می‌کنیم و ده دقیقه می‌خندیم. داستان چایی و تهدید از جانب هم‌اتاقی. اینقدر می‌خندم که گونه‌هایم درد می‌گیرد و نفس خندیدن در جانم باقی نمی‌ماند.
    امروز دوبار یک جمله را شنیدم:«از هفته بعد دانشگاه مجازی می‌شه». اگر فحشم می‌دادند بهتر از گفتن این جمله بود. تازه دارم به زندگی خوابگاهی عادت می‌کنم. از غذا کم درست کردن و خواب و بیداری بگیر تا هفت صبح هر روز کلاس داشتن. نه. این بزرگترین ظلمی است که می‌توانند در حقم بکنند…
    امروز دوباره الهام، ناز نازی‌ام کرد که لباس‌هایم خیلی خوشگل است و به‌ام میاید. می‌خواهم به بچه‌ها بگویم یک بار برویم مافیا بازی کنیم. خاطره‌اش را می‌خواهم. کم است میان خاطرات دانشگاهم. می‌خواهم خاطره سازی کنم. این روزها می‌روند؛
    من و خاطرات می‌مانیم…

    https://t.me/marymamirii
    #روزمره
    تاریخ: ۱۸ مهر ۱۴۰۵
    لوکیشن: همین‌جا، اتاق ۲۵، عفاف ۲

  26. صبح خاب ماند؛ پس تندتند آماده شدیم، البته قهوه‌ی صبح‌گاهی را نوشید.
    در مترو «تقویم بی‌هدفی» خاندیم. او خاند و من خط ‌کشیدم.
    کار، امروز بسیار خابیده بود؛ پس از فرصت استفاده کردم و کانال گزارش‌ نیک‌هایش را به‌روز کردم.
    تا روز ۱۰۷ رساندمش. کم مانده تا رسیدن به امروز‌هایش.
    ناهار نداشت و هوس املت‌کرد. پس املتی سفارش‌داد و دلم را از عزا درآورد.
    کاغذِ یادداشتش رو به اتمام بود، پس تصمیم گرفتم بعداز کار برویم برایش کاغذ بخریم.
    رفتیم انقلاب. عمدن میدانِ انقلاب پیاده‌شدیم تا پیاده برویم سمتِ شرق.
    آهنگ در گوشش گذاشته بودم و راه می‌رفتیم. یک جاهایی قفسه‌ی سینه‌اش سنگین‌شد، سرش تیر‌کشید و چیزی توی گلویش وول خورد و خاست از چشمانش بریزد بیرون؛ اما دارد یاد می‌گیرد به موقع قورت‌دادنش را.
    کاغذ گران شده بود، پس به او گفتم دوتا بسته بخرد. دوتا بسته خرید.
    پیاده ادامه‌داد سمت تاترشهر. نزدیک چهار‌راه برگشت و راه‌دور کرد و از خیابانِ پشتی رفتیم سمتِ کافه. از پرسه‌زدن در مسیر‌های جدید و گم‌شدن خوشش می‌آید. اما نه گم‌شدن در افکار. این برایم شکنجه‌است؛ گم‌شدن در مسیر، در سفر. از آن گم‌شدن‌ها که می‌دانم پیدا می‌شوم و خطری نیست.
    رفتیم کافه و قهوه سفارش دادیم. برنامه‌ی قبلی نداشت، اما کاغذ و راپیدش را درآورد و شروع کرد به نوشتن. آزاد یا دربندش را نمی‌دانم. در نوشتن به گلایه‌ افتاد. و از گلایه به شعر. شعر گفت و من نوشتمش و بعد دوباره او تایپش کرد در گوشی.
    من در کانالش هوایش کردم. عنوانش را «شنا در قهوه» گذاشتیم.
    کمی نشست، کمی به آدمها نگاه کردم، گربه‌ی همیشگی نبود، همان «کافکا» را می‌گویم. اسمش را کافکا گذاشته است.
    بلند شد و بیرون زدیم از کافه و راه‌افتادیم سمت شرق‌تر. تا میدانِ فردوسی راهید (راه را اید). رفتیم درون مترو.
    گشنه‌ام شده بود، به خانه زنگ زدیم. از مامان پرسید شام داریم؟ گفت: «داریم، سوپ».
    سوپ مگر غذاست؟
    به خانه که رسید فهمیدیم به جز سوپ، برنج و مرغ هم دارند. خوشحال شدم.
    نشستم شام خوردم. و شاد شدم از سیری. غذا را باید لذت‌برد.
    نشستم به گزارش نیک نوشتن.
    نوبتی هم باشد، حالا نوبت «خسرو خوبان» بود. تایمر را روی ۱۵ دقیقه گذاشت و نشست به خاندن. خاند.
    ۱۵ دقیقه تمام شد. ۱۵ دقیقه‌ی دیگر کوک ‌کردم. خاند.
    کتاب گرفته بودمان. ۱۵ دقیقه‌ی دیگر هم کوک کردم. خاند و حظ کردیم.
    چشمانش خسته شد. گفتم کافیست.
    کافیست؟ برود بخابد؟
    بروم لالا؟
    می‌روم لالا.
    و همچنان …

    اودافظظظظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  27. سال‌واژه: تغییر

    صبح از خواب بیدار شدم و صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم. از اتاق‌خواب بیرون آمدم، پرده‌ها را کنار زدم و چراغ را روشن کردم. بعد سراغ گلدان قشنگم رفتم، چرخاندمش و رطوبت خاکش را بررسی کردم. در حالی که از گرسنگی خیار می‌خوردم، مطالعه روزانه‌ام را هم انجام دادم.

    خورشت آلوچه نازنینم با ته‌دیگ برشته گوشت، حسابی به جانم چسبید. بعد از ناهار، با شقایق نشستیم به تماشای سریال. در یکی از قسمت‌ها، شخصیت اصلی گفت: «تاریک‌ترین قسمت شب، نزدیک طلوع آفتاب است.» جمله امیدبخشی بود و به دلم نشست. با خودم فکر کردم شاید گاهی درست وقتی همه‌چیز تاریک به نظر می‌رسد، روشنایی آن‌قدرها هم دور نباشد.

    آزاد‌نویسی را هم فراموش نکردم و با نوشتن، ذهنم را سبک کردم. خوشحال بودم که امروز نه چیزی برای نگرانی داشتم و نه عاملی برای ناراحتی. انگار ذهنم فرصت پیدا کرده بود کمی آرام بگیرد و بی‌دغدغه از لحظه‌ها لذت ببرد.

    در آخر هم یک نمره ۹ حواله امروز کردم؛ ان‌شاءالله که خوشش بیاید. امروز بهم خوش گذشت، کارهایم را انجام دادم و خیال‌پردازی درباره آثار فاخر آینده‌ام هم حسابی قلبم را گرم کرد. چه خوب است که می‌توانم از همین روزهای معمولی لذت ببرم و در عین حال، به چیزهایی فکر کنم که هنوز نساخته‌ام، اما دلم می‌خواهد روزی به دنیا بیایند. فعلاً من مانده‌ام و یک روز دوست‌داشتنی، یک نمره ۹ و کلی اثر فاخر که باید بالاخره از خیال به کاغذ برسند.

  28. صبح نشستم به نوشتن. بعد هم رفتم سر کار. بعد هم رفتیم مدرسه برای وارنیش‌تراپی کلاس اولی‌ها. بعدش هم آمدم خانه و خابیدم. نویسنده‌ساز بودم و نوشتم و استاد شعر خاند و از اتوپرتره خاند.
    امروز روز دوست‌نوازی بود. با سارا حرف زدم، با مهدیه، فائزه. تولد مهدیه بود و هر دویشان کارآموزی را شروع کرده‌اند. دوست دارم دوست‌نوازی را جدی‌ بگیرم. حس می‌کنم پایه‌هایی می‌سازد برای سلامت روان.

    بعد به حمید گفتم هوس شیرینی کردم و او هم گفت می‌خرم و من هم چای را گذاشتم و با خانمش آمدند و جلوسیدیم و مامان هم از خاطرات مشدش گفت.

    با فائزه و الهه هم گپی قوی زدیم بر بدن و احمدوی احمدو هنوز نیامده بود و بچه‌م خسته‌ی خسته است الان.

    چراغ‌ها را خاموش کرده‌ام. توی بالش فرو می‌روم. هوا خیلی سرد است. کاش همه‌ی فصل‌ها پاییز بود.

  29. «نه امیدی به مرگ دارند و نه زندگی‌شان چندان سزاوار است.» کمدی الهی،دانته

    -رنگین‌کلامم را منتشر کردم.
    -یک‌ساعت پیاده.روی و‌بعد با دوستم صبحانه خوردم. اژ کجاها که نگفتیم و نسنیدیم. گاهی از ته دل خندیدیم و گاهی خون گریستیم هر دو.
    -سرود سوم از کمدی الهی را می‌خانم و کیف می‌کنم. بخشی اول سرود را با اندکی برداشت خودم منتشر می‌کنم.
    -آشپزی کردم.
    -باز واژه‌های محلی‌ای که یک هفته است لیست کرده‌ام را در «فرهنگ عامه مردم استان مرکزی» یادداشت می‌کنم. برنامه‌ام جمع‌آوری ضرب‌المثل ‌ها، کنایات، کلمات ویژه‌ی لهجه‌ی مادری و… است.
    -استراحتی یک‌ساعته دارم.
    -کتاب دو دنیا از گلی ترقی را می‌خانم.
    -دخترها را باید دو مقصد متفاوت ببرم و برگزدانم. تا به خانه برسم ساعت ۸ شب است.
    -شام می‌خوریم.
    -یادداشت‌های دوستانم را می‌خانم و برایشان کامنت می‌گذارم.
    -تویینر می‌چرخم و‌از فصای متفاوتش سرشوقم.
    -باز گلی ترقی را ادامه می‌دهم.
    شب بخیر

  30. ۱. تا توانستم در برابر بیدار شدن مقاومت کردم هرچند کاملا بیدار بودم.
    ۲. کار زیادی نداشتم بیشتر با همکارم حرف زدیم، از داستان‌های شاهنامه حرف زد.
    ۳. ناهار امروز را با هم آماده کردیم که البته پختنش با من بود.
    ۴. پیاده روی کردم.
    ۵. با اینترنت مشغول شدم.
    ۶. کلاس امروز بیشتر گفت‌و‌گو بود و خوش‌گذشت.
    ۷. دیر به خانه برگشتم ولی یک قسمت سریال دیدم‌.
    ۸. گزارش را نوشتم.

  31. خوابم و صفحات صبحگاهی را نوشتم.
    به بانک رفتم.
    کتاب «قمارباز» را تمام کردم. مطلبی درباره‌اش نوشتم، بیشتر برای خودم. بعد به فکر انتشار افتادم. یادم به مطلب استاد در مورد نشر افتاد که صبح در سایت شاهین کلانتری خوانده بودم. پس دست نگه داشتم. به حمام رفتم تا بعد بتوانم برای نشر تصمیم بگیرم.
    نوشته‌ام را ویرایش و آن را در کانالم منتشر کردم.
    دخترم را در یک کلاس فوق برنامه ثبت‌نام کردم.
    ۲۳ صفحه از«بوف کور» را خواندم.
    شب با همسرم رفتیم پیاده‌روی. با او درد دل کردم. اشتباه کردم. نمی‌خواستم ناراحتش کنم، ولی باعث ناراحتی‌اش شدم. وقتی به خانه برگشتیم با چت‌جی‌پی‌تی درد دل کردم، حالم بهتر شد. مطلبی هم نوشتم که تا فردا منتظر خواهم ماند، بعد تصمیم خواهم گرفت که آیا مطلب را منتشر کنم یا نه.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  32. شنبه ۱۸ مهر
    «به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟
    چرا ارّه؟
    فقط به گل سرخ بگویید: تو، هی تو
    خودش می‌افتد و می‌میرد.»
    بیژن نجدی

    باید برم بانک. باید وامی بگیرم تا بتوانم برای تمدید اجارۀخانه مجهز باشم. چند ماهی است درگیر وام هستم اما نمی‌شود. نمی‌دهند. هر بار به بهانه‌ای. اما من می‌دانم کافیست یک آشنای چُسکی هم شده، داشته باشم، آنوقت تا کمر برایم خم می‌شوند، وامم را نیز دو ماه نشده به حسابم واریز می‌کنند. کمی ناراحت و پنچر از بانک می‌زنم بیرون. پیاده‌روی می‌کنم. می‌رسم خانه. شفق نرفته سرکار. با هم کمی گپ می‌زنیم. از این فرصت استفاده می‌کنیم می‌رویم دوردور و کمی خرید. ناهاری می‌خوریم و می‌آییم خانه.بعدش مشغول جلسات مشاوره فردی می‌شوم تا عصر. جلسه‌ها که تمام می‌شود تمرینات ورزش را می‌انجامم.می‌کوشم تنفس را هماهنگ‌تر کنم اما کم می‌آورم. مربی می‌گوید خوب است اما من ناراضی‌ام. دوشی می‌گیرم. شفق کاچی درست کرده، می‌خورم. فایل دوره شعر را دوباره می‌گوشم و چند صفحه‌ای تمرین می‌کنم و از جزوه نیز رونویسی می‌کنم.۱۵۷ تا از سرنام چند دفتر شعر.
    مهمان می‌آید. دوست شفق. کمی کنارشان می‌نشینم. گپ و گفتی می‌کنیم. از هر دری حرف می‌زنیم. می‌خندیم. غصه می‌خوریم. دلداری می‌دهیم.
    جلسه چهارم دوره فن بیان شرکت می‌کنم. حضور در فعالیتهای گروهی و جمعی را می‌دوستم. حس می‌کنم هستم.
    چند صفحه از«حرف سکوت» می‌خانم. آزادنویسی می‌کنم.

  33. تاحالا چه کارا کردی؟
    — بوفه‌کور ره تموم کردم و از رو ووس اش چار صفحه نکته نویس‌داری کردم. که هم شد آزاد نویس‌داری صبح‌گاهی. اما چو دفعه اول بود ووس ره گوش کردم از بوفه‌کور می‌خام. چند مدتِ بگذره دوباره گوش دهم ببینم دیدگاه ام راجبع کتاب تغیر می‌کنه‌!

    عجیبه مه همش گفتم چرا استاد تاکید کنه بوفه‌کور ره شَنوید. مه‌ام خیلی وقت بود ووسِ کتاب ره داشتم ولی فرصت نه کردم شَنووم حتی یادم است قسمت اولِ شو یک دفعه گوش داده بودم چو خیلی وقت شد سوراخِ او نه رفته بودم انگار تازه‌گی داشت. امروز استاد گفت: از کتاب ام تقلید نکنید. نه چنین چیزی نیست می‌خام در بی‌آرم چه فک کرد که چنین نویس‌داری کرده نمی‌خام راجبع او مقاله نویس‌داری کنم فقط می‌خام آموزِشم یکم بالا بره!
    دیالوگ‌ها کتاب بوفه‌کور عجیب بود انگار حتی کسی‌ نویس‌داری کرده خوداش‌ ام نبوده روح‌اش بوده چنین چیزی از صبح تصور کنم.

    / بخورما قسم هنوز ام یک دیالوگ واسطِ سه‌شنبه ایجاد نه‌ شد ازم هرچه نویس‌داری کنم تبدل هنوز نیست.
    هنوز سوراخِ شعر هم نرفتم که او ره درست کنم. باید کتاب ۳۶۵ روزه بخونم تموم کنم از او هم نکته نویس‌داری کردم. خاهم کرد. ببینم چه عیده می‌ده
    فک کنم سه‌شنبه گازخورد خوبی دارم. خود ام چیزی که می‌خام از خود نه شد از استاد چه گِله. یعنی فعلن چهارده‌تا شده ذخیره دیالوگ واسطِ سه‌شنبه شایدم پشیمون شم ارسال نکنم.
    / به یکی به ۲۵ دقیقه آزاد نویس‌داری دلم خیلی سوخت ضرب‌المثل است می‌گه:

    [ مادر نبینه تو ره به ای روز ]

    شدم ننه بزرگ😂😂😂
    خوب آزادیست خود اش ایجازه داد!

    جاتون خالی یک چیزی آشپزخونه نیاز داشتم می‌رفتم با پسرم سرِ فلکه‌ای اول برمی‌کشتم و می‌رفتم. شد پیاده‌روی حدودن یک‌نیم ساعت همی‌جوری شد وسیله‌ای که می‌خاستم یا کمرباریک بود یا مربع‌ومستطیل نمی‌خورد بلاخره موفق شدم یکی درست از آب در آمد.
    ( شدم نویسنده‌ای بوفه‌کور )

    دل شده مایل ات یار
    بمه چه که شده
    تو بگو چطور کنُم‌

    دارم ای آهنگ ره گوش دم
    خوب همسرم از سرکار می‌آد خدانگهدار تا فردا
    https://t.me/sadegaalezadai

  34. بعضی روزها در شن راه می‌روم. یا شاید آب. که انقدر زورم می‌زنم اما متری بیشتر جلو نمی‌روم. 
    امروز هم شنی بود یا آبی. یا خیس؟ 
    ساعت هشت و نیم توی مدرسه:
    بنویس. بنویس بازارچه. بازارچه. مغازه و. بازارچه مغازه و. بازارچه مغازه و دکان کوچک. بازارچه مغازه و دکان کوچک و بزرگ.
    صدا می‌گوید: خانم دکانهههه یا دکان؟
    می‌گویم: خودت باید تشخیص بدهی.
    مغازه و دکان کوچک و بزرگ داشت. 
    صدا: خانم جا موندم. 
    صدا: چییی.
    صدا: بعد از داشت نقطه بذاریم؟
    ساعت نه و پنج دقیقه توی مدرسه:
    بخش بخش. ان نا. روخوان‌خوانی. انّا. کلمات بعدی با حرکت دست من. اول بخش‌ بخش‌ بعدش روان. 
    حالا بخش بخش. کن نا. 
    نصف جمعیت تماشا. بقیه کنّا. چند نفری هم کن نا. 
    ساعت ده و نیم توی مدرسه:
    یک بعد از ظهر میشه؟ همه یک‌صدا سیزده. دو بعد از ظهر. همه با هم چهارده. سه بعد از ظهر، پانزده. چهار بعد از ظهر، همهمه. همهمه. شونزده. هیوده. هیجده. صدا صدا صدا. نوزده. بیس و یک. بیس. نوزده. ساکت. ساکت. قاطی پاطی نگو. 
    ساعت دوازده ظهر توی مدرسه:
    فقط نگارش بنویسید. 
    صدا: خانم کجا؟
    صدا: صفحه چند؟
    صدا: از رو چی؟ 
    یک ربع آخر با سری آماس کرده. 
    ساعت یک ربع به یک توی راه:
    پاهایم را روی زمین می‌کشم. از ایستگاه تا خانه تقریبا یک ربع پیاده‌روی دارد. باید گوجه بخرم. دستانم کش می‌آیند با سنگینی وسایلم. خانه چقدر دور است. دور دور. توی شن راه می‌روم؟
    ساعت سه، توی خانه:
    هوا کمی ابری‌ست. از وقتی از مدرسه آمدم هنوز دراز هم نکشیده‌ام. لباس‌ها را شستم. ظرف‌ها را شستم. ناهار خوردم. تکلیف فرستادم و فحش دادم به سوالات ریاضی. و دلم می‌خواست آنقدر چس‌ناله کنم که بمیرم. و سر چند شاگردم را بهم بکوبم شاید مغزشان تکانی بخورد و آدم شوند. شاید. و از خودم پرسیدم این همه می‌گویند جمعیت رو به کاهش است پس چرا سال به سال دانش‌آموزان من بیشتر می‌شوند؟ نمی‌شود کمتر بچه بزایید؟ مرسی اه.
    ساعت سه و نیم، لمیده روی فرش:
    در حال چرت زدن روی کتاب و دفترم. 
    ساعت پنج و دوازده دقیقه، سر روی بالش:
    به زور چشمانم را باز می‌کنم. وبینار وبینار. توی مغزم است. گیج و ویج وارد می‌شوم خوشحالم که هنوز نمی‌نویسند. با هم شروع می‌کنیم. من هم دراز‌کشیده توی دفترم می‌نویسم. چرت می‌زنم. بلند می‌شوم و آبی به صورتم می‌زنم و دوباره می‌نویسم. چرت می‌شود. دوستش ندارم. اما چه می‌شود کرد؟ 
    ساعت ۶ و نیم، جلوی گاز:
    غرق در کدو‌هایم. که غرق در روغن‌اند. که جیز جیز. 
    سرخ نمی‌شوند و قصد خامی دارند انگار. پوست هویج‌ها را می‌کنم و باز پوستشان را می‌کنم و توی‌شان هم می‌کنم. هی با پوست‌کن نازک نازک. ویدئوهای سنتور زدن زهرا را گوش می‌کنم همزمان و لذت می‌برم و آرامش. 
    ساعت هفت به گمانم یا زودتر، همچنان جلوی گاز:
    با زهرا ویدئوکالیم. غر غر غر. فقط غر مدرسه را می‌زنم. که چرا بچه‌ها انقدر زبان نفهم شده‌اند؟ می‌گویم و زهرا دلش به حالم می‌سوزد. و می‌خندیم به عجایب کلاسم و چس‌تومن حقوقی که هیچ‌جوره نمی‌صرفد برای این همه اعصاب و انرژی. که فقط از اول سال تا همین حالا، صدبار بهشان گفته‌ام که موقع درس هیچی ننویسند و بعدش بهشان می‌گویم بنویسند و چه بنویسند اما هنوز هم به جا‌به‌جا این‌کار را انجام ‌می‌دهند و حرص. همین موضوع برای فهم اینکه چه می‌کشم در کلاس کافی‌ست. به قول همکارم فقط تریاک جواب است دیگر. فقط تریاک. 
    ساعت حوالی هشت توی آشپزخانه:
    سهیل آمد و زهرا قطع کرد. از روزم بهش می‌گویم و درنهایت تصمیم جدیدم. می‌خواهم سال بعد هر طور شده بروم مدرسه‌ی دخترانه پایه‌ی بالاتر. پنجم شاید. پسر‌ها را دیگر نمی‌توانم. 
    ساعت چند دقیقه مانده به نه، کنار سفره:
    شام می‌خوریم. قسمت سیزده مظنون. قشنگ‌تر است. 
    ساعت ده و خرده‌ای، چرخ چرخ‌زنان توی خانه:
    شستن ظرف‌ها و جمع و جور گاز و یخچال. حرف می‌زنیم و چای. 
    برگه‌های دیکته مانده روی دستم و حوصله‌ی تصحیح نیست. می‌اندازمش توی لیست کارهای فردا. فردا فردا فردا. چه می‌شود فردا؟

