«عاقل را تنهایی و غربت زیان ندارد.»
-کلیله و دمنه
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
100 پاسخ
پنجمین روز سفر
دستم به نوشتن این گزارش نیک نمیرود. حالم روبهراه نیست. خستگیای در تنم دارم که نه برای راه است و نه برای خوشگذرانی. برای اندیشیدنهای طولانیست. برای نگرانیهای پیوسته. برای بغضی که نمیداند راهش را به کجا و برای که و برای چه باز کند.
امروز برنامه سبکتر بود. از دیروز خسته بودیم. دیشب طوفان شده بود. آتنا از خاب پریده بود. ترسیده بود. نتوانسته بود بخابد.
خیابان چنار را گشت زدیم. خرید کردیم. آتنا برایم دوتا مینیاسکارف خوشگلی خرید. کلی هم سوغاتی گرفت برای همه. آتنا خیلی مهربان است. میدانست با آن پول میتواند کلی چیز میز برای خودش بگیرد اما به جایش برای همه هدیه گرفت.
بعد از آن رفتیم پاساژ پیازا. ناهار اسکندرکباب خوردیم. چرخ زدیم. کمی خرید کردیم و شب قبل از شام، رفتیم کنافه خوردیم.
توی کافه ناگهان باران شدید گرفت. اما موقع برگشت دیگر بند آمده بود.
شام آخر هم، در خانه بودیم. دونر خوردیم.
من هنوز باور نکرده بودم که این سفر واقعیست و آتنا با من به استانبول آمده. اما زمان برای ناباوریهای من صبر نمیکند.
فردا ساعت یازده و نیم پرواز دارد. باید زود بخابیم تا زود بلند شویم.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
تنوعاها
سالواژهام: خودآغوشی
_ تا به حال به ترکیب ماست و خیار فکر کردهاید؟ نه، جدی. اینکه اولین بار چه کسی به سرش زد ماست را با خیار ترکیب کند؟ اول خیار از دستش سر خورده توی ماست یا ماست چکیده روی خیار؟ احساس میکنم طرف، قوم و خویشی دوری با ما داشته. چون وقتی بچه بودم، دخترخالهی گرامیام ایراد گرفته بود که باید کاهو را با ماست بخورد. هرچه بزرگترها میگفتند سردیات میشود، به کتش نمیرفت. تهش هم به این باور رسید که خیلی ترکیب خوشمزهایست.
من هم از این کلهخریها دارم. مثلن میپرسی چرا پختن یک غذا را با ده مدل امتحان میکنی؟ میگویم چون کِرم دارم عزیزم. میپرسی چرا چیزهای عجیب و غریب مِنو را انتخاب میکنی؟ خب چون کرم دارم عزیزم. چرا ناشناختهها برایت جذابترند تا انتخابهای امن؟ عزیزم، کرم دارم. کرم تنوع.
از تکراری دیدن و شنیدن و چشیدن خسته میشوم. نمیتوانم مثلن یک ست لباس را همیشه با همان ترکیب بپوشم. نمیتوانم یک لیست آهنگ را هی گوش بدهم. نمیتوانم بچسبم به یک غذا یا فیلم. حتی اسم بچههایم را هم نمیتوانم از قبل انتخاب کنم. دبیرستان که بودیم، محض تفنن این سوال را زیاد میپرسیدند و من بعد از مدتی از هر اسمی که خوشم میآمد، یکباره دلزده میشدم. برای همین نه به این سوال جواب دادم و نه دیگر به آن فکر کردم.
خلاصه احساس میکنم نوعی از بشر همیشه کرم تنوع داشته. مخصوصن برایم جالب است اولین کسی که ترکیب روغن و آتش و غذا و پختن را کشف کرد. یا مثلن نمک را از کجا پیدا کرد و چقدر شیفتهاش شد که به همه چیز زد و فهمید اصل مزه اینجاست؟
_ صبح صفحات صبحگاهی نوشتم. البته حین نوشتن صفحات فهمیدم مشکل انتخاب واحدم حل شده و میتوانم دوتا درس اختیاری دیگر، به جای آن دوتایی که ارائه نشده، بردارم. چنان خوشحال شدم که موتورم داغ کرد و چهار صفحه نوشتم.
_ ظهر آمدم بخوابم، صدبار از صداها پریدم و سردرد گرفتم. خوشحالی صبح زهرمارم شد.
_ عصری دوش گرفتم و بعد هم به پختوپز گذشت. غذای دو روز را آماده کردم که فردا به کارهای خودم برسم. به همین موازات، سه چهار جلسه از وبینارهایی را که نبودم گوش دادم.
_ بعد دربارهی پیشگفتار تئوری شعر، یک ساعتی در گروه تکنفرهی خودم صدا ضبط کردم.
_ شب قرار شد همینطوری برای گذراندن وقتمان هنگام شام، فیلم هندی ببینیم. بالاخره بعد از این همه سال رضایت داده بودم به بالیوود، آن هم به عشق سوده. اینقدر در انتخاب فیلم دلدل کردیم که دست آخر کنترل را گرفتم و یک فیلم خَزوخیل و پربازیگر انتخاب کردم.
سه ساعت و نیم نشستم و جوری نگاه کردم که سوژه شده بودم. مصطفی هر ده دقیقه از اتاق بیرون میآمد و میگفت: «باورم نمیشود هنوز داری نگاه میکنی! تو کار نداری؟»
چرا، خیلی کار داشتم. ولی دلم میخاست مغزم راحت باشد. تازه داشتم میفهمیدم فیلم هندی که میگویند یعنی چه ژستهایی، چه سناریویی، چه میمیکهایی. خدای سوژه بود. کلی خندیدم. تازه یاد گرفتهام ادا و اطوار هندی دربیاورم. عنوان را هم با لهجه نوشتهام : تنوع + ــاها
اگر کف دستها را به هم بچسبانید و لرز کوچکی به سر و گردن بدهید، اصل جنس میشود.
ساعت یک و نیم بالاخره فیلم تمام شد.
https://t.me/sajedeh_haqparast
جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- روز تعطیل بود و هیچ برنامهی خاصی نداشتم. صبحانه املت درست کردم و با همسرم خوردیم. سپس شروع کردم به شستن ظرفهایی که دوباره روی هم جمع شده بودند؛ بهجز قاشقچنگالها. با اینکه به چشم نمیآیند، شستنشان وقت بیشتری میگیرد. آنها را دادم همسرم بشوید.
۲- روزهای تعطیل، کارهای خانه بینمان تقسیم میشود. او ماستوخیار درست کرد و من خیارشور.
او جوجهکبابها را به سیخ کشید و من برنج درست کردم.
او به گلدانها آب داد و من گاز و کابینتها را تمیز کردم.
۳- بعد از ناهار به حمام رفتم و تصمیم گرفتیم برای امروز برنامهای بریزیم.
از آنجایی که او هر روز هفته در مغازه است و یک روز تعطیل دوست دارد استراحت کند، و من هر روز هفته در خانهام و یک روز تعطیل دوست دارم از خانه بیرون بروم، برای بیرون رفتن بهسختی به تفاهم میرسیم.
۴- درنهایت به این نتیجه رسیدیم که او یک ساعت و نیم استراحت کند و بعد با هم بیرون برویم.
مقصدمان شد پارک ملل؛ جایی سرسبز و باصفا برای قدم زدن، ورزش کردن و تماشای شادی مردم.
هوا ابری و خنک بود و نمنم باران میبارید.
این پارک بهخاطر وجود آب در کنارش، حتی مسافران تابستانی را هم جذب میکند.
۵- قبل از اینکه وارد پارک شویم گفتم: «خب، حداقل اینجا تنها جایی در ساری است که پارکینگش هزینهی ورودی ندارد.»
همان لحظه دیدم برای اولین بار ورودی میگیرند!
به این نتیجه رسیدم که امروزه دیگر هیچ چیز رایگان نیست. خندهدار بود واقعاً!
۶- هوا فوقالعاده بود. عدهای اسکیتسواری میکردند، زنان و مردان مسن روی نیمکتها نشسته بودند و با هم گفتگو میکردند و عدهای میدویدند.
یکی میکروفونی در دست داشت و با باند به سمت مردم میرفت و موزیک بیکلام شادمهر و یگانه پخش میکرد و دیگران را تشویق میکرد که بخوانند.
عدهای با کالسکه آمده بودند و خانوادگی تفریح میکردند و بعضیها هم حیوانات خانگیشان را با خود آورده بودند.
یکی چادر داشت و دیگری آستینکوتاه پوشیده بود.
از تماشای آدمها با چهرهها، سبک زندگیها و عقاید مختلف لذت بردم.
۷- بعد از پارک دسر شکلاتی خریدیم و موزیک جدید سیاوش قمیشی را پخش کردیم. کمی هم با ماشین دور زدیم تا برق منطقهمان بیاید.
۸- در انتهای شب هم مثل همیشه ادامهی سریال This Is Us را تماشا کردیم.
کودکی که زودتر از موعد به دنیا آمده بود، بعدها دچار مشکل نابینایی شد. بیاختیار اشک از چشمهایم آمد.
این روزها دلم برای همهی نوزادان دنیا میسوزد. دوست ندارم هیچ کودکی، در هیچ کجای دنیا، رنج بکشد.
به نظرم همهی بچهها زیبا و دوستداشتنی هستند.
۹- همسترِ زیادهگو میگوید:
«دیشب آنقدر خسته بودی که حالا داری گزارش نیکت را مینویسی.»
مهم ادامه دادن است، حتی وقتی دیگر انرژی برایت نمانده.
نمرهی امروزت، که پر از اتفاقات قشنگ دونفره بود، ۱۰ از ۱۰ است.
زهرا قاسمیزادگان
#کنارقاب
سالواژهام: تمرکز
آزادنویسی و روزنویسی.
نقاشی کردم کلی زیاااد.
آهنگ گوش دادم هندی.
نویسندهساز را ببودم.
سریال دیدم.
https://t.me/yaddashtneda
_ سالواژهام: واقعیت
_ صفحات صبحگاهیم را نوشتم. البته یه صفحه نشد.
_ با اینکه دیشب از قزوین برگشته و حسابی خستهی این چند روز کار و راه بودم، اما صبح کولهام را جمع کرده و زدم به دل طبیعت. چند ساعت پیمایش سبک حالم را جا آورد. به خانه که رسیدم خسته بودم و سبک. یک ساعت خوابیدم تا جان دوبارهای بگیرم.
_ یکم به کارهای خانه رسیدگی کردم.
_ عصر زدم بیرون تا حال و هوای غروب جمعه یقهام را نگیرد. شام را با کیانا بیرون خوردیم و با هم گپ زدیم.
_ به قدر کافی آب نوشیدم.
_ چند صفحهای از « چاه به چاه» رضا براهنی را خاندم. از قلمش خوشم آمد اما از موضوع کتاب نه.
_ شب که به خانه برگشتم، متاسفانه دو ساعتی بیهدف در اینستاگرام پرسه زدم.
اینم از دیروز من
اژ طریق استوری شاهین خوشتیپ ما با پیج علیرضا رنجبر زاده آشنا شدم.
پیگیرش رفتم دیدم کانال یوتیوب دارد گویا با دوستانش
و نقدهایشبه دور از حرفهای کلی قابلاعتناترند.
فقط گزارش نیک ۱۰۰ کیست ؟
نیک۱۰۰ هر کسی هست یک اَدَم بسیار خودشیفتهای هست علیخان.🌿🌿
روز با کوهنوردی شروع شد. این دفعه کولهیبار رو دادن ئشت من واقعا سنگین بود.
بقیه روز بیشتر نوشتم. 3 تا داستان آبکی نوشتم. هیچ کدوم به درد تو کانال گذاشتن نمیخورد. اولی داستان دختری بود که فهمید خالش با یه سازمان قاچاق آثار باستانی بهطور مخفیانه چندین ساله داره کار میکنه. دومی داستان کسی بود که میز غذاخوری شو گذاشته بود جلو پنجرهای که رو به بیمارستانه و میشمرد ببینه موقع غذا خوردن چند نفر میمیره. سومی درباره دختری بود که باید یه طعم جدید بسازه تا سر کرده جدید شکلات فروشها از کار بیکارش نکنه.
دیدم از اینا چیزی در نمیاد شروع کردم تمرین داستان کوتاه 7 رو انجام بدم. بعضی از سوالام تکراری بود و بعضی جوابا رو خوب گسترش نداده بود. در کل گفته شد خوب عمل کردم. اولای اتاق گاز سعی میکردم به گازخوردا نخندم یا بلند نخندم. حس میکردم اینطوری تاثیرش کمتره. ولی دیگه اخرا بیخیال شدم. خیلی خوش گذشت. بهترین قسمت امروز اتاق گاز بود. اها یه چیزی عملکردم تو کامنت گذاشتن افتضاحه.
🌿🌿
✔️ در نخستین روزهای فراخان هزار کلمه، هزار بهانه داشتم برای هزارکلمهننویسی و حالا برای تامین سوخت موردنیاز حرکت در طول روز دست به دامنش میشوم. البته که جایگاه صفحات صبحگاهی محفوظ است.
✔️در طول تمرین یوگا، تنفس را گذاشتم بر طاقچهی جمجمه، تابآوریام را تصاعدی بالا برد.
✔️کتاب حوصلهام پیرشده از محمدصالحعلا در نویسندهساز را دوست داشتم.
با خاندن شعرش، نقش حمید جبلی در فیلم مادر در سرم جای میگیرد. وقتی که به بهانهی پیشکش بستنی و هندوانه به غلامرضا، میخاهد ماهطلعت را ببیند و هربار محمدابراهیم دَکَش میکند.
کتاب سازههای نوشتن هم دربارهی شالودهریزی متن بود.
کتاب نثرهای یومیه لحظههایِ دودلِ احمدرضا احمدی را داشت.
✔️در راهِ بازگشت از پیادهروی، بستنیِ سنتی هم خریدم.
سفیدیِ خامه و سبزیِ پسته روزگار آدم را سیاه میکند. دستهای کاسه بهدست و زمزمهی 《خاله این که کمه، با این سیر نمیشم، مغر نداره که》بستنی را ذوب میکند از خجالت، که چرا بیشتر نیست.
✔️تارنوازی را مُجدانه ادامه میدهم. مهم نیست که چهقدر طول میکشد. امروز ریتم قطعهی جدید، رخ نشان داد.
✔️کتاب با مادرم همراه، دفترهای دوکا و باغِ ما، راسهای مثلث اندیشهی این روزهایم هستند.
کتاب جامعهشناسی موسیقی را هم به چرخهی روزخانی افزودم. مدتها بود که تصمیم داشتم به مطالعهی تخصصی در مورد موسیقی و یوگا هم بپردازم.
کتاب شعر 《راستی چرا》 اثر پابلو نرودا و با نام دفتر پرسشها با ترجمههای دیگر هم پرسش برانگیز بود.
امروز چراغ 《کتاب آنلاین روزنویسی 》خاموش بود و پرنده پر نمیزد.
خاندن برشهایی از کتاب سازههای نوشتن، هُلم میدهد به سوی جسارتورزی در نوشتن.
✔️ نیمساعت فقط آزادنویسی کردم.
بیواکنشی و همدل نشدن با گفتگوهایِ ناخوب، میوههایش بودند.
✔️چند روزی است که مطالعه، نوشتن، یوگا و تار را در سه پاره صبح و ظهر و شب، جای دادهام.
چهار بخش در هر پاره حضوری فعال دارند و به علاوه برآیند این بردارها مثل تغییر نور خورشید در ساعتهای مختلف، متفاوت است.
🌿🌿آفرین نعمیهجانم. چه پربار
📍هدیهام به شیطان.
-مهاجرت سفر بزرگیست که چمدانش کوچک است.
سال واژهام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰
•چی از جونم میخوای؟•
صبح زود بیداری به سراغم آمد، کج خلقی نکردم و غُر به جانش نکشیدم که چرا زود آمدی لاکردار، من فقط چهار ساعت خوابیده بودم.
با ذوق شروع کردم به نوشتنِ ادامه گزارش نیکِ دیروز.
و طبق معمول منتظر ماندم همسرم بیدار شود و ویرایشم کند. بلاخره کمی از من بیشتر میداند حداقل از نظر من اینطور است.
او هم زود بیدار شد.
و گزارش دیروزم، صبح امروز ارسال شد.
وقتی خواب و بیداری تو را بین خودشان حلوا حلوا میکنند، مگر بهتر از این شیوه هم میشود؟
پس راضی باشید و غر نزنید.
فعلا صبحها منتظرم باشید.
قول میدهم طولانی و کشدار بنویسم، مشتری شوید.
•دخترِ میتیکامان میآید•
صبحانه خوردیم اینبار سه نفره، مادرم را هم حساب کنید چون ما مهمان اوییم.
به دستور میتیکامان(مادرم)، خواهرم و دو فرزندش به دیدارمان آمدند، خوشحال شدم.
خواهرم بوی گل میداد که بعدا فهمیدم بوی کرم ضدآفتابش است واقعا خوشبو بود.
داشتیم گل میگفتیم که سیاست نگذاشت گل گفتن ادامه داشته باشد تا اینکه چَکی بر دهانش زدم آن هم با خواندن چندی از نوشتههایم برای جمع.
خواهرزادهام که هوا ورش داشته بود که صدای بسیار خوبی دارد گفت: “بده بقیهشو من بخونم.”
من هم موافقت کردم ولی در همان چند خطی که خواند تِری نبود که نتوانسته باشد به نوشتههای عزیزم بزند.
لحن نوشتهام را عوض کرد چون برایش راحت نبود و هی توپوق زد و نوشته را رفته رفته تِرمالتر میکرد.
دیگر آمپر چسباندم اما به رویم نیاوردم و خودداری کردم ولی به گمانم زبان بدنم خودداری مرا نداشت.
خودش مثل بچهی آدمیزاد نوشتهی عزیزم را به دستانم برگرداند و الباقی را خودم خواندم.
در آخر هم گفت: “خیلی قشنگ نوشتی فقط کمی با ادبتر باش.”
ما هم توصیههایش را به کتف چپمان گرفتیم، از محمد یاد گرفتیم چون او از کتف چپ و راستش زیاد استفاده میکند برای اینجور مسائل.
•نهار چقدر مامان است•
لوبیا پلو گذاشته ولی چرا با دستپخت من فرق دارد؟
لوبیا پلوی او مامانیست، بوی خاطره میدهد، چقدر دلم برایش تنگ شده بود.
اما ماست را هنوز خوب در نمیآورد.
خب هر مثبتی، یک روی منفی هم دارد.
لوبیا پلویش خوب است، ماستش بد مزه و اینطور میشود که یر به یر میشوند و خاطره ساخته میشود.
خدا را شکر بابتش.
•کی بریم مهمونی؟•
تصمیم برآن شد ساعت چهار به مهمانی برویم، من به حمام رفتم و برگشتم، کمی با همسرم حرف زدیم و دوباره تصمیم گرفتیم بخوابیم چون خسته بودیم، بلطف سنگکاران که آمده بودند پارکینگ ساختمان را سنگ کنند من فقط چشمم را بستم و نتوانستم با خواب ارتباط برقرار کنم، خطوط دچار مشکل شده بود و با تلاش هم امکان پذیر نبود.
اما او تختِ گاز با خواب رفته بود.
چطور میتوانست؟اللهُ اعلم.
چه توانمندی خوبیست در هر شرایطی ارتباط گرفتن، فکر کنم ماهوارهاش همان ممنوعه باشد. چه بود اسمش؟
حافظهام هم رفته مسافرت. بابا جان تو باید با من میآمدی مسافرت از کی تا حالا انقدر خودمختار شدی که برای خودت تنها مسافرت میروی؟
ها یادم آمد.
اما کارش را خوب نمیداند.
دیگر وقتی حافظه میرود، یکی باید باشد که کارهای بایگانی را انجام بدهد.
از هوش مصنوعی کمک خواستم.
نامِ آن ماهواره استارلینک است.
شما به حافظه و یادتان فشار نیاورید.
•ساعت مهمانی فرا رسید•
آماده شدیم تا با جعبهی شیرینی خامهای و ظرف سرامیکی در ساک هدیه که با پوشالهای قرمز برق برقی پوشانده بودمشان برویم مهمانی، من عاشق همین پوشالها هستم که حکم کشف گنجی آنی را به آدم میدهند.
ماشین اسنپ پرایدی کتک خورده و رنگ پریده بود که تا میشد از او کار کشیدند و هیچش ندادند، دریغ از تشکر.
راننده اما مردی تمیز و خوش اخلاق و اصالتا کرمانشاهی بود که تا مقصد با همسرم گرم صحبت شد و گفت: «مدت نُه سال است مجبور به تغییر مکان شده و از دیار خودش به کرج سفر کرده و چندان رضایتی هم نداشت».
دیگر نشد خیلی ادامه بدهد چون زود به خانه میزبان رسیدیم، خدارا شکر.
•تیرِ غیبی به سمتم پرتاب شد•
جریان را مانند صحنهی عاشورا نکنید، انقدرها هم برای من خونین مالین نبود، ولی وقتی کسی شروع به مدام حاشیه تراشی و غیبت از شما میکند تیری در تاریکی به سمتتان پرتاب کرده که وقتی همه جا روشن شود به شما خواهد خورد مگر جا خالی بدهید که در این مورد من هنوز مهارت کسب نکردهام .
در کل، مهمانیِ خوبی بود. خانهی خواهرزادهام واقعا زیبا چیده شده بود با وسایلی خوشرنگ و خوش طرح که با هدیهی من قشنگتر هم شد، مرا در هدیه خریدن هیچوقت دسته کم نگیرید. اما چه فایده خواهرزادهام با خبر مهاجرت تحصیلیاش که به یکباره اتفاق افتاده بود ما را شوکه کرد، هیچ انتظار نداشت بعد از اینکه تازه زندگیاش را شروع کرده وکلی وسیله خریده این خبر به او برسد.
او در همین پنجشنبه تنها میرفت به کشور گاوبازان و گیتار به دوشان و کوچههای رنگی و رقصانِ اسپانیا که هیچ از آن نمیدانست و در خوشبینانهترین حالت یکسال او را نمیدیدیم.
هردو حال را باهم تجربه میکردم خوشحالی و غم، مغزم خودش نیم سکتهای زده بود، دیگر از باقی اعضایم نمیگویم.
راستش این حالم را حاضر بودم مفت و مجانی به شیطان هدیه کنم تا بفهمد تیر غیب خوردن و خبر مهاجرت یکبارهی عزیزت را شنیدن چطور است.
