«با یک دست زندگی را میسازیم و با دست دیگر ویرانش میکنیم.»
-عباس معروفی
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
94 پاسخ
باید مینوشتم.
باید هر طور شده امروز مینوشتم.
نوشتن گزارش نیک مثل یک عقده در گلویم مانده بود.
هر روز میگفتم از امروز مینویسم تا ابد. ولی هر روزم شده بود همان شنبهی نیامدنی.
پس شروع کردم.
روزهایم به نگهبانی از نوزاد ۳۴ روزهام میگذرد. به نظرم واقعا نگهبانی از نگهداری واژهی مناسبتری است.
صبحها به روتین نوا (نوزاد۳۴روزه) میگذرد. ویتامین دادن و شستشوی چشم و … .
ساعت۳ برایش کلی تیپ زدم تا عکس بیاندازم. بعد از پوشیدن لباسها و صحنهآرایی دو تا کش و قوس آمد و غر زد و خوابید.
با بچهها تصمیم گرفتیم جشن کوچکی بگیریم و کلی خوراکی بخریم. خریدیم. با کارت هدیه من. چون مثل همیشه کارتهای بانکیام را پیدا نکردم.
رسید نداده بود. و آیندهی پساندازیام در هالهای از ابهام قرار گرفت.
کل روز، بلند بلند یک بیت را تکرار کردم به امید الهام، نه تنها چیزی حاصل نشد، بلکه یکی دوبار شعر را هم قاطی کردم.
چُرت میزدم، چشمم را باز میکردم بیت را میخواندم و باز خوابم میبرد.
در خواب یکی دوبار بهم خیانت شد، ولی اشارهای به شعر نشد.
ساعت را برای وبینار روی زنگ گذاشتم. گوشی خاموش شد و ۱۷و۴۵ دقیقه یادم افتاد.
خلاصه که شاید تنها نیکِ امروزم نگهبانیام بوده باشد.
سلام بر یادگیری ❤️❤️ اینو تایید کنید
سلام بر یادگیری ❤️❤️
شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- امروز قصد داشتم برای واکسن کزاز که باید بین هفتههای ۲۷ تا ۳۶ بارداری تزریق شود، اقدام کنم.
پس ساعت ۸ صبح بیدار شدم و برای ناهار استامبولیپلو درست کردم. تا غذا حاضر شد، صبحانه خوردم و آماده شدم، ساعت تقریباً ۱۱ بود.
۲- اسنپ گرفتم و به تنها مرکز بهداشتی که میشناختم رفتم.
بعد از کلی ترافیک به مقصد رسیدم و وقتی از نگهبانی خواستم راهنماییام کند، پرسید: «آدرستون کجاست؟» آدرس را که گفتم، گفت باید به بهداشت منطقه خودتان بروید؛ اینجا تزریق نمیکنند.
گفتم تنها یکی دو ماه است که از اینجا نقل مکان کردهایم و نمیشود این یک بار را استثنا قائل شوند؟
نگهبانی که مردی مسن و خوشاخلاق به نظر میرسید، گفت: «من مشکلی ندارم، ولی قبول نمیکنند. میتونی خودت بری بپرسی.»
۳- وارد مرکز شدم و به اتاق بیماریهای واگیر مراجعه کردم. چند مرد کتوشلواری پشت میز نشسته بودند و از همان ابتدا، با دیدن چهرههای خستهشان، فهمیدم که به هدفم نخواهم رسید.
اصرار کردن هم فایدهای نداشت. هرچه گفتم باردارم و رفتن به جای دیگر در این شرایط برایم سخت است، اعتنایی نکردند.
خدا نکند آدم کارش گیر مراکز دولتی بیفتد!
خلاصه، آخر کار مرکز بهداشت نزدیک خانهمان را به من معرفی کردند که دوشنبه به آنجا بروم تا پرونده تشکیل دهم و کارم راه بیفتد.
۴- از مرکز بهداشت که خارج میشدم، پسر جوانی مشغول کار کردن بود. پرسید: «مشکلت حل نشد؟» گفتم: «نه.»
گفت: «صبر کن، من حرف میزنم، شاید قبول کنن.»
گفتم فایدهای ندارد و نمیخواهم بیخود خودش را به زحمت بیندازد.
رفت سراغ نگهبانی و دوباره حرفها را تکرار کردند.
من که دیگر حوصلهی بحث کردن نداشتم، خواستم بروم که پسر جوان پرسید:
ـ شما مگه واسه اینجا نیستید؟
ـ اصالتاً نه.
ـ عه، اینجا دانشجویید؟
ـ نه، ازدواج کردم اومدم. الانم واسه واکسن بارداری اومدم اقدام کنم.
فکر میکنم انتظار این جواب را نداشت و کاخ آرزوهایش فرو ریخت! 😂
دیگر ادامه ندادم، تشکر کردم و خداحافظی کردم.
۵- ظهر میخواستم کمی بخوابم، ولی خوابم نبرد. چند استوری گذاشتم و دوباره آماده شدم که به مطب دکتر قلب و عروق بروم.
حالا که برنامه واکسنم به هم ریخته بود، حداقل باید اکو قلب را انجام میدادم تا یک کار انجام شده باشد.
به مطب دکتر در آن سوی شهر رفتم؛ دوباره خستگی و ترافیک.
۶- در مطب، سه نفر نشسته بودند: دختری که کوتاهقامت بود و یکسره چپچپ نگاهم میکرد، مادر مسنی که کنارش نشسته بود و عصا داشت، و پیرزن دیگری که آن طرف نشسته بود.
دختر و مادرش که رفتند، فقط من و پیرزن ماندیم که خیرهخیره نگاهم میکرد. چند بار لبخند زدم، ولی دیگر داشتم خجالت میکشیدم.
روی میز، کتابی از داستانهای چخوف دیدم. برداشتم و شروع به خواندن کردم.
۷- داستانی بود به اسم «صدف».
دربارهی پسربچهای بود که بیماری «گرسنگی» داشت. پدرش در خیابانها گدایی میکرد و کسی توجهی به آنها نمیکرد.
روبهروی خانهشان رستورانی قرار داشت که پسربچه یک بار توانست تابلوی روی آن را بخواند. نوشته بود: «صدف».
از پدرش پرسید صدف چیست و در تصوراتش احساس میکرد باید غذای خوشمزهای باشد.
وقتی پدرش گفت موجودی زنده است و دورش، مثل لاکپشت، پوستهی سختی دارد، بدش آمد؛ ولی آنقدر گرسنه بود که در خیابان گریه و زاری کرد و گفت: «صدف میخواهم.»
عدهای مرد برای مسخره کردنش او را با خود به داخل رستوران بردند و صدفی جلویش گذاشتند و به خوردنش خندیدند. میگفتند: «احمق، پوستهاش را هم میخورد!»
۸- داستان به شکل غمانگیزی متأثرَم کرد.
پیرزن همچنان به چهرهام زل زده بود. خواستم داستان دیگری بخوانم که اسمم را صدا زدند؛ نوبت من بود.
دکتر وقتی فهمید جورابشلواری دارم و لباسم بلند است، گفت: «اینطوری نمیشه دستگاه وصل کنیم. اگر خانهتون نزدیکه، برو لباست رو عوض کن.»
یک بار دیگر داشتم ناامید میشدم که تصمیم گرفتیم لباسم را طوری دربیاورم که کارم راه بیفتد.
بار اول بود که اکو قلب انجام میدادم. خدا را شکر، همهچیز خوب بود و گفت ادامهی بارداری و زایمان، به هر شکلی، مشکلی ندارد.
فقط کمی انحراف در دریچهی دهلیز قلبم مشاهده کرده بود که گفت برای اینکه خیالمان راحت شود، شش ماه بعد از تولد دخترم دوباره مراجعه کنم.
۹- به خانه که برگشتم، تازه برق رفته بود. کمی از برنج ظهر را خوردم و به تختم پناه بردم.
دوست داشتم فقط چند ساعتی بخوابم و کسی کاری به کارم نداشته باشد؛ برای امروز خیلی خسته بودم.
۱۰- شب ادامهی سریال This Is Us را تماشا کردیم و دخترم، مثل همیشه، با تکانهایش اعلام حضور کرد و سپس خوابیدیم.
۱۱- همستر زیادهگو میگوید:
«امروز نتوانستی نقاشی بکشی، ولی اشکالی ندارد. حداقل یکی از کارهای مهمت را انجام دادی و استراحت کردی.
فردا وقت بیشتری داری و جبران خواهی کرد.
به امروزت از ۱ تا ۱۰، ۸ میدهم.»
سالواژهام: تمرکز
بیلنگر را خاندم و سنگ صبور را.
نقاشی کشیدم و کاملش کردم.
نویسندهساز را بودم. از هریپاتر گفت استاد. کتابی خاند از مدیا کاشیگر دربارهی هری پاتر. اولین باری که هری پاتر را دیدم کی بود؟ پایین بودیم هنوز. یک شبی بود که از خانهی مرجانشان برگشته بودیم. نشانش داد قسمت یک را. یادش بخیر. یادم نیست دو را چطور و کجا و کی دیدم. سال هشتاد و چهار بود که کتابهایش را خاندم. از پنج شروع کردم به خاندن. بعد سه بعد چهار. بعد هم در انتظار آمدن شش و هفت و فیلمهایش. یکی از کتابها را توی گوشی خاندم. یک گوشی غیر لمسی خیلی کوچولو داشتم. یادش بخیر. با هری پاتر بزرگ شدم. هری پاتر از آنهاییست که هر چند سال یکبار میروم سراغش. ارباب حلقهها هم. حرف ارباب حلقهها هم بود. فکر کنم هری پاتر جزو اولین کتابهایی بود که خاندم.
وبینار سحر را ببودم. کلی سوال بود و کلی خاطره برایم زنده شد. از موهایم. توی بچگی همیشه به اجبار میبردنم آرایشگاه مردانه و موهایم را کوتاه کوتاه پسرانه میزدند. حرف مرگ قسطی هم شد. اصلن مرگ قسطی جوری است که خانده نمیشود و طول میکشد خاندنش. منم یکسال پیش شروعش کردم اما تازه نصف شده. اسمش قسطی است دیگه باید قسطی خوندنش.
سریال را دیدم.
چون حرف مرگ قسطی بود شب قبل از خاب رفتم و چند صفحه ای از آن را خاندم.
https://t.me/yaddashtneda
صبح که بیدار شدم خودم رو وسط بازی تخته نرد یافتم. باز ی اول بود. هر دو دفعهی قبلی بازی اول رو باخته بودم. باخت اول برای مسابقات دو حذفی ادامهی مسیر رو سخت میکنه. باز ی اول رو باید میبردم. تمام انرژیم رو گذاشتم تا حریف سرسخت رو ببرم. علاوه بر حرکتهای بازی باید با بازی روانی هم مقابله میکردم. بردم و این برد برام شیرین بود. اما تمام انرژیم تموم شد، دو تا بازی بعدی رو باختم و حذف شدم.
با لب و لوچهی آویزون برگشتم خونه. به این فکر کردم که هدف من از بازی امروز چی بود. یادم افتاد که میخواستم صبح زود بیدار بشم و تا ظهر نخوابم که ساعت خوابم بهم نریزه. قراره فردا دوباره زود بیدار بشم و برم سرکار. دورهی آزمایشی رو میگذرونم و باید خودم رو خوب نشون بدم. پس اصلا برد و باخت مطرح نبود. همین که صبح بیدار شدم، حاضر شدم و رفتم با دوستان بازی کردم یعنی من برندهام. من به خواستهام رسیدم. پس با خیال راحت اومد خونه، استراحت کردم و به بقیهی کارهام رسیدم.
گزارش نیک ۱۰۹
سالواژهام: فاصله
یه جوری بودم امروز. یه چیزی ته دلم قِل و وِل میخورد که نمیذاشت خوشم باشه. با بچههام حرف زدم اما فایده نداشت. میخواستم چیزی بخونم دیدم بدتر شدم. خودمو سرگرم کارِ خونه کردم، هیچی نشد. اون «چیزه» هی از تو دلم وول میخورد میرفت تو سرم، دوباره برمیگشت سرجای اولش. ترجیح دادم بذارم هر کاری میخواد با من بکنه.
خواهرم از تهران اومده بود. با هم حرف زدیم. حالم بهتر شد. رفتیم میدون نقش جهان. شکوه و وجناتِ معماریاش هنوز انرژیی به آدم میده نگفتنی. یه آرامشی جای همهی اون دلهرهها را گرفت.
وبینار نویسندهساز را گوش دادم.
رفتن برق و پریدن فیلترشکن عذاب در عذابه. اما خیلی وقته تحمل رو یاد گرفتم.
صداهایی از بیرون میآد گوشخراش. نمیدونم خونهای را دارن خراب میکنن یا مصالحی برای ساختنش میریزن. اما خب برا گوش من که فرقی نمیکنه.
مجموعه شعر در «حیاط کوچک پاییز، در زندان» از مهدی اخوان ثالث را میخونم. از بچههای خواهرم قرض گرفتم.
روی داستان کوتاه کارگاه ۷ کار میکنم.
ما امیدوارانیم.
ادرس کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
تا ابد، همینجا
سالواژهام: نظم
تا لحظهی آخر بهزور رسوندم. آشنا بودن و دوست داشتن منم بیتاثیر نبود. امتحانم خوب بود. اگر کمی شیفت بدهد. تا بالای هفده بشم.
بعدش اولین کادوی روزمو دریافت کردم. کتابی از هوشنگ گلشیری. اصلا یادم نبود که گفته بودم عه کتاب خوبیه کاش میخریدیم. اما یادش بود. خیلی خیلی میسی.
بعدش مهمون و حرفهای پفکی.
بعدش کافهای پر از ارواح. کوچک و بزرگ و پنهان و عیان. کادوی دوم امروزم. هاتچاکلت و بوکمارک گربهسیاه. گربهای کوچولو از پیشی بزرگترم. و هندونههای گازیده شده رو موهام. میسی میسی. وبینار نویسندهسازم دیدیم. بحث از هریپاتر و تارزان بود که دوست دارم دوباره بخونمش. و اصلا دوباره ببینمشون. بعد بازی. نذاشتن ادامه بدیم پس ما هم رفتیم. من بردم اون یدونه رو گویا. تقریبا. گویا.
ائلگولی تبریز چقدر قشنگه. نورها و ماهیها و گربههام. حرفهای مام. از آینده و گذشته و سیبزمینی. هوای تقریبا خنک پاییزی و خرچخرچ قیچی.
بریدن قهوهها و دوستان و پیرزنها. استیکرهاشون.
راستی امروز استیکرهای لپتابمو تجدید کردم.
از چرخوفلک نمیترسم. دیدنش از پشت شیشهی مترو درحال گوش دادن به آهنگهایی که دوست داریم حتی قشنگتره. میتونه تاابد این لحظه یخ بزنه؟ یهلحظه تصور کردم تو یکی از کابینهاشیم و کسی داره تکونش میده. نه این ترسناک میشد. بعدش تو خیالم اومدم این گزارشنیکو نوشتم و کتاب خوندم و حتی تکلیف دانشگاهو انجام دادم. نیم ساعت تبدیل شد به هفت ساعت و همهچیز منتقل شد به صبح. الانم میخوام که بیشتر بنویسم اما بمونه برا شب تو گزارش نیک بعدی.
گزارش نیک ۶۹ من/ شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵
۶ صبح با آلارم گوشی برای وبینار بیزنس کوچ بیپایان استاد اعظم فقیهرمضانی به زور بلند میشوم چون جلساتش را بسیار دوست دارم از جهت آموزندگیاش که موضوع معناست در انتخابهایمان و معنابخشی به روابطمان با توجه به گذشته و حال و آینده و نقش مرزگذاری در انتخابهایمان.
برایم همیشه این نکته جالب است که اعضای کانال های تلگرام و بله بیزنس کوچ بیپایان به بیش از هزار نفر میرسد و هر روز حدود ۱۵ و نهایت ۲۰ نفر ساعت ۶ صبح تقریبن ثابت حضور دارند. بنظرتان چرا؟
بعد از وبینار خوابم پریده و برای ادامه خاندن کتاب دیروز وارد طاقچه که میشوم مقالهای در مورد تاریخچه و دلایل ممنوعیت آثار صادق هدایت نظرم را جلب میکند و میخوانمش و پس از آن کتاب فواید گیاهخواری را کنجکاو میشوم از او بخوانم که ۲۵ صفحه را میخانم و نکات جالبی دارد اما مثل بسیاری از آثارش تجسمبخشی تهوعآورش حالم را بد میکند و چون آغاز روز است کنارش میگذارم.
بعد برای افزایش فروشم برنامه ریزی روزانه شنیدن وویسهای دکتر کاویانی توربو فروش و شعبانعلی را در برنامه روزم قرار میدهم و تا یک هفته در تقویم روزانهام مینویسم. ثبت نام دوره «نویسنده سخنران» استاد کلانتری با ضعف نت و مشکل مبایل بانک حدود ۴۰ دقیقه به طول میانجامد که ثبت نام از ساعت ۱۳ آغاز و تا ساعت ۱۵:۱۱ انجام میشود و ارسال عکس فیش از ساعت ۱۵:۱۱ تا ۱۸:۰۴ در تلگرام ادامه مییابد و ساعت ۲۳:۰۴ دقیقه با لینک تا ۰۰:۰۵ با چرخیدن به دور سرش بالاخره وارد کانال دوره میشوم. یعنی حدود ۱۱ ساعت یک ثبتنام دوره با پیگیری دائمم انجام میشود و البته با حرص زیادم که کلن آدمی معروف به ریلاکس بودنم و ناگفته نماند که روز به روز احساس میکنم از آن فرد آرام و آرامشبخش دارم فاصله میگیرم متاسفانه.
و بعد وبیکار الهه علیزاده نازنین که از ساعت ۱۶ بدلیل قطع برق به ۱۸:۳۰ موکول میشود و مرور جلسات از اول است و طبق معمول برایم دلنشین و آموزنده و لذتبخش است.
نویسنده ساز که بدلیل نت افتضاح من و قطع و وصلی استاد کتاب «مرگ موریانه» را معرفی میکند و نمیفهمم از کیست و فقط گوش میسپارم به خوانش همیشه لذتبخش استاد کلانتری عزیز و به تلافی حرص خوردنهای از صبح تاکنونم با گوش سپردن، خود را با لذت مطالب و صدای خوب استاد تسکین میبخشم. مطالب کتاب که در مورد هری پاتر است مرا به دوران جوانی و خوش دیدن هری پاتر و سوپرمن و تارزان و بتمن و جیمز باند و مرد عنکبوتی و دستهبندیهای جذاب میبرد و غرق رویاهای شیرین میسازد و متمایل به دوباره دیدن هری پاتر میشوم. چراییاش را نمیدانم شاید تخیل شیرین کودکی آن باشد که این روزها بدان نیاز بیشتری دارم تا فرسودگیهای این روزهایم را با آن بشویم. و در پایان اشاره به کتاب «منحنی خلاقیت» دارند که من قبلن خاندهام و متمایل به دوباره خانی میشوم و بلافاصله پس از وبینار و قبل از شروع وبیکار الهه علیزاده در طاقچه بینهایت میآغازمش. و چون برایم جذاب است تا پایان شب ۶۰ صفحه را مابین کلاسها و دورههایم میخانم و بخشی را در هر دو کانال تلگرام و بله به اشتراک میگذارم و ساعت ۲۰ وبینار یوپریم شنبهها باز کوچینگ تمرینی مهران بهشتی عزیز است که با نظر شرکتکنندگان موضوع کمالگرایی انتخاب میشود و با نکات آموزشی جلسه دو ساعته جذابی پر از نکات را با لذت میشنوم و نکتهبرداری میکنم. اما در ده دقیقه پایانی که مهران بهشتی وقت اضافه میگیرد من از خستگی به خواب میروم و صبح ساعت ۴:۳۰ از گرمای اتاق بیدار میشوم که باز هم مریم با خاموش کردن کولر فراموش کرده پنجره اتاقم را با وجود تذکرهایم باز کند و موجب بدخوابیام میشود. و چرخی در بله و پاسخگویی به چت دوستان و باز پناه به طاقچه و کتابخوانی در تاریکی اتاق میشوم.
📍حالمان خوب نیست اما تو باور کن.
– قلبم مچاله است برای کسی که او هم دلش برایم تنگ است.
سال واژه: خوددوستی🌷خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت
•قبل از خورشید طلوع کردم•
ساعت ۵ صبح، بیداری در گوشم خواند که وقت طلوع است و من روشن شدم و بعد از آن هرچه تلاش کردم بخوابم تا خورشید خودی نشان دهد نشد.
دیگر خواب خیلی دور شده بود.
افکار برای اول آمدن به دریچهی خاطراتم مسابقه داشتند.
من هم مقاومت نکردم. بازار شامی بود که بیا و ببین.
افکار غمناک بر شادیها پیشی گرفتند، ناقلاها این مدت دوندههای خوبی شده بودند.
خاطرهای ناراحت کننده میآمد و در پیاش آشنایی را صدا میزد بنام اشک و سرازیر میشد از چشمانم.
غم با ترس میآمد.
غم با تنهایی میآمد.
غم با دلتنگی میآمد.
غم با از دست دادن میآمد.
غم مراسم ترحیم در سرم گرفته بود، آخر برای چه و دنبال موسیقی بیکلام بود تا بزند تنگ مراسمش و همهچیز تکمیل باشد و من هم غلام حلقه به گوشش شده بودم.
فرصت را غنیمت شمردم و در این شلوغی زدم زیر گریه از مهاجرت خواهرزادهام، زدم زیر گریه از حرفهایی که مثل تیر بر قلبم خورده بود در شب گذشته. زدم زیر گریه از تنهایی.
خاطرات آمدند و با هم زار زار گریه کردیم و غم هم صدای موسیقی را زیاد میکرد تا مجلس آبرومندی شود.
او اجبارم کرد برای شور زیاد بروم درون سیاه چالهی انرژیزا و با تخلیهی روانی شورش را در بیاورم، من هم گوش دادم. نوشتم و غر زدم و زاریدم.
به خودم که آمدم دیدم هیپنوتیزم شده بودم انگاری و همه را پاک کردم. این چه کاری بود آخر؟
شانس آوردم هم خواب بودند به غیر از یک نفر که زود بیدار شده بود.
بعد از دوساعت، خواب دلش برایم سوخته بود آمد تا آرامم کند. ناقلا چشمانم را بست و مرا مهمان خواب ترسناکی کرد که باعث شد اینبار با وحشت بیداری به سراغم بیاید.
خواب و بیداری و غم حالا سه تا بودند برای آزارم.
اینها هربار عضوی جدید میگیرند.
•هرچه میخواهد دل تنگت بگو•
گزارش نیک را نصفه نوشته بودم پس الباقی را هم تنگش چسباندم و دادم ویراستارم که قبلا شما را با او آشنا کردم اضافات را بزند و ترکیبی روان و بی دستانداز تحویلم دهد، او اهل زود بیدار شدن نبود، نمیدانم چه بر سرش آمده که صبحها کمی بعد از من بیدار میشود و چشم نشسته باید به گزارش نیکم که بلند بلند میخوانم گوش دهد، استاد گفته بلند بخوانید تا ایرادات بزنند بیرون و شما ببینیدشان.
روز به روز دارم بهتر میشوم و صدای کمتری از بیرون زدنشان به گوشمان میرسد.
بزنم به تخته چشم نخورم.
•رخ بنمای شیر بیشه•
بعد از صبحانهای که برادرم با بربری قشنگش کرده بود. رفتم سراغ سیاه چالهی خودمان تا بخوانم از دوستانم. دیدم بچهها دارند از تکنیک متقاعد سازی که درس دو جلسهی پیشمان بود به خوبی استفاده میکنند تا تنها پسر گروه را راضی کنند عکسی از خودش بدهد من هم به آنها پیوستم.
او ناقلاست و مدام عکس شخص دیگری را جای خودش جا میزند.
در نهایت یک هیچ به نفع ماست و او بلاخره پرده برداری کرد از نقطهای که فهمیدم محمد است اما چهره نداشت.
بگذارید برایتان مختصر و مفید توصیف کنم.
ناصر عبداللهی خدابیامرز را در ترکیب با اوشو در نظر بگیرید.محمد ما دقیقا شبیه این دو است با موی بلند، ناخن دراز واهو واهو واه.
نه نه ببخشید شعر حسنی چرا مخلوط توصیفاتم شد. محمد بچه تمیزی بنظر میآمد.
دختران نامش را گذاشتند شیر بیشه.
•او میخواهد بمیرد؟•
سرگرم خواندن میشوم تا بدانم آیا کِن هریسن میتواند از این جهان مهاجرت کند به جهان ابدی؟
تمامش میکنم.
این کتاب چقدر مرا یاد فیلم «me before you» میاندازد. آنجا هم شخصیت اصلی داستان بخاطر تصادف و آسیبی که دیده بود خواهان مرگ بود و اینجا هم کِن استادِ مجسمهسازی جوان که روزگاری جریان داشت و اکنون به تخت دوخته شده بود، حقِ مرگ طلب میکرد.
در حین خواندن بارها خودم را تصور کردم و فکر کردم احتمالا من هم با اینکه با تمام وجود زندگی را میخواهم و از مرگ میترسم خواهان مرگ میشدم.
هرچند در این زندگی بارها مردهایم و بازگشتهایم.
•او به دیدنم میآید•
برادر بزرگم با مادرم در یک ساختمان زندگی میکنند، دخترش به دیدنم آمد با پنج کوکی که خودش پخته بود و داغ بودند، پر از ذوق کیک پزی بود، بتازگی فر خریدهاند و او هرچه را که روزی آرزو داشت امتحان کند را تجربه میکند.
البته همیشه تجربههایش خوب از آب در نمیآیند اما بلاخره میشود.
کمی حرف میزنیم و نزدیک به دو ساعت در کنار ما مینشیند و میرود، پر از شور و شوق زندگی بود بر خلاف پدرش که مرا یاد آثار موراکامی میاندازد. انگار به زور زنده است.
•شبنشینی بی موقع•
خواب دارد مرا میبرد و هرچه میگویم صبر داشتهباش گوشش بدهکار نیست،
میگویم: مهمان داریم.
میگوید: مهمان این وقت شب، مسخره میکنی؟
میگویم: اینجا همینطور است من چه کنم؟
میگوید: من که نوکرت نیستم، باید بخوابی من کار دارم، کلی آدم منتظرم هستند.