  35. _مدرسه به لطف بازی‌ شیرین شد.
    _حنجره‌ام رفیق نیمه‌راه. از زنگ دوم میوت‌ است.
    _بعد از فسنجان شال‌وکلاه کردم برای باشگاه.
    _در ورزش حسابی پاریدم و برگشتم.
    _به غم مشغول شدم که چطور بر شانه‌ی دنیا نشست.
    _در نهایت تلاشی برای تی‌تِر شاعرانه: در گیلاس بریز عطرت را.
    https://t.me/NarjesAzimii

  36. امروز صبح چاق‌وچله‌ای را آغازیدم. سه‌صفحه‌ای آزادنویسی و بعد همان را استوری کردم در حالیکه جمله‌هایی درباره‌ی این می‌نوشتم که: ورزش مغز، نوشتن صبحگاهی است و چند جمله‌ی دیگر در همین مفاهیم.
    بعد رفتم و کمی رژ لب و رژگونه نارنجی زدم و لباس و روسری نارنجی پوشیدم و نشستم جلوی دوربین و گفتم: خوردن سیب در ناشتا برای سلامتی بدن است و نوشتن در ناشتا سلامتی روان، همین را پست هم کردم.
    یه ویدئو هم گرفتم و یه بخشی از «حق نوشتن» را خاندم.
    ساعت یازده با زهرا کتاب «بیزنس مستری» را خاندیم، سوالاتی داشت که گذاشتیم هفته‌ی بعد پاسخ دهیم.
    ایده‌های جالبی هم شکل گرفت از طراحی چیزی شبیه کارت ویزیت، بعضی مشتری‌ها که دفتر می‌آیند چنین چیزی درخاست می‌کنند. قرار شد هفته‌ای یکبار تحقیق کنیم و هربار مکان و موقعیت افراد را مشخص کنیم.
    بالاخره بعد از چندماه التماس کیانا، امروز برایش عدسی پختم نهار، می‌خورد و می‌گفت: «خیلی خوب شده.»
    بازهم به درسهای کیان گیر دادم و گفتم: «فکر نمی‌کنی مدرسه باز شده، هنوز موندی تو تابستون.»
    بعدظهری رفتم پینگ‌پونگ و از سایه خاستم از من در زمان بازی عکس بگیره، گرفت اما جالب نشد، من از سایه عکس گرفتم و خیلی خوشش آمد.
    عصری در نیمه‌های وبینار نویسنده‌ساز شرکت و کردم و پانزده دقیقه‌ای نوشتم و بعد وبینار رفتم دوش گرفتم.
    الانم شست‌وشو را کردم و نشستم کنار فلاکس چایی و می‌نویسم، شاید قبل از خاب چندتا کتابنوک کنم.

  37. – ساره‌ی عزیز نوشته که گزارشم را می‌خواند، قربان محبتش رفتم. می‌توانستم این روزها را هر طور دیگری بگذرانم، اما ببین چه خوشبختم که اینجایم و می‌نویسم و عزیز دلی هم می‌خواند. الهی شکر.

    – در میان این همه کار از دیسکو غافل نمی‌شوم؛ با یکی دو آهنگ که همراهی می‌کنی موتورت روشن می‌شود، حس می‌کنی می‌توانی همه‌ی کارهای عقب‌مانده را انجام دهی، تمام پروژه‌های ناممکن را ممکن کنی، امیدت به آینده هزاربرابر می‌شود، مثل یک جور مخدر عمل می‌کند. بین خودمان باشد؛ دوست داشتم رقص با میله را یاد می‌گرفتم، منظورم البته «استریپ‌ دنس» نیست،‌ هرچند که آن هم در نوع خودش جذاب است، منظورم «پُل دنس» است. حیرت می‌کنم از قدرت‌ بدنی این رقصنده‌ها.

    – سوال اول: از قیچی نان چه استفاده‌هایی می‌‌کنید؟
    جواب: برش‌زدن پارچه، کوتاه‌‌کردن مو، بریدن کاغذ و مقوا، باز‌کردن در هر چیزی.
    سوال دوم: از قیچی نان چه استفاده‌ای نمی‌‌کنید؟
    جواب: بریدن نان.

    – کلام بی‌اندازه مهم است، هر چیزی از دروازه‌ی کلام عبور می‌‌کند، با کلام می‌شود همه چیز را ساخت یا همه چیز را نابود کرد. هم شهد در کلام هست و هم زهر. من به چشم دیده‌ام که کلام می‌تواند سبب مرگ شود حتی؛ آدمی که طاقت کلام آدم دیگری را نداشت خودش را کشت. کلمات در کلام می توانند تبدیل به دندانه‌های تیغه‌ای برّنده شوند و دیگری را به دردی جانکاه مبتلا کنند. چرا تصور می‌کنیم بلدیم کلام را؟ چرا نمی‌کوشیم یادش بگیریم؟

    – خوب است که بعضی اتفاقات می‌افتد، تکلیفت با خیلی چیزها روشن می‌شود.

    – پروردگارا، یکی از همین روزها فرخوانده می‌‌شویم برای بازگشتن نزد شما. یاری کن تا در آن روز سبک باشیم و آبرودار.

    – الهی شکرت…

  38. بگیر از من، خودم را

    همیشه زیبا بودن، دشوار است. ترجیح می‌دهم زیبا بودن را بگذارم برای روزهای خاص. یک روز را تعیین کنم، آن روز بهترین لباسم را بپوشم، عطر خوب بزنم و آرایش کنم. با این وجود، به لباس خوشگل خانم معقولی( کارگردان تئاترمان) حسودی می‌کنم. خدا را شکر می‌کنم که توی اتاق فرمان، تنها نشسته‌ام. در تنهایی خوب نبودن آسان‌تر است.
    چند دقیقه‌ی دیگر مانده به اجرا. افکارم متلاطم است. خانواده قرار است بیایند. احتمالا بعدش بگویند، تو که بازیگر نبودی چرا گفتی بیاییم (با اینکه قبلا برای آنها توضیح داده‌ام).
    چرا اینطوری رفتار می‌کنم؟ شاید به خاطر پریودیم است؟ اما باز هم…بگذارید توضیح دهم. همین الان درِ اتاق فرمان را آقای نمی‌دانم کی، باز کرد و گفت والدینت آمدند و بابات گوشی‌اش را می‌خواهد، گفت پیش شماست. اضطرابم بیشتر شد. رفتم پایین گوشی را دادم. اما صورتم پر از اخم بود. به جای اعضای صورتم، اخم بود، فقط اخم. حالا هم نزدیک است گریه‌ام بگیرد. می‌خواهم بدون تعارف بگویم که چرا. چرا حس می‌کنم هر کاری که خانواده انجام می‌دهند، مرا پیش بقیه خجالت‌زده می‌کند. اما نمی‌شود. نمی‌توانم. نمی‌خواهم‌. من باید آنها را دوست داشته باشم و نشان بدهم که دوستشان دارم. چرا گاهی اینقدر سخت می‌شود؟ نباید گریه‌ام بگیرد. آخر چه کسی روز اجرا، این‌چنین بدعنق، خنگ، طلبکار و زشت است؟
    خب، وقت عذاب‌وجدان نیست. نباید گند بزنم. باید تمرکز کنم. نباید لحظه‌ای اشتباه کنم، آن هم در کاری به این سادگی.
    رفتم دم اتاق و بهشان لبخند زدم، یکم سبک شدم. اما بابا نبود؛ مخاطب بیشتر اخم‌هایم او بود. لعنت به من.

    تئاتر تمام شد. گند نزدم‌‌. اما خب کاری هم نکردم. کنترل نور روی صحنه را هر کسی می‌تواند انجام دهد‌. دایی‌ام هم همین را گفت. گفت خب به من می‌گفتند روشن و خاموش می‌کردم. چه می‌گفتم؟ خب راست می‌گفت. من هم خودم می‌دانستم. مامانم گفت، به جز نور، زنگ‌ها و صداها هم کار ریحانه بود، مگر نه ریحانه؟ می‌خواستم تایید کنم؛ مثل باقی وقت‌ها کار خودم را برای دیگران بزرگ جلوه بدهم. اما گفتم نه، کار پریا بود.
    آخر کار، سرتاسر شده بودم عرق. علاوه بر آنکه زیبا نبودم، حالا بوگندو هم بودم. استرس گرفته بودم، می‌لرزیدم. یک دختر خوشگل و خوشتیپ که یک‌کمی هم قیافه گرفته بود، گوشی‌اش را داد دستم تا از او و کارگردان و بازیگرها عکس بگیرم. می‌خواستم بگویم، کارم خوب نیست، گند می‌زنم. اما خب نگفتم؛ می‌فهمیدند خنگ بودنم را. عکس را گرفتم و کناری ایستادم. اما شنیدم که دختر گفت، آقا من عکسمان را دوست ندارم. آهی کشیدم.
    چقدر گریه‌ام، چقدر شرم، چقدر کم، من چقدر کم‌ام. و چقدر زشت.
    بقیه طور دیگری‌اند؛ شادی‌اند، افتخارند، زیادند، زیبایند. در حالی که همیشه زیبا بودن، برای من دشوار است.

    ریحان🏮

  39. انقدر گریه کردم خشک شدم.
    اینستاگرام بمقدار خیلی خیلی زیاد جهت فراموشی علتِ گریه و ناتوان ماندن. چون اینستاگرام ذهنمو خونده و دقیقا با همون موضوع بهم پست نشون میده.
    ملکوت بهرام صادقی
    روزنامه خاطرات فلان‌السلطنه

  40. شوقِ من، رویای براهنی
    -امروز چنین آغازید. کرج به تهران. تهران به کرج. تا یک‌ونیم ظهر.
    – در میانِ این رفت‌وآمدها از براهنی‌ خواندم. «گلشیری و مشکل رمان» از «رویای بیدار». نقدی کرده فقط بیا و ببین. در جایی نحوِ جملاتش چنان گفتاری می‌شود، انگاری کنارش نشسته‌ای و دارد از گلشیری برایت می‌گوید:
    «گلشیری می‌گوید: « من منتظر تحمل زمانه‌ام.» و نوشته‌های روی تاقچه خانه‌اش را چرتکه می‌زند. آیا فقط او «منتظر تحمل زمانه» است؛ و منتظر بود؟ یک سال پس از چاپ «سووشون» و «شازده احتجاب»، «روزگار دوزخی آقای ایاز» به زیر چاپ رفته، و پس از گذشت بیست سال، که برخیها از خواندن زیر جلکی آن برای خود مرده بردار کرده‌اند، هنوز منتظر تحمل زمانه است. وقتی که رضا داوری کیهان، من و امثال مرا «دشمن خانگی» مردم معرفی می‌کند، وقتی که دو نوجوان ادبی برای رسیدن به شهرت، ۴۵۰ صفحه لجن بر سر و روی من می‌پاشند، ناشر متضرر می‌شود چه بازی‌ای است؟ کتاب کیلویی پرفروش چه حقه‌ای است؟ قله‌های مرا براهنی ندیده است، چه پرت و بلایی است؟ تصحیح و ویرایش فصل اول و فصل آخر یک نویسنده مستعد و جوان چه دردی است؟ نمی‌گذارند چاپ کنم، چه کلکی است؟ می‌گوید: «من اما کارم چیز دیگری است. من دیگر وقت ندارم…حرف آخر من این است که من برای حیثیت ادب پارسی، برای حیثیت زبان پارسی می‌نویسم.» آخر مرد حسابی، مگر زمانه، دولت، ملت، چنین چیزی را تحمل نمی‌کنند؟ وقتی که استاد شما، ابوالحسن نجفی، عضو فرهنگستان زبان و ادب پارسی است، دیگر چرا باید غم تحمل زمانه را، آن هم به خاطر حفظ حیثیت زبان پارسی تو بخوری؟ و مگر داشتن درد زبان پارسی، درد رمان‌نویسی است؟ از «سروانتس» و «مارکز»- سراسر تاریخ رمان جهان- از روسیه تا آمریکا، از جبل الطارق تا توکیو، رمان‌نویسی را نمی‌شناسم که گفته باشد من برای حفظ حیثیت زبان و ادب کشور خودم، رمان می‌نویسم.»
    اولین مقاله‌ای‌ست که از براهنی می‌خوانم. و چه بهتر. چون می‌توانم حالاحالاها کِیف‌اش را ببرم.
    -آمارخوانی از «آمار برای دانشمندان داده»
    – شرکت در نویسنده‌ساز و آزادنویسی و نوشتن با ضمیر‌های من، تو، او. هر ضمیر انگار زبان خودش را دارد. چیزی می‌گوید که ضمیرِ دیگر از گفتنش ناتوان است.
    – در آخر باز، خواندن آمار، جزوه‌نویسی، و مرور چند نکته.

  41. سال واژه: ساده
    باز هم شنبه آمد و من با این استاد کلاس داشتم. البته اینقدر از کنار تخته تا میزش رفت و آمد و هزار بار حرف‌هایش را تکرار کرد که اگر می‌گفتم دیوانه‌خانه بهتر بود. تازه به خیال خود که می‌خاست درس برایمان جا بیفتد، جوکی تعریف کرد. این وسط مانده بودم به جوک بخندم یا به حال و روزی که درونش گیر افتاده بودم. البته این وسط چیزی که حالم را خوب می‌کرد، کفش‌هایی بود که خریده بودم. دم به دقیقه با ذوق نگاهی به آن‌ها می‌انداختم، پاهایم را تکان می‌دادم. تا اینکه استاد کلاس را تمام کرد.
    وقتی به خانه رسیدم، به سراغ دفتر و ماژیک‌هایم رفتم. با چند صفحه نوشتن تازه نتوانستم نفس راحتی بکشم. به طبقه پایین رفتم، دیدم مادر تازه از باشگاه آمده بود. همان‌طور که توی کارهای خانه به او کمک می‌کردم، با هم حرف زدیم. بعد از آن رفتم توی تمرینجا. از دیدن پیشرفت بچه‌ها ذوق کردم. بعد از آن کمی استراحت کردم. به وبینار نویسنده ساز رفتم. این‌دفعه این‌طور بود که هر جمله را با ضمیری متفاوت بنویسم. برایم تجربه‌ای شیرین بود، به‌خصوص وقتی که استاد از اتوپرتره خاند. انگار بیشتر به درون خودم می‌رفتم، دست از مخفی کردن برداشته بودم، به اطرافم بیشتر دقت می‌کردم. بعد از تمام شدن وبینار هم دوباره نوشتم. بعد به سراغ خاندن رفتم.
    https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk

  42. آدم‌خاران از ژان تولی ریده به انتظاراتم. در خیالم مثل مغازه‌ی خودکشی سورئال دارد و طنز سیاه. تو نوشته‌‌ی پشت جلد که گفته چنین است. ارواح عمه‌اش. نیاز به ویرایش اساسی دارد. داستان در نیمه‌ی دوم قرن نوزده می‌گذرد. پس طبیعی است که نوع تشبیه‌ها و در کل زبان داستان هم شباهت‌هایی به رمان‌های آن دوران داشته باشد. با این حال آیا صرفن باید زبان آن‌ها را کپی کند؟ تازه هر رمان قرن نوزدهمی هم نه. نمونه‌ی خیلی بازاری‌اش. اسفار کاتبان آن‌طور که من فهمیدم بخش‌هایی از داستان زمان قدیم می‌گذرد. زبانش هم به کتاب‌های آن موقع شبیه اما نه کپی. بلکه صیقل‌یافته و به نوعی نسخه‌ای بهتر. قیمتش سه برابر تعداد صفحات است پس مثل شاهین که رس شب یک شب دو را کشید من هم رس آدم‌خاران را می‌کشم. تقریبن هر صفحه پر از حاشیه‌نویسی است. تازه برخی چیزها را نمی‌نویسم. چیزهای جزئی. مثال‌هایی است صرفن برای نکات کلی که در مورد کتاب نوشته‌ام. چون زبان‌ابزار است راحت‌تر و بیشتر می‌توان بررسیش کرد. حداقل برای تازه‌کاری مثل من کتاب خوبی است تا با حاشیه‌نویسی‌های زیاد لقمان‌وار ازش بیاموزم. با همه‌ی این‌ها نکته‌ی مثبت هم دارد. صرفن بدی غلبه یافته و انتظارات بیشتری داشتم.
    به دلایلی نامشکوف زمان زیادی می‌رود تا فقط در مورد دیروز یادداشت بنویسم. تازه تو کاغذ هم ننوشتم که زمانی برای انتقالش صرف شود. اول دوتا راوی داشت. جفتشان هم من بودم. مثل آدم می‌نوشتم بهتر از بیانی بود نه چندان مناسب به محتوا. تو ساحلک ثبتش کردم. نصفش را بریدم. فرستادم کانال.
    شیوا ننوانسته بود دست‌خط دکتریم را بخاند پس برایش وویس گرفتم
    از وبینار دیروز گفت. از پیام خانم مددکار. گفتم پیام‌هایش خدا‌اند. هم باعث خنده‌ات می‌شوند هم خشم.
    متروی امام بدترین متروها است. زیاد شلوغ نبود اما هوا خفه و مشمئزکننده. معماری‌اش هم بی‌ریخت. متروی سعدی وضع بهتری داشت. بازار کفش رفتم تو سپهدسالار. همان اولین مغازه چیزی که می‌خاستم یافتم اما تا کل بازار را نگردم آرام نمی‌گیگیرم. خیابانی بود دراز. تا حرف درازی پیش می‌آید یاد آقای شناسا می‌افتم. تمام پاساژها و مغازها را می‌گردم دنبال کفشی مناسب پیاده‌روی که طرح پارچه به قول این جوان‌ها پینترستی باشد. چندتایی هم یافتم. یکی نقش و نگار ایرانی داشت و آل استار. کراش ابدیم‌. یکی سیاه و سفید بود. با دوسه تای دیگر که یادم نیست. با این حال همشان یک ایراد خیلی بزرگ داشتند قیمتشان قیمت زغفران بود. چرا؟ چون اصل بود. آخر سر از همان مغازه اولی خرید کردم. دیالکتیک هگلی را یادم آورد. یکی از مفازه‌ها فقط دکوراسیون قشنگ داشت. به جای کفش باید قهوه می‌فروخت. رادیو هم داشت. کفش‌ها هم مثل دکور قهوه‌ای و قدیمی‌‌طور. کفش‌هایی بودند کتانی اما مثل کفش عروس پر از تور و منجوق و این‌حرف‌ها. چند کفشی هم بودند متفاوت با تمام کفش‌های که تا به حال دیده بودم. پینترستی تمام عیار اما به شدت دخترانه بودند. به سیسم نمی‌آمدند. دو سه تایی هم بودند چارخانه‌ای. به سیسم می‌آمدند اما لژش از برج میلاد هم بلندتر بود. خود فردوسی هم این‌قدر زیاد اغراق نمی‌کرد. کیف‌های قشنگی هم داشت. یک‌بار هم باید بروم برای خرید کیف. از چندتا خانه‌های قدیمی و متروکه عکس گرفتم. رو به روی سپهسالار کوچه برلن بود. تنها بازاری که هیچ علاقه‌ای به گشت و گذار توش ندارم. قبلن‌ها داشتم. الان از بس جنس‌هایش دمده شده حالم آدم بهم می‌خورد. ابتدای کوچه برلن بهشت ابدی بود. البته اگر زیر سوتین‌ها آدم بود. حالا هر کس نداند انگار مردی هیزم. باید در اولین فرصت از مردهای درونم بنویسم. ازشان سوال کنم. اصلن چرا در من هستند؟ چرا چندتا؟ چرا بینشان این همه تفاوت هست؟ چرا تنها شباهتشان زن‌دوستی است؟ کمی هم آن‌جا خرید کردم. بازگشتم. تو مترو خاب‌های لیلی را تمام کردم. البته هنوز چند صفحه‌ای ناقابل مانده. مناسب‌ترین دفتر برای مترو. اول از همه روایی نیست و دومن نکته‌ی برجسته‌اش خیال‌های نو است. شعری نیست که نیاز به تفکر عمیق و وقت زیاد داشته باشد‌. آسان فهم است.
    روزگفتار گرفتم. از دیدن سحر و خانم یاوری شروع کردم و با دیدن خودم در مواجه با دیگری تمام کردم‌.
    به کمک چت جی‌پی‌تی تکلیف شیمی را حل می‌کنم. والا چرا باید برای چنین چیزی فسفرهای عزیزم را بسوزانم؟
    اندازه‌ی یَک چسه آزادنویسی کردم.