حالم کج است مثل برج پیزا.
استاد عزیز این هم آدرس کانالم در تلگرام چون اصرار دارید🌷
https://t.me/pichesabz
🌿🌿چه عالی سارهجان. قشنگ بود. اما فقط نوشتهات را خودت ویرایش کن. چرا فکر میکنی همسرجان باید آخر؟؟؟ من طرفدار حزب زنهایم و چخ بهم برخورد.🫣🫠
جمعه ۶ شهریور چهها کردم؟
۱. از شستن خانه تا خودم. همه جا شد مثل دستهی گل.
۲.دیر رسیدم به مکتب. بچههای دو تا گروه بزرگ پشت در میماندند اگر استاد جلال نبود. باز با استاد اسپرسو زدن را مرور کردیم. دربارهی چایساز نخریدن حرف زدیم.
۳. نشستم پای پادمستی و امور پشتیبانی مدرسه نویسندگی. همه جا که بهروز شد، شروع کردم به سر کوفتن برای تئاتراه. علیزاده بیا و پادافره روا دار بر من.
۴. بچههای کافه که آمدند، آنقدر غذا خوردم که استاد به حرف آمد که باده تو چقدر میخورییییی! سوخت و ساز بالا و فعالیت زیاد این گره کمبود وزن را کورتر میکند. به هر بهانه که بشود یک لقمه بیشتر بخورم -غذا، بیشتر پروتئین- همان دم میزنم به بدن.
کار چندتا گروه را راه انداختم. به استاد هم کتاب بیر رساندم برای تمرین پیانو. آقای مسئول نظافت هم راه افتاد و رفتیم مرحلهی بعد.
۵. خانه رسیدن و دیگر نیم ساعت برای چیتان پیتان خودم. ماسک صورت و پا و دن کیشوت که فصل دهم را هم تمام کرد.
۶. اتوکشی و گپ و نشست با خانواده. این بار دیگر با شمارهی خودشان، اشتراک فیلیمو سوار کردم روی تلویزیون. اکولایزر ۴ را نشد جفتوجور کنم. هر بار میپرسند.
۷. نیت کردم برای شنبه ۷ شهریور که چالشهای لقمهای شروع کنم. هم هفتم باشد هم شنبه، خوب است دیگر؟ شگون دارد! (من؟ همیشه دنبال بهانه برای کمی بیشتر کمی متمرکز کار کردن)
🌿🌿
سال واژهام: تحسیــن
۱. دیدم الگوی گزارش نیکم دارد به یک روز در میان تبدیل میشود. گفتم بیایم و این چرخهی معیوب را تعدیل کنم.
۲.جمعهام حس و حال پنجشنبهای را داشت که ناگهان گفتهاند به علت آلودگی هوا کلیه ادارات تعطیل است. به هر حال اداره ما پنجشنبهها تعطیل است.
۳.دارم در بیداری کابوس میبینم. ویژگیهای جستار را خواندم تا بفهمم جستار چیست، اما بیشتر از قبل نفهمیدم جستار چیست. بالاخره جستار چیست؟ آخرش تصمیم گرفتم بدون اینکه بدانم جستار چیست، فقط شروع به نوشتن کنم. اصلا نمیدانم مغزم آپشن جستار نویسی دارد یا خیر؟
۴. خانه همه مینو امن است. همانطور است که بیست سال پیش هم بود. عمه شربت فیمتو با یخ فراوان درست کرد. صدای یخ توی تنگ مغزم را قلقلک میداد. انگار میخواست مجبورش کند چیزی را به یاد آورد.
۵. خامهایهایی که آن همه با دقت و سلیقه انتخاب کرده بودم، به مزاق محمدامین خوش نیامد. به ده جمله مختلف گفت که پس نارنجکی کو؟
نارنجکی نداشت؟
کاش خودم پیاده میشدم.
نارنجکی یه چیز دیگست.
فقط پول هدر دادیم.
خامهای هم خامهای قدیییییم.
نارنجکیهای صبا از همه جا خوشمزه تره.
نارنجکی چه میچسبه.
چطوری تو نارنجکی خامه میزارن؟
نارنجکیهارو میشه رو هم چید تا یه ستون بشه ؟
پس چرا نارنجکی نیووردی؟
🌿🌿
جمعه بود اما سردرد هم بود.
قصهای بیابتدا و گم، گوشهای ایستاده بود. گوشهی ذهنم. خیلی اذیتم میکرد قصه. هر بار دستش را میگرفتم تا راه بیاید دستش را رها میکرد و در میرفت. میرفت پیبازیش.
من هم گفتم گوشهی ذهنم یکپا بایستد تا جانش درآید.
جمعه حوصلهی من را برداشته بود و قلقلک میداد. من اما محالش نمیکردم.
جمعه گفت عیبی ندارد بیا فیلم بیداد را دوباره ببینیم. شاید خودت چیزی ازش کشف کنی.
به جمعه گفتم خفه شود. اما خفه نمیشد.
با هم رفتیم آشپزخانه، آبگوشت پختیم. ظرف شستیم.
جمعه گفت حالا که قصهات را گوشهی ذهنت کاشتهای پس بیا کمی سنگ صبور را ورق بزن و چند سطری بخوان.
دوباره گفتم خفه شود.
دلم برای قصهام میسوخت. همانطور یکپا ایستاده بود.
چپچپ نگاهش کردم. او اما هنوز سروگوشش میجنبید.
جمعه گفت بهترست از خیر قصهات بگذری. خیلی چموشست.
گفتم تا خفه شود. جمعه خیلی وراجست. یکسره با من میکاود.
حوله و پتو را شستم. جمعه میخندید. از خانهداری من به خنده افتاده بود. زیر گوشم گفت قدر من را نمیدانی. با من هم مثل روزهای دیگر هفته رفتار میکنی. خانهداری میکنی؟ مثلا من جمعهامها؟
نگاهش کردم چپچپ.
دیدم سردردم خوب نمیشود. جمعه گفت بیا کمی بخوابیم تا حالت بهتر شود.
گفتم وقت خوابیدن ندارم. قصهام روی هواست.
جمعه گفت چقدر اهمیت دارد؟
گفتم کار داستان کوتاه و مدرسه برایم مهم بود و مهمتر هم شده است.
از درجا زدن خستهام.
جمعه ساکت ماند
رفتم کمی خوابیدم. کمی فقط. که حالم جا بیاید.
نشد بخوابم. قصه را از گوشهی ذهنم برداشتم. از پدرسوختهبازی افتاده بود.
جمعه هم آمد کنارم نشست. گفت چهکارهای؟ گفتم برو و بگذار قصهام را به یکجایی برسانم.
جمعه چمباتمه زد کنارم. ساکت ماند. حوصلهام دست جمعه مانده بود.
حوصلهام را گرفتم و با او به قصه پرداختیم. هر چقدر حوصله کش میآمد، قصه درازتر میشد. تا یکجاهایی سروسامانش دادم. موهایش را شانه زدم و لباسش را تنش کردم و گفتم برود مهمانی قصهها. رفت و سر جایش نشست تا نوبتش برسد.
جمعه گفت تمام؟ گفتم فعلا تمام. که چی حالا؟
گفت برویم یک دوری بزنیم؟ بستنی نمیخوری؟
گفتم ساکت باش. مگر نمیدانی من رژیمم.
جمعه گفت چه میکنی با من؟ جمعه هم جمعههای قدیم.
گفتم خاک بر سرت بریند. برو کنار بگذار باد بیاید.
رفتم میوه آوردم. انگور.
جمعه باز آمد گفت انگور از بستنی بدترست. کلی قند دارد. تازه الان دیگر من را از دست دادهای. برو تا بوق سگ بشین کنار همان بزم قصهها.
گفتم اتفاقا همین کار را میکنم.
جمعه قهر کرد. من هم دلم برایش سوخت که از صبح هیچ جمعهبازی نکردهام.
تقصیر قصه است. از صبح جمعه تا تهش من را در گیر کرده است.
اما چه میشود کرد. جمعه هم جمعههای قدیم. جمعه راست میگوید.
https://t.me/manesehchtgrh
سالواژه: اندیشهنگار
شجاعت در برهوت از برنی براون را خواندم.
برنی براون تمامِ کسانی را که بذرِ ترس را در روحش میکاشتند، از مدارِ زندگیاش بیرون کرد. دورش را با مردانی و زنانی پر کرده که شجاعتِ خلق کردن را داشتند؛ حتی اگر گاهی، در مسیرِ این شجاعت، دلِ کسی را به اشتباه بشکنند. چون هر که نلرزد، هر که ریسک نکند، هرگز نمیتواند به حقیقتِ خودش برسد.
فهمیدم هر کس بگوید «تعلق به هیچجا» یعنی «آزادی»، در واقع در توهم است. آزادی، بدونِ ریشهای برای بازگشت، فقط یک نوعِ تنهاییِ مطلق است.
در سکوتِ اتاق، به پدر و مادرم فکر کردم. به اینکه چرا هیچگاه من را به «عالی بودن» یا «بالاتر از همه بودن» سوق ندادند. حالا میفهمم که این، بزرگترین لطفِ آنها بود. چرا که «بیتعلق بودن» به خانواده، هنوز هم یکی از سهمگینترین دردهای بشر است؛ زخمی که قلب و روح و حسِ ارزشمندی را از ریشه میکَنَد.
بعد، کمی در دنیای رمانها و آلن دو باتن گشتم. یک جمله را دوست داشتم؛ اینکه زندگی ما از اوج، چقدر کوچک و بیمعناست.
برای دخترکم داستان «جورج» را خواندم و به فیلم «I feel pretty» فکر کردم. اینکه زیبایی و اعتمادبهنفس، از درون ما میآید و نباید خودمان را با چشم دیگران ببینیم.
روزم طولانی بود. کمی ناراحت بودم و زیاد استراحت کردم. نوشتم و بعد از شنیدن پادکست نویسندگی خلاق ۴، خواندن صفحاتی که از کتاب جستار نویسی در ادبیات فارسی، در گروه بود، را تمام کردم.
بعد، صدای هایده، ابی و شهره را گوش دادم. حافظ خواندم و با صدای شجریان غرق شدم.
شام، سالاد ماکارونی درست کردم. بیرون نرفتم. در خانه ماندم و بعد از تمیز کاری در یوتیوب گشت زدم.
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
۱۴۰۵/۰۶/۶
گزارش نیک ۱۰۸🐌❤️
سال واژه: بیداری
نمره روز: ده از ده
واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است
۱- آرزوپروری
با انجام تمرین تصویر سازی آرزوها، خارهای دلم جوانه زد. چه حالی می دهد این آرزوپروری در میان این زندگی دیسیپلین لازم. رویای سلامتی، آرامش، مهارت و ثروت سیمان دلم را شکافت و چه نور عظیمی به قلبم تاباند.
۲- نوش جان کردن صبحانه و ناهار
دو هفته پیش دوستم برای چهار پنج روز دست از غذا خوردن کشیده بود. مادر هفتاد ساله اش دست به آسمان مانده بود و تماس با به قول خودش موسسه های اورژانس روانشناسی هم افاقه نکرد. خلاصه آخر نمی دانم ریکی درمانی من موثر افتاد یا پولی که ازفروش گوشی دزدیده شده ی پیدا شده اش به دستش رسید، اما همین اتفاق داشتن اشتها را در لیست کارهای سودمند من قرار داد.
۳- قرتی سازی
لاک را که مثل همیشه جیغ انتخاب کردم اینبار صورتی.
شومیز بلند چهارخانه ی سبزم و شلوار جین و تمام لباس های تمیزم را اتوکشی کردم.
انجام براشینگ مو و روتین پوست هم که جای تامل نداشت.
۴- سپاسگزاری
سپاسگزارم برای حس سرسبزی بعد از رویا پروری.
سپاسگزارم که با دو اخطار کتبی شر کمک آشپز بی خواب از عشق من و آشپز در آستانه ی عاشق شدن از سرم کم شد.
سپاسگزارم برای داشتن اتاقی جداگانه از مدیر مو شانه نکرده و خاطراتش که ماهی بیست میلیون تومن برای زن ها خرج می کند.
سپاسگزارم برای نوشتن گزارش نیک❤️.
سپاسگزارم برای بودن در این جمع ❤️ و استاد شاهین❤️
با سلام
یک دنیا حرف برای گفتن دارم. اما امکانن نوشتن ندارم. خدا نگهدار.
– زلال شدن با آزادنویسی.
– وبینار نویسندهساز: از نثر ادبی محمد صالح علاء و شعر منثور احمدرضا احمدی گفتم و رسیدیم به بخشی از کتاب «سازههای نوشتن» که در آن از تمرینهایی ساده برای گسترش متن میگوید.
– ۴ ساعت بازخورد به مرحلهی اول تمرینهای کارگاه داستان کوتاه. چه تمرینهای نابی. نتیجهی روشن تداوم. روشی که در این کارگاه کار بستیم پایهی درستی برای گسترش داستان فراهم کرد.
– باز هم ساعتها مرتب کردن کتابخانه و سلامعلیک با کتابهای خاکخورده. بازکشف شکوهِ لغتنامهها.
– کاظم تینا نوشت: «ترسی زیبا در غمی خیس جاری شد.»
– گپ و گفتی شیرین.
– تماشای «The Beloved 2026». با چه صحنهی دیالوگمحور درخشانی شروع میشود فیلم.
– و بدارید این قصار زیبای نویسنده فرانسوی، فرانسوا ساگان، را:
– «تخیل دیوانهای است که در طبقه بالای ما زندگی میکند.»
سالواژهام: نظم
۱. درس خوندم. الان شب امتحانه.
۲. تو اتوبوس آدم جالبی پیشم بود با موهای قرمز و لباسای آبی و کمی عصبی.
۳. بازخورد داستانکوتاهو بودم اولاشو. بقیه رو فردا گوش میدم. انتظار نداشتم خوب باشه برا من. حالا خوشحالم که بهجای امتحان برا اون وقت گذاشتم.
۴. وبینارم بودم. اما خواب موندم. ویسشو میگوشم.
۵. آزادنویسی کردم.
۶. آهنگهای باحالی یافتم.
۷. دعوا کردم و اصلنم سعی نکردم خودمو کنترل کنم و حالا حس رهایی دارم. البته امتحان تا شهریور طول بکشه همه قاطی میکنن.
امروز متفاوت گذشت. در تهرانم و از دومین شب، سرما خوردم. یک هفته طول کشید تا بهتر شدم. تفاوت در سرماخوردگیام نیست البته. چهارشنبه کارگاه هفتم داستان کوتاه داشتیم و مطابق معمول باید تا جمعه، نوشتهمان را میفرستادیم. اینکه در جایی خارج از خانهمان داستان بنویسم، تفاوت بود. بودن و اندیشیدن و خلق کردن در جایی دیگر، برای همچو منی که مکان نقش پررنگی در زندگیام دارد، تجربهٔ متفاوتی بود. و البته پیش از شرح ماجرا بگویم که تجربهٔ خوبی هم شد.
حالا برویم سر اینکه چه شد؟
دیشب خوابم نبرد. دومین شب است که خوابم نمیبرد. تا خود صبح بیدار بودم. از سویی هم نگران نوشتن داستانم بودم. دیروز یک آزادنویسی مفصل کرده بودم دربارهٔ داستان اما چارچوب اصلی تمرین آماده نبود. خوابیدم. بعد از دو سه ساعت بیدار شدم. اولین کار، نوشتن یادداشت صبحگاهی بود. ظهر قرار بود خواهرم برود مجلس ختم و من در خانه تنها بودم. گفتم مینشینم پای لپتاپ و مینویسم. اما اولش کمی بیتاب بودم. روی کاغذ نوشتم. باز بیتابی. «فرهنگوارهٔ فارسی خلاق» را باز کردم و چند کلمه برگزیدم و متنی نوشتم خیالآلود. بیتابی اندکی تسکین یافت. دیگر باید میرفتم پای لپتاپ و تمرکز برای نوشتن. در ادامهٔ فایل دیروز، نشستم به صحبت با خودم و گسترش ایدهام. فاصلهٔ ذهن و دستم واقعاً کم بود. مدام مینوشتم و پیش میرفتم و ذهنم را به کلمه میکشیدم انگار، چونان نقاشی. نوشتم و نوشتم تا رسیدم به انسجامی که پسندم بود. هنوز جای کار داشت اما هم نگران وقت بودم و هم نگران برق. لپتاپ من مستقل نیست و همیشه باید سرم برقش وصل باشد.
فایلی جدید باز کردم و شروع به نوشتن سی پرسش کردم. دقیقاً میدانستم داستان دارد کجا میرود جز در برخی جاها که همان را هم تبدیل کردم به چالش خود داستان. در خود داستان متوجه میشوید منظورم از این بخش چیست. جاهایی هم که جزئیات از یادم میرفت، برمیگشتم به فایل آزادنویسی. در واقع در آزادنویسی، پیرنگ و برخی جزئیات داستان را مفصل نوشته بودم. همهٔ آنچه در آزادنویسی آمده بود، مسلماً در این پرسش و پاسخ نمیگنجید اما داستان را معلوم میکرد. حدود سه هزار و هشتصد کلمه برای پرورش موضوع نوشته بودم و نتیجهٔ کار، شد سی پرسش در حدود هزار و هفتصد کلمه. با صدای بلند برای خودم خواندم تا ایرادهای ویرایشی کار را پیدا کنم. دیگر وقت نداشتم به زیباسازی جملات بپردازم و جزئیات بیشتری در متن بگنجانم.حرف اصلیام را زده بودم. متن را فرستادم و شوقمند شدم. در همان آن، متوجه شدم که بسیار گرسنهام. نوشتن حواسم را پراکنده بود و متوجه گرسنگی نشده بودم. کیک و آبی خوردم و چهار تا ظرف شستم و تلفنی به خواهرم زدم و آمادهٔ کلاس شدم. پیش از کلاس، بخشی از داستان «من و خارپشت و عروسکم» را خواندم. چه شگفت بود.
کارگاه شروع شد. از همان بازخوردهای اول، متوجه ایرادهای کارم شدم. این روش خیلی خوب است که تو دستکم بررسی پنجاه اثر را میشنوی. درس بسیار بزرگی است.
نیکبختانه بازخورد به متن من خوب و قابلقبول بود. حین شنیدن از اضطراب، دستانم یخ بود و لرزان. خوشحال شدم که استاد گفتند در حال رشدم. شنیدن چنین چیزی از زبان یک متخصص کم چیزی نیست.
مطابق معمول همیشه، جلسات بازخورد یا همان اتاق گاز، با کلی خنده و شوخی همراه بود. گاهی آنقدر میخندیدم که سرفهام تشدید میشد.
در حین صحبتها موضوعی هم به ذهنم رسید که پیش از گفتن آخرین موضوعم، دوست دارم مطرح کنم. دوستان، آیا صدا هم جزو استایل است؟ منظورم صدای حرف زدن آدم نیست. امروز در چهار پنج ساعت بازخورد متوجه صدای برخورد دستبند استاد به ساعت شدم – پیشتر هم شده بودم – به نظرم جالب و دوست داشتنی آمد. انگار جزو استایل باشد. خلاصه اگر هست که هیچ. اگر نیست هم خوب است باشد. استایل خوبی ارائه میدهد.
آخرین موضوعم، بیان تجربهٔ شخصیام از نوشتن است. در هر کارگاه داستان کوتاه که شرکت کردهام، در حین نوشتن و کوشش برای نوشتن، متوجه برخی از ویژگیهای شخصیتی خودم شدهام که پیشتر چنین برجسته به نظرم نیامده بود. مثلاً در دو کارگاه اول، دریافتم که چون خودم آدم محتاطی هستم، شخصیتهایم را هم آرام و امن از گوشههای تیز حوادث رد میکنم تا آسیبی از نظر بیاحتیاطی نبینند. نمیتوانستم قبول کنم شخصیت، کارهایی کند که آسیب جدی به خودش بزند. در طول این بازخوردها و کارگاهها، کمکم دریافتم که شخصیت، من نیستم. میدانستم اما باز جرأت نمیدادم به شخصیتهایم. یعنی هنوز از آن قالب احتیاط درنیامده بودم و به قول معروف توجیه نبودم. در کارگاه سوم، دادم شخصیتم آدم کشت. هنوز دلم باهاش صاف نشده اما خوب جسارت به خرج داد، چون خودش را هم کشت. این من نبودم اصلاً. دوست داشتم از قالب انواع خودهای پنهانم رها شوم. در کارگاه چهارم باز گیر افتادم. من نه اهل تلویزیون بودم و نه اهل سلبریتیبازی. اصلاً آدمی پیدا نکردم که مناسب مصاحبه باشد. یک فرد چه کار باید میکرد که قابلمصاحبه میشد؟ تنها لایقان واقعی در نظرم نویسندگان بودند و برخی هنرمندان بسیار معدود اما مشکل آنجا بود که این افراد داستانساز نبودند. مثلاً استاد حقشناس، بیاید در مصاحبه چه چیز هیجانانگیز داستانیای بگوید در جواب یک مجری مشهور ؟ گمان کردم که این جنس آدمها، اینطور مصاحبههایی نمیکنند که بیایند مقابل یک مجری مشهور بنشینند. آنهایی هم که مینشستند مقابل چنین مجریای، چندان در نظرم قابل نبودند. پس، پیوندش دادم با داستان قبلیام که قاتل یک شخصیت در داستان قبلی، بیاید و مصاحبه کند و بیمار باشد که البته این ایده با شکست کامل مواجه شد. اشتباهم کجا بود؟ باز خودم بودم و البته کلیشه. هنوز از قالب خودم خارج نشده بودم. هنوز عقایدم، پررنگ مقابلم بودند. نتوانستم و همین نتوانستن به من آموخت که تفاوت را بهتر و بیشتر بپذیرم. بتوانم خودم را ببرم در جلد کسی که کاملاً متفاوت و حتی مخالف با من فکر میکند. سخت بود و نرسید به مهلت مقرر. در کارگاه بعدی، این را تا حدودی یاد گرفته بودم و چون الگو هم داشتیم، داستانی نوشتم که هم نوشتنش برایم جذاب بود، هم شخصیتش که هزاران فرسخ با من تفاوت داشت. خوب بود چون توانسته بودم از قالب خودم خارج شوم. حتی راوی در آن داستان، با ناسزا داستان را شروع کرد. همین هم باعث شد سوژهٔ شوخی اطرافیان شوم چون میدانستند که من اهل کاربرد این کلمات نیستم. همسرم بهم جسارت داد و تشویقم کرد. برادر همسرم نکتهٔ شوخطبعانهٔ جالبی گفت. گفت: نعیمه آن چهرهٔ دیگرش را آشکار کرد. از کارگاه ششم میگذرم و میرسم به تجربهٔ کارگاه هفتم. پای بچه در میان بود. شاید نقطهضعف اساسی من. چند سال پیش دقیقاً در چالشی شبیه همین موضوع کارگاه گیر کرده بودم. گفتن داستان برای کودک در نظرم بسیار سخت بود. چون تصوری از حد فهم کودک نداشتم. چندی پیش استاد گفتند که از احمقپنداری بچهها بپرهیزیم. پیشتر هم گفته بودند و مدتها به این فکر کرده بودم. وقتی داستان را مینوشتم، متوجه نکتهٔ جالبی دربارهٔ حضور کودک شدم. دیدم هر جا پای کودک به میان میآید، من و شاید هم خیلی از ما، سریع نقش والد به خود میگیریم و تریبون به دست، گمان میکنیم که حتماً باید چیزی بیاموزیم به این کودک یا پندش دهیم، چون چند پیراهن بیشتر از آنها پاره کردهایم. در همینجا، یک لحظه متوقف شدم. به نگاه خودم به کودک دقیقتر شدم. این از معلم بودنم نشأت میگرفت؟ دیدم که پیش از معلمی هم همیشه، دغدغهٔ یاد دادن به بچهها داشتم. پس این چه بود؟ میدانستم که نیتم خیر است و هدفم این که بچه دست پر، مسیر زندگیاش را طی کند اما آیا نمیشد جور دیگری اندیشید؟ اینکه با بچه همراه شد و بار دیگر از دید او به جهان نگریست. از دید یک انسان با تجربههای کم که از همهچیز شگفتزده میشود. اگر اینطور نگاه کنیم، ممکن است این بار یاد ندهیم فقط همراه کودک شویم در سفر زندگی و یاد بگیریم و حتی دوباره زندگی کنیم همقد و قوارهٔ او و مراقب سلامتش باشیم تا بتواند راحتتر تجربه کند هر آنچه را که به کشف جهان خودش نیاز دارد. شاید درک عمیقتر این موضوع را به این کارگاه مدیونم. در داستانم هم چنین شخصیتی هست که میخواهد به کودک چیزی یاد دهد اما در نهایت، خودش هم یاد میگیرد. یک همراهی. این تجربه از این منظر ارزشمند بود که با هر بار اندیشیدن به داستان، به ایرادهای تفکرم پی بردم. پس داستان مینویسم تا آدم بهتری شوم.
🌹پینوشت: تشکر بسیار ویژه از استاد شاهین که قدم به قدم به من نوقدم نوشتن داستان آموختند، چیزی که هیچوقت فکر نمیکردم بتوانم انجام دهم. بسیار بسیار ممنونم استاد.
امروز لش کردم؟ کله تو آش کردم؟ تمرین وزن کردم؟ کمی هم ابتذال کردم؟ بعد از مدتها از پیشیها عکس کردم؟ دنبال مورچه کردم؟ مثل لنا همه چیز سوال کردم؟ درس را کردم؟ با نمایش عروسکی باده را یاد کردم؟ چند وقت به سایتش دخول نکردم؟ دیگر چه کردم؟ آهان دیر گزارس کردم؟ بدخلقی کردم؟
سوال کردم؟ جواب کردم؟ تمرین دایتان کوتاه را کردم؟ بازبتی کردم؟ اصلاح کردم؟ ایراداتش را رفع کردم؟ نه. با مکان چه کردم؟ نقشی ندارد. چندتا لایه تو داستان تعبیه کردم؟ صفرتا. تمرین هماورد را نگاه کردم؟ تمرین کلاهدوز را نگاه کردم؟ از خوب بودنشان تعجب کردم؟ خودم را سرزنش کردم؟
آزادنویسی کردم؟ مازیک تمام کردم؟ زندگی را کردم؟ کم آزاذنویسی کردم؟ نیمساعت کردم؟
روز را گفتار کردم؟
حمام کردم؟ پرزگیری کردم؟ چرکگیری کردم؟ خشک کردم؟ لباس تن کردم؟
به اتاق گاز دخول کردم؟ خنده کردم؟ صحبت کردم؟ خوشگذرانی کردم؟ مداحیپور را دستمایهی خندهام کردم؟ بد کردم؟ غلط کردم؟ همه را با خودم آشنا کردم؟ آخر جلسه غزاله را یاد کردم؟ شلوارش را تو آبگوشت کردم؟ موهایش را پیچ اندر پیچ کردم؟
با بدبختی و بداخلاقی یادداشت در کردم؟
در حد از دست ندادن معنا مطالعه کردم؟
گزارش دروغ ارسال کردم؟ درس کم مطالعه کردم؟ به امید فردا؟ خاب را کردم؟
دیشب در مورد نسل و میراث تحقیق کردم؟ کلیدواژهی اشتباه سرچ کردم؟ چیز خاصی پیدا نکردم؟ از هوش مصنوعی سوال کردم؟ کلیدواژهی درست سرچ کردم؟ مقالهای را پیدا کردم؟
زنجیرها را زمین میگذارم
نفس میکشم
باران میبارد
امروز راهی سفری کوتاه اما دورم بدای یکهفته دسترسی به اینترنت و تلفن ندارم اما هر روز خواهم نوشت در دفترم .
میترا رستگاران
گزارش نیک ۱۰۸
آدرس تلگرامم:
https://t.me/Mitra_Nevis39
گزارش نیک امرور
سالواژه «پستاندار درون»
متاسفانه نه دیروز نویسندهساز بودم نه امروز. راستی چرا هنوز تا این ساعت بیدارم؟ دکترم توصیه کرده بود ساعت یازده بخوابم.
امشب دورهمی کوچکی داشتیم که حسابی خوش گذشت. و البته از وبینار ساعت ده هم جا ماندم. بعضی آدمها بدجور به دل آدم مینشینند. جمعهای کوچک با دلهای بزرگ. شلوغی و دورهمیهای بزرگ را دوست ندارم. جمع دوستانه باید کوچک باشد؛ تا راحت بتوانی بشنوی و بگویی.
چند کار نیمهتمام دارم، به نظرم بهتر است هرچه زودتر دفترچهی یادداشتی تهیه کنم و ضروریات روزانه را بنویسم تا جلوی چشمم باشد، بلکه تکانی به خودم بدهم.
پاییز دارد نزدیک میشود، ولی هنوز خیلی دور است انگار. این گرمای لعنتی، انگیزهات را گندمال میکند. کلی بذر گل از پارسال خریدهام، هر غروب میروم حیاط تا باغچه را با گلهای رنگارنگ تصور کنم، اما گرما تصوراتم را با خودم فراری میدهد.
دیشب خواب دیدم امتحان داریم. مدرسه بودم حالا کلاس چندم یادم نمیآید. مدرسهمان توی تعاونی محله بود. چند کامیون و تانکر سوخت هم در صحنه بود. از آنها میترسیدیم. هیچی با هم جور نبود. معلمها خانمهای محله بودند. یک جا محل امتحانمان نخلستان بابابزرگ بود. امتحان تا غروب طول کشیده بود و میترسیدیم برگردیم خانه.
دوست دارم زودتر بخوابم تا خوابِ امشب را ببینم.
https://t.me/mahnaz_roointan
بهنام خدا
گزارش نیک ۱۰۸:
«واژهخاه»
چه عنوان زیبایی برای نقل داستان کشف یک واژهی تازه.
«پیشتر این گونه نبودم، اما حالا کمتر چیزی به اندازهی یافتن واژهیی تازه خرسندم میکند.
عصر یکی از روزها به کتابفروشی سر زدم. چندان امیدی به یافتن کتاب تازه نداشتم، ولی دلم میخواست با کلمهای تازه برگردم.
لابهلای انبوههیی از کتابهای قدیمی چشمم خورد به شمارهی پنجم مجلهی دبیره (چاپ فرانسه، بهار ۱۳۶۸ ). در شماسنامهی مجلهی واژگان آشنایی چون «مدیر مسئول» دیده نمیشد. جایگزینش تنها یک عنوان یا نام بود: «پاسخوَر: هما ناطق» بهبه پاسخور. کلمهی روزم را جسته بودم.»
چقدر دلنشین است که داستان آشنایی با واژگان تازه را بنویسیم. اغلب تاریخ آشنایی با کتابهایم را یادداشت میکنم. اما به نظرم نوشتن دربارهی واژگانی که تازه با آنها آشنا میشویم خیلی دلانگیز است.حالا میخاهد حکایت آشنایی باشد یا احساسی که از ملاقات با آن واژه تجربه میکنیم.
روز جمعه است و کتاب جدیدی برای خاندن میجویم. کتاب «روزی تو خواهی آمد» پرویز داوئی را انتخاب میکنم. با پرویز دوائی توسط آقای کلانتری آشنا شدم. در یک دورهی آموزشی آقای کلانتری بخشی از کتاب «سبزپری» را خاندند و خیلی به دلم نشست. بی درنگ به کتابفروشی رفتم و تمام کتابهایی که در کتابخانه از پرویز دوائی موجود بودخریدم ، البته چند جلدی بیشتر نبود، آن روزها اوقات خوشی را در خاندن کتابهای پرویز دوائی تجربه کردم. این کتاب بیشتر در قالب نامه است . نثر پرویز دوائی را خیلی دوست دارم مخصوصن که در این کتاب خودش را اغلب «ما»خطاب می کند و از فعل جمع استفاده میکند.
از پشت جلد کتاب:
«پا زدیم و پاشنه بر پهلوی مرکب راهوار کوبیدیم و مرکب راهوار پر گرفت و در خیابان بندی باغ سبکبال به حرکت درآمد، و دستهایش، بخشندهٔ مهربان، روی شانههایم بود و شانههایم زیر دستهایش بالنده و توانمند. سبک بر گذرگاهها تاختیم و وقتی که به آن دوازهٔ گلآرا رسیدیم، در گذر از زیر طاقی گلهای سرخ، سهچرخه از کف زمین پر گرفت و این را، این حس را آن آقا (مولوی) هم بهش رسیده بود که گفت: «عشق است در آسمان پریدن…» و اقعاً معنی عشق مگر چیز دیگری هم هست بجز جان آدمی را از خاک باز خریدن و مثل پَری پرواز دادن؟»
از همین کتاب : (خطبهٔ عروسیِ سرخپوستانِ قبیلهٔ «آپاچی»)
«حالا دیگر باران را احساس نخواهید کرد،
زیرا که هر یک سرپناه دیگری خواهید بود،
حالا دیگر سرما را احساس نخواهید کرد،
زیرا که هر یک بر دیگری گرما خواهید بخشید؛
حالا دیگر تنها نخواهید بود،
زیرا را که تنهایی برایتان معنی نخواهد داشت؛
حالا دیگر دو تن خواهید بود،
ولی فقط یک زندگی در برابر خود خواهید داشت.»
از همین کتاب: (درس املاء)
گفت: «یک چیزی برای من بنویس…»
گفتم: «من؟» و با انگشت اشاره وسط سینهٔ خودم را نشانه رفتم و اضافه کردم: «برای شما؟» و با همان انگشت وسط پولوور آبیِ روشنِ ایشان در ناحیهٔ سینه را قراولی رفتم…
گفت: «بله، یک چیز با این خطّ زبان خودتان…»
گفتم: «با این خطی که به قول شما به ردّپای مورچه میماند؟»
گفت: «بله با همین خطّ…»
گفتم: «چی بنویسم؟»
گفت: «هر چی.»
فکر کردم که خدایا چه بنویسم؟ باید قاعدتاً یک شعر قشنگی مینوشتم که لایق وجود ایشان و توجیه کنندهٔ زبان فارسی ما بود… باید مینوشتم مثلاً « رُخِ تو در نظر من چنین خوشاش آراست…» و یا «ما دل ز غم تو خسته داریم ای دوست» یا بیاییم جلوتر و نزدیکتر به زمان خودمان «در تاریکی چشمامهایت را جُستم، در تاریکی چشمانت را یافتم، و شب پر ستاره شد…»؛ چه بنویسد آدم واقعاً در خور چنین موجودی و در چنین موقعیتی که ایشان در این قهوهخانهٔ خوشرنگ و نور، در فضای دنج کافهٔ آلفا، در این پاساژ برازندهٔ «آلفا» با سقف شیشهای رنگیناش در کنار این بنده نشسته است. چی بنویسم؟»
یک بیت از حافظ هم در چند جای کتاب تکرار شده بود که خیلی برایم دلنشین بود.
«شادی شیخی که خانقاه ندارد…».
در وبینار امشب آقای کلانتری کتاب: «سازههای نوشتن» از سیاووش پیریایی را معرفی کردند و بخشهایی از کتاب که دربارهی شروع و گسترش متن بود را خاندند. شروع های متفاوتی که ایشان خاندن خیلی جذاب بودند. در ادامهی وبینار آقای کلانتری نثرهای بسیار زیبایی از کتاب «حیف حوصلهام پیر شده» از محمد صالح اعلا خاندند، که البته اسم کتاب هم بسیار زیبا بود. و شعرهای منثوری از کتاب «نثرهای یومیه» از احمدرضااحمدی خاندند که بسیار دلنشین بود. خوشبختانه این کتاب را خاندهام و بسیار این کتاب را دوست دارم. و چه خوب که آقای کلانتری در این وبینار دربارهی نثر ادبی و شعر منثور هم صحبت کردند. و همچنین کتاب «ظلم جهل و برزخیان زمین»از محمد قائد و کتاب «فرهنگ گفتاری » را هم معرفی کردند. وبینارها اوقات خوشی هستند.
امروز جمعه بود و به اتفاق برادرم و دختر دوستداشتنیاش به پیادهروی رفتم. میدانی، پیادهروی در پارک آن هم در یک روز تعطیل چندان دلچسب نیست ، مخصوصن اگر تنها هم نباشی. اِلنا از سرسره بالا میرود اما همان بالا میماند و دوست تازهای مییابد. شاید بیشتر دوست دارد با دوستی همبازی شود، تا تنها بازی کند، حق هم دارد تنها بازی کردن صفایی ندارد. اما وقتی یک همبازی داری بازی کردن جذاب و شیرین میشود. هم سن النا که بودم عصرهای تابستان هوا خنکتر بود، منتظر میشدیم تا ساعت رفتن به کوچه فرا برسد. کوچه خلوت و فراخ بود. ماشینی کنار کوچه پارک نشده بود و به ندرت هم ماشینی از کوچه عبور میکرد، و کوچه تا غروب زمین بازی ما بود. بازی با دوستانی هم سن و سال، که شاید با بعضی صمیمیتر بودیم و با بعضی هم قهرقهر تا روز قیامت، بسیار خوشآیند بود. مهم نبود با هم قهر بودیم یا آشتی پای بازی که وسط میآمد همه در یک تیم بودیم، در تیم بازی. صدای خندههایمان، جیغهای که گاه نمیتوانسیم کنترلشان کنیم و تمایل عجیبی که برای برنده شدن داشتیم. همه متعلق به دنیای کودکی بود. راستی چرا برنده شدن در بازیهای کودکی آنقدر آسان و دستیافتی بود. آن روزها به تنمان میچسبید هم برنده شدنها هم بازیها و هم دوستیها. شاید چون برای اینکه بازیهای کودکانه قانونهای سخت و دست و پا گیر نداشتند ، برای دوستیهایمان معیار خاصی در سر نداشتیم فقط هدف بازی بود. و خالق بازیها هم خودمان بودیم.
اگر چه بازیهای کودکی ساده و تکرای بودند اما هر روز از این تکرارها خسته نمیشدیم و هر روزمان را تکراری بازی میکردیم. لیله، قایم موشک، بالابلندی، وسطی، و شاید چند بازی دیگر، مگر چند مدل بازی بلد بودیم؟
اما امروز بچهها کوچهای برای اینکه کودکی را تجربه کنند ندارند. خوششانس باشند و پدر و مادر با حوصلهای داشته باشند سهم کوچکی از کودکی را در پارک میگذرانند. در پارک هم کمتر گروهی بازی میکنند، و بیشتر با وسایل بازیِ پارک بازی میکنند. آیا آنها هم شب را به امید فرا رسیدن ساعت رفتن به کوچه میخابند؟
امروز شاید بیشتر خاندم و کمتر نوشتم جمعه بود و روز آزادخانی و آزادنویسی اما دلم نیامد نامه ننویسم.
محبوب امروز: غمآباد
در غمآباد دل من لحظهای شادی اگر آید سراغ من، میدهم نام تو را بهرش نشانی.
استاد شاهین عزیز،
بله باز باز نامه باز نامه همش نامه.
وقتی حوصلهی نوشتن ندارم سراغ نامه میروم، وقتی حوصلهی فرم یافتن ندارم هم.
لنای دو ماه پیش خیال میکرد، انقدر با نامه نوشتن صمیمی و پرنویس شود؟
«پرنویس بزنه به کمرت لناااااا»
گفتید این را؟ بله، چندان هم پر نمینویسم.
خیلیوقتها بین من و نوشتن فاصله میافتد. اما همان بعضیوقتها که مینویسم هم دستآوردی است. بر وزن رهآورد. ای بابا با این کاراگاهاشون!
مسموم به سموممان کردید. میبینید؟
میشود گفت، حالا کارگاهها هم رمزگان خودشان را دارند؟ میشود یک فرهنگ کارگاه نوشت اصلن. مثل فرهنگ محبس.
کار نیک؟ با پرسش و پاسخ سیر داستانم را تا حدی زیادی شناختم.
کار نیک؟ با پرسش و پاسخ روان شخصیتهایم را خیلی نشناختم. هنوز مقواییاند. اما میشناسم. انقدر میپرسم تا بشناسم.
کار نیک؟ در اتاق گاز حضور یافتم. اتاق گاز را به نمک آلوده ساختم.
خب دیگر بس است. کارهای نیکم همینقدر بود که شاهد سیر تا پیازش بودید.
عکس آن خطتان را کجا میسندید، به قول زهرا، شاهینشاه؟ از قول زهرا خیلی چیزها میتوان گفت، خیلی آتیشها سوخاند امروز.
دوستدار زیات شما، لنا
https://t.me/lenaamirii
ماشین باری را که دادیم رفت، انگار باری از دوشمان برداشته شد. حالا کار سامان کمی روبراهتر شده و دستش هم مثل سابق درد نمیکند.
دلبستهاش بودیم، درست. عادت داشتیم هر روز از پنجره هیبتاش را ببینیم، اما خب، از دلبستگی به آهن، آجر و در و دیوار چه سود؟
البته مزایایی هم داشت، مثلن همین امروز که با موتور خریدهایمان را از دم فروشگاه حمل میکردیم، تمام مسیر تا خانه، حال یک بندبازِ ناشی را داشتم که در آستانه افتادن باشد. حواسم بود که بستههای پلاستیکها را بر ساق پاهایم جوری تنظیم کنم، که یک طرف سنگینتر نشود و تعادلم از دست نرود. حواسم به تخممرغهای توی پلاستیک وسطی بود که با تکانکی میشکستند. حواسم همزمان به نیلا بود که جلوتر از ما نزدیک فرمان موتور، پاهایش را توی سبد گذاشته بود و مدام شیطنت میکرد.
خب اینجور مواقع هرچه داشتیم بار وانت میکردیم، بیهیچ زحمتی.
امروز چندان ننوشتم. خاندنم هم محدود شد به چند صفحه از کتاب «روایت ذهن نویسا»:
«در متن روایی، تصویرها به هم مرتبط هستند. هر تصویر با تصویر قبلی و بعدیاش در عنصرهای مهمی مشترک است.»
بهگمانم منظور نویسنده این است که در یک متن روایی تصویرها نباید مثل تکههای جدا از هم باشند. انگار هر تصویر دست تصویر بعدی را میگیرد و جلو میرود.
1. سالواژهام: استمرار
2. امروز کارگاه داستان کوتاه داشتیم. عالی بود. چهار ساعت طول کشید. خیلی خندیدیم و در کنارش خیلی چیزا یاد گرفتیم.
اینکه برای داستانمون حوصله بذاریم و چیزی را سمبل نکنیم.
اینکه توی چهارچوب تعیین شده خلاقیت به خرج بدیم.
و…
3. امروز برقا ساعت 6 رفتن تا 8. کارگاه داستان کوتاه ساعت 7.5شروع میشد و من قبلن لینک را برای گوشی خاهرم فرستاده بودم تا اگر برقا رفتن از طریق گوشی وارد شوم اما وقتی وارد شدم گفت که لینک منقضی شده. به دید یه چالش نگاه کردم. یه ایده به ذهنم رسید اینکه برم داخل سایت شاهین کلانتری و بعد از اون طریق تلگرام مدرسه را پیدا کنم و بعد از اون طریق پیوی پشتیبان را پیدا کنم. بهش پیام دادم. دمشون گرم لینک را برام فرستادن و من وارد کارگاه شدم. خیلی مزه داد انگار که حل مسئله کردم.
چون من همه اپها روی کامپیوتر است و از طریق کامپیوتر به آنها دسترسی دارم و روی گوشیم هیچی ندارم.
جهان را چگونه میبینی، وقتی پُری از اندوه؟
تمام روز خودت را مشغول میکنی اما، شب که میشود، دیگر هیچ پردهای میان تو و خودت نیست.
سقوط میکنی در شبی که تا صبح باران زد و جلوی پنجره خیره نشستی به باران و نوشتی و غرق شدی در سیلاب و همراه با باران، باریدی.
میروی به لحظهای که اولین شعر عاشقانهات زیر باران خیس میخورَد و شانههایت میلرزد از ناتوانی و رو برمیگردانی از عابران.
منتظری ستاره از میان سیلِ باران بدرخشد، تا خود صبح چشم روی چشم نمیگذاری و یک چشمت به برگه و چشم دیگرت به آسمان است.
روی برگه خیال میبافی، ستاره را در آغوش میکشی و دور میشوی به آسمان.
در اتاقی نیمه روشن، دستمیکِشی به کتابهای کتابخانهت تا دستنشوری از پیوند دیرینهای که با دنیای جادویی داری.
و زیر پوستت قلبهای دوندهای میتپد و در خونت جاری میشود و حسی از انزجار. دور میشوی از کتابها. میباری.
چقدر سوال داری اما خوشحالی از درکِ واژهها، تصاویر ، شکلها، نمادها، زبان بدن ، آدمها.
نزدیک طلوع میخابی کمی بعد بیداری با قهوهای به دست و خیالی در سر.