مهمانها آمدند و من با خواب گلاویز بودم و خدا خدا میکردم زودتر بروند تا من خودم را به دست خواب بسپارم تا او هم به کارش برسد، مثل اینکه همه دومینووار به هم متصلیم.
اینهم نشانی تلگرام اینجانب که شاگردی نوپا در نوشتنم و دوست دارم بخوانیدم🌷متشکرم
https://t.me/pichesabz
بالاخره لپ تاپ رو اوردم خونه. کار تعمیر کاره درست بود. مهندس کاغذی نبود. امام من الان مهندس کاغذی ام. زمان میبره تا یه مهندس واقعی بشم.
ازاد نویسی کردم اما خیلی کم.
نگران انتخاب رشته ام. چارت درس های ارائه شده برا هر گرایش رو چک کردم دو تا از گرایشا چشمو گرفتن. ولی شک دارم. به 3 تا از استادام پیام دادم. فک کنم گرایش فناوری مواد غذایی بهترین انتخاب برا من باشه.
ساعت قطعی برق تغییر کرده دیگه نمیتونم وبینار ها رو برم.
وبینار الهه رو شرکت کردم.
یِکُم
.
و اما هفتمین روز اَمرداد
بیامد فرصتی تازه به ما داد
سپاسی بابت یارانِ جانی
سفرسازان خوب زندگانی
💠💠💠💠💠
دوم
.
کانزاشی
شیر
ناصر عبداللهی
شلال
قلمرو
محافظت
بیشه
شاش
شوگر
غول
محمد با حسِ «ح» یِ زیاد
محمد با میمِ تشدید شده
.
اینا واژههایی هستن که بعد از فرستادم عکسم پرتاب شدن.
انتظار بعضیاشو داشتم از بس همیشه شنیدم.
بعضیاشونم مث کانزاشی، فکر کردم منظورش سوشیه که ژاپنیا میخورن.
بعدش فکر کردم شاید یه فحش کشداره ولی با کشِ پنهان، آخرش بهم گفتن از همون میلههاس که فرو میکنن توی مو تا مث ماکارونی دور چنگال بپیچه.
همونا که از امپراطور تا سامورایی داشتن. بعدش کاشف به عمل اومد که توی ایران باستان هم بوده، که اینم برام جالب و عجیب بود.
عجیبتر این بود چرا تا حالا فکر نکرده بودم با چی موهاشونو میبستن؟ خوبه آدم که به تاریخش فکر میکنه و کیف میکنه، اینجوری سر کنجکاویشو توی سوراخ تاریخ فرو کنه. خیلی باحال میشه.
خلاصه خیلی واکنشا جالب بودن و میشه یه کتاب نوشت که قطعا نه الان نه اینجا.
شاید روزی بعدا و اونجا.
💠💠💠💠💠
سوم
.
به معنی واقعی، از دیروز صبح که بیدار شدم تا ساعت ده شب، مغزم ورم کرده بود. مث بادکنک باد کرده بود و وزن و حجم جمجمه و هر چی توشه رو ده برابر کرده بود.
گفتم بسه. یه روز به خودت استراحت بده.
دوساعت زودتر برو افقی شو.
تا صبح جوری بخواب که انگار فردایی نیس. بیدغدغه و راحت.
نیکنویسی و مسواک و زور برای خوندن و دیدن چیزایی که دستمه همگی تعطیل.
خب. شنبه چه کارها کردم و نکردم؟
۱. پیشنویس ساختم برای وبگاه تئاتراه و چالش دیالوگنویسی. از الهه علیزاده، طراح و پشتیبان زحمتکشم سؤال کردم و منتظر پاسخ ماندم تا برود برای انتشار.
۲. بالاخره روی اینستاگرام استوری گذاشتم. به بهانهی همین چالش دیالوگنویسی. هر بار کلی نقشه جمع میکنم. در اجرا، لنگ در گل.
۳. حرصدرآر بود دیدن چرت و پرتهای یکی که قبلن در کانال مدرسه بلاک شده و قبلتر هم برای خودم و دیگرانی مزاحمت کرده و چقدر تهمت حوالهی استاد کلانتری، آخرش آمده میگوید من همراه قدیمی هستم و میخاستم… لاالهالاالله. هرچی بگویم به رستگاری نزدیک نیست.
۴. دیروز که در زمان انتظار اثرگذاری ماسکهای صورت، دن کیشوت برداشتم، فصل دهم را میخاندم. بعد تردید کردم که قبلن به ۱۶ و ۱۷ رسیدهبودمها. حالا فهرستش را نگاه کردم. حالا باید از همان ۱۷ دوباره شروع کنم.
۵. روژان زودتر آمد و گپ به آنجا رسید که پر از فکر و خیال آمدم خانه. چقدر آبرو مهم است. چقدر رابطههای آدمها میتواند آبرو و اعتبارشان را خراب کند/بالا بکشد.
۶. هول هولکی سوپ تنبل لازانیا درست کردم و نشستم پای جلسهی پشتیبانی. گرهی از کارمان باز شد که میشود خبر خوش.
۷. در همراهی با کلاس نجمه لنگ بودم. تنم خسته و خابالو، سرم شلوغ و پر هوا. ادامه نمیدهم با این کلاس. نه چون خوب نبود. عالی بود. من اما در سطح سواد معلم نبودم. دیرتر اگر بیایم -و چیزهایی در این فاصله یاد بگیرم- کلاس مفیدتری میشود برایم. حالا استفادهی معنیداری ازش ندارم.
۸. قرص خوردن و آش پختن و شام و باز خیال. خاب و بیدار زنگ زدم برای هماهنگی تمرینی تا بعد بروم بخابم تا صُپ فردا.
می آیید تمرین دیالوگنویسی؟ https://badealavi.com/
روزنامهی خاطراتم را هم اینجا میزنم به دیوار https://podmasti.com/
این دست چه ها که نمی کند!
چه زیباست انتخابتان در متن و طرح شاهین جان و عجب همزمانی زیبایی.
بر سر آنم گزارشی نیک بنویسم از روزی که گذشت.
در آغاز با صفحات صبحگاهی و میز و آفتاب می آمیزم. با حافظ و کاغذ و بیک . با دست و سر و با فرشته و دیو. یکسالیست بیشتر عاشق حافظ شدم و جدای از هرچه خواندنی،
در روز چند بیتی از حافظ را زندگی می کنم.
دیشب با در کوی دوست شاهرخ مسکوب خوابیدم
و امروز حافظ بیدارم کرد.
میگوید دیو چو بیرون رود فرشته درآید؟
ذهن من دیو منست ، فرشته هم که درون منست پس هر دو در منست.
یا میگوید بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سرآید
و امروز این من و دست و سر را در پشت و روی هرچه کردم و شنیدم دیدم.
دیوی که میان بحث خواهرانه جولان داد و آنقدر در سرم ور زد و با تلفن زر زد
وبینار از دستم رفت.
از بی برقی و پریود و گرما نق زد .
آرامتر که شد
فرشته آمد و نشست. پیامک عذرخواهی نوشت
روز نوشت، بازنوشت ،باز نوشت
گشاده نوشت از مَنَش از خوبی و از بدش.
و چند صفحه ای شب هول خواندیم
نمره امروز شش
نیکروز کاپکیک و ملکوت
از صبح دارم با خودم کلنجار میرم که چطوری ساعت یوگا رو با فیزیوتراپی مچ کنم که تو این هاگیرواگیر، آچمز نشم. آخر سر مدیتیشن انتهایی رو بیخیالش میشم. احمد دم در منتظره. ساعت نهونیمه و باید نهوچهلوپنجدقیقه منو برسونه عسگریه.
به موقع میرسم. این یه ساعت فیزیوتراپی فرصت خوبیه واسه خوندن پیدیاف ملکوت بهرام صادقی.
خانم میونسالی گردن و شونهاش درد میکنه. انگار تموم دردش توی اخم و تَخمش هویداس. فیزیوتراپ، دو تا لیوانک بادکش میچسبونه توی شونههاش. خانمه عین برج زهرمار فقط زل زده و روبهروش رو نگاه میکنه. لام تا کام حرف نمیزنه.
اون طرفتر تو اتاق حرکات اصلاحی، یه زن پرچونه با دهن گرم و زبون چرب داره با غلظت تموم از خانم فیزیوتراپ تشکر میکنه. خندهام میگیره که داره وعدهی مهمونی و دعوت توی خونشونم با اون میذاره. چه اندازه، دنیای آدما متفاوته.
پیادهروی امروزم میشه قسمتی از مسیر فیزیوتراپی تا خونه.
یه سری میزنم بهنان. دوناتای شکلاتیش معرکهاس. میخوام واسه آنیتا بخرم. نداره. میگه یه ساعت دیگه درمیاد. میخوام بزنم از مغازه بیرون که زنی با کیسهی برنجی زیپداری که به جای کیف دستی گرفته توی دستش، اشارهای به کاپکیکای وانیلی پشت ویترین میکنه و میگه که یکی از اونا رو واسش بخرم.
خودمم گرسنمه. دو تا میخرم و یکیشو میدم به اون زن. خانم فروشنده وقتی پای صندوق دارم حساب میکنم میگه: «چرا واسش خریدید؟ اینا رسمشونه. خوبه روشون میشه بیان رو بزنن.»
لبخند تلخی میزنم و میگم:
«شاید گرسنهاس. این روزا خیلیا شیکمشونو فقط با یه کاپکیک سیر میکنن.»
غم میشینه توی چشماش و میگه: «این روزا خیلیا گرسنهان و کسی نمیبینه.»
میام سمت ایستگاه. به محض اینکه پامو میذارم تو رکاب اتوبوس، راننده میگه خانم سمت احمدآباد و نشاط نمیریما. خیابون نشاط فرونشست کرده. از خیابون هشتبهشت میریم سمت دروازه دولت. واسم فرقی نمیکنه. خیابون نشاط کاری ندارم. فقط قلبم واسه خاک شهرم شرحهشرحه میشه. این روزا فرونشست زمین رو تو اصفهان زیاد میبینیم. خدا نکنه روزی برسه که میراث فرهنگی شهرمون زیر خاک مدفون بشه.
ظهر هولکی پلوشوید و کوکوسبزی رو ردیف میکنم.
ساعت چهار عصر میرم غوغای سکوت. امروز با مرجان و هستی تمرین تشخیص کیفیت و کمیت فاصله رو داریم.
بعدترش یادداشت کانال تلنگر رو بار میذارم. قسمت ۷۶ خاطرات کوچهی سعدی.
چند روز پیش دوستی پیشنهاد نوشتن رمان بهم داد. نگفتم که یه چیزایی دارم مینویسم. نگفتم علاوه بر اون رمانه که تازه اوایلشه، همین حالام اگه توی تلنگر رو ذرهبین بزنه و بنبست کیخسرو، و کوچهی سعدی رو جستوجو کنه، خاطرات زندگی منو از سن چهارسالگی تا ۱۹ سالگی میتونه بخونه.
بعدِ شام با همسر و دخترم مثه روال بیشتر شبها میشینیم پای سریال. امشب قسمت دیگهای از سریال «کوری» رو میبینیم. از اول تا آخرش این قیافهی ساختگی مریلا زارعی رو مُخمه.
آخه خانم، بوتاکس صورت و اینهمه فیلر و کوفت و خوره، اجازه نمیده میمیک صورت حست رو به مخاطب منتقل کنه. همون چینوچروکهای ریز صورت هم قشنگیای خودش رو داره. واقعیه و باسمهای نیس. جوونی باسمهای به چه دردی میخوره.
قبل خواب باز چند صفحهای از «ملکوت» رو مزهمزه میکنم و جنّ ملکوت واسم لالایی میگه و خوابم میبره.
۱۴۰۵/۶/۸
@Maryam_jelvani
#درباره_امروزم
#گزارش_نیک
-خستگی باعث میشود دلم بخواهد با نوشتن
«همه چیز مثل همیشه بود» گزارش نیک را به اتمام برسانم اما راستش را بخواهی، من هیچ چیز را در این جهان تکراری نمیبینم. آدمهای امروز، نمیتوانند همان آدمهای دیروز باشند حتی اگر سالها الگوهای ثابتی را دنبال کنند.
-شنبهها برایم دیرتر از هر روز دیگری میگذرد، البته خودم هم میدانم کش آمدن زمان توهمی بیش نیست.
-بعد از یک ماه هنوز هم نمیدانم زمان مناسب بیرون آمدن از خانه دقیقا چه ساعت و دقیقهای است.
شش و نیم که راه میافتم زود میرسم، شش و چهل و پنج دقیقه در ترافیک مانده و دیر میرسم. زود رسیدن را انتخاب کردهام.
-در زمان استراحت مطالبی راجع به جستار نویسی خواندم.
-در میان لشگری از کارتنهای اثاثکشی برادرم کیک تولدش را برش زد.
-مهمانی ناخوانده آمد.
-و در نهایت زود به رختخواب رفتن.
هفتِ شَهرِیِوَر
۱- تصمیم گرفته بودم جبرانیِ دوشنبه نروم کلاس. بین خواب و بیداری یادم آمد که غلط کردی. کلاست را برو و کمتر غر بزن. این لوسبازیها را نگه دار بعدن نیاز میشود. والله.
بعد ساعت یک نمیدانم چطور و چرا بیدار شدم و اصلن چرا تلگرام چک کردم و اصلن چرا نقاشیِ ندا را فرستادم. فقط یادم است چون چشمم برق زد با دیدنش فرستادم.
بعد ساعت چهارونیم بیدار شدم باز. یه کمی کتاب خواندم، گوشی را زدم شارژ و دوباره خوابیدم.
بعدتر؟ ساعت شش، درحالی که ویدئوی نرمش پخش میشد، چُرت زدم و چشمم را مالیدم. بعد فاطمه آهنگ گذاشت و بعد دوقَرن(در اینجا هر قرن یک سال حساب میشود!) صبح رقصیدم. درحالی که همهاش خمیازه میکشیدم و تلاش میکردم روح سرگردان را بیدار نکنم. (خواهرم!)
بعدم باز چرت زدم و ریچل هالیس یک چیزهایی درمورد تغییر محیط گفت. بعد خلاصه بلند شدم. از این شکلات تختهایها خوردم که مثلن صبحانه.
نتیجه اخلاقی: خنگول؛ این شد خواب؟ هی بیدار شو، هی بخواب؟! فحشهای زشت واقعن. خوب است. الان مشکل را یافتم. باید حلش کنم.
بعد دارم به وضوح فکر میکنم. اینکه چرا سانسورزده و غیرشفافم. یک دوستِ خیلیعزیز را به خاطر عدم شفافیت از دست دادم. توی یادداشتهای مسخرهام هم همینم. الان مثلن شما از کجا باید بفهمید قارقاروای که دیروز نوشتم یعنی چی؟
۲- حالیا ساعت دوی بعدظهر است. یهلنگهپا منتظرم که کتابهایم برسند. تا الان چندخطی ریاضی خواندم و کمی زبان. از یک ساعت دیگر تا پاسی از شب کلاس دارم. پس خدا بیامُرزَدَم. الان که مضطربم باید آرامیا را دریابم و کمی تمرین تنفسی انجام بدهم. ناراحتم که کتاب گرامرم خودکاری شده. از خطخوردگی متنفرم اما همیشه با خطخوردگی همهچیز را مینویسم. قسمت اول بابا لنگدراز دراز را دوباره دیدم. خوشحالم!
۳- هشت. فحش است که روانه سایتِ سامانه سنجش و آزمون تعیین سطحِ مدرسه شاهد میکنم. کتابهایم را هم پستچی آخر نیاورد. تُف. خلاصه اعصابم داغان. ولی خب باید بیدار بمانم و کمی درس بخوانم. به هرحال آدم باید دلش به چیزهای باحالتر خوش باشد. مثلن شاید بازم یک قسمت بابا لنگدراز دیدم. فعلن یه کوچولو آزادنویسی کردم. امروز استاد توی نویسندهساز مثلن رفت از هریپاتر تعریف کند. کاری کرده عُشاق هریپاتر سکته کنند. من هم چون کلن از این فانتزیبازیها متنفرم خندیدم. البته نصف کلاس زیست را هم پیچاندم. یوهاها. خبیثِ کی بودی تو؟
۳- خوابم میآیدها ولی باید کار کنم.
عه؟ اینطوریه؟ دریکو ملفوری بزنه به کمرت. خندیدی؟ باشهههه.😂
-سالواژهام: تدریس.
-دوباره تا لِنگ ظهر خواب بودم. بماند که هنوز هم نمیدانم نیک است یا بد.
-ناهار را زدم و رفتم تو سایت استاد. دیروز وقت نشد تمرینهای بچهها را کامل بخوانم. خواندمشان. گُل کاشته بودند. یکی از یکی خفنتر.
-عصر برق رفت. من هم دوباره خوابم گرفت.
-بیدار که شدم رفتم سراغ داستان خودم. رویدادهای شش صحنهی اول را نوشتم. راوی را برگزیدم. هنوز اما شروع نکردهام به نوشتن.
-از گالریم رسیدم به آزادنویسی و بعد هم به یادداشت کانال.
-گزارش نیک را تکمیل کردم و ارسال.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
سالواژه: صلحخویشی
امروز هم گذشت. چهطور؟ خوب.
_ چندین ساعت درگیر ثبت منظم ایدههایم بودم. اول از همه، در لحظه، آنها را میچپانم در ذخایر تلگرام.
بعد، جاییمرتب و مدون مینویسمشان.
به پیشنهاد استاد جان و صدالبته برای حفظ جان ایدههایم، آنها را روانهی گوگلکیپ کردم.
خیالمان راحت رفت. الحمدالله.
حالا که رفت راحت این خیال مغشوش، یک دم شکمچاقکن باز دادم. سبک شدم. عین پر.
_چند تمرین انجام دادم. برای قوی شدن عضلات قلمم. سعیام بر اینست که رشتهی این تمرینها را با تیغ سستی و کاهلی نبرم و به شاهراه استمرار برسم. ارادهام را تیز کردهام تا بر سستیورزیهایم چیره شود.
_خواندم. داستان کوتاهی از بهرام صادقی.
جا دارد بگویم: آقا بهرام! خاک پاتیم بِرار. (به لهجهی شمالی)
روایتپردازی، شخصیتپردازی، زبان و پایانبندی فوقالعادهای داشت.
حظیدم از نثر آقا بهرام.
چقدر شیرین و متفاوت روایت کرده بود.
این داستان کوتاه از مجموعه داستان “سنگر و قمقمههای خالی” را بسیار بهتان پیشنهاد میکنم. داستان پنجم “داستانی برای کودکان”.
_نوشتم. یادداشتکی. یک چیز به ظاهر بیربط، سوژهی یادداشت امشبم شد. خودم هم ازین ارتباطسازی به شگفت در آمدم.
_خواندم. کمی از “موشها و آدمها” را. رابطهی جورج و لنی بنظرم جالب میآید. هنوز نمیدانم اگر لنی دردسرساز است، چرا جورج رهایش نمیکند.
_کمی هم با “دولینگو” ور رفتم. اما دیشب کاشف به عمل آمد که قرار است برای کاربران ایرانی، قطع کنند.
چرا؟ ایرانی بودن، دلیلی برای این محدودیت است؟
_امروز استاد از “تبارشناسی هریپاتر” برایمان خواندند. چقدر نسبت به این قهرمانان عامهپسند، نگاه سطحی و گذرایی داشتم.
هنوز نمیدانم مرزهای ادبیات کجا هستند. ادبیات مرز هم دارد؟ جایی تمام میشود؟
چرا هرچه میخوانیم، باز هم چیزی برای خواندن هست؟
عوف! عطشم برای خواندن چندبرابر شد.
_سرزبان را هم بودم. دوهفتهای نبودیم. دلمان تنگ شده بود. الههی پرسش، از پرسش گفت. پرسش دربارهی استلزامات و پیامدها.
یک جملهی مو به تن سیخکن هم گفت:
ما در پیامدها زندگی میکنیم.
پیامدهای چه حالا؟
تصمیمهایمان.
بله. زندگی حالای ما تحتتأثیر پیامدهای تصميماتیاند که لحظهبهلحظه میگیریم.
برای داشتن تفکر سیستمی و نقادانه باید بپرسیم از این پیامدها.
برای بهتر و آگاهانه زیستن.
_شعر هم خواندیم و زیر بارش، دلمان له شد. زیر بار غمش. بسی نشست به جان و دلمان شعرهای آقای پوررستم.
_چندین آهنگ جدید از کانالی دانلود کردم.
چرا آق حبیب اینقدر سوزناک میخواند؟
دلم ریش شد. آه.
چه بهتر که پایانبخش این نیکنامه، شعر باشد:
خمیازههای طولانی
تق و تقّ کشوقوس استخوانها
و باز
درد نامعلوم مفاصل
.
.
.
شعر
چشم سوم من است
وقتی قلم با سرانگشتانم عشقبازی میکند
درد میکشم و
زندگی را شعر میکنم…
-نگار الهی، شعر چشم سوم من است
بهنامخدا
گزارش نیک ۱۰۹:
برایت گفتهام؟ روزی که بعد از دو سال داشتم جزیره را ترک میکردم و به تهران برمیگشتم، وقتی از قاب شیشهای هواپیما جزیره دور و دورتر میشد. در گلویم بغضی نشسته بود که اگرچه نشانی از دلتنگی نداشت، اما بیحسادت نبود. جزیره را میدیدم که لنگری میشود در آبهای خلیج، و این من هستم که میروم. او میماند با تمام ساکنانش، همان صدوچهل هزار نفری که اغلبشان مهاجراند نه اهالیاش. هر چند اشکی جاری نمیشود، اما به حال تکتکِ ساکنانش غبطه میخورم. آنها هنوز میتوانند هوای تبدارش را نفس بکشند، هوایی که در پاییز و زمستان از تبوتاب میافتد و خنک و بهاری میشود، آنها هنوز سهمی از دریا و موجهایش دارند بی آنکه برای آن هزینهای بپردازند، جزیرهنشینان هنوز هم برای فرار از روزمرگی، به سواحلش پناه میبرند، سواحلی که گاه مرجانهای سخت و بهم چسبیده میشوند و گاه شنهای آزاد و رها. آنها هنوز هم شاهد رنج نخلهای غریبی هستند که به اصرار ریشههایشان را در خاک مرجانهای مرده فرو میبردند. آنها هنوز میتوانند فریب گلهای کاغذیاش را بخورند گلهایی که هیچ شباهتی به کاغذ ندارند. آنها هنوز میتوانند کلافه شوند از سرود ناهماهنگی که میناهای کنجکاو سر میدهند. آنها هنوز میتوانند هر روز طلوع تمام قد خورشید را از اسکلهی تفریحی و غروبش را در آغوش کشتی یونانی ببینند. آنها هنوز میتوانند تماشاچی کارناوال ِ شادی باشند که خرچنگها و صدفها در سواحلش برپامیکنند. اما آیا ساکنانش برای تمام این موهبتهایی که نصیبشان میشود زحمتی میکشند؟ و یا لیاقتی از خود نشان میدهند؟ پس چرا به حالشان رشک میورزم؟ آیا این جزیره نیست که سخاوتمند و بیچشمداشت میبخشد؟
جزیره آنقدر معصوم و دور میشود که دیگر حتی از قاب شیشهای هم دیده نمیشود، سراغی از بغضم میگیرم. میبینم بغضیتر شده و دلتنگ، و تمام حسادتهایش را به حسرتها بخشیدهاست.
امروزم را با کتاب «فرهنگوارهی فارسی خلاق» شروع کردم:
از کجا آوردهام:
«دوست نیکی در یکی از جلسات دورهی آنلاین نویسندگی خلاق، لب به تحسین شعار مدرسهی نویسندگی (الهامگاه شیفتگان نوشتن) گشود و گفتم «الهامگاه» را از نوشتههای قدیمیِ نویسندهی نامدار تاجیکستان، صدرالدین عینی، وام گرفتهام.
و این بهانهییست تا بگویم که از آثار فارسی در سایر سرزمینها نیز میتوان بسیار آموخت.»
(چه کلمات جالبی در مثالهای این بخش آورده شده است .خیلی از زبان فارسی که افغانها با آن صحبحت میکنند و لهجهی آنها لذت میبرم. راستی چه شعار قشنگی دارد مدرسهی نویسندگی.)
امروز از کتاب «خسروخوبان»، «راوی این حکایت »را خاندم. اینکه هر بخش از کتاب «خسروخوبان» راوی مختص به خود را دارد و از دید آن راوی به داستان نگاه میشود خیلی جذاب است.
از کتاب «هیچکاک و آغاباجی»، «باله دریاچه قو» را تمام کردم. و خیلی دوست داشتم.
امروز به سراغ دیوان آزاد بلگرامی رفتم و از اشعار او خاندنم خیلی برایم دلچسب بود چه خوب که با شاعرهای تازه آشنا شدهام.
از کتاب در «جنگل بلوط»:
«در من اما میل غریبی به افشاشدن و برملاشدن موج میزند. اگر چه وقتی برخی آدمها نام تو را از من میپرسند، نام کسی را که چنین در دوستداشتنش غرقهام و در دوریاش چنین در خود فرورفتهام، با لحن بوفکوری همیشگیام طفره میروم و فرار میکنم که نمیخواهم و نباید نامت را به چیزهای زمینی آلوده کنم. تناقض محضام: میخواهم پنهانت کنم و میخواهم فریادت بزنم. عشق شاید همین باشد: تلاقی و البته تنشِ سکوت و فریاد.»
در وبینار امروز آقای کلانتری از کتاب «مرگ موریانه» نوشتهی مدیاکاشیگر خاندند. که پارههایی بود از مقالهی «گریز به واقعیت» که دربارهی داستانهای هریپاتر بود. نه مدیاکاشیگر را میشناسم نه از کتابهای هریپاتر خاندهام. فقط فیلمهای هریپاتر را دیدهام که خیلی برایم جذاب بودند و البته حسابی تخیلم را گسترش میدادند. خیلی از بخشهایی که از این مقاله خانده شد لذت بردم. مخصوصن آن قسمت که دربارهی یتیمی شخصیتهای فیلمهای تخیلی بود. وبینارها اوقات خوشی هستند.
امروز بیشتر آزاد نویسی را تجربه کردم و از تایپ کردن هم بینصیب نبودم اگر چه باز هم هزار کلمه نشد.
محبوب امروز: نیلگونه
به سفری نیلگونه میخواند جزیره را، گم میشود به رؤیایش در مه.
ترکیب واژهی محبوب امروز: «الهامگاه»
چسبیدهام به خانه. کل تعطیلات از کار و کلاس و آدمها فاصله گرفتم و در گوشهای از اتاقم این چند ماه را ورق زدم.میترسم اگر همینطور به نادیده گرفتن این مدت ادامه دهم بعدها دلم برایش تنگ شود. بخشی از عمری است که به من داده شده و سخت باشد یا آسان، دیگر تکرار نمیشود.
مراقبهی نسبتن طولانی انجام دادم و برای دور نماندن از قرتیبازی بعد از دوش به موهایم عطر پاشاندم. چیزهایی به داستانم افزودم. «چشمهایش» خاندم. فکر میکردم امروز تمام شود ولی ذهنم هی پرید به سمت تصویرسازی برای داستانم. «روانشناسی و شرق» هم خاندم. از روی هر پاراگراف چند بار. هرچند موضوع کتاب شدیدا جذبم میکند اما خوب بود یونگ زنده بود و در وبینارهای نویسندهساز شرکت میکرد. کوفته درست کردن مامان را نگاه کردم و دلم برای آشپزی تنگ شد(نه انقدر زیاد که حوصلهام بشود کمک کنم.) به نویسندهساز هم نرسیدم اما عنوانش را که دیدم تصمیم گرفتم فردا فایل ضبط شدهاش را گوش کنم.
خوب شروع کنم آزاد نویسداری امروز متاسفانه تحتِ نظرم بخاطرِ همی تا حال هیچ کاری نکردم!
نمیفهمم الهه علیزاده چرا وقتی وبینار اش میشه یک زنگ نمیزنه بمه؛ یکم سوال و درسِ ادبی یاد بگیرم از او؛ همش یادم میره چیزی که همسرم دوست داره درسِ ادبی هسته که همیشه بمه میگه لا آستینِ خود گپ داری!
بلاخره امشب یادم آمد رفتم ۱۰ دقیقه بعد خدانگهدار گفت الهه جان!
خوب دگه چه بگِم؟
مه از یک چیز بیقمم شب میشه راحت سرِخوده میزارم تا فردا!
که میفهمم استاد هرچه نویسداری تمرین کنم رد میشه، نمیخونه، و نمیفهمم میگه 🤣🤣
چرا شوخی میکنم واسطِ که ممنونیت برداشته شه!
از وقتِ استاد گفت جدی نویسداری کن شوخی نکن یعنی مره ممنون کرد؛ از هر جحد ممنونیت ریخت تو سرم؛ پس گفتم، چکار کنم، باشه دوباره شوخی کنم شاید برداشته شه!
باشه بگم چطوری وبینار گوش میدم؟
هیچ گوشی میزارم پشتِ آئینه دراور بلوتوث وصل کنم به هدفون انگار آهنگ گوش میدم همسرم ناگهان آمد خونه نهفهممه؛ حال از استاد انتغام سخت میگیرم که بعد استاد ازم انتغام سخت میگیره سه شنبه مثلن:
محضِ خالی نبودن عریضه از سرِ غریزه:
روزنویسی خریست که بهش سواری میدهم، در کمال خریت و خلاقیت
هشتتک پارهایگپ!
۱:
خریست که بخود هر روز سوار به اسپ است
به کمالِ تعجب ما را تنبیع کند
و هردم بسوی خود بخاهد بدون دعوت روزنویسی
۲:
خلاقیت عریضه از سرِ غریزه کمالگراای بخود بیند
بیدلیل همه سویش کشد سواری دهد
قلمِ کیبورد گوشیره نامرد روزنویسی
۳:
روز نویسداری روید به ماهای خلاقیت
چش براه گرداند دستاای
سواری دهد چو خری خلاقیت هست
به هر بشری بخود کشد روز نویسداری
شوخیکردم؛ امروز اصلن فارق نشدم تمرین کنم. حال رفتم یکم از رمان نویسداری کردم بعدن میخام شعر نویسداری کنم بزارم تو کانال
رستی دیدم عمو ابوترابی چالش دوباره براه انداخته؛ دوباره پندآموزی شروع شده؛ چشم عمو ابوترابی!
یک معامله جالبی کردم؛ تولد پسرم نزدیکه از پسر عموش هدفون شو خریدم بدونِ پول گفتم هدیه تولد پسر منه بکار دارم!
حقه مهام وبینار به راه بندازم مانندِ الههجان و ساجده خانوم شیطنت یاد بدم!
خوب مه دگه ام نویسداری دارم تا فردا خدانگهدار…
📝گزارش نیک ۱٠۹:
سوالات فلسفی ذهنم رو مشغول کرده سوالاتی از جمله تاثیر عادت ها در دین، جهان هستی و بعد مرگ و خود خدا، من تا همین چند وقت پیش به شدت مذهبی بودم ولی همون موقع هم دلیل نمیشد چشمم رو به حقایق ببندم و متعصبانه رفتار کنم و الان در نقطه سراشیبی هستم که حتی شک دارم خدا صدای منو میشنوه یا نه مامان امروز صبح به مدیر جایی که قبلاً انصراف داده بودم بدون هماهنگی با من زنگ زد؛ مدیر هم گفت نه راه برگشتی نداره و… تناقض حرف هاش با واقعیت فرق داشت. چون دقیقاً پس فردا بعد انصرافم مجدد حضوری رفتم اما بهم گفتن نمیشه برگشت.راستش از اولش هم با من زاویه داشتند خیلی تلاش کردم راه های مختلفی رو امتحان کنم تا دوست داشتنی و مقبول باشم ولی در نهایت در هاون کوبیدن بود چون فقط کسانی که خودشون یخوان رو دوست داشتند قبلم شکسته طوری که مثل اولش نمیشه بی صدا گریه کردم تا اندازه ای که سرم درد گرفت و بدون خوردن صبحانه و . ناهار خوابم برد بیدار که شدم وبینار نویسنده ساز رو شرکت کردم و وبینار خانم علیزاده رو هم حضور داشتم.طراحی مرغ و خروسی هم انجام دادم که با شکست مواجه شد. برای جلسه بعد شهر ماهی دو سه بیت شعری هم سرودم البته شاید بعداً مجدد ویرایشش کنم.
@Maryamwriter_2 چنل تلگرام
برق رفت: گرما آمد: عرق ریخت: با لنا ور رفتم: با نامش: خودش نه: اسمش مناسب برای ترکیب گرافیک با خط کوفی: چندتا پیشطرحم زیادی نقاشی شد: مهم هم نیست: همه را انداختم دور: با خودم ور رفتم: با واژن عزیزم نه: با اسمم: استاد ممدکاظم راست میگقت: ه امکانات و تسهیلات و تحصیلات میدهد.: همه را انداختم دور.
آزادنویسی کردم: در دو نوبت کردمش: متاسفانه هر دوبار کاندوم بود و بچهای به دنیا نیامد: حین کار کشفی دهانم را گشود همانطور که مشتریها پاهای پریبلنده را میگشودند: چگونه مفسد فی الارضی چون من به خدا اعتقاد دارد: کات کردم به کلوز آپ نویسندگان ایرانی: تو آزادنویسی عمو اکبر از مَشتی پر طرفدار منحرفی شد که فقط بعد از تجاوز دیالوگ مینویسد.
با صادق ور رفتم: خودش نه: آکروفیلیا نیستم: اسمش: تایپوگرافی نهها: کاریکلماتور: فقط بازی با کلمات: مثلن: اگر صادق هدایت با خودش ازدواج کند بچهاش میشود صداقت: لوسعلی: خاستم با حسین منزوی ور بروم: نشد: با ابوریحان ور رفتم: شد: حامله نهها: کاریکلماتور: کاریکلماتور شد: تو کانال فرستادمش.
روزگفتار گرفتم: صبح نهها: دو شب: از اتاق گاز گفتم: بعد از روزگفتار تازه مضمونها یادم آمد: ای وای بدون گویوم: باید روزی داستانی بنویسم به نام اتاق گاز: شاید ربطی به مدرسهی نویسندگی هم نداشته باشد.
شیوا را کردم: یعنی دعوت کردم: به گزارش نیک: یادداشتهای کانالش عین گزارش است اما تنبلخانم وارد سایت نمیکند: گفت به زودی بازمیگردد: گفت گشادیام میآید: مگر داریم: مگر میشود: فقط باید از کانال کپی کنی تو سایت: تا عالم و آدم را به انتشار روزانه و گزارش هدایت نکنم آرام نمیگیگیرم.
به خاطر نوع گزارش دیروز نتوانستم از ممدکاظم عزیز تشکر کنم: الان میکنم: شما را تشکر میکنم که دیروز یکبار بهم گفتید خانم هادی: تا به حال کسی مرا خانم صدا نکرده بود: بحران هویتیام حل شد: به اینکه انسان هستم ایمان آوردم: تا قبل از دیشب فقط یک نفر مرا خانم صدا زده بود: یلغوزهای خیابانی: و البته یکبار هم ناظم مدرسه گفت خانمم اینجا طویلهی بابات نیست میدوی: ای کاش ناهار طنز مشکی داشتم ولی سفیدش هم نداریم: مگر آن که پلو طنز سفید باشد: چهقدر یاوه میگویم.
باید کرمهایم را خالی کنم: وگرنه از انباشت و تهنشین شدن کرمها میترکم: نه تو خانه نه تو آزادنویسی و کانال نه تو گزارش نیک و کامنتها کرم نمیریزم. شاید یک ممدکاظمی الان با خودش بگوید کامنتهای دیروزت تو اتاق گاز کرم نداشت؟: ای ممدکاظم آنها نهایتن بذلریزی هستند نه کرمریزی: شاید ممدکاظم با خوش بگوید اینکه بیجنبهای و مرا ممدکاظم صدا میکنی کرم نیست؟: ممدکاظم تعریفت از کرم چیست: هر دو اسمن ادیب و فضیل هستیم پس باید اول لغتنامهی شخصی هم را بخانیم و بعد به بحث بپردازیم.
از خداوند پوزش را خاستم: خدا گفت بهت پوزش نمیدهم: حالا من یکبار چیزی خاستم: اما چرا پوزش؟ چرا یوزش نه: دیدم اگر فردی بلیط مستقیم به بهشت داشته باشد با خاندن چندتا از گزارشات و نوشتجاتم قطارش ریل عوض میکند سمت جهنم: هر چند آدم عاقل با دیدن اسمم باید بگریزد و یک اشتباه را دوبار تکرار نکند: والا: کسی که این همه کار کرده پول در آورده تا بلیط بهشت بخرد نباید به همین راحتی دودش کند.
بلخره بر غم خود فائق آمدم: غزاله نهها: فائق خالی: توانستم از عمه بلقیس مرحومم چیزی بنویسم: تا آشناییاش با ممدکاظم را نوشتم: ای کاش هیچوقت به بخش خیانت ممدکاظم و خودکشی عمه نرسم: همین تازگی سرزنش کردن خود را کنار گذاشتم: هر چه نباشد من او را با ممدکاظم شقیالاعظم آشنا کردم: عمه از گناهم بگذر.
برق آمد: خوش آمد: با عطر میهن آمد: مثل دسته گل آمد.
یک صفحه و خوردهای سنگ و جمجمههای توخالی دزدیدم: داستان وسواس: نام داستان خود گویای همه چیز است: پرشهای زمانی را با سه ستاره جدا کرده بود: چند صفحهای نمایشنامه خاندم: افول: همان عمویی که تو آزادنویسی آبرو برایش نگذاشتم: فرق من و آرایشگرها همینست: آنها ابرو برمیدارند من آبرو : سس ماست: کمی از فامیل خانم شیبانی شعر خوردم: یکیش پیشکشی به دست خدا بود: دیگری عنوانش هم قلقلکدهنده: بهار را چگونه صبر میکنی: کمی از ضمیمهی دورهی پیشرفته: چیستی و تاریخ جستار: آوردن نظرات عره و عوره و شمسی کوره: دو بخش از« داستان چگونه کار میکند»: مدتی ازش دور بودم: شاید یک ماه: ادامهی بحث شخصیت: جملهای از کتاب: بیرون آمدن از درون خود و قدم گذاردن در قلمرویی ورای تجربهی روزانهمان میتواند نوعی آموزش اخلاقی و همدلانه باشد.
عکس باسن دار را برای شیوا فرستادم: ازش خاستم حدس بزند چیست: گفت پروانهای که خودش را دار میزند: فقط نگاه مثبتش.
از شب هول مشق نوشتم: چرا نوشته حیات: چرا زندگی نه: چرا خیالخواری را مثل من با نیمفاصله ننوشته: آیا نیمفاصله بخورد بر کمرش: میخاهم فقط بنویسم: لنعت بر اسهال قلمی: اما درس هست: وبینار و وبیکار هست: کلاس ریاضی و انیمیشین هست: تمرینات دورهها هم که انجام ندادهام: طبق آخرین پژوهشات دانشمندان بهترین زبان برای انجام تمرین دورهها حداکثر دوازده ساعت قبلش است.
ممدکاظم کارگاه جدید گذاشته: سخنرانی هیچ دخلی به من ندارد اما مرضی هست به نام شرکت در همهی دورهها و کارگاهها: خاستم فراخان را بفرستم برای شیوا: هر چه نباشد در مورد حافظ وبینار میگذارد: تازه شهریه هم با بودجهی دانشآموزی جور در میآید: نفرستادم: گفتم خودش که تو کانال مدرسهی نویسندگی هست: الکی نخود هر آشی نشو.
کلاس انیمیشین کنسل شد: چهار هفته گذشته فقط یک جلسه انمیشین داشتم: دو جلسه که کنسل شد: یک جلسه هم کلن قطع و وصل: خب تو اسکای روم برگزار کنید: حوصلهام سر رفته بود گقتم بروم هر چی از دهانم در میآید به پشتیبانی بگویم: دیدم حوصلهی سر رفتهام توان این کار را ندارد: به اضافه الان میتوانم بروم وبیکار: هورا.
حالت بیکسی ملاحضه کن: مردم و نوحهگر نمیآید: یازده هجا و بعد ده هجا: نوشتن و خاندنش چندین مرتبه: یک صفحه که ازش نوشتم تازه فهمیدم مصرع اول از تنهایی میگوید و مصرع دوم تاکید و اغراق بر مصرع دوم: بیت سادهای است چرا پس دیر فهمیدم: از امروز تا سهشنبه ابنقدر این بیت را خاهم گفت تا خانواده از دست من به خیابان بگریزند: تا چند روز پیش نتهای موسیقی از اول به اخر و از آخر به اول با الحان گوناگون میگفتم: معلم موسیقی گقته بود حفظ کنیم: به گمانم زیادی حفظ کردم.
رفتم وبیکار: مبینا بود: همان آدمی که تازگیها با نذر و نیاز پیش حضرت عباس بلخره دارد روزانه مینویسد: نازلی هم بود: همان کنکوری تازه آزادگشته: خانم چیتگرها هم بود: همان قاچاقچی کتاب: برق الهه رفت: وبینار افتاد به شش و نیم: ای وای گویوم: نمیتوانم بروم: کلاس ریاضی دارم: این دنیا دیگر به درد نمیخورد: انشالله ریاضی هم کنسل شود: یعنی چه بعد مدتها وبیکار نروم؟
دیروز شیوا برنامهی daily art را معرفی کرد: دانلودش کردم: خیلی جلوی خودم را گرفتم و باز« کردم» را به کثافت نکشاندم: صد آفرین به تلاشم: برنامهای آموزشی تفریحی در مورد هنر است: ای خدا اگر همسفر را نداشتم چه کار میکردم: هیچی به زندگی تباهت ادامه میدادی: ممنونم خدا با این جوابت.
بعد از یک هفته سر زدم به کانال فائزه: نامهای نوشته بود برای ماهی: در یادداشتی فلسفهبافی کرده بود از نقطه: بازارسال کردم به کانالم. سری هم به کانال غزاله زدم: عاشق شده: عاشق شعر: بلخره به مرض مفیدگرائی پی برده: عضو کانال کیخاب شدم.
در ویرگول مقالهای متاسفانه به چشم دادم: در مورد مردهدرستی: مردهپرستی را فقط در قبرهای مجلل دیده بود: کل حرفش تو یادداشتی خلاصه میشد: گوگل را زیر و رو کردم: چیز به درد بخوری نیافتم: این مسئله را فقط محدود به ایران کرده بودند: فقط از منظر اسلام و امامزادهها: هیچکدام ربطی به سوالاتم نداشتند: دست به دامن هوش مصنوعی شدم: به سوالات زرقکیام خوب جواب داد: به باقی نه: دنبال بررسی این موضوع از جنبههای مختلفم: روانشناسی و تاریخی و جامعهشناسی: دنبال جوابی از جنس ریشه و پایه.
رفتم وبینار: غیبت فریما را کردم: به نیابت از شیوا به کنکور گفتم کون کور: یکی نوشت بر وزن بوف کور: کات به کلوزآپ نامزد سابقم: از کاشیگر گفت: کیخاب بود: داداش سامان بود: نازلی بود: شیوا بود: فرشته بود: شقاقیا بود: فاطمه دکترپرست بود: ندا بود: خاهرباده بود: تنگِ ستان بود: نمیدانم تنگ کدام ستان بود: غزاله نبود: عجیب بود: از هری پاتر گفت: از امبرتو: از سوپرمن و جمیز باند: تبارشناسی و نشانگان: برای یکشنبه مشتاقم کرد: اگر فردا ممـکاظم ننه از منحنی رولینگ نگویی شیرم را حلالت نمیکنم: اوسکاظم تا توانست کات زد به کلوزآپ دیانا و شخصیتهای هریپاتر.
رفتم کلاس ریاضی: آخر هفته آزمونک داریم: ای وای با پر از گویوم: کل انرژی که نویسندهساز و آزادنویسی داد را دزدید: اون شور و شوقی که من داشتم را شما گرفتین خانم خبرنگار.
تازگی از خطوط منحنی و پر پیچ و خم به خطوط معماریگونه گرایش یافتهام.
مقدارکی درس خاندم: فتوگرافیک: بلخره فتومونتاژ را فهمیدم: از بخشهای فنی عنم میآید: به گمانم اینجا بیادبی جایز نیست: مقدارکی زبان خاندم: پادکستهای درسی چرا تمام نمیشوید؟
بعد از مدتها رفتم اینستا: خاهرباده استوری گذاشته بود: چهقدر میآمد رنگ شالش به رژش: آن ور هم ترکیب قرمز با مانتوی مشکی نکشیمان خانمممم: تو تئاترراه چالش دیالوگنویسی گذاشته: کی تئاترراه دوباره راه میافتد خدا داند: شیوا و باده که حسابی سرشان شلوغ است: چمبرو هم که بنده خدا هن درس میخاند هم کار میکند هم به ادبیات میرسد: ابلیس برایت بمیرد ننه
به قول ممدکاظم بزرگ روزهایی که درد کمتر است آدم باید بکشن بزند: واو به واو حرف خودش است: همان موقع که در وبینار گفت سریعن وارد ورد کردم: مادش بهم پول داده تا انتقامش را بگیرم: زن بینوا به ستوه آمده از بس پسر ناخلفش حرفهای او را یادداشت میکند بعد تو وبینارها میگوید و هر هر به زنی که او را نه ماه تمام در شکم نگه داشته میخندد: فرزند هم فرزندهای قدیم: کجاست احترام به والدین؟
کوشیدم تا تمرین پیشرفته را انجام دهم: دو سه سالی با آزادی در گیرم پس چرا هیچی به هیچی: از افکارم در این چندسال غالبن نتیجه یادم بود تا روند: به اضافه در روند برخی اتفاقات زندگی تاثیر داشته: حالا درست که خودم گاهن به حریم شخصیام میتجاوزم در حدی که رمز کارت در گزارش میگویم ولی این برای من هم قفل است: چه جملهی طولانی: ایدهای برای فرمش به ذهنم رسید: میدانم زبان فعلن چندان معیار نیست اما نمیتوانم با زبانی حوصله سر بر بنویسم: اینطور نوشتن کیف نمیدهد: به قول لنا تنها پیشنهاد برای شناختن فرم آزمودنش است: واو به واو حرفش: یکی دوماه پیش در مورد نامه ازش پرسیدم: این جمله بخشی از جوابش بود: سریعن تو ورد کپی کردم: معلوم نیست چه کسی بهم پول داده و انتقام کی را میگیرم: هر کس بهم بابت این کار پول داده لطفن اطلاع دهد.
دوری از معنا اشکآور است: بازگشتن بهش هم: خصوصن پس از مدتها: تمرین دیدن کردم برای خطاطی: رفتم سراغ اولین دفتر مشقم: ابیاتش آسانتر و کوتاهتر: تمرین دیدن خردهعادتم است: به گمانم کار پایه هم باشد: به ارگاسم رسیدم.
تحقیق در مورد امپرسیونیست: چندتا ویدیو تو فرادرس: به خاطر درسهایم آشنایی کلی داشتم: جزئیاتی را فهمیدم: مثلن تکنینکها و تفاوت با سایر جنبشها: از تاثیرش بر ادبیات و سینما هم گفت.
در طول روز کزارش نیکی مفصل نوشتم: دمم گرم: نه الان تابستان است: پس دمم سرد: براب بلندخانی رفتم ایوان: نوشتن ادم را به چه روزی نمیکشاند: هوا دِرَک است: آت و آشغالها شبیه سوسک است.
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۷
امروز با صدای زنگ خونه از خواب پریدم .ازتوی کوچه ،صدای پست چی میومدکه داد میزد:«زنده دل» دخترم برای خودش یه لباس سفارش داده بود ومنتظر اومدن پست بودیم .پستچی آدم بی اعصابیه، هروقت میاد توکوچه وبرای هرکی بسته میاره ،اونقدر داد میزنه وسروصدا میکنه که همه محل میفهمن کی بسته داره واسمش چیه. مثلا وقتی برای یکی ازواحدهای ساختمون ما بسته میاره زنگ همه واحد ها رو میزنه .خلاصه رفتم دم در و بسته رو گرفتم وگذاشتم روی میز تا دخترم ازخواب بلند بشه .طبق روال هر روز صبونه مو خوردم ویه فایل صوتی گوش دادم ویه مقدارم آزاد نویسی کردم.بعدش برای ناهار عدسی درست کردم چون خیلی هوس کرده بودم.
بعد ازناهار وشستن ظرفها برق رفت.
عصری که برق اومد، با دخترم رفتیم بازار وبراش یه شال خوشگل خریدم. یه سرهم رفتیم خیاطی که شلوارشو اندازه کنه .
وقتی برگشتیم خونه،چایی دم کردم وبا شیرینی خوردیم بعدش شام درست کردم ودر خلال شام درست کردن سبزی خوردن هم تمیز کردم چه عطر وبویی داشت ریحون ونعناو…
بچه های همسایه بالایی هم یه سر اومدن خونمون ومهمون ما بودن و تا آخر شب مشغول بودیم.
امروز وعدهی دیروزم را عملی کردم و به جان اتاقم افتادم.
اول نوبت میزم بود که گردش را بگیرم. بعد بخش موردعلاقهم یعنی کتابخانه. آن را هم گردگیری کردم بهویژه قفسهی بالا که با هر فوت کولر، یک وجب خاک مینشیند. کتابها را نظم و ترتیب دادم. بدم نمیآید همه را پایین بریزم و از نو بچینم. چیدمانش دلم را زده است. تنوع میخواهم.
یکبار براساس نام نویسنده دستهبندیشان میکنم. یکبار براساس نام انتشارات. یکبار براساس رنگ. یکبار براساس ژانر. خلاصه چیدن کتابها هم عالمی دارد.
بعد کمد لباسهایم را مرتب کردم. دمدستیها را یک طرف گذاشتم و آنهایی که به ندرت سراغشان میروم، طرف دیگر. اگر کمدم دهان داشت مطمئنم میگفت: «آخیییش.»
همانطور که درحال اتاقتکونی بودم به فایلهای ضبطشدهی نویسندهساز گوش دادم. گوشت شد به مغزم.
یک سوم اتاق تمیز شد و باقیش را روانهی فردا کردم.
در طول روز سراغ این کتابها رفتم: نزدیک ایده، آناکارنینا و موسیقیدن که بهتازگی شروعش کردم. قبلا استاد معرفیاش کرده بود و من هم به بهانهی شروع دوبارهی پیانو، کنجکاو شدم که بخوانم.
از کتاب نزدیک ایده، این نقل قول را دوست داشتم: « فارغ از اینکه ایده کجا به ذهنتان خطور کرده، کافی است به مدت لازم روی شعله نرمنرمک حرارت ببیند تا نتیجهای مطلوب از ذهن تحت فشارتان بیرون بیاید؛ همچون قهوه از قهوهجوش.»
شب هم کمی زبان خواندم، آزادنویسی کردم و گزارش نیک را نوشتم.
بیخوابی.
خواب دیشب را گذاشته بودم دمسحری.
باز هم نخوابیدم ولی.
ناخن گرفتم رفتم حمام. پنج صبح.
اصلاح و لباسشویی و دوش.
تا نُه.
گرسنه بیهوش شدم کف اتاق.
تا دوازده.
سه ساعت خواب.
دوازده و نیم رفتم سرکار.
به سیاق هر روز، کاغذ به دست
که چند خطی مهمان شوم آزادنویسی.
نشد.
جملات بریده و بیربط.
نه جای و جان تمرکز بود نه شور رهایی.
یک ژلوفن.
چهل میل کافئینِ غنیمتی.
ناامیدی از فارسینویسی
ادامه دادن به انگلیسی.
نوشتن از ترس.
مسئله و درد امروز؟ نه
با این حال، لرزان ترسان.
در ادامه سر درد.
گرامر خوانی.
“بیخوابی علت خوبی برای نادیده گرفتن استمرار نیست.”
خودانتباهی.
تمرین تا بُریدن.
بعد چند صفحهای رمان.
بازخوانی “همرازِ” هلن گرمیون.
اینبار آرام و باحوصله.
دوباره گرامر.
سردرد شدیدتر.
نگاه به درد و دیوار
برگشت به خونه. چند یادداشت شخصی. گزارش نیک.
گزارش نیک است؟
صبح است و صدای شهر میآید. صدای خیابان. صدای موتور. بوی نان تازه میآید. انتهای کوچه نانواییست. پاهایش را خیشخیش روی سنگفرش پیادهرو میکشاند.
پنبهای خونی سطل زباله را میجوید. بیست سیسی خون داده است. در مسیر جواب امآرآی را میگیرد که بدون گزارش است و از تصاویرش سردرنمیآورد.
به محل کارش میرسد. نه نانی در یخچالش پیدا میشود و نه پنیر. میرود بوفهی اداره و چیزهای مضر میخرد. کاپو، بیسکویت و پفک. بدنش اینها را میکِشد. بعد هم مینشیند به اصلاح برنامه عملیاتی. زرشکپلوی بدمزهی اداره را میخورد. متنی بعنوان جستار مینویسد. موضوعش ملال است. کلمات پیوسته به ذهنش مینشینند و او بلافاصله آنها را به کاغذ انتقال میدهد اما بیحوصله است و باید کمی از متن فاصله بگیرد و بعد اصلاحش کند.
راهی خانه میشود.
به پسرک غذا میدهد و میخوابد. بعد از ظهر برای خرید به سوپرمارکت میرود. مواد لازم برای تهیهی کیک را میخرد. به خانه برمیگردد و چون حافظهاش کسالت دارد متوجه میشود خریدش ناقص است. دوباره به سوپرمارکت برمیگردد.
کیکش ترک برمیدارد.
با پسرک بازی میکند. بازیاش را دوست دارد. همزمان هرکدامشان یک حرف از حروف الفبا را به زبان میآورند. حال هر کدام زودتر، کلمهای بگوید که شامل هر دو حرف باشد، آن شخص برندهست.
به انجام دادن کارهای خانه مشغول میشود. شام میپزد، ظرف میشوید، خانه را جارو میزند. گردگیری میکند. لباسهای مرطوب را از لباسشویی درمیآورد تا پهنشان کند. این قسمت را دوست دارد. خانه بوی خنکی و مایع لباسشویی میگیرد. حس میکند زنده است.
ساعت دوازده شب است و همچنان مشغول کارهای خانه. فردا تعطیل است و استرس بیدار شدنِ اول صبح را ندارد.
میخواهد فردا را زیباتر بسازد.
از اسطورهای که امروز بودمش: اطلس¹
روی به اصطلاح، مقالهام کار میکنم.
از مادر برای راهاندازی کسبوکار کوچکی پول قرض میگیرم. مادر میگوید: «حرص میخوری. زیاد هم میخوری. نباید بخوری. زیر بیست هستی و راه آزمون و خطا برایت هموار.»
میخاهم که ناحرص بودن و لاحرص بودنم را نخاهد.
برای چی حرص میخورم؟ شلکن سفتکنهایم. میگویمش. به کی؟ خودم. توی گوشش: «در این شلکن سفتکنها نوشتن سفت مانده.» سفت مانده و بعید میدانم شل شدنش را.
زبان میخانم. زبان بیزبانی. در زبانیدنش میلنگم.
خوب مینویسم. خوب گوش میدهم. خوب میخانم. اما زبانیدنش را نیستم. فالش میزنم. فارسی میزنم تویش.
به کانال استاد سر میزنم. هنوز مشغول سامان دادن به کتابخانهاش است. درمییابم که شور «ایلیاد» و «اودیسه» را در نیاورم. وقتش نرسیده است، شاید.
حدس میزنم که کجای «اتاق گاز» را گرفتهاند. توی چشماند؟ در دزدی معلوم میشود، شاید.
«افسانهی اسطوره» میخانم. دریابندی مینویسد که همین که دست به تشخیص درستی یا نادرستی یک افسانه ببریم، پا توی یک بحث فلسفی، علمی، تاریخی و… گذاشتهایم. دریابندری اینگونه نمینویسد. نقل به مضمون میکنم.
از خاهر میپرسم: «صابونهای دبستانیمان را بهخاطر دارد؟» ستارهایاش را بهخاطر دارد و گلگلیاش را نه.
ستارهای و گلگلیاش یکی نبود؟ بهخاطر نمیآورم. خاهر هم نمیآورد.
به دیوان عراقی سر میزنم و از آزاد بلگرامی میخانم.
کارگاه «نویسندهسخنران» را نام مینویسم برای ابراز. بهگمانم حرفهایی دارم که نمیآیند. که بلد نیستند بیایند. که بلد نیستم بیاورمشان.
اما استاد تازهکارها را گاز نمیگیرد. نوک میزند. شاید.
و باز آینده. از آینده چیزی نمیدانم بهجز نوشتن. از آینده همین را هم دانستن زیادیست، شاید.
¹تایتانی که محکوم به حمل آسمان شد.
https://t.me/utabkeykha
سال واژه: پذیرش
کار
بیژن
وبینار نویسنده ساز
خواب
کارهای عقب افتاده ی خانه
ورزش
خرید آنلاین
آمدم تا به عهد خود پایبند بمانم.
|نقلقول|
«موسیقی به آسانی قابل فهم و در عین حال بهشکل غیر قابل توضیحی، درونیترین احساساتمان را تکثیر میکند و نه دقیقاً خود زندگی را.»
-شوپنهاور
|سال واژه: خالقیت
|از صفحهی صبحگاهی|
۱. حتی اگر تا ابد دلتنگ بمانی، زمان دردش را کم میکند.
۲.هیچ بهانه برای داشتنِ فردی که سودی ندارد و بلکه سراسر ضرر است پیدا نکن.
۳.بدترین کار ممکن، فکر کردن هنگام نوشتن است.
۴.بعد از یک روز بد، روز بد دیگری است.
|گزارش روز(من نامه)|
۱همین که بیدار شدی (پس از صفحهی صبحگاهی) رفتی حمام. حتی آب هم نخوردی. مادرت خندید و گفت« نکنه شاشیدی توی خودت؟» اما نتوانستی توضیح بدهی که برای تهوعِ وجودی این کار را میکنی.
۲.برگشتی. لیوانِ بزرگِ چایِ غلیظ تهوع وجودیات را به سادگی درمان کرد.(موقت)
۳.پس از کتابِ صبح، تصمیم گرفتی کمی فیزیولوژی مغز را مرور کنی.
۴.مادرت دچار آنافیلاکسی شد و تو با جورابهای سبز فسفری (که وقتی مینشستی نورانی میشدند) او را درمانگاه بردی.
۵.در راه برگشت، برای خانه خریدی کردی: سیب زمینی، موز و گوجه معادل چهارصد تومانِ بیارزش.
۶.در دوگانگیِ خرید کتابهای تازه و خرید چند بسته قرص خواب تردید داشتی. آخر هم هیچ کدام را انتخاب نکردی.
۷.ساعت هشت قرار بود برق برود. بهانهی خوبی برای بیرون رفتن.
۸.با او در همان پارک مضخرف نشستید. حرفهای اشتباه. سکوتی معذبکننده. اما آخر شب(مانند همیشه) به سختی از او جدا شدی.
۹.در دورهای هستی که نقاشی بیشتر از نوشتن گرههای پیشانیات را باز میکند. آزادانهتر طرح میزنی.
۱۰.مدتهاست آهنگ تازهی خوبی پیدا نکردی.
|یکجمله از کتاب:
«هر اتاق ویترین کوچکی است از ارزشها و هویتهای فردیِ کسانی که در آن ساکناند.»
-پرنده به پرنده، آن لاموت
|کلمهی روز: تنآسایی= تن پروری، کاهلی، رفاهجویی
|از حواس|
بوی روز: بوی ضدعفونی کننده
مزهی روز: سس مایونز
لمسِ روز: زبریِ آهنِ بالای فندک.
صدای روز: صدای گاو در بازی ویدیویی برادرم.
|آنافورای روز|
۱.برای عشق باید حاضر بود.
۲.برای عشق باید کودک بود.
۳.برای عشق باید بخشنده بود.
•کانالم: https://t.me/Shallwejustbegin
ادامه گزارش نیک ۱۰۹ و اصلاح شعر
خططتان پر بدک نبود، فقط
داشت املای آن یکی دو غلط
که فقط را جا انداخته بودم.
عصر در وبینار شرکت کردم.استاد در مورد هری پاتر، تارزان، سوپرمن و مرد عنکبوتی صحبت کردند با خوانش کتابی که اسمش یادم نیست.
گزارش نیک ۱۰۹
سال واژه تغییر
نمره ۸
با خودم قرار گذاشته بودم امروز صبح روزانه نویسی را شروع کنم، دیشب تا دم دمای صبح نخوابیدم و این پروژه با شکست همراه شد ولی قرار است فردا را که تولد پیامبر عزیزم هست به فال نیک بگیرم و این مهم را انجام بدهم.
حالا قدم رنجه کنید بفرمایید آشپزخانه، ساعت ده صبح است و قابلمه ای که محتویاتش گوشت خردکرده گوسفند با کمی چربی، یک مشت لپه، پیاز و سیر و زنجبیل تازه و خردشده و ادویه ها هست در حال پختن می باشد.آن طرف روی کابینت چرخ گوشت را می بینید که منتظر نشسته تا آنها را به محض پخته شدن و خنک شدن چرخ کند.
این شامی کباب هندی پختنش با دردسر همراه است هم چنین با درد پا، سخت است به خصوص سرخ کردنش، باید حتما شامی ها را در تخم مرغ زده شده غلطاند، حتما روغن فراوان باشد و داغ داغ و حرارت شعله متوسط به بالا، اگر حرارت کم باشد شامی ها وا می روند.
پسرم از بس عاشق فست فودها به خصوص غذاهای تند و تیز هندی ست این شامی را بسیار دوست می دارد و می گوید مامان فست فودهایی که غذاهای تند دارند در منوی خود این شامی را نمی گذارند چون شاید درست کردنش وقت بیشتری می گیرد و امکان خرابکاری و از هم پاشیده شدنش زیاد است.
من هر دفعه این غذا را درست می کنم حسابی خسته می شوم هر بار می گویم این آخرین باری ست که شامی کباب هندی می پزم ولی دوباره و چند باره آن را می پزم.پسرانم و دخترها که به خانه بخت رفته اند مشتری پر و پا قرص این غذا هستند.
یکی زنگ خانه را می زند ببینم کیست؟
بچه های همسایه سر کوچه هستند یخچالشان خراب شده و یخ می خواهند شاید این کوچکترین کاری ست که برای همنوعان خود می توانم انجام بدهم( کاش می توانستم برایشان یخچال بخرم)
دختر کوچولوی همسایه با صدای آرامی می گوید خاله یخ داری؟ می گویم بله حتما چرا نداشته باشم.بیچاره ها از شهرشان زابل به اینجا کوچ کرده اند برای چندرغاز پول بیشتر،
کمر مرد خانواده خرد می شود از این وضع نابسامان😥
خانمی مدتی تقلّا کرد
کلفتی باسواد پیدا کرد
عوض کارکردن این کلفت
داشت با خواندن کتاب الفت
دائم از زیر کار در می رفت
با کتاب و مجله ور می رفت
خانم آخر بدو نمود عتاب:
که تو تنبل درآمدی از آب
دیدم امروز پرده ها شده زرد
روی هر صندلی است یک من گرد
خاک بود آن قدر سرِ میزی
که نوشتم به روی آن چیزی
داد کلفت جواب با خنده:
بله امروز خواندمش بنده
خططتان پر بدک نبود ولی
داشت املای آن یکی دو غلط
از روزنامه خبرهای روز آبادان به تاریخ ۲۵ اردیبهشت سال ۱۳۳۱ از دیوان خروس لاری اثر آقای ابوالقاسم حالت
شب به خیر
حلزون چقدر تازگی خلاقتر شده. ای خدااا. الان پیچک شده داره دور خطها و لبههای دفترش میپیچه و قربانشو میره.
امروز روز خواب بود. هی خواب. خواب. همش خواب. خوبیش این بود که خوابی دیدم فیلم و جالب و از همین امشب قصهنویسیش را شروع کردم.
امروز ۷۶۰ کلمه تایپ کردم. صبورتر شدم و دستم هم تندتر و قلبم هم علاقهمندتر.
کودکنویی داشتیم و سوالو جوابو. حالم را جا میآورد چون هر که تجربهش را میگوید و آن را نزیسته میزیم انگار و خودم هم که میگویم خالی میشوم. خالی خوب.
این روزها اغلب پر از خالیِ بَدَم.
بروم بخوانم.
شب بخیر.
➖شروع روز با صفحات صبحگاهی (۳ صفحه آزادنویسی روی کاغذ)
➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
➖اطلاعرسانی کارگاه جدید مدرسه نویسندگی: «نویسندهسخنران»: حرکتی نو برای حضور بیشتر و متفاوتتر همسفران مدرسه نویسندگی در عرصهی اینترنت. ماهان از پوستر کارگاه تعریف کرد چسبید بهم.
➖دو جلسه کلاس خصوصی: بازنویسی موشکافانهی رمان/سبکهای زبانی در داستان کوتاه
➖جلسهی تمرینجا: بازخورد روزانه به نوشتههای همسفران ۷۵مین دورهی نویسندگی خلاق
➖وبینار نویسندهساز: خاندن پارههایی از مقالهی «گریز به واقعیت» از مدیا کاشیگر، در پاسخ به اشتیاقِ همسفرانِ هریپاترباز.
➖برگزاری جلسهی چهارم ۷۶مین دورهی آنلاین نویسندگی خلاق: دربارهی راوی و زاویه دید حرف زدیم و شناسانهی کلامیِ شخصیتهای داستانی.
➖جلوس مجازی با باده برای هماهنگی کارها. فعال کردن صفحهی مشاورهی خصوصی به خاطر تقاضای مکرر.
➖پیادهروی با علی ابارشی و نقل قصهی یکی دو تا فیلم، و در پایان رسیدن به این نتیجه که: هر طور شده هر روز محتوایی تولید کن و منتشر. گروه بساز. گروهی برآمده از جریانِ نشر محتوای خوب.
➖نوشتن پارهی تازهای برای «کتاب روزنویسی» حالا داریم به جاهای خوبی میرسیم گفتن از ژورنال نویسی.
➖پس از سالهای مجالی فراهم شده تا کلاسی حضوری بگذارم در شهر خاطرههای نوجوانیام، کرج. امروز پوسترش را طراحی کردم تا فردا اطلاعٰسانی کنیم.
➖مُبیلولو از اسکیسهایش فرستاد برام. ببینم دخترک کی طراح فونت میشود تا خیلیها را زخمی کنیم.
➖از دیوان قضائی یزدی:
«وعدهی کشتن من میدهی و میترسم
این هم از ناز و تغافل برود از یادت»
«آن جنون در عاشقی دارم که مجنون سالها
بایدش خدمتگر من بود تا کامل شود»
«از غمی هر کس رهد یابد حیات تازهای
من غمی دارم که میمیرم اگر زایل شود»
«بیزبانی است بیان غم عشق از من پرس
نیست آگاه هنوز آنکه زبانی دارد»
«گر حسرت دیدار تو این است از این پس
رخسار تو شمعی است که پروانه ندارد»
_ دست خودم نیست از شنبه دل خوش نه بوده و نه هستنم، چرا شنبه متصل به جمعه نمیشه تا آغازین روز هفته یکشنبه شود؟
_ شنبه کارهای منزل را بیشتر انجام می دهم، در این روز نقش کوزت در من نهادینه شده است.
_برای تقویت خود کنترلی:
مثلاً کمتر به سراغ موبایل بروم.از خانه تا دفتر بردن تلفن همراه برای خود ممنوع کردم، همین موجب شد وبینار شرکت نکنم.
_ چند روزی است که در مورد
«چون که صد آمد نود هم پیش ماست »
شاعرش کیست می خواستم سرچ کنم، بالاخره امشب سرچیدم.
« نام احمد نام جملهٔ انبیاست
چون که صد آمد نود هم پیش ماست. »
عجبا! چه تناسبی با چنین شبی
_ استاد عزیز و ارزشمند در ۱۰۹ مین گزارش نیک، نام نیک نویس ۱۰۰ را حذفیدم برای همیشه مبادا خاطر استاد بیش ازاین شیرین تُرشه گردد.
سالواژه: اندیشهنگار
آخر شب، برای اینکه بخش مطالعه در فهرست روزانهام تیک بخورد، چند صفحهای از رمان “از شیطان آموخت و سوزاند” خواندم.
سپس فیلمها و عکسها و مطالب گروههای کلاسم را مرتب کردم و آپلود کردم؛ که واقعاً وقتگیر بود. برای شام کتلت پختم و کمی هم به جارو و گردگیری خانه رسیدم.
چند وقتی است که برای آزمون PTE مطالعه میکنم و امروز ساعت ۸، ۵۰۰ کلمه آزاد نوسی کردم. بعد از ورزش، راهی سر کار شدم؛ روزهایی که سر کار میروم، خیلی درگیر کلاسها و درسها میشوم.
امروز دخترم را بعد از مهد و کلاس زبان، به کلاس نقاشی با داستان بردم و در نهایت، یک پادکست جدید هم در کانال تلگرام “یادگیری انگلیسی با پادکست” آپلود کردم.
چند صفحهای از کتاب “پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است” را خواندم؛ ب بخش کی.
شما کجایید؟ آیا در آینده هستید یا در همین لحظه، در حال خواندن این متن؟
پاسخ این است که ما نه در آیندهای دور هستیم و نه در گذشتهای سپریشده؛ ما دقیقاً در “حال” هستیم.
غلط دانستیم که گمان میکردیم ما در جریان زمان هستیم، در حالی که حقیقت این است که زمان جاری است و ما در آن.
هر آنچه در “اکنون” جاری است، عینِ واقعیت است و هر آنچه واقعیت دارد، در همین لحظهی “اکنون” جاری است.
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
سالواره: ثمربخشی
امروز تصمیمکبرای خود را گرفتم و برنامه مطالعاتی جدید برای خودم نوشتم.
مکانمطالعهام را عوض کردم.
امشب یک دل سیر به ماه نگاه کردم اما چشمم سیر نشد. آرزو دارم جوری که از زمین عاشقانه و با تب و تاب به ماه نگاه میکنم یک روز هم از ماه به زمین نگاه کنم همانگونه.
هر روز بخشی از کارهای عقبافتاده را انجام میدهم اما باز هم کار عقبافتاده دارم، لطفا دکمه خاموش دنیا را بزنید چند روزی بیحرکت بماند تا این کارها تمام شوند.
در اینترنت دنبال شعرهای صالح علا گشتم چیز زیادی دستگیرم نشد به این نتیجه رسیدم چقدر به همسایگی دفتر مدرسه نویسندگی نیاز دارم، فعلن راهحل بهتری سراغ ندارم.
دنبال معنی چند واژه گشتم، مدتیست به دو واژه کهربا و پژواک گیر دادهام.
امشب هم قبل ساعت دوازده در کانالم چای تازه دم کردم گرم و صمیمی.
https://t.me/sohahashayeb
گزارش نیک دوم
سال واژه:فرصت
از صبح شروع کردم به بازنویسی و ویرایش تمرین هفتم کلاس و بعد از چند ساعت کلنجار رفتن آخر راضی شدم ثبتش کنم. به پیاده روی ظهرگاهی کوتاهی رفتم. حس میکردم خورشید آفتابش را فقط روی سر من میریزد. خداراشکر چیزی از تابستان نمانده.
اولین سال واژهام را فرصت انتخاب کردم. از این بابت که امسال را به طور کلی فرصتی می بینم برای علایق عقب افتادهام. شاید کمبود انرژی را تا حدی حس کنم اما مشکلی از بابت کمبود وقت ندارم.
بعد به شهر کتاب رو به روی دانشگاه رفتم. سه کتاب خواستم که هیچکدام را نداشتند. راستی راستی باید وقتی جور کنم و به انقلاب تهران بروم.
گزارش نیک بچه ها را خواندم و حقیقا انگیزه گرفتم و فهمیدم من کمی کمتر از آنچه باید می نویسم. اینکه اول راه هستم درست اما شش ماه رو به رو از این بابت برایم اهمیت دارد. شش ماه رو به رو فرصت است، هر روزش.
رویا از همسفرهای عزیز، سوالی در گروه مطرح کرد درباره اینکه دلتنگ چه چیزی یا کسی هستید. فکر کردن به این سوال دلتنگ ترم کرد. گفتم دلم برای دیوونه بازی با دوستان قدیمی ام تنگ شده. این دوستان هنوز هم هستند. خداروشکر، اما دیگر هیچ کدام آنطور که قدیم بودیم نیستیم. از این بابت هم خداروشکر. اما به هر حال حق داریم که دلتنگ آدم هایی که حالا هم هستند اما دیگر آن آدم ها نیستند بشویم.
آخر شبی هم فیلم دکتر اسلیپ را دیدم. باتوجه به خوابهای اخیرم شاید بهتر بود نمیدیدم اما جالب بود.
به زودی قصد دارم معیارهایی برای نمره دهی به روزم تعیین کنم. اینکار هم به روزم هم گزارشم نظم میدهد. تا فردا♡
گزارش نیک، شنبه هفتم شهریورماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۶ از ۱۰
این روزها نمرههای خوبی نمیگیرم، مینویسم اما نمیخوانم، یوگا تمرین میکنم اما زبان انگلیسی نمیخوانم. امروز هم کلی تمیزکاری داشتم و آخر شب که به کارهایم نگاه میکنم، باز حس میکنم خیلی چیزها مانده.
اما باید منصف باشم، مگر یک آدم چقدر انرژی دارد؟ شاید مسئله همیشه کمبود زمان نباشد، گاهی واقعاً توان آدم محدود است و نمیشود همهچیز را با هم پیش برد. زمان نباید تنها معیاری باشد که با آن خودم را میسنجم.
اما امروز یک اتفاق کوچک ذهنم را حسابی درگیر کرد. بعد از سالها، اتفاقی در آنتن یک قسمت از انیمهی مورد علاقهام، اتک آن تایتان را دیدم. عجیب بود که بعد از این همه سال هنوز میتواند اینطور ذهنم را با خودش ببرد. انگار بعضی چیزها را آدم کنار میگذارد، اما واقعاً از ذهنش بیرون نمیروند.
https://t.me/MashgheBodan
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
سالواژهام کشف است. این روزها در مسیر کشف خود و عادتهای سازندهام. توی راهی قرار گرفتهام که آگاهانه از برخی روزمرگیها و بساط سبزی پاککنیها میگریزم و افتادهام در پی پیدا کردن چیزهایی که بهرهوریام را افزایش میدهد و لذت نوشتن و خاندنم را بیشتر.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
هشت. زیادی دلتنگ و بیحوصله بودم. اما با این وجود بازوی غم نگرفتم به بغل و بیشتر کارهای روتینِ روزم تیک خورد.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
اسیرِ خالهزنکها نشوم. تا چیزی اتفاق نیوفتاده، غصهی آمونش دا نخورم.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
تکههایی از کل منسجم
رونویسی یک پوست یک استخوان را تمام کردم.
کتاب داستان یک شهر از احمد محمود.
امروز رفتی پیادهروی؟
نه.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
هیچ.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
بیماری و جراحی. خیلی توی آزادنویسیهای امروزم با این دو کلنجار رفتم.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
سفر.
امروز با کی تماس گرفتی؟
مامان و مادرشوهرم و خاهرم.
صحبت کردن با مامان ذهنم را آزاد کرد و تسکینم داد.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
تقدیر. اعتقادی به سرنوشت ندارم. اما این روزها بدجوری مرا به دام انداخته. تکرارِ یکسری اتفاقات که زمانی از آنها فرار کردهبودم.
و رها کردن و عدم وابستگی و دلبستگی به چیزی.
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
هیچی.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
بچه بودم همهی خانواده قرار بود چند روز دیگر بروند روستای پدری برای مراسمی. اما نمیخاستند مرا ببرند. من هم گریه میکردم. پسرعمویم که از من چند سالی کوچکتر بود، یک سیلی به من زد و گفت: هر وقت خاستند بروند، گریه کن. این روزها هی تکرار میکنم با خودم که آن چیزی که از رخدادش متنفری، چند ماهی مانده به آن. آنموقع غصهاش را بخور.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
هریپاتر. مدیا کاشیگر. سایر داستانهای عامه پسند.
فیلم چی دیدی؟
خداوند ما را حفظ کند May God Save Us
نکتهای؟ حرفی؟ سخنی؟
آزادنویسی و کلمهبرداری و نوشتن صفحات صبحگاهی هم انجام شد.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/greengirl0415
رشد پلهای
سرِ موضوعی اعصابم خرد شده بود، پس نوشتمش و بعد هم سوزاندم و برای خودم لاته درست کردم.
شب، در ماشین، به همراه پدرم ترانههای ایرج جنتی عطایی را گذاشتم؛ همانهایی که استاد در دوره شعر فرستاده بودند. خیلی از ترانهها را آنقدر شنیده و تکرار کردهایم که انگار دیگر خلاقیت شاعر زیر ذرهبین نمیرود و صرفاً با آهنگ همراه میشویم. اما ما سعی کردیم به جادههای عمیقتری را پیش برویم.
الان در ایوان خانهمان برای خودم جا پهن کردهام. به لالایی جیرجیرکها و نور مهتاب گوش میدهم و به خواب میروم.
گزارش نیک ۷ شهریور
۱. همین که چشم وا میکنم، خیال میبَرَدَم؛ با صدایت به خودم میآیم. ممنونم، دوستت دارم.
۲. صفحهی جدید سایت خیلی قشنگ از آب درآمد. از ایدههایت ممنونم.
۳. چلو را ریختم توی سالاد شیرازی؛ خیلی چسبید. ممنونم که پایهی همه خلبازیهایم هستی.
۴. منچ بازی میکنیم. مهرههایم را میسپارم به تو. ببین، حتی اگر آخر از همه به خانه برسم، بهموقعترین است…
۵. وقت غر زدن است. حواست بهم هست؟ مگر نگفتی همهفن حریفی؟ حواست بهم هست؟ میبینی حتی لحظهای هم به فکرش نمیآیم؛ میبینی حتی خطی محو هم در بومِ خیالش نیستم. چرا از دلم پاکش نمیکنی؟
میگویی: البته میبینم. و همهکارهی ماجرایم.
میگویی: دستت را به من بده، با هم میپریم از سَرَش، حتی اگر چاه باشد.
میگویی: میدانم.
و همین که من میدانم کافی نیست؟
➖در حال و هوای جوانیِ شاهرخ تمام شد، در موردش نوشتم و با شاهرخ مسکوب حرف زدم. ༎ຶ‿༎ຶ
➖و جوانه میزند امید در دلهایمان.
➖ فیلمزده و کتابِ کاغذی زدهام هنوز.
➖دوچرخه و پادکست.
➖نامهای به موهایم نوشتم.
➖طراحی کردم.
➖در وبینار شرکت کردم و چقدر چسبید، اصلا حرف دنیای فانتزی و تخیلی که باشد همه چیز میچسبد. از هری جانم صحبت شد و اسنیپِ عزیزِ دلم که استورهی عاشقیست. خانم کاشیگر شاید در گوشهای هم اشاره کرده باشد که قبل از خانم جیکی رولینگ، آقای آنتونی هوروویتس در مورد چنین جهانی نوشته. راستش سالها پیش وقتی کتاب « گروشام گرینچ» و سپس«جام نحس» از این نویسنده را خاندم متوجه شدم که شاید رولینگ این جهانی که من داخلش رویا بافتهام را از جایی وام گرفته باشد. در دنیای گروشام گرینچ هم ما با جهانی جادویی طرفیم و ماجراجوییهایی که قبل از هریپاتر شکل گرفته.
➖حین وبینار در هوای خنک و ابری قدم زدم به دنبال میل موی ستاره، اما ستارهها همه در آسمان زیر ابرها پنهان بودند و دست از پا درازتر برگشتم.
➖و (✷‿✷) من در جستجوی ستاره در دل شب.
➖نوشتم آزاد و رها.
➖بخشی از نامهام:
💌 نامهای به تو، گیسوانِ من:
تو را سالهاست با خودم همه جا کشیدم.
از وقتی طلاییِ کوتاه و گیرهی زرد روی بودی تا حالا که خرماییِ میلپوشی.
تو کوتاه بودی و من کوچک.
من قد کشیدم و تو هم.
طلاییِ کودکیات آرامآرام رنگ خرمایی گرفت، از شانههایت گذشتی و به پشت من ریختی. مثل رودخانهای که راه خودش را پیدا کرده باشد.
در تمام این سالها تو با من بودی.
در صبحهایی که عجله داشتم، در شبهایی که دیر خابیدم، در اشکهایی که پیش از رسیدن به صورتم میان تارهایت پنهان شدند و در بادهایی که آمدند و بیاجازه از میان تو گذشتند.
گاهی فکر میکنم تو بیشتر از من مرا دیدهای.
حتی آن روزهایی را که خودم نمیخاستم خودم را ببینم.
گیسوان من، چه عجیب است که آدم میتواند سالها با چیزی زندگی کند و تازه یک روز بفهمد چقدر جهان دربارهاش حرف زده است.
گفتند: بپوش. نپوش. بلند. کوتاه.
گفتند اینگونه باش تا پذیرفته شوی و من، میان این همه صدا، یک روز صدای خودم را شنیدم.
خیلی دور، خیلی آرام، مثل صدای کسی که از تهِ چاهی نامت را صدا میزد و فهمیدم مسئله تو نیستی. مسئله، دستی است که میخاهد از میان گیسوان من به زندگیام برسد و شکلش را عوض کند.
تو فقط موهایی. چه چیزها که در جهان بر شانهی یک زن سنگینی میکند و بعد نامش را «فقط» میگذارد.
فقط مو. فقط لباس. فقط یک انتخاب. فقط یک خاسته.
و نمیبیند که «فقط»های کوچک چگونه یک روز تمام یک زن را از خودش دور میکنند.
نمیخاهم از خودم دور شوم.
اگر بخاهم تو را ببافم، میبافمت.
اگر بخاهم در باد رهایت کنم، میگذارم باد تمام شب در تو بپیچد.
اگر بخواهم کوتاهت کنم، قیچی را به دست میگیرم.
اگر بخاهم بلند بمانی، بگذار سالها از شانههایم پایین بیایی.
و اگر روزی تمام تو را ببخشم به زمین، باز هم وقتی در آینه نگاه میکنم، «من» خاهم بود.
من تصویری نیستم که جهان از بدنم ساخته است.
من زنی هستم با تمام آنچه از سر گذرانده. با تمام صبحهایی که دوام آورده و شبهایی که شکسته و دوباره خودش را از روی زمین جمع کرده.
گیسوان من، مدتها خیال میکردم آزادی یعنی تو را در باد رها کنم.
امروز اما میدانم آزادی شاید همین لحظهی کوچکی باشد که دستم را میان تو میبرم و هیچ دستی روی دست من نیست.
همین که انتخاب میکنم. همین که لازم نیست برای بودنم دلیل بیاورم.
آزادی، شاید صدایی بلند نباشد. گاهی زنی است در اتاقی نیمهروشن، روبروی آینه، با چشمهایی که کمی خستهاند و گیسوانی که روی شانههایش ریخته.
زنی که آرام به تصویر خودش نگاه میکند و
فقط میگوید:
«این منم.»
و همین برای آن شب کافی است.
گیسوان من،
اگر روزی دوباره صدای جهان بلند شد و من خودم را فراموش کردم، روی صورتم بریز.
مرا پنهان نکن. مرا به خودم برگردان. یادم بیاور که من پیش از تمام این نگاهها وجود داشتهام. پیش از تمام بایدها و ترسها همان دخترک کوچک هنوز جایی در من نشسته، با دو گیرهی زرد و موهای طلاییِ کوتاه و چشمانی سبز که هنوز به جهان اعتماد داشتند.
نمیخواهم او را از خودم بگیرم. نمیخواهم زنی باشم که برای ماندن در جایی، برای پذیرفته شدن، برای دوست داشته شدن، تکهای از خودش را آرامآرام پشت سرش بگذارد.
اگر قرار است چیزی از من بماند، بگذار خودم باشم و اگر قرار است چیزی برَود، بگذار هرچه میخاهد برود.
«من» هنوز اینجا هستم و «تو» هم.
و این شب، با تمام سنگینیاش، هنوز پنجرهای دارد که میشود بازش کرد.
بگذار تمام اتاق پر شود از صدای گیسوانی که دیگر برای هیچکس عذرخاهی نمیکنند.
گیسوان من، از امروز هر تار تو نه فرمانی باشد، نه قضاوتی، نه تعریفی از من.
فقط یک یادآوری باشد که می گوید: «تو حق داری خودت باشی.»
و اگر روزی همهچیز را فراموش کردم، همین را دوباره در گوشم بگو:
«من خودم را انتخاب کردم.»
و شاید تمام معنای آزادی همین باشد. اینکه بعد از تمام جهان، هنوز بتوانی به «خودت» برگردی.
🪽سمیرانویس
بسیار لذت بردم از نامه به موهایتان
سالواژهام: ریلگذاری
صبح با مامان رفتیم بیمارستان. باز هم تخت خالی نبود. امروز ولی پرسنل خوشاخلاق بودند. همانجا توی بخش نشستیم تا دکتر بیاید. مامان حالش خوب نبود.ضعف و سرگیجه داشت.
دکتر آمد، ولی باز هم نشد که بستری شود. امروز هم هدر رفت. شاید فردا…
داستان کوتاهم را نوشتم، ولی دستم به نوشتن نمیرود. انگار ترسیدهام. شبیه آنوقتها شدهام که از نوشتن دور افتاده بودم.
در وبینار نویسندهساز حرف از هری پاتر بود. اتفاقاً امشب یکی از شبکهها قسمت اول آن را پخش کرد. اگر برق نمیرفت، کامل میدیدم.
داستانکی نوشتم و در کانالم گذاشتم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
سلولهای تازه دفریزشدهام استرس و سختی از دمای منفی ۷۰ به ۳۷ درجه آمدن را تحمل کردند و ماندند. صبح دیدمشان و محیطشان را عوض کردم و حالا باید بهشان زمان بدهم تا حالشان بهتر شود.
زود رفته بودم آزمایشگاه و ساعت ۱۱ برگشتم خانه. حالم خوب بود. درد پایم هم بهتر شده بود امروز.
کیک درست کردم.
رفتم سراغ درس. فاصله گرفته بودم و سردرگم بودم. دوباره برگشتم.
چند روز بود به کاری فکر میکردم که با دست انجام دهم، با کاغذ. مثل بچگی. چقدر کاردستی درست میکردم، چقدر نقاشی میکشیدم.
رفتم یک جستجوی کوچولو کردم در گوگل و دیدم از این موضوع چقدر نوشتهاند، کتاب هست، فیلم هست، مستند هست. دوست دارم بخوانم و بیینم.
بعد هم رفتم یک صفحه از یک دفتر باز کردم، در کشویم را هم باز کردم و مدادشمعیهای بچگیام را درآوردم و یک چرت و پرتی کشیدم. هیچ ایدهای نداشتم که چه میخواهم بکشم. با چند تا خط و دایره شروع شد و بعد یک چیزی شبیه یک اسب و دمش تبدیل شد به دم یک روباه و بعد آن را تبدیل کردم به بدن یک پرنده. بعد چند تا خاطره یادم آمد، بعضی از مسافرتهای قدیم یادم آمد.
دوست دارم مثل آزادنویسیها زمانی هم برای آزادنه نقاشی کردن بگذارم از این به بعد.
https://t.me/f_mahmudpur
بازگشت
پنج و نیم صبح بیدار شدیم و به سمت فرودگاه حرکت کردیم. دو ساعت توی راه بودیم. طولانی و خستهکننده بود. اما درکنار هم بودن، قابل تحملترش میکرد.
باموفقیت از همهی مراحل رد شد. نگران بودم که نتواند گیتش را پیدا کند. اما مشکلی پیش نیامد.
بقیهی روز به خاب گذاشت.
توی راه خاب، خانه خاب، عصر خاب، شب خاب.
الان هم خابم میآید.
دلم میخاهد یک هفته روی تخت بیوفتم.
کمی آزادنویسی هم کردم.
هنوز این سفر برایم باورکردنی نیست.
واقعن او تا همین امروز صبح اینجا بود؟
✍ساحل خسروی
🌼@lsahelshkh
#گزارش_نیک
امروز روز نسبتن مطلوبی بود چون:
بیشتر کارهایم تیک خوردند.
✔️ ورزش
✔️ پیادهروی
✔️ تمیزکاری
✔️ آشپزی
✔️ بازی با نیلا
✔️ نوشتن
✔️ مطالعه
✔️ تماسهای ضروری
از خاب پرید و نگاهش با عقربه چرخید تا از روی ساعت۸:۳۰ گذشت. آزادانه نوشت و از یوگای صبحش فاکتور گرفت که همصبحانه شود با پدر و مادرش.
بعد دعوت تار را قبول کرد و دو ساعت تمرین کرد. به خودش قول دادهبود که سه نوبت در روز کتاب بخاند و بنویسد و یوگا کند و بنوازد. کتاب دفترهای دوکا را خاند، جستار هفتم که دربارهی هراسناکی نوشتن بود را تا ته خاند و هزار کلمه را تندُتند نوشت وقتی کلمات بیادا و اطوار ردیف میشدند.
لیموترش را که روی کوکوسیبزمینی میچکاند، به خودش گوشزد میکرد که 《مرغوار نخور》و سپس کتاب باغِ ما و تار نوازی، دلش میخاست رنگ صبح را نداشتهباشند و نداشتند.
شادمان بود که سانس جدید شنبه و دوشنبهی باشگاه و کار با پرتوجویان مبتدی، همنفسی و حضور در نویسندهساز را زخمی نمیکند، اگرچه با دقایقی تاخیر رسید ولی مقاله مدیا کاشیگر و هریپاترنوازیاش را از دست نداد، بههمراه بتمن و قهرمانانی که شناسنامهشان را هرگز به بیننده رو نکردهاند.
برای رسیدن به خانه و دوشگرفتن و آمادهشدن برای کلاس نویسندگی خلاق، تندتر گام برداشت.
همیشه حقِ نمک کلاسهای آنلاین را نگه میدارد.
فارغ از نقش مربی یا شاگرد، حتا مسواک را هم از قلم نمیاندازد. دیگر آدمهای آنسویِ گوشی برایش مجازی نیستند.
در حین کلاس، شخصیتِ نویسنده و نویسندهی شخصیت را دودوتا چهارتا میکرد ولی چیزی دستگیرش نشد. باید بازپخش را بشنود. مقاله لاکپشت و خرگوش دفترهای دوکا را از خاطر گذراند.
هنوز برای تارنوازی و کتاب با مادرم همراه و نوشتن، جان داشت.
گزارش نیک را که تایپ میکرد، خودش را نویسنده نامید، وقتی که در پایان یک داستان نوشتهبود.
سالواژهام: خودآغوشی
– صبحی داشتم صبحانه آماده میکردم که با اضطراب از جا جستم و گفتم: «ای وای! انتخاب واحد.» مصطفی گفت: «مگر امروز بود؟» گفتم: «دیشب توی کانال گفته بودند از هفتم شهریور.» گفت: «حالا بنشین فیلم هندی ببین.» چشمغره رفتم. «دستت روی بهانه بود؟»
بعد که وارد سایت شدم، دیدم انتخاب واحد رشتهی ما روز دوشنبه است. نفسی راحت کشیدم. میدانید چه شد که یادم افتاد؟ داشتم به گزارش نیک دیروز فکر میکردم. بعد رسید به واحدهای درسی. این هم از مزایای گزارش نیک. آدم دیگر از زندگی چه میخاهد؟
– کلی از وقتم برای استاپموشن مصطفی گرفته شد؛ هم برای عکس گرفتن، هم برای درست کردنش. مشکل اصلی هنگی فوتوشاپ بود و قر و قمیش فرمت عکسهای آیفون. وگرنه مابقیاش طولی نداشت.
_ بعد هم تمام روز به طراحی گذشت. دربارهی ماهنامهی بلوط صحبتهایی کردیم. راستی، دور و بر ترانه هم بودم. باید یک بیت به آن اضافه میکردم. سخت بود. چون بعد از آن حالوهوای اولیه میخاستم بیتی با قافیهی مناسب اضافه کنم و باید طوری مینوشتم که انگار از اول متعلق به ترانه بوده است.
– نشستیم دوباره به بهانهی غذا و قطعی برق و بیشارژی، یک فیلم جنایی هندی دیدیم؛ با حضور همان بازیگر سینگهام که نمیدانم اسمش چه بود. این یکی داستانش بهتر بود. فقط مسئلت یا شیخ! این همه هوش و ذکاوت در مجرم و کشف ناگهانی سناریو، آن هم در یک شب، توسط پلیس پرونده از کجا آب میخورد؟
داشتم فکر میکردم فیلم «زندهشور» حتی در حد این فیلم (دریشیام) هم باورپذیر نبود. با عرض پوزش، اما سینمای ایران به قهقهرا رفته و واقعن خاکبرسری شده! شاید بعدن مفصل دربارهی زندهشور نوشتم.
– مابقی روز به طراحی و طراحی و تئوری شعر گذشت.
https://t.me/sajedeh_haqparast
حلزون بر وفق مرادم درختی شده و تا طاق هفتم بالا رفته. درود بر روان پویندهاش.
سالواژهام نوگرایی
۱- دیشب تا یک و خردهای بعد از نصفهشب، توی ایوان، پای کارگاه داستان کوتاه هفتم نشستهبودم. استاد تا آن ساعت داشت به مشقهایمان بازخورد میداد. اسم چندتایی از خوبان همکارگاهی را نوشتم تا بعدن از ایشان یاد بگیرم و نوگرا بمانم.بعد از کلاس، آنقدر باتریم پایین بود که گزارش نیک را نصفه ارسال کردم و زیر آسمان خابیدم.
۲- در مشق کارگاه داستان کوتاه ۷، باید یک نفر برای یک کودک قصه بگوید. فارغ از طرح، مضمون، پیرنگ یا هر عنصر دیگر داستان، مانده بودم که قهرمان داستانم باید چه قصهای برای کودک بگوید. از ادبیات کودک دورم. اینها را در مشقهای کارگاه هم نوشتم تا تکلیفم معلوم شود.
ولی امروز تصمیم گرفتم قصهی قهرمان، یک داستان کلاسیک و شناسا باشد تا هم خودم باهاش احساس غربت نکنم، هم خاننده کشمکش قهرمان را بهتر درک کند. (در خصوص کشمکش قهرمان بعدن بیشتر برایتان مینویسم.)
۳- صبح بیدار شدم و از هوشواره اسم ۲۰ تا از معروفترین داستانهای کلاسیک کودکان را خاستم. میان اسمها، «شازده کوچولو» و «آلیس در سرزمین عجایب» چشمم را گرفت. ولی هیچ کدام را بلد نبودم. از هوشواره خاستم تا این دوتا را خلاصه کند.
حال و هوا و مضمون داستان خودم را با مضمون «آلیس در سرزمین عجایب» نزدیکتر دیدم.
تصویب شد! آلیس را در داستانم میارم. حالا کتاب «آلیس در سرزمین عجایب» را باید بخانم تا داستان خودم گیراتر شود. از آنجایی که تا کتاب کاغذی دستم نگیرم آدم نمیشوم، راه افتادم سمت بازار تا کتاب کاغذی را بخرم. فقط یک مشکل کوچک وجود داشت. شهرمان کتابفروشی ندارد. آدرس یکی دوتا از لوازمالتحریریهایی که شاید کتاب کودک داشتهباشند را پرسیدم. بهشان سر زدم. هیچ کدام آن را نداشتند. با قهرمان داستان خودم، همسرنوشت شدهبودم. آخر او هم از یافتن قصه عاجز است و کتاب گیرش نمیآید.
ضمن حرص و افسوسی که برای دیارم خوردم، یادم به کتابخانهی عمومی شهر افتاد. جایی که یکی دو تابستان دوران مدرسه، خودم در آن کار کردهبودم. یکراست رفتم آنجا. از آن ساختمان قدیمی که در آن کار میکردم، فقط کتابهایش ماندهبود. در واقع ساختمان را کوبیده و از نو ساختهبودند.
میدانستم که چقدر کتاب چاپ قدیم، آنجا شب و روز گذراندهاند. حتی اگر بیشتر میگشتم، دستخط خودم را در انتهای بعضی از کتابها میجستم.
نمیدانم به سنتان میخورد یا نه، و نمیدانم این شیوه از کی عوض شد. ولی قبلن وقتی از کتابخانه عمومی کتاب امانت میگرفتی، تاریخ ارجاع و شماره عضویتت را در انتهای کتاب، روی یک کاردکس (اگر اسمش را درست بگویم) مینوشتند. الان دیگر این کار سیستمی شده، ولی آن کاردکسها را از کتابها نکندهاند.
خلاصه «آلیس در سرزمین عجایب» را از کتابدار خاستم. کتاب را داشت. کتاب را نشر مرکز سال ۱۳۷۵ چاپ کرده و به ترجمهی زویا پیرزاد است. قیمت کتاب؟ ۳۹۰ تومان. اصل جنس است لعنتی. حتی حدس میزنم عکسهای سیاه و سفیدش از نسخهای قدیمی یا کتاب اصلی انگلیسی برداشته شدهاند.
کتاب را برای حدود ۲۴ ساعتِ مفید میتوانم درک کنم. فردا به جشن دعوتم و پسفردا هم باید کتاب را تحویل بدهم و به تهران برگردم. سعی میکنم در این زمان کم، شیرهی کتاب را بچلانم.
۴- بند ۳ را حوالی ساعت ۱۱ نوشتم و بند ۴ را ساعت ۲۳:۵۰. عارضم که ۱۳۶ صفحهی کتاب را خاندم. فکر میکنم رکورد مطالعهام در یک روز را شکستم. فقط جنایت و مکافات را اینطور خاندهبودم. البته نه به این سرعت. در اوج مطالعهاش، در یکی دو روز، ۴۰-۵۰ صفحه خاندهبودم. ولی حالا ۱۳۶ صفحه. احساس میکنم باید خودم را در لیست دیوانگان ادبیات داستانی جا بدهم.
۵- با وروجکها پازل چیدم و بیشتر غرقه در کودکی شدم.
۶- دوباره دفتر سبزم با قلم مانوس شد. روزهایی که دارم داستان مینویسم، به هر حادثهی کوچکی دقت میورزم و اگر به درد داستان من میخورد، فیالفور آن را در دفتر ثبت و ربط میکنم.
۷- سپاسگزار بودنم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
راه رفتیم و راه رفتیم. امروز را میگویم. رفته بودیم کوچه برلن با تو. اولین بارم بود که میرفتم آنجا. دوازده روز مانده به عروسی اما تو هنوز لباس نداشتی. چندبار تنها رفته بودی و همهجا را گشته و فقط گفته بودی چقدر همهشان زشتاند.
حالا که باهات آمدم دیدم چقدر واقعا همهشان زشتاند. لوسترند انگار. برق برق برق. قیمتها هم که نگویم.
گشتیم و گشتیم. به بعضی لباسها خندیدیم. قیافهمان را کج کردیم برای فروشندههای عنق. پَر میدادند مشتری را.
بالاخره آنچه میخواستی پیدا کردیم و خریدیم و از فر فر خوردن راحت شدیم.
لباس را دادیم خیاطی که پایینش را اندازه کند و یک ساعتی وقت داشتیم. چرخی زدیم و ساندیچیای پیدا کردیم. گفتی حساب میکنی اما گفتم من که با مامانم نمیتوانم بروم بیرون. او همیشه پیش باباست. حداقل امروز که باهات آمدم مهمانت کنم.
با هم ساندویچ خوردیم و حرف زدیم. از همه چیز و بیشتر از عروسی. دو خانم مسن کنارمان نشسته بودند. خیلی نزدیک. کمکم با ما صحبت کردند. و در آخر وقتی فهمیدند عروس و مادرشوهر هستیم تعجب کردند که فکر میکردیم مادر دخترید. ما هم خندیدیم.
راستش خوشحال شدم. برای اینکه همیشه دلم میخواهد با مامانم بروم بیرون. پاساژ و گشت و گذار حتی اگر چیزی نخرم. حتی اگر فقط او یک لباس بخرد. اما نمیشود. مامان همیشه درگیر باباست. و این موضوع مدتهاست گوشهی دلم مانده.
حالا امروز که با تو رفتیم بیرون و فکر کردند مادر دختریم و انقدر صمیمی، دلم گرم شد. که شاید باید تو میشدی همان کسی که مامانم نیست ولی مامان است.
در ادامهی روزم:
رفتم خانهی ماماناینها. الهام و فاطمه هم بودند. با الای مشغول شدم.
ویدئوهای تدریسم را از تلگرام دانلود کردم محض احتیاط یک نسخه هم روی گوشی داشته باشم. اسم میگذاشتم رویشان که قاطی نشوند.
عکسهای معرفی کتاب برای سایتم آماده کردم و ویرایش کردمش داخل سایت. حسابی قشنگ شد.
وقتی آمدم خانه، کمی تمرین رقص کردیم با سهیل.
نوشتم اما کمتر از هزار کلمه ولی نمیدانم دقیقا چندتا چون توی دفترم نوشتم.
حالا هم شب هول را میخوانم تا بخوابم.
دوتا کتابِ زهرا هم که خانهی مامان بود را دزدیدم و خوشحالم.
https://t.me/melikaejabati12
تو نمیخواهی عزیزت بشوم
زور که نیست
یا نگاهم بکند چشم تو
مجبور که نیست
تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی
تو نگو نه
دل دیوانهی من کور که نیست
خواستم دل بکنم از تو ولی
حیف نشد
لعنتی غیر تو با هیچکسی جور که نیست
مشکل این جاست نگفتی تو به من
میدانم
تو نمیخواهی عزیزت بشوم
زور که نیست
یک جوری با این شعر ارتباط گرفتم انگار برای من خونده شده
شعر از (زهرا حسینی )
سالواژه: تغییر
۱- امروز برای انجام کاری مجبور شدم از خانه بیرون بروم. در مسیر، خودم را مهمان یک هاتداگ پیراشکی خوشمزه کردم و همانطور که راه میرفتم، گاز میزدم و از خوردنش لذت میبردم. یک لذت ساده و بیدردسر که حسابی به دلم چسبید.
۲- امروز از خودم ناراحت شدم؛ از اینکه هنوز چند خشم حلنشده در وجودم مانده که گاهی به جای اینکه جایی برای تخلیه سالم پیدا کند، به خودم آسیب میزند و اوقاتم را تلخ میکند. میدانم تا وقتی تکلیفم را با این خشمها روشن نکنم، هر چند وقت یکبار دوباره سر و کلهشان پیدا میشود.
۳- امروز با وجود نزدیک بودن زمان قطعی برق، باز هم خودم را از پیادهروی محروم نکردم. با دوستم دو کیلومتر قدم زدیم و در تمام مسیر حسابی گپ زدیم. هم پیادهروی انجام شد، هم گفتوگویی داشتیم که به روزم جان تازهای داد.
۴- امروز واژه «تداوم» در ذهنم پررنگ بود؛ اینکه کارهایی را که در مسیر سالواژهام شروع کردهام، نه فقط با هیجان روزهای اول، بلکه با کیفیت و پیوستگی ادامه بدهم. تغییر واقعی برای من حالا بیشتر از شروع کردن، به ادامه دادن وابسته است.
۵- امروز برای بار دوم سراغ کتاب «تفکر سریع و آهسته» دنیل کانمن رفتم. هنوز هم احساس میکنم چیزهای زیادی برای یاد گرفتن از این کتاب دارم و بعضی مفاهیمش ارزش دوبارهخوانی و فکر کردن دارند.
۶- به امروزم نمره ۹ از ۱۰ میدهم. اتفاقهای خوب کم نداشتم و مهمتر از همه، حال خودم خوب بود. از طرفی پروژه «خوشحال کردن یک نفر در روز» را هم بهخوبی اجرا کردم و همین برایم یک امتیاز ویژه محسوب میشود.
روز را با شادی شروع کردم.
من و صفحات صبحگاهی.
خواندن خورده عادتها.
آزادنویسی، گمان کنم دارم در نوشتن راه میافتم، تا امروز همه چیز تکراری بود و حال داره به چیزهای خوبی میرسم.
بعضی اوقات هم همهی برنامهها به هم میریزد، ورزش کردن با آمدن دختر عمه به هم ریخت و دیگر نشد انجام دهم.
شاید هم میشد فقط بهانهها نگذاشت.
با مامان به جلسهی قرآن رفتم.
کمی گشت در مدرسه نویسندگی،
دیگر هیچ
https://t.me/ma0hlq
ملا میگه,: این مال من، این مال منبر، این مال ننهقنبر«مادران ودختران»
ـ صبحم را در کتابهایی که این هفته خانده بودم و نکتههایی که دروکرده بودم شروع کردم. بعد ستون رنگینکلام صبح شنبه را منتشر کردم.
ـ مهمان داشتم. احساساتم را سوپ و پلوخورش کردم.
ـ گل خریدم و میزم را کنار شمع آبی با داوودی آبی زینت دادم.
ـ متن کلاس جدید شعر را نوشته بودم، نوشتههایم را مرور کردم. کتابهایی که استاد فرستاده بودند را مرور کردم.
ـ همهی زورم را زدم شعر موزون بگویم. جفنگی هم سرهم کردم😁
ـ وبینار نویسندهساز را گوش دادم. به استمرار استاد آفرینها گفتم.
ـ کتاب سگوزمستان بلند را برای دوستانم در قالب یادداشتی آماده کردم.
ـ از بیبرقی استفاده کردم و دوساعتی دوستم را دیدم، پیادهروی کردم، به بچهها شام دادم.
ـ آشپزخانهام شستهرفته و مقدمات ناهار فردا را چیدهام.
ـ خستهام. میخایم با ترس از فردای بچههام.
شب بخیر
– خانمی پنجاه و چند ساله را میشناسم که به لحاظ ذهنی با معیارهایی که ما از یک آدم نرمال میشناسیم تا حدی فاصله دارد، گویی بخشی از شخصیتش رشد کافی نداشته است و از این منظر نقصهایی دارد. با توجه به این شرایط، چیزی در این زن هست که مرا بسیار متحیر میکند، آن هم شیکپوشی اوست؛ نه تنها سبک خودویژهای را دارد بلکه همواره میتوان هارمونی، جذابیت و سلیقه را یکجا در استایل او دید.
انتخابهای بهجا، حفظ تناسب و در عین حال تمایز، ویژگیهایی هستند که حتی یک ذهن ششدانگ هم خیلی اوقات از عهدهی آن برنمیآید.
چند سال فعالیت در صنعت پوشاک سبب شده است که در مورد آدمها به این موضوع توجه کنم و میبینم که خیلی از ما از این مقوله سردرنمیآوریم و بخشی از ما هم که سردرمیآوریم در یک حاشیهی امن حرکت میکنیم و ریسک پوشیدن لباسهای متمایز را برنمیداریم چرا که نمیتوانیم هماهنگی را برقرار کنیم. به این دلیل است که تقریبن همه شبیه هم میشویم، و عدهی زیادی هم که انگار در کمد را باز میکنند و اولین چیزی که به چشمشان میخورد را با دومین چیز میپوشند و هیچ کوششی حتی برای برقراری تناسب هم نمیکنند، درحالیکه در کمد همان آدمها خیلی چیزها هستند که میتوانند کنار هم قرار بگیرند و استایل بهتری بسازند.
همواره مایهی حیرت من است که زن این قصه با وجودیکه ذهن تماموکمالی ندارد چگونه از عهدهی این کار برمیآید، گاهی فکر میکنم که به خاطر شرایط مالی مناسبش (بسیار مناسبش) شاید مشاور دارد اما بعد میبینم که دختر بیستوچند سالهاش فرقی با دیگران ندارد، پس حتمن یک چیزی در خود او هست.
– وبینار دیشب را امروز در مسیر شنیدم و چراغی در قلبم روشن شد: «چرا با یه عده اصلن نمیشه حرف زد؟ مشکل یه عده چیه؟ چرا با طرف به هیچجا نمیتونید برسید؟ چرا طرف نمیتونه درک روشنی از یک سری چیزها داشته باشه؟ چرا بحث کردن باهاش گل لگد کردنه؟ چرا یه جاهایی سبب آزار شما میشه با سخنش؟» مشکل این آدمها دقیقن همین است، اینکه هیچ چیز را مکتوب نکرده و نمیکنند، همه چیز را با کلام پیش بردهاند، برای همین است که هیچ چیز اصلن پیش نرفت، این را میدانستم اما نمیدانستم دلیل اینکه حرف هم را نمیفهمیدیم، دلیل این همه مشکلات حاد، دلیل به نتیجه نرسیدن در هیچکدام از بحثها همین است. راستش آرامش پیدا کردم.
– آزاد ننوشتن دیروز را جبران کردم.
– مهمان ویژهای داشتم و حالم با حضورش خیلی خیلی بهتر شد.
– الهی شکرت…
صبوری را بلدی چرا بی طاقتی میکنی وقتی از صبوری درس گرفتهای یک جاده نمیتواند تو را به هم بریزد و من اصرار داشتم که این یکنواختی من را اذیت میکند. به یاد گزارش نیک افتادم و خواستم بنویسم بیدارشدم صبحی صادق و زیبا از رختخواب جدایم کرد و تعهدورزی تابلویی نقش بسته در لوح ضمیرم و نوشتن هم آویزهای در گوشهاش. بعد از شستن کینهها با آب زلال و بازگشت و توبه سراغ نوشتن رفتم و پیاده راه پیمودم و نفس در هوای صبح کشیدم و بازگشتی مسرت بخش داشتم. با مهمانهایی که در خانه آرمیده بودند با آرامش از خواب بیدار شدند. دور هم صبحانه خوردیم و من کارها را به مهمانی جوان سپردم به بهانه اینکه باید کار یاد بگیرد و خودم هم به خواندن و نوشتن پرداختم. مقدمه کتاب دنکیشوت را برای چندمین بار خواندم و رویایم را زنده کرد و من هم دوست دارم جهانگردی کنم. با چند تن از مهمانها گفتگو کردم از هر دری. نمره امروزم هشت و خاطره در لابلای ذهنم خوردن بلال در یک روز بارانی بود. رمان پروری را سر زدم چند شخصیت را حذف کردم و فعلا هیچی برای خواندن ندارد. به کانال تلگرام من مهرابی سر برنید. 👇
https://t.me/notetoday1
گزارش نیک۱۰۹فرح
امروز در استراحت بودم.
ویس و فایل صوتی شعر ماهی جلسه اول دوره سیزدهم را گوش دادم.
دفتر شعر سرخی گیلاسهای کال را ورق زدم . چند صفحهای خوندم.
«ما ترا ای عشق
ما ترا ای لیلی غمناک
با تمام قلبهاملن دوست میداریم. »
از طرح های توی خالی وزن شعرها که در هم و برهم بین دفتر شعر طراحی شده بود خوشم آمد. ( مَفعولن / فاعلُن/ فاعلاتُ/ فاعلُن/ مفاعیلُ/ مفاعِلُن/ مُستَفعِلُن / فَعِلاتُن/ مَفاعلُن/ فاعلاتُن/ فُعولُن)
در وبینار نویسنده ساز شرکت نکردم.
جلسه فیزیوتراپی کمرم و آب درمانی کمی از درد و خشکی عضلات کمرم کاست . خدا را شکر کردم.
استراحت کردم و فیلم و اخبار گوش دادم و دیدم. راننده اسنپی که منو امروز برد بسیار ناراحت وضع موجود جامعه و کمبود بنزین بود. و برای نسل آینده نگران و دلواپس بود .
خوشم میاد حلزون هر روز یه قری تو کمرش داره. بنظرم امروز خواسته قایمباشک بازی کند و مثلن خودش را پشت خطی پنهان کرده. شبیه یک گل یا غنچه سر ته آویزون شده .
سالواژهام: تحرک و پویایی
آزادنویسی
تمرین نویسندگی خلاق پیشرفته رو انجام دادم، فقط نمیدونم آیا نوشتهام جستار محسوب میشه یا نه؟
ناهار
کتاب شب هول تمام نمیشود از نیمه تیر ماه شروع کردم، کتابی برای رفع تکلیف شاید. باشد روزی نگاهم به شکوفایی برسه و بتونم مثل استاد یه پنج، شش دفعهای کتابو بخونم.( حالا یه دورت رو بخون تموم شه)
نویسندهساز
زبان
رونویسی
شام
دوست نداشتم امروز رو. انگار یه دلشورهای چیزی اون ته دلم نشسته بود و نمیذاشت لذت ببرم از هیچی. شایدم بلخره بابت همون روزها از ماهه، که هرماه میاد سراغمون. نمیدونم. اما امروز رو دوست نداشتم.
با اینکه صبح زود بیدار شدم. ساعت نُه بود به گمونم. صفحههای صبحگاهی رو نوشتم. اوضاع انقدر بد نبود. مثل الان. برای همین خیلیهم گله و شکایت تو صفحههای صبحگاهی ثبت نشد. اما اگه الان یه صفحههای شبانگاهی مینوشتم، احتمالن کلی گله و شکایت میکردم. -الانم دارم همین کارو میکنم.-
بعد از مدتها و روزها، امروز دو پومودورو تدوین کار کردم. یکسری کار مانده از کارهای قدیمی. اصلاحیه و این چیزها. گفتم سفرهی اینها را در همین نیمسال اول ببندم و تمامشان کنم. حوصله ندارم هرچیزی را الکی و بار سنگینی، بکشانم به نیمهی دوم سال.
قرار بود با بچهها، امشب را که شب تعطیلی بود دورهم جمع شویم. برای همین بدون اضافهکاری پریدم در حمام. آمدم بیرون و دیدم دوستم پیام داده که یادش نبوده و امشب را عروسی دعوت است. نمیدانم بقیه رفتند یا نه، اما چون او نبود منهم نرفتم. فِرِ موها را درست کردم و نشستم پای وبینار.
در وبینار امروز از هریپاتر حرف زدیم، که ایکاش نمیزدیم. وُلدِمورت شد چیزی که خوبیت ندارد بگویم. هرماینی شد هروئینی و مالفوی شد مُفنگی. صحبتها از مقالهای به قلم «مدیا کاشیگر» بود. مقالهای به نام «گریز به واقعیت» از کتاب «مرگ موریانه».
هوس کردم دوباره هریپاتر ببینم.
بعد پریدیم در وبیکار الهه علیزاده. قرار شد از امروز به بعد، ساعت شش و نیم عصر برگزار شود هرروز. برو که بریم. امروز شروع کردیم بحث جدیدی را. از این گفتیم که دستگاه فکری ما، باید به ما امکان بدهد. هرامکانی. امکانسازی کنیم برای خودمان. از این گفتیم که وقتی پیامدها در دسترس ما نیستن، از اونها شکست میخوریم. اگه بتونیم پیامدها رو بسنجیم، کمتر احساس شکست میکنیم. دربارهی «استلزام» و اهمیت آن حرف زدیم. گفتیم و گفتیم، تا کمی روشن شد این مفاهیم. بریم که تا آخر هفته بشکافیمش.
بعد از وبیکار نشستم فقط به گمانم. خاستم کارهایی بکنم، اما بیحوصلگی نگذاشت. کمی فکر کردم فقط. به خودم. به کارهایی که میخاهم انجام بدهم. به روزهای آینده. به حذف آزمون دولینگو و تافل. به اینکه هر راهی را بخاهی بروی، اینها میبندند مسیر را. به گوه بودن شرایط. تعارف نداریم باهم، گوه است دیگر. مغلطههم ندارد.
تنها چیزی که امروز کمی لبخند آورد روی لبهام، آن یکدانه موی فر بود زیر بقیه موها. آنی که طوری فر خورده بود، که با بابلیسهم نمیشود آنقدر تمیز درآورد کار را. بنازم. کاش همهتان از او یاد میگرفتید و جالبناک میایستادید. -حالا امیدوارم قهر نکنند و از فردا دوباره همین فر را هم تحویلم ندهند. اصلن شماهم جالب و قشنگید، کی گفته باید از مویِ مردم یاد بگیرید جالب بودن رو؟-
https://t.me/maryam_ebrahiimi
نه صفحات صبحگاهی نوشتم و نه آزادنویسی کردم تنها دقایقی به ویرایش قبلنوشتهها گذراندم.
برای خرید ماهی رفتم. میخواستم از فروشگاه قایقداران بخرم، نداشتند. این روزها هوا خرابه، دریا ناآرومه. قایقها نمیرن. فروشنده اینطور گفت.
نمیدانم ظاهراً که هوا مشکلی ندارد مگر اینکه روی دریا هوا متفاوت با ساحل باشد.
پس میروم ترهباری، سبزی و گوجه و بادمجان بخرم. تعدادی هلو ، کمی شلیل، یه کم انجیر و چند خوشه انگور به اضافه بادمجان خریدم.
خانمی در مغازه دیدم. ماسک زده بود. دقت نکردم چه کار کرد چیزی خرید یا فقط نگاه کرد.
پلاستیک خرید برداشتم از مغازه بیرون آمدم. کنار ماشین که رسیدم پشت سرم گفت خانم ببخشید. طرفش برگشتم.
بچهام آبلهمرغون گرفته یه دونه هلو بده براش ببرم.
یه دونه هلو؟! آخه…
مدتی تو سوپرمارکت پشت سرم راه میافتادند، خانم یه پنیر برام بخر یه ماست. مدتی بود ندیده بودم. شاید از وقتی کالابرگ اعلام میشه. شاید هم بعد از جنگ. نمیدونم.
ولی امروز چهره ماسک زده پیش رویم است و صدای آرام او در گوشم میپیچد.
صفحاتی از همسایهها را خواندم. اولین نامه استاحداد بعد از چهل و هشت روز از کویت رسیده. مادر خالد برای گذراندن زندگی در روزهایی که شوهرش نیست و خرجی ندارد، به رختشویی در خانه دیگران روآورده. تصویر مادر خالد و زن ماسکزده امروز دوتایی کنار هم تصور میکنم.
خالد نوار سفیدی روی جیب پیراهن کمکراننده نفتکش دید که روی آن نوشته، نفت باید ملی شود. این نوار را روی لباس چند نفر دیگر هم میبیند.
ادامه شراب خام را هم گوش کردم. نویسنده ساز شرکت کردم. البته نه تا آخر. برای قسمت پایانی باید دوباره گوش کنم.
گزارش ۱۰۹
۷ شهریور
بخش اول:
صفحات صبحگاهی را مینویسد بعد به خاهرش کمک میکند تا موهایش را اتوکاری کند. سپس صبحانهای با هم میخورند. امروز سرکار نرفته و باید از این فرصت در خانه ماندن، حسابی برای تمرین دوره پیشرفته استفاده کند.
بخش دوم:
روزگفتاری در کانالش منتشر میکند و بعد میرود سروقت نوشتن. متوجه میشود حین نوشتن، دقتش کم است. به گمانش نمیتواند مستمر بنویسد و تمرکز ندارد. در واقع همین نبود توجه مستمر منجر میشود نوشتههایش منقطع شوند. همه حواسپرتکنها را خنثی میکند. بهویژه گوشیاش را. خلاصه همهی زورش را میزند تا ۳۰ دقیقهای مینویسد و بعد مانند کوهنوردی که قلهای فتح کرده باشد، ذوق میکند. البته به نظر میرسد از کشفی که در مورد یکی از موانع نوشتنش کرده، نیز ذوقیده است.
بخش سوم:
عصرش با جلسات مشاوره آنلاین گذشت. امروز با نوجوانها سرو کار داشت. کمی برایش تازه بود. معمولا با والدینشان در ارتباط بوده اما امروز با خودشان.
بخش چهارم:
کمی شعر خاند. از اقبال لاهوری:
اگر آگاهی از کیف و کم خویش
یمی تعمیر کن از شبنم خویش
دلا دریوزۀ مهتاب تا کی
شب خود را بر افراز از دم خویش
بخش پنجم:
گپوگفتی تلفنی با پناه کوچولو داشت. درباره انیمیشنهای مورد علاقهاش. هر دو دوست داشتن دوباره فرصتی شود تا کنار هم بتوانند همۀ آنها را ببینند.
بخش ششم و آموزنده:
سراغ کتاب «جستارنویسی در ادبیات فارسی» رفت. از آن کتابهایی است که دلش میخاهد بارها آنرا بخاند:
«شاید بتوان گفت جستار علم شناخت اندیشههای خود و در میان گذاشتن آن با دیگری است. گویی جستارنویس، دفتر فکر و اندیشهاش را با صمیمیت پیش روی خواننده باز میکند.»
ارسال پیامهای احوالپرسی به سه دوستی که در بستر بیماری هستند از کارهای همدلانه امروزش بود.😍
* آرامش لازمهی سه چیز است:
پذیرفتن اتفاق ناگوار/ انطباق با آن اتفاق/ تابآوری.«داریوش فرهود»
https://t.me/fahimsaadat040
اولش خاستم به پاشوهایی که خاهرم میگفت گوش ندم، پتو محکمتر بغل کنم و به ادامهی خابم برسم که یهو یادم افتاد قراره امروز برم پیش دوستِ بابام کار یاد بگیرم. پس مثل جنزدهها از جام پریدم، تند یه صبحونه خوردم، لباسایی که خریده بودم پوشیدم و بابا و خاهرم منو رسوندن مغازهی آقا رسول. رفتن و منم اولین روز آموزش رو شروع کردم. ایشون میگفت علاوه بر پولیش و سرامیک، باید باز و بستِ قطعههای ماشین رو هم بلد باشی که کار از دستت فرار نکنه. همینجوری مثل اردک تموم روز پشتش راه میرفتم و کار یاد میگرفتم. همهچی خوب بود که یهدفعه دیدم بله، عادت ماهانه شدم. گفتم بچه خوب، حالا وقت اومدن بود، کاریش نمیشد کرد. یهجوری تا ظهر خودمو کشوندم، اما عصر از شدتِ درد نتونستم برم. پس یه مسکن خوردم و پتو رو بغل کردم. گوشم به صدای استاد تو تمرینجا بود و از تمرینای بچهها لذت بردم. تو وبینار نویسندهساز، چقدر از مقالهی «مرگ و موریانه» که استاد خوند خوشم اومد. چیزای جالبی دربارهی شخصیتهای دوستداشتنیمون مثل هریپاتر گفته بود. دلم گرفته بود، پس هرچی تو دلم تلنبار کرده بودم خالی کردم تو کاغذ؛ حالم بهتر شد یهکم. اینم از روزی که گذشت. البته قراره فردا دفتر و دستکم ببرم و کلی چیزی یاد بگیرم .
سلام میشه لینک کانالتونو هم قرار بدین🌷🙏
سالواژه: ویلویلی
سست و ساکت مثل استراحت
از چه مدل روزهایی بود؟
از آن مدلها که سستی میخزید زیر پوستم، توی خونم و میکشاندم به لمیدن،
آرامیدن،
خابیدن.
پروار خابیدم. بیش از دو ساعت.
جیبپُر به خاب رفتم و جیبخالی برگشتم.
آرامش. سکوت. خاندم و کامنتیدم و خوردم.
پیش از وقت شام گرسنه شدم و تاب نیاوردم تا وقتش. بیش از همیشه خوردم. به جای یک تخممرغ دو تا.
و پشیمان نیستم. خوب کردم.
فردا کلاس خیاطی تشکیل نمیشود. کلاس خودم چرا. کنسل نکردم.
شاید از پاییز، روزهای قرمز تقویم را تعطیل کنم و حالش را ببرم. اما حالا که تابستان است و تعطیلی توی تعطیلی، کنسلی چرا؟ فرصتی هم میشود برای خاندن.
گفتهام که عدسپلو درست میکنم. فردا یا یکی از فرداهای روزهای آینده. اما اگر منصرف نشوم همین فردا که خالی روزم زیاد است.
چند باری ماهی ماهی کردم و هنوز خریده نشده. و عدسپلوی بیماهی، مثل خر بیپالان است؟ نه. از نظر من که نه. میشود خوردش.
توی عدسپلو کشمش نمیریزم. نمیدوستم. بیشتر اوقات عدم حضور کشمش را به حضورش ترجیح میدهم.
مرغ و پیاز و خود عدس کافیست، نیست؟
از قدیم یادم میآید که عدسپلو را با پنیر خاکی میخوردیم و ماهی. خیلی خوشمزه بود. خیلی خوشمزه هست.
الآن که تویش مرغ هم میریزیم، زیاد از این حساسیتها ندارم که حتمن ماهی و پنیر هم باشند. با ماست میچسبد راستش. ماست موسیر خوشمزه.
یامیام جدی.
اگر من این عدسپلو را بپزم، حالا ماهی به جهنم اما ماست را باید برایم بفرستند وگرنه احساس میکنم بهم ظلم شده.
دیگر چه؟
توی فکرم الگوی پیراهن مردانه را رو بیندازم برای دوستم. از پارسال قرار است اینکار را بکنم و الگو را انداختهام توی کمدی جایی و هنوز کاری به کارش ندارم.
انجام این کار یک موفقیت در هفتهام محسوب میشود.
اینروزها دوباره سریال فرندز همدمم شده.
بیشتر اوقات با هر وعده غذا، یک قسمت فرندز هم میزنم بر بدن.
دوست دارم جدیتر آثار را بخانم و ببینم و تاثیر بپذیرم.
جالب نیست که این اواخر به لینچ هم فکر میکنم؟ لینچی که خیلی روی مخم رفته بود؟
لینچ به نظرم آدم ساکتی آمده بود و انگار سکوت ورژن عجیبغریب آدم را در آثارش میکشد بیرون.
اما برای همه جواب است؟ فکر نکنم.
https://t.me/havirism
به امروزم نمرهی ۶ میدهم. از خواب که بیدار شدم در وبینار بچههای اینترنت استاد وفابخش شرکت کردم. موضوع وبینار گوشی در دست نوجوانها بود.او میگفت امروزه بیشتر از پدر و مادرها، گوشی و اینترنت تربیتشان میکند. به نظرم خیلی درست میگفت. بچههای امروزی بیشتر از بزرگترها از اینترنت تاثیر میگیرند و اینطوری کار برای من مادر بسیار سخت شده. خیلی وقتها اینستاگرام را به خاطر شنیدن حرفها و راهکارهای او باز میکنم. ارتباط گرفتن با نوجوانم و محافظت از او در برابر آسیبهایی که در جامعه وجود دارد برایم خیلی مهم است. استاد در مورد نحوهی ارتباط ما با نوجوان حرفهایی زد، همینطور در مورد تربیت جنسی آنها صحبت کرد و باقی جلسه به فردا موکول شد.
*داستان کوتاه خاموشان از آلبر کامو را خواندم و همینطور چند شعر از دیوان خروس لاری از ابوالقاسم حالت.
*در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد با خواندن مقاله مدیا کاشیگر فکرم را درگیر مسئهی تبارشناسی و پیشینهها کرد. بعد از وبینار فوری برای مطالعهی فایل گریز به واقعیت رفتم و چند صفحهای از آن را خواندم.
*به کانال همسفران مدرسه نویسندگی سر زدم. یادداشتهای آخرشان را خواندم و برایشان کامنت گذاشتم.
* یک ساعت کامل آزادنویسی کردم. اول نوشتههای گلهگذاری بود. بعد نصیحت به خودم. بعد رسیدن به این نکته که باید هدفمندتر جلو بروم و در آخر نیایش با خدا و هر چه در دلم مدتها جمع شده بود بیرون ریختم تا به هقهق افتادم.
*نوشتن یادداشتی برای کانالم اما چون جای کار داشت منتشرش نکردم.
*وارد کردن کلماتی که به تازگی از کتاب مادران و دختران برداشته بودم در فایل کلمهبرداری و نوشتن با چند کلمهای که به نظرم جذاب آمد.
*درست کردن کیک شکلاتی برای مهمانی فردا و مزهدار کردن مرغها برای ناهار فردا.
*دیدن دو قسمت از سریال سیلو و محو شدن در داستان جذابش. از آنجایی که الان هم خواب ندارم تصمیم گرفتم بعد از نوشتن گزارش نیک با پسرانم یک فیلم نوستالژیک انتخاب کنم و ببینیم.
-کتاب «پری در آبگینه» از محمدرضا کاتب را دست گرفتهام. ذهن عجیبی دارد این آقای کاتب. ذهن من چرا با هذیانها میدود؟؟
-کتاب «گیرنده شناخته نشد» از کرسمن تایلور را هم دست گرفتهام.
از کتاب:
«چهارده سال است که جنگ تمام شده! امیدوارم در تقویمت زیر این تاریخ را با قلم قرمز خط کشیده باشی. ما مردم چه مسیری را از ابتدای این خشونت طی کردیم!»
-اجازه! میشود روم به دیوار اینجا بگزارم؟ دلِ کرمم تنگ شده.
-کلهای که از سرِ سربههوایی چاکید.
-«خون روی لباسم نریزد، نو است.» دختر است دیگر.
-«آفرین چه پر تحملی، چند سالته عمو؟» عمو و کوفت ۳۴ سالمه. هاهاها
-معنی واژهها با خاطرات تغییر میکند، یا بهتر است بگویم واژهها در خاطرات معنا میشوند.
همین، تا فردا که شاید پربارتر باشد و کم خسارتتر.
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
امروز را بد شروع کردم.
به مادرم زنگ زدم و گفت بیمارستان است.
یک ساعت بعد زنگ زد از من نوارقلب و اکو گرفتن و میخواهند مرا در بیمارستان بستری کردند. بلند بلند خندید و گوشی را قطع کرد.
نزدیک یک ساعت شمارهاش را گرفتم آنتن نمیداد.
قلبم درد گرفت. چطور پیداش کنم.
بعد از دو ساعت به من زنگ زد که خانه برادرم است.
نتوانستم حرف بزنم آخه مگر میشه.
در تمرینجا و وبینار شرکت کردم ولی همراه با درد.
شب از خانه خودش زنگ زد که من نگران نشوم.
همان موقع معده دردی گرفتم نمیتوانستم حرف بزنم. خواستم بعدن به او زنگ بزنم.
الان بعد از داروهای خودم چند تا داروی معده خوردم حالم بهتر شد و نخواستم گزارش نیک را ننویسم.
واقعن عادت کردم هر روز این کار را بکنم.
کتاب تیستو سبز انگشتی را تمام کردم. خیلی کتاب داستان بچهها را دوست دارم. طرح یک داستان هم نوشتم باید فردا کامل کنم. چند سطر شعر نوشتم. امیدوارم بتوانم وزن شعر را یاد بگیرم.
شاید همان صبحی رسیده که باید.
شاید همان هوایی ست که باید.
شاید همان گلهای داوودی بنفش رنگی ست که باید.
شاید همان هزار واژه نوشتن است که باید.
شاید همان سوژهایست که باید.
شاید مردن زیر جراحی مغزست همان خیالیست که باید.
شاید هر روز را یک جور مردن باید.
شاید همان راهیست که باید.
شاید همان پیت حلبی پر از سیمانیست که باید.
شاید همان راهبند اهرمی سیمانیست که باید.
شاید همان تجربهی خشمیست که باید.
شاید همان ساعت مهمان آمدن است که باید.
شاید همان زغال پُردودیست که باید.
شاید همان دود خانه را برداشتن است که باید.
شاید همان وقت رفتن مهمان است که باید.
شاید همان بازیگوشی بچگانهست که باید.
شاید همان خنک شدن دل با زخم زبان است که باید.
شاید همان زندگیست که باید.
– سر صبح تو رختخاب شنیدن داسخورد آفلاین در کارگاه داستان کوتاه. البته داسخوردم نبود و بیشتر بمبخورد بود. بیراه هم نبود وقتی گوش دادم فهمیدم؛ وای بلند نخواندم و گند زدم به جملهها. یعنی بزن دررو شده بودند و خشک و تلگرافی. از سر بیحوصلگی و کَمکی منگی.
خداروشکر آنلاین نبودم و یک نموره موجزده شدم. وگرنه از شدت انفجار شرحه شرحه میشدم. که اگر هم زنده میماندم ناچار بودم به سمخورد. از شوخی بگذریم. این بازخورد در برابر بمباران حوادث که باب اسفنجیام کرده بیشتر شبیه گوگولمگولی بود.
الحق که متن خیلیها بهتر بود و در این مرحله رفوزه شدم. پیشترها داستان نوشتم، بد از آب درنیامد. خاکوَچوک، اینچه سوالات سمبلیتخمی بود؟ اولش درگیر تئوری توطئه شدم. گفتم شاهینِ عزیز مادر از ترتریدن گزارش نیک کفریست. دارد زیرپوستی تلافی میکند. بعد دیدم؛ که رییییددددم. جد تمام خوبنویسان بزند کمرم. این چه بود طرح داستان یا گزارش اداری، آنهم سر شکمسیری؟ مشنگالدوله حوصلهی داستانبافتن نداری، چرا شرکت میکنی؟
به هرحال امروز میخاهم ویس داسخورد را دقیق گوش کنم و ببینم چه گلی به سر بگیرم. که سرم روی تنم بماند حتی با برندهترین داسهای فلفلی.
اما گفتند وازدهجانند از وسواس سایتسُفتنم. از بس که دم به دقیقه گزارش نیک را توچشموچار سایت فرو میکنم.
خیلی شفاف بگویم که بیشتر وقتها، دهِ شب مطلب میفرستم تو سایت. صبح بلند میشوم میبینم تو سایت نیست. دو ساعت بعد، تجسس میکنم میبینم مطلب همهی کسانی که گزارش فرستادند آن ساعت و آنحوالی، هست تو سایت الا مال من. تمام گزارشها را پایینبالا و بالاپایین وپایینبالا و بالاپایین و… میکنم. میبینم نیست که نیست. ناچار دوباره و دوباره گزارش میفرستم.
مثل لاکپشتی که در ساحل زیاد تخم میگذارد تا بلعخره چندتایی لاکپشتِ سراز تخم درآورده وجانسالم به دربرده، به اقیانوس برسند. ما هم به جبر بقای گزارش نیک چندتایی، زاپاس میفرستیم که مبادا هاشمخور شود یا سایتمیخدار باشد ماتحت گزارش بیازارد و بر مسند سایت جلوس نفرماید. به همینسادگی.
– امروز نهار سبزیپلو با ماهیتن درست کردم. “خ” ماهی تازه دوست دارد با پلو، نه کنسرو تن. ولی خورد و گله نکرد به ویژه با تهیگ پلویش که خوب از آب درآمد و نسوخت. اولین سبزیپلو با ماهی تن را در اوایل دانشجویی تو پانسیون خوردم و خاطرخاهش شدم. “م” هم دوست دارد.
-تمرین شعر و سرودن. میدانید چرا از تمام گونههای نوشتن، شعر را بیشتر دوست دارم، چون در ایجاز و فشردگی از چسنفسی و توضیح فراوان معافم. خیالم را میتازانم حتی به هضیان و ممکن در ناممکن. کسی دیگر نمیگوید چرا این چرا آن نه؟ خیال خودم است میخای بخاه میخای نخاه.
اما این به این معنی نیست که شعر هردمبیلسرایی است تابع قانون جنگل. بلعخره هر شعری ساختاری دارد و واژه گزینی اللهبختکی نیست. و در نهایت رو هدفی متمرکز است که شاید درآخر شعر با غافلگیری باشد مثل چیستان.
زنبودگی
هزاران مرد در تنم
که در فهم آینه زنم
زنی که در شصتهایش
به وقت روفت و روب
کارد میچرخد
و چرقچرق مفصلهایش
نالهی لولاهای زنگزده را از رو برده
و هر روز گرهی موهایش را
خاک قالیهای لاکی شانهمیزند
و هر شب سرودههایش را در دیگ بارمیگذارد
و هرصبح شعری داغ دم میکند بر تاولهای چسبیده روی کتری
و مجبور است و محکوم
به پوشیدن هزاران مرد
و آویختن فهم آینه به رختآویزِ
کمدهای متروک و نمور
و همواره در هراس؛
نکند رخت آویخته بپوسد
و هزاران مرد بمانند و
این زن
فراموش شود؟
– هزار کلمهنویسی که شعر بالا از توش سرید بیرون.
– خاندن گزارش نیک و یادداشت بعضی از بروبچ.
-کتاب زندهی روزنویسی شاهینِ شاهنشاهِ مادر هم تا اینجا که نوشتن خاندم. دستش طلا. میروم زیر لودان با دستداربستی زیر ممههای درشت سر به آسمان: “مادر پیرشی ننه”
– در وبینار امروز گفتند از مقالهی امبرتو اکو در بارهی تبارشناسی و مقایسهی قهرمانان عامهپسند مثل هریپاتر، تارزان، سوپرمن و مردعنکبوتی با هم. برای یتیمبودن اکثر قهرمانها بچهها دلیل آوردند تو کامنتها و بحث بسته شد تا وبیناری دیگر.
-شنیدن پادکست ۱۵ و ۱۶ ارتباط و فن بیان و نوشتن چکیدهیی از دریافتم. کولاک بود. هنوز تو کفِشم.
– خاندن داستان دوم گور و گهواره؛ سایهبهسایه.
-اخلاق نیک: هیچچیز به اندازهی انصاف برایم مهم نیست اگر احساس کنم چیزی حقم بوده، هرچهقدر بد بیاورم و برنجم، دربست قبول میکنم. اما امان ازآنروزی که بفهمم حقی بهناحق پایمال میشود. چه مال خودم چه دیگری. این پیشی ملوس یکهو میشود پلنگ عبوس.
بگذریم امروزها پیشی هستم ولی گارفیلد خپل. یعنی میتواند گارفیلد پلنگ شود؟ فکر کنم آبلوموفی میشود در جلد پلنگ اسباببازی. باز هم آخرش میبخشم چه کنم؟ دلکوچولویم دیگر.
_ امروز برای اینکه بهرهوری بهتری از زمانم داشته باشم، دفترچهیادداشتی جُستم از لابهلای خرتوپرتها. دلم یک دفترچه یادداشت با طرح گوگولی میخواست، اما زمان برای خریدهای فانتزی من وقتِ اضافه نداشت.
_ کارهای مهم و عقب افتاده را لیست کردم، بعد گذاشتم روی میز تا جلوی چشمم باشد. نتیجه عالی شد. زودتر از روزهای بدون دفترچه و برنامه به کارها رسیدم. سعی میکنم خوابم را هم تنظیم کنم.
_ دیشب خوابی دیدم که امروز با الهام از آن شعرکی گفتم. دوستش دارم. با آنکه خوابِ زیاد خوشایندی نبود، ایدهی خوبی بود برای شعر.
_ امشب که وقت بیشتری دارم میخواهم قبل از خواب، با سارا مادر دختری حرف بزنیم و قصه بگوییم. دیشب فرداد میگفت:«مامان دقت کردی دیگه قصه نمیگی؟». راست میگوید. البته هر سه مقصریم. فرداد شبها تا دیروقت همراه فرهاد است. سارا کنارم هست، اما آنقدر دیر مینویسم و میفرستم که بچه در حال انتظار خوابش میبرد.
_ امروز نویسندهساز بودم. موضوع هریپاتر بود. البته چون همزمان کیک میپختم، نشد عمیق بشنوم و درک کنم.
_ صفحات صبحگاهی نوشتم. طبق معمول دو ساعت بعد خوابم را به یاد آوردم.
https://t.me/mahnaz_roointan
سال واژهام پایندگی
چهار خاطره باد آورد به روایت شا پریان، بخش پایانی کتاب عشق گوش عشق گوشواره بود.
عبدالحسین نوشین، کمال شهرزاد، پری آقابایف، علی گرمسیری و حسینعلی مستعان را شناختم. روابط، دوستیها، کدورتها. شاه پریان و خاطرات. چقدر جذاب بود که تصاویری هم از این افراد بود.
داستان کوتاهم را نوشتم. نوشتم اما چنگی به دل نمیزند.
قسمت نهم سریالم را تماشا کردم. بدین شکل شروع شد: انسان همواره دربارهی سرآغاز خود عمیقا تفکر کرده. خلقتش، آیا خدا او را به وجود آورده؟ یا ثمرهی یک تکامل بوده؟ اگر میتوانستیم همزمان دیروز و فردا، سرآغاز و سرانجام و تمام هستی را در یک لحظه ببینیم شاید میتوانستیم در نهایت پاسخ بزرگ ترین سوال هایمان را پیدا کنیم. انسان چیست؟ خاستگاهش کجاست؟ چه چیزی به او انگیزه میدهد؟ هدف نهاییاش چیست؟
بوی این آمپول نوروبیون لعنتی چرا نمیمیرد؟ شاید باید انگشتهایم را قطع کنم.
پرنده و پدیده. برابر و برادر. اردک و اراک. هدهد و هدا. مادر و پدر. خط تمرینی امروزم بود.
برنامهی هفتهی پیش رو را نوشتم. برنامهی هفتهی گذشته و کارهایم را مرور کردم.
شب هولم را خواندم. هر بار بیشتر دوسش میدارم. خودشناسی آلن دوباتن رو خواندم. و هر رنجش و اضطرابی که سرکوب شود. هر احساسی که به جای در آغوش کشیدن پس زده شود. قطره قطره وانگهی دریا شود. و تو غرق خواهی شد. این دریای سهمگین تو را میبلعد.
https://t.me/maryamebrahimi21
سالواژه: پیوستگی 🐜
از گرمای هواست یا کمخوابی شب، صبحها کمی کسلم و ترجیح میدهم تا لود شوم، درازکش کتاب بخوانم یا بنویسم؛ تا مغزم به تنظیمات کارخانه برگردد!
دیشب خواب عجیب و سیاهی دیدم و با کمی توضیح در دفترم نوشتم. تصورش هم آزاردهنده است.
نمیدانم ناخودآگاهم به کجا پرسه میزند که چنین داستانهای سورئالی برایم مینویسد و مرا از یک خواب راحت بازمیدارد.
چه سعادتی که از شب قبل، چون مهمان داشتهای، برای ناهار غذا داشته باشی!
برای همین نشستم به خواندن ۵۵ صفحه از «جان شیفته» رومن رولان؛ رمانی جذاب و کشدار که دوست داری فرصت داشته باشی هر روز بخوانی و در دنیایش بمانی.
کمی خانه را نظافت کردم و نشستم به نوشتن خوابنگاری دیشب برای انتشار.
پیادهروی در گرما را دوست ندارم، ولی برای بدنم لازم است و توصیه دکترم هم روزی دستکم نیم ساعت است.
فیلمی در باره چارلز بوکوفسکی نویسنده، شاعر و رمان نویس آلمانی-آمریکایی را با پسرم دیدم و با هم دربارهاش صحبت کردیم.
و تتمهٔ لحظههای آخر روز، اختصاص یافت به ثبت گزارش نیک امروز.
#گزارش نیک
✍زری قوام
گزارشنیک”1405/6/7″ شهریور. روز شنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا انجام دادم.
کتاب”بیلنگر” خاندم.
کتاب”عقربکشی” را خاندم.
کلمهبرداری انجام دادم.
نویسنده ساز شرکت کردم.
شعری در کانالم هوا کردم.
امروز یک موضوع دیگه به ذهنم آمد برای داستانکوتاه. نوشتم در کانال ببینم اشکال ندارد میخاهم کلن تغییر بدهم.
استاد بزرگوار در ویس بازخورد دوم گفته بودند ویسی برای روال داستان میگویند که چگونه بنویسیم اما امروز تمام شد نگفتند.
به پشتیبانی گفتم بگوید بهشان. گفتند روی نظم خودشان انجام میدهند. استاد بزرگوار اگر میبینید و میخانید این نظم را زودتر بگویید. چون یک روز از دست رفت. مچکرم.🙏
امروز زمانی ظهر چشمهام بستم.
امروز موقع غذا یکی از گربهها جیغ میزد. به آجی گفتم کدامشانست.
گفت سفید-قهوهایست.
گفتم اول غذای او را بده. الان خودش را میکشد.
یکی هم که داخل نمیآید از دور میایستد و به آجی فقط میگوید مَووُ.
آجی هم از این طرف میگوید مَووُ.
میگویم او چه میخاهد.
آجی میگوید معلوم نیست. تو را که نمیخاهد. غذا میخاهد.
چند وقتی میشود او هم به جمع ما پیوستهست.
مادر خاکستریست. اسمش گذاشتیم خوشگله. چون چشمهای سبز دارد و یکدست سفیدست.
هر سه ناهار خوردند.
خاکستری آمد رفت زیر مبل بخابد. سفید-قهوهای اصولن هرجا خاکستری باشد هست. خوشگله اما بعد از غذا در همان حیاط استراحت میکند.
https://t.me/speechoff
در حال نوشتن نهمین گزارش نیک هستم.
من امروز هم طبق برنامه ای که دارم پیش رفتم و به تمام کارهایم رسیدم.
ورزش کردم، شکرگزاری کردم، پیام های را چک کردم، کتاب خواندم، پادکست گوش دادم، در مدرسه ی نویسندگی حضور یافتم، آموزشی را نگاه کردم و…
الان نوبت آن هست که گزارش نیک امشبم را کامل کنم.
خیلی خوشحالم؛ زیرا امروز که داشتم سایت شاهین کلانتری را بالا و پایین می کردم، ناگهان چشمم به جمله ای خورد؛ ۶۰ رمان محبوب من.
برایم جالب بود که ۶۰ رمان ایشان کدام ها هستند.
برای همین از سر کنجکاوی روی آن کلیک کردم و رمان های محبوبشان را دیدم.
شب هول.
شب هول از هرمز شهدادی.
اسم رمان هم زیبا بود. حالا معلوم نبود داستانش چه طور است.
کنجکاو شدم و با خود گفتم او در وبینار همیشه از این رمان سخن می گوید.
حتما رمان جذابی است. با این که از رمان خواندن خوشم نمی آید اما گفتم باید این یکی را امتحان کنم.
وارد سایت شدم و صفحه ی مربوط به آن ۶۰ رمان را باز کردم و شب هول را دانلود کردم.
شروع کردم به خواندنش.
چه شاهکاری بود عاشقش شدم.
نویسنده چه زیبا با کلمات بازی می کند.
آن قدر هیجانم بالا رفته بود که ادامه دادم.
طوری شیفته اش شدم که دلم می خواست کل رمان را همین امشب تمام کنم، اما احساساتم را کنترل کردم و بیست صفحه ی اول آن را خواندم.
چند جمله ای که توجه ی من را به خودش جلب کرد برایتان می آورم:
نخستین عشق، دردناک ترین عشق هاست.
جوان ترین عشق، پر التهاب ترین عشق هاست.
اینک نطفه ی آدمیت ما بسته می شود. اینک نطفه ی بشری بودن، تعالی ما، آغاز می شود.
یا چرا خیابان خم می شود. دیدگاهش را دوست داشتم. در آن لحظه چه حالی داشت یا در تصورش چه می گذشت که این سوال در ذهنش وول خورد؟
چرا خیابان خم میشود؟
اصلا مگر خیابان هم خم می شود؟
خم شدن را در رابطه با کمر شنیده بودم اما خیابان هرگز.
مثلا کمرمان در رویارویی با مشکلات خم می شود.
یا این قسمت که با راننده کامیون همراهی کرد، چه دلنشین بود: من هم همان کاری را خواهم کرد که شما می کنید. به جاده چشم خواهم دوخت. شب را خواهم دید که با خورشید می آمیزد و بر افق فرو می افتد. روز را خواهم دید که از شب زاییده می شود.
نمی دانم به نظر می آید که این جا از آرایه ی متناقض نما یا پارادوکس بهره برده شاید دارم اشتباه می کنم.
یا اعتقاد داشتن مهم نیست، مهم چشم هایی است که به دهنت خیره شده باشد.
یا این، وحشت همیشه با ماست مثل خدا که همیشه با ماست.
شاهکار هرمز جان به جانم چسبید و من را ذوق زده کرد.
اول نمی خواستم ببینم که رمان در مورد چیست، اما باز حس کنجکاوی ام اجازه نداد و دست به کار شدم و در گوگل سرچ کردم که رمان شب هول درمورد چیست؟
در کمال ناباوری متوجه شدم که رمانِ تاریخی است. اصلا فکرش را هم نمی کردم.
حسرت خوردم که چرا زودتر این رمان را نخوانده ام، اما به لطف شاهین کلانتری جای حسرت را به لذت دادم و حسرت را همین امشب کشتم.
گزارش نیک شنبه | وقتی بارِ کاغذها از دوش دل برداشته شد.
صبح، راه افتادم به سوی محضر، با پوشهای از مدارک و ذهنی که هنوز درگیر جزئیات بود. محضر، مثل همیشه، جایی میان کاغذ و امضا و انتظار ایستاده بود. یکی دو ساعت گذشت، در رفتوآمد میان برگهها و بندها و تأییدها. امضا کردم، اثر انگشت زدم، روبهروی دوربین نشستم تا تصویرم ثبت و تأیید شود و هر بار که برگهای از زیر دستم عبور میکرد، بخشی دیگر از این کار اداریِ طولانی شکل رسمیتری به خود میگرفت.
حقالوکاله پرداخت شد و قرارداد کاری با وکیل برای مطالبه حقوق پرداختنشده تنظیم شد. ساعت آرامآرام به ظهر نزدیک شد و کار، با همان صبر کاغذیِ ادارهها، پیش رفت تا سرانجام مدارک تکمیل شد و آنچه باید به ثبت میرسید، به انجام رسید.
اما اتفاق اصلی در میان آن همه امضا و اثر انگشت رخ نمیداد.
اتفاق اصلی در دل من میافتاد.
وقتی مدارک تکمیلشده را تحویل گرفتم، احساس کردم چیزی از روی سینهام کنار رفت. انگار پروندهای که مدتها در ذهنم باز مانده بود، بالاخره از روی میز بلند شد و به دست کسی سپرده شد که کارش را میداند. بازی حقوقی، با همه پیچوخمهایش، دیگر قرار نبود هر لحظه در ذهن من تکرار شود. حالا یک وکیل کارکشته داشت آن را دنبال میکرد و من میتوانستم نفسی بیرون بدهم که مدتها در سینه نگه داشته بودم.
بعد از محضر، همراه وکیل به کافه دیپ در مرکز تجاری خلیج فارس رفتیم. اسپرسویی نوشیدم و میان جرعههای تلخ قهوه، گپوگویی شکل گرفت که دیگر جنسش از اضطراب نبود. صحبت از مسیر پیش رو بود، از کارهایی که باید انجام شود و از پروندهای که حالا دیگر فقط بر دوش من نبود.
عجیب است که گاهی آسودگی، نه در پیروزی نهایی، که در لحظهای اتفاق میافتد که آدم میفهمد دیگر مجبور نیست همه چیز را به تنهایی حمل کند.
ظهر که شد، من با پوشهای از مدارک تکمیلشده از آنجا بیرون آمدم و با خودم چیزی بیشتر از چند برگه داشتم: سبکی.
سبکیِ سپردن کاری دشوار به دست کسی که برای انجامش ساخته شده است. سبکیِ اینکه دیگر لازم نیست هر شب سناریوهای حقوقی را در ذهنم مرور کنم. سبکیِ اینکه سهم من از این راه، فعلاً انجام دادن آنچه لازم بود و سپس اعتماد کردن است.
امروز امضاها فقط روی کاغذ ننشستند. انگار در جایی عمیقتر، من نیز پای یک تصمیم را امضا کردم:
اینکه همه بارها را خودم به تنهایی حمل نکنم.
بعضی راهها را باید خود رفت، و بعضی راهها را باید به دست کسی سپرد که راه را بهتر میشناسد.
امروز، بخشی از این راه را سپردم.
و وقتی از کافه بیرون آمدم، ذهنم آرامتر بود، جانم سبکتر، و دلم برای نخستین بار بعد از مدتها گفت:
حالا دیگر میتوانی نفسی بکشی.
✓ گزارش نیک | روزی که جان، فرصت نفس کشیدن پیدا کرد
بعد از آن صبح طولانی و پر از امضا و اثر انگشت و کاغذ، دیگر دلم نمیخواست روز را با شتاب ادامه بدهم. گاهی پس از انجام یک کار دشوار، بهترین کار این نیست که بلافاصله سراغ کار دشوار دیگری بروی. گاهی باید ایستاد و گذاشت خستگی، آرامآرام از تن بیرون برود.
ادامه روز را به استراحت فعال سپردم.
بازی پلیاستیشن، ذهنم را از راهروهای حقوقی و بندهای قرارداد بیرون کشید و به جهانی دیگر برد. جایی که مسئلهها روشنترند و هر مرحله، پایانی دارد. بعد موسیقی معاصر را گذاشتم و اجازه دادم صداها در فضای ذهنم حرکت کنند، بیآنکه از من چیزی بخواهند.
ظهر که گذشت، به فودکورت مرکز تجاری خلیج فارس رفتم. یک املت خوشمزه سفارش دادم با سیبزمینی و پیاز سوخاری. غذایی ساده، اما آن روز طعم دیگری داشت. شاید چون آدم وقتی از زیر بار یک نگرانی بیرون میآید، حتی یک بشقاب غذای معمولی هم میتواند شبیه جشن کوچکی برای زندگی باشد.
نشستم، خوردم و به رفتوآمد آدمها نگاه کردم. زندگی در اطرافم جریان داشت، بیآنکه بداند من امروز یکی از گرههای ذهنیام را باز کردهام.
شب که رسید، نوبت سپاسگزاری شد.
امروز بیش از همیشه فهمیدم که یکی از نعمتهای بزرگ زندگی، داشتن یک دوست عزیز و وکیلی کارآزموده است که بتوانی بخشی از بارهای سخت را با خیال آسوده به او بسپاری. کسی که کارهای دشوار را تقبل کند، پیگیرشان شود و اجازه بدهد تو برای مدتی از کشمکشهای حقوقی فاصله بگیری و به زندگی خودت برگردی.
امشب برای این نعمت شکرگزارم.
برای اعتمادی که میان دو انسان شکل میگیرد.
برای دستی که در زمان دشواری، بخشی از بار را میگیرد.
برای اینکه لازم نیست همیشه همه چیز را خودم انجام بدهم.
برای اینکه گاهی زندگی، آدمی را سر راه آدم میگذارد که بتوانی با خیال راحت بگویی:
این بخش را به تو میسپارم.
و شاید معنای واقعی آرامش همین باشد؛
نه اینکه هیچ مسئلهای در زندگی نداشته باشی،
بلکه بدانی وقتی مسئلهای سنگین از راه رسید،
آدمهایی هستند که میتوانند بخشی از وزن آن را با تو تقسیم کنند.
امشب، جانم سبکتر است.
و در پایان روز، میان سکوت شب و باقیمانده موسیقی در ذهنم، برای دوست عزیزم، برای اعتماد، برای یاری، برای انجام شدن کارهای سخت و برای این امکان ساده و بزرگ که دوباره بتوانم به زندگی برگردم، شکر میکنم.
امروز بخشی از بار را زمین گذاشتم.
و شب، با دلی سبکتر، به خواب نزدیک میشوم.
✓ نویسنده: دکتر علی اندیشمند
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آیدی اینستاگرام من: 🪬
draliandishmandir
پیادهروی چطور گذشت؟ تماشا، تنفس، لذت از دیدن طبیعت. حس رهایی از روزمرگی دارم.
آزادنویسی به کجاها منجر شد؟ امکان تازه یافتی؟ انتخاب کردم بیپروا بنویسم، چند سر فصل برای کتابچهام یافتم. از ایدهها مینویسم. هزار کلمه تایپ میکنم.
با که گفتگو داشتی؟
در تماس با سمیه، میگوید دستگاه سولاری که سه سال پیش ده میلیون خریده، امروز تعویض یک قطعهاش دوازده میلیون آب خورده. همه چیز گلوبلبل است. اعتراض مساویست با کیسهی پلاستیکی سیاه.
کتاب چه خاندی؟ خلاف زمان، تفسیر سورآبادی، فلسفه پیادهروی.
در کتاب «فلسفه پیادهروی» نویسنده میگوید:
«نخستین آزادی، آزادی تعلیق است که پیادهروی یا حتی گردشی ساده و کوتاه به ارمغان میآورد: زمین گذاشتن بارِ نگرانیها، لختی فراموش کردن کاروبار. از قیدوبندهای کار میگریزید، یوغ روزمرگی را از گردن وا مینهید.»
برای پادکست دهم سرزبان تمرین مینویسم.
مفهومپردازی = مرزشناسی
چه تصاویر و تجسمی از روابط در عشق دارم؟
عشق چه چیزهایی است و چه چیزهایی نیست؟
با مفهومپردازی به خودشناسی میرسم؟تصاویر پسِ ذهن ما، به مفهومپردازی کمک میکند شکلها را میسازیم و اینها مگر بدون خودشناسی ممکن است؟
در نویسندهساز چه گذشت؟
استاد کلانتری از «مرگ موریانه» مدیا کاشیگر، نقدی خاندند، تبارشناسی هریپاتر بود.
در مقدمه نوشته است:
«مجموعه از آن رو مرگ موریانه نام دارد تا از یک باور مولف بگوید: در جنگ بین ادبیات و موریانه، دومی است که میمیرد.»
با مولف همنظرم. ادبیات از طوفانهای سهمگینی نجات یافته و از گذشتههای دور به ما رسیده و به آیندگان هم میرسد.
فاز جدید وبیکارهای سرزبان چطور بود؟ پرسش از «استلزامات و پیامدها» را باز میکند.
آیا پیامدسنجی بلدیم؟ اگر بلد بودیم میتوانستیم جلوی برخی از پیامدهای ناخوشایند را بگیریم. اما در مدرسهی سرزبان میتوانیم بیاموزیم. اینجا به یاری الههجان، امکانزایی میکنیم.
بعد از تمرین یوگا چه احساسی داری؟ احساس خوشی و سبکی. بیخیال میشوم و به اوضاع کنونی میگویم نمیتواند مرا از پای بیاندازد.
از عملکرد امروز راضی هستی؟ مطالعه کم داشتم اما پروپیمان نوشتم. پس بله راضیم و نمرهی نه میدهم.
اندوهگینم.
هر ۸ ساعت یک جرعه زیبایی، نکویی، دانایی
قبلترهادبا “روزی یک دقیقه برلی خودم” کار در میآمد، امروز ۷ دقیقه برای خودم گذاشتم و بارها تکرارش کردم تا قدری سر از کارم درآورم.
و دوازده ساعت کار بود و کار
سرم توی کار خودم بود، حوصله نداشتم کسی سر کارم بگذارد و دعوتم کند به روستورانی بس گرون.
بخش دوم مقالهی ابوالحسن نجفی کو؟
صبح را نشستم روی تبدیل پادکستهای مروری سرزبان به متن با هوش مصنوعی گپجیپیتی. با اینکه هر کدام را 2 بار گوش دادم، تمرینها را هم اکثراً انجام دادم اما چون من آدم شنیدن نیستم و بیشتر نوک انگشتانم کار میکند، تا ننویسم احساس میکنم یاد نمیگیرم. فعلاً دادم هوش مصنوعی به متن نکتهدار تبدیل کرد تا خودم توی دفتر بنویسمشان. جملهی پایانی خلاصه تهیه شده این بود: « نکته پایانی سری: بحث «بخش دوم مقاله ابوالحسن نجفی» که از قسمت ۷ در وعده بود، تا انتهای سری هم ارائه نشد و عملاً سری با فصلهای اطلاعات، نتایج/استنتاج، پیشفرضها و مفاهیم/ایدهها بسته شد — احتمالاً برای پروژه سال بعد باقی مانده است.» 😊 خلاصه الهه جان هوش مصنوعی را هم توی خماری گذاشت. البته که به هوش مصنوعی باید گفت سال بعد نه نیمهی بعد سال😊. خودم هم جلسات پرسش از زبان نبودم. البته مقالههای زبان چیست؟ ابوالحسن نجفی را دانلود کردهام و بلاخره خواهم خواندشان. البته نه یک ضرب که بخش بخش. صبح کمی هم روی بحثهای دانشگاهیام وقت گذاشتم، البته نه پروپزال و درست کردن اسلاید برای ارائه.
عصر توی نرمافزارهای کتابخوانی، کتاب خواندم.
توی کتاب لطفا این کتاب را بکارید، باکلان و آلبیون توجهم را جلب کرد و جستجو کردم. شعر باکلان جالب شروع میشد:
«هملت با
یک باکلان
زیر بغل
با افلیا ازدواج کرد
که هنوز از غرق شدن
خیس بود.»
گاه ناچیزی مرگ و ابن عربی و مرگ دخترش زینب و فاصله گرفتن زنش. این فصل با این جمله از ابن عربی شروع میشد:«محبت اگر کامل نباشد، به آن اعتماد نکن.»
دفتر شعر یه رنگی از میلاد درویشان.
هنر پرسشگری: پرسش از مفاهیم
ویتگنشتاین و رواندرمانی: پارادوکس یأس
از شیطان آموخت و سوزاند
اثر مواجهه صرف (mere exposure effect) از کتاب ذهن فریبکار من؛ اگر این بخش را بخوانید متوجه میشوید چرا از عکس کارت ملیتان بدتان میآید؟ چون با عکسی که از خودتان میبینید (عکستان در آیینه) متفاوت است.
از کتاب تصمیمگیری، جستوجو برای عقلانیت را خواندم. شناسایی و تعریف مسئله، تعریف معیار تصمیمگیری، وزندهی معیارها، ایجاد گزینه، ارزیابی گزینه و انتخاب گزینه با بالاترین امتیاز شش مرحله تصمیم منطقی و عقلایی تعریف میشود. راستش باید توی دورهی دستور زبان تصمیم الهه علیزاده شرکت کرده باشی تا تک تک این کلمهها برایت معنای خود را داشته باشند. حتی اگر بارها توی کارگاه مهارت زندگی به دانشجویان از مهارت تصمیمگیری گفته باشی.
یهودی یهودی است را از ویتگنشتاین، پوپر و ماجرای سیخ بخاری، در فیدیبو خواندم.
در وبینار نویسندهساز استاد کلانتری مقالهای از مدیا کاشیگر خواندند تا مفهومی را توضیح دهند. مقاله را هم ضمیمهی پادکست وبینار کردهاند. کاش وقت بشود بخوانم. به پادکست شب قبل هم گوش دادم. ایدههای کتاب سازههای نوشتن برای شروع و گسترش را همراه با مثالهایی از نثر شاعرانهی محمد صالح اعلا و شعر منثور احمدرضا احمدی توضیح دادند.
وبیکار سری جدید سرزبان الهه علیزاده با پرسشگری در مورد استلزامات و پیامدها شروع شد. دستِ کم این هفته را روی همین نیمصفحهی کتاب آشنایی با هنر پرسشگری خواهیم ماند. خواندن این کتاب حالا برایم میچسبد چون واژه واژهاش را میفهمم. حتی بیشتر از قصد نویسندگانش، لیندا الدر، ریچارد پل.
امروز زخمم نیش نزد. گویا فرضیهی مامان جان صحیح است که رودههایم خوب کار نکند به زخمم از درونم فشار میآورد.
ولادت پیامبر اکرم (ص) و امام صادق (ع) مبارک به ویژه به برادرم که تولد قمریاش است بیشتر مبارک باشد.
میروم باز کمی درس بخوانم و بعد لا لا کنم. یکی از نعمتهای زندگیام خواب اکثراً عمیقم است و اشتهایی که به ندرت کور میشود. یعنی خوردن و خوابیدن😊.
1405.6.7
قهرمانی
#گزارش_نیک
چند صفحه از «سازههای نوشتن» را خواندم و تکنیکهایش را در آزادنویسی امروزم به کار گرفتم. جواب داد و بابتش خیلی خوشحالم. همیشه نوشتن جملات آغازین برایم سخت بوده است. خیلی وقتها نمیتوانستم جملۀ خوبی برای شروع بنویسم و همین باعث میشد که کلا از نوشتن منصرف شوم. ولی امروز با کمک «سازههای نوشتن»، چند جملۀ آغازین نوشتم با توجه به محیط اطرافم و کمکم متن را به سمتی سوق دادم که در فکرش بودم. تجربۀ لذتبخشی بود. امروز نوشتن غافلگیرم کرد و مرا به هیجان آورد. از شروعهای تکراری و کلیشهای رها شدم و خلاقیتم جوانه زد. بهشدت پیشنهادش میکنم.
صبح حسابی کیفم کوک بود. سیر از خواب بودم، همه چی مطابق برنامه شده بود، با دوستان جدیدم کلی شوخیدیم و خندیدیم، چشمم به جمال یکیشان هم باز شد و حالم را خوب کرد و بالاخره، لاویج را گرفتیم و ادامهی سفر را به سمت خانه دنبال کردیم.
حدود ظهر در نمیدانم کدام شهر، جنگلی کشف کردیم و برای نهار نشستیم. دیوانهی جنگلم. از تمام سفر فقط میآیم که جنگل را ببینم. پامان به زمین نرسیده سهرابم را برداشتم و زدم به دل درختان. تا به حال بین انبوه درختانِ تو در تو، بوی چوب خیسخورده و آوای پرندگان وحشی، سهراب خواندهاید؟
«میرویید در جنگل، خاموشی رویا بود
شبنمها برجا بود
درها باز، چشم تماشا باز، چشم تماشاتر و خدا… آیا بود؟»
با خواهرم عکاسی کردیم، نهار خوردیم و راه افتادیم. مسیر با گوش دادن به موسیقی و شوخی و خواب گذشت. توی خواب ازم عکس گرفته بودند نامردها!
جلوتر سر از بندرترکمن درآوردیم. خانمهای ترکمنِ اینجا همیشه شگفتزدهام میکنند. چطور میشود اینهمه زیبا بود؟
لباس و روسریهای محلیشان خیلی دلبر است. یکوَری روی موتور نشستنشان خیلی به دلم مینشیند. شهرشان پر از رنگ و زیبایی و صفاست. سری به بازار معروفشان زدیم و از تماشا لذت بردیم!
تا شب بین مغازهها میگشتیم. میخواستم برای دوستانم هدیهای، سوغاتیی، چیزی بخرم ولی چیز به درد بخوری پیدا نکردم. حتی از ذهنم رد شد وسیلهی آشپزخانه بخرم. مثلا چاقو. بههرحال توی خوابگاه از این چیزها خیلی به درد میخورد.
شب که شد با کیسههای خیالیِ پرِ خرید، به سمت ماشین روانه شدیم و زدیم توی جاده. بله. دوباره جاده.
میخواستم بخوابم اما ترسیدم گزارشنیکم را خواب ببینم و فراموش کنم ثبت کنم. چشم بسته نوشتن گزارشنیک هم تجربهی جدیدی بود.
کمی از کتاب «شهر و دیوارهایش» را خاندم و این دومین بار است. باید اعتراف کنم یکی از اثرهای موردعلاقهام از «هاروکی موراکامی»است. فکر میکنم شهر عنصریست که با ذهنم ارتباط بسیاری دارد.
کمی نوشتن.
دو قسمت سریال «رییس من، بایس من» به جهت اکلیلی شدن قلب.
مصرف بیرویهی اسپرسو حالم را بد میکند.
دنیا را این روزها، خاکستری میبینم، دوست نداشتنی.
دیشب، از وبینار شبانگاهی«نویسنده ساز» لذت بردم.
جهش های ذهنیام با تعبیرهای منحصر «احمدرضا احمدی».
امروز بندهی ریسمانهای نادیدنی دنیا هستم که هیچکس آنها را نمیبیند جز خودم.
وقتی از ادبیات دور میشوم، خودم نیستم. دنیا و دهانم به یک اندازه تلخ میشود. به گزارش نیک برمیگردم. خودم را پیدا میکنم.
موسیقی: butterflies از Tom Odell
https://t.me/setabdi
نخودها عمودی گزارش میدهند!
نخودیام، نخودی. گزارشهام عمودی. رئیس خوبی دارم. میشینه توی اتاق، هست همیشه توی باغ.
از صبح این شعر توی سرم پیچیده بود. تقصیر رئیس شد. گفت: «تو که نخودی نیستی.» من تا آن لحظه اصلن به نخودی بودنم فکر نکرده بودم، ولی دلم میخاست نخودی میبودم. در هر آشی نمیریختندم. عصرها هم بهم میگفتند: «نخود نخود، بدو برو خانهی خود.» من هم از خدا خاسته، میدویدم خانهی خود.
جلسه تمامی نداشت. از ساعت یازده صبح تا چهار بعدازظهر، همینجور انواع گزارش را میشنیدیم؛ از درآمد گرفته تا تبلیغ و فروش و هزینه و گرافیک. گشنهام بود و تمرکز نداشتم. حواسم خیلی جاها پرت میشد. یک جاهایی هم حوصلهام سر میرفت و روی برگهی گزارشم نقاشی میکشیدم.
شانس را میبینی، تروخدا؟ رئیس گفت: «برگهی گزارشت رو بده ببینم.» از بین اینهمه آدم، فقط من که برگهام را خطخطی کرده بودم باید گیر میافتادم. ولی شانس را میبینی، تروخدا؟ دوتا پرینت از گزارشم داشتم. بله، آدم باید فکر همهچیز را بکند.
شانس را میبینی، تروخدا؟ همان لحظه گزارش دوم پیدا نمیشد. شانس را میبینی، تروخدا؟ درست همان لحظه که داشتم بالبال میزدم دنبالش بگردم، یکی از گروه گرافیک آمد که طرحی به رئیس نشان بدهد و گزارش پیدا شد.
شانس را میبینی، تروخدا؟ گزارش را که دادم، فهمیدم پرینت اشتباهی گرفتهام. گزارش قبل از اصلاح نهایی بود. شانس را میبینی، تروخدا؟ گزارش آنقدر طولانی بود که ریز شده بود و چشمهای رئیس، حتا با عینک، اعداد را نمیدید. هیچکس نمیتوانست ببیند. شانس را میبینی، تروخدا؟ رئیس گفت: «روی برگهی A3 پرینت بگیر.» شانس را میبینی، تروخدا؟
در گزارش جدید باید اعداد را به دلار تبدیل میکردم. اعداد بیست سال گذشته را. شانس را میبینی، تروخدا؟ همکارم از قبل لیست نرخها را داشت و گزارش تند و تمیز جفتوجور شد. شانس را میبینی، تروخدا؟ پرینتر هم لج کرده بود و فقط عمودی پرینت میگرفت. من افقی میخاستم. شانس را میبینی، تروخدا؟ جلسهی بعدی رئیس شروع شده بود. گزارش ماند برای دوشنبه.
به نظرتان اگر نخودی بودم، باز هم اینهمه شانس میآوردم؟
نخودیام، نخودی. گزارشهام عمودی…
شنبه است باز و تصمیم گرفتم هزارتاهزارتا.
هر شنبه بساط تصمیمهایم پهنست.
شنبه سخت است اما خوب هم هست. شنبه برای من فرصت است. از سر گرفتن است. خیال است. خیال پرواز. پروازهای خیالی چه عیبی دارند؟ خیلی هم کیف میدهند.
مثلا خیال میکنم این هفته حتما همهچیز خوب پیش میرود.
خیال میکنم همهجا را پلهپله چیدهاند تا من ازشان بالا بروم.
شاید هم بروم.
شاعر هم که میگوید و خواننده هم میخواند: «خدا را چه دیدی؟ شاید پر گرفتیم. شاید خندههامون رو از سر گرفتیم.»
شنبه برای من از همین خدا را چه دیدهایهاست. همینقدر ساده و همینقدر پرامید.
شنبه که میشود مصممبودنم سر سطر آماده به خدمت ایستاده است.
برای همهی آرزوهایم سطری مینویسم و ته آن را نقطه میگذارم تا قرص شود دلم که میشود.
شنبه بود و باشگاه بود و ورز دادن اعضا و احشایی که تا ته هفته قرارست با مصممبودنم کنار بیایند و دم نزنند. شنبهها گوشمالی تن است که پای حرفشان بمانند و کم نیاورند.
شنبه بود و سعی من باز برای نوشتن هزارکلمه. تایپیدن سریع. استفاده از ده انگشت دست. نتوانستن و امید به توانستن.
شنبه بود و قطارکردن تکالیف و مرورشان. سری به نویسندگی پیشرفته زدن. شعرماهی و سمپوزیوم که پنجشنبه ریق رحمتش را سر خواهیم کشید.
شنبه بود و ماجرای تمامکردن قصهی کوتاهِ داستانکوتاه.
شنبه و وبینارهای هر روزه و بیوقفه. وبینار کاری ندارد شنبه باشد یا نباشد. وبینار شبیه آفتاب میماند که به هر حال هر روز خودی نشان میدهد. حتی اگر روزش ابری باشد میآید و نور را میپاشاند و میرود. وبینار هم همینست. آنقدر وجوهاتش واجب است که استاد حاضرست گازخورد داستانکوتاه را که روی اجاقگاز اتاقش در حال جوشیدن همانطور قلقلکنان ول کند و ما را یکلنگهپا بگذارد ولی به وبینار برسد. این تداوم و نظم درس دارد آقاجان. الکیپلکی و یِلخیمِلخی نیست.
وبینار امروز سنگین بود وزنش. تمرکز میخواست. گوشدادنش راحت نبود. استاد هم راحت نمیخواند. اسمها لبولوچهی آدم را میخراشاند. از یتیمی شخصیتهایی میگفت که قهرمان زندگیهاشان بودند. از تارزان و هریپاتر. از بتمن و مردعنکبوتی. جالب بود اما تامل برانگیز.
خلاصه که شنبه بود و پر بود از برنامهریزیهای هفتگی.
نمره همچنان صفرست.
https://t.me/manesehchtgrh
گزارش نیک ۶
بعضی روزها عجیبند. حس عجیبی که نمیدانی چیست و از کجا آمده، گریبانت را میگیرد و احتمالا تا وقتی نخوابی، ولت نمیکند.
امروز برای من از همان روزها بود. نه بد است، نه خوب. فقط عجیب است.
زیاد نوشتم. از کمیت راضیام. کیفیت هم بد نیست. خیلی جای بهتر شدن دارد. همیشه جای بهتر شدن دارد.
چندیست کانال تلگرامم را روزانه بهروز میکنم. این موضوع خوشحالم میکند. حضور استاد در کانالم، انگیزهام را بیشتر کرده.
فردا تعطیل است و شب را احتمالا تا نیمهها ادامه دهم. با خواندن و نوشتن و سریال دیدن.
نمرهی روز: ۷ از ۱۰
8 و نیم برخاستم. بین تعطیلی بود و مرخصی گرفته بودم. مرغ بیرون آوردم از فریزر. برنج خیساندم. با پسر صبحانه خوردیم.
بعد نشستم و از تئوری شعر یادداشتبرداری کردم.
با دولینگو کمی زبان خواندم.
و افتادم روی دور تند . سه تابهی بزرگ پیازداغ درست کردم برای هفته و هفتههای پیش رو. سبزی پاک کردم. تازه نه همه را. فقط برای امروزمان. مرغ را گذاشتم. میوههایی که همسر آورده بود، شستم. نانهایی که خریده بود را بستهبندی کردم. سیبزمینی و مرغی که آبپز شده بود را سرخ کردم و سس مرغ را هم آماده کردم. ناهار مفصلمان را که خوردیم، ظرفها را هم شستم و بعد افتادم.
صبح پیامی دیده بودم که حالم را بد کرده بود و تمام مدت داشتم میاندیشیدم که اینها چرا پیش میآید؟ سهم خودم چیست؟ چه رفتاری باید پیش بگیرم؟ ادامهی این رابطه به صلاح است؟ توقع چیست؟ درباره توقع مفهومپردازی کنم؟ با آدمی که متوجه مرزهایت نمیشود چه باید کرد؟ و این چیزها و تمام کارهای بالا را و حتا ناهار خوردنم آغشته به این فکرها بود.
برای اینکه حسوحالم بهتر شود، قسمت اول از فصل چهارم تد لاسو را دیدم. بعد خوابیدم و پس از بیداری رفتم سراغ سایتم. وارد کاربری شدم و میخواستم چیزی را تغییر بدهم که ترسیدم خراب بشود و تصمیم گرفتم منتظر ویدئوی آموزشی الهه بمانم.
فهمیدم که برای به روز کردن سایت، باید روی لپتاپ هم تلگرام داشته باشم. چون محتواهایم توی کانالم است. به همسر گفتم و آمد برایم تلگرام لپتاپ را روبهراهش کرد.
بعد هم در وبینار معماری تفکر حاضر شدم که خدا چنین حضوری را نصیب گرگ بیابان بکند. بس که هی پرت شدم بیرون . هی وارد شدم و اصلن نفهمیدم که چی به چیست. دست آخر هم تصمیم گرفتم که فایل صوتیش را بشنوم. ساعت 7 و نیم هم جلسهی دوم دوره خودشفقتورزی بود که برق شیمااینا رفته بود و افتاد فردا.
توی حمام تصمیم نهاییام را در رابطه با آن پیام و آن رابطه گرفتم.
مشغول آزادنویسی شدم. امشب میخواهم به شعر بیاویزم.
صبحِ امروز چای و نان و پنیرو حلوا ارده خوردم.
یاسمین را برای آزمایش بردم تا چکاب قبل از عملش را انجام دهیم.
جستارِ محمد قائد در مورد صبحانه را چندین بار خواندم و از لحاظ واژگانی، تحلیلِ سبک انجام دادم و یادداشتهایی کردم. چسبید. واژه برداری هم کردم و معنای واژگانِ تازه را هم دوست داشتم.
در موردِ «جبر» علاقه داشتم جستارگونهای بنویسم. چند روزیست هرآنچه به فکرم میرسد روی کاغذ میچکانم و امروز چند بار زیرِتیغِ ویرایش بردمش. امروز و فردا ثبتش میکنم.
بعدازظهر، مادر وسایلِ حلوا را کناری گذاشت و گفت: درست کن
پدر هوسِ شیربرنج کرده بود وسفارش ایشان را هم آماده کردم.
برادر در کسوتِ داورانِ بینالمللیِ آشپزی، ناخنکی به حلوا زد و گفت: کی پیراشکی درست میکنی؟ ناخودآگاه دستم را به نشانهی بستن زیپِ دهانِ مبارکش در راستای لبم کشیدم و از آشپزخانه بیرونش انداختم. یهویی حسِ کنیزکِ مطبخ بهم دست داد و در حالیکه سینک پر از ظرفهای ناشور بود، نفس عمیقی کشیدم و به اتاقم پناه بردم.
به قرارِ هزارکلمهنویسی رسیدم.
سالواژه:شوق زندگی
۱. صدا به صدا نمیرسد. همهمه. پیچ و تاب در دلم. شوق و ترس. گاهی اسم خودم را میشنوم. کسی صدایم میزند. میگویم:بله. ولی کسی نیست جواب بدهد. صداها همه من هستند. ولی وقتی جوابشان را میدهم خاموش میشوند. سَربهسَرم میگذارند.
خاموشی. سکوت. گاهی در خواب. گاهی وقتی کودکی شیرین را بغل میکنم. وقتی دوست عزیزی را میبینم. سکوت. مینا مینا گفتنها لحظاتی قطع میشوند. انگار آنها هم با من نگاه میکنند. به لبخند و چشمان دوستم. چینهای کوچک کنار دهانش که با لبخندش پدیدار میشوند. به رنگ خرمایی چشمانش که زیر نور خورشید روشنتر میشود. من و من هر دو به او زُل زدهایم. لحظاتی سکوت. اینجاست که قلبهایمان بهم گره میخورد. حتمن اوهم در آن لحظه سکوت را بغل کرده. حالا صدا به صدا میرسد. از سکون قلب من به سکون قلب تو. بله. پیام دریافت شد. اینجا سراسر آرامش است.
۲. هیچ فکر و ایدهای برای تمرین جلسه هفتم نداشتم. یکی به ذهنم رسید. نوشتم. هر کاری میکنم انگار نامفهوم است. انگار برای خودم نوشتم و نه کسی دیگر. خواننده را هل میدهم وسط ماجرا. ماجرایی که نتوانستم گسترشش دهم و خواننده را با خود همراه کنم.
آمدم گزارش نیک بنویسم. شاید دری باز شود.
۳. چطور باید مدیریت کنم؟ ذهنم که با کتابی میماند یا داستانی. جدا کردنش سخت است. نتیجه میخواهد. گورِ پدرِ نتیجه. کدام نتیجه احساسش زیاد با من مانده. هیچکدام. زودی جای خود را به نتیجهی دیگر داد که بروم سمتش. مثل سگ به دنبال استخوان. سرگرمم میکند. سیرم نمیکند. این سیر شدن را کجا تجربه کنم. کجا. دنبال جا باید باشم. انگار همیشه باید دنبال بود. باید سگدو زد. شاید نیاز به جُستن نباشد. همینجا. همین لحظه.
و شوقِ زندگیام همین سوالهاست شاید. شاید جوابشان مرهمی باشد. لبخندی یا دست گرم و مهربانی روی شانههایم.
حالا به نیمهی دن کیشوت رسیدم. لامصب حکایتهای دن کیشوت الگویی ثابت دارد. دختری زیبانجومی و پر خاستگار که پسری گولش میزند و این یا میخورد یا نمیخورد. اولی و دومی که از زیبانجومیها داستان میسازد جذاب است. ولی انقدر زیبایی را میتکرارد که میشود کلیشهای آزاردهنده.
خستگیِ ظهر حسابی ترساندم. اگر هر روز بخاهم اینطور شوم چگونه به کارهایم برسم؟ بعدش چشم بستون بیست دقیقهای در تخت بودم. خابم نبرد اما گیج شدم. وقتی برخاستم انگار ساعتی خابیده بودم. خستگی موقت ریخته بود. برای چند ساعت کافیست. همیشه متعجبم میکنند. آنوقت اگر بجایش قهوه بخوری بیخابیست و حسرت.
دیشب تنها جمعهای بود که تیکه پاره نخابیدم. روتین جواب داد و خاب یکپارچه شد. تبلیغاتِ تلویزیونی شد، یک لحظه گفتم خاموش کن بخاب. کردم خابیدم.
پشت چراغ قرمز تخممرغ پوست کندم و خوردم. بدو بدو. بعد باشگاه چنان سریع آماده شدم که نیمی از کارها را پشتِ فرمان انجامیدم.
فیتنس راحتتر شده بود. اعتمادبهنفس گرفتم. وزنهها حتا سبک مینمود. هرچند فعلن اعتراف نمیکنم. اعتراف یعنی وزنهی سنگینتر. به تعویق میاندازیمش.
آموختههایم در خیاطی تکراریست. دوباره بالاتنه را آموختم. در تلهی یاد دارمش نیوفت. دوباره انجامیدن حسِ اشتباهی دارد. خطا آنجاست که میفکرم اگر دوباره میآموزمش وقتتلفکنیست. در حالی که عیبرفعکنیست.
*همینطوری رندوم از بامزه جملاتِ دن کیشوت: «در سر خود چند اتاق خالی دارد» یا سری تهی از مغز.
مأموریتی برای هتلها
شنیدن وبینار دیشب و مطالب مفیدش
تمام کردن خاندن کامل فایل اشعار “آزاد بلگرامی”
خاندن خلاصه فایل درس شعر و نحوه ارائهی شعر
فکر میکنم شعر سپیدم درآمد ولی هنوز در مورد بیت سرگردانم
شرکت در وبینار امروز
خاندن گزارش نیک دوستان
پرسه در اینستاگرام
خانه را جمع کردیم و جارو زدم. فرشهایی را که دیروز، بعد از برگشتن از مهمانی، شسته بودیم و روی دیوار انداخته بودیم، لول کردیم و از سوراخ مستطیلیِ سقف طبقهی دوم، سراندیم روی نردبان آهنی. و بعد، لولفرش را از پلههای سنگیِ طبقهی دوم، سراندیم به همکف.
فرشها را پهن کردیم، لباسها را جمع کردیم. با شلوغکاریهای کوثر جیغ کشیدیم. با مادر و خواهر نشستیم دور هم، حرف زدیم و حرص خوردیم و حرص خوردیم و حرص خوردیم.
با مادربزرگ سروکله زدیم. خوابیدیم و…
حالا هم پیادهروی و جشن عید و بعد هم شبنشینی سهنفره، خانهی خاله.
https://t.me/meslenafas