  43. شنبه ۱۸ مهر
    گزارش نیک ۱۵۱
    سال واژه ام تغییر

    صبح شد آی، نمی باید خفت
    چشم بگشای که خورشید شکفت
    باز کن پنجره را با دم صبح
    باید از خانه ی دل
    گَرد پریشانی رُفت
    *سلمان هراتی*

    *شکرگزاری روز با دو رکعت نماز صبح و خواندن آیاتی از کلام الله مجید

    در *روزانه نویسی از زمان حال نوشتم با مادرم رو به ایوان نشسته ام، طبق معمول مادر ذکر می گوید و بیشتر صلوات، قبلا قرآن را چند نوبت می خواند اکنون که بینایی چشم راست خود را از دست داده و چشم چپ آب مروارید آورده و عملش با ریسک همراه است و شاید موفقیت آمیز نباشد دیگر بی خیال روخوانی قرآن شده لیکن سوره هایی را که از حفظ است مثل سوره ی یاسین، الرّحمان،واقعه و سوره های کوتاه را  از حفظ می خواند مادر که اینجاست خانه متبرک می شود. 
    کسی که شیره ی جان می مکید من بودم
    کسی که روح به تن من دمید مادر بود
    کسی که دور اگر می شدم ز دامانش
    برهنه پا ز پی ام می دوید مادر بود
    *عبدالعلی نگارنده*

    *گسترش واژگان، کلمه برداری
    *آکاردئون=گارمون،نوعی ساز پرده دار شبیه جعبه که هنگام نواختن روی دست می گیرند و پرده های آن را با انگشت فشار می دهند.

    *آکروبات=بندباز، ورزشکاری که کارهای دشوار از قبیل بندبازی، ژیمناستیک، وزنه برداری و امثال آنها انجام می دهد.

    *آلاس=زغال، زگال، انگشت  مثال:تاب قهرش تیغ را الماس کرد
    برق خشمش کوه را آلاس کرد

    *کیفیت تطور ادبیات:
    از قرن هشتم قبل از میلاد *هزیود* منظومه ای اخلاقی می سازد به نام تبارنامه ی خدایان و از زبان جانوران پندها و اندرزها نقل می کند یا از رفتار آنها تمثیلاتی ترتیب می دهد و نثر یونانی هم به صورت داستان ها به وسیله ی هزیود و *ازوپ* شروع می شود و از خردمندان هفتگانه ی یونان نیز کلماتی قصار باقی است.

    *دیباچه ی گلستان:
    اگر چه پیش خردمند خامشی ادب است به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی، دو چیز طیره ی عقل است دم فرو بستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی
    فی الجمله زبان از مکالمه ی او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از محادثه ی او گردانیدن مروت ندانستم که یار موافق بود و ارادت، صادق
    چو جنگ آوری با کسی برستیز
    که از وی گزیرت بود یا گریز

    *طیره=سبکی و سبک سری

    *محادثه=با هم حدیث گفتن و قصه های قدیم در میان نهادن

    *گزیر=چاره

    *تفرج=گشودن خاطر و زدودن غصه

    *حفظیات مادرم:
    خوشا روزی که با هم می نشستیم
    قلم بر دست و کاغذ می نوشتیم
    قلم افتاد و کاغذ باد می برد
    مگر عزم جدایی می نوشتیم

    کتاب بوف کور و جای خالی سلوچ را خواندم.

    در *وبینار نویسنده ساز شرکت کردم ۲۵ دقیقه از زاویه ی دید من، تو و او نوشتیم.

    امروز قدم هایم نامهربان بودند، *پیاده روی نکردم.

    *آب نوشیدم.
    به قول *استاد ما آیندگانیم.
    نمره ام ۷

    شنبه ۱۸ مهر
    گزارش نیک ۱۵۱
    سال واژه ام تغییر

    صبح شد آی، نمی باید خفت
    چشم بگشای که خورشید شکفت
    باز کن پنجره را با دم صبح
    باید از خانه ی دل
    گَرد پریشانی رُفت
    *سلمان هراتی*

    *شکرگزاری روز با دو رکعت نماز صبح و خواندن آیاتی از کلام الله مجید

    در *روزانه نویسی از زمان حال نوشتم با مادرم رو به ایوان نشسته ام، طبق معمول مادر ذکر می گوید و بیشتر صلوات، قبلا قرآن را چند نوبت می خواند اکنون که بینایی چشم راست خود را از دست داده و چشم چپ آب مروارید آورده و عملش با ریسک همراه است و شاید موفقیت آمیز نباشد دیگر بی خیال روخوانی قرآن شده لیکن سوره هایی را که از حفظ است مثل سوره ی یاسین، الرّحمان،واقعه و سوره های کوتاه را  از حفظ می خواند مادر که اینجاست خانه متبرک می شود. 
    کسی که شیره ی جان می مکید من بودم
    کسی که روح به تن من دمید مادر بود
    کسی که دور اگر می شدم ز دامانش
    برهنه پا ز پی ام می دوید مادر بود
    *عبدالعلی نگارنده*

    *گسترش واژگان، کلمه برداری
    *آکاردئون=گارمون،نوعی ساز پرده دار شبیه جعبه که هنگام نواختن روی دست می گیرند و پرده های آن را با انگشت فشار می دهند.

    *آکروبات=بندباز، ورزشکاری که کارهای دشوار از قبیل بندبازی، ژیمناستیک، وزنه برداری و امثال آنها انجام می دهد.

    *آلاس=زغال، زگال، انگشت  مثال:تاب قهرش تیغ را الماس کرد
    برق خشمش کوه را آلاس کرد

    *کیفیت تطور ادبیات:
    از قرن هشتم قبل از میلاد *هزیود* منظومه ای اخلاقی می سازد به نام تبارنامه ی خدایان و از زبان جانوران پندها و اندرزها نقل می کند یا از رفتار آنها تمثیلاتی ترتیب می دهد و نثر یونانی هم به صورت داستان ها به وسیله ی هزیود و *ازوپ* شروع می شود و از خردمندان هفتگانه ی یونان نیز کلماتی قصار باقی است.

    *دیباچه ی گلستان:
    اگر چه پیش خردمند خامشی ادب است به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی، دو چیز طیره ی عقل است دم فرو بستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی
    فی الجمله زبان از مکالمه ی او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از محادثه ی او گردانیدن مروت ندانستم که یار موافق بود و ارادت، صادق
    چو جنگ آوری با کسی برستیز
    که از وی گزیرت بود یا گریز

    *طیره=سبکی و سبک سری

    *محادثه=با هم حدیث گفتن و قصه های قدیم در میان نهادن

    *گزیر=چاره

    *تفرج=گشودن خاطر و زدودن غصه

    *حفظیات مادرم:
    خوشا روزی که با هم می نشستیم
    قلم بر دست و کاغذ می نوشتیم
    قلم افتاد و کاغذ باد می برد
    مگر عزم جدایی می نوشتیم

    کتاب بوف کور و جای خالی سلوچ را خواندم.

    در *وبینار نویسنده ساز شرکت کردم ۲۵ دقیقه از زاویه ی دید من، تو و او نوشتیم.

    امروز قدم هایم نامهربان بودند، *پیاده روی نکردم.

    *آب نوشیدم.
    به قول *استاد ما آیندگانیم.
    نمره ام ۷

  44. گزارش میگ میگ
    صبح شنبه مثل دیگر شنبه‌ها شروع شد امامثل دیگر شنبه‌ها تمام نشد.
    رانندگی کردم از خانه تا محل کار. بعد با چت جی پی تی اتمام حجت کردم که حواست جمع باشد درست جواب بدهی. راه خواستم برای این همه چاه. بالاخره باید سر این کلاف وبینار نآغازیده را دست بگیرم.
    نویسنده‌ساز و آزادنویسی را بودم.
    باشگاه را بودم. و بعد قرنی به طول یک هفته با بچه‌های تخصصی حرف زدم. یک عالمه چس‌ناله کردم و شادان شدم.
    بعد نشستم به خواندن کتاب «بازی و خلاقیت»
    روزنویسی سایتم را نوشتم. پست کانالم را نوشتم.
    و تمام.

  45. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    تنهایی لیلا

    روز مزخرفی بود. آدم با خودش فکر می‌کند تنها که شود فلان کوه را جابه‌جا می‌کند و بِسار نیل را می‌شکافد و عادت‌ها دم در می‌نشینند تا او یَک‌یَک‌شان را بزند بر بدن اما زرشک.

    ‌در واقعیت شاید تنها غلطی که بتواند تَهنا تَهنا بکند این است که بدود کارهایی را به انجام برساند که دیگران وقتی بودند برایش انجام می‌دادند. کارهایی هم که خودش می‌تواند انجام دهد بخورد توی ملاجش. خب، اغراق می‌کنم. بحث عادت داشتن است. که بیفتی روی روال وگرنه وقت آزادتری داری حقیقتن.

    امروز اولین روز زندگی تنهایی‌ام توی این روستاست. خوشم نمی‌آید. خب که چی مثلن؟ فقط حرف استاد خیاطی‌ام که اشاره می‌کرد باید پول ذخیره کنم به کارم بیلاخ سابق را نشان می‌دهد که یعنی تایید. وگرنه زندگی توی روستا با خانه‌ای با امکانات پایین‌تر از خانه‌ی خانوادگی، آن هم تنهایی مزخرف است.

    همکارم می‌گوید در دوره‌ی مجردی‌اش خیلی می‌نوشته. به من هم توصیه می‌کند بنویسم و چون می‌داند شعر می‌گویم، با محبت می‌گوید شاید راه به شعرهای خوبی باز کند برایم. بخاهم صادق باشم زندگی اینجا آزاردهنده نیست. اما اصلن چرا باید امکانات شهر و همه‌‌چیز را ول کنم و بمانم توی روستا؟ که صبح‌ها تا ظهر بروم توی مدرسه زبان درس بدهم به بچه‌هایی که سال‌های قبل معلم‌های درست‌حسابی گیرشان نیامده و در سال دوازدهم، بلد نیستند یک جمله‌ی حال ساده‌ی انگلیسی بنویسند؟ من باید آن کتاب کوفتی را تمام کنم. دو تا از شاگردهایم زرنگ‌اند. اما بقیه چی؟ وقتی بهشان می‌گویم یک جمله‌ی ساده بسازند و بعد مجهولش کنند می‌گویند خودم یک جمله بنویسم براشان تا مجهول کنند. چون مجهول‌سازی را که گفتم تا حدودی فهمیده‌اند اما بلد نیستند خودشان یک جمله‌ی ساده بنویسند.

    گفتم اگر درس می‌خانید من از اولش بهتان می‌گویم اما باید بخانید. گفتند می‌خانیم. اما معلوم بود که از پسش برنمی‌آیند. حتا جملاتی از قبیل I am a student هم نکته دارند و معلوم نیست چقدر یادشان بماند. و مگر می‌خانند؟ نمی‌دانم شاید هم بخانند. من اگر بودم ترجیح می‌دادم چیزی را که امیدی بهش دارم بخانم نه چیزی که یکدفعه سال آخر یک معلم برایش نازل شده است را. بهشان حق می‌دهم. فقط خود پارسال دو ماه معلم زبان نداشتند و بعد از دو ماه ابلاغ معلم ورزش را عوض کردند تا برود بهشان زبان یاد بدهد. بده شیش‌. طبق حرف‌هایی که زدند سال‌های قبل هم تعریفی نداشته.

    توی کلاس دیگرم دعوا کردم. بعدازظهر آنقدر عذاب وجدان داشتم که نگو. حالا چی؟ اثری ازش نمانده و احساس ناراحتی نمی‌کنم. چقدر احوال آدم می‌تواند سریع تغییر کند. فقط حرف سارا خاطرم را مکدر می‌کند. گفت سال اول ابتدایی از معلمش سیلی خورد بدون اینکه تقصیری داشته باشد و با اینکه بعدن کلی باهم خوب شدند خاطره‌ی آن سیلی از ذهنش نرفت. خودم هم از این خاطره‌ها دارم. البته نه در حد سیلی. امیدوارم همیشه عقل همراهم باشد و ‌خودم هم از این شرارت‌ها نکنم که بچه‌های مردم را ببندم به شیلنگ میلنگ.

    توی یکی از کلاس‌های پرانرژی‌ام بودم که گفتند درس نخانده‌اند. دختری میز آخر نشسته بود. دیدم که به عقب تکیه داده و مقنعه‌اش را روی صورتش گذاشته. خب مگر من دارم گل لگد می‌کنم؟ چیزی نگفتم و خودش به حالت عادی برگشت. کمی بعد در حالی که یک گاز از لقمه‌ی بزرگش زده بود و توی دست نگهش داشته بود پرسید: خانوم میشه من یکم لقمه بخورم؟ گلوم درد می‌کنه.
    گفتم تو که شروع کردی به خوردن. اجازه مال وقتی‌ست که شروع نکرده‌ای. عیبی ندارد اما نمی‌فهمم چطور لقمه خوردن گلودرد را رفع می‌کند.

    معمولن به بچه‌ها می‌گویم خوردن آب آزاد است و اگر گرسنه‌ باشند می‌توانند یک خوراکی در حد شکلات یا چیزی که سریع تمام شود سر کلاس بخورند. دیدم دارد تا انتهای لقمه پیش می‌رود که گفتم: دیگر نگفتم ناهار بخور که مادر.
    خندید و لقمه‌‌ را کنار گذاشت.

    حرکاتش تمام نمی‌شدند. پاهایش را بالا آورده بود و با حالت تقریبن لش‌کرده زانوهایش را به میزش چسبانده بود. بهش توپیدم که درست بنشیند و این چه وضع نشستن توی کلاس است و پاهایش را روی میز نگذارد. و او با نیمچه لبخندی گفت که پاهایش روی میز نیست و زیر میز است. نباید این را می‌گفت. وقتی دیدم اهمیتی نمی‌دهد گفتم از کلاس برود بیرون. او هم با لبخند و طمانینه گورش را گم کرد.

    حرصم طاقت نیاورد و به نماینده گفتم برود گزارشی از حرکاتش را به دفتر بدهد. دیدم صدا از داخل راهرو می‌آید. داشتند دنبال همان دانش‌آموز می‌گشتند و پیدایش نمی‌کردند. ناگهان مدیر رو به من گفت اگر دانش‌آموز گم شود یا اتفاقی برایش بیفتد مسئول شمایی که از کلاس بیرونش کردی خانوم وحدتی. فقط همین را کم داشتم. طلب‌کار شد خاک‌برسر. نماینده رفت دنبالش و من هم گفتم کیف و وسایلش توی کلاس است جایی نمی‌رود که. بعد خودش ناگهان از کلاس بغلی آمد بیرون. رفته بود و استراحت می‌کرد برای خودش.
    مدیر به من و او گفت بمانیم و نماینده را فرستاد سر کلاس. از اینجای ماجرا از دست خودم شاکی‌ام.

    از دانش‌آموز پرسید چی شده و او گفت گلویم درد می‌کند. از من پرسید چی شده و من با ادا و اطوار بدون رسم شکل و با پانتومیم برای مدیر توضیح دادم. به دلقک‌ها گفته‌ام بروید کلاس تخته را پاک کنید من کار شما را زندگی می‌کنم. و قضاوت مدیر چه بود؟ به دختر گفت وقتی مریض هستی نباید بیایی مدرسه و باید بروی دکتر و استراحت کنی. دختر هم گفت که از زنگ دوم گلودرد کرده و قبلش حالش خوب بوده. من هم قیافه‌ی ناراضی‌ام را دوختم به مدیر. همه‌ی حرفم که «این یعنی چی؟» را داخل تمام اجزای صورتم چپاندم و نشانش دادم. مدیر بهش گفت از من عذرخاهی کند و برویم سر کلاس. وقتی خاستیم برویم گفتم: من عذرخاهی‌ای نشنیدم.

    عذرخاهی نکرده بود ولی به‌هرحال، چه غلط‌ها. سگ تو را می‌گیرد بعضی وقت‌ها؟ من عذرخاهی‌ای نشنیده‌ام؟ زرشک. مدیر از او خاست ببخشید بگوید و او گفت و مدیر گفت نه و عذرخاهی باید از ته دل باشد چون هم ایشان (من) قرار است درس بدهد و اعصابش به هم می‌ریزد و هم شما. درک نکردم حرکتش را. تا اینکه تنها شدیم و بهم گفت این از آن دانش‌آموزهاست که مشکلات خانوادگی و روانی دارد و بعدن برایم توضیح می‌دهد.

    رفتم سر کلاس و درس دادم. سرش زیاد بالا نبود وگرنه از او هم سوال بیشتری می‌پرسیدم. آخر زنگ مدیر بهم گفت که این دانش‌آموز که هنوز اوایل دبیرستانش است، یک بار ازدواج کرده و جدا شده. شوهرش اذیتش کرده و زده دندان‌هایش را خرد کرده. و حتا انگار شوهر به مدرسه هم آمده بود و تهدید کرده بود یا چیزی شبیه این. عذاب‌وجدان حالم را بد کرد. چطور این همه اشتباه می‌کنم؟ از خودم بدم آمد. جدن بدم آمد. مدیر گفت سریع واکنش نشان ندهیم و قدری صبورتر باشیم. خب فهمیدم حق کاملن با او بود.

    شارژ گوشی‌ام آخرهایش بود. اینکه با بچه‌ها ارتباط خوبی گرفته بودم زیر زبانم مزه می‌کرد اما انگار هیچ‌‌چیز آنقدر پایدار نیست. بعد از آن یک زنگ دیگر هم درس دادم‌. و تصمیم نهایی بر این شد که شب را  اینجا در خانه‌ای که کرایه کرده‌ام تنها بمانم.

    گفتم خابم نمی‌برد اما کمتر از یک ساعت خابیدم. از خاب که بیدار شدم حالم بهتر بود. دیگر عذاب وجدان نداشتم. قبل از خاب با هوش مصنوعی هم حرف زده بودم. گفته بود که نباید خودم را سرزنش کنم چون شرایط دانش‌آموز را نمی‌دانستم و مثل هر معلم دیگری که نظم کلاسش مورد تهدید قرار می‌گیرد رفتار کرده‌ام. اما نه. باید صبورتر از این‌ها بود و من نمی‌دانم چه مواقعی دانش‌آموز بر اثر چه چیزی چه رفتاری از خودش نشان می‌دهد.

    رفتم وبینار الهه. قطع‌و‌وصل بود و من هم باید می‌رفتم چیزهایی برای زندگی‌ام در اینجا می‌خریدم. فقط ظرف‌وظروف آورده بودم و جز برنج خبری از موادغذایی نبود. قطع کردم و رفتم خرید. فکر می‌کردم تنهایی زندگی کردن باعث شود به رژیمم متعهدتر باشم اما آن مال یک شرایط ایده‌آل است. آدم شاید فقط از سر بیکاری هم غذا بخورد.