خودت را میدوزی به دوچرخه و صدایی که بالهای ریختهات را میدوزد.
پیامی تازه و شکستنِ تصویری که از خوبیِ آدمها در ذهنت ساختهای.
خودت را بغل میکنی و در تصویرش خیال میبافی و با لبخند و صدایی در سر، روز را به نزدیکیِ غروب میرسانی.
با خودت فکر میکنی که دیگر اجازه ندهی عوامل بیرونی، آرامش درونیات را از بین ببرد و سعی میکنی درک کنی آدمهایی را که برایشان تصویری خوب ساختهبودی، حالا که آن تصویر فرو ریخته.
از هر کتابی که، آبکی امید میبافَد دوری ولی نور کم سو و مستمری که در سینه داری اجازه نمیدهد جریان زندگی را رها کنی.
زندگی، چه روی رودِ آرزوهایت پیش رَود یا قایقت زیرآبی رَود مدتی، همچنان تو پیش میروی و باور داری که روزهای خوب در راه است.
میروی قدم میزنی و گیسوانت رها پشت سرت، به این میاندیشی که چقدر دوستشان داری و چقدر مهم است تن ندهی به چیزهایی که باور نداری.
تیک میزنی این دو سال کتابخانی را و برنامهی هدفهای بزرگتر میچینی.
در کلاس داستان کوتاه شرکت میکنی و چقدر خوشمیگذرد. میدانی که حین نوشتن سوال و جوابها حال نیکویی نداشتی و میتوانستی خیلی بهتر و سنجیده عمل کنی اما همین که انحام دادهای خوب است و در حین صحبت استاد از ماه عکس میگیری.
بعد در وبینار شرکت میکنی و نام کتابها را یکییکی یادداشت میکنی. چقدر شعرها را دوست داری، کاش هر روز همینگونه باشد.
کتابخانهی استاد را دوستداری اما هنوز کتابها آشوبت میکنند هنوز در آن روزی، و نتوانستهای کتابی را لمس کنی و فقط کتابهای الکترونیکی خاندهای. میترسی، نکند این حس به شکلِ دائمی با تو بماند. دلت آن عشق و آن شور همیشگی را میخاهد.گریههای گاه و بیگاهِ امروز برای این بود که دیگر آن حسِ آرامشِ پس از لمس کتاب را نداشتی. دائم میرفتی به خاطرهی تلخ دوشنبه.
میپری در ادامهی کلاس داستان کوتاه و استاد چهار ساعت تمام به نوشتهها بازخورد میدهد و تو از دلِ هرکدام نکته میچینی.
به این فکر میکنی که چه استاد فوقالعادهای داری، قوی، نابغه، بسیار متعهد، باهوش، خوشفکر، همدل و هر چه بیشتر فکر میکنی این صفاتِ نیکِ بیشتر میشود.
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
گزارش نیک ۱۰۸فرح
جمعه تعطیل است.
استراحت و در خانه بودن .
ولی انگار حلزون خوب دورو برش شلوغه و در حال گشت و گذار و خوش گذرونیست. سلامتی و شادی جاری در زندگی همه.
سالواژه: صلحخویشی
حلزون به بدن یک دختر حلول کرده!
بیچاره حلزون.
یا بیچاره دختر که چشمحلزونی شده؟
نیکهای امروز:
۱. آزادنویسی
۲. گویشکاوی (گویش روستای خودمان)
۳. خواندن داستانی از بهرام صادقی
۴. شرکت در وبینار نویسندهساز
۵. یادداشت نویسی
۶. گفتاریدن راجع به کتابها
۷. بازنگری و برنامه ریزی
۸. بیمارنوازی و عیادت
۹. تکمیل مطلب نشریه
۱۰. گوش دادن به خواهرم
امروز بیشتر درگیر هماهنگیهای قبل از مراسم بودیم. آرایش و پایکوبی و عکسبرداری و از این داستانها.
امشب داداشم راستیراستی زندگی جدیدش رو شروع کرد. عمیقا خوشحالم. اما دروغ چرا رگههایی از ناراحتی در من وجود دارد.
مثل پایان یک دورهست.
متاسفانه نرسیدم جلسۀ بازخورد را شرکت کنم. ویسش را گوش خواهم داد.
با خوابآلودگی گزارشکی مینویسم تا در جریان بمانم.
۱. روزم را با صفحات صبحگاهی آغازیدم.
۲. خانه را مرتب کردم و آماده شدم که برویم خانهی مامان.
۳. ناهار درست کردم.
۴. یک کتاب کودک خاندم. خواب نارنجی روباه. دربارهی روباهی بود که مردهبود اما دوستانش با گفتن خاطرههایشان با او یادش را زنده نگه داشتند. و یک درخت نارنجی پربار رویید از همانجایی که روباه تا ابد خابیدهبود.
۵. پرسهای زدم توی کتاب نبات سیاه.
۶. پستی منتشر کردم توی کانالم.
۷. مهمان بودم. برای شام. عجب رعد و برقی زد. رنگ از چهرهی چند نفر پرید و برق را نصفهنیمه داشتیم. حتی گمان کردین تلوزیون و یخچالشان سوخته. که بعد از ساعتی فهمیدم هیچ نشده شکر خدا. بیچاره میزبان که برق و طوفان و باران تمام برنامههایشان را به هم ریخت.
۸. دوساعت رفت و دوساعت برگشت. در مجموع چهار ساعت را توی جاده گذراندم.
_سنگ صبور رو به اتمام است اما تازه در ذهن من جان گرفته، سرنوشت شوم کاکلزری و گوهر به دلم چنگ میزند اما ظرافت و زیبایی اثر: ایدهی مکالمه با همزاد…با آسید ملوچ… بازی با لهجهها… گفتگوهای هذیانی… تصویرسازی جامعهی دهه ۲۰ و آن حجم از تعصب، خرافه پرستی، خشونت با زنان و کودکان، فقر و کثافتی که مردم توش دست و پا میزدن…
_ویسهای مروری الههجان رو شنیدم…نکته برداری کردم و یه نگاهی به کتاب هنر پرسشگری انداختم.
_تمرینهای کارگاه شیماجانم تیک خورد.
_ کتاب در کمال سادگی به نیمه رسید.
_حین مرتب کردن خانه، ویس آخرین جلسه از دوره شعر ۱۲ را شنیدم.
_نویسندهساز را بودم، استاد از نثر شاعرانه محمد صالح علا گفتند و از شعر منثور احمدرضا احمدی، از کبرا میر سعیدی نام بردند، در باب فرهنگ شفاهی هم به “ظلم، جهل و برزخیان زمین” محمد قائد و “فرهنگ گفتاری” دوباره اشاره شد.
میخواستم امروز اتاقتکونی کنم اما نشد. به خودم استراحت دادم. نیاز داشتم به نشستن تا سرپا ماندن. در عوض، نوک زدم به کتابها. یک متن قدیمی را بازنویسی کردم. زبان خواندم. به قدر کافی درد و دل کردم. یک نوشیدنی خنک برای نجات از گرما درست کردم. سریال دیدم و…
در نهایت جمعه اینگونه سپری شد.
امروز؟
مثل دیروز و پریروز و دو روز پیش و روزای قبلتر .
بیداری دم ظهر
صورت شسته نشسته سرکار.
دو سه ساعت “روزنویسی”
تا وقتی گشنگی و اعصاب خوردیِ از بدبختیهای همیشگی
چند لقمه غذا، تمیزکاری،
ملال
دوباره نوشتن.
خستگی، بیحوصلگی
شمردن روزای مونده، هجوم شور، امید به سینه.
ملال
نگاه به در و دیوار.
نوشتن.
برگشتنی، خریدا خونه.
شام
خوندن پستِ روزنویسی
نوشتن گزارش نیک.
اینبار تو سایت
بوس. فدا
رشد پلهای
دیروز به محفل شعر رفتم؛ «اتاق آبی». همانطور که از اسمش پیداست، فضایی گرم و آرام داشت. دلم میخواهد بیشتر چنین جمعهایی را تجربه کنم. بعد از آن هم به خانهی مادربزرگ رفتم؛ جمع خالهها و دخترخالهها بود و بگوبخندمان دیگر مجالی برای نوشتن گزارش نگذاشت.
امروز هم روز جالبی بود.
از مچاله کردن و پرتاب کردن کاغذ خوشم میآید. پس نوشتم و نوشتم و مچاله کردم.
بعد از مدتها دوباره با دوست صمیمیام برنامهی زبان انگلیسی خواندن را شروع کردیم. ویدیوکال میزنیم و یک ساعت و نیم تمرین میکنیم؛ بیشتر روی اسپیکینگ، بحثهای جدید و لغات تمرکز داریم.
البته اینها بیشتر بهانهاند. کلاسی فراتر از زبان است. با هم رشد میکنیم و بزرگ میشویم. احساس مفید بودن میکنیم. بحثهایمان دربارهی روانشناسی، فلسفه، زندگی روزمره، کار، تکنولوژی و… واقعاً ما را به وجد میآورد.
تبدیل شدن «من» به «ما»، تجربهی خیلی تأثیرگذار و قشنگی است.
وبینار «نویسندهساز» امشب هم لالایی بود و هم بیدارکننده. خیلی دوستش داشتم.
واقعاً نویسندگی سبک زندگی است؛ هدفی که مسیرش هیجانانگیزتر و در عین حال آرامشبخشتر از مقصد است.
https://t.me/WaterLilyEcho
سالواژهام: ارتباط
به این فکر کردم که در راستای سالواژهام صفحهای عمومی در اینستاگرام بزنم به کمرم. برنامههایی هم برایش دارم. چیچی؟ اسطورهچی.
تقریبن تمام نسخههای موسیقی فیلم «آخرین موهیکان» را جمعآوری کردم. این موسیقی یک شاهکار است. شاهکاری که بارها و بارها نجاتم داده. به زبان هنر پنجم کلی قربانصدقهی هنر اول و بهویژه این شاهکارش رفتم.
اسطورهها را کاویدم. همچنان با «اسطوره و واقعیت».
کمی گند خورده به برنامهام. قرار بود حالا حالاها روی چیستی اسطوره بمانم.
تمرین کارگاه داستان کوتاه را به روح داروین هدیه کردم. کراش بچگیهام. هرچند که هنوز نام آن قصهای را که پای داروین را به زندگیام باز کرد، بهخاطر نمیآورم. از کتابخانهی مدرسه قرض گرفته بودمش.
کارگاه داستان کوتاه داشتیم. کارگاهی که زنگ تفریحش نویسندهساز بود. هر دو عالی و پرتقالی.
نه. کاش لیموترش با واژهی عالی همقافیه بود.
راستی برای چالهچولههای سبزشده روی پوستمان به داروخانه مراجعه کردیم. خداروشکر کار به لیزر میزر نکشیده است هنوز.
گزارش نیک، جمعه ششم شهریورماه چهارصد و پنج
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۶ از ۱۰
با اینکه این روزها بیشتر به رهایی میگذرد، از خواندن و نوشتن گرفته تا رها کردن کارهای خانه، امروز اما تمام روزم را تا رأس ساعت نوزده و پانزده دقیقه پای نوشتن داستان کارگاه ۷ نشستم، خانه و زندگی را به حال خودش گذاشتم و اجازه دادم این دو وروجک هر بلایی که دلشان میخواهد سر خانه بیاورند، نتیجهاش هم شد خانهای که بیشتر به صحنهی انفجار شبیه بود تا محل زندگی.
میدانم فردا از صبح باید آستینها را بالا بزنم و به جان این انفجار بیفتم، اما راستش را بخواهید ارزشش را داشت، چون در عوض، یک بیستِ حسابی از استاد شاهین کلانتری گرفتم و همان یک بیست کافی بود تا تمام خستگی و بینظمی و انفجارهای خانه را بشوید و با خودش ببرد.
امروز خانه را رها کردم، اما نوشتن را نه، و شاید این هم یکی از شکلهای جسارت باشد.
https://t.me/MashgheBodan
گزارش نیک ۵
-«کتاب جدید شروع کردی؟»
-«آره. کتاب «شریک جرم» از «جفعر مدرسصادقی» رو شروع کردم.»
-«مفیدترین کارای امروزت چی بودن؟»
-«جلسهی بازخورد «کارگاه داستان کوتاه ۷» عالی بود. وبینار هم ساعتش جوری بود که تونستم شرکت کنم. خوشحالم. روی شعر هم خیلی تمرین کردم. مقدار زیادی هم نوشتم.»
-«توی نوشتن چی اذیتت کرد؟»
-«حس میکنم توی «نثر شاعرانه» خیلی کار دارم. باید بیشتر بخونم، بیشتر بنویسم و از کلیشه دور شم.»
-«همین؟»
-«نمیدونم. فقط همین که نیست. ولی بیشتر روی این قفلی زدم.»
-«دیدی امروز با خواب شروع نکردی؟»
-«اتفاقا کم خوابیدم. دیشب چندساعت نشستم به مشق شعر. امروز یهکم نتیجه داد، تونستم یهمقداری از تمرین دورهی شعر رو انجام بدم.»
-«دیگه چی؟ سریال و فیلم چیزی ندیدی؟»
-«نه. جلسهی بازخورد طول کشید، دیگه نرسیدم. جدی استاد خیلی خفنه. چند ساعت بازخورد دادن. با حوصله و دقت. بعد میدونی جالب چیه؟ منم اصلا خسته نمیشم سر کلاسای استاد. یعنی از هر ثانیه لذت میبرم.»
-«منم دارم میبینم. واقعا روت تاثیر داشته.»
-«خودمم حس میکنم. توی فکر کردنم. رفتارم. زندگیم.»
-«خوشحالم برات.»
-«مرسی. دیگه برم بخوابم. امروز رو کلا دوست داشتم.»
نمرهی روز: ۸ از ۱۰
امروزم را با صفحات صبحگاهی آغازیدم. و دوباره گزارش و یادداشتبرداری و آزادپرسی در دفترچه را از سر گرفتم. یعنی بعد از صفحهی لیست کارهای روزانه، همان موقع یا با فاصلهی کمی، گزارش مختصر کاری که انجام داده بودم و حس و حالم و افکار و سوالاتی که برایم پیش میآمد را مینوشتم. چقدر بهرهوری بهتری داشتم. چند روز بیحال بودم و رهایش کرده بودم. ولی امروز بهم انرژی داد.
به خانه سروسامان دادم. و جالب است که هر کاری انجام میدادم بر اشتیاقم برای تمیزکاری میافزود. یادم آمد به بیحالیام در تعطیلی آخر هفتهی پیش. فقط لباس شسته بودم. توی دفترچه پرسیدم: کار خانه برایم انرژیزاست یا توانکاه؟
گاز سابیدم و قسمتهایی از حیاط را جارو کشیدم و در و پنجره را دستمال. لباسها را دو سری ریختم توی ماشین. سرویس داخل را شستم. و پسر کمکم داد و تمام پنکهها را دستمال کشید و از بابت آنها هم خیالم راحت شد. حین انجامشان، نویسندهساز دیروز را هم گوش کردم. استاد جایی اشاره کرد به حرف اکبر رادی که گفته بود برای نویسنده شدن، باید چند برابر آنچه میخوانی، بنویسی. استاد گفت نه خواندن و نه نوشتن به تنهایی از ما نویسنده نمیسازد و سهم نوشتن حتا خیلی بیشتر است. و اینکه مهم است که بتوانیم حین مطالعه با نویسنده گفتگو کنیم. یعنی یک مطالعهی فعال. قطعن وقتگیر است ولی از نظر درک و فهم مطالب، این کجا و آن کجا.
این روزها خاطرات دیدار دوستانم در سفرهای سالهای اخیر هم هی مرور میشود در من. دلم برای تک تکشان تنگ شده. مریم و مریم و عصمت و شبنم و بنفشه.
احوال خواهر را پرسیدم و آشپزی کردم. دستور بربری کرهای سرچ کردم. سفارش همسر است . ببینم میتوانم در روزهای آینده بروم توی کارش یا نه؟ بعد از ناهار هم کمی شعر خواندم از فرهاد شیبانی . این یکی عواطفم را به خروش آورد: فواره برج بابل ماهیهاست
…
فوارههای سنبله
در خوشههای نورس گندم
فوارههای ذرت
در گیسوان جاری ابریشم
فوارههای رنگین
در برکهی سیاه شبی خندان
فواره برج بابل ماهیهاست
فوارهها ، گروه همآوازان
فوارهها، بساک غرور آب
فوارهها، تغزل بارانند
فوارهها، ترنم زیبایی
فوارهها ،جدایی جان از تن
فوارهها، سماع سکون آب
فواره برج بابل ماهیهاست
آه ای هوس
که ساحت هرگونه خرمی
در اقتدار توست
ما را به وقت خرم فوارگی
بخوان
ما را به راه راست هدایت کن!
ای چشمهای خفته
ای چشمههای عطشان
در پودههای روشن فواره
رنگین کمان ابروی جانان است
بر بوتهی نسیم سحرگاهی
پروانههای زمزمه بالافشان
ای چشم شاهد من
فواره مرغ خانگی باران
فواره برج بابل ماهیهاست
…
بیدار که شدم دخترعمویم زنگ زد و کلی خوشحال شدم از تماسش.
با دولینگو هم کمی زبان خواندم. برعکس دیشت که تب داشت و عرق کرده بود، امشب دارد ریلکس میکند و خوش خوشانش است. دیشب حالش را که دیدم خیلی بیش از همیشه باهاش کار کردم ولی وضعش تغییری نکرد. تا وقت خواب هم نگاهش کردم بلکه بعد از این همه رسیدگی حالش خوب شده باشد، دیدم انگار نه انگار. اعصابم خورد شد و گفتم به جهنم. همینم مانده نگران تو باشم. حالا به نظرم تیمار دیشب افاقه کرده. دور سرش حوله بسته و روی چشمش خیار گذاشته. امروز 12مین روز استمرارم بود. از چت جیپیتی پرسیدم از تاثیر دولینگو روی زبان. گفت خودش به تنهایی کافی نیست ولی بستگی به این دارد که ازش چه انتظاری داری و این مزایا را برایش لیست کرد:
1- ایجاد عادت روزانه و جلوگیری از رها کردن زبان
2- یادگیری و مرور واژگان
3- آشنا شدن با ساختارهای جمله و گرامر پایه
4- تقویت خواندن و تا حدی شنیدار
5- تثبیت چیزهایی که قبلن یاد گرفتهای
من که واقعن جا ندارم حرکت دیگری برای زبان بزنم. همین که پیوندم را از دست ندهم خوب است. اینقدرها هم آب در هاون کوبیدن نیست . لااقل صفر نیست. اقدامی کردهام. اگر 1 نباشد، نیم است. مهم این است که بتوانم در همین تداوم داشته باشم.
الهه آخرین تغییراتی که مدنظرم بود را روی سایت پیاده کرد. گفته بودم یک فونت گرد و نرمتر میخواهم. برای «درباره من» هم فعلن یک متن کوتاه فرستادم. به نظرم یک دانه عکس برای این سایت کافی بود و ازش خواسته بودم تصویرم را از صفحه اصلی بردارد. زحمت تمامشان را کشید. فقط مانده رنگ که نخست باید بفهمم خودم چه میخواهم.
با ساجده هم صحبت کردیم. هم گزارش کارهایمان را دادیم و هم حرف ایدههای تازه شد. خوشحالم که با این دختر فهمیده همراهم.
سفارش یکی از عزیزانم را دو هفته پیش خریده بودم. میخواستم خودم هم برایش هدیهای بخرم تا بعد بفرستمش. برای همین یک سر رفتم بازار. اگر امشب فرصت کنم، نامهای هم مینویسم و ازش بابت تاخیر معذرتخواهی میکنم.
بعد از بازار، شام خوردیم و چای گذاشتم و نشستم پای آزادنویسی.
لِیدی حلزون امشب گیجم کرد. این تصویر از آنهایی است که در مجلات سرگرمی میگذارندش و میپرسند در تصویر چنذ حلزون میبینید؟
چندتایی حلزون درخاستی هم داشتم لطفن: ترکیباتی از حلزون با سرو، بته جقه و «یین و یانگ» محشر میشود. حلزونکم اینجورکیها هم رخ بنما. مرسی.
امروز مفصل بود. بعدن دربارهاش مینویسم.
گزارش نیک
امروز فصل هفتم سریال سوپرنچرال را تمام کردم. البته بعد از جمعوجور کردن خانه و بشور و بسابها.
فصل آخر این سریال میشود فصل آخر کتاب.
رفتیم بیرون و کنافه خوردیم. عجب بارانی بود. دلم میخواست زیر بارون قدم بزنم.
کنافههم خوشمزه بود.
امروز چیزهای عجیب نوشتم، ترسهای عجیب داشتم، استرسهای ناشناختهای و خب ولش کنیم.
گزارش نیک هم نوشتم که یک چیز شبیه نوشتهی آدمیزادی بنویسم.
نوشتم، آرام شدم.
روزهایی هم هست که ۲۴ ساعت بوده و تو نمیتوانی ۲۴ تا کار نام ببری که کردهای اما ک.ده شدهای گویا!
روزنویسی برای اینطور روزها معرکه است. درمان است. حس بطالتت را ماله میکشد.
مینشینی یک گوشه با کاغذ و خودکار بیک، از همانهایی که جایش در دنیایت انحصاریست و تو تا ته دنیا بهش متعهدی، بعد مینویسی: آره! امروز متعهد بودم به مطالعه، به نوشتن، به سیر کردن شکم اهالی خانه (چون خودم مرتاضم و میخاهم دو پاره استخوان شوم لابد)، به دلدادگیم، به دوستانم، به سیر در عنترنط بیشتلف، به مهماننوازی، به هنر، به برنامه روال روزم، به بدنم.
آخ از بدنم! خسته که میشود یک جوری قفل میشود که گویی جان ندارد. باید بخوابد. بوده که ایستاده خوابیده، در مترو!
خر است. نه. خر نیست. بدن است. بدن یک انسان که از قضای روزگار زن است.
استادم میگفت خودت انتخاب کردی زن باشی.
در روز الست؟ نه. در الست با من قراردادی بسته نشد. در روزی که یا جایی که پذیرفتم زیستن در دنیای دوقطبی را تجربه کنم، آنجا یا آنوقت بود که گفتم زن بودن را میخواهم.
این زن را که حالیش نیست نباید عاشق شود، که هیچی راضیش نمیکند، که جسور است، که آزاد است، که وحشیِ رام نشدنیست، که مهربان است، که دلشکستن بلد نیست، که خودسانسوریهایش دارد ته میکشد، که اشکش دم مشکش است، که حسرتهای زنانه ندارد، که کوتاه میآید، که هیچی نمیخواهد جز برای دیگران، این زن بینوا بودن را میخواهم.
این بود روزنویسی من.
آرام شدم.
تا فردا.
امشب قرار است اولین گزارش نیک خودم را ثبت کنم.
مدتهاست که قصدش را دارم اما نگرانی هایی در مورد تکراری شدن آنها داشتم. روز به روز سعی میکنم بیشتر در چارچوب توصیه شده قرار بگیرم.
ساعت شش صبح امروز از خواب پریدم. دو شب میشود که خوابهای ناآرام و بعضا ترسناکی را میبینم و یکی از آن ها آنقدر برایم واضح است که شاید سعی کنم داستانش را روی کاغذ بیاورم.
چند وقتی میشود که تا فرصت مناسبی پیدا میکنم شروع میکنم به گوش دادن پادکستهای نویسنده ساز با صدای بلند. در این مورد با هندزفری ارتباط خیلی خوبی ندارم.
امروز ۱۰۰ جمله در یک ربع طبق یکی از تمرینها نوشتم و نتیجهاش برایم غیرقابل باور بود. بین مزخرفاتم چند جمله ای به نظرم واقعا قابلیت بسط و استفاده داشتند.
کمی از کتاب بیگانهی آلبر کامو خواندم. هنوز با شخصیت کتاب ارتباط برقرار نکردم اما نثر کتاب و توصیفات نویسنده و تصویرسازیهایش شگفت آور است.
بعد رفتیم به یک کافهی زیبا که در آن، روز آخرِ ایونتِ حمایت از دست سازه ها برگزار میشد. حسابی عاشق این غرفهها هستم، بازارها، صنایع دستی، از شمع و زیورآلات دست ساز گرفته تا ظروف و…
در کتابفروشی آنجا یک کتاب اورجینال خاص دیدم و اجازه گرفتم تا داخلش را ببینم. کتاب آثار تیم برتون. بینظیر بود. از اولین فیلم تیم برتون با عکس و توضیحات شروع کرده بود تا آخرین اثرش.
جایخالیاش را حسابی در کتابخانهام حس میکنم.
پیانویی آنجا بود که متنی روی آن از هنرمندان درخواست میکرد که اگر قطعهای بلدند آزاد هستند که بنوازند. دختری از بین جمعیت شروع کرد نواختن. ما ایستادیم. کم کم دورمان شلوغ شد. خیلی زیبا نواخت.
آخر کار یک لحظه دیدم کسی دست نزد و کمی تعجب کردم اما نگذاشتم این چند ثانیه سکوت بیشتر طول بکشد و اولین نفر تشویق کردم و بعد همه به یکباره دست زدند. وقتی لذت بردیم چرا با تشویق کردن حس خوبی که به ما داده شده را شکرگذاری نکنیم.
بعد هم رفتیم خانه یکی از اقوام، سر به سر پسر کوچک حاضرجوابشان می گذارم و واقعا از شیطنت و گاهی بی ادبیهایش لذت می برم. نمیدانم این موضوع طبیعی است یا نه. با کودکان معمولا ارتباط کاملا خوبی ندارم اما از سر به سرشان گذاشتن خوشم می آید.
حالا هم اینجا، تصمیم گرفتم اولین گزارش نیکم را ثبت کنم که نمیدانم چقدر نیک بود اما بهتر هم میشود.
۶شهریور
گزارش ۱۰۸
🌱حیف که کمه. هفتهای یه بار انجام میشه. رسیدگی به گل و گیاهمو میگم. فقط جمعهها.
امروز خاکشون رو هم تازه کردم.☺️
🌱 از اون جمعههای دوستداشتنی و دلپذیر بود. چه حالی داد وبینار امروز که شب برگزار شد و من فرصت داشتم که باشم. استاد شاهین از کتاب سازههای نوشتن خوندن و همچنین از نثر محمد صالحعلا و اشعار احمدرضا احمدی.
🌱مثل همیشه نکتههای آموزشی استاد خوشآیندی وبینار رو دو چندان کرد. بحث تربیت ذهن شد و آمادهکردن ذهن برای ارزیابی و قضاوت. به خودم یادآوری کردم تا ذهنم تربیت نشده برای هر موضوعی یا زمینهای، سرسری نظر ندم.
🌱جلسه کتابخانی با دوستان عالی پیش رفت. خوشحالم که عضو جدید به گروه اضافه شد. دو فصل دیگه از کتاب «وقتی زندگی ساز مخالف میزند.»
🌱نوشتم از نوشتن و دقت در نوشتن. جهت یادآوری به خودم تا نوشتن برام فقط یه عادت بدون فکر تبدیل نشه.
🌱شعرخانی از مولانا:
چه پر است این گلستان ز دم هزاردستان
که ز هایهوی مستان تو می از قدح ندانی
همه شاخهها شکفته ملکان قدح گرفته
همگان ز خویش رفته ز شراب آسمانی
برسان سلام جانم تو بدان شهان و لیکن
تو کسی بههش نیابی که سلامشان رسانی
🌱تمرینات تعادلی و قدرتی ورزشم رو با طعم موسیقی انجامیدم. دوشی گرفتم.
🌱 امشب دیگه باید فیلم ببینم.☺️
به دنبال پروانهها میدوند. سوسک چاق و چلهای را میبینند و لب و لوچهشان راه میافتد. زیر درخت انار گیرش میاندازند. تکهتکهاش میکنند. اما سوسک بیچاره بیهوده تکهتکه شد. کسی او را نمیخورد. بس که بیمزه و تلخ است. هنوز نمیتوانند به درستی تشخیص بدهند. کدام را باید خورد. از کدام باید دوری جست. و با کدامشان میتوان رفیق شد. مادر فریاد میزند. همگی دور مادر جمع میشوند. این کرم خاکی است. هر کدام تکهای جدا میکنند. به به چقدر لذیذ است. آنقدر نرم است که در دهانت آب میشود. هرجا که خاک تر باشد. زیر سایهی درختان. در باغچه، کرم خاکی یافت میشود. مادر خاک را زیرو رو میکند. اینطور باید گشت. با دقت حرکات مادر را دنبال میکنند. کرم خاکیای دیگر پیدا میشود. مادر با یک ضرب او را از خاک بیرون میکشد. جوجه ها از خوشحالی فریاد میکشند.
روز مرور
خواب آلود
شب
خسته.
امروز
جمعه
من.
عشق گوش عشق گوشواره
قاسم هاشمی نژاد
زبان نیایش.
پیاده روی
موزیک
انجیر شیرین.
آزادنویسی
کارگاه داستان
وبینار.
کافئین
سردرد
سرگردان.
لبهای خشک
لیوان خالی
پاهای مرده.
۱۴۰۵/۶/۶
#پاره_نویسی
https://t.me/maryamebrahimi21
سالواژه: تغییر
۱- امروز در خلال صحبتهایم با شقایق میگفتم چقدر ظرفیت همدلی در فرهنگ ما وضعیت فاجعهباری دارد و چطور گاهی به اسم همدردی، زخم آدمها را دردناکتر میکنیم. به نظرم هیچ اشکالی ندارد اگر همدلی بلد نباشیم، اما سکوت مهارتی است که همیشه میشود روی آن حساب کرد.
۲- امروز به یکی از دوستانم فکر میکردم که احساس گناه زندگیاش را جهنم کرده و هنوز، بعد از یک سال، درگیر سوگ اتفاق ناگواری است که برایش افتاده. به نظرم کمتر حسی میتواند به اندازه احساس گناه ریشههای آدم را بسوزاند و او را در گذشته نگه دارد.
۳- امروز آتوسا دست به هنرنمایی زد و برایمان دلیمانجو درست کرد. با چای ماماندم خوردیم و عجیب خوشمزه بود. همان عصرانه ساده، عصر جمعهمان را ساخت.
۴- صبح امروز سر قرار ده صبح با دوستم رفتم پارک. بیشتر قسمتهای پارک زیر آفتاب بود، برای همین رفتیم سراغ تکه کوچکی که سایه داشت. حین پیادهروی از تجربه آزادنویسیاش پرسیدم و او از تأثیر خوبی که این کار روی ذهن و روحش گذاشته بود گفت. شنیدن اینکه چیزی که خودم مدتی است انجامش میدهم توانسته به حال یک نفر دیگر هم کمک کند، برایم لذتبخش بود.
۵- یک بار مامان نزدیک غروب رفت آرایشگاه محل. چند ساعت گذشت و برنگشت. من هم تصمیم گرفتم بروم دنبالش، اما شقایق با قلدربازی اجازه خروج به من نداد. من هم خیلی شیک و تمیز با مشت رفتم توی شیشه در خروجی. عمه، فریما و فرنوش بدوبدو آمدند پایین. دستم از چند جا بریده بود و عمه تا آمدن مامان دستم را بتادین زد. وقتی مامان از در وارد شد، من پریدم پشت کاناپه و قایم شدم و شقایق هم رفت جلو تا مامان را راضی کند حکم اعدامم را صادر نکند. خدا را شکر ماجرا به خیر گذشت، اما ترس و استرسی که تا آمدن مامان کشیدم برای همیشه یادم داد هنگام عصبانیت باید کنترل خودم را از دست ندهم.
۶- امروز نگران گرهای بودم که هنوز خیال باز شدن ندارد؛ گرهی که بارها من را در موقعیتهای ناخوشایند و تکراری قرار داده و باعث شده گوشهای از ذهنم همیشه نگران تکرار دوباره آن موقعیت باشد.
۷- امروز هم عدد ۷ آمد و نمره روزم را به خودش اختصاص داد؛ همان تعادل دلچسب و قابل قبولی که انگار مدتی است با آن کنار آمدهام.
امروز صبح فرشهایمان را از قالیشویی آوردند. چند ساعتی با سهیل درگیر تمیز کردن خانه و پهن کردن فرشها و شستن پتو و ملافه و کارهای دیگر بودیم. انگار که خانهتکانی کردیم در این چند روز. خانهتکانی نابهنگام.
خانه که شکل خانه گرفت ما هم پهن شدیم روی مبلها و چرتکی زدیم. البته قبل از چرت کمی نوشتم و شب هول را خواندم که این روزها بیشتر دوستش دارم. و کم کم بیهوش شدم.
وقتی بیدار شدم غذا درست کردم. حمام و باز هم کمی کارهای خانه. فاطمه آمد. قرار بود سه تایی برویم برای تست غذای تالار و سوالات و هماهنگیهای آخر. قبل از رفتن، جلوی فاطمه رقص دو نفرهمان را یکبار انجام دادیم تا ببیند خوب میرقصیم یا مصنوعی که گفت خوب است و نفس راحتی کشیدیم.
کمی خندهام میگیرد از دغدغههای این روزهایم. اما دوستشان هم دارم راستش. مثلا همین رقص دونفره شاید یکی از فانتزیهای دوران صورتی نوجوانیام بود که حالا دارد به حقیقت میپیوندد.
رفتیم تالار و کارها را انجام دادیم و برگشتیم. حرف زدیم و حرف زدیم. هذیاننویسیای که چند روز پیش نوشته بودم را بازنویسی و منتشر کردم.
و یک تکهاش مرا حیرتزده کرد. نوشته بودم «از زیر در گریه آمده بود بیرون. فرش خیس شده بود.» در حالی که این جملات را قبل از آن اتفاق مسخره و به آب رفتن خانهام (همان به چوخ رفتن) نوشته بودم!
خلاصه که انگار مغزم از قبل خبر داشته و خودم نمیدانستم. چه چیزها.
امروز کمی بهتر از روزهای قبلم. مغزم آرام گرفته. خانه مرتب است و تمیز. بیشتر هماهنگیها انجام شده. و تمامم ذوق است برای روزهای آینده.
اون موقعها خیال میکردم، چون قراره فرداش برم مدرسه، عصر جمعه سرگردون و پریشونم. اما انگار دست خود این جمعهست، معلوم نیست با آدم چیکار میکنه که آدم ی جوریه، انگار میخواد بره زیر پتوش قایم شه، هیچ کسم نبینه. تا ظهر که خاب بودم. تا چشمامو باز کردم، رفتم سروقت ماژیکام و دفترچه یاداشت، شروع کردم به نوشتن. چقدر از صدای خشخش ماژیکا موقعی که دارم مینویسم خوشم میاد. ی جوری آدم میخاد هی بیشتر بنویسه. یکم از چشمهایش علوی خوندم. عصر دوباره خابیدم. وقتی بیدار شدم، هوا تاریک شده بود. رفتم دوباره سراغ چشمهایش، یکم دیگه ازش خوندم. واسه خودم ی گوشه، اون چیزی که خیال میکردم میتونست باشه واسه تابلو چشمهایش استاد ماکان نوشتم. ی ذرهام واسه اینکه چطوری با اون زن آشنا شده بود که تو اون تبعید، با اون همه محدودیت، چهرهاش رو کشیده بود نوشتم. آزادنویسی کردم، کار سپردم به مداد. اونم نوشت از شروعهایی که استاد تو آزادنویسی گذاشته بود. تو وبینار نویسندهسازم بودم، فهمیدم کم باید ذهنم تربیت کنم واسه پذیرش کتاب و موسیقی و فیلم خوب. که البته معیار هم نباید دست دنیای کوچیک خودم بدم، باید قطرهقطره دنیام بزرگ کنم، کمکم به معیار برسم که فردام قراره استارت آموزش بزنم. دیشب برای خودم تیشرت و کلاه خریدم برای کار. هیجان دارم براش، امیدوارم که خوب پیش بره. انگار شب که میشه، چراغ ذوق منم واسه نوشتن روشن میشه. دلم میخواد هی حرفای نگفته و نشنیده و نفهمیده رو پیاده کنم رو کاغذ. گزارش نیکم شده ی عادت قشنگ، انگار تا ننویسم ی چیزی کمه، نمیتونم بخابم.
– روتین کار هر روز بساب و بشور بپز وبخور.
– “م” امروز بدجوری افتاد زمین. تو گوشم هندز فری بود و ویس گوش میدادم که از شدت صدا برگشتم. دیدم درازبهدراز افتاده رو زمین. “خ” رو صدا زدم. دویدم طرف “م”. بلندش کردیم. میلرزید و گریه کرد. سرش ورم کرده بود. من و “خ” دعوامون شد بالا سرش میگفت تقصر توست و میگفتم نه تقصیر توست. بلعخره بلندش کردیم رو مبل نشوندیمش. رو سرش یخ گذاشتیم رو قلنبهی روی سرش. آروم شد. آروم شدیم.
خداروشکر که قالیها رو ورنداشتیم وگرنه مخش داغون میشد. تعجب میکنم “م” پرطاقت مث بچهها شده. یعنی از درموندگی میترسه؟ دلداریش دادم. سرشو بوس کردم. “خ” که خجالت کشیده بود، به من گفت، خوبه خوبه زیاد شورش نکن. آخه اون باید میآوردش، یادش رفته بود. منم که گوشم نمیشنید. صدامون کرد نشنیدیم. خاست خودش بیاد که این اتفاق اوفتاد. خدا رحم کرد. باید حواسمونو بیشتر بذاریم. مثل چینی بندزدست.
– ارتباط و فن بیان سیزده و چهارده رو دیدم و بازم نوشتم ازش، خلاصهی اونچه که فهمیدم.
– رونویسی هزارکلمه.
– خاندن داستان من و خارپشت عروسک. داستانکودک اشکدرآوریه.خیالات بچه و رفتار بد اطرافیان به فقیریش که برا خودشم عادیه. انگار فقر جزیی از تنشه. جداناپذیر. تا حدی که با یه بیان خونسرد و معصومانه تعریفش میکنه. اونهم از آخر داستان که جیگرو میکنه میذاره زیر همون برگها که بچه زیرش مدفونه.
– تمرین پرسش و پاسخ داستان کوتاه برای شکلگیری پیرنگ. سیتا.
– دیدن وبینار ساعت ده شب که از کتاب سازههای نوشتن گفتن. اینکه چطور متنو بسط بدیم با تکنیکهای موثر کتاب. بعد از شعر منثور احمدرضا احمدی خوندن و گفتن متنش شیطنت کودکانهیی داره که از شعر عبوس جداش میکنه و احمدی جز پیشگامای این نوع شعره.
از نثر ادبی محمد صالح علا خوندن و گفتن تاثیرگرفته از احمدیه. و گفتن که هر دوشون متنو روون بسط دادن با پرهیز از کلیشه چون ربط و گسترش مناسب بین قسمتهای متمایز متن ملکهی ذهنشونه. بنابراین متنشون کلیشهگریزه. اگرم از مضامین کلیشهیی استفاده کنن، زرت و زرت صفت نمیریزن تو متن.
میخاستم بعد گزارش برم داستان دوم گور و گهواره ساعدی و بخونم، دیدم چشمام دو دو میزنه. بدون مقدمه غشخابم پس بایخاب. 🥱🥱
خستهام مثل جیرجیرکی لال در قبیله
ـ فیلم رفتگان به کارگردانی: مارتین اسکورسیزی را دیدم.
ـ ستونپای صحبت بزرگترها را با اقتباس از تا یخ اصفهان، محمدحسن جابری انصاری، نوشتم.
ـ آشپزی کردم. مادری کردم، نظافت کردم.
ـ قدری زبان خاندم.
ـ چرت عصرم را زدم و سرحال شدم، برای یادداشت دوستانم کامنت گذاشتم.
ـ در مورد گسترش زبان فارسی دوباره بیشتر خاندم.
ـ پیادهروی رفتم.
ـ در شهر فرهنگ و هنر برای دخترها کتاب خریدم.
ـ شام پختم، نویسندهساز گوش کردم.
ـ کیک پختم برای فردا که مهمان دارم و مقدمات ناهار فردا را آماده کردم.
ـ گزارشم را منتشر میکنم و میخابم که شعر بگویم.
دیشب تا صبح شاعر بودم؛
مغز سربازها در پوتین
دنبال صلح میدوید
شب بخیر
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۶
صبح که ازخواب بیدار شدم یادم افتاد امروز جمعه ست .جمعه هارو اصلا دوست ندارم مخصوصا عصرهاشو خیلی دلم میگیره .
امروزم فایل صوتی وبینارو گوش کردم .تمرین آزاد نویسی هم انجام دادم و مقداری هم مطالعه کردم
یه پیاده روی کوتاه هم داشتم .
روزت را دیر شروع کردی، آنقدر که نگویم کی بهترست.
بعد با مامان و دختر خاله به خانهی خاله جان رفتی تا باغچههایشان را آب دهید.
یک ربع آزادنویسی کردی، قبل از ورزش هم حرکاتهایی که میخواستی انجام دهی نوشتی. بیست و پنج دقیقه ورزش، بعد از مدتها عالی بود احساس میکردی سبک شدهای.
رفتی دوش بگیری گفتی حالا که رفتهام بگزار خوب خودم را پاک کنم و این شد که به جای یک ربع ماندن همیشگی نیم ساعت طول کشید.
از حمام که بیرون آمدی حس خواندنت گل کرد و دراز کشیدی و صفحات آخر داستان اخر کتاب گور و گهواره را خواندی.
داستان پدر و پسر فقیری که مدام به دنبال لقمهای نان بودند و با رفتن به یک آزمایشگاه خون و بیماری پدر و رفتنشان به درمانگاه پسر کارهایی برای خود دست و پا کرد.
داشتی تحقیق را مینویسند که مامان گفت برویم خانهی مادرجان. آنجا عمو مهدی را دیدی.
به هوای وبینار آمدی تلگرام که دیدی در آخر شب برگزار میشود. کمی در مدرسه نویسندگی گشتی و نقل قوای از محمد فقیری را که خوشت آمد را در لذت نوشتن منتشر کردی.
متنی هم با عنوان نوشتهی ریز یا درست هوا کردی.
حال منتظری که فایل وبینار منتشر شود و بشنویش.
#گزارشنیک
#مهلاطهماسبیزاوه
۶-۶-۱۴۰۵
https://t.me/ma0hlq
سالواژه: تحرک و پویایی
_ درگیر تمیزکاری خونه
_ آزادنویسی
_ با بچهها رفتیم پارک کوهسنگی خیلی شلوغ بود، کلی عرب و پاکستانی ریخته بودن توی پارک. بچههاشون هم ولو در آب. تعدادشان آنقدر زیاد بود که خیال میکردیم نکنه ما اشتباهی اومدیم.
اصلا جمعه روز بیرون رفتن نیست. باید خونت بشینی و لذتشو ببری.
_ متن کانالم رو نوشتم.
_ نویسندهساز
https://t.me/tasvirkhiyall
ویلویلی
۱. رفتم مغازه کمک مامان.
۲. سعی کردم جلوی یه دعوا رو بگیرم.
۳. نوشتم.
۴. سعی کردم تا حدودی از یهسری چیزا پرهیز کنم.
۵. سایت یکی از دوستان رو خوندم.
۶. شعر کوتاه نوشتم.
۷. خابیدم.
۸. بستنی خوردم.
۹. توی کانالم انتشار روزانه داشتم.
۱۰. ورزش کردم.
۱۱. یکم خیاطی کردم.
https://t.me/havirism
اعتراف میکنم که اغلب اوقات از عهدهی کنترل ذهنم برنمیآیم و زیر هجمههای سنگین نشخوار ذهنی در یک قدمی فروپاشی قرار میگیرم و تنها نخ باریکی از جنس ایمان مرا به زندگی متصل نگه میدارد.
میدانم که اوضاع میتواند بسیار بسیار دشوارتر باشد، مگر نبود؟ میدانم که این روزها فاصلهی زیادی با تاریکترین روزها دارند، مگر آنجا نبودم و ندیدم تاریکی مطلق را؟ پس چرا وا میدهم به یاوهبافیهای ذهنی که هر بار برمیگردد سر خط؟
برای پایبند ماندن به آزادنویسی قرار است قبل از خواب چند جمله بنویسم درحالیکه امروز به یک ساعت پیوسته نوشتن محتاج بودم، اما هیچ جوری جفت و جور نشد، الان هم وسط یک هیاهوی عجیبم.
الهی شکرت…
سالواژهام «لذت».
روز با تکههای افسردهی روز قبل شروع شد اما تمام نه. قوهی تنبلیهام دوست دارد همه کلاسملاسها را کنسل کند اما قوهی قولیهام روی قولش میماند. یک ساعت کلاس را به کمر میزنم و موقع برگشت چقدر بهترم. با خندهی سما. با لپهای صهبا. خداروشکر برای همین یک ساعت که از زندگی گرفت من را.
از صبح روی وزنم. وزنم زیاد شد اما وزن شعرم درست نه. من از آنهام که عرق ریختن روی وزن هم وزنم را بیشتر میکند. در دایره قسمت اوضاع چنین باشد؟ اگر بگویم قسمت من چیز دیگریست کفر است؟ مثلن اگر بگویم چرا چشمهایت مال من است؟ یا بگویم چرا متفاوتم؟ یا بگویم این شعرها چیست؟ این کُچهشعرها؟
کچهشعرهایم* زیاد شدهاند. هر کدام به نوعی ضعیف. یکی دست ندارد یکی پا. به نوعی معلولند و علتشان منم. هر کدام بدبختیای را آبستند.
ماهگل دربارهام نوشت. امیدوارم کسی نخاند. اصلن چه اهمیت اگر نگاهشان زیادی روی من میماند. ها؟ بگذار نگاهت روی من اتراق کند. قول میدهم مسترس نشوم. قول میدهم فرار نکنم. قول قول قول. ماهگل یادداشتی دربارهام نوشت. بینام و نشان. خوب نیست مردم بدانند چه مرضهایی از کودکی به دنبال خودم میکشم و آه میکشم و… اما وقتی مرضم را در قالب یک گزارش دور از عاطفه خاندم، نه اشکم درآمد نه دلم سوخت و نه هیچ حس دیگر. این بار زخم کهنهام را از دید یک شخص دیگر دیدم. انگار مریضی در کتاب پزشکی بیماریاش بخاند. طبیعیتر و سادهتر شد: «خب این هم مسئله من است.»
تنها سریالی که میبینم چطور با مادرتان آشنا شدم است و برای خودم متاسفم چون فاخر نیست. اما میخندم و کلماتی به لیست لغات انگلیسی اضافه میشود.
شعرهای گلی موعودی را میخانم و گریه میشوم*. تصویرهای ساجده هم گریهناک است، هم نوعی شادی کودکانه برایم میآورد.
نیمی از نویسندهساز در صف فلافلیام و نیمی در پارک. نیم اول بوی روغن داغ، خیارشور و سس، نیم دوم طراوت چمن، عمود ماه بر زمین، نیمکت خالی و درخت کنارش. به حرفهای استاد فکر میکنم، به پیادهروی با ماه، به شعر، به تولهشعرهای معلول و علتش که منم.
کچه:توله
گریه شدن:گریه کردن
https://telegram.me/NarjesAzimii
خودپندِ امروز:
دنبالِ دیدن زیبایی باش، زیبایی خودش رو بهت نشون میده.
همصحبتی با کسایی که دیدشون به زندگی و مسائل محدود نیست رو گنج بدون.
از عاشقانه زندگی کردن نترس. یهبار زندهای. انجام ندادنش بیشتر دلتو میسوزونه.
شعر امروز:
از نزار قبانی
«در بندر آبی چشمانت
پنجرهای گشوده به سوی دریاست
و پرندگان در دوردست
در جستوجوی جزیرههای زاده نشدهاند.»
——————
و اما امروز:
شهریورماه بود.
جمعه بود.
۱۴۰۵/۰۶/۰۶ بود.
زیبا بود.
-کتاب هم:
-هم از دفتر شعر «نزار قبانی» خوندم.
-هم «لیلیهای لیبرال» از دکتر عبدالحمید ضیایی.
-هم «پری در آبگینه» از محمدرضا کاتب.
و در پایان
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
صبح قبل رفتن، تمرین دون کیشوتم را دو پله جلوتر بردم.
امروز اولین جلسهی گروه بعد مراسم ۲۹ مرداد بود. جلسههای بعد مراسم، تمرین نداریم. بحث و گفتگو است در مورد اجرا و مراسم. نقد و راهکار برای بهتر شدن کار تیمی در اجراهای بعدی. و بعد استادمان از همدلی تیمی گفته بود. که صف رقص سر و ته ندارد. که آن نفر یکی مانده به ته صف، آن نفر وسطی، و آن نفر سر صف، و هر کس که در صف رقص دست گرفته اگر زیبا برقصند اجرا زیبا میشود. و فقط وقتی بردهایم که نمایش گروهمان زیبا بوده باشد. جایی که شنیدن جملهی “آفرین چه عالی اجرا کردی”، شانس موفقیتت را تنها یک بیستم بیشتر کرده. نوزده نفر دیگر در گروه باید همین جمله را بشنوند تا به صد برسی. درست مثل اجرای ارکستر سمفونیک.
چند سال پیش در دورهی “دیگردوستیِ موثر” با مفهوم فلسفی “دیگری” و “مرزگذاری وجود خود” آشنا شده بودم. حالا بهنظرم رسید با دست گرفتن چطور جاری میشویم در هم و آیسا را میبینم که همهجای صف ایستاده و همانطور که شانههاش را نرم و زیبا میزند سر میچرخاند و چشمهاش زیر ابروهای کشیدهاش میدرخشند و لبخند گشادی به لب دارد. دیدن خود نه در فرم عضوی از گروه، که به شکل بخشی از وجود آیسا، زکریا، گلنما، رئوف، ئایلین، حسین یا مانا.
همدلی تیمی باید همین باشد. اینکه دیگر خود را جدای از هم نبینیم. که وقتی دست میگیریم، مرزهای من و دیگری محو شوند و بفهمیم زیبایی این صف، زیبایی تکتک آدمهاش نیست و وقتی یکیمان زیبا میرقصد، همهی ما کمی زیباتر میرقصیم.
گزارش میگ نیک
۱. صبح جمعه بیدار شدم ساعت شش.
و هیچکاری نکردم تا ساعت نه. بعد رفتم سراغ کتاب «شرم درمانی» دو فصلی خواندم.
۲. بعد رفتم سراغ نقاشی روی گوشی.
۳. ماکارانی پختم و نیم وجب روغن رویش.
۴. بازخورد آخر جلسه کارگاه دستور زبان تصمیم الهه علیزاده را بودم و نشستم نه پادکست مرور جلساتش را گوش کردم و تمرین ثبت کردم.
۵. یادداشت منتشر کردم.
۶. برای تخصصی چند صفحهای از کتاب «کودک، انسان، خانواده» خواندم و پستکی نوشتم.
|سال واژه: خالقیت
|نقلقول|
«این لحظهی خالی (عاری از معنا) بر چیزهای بسیاری گواهی میدهد و همین است که زنده ماندن ارزش دارد.»
-رولان بارت
|از یادداشت صبحگاهی|
۱. فواید نوشتن کتابی غیر داستانی با سبکی داستانی مثل کتاب پرنده به پرنده.
۲.ستایش افرادی که برای خود هویتی یکپارچه دارند.
۳.رد کردن همهی علاقههایم از فیلتری مشخص.
۴.آرزوی داشتن دو مغز و چهار دست.
|گزارش روز (من نامه)|
۱.آنقدر نگران رفتن برقها بودی، اول به کارهای دیگر رسیدی و نوشتن صفحهی صبحگاهی را تا ظهر فراموش کردی.
۲.ناهار دیر خوردی. وقتی گرسنهای بداخلاق میشوی، پس به جای کاری مفید، قسمتی از سریال مسخرهای که خجالت میکشی نامش ببری را دیدی.
۳.برای شعرماهی تمرین کردی ولی مطمئن نیستی روشِ شعر را بلد باشی.
۴.از آنجا که ناهار ماکارانی به سبک پدرت داشتی، تا خفگی خوردی و معده درد گرفتی.
۵.پس از ناهار رفتی دولینگو بازی.
۶.باز هم از ترسِ رفتنِ برق با عجله قهوه درست کردی(با این که میل نداشتی) اما برق نرفت که نرفت. قهوهی بسیار بدمزهای را همراه کتاب چرند پرند کردی.
۷.موفق شدی یک ساعت بیوقفه ویولن تمرین کنی.
۸. آرزو میکنی همیشه در خانه میماندی و به این خوبی به کارهایت میرسیدی.
۹.برای گزارش نیک جدولی رسم میکنی.
۱۰.با ماژیکهایی که از او کادو گرفتی دلقکهای عجیب کشیدی. فهمیدی تا ابد حوصلهی دیدن رنگهای کمرنگ را از دست دادهای.
۱۱.باز هم تکرار میکنی: از فردا دیگر زود بیدار میشوم.
۱۲.منتظری وبینار شبانه تمام شود تا محتوای کانالت، صفحهی آخر یادداشت روزانه، و بالاخره گزارش نیک را هوا کنی.
یکجمله از کتاب:
«همواره به یاد داشته باشید که از جهاتی، و تا حدی، شما فقط تایپیست هستید، یک تایپیست خوب، خوب گوش میکند.»
پرنده به پرنده، آن لاموت
|کلمهی روز|
کجاوه= اتاقکی که روی حیوان چهارپایی قرار میگیرد و یک یا دو نفر در آن مینشینند.
|از حواس|
بوی روز: بوی وانیل.
مزهی روز: شیرینیِ آب هویج.
لمسِ روز: کاغذهای عجیبِ نشر نیماژ.
صدای روز: صدای کولر با دورِ کم.
|آنافورای روز|
۱.برای نوشتن، فهرست لازم است.
۲.برای نوشتن، سایهبان لازم است.
۳.برای نوشتن، انتشار لازم است.
کانال من:https://t.me/Shallwejustbegin
“بود و نبودمو همه وجودمو ” جر دادم و جور کردم واسه منظم بودن اما هنوز آشفتگی مثل مار بوآ پیچ خورده لابلای سلول سلول تنم.
“از در بیرونش میندازن از دیوار بالا میاد”، گاو
گاو مش حسن؟ نه جوونم استاد انتظامی به رحمت خدا رقتن.
گاو بستنی میهن؟ نه مامان جون بستنیش خوشمزهتره
گاو بیلبورد اتوبان همت؟ خبر ندارم کدومی گاوی بنر تبلیغ شیر زده با عکس گاو نر.
گاوی که ساعت ۴ عصر به گوشی دوستش زنگ زد؟ آهان خود خودشه، همونی که من میخواستم بهتون معرفیش کنم.
دور از جونتون، البته اینکه تعارقه. چون بالاخره یه جاهایی شما هم سرتونو مثل گاو پایین انداختین و کارهایی کردین و بعدش مثلا بهتون گفتن: ” کی ظهر جمعه به جای پیامک، زنگ میزنه؟” بعد شما واسه جمع کردن سوتی و کمکردن غلظت غضب دوستتون زدین کانال برره و شاید مثل من گفتین: ” یه گاو”
“گذشتهها گذشته” از کی تا حالا؟
به ما که رسید آسمون تپید و زمان واستاد؟
مجید دلبندم، اون ” وایستاد” . چی میگی بابا، اون ” استاد” که خدایش عزت دهاد و عزیزش بدارد.
آخ جون کار
امروز برای کارهای دانشگاهیام بیشتر وقت گذاشتم که از خودم راضیام.
کمی احساس نیش درونی در محل زخم دارم که مادر میفرمایند به خاطر خوب کار نکردن رودههایم است و زخم خوب است و مشکلی به خودی خود ندارد. امان از این رودههای لامصب.
مطالعهام بد نبود توی طاقچه از اینها خواندم: در کمال سادگی، مرزها و رابطهها، از شیطان آموخت و سوزاند، گاه ناچیزی مرگ، ویتگنشتاین و رواندرمانی، گزیده شعر احمدرضا احمدی و لطفاً این کتاب را بکارید از ریچاد براتیکان. یک جمله از گاه ناچیزی مرگ: «جلیل، آن است که به وصف درمیآید اما شناخته نمیشود. ابن عربی» در فیدیبو هم بخشی دیگر از ویتگنشتاین، پوپر و ماجرای سیخ بخاری خواندم. امشب نرسیدم به کتابهای کتابراه (تصمیمگیری و ذهن فریبکار من) سر بزنم.
از دکتر نرگس، خانم روحانی، خانم حیدری دانشجوی عزیزم، عموجان و خانم حسنی عزیز بسیار سپاسگزارم برای احوالپرسیشان.
شبتان خوش
1405.6.6
قهرمانی
#گزارش_نیک
فیلم بازگشت را دیدم.
دو داستان کوتاه از زهرا نادری خواندم.
خوندن داستان چیستانی برایم بگو از السن.
سالواژه: پیوستگی 🐜
وقتی دوست داری روز تعطیل را با آزادپرسی از خودت شروع کنی، هنوز به سؤال ششم و هفتم نرسیده، ایدهٔ آزادنویسی دربارهٔ رانندگی خوب به ذهنت جرقه میزند!
برای روزهای آینده پارهنویسی از آن خواهم نوشت.
تقریباً بیشتر روز را سرگرم بازخوانی و ویرایش رمانم بودم.
در جلسهٔ نقد و بررسی دورهٔ هفتم داستان کوتاه استاد کلانتری شرکت کردم، اما اینترنت قطع شد و دمق شدم. در فاصلهٔ وصل دوباره، چند صفحهای از رمان «جان شیفته» را مهمان شدم.
یک بار دیگر سر زدم؛ استاد هنوز وصل نشده بود. میروم ببینم چه خبر است.
امروز گزارشم کوتاه است؛ بیشتر روز را درگیر کمک به دخترم بودم که تازه به خانهٔ جدید اثاثکشی کرده بود. میان جابهجایی وسایل، جمعوجور کردن و سر و سامان دادن به خانه، بیشتر وقتم کنار او گذشت.
گاهی پیوستگی فقط در نوشتن و خواندن نیست؛ همین که کنار عزیزانت باشی و در روزهای پرکارشان همراهشان شوی، خودش شکلی از پیوستگی است.
اول گزارش نیک را بگذارم که دیر نشود! 🐜
# گزارش_نیک
✍زری قوام
گزارش نیک جمعه ۶شهریور ۱۴۰۵
سالواژهام: ریلگذاری
صبح ساعت ۷:۳۰ همسرم را بیدار کرد. قرار بود مامانم بیمارستان بستری شود برای آندوسکوپی. مامانم و همسرم رفتند بیمارستان. من ماندم تا ناهار درست کنم و بعد بروم بیمارستان. شب قبل دیر خوابیده بودم و خسته بودم. یک ساعت نشده بود که همسرم برگشت و خبر داد که بیمارستان تخت خالی نداشت. گفتند ساعت ۳ تماس بگیریم، بعد اگر تخت خالی بود مامان را ببریم. حدود ۱۱ همسرم از من خواست برای اطمینان با بیمارستان تماس بگیرم. سوپروایزر آنچنان با عصبانیت جوابم را داد که احساس کردم اگر آنجا بودم یک کتک سیر میخوردم.
ساعت ۳ تماس گرفتم، باز هم تخت خالی نبود. سوپروایزر جدید گفت که ساعت ۸ تماس بگیرم.
ساعت ۵ برق رفت. دخترم دلش میخواست که برویم بیرون، ولی من نگران وضعیت مامانم بودم. در همان تاریکی با نور گوشی شام درست کردم و ظرفها را شستم.
سه شعر از بهمن فرسی خواندم و کلمهبرداری کردم.
ساعت ۷ همسرم تماس گرفت که میآید دنبالمان تا برویم بیمارستان.
ساعت ۷:۳۰ بازخورد کارگاه داستان کوتاه بود. همینطور که آماده میشدم به کارگاه هم گوش میدادم.
هنوز ۸ نشده بود که از خانه خارج شدیم، ولی اینقدر ترافیک بود که ساعت ۸:۳۰ هنوز به نیمهٔ راه هم نرسیده بودیم. سرانجام همسر و دخترم تصمیم گرفتند تا بیمارستان بدوند تا اگر تخت خالی پیدا شد، آن را از دست ندهیم. من و مامان در ترافیک گیر کرده بودیم. هندزفری توی گوشم، چشمم به حرکت اتومبیلها و دستم روی فرمان بود. از یک طرف همسرم تماس گرفت که راههای منتهی به بیمارستان را بستهاند. در جایی گیر کرده بودیم که نه راه پس داشتیم و نه راه پیش. وسط کار هم که اینترنت کاملاً قطع شد. سرانجام همه با هم به خانه برگشتیم، بعد از کلی ترافیک و چانهزنی. یکی از پرستارها گفته بود که اگر زودتر میرسیدیم تخت خالی بود. قرار شد فردا صبح برویم بیمارستان.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
۱. خاب صبح جمعه. غلتیدن و باز هم غلتیدن. دلدرد و قرص ژلوفن. چشمها را فشار دادن و خاباندنم تا ۱۰ صبح. باز کردن چشم همانا و دیدن خاهرزادهام که دیروز میخواستم لِهش کنم همانا. نیم لبخندی زدم و سرم را در بالِش فرو بردم. هر چه باشد خالهام. باید مهربان باشم.
وانمود کردن. عزیزم زنگ میزند و چُس ناله میکند. برای من که سنگِ صبور و فهمیدهام. از نگاهش. من هم فقط میگویم:«خدا بزرگ است. درست میشود.» دو سالی است که خدا میوتَش کرده. حق دارد. ناله و حرفهای تکراری. خُب او هم حوصلهاش سررفته و فقط میخواهد تصویرش را ببیند و صدایش را نشنود. هر چه باشد وظایفی دارد و باید حواسش به مخلوقاتش باشد. اگر حوصلهاش باشد. شاید او هم وانمود میکند.
وانمود کردن. گاهی کسی مطلب سنگین و مهمی میگوید. سری تکان میدهم. با چشمانی نافذ. فکر میکند فهمیدم. ولی نفهمیدم. یا حالِ دوباره پرسیدنش را ندارم یا رویَش را.
وانمود کردن. خاطرهای تعریف میکند. از نیمههای خاطرهاش شروع میکند به خندیدن. چون خودش خبر دارد چه میشود. من هم لبخندی میزنم. هر چه باشد خندیدن مُسری است. به جملات آخر که میرسد قهقهه میزند و سرخ میشود و فقط کم مانده بادی دَر کند. خاطره تمام میشود. چند جملهی آخر را درست نشنیدم. سریع در ذهنم کامل میکنم. ولی باز هم خندهدار نیست. در حد لبخند پررنگ است. ولی باید کاری کرد. با فاصلهی حداکثر ۵ ثانیه از اتمام خاطرهاش قهقههی من هم بلند میشود. گاهی حتی آخرش خُرناس هم میکشم. در آن لحظه هم احساس خجالت دارم و هم حماقت.
۲. پولم را خرجِ یکی از علایقم کردم. الان خالیِ خالیام. میگویم:«خدا بزرگ است.»امیدوارم مرا میوت نکرده باشد. تازگیها خیلی کم حوصله شده است.
۳. امروز در کارهای خانه کمکِ خاصی نکردم. یعنی خودم را پاره نکردم. چون از درون هستم و دارم خودم را کوک میزنم. بخیه یا دندان موشی. یکی از معدود کارهای بهدرد بخوری که از دوران مدرسه یاد گرفتم.
۴. شمارهی چهار را تایپ میکنم. با سه شماره که یک روز آدم جمع نمیشود. ولی حرفی ندارم. وانمود میکنم که هنوز حرفهایی از امروزم دارم.
بعضی روزها از نوشتن و خواندن خودم را دور می کنم ووارد زندگی می شوم تا لحظات را حس کنم همان طور که بقیه حس می کنند.
شوهر عمه ام دیروز فوت کرد و من با دیدن اشک خانواده و فامیل با آنها همدردی می کردم حسی که قبلن کمتر حسش می کردم.
سالواژه/فصلواژه: خورشید.
دیشب جهنم بود. شرجی هوا کک شد و افتاد به جانمان. این شد که سپیده نزده جمع کردیم و راه افتادیم. به سمت کجا؟ نمیدانم. فقط رفتیم که رفته باشیم.
توی ماشین چُرت میزدم و توالی پشت همِ شهرهای شمال را تماشا میکردم. نمیدانم چند شهر را پشت سر گذاشتیم تا بالاخره بابا راضی شد از رانندگی دست بکشد و وِلِمان کند به سمت ساحل. لباسی عوض کردیم و به سمت ساحل راه افتادیم.
سر ظهر بود اما باد خوبی میوزید و از شرجی شب قبل هم آنچنان خبری نبود. ملاقات دریا بعد از سالها، بلافاصله اخلاق گندَم را تغییر داد و لبخند به صورتم پاشید. نسیم خنک بود و آدمها هم زیاد نبودند. از بابا ممنون شدم که ساحلی خلوت پیدا کرده. آسمان پر از ابر بود. چند قطرهای هم بارید اما نایِ ادامه دادن نداشت و به همان ابرهای اخمالودش بسنده کرد. خواهرم را اجازه ندادیم توی دریا جلوتر برود و دوباره کلی غر روی سرمان حواله کرد. مامان و بابا هم دو کفتر عاشق شدند و رفتند یک گوشه به قدم زدن و صحبت کردن. من اما ماندم و دریا. تک و تنها. همینجوری ایستادیم و همدیگر را نگاه کردیم. شیطنت میکرد و موج هایش را میفرستاد لای انگشتان پاهام و خندهام را درمیآورد.کمی وقت گذراندیم و بعد از کلی گپ و گفت با هم خداحافظی کردیم. البته خداحافظیام را سر باز گذاشتم. ترسیدم مفصل برگزارش کنم و باز برود تا ۶ سال بعد که دریا را ببینم.
آخرین بار دقیقا همین شد.
از دریا که دل کندیم دوباره با جاده بلعیده شدیم.
جاده پشت جاده.
برای اینکه دختر خوبی بمانم به زور خودم را خواباندم و بعد با صدای جیغ هایده و لبخندهای شرورانهی بابا، بعدِ نمیدانم چند ساعت از خواب پریدم. خوب شد که پریدم. منظرهی بیرون چنان رویایی بود که هیچ خواب و رویایی نمیتوانست مثلش را بسازد. انبوه درختان پیر و بلندقامت جاده را احاطه کرده بود. هرچند که پیچهای جاده دل و رودهمان را به هم گره میزد اما به تماشای قلم بینقص خدا حسابی میارزید.
گاوی بود ریخته بود توی جاده. شمال بودو گاوهاش. حتی دلم برای اینهاهم تنگ شده بود.
جلوتر به لاویج رسیدیم و قرار شد شب را همانجا به سر کنیم.
خاطرات یکی یکی هجوم میآوردند. از تعریف کردنشان معذورم. حوصلهام نمیکشد. این وسط تمرین جلسهی هفتم کلاس را هم نوشتم. ولی فقط نوشتم. اینیکی هم حوصلهام به بازنویسیاش نکشید. گذاشتمش برای فردا و بعد هم رفتم سراغ گزارشنیکم که این روزها شده اولین وظیفهای که هیچ چیش به وظیفه نمیماند.
-سالواژهام: تدریس.
-بازنویسی دوبارهی تمرین.
-چُرت بعد از ناهار.
-بازنویسی نهایی تمرین و ارسال.
-نوشتن داستانک.
-برگشتن به «رود راوی».
-رفتن سر جلسهی بازخورد داستان کوتاه.
-تکمیل گزارش نیک.
-هوا کردن داستانک در کانال.
-ادامهی جلسهی بازخورد.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
گزارش نیک ۱۰۸
سال واژه تغییر
نمره ام ۹
برای شروع یک جمعه عالی صبح زودتر بیدار شدم.نماز و کمی دعا و بعد فتیله سماور گازی را در خلاف حرکت عقربه های ساعت چرخاندم، پَقّی صدا کرد و روشن شد.
بعد از خوردن صبحانه که نان و پنیر و گردو بود به اضافه یک لیوان چای نبات مشتی، ناهار را بار گذاشتم.
کمی به سر و وضع خانه رسیدم، لباس ها را به ماشین لباسشویی سپردم و مشغول خواندن کتاب کشتن مرغ مینا اثر هارپرلی شدم کتاب جالبی است.
کوچکترین عضو خانواده فینچ به نام اسکات ضمن بازگویی روزمرگی هایش، مفاهیمی چون عدالت خواهی، نژادپرستی، ظلم ستیزی، نفرت و…را با زبانی کودکانه شرح می دهد.
گشتی در تلگرام زدم مطالبی را در کانال های مورد علاقه ام خواندم.صفحه گزارش نیک استاد کلانتری را باز کردم گزارش نیک بعضی دوستان را خواندم و روی عنوان های آبی رنگ صفحه کلیک کردم.
استاد واقعا دست و دلبازند باورم نمی شد و نمی شوداین همه اطلاعات را به رایگان در اختیار ما قرار می دهند هر کلیک برایم شادی بخش بود از بس نکات مفیدی در هر قسمت وجود داشت.توانی بود و حسی و سهل انگاری نبود فردا صبح زود نوشتن یادداشت روزانه را شروع کنم همین طور هزار کلمه نویسی را
مقدمه دیوان آقای ابوالقاسم حالت را مطالعه کردم، شیرین بود.بعضی از اشعار را در دفترم یادداشت کردم.اشعاری طنزآمیز که از سال ۱۳۱۸ تا ۱۳۵۰ سروده شده( سروده ابوالقاسم حالت و دیگران)
از این شعر خیلی خوشم آمد، چند بیتش را می نویسم
گفتم به اروپا بفرستم پسرم را تا آید و تامین کند آخر نظرم را
هی بابت آموزش خود پول ز من خواست تا کرد تلف مخزن درّ و گهرم را
در مدرسه هم، بس که لش و سر به هوا بود کردند برون توله سگ کره خرم را😀
عصر سری به باغ زدیم، نماز مغرب و عشا را آنجا خواندیم( من و همسرم) محیط باغ خنک بود حدود ۱۰ درجه با هوای خانه تفاوت داشت.این روزها کولر خانه از صبح تا شب و از شب تا صبح در حال فعالیت است از بس هوا گرم است.
تلویزیون روشن است و امیرمحمد تفتی خواننده همشهری ام می خواند:
گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
شعر از رهی معیری
شب همگی به خیر
گفتم بهت بگم که در جریان باشی. که امروز زندگی رو از بعد از ظهر شروع کردم. آره بازم دیر بیدار شدم. میدونم این اصلن چیز جدیدی نیست. چیزیام نیست که تو ازش خوشت بیاد. میدونم عصبیت میکنم. اما خب، دارم تلاشم رو میکنم. جدی میگم. باور میکنی منو؟ میدونم بعد از این همه مدت گفتن و عمل نکردن سخته برات باور کردنم، اما خب اگه تو منو باور نکنی، کی دیگه باور میکنه؟ آره جدی میگم، دارم تلاش میکنم. بیشتر از همهی این مدت. بیشتر از سه چهار سال اخیر. اینطور احساس میکنم خودم.
امروز اول کار، نشستم به نوشتن سوال و جواب برای کارگاه داستان کوتاه. استاد کلونتری گفته بود که حداقل سی سوال بنویسیم در رابطه با داستانمون. بعد بهشون جواب بدیم. نوشتم. یکمی بیشترم شد. چهلوسه تا به گمونم. حالا یهطوری میگم بیشتر شد، انگار مثلن سیصدتا نوشتم. بس کن مومن. یکی از بچهها گفت نودتا سوال نوشته. دمش جیز. ولی خب، منم به اندازهی خودم تلاش کردم. همین رو دوست دارم. داستانی که شکل دادم رو هم دوست دارم. به نظرم میتونه چیز نابی ازش دربیاد. البته دو ساعت گذشته که جلسهی بازخورد داشتیم، استاد نرسید به سوال و جوابای من. شاید چنان گازی بگیره که محراب به فریادم بیاد. کی چی میدونه. اما خب میتونم تا قبل اینکه دومین قسمت گازخورد شروع بشه، امیدوار باشم به خودم که، نمیتونم؟
یکمیهم سرما خوردم انگار. نمیدونم. شاید. اول سردرد داشتم. گفتم شاید بهخاطر اینه که برق رو قطع کردن و مجبور شدم تو نور کم به کارهام ادامه بدم. یه قرص انداختم بالا. دردش زیاد بود. کشیده بود تو گردنم. وگرنه دارو الکی نمیخورم، نگران نباش. بعد دیدم یکمی معدهام درد میکنه، گفتم اصلن شاید از زور معده درد، سرم درد گرفته. اما خب نفهمیدم چیشد تهش. حالام احساس میکنم تَهمَهای گلوم یهجوریه. خلاصه که خدا بهخیر کنه.
زرا خانوم اومد اینجا یه توک پا. درحد نیم ساعت. دیدمش. حرف زدیم. گفتیم. خندیدیم. زود اومدن دنبالش. هرچی گفتم نرو، بمون، گوش نکرد. اون گفت پاشو بریم خونه ما، گفتم نه نمیشه. کلاس دارم. اونم کلاس داشت. دوتا آدم باکلاس افتادیم بههمدیگه. -مِزه شل-
چند روز پیش گله کرده بود. که چرا کم مینویسی و دوست دارم بلند بخانمت. راستش نمیدونم چه بلایی سر بلندنویسیم اومده. خودمم نگرانشم. اما خب، واسه اینم تلاش میکنیم که برگردونیمش. احساس میکنم چون دوباره بیشتر روزهامو خاب گرفته، حرف کم دارم برای گفتن. ببین باز رسیدیم به اینکه باید و میخام که کمتر بخابم.
اول بیبرقی رو، با نور مهتابی شارژی، کتاب خوندم. میگفت:
«گاهی از رویای تو میگذرم
گیرم که نمیبینی
و گاه از خابهای من، تو میگذری
افسوس
که نمیبینم.»*
بریم برای قسمت دوم گازخوردهای استاد کلونتری امشب جان. امید که با دست و بال زخمی برنگردیم. دعای خیر شما، بدرقهی راه ما.
*کتاب واقعیت رویای من است | بیژن نجدی
https://t.me/maryam_ebrahiimi
اتاق خالی و خلوت و سوت و کور است. میگذارم هوای تازه از پنجره وارد شود. نفس عمیقی میکشم و شروع میکنم به نوشتن. تا یک صفحه مینویسم چای سرد میشود و عطر دارچین میپرد. شایسته نیست نان برنجیهای زعفرانی را درسته در دهان بگذارم. تا نیمهشان کنم پودر میشوند و از هم میپاشند.
بیخیال چای عصرگاهی.
کاغذها را یکییکی مچاله میکنم. تکرار، تکرار و بی حوصلگی و ملالی که نتیجهی سکون، بیتغییری، ماندگی و بیجنبشی است. با این همه دستبردار نیستم.
«نوشتن» برایم شادیهای بدون شرحی دارد. از صبح که چشمهایم را باز میکنم تا آخر شب، هشت وعده مینویسم. البته ماحصل این نوشتنها شاید دور ریختن تمام آن چیزی باشد که برایشان ذوق داشتم. نه اینکه تماماً بطالت باشد نه. شاید در نوشتههای بعدی به شکلی ناخودآگاه، رنگ و بویی به متن بدهد. حالا وقت آن است آن تکهی ناب را بردارم و صیقل بدهم. تبدیلش کنم به متن اثرگذار.
شاید نویسنده باید فرایند «پالایش» را طی کند.
امروز مهمانِ شبخواب داشتم و صبحانه سفره چیدم.
نان نداشتیم و دقیقهی نود یادم آمد و یار، دوباره جورِ پریشانحواسیم را کشید.
خانه را راستو ریس کردم و کلی ظرف شستم.
چند مدل غذا پختم. باید چند روزی به مشهد بروم و از خانه دور باشم.
امروز هزار کلمه را نوشتم.
جمله سازی با کلمات، لذتبخش بود. به قول استاد، هربار دستِ هر واژه را بگیریم و ببریم به دنیای جملهها. با آنها حرف زدم و پرسیدم حرف حسابشان چیست.
غروب به مشهد رسیدم.
پیادهروی کردم.
ناهار نخورده بودم چون میل نداشتم.
چای عصر دلچسب بود.
خارش کلی بدن امان من را ربوده باید کمکم به دکتر رفتن
فکر کنم یا در نهایت با یک آمپول ِ « دگزا » روی خوددرمانی را سفید کنم
گزارش نیک
سال واژه: تداوم
روز واژه: شروع
1-ویرایش و نوشتن
2-گوش دادن به پادکست جنایات و مکافات همزمان با انجام کارهای منزل.
3-امروز حرفهایی را زدم که باید دوسال پیش میزدم، اما صبر کرده و نزده بودم، که شاید با سکوت فهمیده شوند.حالا که زمان سکوت او رسیده، سکوتم را شکستم. ولی نمیدانم شنید یا نه. من دلم برای مظلوم بودن خودم آتش گرفت و سوخت. درست مثل زمانی که سکوت کردم و چه زمانی که در سکوتش، سکوتم را شکستم.
4-کاشتن دو گل داخل گلدانهای زیبا با همسر .
5-درست کردن شام.
6-همزمان در حال گوش دادن وبینار که به ساعت 22 موکول شده با استاد شاهین کلانتری که …..برم گوش بدم دیگه
گزارش نیک”1405/6/6″ شهریور. روز جمعه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
امروز کتاب نخاندم. همهاش درگیر داستان کوتاهم بودم. چون برای چندتا موضوع مینوشتم تا وسطتا دوباره میخاندم میگفتم بدرد نمیخورد. بالاخره یکی را انتخاب کردم فرستادم. اما بازم از خودم راضی نبودم.
ظهر را زمانی خابیدم. معدهام بهم ریخته بود بیشتر خابیدم.
نویسندهساز شرکت کردم.
https://t.me/speechoff
برای عزت و شرف سالواژه بنویس.
بنویس، بیدار شدی برق رفته بود.
بنویس، بیدار شدی با جن گوشی بهروز که خودکار پخش کرد«ستاره بود تو مشتمو…»
بنویس، درست بیدار نشده بودی که پندار گفت یکی تو آسانسور گیر کرده.
بنویس همسایه طبقهی ۱۲ بیشتر از نیمساعت مانده تو آسانسور، کوبیدن به در و زنگ هشدار هم باد هوا. پیرزن طبقه پنجم با این خیال که صدای دوئل همسایهها را میشنود توجهی نداشته.
بنویس، پندار دو هفتهست به بهانهای از بازی کنار میکشد. امروز جدیتر بود، تب و لرز هم داشت. کمی بعد کاملا خوب شد.
بنویس، وقت تنگ بود که داستانت را سمبل کردی.
بنویس، اینترنت استاد قطع رفت و گاز داستانت ماند برای بعد.
امروز صبح بیدار شدم. دلم میخواست بخوابم باز. ولی خیلی خیلی خوب شد که رفتم آزمایشگاه. دوباره سلول دفریز کردم و در فلاسک قبلیام هم چند تایی سلول زنده دیدم. خیلی خوشحال شدم. ببینم تا فردا چطوری میشود وضعیتشان.
دیشب ایدهای به سرم زد که وقتی دانشگاه دور هم جمع میشویم از این روزهایی که کارمان خراب شده و نتیجه نمیبینیم بگوییم. این حرف زدنها خیلی حالمان را بهتر میکند. واقعیت کار را نشان میدهد. حالا باید فکر کنم چطوری میشود این دورهمیها را داشته باشیم که هم خوش بگذرد و هم یاد بگیریم.
وقتی آمدم خانه وسوسه شدم که عادتهایم را انجام ندهم. ولی گفتم چه فرقی دارد امروز؟
انجام دادم و خدا را شکر. سختیاش فقط همان اولش است. بعدش میگویی خوب شد انجامش دادم ها.
عصر از خستگی خوابم برد و بعدش هم به کارهای خانه و اتو کردن لباسهای فردا و این خردهکارهای عصر جمعه گذشت.
به امید این که فردا صبح سلولهایم را زنده ببینم.
https://t.me/f_mahmudpur
قصه: تنهاای
دخترم بیا سرِجا خود بخاب مگه نگوفتی که قصهای بچهگی خود بگو اگه سرِخود نزاری چشخود نبندی نمیگم آههه!…
باشه ببینم چشا خود بستی آههاااا بستی پس میگم:
روزی بود روزی نبود یک دختر کوچولوای مثلِ فهیمه بود که دوست داشت بره درس بخونه اما یکدفعه فهمید که دو خاهر بزرگ اش یکی سهسال درس خونده و یکی دگه اصلن نرفته چو کوچک بوده مادرش به او دخترِ که درس نمیخوند گفت نمیری درس بخونی؛ او دختر وسطیه گفت:
نه نمیخام برم درس بخونم؛ مادرش از خدا بجا رسیده بود گفت :
حال دوست نداره فشار نیارید او دختر کوچولو وقتی ازدواج کرد! فهمید چیاشتباای کرده چو درس خوندن مهمه پشِ خاهرها همسرش درس خوند یکم یاد گرفت؛ اولیه کو ۳ سال درس خوند و اونم در تهران بعد باباش رفت افغانستان با مادرش وقتِ رسیدند افغانستان دگه باباش نذاشت که درس بخونه
به او ۱۰ سالگی او نمزاد دار کرد؛ ای فهیمه که فهمید جریان ازی قراره؛ که درس خونده نمیتونه اما یکم از بقیه خاهرخود لجباز تر بود به او وقت مکتب بَرَک نام داشت و در هر سال دو سال درس میداد یعنی هر شش ماه یک صنف خلاص میشد؛ و اونا قانون داشتن میآمدن دمیسرا در میزدند خونه به خونه مثلِ فهیمه کوچولو دنبالِ کوچولوها میرفتند تاایکه خداشناسی اومدن دمِ خونه ای دختر کوچولو و مادرش میخاست او دو بُرار بزرگ تره به بَرَک ثبت نام کنه؛ دختر کوچولو ما ۶ سال اش بود
زد تو حیات به سر کله خود چری ای دوبُرار مه میرند مه نمیروم چنان جیغوداد میکشید انگار یکی مرده؛ تاایکه او دونفر که آماده بودن ثبت نام کنند؛ دلینا سوخت به مادرش گفتند بزار بیاد تنها کو نیست دو برار هم هسته و بَرَک هم نزدیک بخونه شمانه و ایجوری ثبتنام شد برک و حدودِ ۸ سال درس خوند صنفِ ۷ که شد یک استاد باهوشِ داشت به دخترا گفت ایجا افغانستان است شرایطِ شما تا شرایطِ دگه مردم فرق میکنه باید رشتهای انتخاب کنید که آینده دوچاره مشکِل نشید ای دختر کوچولو ما به فک فرورفت یادش آمد که خانوادهاش هر لحظه ممکنه او از مکتب بدر کنه فک کرد دید که داره آهنگ هندی مخصره میکنه یکدفعه ایده ایجاد شد حالِکه خانواده مه نمیزاره؛ میرم رشته نویسداری هر موقع فرصت کنم درس میخونم و یک عقیده جالِبه دگه هم داشت ای بود هردم بخود هم یاد آوری میکرد؛ که همه به همه آرزوها نمیرسند پس یک آرزو انتخاب کن و هزار آرزو فدا…
فهمیدی فهیمه دختر کوچولو مه باید همیشه تلاش کنی حتی مهای مادر تو بجاای که میخاهی باشی رسونده نمیتونم
اینم داستانِ مه؛ حالِ دِگه بگیر بخاب…
-فکر میکنم گزارش نیک امروز قرار است خیلی مختصر بشود.
-با تمام سرعتی که راننده تاکسی به کار گرفت، از اتوبوس ساعت شش و نیم جا ماندم.
– امروز جمعهتر از جمعهی هفته پیش گذشت.
– جلسه هفتم نویسندگی خلاق را گوش دادم.
– باقی روز تظاهر کردم که به آبجی خانم در اثاث کشی کمک میکنم، درحالی که بیشتر کارها را خودش انجام داد.
– به کارهای مورد علاقهام که تیک نخوردهاند نگاه میکنم و با فکر به اینکه کاش جمعهها بیشتر از باقی روزها کش میآمد، به سمت رختخواب میروم.
برای سالواژهام زبان، زبان، تفکر و شناخت را میخانم و میکاوم. «پندارگراها»، ذهن را از تن جداییپذیر میدانند اما من با با نظریه مدرنتر موافقم که معتقدند ذهن بدون بدن و جدا از آن وجود ندارد. مگر ذهن فرآوردهی مغز نیست؟ مغز هم که مادیست. پس ذهن از نظامی مادی شکل میگیرد.
بعد از آزادنویسی در کانال همسفران پرسه میزنم. پیام هماورد نوشته بود: «نیچه» مفهومی به اسم «بازگشت جاودان» را با سوال زیر مطرح میکند:
«اگر مجبور باشی همین زندگی را، با تمام رنجها و شادیهایش، بینهایت بار تکرار کنی، آیا باز هم آن را انتخاب میکنی؟»
پاسخم صد در صد آریست. بخاطر تمام رویاهایی که داشته و دارم. بدون تحمل درد و رنج، به رویا نمیپردازیم و بدون رویا، خلاقیتی نیست و اثری زاده نمیشود. انسانها توانایی خلق دارند، در نوشتن، نواختن، نقاشی، معماری و موجودی شبیه خود، نوزاد را میتوانیم به دنیا بیاوریم.
در «کارگاه دستورزبان تصمیم»، از بازخورد تمرینات متوجه میشوم در زبان تصمیمگیریها بیشتر برنامهریزی و زمانسنجی برایم الویت دارد. باید سنجشگری کنم تا گرفتار زمان کرونوسی و کرنومتری نمانم. ما زمان ادراکی و کایروسی هم داریم.
در جستار اول «ایران، سرزمینی دلربا و فریبا بر سیاره آبی»، مهدی استعدادیشاد، از سفرنامه مینویسد:
«سفرنامه میتواند بیش از روایت آمدوشد میان دو نقطه و مکانی باشد. پشت سر گذاشتن محلی میتواند امکان رسیدن به چشمانداز دیگر و درک و دریافت جدیدی را فراهم کند.»
اشاره به «فوتوریسم» دارد، جستجو میکنم، «فوتوریسم» آیندهگراییست. آنها از گذشته بیزارند و دغدغههای اصلی این جنبش، پویایی، سرعت و تکنولوژی است.
چند روز پیش استاد اشاره داشت به اینکه از پرسه در کتابها به مفاهیم و موضوعات تازه میرسیم.
از واژهی «فراآمد»، خوشم آمد.
مینویسم: فراآمدی از یک مکتب نظری میتواند نشانهی دیدگاه نویسنده باشد.
دوست دارم سطر به سطر جستار را مزهمزه کنم، زود نگذرم.
هزار کلمه از ماجراها و گفتگوهای امروز تایپ میکنم. از گمراهی و قدرتطلبی آدمهای ثروتمند مینویسم. سریال سیلو سبب میشود بپرسم چرا از ثروت برای نابودی فقر و بیماری استفاده نمیکنند؟ چه چیز کشتار و نابودی برای بعضیها جاذبه دارد؟
نمیدانم، اگر من آنقدر ثروتمند بودم که چنان پروژهای را بسازم، در عوض فقر و بیماری را ریشهکن میکردم؟ کدام الویتم میشد؟
گزارش نیک
سالواژه: تحول
صبح امروز با سوزش و درد چشمم شروع شد.
درسته با دیدن ظلم و فقر و رنج مردم دلم نمیخواد چشمام ببینه.
اما گویا این ندیدن با اون ندیدن خیلی فرق داره.
با ضرب و زور شستشو و قطرهی چشم یکم بهتر شد. چند صفحهای نوشتم.
اما هرچه بیشتر مینوشتم، بیشتر به زورکی زندهموندنمون میرسیدم.
من که به امیدواربودن و امیددهندهبودن زبانزد اطرافیانم بودم چرا امروز تهی از هر امیدم.
گشتی تو کتابخونهم زدم.
کنجکاویِ آشنایی با دنیای نویسندهها کشوندم طرف کتاب« بیبال پریدن» از قیصر امینپور.
از قیصر امینپور در حد همون شعرهای مدرسهای بیشتر نمیدونستم.
اما هرچه بیشتر کتاب رو ورق زدم این سوال قوت میگرفت. «چه چیزهایی در زندگی ما رو بیبال کردهان؟»
بعضی آدمها بال ندارن و میدونن که نمیتونن بپرن.
خوب تکلیفشون روشنه.
اما دردِ واقعی برای آدمهاییه که بال دارن و پرواز بلدند، ولی سقفشون کوتاهه.
هر چی بیشتر میخوندم، بیشتر از اونکه به آدمهای بیبال فکر کنم، به آدمهایی فکر کردم که بالهاشون را کمکم از دست دادهان. نه توی حادثه و نه یکشبه.
بلکه ذرهذره، میون فقر، تبعیض، ترس، بیاعتمادی و عادت.
و این روزا چهقدر پرندههای جوان و خلاق به این جبرِ ناخواسته گرفتار شدن.
بگذریم. درد زیاده.
پختن قرمهسبزیِ باب دلِ پسرم، تمام صفر و یکهای رژیمم رو به هم ریخت.
راستی فردا شنبهست و فریبِ ذهنِ چموشم: «از شنبه»، شکستم داد.
روزنویسی و تمرینهای گویندگی و کارهای خونه، اگر «نیک» محسوب بشه، امروزم سرشار از نیکی بود.
امروز وقتی بیدار شدم رویای شبانهام هنوز از سرم بیرون نرفته بود و دوست داشتم بخوابم و من را صدا میزد که ادامهی رویابم را از دست ندهم رویای شیرینی بود. وقتی کاملا بیدار شدم رویایم یادم رفت فقط حالم خوب بود. توانستم به سالواژهام که تعهدورزیست بپردازم. وقتی صبح بیدار میشوم سزاوار نیست که همه در فغان و در غوغایند و من خفته باشم صورتم را شستم و نماز خواندم و سری به قلم و کاغذ زدم و بنای نوشتن را گذاشتم دقایقی نوشتم و عزم پیادهروی کردم همیشه صبح سحرآمیز است. نشاطی بی حد دارد آماده میشوم برای کارهای روزمره و صبحانه ناهار و شام فکرش را کردم و سراغ خواندن کتاب خسروخوبان رفتم. شعر حافظ خواندم بعد از ناهار بعدازظهر شلوغی داشتم و فرصتی برای شرکت در وبینار نداشتم همهی وقتم صرف مهمانداری شد. شهریور ماه برایم مهمان میآید. همیشه خانهی ما شلوغ است و درش باز برای دوست و فامیل است. برای فامیلهایمان یک پناهگاه امن هستیم. به کانال تلگرام من سری بزنید.👇
https://t.me/notetoday1
گزارش نیک آدینه ۶ شهریور تابستان ۰۵
✓ رویای بامدادی
گزارش نیک | پروازی که به تأخیر افتاد
صبح جمعه را با خوابی آغاز کردم که در آن، در فرودگاه، به خاطر سلاحهایی شبیه نارنجک متوقف شدم و پروازم را از دست دادم. انگار چیزی بیرون از ارادهی من، درست در آستانهی رفتن، مسیرم را بست و مرا پشت درهای یک سفر ناتمام نگه داشت.
بعد، در صحنهای دیگر، در یک برنامهی رادیویی به اخراج چند بازیکن فولاد اعتراض میکردم. از مسافری که پروازش را از دست داده بود، به کسی بدل شدم که صدایی برای اعتراض دارد و میخواهد شنیده شود.
شاید خوابم روایت سادهای از ترسِ توقف و میلِ حرکت بود، از فرصتهایی که گاهی به اجبار از دست میروند و صدایی که با این حال، درون ما خاموش نمیشود.
پروازم از دست رفت، اما صدايم نه.
و شاید این همان بخش نیک خواب بود: گاهی راه بسته میشود، اما هنوز میتوان حرف زد، انتخاب کرد و دوباره به راه افتاد.
✓ گزارش نیک | رؤیا میان صفحات صبحگاهی
صبح جمعه، پس از آنکه خواب فرودگاه و پرواز از دسترفته را از سر گذراندم، رؤیا را همانطور که هنوز اندکی از مه شبانهاش بر تن داشت، به میان صفحات صبحگاهی آوردم. خواب، در بیداری همیشه کمی کوچکتر میشود، اما اگر چند کلمه از آن را نگه داری، دوباره جان میگیرد.
سه سطر نوشتم. سه سطر برای فرودگاهی که دیگر فرودگاه نبود، برای پروازی که نرفته بود و برای صدایی که از رادیویی خیالی برخاست و به تصمیمی اعتراض کرد که در خواب، سرنوشت چند بازیکن فولاد را تغییر داده بود.
عجیب است که رؤیا، وقتی به شعر تبدیل میشود، دیگر فقط خاطره خواب نیست. چیزی از آن شب ناپیدا در کلمات میماند، مثل بوی باران بر پیراهنی که صبح پوشیدهای.
و من، میان صفحات صبحگاهی، پروازی را که در خواب از دست داده بودم، با سه سطر شعر دوباره به آسمان فرستادم.
✓گزارش نیک | جمعهای که بوی حلیم بادمجان میداد
عصر جمعه، وقتی گرمای روز اندکی از شدت خود کاسته بود، راه خانه خواهرم را در پیش گرفتم. جمعه همیشه برای من حال عجیبی دارد، انگار زمان در این روز، برخلاف روزهای دیگر هفته، اندکی از شتاب همیشگیاش دست میکشد و آدم را وادار میکند به چیزهایی توجه کند که در روزهای معمولی از کنارشان بیاعتنا میگذرد. به رفتن، رسیدن، نشستن، خوردن، و حتی به صدای خندهای که از اتاقی دیگر میآید.
وقتی وارد خانه خواهرم شدم، آن حس آشنای خانههای خانوادگی دوباره به سراغم آمد. خانهای که در آن لازم نیست آدم برای حضور خودش توضیحی داشته باشد. میتواند وارد شود، بنشیند، چیزی بخورد، حرف بزند یا حتی لحظهای ساکت بماند و همچنان جزئی از آن جمع باشد.
سفره که پهن شد، حلیم بادمجان در میان ظرفها قرار گرفت. بعضی غذاها فقط غذا نیستند. طعمشان راهی به حافظه پیدا میکند و آدم را به جایی میبرد که شاید خودش هم نمیداند کجاست. قاشق اول را که خوردم، بیشتر از آنکه به گرسنگی فکر کنم، به همین لذت ساده فکر کردم که چگونه یک غذای خانگی میتواند برای چند دقیقه، جهان را به اندازه یک سفره کوچک کند.
حلیم بادمجان را آرام خوردم و از همان آرامشی که در خوردن یک غذای آشنا هست لذت بردم. انگار جمعه، با همه سکوت و سنگینیاش، برای لحظهای در همان کاسه جمع شده بود. بیرون، روز همچنان میگذشت و عصر آرامآرام به سوی شب میرفت، اما درون خانه زمان شکل دیگری داشت.
بعد با خواهرزادهام بازی کردم.
شاید از بیرون، بازی کردن با یک کودک اتفاق مهمی به نظر نرسد. چند دقیقهای بازی، چند خنده، چند حرکت ساده و تمام. اما کودکان هنوز در جهانی زندگی میکنند که زمان در آن به اندازه ما جدی نیست. آنها برای لذت بردن از یک لحظه نیازی ندارند لحظه را ثبت کنند، معنا کنند یا از خودشان بپرسند آیا امروز روز خوبی بوده است یا نه. بازی برای آنها خودِ زندگی است.
من هم برای مدتی کوتاه وارد همان جهان شدم.
صدای خندهاش، حرکتهایش و آن جدیت شیرینی که کودکان هنگام بازی دارند، مرا از فکرهای پراکندهام بیرون کشید. شاید یکی از رازهای حضور کودکان در زندگی بزرگسالان همین باشد که بیآنکه چیزی از فلسفه زندگی بدانند، آدم را مجبور میکنند برای چند دقیقه هم که شده، زندگی را همانطور که هست تجربه کند، نه آنطور که باید باشد.
در آن عصر جمعه، میان بشقاب غذا و بازی کودکانه، ناگهان متوجه شدم که بسیاری از لحظههای خوب زندگی دقیقاً به همین اندازه سادهاند. نه سفری در کار است، نه اتفاقی بزرگ، نه موفقیتی که بتوان دربارهاش حرف زد. فقط رفتن به خانه خواهر، خوردن غذایی که با دست و حوصله آماده شده و بازی کردن با کودکی که هنوز جهان را با چشمهای تازه نگاه میکند.
و شاید بعدها، وقتی سالها از این جمعه گذشته باشد، آنچه در خاطرم خواهد ماند نه ساعت دقیق رفتنم و نه جزئیات گفتوگوها، بلکه همین مجموعه کوچک و محو باشد: گرمای عصر، خانه خواهرم، طعم حلیم بادمجان و خندههای خواهرزادهام.
عجیب است که حافظه گاهی مهمترین لحظههای زندگی را در چیزهایی پنهان میکند که هنگام وقوعشان هیچ اهمیتی برایمان ندارند. شاید یک روز، سالها بعد، بوی بادمجان یا صدای خنده کودکی مرا ناگهان به همین عصر بازگرداند، به همین جمعهای که در آن هیچ اتفاق خارقالعادهای نیفتاد و با این حال، چیزی از زندگی در آن بود که ارزش به خاطر سپردن داشت.
امروز فهمیدم که مهمانی همیشه به معنای شلوغی نیست. گاهی مهمانی فقط فاصله گرفتن از اتاق و تنهایی خویش است، رفتن به خانهای آشنا، نشستن کنار خانواده و اجازه دادن به چند ساعت ساده که بیآنکه از آنها توقعی داشته باشیم، ما را با خودشان ببرند.
وقتی از خانه خواهرم بیرون آمدم، جمعه دیگر همان جمعه چند ساعت پیش نبود. چیزی از آن عصر با من آمده بود. شاید اندکی گرما، شاید مزه غذا، شاید صدای خنده کودک، و شاید فقط این احساس آرام که هنوز خانههایی هستند که میتوان در آنها بیمقدمه وارد شد و برای چند ساعت، خودِ ساده و بیدفاع خویش بود.
و من، در پایان این جمعه، بیش از همیشه به این حقیقت کوچک فکر کردم:
زندگی همیشه در لحظههای بزرگ اتفاق نمیافتد.
گاهی زندگی در یک کاسه حلیم بادمجان است،
در بازی کوتاه با یک کودک،
در خانه خواهر،
در عصر آرام جمعه،
و در خاطرهای که هنوز اتفاق نیفتاده، اما روزی خواهد آمد و همین لحظه را دوباره برایمان زنده خواهد کرد.
نویسنده: دکتر علی اندیشمند
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آیدی اینستاگرام من: 🪬
draliandishmandir
امروز با صدای زمزمه و مکالمه های اطرافم زودتر بلند شدم چون اولین روز اعتصاب غذام بود چیزی نخوردم و به خوردن یه لیوان آب برنج قبل کشیدنش اکتفا کردم احساس حالت تهوع و سوز عجیبی در معده ام بود ولی بالا نیاوردم.یکم طراحی اسکیس اولیه تمرین کردم و خوابم برد بعد بیدار شدن رفتیم بیمارستان حال پدربزرگ تغییری نکرده بود و مثل دیروز بود.
بعد برگشتن هوا تاریک شده و احساس ضعف داشتم اما همه تلاشم رو کردم تا چیزی نخوردم و به اعتصاب غذام پایبند بمونم با مطالعه کتاب قانون حقوق اساسی خوابم برد قبل خواب وبینار نویسنده ساز رو که امشب استثنا شب برگزار میشه شرکت کردم.
@Maryamwriter_2چنل تلگرام
صفحات صبحگاهی سوم هم نوشته شد با سردرد و بی حالی شدید اما کمی امیدوارتر از دیروز.
انتخاب اولم برای بیداری در یک روز جمعه ی کمحال خاندن چند صفحه ای از کتاب همه آن سالهای بی خاطره و شیرجه ای عمیق در دنیای سه شخصیت اصلی و درگیری با مباحثی فلسفی که بیان می شود و تقریبا در هر صفحه چند خطی بسختی فهم می شود ولی درک اصلا .
انتخاب فیلم خانم هریس به پاریس می رود برای تغییر حال و احوالم که البته کمکی نکرد.مدام در حال مقایسه شادی و سرزندگی یه پیرزن هفتاد ساله دلخوش با دنیای این روزای ما.
اشتباه بعدی انتخاب کتاب ناتنی بود،از بعضی جملات کتاب از نحوه نگارش و شناور بودن داستان لذت بردم ولی در آخر طعم تلخی در من جا ماند که قطعا مدتها در من باقیست نه فقط برای انتهای داستان نه برای نگاه جنسیت زده مردم ما، این بار برای حق انتخابی که در آن فضا بوده و امروز لااقل برای ما لبه نشین ها نیست.
بعدشم چند برگی از کتاب دنیای قشنگ نو که یه نگاه استعاری به زندگی انسانها در سال۲۶۰۰ میلادی داره و تا اینجا جالب نیست!
در کل روزم سرد گذشت با بی حالی و سردرد .تقریبا بیشتر روز افقی بودم و پشیمان از تزریق آمپول لاغری اونم توی این روز ماه گرفتگی.
از اون بدتر با اینکه تمام اراده مو جمع و خرج کردم ولی کانالم حرف نمیزنه که نمیزنه
. راضی نیستم نمره امروز پنج
گزارش نیک هایم را کوتاه تر مینویسم
تا هرشبی تر باشند
امروز در بستر چمن های پارک ساعی
با یار
مشغول نوشتن شدیم و چای دم کرده غلیظ همراه با زعفران نوشیدیم
برایش نامه نوشتم و بعد دوتایی به کلاس رفتيم
اوقات خوش آن بود که با عشق به سر شد❤️
«سنگ صبور» صادق چوبک را تمام کردم. غمی عمیق بر دلم نشسته. نمیدانم چرا ناراحتم. شاید بهخاطر این است که نمیدانستم قدیمها کسانی بودند که چنین چیزهایی را مینوشتند. اگر کسانی بودند که چنین چیزهایی را مینوشتند، میشود گفت کسانی هم بودند که چنین چیزهایی را میخواندند، پس چطور به این روز افتادهایم؟
سنگ صبور مرزهایی را در ذهنم جابهجا کرد، البته بدون اینکه قبلش هشدار بدهد. شاید یکی دیگر از دلایل ناراحتیام همین باشد. این که حین خواندن کتاب، چیزهایی را در ذهنم از دست دادم و چیزهای دیگری جایشان را پر کردند. سوالهای فراوانی در ذهنم مطرح شدند. چرا تابهحال این گونه به زندگی نگاه نکرده بودم؟
هشتمین گزارش نیک من.
این که تایید می کنم که گزارش نیک چندم هستم برایم مهم است؛ زیرا می خواهم شاهد روند پیشرفتم باشم.
ببینم که هر روز چه قدر رشد کردم و چه طور با کلمات بازی کردم که بعدها وقتی آن را می خوانم لذت ببرم که من کجا بودم و حالا به کجا رسیدم.
اما همیشه مسیر رسیدن لذت بخش نیست.
با سختی هایی در طول مسیر مواجه می شوی که ممکن است تو را از ادامه راه ناامید کنند و همان ذهن یاوه گو که هر لحظه می خواهد تو را پشیمان کند که ننویسی. ولی تو زورت بیشتر است و کم نمی آوری.
می نویسی و می نویسی و می نویسی.
اما امروز بیشتر برای خودم می نویسم.
رشد کردن برایم انرژی بخش است و هر وقت خودم را با خود دیروزم مقایسه می کنم شگفتی تمام وجودم را دربرمی گیرد که وای خدای من، چه قدر رشد کردم و چه قدر نسبت به دیروز قوی تر و بالغ تر شدم.
آن شناختی که دیروز با آن دست و پنجه نرم می کردم با آگاهی امروزم زمین تا آسمان فرق می کند.
چه قدر متفاوت بودم.
منِ دیروز کجا و منِ امروز کجا.
می دانی وقتی آدم خودش را با خود قبلی اش مقایسه می کند خیلی لذت می برد و آدمی را مشاهده می کند که برای رسیدن به من جدید چه ها که نگذرانده و چه فشارها و دردهایی را تحمل کرده که به این جا رسیده. این خیلی شگفت انگیز است.
به خود قبلی ام نگاه می کنم و آن را در تصورم زنده می کنم، متوجه می شوم چه قدر در برابر مشکلات ضعیف و شکننده بودم و تاب و توانم کم بود.
در برابر سختی ها همیشه ناله می کردم و می گفتم چرا من؟
همیشه تقصیرها را گردن این و آن می انداختم، اما حالا چه قدر فرق کرده ام چه قدر انعطاف پذیر شدم. تاب و توانم افزایش پیدا کرده،
قوی تر وآگاه تر شدم. دیگر با خودم نمی جنگم ،با خودم مهربان تر شدم. خودم را بهتر از همیشه درک می کنم.
جنگیدن با خود را کنار گذاشتم و به دنبال راه حل برای حل مشکل می روم.
سختی ها دیگر برایم سخت نیست؛ بلکه کنار آمدن با آن ها برایم لذت بخش تر است. با آن ها کنار می آیم و به آن ها از دیدگاه دیگری نگاه می کنم و فکر می کنم که بهترین کار در این برحه از زمان چیست.
من الانِ خودم را می پذیرم و برای به کمال و تعالی رسیدن باز هم تلاش می کنم.
جالب نوشتی عزیزم.
من الانِ خودم را می پذیرم و برای به کمال و تعالی رسیدن باز هم تلاش می کنم.
“I accept who I am right now, and I still strive for growth and excellence”
سلام دوست عزیز
خیلی ممنونم از حسن نظر شما😊🙏🏻
به کمی صفحات صبحگاهی
کمی شعر سپید
کمی ورزش
کمی زیر نور آفتاب
کمی مدیتیشن
کمی با آزاد بلگرامی
گوش دادن فایل طرحوارهای
کمی تمرین برای به وزن بیت گفته سرودن گذشت.
گزارش نویس ۱۰۰ کیه 🤔
مهم نی
من یداللهی در رویا ام و همین هَ که قشنگه
امروز پخ بود . آخه پخ هم نیک داره که بخوام بنویسم ؟
دوباره دیوونه شدم
حلزون واسه عروسی عمهش رفته آرایشگاه. صدفشو داده گِرو به آرایشگرش. موهاشو فر کردن واسش.
تا عصر پیش آنا و نارنگی بودم. کلی حرف زدیم و اشکیدیم. تمرین داستان کوتاه رو نوشتم، خوندم واسه آنا، پاک کردم. یکی دیگه نوشتم، باز خوندم واسه آنا، باز پاک کردم. از اول نوشتم باز وخوندم و ارسال کردم. بعدش فهمیدم یه قسمت اصلیش رو ننوشتم. ولی بدکی نشد انگار.
۲ تا داستان کودک خوندم. یکیش خیلی جالب بود و دیگری ناز. توی لیست معرفی کتاب کودک میارمشون.
از آناچند تا کتاب قرض گرفتم. این دو داستانکودک هم.
داستان چهارم کتاب بهرام صادقی را خواندم.
همخوانی توی کانال متعهدم کرده است.
چند چهرهی عجیبغریب کشیدم که خیلی حال داد.
۷۵۰ کلمه تایپ کردم. هر روز که میگذره احساس میکنم دارم صبورتر میشم واسهی یکریز نشستن پای لبتاب و تایپ کردن. توی حین تایپ، یادم آمد از شعر خواندن و نوشتن دور افتادهام. تجربه ثابتم کرده که توی کانال که اعلام میکنم متعهدتر میشوم به برنامههام. میخواهم شعرخوانی هم داشته باشم آنتو.
و بیشتر شعر سُر بدهم.
بازخورد داستانکوتاهیم هنوز همین حالا. صدای استاد میآید. ممنون استاد صبور ما. هزارتا خسته نباشید.
سال واژه: پذیرش
“عاقل را تنهایی و غربت زیان ندارد” بالای پنج مرتبه این جمله را خواندم. فکر کردم، لبخند زدم.
صبح بعد از کارهای ابتدای شیفت، پادکست وبینار دیروز را دانلود کردم. ایرپاد گذاشتم تا بتوانم با دقت بیشتری گوش دهم.
بخش معرفی کتاب های استاد، هر چقدر بگویم بی نظیره، کافی نیست. همیشه بهترین کتاب ها، منابع، نویسنده ها، مترجم ها را با استاد کلانتری شناختم واقعن دست مریزاد.
اما بخش ویژه تر وبینار، گریز به نوشته های”محمد صالح علاء” بود. او را از خیلی سال پیش می شناسم. به یاد دارم اجرای برنامه ی سه شنبه شب های رادیو پیام با محمد صالح علاء بود. برنامه بعد از اخبار ساعت ۲۴ شروع می شد. آن هنگام که در دل تاریکی از رادیوی بالای سر خود می شنیدم؛ سلام به شنوندگان جان،هموطنان جان…با چه اشتیاقی تا نیمه های شب آن را گوش می دادم. امان از زمانیکه به زبان می آورد؛ محبوبم…
بعدتر در برنامه ی؛ دو قدم مانده به صبح در شبکه ی چهار ، پیدایش کردم. آن زمان که هنوز خبری از بزک دوزک های دروغین نبود، محمد صالح علاء در کنار دکور با ادب و متانت منحصر بفرد به میزبان و مهمان خوشامد می گفت.
همه ی این یادها در سال های جوان تر بودنم در من زنده شد فقط به بهانه ای که در وبینار استاد از ایشان متن زیبایی را خواند. باورتان نمی شود چقدر خوشحال شدم از خوش سلیقگی همیشگی استاد، البته این بار نسبت به نویسنده و ترانه سرای محبوبم.
دو کتاب از ایشان را دارم؛ دست بردن زیر لباس سیب و کاپوچینو و کیک پنیر( مجموعه داستان). به محض شنیدن اسم کتاب دیگر ایشان از فیدیبو نسخه ی الکترونیکی آن را خریداری کردم.
از فیدیبو دو کتاب خریدم؛ کتابِ حیف حوصله ام پیر شده و خط کش ها و شقایق.( قیمت بسیار پایین بود)
اصلن عجیب من به سال های قبل برگشتم. سال هایی که با شعر، ادبیات آرام و قرار به جان خود نی خریدم.
نکته ی مهم دیگر این وبینار، حاشیه نویسی بود. فکر کردم اخیرن خبری از حاشیه نویسی نبوده، بهتر آنست با توجه بیشتری به خواندن کتاب بپردازم تا با حاشیه نویسی درک بهتری از برداشت خود داشته باشم.
و
توصیه های استاد به یک دوست عزیز؛
-بحث اینه یادبگیری، ببینی، بیان کنی.
-زندگی رو به کلمه تبدیل کن، بقیه ش زندگی کردن با نوشتنه.
کار، چای، بیژن، خستگی
پختن غذای گربه های بیرون
آماده کردن آنها
رفتن به منزل خواهر
حضور نصفه نیمه در وبینار
شام و دسر را دور هم نوش جان کردیم.
به هر گربه ای رسیدم غذا دادم.
دوش شامگاهی
صاف کردن حساب کتاب های خریدهای پت شاپی از همکار
با وجود خستگی بسیار، اعلام حضور در گزارش نیک. جایی برای حال خوب کردنِ خود.
جالب نوشتی عزیزم.
من الانِ خودم را می پذیرم و برای به کمال و تعالی رسیدن باز هم تلاش می کنم.
“I accept who I am right now, and I still strive for growth and excellence”