گزارش نیک ۱۰۶: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«در این دنیایی که من نساخته‌ام، بیگانه‌ای هستم و می‌ترسم.»
-ایْ. ای. هَوسمن

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

26 خرداد 1402

26 خرداد 1402

16 آذر 1400

16 آذر 1400

40 پاسخ

  1. گزارش نیک:

    هستم. دارم تدارک سفر می‌بینم این روز‌ها. شلوغم و پر رفت و آمد. چند‌روزی مهمان داشتیم. زهرا هم برگشته و من که دلم براش تنگ شده‌بود حالا خوشحالم. نه به نویسنده‌ساز می‌توانم برسم و نه به ساختنِ نویسندگی. فقط پادکست‌های سرزبان الهه را گوش می‌دهم.

    دارم تمرین می‌کنم که متعهد بشوم. متعهد به تمام‌کردنِ کتاب‌های ناتمامم. متعهد به تا آخر پیش‌بردنِ برنامه‌هایم. متعهد به زندگی‌کردنِ انتخاب‌هایم. و متعهد به از یاد‌نبردنِ سالواژه‌ام «شجاعت». و متعهد به شجاع بودن. و متعهد به پیروی از «پرسشگری» و از مسیرِ «تردید» به مقصدِ «ایمان» رسیدن. و متعهد به نوشتن.

    امروز همانطور که داشتم و دارم وسایل سفرم را جمع می‌کنم، با بچه‌ها پاستا درست کردیم و کیک. برای تولد بابا با دو‌روز تاخیر.

    فکر کنم بیشتر از یک ساعت هم در خلوت و آزاد نوشتم.

    کتاب «تئوری انتخاب» را دارم می‌خانم. مطالبش برای مشاوره خوب است و آدم را برای یاد‌گیری و استفاده از روش واقعیتدرمانی مشتاق می‌کند.

    شعر‌های فرخی یزدی را هم خاندم. احساس کردم همین امروز سروده شده‌اند.

    پیاده‌روی هم زیاد نشد بروم. یک شب در این هفته رفتم که از شانس من برق رفت اما توی تاریکی هم کیف داد تجربه‌ی خوبی شد به خصوص چون با دوستانم بودم.

    خانه را هم کمی تمیز کردم.

    فایل‌های سیستمم را هم طبقه‌بندی کردم تا از این همه قاتیپاتی‌بودن دربیاید.

    فیلم «کوری» را هم دارم می‌بینم. داستانش واقعیست و دلم می‌خاهد تا قسمت آخرش را ببینم. البته الان فقط هفت قسمتش پخش شده.

    باید بروم جستار «پرسش چیست» را هم در سایت الهه بخانم. و مقاله‌ی «نوشتاردرمانی» را هم در سایت مدرسه نویسندگی.

    خلاصه که این زندگی، هنوز زندگی است و این من، هنوز من.

    https://t.me/mahdeyekazemiii

  2. – پرسه در کتابخانه‌ام. این یکی البته خَرسه بود، پرسه‌های خرکی، اشکای یواشکی. خوشا نظم و ترتیب دادن به قفسه‌ها. کتابخانه، استخر توپِ من.
    – برگزاری جلسه‌‌ی «تمرینجا»، نقد و بررسی آثار همسفران دوره‌ی نویسندگی خلاق
    – وبینار نویسنده‌‌ساز و خاندن یکی از زیباترین داستان‌های کودک درباره‌ی نویسندگی: «نویسنده‌» از نبیهه محیدلی با ترجمه‌ی محسن رضوانی.
    – سه جلسه‌ کلاس خصوصی، یادداشت و شعر و داستان
    – برگزاری هفتمین دوره‌ی کارگاه داستان کوتاه. درباره‌ی طرح این کارگاه در وبینار امروز نویسنده‌ساز اندکی گفتم که می‌توانید بشنوید. گمانم این کارگاه هم گامی رو به جلو بود در سلسله‌کارگاه‌های داستان کوتاه. اینبار نیز شیوه‌ی تازه‌ای را آزمودیم و کیفور شدیم از بداهه‌نویسی. یکی از بهترین بخش‌های این کارگاه حضوری صوتی برخی بچه‌ها و خاندن تمرین‌ بود که به گسترش ایده‌ها یاری کرد.
    – پایان روز با نوشتن پاره‌ی تازه‌‌یی از «کتاب روزنویسی»: کلمه‌نویسی، شوریده‌نگاری در شلوغ‌روزان.
    – این را از قوطیِ نقل‌قول‌هایم برایتان بیرون کشیدم، من گهگاه نگاهش می‌کنم باز و الهام‌بخش است برایم بازتر:
    «هانس گئورگ گادامر در یک مصاحبه گفته بود که کار دانشکده فلسفه آموزش کتاب خواندن و تربیت شهروندانی کتابخوان است. رواست که سخن او را تعمیم دهیم و بگوییم که کار رشته‌های ادبیات، علوم انسانی و اجتماعی تربیت کتابخوان حرفه‌ای است. کتابخوان که شدی بقیه چیزهای خوب در پی آن می‌آیند. اندیشیدن یعنی کتاب خواندن، یعنی در حال گفت‌وگو بودن با کسی که اندیشیده و خود او کتابش را در گفت‌وگوی اندیشمندانه با دیگران نوشته است.»

  3. ۴ شهریور ۱۴۰۵
    گزارش ۱۰۶
    بخش اول:
    امروز خدا رو شکر خلقم بالا بود.
    محل کارم خوش‌انرژی و با‌ارتباط بودم.
    چند روزی ننوشتم و نخوندم. امان از بیماری و درد. دلم تنگ شد. وقتی نمی‌نویسم از خودم دور می‌شم. از خودم بی‌خبر میشم. نوشتن منو به خودم میاره. کجای کارم و چطور می‌فکرم.
    بدنم در آرامش بود. هر وقت بدنم سرحاله، منم خوش‌انرژی‌ام. اما کافیه یه درد کوچیک بیاد سراغم. تحمل دردم کمه. بگذریم. خدا رو شکر که امروز شرایط خوب بود.
    بخش دوم:
    بعدازظهر چند جلسه مشاوره داشتم. کاش پدرو مادرهای جوون قبل از بچه‌دار شدن به فکر مشاوره می‌بودن. متاسفانه تا سنی که بچه مدرسه نره مشکلش رو درک نمیکنن و بی‌تفاوت هستن. تا اینکه بچه بزرگتر و دغدغه اش سنگینتر میشه.😔
    بخش سوم:
    شب میرم پایانه مسافربری. منتظرم که راننده خبر بده کی می‌رسه تا ازش برنج و نان سنتی که پدر فرستاده، تحویل بگیرم. اما اتوبوس مونده تو ترافیک. منم مشغول نوشتن شدم. نوشتن جزوه کارهاییه که می‌شه هر لحظه انجامش داد شاید به همین دلیل دقیقا می‌تونه مثل نفس کشیدن باشه. همیشه هست. هر دم.
    بخش چهارم:
    می‌نویسم تا گذر زمان برایم تلخ نباشد. می‌نویسم تا اگر گذر زمان هم برایم تلخ باشد، نوشتن شیرینش کند. و پرسشی که ذهنم می‌سازد: «مگر میشود همیشه از نوشتن توقع شیرین کردن لحظه‌ها را داشت؟»
    می‌نویسی تا خودت را بیابی. ممکن است در این خودیابی به نقاطی از خودت برسی که چندان شیرین و حتی روشن نباشد. ممکن است وجودت را بلرزاند. تو را بترساند. نوشتن کارش همین است. اگر حفاری نکند پس چرا باید نوشت؟ پس بنویس تا اگر آرام نیستی آرامت کند و گاهی شاید لازم است تو را از آرامش زیاد خارج کند و به تکاپو آورد. همیشه از نوشتن توقع شیرین کردن لحظه هایت را نداشته باش.
    بخش آخر:
    فایل دوره پیشرفته خلاق رو گوشیدم.
    از سنایی:
    اگر روزی کف پایت ببوسم
    بود بر هر دو عالم دست ما را
    تمنای لبت شوریده دارد
    چو مشکین زلف تو پیوست ما را
    چو صیاد خرد لعل تو باشد
    سر زلف تو شاید شست ما را
    زمانه بند شستت کی گشاید
    چو زلفین تو محکم بست ما را

  4. ➖️ یک کاری بکنم تو کانالم برای «حس‌واژه‌»ها که می‌اندوزم: واژه‌هایی برای بیان بهتر احساسات.
    ➖️ از حس‌واژه‌های امروز: سیری‌ناپذیر، خفقان، گم
    ➖️از بی‌قراری اجرای دو ایده قلبم آتشین است. سروشکل دادنشان نجات دادن تخیل‌ام است.
    ➖️ کار. روی مقاله. خوانا کردن، ویراستن، افزودن و افزودن و افزودن. حذف کردن. طراحی تبلیغاتی. یادداشت‌برداری. جست‌وجو. به‌روزرسانی. بررسی. تماس و راهنمایی. نوشتن.
    ➖️ مرتب‌کاری اتاق: سامان‌بخشیدن به یادداشت‌برداری‌هام که رو کاغذهای پراکنده بودند.
    ➖️در جست‌وجوی «دیدن»، «ندیدن» را در نظر بگیرم.
    ➖️ گفتم دایره بکش. تمرین است. تندتند. بی‌عیب نباشد. کشید. بعد تو یک صفحه شاید ۵ تا دایره جا شد. گفتم بگذار خط‌ها از هم بگذرند. روی هم بیفتند دایره‌ها. دایره نشوند. خط‌خطی شوند. کی گفته رو دایره‌‌ات ده تا دایره‌ی دیگر نکشی؟ بکش. ببین چه می‌شود تو یک صفحه. با کار زیاد بهتر یاد می‌گیری. همیشه. بعد تا ۳۰ دایره شمردیم رو کاغذ.
    https://t.me/Themolaie

  5. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صبح ساعت شش‌ونیم بیدار شدم. بالاخره همسر جان رضایت داده بود که برود آزمایش. تا آزمایشگاه همراهی‌اش کردم‌. در مدتی که آنجا بودیم، کمی از کتاب «نام من سرخ» را خواندم.
    بعد از آزمایشگاه هم رفتیم بانک.
    ناهار درست کردم.
    مراقبه کردم.
    کمی از کتاب «درد سیاوش» را خواندم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    شعری نوشتم و در کانالم گذاشتم.
    در کارگاه داستان کوتاه شرکت کردم. از صبح برای کارگاه ذوق داشتم. این کارگاه هم مانند کارگاه‌های قبل پر از نوآوری و شگفتی بود. تا جمعه باید بر پایهٔ پرسش و پاسخ، پیرنگ داستانم را آماده کنم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  6. _ سال واژه‌ام: واقعیت
    _ هنوز قزوینم. احتمالن فردا عصر کارها جمع شود و بتوانیم تا شب برگردیم. به ماه قبل و استرسی که هنگام تصمیم‌گیری داشتم می اندیشم؛ به نظر می‌رسد ارزشش را داشت.
    _ امروز صبح چند سطری آزادنویسی داشتم و غروب که به اتاقم برگشتم با جمله‌ی« اگر تخم‌مرغ بودم« ادامه نویسی کردم. الان هم گزارش نیکم را می‌نویسم که فردا در بین کار فراموش نشود. به هر حال من به این صفحه تعهدی دارم.
    _ « اکنون من در فهرستی از کلمات» را آپدیت کردم.
    _ با همکارانم برای شام آمده‌ام بیرون. خستگی روز را با غذایی خوشمزه و سالم از تن به در کردم.
    _ به قدر کافی آب نوشیدم.
    _ اینجا برق از ساعت ۴تا ۶ می‌رود. متاسفم که این دو روز نتوانستم در وبینار « نویسنده‌ساز» شرکت کنم.

  7. سال‌واژه‌ام: نظم

    ۱. امتحان فقط قابل پاس کردن بود و پاسش کردم. کمی هم شانس آوردم.
    ۲. وبینار نویسنده‌ساز را بودم. متاسفانه تو راه بودم و کلی قطع‌ووصلی. ویس وبینار دیروز را هم گوشیدم.
    ۳. آدم متفاوتی را ملاقات کردم و رنگ لباس‌های سبز و گلی‌اش را دوست داشتم. شاید هم‌اتاقی جدیدم باشد.
    ۴. باهاش کلی حرف زدیم. و خندیدیم.
    ۵. مسیری متفاوت با اتوبوس از تبریز تا خوی. دوستم وسطش بیدارم کرد که ببین سلماسیم. شبیه خواب بود.
    ۶. کارگاه داستان‌کوتاه هفت. کسی برای دیگری قصه‌ای تعریف کند. جالب بود دوستش داشتم. شخصیت‌هایم اما عجیب بودند که. هوک. فیلی که تویش دلقکی پنهان شده. پسربچه‌ای کچل. هوک قصه‌ی خودش را از زبان خودش تعریف کند؟ چون قصه‌ی اصلی یک‌جورهایی قهرمانش پیترپن بود. یا فیل قصه‌ی هوک را؟…

  8. خودپندِ امروز:
    اگه باور داری به دریا بودن، پس به اینم باور داشته باش که دریا گاهی طوفانیه و گاهی آروم. نه طوفان همیشگیه نه آرامش. پس فقط دریا بمون.
    شعر امروز:
    از یدالله رویایی که رویا می‌سرود:
    «جای جنون جهان کجاست
    در باد که راه را
    آیینه کرده بود و
    گمراهیِ بلندِ آبی را
    با خود مضاعف می‌کرد
    در پاره‌سنگ‌ها که تکان می‌خوردند
    هر بار او به تکان می‌افتاد
    و پاره‌سنگ تکان می‌خورد
    تا در کنارِ عقل تو در باد می‌مانم
    جای جنون جهان را
    می‌دانم.»
    ——————
    و اما امروز:

    -‌ «زنبورک‌خانه» از غلامحسین ساعدی را خاندم.
    بسیارر داستان جالبی بود. شخصیت‌ها، دیالوگ‌هاشان، فضای داستان، دامادی که نامی نداشت و پیوندی که از اساس ناقص بود. ناقص ماند. و اصلن می‌شود کامل شود با وجود ربابه و حمیده؟
    با خاندن داستان یاد شعار‌های تبلیغاتی «ازدواج آسان» افتادم.

    – کتاب «سایه و سیماب» از مهرداد شکوهی را خاندم.
    «… من تو خواهم شد و تو من خواهی شد … و هیچ چیز نخواهد بود.»
    «بعضی چیز‌ها زیباست … و می‌توان بعضی چیز‌ها را دوست داشت. اما درون تاریکی، باید به خاطر هر چیزی که زیباست، هر چیزی که می‌شود دوست داشت، و هر چیزی که هست، گریه کرد … باید گریه کرد!»
    «پرنده …
    یار …
    غم …
    پرنده پر کشید و رفت …
    و یار ماند …
    و غم …
    غم …»

    -تو نویسنده‌ساز استاد از یک کتاب گفتن که داستانی بود درمورد نوشتن و در ظاهر برای کوچکسالان بود، اما بزرگسالان هم کوچکسالی دارند در وجود پس کییف کردیم از شنیدن این داستانِ زیبا.
    نکته‌ی قشنگ دیگر، تصویرگری کتاب بود. قند بودند، قند.
    با دیدنشان یاد این افتادم که روزگارانی در گذشته دوست داشتم تصویرگری داستان کودک بکنم، نکردم. اما زیباست تصویرگری. تجسم نوشتن است در نقاشی.
    همین دیگر.
    فردا هم که پنج‌شنبه است و از الان سعی می‌کنم خوشحال باشم که آخر هفته هم خوشحال بگذرد.

    اودافظظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  9. تنها برای سال‌واژه می‌نویسم. در سطح کوچک. با خستگی فراوان.
    بیداری.
    کار.
    ایاب و ذهاب
    صف‌های پر برکت بنزین.
    ظاهرا تلاشم برای جلسه منتورینگ بی‌ننیجه‌ست.
    امان از بی‌توجهی همیشیگی.
    جلسه کوچینگ. موضوع توانایی نه گفتن.
    داستان کوتاه و شنیدن صدای همکلاسی‌‌ها. جای خیلی‌ها خالی بود، لادن، غزاله، سارا، الهیون و…
    فایل منتورینگم رو پیاده کردم.
    خواب و دیگر هیچ

  10. سال‌واژه: پیوستگی 🐜

    امروز بعد از نماز خوابم نبرد. صبحانه با طلوع خورشید، روی تراس و کنار شمعدانی‌های قشنگم، صفای خودش را داشت.

    برگشتم و رمان «جان شیفته» را برداشتم و حدود ده صفحه خواندم. با این سرعت حلزونی من، فکر کنم این دو جلد تا سال آینده هم تمام نشود!

    مهمان کلینیک پوست بودم برای شرکت در ساخت بالم لب. اهل لوازم آرایش نیستم، اما برای حمایت و تشویق بانوان جوان شرکت کردم.

    رأس ساعت دو برق رفت؛ کجا، خدا عالم است!
    اما امروز قابل تحمل بود و فرصتی شد تا قسمتی از رمان «گل یخ» را ویرایش کنم تا برای انتشار آماده شود.

    شیفته زبانزدهای فارسی شده‌ام و در پی پیدا کردنشان، به دیالوگ‌های مامان غرق در خاطرات آن زمان می‌شوم. امروز چندتای دیگر پیدا کردم و در کانالم گذاشتم.

    در محضر استاد از راهنمایی‌ها و تذکرهایشان بهره بردم و از تشویق‌هایشان کیف کردم.

    بوستان سعدی را گشودم و حکایت دیگری خواندم و برای یافتن معنای واژه‌ها به لغت‌نامه معین که کنار دستم بود مراجعه کردم.

    و نیک می‌نویسم؛
    گزارش امروز را، در امتداد پیوستگی. 🐜

    ✍زری قوام

  11. علاوه بر این که این هفته سلول‌هایم مردند سلول‌هایی که دیروز از فریزر درآورده بودم هم مردند.
    چه خبر است؟

    نه تنها در دو ماه گذشته هر روز کار کرده‌ام و نتیجه‌ای نگرفته‌ام، الان برگشتم به همان نقطه‌ی اول.

    می‌دانم که این چیزها در کار پیش می‌آید، اما امروز واقعاً نیاز داشتم که کسی بنشیند و از مشکلاتش بگوید و من ببینم که این چیزها طبیعی است.
    دوست داشتم پشت صحنه‌ی کار بقیه و گند خوردن‌ها را ببینم که آرام شوم.

    چقد  مهم است از این خراب شدن‌ها گفتن.
    امروز حوصله‌ی نوشتن نداشتم، ولی دیدم که اتفاقاً همین روزها خیلی مهم است بنویسم. از این حالت بلاتکلیفی و مردن سلول‌ها و نتیجه نگرفتن از تست باید بنویسم.

    این حرف‌ها گفته نمی‌شوند و دیده نمی‌شوند و شاید کسی بعداً این روزهای خراب شدن من را بخواند و ببیند تنها نیست و امیدوار شود.

    اصلاً کسی هم نبیند خودم بعداً می‌خوانم و می‌فهمم که این هم بخشی از کار بوده و یادم نمی‌رود.

    https://t.me/f_mahmudpur

  12. سال واژه‌ام: تحرک و پویایی
    چند روزی میشه که گزارش ننوشتم. روزهام به نیکی نبودند. ولی هر روز به اینجا سرک کشیدم و گزارشات دوستانم رو خوندم و می‌بینم که توی دل تمام دغدغه‌هاشون، کار‌های نیکشون رو بیرون میکشن و گزارش میدن. منم تصمیم گرفتم که بگذارشم.
    _ آرش کمانگیر از سیاوش کسرایی را خواندم. چقدر روان و شاعرانه یک داستان را با توصیف بیان کرده. انگار شاعر زاده شده.
    _ ناهار قرمه‌سبزی خوردیم.
    _ رونویسی نیم صفحه‌ای از کتاب یک عاشقانه‌ای آرام
    _ نویسنده‌ساز
    _ آزاد‌نویسی
    _ پیاده‌روی
    _ شام املت خوردیم.
    _ کاش سریع قضاوت نکنیم و حکمی ندیم.
    https://t.me/tasvirkhiyall

  13. زینب سخت‌نگیر تو به استراحت نیاز داری

    صبح حال انجام هیچ‌کاری را نداشتم پس بیشتر وقتم به استراحت، دراز کشیدن وخواب گذشت. البته غزلی از قاسم انوار با این مطلع خواندم:
    《دل ما باده طلب کرد و شرابش برسید
    برسد چون برسد سابقه حبل ورید》

    داستان باله دریاچه قو را از مجموعه داستان هیچکاک و آغاباجی و داستان‌های دیگر را خواندم و تمام کردم. ماند داستان من و اینگرید برگمن که از فردا می‌خوانمش‌. راوی ماجراهای سیاسی اجتماعی دوره‌ی کودکی‌اش را در بطن زندگی‌اش تعریف می‌کند. جذاب است و آدم را تا تهش نگه می‌دارد.

    طاقچه را با خواندن فصل ۴۶ گاه ناچیزی مرگ، مرزبندی به زبان شفاف و دوستانه از کتاب مرزها و رابطه‌ها، پارادوکس فرگه از ویتگنشتاین و روان‌درمانی، چند یادداشت از کتاب از شیطان آموخت و سوزاند، پرسش‌های قضاوتی از آشنایی با هنر پرسشگری و مقدمه در کمال سادگی خوشنود کردم.

    در فیدیبو فصل هیئت استادان را از کتاب ویتگنشتاین، پوپر و ماجرای سیخ بخاری را خوانده‌ام. من یک گزاره‌ای دارم که گمانم این فصل آن را تایید می‌کرد: 《از همکار دوست در نمی‌آید.》 خلاصه بیشتر به این ایمان آوردم که حفظ روابط رسمی و محترمانه بیشتر در محیط کار حفظت می‌کند.

    در کتابراه سوگیری دسترس‌پذیری و سوگیری توجه را از کتاب ذهن فریبکار من، و مقدمه‌ی کتاب تصمیم‌گیری را خوانده‌ام.

    ناهار لازانیای رضوانه پخت خورده‌ام. به خیال خودم برای چندمین بار این خاطره را برایش تعریف کرده‌ام: 《سال‌ها پیش تو بخش روان زنان یکی از مربی‌های دانشگاه آزاد از لازانیایش که دیروز پخته بود تعریف می‌کرد، من به ذهنم فشار آوردم که دیروز جمعه ناهار چی خوردم یادم افتاد کالجوش بسیار با کلاس گوشت و مغزگردو‌دار مامان پخت را به همراه خانواده‌ی برادر و خواهرها خورده‌ایم، تا خواستم چیزی بگویم هدنرس آن وقت بخش، خانم احمدی، صدایم کرد داخل تریتمنت و ملتمسانه گفت الان وقتش نیست از کالجوشتان تعریف کنید 😄.》

    عصر در وبینار نویسنده‌ساز استاد از داستان کوتاه صحبت کرد و کتاب داستان کودک نویسنده از نبیهه محیدلی با تصویرگری ولیدطاهر را خواند و نقاشی‌هایش را هم نشانمان داد. سپس از ساجده‌جان حق‌پرست از شعر شنیدیم. البته که استاد آن‌قدر در پشت صحنه فعال بود که بیشتر کامنتها به استاد مربوط بود تا بحث ساجده جان.

    پادکست دوم تکمیلی کارگاه خودشفقت‌ورزی شیما صادقی را شنیدم و تمرینش را هم انجام دادم.

    شب جلسه با درمانگرم، دکتر طاهری، داشتم. پرسشگری قوی/ رویارویی همدلانه روش برخوردش با من است، روشی که به من آموزشش هم می‌دهد. بعد از عمل که اخلاقم تند شده بود و صدای مادر را در‌آورده بودم، گفتم امان از زینب که خوب هم نمی‌شود، مادر متذکر شد نه نسبت به سال پیش خیلی خوب شدی، و ناامید نباش. درمانم واقعاً اثرگذار بوده است.

    حالا دیگر بروم مریض بازی و استراحت کنم. شما هم فعالیت‌هایتان را ثبت کنید برکت پیدا می‌کند. برخی وقت‌ها فکر می‌کنم من توی گاه‌شمار روزم را ثبت می‌کنم شاید در آخرت همین پرونده‌ی ثبت‌شده‌ی خودم را فرشتگان در دستم بگذارند و بگویند بخوان.

    شبتان پرنور
    ۱۴۰۵.۶.۴
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  14. گزارش: عضو جدید کانال شدم

    _کتاب‌ مربوط به دوره‌ی پیشرفته نویسندگی خلاق را خواندم. چند تا ایده به ذهنم رسید اما هنوز به رسمیت نمی‌شناسم.

    _کتاب‌هایی که باید برای شعر می‌خواندم را خواندم. چند دقیقه از ویس استاد را که جاماندم، گوش دادم. باید کلی کار بکنم. هنوز نمی‌توانم چیزی بگویم.

    _بیرون رفتم و خرید کردم. چیزی برای دوستی. برای رفیقی‌. حس خوبی داشت. این‌ور سال تولد زیاد است. برعکس آن‌ور سال که زیاد خبری نیست‌. تا باشد از این تولدها.

    _برای کانال متن نوشتم. کلی حرف داشتم و زدم. ‌کلی فکر داشتم و زدم. کلی احساس داشتم و زدم. همه‌شان را زدم و چکیده‌یی از حرف‌ها را نوشتم. کاش چکیده بیشتر بود.

    _به کانال دوستان سر زدم. و تازه عضو کانال افسانه امام‌جمعه شدم. با یک متنی که شیلا حیدری به اشتراک گذاشته بود، با کانالشان آشنا شدم. همان یک خط کافی بود تا عضو شوم. متنی روان و گیرا و سبکی مختص خودشان. حالا می‌فهمم وقتی استاد می‌گوید، اگر متنی کوتاه خوب بنویسم، آدم‌ها رغبت می‌کنند متن‌های طولانی‌مان را بخوانند. چه ساده به این باور رسیدم. و چه‌قدر راه دارم. چه‌قدر؟ نمی‌دانم.

  15. بلِه مه بعدم بعدم بعدم چو نگو
    ولش‌کنم هیچ غلتی غلتی هیچ‌کاری
    رو به در دری نشد چونگو
    بزار بزار بزار که فرصتی شود
    چنان از عزیزان دور شوم چو نگو
    که یکی‌یکی روند روان‌درمان
    بتو قول دهم چو نگو
    که چنان دنبالم گردند چو نگو
    حتی خاکستر از تنم نیابند چو نگو
    بوی کشند در تن کشند
    نماز شکر گزاری خونند
    در بری نیست چو نگو
    فعلن گاه‌دمی
    روان درمانِ مه‌ای
    چو مانم چو نگو

    مجبور شدم تمامِ کانال‌ها استاده پاک کنم/ دگه ای‌جازه نویس‌داری نیست وضعیت در بر ری یک تار مو هست اما به پشتیبان پیام دادم گفتم PDF ای دوره ره بفرستند تو پیشبانی که نمیشه شرکت کنم و تمرینات هم بفهمم حق دارند شرایط شو ندارند نباید توقع داشته باشم اگه نتوانستم گذارش نیک نویس‌داری کنم یا خودکشی کردم یا مره کشتند فقط روح بی‌جانِ گذاشتن تحتِ امرِ دگرا باشه هرکه بخود یک حکومت کنه دگه نمی‌تونم واسطِ امشب گذارش‌دم / تا یک چاره پیدا کنم اما هر شب گذارش می‌دم انشالله خدانگهدار تا فردا
    https://t.me/sadegaalezadai

  16. ششمین روز گزارش نیک من
    قرار است که امروز چه بنویسم.
    راستش را بخواهید شما که غریبه نیستید نمی دانم از چه بنویسم.
    از کارهایی که امروز انجام دادم؟
    یا چیز دیگر؟
    اما امروز برخلاف روزهای دیگر عجیب و غریب بود.
    صبح که از خواب بلند شدم حس بیگانگی داشتم.
    شاید، علتش این بود که زیاد خوابیدم و این باعث شد تعجب کنم و حس بیگانگی را بپذیرم.
    آدم وقتی کمی بیشتر می خوابد؛ ممکن است که برنامه ریزی اش هم دچار مشکل شود.
    اما طبیعی است، اتفاق پیش می آید.
    اولش ناراحت بودم اما بعد به خودم گفتم اشکالی ندارد حداقلش این است که خوب استراحت کردم و سرحال ترم.
    می بینید گفت و گویی که ذهنتان از سر بگیرد اوج بدبختی است.
    ذهن نادان است و دلش می خواهد که افسارت را بگیرد و تو را هر جا که دلش می خواهد ببرد.
    تو را ناامید و اعصابت را خط خطی کند.
    ذهن میخواهد تو همچنان در خواب باشی و به هیچ عنوان هشیار نشوی. چون اگر هشیار شوی دیگر او را تحویل نمی گیری و به حرفش گوش نمی دهی. به جای این که تو عصبانی و ناامید شوی او تمام حس های بد و برده بودن را تجربه می کند.
    تو برنده ی مسابقه با ذهن خود می شوی. دیگر او پادشاه تو نیست، پادشاه تویی و حالا هر چه می خواهی همان می شود. فرمان می دهی و او مجبور است که اجرا کند.
    چون دیگر طناب سرکشی را از او گرفته ای و راهی جز اطاعت از فرمان هایت را ندارد.
    اگر من به او اجازه می دادم که پادشاه من شود و سوار بر اسب، بر من بتازد روزم را به کل از دست می دادم. این کار را نکردم.
    ذهنم می خواست من را ناامید و افسرده کند و من با احساس پشیمانی و دلسردی که از خودم می گرفتم دست و دلم به کار نمی رفت.
    با خودم گفتم که نه من هنوز تا پایان روز خیلی زمان دارم و می توانم کارهایم را انجام دهم.
    به ذهنم گفتم نه من می توانم از زمان باقی مانده بهترین استفاده را بکنم.
    وقتی شروع به اولین کار، یعنی ورزش کردن کردم،
    آرام آرام صدایش محو شد.
    دیگر صدایی از او نمی شنیدم. بله من بر ذهنم غلبه کردم و افسار او را پاره کردم.
    ورزش کردم چون من برای زندگی سالم، نیاز به بدن سالم و قوی دارم.
    بعد از انجام ورزش، یک سری کارها را با خواهرم انجام دادیم که به او کمک می کرد.
    رفتم و دوش آب گرم گرفتم.حس سبکی و تمیز بودن می کردم.
    بعد از این که موهایم را سشوار کشیدم و مرتب کردم،
    پادکستی فوق العاده گوش کردم.
    عجب نکاتی داشت.
    تمارینش را هم انجام دادم و برای پشتیبان ارسال کردم.
    هنوز کتاب نخوانده بودم.
    گفتم که امروز عجیب بود و طبق برنامه پیش رفت اما نگران نبودم چون می دانستم زمان دارم که کمی از آن را به خواندن کتاب اختصاص دهم.
    از آن روزی که در وبینار گفته شد که خواندن چند کتاب با هم هیچ لطمه ای به آدم نمی زند این کار را از سر گرفتم و انجامش دادم.
    خوب است. بالاخره عادت جدیدی است که امتحانش ضرری برایم نداشت.
    وبینار شروع شد، اما شاهین کلانتری حضور نداشت.
    معلوم نبود که پشت صحنه چه خبر است.
    آهنگ شهرام صولتی میدونم باوفایی الهی زنده باشی در یک لحظه پخش شد.
    وای چه سوپرایز قشنگی بود.
    من که خیلی خوشم آمد واقعا اکلیلی شدم و به وجد آمدم.
    در بطن وبینار از کتاب کودک به نام نویسنده صحبت شد که تصویرسازی جذابی داشت.
    تصویرها گوگولی و بانمک بودند.
    کتاب درمورد نویسنده و ایده هایش بود که می خواست آن را به کودکان بیاموزد.
    یادم رفت از پشت صحنه ی وبینار بگم.
    قاب پشت استاد شگفت انگیز بود.
    کتابخانه ی سیار.
    استاد دیگر نیازی به کتابخانه نداشت، او خودش در کتابخانه زندگی می کرد.
    قفسه هایی که انبوه از کتاب بودند آن قدر بی شمار بود که حظ می کردی.
    من که دلم می خواست آن جا باشم و در آن فضا قدم بزنم. کتاب ها را باز کنم، ورق بزنم و با آن ها صحبت کنم.
    در مورد شعر صحبت هایی توسط خانم حق پرست شد که خالی از لطف نبود.
    آن خانمی که در انتهای وبینار بود. سوده خانم
    زبان هندی را بلد بود و عجب اطلاعاتی داشت در مورد هند و بازیگرانشان.
    آدم شاخ در می آورد که چه طور یک ایرانی تبار تا این حد می تواند به کشوری مثل هندوستان علاقه داشته باشد و در مورد بازیگرها و زندگینامه آن ها بداند.
    وبینار که تمام شد بعد از اندک استراحتی به سراغ کتاب ها رفتم.
    آن ها را خواندم و خواندم.

    ششمین روز گزارش نیک من
    قرار است که امروز چه بنویسم.
    راستش را بخواهید شما که غریبه نیستید نمی دانم از چه بنویسم.
    از کارهایی که امروز انجام دادم؟
    یا چیز دیگر؟
    اما امروز برخلاف روزهای دیگر عجیب و غریب بود.
    صبح که از خواب بلند شدم حس بیگانگی داشتم
    شاید، علتش این بود که زیاد خوابیدم و این باعث شد تعجب کنم و حس بیگانگی را بپذیرم.
    آدم وقتی کمی بیشتر می خوابد؛ ممکن است که برنامه ریزی اش هم دچار مشکل شود.
    اما طبیعی است، اتفاق پیش می آید.
    اولش ناراحت بودم اما بعد به خودم گفتم اشکالی ندارد حداقلش این است که خوب استراحت کردم و سرحال ترم.
    می بینید گفت و گویی که ذهنتان از سر بگیرد اوج بدبختی است.
    ذهن نادان است و دلش می خواهد که افسارت را بگیرد و تو را هر جا که دلش می خواهد ببرد.
    تو را ناامید و اعصابت را خط خطی کند.
    ذهن میخواهد تو همچنان در خواب باشی و به هیچ عنوان هشیار نشوی. چون اگر هشیار شوی دیگر او را تحویل نمی گیری و به حرفش گوش نمی دهی. به جای این که تو عصبانی و ناامید شوی او تمام حس های بد و برده بودن را تجربه می کند.
    تو برنده ی مسابقه با ذهن خود می شوی. دیگر او پادشاه تو نیست، پادشاه تویی و حالا هر چه می خواهی همان می شود. فرمان می دهی و او مجبور است که اجرا کند.
    چون دیگر طناب سرکشی را از او گرفته ای و راهی جز اطاعت از فرمان هایت را ندارد.
    اگر من به او اجازه می دادم که پادشاه من شود و سوار بر اسب، بر من بتازد روزم را به کل از دست می دادم. این کار را نکردم.
    ذهنم می خواست من را ناامید و افسرده کند و من با احساس پشیمانی و دلسردی که از خودم می گرفتم دست و دلم به کار نمی رفت.
    با خودم گفتم که نه من هنوز تا پایان روز خیلی زمان دارم و می توانم کارهایم را انجام دهم.
    به ذهنم گفتم نه من می توانم از زمان باقی مانده بهترین استفاده را بکنم.
    وقتی شروع به اولین کار، یعنی ورزش کردن کردم
    آرام آرام صدایش محو شد.
    دیگر صدایی از او نمی شنیدم. بله من بر ذهنم غلبه کردم و افسار او را پاره کردم.
    ورزش کردم چون من برای زندگی سالم، نیاز به بدن سالم و قوی دارم.
    بعد از انجام ورزش، یک سری کارها را با خواهرم انجام دادیم که به او کمک می کرد.
    رفتم و دوش آب گرم گفتم.حس سبکی و تمیز بودن می کردم.
    بعد از این که موهایم را سشوار کشیدم و مرتب کردم،
    پادکستی فوق العاده گوش کردم.
    عجب نکاتی داشت.
    تمارینش را هم انجام دادم و برای پشتیبان ارسال کردم.
    هنوز کتاب نخوانده بودم.
    گفتم امروز عجیب بود و طبق برنامه پیش رفت اما نگران نبودم چون می دانستم زمان دارم که کمی از آن را به خواندن کتاب اختصاص دهم.
    من از آن روزی که در وبینار گفته شد که خواندن چند کتاب با هم هیچ لطمه ای به آدم نمی زند این کار را از سر گرفتم و انجامش دادم.
    خوب است. بالاخره عادتی جدیدی است که امتحانش ضرری برایم نداشت.
    وبینار شروع شد، اما شاهین کلانتری حضور نداشت.
    معلوم نبود که پشت صحنه چه خبر است.
    آهنگ شهرام صولتی میدونم باوفایی الهی زنده باشی در یک لحظه پخش شد.
    وای چه سوپرایز قشنگی بود.
    من که خیلی خوشم اومد، واقعا اکلیلی شدم و به وجد آمدم.
    در بطن وبینار از کتاب کودک به نام نویسنده صحبت شد که تصویرسازی جذابی داشت.
    تصویرها گوگولی و بانمک بودند.
    کتاب درمورد نویسنده و ایده هایش بود که می خواست آن را به کودکان بیاموزد.
    یادم رفت از پشت صحنه ی وبینار بگم.
    قابی که پشت استاد بود شگفت انگیز بود.
    کتابخانه ی سیار.
    استاد دیگر نیازی به کتابخانه نداشت، او خودش در کتابخانه زندگی می کرد.
    قفسه هایی که انبوه از کتاب بودند آن قدر بی شمار که حظ می کردی.
    من که دلم می خواست آن جا باشم و در آن فضا قدم بزنم. کتاب ها را باز کنم، ورق بزنم و با آن ها صحبت کنم.
    در مورد شعر صحبت هایی توسط خانم حق پرست شد که خالی از لطف نبود.
    آن خانمی که در انتهای وبینار بود. سوده خانم
    زبان هندی را بلد بود و عجب اطلاعاتی داشت در مورد هند و بازیگرانشان.
    آدم شاخ در می آورد که چه طور یک ایرانی تبار تا این حد می تواند به کشوری مثل هندوستان علاقه داشته باشد و در مورد بازیگرها و زندگینامه آن ها بداند.
    وبینار که تمام شد بعد از اندک استراحتی به سراغ کتاب ها رفتم.
    آن را خواندم و خواندم.

    ششمین روز گزارش نیک من
    قرار است که امروز چه بنویسم.
    راستش را بخواهید شما که غریبه نیستید نمی دانم از چه بنویسم.
    از کارهایی که امروز انجام دادم؟
    یا چیز دیگر؟
    اما امروز برخلاف روزهای دیگر عجیب و غریب بود.
    صبح که از خواب بلند شدم حس بیگانگی داشتم
    شاید، علتش این بود که زیاد خوابیدم و این باعث شد تعجب کنم و حس بیگانگی را بپذیرم.
    آدم وقتی کمی بیشتر می خوابد؛ ممکن است که برنامه ریزی اش هم دچار مشکل شود.
    اما طبیعی است، اتفاق پیش می آید.
    اولش ناراحت بودم اما بعد به خودم گفتم اشکالی ندارد حداقلش این است که خوب استراحت کردم و سرحال ترم.
    می بینید گفت و گویی که ذهنتان از سر بگیرد اوج بدبختی است.
    ذهن نادان است و دلش می خواهد که افسارت را بگیرد و تو را هر جا که دلش می خواهد ببرد.
    تو را ناامید و اعصابت را خط خطی کند.
    ذهن میخواهد تو همچنان در خواب باشی و به هیچ عنوان هشیار نشوی. چون اگر هشیار شوی دیگر او را تحویل نمی گیری و به حرفش گوش نمی دهی. به جای این که تو عصبانی و ناامید شوی او تمام حس های بد و برده بودن را تجربه می کند.
    تو برنده ی مسابقه با ذهن خود می شوی. دیگر او پادشاه تو نیست، پادشاه تویی و حالا هر چه می خواهی همان می شود. فرمان می دهی و او مجبور است که اجرا کند.
    چون دیگر طناب سرکشی را از او گرفته ای و راهی جز اطاعت از فرمان هایت را ندارد.
    اگر من به او اجازه می دادم که پادشاه من شود و سوار بر اسب، بر من بتازد روزم را به کل از دست می دادم. این کار را نکردم.
    ذهنم می خواست من را ناامید و افسرده کند و من با احساس پشیمانی و دلسردی که از خودم می گرفتم دست و دلم به کار نمی رفت.
    با خودم گفتم که نه من هنوز تا پایان روز خیلی زمان دارم و می توانم کارهایم را انجام دهم.
    به ذهنم گفتم نه من می توانم از زمان باقی مانده بهترین استفاده را بکنم.
    وقتی شروع به اولین کار، یعنی ورزش کردن کردم
    آرام آرام صدایش محو شد.
    دیگر صدایی از او نمی شنیدم. بله من بر ذهنم غلبه کردم و افسار او را پاره کردم.
    ورزش کردم چون من برای زندگی سالم، نیاز به بدن سالم و قوی دارم.
    بعد از انجام ورزش، یک سری کارها را با خواهرم انجام دادیم که به او کمک می کرد.
    رفتم و دوش آب گرم گفتم.حس سبکی و تمیز بودن می کردم.
    بعد از این که موهایم را سشوار کشیدم و مرتب کردم،
    پادکستی فوق العاده گوش کردم.
    عجب نکاتی داشت.
    تمارینش را هم انجام دادم و برای پشتیبان ارسال کردم.
    هنوز کتاب نخوانده بودم.
    گفتم امروز عجیب بود و طبق برنامه پیش رفت اما نگران نبودم چون می دانستم زمان دارم که کمی از آن را به خواندن کتاب اختصاص دهم.
    من از آن روزی که در وبینار گفته شد که خواندن چند کتاب با هم هیچ لطمه ای به آدم نمی زند این کار را از سر گرفتم و انجامش دادم.
    خوب است. بالاخره عادتی جدیدی است که امتحانش ضرری برایم نداشت.
    وبینار شروع شد، اما شاهین کلانتری حضور نداشت.
    معلوم نبود که پشت صحنه چه خبر است.
    آهنگ شهرام صولتی میدونم باوفایی الهی زنده باشی در یک لحظه پخش شد.
    وای چه سوپرایز قشنگی بود.
    من که خیلی خوشم اومد، واقعا اکلیلی شدم و به وجد آمدم.
    در بطن وبینار از کتاب کودک به نام نویسنده صحبت شد که تصویرسازی جذابی داشت.
    تصویرها گوگولی و بانمک بودند.
    کتاب درمورد نویسنده و ایده هایش بود که می خواست آن را به کودکان بیاموزد.
    یادم رفت از پشت صحنه ی وبینار بگم.
    قابی که پشت استاد بود شگفت انگیز بود.
    کتابخانه ی سیار.
    استاد دیگر نیازی به کتابخانه نداشت، او خودش در کتابخانه زندگی می کرد.
    قفسه هایی که انبوه از کتاب بودند آن قدر بی شمار که حظ می کردی.
    من که دلم می خواست آن جا باشم و در آن فضا قدم بزنم. کتاب ها را باز کنم، ورق بزنم و با آن ها صحبت کنم.
    در مورد شعر صحبت هایی توسط خانم حق پرست شد که خالی از لطف نبود.
    آن خانمی که در انتهای وبینار بود. سوده خانم
    زبان هندی را بلد بود و عجب اطلاعاتی داشت در مورد هند و بازیگرانشان.
    آدم شاخ در می آورد که چه طور یک ایرانی تبار تا این حد می تواند به کشوری مثل هندوستان علاقه داشته باشد و در مورد بازیگرها و زندگینامه آن ها بداند.
    وبینار که تمام شد بعد از اندک استراحتی به سراغ کتاب ها رفتم.
    آن را خواندم و خواندم.
    ششمین روز گزارش نیک من
    قرار است که امروز چه بنویسم.
    راستش را بخواهید شما که غریبه نیستید نمی دانم از چه بنویسم.
    از کارهایی که امروز انجام دادم؟
    یا چیز دیگر؟
    اما امروز برخلاف روزهای دیگر عجیب و غریب بود.
    صبح که از خواب بلند شدم حس بیگانگی داشتم
    شاید، علتش این بود که زیاد خوابیدم و این باعث شد تعجب کنم و حس بیگانگی را بپذیرم.
    آدم وقتی کمی بیشتر می خوابد؛ ممکن است که برنامه ریزی اش هم دچار مشکل شود.
    اما طبیعی است، اتفاق پیش می آید.
    اولش ناراحت بودم اما بعد به خودم گفتم اشکالی ندارد حداقلش این است که خوب استراحت کردم و سرحال ترم.
    می بینید گفت و گویی که ذهنتان از سر بگیرد اوج بدبختی است.
    ذهن نادان است و دلش می خواهد که افسارت را بگیرد و تو را هر جا که دلش می خواهد ببرد.
    تو را ناامید و اعصابت را خط خطی کند.
    ذهن میخواهد تو همچنان در خواب باشی و به هیچ عنوان هشیار نشوی. چون اگر هشیار شوی دیگر او را تحویل نمی گیری و به حرفش گوش نمی دهی. به جای این که تو عصبانی و ناامید شوی او تمام حس های بد و برده بودن را تجربه می کند.
    تو برنده ی مسابقه با ذهن خود می شوی. دیگر او پادشاه تو نیست، پادشاه تویی و حالا هر چه می خواهی همان می شود. فرمان می دهی و او مجبور است که اجرا کند.
    چون دیگر طناب سرکشی را از او گرفته ای و راهی جز اطاعت از فرمان هایت را ندارد.
    اگر من به او اجازه می دادم که پادشاه من شود و سوار بر اسب، بر من بتازد روزم را به کل از دست می دادم. این کار را نکردم.
    ذهنم می خواست من را ناامید و افسرده کند و من با احساس پشیمانی و دلسردی که از خودم می گرفتم دست و دلم به کار نمی رفت.
    با خودم گفتم که نه من هنوز تا پایان روز خیلی زمان دارم و می توانم کارهایم را انجام دهم.
    به ذهنم گفتم نه من می توانم از زمان باقی مانده بهترین استفاده را بکنم.
    وقتی شروع به اولین کار، یعنی ورزش کردن کردم
    آرام آرام صدایش محو شد.
    دیگر صدایی از او نمی شنیدم. بله من بر ذهنم غلبه کردم و افسار او را پاره کردم.
    ورزش کردم چون من برای زندگی سالم، نیاز به بدن سالم و قوی دارم.
    بعد از انجام ورزش، یک سری کارها را با خواهرم انجام دادیم که به او کمک می کرد.
    رفتم و دوش آب گرم گفتم.حس سبکی و تمیز بودن می کردم.
    بعد از این که موهایم را سشوار کشیدم و مرتب کردم،
    پادکستی فوق العاده گوش کردم.
    عجب نکاتی داشت.
    تمارینش را هم انجام دادم و برای پشتیبان ارسال کردم.
    هنوز کتاب نخوانده بودم.
    گفتم امروز عجیب بود و طبق برنامه پیش رفت اما نگران نبودم چون می دانستم زمان دارم که کمی از آن را به خواندن کتاب اختصاص دهم.
    من از آن روزی که در وبینار گفته شد که خواندن چند کتاب با هم هیچ لطمه ای به آدم نمی زند این کار را از سر گرفتم و انجامش دادم.
    خوب است. بالاخره عادتی جدیدی است که امتحانش ضرری برایم نداشت.
    وبینار شروع شد، اما شاهین کلانتری حضور نداشت.
    معلوم نبود که پشت صحنه چه خبر است.
    آهنگ شهرام صولتی میدونم باوفایی الهی زنده باشی در یک لحظه پخش شد.
    وای چه سوپرایز قشنگی بود.
    من که خیلی خوشم اومد، واقعا اکلیلی شدم و به وجد آمدم.
    در بطن وبینار از کتاب کودک به نام نویسنده صحبت شد که تصویرسازی جذابی داشت.
    تصویرها گوگولی و بانمک بودند.
    کتاب درمورد نویسنده و ایده هایش بود که می خواست آن را به کودکان بیاموزد.
    یادم رفت از پشت صحنه ی وبینار بگم.
    قابی که پشت استاد بود شگفت انگیز بود.
    کتابخانه ی سیار.
    استاد دیگر نیازی به کتابخانه نداشت، او خودش در کتابخانه زندگی می کرد.
    قفسه هایی که انبوه از کتاب بودند آن قدر بی شمار که حظ می کردی.
    من که دلم می خواست آن جا باشم و در آن فضا قدم بزنم. کتاب ها را باز کنم، ورق بزنم و با آن ها صحبت کنم.
    در مورد شعر صحبت هایی توسط خانم حق پرست شد که خالی از لطف نبود.
    آن خانمی که در انتهای وبینار بود. سوده خانم
    زبان هندی را بلد بود و عجب اطلاعاتی داشت در مورد هند و بازیگرانشان.
    آدم شاخ در می آورد که چه طور یک ایرانی تبار تا این حد می تواند به کشوری مثل هندوستان علاقه داشته باشد و در مورد بازیگرها و زندگینامه آن ها بداند.
    وبینار که تمام شد بعد از اندک استراحتی به سراغ کتاب ها رفتم.
    آن را خواندم و خواندم.

  17. مردی فقیر بود که زمینی برای کشت و کار نداشت. برای گذران زندگی کارگری بقیه را می‌کرد.
    یک روز برای برداشت محصول همسایه می‌رفت، روز بعد در حمل بار یاری می‌رساند و روزی چوپانی گله می‌کرد و ….
    شبی غریبه‌ای مهمان ده شد و اهالی به رسم مهمان‌نوازی دعوتش کردند به صرف شام در میدان ده.
    پس از شام، همگی دور آتش جمع شدند برای شب‌نشینی و از خودشان می‌گفتند، تا نوبت به مرد فقیر رسید، او در پاسخ به پرسش غریبه درباره شغل و پیشه‌اش گفت:
    من یک روز خرم
    فردای آن روز گاوم و روز بعد سگ گله.
    حکایت بعضی روزهای منه. یه روز خاله مهربونم رو بعدش عمه دلسوز و بعدترش دختر فداکار…. حالا چرا؟
    فقیرم؟
    بل
    ه، گاهی عاجزم برای ” نه گفتن” به موقع .
    امروز هم نتونستم در برابر وسوسه بایستم و به درخواست خانواده لبیک گفتم

  18. گزارش نیک ۱۰۶

    سال واژه تغییر
    گزارش نیک روز ۱۰۶
    ۴ شهریور ۱۴۰۵
    نمره ام از ۱۰، ۸

    چون تازه به این جمع پیوستم راه و چاه را به درستی نمی دانم فکر می کردم فردا باید صدوششم باشد.آخر دم ظهری من گزارش روز صدوپنجم را فرستادم که هنوز در راه است و نرسیده

    جایتان خالی نباشد ناهارمان که بریانی بود را صرف کردیم همراه با سالاد خیار و گوجه که به شیرازی معروف است.سماور گازی را روشن کرده و چای را نیز میل نمودیم.

    از صبح به خاطر داستان های نیمه تمامم و یا آنهایی که تمام شده بود و احتیاج به ویرایش داشتند افسرده شده بودم.ما آدمها فقط بلدیم خودمان را اذیت کنیم حالا اگر یک داستان را تمام کنیم و بعد برویم سراغ یکی دیگر طوری می شود؟
    خلاصه دفتر دستک هایم را از کمد بیرون آوردم و نیم نگاهی به آنها انداختم.بیشتر داستان کوتاه بودند.یکی از داستان هایم در مورد خودم بود که با معضل سینک ظرفشویی و مجرای آبش روبه رو شده بودم.گلوی سینک مرتب می گرفت با وجود اینکه صافی هم در مجرایش گذاشته بودم.حالا اگر همه اش را بنویسم که داستانم لو می رود.ماجرای ورود حبوبات و برنج و چربی و هزار چیز دیگر از لحظه ورود به سینک تا اعماق چاه فاضلاب و… این داستان را تمام کرده ام ولی خوشتر دارم مطالبی دیگر بینابین داستانم اضافه کنم برای همین نیمه تمام رهایش کرده ام.

    یا یک داستان دیگرم در مورد دختری است که نمی خواهد درس بخواند و عاشق پروانه هاست.او چند روزی به اتفاق مادربزرگش به شهرستان می رود به خانه باغ ساده مادربزرگش و آنجا با ماجراهایی روبه رو می شود که این داستان بیشتر در خیال سپری می شود.انتهای داستان چنگی به دلم نمی زند و می خواهم تغییرش دهم.( فکرم را درگیر کرده)

    یا خاطراتی که نوشته ام، خاطرات سروک پزان خانه مادرشوهر مرحومم، خاطرات پخت نان تنوری مادرشوهرم، خاطرات پخت نان لتیر مادربزرگم و چند خاطره دیگر

    امروز عصر در وبینار آقای کلانتری شرکت کردم.کلاس مفید و شادی بود.خانم سوده( نمیدونم درست نوشتم ) در مورد فیلم هندی صحبت کردند و خانم ساجده حق پرست( انشاالله درست نوشته باشم) در مورد شعر، و شعر زمستان مهدی اخوان ثالث را خواندند و مطالبی بیان کردند در این خصوص، در پایان هم شعر زمستان با صدای خوش مرحوم شجریان را با گوش دل و جان شنیدیم.( گرفتار بودم و از نیمه های راه به وبینار پیوستم.)
    عمری باقی باشد و شرایط مهیا حتما در این وبینار شرکت خواهم کرد، از زحمات استاد کلانتری صمیمانه سپاسگزارم که رایگان تجربیات خود را به ما پیشکش می کنند.

    شب همگی به خیر

  19. ۱.شیشه. مردِ شیشه‌ای. اول صبح. ظهر دقیقن همان‌وقت که چشم‌هایت گرم شده، آخرِ شب وقتی روح از بدنت تازه جدا شده و هنوز به ارتفاع سقف نرسیده. فریاد می‌زند. حرف‌های تکراری. گله و شکایت. با همان تُن صدا و همان جملات. ماه‌ها پشتِ سرِ هم می‌آید و در خیابان زرزر می‌کند. و هیچ کَس از خانه بیرون نمی‌آید تا بگوید: مردکِ هرزه، دهن کثیفت را ببند و انقدر مزخرف نباف. ما فقط گوش می‌دهیم و در دل بد‌و‌بی‌راه می‌گوییم. باز خدا پدرِ شیره میره را بیامرزد. این یکی همان عقل نداشته‌ات را هم می‌بلعد و شبیه یک زامبی می‌شوی. اعصاب و روان آدمها را می‌خوری. با حرف‌های تکراری و همان تُن صدا. مثل جمله‌های تکراریِ من.
    ۲. قول وام به یکی از نزدیکانم دادم و حالا هیچی معلوم نیست. روی قولم حساب کرده. عصبانی‌ام. پریودم. می‌خواهم همه را تکه‌تکه کنم. و خودم را آخر از همه. تا زجر ببینم و بعد خودم به شکل فجیعی از دنیا بروم. گاهی آنقدر فکر ناراحت کننده می‌کنم تا اشکم درآید. بعد تمامش می‌کنیم. دوران عجیبی است. باید دختر باشی تا بفهمی.
    ۳.خاهرزاده‌هایم را بردم پارک. نزدیک خانه که شدیم دو تا دادِ حسابی سرشان زدم.
    ۴. حسابی شام خوردم. ولع شیرینی داشتم و دارم. و بعد از آن شوری. پفک چی‌توز موتوری یا مینو. کرانچی انتخاب اولم است.

  20. سال‌واژه/فصل‌واژه: خورشید

    ۷_۱۰صبح
    داستان آزمایش با موفقیت به پایان رسید. حالم بد نشد. پیشرفت خوبی بود.
    بچه‌ گربه‌ی ولگرد توی حیاط چند روزیست که انگار سرماخورده. لاغر شده و پشت سرهم عطسه می‌کند. امروز باز هم بی‌حال بود‌. درحالی که زیر نور آفتاب پهن شده بود با سختی نفس می‌کشید. خیلی بی‌‌حال و رمق شده. قلبم درد آمد. از شما چه پنهان. اشکم هم در آمد.

    ۱۰_۲ ظهر
    پیشیِ توی حیاط روی پشت‌بام بود.
    بعد اینکه کلی منقلبم کرد میو‌میو کنان از روی پشت‌بام پیدا شد.
    اولین بار بود که از بلندی بالا می‌رفت.
    فکر کنم من بیشتر از مامان‌پیشی ذوق کردم.
    بااین‌حال اما بتمن درونم بیدار شد و فرمان آماده‌باش داد. یک گوشه ایستادم و از دور نظاره‌ی اولین قدم های با ترس یک نی‌نی پیشی بودم.
    همه چیز آرام بود تا اینکه یکهو عطسه کرد. تِلویی خورد. قلبم را توی دهنم کشید و بعد دوباره تعادلش را حفظ کرد و به راهش ادامه داد.
    این پیشی امروز قصد جانم را کرده بود.
    ده دقیقه بعد کنج حیاط در حالی‌که چرت می‌زد رهایش کردم و رفتم پی کارم.
    از خودم ناامید شدم. یک کف دست گربه تا ظهر درگیرم کرد.

    ۲_۸ شب
    راهی خانه‌ی بابابزرگ شدیم و خوشحال کننده‌ترین اتفاق این روز‌هارا با لذت بی‌نهایت تماشا کردم.
    آقاجون بهتر شده. به وضوح بهتر شده. لرزش دستش را ندیدم. سرفه‌ها هم کوتاه‌ترند. حالا بیشتر می‌تواند بخندد.
    می‌خندید و می‌گفت: الان دیگه صورتتو می‌تونم ببینم باباجان.
    یاد روزهایی می‌افتم که هر روز نور چشمانش کمتر می‌شد . روزهای نحسی بود.  همه با هم پیر شدیم. این روز ها برود روی آن روز ها. مهم فقط خنده‌های آقاجون است و بس.

    ۸الی‌آخر
    عاشق تماشا کردنم. عاشق سکوت کردن و ناظر بودن. تماشای جزئیات ریز. برخورد نرم تایر ماشین‌ها با آسفالت. آدم‌هایی که روی موتور همدیگر را بغل کردند. اسکیت‌سوارها. خنده‌های بلند عابرین. آن یک‌دانه دکان با تابلو‌ی کهنه و زرد، بین دکان‌هایی با دکور پر زرق و برق و در آخر گل سرسبد امشب، ماه کامل وسط آسمان. به همدیگر لبخند زدیم. خودش فهمید چرا خندیدم. چند سالی می‌شود که رازهایم را می‌دهم دست ماه.

  21. صبح زود بعد از دو روز همسرم را دیدم. مشغله‌هایش دو چندان شده. شب و روزهامان دوره عقدی می‌گذرد. خواب از سرم پرید وقتی رفت و شروع به نوشتن کردم. سه صفحه آزادنویسی کردم.‌ به کارگاه شفقت‌ورزی شیما فکر کردم و کلی نوشتم. چقدر بی‌شفقت هستم با خودم. سخت‌گیر و سرزنشگر. اَه. خوبیش این است تهش به داستان ختم شد. کاش غیرت و وقت بیشتری برای نوشتن می‌گذاشتم. هنوز از بوی مادر جدا نشده. ایلیا پسر کوچکم. کمی از او دور می‌شوم بیدار می‌شود و بقیه را بچه به بغل می‌نویسم طبق معمول. نصف زمان دیروزم در مطب دکتر گذشت. اگر درد در حد مرگ نداشته باشم، سالن انتظار مطبم را آرزوست. تنها جایی که می‌توانم با خیال راحت مطالعه کنم و حتی بنویسم. شارژ گوشی رو به اتمام بود و از منشی سراغ پریز گرفتم. سرش شلوغتر از این‌ها بود که جواب دهد. خودم پیدایش کردم.‌ دوباره جواب ها حواله شد به هفته‌ی آینده. سریال بیماری ادامه دارد. ‌ مشغول خواندن کتاب همه چیز به فنا رفته‌ی مارک منسون بودم. دختری با کنجکاوی در مورد کتاب پرسید. منم اسم سه کتاب هنر ظریف اهمیت ندادن، هنر رندانه به هیچ گرفتن و کتاب در دستم را به او گفتم. او سریع برنامه‌ی طاقچه را باز کرد و مشغول شد. حالا یک خانم کناری هم کتاب از کیفش در آورد. از این اپیدمی مطالعه در مطب خوشم آمد. امروز شعر از اخوان ثالث خواندم. اولین شاعری که شعر‌هایش مستقیم بدون خط کشی بر قلبم نشست. و بعد از بیژن‌الهی. خیلی شعر‌‌هایش را دوست دارم. به کافه کتاب ِهیچ فکر کردم. چند وقتی هست نرفتم و از استاد، کتاب امانت نگرفتم. کتاب فلسفه حیات ذهن از هانا آرنت هنوز به نیمه نرسیده. وسط درست کردن غذا ، موسیقی ابی گوش می‌دهم. وبینار روز قبل استاد را گوش می‌دهم. با ایلیا حل تمرین انجام می‌دهم و با بچه‌ها قایم‌باشک بازی می‌کنیم. از اخطار قطع برق برای ترغیب بچه‌ها در تمیزکاری استفاده می‌کنم. چند تا خط و نشان می‌کشم.‌بعد هم خودم را می‌زنم به مریضی آن‌ها هم زود مشغول جمع کردن خانه منفجر شده می‌کنند. شرم بر من. اشکالی ندارد بگذار بچه‌ها بزرگ شوند. از سارا چگنی گلم فایل کتاب با تشنگی پیر می‌شویم شهرزاد را می‌گیرم. وقتی برای اولین بار شعر‌هایش را خواندم گریستم. خیلی روی من تاثیرگذار بود. دو شعر از آن خواندم. در وبینار استاد کلانتری شرکت می‌کنم. استاد یک کتاب کودک معرفی می‌کنند به نام نویسنده، نقاشی و صفحه‌آرایی عالی دارد و متنش به نظر من برای ما بزرگترا هم کارگشاست. وسط وبینار قشنگ زمانی که ساجده داشت شعر زمستان اخوان را می‌خواند، برق قطع می‌شود. شش طبقه از پله‌ها پایین می‌رویم تا برسیم به خانه‌ی مادر، حالا امیر حسین را به دکتر می‌برم و ایلیا را به خواهر می‌سپارم. در مطب دکترِ پسر هم بقیه کتاب را می‌خوانم. امروز نشد پیاده‌روی کنم اما امیدوارم فردا زرنگتر باشم. امروز به خودم از ده ، نمره‌ی ۷می‌دهم. شام خانه‌ی مادر هستیم. دوباره برق ما قطع شده. منتظریم ساعت ۱۱ برق بیاید که برویم دنبال زندگی‌مان. یا حق.

  22. 📍بلاخره این زندگی مالِ کیه؟

    – گاهی درد راهش را از مغز به بدن پیدا می‌کند و همان‌جا صاحب‌خانه می‌شود.

    سال واژه‌ام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰

    • سلام بر بیداری که خوابِ مرا نمی‌خواهد •
    امروز خیلی زود بیدار شدم و تلاشم برای دوباره خوابیدن با سر به دیوار خورد. کلی در رختخواب خودم را تاباندم، اما بیداری سمج‌تر از این حرف‌ها بود. تسلیمش شدم.
    بازیچه‌ی دستِ خواب و بیداری‌ام این روزها.

    • خوش‌بین باشم چطوریه؟ •
    روزت که زود شروع می‌شود، انگار وقت بیشتری برای زندگی و تحرک به تو داده شده.
    ساعت نه صبح بود و من صبحانه‌ام را خورده بودم، گزارش نیکم را که دیشب بر اثر نامردیِ خواب از دست داده بودم، نوشتم و در سایت و کانالم به اشتراک گذاشتم.
    لباس‌های شسته‌شده را پهن کرده بودم، کل خانه را جاروبرقی کشیدم و حتی ظرف‌های صبحانه را هم شستم و نشستم به حرف زدن با دوستانم در سیاه‌چاله‌ی انرژی‌زا.
    و هنوز آفتاب بالا نیامده بود تا ما را بچزاند.
    خوشحالم که کارهای مهم برنامه‌ی روزانه‌ام را قبل از حضور او به پایان رسانده بودم، ولی او بعدازظهر خوب از خجالتم درآمد. برایتان تعریف خواهم کرد.

    • مگه من آراخنه‌ام؟ •
    راستش من اساطیر را دوست دارم. در دوران دانشجویی زیاد می‌خواندم‌شان، اما مدت طولانی‌ست که سری به کتاب‌های اسطوره‌شناسی‌ام نزده‌ام. آراخنه‌ام یادگار همان دوران است.
    دختر جوان و بافنده‌ای ماهر که به دست آتنا، الهه‌ی هنر و خرد، بر اثر اتفاقی به عنکبوت تبدیل می‌شود تا آخر عمرش ببافد و بتند.
    من هم امروز برای ساعاتی آراخنه بودم. نه اینکه چیزی بافته باشم، نه، فقط چون چند کار را هم‌زمان انجام می‌دادم، خودم را عنکبوت ماده‌ای با چند دست تصور کردم.
    عنکبوتی که غذا می‌سازد و هم‌زمان با هندزفری موسیقی گوش می‌دهد و در کنارش، در سیاه‌چاله‌ی انرژی‌زایی که در تلگرام با دوستان نویسنده‌اش ساخته‌اند، حرف می‌نویسد.
    و امروز همه متفق‌القول می‌خواهند هویت تصویریِ تنها مذکر گروهشان آشکار شود، اما امتناع او بزرگ‌تر از درخواست آن‌هاست.
    آخ، بروم لباس‌ها را از بندرختِ حیاط جمع کنم. آفتاب برنزی‌شان کرد.

    • کتاب چی می‌خونی؟ •
    برق‌ها رفت و خورشید هم نشانم داد دیگر صبح زود برای دیرآمدنش شادی نکنم. حالا با گرمای سوزان و مرطوبش آب بدنم را تبخیر می‌کند تا بفهمم چندچند است و ادب شوم.
    در این بی‌برقی که نتوانستم به‌طور کامل در تمرین‌جا بمانم، به سراغ نمایشنامه‌ی «تعلیم ریتا» رفتم و ادامه‌اش را خواندم.
    چشمانم سمت خواب می‌رفت، اما گرما نمی‌گذاشت راحت بخوابم. این‌بار یکی از کتاب‌هایی را که دیروز خریده بودم، باز کردم: «بلاخره این زندگی مالِ کیه؟»
    چه بوی خوبی می‌داد. مغزم بویِ « باز آمد بوی ماهِ مدرسه راگرفت» اما زود از این بو کشیدمش بیرون، چون اصلا بوی شروع مدرسه را دوست ندارم ولی بوی کتاب تازه را چرا.
    بلندبلند می‌خواندم تا همسرم کتاب را بشنود.
    ولی از یک جاهایی به بعد ترجیح دادم در دلم بخوانم و تا صفحه‌ی چهل‌وهشت پیش رفتم و دیگر خوابم برد.

    • من چقدر چسبنده‌ام •
    بر اثر گرمای زیاد که با بی‌برقی همراه شده بود، مثل چسب راضی شده بودم که ناراضی است از میزان چسبندگی‌اش.
    به حمام رفتم و با آبی هم‌دمای آب استخر، تمام چسب‌هایم را از تنم کَندم و خودم را بیرون کشیدم. جان گرفته بودم، برق هم آمده بود.

    • اینو برای خودم بخرم؟ •
    این چه عادتی‌ست که من دارم؟
    رفتیم ظروف سرامیکی هدیه بخریم برای خواهرزاده‌ام، اما دلم می‌خواست برای خودم باشند. دلم را از خر شیطان پیاده کردم و برایش توضیح دادم همان‌طور که قبلاً گفته‌ام، نمی‌شود هرچه خواست برایش مهیا کنیم.
    او هم که کودکی کله‌شق و بی‌حیاست، خودش را بر زمین انداخت و کولی بازی درآورد تا اینکه برای خودش یک دسته برگ مصنوعی برداشت تا کنار گلی که گوشه‌ی آشپزخانه دارد بگذارد.
    خدا را شکر با همین راضی شد، وگرنه جیبمان را خالی می‌کرد.

    چون استاد دوست دارد آدرس کانالم را داشته باشد اینجا برایش می‌گذارم.
    بلاخره همه از دیدن رشد فرزندانشان خوشحال میشوند.
    https://t.me/pichesabz

  23. – خاندن چند صفحه از هملت زیادتر نشد.
    -تمرین شعر. هیچ‌چیز به اندازه‌ی شعرخانی و شعر سرودن آرامم نمی‌کند.

    – خاندن داستان اول گور و گهواره‌ی غلام‌حسین ساعدی به نام زنبورک‌خانه. لولیدن توی هم در اتاقی کوچک، بدون هیچ حریم و مرزی. اتاق را با چادر آویخته روی طناب به دیوار میخ‌کشیده، مرز‌بندی‌کردن و عروسی اجباری هول‌هولکی و زفاف هول‌هولکی و دختران بخت‌سررفته‌یی که دزدکی عروس و داماد را از پشت چادر می‌‌پایند. عجب نیست. این بافت را می‌شناسیم. این زیست کندووار بدوی بدون هیچ پشتوانه‌‌ی مالی. زندگی مردمان فقیر. لااقل مثل هندی‌ها تو خیابان زادوولد نمی‌کنند و همانجا نمی‌میرند.

    این داستان مرا یاد خیلی‌وقت‌پیش‌ها انداخت. کودک بودم به محله‌یی فقیرنشین با خانواده رفت وآمد داشتیم. بهترین خاطرات کودکیم را در آن محله داشتم. وقتی وارد محله می‌شدم، بچه‌ها دوره‌ام می‌کردند و به پوستم و تورهای لباسم دست می‌کشیدند و لبخند می‌زدند. من هم با لبخند جواب لبخندشان می‌دادم. بعد عروس داماد بازی می‌کردیم. معمولن من عروس بودم یکی از پسرهای محل با ژست مرد کوچک داماد می‌شد. گل روی سرم می‌گذاشتند روی بشکه‌های حلبی زنگ‌زده می‌نشستیم. رو سرمان نقل می‌پاشیدند و کِل‌کشان، بادابادا مبارک بادا می‌خاندند. خانه‌های محل کلنگی بود با معماری ایوان سری. تو هر اتاق نمور خانواده‌یی مستاجر بود.بوی نم هنوز در مشامم هست. یادم است یکی‌شان که باهاش صمیمی بودم رازی را با من در میان گذاشت. گفت من دیدم مادر و پدرم چه‌طور نیمه‌شب‌ها نفس می‌زنند و کارهای عجیب می‌کنند. اولش ترسیدم. حالا دیگر عادت کردم. پشت می‌کنم و خودم را به خاب می‌زنم. توی همین آلونک‌های گچی کلی بچه پس می‌انداختند و بچه‌ها قانون نانوشته‌ی شتر دیدی ندیدی را کَم‌کمک و نم‌نمک می‌آموختند.

    -پادکست ارتباط و فن بیان سیزده را گوش دادم مثل همیشه نت برداشتم. ماجرا دارد شیرین‌تر می‌شود. آموختن الگو‌های روانشناختی و رفتار‌شناسی برایم مهیج است، لابیرنت روان‌آدمی.
    طرحی مدادی کشیدم از تلفیق صورت‌های ماسک‌گون از زوایای مختلف در حد اتود تکمیلی. روی بوم هنوز انتقالش ندادم. مرددم با پاستل روغنی بکشم روی کاغذ یا اکریلیک روی بوم. اگر کوزت‌کاری بگذارد نفس‌تازه کنم و نصفه‌نیمه رهایش نکنم.

    – خ امروز بهتر بود فکرهای تازه‌یی کردیم. اگر در دادگاه‌ها برنده شویم، قدم اول را برمی‌داریم و دوبار محل کسب به فنارفته را احیا می‌کنیم. اگر چه با جسم وجان خویش ستون به سقفش می‌زنیم اگرچه با استخان خویش. این‌هم به احترام سیمین بهبهانی. خواهشن قانون مورفی عمل نکند و مرغ آمین بشنود و آمین بگوید، می‌خاهم باور کنم ما آیندگانیم.

  24. گزارش نیک ۳

    کم خوابیدم. خیلی کم خوابیدم. ۴ صبح زنگ ساعت بیدارم کرد. کوک کرده بودم که بیدار شم و «ملکوت» رو تموم کنم. کردم. شاهکار بود. از اون کتابایی که بعد از تموم شدن، تازه توی مغز شروع می‌شه.
    بیشتر کتاب‌هایی که قبلا خونده بودم، از ادبیات غیرایرانی بود. به‌واسطه‌ی لیستی که استاد معرفی کرد، دارم با ادبیات ایران بیشتر آشنا می‌شم. خیلی بهم حس خوبی می‌ده. دروغ نگم، فکر نمی‌کردم این‌قدر دوستشون داشته باشم. امان از این غرب‌زدگی.
    در طول روز این‌قدر بیت «آزاد بلگرامی» که مربوط به دوره‌ی «شعرماهیه» رو تکرار کردم که حفظ شدم.
    سر کار همه‌چی مثل همیشه بود. فقط کم‌خوابی بازده‌ام رو کم کرده بود. باید ساعت خوابم درست بشه.
    «کارگاه داستان کوتاه» عالی بود. برای چندمین باره که می‌خوام داستان کوتاه بنویسم. بیشتر نوشته‌هام، داستانک بوده یا حسی که توی لحظه داشتم.
    امشب سریال نمی‌بینم. گزارش نیک رو ثبت می‌کنم، فایل ضبط‌شده‌ی وبینار رو گوش می‌دم و خواب.

    نمره‌ی روز: ۷ از ۱۰

  25. از آخرش بگویم شاید بهتر باشد شاید هم نه. امتحانش ضرری ندارد.
    کارگاه داستان‌کوتاه که چه دردسرتان دهم، تا بیایم حواسم را جمع‌جور کنم و بتازم در این بزم و جزم، استاد شروع می‌کند ناز یک سوسک‌ اکبیری چندش‌زای پردار را می‌کشد. جان شما نباشد به جان خودم تمام کلاس یک چشمم به پشت شاهین‌مان بود که پَر نگیرد این حشره‌ی‌ مسخ‌نشده‌ی لاکردار روزگار. آخر یکی نیست به استاد ما بگوید دوره‌ی داستان کوتاه خودش لااقل از من یکی رُس می‌کشد، چه کِرمی هست که رقص سوسک را برایمان تشریح کنی و های‌های برایش بخوانی؟ هنوز اعصاب پشتم از چندش در حال لرزست و مرز ستون‌ فقراتم از نیمکره‌ی جنوبی به نیمکره‌ی شمالی در حال رفت و برگشت. استادست دیگر.

    وبینار نویسنده‌ساز اخیرا بیشتر به دلم می‌نشیند. شاید در درک مطالب رشدم داده است تداوم حضور.
    شاید هم نه. اما همین حسِ راحتی و اعتماد در نهایت جواب می‌دهد.

    کلمه‌ی سالم، همچنان من را مصمم نگه می‌دارد تا از ترس‌هایم نگریزم که میان‌شان غوطه‌ور باشم. هیچی هم که نباشد مصاحبت با اهالی مدرسه تاثیر خودش را می‌گذارد و در من نشد می‌کند بوی طراوت کتاب‌ها، شعرها، خنده‌ها و گریه‌های دست‌جمعیِ یک‌رنگ‌مان.

    صدای جامعه‌ی کوچک‌مان من را از سکوت مبهم جامعه‌ی بزرگی که تخمیرمان می‌کند، می‌رهاند. جمعی که با وجود تفاوت‌ها، تناقضی ندارد و قانونش، قانونی جز احترام متقابل نیست.
    و استادی که همه‌مان را هم‌صدا و همراه کرده است تا شاید جویبار طراوت کم‌کم در زندگی‌هامان جان بگیرد برای جریان و جاری‌شدن و جامعه‌شدن.

    از خواندن‌هایم ملکوت بود و سنگ‌‌صبور.
    از نوشتن‌‌ سیر نمی‌شوم اما زندگی گاهی مجالم نمی‌دهد.
    باشگاه بود و رژیم و آب‌کرفس و فیله‌.

    و سرصبح هم خواهر بود و مادری که مظلوم و مهربان‌ست

    https://t.me/manesehchtgrh

  26. حلزون جان امشب پلیسه‌آفرین شدی.
    سال‌واژه‌ام نوگرایی
    امروز از همان اولش می‌خواست کش بیاورد. خدای امروز هی درهای رحمت و حکمتش را باز و بسته می‌کرد و دست ما لای در گیر می‌کرد. سر صبح در راه رسیدن به سر کار، داشتم استاتوس‌های واتساپ را نگاه می‌کردم که خبر مرگی تکانم داد. یا شاید قفلم کرد. آنقدر دلم گرفت که تا ظهر فس بودم و مجبور شدم جسته‌گریخته چهار پاراگراف درباره‌اش بنویسم تا با اوضاع و احوالم چاق‌سلامتی کنم. حتا خاستم نوشته را در دفتر پربرگم هوا کنم. یعد فکر کردم که نوشته‌ها دردآور است و خوب نیست که روان ملت را با آن جمله‌ها بخراشم.
    در همین حال خبر دیگری گرفتم که فعلن گفتنی نیست، ولی آن هم تلخانم کرد. و بعد اتفاق بعدی. این هم نوعی از روزمرگی است دیگر. هر روز که حلوا و گلاب خیر نمی‌کنند. اصلن لقد خلقنا الانسان فی الکبد. اگر غیر از این باشد جای تعجب دارد. امروز ولی کبد ما جز زد از شدت برش‌های ماوقع.
    تنها چیزی که تا حدی این‌ها را شست، کارگاه هفتم داستان کوتاه بود و چمدان سفر.
    همین.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  27. در آزاد‌نویسی پاره‌ای می‌نویسم برای یادداشت تلگرام. احساس می‌کنم خیلی به احساسات بها می‌دهم. گاهی اوقات باید ترمز آن را بکشم و سنجیده‌تر رفتار کنم.
    زبان احساسات می‌تواند همیشه کاربرد داشته باشد؟ نمی‌تواند. چیزی که لحظه‌ای تغییر می‌کند و در اصل برای بقای انسان‌هاست، نمی‌تواند پایه‌ی تصمیم‌گیری و مسائل مهم زندگی باشد. پس زبان منطق نیاز است و مهارت زبان‌آموزی.

    امروز پیاده‌روی خسته‌ام می‌کند. کیفم سنگین است. ای پروانه دست خالی برو. فقط خودت را ببر. لذت ببر. عذاب درست نکن.

    همچنان با کتاب «تصمیم‌گیری» سرگرم هستم. می‌خانم و نکته‌برداری می‌کنم.
    «مدل منطقی تصمیم‌گیری، نقش اضطراب، ترس، ناامیدی، شادی، حسادت و احساسات مشابه را کم اهمیت جلوه می‌دهد. با این حال، ساده‌لوحانه است که فرض کنیم انتخاب‌های تصمیم‌گیری تحت‌تاثیر احساسات ما در یک لحظه خاص نیستند.»

    بهتر است زبان‌منطق و سنجش‌گری را بیاموزیم که وقتی احساسات خاستند غلبه کنند، عاقلانه تصمیم بگیریم.
    چند صفحه از «با شما نبودم» فرسی را می‌خانم و غرق زبانِ طنازش می‌شوم.
    «واقعا قریحهُ مردم را سیاحت کن. بر‌می‌دارد از نداری و سختی و قحطی تصنیف ضربی قری می‌سازد.
    دمپختک تو چقده بلایی
    نون سنگک تو چقده سیایی»

    استاد در نویسنده‌ساز داستان «نویسنده» از «نهیبه محیدلی» را می‌خانند. تصاویر قشنگ کتاب را نشان‌مان می‌دهند.
    برای نوشتن داستانک سوژه‌ای را پیشنهاد می‌دهند. اگر جرقه‌ها را گسترش دهیم ممکن است ایده‌ای قابل شکل بگیرد. چطور؟ با پرسش و رها نکردن و ماندن کنار جرقه‌ها، می‌توان ایده‌ای خلاقانه ساخت.

    ساجده جان از شعر می‌گوید و اینکه «شعر با واژه‌ها کار می‌کند در بستر زبان.»
    شعر «زمستان» اخوان را می‌خاند.
    در این گرما از سردی زمستان خاندن هم کیف دارد. خصوصن وقتی:
    «مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین،
    هوا بس ناجوانمردانه سردست… آی…»
    را می‌خانی.

    «کریستین و کید»، همچنان ذهنم را درگیر می‌کند. صفحات پایانی داستانم. یک هفته‌ای طول کشید، متنوع‌خان که باشیم، همین است اما داستان را پشت هم بخانم بهتر می‌فهمم. یک بار دیگر می‌خانمش.

    دو قسمت از سریال «صد سال تنهایی» را می‌بینم. اینجا هم رقابت بین آبی و قرمز است، نه استقلال و پرسپولیس، محافظه‌کار و آزادی‌خاه. پای سیاست و سرباز هر جا برسد، جنگ است و کشتار.

    دفتر یادداشت‌های وبیکارهای سرزبان را مرور می‌کنم. الهه‌جان چقدر نکته‌ی مهم و کلیدی به ما گفته، مرورش سبب می‌شود در ذهن جا بیافتد.

    قطار خابم آمده، گزارش را بفرستم و بخابم.

  28. صبح ساعت هشت و نیم بیدار شدم. زود بیداری امروز را به فال نیک گرفته و تصمیم گرفتم از امروزم نهایت استفاده را ببرم.
    بعد از بیدار کردن برادر جان و مرتب کردن خانه، با او کمی وقت گذراندم و به جای کانال‌گردی به گوگل سر زده، ابتدا فیلمی با عنوان -‌برای تولید محتوا اول بد باش- از استاد کلانتری دیدم.
    داشت می‌گفت قرار نیست آدم از همان اول اول کارش ادای کسانی را در بیاورد که می‌خواهند نشان دهند در کار‌شان همه چی تمامند، باید خودمان باشیم بگزاریم آن من واقعی پس از رشد در نمایش باشد نه آن کسی که از خود ساخته‌ایم.
    بعدش هم از اهمیت نه گفتن به خود و ضرورتش در روز‌مرگی‌ها، نظراتش را دوست دارم باید نشست در‌باره‌ی‌شان نوشت و نوشت آنقدر که بشود بخشی از وجود تو.
    در انتها هم کتاب ملکوت را معرفی کرد.

    بعد هم هشت نکته از ده نکته برای نوشتن را در وبسایت‌شان خواندم. در گام اول یک نویسنده باید زبان را بشناسد یعنی با واژگان زندگی کند، خودشان و معنای‌شان را لمس کند و بعد دست به قلم شود.
    در ادامه هم نکات دیگر مانند رو‌نویسی، پرسشگری، نوشتن از خواب‌ها و… برای من لذت بخش‌ترین‌شان پرسشگری بود.

    بعد از ناهار کمی آزاد‌نویسی با جمله‌ی هنوز هیچ انجام داده، با مامان به دوره‌ی قرآن رفتم. عصر فایل وبینار را گوش کردم داستان کودک که تمام نکات نوشتن را در خود گنجانده بود، در طی گوش دادن به داستان انگار من نویسنده هستم و نشسته‌ام پشت میز و می‌خواهم داستان گربه‌ی دم بریده را بنویسم.
    ساجده هم طبق هر چهارشنبه در رابطه با شعر صحبت کرد و شعر زمستان از اخوان ثالث را خواند و سوده خانم که یک فیلم در مورد یک نویسنده که فکر کنم انگلیسی بود معرفی کرد.
    و در نهایت اگر بخواهم به خودم و امروزم نمره بدهم هشت از ده میدهم زیرا ورزش و کتاب خوانی از کار‌هایم حذف شد.
    https://t.me/ma0hlq

  29. چشم‌های حلزون متلاشی شده.
    ۷۵۰ کلمه تایپ کردم.
    قصه‌ی دوم کتاب س.ق‌.خ را خواندم یا بهتر است بگویم بازخوانی کردم قصه‌ی وسواسش را.
    قصه‌ی بچه خواندم واسه‌ی بچه‌های کلاسم.
    تیستو ی سبزانگشتی خواندم برای دوستانم.
    ویس کارگاه شفقت‌ورزی شیماجان صادقی را گوش دادم و تمرین‌هاش را انجام دادم و نامه نوشتم.
    بازگشتم به تفسیر نقاشی کودک. کلییی ویس مانده ازش. هی بازگوشی می‌کنم تا بهتر یادم بماند.
    تمرین‌جا بودم و پشت استاد را دیدیم.
    نویسنده‌ساز بودم و باز پشت استاد‌.
    داستان‌کوتاه ۷ بودیم و خیلی جالب بود و باز هم پشت استاد.
    خط‌خطی می‌کنم.
    نصرت و صادق منتظرم هستند. کتاب‌هاشان.
    خدانگه‌دار.

  30. – آسایشگاه جایی است که آدم در آنجا به آسایش می‌رسد؛ پس چرا اسم خانه‌هایمان آسایشگاه نیست؟ چرا آدم برای رسیدن به جایی که در آن آسایش داشته باشد مجبور است خودش را به دیوانگی بزند یا واقعن دیوانه شود؟ چرا نمی‌شود قبل از دیوانه‌شدن به آسایشگاه رسید؟ آیا می‌شود دیوانه نبود اما آسایش داشت؟ آسایش در دیوانگی است یا دیوانگی در آسایشگاه؟
    او را می‌بینم که تا دیوانگی تنها یک قدم فاصله دارد و حالا پناه آورده است به این آسایشگاه که خیلی هم شبیه خانه است و این آسایشگاهی‌ست که تو بنا کرده‌‌ای برای همه‌ی مایی که ایستاده‌ایم در مرز دیوانگی و می‌دانیم که اگر نبودی، یا باید پایمان را می‌گذاشتیم در آسایشگاه دیوانگی یا می‌ماندیم در دیوانگی خانگی.

    – آزادنویسی کردم.

    – هر قدر هم که از نگرانی‌هایم می‌نویسم تنها مثل گورکن در زمین قلبم فرو می‌روند و کمی بعد جای دیگری را سوراخ می‌کنند و بیرون می‌آیند.

    – اگر برای «خودسرزنش‌گری» جایزه‌ی ویژه‌ای در نظر بگیرند من حتمن آن را برنده خواهم شد.

    – تنها چیزی که آرامم می‌کند به یاد آوردن است؛ به یاد می‌آورم که سال گذشته این روزها در چه سیاه‌‌چاله‌ای بودم و چگونه لطف بی‌‌انتهای خداوند طنابی شد و مرا از آن سیاه‌چاله بیرون کشید. خداوند یادش نمی‌رود که طنابش را برای ما بیندازد،‌ ماییم که منتظر طناب نمی‌مانیم، ماییم که تصور می‌کنیم بدون طناب او می‌توانیم از چاه بیرون بیاییم. من همان گورکن‌ام که هر بار گور خودم را با دست خودم می‌کنم و دوباره با کمک او بیرون می‌آیم و چندی بعد جای دیگری یک گور تازه‌ می‌‌کنم. اما می‌دانی قشنگش کجاست؟ اینجاست که او هر بار یک طوری نجاتت می‌دهد که ایمانت به حضورش هزار برابر قوی‌تر می‌شود. او از حماقت‌های تو برای خودش نمونه‌کار می‌سازد.

    – الهی شکرت…

  31. طلسمِ بابا‌ باران
    -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -صبح زودتر از ساعت کلاس رفتم مدرسه‌. ذوق داشتم. طبق عادت، شروع با خواندن نوشته‌های بچه‌ها بود و گرفتن جایزه. همان نقاشی‌های رنگی‌رنگی خودم.
    بعد هم تقسیم نقش‌های نمایش. تعدادشان کم بود. هر نفر دو تا نقش داشت. سربندها را گذاشتند. خودم هم. رفتیم تو دل ماجرا. داستان گم‌شده را یافتیم ولی پایان نداشت. پس پایانی ساختیم.
    شخصیت پیرمردی که «باران» صدایش می‌زدند، جذاب بود برای‌شان. پس اسم داستان را گذاشتند: «طلسمِ بابا باران»
    آخر سر هم نوبت شکلات و جایزه و عکس بود.
    گفتند: «مهر که برمی‌گردی؟»
    نمی‌دانستم. خداحافظی کردیم. یک تکه از دلم را تو کلاس جا گذاشتم. زدم بیرون.
    -جمله‌ی طلایی امروز مال یکی از بچه‌ها بود. به محض ورودم گفت: «من فکر کردم بین کلاس نقاشی و نویسندگی نیم ساعت میریم خونه می‌کَپیم بعد میایم.»
    -برگشتم خانه. ناهار زدم. خوابیدم، تا عصر سرحال باشم.
    -ساعت ۷ و نیم. کارگاه داستان کوتاه هفت. با پرسش پیش رفتیم. قرار است با پرسش هم داستان بسازیم.‌
    -گزارش نیک و یادداشت کانال را نوشتم و هوا کردم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  32. امروز در مسیر سال‌واژه‌‌ام «بیش‌نویسی»، بیشتراز قبل دعای نیکم را نثار برخی افراد کردم. دعای نیکم نصیب تحریم‌کننده و تحریم شونده بود. خواستم یک مقاله آموزشی برای کارفرما بنویسم، کلا درگیر بودم. درگیر ثبت‌نام در افزونه چت‌جی‌پی‌تی برای اکسل. اولش که نصب نمی‌شد. اینترنت نبود. فیلتر شکن ناپایدار نبود. تحریم بودیم. اس‌ام‌اس نمی‌آمد و …تا فهمیدم که باید سرور فیلترشکن را عوض کنم. بعد از چک کردن چند کشور، بالاخره ایتالیا به من روی خوش نشان داد. کارم انجام شد. اما فقط برای اسکرین شات از چند مرحله کار. واقعا این اتلاف وقت در حقوق یک نویسنده دورکار حساب می‌شود؟ نه. چون حساب،‌حساب کلمه‌هاست نه ساعتی که من برای کارم گذاشتم. نمی‌دانم خسارتم را باید از تحریم‌کننده بگیرم یا از تحریم شونده؟
    ادامه روزم هم که مثل همیشه نویسنده‌ساز بود و کتاب زیبایی که استاد خواند، روحم لطیف شد.
    باشگاه هم بقیه خشمم را از بین برد.
    متاسفم که نتوانستم ادامه «همسایه‌ها» را بخوانم.

  33. سال‌واژه‌ام: دوام‌یابی

    دوهفته فاصله است. تقریبن چهارده روز. دقیق‌تر بگویم: سیصدوسی‌وشش ساعت و چند دقیقه، بیشتر یا کمتر، فاصله است. فاصله‌ی حرف تا عمل من. یا همان فاصله‌ی عمل تا حرف من. البته که هر عملی حرف نیست و هر حرفی هم عملی نیست؛ اما این عمل، حرف است. حرفی که برای شما می‌نویسم. گزارش نیک‌نویسی را می‌گویم. قول شروعش را دوهفته پیش به خودم داده بودم؛ اما انگار باید فاصله را حساب می‌کردم. اهمیت فاصله را نباید نادیده گرفت. فاصله‌ی آدم تا آدم. زن تا مرد. تولد تا مرگ. حرف تا عمل. فاصله مهم است. البته نه همیشه.

    چیزهایی هست که فاصله را کم می‌کند؛ مثلن عشق. عشق فاصله‌ی زن تا مرد، شهر تا شهر، زبان تا زبان را کم می‌کند. چیزهایی هم هست که فاصله را زیاد می‌کند؛ مثلن ترس. مثلن غرور. مثلن تنبلی که بین من و گزارش نیک‌نویسی افتاد.

    فاصله‌ها را همیشه با متر و کیلومتر گیر نمی‌اندازند. بعضی فاصله‌ها با «نمی‌شود»ها گیر می‌افتند، بعضی‌ها هم با «فردا»ها.

    چه کسی گفته بود: «به عمل کار برآید، به سخن‌دانی نیست»؟ سعدیِ شیرازی.

    فاطمه‌ی تهرانی هم می‌گوید: «به سخن عمل برآید، به کاردانی نیست.»
    با درستی‌اش کار نداشته باشید. حرف باید نو باشد که این هست؛ هرچقدر هم غلط باشد.

    بعد از مدت‌ها آمده‌ام گزارش نیک بنویسم، آن‌وقت دارم صغرا و کبرا می‌چینم. راستی صغرا و کبرا را چطور می‌شود چید؟ مگر گلِ صغرا و کبرا داریم؟ بسرچم. نداریم. یک گیاهِ کبرا داریم که گوشت‌خار است و نمی‌شود چیدش. می‌خوردت. صغرا و کبرا را چه کار می‌کنند؟

    هنوز نگفته‌ام امروز چه خبر بوده، اما همین‌قدر بدانید که گزارش نیکِ امروز رفوزه شده و نمره‌اش زیر پنج است.
    اما جای نگرانی نیست. شهریور است و زمان امتحان مجدد. امروز را فردا تکرار می‌کنیم. نمره‌ی قبولی می‌گیرد. تا نگیرد، به روز بعد نمی‌رویم.

    آن پنج نمره‌ی نیک را هم برای آشتی کردن با دوستی که خیلی می‌دوسدمش و حاضرجوابیِ حاصل از خوردن قهوه‌ به امروزم می‌دهم. اگر قهوه نبود، روزم مشروط می‌شد. بله. با قهوه پنج شد روزنمره‌ام.

    صغرا و کبرا بدون «ی» هم اضافه وزن دارند. روی دستم سنگینی می‌کنند. چه کارشان کنم؟

  34. دیوار

    تنم در فریاد شیشه
    شکست خون پایم.
    دست دیوار کوتاه‌تر از کوتاه
    دیوار به تنم دست‌ها
    بی‌دست
    خزید اشک، لغزید دست
    من کجا دیوار کجا.
    چهار دیواری، دیوار تنها
    در تن من تنها
    سرد شد
    گرمی کجا؟

    ۱۴۰۵/۶/۴

    #پاره_نویسی

    https://t.me/maryamebrahimi21

  35. سال‌واژه: تغییر

    ۱- امروز بعد از مدت‌ها یک برنامه مادر و دختری داشتیم. با مامان رفتیم بیرون، کمی لوازم آرایشی و بهداشتی خریدیم و بعد از کمی پاساژگردی، موقع برگشتن به خانه دعوتش کردم به یک بستنی قیفی دستگاهی. هم از خوردن بستنی لذت بردم، هم از دیدن حال خوب مامان بعد از مدت‌ها. گاهی یک بستنی ساده می‌تواند حال یک روز را عوض کند.

    ۲- صبح هم طبق روال این روزها برای پیاده‌روی با دوستم به پارک رفتم. حین راه رفتن از حس خوبی که بعد از آزادنویسی پیدا کرده بود حرف زد و من از اینکه پیشنهادم توانسته روی حالش اثر خوبی بگذارد، خوشحال شدم. از آنجا که برق از ساعت ۹ قطع شده بود و قرار بود تا ۱۱ برنگردد، به پیشنهاد دوستم تصمیم گرفتیم پیاده‌روی را تا ۱۰:۳۰ ادامه بدهیم. پیاده‌روی طولانی و نشاط‌آوری بود و حس خستگی دلپذیر و گرمایی که در بدنم ایجاد شده بود، برایم لذت‌بخش بود.

    ۳- امروز در یک کانال به جمله‌ای برخوردم که برایم معنای عجیبی داشت و با گوشت و پوست و استخوان تجربه‌اش کرده‌ام: آنچه درونت حل نشود، بارها در قالب آدم‌ها و موقعیت‌های مختلف به سراغت می‌آید تا زمانی که به جای فرار کردن، رو‌به‌رویش بایستی. فکر کردم چقدر این چرخه تکراری، دردناک و رنج‌آور است.

    ۴- امروز در گفت‌وگویی با مامان فهمیدم هرقدر هم خشمگین، غمگین یا سرخورده باشیم، خانواده و عزیزانمان وظیفه ندارند کیسه بوکس احساسات ما باشند. کنترل این رفتار اکتسابی و ممکن است؛ فقط ابتدا باید آن را بپذیریم و بعد برای تسلط بر آن تمرین کنیم.

    ۵- امروز دو خانه آن‌طرف‌تر از خانه ما، هنگام قیرگونی، بشکه قیر ترکید و صدای مهیبش تمام شیشه‌های خانه را لرزاند. برای چند لحظه تقریباً همه مطمئن بودند اتفاق جدی افتاده و حتی احتمال جنگ به ذهنمان رسید. بعد از کمی پرس‌وجو فهمیدیم ماجرا فقط ترکیدن بشکه قیر بوده. نگرانی اصلی‌ام عمه‌ام بود که در واحد دیگری زندگی می‌کند و وضعیت جسمی حساسی دارد. خدا را شکر که اتفاقی برایش نیفتاده بود.

    ۶- بعد از آن ماجرا به فرنوش، دخترعمه‌ام، زنگ زدم تا مطمئن شوم همه حالشان خوب است. خیالم که از بابتشان راحت شد، خودم هم آرام‌تر شدم.

    ۷- امروز هم مهمان «کاهو»ی موراکامی بودم و هرچه بیشتر می‌خوانم، بیشتر با فضای کتاب همراه می‌شوم. فعلاً می‌توانم با خیال راحت بگویم انتخابم برای کتاب بعدی، انتخاب موفقی بوده و از خواندنش لذت می‌برم.

    ۸- به امروزم نمره ۹ از ۱۰ می‌دهم؛ امروز هم مهمان آرامش بودم. تقریباً تمام کارهایم را بدون جا انداختن انجام دادم و جالب اینکه خودِ انجام دادن کارها هم به آرامشم اضافه کرد. امروز فهمیدم وقتی ذهن آرام باشد، نظم دادن به روز چقدر آسان‌تر می‌شود.

  36. 📝 #گزارش_نیک ۱٠۶
    برق ها رفته بود مادربزرگ دستگیره قابله رو برداشت و خودش رو باد میزد و یه نفس خاطرات قدیمی رو ادامه میداد پرسیدم:«یعنی شما هیچی بهش نگفتی؟! کن درجا جدا میشدم شما فقط سیزده سالت بود که عروس شدی چطور میتونه صدات بزنه پیرزن!؟» عمو داخل اومد با عجله آب خورد و اعلام کرد میره یاسوج تا دندون هاشو درست کنه؛ من هم فیلم سینمایی ژاپنی دوشیزه های تاریکی رو با برادرم دیدم و اشعار آقای پور رستم رو از رو زمزمه می کردم. امروز تنهایی زیادی کشیدم فکر کنم از این به بعد باید با کمد و تخت و میز و صندلی و چوب لباسی اتاقم درد و دل کنم.

  37. امروز تکلیفم را با مشتری روشن کردم. پیام دادم، عذرخواهی کردم و گفتم فرصت انجام کارش را ندارم و بهتر است یک نفر دیگر را پیدا کند. مشتری همیشگی و وفادارم بود؛ برای همین حیفم آمد، اما خب برنامه‌ام به هم ریخته بود و نمی‌رسیدم کارش را انجام بدهم.

    به سایتم سر زدم و بعد فایل ورد پروژه سایتم را باز کردم و متن چرکی را که قبلاً نوشته بودم، پاک‌نویس کردم. قسمتی از شلختگی متن را نظم دادم.

    برای پیاده‌روی آماده شدم. دلم از دیشب روی یک لباس مانده بود. دلم می‌خواست بخرمش. رفتم و قیمتش را پرسیدم. وقتی گفت دو میلیون و نهصد و هشتاد، متوجه شدم آن‌قدرها هم دوستش ندارم.

    به سمت مسجد رفتم. کنار تکتم در پیاده‌رو نشستم.

    تکتم ۲۹ ساله است؛ یکی از دوستان شبانه‌ی من. شال سبزی روی موهایش دارد. رنگ موهایش در نور چراغ و لامپ‌های رنگی زیاد مشخص نیست. عینک گردی به چشم می‌زند، لبخند می‌زند و از حسودی برادرهایش حرف می‌زند؛ از اینکه مادرش هوایش را دارد.

    می‌خندد و می‌خنداندم.

    دختر پانزده‌شانزده‌ساله‌ای به سمت تکتم می‌آید، دست می‌دهد و می‌گوید: «خوب دوست پیدا می‌کنی.»

    نگاهی به من می‌کند و به لطف حضور تکتم با من هم سلام می‌کند.

    می‌رود.

    تکتم از خاله‌اش حرف می‌زند و همان‌طور برای یک نفر از دور دست تکان می‌دهد.

    خانمی پوشیه‌ای که پرچم سبز بزرگی در دست دارد، به سمت تکتم می‌آید و صدایش می‌زند: «کجایی تو؟»

    تکتم می‌رود سمت او. همدیگر را بغل می‌کنند.

    وقتی برمی‌گردد، می‌گویم: «روابط اجتماعی خوبی داری‌ها.»

    تشکر می‌کند.

    لبخند می‌زنم و به روابط نااجتماعی خودم فکر می‌کنم.
    https://t.me/meslenafas

  38. گزارش نیک “1405/6/4″ شهریور. روز چهارشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور خاندم.

    داستان دوم آغاباجی و هیچکاک خاندم.

    ویس نویسنده‌خلاق پیشرفته را ادامه‌اش‌ گوش دادم.

    ظهر زمانی را خابیدم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    دوره داستان‌کوتاه ۷ شرکت کردم.
    شعری در کانالم هوا کردم.

    https://t.me/speechoff

  39. امروز درگیر غمی بودم که نمیدانم چرا امید جایش را به آن غم نمیداد
    طلاهایم را در طبق اخلاص به همسرم عزیز تر از جانم دادم
    تا کمی در این دزدی ای که شده از او با او همراهی کنم
    همین
    حس نوشتنم نیست

  40. با همکاری ،به بازدید دو کارخانه‌ی نان و بیسکوییت رفتیم. از بی‌برقی چهارساعته اداره گریختم. گرفتار دو ساعت بی‌برقی در خانه شدم.
    وبینار دیروز و جلسه‌ی اول شعر را گوشیدم. و در وبینار امروز شرکت کردم. از کتاب کودک لذت بردم. حضور ساجده جان و سوده جان، به جذابیت وبینار افزود. ورزشی هم کردم.
    تازه امروز شنیدم، در جلسه شعر، استاد از الطاف مبیناجان به من می‎‌گفتند. در حالی که من، دست به یقه با اینترنت. و لعنت‌گویان به کل تاریخ. به فکر رسیدم شعری در وصف دوستی مبیناجان با خودم بنویسم.
    دوستیِ مبینا ما را بس، که به تعبیرِ نیک‌، آمیخت مرا، نام و نشان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *