«بی چراست گل
میشکفد چون میشکفد
اندیشهٔ خود نمیدارد
نمیپرسد آیا میبینندش»
-آنگِلوس سیلِزیوس
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
64 پاسخ
گزارش نیک
دیروز استاد کلانتری کتابی راجع به خوب شنیدن معرفی کردند. نگاهی به کتاب انداختم و اسم نویسنده را در گوگل جستوجو کردم. نویسنده مقلات زیادی نوشته بود با موضوعات مختلف. همه او را به بیان شفاف میشناختند.
شاید فکر کنیم که او چرا باید موضوعات مختلف را کار میکرد و چطور شده که موفق شده ولی موضوع فقط کار کردن موضوعات متنوع نیست شاید او «آموزش» یا «بیان شفاف» را مهارت اصلی خود میدانست.
«انتقال درست مطالب» هنر این روزهای نویسندهها و آموزگاران موفق است.
لیست کارهای پنج شنبه:
رفتن به بازار زنجان
شنیدن پادکست
مطالعه
آزادنویسی
کمک به خانواده همسر
گزارش نیک ۹۳
ماه صورتی
اون شب ماه صورتی بود
شب تولد تو
خدا تنها میدونه
شبم چه نکبتی بود
رو پلههای تراس چندکزده رو زانو
چشمام دو ماهی سرخ
تو حوض ماه گلگون
تو خونِ اشک شناور
مث بطریِ چمیده
تو جوی آب دربه دربه
یا یه موز سیاهِ پرخال
مونده تو تهِ یخچال
صحنه به صحنه فیلمت
رژه میرفت تو چشمام
نشستن روی نیمکت؟
سرش خمه رو شونت؟
به ماه نگاه میکنن؟
همو صدا میکنن؟
تو میگی اون میخنده
گور بابای بنده
آروم نگات میپلکه
لبها رو هم میلغزه
با اون دستا، کشیده
با بند بند انگشتاهات
ویبره میری تو موهاش
بعد میسری پایینتر
زیر پوست پیراهن
گر میگیره گونههاش
نفسهاتون گمارپیچ
تنها به هم پیچواپیچ
شرجی و داغ و تبدار
میشید جنگل وحشی
توی سرم مگسوار
نه. طاقت دیگه ندارم
بسه تموم بسه کات
اون شب ماه صورتی بود
شب تولد تو
خدا تنها میدونه
شبم چه نکبتی بود
بعدها دیدم روزت
بهتر از حال من نیست
اون که باهاش ماه دیدی
دیگه باهات عجین نیست
تنها خدا شاهده
نفرین نکردم تو رو
اما که ماه میدید
حال شب هردومون
صبحش گذاشت تو تُنگت
دوتا ماهی خونی
بس که شنا کردند
تو حوض ماه مردند.
اون شب ماه صورتی بود
شب تولد تو
تنها خدا میدونه
شبم چه نکبتی بود
تنها خدا میدونه
شبم چه نکبتی بود
تمرین ترانه و خروجی، سرودهی بالا.
– نگوشیدن وبینار دیروز و دیدن وبینار امروز. بازهم از داستانک گفتند و تمرین کردیم. به این صورت: گذاشتن کلمهی داستانکساز در وسط و بعد بداههچینی کلمات متناسب یا نامتناسب با آن دور کلمه، برای یافتن جرقهی ایده. گفتند که در پردازش داستان بهتر است از وسط ماجرا بدون مقدمهچینی شروع کنیم. به کنشها فکر کنیم برای پویا شدن داستان. که در غیر، با توصیف صرف به بنبست کلیشه میرسیم و انشانویسی.
– تمرین و نتبرداری از پادکست سوم کلاس ارتباط و فن بیان.
– سرزدن به کانال بچهها و خاندن یادداشتها از جمله داستانکهای کانال داستانک ماه.
– پختن فسنجان فردا و کوزتکاری تکراری هر روز.
➖️صبح زود کلاس طراحی تمرین و چینش حرکات داشتم، بیوقفه و حدود دو ساعت و نیم طول کشید، با موبایل مامان صدای کلاس را ضبط کنم، شوربختانه وقتی شرایط یادگیری را تسهیل نمیکنند ناچارم تمهیدی بیندیشم که برای خودم و دیگران و جهان هستی سودمند باشد. هنگامی که به درستی میآموزم، این سه مهم زودیاب خاهند بود.
کسب و کار آنلاینم را قوت میبخشد، به ظرایفی دست پیدا میکنم که تا کنون پوشیده بود.
راستش انگارهی فکری《سودمندی برای خودم، دیگران و جهان هستی》 پیشانینوشت امروزم بود، مایلم پایبندش بمانم.
اگرچه در جایگاه نظردهی در مورد ضربالمثلها نیستم و دانش کافی ندارم، اما گمان میکنم به طور صحیح به کار نمیروند، مثلن به شدت با ضربالمثل 《دیگی که برای من نجوشه، سر سگ توش بجوشه》 زاویه دارم یا شاید نفهمیدهام. این همه جاهطلبی برای چه؟
➖️در پارکی خلوت پیادهروی کردم، دیارالبشری نبود
➖️یک ساعت نوشتم، پروژهی مدرسه نویسندگی و یک داستان کوتاه؛ قلمم جسارت پیداکرده
➖️در تارنوازی از حس شنوایی و بینایی و لامسه بهره میبرم، پارهای مواقع با چشمان بسته و با لمس پردهها و شنیدن صدا، مینوازم حتا به غلط
➖️بادبادکی که در نویسندهساز ساخته شد، رنگ و رخ دیگری داشت
➖️با مادرم همراه و ابله و کریا یوگا را خاندم، در کتاب یوگا اثر لری پین و جورج فیورشتاین و این شفا برسد به دست مجروحترین رویاها اثر سید علی صالحی پرسه زدم
نمرهی ده به امروزم به خصوص که اشتراک طاقچه بینهایت را خریدم
➖️نوشتن حافظهام را احیا کرده، پیش از این، وابستگی به موبایل، شیارهای مغزم را تحتتاثیر قرار دادهبود
➖️یک دل سیر یوگا تمرین کردم، شلوغی خانه و حضور مهمانان مانع از اجرای آساناها نشد، شهر فرنگیست برای بچهها، خوشحالم که یوگا در گوشهای از ناخوداگاهشان مینشیند. نخستینبار واژهی یوگا را نهسالگی و در کتاب 《هشتاد روز با یوگا》 در منزل داییام دیدم و سالها بعد وارد زندگیام شد.
مامان نیک
دیشب خوابم نبرد. نگران مامان بودم. صبح تصمیم گرفتم به جای نگرانی، روزم را با او بگذرانم و لذت حضورش را از خودم دریغ نکنم.
بعد از صبحانه راه افتادیم. برایش صدای خوانندههای مورد علاقهاش، از مرضیه تا مارتیک، گذاشتم. با صدای نازکش همراهشان میخواند و دست میزد و من حظ میبردم.
با هم رفتیم کنار ساحل. روی نیمکتی نشستیم و آرام به مردم، پرندهها، آب و بچهها نگاه کردیم. کمی گپ زدیم و بعد کوتاه قدم زدیم. زود خسته شد.
از آنجا با هم به خانهی دخترم رفتیم. از دیدن نوه و نتیجهاش ذوقزده شده بود. بچه را بغل کردم و به بیتا گفتم: «دو ساعت مرخصی!» با نوهام وقت گذراندیم- البته امروز چندان خوشاخلاق نبود
بعد برایشان خورش بامیه پختم و با مامان راهی خانه شدیم. خسته شده بود و عجله داشت که بخوابد. خوابید. بعدازظهر هم کنار هم بودیم. قسمتی از یک سریال را برایش گذاشتم و با هم تماشا کردیم.
شام شانسی درست کردم- اسمی که ظفر روی کوکوی سیبزمینی گذاشته، همان کوکویی که وسطش ملاتی از گوشت و پیاز و جعفری پنهان دارد
شبتر، در چالش کتابخوانی، بعد از تمام کردن «همسایهها»، چند سؤال مطرح شده بود. یادداشتی نوشتم و همراه آن ویس هم گذاشتم.
همین
یک روز نیک، لزوماً اتفاق بزرگی ندارد.
فقط گاهی آدم کنار کسی که دوستش دارد مینشیند، صدایش را میشنود، با او قدم میزند و از بودنش لذت میبرد.
آدرس کانال تلگرامم:
https://t.me/Mitra_Nevis39
گزارش نیک 92
میترا رستگاران
یک بار دیگر قسمت شد، قسمتی دیگر از زیبایی های ایران را ببینم. موزه ی بی نظیر میراث روستایی و قلعه رودخان. فکر نمیکردم بتونم، بعد از اون پیاده روی طولانی در موزه، بتونم بیش از هزار پله را بدون مشکل برم و برگردم. خدا را شکر.
نیکروزی با طعم شلهزرد مادرشوهر
روزهای آخر ماه صفر، همیشه رنگ و بوی شلهزردهای مادرطاهره را دارد. طعم و عطر و ظاهر قشنگ شلهزردهای مادرشوهر، زبانزد فامیل است.
استاد موسیقی دختر ساعت ۱۰ صبح میآید و کاشانه بر فراز آسمانها میپروازد.
آنیتا ظهر سفارش قیمهریزه نخودچی میدهد. آرد نخودچیهای سوغاتی رضوان خانم، خدابیامرز هنوز توی یخچال است و در انتظار طبخ.
همسر سفارش میکند قیمهریزهها لپسرخی شوند و کمآب. آنی که بر سفره نهاده میشود با لبولوچه بازی میکند از بس بیعیب و خوشمزه است.
گزارشهای نیک جامانده را به روز میکنم. چهارمین چالش داستانک نویسی، داستانکی در نهایت ۲۰۰ کلمه ای است با ژانر وحشت و پیرامون کمد.
داستانک را مینویسم و در کانالی که ماهان ابوترابی لینکش را داده می گذارم.
عصرش میرویم سر دیگ نذری مادرطاهره. تزئین روی کاسههای پر از آش پایهی خنده میشود. دارچین، زرشک و خلال بادام ملعبهی دستمان میشوند و سطح شلهزردها را به خوبی تزیین میکنند. آخرین ساعات شب شله زرد دایی رسول و مادربتول را در خانههاشان میدهیم.
شب گزارش نیک امروزم را قلم میزنم و در گروه تلنگر و داستانکنویس ماه بارگزاری میکنم.
۱۴۰۵/۵/۲۲
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
گزارش نیک ۹۳
سالواژهام: فاصله
نمیتوانم فاصله بگیرم از کارِ خانه.
جارو کردم.
با جاروی برقی.
آشپزخانه را تی کشیدم.
تیی دستی.
غذا پختم.
با گاز.
ته چین بود ناهارشاممان.
قاچ شد طالبی.
شیرین بود، شیرین.
کتری آبش تمام شد.
شانسآوردم نسوخت.
زنگ موبایلم را نشنیدم.
تلفنِ خانه صدا کرد.
حمام پر از بخار بود.
سونا بود؟ یادم نیست.
جاروی دسته بلندی خریدهام. چه رنگه؟
صورتی و سبز و آبی.
کف جارو پت و پهن.
روی مخم، جاروی بدرنگ.
به سلیقهی خودم مشکوک شدم..
لباس پوشیدم.
آمدهام آرایشگاه.
معین غمگین میخواند.
دلم گرفت.
کاش خاموشش کنند.
کولر آرایشگاه روی مغزم.
هوای خیابانها داغ است.
پیادهروی کنم یا نه؟
وبینار نویسندهساز را گوش میدهم.
مینویسیم با شاهین و ماهان و احسان.
چه مینویسیم؟ داستانک.
شب اینستاگرام را باز میکنم. نمیدانم چه برنامهایست که سلین دیون my heart will go on را میخواند. تیلور سوئیفت، مورگان فریمن، آریانا گرانده را میشناسم. چشمانشان پر اشک است. آنقدر که لطیف میخواند.
خوابم میآید.
یادداشت ننوشتم.
کسی کمکم نمیکند.
قول میدهم برای فردا بنویسم.
ادرس کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
نیت امروز :”من به آسانی زمانم را بین کار، استراحت و تفریج تنظیم و تقسیم میکنم”
۱۵ دقیقه یوگا، ۵ دقیقه مراقبه
پستی درباره تغییرات سفر مشتری امروزی نوشتم و در تلگرام نشر دادم.
پیگیر بنرها و عکس مخصولات سایتی شدم.
به همکارم بابت تاخیر در تحویل کارهایش پیام دادم و قول داد تا شنبه جبران کند.
به همکار دیگر پیام دادم و جویای احوالش شدم (تازه جراحی کرده)
باقی روز با ویروس کلنجار رفتم. دلم آشوب و سرم پردرد.
باقی روز بین در مسیر تخت و سرویس بهداشتی بودم و هر ۶ ساعت یک مشت قرص ریز و درشت خوراکم بود.
روزِ واژه: «نگاه عمیق»
خستهام؛ انگار هر روز باید از کوهی بالا بروم و مرا راه گریزی نیست. اما امیدی هنوز هست.
هر روز آدمی مثل پارچهای دستنخورده است؛ اگر طرح بزنی، ببری و بدوزی، خودش لباسی برای فرداهای نیامده میشود.
امروز باز «دفترچه خاطرات و فراموشی» مدرس صادقی همراهم بود. در وبینار، با همراهی استاد، آقای ابوترابی و آقای آشنا، تمرین نوشتن داستانک کردیم. حتی بگومگو هم نوعی آموزش است.
داستانک «کمد» را نوشتم و بیشتر از همه داستانکهای قبلی دوستش دارم؛ گرچه تعداد کلمات، خودش متن را سانسور میکند.
با خواندن و کمی نوشتن، سوزنم از روی اطرافیان کم شده. همهی ساختمان هر روز به گردش و رفتوآمدند و ما سالهاست فقط تماشاچی این بزم هستیم. به قول مادربزرگم: «الهی خوششون باشه.»
ناهار و کارهای خانه هم با کمک فراوان دخترکان جان گذشت.
فیلم «Oldboy» را تا نیمه دیدم. خشونت، امروزه پای ثابت بیشتر فیلمهاست.
نمرهی امروز من: ۷.
خوشخبری هر دو ترانه آماده شد یکی اول ویرایشکردم خیلی نکتهها کوچکاش دومی درست شده اما تا فردا نگاه میدارم مشکل نداشت میفرستم فنا
آزاد نویسی کردم داخل راه از خونه داخلِ ماشین تا مهمونی که رفتم و رسیدم آزاد نویسی کردم گذارش بدنم میگوید را به گروه به فنا ارسال کردم
و پنج دقیقه در موردِ بادبادک نویسداری کردم
خوب شد یهواِی یادم آمد
حدس مه درست بود
گر خاسته باشی پند آموز نویسداری کنی خیلی آسان است چونکه پنچ دقیقه وقت داشتم
اینو نویسداری کردم
معذرت میخام که داستانک اینجا میفرستم
چوکه ببینند در. مورد پند آموزی داستانک خیلی آسونه
مثلن همین بادبادک
زدی بادبادکمو
با بادبادک خود
چکار میکنی
وحشی
طول عمرم
یک
بادبادک
داشتم
اونو
کندی
هوابرد
حال از کجا پیدا کنم
— خوب وقتی شعورِ شو نداشتی چرا بادبادک هوا کردی
— مادر پدرت شعور ندارند بیادب مگه مه نگفتم مسابقه باید این است هرکه بیشتر بادبادک هوا پرت کنه برنده است حال مادرم دوباره بمه بادبادک نمیخره
— باشه مه به خاله جان میگم بادبادک بخره یکی دگه تو ببخشه دوباره بادبادک خوده به فنا نمیده معذرت میخام ازش
— مسله معذرت خاهی تو نیست
مه مادرم عمرِ خود بتو داده مادربزرگم جمع میکنه منو و از بقیه چیزی برسه بمه هم
میرسه!
دیدید چقدر آسونه دقیقن ۲۰ ثانیه بعد از تمام شدن زنگِ وقت را زدن
اینجور شد آماده به تحویل
واقعن پندآموزی خیلی آسونه اگه بخاهی اینو جوک کن یا ترسناک ویا مثلِ استاد سهنفر آشنا میشن کن ببین خسته میشه بدن خیلی زیاد دگه حال نداره بدن میگه ولکن دیرتر
یا که میگی باشه دگه موضوع پیدا کنم
البته مه فردا در موردِ بادبادک داستانک درست میکنم تا تمرین کنم به درستی
و آخرِ وبینار امروز نت تمام شد تا حال هم فرصت نکردم ببینم چه شده بود
بخاطری ترانه داشتم نویسداری میکردم
پسرم ۳ شب خابید نمیدانم چرا امروز روزی خاباش بود شب مره شوند اوزی یک روز پشمآلو هم انشالله بشه که بینم تنه بدم بَسرم چه آورده
خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
قبلن این کار را کردهام: نوشتن یادداشتهایی با محدودیت کلمه. اوایل کانالم را میگویم. کمتر از فلان. فقط فلان تعداد. دو سهبار بیشتر انجام ندادهام.
آزادنویسی کردم. به کاغذهای نامعمول محتاجم. دفتر حوصله سربر است. شوهر عمه شدهام. شوخیهای لوس. خندههای احمقانه. کرم ریختن. چرت و پرتگویی. چیزی این وسط کشفیدم: ما تمامن سلولیم. زندانیم؟ زندانبانیم؟ مجموعهای از زندانها؟ انسان زندان است. پس جهان زنداندار؟ یا جهان اقامتگاه زندانبانها؟
به کجا داریم میریم ما؟ باید مینوشتم« میرویم» ترکیب شکسته و کتابت ممنوع؟ همیشه؟ دوستش دارم آخر. راستی داستانم چنین است. چه نینی است؟ نینِ اوستاد شوفو. آزادنویسی نمیکنم وسط گزارش. کسی چنین فکر میکند؟ غلط فکر میکند. فقط چرتگویی عادتم شده. آزادنویسی همیشه با من است. مثل خدا. یا چیزی شبیه به این. شب هول.
میخاهم بروم بمیرم. زیبای خفته بودم ای کاش. فعلن زشت بیدارم. میلی همیشه با من است: بگا دادن وقت. بگا دادن زندگی. بگا دادن خود. کلن همه چیز. میل به خودویرانسازی از کجاست؟
باید درس خاند. کتاب خاند. وویس مدار را شنید. وویس جریان قصهقصه. نمیخاهم با کلی میم. فعلن فقط نوشتن. چرت و پرت نوشتن. گرازش نوشتن. کاریکلماتور نوشتن. تو آزادنویسی جبرئیل بهم نازل شد. چندتا ایدهی کاریکلماتور وحی کرد. پاپوش و پاپوش. منظورم کفش است. در آزادنویسی غیبت کردم. پشت سر مودبپور. گفتم مودب نیست. فقط یک صفحه ازش خاندهام. در رمانجا. از زندگی پشیمانم کرد.
نازلی از نازل زیاد دارد. فقط یک چیز. آن هم ی. پنج کلمه زیاد است. باید سه کلمه نوشت. زر نزن. مودب باش. سکوت.
آهنگهایی ناموسیقی گوش دادم. هر آهنگی موسیقی نیست. هر موسیقی آهنگ است. سس ماست.
باز آزادنویسی. در آن تصمیمی گرفتم. یکشنبه بروم کلیسا. کلیساهای تهران را سرچیدم. سرکیس مقدس میروم. شاید هم مریم مقدس.
با پاپوش کاریکلماتور نوشتم. ایجازش بیش از حد است. به گمانم. مدتی دوری از کاریکلماتور. حال اسهال قلمی. بعد کنکور اسهال شدیدی میگیرم. احتمالن. بیمارستان هم شاید رفتم. بیهوش هم شاید شدم. همه هم به خاطر اسهال. کاریکلماتور منشتریدم کانال. منتشر را ریدم.
چمبرو داستان کوتاه نوشته. جزئینگر. تصویری. زبان ابزار. اول شخص. در روستا اتفاق میافتد. داستانش در مورد قصههای آنجا. روستای نوزاد.
نمیدانم دیگر چه کرمی بریزم. کرمم کلن کم شده. هم در کامنتها. هم نوشتن. هم برخورد با آدمها. باید شاگرد اسما شوم. او کرمریز اعظم است. مدتی از اسما خبری نیست.
اوسکلونتر استوری گذاشته. جلد کتاب را میعشقم. شعرهایش سادهی ساده. با تکرار پیش میرفت.
از سالواژهام دورم. به سالواژهی لنا میپردازم. به سالواژهی ریحون. به سالواژهی اوسکلونتر. هر روز نه. پیشتر به آنها میپردازم. نه مال خود. در واقع میکونم سالواژهی دیگران. حذف رای مفعول بابت محدودیت. کونیدن. باید کونید. بکونید. اگر آلت دارید بکونید. دارم اما نمیکنم. تف بر من.
بردهی کایروسم. هر کار او گوید میکند. وای اسفا. اسفناک را از فرانکشتاین آموختهام. این کلمه را آنجا دیدم. جلد کتاب خاکستری بود. از کتابخانه قرض گرفته بودم. در مخزن بود. راهنمایی خانده بودم.
عشق چیست؟ تعریف منطقی و درستش؟ تعریف غلط من چی؟ مفهومپردازی کن عشق را. ام… عشق احساس است. عشق رمان است. لذت میبری ازش. گریهات را هم در میآورد. اگر ساغر نبود چی؟ اگر نامه بهش نبود چی؟ باز به چیستی عشق میفکریدم؟ اصلن سراغش نمیرفتم؟ دیر میرفتم؟
روز به روز گوشتیتر میشوم. میخاهم تخمی باشم.
پشتیبانم زنگ زد. خب پیام بده لامصب. هر هفته زنگ میزند
کلاس خلاقیت تصویری رفتم. استاد مو بلند بود. یاد نعلبندیان افتادم. سوالی پرسید. به جای« من» یک فرستادم. نت در اتاق کار نکرد. رفتم حال. سر و صدا بود. تف بهشان. رفتم ایوان. تو این گرما. تو این شرجی. سگ بر قبر همتان بریند. حین کلاس دارم گزارش مینویسم. مردک حرف را کش میدهد. خلاصهتر و جمع و جورتر. حوصلم دارد سر میرود. نقاشی از پولاک نشان داد. ما را خر فرض کرده. میپنداشت نمیشناسیمش. پرسید: به نظرتان چرا گران است؟ فقط چهارتا خط است دیگر. مردک حداقل چیزی نامعروف میآوردی. اثری حجمی از کیارستمی آورد. اثری اینستالشن. ستونهای درخت. باید بروم خانهی هنرمندان ایران. کارش آنجا است. شنبه انشاالله.
پنج شد. خداحافظ کلاس. سلام به نویسندهساز. بهبه چه آهنگی. نیناش نای. نیناش نای. قر تو کمر فراوان است. نمیدانم کجا بریزانم. اوسکلونتر رفته سلمانی. موهاش دریا بود. دنیام را زیبا کرد. فهمید دیوانهام. موهایش را کوتاه کرد. این را کی خانده بود؟ اوسکلونتر دلقکبازی در آورد. ازش نود گرفتم. برای شیوا خاهم فرستاد. اوسکلونتر لیوان خاکبرسری دارد. لیوانش را میخاهم. از داستانک حرف زد. برادرماهان آمد. تیشرتی آبی نفتی. دو کاناپه پشتش. چه کتابخانهی بزرگی. رنگش سفید. حسود هرگز نیاسود. از کجا داستانک را بیاغازیم؟ از تالار اندیشه. بهرهبری را چطور بالا ببریم؟ با کچل کردن خود.
از حمام بیزارم. یاد نیارش افتادم. الهی بمرم برات. آخرش هم به عشقت نرسیدی.
کلاس ریاضی عمومی رفتم. موهای استاد سفید بود. استاد عینکی بود. انعکاس نور بر عینک فقط. آبی بود. خوشگل. معلم هنرستان هم هست. دارد حوصلم سر میرود. نت تمام شد. نت خطم کار نکرد. من آدم آرومیم. زر زدم. خشنآهنگم. خشنپوش. خشنوجود. خشنترکیب. کلن هر خشنی.
نت درست شد. ادامهی کلاس تصویری را دیدم. ببش از حد ساده میکند. بهم احساس احمق بودن میدهد. رشتهاش ادبیات نمایشی است. باید فن سخنوری را بیاموزد. به عنوان یک معلم. همش ایراد بگیر.
به طرز تخمی اعصاب ندارم. باران میبارد. کتاب نخاندهام. کانال همسفران را ندیدهام. درس نخاندهام. تحقیق نکردهام. وویس مدار را نشنیدهام. وویس جریان قصهقصه هم. سگ بر قبرم بریند. ساعت هم ده است. ای وای گویوم. زیادی به کایروسم گوش میدهم. میخاهم آزادنویسی کنم. هر چند باید درس خاند. افول خاند و الباقی کارها. مرگ معناها. فرصت سوگواری نیست. فرصت خاکسپاری نیست. نباید هم خاکسپاری کرد. باید باردار شد. برای صدمین بار. باید باز زایید. معنا. معنامعنامعنامعنامعنا. معنا معنا معنا معنا معنا.
آزادنویسی کرد. ساعت یازده است. ای وای گویوم. از ساعت بیزارم. از عدد. از تقویم. از آلارم گوشی. خودکار برداشتم. از بالا به پایین. خط کشیدم. فشار دادم. خیلی. کاغذ ریش ریش شد. چند صفحهی زیرش هم. بعد میگویند من عصبیم. ارواح عمهاتان. دریدن آرامش داد. آرامشی که آزادنویسی نداد. صفحهای دیگر مینویسم. بعد بروم سراغ درس.
عکاسی یک. ایدهی کاریکلماتور. عدسی و عدسی. کت و کولم.
یک صفحه افول. صدای اذان صبح. خاندن کانال نازلی. الهه را دیده. ای وای. هارتم اکلیلی شد. زبان خاندم. گزارشم را خاندم. چیزهایی را حذف کردم. اشنباهات تایپب را اصلاحیدم. بروم در مورد کوبیسم بتحقیقم.
به داستانک و بادبادک و اینجور چیزا فکر میکنم. میدونید، وقتی با هم مینوشتیم یاد سکانس اول هشت و نیم افتادم.
فیلم شروع میشه. ترافیک. اول صدایی نیست. بعد صدای خفیف ترافیک، صدای نفسنفس زدنش، صدای باد، تکونایی که باد به پالتوش میندازه، صدای شدیدتر باد، پرواز، ساحل، مردی که بادبادک رو میکشه، اون که یه نخ به پاش پیچیده، بادبادک شده، و سقوط.
چند تا طرحک اتود زدم، برای داستانک. ولی ادامشون ندادم. یه نویسندهای میگفت، «اگه ایدههامونو ننویسیم، باهامون قهر میکنند.» راست میگفت یعنی؟ ایدههام قهر میکنند؟ مثل بدن که حرف میزنه؟
دربارهی اینکه بدن چی میگه، یا بهتر بگم، بدن من چی میگه، روی کاغذ فکر کردم. یه کمَکیم بیشتر آزادنویسی کردم. موقع آزادنویسی یاد فیلمای کوروساوا افتادم. یاد باد تو فیلمای کوروساوا.
شب هول خوندم. حلزونوار؟ آره خب.
https://t.me/lenaamirii
دوستدار شما، لنا
سالواژهی من: شناخت
١.«پا هم میتونه تیک عصبی داشته باشه؟»: سوال من ساعت دو نصفهشب از چتجیپیتی. میگوید این که تو میگویی تیک عصبی نیست. اگر نیست، دو پس دو احتمال وجود دارد: ١. قلبم آمده توی ساق پایم. ٢. پایم بچه کرده و این حرکت بچهی پایم توی شکم پایم است.
٢. آزادنویسی. روی کاغذ و شلختهپلخته آنقدر که یادم نمیآید چه.
٣. پنج، نویسندهساز را حضور یافتم و فرصتی فراهم شاید تا اینترنت، مقاومتم را بنماید. نمایید و آن لاولوها کمی هم وبینار را شنیدم. ماهان ابوترابی و احسان شناسا مهمان وبینار بودند و حرف داستانک بود. استاد اشاره کرد به حرکت و اینکه داستانک را با «حرکت» و «کنش» شخصیت پیش ببریم. در جمال تعجب برای اولینبار دو داستانک نوشتم. حالا خیلی هم نه بر اساس چیزی که استاد گفت و خیلی هم نه داستانک ولی آره.
۴. دیشب جملهیی گفتم کرکریزان: «یادم رفته بود ناهار نخوردم.» خیلی ناراحت شدم. هیچ دیگر، امروز بعد از نویسندهساز جلدی رفتم ناهار زدم.
۵. جدول «سبکشناسی در لایهی واژگانی» را روی کاغذ کشیدم که پیش چشمم باشد برای مطالعه.
۵. با ستایش صوفیان گفتوگویی داشتیم دقتافزا. از انتشار گفتیم و خلاقیت و محیط. آخر صحبتمان بحث خوبی شکل گرفت دربارهی کیفیت جمع فرهیخته و تاثیر اعضای آن جمع بر فضای یادگیری و یکدیگر؛ قرار شد در ادامهی این بحث، به موضوع «شوخی» بپردازیم و به این سوال که «آیا شوخی را در تقابل میبینیم با جدیت؟» فکر کنیم. این برایم از مسئلههاست. حتا مرز طنز و ابتذال.
۶. با فرشته، تخصصینویسی کردیم و گپ زدیم از حس و احوال این روزهایمان. گفتوگو با فرشته مثل باهم قدم زدن است. از یک نقطه شروع میکنیم، همقدم پیش میرویم، به یک نقطهی جدید میرسیم. این را دوست دارم. و یک چیز دیگر: بودن «رویا» و «رویاپردازی» در زندگی و سبد راهکارهای فرشته. امشب میگفت کیفیت رویاهای ما، کیفیت آینده را میسازد. توی یکی از یادداشتهای اخیرش هم اشاره کرده بود به اهمیت رویاپردازی: «تنهایی خوبی دارید؟ وقتی نگاه میکنم به سالهایی که گذشت میبینم کیفیت تنهاییام را با نههای به موقع بیشتر کردهام. نه به جمعهایی که رویایشان را نداشتم، نه به روابطی که رویایشان را نداشتهام، نه به کارهایی که رویایشان را نداشتهام. اصلن بحث خوب بودن یا بد بودن آن کارها و جمعها نیست، بحث رویا است و ارتقای آن.» رویا و ارتقا آن، قشنگ است. اوضاع رویوی من؟ گمانم خیط است. امشب یک کلمهی بوستداشتنی از فرشته شنیدم: کابوسپردازی. دوستش دارم. من چهپردازی میکنم؟
٧. توی کانالم یادداشت منتشر کردم.
٨. روزگفتار ضبطیدم و اشاره کردم به دیدن رنج و تبدیل آن به مسئله. این موضوع انگار توی ذهنم جا افتاده این چند روز. بعد از آنهمه رنج بردن و اینهمه رنج بردن.
٩. حلزونبادباک؟ چه چشمهای بهتزده و بیچارهیی. به یاد خایگان مرحوم بابابزرگم. بابابزرگ نوعی.
https://t.me/elahebaseda
۷ فرمان امروز من به خودم:
1. لغتنامه بگشا و واژههای جالب را برگزین و به پوشهی «کلمهبرداری» بیفزا.
2. حوصله کن.
3. «فرهنگوارهی فارسی خلاق» را بیشتر معرفی کن.
4. روی تختت قلم و کاغذ بگذار و بهمحض بیدار شدن، بیدرنگ رؤیاهایت را بنویس.
5. بیشتر روی کاغذ بنویس. از وررفتن با شکل کلمات لذت ببر. اندامِ واژه را دگرگون کن.
6. از نکبتِ گذشته و ابتذالِ حال و توهمِ آینده بگذر. زمان را جور دیگری دریاب.
7. به مطالعهی آثار شهریار مندنیپور ادامه بده.
—
و فهرستی از کارهای امروز:
– وبینار نویسندهساز: ماهان و احساس هم بودند. از داستانک حرف زدیم و نگاهی انداختیم به کتاب: «از آن چند تن عاشقان کتاب»
– تماشای «بی داد» از سهیل بیرقی: یاد ندارم حین دیدن فیلمی بغض کرده باشم، اما آخرِ «بی داد»، لحظهی تعلل دختر برای آواز سر دادن، بغضم گرفت، نزدیک گریه. فیلمِ خامداستانه و تهیمایهی «یک تصادف ساده» چنان ناامیدم کرده بود از سینمای زیرزمینی که پیش از تماشای «بی داد» چندان امیدی نداشته بهش. اما «بی داد» هر دقیقه که پیشتر رفت مجذوبترم کرد. آدمهای قصه، کاریکاتور مسخرهای نیستند که سینمای فرهنگِ رسمی و مسلط میکوشد بهعنوان ایرانیِ امروز جا بزند. «بی داد» روایت تپندهی تپشهای ماست برای ماندن و ساختن، خفه نشدن. روایتِ ما که آیندگانیم.
امروز تا وقتی خورشید در آسمان بود، خواب هم در عمق چشمانم بود. اولین کار، یادداشت صبحگاهی نوشتم. پادکست شاهنامهٔ خودمانی شنیدیم. باز هم گریه در دل داشتم. به وقت ساعت پنج در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. دربارهٔ بادبادک داستانک نوشتیم. چیزکی نوشتم، توصیف لحظاتی بود. برای تجربهٔ اول خوب بود. خانه را مرتب کردم و ظرف شستم. «شاهنامه» خواندم و کمی هم نوشتم. غروب بیرون رفتیم. از پلاسکو خرتوپرت گرفتیم. بعد از کتابفروشی و لوازم تحریر، از پلاسکو دیدن لذت میبرم. شب هم با خانوادهٔ همسرم شبنشینی خوبی داشتیم. یادداشت کانال را هم نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
1. سالواژهام: استمرار
2. امروز تصمیم گرفتیم یکی از گربههای حیاط را که حالش بد بود ببریم دامپزشکی اما وسط راه فرار کرد. ما هم لاجرم خودمون رفتیم دامپزشکی و از احوالاتش گفتیم دکتر هم نسخهاش را پیچید.
3. امروز حوصله انجام کارهای روزم را نداشت اما با بیحال انجامشان دادم. این منجر شد که کمی انگیزهام برای انجام کارهای بعدی بیشتر بشه و راحتتر انجامشان بدم.
استادم هم دلگیر بود که خداحافظی نمیکنم.
به قول غزاله:«اوداااااااااافظ»
سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
نمره روز: ۲
گزارش نیک:
۱. صبحانه خوردم.
۲. رفتم خونه مادربزرگ چون با خالههام میخواستم فرشهاش رو بشورم. و از ساعت ۱۰ صبح تا ۳ بعد از فقط شستم و شستم.
۳. با مامان و خالهها رفتم پیادهروی.
۴. دستم خورد گوشی داداشم LCD یه قسمتش خراب شد.🫠
۵. بعدش کتاب دایی جان ناپلئون رو خوندم.
۶. دستام از شدت درد دارن در میان.
۷. خوابم نمیبره پس گزارش نیک رو میفرستم.
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
میانتظارم
نرفتم مدرسه. این هفته. تعطیل بود چون.
دلم تنگ است. برای بچهها. نوشتههای جدیدشان. خندههای از ته دلشان. حتا جیغوداد و شیطنتشان.
چند هفته بیشتر نمیگذرد. از عمر آشناییمان. اما جا خوش کردهاند تو دلم.
این چهارشنبه که نرفتم انگار چیزی گم کردم. گم شدم. دست و دلم به هیچ کاری نمیرود.
گزارش نیکم دیگر نیک نیست. برنامهام هم پُر تیک نیست.
بیدار میشوم. میچرخم تو گوشی. مینویسم. میخوانم. میخوابم.
و منتظر میمانم. برای هفتهی بعدی.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
۲۲ مرداد
گزارش نیک ۹۳
به اندازه کافی نمیخابم. سردردهای ممتد منو درگیر کرده. روز رو با نوشتن صفحات صبحگاهی آغازیدم. بلاخره تمرین دوره شعر رو نوشتم و ترانهامو سرودم.
برادرزاده نازنینم که از خاب بیدار شد بازی نمایش بداهه با هم راه انداختیم. تو بازی با پناه آدم دیگهای میشم. رهاتر و شوخطبعتر.
به تقلید از گزارش نیک استاد شاهین ۱۰ فرمان واسه خودم نوشتم:
۱. بیشتر جزئینگاری تمرین کن.
۲. قضاوت کن اما آگاهانه.
۳. شنونده دقیقی باش.
۴. از کلنجارهای ذهنت گاهی فاصله بگیر.
۵. صادقانه حرف بزن.
۶. روتین خاندن و نوشتن صبحگاهی رو رعایت کن.
۷. برای تمرینات دورهها، وقت مجزایی بذار.
۸. یادگیری تخصصیت رو متوقف نکن.
۹. رونویسی و جمله نویسی رو جدی بگیر.
۱۰. بیشتر لبخند بزن.
خوندن رمان ماشنکا شروع شد.
خانمی با سگ کوچولو رو دوباره خوندم:
«همیشه بر این گمان بود که زندگی حقیقی و جالب هر آدم به طور پنهانی، چون پوشش شب، جریان دارد و هر فرد زندگی شخصی و خصوصی خود را، چون رازی سر به مهر دور از چشم دیگران نگاه میدارد.»
از باباافضل کاشانی:
بر خود چه نهی رنج در این جای سهپنج
چون پای یقین نهادهای بر سر گنج
بنشین به تآنی و برآسا از رنج
و آن گنج به معیار خرد بر خود سنج
چند جلسه مشاوره آنلاین:
«شنیدن از قصه مادرانی که کنترلگری خود را مراقبت مینامند.»
پرسه زدن در کانال همسفران و خوندن گزارش نیک، جایگزین اکسپلورگردی😍
بدنم را با تمرین ورزش مفصل و جانانه خشنود نمودم.
سال واژهام: تحسیــن
۱. امروز را در هوس پختن کیک گذراندم. تخم مرغ نبود. هوا گرم بود. جرعت بیرون رفتن در این گرما را نداشتم. تصور کردم که اگر در این هوا تخم مرغ بخرم، حتما در مسیر مغازه تا خانه آبپز خواهند شد.
۲. چند صفحهای نوشتم. هر چه فکر گره خورده در سرم مانده بود، روی خطوط کاغذ ریختم. راحت شدم، سبک شدم.
۳. فایل صوتی صفرمین جلسهٔ دوره پیشرفته را گوش دادم.
۴. یک متن کوتاه در کانال سوت و کورم همرسان کردم.
۵.شعر خواندم. همچنان سهراب. برادرم همیشه سهراب میخواند. مادرم سهراب را دوست داشت. من مولوی را ترجیح میدادم.
۶. بدنم کوفته است. خسته است. بدنم بدون ورزش بیمار است. ورزش در هوای گرم خودکشی تدریجیست.
۷. کتابی که در آخرین سفرم خریده بودم را شروع کردم. شاید فردا حوصله کنم و درباره اش بنویسم.
۸. من یا او؟ باهم امکان ندارد. در این ورطهٔ بیرحم فقط یک نفر اول خواهد شد. یک نفر زنده خواهد ماند. دومی باید فدا شود. باید نابود شود. من یا او؟ او یا من؟
۹. بالاخره یک لیست درست کردم. اسمش را گذاشتم لیست کتابهای در انتظار. منظورم در انتظار خواندن است. تا هر موقع هوس کتاب جدیدی به سرم زد سروقتش بروم و یکی را انتخاب کنم. یا اگر سری به کتاب فروشی زدم بدانم چه میخواهم. تا اسیر پنجهٔ یک نویسندهٔ سطح پایین نشوم.
۱۰. این هم دنیای من 👈🏻 https://t.me/zarabahary
گزارش نیک، پنجشنبه بیستودوم مردادماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۶ از ۱۰
امروز هم مثل دیروز، بیشترِ روز در خواب گذشت، با این تفاوت که امروز سهم خواب بیشتر بود و بخش قابلتوجهی از روز را از دست دادم. بعد از بیدار شدن هم رفتیم بیرون و باقی روز به همان بیرونبودن گذشت. روز خاصی نبود، نه اتفاق چشمگیری افتاد و نه کار مهمی پیش رفت، فقط یک روز دیگر از این روزهای مرداد گذشت، آرام و کمی خوابآلود.
https://t.me/MashgheBodan
به نام خدا
گزارش نیک ۹۳:
پارسال در چنین روزهایی پدر در روزگارمان بود. کنار سفرهیمان مینشست و با ما غذا میخورد. برایمان شعر میخواند، شعرهایی که نه شاعرانش را میشناخت نه قافیه و ردیفشان را. شعرهایی که از کودکی در حافظهاش جا خوش کردهبودند. تختش کنار اتاق خالی است. کتش هنوز روی جالباسی آویزان است. اما نگاهش در قاب عکسش دیگر نمیخندد. پدر با گلوگیاه آشنا بود خاک گلدان را سخاوتند بار میآورد. قلبی مهربان داشت و دستی زحمتکش. دلش اهل گشت و گذار بود. اما جسمش خانهنشین شدهبود. اهل رفتن نبود. دوست داشت کنارمان بماند.
شاهد رفتنش شدم. شاهد دلکندش، شاهد رهاییاش. پدر رفت و حسرتهایی را تا همیشه بر دلم گذاشت. حسرتهایی که اگر احترام هر بار خودش را وسط نمیانداخت و اجازه میداد، من اکنون این حسرتها را نداشتم. نمیدانم شاید احترام هم بی تقصیر بود. طبیعت پدر این چنین بود. اجازه نمیداد به او نزدیک شوی او را در آغوش بگیری، با او درد و دل کنی و حتی ببوسیاش.
امروز بر سر مزارش گلهای رنگارنگ میگذارم گلهای صورتی، بنفش و قرمز. خیراتی از مزار همسایه میرسد، پدر هنوز مهماننواز است. هنوز نگاهش در عکسی که عمود بر سنگ مزارش ایستاده است، آرامم میکند. میدانم من را میبیند و هنوز هوایم را دارد. شاید دیگر نامههایی که گاهی برایش مینویسم را میخاند. میدانم دیگر به دردودلهایم گوش میدهد. به او از دلتنگیهایم میگویم، به او میگویم که هنوز اهلی خانهی او هستم. چشمان پدر میخندند، صدایم را میشنود.
از کتاب پنداشتهها: آغازگر روزهای من.
دلیل نگرانیهای بزرگ:
منشأ مهلکترین نگرانیهای ما تعلل در انجام کارهاییست که عمیقن به اهمیت انجام آن را پیبردهایم.
بیزار:
چه به سر انسان میآید وقتی از انسان بودن خود بیزار باشد؟
نویسندهای:
نویسندهای چون میخواهی آدمها را از برخوردت با کلمات غافلگیر کنی. ( این دومین بار که این جمله را در گزارش نیکم میآورم.)
برای تمرین جملهنویسی:
چند تا کلمهی عینی (اسم ذات) بردار و مدام دربارهی آنها بنویس.
میل ساختن:
وقتی چیزی دم دستت نیست تا با آن چیزی بسازی متوسل میشوی به کلمهها.
ارجح:
نوشتن خرعبل خیلی بهتر از خواندن آن است.
خوابستیزی:
ستیز با خواب بیجاست. به جای دشمنی با خواب به استفادهی بهینه از لحظات بیداری فکر کن.
اعداد مخصوص تو:
برای رسیدن به نظم دهی به عدد نیاز داری. باید اعداد مخصوص خودت را پیدا کنی. مثلن من میدانم که باید هر روز دهتاده دقیقه بنویسم.
اتلاف انرژی:
صبح تا شب به این فکر میکنیم که فلان رؤیایمان را دنبال کنیم یا نه.
همه چیز:
در یکی از یادداشتهای قدیمیام نوشتم.
«کسیکه کلمه دارد همه چیز دارد»
نامه بنویسیم:
نامه بنویسیم اول از همه به خودمان. هر روز به خودمان چندین و چندنامه بنویسیم.
رازآلود:
صحنهی رازآلودیست: کسی پشت میزی نشسته و فقط مینویسد، بی که کار دیگری بکند، فقط مینویسد، بیوقفه مینویسد، بیاندازه مینویسد.
نقلیه:
نوشتن وسیلهای است که با آن میتوانم در هر نقطهای به هر کجا که میخواهم بروم.
عادت:
از علایقت با ساختن عادتهای روزانه محافظت کن.
از کتاب چهرهی پنهان حرف:
زبان دعا
من هیچ وقت در موقع نوشتن طبیعی نیستم. نه خودم و نه زبانم. برای چی طبیعی باشم؟ برای کی؟ به اندازهی کافی برای خودم هستم. پس مینویسم تا لحظاتی بیگانه با خودم بمانم. و خدای خودم بمانم. و آنکه در نویسش به زبان میرسد، به خودش، به بلوغ میرسد. و بلوغ، یعنی به چی رسیدن؟
در کودکیهای من، بلوغ که میرسید به چیزی نمیرسید. ولی حالا در نویسش، هر وقت که سر میرسد به همان چیز عجیبی میرسد که اولین بار در بلوغ کودکی ناگهان شناختم.
از غارنشینهای عتیق بگیر نا انسان امروز. اولی تا میخواست با نیروهای ماورایی تماس بگیرد، یا به قدرتی نامرئی خطابی مرئی داشتهباشد، بلافاصله زبانش را عوض میکرد. از ترس، یا احترام. انسان امروز هم، با زبان دعا که نمیداند چیست سخن با کسی که نمیداند کیست میگوید. و چون نمینویسد مهجور میماند، و محجور
از کتاب سنگ صبور:
بلقیس، کاکلزری، احمدآقا را خواندم در بخش احمد آقا غافلگیر شدم خیلی خلاقانه و جالب بود. قشنگترین بخش کتاب بود تا اینجا. برایم جالب بود که از شیخ صنعان و دختر ترسا هم نوشته شده بود.
_ از کتاب متون عرفانی فارسی:
تذکرةالاولیاء عطار در زمرهی کتب ارزشمند نثر فارسی و در ذکر مقامات و احوال عرفاست. در این کتاب از نودوشش تن از بزرگان و مشایخ صوفیه یاد شدهاست و از مناقب و مکارم اخلاق ایشان و نصایح و سخنان قصارشان سخن به میان آمدهاست. این کتاب به نثری شیوا و دلانگیز و خالی از تکلف به تحریر درآمدهاست.
مریدان وقتی به دیدار شیخ صنعان رفتند از احوالات شیخ متعجب شدند. شیخ را دیدند که احوالش دگرگون شده است. زنار از کمر گسسته و ترسایی را رها کردهاست. و آنچه از قرآن و حکمت فراموش کردهبود به خاطر آورده است. دیدند شیخ از کردار خویش پشیمان است و در حال توبه و سجده و گریه است. مریدان خوشحال شدند و به شیخ گفتند حضرت محمد شفاعت تو را کردهاست. شیخ غسل میکند و خرقه میپوشد و با مریدانش رهسپار حجاز میشود.
بعد از رفتن شیخ صنعان به حجاز، دختر ترسا خواب میبیند که آفتاب در کنارش به زمین میافتد و با او سخن میگوید. آفتاب از دختر ترسا میخواهد که در پی شیخ صنعان برود و مسلمان بشود. وقتی دختر ترسا از خواب بیدار میشود حالش دگرگون میشود و به دنبال شیخ صنعان و مریدانش رهسپار حجاز میشود.
شیخ صنعان توسط ندایی درونی از احوال دختر ترسا با خبر میشود و به استقبال دختر ترسا میرود. مریدان شیخ نگران میشوند که حتمن شیخ دوباره مشتاق عشق قدیم گشتهاست و همراه شیخ به سوی دختر ترسا روانه میشوند. وقتی که دختر ترسا شیخ صنعان را میبیند بیهوش میشود و وقتی به هوش میآید با گریه و زاری به دست و پای شیخ صنعان میافتد و نزد شیخ توبه میکند و از شیخ میخواهد دین اسلام را بر او عرضه کند. وقتی دختر ترسا به دین اسلام ایمان میآورد از شیخ طلب ببخش میکند . ذوق ایمان در دل دختر ترسا چنان میجوشد که نمیتواند طاقت بیاورد و از دنیا میرود.
این حکایت که به زبان شعر است را در گذشتهای دور خانده بودم. اما خاندن دوبارهاش خالی از لطف نبود. البته حکایت خیلی طولانی بود و من خیلی خلاصهاش کردم. و حتمن خیلی از جذابیتهای حکایت کاسته شدهاست.
_ از کتاب بهتر بنویسیم:
۷-۵. حذف فعل، در صورتی روا است که تکراری نباشد.
۸-۵. تجزیهی نهاد:
در گفتار گاهی نهاد مرکب را تجزیه کرده، هر جزء را جداگانه به کار میبریم؛ اما تجزیهی نهاد در نوشتار روا نیست.
البته در کتاب مثالهای فراوانی که آوردهشده مطالب را قابل درکتر کردهاست.
_ در وبینار امروز آقای کلانتری «کتاب از آن چند عاشقانههای کتاب» را معرفی کردند. (امیدوارم اسم کتاب را درست نوشته باشم.)
این کتاب شامل حکایتهایی دربارهٔ نویسندگی، نوشتن و خواندن است. که آقای کلانتری چند تا از آنها را خواندند که خیلی خلاقانه و جالب بودند.
امروز آقای ابوترابی مهمان وبینار بودند و ایشان دربارهٔ نوشتن داستانک صحبت کردند و پیشنهاد دادند سوژهی مورد نظر را در وسط کاغذی بنویسم و اطرافش کلمههای مرتبط به آن را بنویسیم و سعی کنیم از آنها در داستانک استفاده کنیم.
آقای کلانتری هم دربارهٔ نوشتن داستانک نکاتی را گفتند از جمله اینکه: بداههنویسی کنیم، سعی کنیم از جملات کوتاه استفاده کنیم، بیشتر حرکت را در نوشتههامان نشان دهیم و انتزاعی ننویسیم، شتاب بیشتری به متن بدهیم، و بهتر است گاهی از وسط ماجرا شروع کنیم.
در ادامه پنج دقیقه با سوژهی «بادبادک» داستانک نوشتیم.
آقای کلانتری امروز کتاب «گواهی عاشق اگر بپذیرند» نوشتهی قاسم هاشمی نژاد را معرفی کردند و بخشی از آن را خاندند که خیلی زیبا و دلنشین بود. از قاسم هاشمی نژاد فقط کتاب «فیل در تاریکی» را خاندم. مشتاقم این کتاب را هم بخانم.
مطالبی که امروز دربارهی داستانک بیان شد و همچنین داستانکهایی که خوانده شد خیلی مفید و کاربردی بودند. وبینارها ساعات خوشی هستند.
_از نوشتن: آزادنویسی، شکرگزاری، نامه
_امروز بلاخره فرصت کردم و یک فیلم خیلی خوب ببینم و پیادهروی بروم.
_شب یه کوچولو بارون بارید و بوی نم خاک بلند شد.
_ترکیب واژهی محبوب امروز: «خستهبال»
نه من اندر خم زلف تو گرفتارم و بس
خستهبالی که نیفتاد در این دام کجاست.
ویلویلی
۱. تماشای قسمتی از یک فیلم.
۲. گوشدادن به دایی جان ناپلئون.
۳. نوشتن ترانه.
۳. پختنِ ناهار.
۴. رفتن به کافه.
۵. معاشرت با همکارها.
۶. ورزش.
۷. خاندنِ کتاب.
۸. نوشتن یک شعر کوتاه.
https://t.me/havirism
امروز همگی رفتیم هواخوری. با اینکه جایی که دوست داشتم بریم نرفتیم اما جایی که رفتیم جای بدی نبود. دعایمان هم مستجاب نشد و زندایی همیشهتوقیافه هم آمد. تعارف را تو هوا گرفته بود. به نوشتن صبحگاهی کنار درختان و صدای آب پرداختم. آزادنویسی کردم و طبیعت سر ذوقم آورده بود. یکی از تمرینهای کلاس را بازنویسی کردم که خوب شده بود. وبینار نویسندهساز را هم بودم که تازه رسیده بودیم خانه. استاد بخشی از کتابی را خواند که گونهی زبان کهن را هنرمندانه به کار گرفته بود. اما نتوانستم تا آخر کلاس باشم و از فرط خستگی بیهوش شدم. بعد از کمی استراحت فیلم دیدم و دلتنگ بازیگرانی شدم که دیگر روی صحنه نیستند. جایشان خالی است. سرگرم خردهکارهایم شدم و دارم گزارشنیک مینویسم. روز خوبی بود یا ما خواستیم که روز خوبی باشد.
سالواژهام، مدل ذهنی.
یادم رفت باز.
کوچولموچولو
چرا دیروز گزارش نیک ننوشتم؟
روز خوبی بود. همین.
——-
امروز «فرار مرغی» رو دیدم.
نویسندهساز و داستانک بادبادک. کارگاهی بود برای خودش.
به «رمزگذاری» شیما صادقی گوش دادم.
ناخنهامو کوتاهِ کوتاه کردم که حین اسبابکشی نشکنند و دلم نسوزه.
فضول بودنم از سوءتفاهم نجاتم داد. اون ساحلکی که با کمکش تمرین نوشتن انجام میدم، در واقع اسم آدمه، ساحل خسروی.
احسان شناسا ساخته. احتمالاً با چیزهایی که شاهین کلانتری یاد داده یا پیشنهاد کرده.
آزادنویسی کردم.
با بابا روی جعبههایی که مامان چیده بود اسم نوشتیم و چسب زدیم.
سالواژه: صلحخویشی
گزارشیدن نیکها در قالب خطابی:
_کلافگی جدیدی جلوی راهم سبز شده. از همین دیشب. چرا نمیفهمم؟ چرا “سقوط” کامو را نمیفهمم؟ واقعا دارم سقوط میکنم؟
دخترررررر، صبر کن. صبر. تازه چند روز است که واردش شدهای. وارد جهان کامو. چه توقعهای روحفرسایی داری!
اما امروز روز پربرکتی بود، نه؟
کتاب خواندی،
بسیار نوشتی،
یادداشتی هوا کردی،
شبگفتاری ضبط کردی،
با خانوادهات وقت گذراندی
و ترانهای سرودی.
خدا میداند فردا چه میشود. چه گازخوردها که نصیب قلمت نشود. این هم بخشی از یادگیریست به هرحال. قسمتی از رشد حلزونی.
الان هم که خیلی خوابت میآید. بخواب عزیزم.
-فیلم The Nice Guys-2016 رو دیدم. فیلمی کمدی که کمدی اون از جنس اینکه قهقهه بزنی نبود، اما در تمام فیلم فضای کمدی لطیفی جریان داشت.
دیدنش برای من دلچسب بود و از اون فیلمهاست که حالتون رو خوب میکنه و مودتون رو بهبود میبخشه.
-ترانهسرایی را تمرین کردم، هنوز نهایی نشده. فردا صبح دوباره رویش کار میکنم تا ببینم چه میشود.
-زمانی را به بطالت و اسکرول کردن گذروندم. به فکر نکردن به هیچچیز احتیاج داشتم. مغز بیچاره من چه گناهی کرده که رفته تو کلّهی من؟
-قهوه نوشیدم و ازشان لذت بردم.
-چای هم نوشیدم و از آن هم لذت بردم.
-با چای بیسکوئیت خوردم، چسبید. آخر معمولن اهل چیزی با چای خوردن نیستم.
-برای خودم ماسک گذاشتم و به صورتجانم کمی رسیدم. گناهی جورِ خیلی از لحظههای سختم را کشیده. حقش است به او برسم. مخصوصن چشمهام.
-هم حرصم میگیرد و هم درک میکنم.
-امروز هم لوله شدم، خودم را درون خودم جریان دادم، گیاهی رونده در میانِ راهی دایره شکل تا بینهایت.
-خودت را بغل کردهای؟ یادش بگیر. هر آدم تنهایی باید خودآغوشی را خوب یاد بگیرد.
(خودآغوشی سالواژهی ساجده جانم هست)
-کتاب «موقعیت و داستان» را میخاهم شروع کنم.
-آدمها لابهلای حرفهاشان چیزهای جالبی میگویندا. حرفی که برای او ساده است برای تو جرقهی ایدهای میشود.
-چشمها را باید بست، جور دیگر باید رفت.
-قاصدکی از ناکجا آمده، مدتی زیسته، و دوباره به ناکجا رفته است. کی؟ شاید من. شاید او. شاید تو.
-روزگفتارم را بروید بگوشید. از آموزشزدایی و چطور خلاقتر باشیم گفتم. اگر تا آنجا رفتید، در تمرین زیرش هم مشارکت کنید لطفن.
با سیپاس از سوباسا اوزارا.
اودافظظظ گلای تو خونه
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
سال واژه: پذیرش
دومین روز از ترک شبکه های اجتماعی را گذراندم. هر بار وسوسه شدم، سریع وی پی عن را خاموش کردم.
تلقینی در کار نیست به واقع ذهن ام خیلی آرام تر شده است.
امروز یک دل سیر خوابیدم تا جبران بیخوابی دو روز گذشته شود.
به وبینار پیوستم.
غذای گربه های بیرون را پخش کردم. به یک گربه مادر جداگانه مرغ و مولتی ویتامین مخصوص شان را دادم، او هم مثل یک مادر آدمیزاد ضعف دارد بس که شیره ی جانش را به توله هایش می بخشد.
امروز پای مهربانی خود ایستادم، حتا اگر برای مشکلی در آن سر دنیا کاری نتوانم کنم.
امید دارم به فردایی بهتر.
سالواژهام: بهخانی
آنچه امروز خاندم:
کتابی که اینروزها در دست دارم، «ادبیات چیست؟» از ژانپلسارتر.
«شاعران از جمله کسانیاند که تن به استعمال زبان نمیدهند، یعنی نمیخاهند آن را چون وسیله به کار ببرند.»
بهگمانم منظور سارتر این باشد که شاعر، زبان را از تجربهی روزمره بیرون میکشد و به آن هویت میبخشد.
آنچه سالواژهام را پیش برد:
درنگ بر کتابها.
اگر روزها ماندن در صفحاتی از کتاب و کلنجار رفتن با جملهها و پیشنرفتن به بهانهی بهتر فهمیدن، بتواند کمکی به بهخانی باشد.
واژهای که برچیدم:
میانتهی: که تضاد جالبی با میانپُر دارد. «نوعی شیرینی سنتی گیلان»
آنچه امروز نوشتم:
آزادنویسی، نوشتن فهرست کارهای روزمره.
از شگفتیهای امروزم:
شش نوبت نوشتن.
آدرس کانالم: https://t.me/hananeveshhtan
1- چند تا ترانه خواندم از اردلان سرفراز
2- خوردن صبحانه
3- گاز سابیدن
4- جاروبرقی کشیدن
5- احوالپرسی با مادر و خواهر
6- آزادنویسی
7- دوستنوازی تلفنی.
8- آشپزی
9- خواب.
10- مطالعهی کتاب ذهن فریبکار من.
11- سبزی و میگو پاک کردن با کمک مامان. خیر ببیند واقعن.
12- نوشتن یادداشت.
13- ارسال گزارش روز.
امروز به محض بیدار شدن نوشتم و باز هم رفتم سراغ تمرین شعر. از شعرم راضی شدم نسبتا و خیالمراحت شد. با سهیل تمرین رقص کردیم. کتاب شب هول را شروع کردم و بیست صفحهای خواندم. درباره شعرم با دوستانم صحبت کردیم. با سهیل و فاطمه رفتیم تجریش و امامزادهصالح و کلی هم خندیدیم. وقتی برگشتیم شامرا خانهی ماماناینا خوردیم و به خانه برگشتیم. به پوستم رسیدم و باز هم نوشتم و شعری که قبلا نوشته بودم را بازنویسی کردم.
خاب میدیدم در مترو نازلی و دوستانش را دیدهام که تا دو ساعت دیگر کنکور دارند. یکهو شش ساعت تأخیر خورد و کنکور افتاد ساعت ۱۲ شب. جلل خالق. بعید نیست.
دوباره خابیدم و خاب میدیدم کیففروشی و کیفهای نارنجیاش را. باز جایی دیگر خاب دیدم به دوستم دارد تجاوز میشود و من هم با کنگفو یاروی متجاوز را میزنم. تضاد آنجا که بعدش داشتیم با دوستانم در خیابان میرقصیدیم و فیلم میگرفتیم.
تجربهی غرقگی در دن کیشوت را داشتم. فقط نیم ساعت. اما نیم ساعتی که امیدوارم کرد به خاندن و تمرکز. دلم نیمساعتها میخاهد.
در نویسندهساز داستانکی نوشتم و باورم نمیشد کلیت انقدر زود بشکلد. آدم از دور میترسد که وای ایدهای نمیآید ولی وقتی میآغازی بالاخره نوشته میشود.
هنگامِ پهنیدنِ لباس روزگفتار گوش کردم و دوباره به لذتِ بیشتر شناختن با روزگفتار برگشتم. قبلنتر هربار لباس میپهنیدم روزگفتار میگوشیدم. دوباره باید راهش بیاندازم.
https://t.me/ReyhaneRabani
✓صبح را در خانه خواهرم آغاز کردم، جایی دور از خانه خودمان و نزدیک به گرمای خانواده.
برای خودم یک کاپوچینوی گرم درست کردم و در آرامش نوشیدم. بعد کمی با چیدا خانم، خواهرزاده سهسالهام، قایمباشک بازی کردم. چند دقیقهای که خندههای کودکانهاش خانه را روشنتر میکرد و من را از فکرهای پراکنده به همین لحظه برمیگرداند.
بعد از بازی، صبحانهام را با نان تست و پنیر و چای خوردم. صبحی ساده و بیادعا، اما سرشار از همان چیزهای کوچکی که گاهی حال آدم را بهتر میکنند.
فعلاً روز همینجا ایستاده است، میان بخار یک فنجان، خنده یک کودک و طعم ساده نان و پنیر.
✓بعد از صبحانه دلم برای گربههایم گرفت. میدانستم هر دو در خانه تنها ماندهاند و ناگهان دلم خواست ببینم حالشان چطور است.
با آنها تماس تصویری گرفتم و وقتی تصویرشان روی صفحه آمد، خیالم راحت شد. هر دو حالشان خوب بود و انگار از آن سوی صفحه هم میدانستند که کسی حواسش به آنهاست.
از راه دور برایشان غذا دادم و با لبخند نگاهشان کردم. عجیب است که گاهی فاصله فقط چند کیلومتر است، اما دل آدم را به خانهای دیگر میکشاند.
حالا خیالم راحتتر است. گربهها غذا دارند، من هم در خانه خواهرم نشستهام و روز آرامآرام ادامه پیدا میکند.
✓ ظهر، درست در میانه آرامش خانه، لوله آب داد و ناگهان کف آشپزخانه زیر لایهای از آب پنهان شد. چیدا خانم، که سه سالگیاش هنوز میان بازی و کشف جهان میگذرد، روی کاشیهای خیس لیز خورد و صدای گریهاش فضای خانه را از آن سکوت کوتاه بیرون کشید.
من همراه خواهرم به کمکش رفتیم. حولهها و پارچهها را برداشتیم و آب را از روی کاشیها جمع کردیم، گویی با هر بار کشیدن پارچه، میخواستیم حادثه کوچک ظهر را نیز از سطح روز پاک کنیم. چیدا کمکم آرام شد و خانه دوباره به ریتم معمول خود برگشت.
بعد از آن، متوجه شیر آب تصفیهکن شدم که درست کار نمیکرد. مشغول تعمیرش شدم و وقتی آب دوباره از مسیر درست خود جاری شد، لحظهای به این فکر کردم که زندگی در خانهها چگونه همیشه میان نظم و بینظمی در رفتوآمد است. یک لوله ناگهان میترکد، کودکی روی کاشی میلغزد، دستی حولهای برمیدارد و همان دستی چند دقیقه بعد شیری را تعمیر میکند.
شاید حافظه نیز چیزی شبیه همین خانه باشد. هر لحظه ممکن است جایی از آن نشت کند و خاطرهای قدیمی را به سطح بیاورد، اما ما با دستهای خودمان، با همان کارهای کوچک و روزمره، دوباره آب را جمع میکنیم و خانه را به سکوت بازمیگردانیم.
✓ بعد از ظهر، هنگامی که نور از پشت شیشهها آرامتر و کمرمقتر شده بود، شمعی روشن کردم و گذاشتم شعله کوچک آن در سکوت اتاق نفس بکشد. اسپند دود کردم و بوی تلخ و آشنایش در هوا پیچید، چنان که گویی از میان خاطراتی دور، دری نیمهباز به اتاق باز شده باشد.
بعد، کارتها را بر زدم. دو فال گرفتم، نه چندان برای آنکه آینده را بدانم، بلکه شاید برای آنکه چیزی را که در خودم مبهم و خاموش مانده بود، به زبان نشانهها ببینم.
در فال نخست، هشت چوبدست از شتاب و رسیدن خبرها گفت، هروفانت وارونه از فاصله گرفتن از قالبهای آشنا و رسمی، و امپراتریس از آفرینش و زایش چیزی که باید با صبر پرورش یابد. برج آمد و تصویر ساختمانهایی را که خیال کرده بودم استوارند، در ذهنم فرو ریخت و چهار شمشیر مرا به سکوت و مکث دعوت کرد. در پایان، شیطان وارونه از رهایی سخن گفت، از گشودن گرههایی که شاید بیشتر از آنکه در جهان بیرون بسته شده باشند، در ذهن من شکل گرفته بودند.
فال دوم رنگ و بوی دیگری داشت برای نفر دوم. شش شمشیر از فاصله و عبور آرام از آبهای متلاطم گذشت و چهار شمشیر دوباره سکوت را پیش کشید. پنج چوبدست وارونه از فروکش کردن کشمکش گفت، چهار چوبدست وارونه از خانهای که هنوز گرمای استقرار در آن کامل نشده بود و شوالیه چوب وارونه مرا از شتاب و حرکتهای ناگهانی برحذر داشت. سرانجام ده چوبدست بر میز ماند، تصویری از انسانی که گاهی بیش از سهم خود بار بر دوش میگیرد و نمیفهمد چه هنگام باید بخشی از آن را زمین بگذارد.
در میان دود اسپند و نور لرزان شمع، احساس کردم کارتها بیش از آنکه درباره دیگران سخن بگویند، درباره من حرف میزنند. درباره میل من به دانستن، به پیشبینی کردن و به یافتن معنایی قطعی برای چیزهایی که هنوز در مه زمان پنهاناند.
شاید گذشته همیشه همینگونه به سراغ ما میآید، به شکل خاطرهای روشن نمیآید، از راه بوها، نورها، اشیا و نشانههای کوچکی که ناگهان چیزی را در ما بیدار میکنند که تصور میکردیم فراموش شده است.
شمع آرام میسوخت و اسپند کمکم خاموش میشد. کارتها را جمع کردم و فهمیدم شاید بعضی پاسخها در آنچه قرار است اتفاق بیفتد وجود ندارند، اغلبِ پاسخها در لحظهای هستند که دست از اصرار برای دانستن برمیداریم.
✓
امشب به فکر رزرو نوبت لیزر افتادم و برای یکشنبه وقت گرفتم. در میان همین فکرهای پراکنده، ناگهان خاطرهای از دهه هشتاد از راه رسید، با همان سبک بیپروا و جوانی که در آن سالها گویی هر تغییری در ظاهر میتوانست اعلام استقلالی کوچک در برابر جهان باشد.
با خودم فکر کردم شاید بد نباشد گوشم را سوراخ کنم و یک گوشواره مردانه، ساده و مینیمال، در گوشم بگذارم. نه برای آنکه شبیه کسی شوم، بلکه شاید برای آنکه بخشی از آن جوانی دیررس را که سالها در گوشهای از وجودم منتظر مانده، به رسمیت بشناسم.
بعد تصویر فروهر به ذهنم آمد. تصمیم گرفتم اگر روزی قرار باشد نشانی بر بدنم بماند، علامت فروهر را روی بازویم خال بزنم، همچون نشانهای که میان گذشته و اکنون پل بزند و چیزی از حافظه یک سرزمین را با زندگی شخصی من درآمیزد.
اما همه اینها را به بعد موکول کردم، به پنج یا شش ماه بعد، زمانی که دوره لیزر تمام شده باشد و پوست فرصتی برای آرام گرفتن پیدا کرده باشد.
شاید عجیب باشد که آدم در میانه زندگی ناگهان به سراغ چیزهایی برود که زمانی متعلق به جوانی میدانست. اما شاید زمان چیزی را از ما نمیگیرد، فقط بعضی میلها را در اتاقهای دور حافظه نگه میدارد تا روزی دوباره در را باز کنند.
امشب، یکی از آن درها باز شد.
کانال تلگرام من:
https://t.me/draliandishmandir
آیدی اینستاگرام من:
@draliandishmandir
نمره روز ۵ از ۱۰
دست راستم بازم به نیش حشره حساسیت داده و به اندازهی یه هلوی درشت ورم کرده. خواهرمم همون حشره نابهکار نیش زده و دست اونم مثل من شده. سرما هم خورده. حال هردوتامون بد. چراغای خونه خاموش و همه خوابیدن. من سه تا کتاب که روی میزم بودن و کرم مرطوب کنندمو گذاشتم روی هم و فلش گوشیمو روشن کردم و گذاشتم روی برجی که ساختم و شروع کردم با دست چپم نوشتن. سه صفحه شعر نوشتم و یک صفحه آزاد نویسی. از کی بهونه اوردن برام بی معنی شده؟ نمیدونم
https://t.me/playlistnevesht
امروز روز سومی بود که به قرار تخممرغیام پایبند ماندم. راستش کمی ترسیدهام. اصلا دروغ چرا، خیلی ترسیدهام. پوستم به کوچکترین اشارهای کبود میشود حتا با خاراندن خطخطیهای خونمردگی ایجاد میشود. دائم سردرد دارم و خودم را بستهام به تخم مرغ، شیرهی انگور و قرص آهن. مادر اگر بفهمد چند ماه است سرخود داروهایم را قطع کردهام غر میزند دردش از درد جسم بدتر است.
این ویروس جدیده خار مادرم را، ینی خواهر و مادرم مبتلا شدهاند. دیشب آمد که مرا هم انگولک کند زود عضلات را منقبض کردم. زدم کانال کلداستاپ و تا لنگ ظهر خواب بودم. اما بهرحال امروز هم ۴۰ دقیقه یوگا کردم و بدنم سر حال آمد.
از ظهر تا الان چقدر خواندم. به عبارتی کل امروز یا داشتم میخواندم، یا مینوشتم یا گریه میکردم.(دلم میخواهد از نتیجهی درمان جدید بنویسم که اینطور مرا به فینفین انداخته، راستش کمی شرمالو میشوم از فکر کردن بهش چه برسد نوشتن)
دوباره پیگیری کردم از آقای نجار برای تعمیر میز. جواب نداد کـ….
یک یادداشت جدید برای کانال نوشتم. خیلی زمان برد. یکی دو ساعت برای یک یادداشت تلگرامی ناامید کننده است. ولی دیشب در یادداشتهای روزانه جاناشتاینبک خواندم سروکار نویسنده همواره با ناممکنهاست پس دوام آوردم.
کار مفید دیگری نکردم و مجال خواب است.
گزارش نیک مختصر
– صفحات صبحگاهی
– نظافتخانه
– رفتن به باشگاه
– پیادهروی حسابی
– آزادنویسی
– ختم صلوات
– مزار عزیزان
– خواندن داستان
– وبینار نویسنده ساز
گزارش نیک این روزهایم، سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیز از در آید.
در این تنهایی، همسرم بیمار شد. پرستاریاش را کردم. به دخترم سرایت کرد. در تب میسوخت. در حالی که خودم هم واگیر کردهبودم، نباید از پا مینشستم. او را به پزشک رساندم. هول کردم. پله را ندیدم، نزدیک بود دخترم از دستم بیفتد. پایم پیچید. زمینخوردم. سر زانوهای شلوارم پاره شد. نشستم، چارهای نبود درد مچپا امانم را بریدهبود. بانداژش کردیم. دوباره برخاستم اما میلنگم.
کجای گزارشم نیک بود؟ همانجایی که دوباره به خودم نهیبزدم، خانم بیخیال، یادت نره مهم سلامتیه.
سبد برداشتیم برویم آلو بچینیم. هیچی نبود. چرخی زدم توی علفها و برگشتیم. یاد کودکیام افتادم. وقتی سبد سبد آلو میچیدیم. یا وقتی علف میچیدیم و میسوزاندیم. یا توی قابلمههایمان میریختیم و آش درست میکردیم.
رفتیم حمام. برق رفت. آب سرد بود. گرم بود. جوش بود. یخ بود.
آنتن هم با برق میرود. نتوانستم وبینار را باشم.
بازی کردیم. پاساژ رفتیم. بستنی خوردیم.
شب توی تراس ناگهان طوفان شد. دویدیم داخل. باران بارید.
هوای خوبیست. جای شما خالی.
امروز آزدنویس بیشتری داشتهام مسئله ذا به نتیجه نرسیدهام ولی هر چقدر داره میگذره به پرسش ایمان میآورم.
سالواژه: اندیشهنگار
۱. کمی از کتاب از شیطان آموخت و سوزاند را خواندم.
۲. ورزش کردم و کمی هیچ کاری نکردم.
۳. آرایشگاه رفتم و لاک ژل پایام را ترمیم کردم. نارنجی کروم.
۴. ۵۰۰ کلمه نوشتم تا تمام خشم و عطشِ درونم را روی کاغذ بریزم و از شرّ این غوغای ذهنی رها شوم. سپس، به آغوشِ اشعاری از حافظ پناه بردم و چند برگی از کتابِ “قطعات” دکتر سیروس شمیسا خواندم.
۵. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و یک داستانک در مورد بادبادک نوشتم.
دختر با شادی میدوید و بادبادکش را در پهنای آبی آسمان میچرخاند. باد، موهایش را به هر سو میبرد و دنبالهی بلند بادبادک، چون زنجیری رنگارنگ پشت سرش کشیده میشد. در آن روز، آسمان مالِ همه بود؛ بادبادکهایی از کاغذ روزنامه و چوب حصیر که با سریش به هم پیوند خورده بودند. کسی به دنبال برتری نبود؛ نه رنگها و نه ارتفاعات، هیچکدام جایگزینِ لذتِ سادهی پرواز نبودند.
در میانهی این شادی، چشم دختر به پسری افتاد که روی ویلچرش حبس شده بود و با چشمانی غمگین، به رقصِ بادبادکها مینگریست. دختر، بدون هیچ کلامی، بادبادک را به دست او داد و ویلچر را به جلو هل داد. در آن لحظه، مرزهای محدودیت شکست و پسر، بادبادکش را در هوا به رقص درآورد.
۶. برای شام پاستا با مرغ درست کردم و جارو گردگیری هم انجام شد.
۷. تماس تصویری با مامان و بابا
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
سالواژهام: ارتباط
کارهای نیک امرورم: نویسندهساز و گریه. بخشی هم از تاریخ ایران. به قربانش گردم، چنان درگیر درگیریهای ماد و لیدیهاش شدم که دلم میخاست یکنفس سر بکشمش.
از شلوغی و مهمان و پریودی و موش بهطور همزمان بیزارم. و مطمئنم اگر روزی میان موش و پلنگ گیر افتادم، دندان پلنگ را انتخاب خاهم کرد.
صبح با صدای کلاغی که نوک میزد به شیشه بیدار شدی. گوشیت رو برداشتی و دیدی دوستت پیام داده. گفته که دستش به خاطر تزریق ماده حاجب ورم کرده و تایپ کردن براش سخته.
لئو بیدار شد و مث هر روز جیغجیغ کرد. میخواست از قفس بیاد بیرون. چند تا کلمهام یاد گرفته. بدوبدو رو بیشتر از بقیه تکرار میکنه. به لئو فکر کردی و حیوون خونگی. هیچوقت دلت نخواسته داشته باشی. نه که از حیوونا بدت بیاد. نه. از اینکه حیوونی توی خونه بلوله و به همه جا سرک بکشه چندشت میشه. امروز گردنش رو لمسش کردی. نرم بود. حس خوبی داشت.
اوضاع پات بهتره. دیگه مچبند رو باز کردی. هنوزم موقع راه رفتن یه ذره درد داری اما نه خیلی.
داستانکت رو نوشتی. اما دوبهشک بودی که خوبه یا نه. نفرستادیش. آزادنویسی کردی و ترانه خوندی. خواستی ترانه بنویسی اما وقت نداشتی.
بعدازظهر رفتی مخملکوه. یادت نیست آخرینبار کی رفتی. تا تونستی عکس گرفتی از درخت و سگ و خفاش و کوه و آسمان.
توی رستوران نشستی و داستانکت را بازنویسی میکنی و میفرستی. به لئو فکر میکنی که تنها تو خونهست. اگه امشب برق بره چی. گرمش نمیشه؟ از تنهایی و تاریکی نمیترسه؟
او میجنگید، میخواست، با تمام وجود میجنگید و میخواست که آن را ترک کند. نور آفتاب که مستقیم وسط کلهاش میخورد و فریادهای تهدیدآمیز مادرش همگی به او التماس میکردند که دل بکند.
اما افسوس. تختخوابش بیش از این حرفها گرم و نرم بود.
به زحمت خودش را مجبور کرد که بنشیند. دلش هنوز برای خواب ناکامش پر میکشید. زیر لب غرغر کرد و بعد لخلخکنان راه دستشویی را در پیش گرفت.
امروز از آن روزها بود. ایش ایش.
وقتی صورتش را در آینهی دستشویی دید، فهمید هنوز خیلی چیزها برای شکرگزاری هست. یکیاش این بود که کسی نمیتوانست این قیافهاش را ببیند.
نسخهی صبحگاهی ریختش را انگار یک مجسمهساز ناشی درآورده بود. چشمهای کفشدوزکیاش در کاسه فرو رفته بودند. موهایش هم کاملا واجد شرایط لانهسازی پرندگان بود. عجب آبروریزیای!
با همان قیافه دربوداغان رفت صبحانه بخورد. پس از صبحانه رفت اتاقش. زره پوشید. موهایش را بست. مدادهایش را تیز کرد و دفتر و کتابها را روی میز چید.
یک، دو، سه!
دفترش را باز کرد و لشکر اتمها بیامان به سوی مغزش هجوم آوردند.
اتان میکوشید متان را از حافظه بیرون کند. به قدری گلاویزِ هم شده بودند که دیگر نمیتوانست به یاد بیاورد متان بود یا اتان یا اینها کلا دوتا چیز جدا بودند. ولی حضرت گپجیپیتی به موقع ظهور کرد و به او فهماند خداوند متعال این دو را متفاوت از یکدیگر خلق کرده است. اما حتی او نیز از کشیدن شکل پیوندهای پلیاستیلن عاجز بود. آه، ای شیمی بیتربیت! در این صبح غم انگیز تمام اندوه عالم را در قلب او تلنبار کردی…لعنت بر تو!
خداراشکر دیری نپایید که طرفین این جنگ در طی یک مذاکره، به این نتیجه رسیدند تا ادامهی جنگ را برای بعد از مزار رفتن بگذارند.
با خاله و مادرش به مزار رفت. او به قدری اینطرف آنطرف جهید که احساس میکرد اگر الان قورقوری هم از دهانش بیرون بزند چندان تعجببرانگیز نیست. خیرات پخش میکرد. البته در پایان روز تمام آن شصت نایلونِ نان عباسعلی را با همکاری مادرش پخش کرده بود.
در راه برگشت نیز انبوهی لوازمالتحریر خرید و یادش رفت پرگار و جامدادی بخرد. با وجود مدرسهای که مانند کفتار برایش کمین کرده و وعده داده تا دو روز آینده او را ببلعد، از این خرید لذت برد. هرچند استراتژیها، مذاکرات و درنهایت التماسهایش به مادر برای خرید کتاب موثر واقع نشد اما بازهم عاشق خودکارها و هایلایترهای رنگیپنگیاش است.
شامگاهان هنگام وصال بود. در طی یک لحظهی بسیییار احساسی به آغوش تختش دوید و بالشش را بوسهباران کرد. همانطور که در آغوش یار (همان تخت) به خواب میرفت، این حقیقت تلخ که مدرسهاش از شنبه شروع خواهد شد را به گوشهی ذهنش راند.
لطفا برای خنک شدن دلش، نفری یک لعنت به مدرسه بفرستید. 🙂🤧
توفیق اجباری شده که بعد از ساعت ۸ نمیشود در خانهی ما بخوابی. از صبح میآیند برای تخریب خانه بغلی. البته بهتر، زودتر تمام شود.
امروز برعکس دیروز زود نگذشت. اصلاً از صبح تا الان تعجب میکنم که چقدر کار کردم. به درس نرسیدم زیاد، ولی کارهای عقبافتاده زیاد داشتم. آن وسط دو تا نیم ساعت فقط رسیدم درس بخوانم که خب خودش خیلی خوب بود. همین که روند را قطع نکنم خوب است.
به روتینهایم رسیدم و خیلی ذوق میکنم که هر روز دارم انجامشان میدهم. یک عالمه زمان برد که بتوانم عادتهایی بسازم و چفتوبست بدهمشان که روز شلوغی مثل امروز هم باز انجامشان دهم.
من هر روز تکرار میکنم و جلو میروم. عشق میکنم آن موقعهایی که نتیجههای کوچولو بعد از مدتها سر و کلهشان پیدا میشود.
https://t.me/f_mahmudpur
سالواژهام: ریلگذاری
مامانم سرما خورده است، برایش آبگوشت درست کردم. بعد هم رفتم تا برایش قرص سرماخوردگی بخرم. حواسم نبود روز تعطیل است. داروخانه بسته بود. برگشتم خانه. خیلی گرم بود. اتومبیل را سوار شدم و رفتم داروخونه شبانهروزی، قرص را خریدم.
فایل صوتی وبینار نویسندهساز را گوش دادم.
فیلم 127 hours را دیدم.
چند خطی به عنوان شعر نوشتم که راضیام نکرد. رهایش کردم.
آشپزخانه را تمیز کردم. همه جا را جارو زدم و گردگیری کردم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. داستانک نوشتیم و استاد از کنش در داستانک گفت.
به مامانم سر زدم.
کانالم را به روز کردم.
کمی زبان انگلیسی و اسپانیایی خواندم.
کمی از «نام من سرخ» اثر «اورهان پاموک» را خواندم.
از روی دو صفحه از «جستارهایی اندر مصائب نوشتن» رونویسی کردم.
نردبان نویسندگیام را کامل کردم.
سپاسگزاری نوشتم.
سریال from را دیدم.
نمرهٔ امروز من: ۶
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
جستجوی سکون در تلاطم
بعد از مدتها به مزار رفتم. بیستوچهارم خرداد، نهمین سالگرد فوت بابا بود و اصلاً یادم رفته بود. بارانِ بیموقع، سنگ قبرها را گِلآلود کرده بود و گمانم، جرقه تندیِ کلامم با مادرم، از همین گلآلودگی شروع شد. همیشه بطری آب و دستمال برای تمیز کردن سنگ قبرها پیشش میشد، امروز داشت با دستمال کاغذی گِلها را تمیز میکرد. میخواست از مزار به روضه برود و قرار شد من برسانمش؛ چون فکر میکرد زود رسیده، قرار شد خرید را تکمیل کنیم. اما در کوچه بعدی، جلوی خانهای که درش باز بود، گفت: «نگهدار، همینجاست». من هم فوری گفتم: «مامان، هیچ معلوم نیست داری چیکار میکنی!»
ظهر که شد گفت: «اگر دوست نداری نرسان، ولی زود هم به من نپر». اگر در زندگیام یک افتخار داشته باشم، خدمت به مادرم است. پس چرا هر بار بازی درمیآورم؟ و او هم در مقابل، تصمیم میگیرد کمک گرفتنش از من را کمتر کند. مثلاً برای یک کار بانکی، پیاده میرود فرم میگیرد و فردا هم خودش میبرد که من غر نزنم: «کارتت را کجا گم کردی؟»
بعد از نماز صبح، قبل از رفتن به مزار، نوشته بودم که چطور هیجاناتم را مدیریت کنم؟ حالا اسمش هر چه باشد؛ سپرِ خودشیفتگی، راه رفتن روی زمینِ داغ، یا مثل ذرتی که در حالِ بو داده شدن است! صبح به موقعیتهایی که این حالت را داشتم، فکر کردم. یکی دو تا نبود؛ هی یکی بعد از دیگری. همین ماجرای امروز با مادرم هم یکی از آنها بود.
عصر در کارگاه زبان تصمیم الهه علیزاده، مدام به مسئله خودم فکر میکردم: قضیهام چیست و چه میشود کرد؟ باید محتوا را دوباره گوش دهم و منبع را بخوانم، شاید راهی برای خودم پیدا کنم.
از صبح، اسید معدهام بالا میزد و سردرد هم کنارش بود. شاید روزهایی که حالم بد است، تندیهایم هم بدتر میشود؟ درست است که بدحالیام دستِ خودم نیست، اما به دیگران چه که حالم خوب نیست؟ باید راهی پیدا کنم؛ باید خودم را مهندسی کنم. یا راهی مییابم، یا راهی میسازم.
با دیدنِ تصویرِ روزِ چپدستها، یاد خواهر کوچکم افتادم و تبریک گفتم. خاطرهاش زنده شد که چطور دستچپ بودنش را از سرش پرانده بودند و به زور راستدستش کرده بودند. چقدر هم یادداشتش خوب بود؛ تصویری و زنده.
از خواندنیها، امروز فقط فصل مرگ دادا شمس از شیوا ارسطویی را در کتاب ولی دیوانهوار خواندم. از نوشتنیها، چند ساعتی روی پروپوزالم پلکیدم؛ در سومین بار دارد دستم میآید که چه میخواهم. آزادنویسیِ صبح، داستانکِ عصر در وبینارِ نویسندهساز و همین گزارشِ نیک که در دلِ گاهشمار مینویسم، نوشتنیهای امروزم را ساختند.
فیلم «جوجو خرگوشه» را هم دور تند تمام کردم. درست است که هیتلر جانی بود، اما قوم یهود هم قوم نژادپرستی بوده و هست که همواره در تاریخ آتش سوزاندهاند. مامانِ جوجو خرگوشه بیهوده خودش را به کشتن داد. راستش، ما در بازیِ تاریخیِ قدرتها گیر افتادهایم؛ همواره گول خوردهایم و عواطفمان بازیچه شده است. خیلی هم فرقی نمیکند کی و کجا و کدام طرفی.
برم بخوابم که فردا صبح سرحال بیدار شوم و به کارهایم برسم.
1405.5.22
قهرمانی
#گزارش_نیک
صبح کمی دیر از خواب پاشدم. برنامهی روز را در نوت گوشی نوشتم. کمی سنگین شد.
صبح چهل و پنج صفحه از قمارباز را خواندم. یک همخوانی هفتگی داریم که هر سهشنبه دور هم جمع میشویم. کتابِ انتخابی جلسهی پیشِ رو «قمارباز» است.
بعد از خواندنش به دنبال تحلیلی از این کتاب گشتم. چیز خاصی نیافتم.
بعد از ناهار، معمولا قهوه مینوشم ولی امروز چرت را جایگزینش کردم. بعد از بیدار شدن در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. تجربهی نوشتن داستانک جالب بود. در پایان پنج دقیقه، تازه تازه ایدهای برای گرهافکنی یافته بودم که وقت تمام شد.
بعد از وبینار، حدود نیم ساعت یادداشتها و دانستههای پیشین را در نرمافزار انکی دروید مرور کردم. حالا نوبت کار کردن روی پایاننامه بود. هفتاد و پنج دقیقه. از دلش دو فیش درآمد. دو فیش خوب.
کانال تلگرام من:
https://t.me/hamedsalehihermes
گزارش میگ میگ
۱. صبح به گردن با مادر خانه اقوام گذشت.
۲. ظهر به ماکرانی پختن گذشت.
۳. عصر به وبینار گذشت.
۴. شب به دیدن دوست جون جونی گذشت.
۵. پنج صفحه خواندن و یک پست نیم وجبی هم آخر شب گذشت.
سالواژه: تغییر
۱- امروز به فرنوش، دخترعمهام، که مدتی بود از حالش بیخبر بودم زنگ زدم. حالش را پرسیدم و چند دقیقهای با هم گپ زدیم؛ همین تماس کوتاه یادم انداخت بعضی آدمها را نباید آنقدر در شلوغی روزمره گم کرد.
۲- امروز برای اولین بار تکنولوژی واقعاً نگرانم کرد؛ مخصوصاً هوش مصنوعی. ترسیدم از آیندهای که در آن بعضی تواناییهای ارزشمند انسانی مثل خلاقیت، تحلیل و تفکر کمکم کمرنگ شوند. از طرفی یاد کارهایی افتادم که حس کردم باید خیلی زودتر انجامشان میدادم و همین فکر هم حسابی حالم را گرفت.
۳- نگرانی امروز باعث شد در مسیر سالواژهام بلغزم و سراغ کار ممنوعه، یعنی برگشتن به گذشته، بروم. وقتی حواسم جمع شد، روی همین لغزش متمرکز شدم و با تکرار کلمات تأکیدی، خودم را دوباره به زمان حال برگرداندم. حداقل امروز فهمیدم حتی وقتی ذهنم از مسیر خارج میشود، هنوز میتوانم فرمان را دوباره دست بگیرم.
۴- نویسندهساز امروز حول محور جذاب داستانک چرخید و من از بحث کلاس حسابی لذت بردم، تا اینکه در انتهای جلسه بحث به هوش مصنوعی و مضراتش رسید. همان چند دقیقه کافی بود تا دوباره نگرانیهایم سر بلند کنند و ذهنم را به هم بریزند.
۵- امروز جمله «با خوک کشتی نگیر؛ هم خودت کثیف میشوی، هم خوک از این کار لذت میبرد» در ذهنم برجسته شد. با خودم گفتم چه خوب میشود به جای کشتی گرفتن با هر چیزی که انرژیمان را میگیرد، همان انرژی را برداریم و بگذاریم پای هدفهایی که واقعاً برایمان مهماند.
۶- امروز یاد سالهای لیسانسم افتادم؛ زمانی که حراست دانشگاه به خاطر ناخنهای کاشتهشدهام حسابی گیر میداد و موعظهام میکرد. یک روز وسط کلاس مشغول غرغر پشت سرش بودم که ناگهان برگشتم و دیدم خودش درست پشت سرم ایستاده! با اینکه توهین یا بیادبی نکرده بودم، از خجالت آب شدم. همان اتفاق برایم درس عبرتی شد که دیگر پشت سر کسی غر نزنم.
۷- امروز هم طبق قراری که برای استمرار در پیادهروی با خودم گذاشتهام، راهی پارک شدم و حسابی قدم زدم. وسط قدم زدن نم بارانی شروع شد و همان چند قطره کافی بود تا حال و هوای گرفتهام چند درجه بهتر شود.
۸- نان زیر کباب هم امروز مأموریت خودش را به بهترین شکل انجام داد؛ چنان هورمونهای دوپامین و اکسیتوسینم را به قیام واداشت که تمام نگرانیهای تکنولوژیک برای چند دقیقه به مرخصی رفتند!
۹- اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، ۵ از ۱۰ میدهم. از نظر روحی، ذهنی و جسمی تقریباً پاشیده بودم و بیشترِ روز صرف ریکاوری خسارتهایی شد که از نگرانیها و درگیریهای ذهنی به جا مانده بود. با این حال، همین که توانستم دوباره خودم را به زمان حال برگردانم و از خانه بیرون بزنم، برای امروز غنیمت بود.
حاصل مقاربت سیم گوشی تلفن با حلزون
سالواژهام نوگرایی
۱- به واژهدانم “حرز”، “بیدارخوابی” و “شهوت” را فزودم.
۲- خانه را روبیدم.
۳- جامههایم را اتوییدم.
۴- نویسندهساز را ببودم.
۵- مطالعهی کتاب «فلسفهی مواجهه با دیگری» را جلو بردم. مطلبی از آن را در دفترم زیر ذرهبین بردم.
۶- شوق بازخورد داستان کوتاه کارگاه ۶ با من است. داستانسرایی به رگهایم هورمونهای فرحبخش تزریق میکند.
۷- به عروسی دعوت شدم.
۸- برگ مو لمس کردم.
۹- سپاسگزار بودنم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
از آن روزهایی که هزار کار میکنی اما انگار که روی تردمیل دویدهای.
بیحوصله هم که بودم.
سه عدد لباس هم که اتو کردم، دیگر دنیا چه توقعی از من دارد؟ چه کاری باید میکردم که نکردم؟ به جهان رو بدهی توقع دارد هر روز اتو را دستت بگیری.
سعدی هم که گفت:
«مخور غمی که به فردا چگونه خواهد بود
که چرخ عمر تو ضایع برین ترانه کند»
ما هم که گفتیم چشم، غم فردا را نمیخوریم.
همین آخری هم که خودش کلی کار است.
(یواشکی بگویم که غم فردا را خوردن برای من یعنی تصور میکنم قدرت دست من است و من کارهای هستم، که به جد میکوشم از این گندهپرانیها فاصله بگیرم. تمام سالهایی که تصور میکردم قدرت دست من است قطار زندگیام یک ایستگاه هم جلو نرفت. فردا مال آن کسی است که فردا را به آدمیزاد میبخشد، خودش خوب بلد است از عهدهی فردا برآید.)
الهی شکرت…
(حلزون امروز هم که فر خورده است از بیحوصلگی.)
امروز صبح از خستگی شبِ قبل، بدنم منقبض بود. به سختی از جا کنده شدم و صبحانه ای دم ظهر سق زدم.
ناهار، حمام، لباسشویی، مقدماتِ دورهمی غروب از یک طرف و سِرُم زدن برای بیمارِ گرمازدهی فامیل از یک طرف حسابی آرامشم را بهم ریخته بود. تازه برسی و ببینی بیمار پیر است و پوستِ استخوان و بدرَگ، نورِ علی نور میشود. بعدش هم بدو بدو خودت رو به خانه برسانی و ناهاری بخوری تا بروی باغ و ۱۵ نفر مهمان را راه ببری. ساعت ۱۱ شب هست و بلاخره تمام شد…هوووووف.
مطالعه صفر.
نوشتن صفر.
نقاشی صفر.
شعر صفر.
فردا جبران می شود حتما.
گزارش نیک
۱. آزادنویسی در سه نوبت.
۲. قصارشکافی با جملهی زیر:
«مشکلِ این جهان این است که ابلهان پر از اطمیناناند و عاقلان پر از تردید.»
برتراند راسل
چه زمانهایی پر از اطمینان هستم؟
چه زمانهایی پر از تردید؟
از اطمینان سود میبرم یا از تردید؟
اگر تردید کنیم، میرویم جستجو میکنیم و با تازهها آشنا میشویم، اگر از چیزی اطمینان داشته باشیم، کنجکاوی نداریم و کشفی رخ نمیدهد.
۳. مهمانداری به خوشی میگذرد.
۴. کارگاه «دستور زبان تصمیم»: موضوع شفافیت: یعنی باید «هستهی مسئله» را بشناسیم. با پرسشگری.
۵. پرسه در چند کتاب: کریستین و کید، ذهن فریبکار من، زبان و شناخت، خلاف زمان، تفکر روشن.
۶. تماشای دو قسمت از سریال «ملکهی پارس». بخشی از تاریخ هخامنشیان و ملکه استر.
۷. ویرایش سه صفحه از کتابچه نویسندگی.
۸. تمرین یوگا و مراقبه.
نمرهی امروز هشت.
کانال تلگرام نوشتگاه
@p_a_52
گزارش نیک ۹۳ فرح
✍️خواب نامه نویسی
✍️روزانه نویسی سهم صبحگاهی
✍️آشپزی . ناهار کدو سرخ شده ، مرغ با سس و سبزیجات پختم و کته.
✍️خواندن کتاب های نصفه و نیمه .اما تمرکز ندارم.نخوانده رها میکنم.
اقا سردار برای نظافت خونه چرککولک من اومده الهی شکر.
هر روز به مادر سر میزنم وقت نظافت کمکم خونه را ندارم. حالا از ۱۶ تیر نیامدهبود. دیشب بهش پیامک دادم. گفتم فردا وقت داره، منم زود پذیرفتم.
اما از صبح دوسه ساعت دل درد داشتم الان آروم گرفتم فهمیدم بخاطر خوردن نان چاودار بود که آنهم کلوتن داره اما کمتر از نان گندم. از ۱۸ تیر نان گندم نخوردم. کاش انرا نمی خوردم.
✍️نوشتن چند شعر کوتاه. شاید دلنوشته شاید آنچه تو دلم بودم فوران کردن، با متنی و شعرهایی که خوندم، کلمات فوران کردن و در کاغذ سفید جاری شدند. الهی شکر
✍️خواب بعدازظهر ( خستهی دل دردهای صبح بودم شاید هم مسکن دلدرد که مصرف کردم خواباور بود.)
✍️شرکت در وبینار نویسنده ساز که پر از سرگرمی و البته نوشتن است. هفته پیش وبینار را از دست دادم و ضبط هم نداشت.
داستانک بادبادک را با معیارهای استاد شاهین و استاد ماهان نوشتم نمیدونم تا چه حد موفق بودم. در چالش نوشتن داستانک کوچه تنبلی کردم.
بادبادک
«بادبادک بینخ رها در اسمان آبی کنار ابرها بالا و پایین میرفت.
او در قاب پنچره اتاق دکتر ، خود را بی پناه حس کرد.
و ادامه داد بعد از او چه کنم.»(فرح)
✍️ بازخورد به کاریکاتور و نقاشی حلزون مدرسه نویسندگی:
بهبه حلزون از آسمون اومده به زمین، سر از پا نمیشناسه تو پوستش نمیگنجه و با چشماش اطراف را مینگرد. فضاش هم امشب سفیده.
منم حسشو درک میکنم، انگار خوشحاله، خداروشکر.
گزارش نیک “1405/5/22″مردادماه. روز پنجشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریههای ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
کتاب”عقربکشی” از شهریار مندنیپور را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
کتاب”خسروخوبان” از رضا دانشور تمام شد.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
نویسندهساز شرکت کردم.
ورزش کردم.
https://t.me/speechoff
حلزون صدففنری😂
از صبح تا لنگهی عصر خوابیدم یا به داستان کوتاهم اندیشیدم. کاملش کردمو فرستادم. عجیبغریب نیست ولی دوستش دارم.
دومین ترانه هم نوشتم برای شعرماهی وفرستادم. از ترانه خوشم آمده است. الان دقیقا همان آقای سیاهپوست کتزرد هستم.
مریض شدهام انگاری. از دیروز تمام بدنم درد میکند و شدیدا کسلم. چقدر بدم میآید از مریض شدن. بقیه خوششان میآید؟ چرند پراندم. البته به گمانم هستند برخی که خوششان بیاید اگر منفعتی داشته باشد. به گمانم همیشه توی جهان کمِ کم یک نفر هست که چیزی را دوست بدارد که تمام جهان ازش بیزارند.
هیچ سالی نشد بگویم همهی ابزارم برای تدریس کامل است. هر سال صدها کاردستی جدید میبینم توی پینترست که باز میشوم آقای کتزرد.
نویسندهساز مثل همیشه جالب بود.
داستان کودک خواندم.
برم زبان هم بخوانم.
ــ رفتم مامان را ببینم.
هوا گرفته و غمگین بود. همین که به او رسیدم، کنارش نشستم. رعدوبرق زد و باران صورتش را شست و صورت مرا. دیگر دلیلی نداشت خجالت بکشم، دلم را به باران سپردم. مادر نگاهم میکرد، هنوز هم نگاهش پر از حرف بود. باران همانطور که ناگهانی باریده بود، ناگهانی هم بساطش را جمع کرد و رفت. نشد با او حرف بزنم. فامیلهایش آمدند بالای سرش. آدمهایی که هالهای از آنها را بخاطر داشتم.
ــ در راه بازگشت به خانه در مسیری تقریبا طولانی، خودم را به وبینار نویسندهساز رساندم. تا جایی که متوجه شدم موضوع در مورد داستانک بود. دفتر آزادنویسیام را بیرون آوردم و در تکانهای شدید ماشین با دستخطی ناخانا، داستانکی را شروع کردم.
از پیرمردی نوشتم که بادبادکی سبز را برای مادرش میبُرد. روح مادرش روی سنگ قبر منتظر نشسته بود و به محض رسیدن پیرمرد…
تا همینجا فرصت شد بنویسم. اما تصور میکنم بعدش بهتر است یک ضربه داشته باشد و بعد، هر دو سوار بر بالِ بادبادک شوند و پرواز کنند.
ــ کمی کتابخانه را مرتب کردم.
ــ دوباره به فکر تغییر چیدمان خانهام. هرچند حالا در بهترین وضعیت قرار دارد. هم جای مبلمان خوب است هم فضای بیشتری برای بازی وجود دارد. نقشهی چیدمانش را به کمک هوش مصنوعی پیاده کردم. حس میکنم هوش مصنوعی کمکم دارد خطرناک میشود. نگرانم داستان « سهپایهها» جان کریستوفر، به حقیقت بپیوندد و روزی تمام هوش مصنوعی با چیپهایی اجباری به ما وصل شود و کل تفکر و ارادهی ما را بگیرد.
باید فاصلهام را بیشتر کنم.
ــ در مورد «هست» و «است» فکر کردم. چقدر من این دو را بجای هم استفاده کرده بودم.
ــ بعد از مدتها تفکر و خاندن مطالب مختلف، تصمیم گرفتم بعد از این از شکلِ درستِ « خواهر و…» استفاده کنم. خاهر، خاب. عادت کردن به آن سخت است، گاهی از روی عادت مینویسم اما دارم تمرین میکنم تا به درستنویسی عادت کنم.
مثلا برای نشست کتابخوانی بعد از این باید تیتر بزنم: نشست کتابخانی. پاسخهایی در آستین دارم و نگران واکنشها نیستم. اما باید هوشمندانهتر عمل کنم.
ــ از فرهنگوارهی فارسی خلاق خاندم و دوباره یک متن کهن نوشتم. چرا؟! واقعا چرا هربار که واژهها را میخانم مرا به گذشته میبرد؟ من هم که شیدای سفر به گذشته.
ــ فیلم ندیدم. امروز بیشتر دلم میخاست بخانم و بنویسم و خلوت خودم را داشتهباشم. شاید هم قبل از خاب ببینم.
ــ ورزشم را به دو ساعت در روز رساندهام. حسابی خوش میگذرد. پادکست و دوچرخه.
ــ از خبر درگذشت یکی از عزیزان بچهها دلم گرفت.
ــ حین آشپزی، یاد بخشی از صحبتهای استاد افتادم. اینکه برای نوشتن منتظر زمان و مکان مناسب نباشیم. جالب بود، بهترین جملههایی که تاکنون نوشتهام یا ایدههای خوبم اغلب پای اجاقگاز و سینک یا در دفترچهی داخل حمام شکل گرفته.
یا مثلا همین امروز، دقیقا زمانی که سیل اشکم روان بود، رعدوبرقی وحشتناک زد، از ترس لرزیدم و در ذهنم صحنهی جالبی شکل گرفت. به محض نشستن توی ماشین سریع یادداشتش کردم.
حتی به وقتِ غم هم ایدهها ما را رها نمیکنند و واژهها، اتفاقا در زمانی که به آنها فکر نمیکنیم به شکلِ جملاتی زیبا در ذهنمان، همنشینی دارند.
ــ از دفترچه یادداشت کوچک زیرِ بالش غافل نیستم! بیشتر ایدهها و جملات جالبم نصف شب که ناگهان از خاب بیدار میشوم کورکورانه روی همین دفترچه مینشیند. نوت گوشی در این مواقع هیچ کاربردی ندارد.
ــ دیوانهی نوشتنم؟! ــ با افتخار آری.
🪽 سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
سالواژهام: نظم
۱. درس خواندم.
۲. بیشتر شناختمم و شناختمش.
۳. آهنگهای خفنی یافتم.
۴. وبینار را بودم. روشهای جالبی برای داستانکنویسی گفتند. دوست دارم بیشتر امتحانش بکنم.
۵. خرید کردیم. چقدر سخت بود انتخاب لباس.
۶. به اشکالهایش جواب دادم.
۷. آزادنویسی کردم پانزده دقیقه. این روزها بیشتر بهش نیازمندم. برای افزایش تمرکزم.
– اسکریپت یوتوب را ویراستاری کردم و کارهای ضبطش را انجام دادم.
– آزادنویسیام را با جملاتی کمتر از ۶ کلمه پیش بردم. اوایلش چالشبرانگیز بود، اما رفتهرفته احساس کردم موتور خلاقیتم روشن شده. به نظرم خوب است که از این به بعد، هفتهای یک بار امتحانش کنم.
– گزارش پروژۀ سئو را نصفهونیمه نوشتم. فردا کاملش میکنم و میفرستمش برای کارفرما. بهاحتمال ۹۵ درصد، این آخرین همکاریمان بود و از ماه بعد به جمع بیکاران میپیوندم.
– آنقدر خسته بودم که وسط وبینار نویسندهساز چند دقیقهای خوابیدم. به خودم که آمدم دیدم همه رفتهاند و فقط من در اسکایروم ماندهام. عرق شرم بر پیشانیام نشست.
– چند صفحه «سنگ صبور» خواندم. رسیدم به صفحۀ ۵۷. باز هم نظری دربارهاش ندارم تا ببینیم به کجا میرسد.
– تحقیقاتی انجام دادم برای موضوع بعدی مقالهام. هنوز نمیدانم که مقالۀ قبلی چاپ شد یا نه.
– مینیسریال the guest را تمام کردم. اصلا خوشم نیامد. جذاب نبود و میشد حدسش زد. بیخود نبود که امتیاز ۶ گرفته بود.
– یک ویدئوی آموزشی دربارۀ مارکتینگ اتومیشن دیدم. در ایران جز شرکتهای بزرگ مثل دیجی کالا و اسنپ و بعضی وقتها تپسی، شرکت دیگری روی مارکتینگ اتومیشن خوب کار نمیکند. در صورتی که به نظرم در آینده، آن بیزنسی موفق است که بتواند از مارکتینگ اتومیشن استفاده کند.
ساعت بارها زنگ زد. خواب امانم نمیداد. تنها انگشتم بود بیاراده که صدا را ساکت میکرد. هوشیاری نبود. خواب عمیق بود اما. دمدمِ سحر که میشود، خواب چاشنیاش را زیاد میکند. شبیه چاییِ با طعم نبات. حکمتش را میدانم. اما درس نمیگیرم از حکمتهای روزگار. درونم چیزی من را از بیداری منع میکند. درونم، تنم شاید التماسم میکند برای خوابیدن. و سبابه تنها نمایندهی تن است برای نه گفتن به بیداری.
چه تلخست خوابیدن بیرضایت. من در حسرت بیداری ماندهام هربار.
من رد پای سحرخیزی را گم میکنم. به صبح که میرسم چشمهایم دیگر خیال تعقیب ندارند.
و من گم میشوم در کوچههای بنبست خوابو بیداریِ سحرهنگام.
سحر که گذشت و پنجرهها نور را به خانه آوردند، تازه خواب دست از قلقلکم برداشت.
چند صفحه از سنگ صبور را بنا به قول راستین دوستان کتاببازیمان خواندم تا جا نمانم.
و چندی نوشتم و یافتم که هر روز تازهتر از دیروز حرفهای استاد در درونم دم میکشد.
که نوشتن با نوشتن راه خود را میگشاید.
برای گروه داستانک، متنی نادلچسب هوا کردم، تنها برای اینکه راه را گم نکنم. دنبال راهبلدان، ریزریز قدم میزنم تا روزی بشود آنچه که باید بشود.
و سمپوزیوم اما دلچسب است برایم. همین شلختهنویسیهای هردمی. هر دمبیلی. رودلی. از هروَری. دریوری. میچسبد. شاید نوعی تخلیه باشد. نوعی مدیتیشن با شلختهوارگی کلمات. همزدن ذهن مشوش و تمرکزگریز. شاید خالی شود و بگیرد جایی بنشیند برای جدیبودن در زندگی. در نوشتن. در سطرسطر کتابها که میخوانمشان. شاید.
هنوز مشغول تکاندنم. خانهتکانی میکنم هنوز تلگرامم را. نمیدانم این فکر چرا زودتر دستاویز ذهنم نگشته بود. حالا زمان میبرد از من. و انرژی. دورههایم را مرتب میکنم، فایلفایل. لپتابم شهری دارد برای مدرسهی نویسندگی. کوچهها منظم و خانهها مرتب. پلاک دارند و نام صاحب هر خانه مشخص است. اگر وارد شهر من شوی، گیج نمیزنی برای یافتن صوتی، فیلمی، دورهای، کتابی یا شعری. زمان میبرد شهرداری کردنش اما میارزد. لذتبخش است برایم. و سروسامان آنجا سروسامان منست.
وبینار با حضور ماهانابوترابی حول محور داستانک میچرخید. پربار بود. ذوق میکردم از فهمیدنش. و از متنی که دربارهی بادباک نوشتم راضی بودم. حرکت داشت. شور داشت. ذوق داشت. وبینارها پربارند. خدا شاهینمان را نگه دارد.
منتظر بودم امروز برای گازیدن استاد، داستان کوتاهم را. خبری نشد اما. بماند تا روزهای آینده.
و دورهی شعرماهی که چه سختست و دندانگیر تکلیف ترانه. به خیالم نمیآمد خر شوم و بمانم در گل. و ماندهام. چند ساعتی بیشتر زمان نمانده است. اما چندیست عهد کردهام کاشی به از هیچی است. چیزکی خواهم فرستاد تا گازخورد استاد را حلال کنم.
اینها را همه از مصممبودنم دارم.
نمره همچنان صفرست.
https://t.me/manesehchtgrh
روز مرور
همه چی خوب بود. تا اینکه تو فضای مجازی با یک ویدئو روبهرو شدم. کلا چند ثانیه بیشتر نبود. بخشی از یک آهنگ معمولی: عادی جلوه میدی ولی عادی نیست. من که میدونم از درون پاشیدی.
تا اینجا مشکلی نیست. اما بعدش شروع شد. وقتی که در حال خوردن چای بودم:
عادی جلوه میدی ولی یادی نیست. من که میدونم از درون پاشیدی.
وقتی داشتم داستانهای عزیز نسین رو میخوندم:
عادی جلوه میدی ولی عادی نیست. من که میدونم از درون پاشیدی.
وقتی که داستانک کمد رو مینوشتم:
عادی جلوه میدی ولی عادی نیست. من که میدونم از درون پاشیدی.
وقتی در وبینار بودم:
عادی جلوه میدی ولی عادی نیست. من که میدونم از درون پاشیدی.
وقتی که اختلالات اضطرابی را مرور میکردم:
عادی جلوه میدی ولی عادی نیست. من که میدونم از درون پاشیدی.
وقتی قسمت اول سریال دارک رو تماشا میکردم:
عادی جلوه میدی ولی عادی نیست. من که میدونم از درون پاشیدی.
وقتی در دستشویی را میبستم:
عادی جلوه میدی ولی عادی نیست. من که میدونم از درون پاشیدی.
وقتی پیاده روی میکردم:
عادی جلوه میدی ولی عادی نیست. من که میدونم از درون پاشیدی.
وقتی داشتم آزاد نویسی انجام میدادم:
عادی جلوه میدی ولی عادی نیست. من که میدونم از درون پاشیدی.
وقتی داشتم میخندیدم حتی وقتی که عصبی بودم:
عادی جلوه میدی ولی عادی نیست. من که میدونم از درون پاشیدی.
وقتی داشتم ماکارونی میخوردم:
عادی جلوه میدی ولی عادی نیست. من که میدونم از درون پاشیدی.
وقتی میخواستم برای تموم کردن این مسخره بازی با چکش بزنم تو سرم:
عادی جلوه میدی ولی عادی نیست. من که میدونم از درون پاشیدی.
۱۴۰۵/۵/۲۲
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
صبح زود از خای پریدن و بیداری و بیداری و خاب.
خوردن نوشیدنی موردعلاقم.
خاندن کتاب«دوستان قدیمی».
فکری و فکری و فکریتر.
صبح آرامتر و بی خیالتر از چند روز گذشته بیدار شدم. تعهد ورزی یادم نمیرود. پیاده روی کردم و در طول مسیر به حال و روز شهر غصه خوردم خشک بدون آبی در پای درختی یا نظافتی برای شهر سطح پیادهروها مثل لباس گدایی که وصله کرده نیمی آسفالت نیمی موزائیک و چالههای زیاد آن هم یک منطقه متوسط و خوب. به خانه بازگشتم و صبحانه را آماده کردم. برای ناهار و شام هم آماده درست کردن شدم. به محل کار همسر جان رفتم برای عوض کردن مدم اینترنت. همسایه محل کارش ذکر مصیبت امام رضا را گذاشته بود وقتی گوش کردم مداح با گریه کلمات نامفهومی میخواند و انگار به حال روز خودش میگریست صدای خشدار و ناموزون و بقول سعدی از بهر خدا مخوان. ساعت ده صبح بود و صدای بلندگو را نسبتا زیاد کرده بود. خاطرهی چند سال پیش روز آخر صفر را با امروز مقایسه کردم از زمین تا آسمان بود. با دوستی تازه وارد و همدل حرف زدم نمیشناختمش، اما هردو موافق هم بودیم و به قول شاعر همدلی از همزبانی بهتر است. شعر خواندم و قسمتی از داستان صوتی شازده حمام را گوش کردم. حافظ خواندم. آواز هم خواندم. به داستان نویسی علاقه دارم. و در پی آن هستم. نمره امروز تکرار هشت است. در وبینار شرکت کردم. کانال تلگرام چند تا از نویسندگان گزارش نیک را عضو شدم تعداد دوستان نادیده اما همدل زیاد شده و شکر خدا. به کانال تلگرام من سری بزنید👇https://t.me/notetoday1