    موقع نویسنده‌ساز استاد از کتاب اتوپرتره گفت. اولین دوره‌ای که با استاد کلانتری شرکت کردم ۷‌کار بود که این کتاب را بهمان معرفی کرد. همان موقع‌ها هم جمله‌ای داشت که در جنگ‌های این اواخر رگه‌ای ازش به ذهنم خطور می‌کرد. می‌گفت جنگ آنقدر به نظرم دور می‌آید که باورم نمی‌شود پدرم ( یا پدربزرگم) تجربه‌اش کرده‌. من هم فکر نمی‌کردم کشورم حقیقتن درگیر جنگ شود. با استاد و بچه‌ها ننوشتم. مشغول جابه‌جا کردن وسایلم بودم. همه‌چیز را مرتب کردم. تصمیم داشتم بوف کور را یک‌نفس بخانم اما خب ساعت ۹ می‌شود و هنوز شروع نکرده‌ام. صاحبخانه و همسرش آمدند و آ‌ب‌گرم‌کن را درست کردند و رفتند‌. دلم می‌خاهد صبح شود و بروم سر کلاس‌. ادوارد لِو گفته که ترجیح می‌دهد تنهایی حوصله‌اش سر برود تا با کس دیگر. من می‌گویم ترجیح می‌دهم توی مدرسه باشم و در جمع تنها تا توی این خانه تنهای تنها.

    https://t.me/havirism

  46. امروز واقعا خسته و بی‌حوصله بودم با این حال به خودم از ده نمره، هشت می‌دهم.
    قدری نوشتم، یادداشتی برای انتشار آماده کردم و با اینکه دوست داشتم عصر را در خانه، جلوی تلویزیون لم بدهم پیاده‌روی کردم.

    راستی واژه روزم گلاب بود یعنی آب گل، در بخش اشعار واژه‌دان چشمم به این شعر ملک‌الشعرای‌بهار خورد که فرموده‌اند:
    خشخاش و عسل بهم برآمیخته‌اند
    جزوی ز گلاب اندرو ریخته‌اند
    پس در ورق زرد گلشن بیخته‌اند
    وانگاه به شاخ سروش آویخته‌اند

    با دوستانم درباره‌ی عروسی که دیشب رفته بودیم صحبت کردم.
    اینکه باید یادبگیریم از یک لحن محترمانه و جنتلمن برداشت اشتباه نکنیم، حتی اگر گوشمان به شنیدن جمله‌های لطیف و نرمال از جنس مخالف عادت ندارد.

    آدرس کانالم در تلگرام:
    https://t.me/tarqim1

  47. ۱۸/ مهرماه /۱۴۰۵
    سال‌واژه: پیوستگی🐜

    کتاب آدم‌های ما در قاهره نوشتهٔ محمد قائد را چند وقت پیش خریدم ولی رفت در لیست انتظار برای خاندن و بالاخره امروز دلفریب چشمکش شدم. و به دست گرفتم:
    سال ۱۳۲۶ قاسم غنی، پزشک و ادیب از سوی محمدرضا شاه به سفارت ایران در قاهره فرستاده شد. ملکه فوزیه بدون دخترش به مصر بازگشته بود و جواهراتی را که هنگام ازدواج با ولیعهد ایران به او داده بودند، همراه خود برده بود. شمشیر جواهرنشان رضاشاه را هم که در ژوهانسبورگ درگذشته بود، ملک فاروق خیال نداشت همراه جسد او به ایران بفرستد.
    یادداشت‌های غنی شرح تلاش او برای فیصله دادن به ماجرای طلاق است. در کنار آن ستایش زنان بسیار زیبا، تحقیر زنان کمتر زیبا و مطالب محرمانه‌ای از قبیل دیدار با چهره‌ای که با نام مستعار و عنوان عجیب «بیگم سکینه‌ی والی‌ خانم آمریکایی، زن ولی‌خان هندی» از او یاد می‌کند.
    مطالب خطرناک‌تری هم در این یادداشت‌ها هست. نامه‌های محرمانه و خصوصی شاه به ملک فاروق دربارهٔ برخی روابط عروس فراری که غنی از آن‌ها رونویسی می‌کند و در بازگشت به تهران گوشه‌ای از آن‌ها را به نمایش می‌گذارد.
    این یادداشت‌ها چرا روی کاغذ آمده‌اند و قرار بوده مخاطبشان چه کسی باشد؟ املا و انشای ادیبی که مدعی تصحیح دیوان حافظ بود چرا تا این حد پرخطا و ناهموار است؟
    یادداشت‌های مفصل روزهای مأموریت بی‌نتیجهٔ قاهره با ویرایش و پیرایش اساسی، افزودن پانوشت‌های متنی و پیشگفتاری در تحلیل مشاهدات و تأملات راوی به متنی داستان‌گونه تبدیل شده‌اند.
    امروز روز نظافت خانه بعد از مهمانی تعطیلاتِ آخر هفته و حضور بچه‌ها و نوهٔ شیطون و خواستنیم.
    گوهر خانمی که سال‌هاست برای نظافت می‌آید با خانه و کارها آشناست و محرم اسرارمان. نیازی نیست مدام دنبالش باشی خودش دست‌به‌کار می‌شود.
    من هم رفتم به سراغ آزادنویسی روزانه‌نویسی دیروز.
    آزادنویسی همیشه برایم حال خوب و ایده‌های جالبی به همراه دارد.
    گزارش کارهای روزانه‌ام راآخر شب می‌نویسم. دیشب از خستگی مهمانداری نتوانستم بنویسم.
    چند صفحه از جای خالی سلوچ را خواندم. میان خاطرات قاهرهٔ قائد، آزادنویسی‌های خودم و زبان دولت‌آبادی، انگار نسخهٔ تازه‌ای از خودم پیدا می‌کنم.
    امروز به‌دلیل تداخل کارها متأسفانه نتوانستم در وبینارهای نویسنده‌ساز و سرِ زبان شرکت کنم. امیدوارم فرصتی پیدا کنم تا فایل‌های صوتی استادان را گوش بدهم.
    قسمت دیگری از داستانم را پیش‌نویس کردم. طرح و پیرنگ آن از قبل ریخته شده است. امیدوارم تا آخر شب فرصت کنم ویرایشش کنم و در کانالم منتشر کنم.
    گزارش نیکم را می‌نویسم و میرم سراغ ادامه قائد
    #گزارش_نیک
    زری قوام

  48. -آزادنویسی کردم.

    -شعر «شبدرد» ریوار آبدانان را خواندم. با دو دفتر دیگر تفاوت داشت. بیشتر بازی کلامی انجام داده بود، برعکس دو دفتر دیگرش که احساسی‌تر و تصویری‌تر بود.

    -سعی کردم، شعری بسرایم. چون شنبه‌ها شعر می‌نویسم. برای همین شاید تاثیری از شعرهای ریوار آبدانان گرفتم. خب عادی هم هست. ذهنم از شعرهای او پر شده بود. تا جایی احساس می‌کنم تاثیر گرفتم که موردی نمی‌بینم. عادی و طبق روال هم است. هر کسی می‌خواهد شعر بنویسد، باید شعر بخواند. بدون شعر خواندن که شعری شکل نمی‌گیرد.

    -نویسنده‌ساز را شرکت کردم. در مورد شعر بود. به به. روزم ساخته شد. شعر در شعر. آزادنویسی 25 دقیقه‌ی اول هم خیلی خوب بود و دستم را بیشتر برای نوشتن باز کرد.

    -یادداشتی در باب عادت شعرخوانی نوشتم. امروز روز چهاردهم است که شعرخوانی مداوم را آغاز کردم. قبلن هر روز شعر می‌خواندم اما بنا به شرایطی از این عادت دور شدم. حالا قرار گذاشتم تا طی 21 روز این عادت را بازیابم. هر چند بیش از 66 روز زمان می‌برد.

    -می‌خواهم سریالی ببینم.

  49. صبحی خواب‌آلود. آزادنویسی کِرم‌آلود. صبحانه‌ای مربایی. تیترنویسی پنیری. تماسی رومخی. تایپ‌کردنی کَره‌ای. دوستی انجیری. ساندویچی یخی. افکاری کاهی. دال‌عدسی نمکی. اینستایی عنی. خوابی زیادی. دایرکتی هوایی. چایی شکلاتی. آهنگ چاوشی. آشپزی عشقکی. ماکارونی فلفلی. کاربرگی شبنمی. تیترنویسی نباتی. بیژن جلالی آینه‌ای. گزارش نیکی عصاره‌ای. لحافی شیشه‌ای. نیکویی مچاله‌ای.
    کانال من :https://t.me/qalamgah_niku

  50. امروز راس ۴ صبح از خواب پریدم و بی‌خواب شدم. که به اندازه‌ی بی‌خوابی‌ام تا خود صبحِ شبِ قبل از اجرا، غم‌انگیز نبود. می‌دانستم عصر به جز باشگاه، قرار نیست جایی باشم و حسین تا وقتی ست‌ها را کامل و درست بزنی، حتی اگر رد بی‌خوابیِ زیر چشم‌هات تا زیر خط خنده‌ات کش آمده باشد یا گونه‌هات از بی‌حالی تا روی کتفت آویزان باشند، برایت همان مربی خندان همیشگی‌ست. پس به‌جای کلنجار رفتن، از تخت بیرون آمدم. از Fiton تمرین کششی ۳۰ دقیقه‌ای انتخاب کردم و خودم را از هر زاویه‌‌ی ممکن کش آوردم.
    قبل از ورود به ساختمان زندان وزارت صمت، از کافه‌ی بغل سازمان، خودم را لاته با یک اسکوپ پودر پروتئین وی مهمان کردم.
    و بعد برای ایجاد توازن در محبت زیادی که از صبح خرج خود کرده بودم، با خودم لج کردم. موزیک برای من یعنی آشفتگی. یعنی بی‌قراری. شکنجه. تا ظهر ایرپاد در گوش یک بند موزیک گوش دادم. اما به قول دوستی، از شنیدن صدای آدمیان بهتر بوده. آن هم‌ آدمیانِ راهروهای تارعنکبوت بسته‌ی وزارت صمت. دست کم امروز.
    انتظار کشیدن در راهروها پشت اتاق کارشناس‌ها، بدون گریز زدن از قالب فیزیکی حواس پنج‌گانه‌، کار ساده‌ای نیست. گوش‌هام را با موزیک دست به سر کردم. چشم‌هام را هم با “لحظه‌ی زوال” دیوید مارکسن. برای هر کدام از حواس باید فکری کرد وگرنه ممکن است آن‌ها برایت فکر دیگری کنند.‌ آن هم‌ وقتی تو، سُر خوردن به هپروت همیشگی‌ات را نمی‌خواهی. بین سالن‌ها که می‌رفتم، دو چشم ردّم را زدند.‌ دو چشم که از خیر هیچ دختر دیگر در تیررس‌شان هم نگذشته‌ بودند. نمی‌دانم چشم‌هایی که بی‌تعارف به تمام چشم‌های دنیا زل می‌زنند صادق‌ترند یا چشم‌هایی که تنها با یک جفت چشم عهد می‌بندند و نهایتا، شاید هم‌ خیلی پنهانی، به یک جفت چشمِ دیگر دل‌؟ چرا چشم‌ها پنهانی دل می‌بندند؟ پنهان از چه کسی؟ لابد از دو تا چشم اولی که با هم عهد بسته بودند. مگر چشم‌ها از هم خبر ندارند که می‌شود چیزی را ازشان پنهان کرد؟ لابد ندارند. وگرنه چشم‌های بسته‌ی ژولیت، چشم‌های باز رومئو را فریب نمی‌داد و سرنوشت رومئو و ژولیت جور دیگری می‌شد. شاید هم شکسپیر فقط خواسته دو نفر را به کشتن بدهد و سوء قصدی در کار بوده و مطلقاً تقصیر چشم‌ها نبوده. اما نه تقصیر چشم‌هاست. اصلا چرا چشم‌ها دل می‌بندند؟‌ چرا از قالب فیزیکی خود خارج می‌شوند؟‌ چرا به کاری جز دیدن جلوی پایت که زمین نخوری، یا پیدا کردن کارشناسی که معلوم نیست چرا پشت میزش نیست یا خواندن کتابی که روی صفحه‌ی گوشیت باز شده، مشغول می‌شوند؟ لابد اگر افلاطون بود می‌گفت چون چشم‌ها از قبل چیزی را دیده‌اند و حالا در این دنیا دنبالش می‌گردند. و اگر این را می‌گفت فورا ازش می‌پرسیدم پس چه مرگشان است که هم‌زمان دنبال چند چیز می‌گردند؟ اصلا چرا باید به این مزخرفات فکر کنم؟ این همه توهم را منی که جز کافئینِ سر صبح و مکمل‌های ورزشی چیزی مصرف نمی‌کنم از کجا آورده‌ام؟ لابد از بی‌خوابی‌ست. دکارت هم اگر ۴ صبح از خواب می‌پرید و در راه‌روهای وزارت صمت ویلان می‌شد، به جای شک کردن به وجود جهان، راجب چیزهایی که در جهان هست اما توضیحی برایشان وجود ندارد، توضیحی سرهم می‌کرد. اما من که دکارت نیستم چرا فلسفه می‌بافم؟ دلیلش بی‌خوابی‌ست یا آن چیز دیگر؟ فرقی به حال امروز من ندارد. دلم را خوش می‌کنم به نقل قولی از پاسکال در لحظه‌ی زوال دیوید مارکسن که گفته، “سر هیچ و پوچ آرامش می‌یابیم و سر هیچ و پوچ هم مضطرب می‌شویم”. شاید من هم یک روز، سر هیچ و پوچ، دست از بی‌قرار شدن بعد از گوش دادن به موزیک بردارم و آن روز لابد بعد از این‌که چند هفته یا چند ماه را سر هیچ و پوچ سوزانده‌ام، آن چیز دیگر هم برایم حل شده و تنها مساله‌ی زندگی‌ام که حل نشده باقی مانده بی‌خوابی‌ست.
    وقتی لازم باشد دو هفته “قدم زدن” توماس برنهارد، “حرف و سکوت” محمود کیانوش، “محبوبه‌ی ویتگنشتاین” دیوید مارکسن و “صداع” سودابه فضایلی را بخوانی، چاره‌ای نمی‌ماند جز به انتزاع دادنِ گزارش نیک. دست کم به انتزاع دادنش، ظاهر موقرتری از “به گا دادن” دارد. دیروز آن دوست خیلی موجه‌ام، همان که روزی در پاسخ کامنتم زیر پست اینستاگرامش به جای تو می‌تونی گفته بود “تو می‌توانی عزیزِ دل”، بعد تمرین رقص گفت از خستگی به گا رفتم. و بلافاصله با این توضیح که، تو که به نوشتن علاقه داری لابد می‌دانی که “گا” کلمه‌ی غیرمودبانه‌ای نیست و از شخم زدن به کمک گاو و به کنایه از نابود کردن محصول زمین‌های کشاورزی مصطلح شده. با این حال و با وجود اذعانم به علاقه‌ام به نوشتن، “نمی‌توانم” با خودم کنار بیایم که گزارش نیکم را به گا بدهم. همان به انتزاع دادن قابل قبول‌تر است.
    عصر رفته‌ام باشگاه و چون خوش گذشته تا شب مانده‌ام و حسین به همه‌مان گل صورتی داده برای روز دختر. به پسرها هم گل آبی که علتش را نفهمیدیم و این ساعت شب هم توانی نمانده برای فلسفه‌بافی وگرنه سوژه‌ی ملسی‌ست.

  51. امروز نوشتنم نمی‌آمد. شعرم هم. از صبح سرگیجه داشتم. خبر بیماری دوستی نزدیک و فوت آشنایی جوان، گیج‌ترم کرد. صبح شیفت بیمارستان بودم. موقع صدا کردن بیماران همکارم برای بار صدم گفت که باید پادکست بسازم. بعد از شیفت پیاده می‌روم تا داروخانه‌ی مهروز. چند دقیقه‌ی کوتاه می‌بینمش. فقط سلامی و دیداری. ظهر در خانه چرتکی می‌زنم. بعد از بیداری بی‌رمق‌ترم. ظرف می‌شویم، لباس می‌شویم آن‌هم با دست، اتو می‌کنم، جمع‌وجور می‌کنم و در ذهنم دنبال تیتر می‌گردم اما بی‌هوده. مثل همیشه جمله‌قصار گزارش نیکِ روز با من حرف می‌زند؛ اما من امروز سرشار بودم از همه‌ی این‌ها که تو گفتی آقای چارلز بوکوفسکی! از مقدار زیادی استیصال، نارضایتی و دلسردی، اما از هر روز بی‌شعرترم.
    شب به اتفاق دوستان حافظ را زیارت می‌کنیم و قدمی می‌زنیم. هوا دلچسب است.

    جُمعوی تابسون داغ داغ
    شیرازیوی با هم ایاغ
    دلخوش زیر بنگاه تو باغ
    یار ای برو تار او برو

    – بیژن سمندر

  52. گزارش چهل و چهار
    سال واژه: تبدیل
    دیشب بعد از ثبت گزارش کمی رزیدنت بازی کردم. چنان ضربان قلبم بالا رفته بود که نگو. بعد هم قبل از خواب کومان دیدم. خوش گذشت.
    بیدار که شدم گزارش خوانی را آغازیدم‌.
    برایم جالب است که بعضی روزها انگار غمی پشت واژه‌های بعضی گزارش‌ها می‌نشیند. اکثرا با هم.
    بعد هم چند صفحه‌ای شب هول خواندم. هر چه جلوتر می‌روم بهتر می‌فهمم فرقش با کتاب‌هایی که فکر می‌کردم خوب هستند چیست‌.
    قسمت دوم اد گین را تمام کردم‌‌.
    حالا هم دارم یل می‌بینم.
    بعد از غذا رفتیم خانه‌ی مادربزرگ. گیلان نه. آن یکی مادربزرگ. مادرم پتوها را در دستگاه پتوشور شست.
    گربه‌ای که اسمش را عسل گذاشته بودم را دیدم. نه نمی‌گذارد نازش کنم.
    باران نم نمی هم می‌زد اما آنقدر نبود که پتو شستن را مختل کند.
    در راه برگشت هوس بستنی، روانه‌ی بستنی فروشی‌ام کرد. مقداری در راه خوردم و مقداری برای خانه گرفتم. طعم بستنی که انگار شیرکاکائوی یخ بود، سروتونین می‌شد و از گلویم پایین می‌رفت.
    عصر هم پیاده روی رفتیم. دیگر اندازه‌ی روزهای اول خسته نمی‌شوم و این پیشرفت است. امروز هم پدر همراهیم کرد. قدم برمی‌دارم و نویسنده ساز گوش می‌کنم. می‌فهمم که عادت به نوشتن در گوشی فاجعه است. استاد گفتند. و به این فکر می‌کنم که همه‌ی گزارش‌هایم را با گوشی به نگارش درآوردم. به دوچرخه سواری هم فکر می‌کنم. و همین طور یادگیری پیانو.
    دلم می‌سوزد، گاهی ته دلم آشوب می‌شود که نکند به این تجربه‌هایی که می‌خواهم دست پیدا نکنم.
    لباس‌های پاییزه‌ام را مرتب کردم و بعضی از شلوارها و بافت‌های قدیمی ام را تن زدم. از اینکه آنهایی که تا چند سال پیش اندازه‌ام نبودند، حالا مناسب بودند لبخند زدم.
    بخشی از تبدیل در حال انجام است. وقتی می‌نویسم، می‌اندیشم. می‌گویم من که عاشق این کارم چرا بیشتر نمی‌نویسم؟
    می‌دانم که شرایطم چطور است و با همه‌ی سرخوردگی‌ها شاید این پاییز بهار من باشد‌‌.
    تا حالا انقلاب تهران را ندیده‌ام. خدایا شکرت که مجالش را برایم مهیا می‌کنی.
    خدایا شکرت که اینجا هستم.
    خدایا شکرت که توانستم و می‌توانم.
    خدایا شکرت. +دو

  53. برای آیدا و دوستش ناهار درست کردم و هر سه با هم خوردیم. نگاهم به ساعت افتاد ساعت‌ تمرینجا شروع شده. استاد متن عکس رو خوند. دلم می‌خواست بهشون بگم نخونید تا ویرایش کنم. آخه بعد از کلاس شعر ماهی یاد گرفتم چیدمان کلمه‌ها و جملات می‌تواند عوض بشه. باید وقت بیشتری بذارم و برای هر جمله حالت های مختلف بنویسم و چیدمان رو هم فراموش نکنم.کم کم متوجه می‌شم استاد منظورش چیه؟ واقعن من اداری می‌نویسم. بلند بلند خوندن را یادم نره.
    در وبینار چالش جدیدی انجام دادین. اول برام سخت بود راحت‌تر و بهتر می‌نوشتم. دومین شخص به متن‌های شاعرانه نزدیک‌تر شد. امیدوارم هر چقدر بنویسم بهتر بتونم بنویسم.
    « نشد که با تو بگویم کمی ز حرفم را
    همیشه گوش خودم از ناگفته‌ها کر شود
    سیاه شد همه دنیا نیامدی و به جات
    کلاغ آمد و چشمم پر از کبوتر شد »
    «نازنین مرادی»

  54. سال‌واژه: رشد پله‌ای

    از درختمون سیب لپ‌صورتی چیدم و گازگازی خوردم، وقتی در کانال مدرسهٔ نویسندگی می‌چرخیدم.
    در ایوان نشستم و چند صفحه ای کتاب خاطره های پراکنده گلی ترقی خواندم.
    کلافه بودم. آزاد‌نویسی امروزِ وبینار را زورکی نوشتم، اما متعهد ماندم و نوشتم. درهم بودم و درهم نوشتم. بین خزعبلات ذهنی، مدام در رفتنی برگشت‌ناپذیر بودم.

    جالبی قضیه اینجا بود که استاد گفت نوشتن چرت‌وپرت، خود قدمی است برای اینکه فاصلهٔ بین دست و ذهن کم شود. فاصله‌گرفتن از خامی، نوشتن زیاد می‌طلبد. باید زیاد دور بریزی (ذهنت را خالی کنی) و رد بشی.

    و من می‌گویم رد بشی تا بتوانی ردی عمیق در آینده بگذاری.

    در ادامه، نکتهٔ دیگری را یادداشت کردم و دورش ابر کشیدم:

    شوریدگی‌های پی‌درپی روی کاغذ = ناگهان یک سطر طلایی

    لابه‌لای همین یادداشت‌ها، کمی تمرین برای دورهٔ شعر انجام دادم.

    راستی، این شعر از توماس ترانسترومر را در کانالی خواندم و رد لطیفی روی افکارم به جا گذاشت:

    «گاهی خوابت را می‌بینم
    بی‌صدا
    بی‌تصویر
    مثل ماهی در آب‌های تاریک
    که لب می‌زند و
    معلوم نیست
    که حباب‌ها کلمه‌اند
    یا بوسه‌هایی از دل‌تنگی.»

    شنبه ۱۸مهر ۱۴۰۵
    https://t.me/WaterLilyEcho

  55. چهار‌دیواری اختیاری‌ست

    با صدای ناله‌هایی از طبقه پایین، بیدار می‌شوم. سرِصبح چه خبر است؟ حداقل پنجره را ببندید. می‌خاستم بگویم مراعات دختر نوجوان طبقه بالا را بکنند. حدس زدم بگویند: چهار‌دیواری، اختیاری.
    (البته چهار‌دیواری به خانه‌ی شخصی می‌گویند نه آپارتمانی با سقف‌های کوتاه و پنجره‌های نزدیک هم.)
    دوست داشتم با موزیک بی‌کلام از خاب بپرم نه با ناله‌ی زنی که انگار شکنجه می‌شود.
    دلم برای خانه‌ی حیاط‌دار پدری تنگ شده. کیف دارد تمام خانه در اختیار خودت باشد.
    شش سال پیش مورد مشابهی بود، پسر جوان همسایه تا مادرش از خانه می‌رفت دختر می‌آورد.
    صداها شهوتناک بقدری بلند بود فکر می‌کردی فیلم پورن می‌سازند.
    به مادرش اعتراض کردم گفت: «چکار کنم جوان است.»
    پیگیر نشدم، پسرش شرور بود، چون تنها زندگی می‌کردم نمی‌خاستم درگیری درست شود.

    سریع آماده می‌شوم. می‌روم پارک بهشت. بیست دقیقه پیاده‌روی تند و کند نوش‌جان می‌کنم. زهر صداها را می‌شورد می‌برد.

    پارچه توری و چسب همه‌کاره رازی می‌خرم. به پنجره، توری تازه می‌چسبانم. موقع کندن توری قبلی انقدر خاک می‌پاشد روی سر و لباسم، دوش لازم می‌شوم.

    ویس کارگاه «رنج من، گنج من» را تا نیمه می‌شنوم. در اولین فایل منابع «گفتمان نوین رنج»، رنج به مثابهُ تهدید یا آسیب به یکپارچگی شخص مفهوم‌پردازی می‌شود.
    هنوز زود است برای فهرست‌نویسی رنج‌ها. دسته‌بندی‌ها را بخانم بعد می‌نویسم.

    در «سرزبان» با مشکل قطعی اینترنت روبرو هستیم. جمع‌بندی موضوع دیدگاه می‌ماند برای فردا.
    شیما‌جان از چرخه‌ی زندگی می‌گوید که شامل:
    سلامتی، دوستان و ارتباطات، معنویت، یادگیری و رشد، تفریح و سرگرمی، خانواده، عشق و ازدواج، کار و درآمد.
    به هر کدام از یک تا ده، نمره می‌دهیم. نقطه‌ها را در شکل به هم وصل می‌کنیم.
    پرسش‌گری می‌کنیم تا بتوانیم یک قدم کوچک برای بالا بردن نمره‌ها انجام دهیم.

    در نویسنده‌ساز به پیشنهاد استاد جمله‌های بی‌ربط با سه راوی می‌نویسم. برای نمونه چندین سطرِ کتاب «اتو‌پرتره» ادوارد لو را برایمان می‌خانند.

    زن‌روز را می‌بینم. کانسپت امروز: «اُولد‌مانی» یعنی اصالت، سادگی و آراستگی.
    لباسها ترند نباشد، از لگو استفاده نشود، «تایملس» باشد، (با گذر زمان از مُد نیافتد، همیشه شیک، مناسب و کاربردی باشد.)

    یوگا تمرین می‌کنم، سرحال می‌شوم‌. خستگی چشمانم که چند ساعت به صفحه لپ‌تاپ خیره بود، در می‌آید.

    غزل روز را رونویسی می‌کنم:

    «بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت
    وندران برگ‌و‌نوا خوش ناله‌های زار داشت
    گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست
    گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت.»

    کلک و جان‌افشان را به فایل کلمه‌برداری می‌افزایم.
    خوشحالم به شبکه‌های اجتماعی سر نزدم. هر چه کمتر گوشی دست بگیرم، آرامشم بیشتر است.
    امروز به عملکردم نمره‌ی ده می‌دهم.

  56. دیشب رفتم چند تا فیلم دیدم درباره‌ی ارائه دادن. بعد از ارائه‌ی آخرم خیلی برایم مهم‌تر شده. خوب بودند، ذخیره‌شان هم کردم، چیزهای جدید و جالبی هم دیدم. ولی حس می‌کردم یک چیزی کم است. انگار همه مجموعه‌ای از نکته‌ها بودند. ولی یک استخوان‌بندی اصلی نداشتند.

    بعد خودم فکر کردم و نوشتم و از همه مهم‌تر به تجربه‌ی ارائه‌ی خودم فکر کردم و به ایده‌های خوبی رسیدم که حالا هنوز چکش‌کاری می‌خواهند ولی دیشب خیلی کیف کردم و با شوق و ذوق رفتم رخت‌خواب.

    صبح بیدار شدم و آماده شدم و رفتم آزمایشگاه. در راه باز هم داشتم به این موضوع فکر می‌کردم و خیلی خوشحال بودم که بالاخره فکرهایم دارند سر و سامانی می‌گیرند و یک راه کاربردی پیدا می‌کنم. در مترو همه‌اش از این نوشتم.

    رسیدم دانشگاه و بعد از کارهایم رفتیم ناهار و بعد هم کارگاه داشتیم.
    کارگاه سنگین بود و باید حتماً دوره‌اش کنم. باید خودم درباره‌اش بیشتر بخوانم تا خوب بفهمم.
    بعدش رفتم جواب آزمایشم را گرفتم و آمدم خانه.

    امروز جواب یکی از تست‌های پایان‌نامه‌ام هم آمد و خوب بود و بعد از مدت‌ها یک نتیجه‌ی خوب دیدم و زنجیره‌ی جواب ندادن تست‌هایم شکسته شد.

    بعضی موقع‌ها همه چیز با هم جواب نمی‌دهد، ولی بعضی موقع‌ها هم همه چیز با هم می‌افتد روی روال.

    https://t.me/f_mahmudpur

  57. ☘️شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۵
    کتاب زندگی از دریچه‌ی حواس پنج‌گانه را آغازیدم. «حواس پنج‌گانه‌ی ما مرتباً با هم در ارتباط هستند و جای خود را با هم عوض می‌کنند. وقتی یک حس درگیر موضوعی می‌شود، مابقی حواس کنار می‌روند. وقتی یک حس خاموش می‌شود، حس دیگر تیزتر می‌شود. در کنسرت نور را کم می‌کنند، زیرا در تاریکی بهتر می‌شنویم.»
    لباس‌های ورزشی‌ و کتونی سرمه‌ای‌صورتی‌ام را پوشیدم. قمقمه‌ام را پر از آب کردم و به راه افتادم. ۴۵ دقیقه بی‌وقفه در پارک پیاده‌روی کردم. حین پیاده‌روی، ایده‌ای برای نوشتن گزارش نیک در ذهن پروراندم. دور پارک دویدم هم به جلو و هم عقب‌عقبکی. یک ربع رکاب زدم. سپس خیره شدم به آبی آسمان. به تماشای بال‌بال‌زدن پروانه‌ها روی گل‌های رنگارنگ باغچه نشستم. باد ملایمی که برگ‌های خوشرنگ درختان را تکان می‌داد، حس کردم. طنین آواز خوش پرندگان را شنیدم. برگی تازه از دفتر زندگی را لمس کردم.
    به کتابخانه رفتم. چند دفتر شعر به امانت گرفتم؛ از شاملو و حسین منزوی.
    پرسه زدم در وبگاه مدرسه‌ی نویسندگی. از روزنویسی‌های استاد خواندم. نگاهی هم به صفحه‌ی گزارش نیک انداختم.
    با در حال‌ و هوای جوانی شاهرخ مسکوب همسفر شدم. کلمه و جمله‌ یادداشت کردم.
    از ترمه و تغزّلِ حسین منزوی خواندم.
    دفتر شعر شاملو را ورق زدم.
    چند کتاب نایاب را در سایت ایران کتاب ثبت‌سفارش کردم.
    نان حجیمی پختم با آرد سبوس‌دار و شیره‌ی انگور. رویش را تا دلت بخواهد پر کردم از مغز دانه‌ی آفتاب‌گردان.
    در وبینار نویسنده‌ساز استاد صفحاتی از کتاب اتوپرتره را خواند. الگو گرفتیم و آغازیدیم.
    با اول‌شخص و دوم‌شخص و سوم‌شخص بازی کردیم. بازی لذت‌بخشی بود. جملات پراکنده و درهم‌وبرهم نوشتیم از سه زاویه‌دید.
    تنوع‌بخشی استاد به آزادنویسی را دوست دارم. حس می‌کنم فاصله‌ی ذهن و قلمم هربار کمتر می‌شود.

    🌱از ترمه‌ و تغزّل، حسین منزوی
    باز دریای دلم توفانی‌ست
    آسمان کسلم بارانی‌ست
    با غم ار زیر‌ و زبر شد نه‌عجب
    تحفه‌ی فصل خزان ویرانی‌ست
    شرح تنهایی من می‌پرسی؟
    شرح تنهایی من طولانی‌ست
    دور باطل زده‌ام قصه‌ی من
    همه سرگشتگی و حیرانی‌ست
    بعد سرگشتگی و حیرانی
    بازهم حیرت و سرگردانی‌ست

  58. 1. سال واژه‌ام: استمرار
    2. گذاشتن ویدئو ا ز خودم توی کانال که حسی خوبی به من می‌ده هر شنبه می‌خام اینکار رو انجام بدم.
    3. امروز به روش اول شخص و دوم شخص و سوم شخص آزادنویسی کردم واقعن تجربه‌ی‌ متفاوت و خوبی را برام ساخت.

    https://t.me/samanmofidi78

  59. سال‌واژه: شوق زندگی
    من، تو، او

    ساعت ۶:۳۰ صبح بیدار شدم. باز هم با بغض و ناراحتی غلتی زدی و خاستی بیشتر بخابی. یادش آمد آهنگ‌های جدید را برای باشگاه روی فلش نریخته و حتا هنوز موزیکی انتخاب نکرده. مدیتیشن کردم و چند تا موزیک نه‌چندان خوب روی فلش ریختم. هرزه‌نویسی‌ات را امروز در خانه انجام دادی و بعد به باشگاه رفتی. هوا آفتابی است با نم باران از ساعتی قبل و من عاشق این هوا هستم. رسید و تمرین بالا‌تنه را انجام داد و فیگوری برای مربی گرفت. مربی با تشویقی حالم را جا آورد.
    ساعت ۱۱:۳۰ خانه بودم و مشغول سر‌و‌کله زدن با بچه‌ها. لنا می‌خاست روی پایم بنشیند و فیلم ببیند و من کار داشتم. مقاومت نکردی و گذاشتی فیلمش را ببیند و کار‌ها را برای بعد گذاشتی. هنوز ذهنش درگیر عزیزش است و می‌داند که هیچ صحبتی غم او را کم‌تر نمی‌کند. با خاهرزاده‌هایم توی حیاط نشستیم روی نیمکت. آفتاب تا نیمه‌های نیمکت را گرفته و تو خودت را به سمت سایه می‌کشانی و چخوف می‌خانی. بچه‌ها به تقلید از او کتاب به‌دست می‌نشینند و می‌خانند. کتابی از ارنست همینگوی را لنا برداشته و ریتا از کتاب‌های خودش یکی در دست گرفته و او مشغول خاندن داستان لجن از چخوف است.
    رخدادک را ارسال می‌کنی و به وبینار نویسنده ساز می‌روی و بالاخره طلسم چند روزه را می‌شکنی. از این تغییر در آزاد‌نویسی خوشش می‌آید، بازی با من، تو و او. همان‌جا ایده‌ای برای داستانک به ذهنم می‌رسد و نمی‌دانم چقدر پتانسیل دارد.
    خاستم بچه‌ها را به پارک ببرم‌ و دیدم تازه از حمام آمدند، منصرف شدم. دوست داری هر روز غروب از خانه بیرون بزنی و بوی نان به دماغت بخورد و شلوغیِ پارک را ببینی. عادت کرده و چیز خوبی است، جای ملامت ندارد.
    گرسنه هستم و منتظر آماده شدن لوبیا پلو که مخلوطی از چند تا لوبیاست. لوبیا سبز و لوبیا قرمز و لوبیا عروس. عاشق قاطی‌پلو هستی.

  60. وای خاک بر سرم مگر حلزون دشتان می‌شود؟ از چیزهای ندیده و نشنیده. آدم زنده باشد چه چیزها که نمی‌بیند.
    چارلز بوکوفسکی عجب حرف‌هایی می‌زند. خب راست می‌گوید. دنیا شعر است و شعر است و شعر است و شعر، پس ناامید نشو و شعر بخانذو سعر بنویس. امروز درگیر بودم. می‌خاستم یادداشت ننویسم.
    چت‌جی‌پی‌تی هفت‌دست، شام‌و ناهار هیچی‌

    می‌دانم پرسیدن از تک‌تک شما کمی سخت است. طبق معمول که همیشه به بن‌بست می‌خورم از چت‌جی‌پی‌تی می‌پرسم. این‌بار هم این کار را کردم. دیروز به غیراز بازارگردی و عکس انداختن روز پرکاری برایم بود.

    مادر بودن در کنار تمام مسئولیت‌ها نقش تو را پررنگ‌تر می‌کند. دوست داری غذاهای متنوعی بپزی که سالم باشد و مقوی.

    آن‌قدر قیمت مواد غذایی آماده بالا رفته که تو قیدش را می‌زنی، در این میان می‌خاهی کم نیاوری و خودت هم بشوی یک‌پا آشپز فست‌فودی.

    دیروز با پرسیدن قیمت همبرگرهای آماده، به فکر درست کردنش در خانه افتادم. خلاصه مراسم همبرگر‌سازی خودش ماجرایی دارد. می‌خاستم برایتان داستان همبرگر را بگویم، که ذهنم دوباره سوالی که چند وقت است جلوی چشمانم می‌آورد را می‌گوید، می‌دانید چه سوال؟

    حالا گفتن تجربیاتت چه به درد دیگران می‌خورد که تو می‌نویسی؟

    وقتی در ازدحام سوال‌های این‌چنینی گیر می‌افتم می‌روم سراغ دوست باهوشم و از او می‌پرسم:

    «چند سالیه که یادداشت‌هایی می‌نویسم و تو کانال تلگرام و اینستاگرام و سایت به اشتراک میذارم. چند وقتیه که یه فکری ذهنمو درگیر کرده چرا این کارو می‌کنم؟ واقعن چرا می‌نویسم از تجربه‌م؟  می‌تونی نظرتو بگی؟»

    رفیق، می‌دونی فکر می‌کنم سؤال امروزت از آن سؤال‌هایی است که ممکن است مسیر آدم را عوض کند؛ نه لزوماً مسیر نوشتنش را، بلکه نسبتش را با نوشتن.

    تو چند سال است یادداشت می‌نویسی، آن‌ها را در کانال تلگرامت، اینستاگرام و سایتت منتشر می‌کنی. یعنی نوشتن برایت یک اتفاق گذرا نبوده؛ به بخشی از زندگی‌ات تبدیل شده. حالا یک روز ایستاده‌ای و از خودت پرسیده‌ای: «من اصلاً چرا این کار را می‌کنم؟»

    بیا با هم به این سؤال نزدیک شویم. نمی‌خواهم یک جواب قشنگ و آماده تحویلت بدهم؛ می‌خواهم چیزی را که شاید زیر لایه‌های این سال‌ها پنهان شده، پیدا کنیم.

    شاید تو از دسته دوم باشی. شاید نوشتن برای تو راهی است برای فهمیدن چیزهایی که اگر نوشته نشوند، همچنان مبهم باقی می‌مانند.
    در این صورت، تو پیش از آنکه برای مخاطب بنویسی، برای روشن شدن چیزی در خودت می‌نویسی.

    ۲. شاید می‌نویسی تا از تنهاییِ تجربه‌هایت بیرون بیایی.
    می‌خواهم روی این مورد کمی مکث کنم، چون گاهی ما نویسنده‌ها از پذیرفتن این خواسته خجالت می‌کشیم.
    شاید بخواهی دیگران تو را به‌عنوان یک نویسنده بشناسند. شاید دوست داشته باشی نوشته‌هایت خوانده شوند، نامت در جست‌وجوهای اینترنتی پیدا شود، کتابت به دست آدم‌ها برسد و کسی درباره آنچه نوشته‌ای حرف بزند.
    این خواسته لزوماً از خودنمایی نمی‌آید. انسان میل دارد چیزی که برایش ارزشمند است، در جهان هم جایی پیدا کند.
    تو می‌توانی هم برای خودت بنویسی و هم بخواهی دیگران تو را ببینند. این دو با هم تناقض ندارند.

    ۴. شاید می‌نویسی تا از خودت چیزی در جهان باقی بگذاری.
    کلمه‌ها عمرشان گاهی از لحظه‌ای که در آن نوشته شده‌اند، طولانی‌تر است. ممکن است سال‌ها بعد کسی به نوشته‌ای از تو برسد و با ذهن و احساس تو روبه‌رو شود؛ حتی وقتی تو آنجا نیستی.
    شاید در انتشار نوشته‌هایت، میلی به ماندگار شدن هم وجود داشته باشد. نه لزوماً به معنای شهرت؛ بلکه به این معنا که زندگی‌ات فقط از اتفاقاتی که برایت افتاده تشکیل نشده باشد، بلکه از چیزهایی هم ساخته شود که تو درباره آن اتفاقات اندیشیده‌ای.
    البته این‌ها احتمال‌اند، نه حکم قطعی درباره تو.

    اما می‌خواهم یک احتمال دیگر را هم مطرح کنم.
    شاید تو سال‌ها نوشته‌ای و منتشر کرده‌ای، چون نوشتن برایت معنا داشته؛ اما امروز از خودت می‌پرسی آیا این همه نوشتن و منتشر کردن، تو را به جایی که می‌خواستی رسانده است؟

    این سؤال با سؤال قبلی فرق دارد.گاهی آدم به هدفش شک نمی‌کند؛ به راهی شک می‌کند که برای رسیدن به آن انتخاب کرده است.
    و شاید امروز، تو درست در چنین نقطه‌ای ایستاده‌ای.

    حالا می‌خواهم یک سؤال از تو بپرسم، رفیق.
    نه برای اینکه به تو بگویم چرا می‌نویسی؛ برای اینکه خودت سرنخ جواب را پیدا کنی.
    تصور کن از فردا دیگر در تلگرام، اینستاگرام و سایتت چیزی منتشر نمی‌کنی. همچنان می‌توانی بنویسی؛ دفتر و کاغذ و خلوت خودت را داری، اما هیچ‌کس نوشته‌هایت را نمی‌بیند، هیچ واکنشی دریافت نمی‌کنی و هیچ‌کس هم از تو نمی‌پرسد چرا نمی‌نویسی.
    از میان این سه احساس، کدام‌یک بیشتر به تو نزدیک است؟

    الف) احساس رهایی می‌کنم؛ انگار دیگر مجبور نیستم چیزی را به کسی نشان بدهم.

    ب) دلم می‌گیرد؛ انگار بخشی از وجودم را از جهان پس گرفته‌ام.

    ج) احساس بیهودگی می‌کنم؛ انگار وقتی کسی نوشته‌هایم را نمی‌خواند، نوشتنم هم معنایش را از دست می‌دهد.

    یا شاید هیچ‌کدام از این سه مورد نباشد.
    هرچه هست، همان را بگو؛ حتی اگر جوابت چندان زیبا یا روشنفکرانه به نظر نرسد.
    فکر می‌کنم پاسخ تو به این سؤال، از ده‌ها دلیل قشنگی که می‌توانیم درباره نوشتن بگوییم، بیشتر به ما کمک می‌کند بفهمیم چرا این همه سال نوشته‌ای.

    وقتی به سوال‌های چت می‌اندیشم با خود می‌گویم: «نوشتن برایم اتفاق مبارکی بود، که سبب تغییراتی در زندگیم شد. چه آن‌ها را به اشتراک بگذارم و چه نمایش‌شان ندهم، باز هم می‌نویسم. اما این را بگویم که من هم انسانی هستم که دیده شدن را دوست دارد. و  همین‌طورزنده ماندن خود را مدیون واژه‌ها می‌دانم، چون با کلمه‌ها به عمق زندگی می‌رسم، پس ادامه می‌دهم.

  61. بازخانیِ کتاب «زنده‌ به گور» از «صادق هدایت». بازبینیِ فیلم «گتسبی بزرگ». آزادنویسی. چند ساعت قدم زدن و یادداشت‌برداری. اندکی بازی با رنگ.

  62. ☆ شنبه‌ی مزخرفی بود و کارمندهای تیره‌بخت مثل لشکر شکست‌خورده، خیلی شلان کارت می‌زدند و ضمن خمیازه‌ای، «سلام صبح بخیر» می‌دادند و به سمت میزهای دستمال‌کشیده و آنکادرشان می‌رفتند…
    ☆ بنده هم برای اینکه این ملال شسته شود، سر شب به کتابخانه زل زدم و ضمن کیف فراوان بابت کتاب‌ها، «شب‌های روشن» را بیرون کشیدم و آغازیدمش. تقریبن یک‌نفس خاندمش و ته کتاب فقط سکوت بود و فکر و قربان‌صدقه که نثار قلب زلال داستایفسکی می‌شد…
    ☆ شعر، حکم بازی دارد انگار. تیتر شعرهایی که داشتم را یک دور بازنویسی کردم و چسبید.
    ☆ ایده‌ی شیطنت‌باری برای شوخی با «گزارش نیک» در ذهنم نشسته که فعلن در حد جرقه است. ولی یک روز که سر کیف بودم، می‌نویسمش و همینجا هوایش می‌کنم تا آیندگان بدانند که چرا این «گزارش نیک» دارد از ماه‌ها و فصل‌ها عبور می‌کند…
    ☆ سپاسگزار بودنم…

  63. در خاب به ذوقِ نوشتن خابم، چشم باز کردم. الهه خاکپور را در خاب دیدم. دوستی که مسیرِ زندگی‌ام را تغییر داد. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.
    در یک صفحه‌ی کاغذ، برنامه‌های امروز را فهرست و آزادنویسی کردم. از «توقع» نوشتم. امروز تصمیم گرفتم بی‌توقع باشم. لطف یا کم‌لطفی هیچ‌چیز و هیچ‌‌کس، متغیرم نکند.
    یوگا کار کردم. درد دستِ چپم کاملن از بین رفته. دیگر محدودیتی در اجرا ندارم. نمی‌دانم از کجا آمد و آمدنش بهر چه بود ولی شادمانم که رفت.
    از روی این شعر حافظ رونویسی کردم:
    گر زلف پریشانش در دست صبا افتد
    هرجا که دلی باشد در دام هوا افتد
    سرانجام هملت را آغازیدم. شروعش را دوست داشتم.
    تار نواختم. استاد فیلمی در مورد نحوه‌ی حفظ کردن قطعه در گروه‌ به اشتراک گذاشتند. عالی بود. همیشه دغدغه‌ام بوده، چون با گذشت چند روز، قطعه فراموش می‌شود.
    کتاب بی‌لنگر در جانم ته‌نشین شده. پس از اتمام، از کدهای کتاب رمزگشایی می‌کنم. امروز به دنبال کتابی در مورد «رواقی‌گری و رواقیون» گشتم. در فصلهایِ مختلف به رواقی‌بودن شخصیت اصلی داستان، فرهنگ شادزاد، اشاره شده.
    کتاب یک‌سال تا رواقی‌گری اثر ماسیموپیلیوچی نشر کوله‌پشتی را یافتم. جالب است که رواقیون معتقد به پذیرشِ آن‌چیزی هستند که نمی‌توانند تغییر دهند.
    حتا دعای معروف «خدایا به من شجاعتی بده تا تغییر دهم آنچه را که می‌توانم و توانی تا بپذیرم آنچه را که نمی‌توانم تغییر دهم و فضیلتی تا تفاوت این دو را بفهمم» را منتسب به رواقیون می‌دانند.
    با طبیعت هم مؤانست دارند. به گمانم برجسته‌تربن ویژگی فرهنگ هم پذیرش بود و در نهایت عمویش را هم با همان سیاق پذیرفت. حتا مثل عمویش به نماز چنگ زد تا از زندان و شکنجه رهایی یابد و زنده بماند.
    کتاب خسرو خوبان را پیش بردم. خاندنش کمی سخت است ولی بنا به توصیه‌ی استاد کلانتری، ارزشِ خاندن را دارد.
    کتاب شب هول را هم ادامه دادم.
    کتابهای زیر متن و پرنده‌‌به‌پرنده هم به عناصر داستان و شخصیت می‌پردازند.
    ادامه‌ی فیلم بی‌داد را دیدم.
    البته من دانشی کافی برای نقد این فیلم ندارم ولی از آزمون چند سوال در مورد صحنه‌پردازی، علت وجود صحنه و چرایی شخصیت سربلند بیرون نیامد.
    موضوع اصلی فیلم، چفت و بست ندارد. بومی‌سازی نشده. یکی از دوستانم خاننده است و شهریورماه در تالار رودکی اجرا داشت.
    صدایش اصلن در صدای خاننده‌ی مرد، حل نشده‌بود. به نوعی هم‌خان بود و در بخش‌هایی سکانِ اجرا را به دست گرفت.
    البته نمی‌گویم که شرایط زن و خاندنِ زن‌ها گل و بلبل است ولی این‌طور که در فیلم نشان داده‌شده نیست.
    فیلم بیش از طرح یک دغدغه و معرفی شخصیت، تلاش می‌کند که فضا را سیاه نشان دهد.
    بیفزایم که با شخصیت اصلی همدل نشدم. از خودم پرسیدم که چرا خاندن را دوست دارد؟ اگر نخاند چه می‌شود؟
    برانکو ایواکوویچ اگر به شغلی مناسب نمی‌رسید، بچه‌هایش از گرسنگی می‌مردند. ستی چه‌طور؟
    لیلی رشیدی یکی از زیباترین بازی‌هایش را ارائه داده.
    آثار دوستانم در تمرین‌جا، ذوق‌زده‌ام کرد. به ویژه بانو رژینا.
    متنش با «امروز روزی خوبی برای مردن است» آغاز شد. در بی‌لنگر خاندم که اعتقاد گروهی از سرخپوستان است.
    بیفزایم که
    «مرده بدم، زنده شدم /گریه بدم، خنده شدم» را در اثرش دیدم. مرگ برای زندگیِ دوباره را بی‌نقص نشان داده‌بود.
    یک کلاس حضوری یوگا داشتم. به بچه‌ها آموخته‌ام که پس از ورود به باشگاه، به رختکن رفته، سپس بدون حرف اضافه روی مت بنشینید.
    همهمه نکنند، خاطرات خود را بلندبلند نگویند و فضای کلاس را ملتهب نکنند. تازه در گوششان فرو رفته.
    در نویسنده‌ساز آزادنویسی کردیم،
    با من، تو و او نوشتم.
    آزادنویسی به اندیشه‌های زیادی راه می‌دهد. به من جسارت اظهارنظر هم داده و خشنودم.
    اینکه هم‌زمان، بیش از صد نفر در حال نوشتن بودند را دوست داشتم.
    پیاده‌روی کردم.
    رخدادک و گزارش نیک را در سطرآورد به اشتراک گذاشتم.
    مستحیل را به دایره‌ی واژگانم افزودم.
    روز را با چند تمرین سبکِ یوگا، تارنوازی و کتاب‌های تسلی‌بخشی‌های فلسفی و مرغابی وحشی به پایان خاهم برد.

  64. چشماش دارن سُر می‌خورن.

    نقاشی کشیدم یا طرحی زدم یا چی!
    نوشتم. ۱۰۰۰ کلمه را نوشتم. به سختی. خیلی سخت. اما نوشتم.
    تمرین شعرماهی باز.
    جلسه‌ی هفتگی را داشت یادم می‌رفت اما نرفت.
    کودک‌نوی کوچکی هم داشتیم.

  65. _ آزادنویسی
    _ نویسنده‌ساز: هدف نوشتن از سه شخصیت من، تو، او بود که هر سه خودمان باشیم و از سه زاویه به خود نگاه کنیم. با بیانی ویژه و یا شاید نامتعارف از خود. جملاتی که به هم مرتبط نباشند. من نوشتم و اما شخصیت‌هایم هر کدام ساز خودشان را می‌زدند و کلی با هم دعوا کردن و بد و بیراه گفتن. هیچ کدوم هم کوتاه نیومدن. این وسط کودک درونم، خودش رو قاطی این اساتید کرده بود و هی می‌تاخت. یه تجربه‌ی خوب شد.
    _ کتاب بی‌کتاب
    _ هوا، هوای دلتنگی‌ست.
    _ من و مشقای آراد.
    _ پیاده‌روی خرکی.

  66. پنجاه و یکمین گزارش نیک من.
    به نام خداوند بخشنده ی مهربان.
    امروز چه گذشت بر من؟
    سر صبح بیدار شدم و رفتم جایی که مدت کوتاه مشغول شدم‌.
    به اتاق مدیر مالی رفتم و سلام و احوال پرسی. چند دقیقه ای نشستم و شروع به گفت و گو کردیم.
    در همین حین خانم افتخاری هم آمدند و گله که دختر چرا از پیش ما رفتی.
    خیلی ناراحت شدم و اینا.
    منم گفتم خودم دوست نداشتم اینجوری بشه کار جدیدم یهویی شد و من مجبور شدم به آینده و هدفام نگاه کنم. با مشورت و راهنمایی های دیگران و بالاخره تصمیم نهایی خودم متوجه شدم که آینده ی من اونجا درخشان تره.
    وگرنه من هم به اینجا و آدم هاش عادت کردم و باهاتون اُخت شدم.
    مسلما خداحافظی با شما برای من هم سخته.
    هیچی دیگه نامه ی استعفام رو نوشتم و تحویلشون دادم و بعد که کارام تمام شد، سری به خط تولید زدم.
    یکی یکی از کارگرها خداحافظی کردم.
    همشون ناراحت بودند که من چرا نیومده دارم میرم.
    تاریخی شدم و در ذهن ها ماندگار.
    منم هم گفتم دیگه موقعیت شغلی بهتری پیدا کردم و مجبور شدم که یکی رو انتخاب کنم.
    همشون خوشحال شدند که من یه جای بهتری رو پیدا کردم ، اما از این ناراحت بودند که من رو دیگر نمی بینند و نمی توانیم با هم همکاری کنیم.
    یکی از آقایون گفت که خیلی برات خوشحال شدم که از اینجا رفتی. اما ناراحت شدم که دیگه شما را نمی بینیم. ولی اگر اینجا می موندی اینا اذیتت می کردند و تو واقعا اینجا حیف می شدی.
    حرفش به دلم خیلی نشست.
    خیلی خوشحالم و به خودم افتخار می کنم که این رابطه و خاطره ی خوب رو ساختم.
    این خودش کلی موفقیت است که با خاطره ی خوب از جایی بروی.
    تو مدت کوتاهی این همه خاطره ساخته شده بود و این برای من فوق العاده ارزشمند بود.
    از همشون حلالیت گرفتم و گفتم خوبی و بدی دیدید حلال کنید و همشون گفتند ان شاءالله هر جا میری موفق باشی و به درجات بالا برسی.
    همه گفتند که ما جز خوبی از شما چیزی ندیدیم.
    از درون بغض کردم. هم خوشحال بودم هم ناراحت.
    به نظرم لحظه ی خداحافظی سخت ترین لحظه ی زندگیه.
    خوشحال از اینکه موقعیت بهتری نصیبم شد و ناراحت از این که دیگر همدیگر را نمی بینیم.
    از من خواستند که براشون دعا کنم که نجات پیدا کنند.
    من هم دعا کردم و گفتم ان شاءالله وضع شرکت اینقدر خوب بشه که به برای شما هم منفعت داشته باشه.
    از انباردار هم خداحافظی کردم.
    بعد پدر آمد دنبالم که با هم برویم و حساب بانکی باز کنم.
    اول رفتیم سمت فردیس که شعبه رو پیدا کنیم و پرس و جو کردیم گفتند این بانک اینجا شعبه نداره و باید برید کرج.
    خواهرم هم قرار بود امروز زودتر برود. برای همین به خانه برگشتیم و من لباس هایم را درنیاوردم که باهاشون برم و شعبه تهران حساب باز کنم.
    بعد از اینکه خواهرم را رساندیم رفتیم شعبه ستارخان و کدملی را که به کارمند بانک گفتم، او گفت که خانم شما حساب دارید و مدارکتون تو شعبه سهرودی هست.
    من گفتم خودم که حساب باز نکردم لابد شرکت برام باز کرده.
    احتمالا همینطوره برید اونجا و کاراتون رو انجام بدید.
    ساعت نزدیک ۱۲ بود و گفت شعبه های ما تا ساعت ۱۴ باز هستند.
    پرسون پرسون آدرس را گرفتیم و رفتیم به سمت این شعبه.
    اما من وسطاش آدرس را در برنامه ی نشان زدم که راحت تر برسیم.
    خلاصه که کلی کار انجام دادیم و برگشتیم خانه.
    نهار قرمه سبزی خوردیم با فلفل سبز.
    قرمه سبزی قضای اصیل و دوست داشتنی است.
    من او را با دنیا عوض نمی کنم.
    به وبینار محبوبم رسیدیم.
    وبینار نویسنده ساز.
    وبینار هنوز شروع نشده بود.
    استاد وبکم را روشن کرده بود و سکوت حکمفرما بود.
    نه آهنگی نه حرفی، سکوت مطلق.
    استاد می خواست آهنگ بی کلامی پخش کند و فکر کنم پشیمان شد و صدایش را باز کرد و وبینار رسما شروع شد.
    آزادنویسی کردیم ۲۵ دقیقه.
    اما امروز با بقیه ی روزها کاملا متفاوت بود.
    قضیه ی من، تو، او را به شیوه ای جالب و جذاب به کار بردیم.
    کمی از آن را برایتان می نویسم.
    دوست داری در هوای بارانی نسکافه بنوشی؟ دوست دارم یک فرش پرنده داشته باشم با آن تمام آسمان را نظاره کنم.
    دوست دارم گاهی دیوانه شوم و برایم مهم نباشد که مردم در موردم چه می گویند.
    دوست دارد بخندد و خوشحال باشد.دوست دارد شیک توت فرنگی با کیک شکلاتی بخورد.دوست دارد از جوانی اش بهترین استفاده را بکند و …
    خیلی تجربه ی شیرین و دلچسبی بود.
    بعد از آزادنویسی استاد برایمان شعر خوانداز کتاب من فردای روز رفتن توام مترجم سیامک تقی زاده.
    ولی شعرها واقعا ناب بودند.
    به حدی لذت بردم که دوست داشتم بروم و آن کتاب را از استاد بگیرم و دیگر به او پس ندهم.
    تازه ایده ی آزادنویسی امروز هم از کتاب اتوپرتره بود که جذابیت خودش را داشت.
    وبینار تمام شد و من کمی با مادر صحبت کردم و بعد رفتم دوشی گرفتم و یک فصل از کتاب را خواندم.
    کتاب علم خودانضباطی.
    راستی دیروز یادم رفت در گزارش نیکم بگویم که داستان کوتاه دوستان را خواندم و لذت بردم.
    داستان کوتاه گفتی، نگفتم از غزاله فائق و داستان کوتاه آرزوهای راکد از نیکو بنی سعید.

  67. در ابتدای روز مستند الماس در گام لامینور را که راجبه زندگی زنده‌نام داریوش مهرجویی و همسرشون بود را دیدم. وبینار استاد و آزادنویسی خیلی بهم چسبید.
    مدتی درگیر یک مساله‌ای بودم ولی امروز سعادت حضور و همراهی با همسفران قلم را یافتم.
    حسن‌ختام گزارشنامه نیکزیستی‌ام شرکت در کلاس آنلاین حافظ‌خوانی بود.
    به کلمه‌ی جالبی برخوردم که البته در دیوان حضرت حافظ نبود و دوستان عزیزم این کلمه را عنوان کردند.
    رَزبان به معنی باغبان
    خیلی در نظرم قشنگ جِلویید .
    خوشحالم استاد و مدرسه را دارم .
    ما آیندگانیم .

  68. گزارش‌نیک”1405/6/18″ مهر. روز شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری‌ بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب‌”فیل در تاریکی‌” از قاسم هاشمی‌نژاد را خاندم.

    کتاب”یک لیوان شطح داغ” از احمد عزیزی‌ را خاندم.
    برخی پارگراف‌ها را برای آجی هم خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    اما موقع نوشتن سرم یک‌دفعه درد گرفت، چند لحظه چشم‌هام بستم.
    همان چند دقیقه خابم برد بعد با سرفه‌کردن شدید بیدار شدم.
    اما نوشتن تمام شده بود.

    شعری در کانالم هوا کردم.

    اینم از نیک‌نیک امروز.

    https://t.me/speechoff

  69. تا نصفه‌شب بیدار بودم و «مارتین ایدن» دیدم. بعدش هم تا صبح مثل سگ گریه کردم. نمی‌دانم به حال خودم می‌گریستم یا از مرگ مارتین ناراحت بودم. شاید هم هر دو. هوا روشن شده بود. چشم‌بند را از کشو پاتختی بیرون کشیدم و روی چشمانم گذاشتم. چهار ساعت بیشتر وقت نداشتم برای خوابیدن. می‌خواستم به جلوس برسم. دیروز را از کف داده بودم و امروز باید جبران می‌کردم. ساعت ده‌ونیم خودم را کندم از تخت‌خواب.

    گرسنه بودم اما تهوع داشتم و حالم از صبحانه به هم می‌خورد. لقمه‌ی نان و پنیر را زورکی قورت دادم، که فشارم مثل دیروز نیفتد. بعد خودم را به جلسه با رفقا رساندم و به جای مطالعه، وویسِ کارگاهِ دیروزِ الهه را شنیدم. نمی‌خواستم فاصله بیفتد و پشت گوش بیندازم. دیروز خواب ماندم و به کارگاه نرسیدم. از رنج می‌گفت الهه. از زبان رنج. که اصلا می‌توانیم رنج‌مان را نام‌گذاری کنیم؟ زبانش را بلدیم؟ این وسط هم پستچی آمد و پس از فراز و فرود‌های بسیار کتاب به دستم رسید. همان کتابی که هفته‌ی پیش فروشنده به دروغ گفت ناموجود است و قیمتش را در سایت تغییر داد. بعد هم شماره کارت گرفت و پولم را پس داد. من هم از جایی دیگر ارزان‌تر خریدمش. بعد از جلسه کمی آزادنویسی کردم تا تلافی کنم ننوشتن‌های روزهای گذشته را.

    «تمرینجای» امروز را هم شرکت کردم و بعدش مطالعه‌ی کتاب جدید را آغازیدم. کتابی که قرار است «راوی» را با آن پیش ببرم. به روایت و روایت‌گری و روایت‌شناسی می‌پردازد. ابتدا می‌خواستم در راوی به خودروایتگری بپردازم، اما لازم دیدم که اول سراغ روایت و روایت‌گری بروم بعد برسم خودروایتگری.

    قرار بود در «سرزبان» مرور کنیم مبحث دیدگاه را و از فردا مبحثی جدید بیاغازیم. اما اینترنت آنقدر بازی درآورد که زمان از دست رفت و فقط به تمرین آزادپرسی رسیدیم. سپس شیما آمد و از چرخ زندگی برای‌مان گفت. فهمیدم که در عشق و ازدواج چرخ زندگی‌ام بدجوری باد می‌دهد. سایر بخش‌ها هم تعریفی نداشتند.

    نویسنده‌ساز را استاد با خواندن صفحاتی از «اتوپرتره» آغازید. جملاتی نوشتیم با موضوعات مختلف. راوی را بعد از نوشتن دو یا سه جمله عوض کردیم. ابتدا با اول‌شخص نوشتم و بعد به تناوب با دوم‌شخص و سوم‌شخص و دوباره اول‌شخص.

    بعد از قرنی از خانه بیرون زدم و گامیدم. آن‌قدر توی افکار و عوالم خودم بودم که نفهمیدم زمان چگونه گذشت. به محض برگشتن پریدم توی حمام و دوش گرفتم. بعد هم صورت و ابروهایم را اصلاح کردم. و این‌چنین بود که وبینار شیما و سحر را از دست دادم.

    دوباره سراغ «یحیای زاینده‌رود» رفتم و داستانی دیگر از «خانجانی» خواندم. چه داستان‌نویس خوبی‌ست خانجانی. داستان‌هایش پر است از جزئیات. از تصویر. طوری دستت را می‌گیرد و می‌برد می‌نشاندت وسط صحنه که انگار بخشی از داستانی. نه مخاطبش.

  70. تا دانشکده بروم از «لمس» محمدرضا کاتب خواندم. دیروز هم خوانده بودم و یادم رفته بود بگزارشمش. در دانشکده 2 ساعت اول به ارائه‌ی گزارش عملکرد استاد مشاوری و مرور مطالب کلاسی گذشت. 3 ساعت بعدی را درس دادم. یک جا مثال را که عنوان کردم یکی از دانشجویانم گارد گرفت، متوجه شدم باید حواسم باشد مثال‌ها را خنثی‌تر به کار برم.
    یک ربع دیر رفتم وبیکار الهه علیزاده. ذهنم نمی‌کشد چرتی نزنم و باز کلاس باشم. اینترنت خانم علیزاده هم یاری نکرد و جمع‌بندی دیدگاه ماند برای فردا. در آزادنویسی وبینار نویسنده‌ساز، استاد کلانتری از اتوپرتره خواند. قرار شد اول شخص، دوم‌شخص و سوم شخص را در هم بنویسیم. تجربه‌ی قشنگی بود. من اول شخصم و من دوم شخصم خیلی درگیر می‌شدند، منِ غائبم خیلی نمود نداشت. این فکر به ذهنم آمد یعنی چی؟ آیا من نمی‌توانم خودم را از دیدگاه دیگران و از دور ببینم؟ چه کنم که خودم را از دور هم ببینم؟
    جلسه آنلاین کلاسی با استاد دانشگاه محل تحصیلمان داشتیم. روز به روز از مشاوره بیشتر خوشم می‌آید. این سه سال هم بگذرد، بازنشسته بشوم و تمام وقت بچسبم به مشاوره.
    روزگفتارم را به توضیح مختصری از کتاب «دیر شکوفا شدگان» اختصاص دادم.
    شده‌ام مثل اکبر عبدی در باز مدرسه‌ام دیر شد، باز کلی کار مانده.

    1405.7.18
    قهرمانی
    #گزارش_نیک
    https://t.me/bidemajnoon9

  71. – کانال همسفران نویسندگی را می‌بینم.‌ هر کدام از گزارش‌ نیک‌های نگار جان افروشه را که می‌خوانم لبخندی بر لبانم می‌نشیند. از مدرسه که می‌نویسد یاد ماجراجویی‌های خودم و دوستانم می‌افتم. زندگی می‌دمد به این زندگی بی‌رنگ و روحم.

    – طبق معمول مامان در حال بازگویی اخبار روز است. به چهرهٔ درمانده‌ام بی‌اعتناست. می‌گوید: «این‌ها را می‌گویم تا بدانید در دنیا چه می‌گذرد». می‌گویم: «حالا ندانیم، چه می‌شود؟ پایهٔ و اساس بیشتر خبرها یکی است چون انسان، همان انسان است و چیزی در او تغییر نکرده. مثلا هر روز یکی به قتل می‌رسد، دزدی و تجاوز می‌شود، سیاستمداران برای هم کری می‌خوانند، جایی جنگ می‌شود، جایی صلح، یکی فقیر می‌شود، یکی پول‌دار. باور کن انسان‌ها چیز جدیدی برای ارائه ندارند». در نگاهش می‌بینم که از حرف‌هایم خسته شده و جز یکی دو جملهٔ اول اصلا به بقیه‌اش گوش نداده.

    – «پیش‌نویسِ بد فقط مرحله‌ای از فرایند نوشتن است، نه نتیجهٔ شکست‌آمیزش» ( از کتاب رها و ناهشیار می‌نویسم). این را می‌دانم اما چرا ملکهٔ ذهنم نمی‌شود؟ چرا همیشه باید با خودم تکرارش کنم؟

    – رخدادکی نوشتم. باز هم نمی‌دانم در کانال بفرستمش یا نه. یکی دیگر هم نوشتم که به نظرم از اولی خیلی قوی‌تر است.

    – داشتم موقع پیتزا‌خوردن فیلم می‌دیدم که قهرمان داستان تصمیم گرفت دختر نوجوانی را با چکش بکشد و جسدش را ببرد پیش بقیه کسانی که قبلا کشته بود!

    – بعضی جملات آن‌قدر در ذهنم پراکنده‌اند که حتی نمی‌توانم به زبانشان بیاورم چه برسد به نوشتنشان.

    – سریال the midnight club را وسط قسمت پنجم رها کردم.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  72. گزارش نیک ۱۵۱ فرح
    امروز خسته از ۱۲ ساعت در اتوبوس تهران شمال بودن دیروز بودم، ولی با این حال زود بیدار شدم.
    ✍️من هر روز از خواب‌نگاری شروع میکنم و بعد گزارش روزانه نویسی، بعد خواندن گزارش نیک دوستان و در تلگرام بعضی از دوستان سرک کشیدن. کارهای خانه و آشپزی.
    ✍️امروز باز از غرب به شرق رفتم. به مادرم سر زدم. و در حمام رفتن بهشون کمک کردم.
    براشون خرید میوه کردم. خوشبختانه خواهرم پیش مادر بود و براشون ناهار پخته بود و منم با آنها ناهار خوردم.
    ✍️وبینار نویسنده‌ساز را شرکت کردم و ۲۵ دقیقه هذیان گویی جالبی داشتم. که با جملات اول شخص و دوم شخص که خطاب به خودم بود، و سوم شخص که خودم ناظر و شاهد خودم بودم را نوشتم . معجونی شده. که می تونم اسمش را نوشتاردرمانی بذارم. و یا هذیان‌گویی و پریشان‌گویی.
    ✍️دیدن سریال کره‌ای که یکهفته مسافرت بودم رادیدم، چیزی از دست ندادم و همان جلسه فهمیدم که داستان چطور ادامه پیدا کرد.
    ✍️روزانه نویسی سهم شبانگاهی.
    ✍️نماز و سپاسگزاری شبانه
    ✍️حلزون در فضای شادیست و عینک خوشبینی زده. خدا عاقبتش را ختم بخیر کند.
    «مقدار خیلی زیادی استیصال، نارضایتی و دلسردی می‌خواد تا آدم بتونه
    چند تا شعر خوب بنویسه. کار هر کسی نیست نوشتن شعر یا حتی خوندنش…»
    ( چارلز بوکوفسکی، ترجمه‌ی وازریک درساهاکیان)»

    در سوگ و سکوت، در عشق نافرجام، کلمات از ذهن فوران میکند و جاری میشود، و تو ناگهان ظرفی و زمانی می‌طلبی تا آنها را ثبت کنی، کاش آدمی بفهمد، بنویسید و بنویسد، تا چیزکی قابل ارائه شود.

  73. ۵/۷/۱۸
    شنبه

    امروز از صبحِ علعِ طلوع روی ویبره هستم. نمی‌دانم از عوارضِ داروی جدیدست یا پنیکِ طولانی‌مدت بغلم کرده.

    فکرش را بکن، جوری دستانم می‌لرزد که در آزمایشگاه نمی‌توانستم محلول بریزم. جزوه‌ام هم شبیه به نوارِ قلب شده. ولی باکی نیست، تقریباً عادت کرده‌ام.

    اما هیچ‌وقت این‌طور نبودم. دلم زندگی می‌خواهد؛ تنفس، بوییدن، دیدن. اما از همه‌ی این‌ها تنها گاییدن نصیبِ من شده. انقدر جالب است که نگو. دل‌تان بسوزد، شما که بی‌حسی را حس نکردید. اغما تمامِ من است. من تماماً خنثی. گویی خلأ دوستِ خوبم شده.

    ولی همه‌ی این‌ها باعث نشد دانشگاع نرم یا سرکار. در این حد سیریشم که قرارست مسابقه‌ی مذاکراتِ دانشجویی هم شرکت کنم.

    دیگر برایتان بگویم، کتابِ «حال و هوای جوانی» را می‌خوانم و حرص می‌خورم. کتاب یادآوری است. یادآوریِ زیستن.

    sarvfaam@

  74. 📝 #گزارش_نیک ۱۵۱
    فکر نمی کردم روزی به جایی برسم که در پی پیدا کردن راه حلِ برای ساکت کردن دانش آموزان امروز ساعت دفاعی نهم به هوش مصنوعی پناه ببرم؛ اینقدر داد زده بودم که گلو درد گرفته بودم برای جلسه بعد باید ایده جدیدی به کار ببندم؛ مدرک فیلمنامه نویسی م هم بعد سه چهار ماه بالاخره اومد و از تیپاکس تحویل گرفتم. وبینار نویسنده ساز امروز عصر را حصور داشتم و قسمت اول سریال صد روز فریب یوجونگ رو هم قبل خواب دیدم بنظرم خوش ساخته و چند تست باقی مانده از تمرین های قبلی رو هم تمام کردم. ادامه کتاب جای خالی سلوچ تا صفحه ۳۳٠ بخش لوک سیاهی که عباس را از پا درآورد…
    ۱۸ مهر۱۴٠۵مریم باقری
    @Maryamwriter_2

  75. صبحی با روتین مراقبه، یوگا و شکرگزاری آغاز شد.
    دوش گرفتم، برنامه روزانه را مرور کردم. کتاب قلاب را ورق زدم و تمام حرفش حول عادت‌ساری بود و محصولی که بتواند در سبد مصرف روتین برود.
    داستان ” آن شب عروسی” از سیمین دانشور سهمم شد.
    به ” واژه” حساس و حساس‌تر می‌شوم و دلم قتج می‌رود برای ” زلفار” ؛ زلف یار
    برای تهیه تقویم محتوایی باید نوع کمپین‌های مناسبتی و اهدافشان را مشخص کنم پس ساعتی مطالعه کردم و یادداشت برداشتم.
    چند پست برای واژه‌سازی در تلگرام گذاشتم.
    پیاده در هوای ابری قدم زدم و بار آسمان و غروبی خون‌گرفته. پس چند ثبت داشتم از رنگ‌پاشی خورشید
    به یمن وفای استاد به عهدش، جمعی آزاد نوشتیم برای ۲۵ دقیقه
    قدری هم از الفبای موسیقی خواندم . سفارش‌های روز را فرستادم. پست هم شدند.
    باقی درگیر پرستاری از آیدا بودم و همدلی با مامان تا حالش سرحایش برگشت.

  76. گزارش نیک ۴۷

    بدحال می‌شوم ولی بدحال نمی‌مانم تا نوشتن را دارم.
    این چند روز کم‌تر خواندم. کم‌تر بازی ادبی کردم. بیشتر آزادنویسی بود در حدی که درد روحم به دستم منتقل شود.
    در بقیه‌ی زمینه‌ها طبق «عادت‌های انعطاف‌پذیر» عمل می‌کنم. حداقل‌ها را انجام می‌دهم.
    در فضای مجازی وقت کشتم.
    ورزش کردم و گامیدم.
    کمی با «یوسا» گپ زدم.
    تمرین «شعر» انجام دادم.
    در کانال «استاد» گشتم.
    شعر خواندم. شعر خواندن بد می‌چسبد این روزها.
    «گزارش نیک» را ثبت می‌کنم و دوباره می‌روم سراغ آزادنویسی.
    شب هم بعد از به‌شب‌رسانی کانال تلگرامم، احتمالا با سریال و «یوسا» تمام می‌شود.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/saaye_zaad

  77. هجده‌ی هفت سال پنج:

    راهنمای استفاده از یک روز:
    موارد مصرف:
    برای روزهایی که صبح این‌قدر لفتش می‌دهی که دیر شود، و بعد باید آن‌قدر بدوی که جبران کنی.

    دستورالعمل:
    ۱. هشت و نیم بیدار شو.
    رانندگی کن. آهنگ بلند. پنجره را کمی پایین بده. بگذار باد بیاید و برود.
    ۲. در راه، این جمله را در سرت تکرار کن:
    «آدم هر روز صبح لباس می‌پوشد، شیک و پیک،ادکلن زده، با عجله می‌رود تا وقتش را بفروشد.»
    آن‌قدر تکرار کن تا مسخره شود.
    ۳. پشت میز بشین. حساب مشتری‌ها را بررسی کن. بدهی اعلام کن. تلفن جواب بده.
    فرق بدهکار و بستانکار را هزار و یک بار توضیح بده و انتظار نداشته باش بفهمند.
    فراموش‌کاری‌ها را نبین. غرزدن لازم نیست.
    ۴. ظهر. تکرار. ادامه.
    ۵. به همکارت گوش بده. بخند.به روش نیار.
    نفس عمیق بکش. یک لحظه سبک شو. بعد برگرد سر کار.
    ۶. باشگاه. وزنه: عضله و عدد. هوازی: بگذار ذهن راه بیفتد. نفس بکش. بشمار. راه برو. نفس بکش.
    ۷. ساعت هفت کلید را بچرخان. همه‌چیز را همان‌جور که صبح گذاشتی ببین.
    کاپ قهوه را نبین.
    ۸. تعلیم ریتا را بخوان. پنجاه صفحه. گزارش نیک را بخوان. پیشرفت را ببین.
    باید خوشحال شوی. نگران نشو.
    ۹. به وبینار نویسندگی نرس. همیشه. عادت نکن. تصمیم بگیر.
    ۱۰. شام: مرغ آب‌پز، تنها. یاد مامان. نخور. قورت بده.
    ۱۱. به مریم زنگ بزن. از مرگ بگو. از پوچی. از انتخاب‌های غلط.
    ولی هیچ نگو.
    ته صدایش لرزش دارد؟ شاید خیال کنی. یا شاید هر دو به یک چیز فکر کنید و هیچ‌کدام نگویید.
    ۱۲. بخواب. چشم‌هایت را ببند.از خستگی بیهوش شو.
    ۱۳. فردا صبح باز بیدار شو.
    نمی‌دانی چرا. ولی برو.
    هشدار:
    تکرار روزانه باعث سنگین شدن جملات ساده می‌شود.
    « وقت فروختن » را چند بار نخوان.
    عوارض:
    بغض.گیر در گلو. سوزش چشم. اشک.
    و یک لحظه سبکی که اثرش زود از بین می‌رود.
    نگهداری:
    دور از خاطره‌ی مامان. کنار سکوت بمان.

    یادداشت آخر:
    امروز هیچی ننوشتی.
    خلاقیت به کمرت بزند.

  78. _ برای خود مرکز ثقل درد و درمان شده ام.

    _دیروز سوم شخص را جشن تولد دعوت نکردند، درحالی که اقوام مادری همه دعوت بودند، چه روزگاری شده خیار و گوجه را از هم جدا می کنند، درحالی که هردویش در سالاد شیرازی لازم است، چینش سیب و پرتقال در یک ظرف زیباتر است…‌

    _ از اقدامات سوم شخص، یادآوری تولد برادرزاده هاست تا دقیقن در همان ساعت، تولدشان را تبریک بگوید، در این راستا ۱۸ مهرماه تولد یکی از آنهاست و سوم شخص براین عقیده است، تبریک با هدیه دلچسب تر است.
    به سراغ بام رفت و مبلغ ۲۰ میلیون برایش واریز کرد و در توضیحات نوشت « بابت تولد هانیه عزیز‌» تصویر فیش را برایش ارسال کرد.
    پس از چند دقیقه برادرزاده تشکر کرد و ان شاالله بتونم جبران کنم، برایش ارسال کرد…

    و گزارش نیک ۱۵۱ چه زود آرام گرفت.

  79. روز خوبی بود. با اینکه دیشب دیر خوابیدم، صبح با انرژی و زود برخیز دادم. باید جلوی خودم را بگیرم. باز دارم به نسخه‌ی قبلی مهلا بر می‌گردم. تمام روز در اینترنت گذشت. گزارش نیک برخی از دوستان را در کانال‌های‌شان خواندم. نه لیلیا را دیده‌ام و نه مامانش را اما همین دخترک کوچک در شکم مادر چنان جذبم کرده که هر روز از سمت گزارش زهرا قاسمی‌زادگان «مامان لیلیا» از حالش با خبر می‌شوم. با مریم پیام بازی کردم و برنامه‌ی جدیدی با هم ریختیم. شاید آدم سر به راه‌تری شویم. قطعه‌ای در لذت نوشتن هوا کردم و می‌خواهم کمی ازاد‌نویسی کنم.
    دل‌نگرانی‌ها هم بروند دنبال زندگی‌شان، امروز بهشان فکر نکرده‌ام.
    ۱۸-۷-۱۴۰۵

    #گزارش‌نیک
    #مهلا‌طهماسبی‌زاوه
    https://t.me/ma0hlq

  80. امروز صبح به محض بیدارشدن به فکر آزاد نویسی افتادم بعد چند روز دلم واسه نبشتن تنگ شد . دقیقن هزار کلمه تایپ کردم . نه یک کلمه بیشتر نه کمتر . فکر کردم این اولش بود باز هم ادامه بدم تا ایده بیاد به ذهنم ولی چیزی برای تلگرام به ذهنم نیامد. چندتا گزارش نیک خاندم امروز شنبه بود و طبق برنامه من امروز روز تلگرام گردی و گزارش نیک خاندن بود. کمی از ملکوت خاندم .
    پیاده روی رفتم کارن همراهم بود. نیم ساعت راه رفتیم . یکی از فامیلهامونو دیدم گفت خونه شون نزدیک خونه ماست تازگی ها اومدن . نمی دونم تعارف بود یا اینکه واقعن دلم می خواست رفت و آمد کنیم .
    من دلم می خواد دوست داشته. باشم ولی نمی دونم برای چی.

  81. گزارش نیک ۱۵۱

    شوخی‌شوخی زندگی را سر می‌کنم

    من شوخی‌شوخی زندگی را سر می‌کنم. زندگی را به بازی گرفته‌ام؛ البته نه از آن بازی‌هایی که آدم نداند چه می‌کند. من زندگی را یک بازی واقعی می‌دانم؛ بازی‌ای که گاهی خودم بازیگرش هستم و گاهی بازی‌گردانش.

    دلم می‌خواهد سفری دور اروپا بروم. آرزوی سختی است، اما نشدنی نیست. حتی آرزوهای دور از دسترس هم گاهی برای خودشان شوخی تازه‌ای هستند؛ شوخی‌هایی که شاید یک روز جدی شوند.

    دوست دارم با مرده‌ها گفت‌وگو کنم. دوست دارم از جهان مرده‌ها سر دربیاورم. نمی‌دانم اگر فرصتی برای چنین گفت‌وگویی پیدا کنم، چه سؤال‌هایی می‌پرسم و چه پاسخ‌هایی می‌شنوم. اما همین کنجکاوی برایم جالب است؛ اینکه بدانم آن سوی زندگی چه خبر است.

    از طرف دیگر، گوشم به یکی از معماهای زندگی‌ام تبدیل شده است.

    گوشم انگار قلب دومم شده؛ نبضی دارد که شنیدنی است، اما نه از آن شنیدنی‌هایی که آدم از شنیدنش لذت ببرد. صداهای گوش راستم آزارم می‌دهند. این صداها را فقط در سکوت خانه می‌شنوم.

    چرا فقط گوش راستم صدای اضافی دارد؟

    چرا در سکوت، این صداها خودشان را نشان می‌دهند؟

    معمای گوش راستم همچنان ادامه دارد.

    اما با وجود این صداها، دستانم از این همه تایپ‌کردن خسته نمی‌شوند.
    نوشتن در خونم ریخته است.
    نوشتن برایم مثل نفس‌کشیدن است؛ می‌آید و می‌رود، بی‌آنکه لازم باشد برایش برنامه‌ریزی کنم.

    همین امروز، در کلینیک ایرانیان، شوخی‌شوخی حدود دو هزار واژه نوشتم.

    چه کسی فکرش را می‌کرد انتظار برای چند آزمایش پزشکی، به فرصتی برای این همه واژه‌چینی تبدیل شود؟

    من نشسته بودم تا کارهای پزشکی‌ام انجام شوند، اما در همان حال، واژه‌ها هم یکی‌یکی از راه رسیدند و روی صفحه نشستند.

    زندگی همین است دیگر؛ آدم برای یک کار از خانه بیرون می‌رود، اما ممکن است در میان راه، چیز دیگری نصیبش شود.

    من برای سونوگرافی رفته بودم؛ در کنارش، چند ساعت انتظار، چند خاطره و کلی واژه هم نصیبم شد.

    شاید این هم یکی از بازی‌های زندگی باشد؛ بازی‌ای که گاهی نتیجه‌اش با آنچه از ابتدا در ذهن داشته‌ایم، فرق می‌کند.

    تو

    وقتی واژه‌ها از انگشتانت جلو می‌زنند

    تو دوست داری دوباره بنویسی.

    کی می‌خواهی کتاب تازه‌ای را رونویسی کنی؟
    چند وقت است واژه‌برداری را کنار گذاشته‌ای؟
    پس به گسترش دایره‌ی واژگانت نیاز داری. باید دوباره به سراغ خواندن، یادگیری و آموختن بروی تا بتوانی نثر فارسی را بهتر بنویسی.

    یادگیری، عشق زندگی‌ات شده است.

    خستگی در مسیر نوشتن برایت معنایی ندارد.
    از این همه واژه‌چینی خوشحالی؛ درست مثل باغبانی که حاصل زحمت روزانه‌اش را می‌بیند و از دیدن میوه‌های باغش لذت می‌برد.

    تو هم باغبان زندگی نوشتارت خودت شده‌ای؛ باغبانی که هر روز بذر واژه‌ای را می‌کارد، به جمله‌ای آب می‌دهد و منتظر می‌ماند تا اندیشه‌ای تازه سر از خاک بیرون بیاورد.

    واژه‌چینی، واژه‌ریزی و واژه‌سازی کار دستت داده‌اند،

    اما این واژه‌ها را چگونه به سرانجام می‌رسانی؟

    راستی، واژه‌ریزی با تایپ‌کردن را می‌توانی با چه سرعتی انجام بدهی؟

    واژه‌سازی را از قاطی‌کردن اندوخته‌ها و آموخته‌هایت یاد گرفته‌ای. چیزهایی را که خوانده‌ای، شنیده‌ای، دیده‌ای و تجربه کرده‌ای، کنار هم می‌گذاری و از میانشان جمله‌ای تازه بیرون می‌کشی.

    گاهی هم انگشتانت چنان تند حرکت می‌کنند که انگار مسابقه‌ای میان دست و ذهن برپا شده است.

    دست‌ها جلو می‌زنند و ذهن جا می‌ماند.

    بلند می‌شوی.

    راست می‌ایستی. گرمت شده است. کلافه‌ای و قرار نداری. دنبال هوای تازه می‌گردی. شاید گر گرفته‌ای.

    کولر را روشن می‌کنی.

    هوای خنک به تنت می‌خورد و کم‌کم کلافگی ناشی از گرما از تو دور می‌شود.

    اکنون دوباره حس نوشتن به دنیایت برمی‌گردد.

    دست‌هایت آماده‌اند، اما ناگهان ذهنت از حرکت می‌ایستد.

    یک لحظه قفل می‌کنی.

    مغزت هنگ کرده است،

    باید ذهن را ریست کنی.

    پاهایت از دست‌هایت درازترند، اما فعلن چیزی برای نوشتن نداری. دست‌هایت ول‌کن نیستند؛ همچنان می‌خواهند تایپ کنند. در عوض، ذهنت کم آورده است.

    دست‌هایت گرم شده‌اند، اما واژه‌هایت کم شده‌اند.

    ذهنت پاکِ پاک است.

    فکرت به جایی راه نمی‌دهد.

    با خودت می‌گویی: «مگر می‌شود مغزم از کار بیفتد؟»

    بعد به خودت جواب می‌دهی: «از کجا معلوم شده که مغز کار نمی‌کند؟»

    از اینجا که هیچ فکری از ریل‌های ذهنت عبور نمی‌کند.

    اما کمی صبر کن.

    مگر قرار است هر لحظه فکری تازه از ذهن عبور کند؟ مگر ذهن همیشه باید چیزی برای گفتن داشته باشد؟

    تو از خودت انتظار داری که ریل‌گذاری ذهنت هیچ‌وقت متوقف نشود. باید فکری از این ریل‌ها بگذرد تا دست‌هایت بتوانند آن را به واژه تبدیل کنند.

    اگر روی ریل‌ها و قفسه‌های ذهنت فکری حرکت نکند، کارخانه‌ی فکری‌ات کندتر از دست‌هایت کار می‌کند؟
    شاید در نگاه نخست این‌چنین به نظر آید، اما با قطعیت نمی‌توان نتیجه گرفت.
    اما همین که واژه‌ها از زیر انگشتانت تایپ می‌شوند، نشان می‌دهد فکرت هنوز کار می‌کند.

    پس چرا بی‌خود به مغزت ایراد می‌گیری؟

    مغزت خوب کار می‌کند؛ گاهی مثل ساعت و گاهی هم مثل ثانیه‌شماری که تیک‌تیک می‌کند.

    تیک‌تیک، تیک‌تیک…

    برای تو این تیک‌تیک‌ها گاهی همان صدای تایپ‌کردن‌اند.

    شاید ذهن فقط چند لحظه استراحت می‌خواهد. شاید هم باید دست از سرش برداری و بگذاری آنچه را آموخته‌ای، در سکوت کنار هم بچیند.

    تو باغبان نوشتار خودت هستی؛ قرار نیست همه‌ی میوه‌ها را در یک روز برداشت کنی.

    زندگی در شهر کوچک؛ آرامش یا زیر ذره‌بین؟

    از ویدئو معلوم است که او در هتل اقامت دارد.

    او دوستان زیادی در دارد. شاید این‌جوری راحت‌تر است؛ شاید هم ترجیح می‌دهد مدتی دور از محیط همیشگی زندگی کند.

    آری، شاید این‌جوری زندگی‌کردن برایش راحت‌تر باشد.

    او از محیط کوچک شهرستان فاصله گرفته و برای خودش زندگی راحت‌تری دارد.

    انگار هر روز و هر شب زیر ذره‌بین همسایه‌ها زندگی می‌کرده است.

    زندگی‌کردن در یک شهر کوچک، از این جهت می‌تواند آزاردهنده باشد؛ چون گاهی آدم احساس می‌کند دیگران از جزئیات زندگی‌اش باخبرند و رفتارهایش بیشتر از آنچه می‌خواهد، دیده و قضاوت می‌شوند.

    البته زندگی در شهر کوچک فقط این نیست.

    او قبلن روی نکات مثبت و زاویه‌های خوب زندگی در شهر کوچک تمرکز کرده بود. از زندگی در شهر کوچک، در زادگاهش، لذت می‌برد.

    شهر کوچک برایش آشنا بود؛ آدم‌ها، خیابان‌ها، مسیرها و خاطراتش را می‌شناخت. زندگی در چنین جایی می‌توانست آرامش خودش را داشته باشد.

    بااین‌حال، گاهی از بعضی مسائل در شهر کوچک زیر فشار قرار می‌گرفت، اما سعی می‌کرد به خودش نگیرد.

    شاید می‌خواست از کنار بعضی حرف‌ها بگذرد و اجازه ندهد نگاه دیگران آرامشش را برهم بزند.

    اما آیا آدم همیشه می‌تواند بی‌اعتنا بماند؟

    آیا می‌شود در محیطی زندگی کرد که احساس می‌کنید، یگران مدام تو را می‌بینند، بی‌آنکه این احساس روی زندگی‌ات اثر بگذارد؟

    شاید به همین دلیل است که فاصله‌گرفتن از محیط آشنا گاهی به آدم فرصت تازه‌ای می‌دهد؛ فرصتی برای اینکه خودش باشد، بدون آنکه مدام نگران نگاه دیگران بماند.

    او دوستان زیادی دارد. شاید بودن در کنار آن‌ها و زندگی در محیطی متفاوت، برایش آسودگی بیشتری فراهم کرده است.

    شاید هم ماجرا ساده‌تر از این حرف‌ها باشد.

    گاهی آدم فقط دلش می‌خواهد جایی باشد که بتواند راحت‌تر نفس بکشد؛ جایی که مجبور نباشد برای هر انتخابش توضیح بدهد و هر رفتارش را از نگاه دیگران بسنجد.

    شهر کوچک می‌تواند دوست‌داشتنی باشد؛ همان‌طور که زندگی در آن گاهی سخت می‌شود.

    شاید مسئله نه شهر کوچک است و نه شهر بزرگ.

    شاید مسئله، اندازه‌ی فضایی است که آدم برای خودش دارد؛ فضایی برای زندگی‌کردن، تصمیم‌گرفتن و بودن، بدون آنکه احساس کند همیشه زیر ذره‌بین است.

    ehteramkarami@

  82. گزارش نیک شنبه ۱۸ مهر پاییز ۰۵

    ✓🟥 گزارش نیک | از دانش‌آموزان افغان تا خاطره‌ای از مارتین لوتر کینگ

    مقدمه‌ای بر بایگانی خاطرات سال‌های دور

    امروز، در گفت‌وگو با دوستی تازه، برایم از زنی گفت که امروز ظهر با دانش‌آموزان افغان بدرفتاری می‌کرد و با آن‌ها به مشاجره می‌پرداخت. زنی که به گفتهٔ دوستم، معتقد بود این دانش‌آموزان نباید سوار اتوبوس شوند.

    این روایت کوتاه، مرا از زمان حال به گذشته‌ای دور برد. به تاریخ تبعیض نژادی در آمریکا، به دوران آپارتاید و به روزهایی که انسان‌ها به‌واسطهٔ رنگ پوست، تبار یا خاستگاهشان از حقوق و فرصت‌های برابر محروم می‌شدند. ذهنم به سوی مارتین لوتر کینگ رفت، به مبارزهٔ او برای برابری و به رؤیای جهانی که در آن، انسان‌ها نه با رنگ پوستشان، بلکه با شخصیت و کرامت انسانی‌شان سنجیده شوند.

    با خودم فکر کردم چقدر بعضی صحنه‌های امروز ما می‌توانند یادآور فصل‌های تلخ تاریخ باشند. کافی است انسانی به دلیل افغان بودن، از حقی معمولی مانند سوار شدن به اتوبوس محروم شمرده شود تا پرسش‌های قدیمی دربارهٔ تبعیض، مرزهای تعلق و معنای شهروندی دوباره در ذهن زنده شوند. تاریخ شاید لباس‌های تازه‌ای بپوشد، اما پرسش‌هایش گاهی همان پرسش‌های دیرین‌اند.

    روایت دوستی تازه، مرا به خاطره‌ای شخصی‌تر هم رساند. به شبی که مهمان ویژهٔ یک رسانهٔ فارسی‌زبان بودم، در برنامه‌ای که با یاد مارتین لوتر کینگ و مناسبت مربوط به زندگی او پیوند داشت. آن شب، نام کینگ برای من فقط نام یک شخصیت تاریخی نبود. او نماد مبارزه‌ای بود که می‌خواست انسان را از حصار تبعیض بیرون بیاورد و کرامت را به جایگاه شایسته‌اش بازگرداند.

    امروز، با شنیدن خاطرهٔ دوستی تازه، آن شب رسانه‌ای و آن فصل از زندگی‌ام دوباره در ذهنم روشن شد. مسیری کوتاه میان یک روایت روزمره از بدرفتاری با دانش‌آموزان افغان و خاطرهٔ حضورم در برنامه‌ای دربارهٔ مارتین لوتر کینگ شکل گرفت. فاصلهٔ میان این دو تجربه، فاصلهٔ سال‌ها و مکان‌ها بود، از ۱۳۸۸ تا ۱۴۰۵.
    اما پرسش اخلاقی مشترکی در میانشان جریان داشت: با انسانی که از ما متفاوت است، چگونه رفتار می‌کنیم؟

    شاید اهمیت تاریخ در همین باشد. تاریخ فقط مجموعه‌ای از نام‌ها، تاریخ‌ها و جنبش‌های به پایان رسیده نیست. آینه‌ای است که گاهی ناگهان در برابر زندگی روزمرهٔ ما قرار می‌گیرد. آنچه در گذشته رخ داده، می‌تواند به ما کمک کند رفتارهای امروزمان را دقیق‌تر ببینیم و دربارهٔ آنچه عادی شمرده‌ایم، دوباره پرسش کنیم.

    امروز، گفت‌وگویی ساده با دوستی تازه مرا به سال‌های دانشگاه، فعالیت‌های سیاسی دانشجویی و خاطراتی از گذشته بازگرداند. خاطراتی که هرکدام در گوشه‌ای از ذهنم مانده بودند و حالا با یک روایت تازه، دوباره به یکدیگر پیوند خوردند.

    این گزارش، مقدمه‌ای است بر بازگشت به آن سال‌ها. بر روزهایی که سیاست و دانشگاه در زندگی من به هم می‌رسیدند و تجربه‌هایی شکل می‌گرفتند که هنوز، پس از گذشت سال‌ها، در نگاه من به جهان حضور دارند.

    ✓🟥 گزارش نیک | سال‌هایی که دانشگاه آرام نبود
    از بایگانی خاطرات دانشجویی، سال ۱۳۸۸

    پس از آن تبادل خاطرات آن ظهر امروز و آن شب رسانه‌ای دور، امروز برای آن دوست تازه از سال‌های دانشگاه گفتم و سفره‌ی دل گشودم. از دانشگاه دولتی جندی‌شاپور اهواز، از روزهایی که در انجمن اسلامی فعالیت می‌کردم و فضای دانشگاه برایم چیزی فراتر از کلاس و امتحان بود. سال ۱۳۸۸، سالی بود که سیاست به زندگی روزمرهٔ ما دانشجوها راه پیدا کرده بود و اتفاقات بیرون از دانشگاه، در راهروها و جمع‌های دانشجویی هم ادامه پیدا می‌کرد.
    یکی از خاطراتی که هنوز از آن روزها با من مانده، ماجرای جلسهٔ سخنرانی میرحسین موسوی و مهدی کروبی در دانشگاه چمران اهواز است. فضای آن روزها ملتهب بود و اختلاف دیدگاه‌های سیاسی گاهی از بحث و گفت‌وگو فراتر می‌رفت. میان بچه‌های انجمن اسلامی و دانشجویان بسیجی مشاجره درمی‌گرفت. هر گروه موضع خودش را داشت و در آن فضای پرتنش، گاهی فاصلهٔ میان یک اختلاف‌نظر و یک درگیری لفظی بسیار کوتاه می‌شد.
    برای ما که در فعالیت‌های انجمن اسلامی حضور داشتیم، این تنش‌ها فقط اتفاقاتی گذرا در یک جلسه نبودند. فضای سیاسی آن روزها را با خود به دانشگاه می‌آوردیم و گاهی با پیامدهای آن در زندگی دانشجویی‌مان روبه‌رو می‌شدیم. تهدیدهای مسئولان دانشگاه و حراست به اخراج، سایه‌ای از نگرانی بر سر فعالیت‌های دانشجویی انداخته بود. آیندهٔ تحصیلی، که تا پیش از آن شاید بیشتر با نمره و امتحان سنجیده می‌شد، حالا گاهی به مسئله‌ای جدی‌تر گره می‌خورد.
    اما آنچه خاطرهٔ آن سال‌ها را برای من سنگین‌تر می‌کند، سرنوشت بعضی از همکلاسی‌هایم است. بعضی از آن‌ها زندانی شدند و ماجرای دانشگاه و فعالیت‌های سیاسی، از فضای آشنای کلاس و جمع دوستانه بیرون رفت و به تجربه‌ای تلخ و واقعی تبدیل شد. رفتن به ملاقات همکلاسی‌های زندانی، از آن تجربه‌هایی بود که معنای دوستی و هم‌دانشگاهی بودن را از حالت یک رابطهٔ معمولی بیرون می‌آورد.
    آدم وقتی دوستی را در کلاس درس می‌بیند، شاید کمتر به این فکر کند که روزی ممکن است برای ملاقاتش راهی جایی دیگر شود، پشت درهایی که با درهای دانشگاه فرق دارند. آنجا دیگر خبری از بحث‌های معمول میان دو کلاس و قرارهای سادهٔ دانشجویی نیست. جای خالی همکلاسی در جمع، خودش به خاطره‌ای تبدیل می‌شود که نمی‌توان به‌سادگی از کنارش گذشت.
    امروز، سال‌ها پس از آن روزها، وقتی این بخش از گذشته‌ام را برای دوستی تازه تعریف می‌کردم، احساس کردم دارم از فصلی حرف می‌زنم که هنوز در حافظه‌ام بسته نشده است. از جوانی خودم می‌گفتم، از فعالیت در انجمن اسلامی، از مشاجره‌های سیاسی، از تهدید به اخراج و از همکلاسی‌هایی که زندانی شدند و ما برای ملاقاتشان رفتیم.
    آن سال‌ها برای من فقط مجموعه‌ای از رویدادهای سیاسی نبودند. بخشی از زندگی شخصی‌ام بودند، با آدم‌هایی که می‌شناختم، نگرانی‌هایی که تجربه کردم و خاطراتی که هنوز می‌توانم به یاد بیاورم. شاید گذشت زمان فاصله‌ای میان من و آن روزها انداخته باشد، اما بعضی تجربه‌ها با گذشت سال‌ها همچنان وزن خودشان را حفظ می‌کنند.
    امروز این خاطرات را از بایگانی ذهنم بیرون آوردم و با دوستی تازه قسمت کردم. شاید روایت کردنشان راهی باشد برای اینکه آن سال‌ها، با همهٔ هیجان‌ها و تلخی‌هایشان، در زندگی من جای روشن‌تری پیدا کنند.

    در میان خاطرات آن سال‌ها، گفت‌وگوی‌های زنده تلویزیونی خودم به عنوانِ میهمان ویژه برنامه با نام مستعار در چند رسانه‌ی فارسی‌زبان مشهور نیز جایگاه خاصی داشت و فعلاً امکان انتشار این بخش از خاطراتم را ندارم، اما این تجربه هم بخشی از گذشتهٔ من است و در بایگانی شخصی‌ام باقی خواهد ماند.

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  83. گزارش نیک ۱۸ مهر ۱۴۰۵

    امروز با بی‌میلی از خواِب بیدار شدم و به فکر خوابیدن دوباره بودم ولی با نگرانی از جا جستم و کمی غرولند کردم و وضو گرفتم و نماز خواندم و حس نوشتن نداشتم شاید در وبینار نوشتم و بعدش هم نوشتم. پیاده روی هم حسش نبود. با بی میلی مواجه بودم اما با هر زحمتی بود خودم را روبراه کردم. میلی به صبحانه نداشتم اما دور هم صبحانه خوردیم. جواب آزمایش خونم را گرفتم زیاد جالب نبود و در وضعیتی اضطراری بود به دکترم رفتم برای تفسیرش و او گفت باید خودم را تقویت کنم و کم خونم و همین و دیگر عیبهایم را نگفت اما خودم به عیبم واقف بودم که به دکتر مراجعه کردم. به آن دکتر بی حوصله اکتفا نکردم و به سراغ خواهرمون یا داداشمون هوش مصنوعی رفتم و عکس جواب آزمایش را برایش فرستادم و در کسری از ثانیه تمام دکترهای شهر را به زانو درآورد. و همه عیبهای نهانم را رو کرد ولی احساس کردم پیاز داغش را زیاد کرد. و من حد وسط را از گفته‌های دکتر خودم و هوش مصنوعی دریافتم که عیب کار کجاست. کتاب نفرین زمین از جلال را تمام کردم و شعر را در آغوش گرفتم و خواندم و گریه هم کردم و سبک شدم. واژه‌ی خود تخریبی را حس کردم و کنارش گذاشتم. خاطره‌ی روزهای خوشی که داشتم پاک شده و از ته ذهنم بیرون نمی‌آید. امروز همه حرفهایی که با دیگران زدم آخرش به یک نه منجر شد و رهایش کردم از خوردن چای لذت بردم و با نوشتن بیست و پنج دقیقه لذتم کامل شد نمره‌ی امروز نه است و خدا را برای نعمتهایی که داده شکر می‌کنم. امروز هم در برابر خوردن قند تا ظهر و بعدازظهر مقاومت کردم الان هم بعد از اینکه غش کردم کمی مواد قندی که برایم ضرر دارد خوردم و حالم خوب شد مثل معتادی هستم که توی ترک مواد مخدر بسر می‌برد و دست و پا می‌زند. در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و به روزهای عادی برمی‌گردم. استاد کتابی با جمله‌های کوتاه ابتکار خود نویسنده خواند و باز هم سفارس کرد که در نوع خود نویسنده دست به ابتکار زده و تقلید نوعی کپی است و فایده ندارد.و شعر شاعران ترک را هم خواندند. داستان هم می‌نویسم. یادداشت‌های روزانه‌ی من در کانال تلگرام را بخوانید و در بخش کامنتها از من انتقاد کنید و عیب کارم را بگویید آدرس کانال تلگرام در اینجاست. 👇
    https://t.me/notetoday1

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *