گزارش نیک ۸۸: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«به‌جای خلق يك عشق كامل، وقتمان را برای یافتن يک معشوق كامل تلف می‌كنيم.»
-تام رابينز

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

24 خرداد 1400

24 خرداد 1400

5 اردیبهشت 1396

5 اردیبهشت 1396

23 اسفند 1396

23 اسفند 1396

9 اردیبهشت 1404

9 اردیبهشت 1404

41 پاسخ

  1. درودها
    -روزم را با زبان‌آموزی شروع می‌کنم. هم ذوق آموختن دارم و هم زود خسته می‌شوم از غریبه‌گی با انگلیسی.
    -رنگین‌کلامم را می‌نویسم و‌منتسر می‌کنم.
    – آشپزی می‌کنم و مادری.
    – نمایشنامه حباب معلق را تمام می‌کنم و یادداشت‌برداریم را از نمایشنامه کامل می‌کنم.
    – دخترها را می‌برم تکواندو
    – بیش از چهارساعت درباره‌ی خانه‌ی مشیرالملک مطالعه می‌کنم و از خرد معماری و ثروت مشیرالملک حیرت‌زده‌ام و از سرنوشت امروز خانه بیشتر.
    تصمیم دارم جاذبه‌های مربوط به هر عکس را برایتان بگویم.
    از شما هم دعوت می‌کنم، در کانال و سایت مرا همراهی کنید.

    https://t.me/marzie_yarmohamadi
    https://marziehyarmohammadi.ir

  2. سال‌واژه: اندیشه‌نگار

    صبح را با کمی آزادنویسی آغاز کردم؛ گویی می‌خواستم با کلمات، فضای ذهنم را برای روز پیش‌رو باز کنم. سپس درس‌نامه‌های هر کلاس را آماده کردم و به یادداشت‌هایم نظم بخشیدم.

    رمانِ “یکلیا” را به پایان رساندم.

    ساعت‌های کاری گذشت و دوباره به خانه بازگشتم. شامگاهان، میانِ تمیزکاری‌های خانه و بوی غذای در حال پخت، کمی در دنیای پادکست‌ها غرق شدم.

    فرصت حضور در وبینار نویسنده‌ساز  از دست رفت.

    چند جمله از کتاب ” یکلیا و تنهایی او”:

    ➖ عشق را دریاب زندگی آسان‌تر خواهد شد.

    ➖ آسمان هر آن روشن‌تر می‌شد. همه چیز زندگی خود را از نو شروع می‌کرد.

    ➖ خواهش‌های کوچک مانند سنگ‌های بزرگ به پای زندگی آنها بسته می‌شود.

    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  3. ۱. روزم با مهرنگار شروع شد؛ خوابید، درس خواندم، بیدار شد، شمع فوت کردیم، ماکارونی‌اش را خورد، گفت قایم، یعنی قایم شو تا پیدایت کنم. مادرش برگشت من هم رفتم سراغ بقیه کارهام.
    ۲. در گفت‌وگوی آنلاین امروز، رفتم سراغ چراهای بی‌پایان. رنجیدم، حالم چرخید، خواستم فیلم ببینم، اتاق. اما دلم نخواست به حال بد باج بدهم. پس گشتم دنبال خودم، به گمانم یافتمش.
    ۳. نوشته‌ی ۳۵ را روی سایت منتشتر کردم از مقالات چهل روز، چهل راهکار.
    ۴. نوشتم از دوست‌داشتنی‌هایم.
    دوست دارم عاطفه‌ای که ترک‌ برداشته، پناه را بیابد.
    یا اندیشه‌ای که بیم اقتصاد دارد، آسودگی را ببیند.
    دوست دارم دزدزده، دزد را ببخشد.
    و مورد ستم، ستمگر را دوست بدارد‌.
    دوست دارم رها شوم از هر چیزی که گام برداشتن را دشوار می‌کند.
    دوست‌ دارم بشوم آنچه که می‌خواهم داشته باشم را…

  4. گزارش نیک امروز:
    سال‌واژه: «پستاندلر درون»

    _صفحات صبحگاهی را نوشتم.
    _ناهار را با حوصله‌ پختم و در حین انجام کارها به دکلمه‌ی زیبای ایرج جنتی عطایی گوش دادم.
    _پیاده‌روی در حیاط با گوش دادن مجدد به جلسه‌ی سوم شعرماهی کلی مزه داد؛ (پیاده‌روی شب بود).
    _وبینار نویسنده‌ساز را بودم.
    امروز باز هم ادامه نویسی داشتیم. یکی از جمله‌ها این بود:
    «دست می‌کشم روی سرم و حس می‌کنم»
    وقتی قرار شد ادامه‌ی این جمله را با هم بنویسیم، اولین تصویری که به ذهنم رسید دست‌های مردانه‌ی بزرگی بود که سر کودک یتیمی را نوازش می‌کرد؛ تصویری پرتکرار در قاب تلویزیون.

    همان‌جا ذهنم درگیر سوالی شد: تفاوت «دست کشیدن روی سر» با «نوازش کردن سر» دقیقاً چیست؟
    به نظرم «نوازش» عطر نزدیکی، عشق و گرمی عاطفه را تداعی می‌کند.
    اما «دست کشیدن» بوی حمایت، بزرگی و لطفی را می‌دهد که از بالا به پایین جاری می‌شود، نه هم‌سطح.

    وقتی دست کشیدم روی سرم، مویرگ‌های دردناک سرم را لمس کردم و دلم به حال‌شان سوخت، این که ناراحتی و تنش‌های اخیر در این رگ‌های کوچک‌جمع شده‌اند. بعد به این فکر کردم که چه‌قدر سرم را و خودم را نوازش می‌کنم.‌ معمولاّ وقتی سردرد دارم یا ناراحتم بیشتر به سرم و موهایم دست می‌کشم. و جالب این که در زمان ناراحتی اگر بچه‌ها کنارم باشند به صورت ناخودآگاه شروع می‌کنم به نوازش سر و موهایشان؛ انگار نوازش آنها، تسکین‌‌دهنده‌ی ناراحتی و غم‌های خودم می‌شود.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  5. در دوست داشتن شنبه‌ها مرددم.
    شنبه‌ها شبیه رسیدن به دوراهی‌هایند.
    نمی‌دانی قرارست تند کنی یا کند.
    بنشینی یا ایستاده گز کنی.
    شنبه‌ها را نمی‌فهمم.
    شنبه انگار می‌فهمد که روزاولی است و قیافه می‌گیرد.
    امروز نیک‌کرداری من کاویدن شنبه‌روزها بود.
    امروز کاسه‌ای زیر چکیدن دقایق گرفته بودم تا هرز نروند.
    امروز تند نبودم و کند هم. تنها هوشیار بودم در گامیدن لحظه‌ها.

    شنبه‌ها، بی‌تکلیف، یکشنبه‌ها را عاریه می‌گیرند و خود را حواله‌ی فردا می‌کنند.

    شاید تفاله‌ی جمعه‌ها را قی می‌کنند که تا از صافی ردشان نکنی، روزت روز نمی‌شود.

    شنبه‌ها را نمی‌فهمم.
    شنبه‌ها بی‌نمره و بی‌سکویند.
    ته مانده‌ی دیروز و وامانده از فردایند انگار.

  6. بعد از عاشقی، تنهایی از آدم جدا می‌شود

    آزاد‌نویسی می‌کنم. رویایی که دم صبح دیدم را می‌نویسم. بازار صنایع‌دستی بود، می‌خاستم تابلویی بخرم اما فروشنده توجهی به من نداشت. به نظرم آشنا می‌آمد.

    باید صبح‌ها زودتر بروم پیاده‌روی تا خلوت باشد. دیدن بعضی از صحنه‌ها آزار دهنده است. پسر نوجوان به دختری که کنارش بود و شاخه‌ی درختی نازک را خم می‌کرد، گفت: …کِش.
    از چه زمان اینطوری شد که بچه‌ها فحش‌های ناجور می‌دهند؟ نسل ما تنها فحش‌های حیوانی مثل خَر، گاو، گوساله می‌دادیم. اینکه از حیوانات مایه بگذاریم خوب نیست، اما در قیاس با فحش‌های ناموسی، آنها فقط کلمه‌اند، نه ناسزا.
    با نان تازه صبحانه می‌خورم.
    پرسه در کتاب‌ها را می‌آغازم.

    «ذهن فریبکار من»، «هیچ چیز جای کتاب را نمی‌گیرد»، «هنر پرسش‌گری»، «سنگر و قمقه‌های خالی، داستان سراسر حادثه» و رمان «ناتنی».
    مهدی خلجی در رمانش به نکته جالبی اشاره می‌کند.
    «با من هم اگر باشی، تنها خواهی بود. تنهایی هیچ وقت از آدم جدا نمی‌شود. با تو که باشم تنهایی‌ام را قسمت می‌کنم. عشق بیرون آمدن از تنهایی نیست. فقط تقسیم کردن آن است با کسی که دوست‌اش داریم.»
    عشق واقعن چیست؟
    برای من عشق فداکاری‌ست و حمایت از آنکه دوستش داریم. البته می‌توان تنهایی، رنج، افکار و دغدغه‌های خود را با او تقسیم کنیم اما عشق بدون گذشت از خاسته‌هایمان، برای رفاه دیگری، عشق نیست.
    این نظر من است و هیچ نظری قطعی نیست.

    در سرزبان الهه‌جان برگ تازه‌ای باز می‌کند، از «کتاب هنر پرسش‌گری» یعنی «پرسش از مفاهیم و ایده‌ها».
    «مفهوم، همان معناست. معنایی که ما از چیزها می‌سازیم و در ذهن داریم. مفهوم، برخاسته از برداشت‌های حسی ماست.
    ایده، تصویر یا الگویی‌ست حاصل نوعی عاطفه یا تداعی. مفهوم و ایده هر دو با تصویر عاطفی و احساسی ما در ارتباطند.»
    تمرین: انتخاب واژه و نوشتن مفهوم و ایده‌ای که در ما بر‌می‌انگیزد.
    کتاب‌فروشی: اگر در هر شهری کتاب‌فروشی شبانه‌روزی وجود داشت شاید کمتر آدم‌ها از بی‌خابی عذاب می‌کشیدند.

    در نویسنده‌ساز همراه استاد ادامه‌نویسی می‌کنم. وقتی در ادامه‌ی «دست می‌کشم روی سرم و حس می‌کنم» موهای کوتاه و فرفری بیشتر از موهای بلند به چهره‌ام می‌آید، می‌فهمم اکثر مواقع فقط مقابل آینه می‌ایستم بدون آنکه واقعن به خودم بنگرم و یا احساسی داشته باشم.
    انیمیشن «روح» را می‌بینم. منم تجربه‌ای مشابه دارم از اینکه وقتی در جستجوی جرقه و هدف خاصی هستی، متوجه می‌شوی مگر عادی بودن و لذت بردن از همین رخدادهای معمولی چه ایرادی دارد؟

    چند هفته پیش، بعد از دیدن فیلم «مید‌سامر یا نیمه تابستان» از آری‌آستر، حالم بد شد. ضربه‌ی شدیدی خوردم از شناخت فرقه‌های شیطانی و هراس از اینکه انسان می‌تواند چه فجایعی مرتکب شود. فعلن دوست دارم انیمیشن ببینم.

    امروز پیاده‌روی، آزادنویسی، رونویسی، مطالعه، بازخانی، یوگا، نوشیدن آب کافی، پرهیز از شبکه‌های اجتماعی، تماشای انیمیشن لذت‌بخش، برایم نمره‌ی نه را می‌آورد.

  7. صبح دانشکده بودم و انجام وظایف ارزیابی‌ام. البته پیش از شروع وظایف 20 دقیقه آزادنویسی کردم.

    بعد از ظهر وبیکارِ سرزبان الهه علیزاده و شروع موضوعی دیگر مربوط به زبان و پرسشگری. سپس وبینار نویسنده‌ساز و ادامه نویسی این دو عبارت: « دیگر نیرویم را الکی صرف …» و « دست می‌کشم روی سرم و حس می‌کنم … .» حس جالبی پیدا کردم به ویژه با ادامه‌نویسی دومی.

    روزخبرنگار را به دوستان خبرنگارم تبریک گفتم و پست «عمر خبرنگار مثل خبر کوتاه بود» را خواندم و در کانالم فورواردیدم. از صبح تو کانال رضوانه پیام‌های مربوط به ارباًارباً شدن یک مداحی به نام حمیدرضا را می‌خوانم و این همه وحشی‌گری… . بگذریم.

    کتاب مرزها و رابطه‌ها را خواندم. از احمدرضا احمدی دو تا شعر خواندم. در ولی دیوانه‌وار… شیوا ارسطویی این جمله را های‌لایت می‌کنم و کنارش می‌نویسم چه تناقض جالبی «برای بیان جنونم به سلامت نیاز دارم.» و از «ده‌لوخوشگل‌شان» شیوا ارسطویی می‌رسم به ترانه‌ی ده‌لو‌خوشگله‌ی عباس قادری. چند یادداشت از کتاب از شیطان آموخت و سوزاند را هم می‌خوانم و می‌رسم به فصلی از کتاب شناخت که الهه علیزاده در کارگاه زبان تصمیم خواسته بخوانیم. همین برای امشب کافی است.

    خدا کند بتوانم تا آخر هفته پروپزالم را درست اصلاح کنم. تا با خیال راحت بروم زیر تیغ جراحم.

    1405.5.17
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  8. گزارش: عنایت شعری

    _ورزش کردم.

    _آزادنویسی کردم که بیشتر به سمت شعر رفت. چون قصدم شعر سرودن بود.‌ شعر سه‌سطری.

    _نقاشی کردم. خسته شدم. اولش شوق بود بعدش تمام شد.

    _روی داستان کوتاه جدیدم کار کردم. باید باز هم رویش کار کنم. این داستان با داستان‌های دیگرم فرق دارد. حس خوبی دارم.

    _عنایت بفرمایید. سعی کردم تمرین شعر را انجام دهم. به سختی‌. طاقت‌فرسا. باز هم قید و صفت بگویم؟ چندتای دیگرم مانده. چندتا. باز هم شعر است. شعر. دو بخش از امروز به شعر گذشت. کافی‌ست؟ عنایتی دیگر بفرمایید. تلاشی مضاعف می‌کنم. همین عنایت دارد مرا می‌فرماید. عنایت شعری. بسیار. به غایت.

    _چند قسمت دیگر سریال «وکیل ارواح» را دیدم. به این فکر کردم هر اتفاقی سر جای خودش است؟ یا فقط به صرف رسیدن دختر به پسر است؟ آیا همه‌شان در جریانند؟ یا از مسیر خارج شدند تا صرفن دختر به پسر برسد؟ بیشتر به ساختار داستان و سیری که می‌رود فکر می‌کنم.

    https://t.me/elireine

  9. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    امروز هم هیچ نکردم.
    کمی نوشتم.
    دو جا رفتم.
    نویسنده‌ساز و سرزبان را بودم.
    یک فیلم را برای سومین بار دیدم.
    غم است دیگر.
    دست و دلم به کاری نمی‌رود.
    خبر . خبر. خبر.
    استاد کل‌آن‌تری چه زیبا شده‌اند.
    زیبا بودند، زیباتر شدند.
    عجب چیزی را امروز فهمیدیم.
    ماچ بادکشی و ماچ آبکشی داشتیم و خبر نداشتیم!
    آنقدر هم خودشان را بوسیدند که من هم هوس بوسیدن خود را کردم.

  10. از بارون تابستونی که بگذروم. اگه ندیدید. بارون درشتی بود بر تن ما و آفتاب. خیس شدن. کتاب خوندم.نوشتم. پیش غذا درست کردم. از پیاده‌روی با بوی بارون لذت بردم.

  11. تا یازده و خورده‌ای خاب بودم اما آقا کلاغه بهم گفت که خاهرم تا آن موقع چه کار کرده. هنوز از خاب بیدار نشده رفته سراغ گوشی. معتاد. بعد نوشته‌های یک مشت کانال را خاند و چندتا وویس گوش داد با هشتگ روزگفتار. برای آدمی به نام شیوا که فکر نکنم از دوست‌های مدرسه‌اش باشد. آخر با هیچکدام از همکلاسی‌هایش حال نمی‌کند. به هر حال برایش ویدئویی عجیب فرستاد از پینترست. خدا را شکر. یکی را پیدا کرد تا این چرت و پرت‌ها را نشانش دهد. تا همین چند روز پیش هر چی می‌دید به من نشان می‌داد.
    پادکست‌های درسش را دو باری گوش داد. تو ماشین هم گوش داد. رفت آرایشگاه. شلوغ بود. یک ربع تو صف پیشخان ایستاد. نمی‌دانم چه عادت بدی دارد تا موهایش دو چسه بلند می‌شود کوتاه می‌کند. تازه صورتش داشت دخترانگی پیدا می‌کرد. تا نوبتش شود داستان کوتاه هر روز را خاند از دیوید لویتان. خب خاهر من به جایش از یک نویسنده‌ی معروف می‌خاندی. داستانش به تناسخ ربط داشت. این‌ها را می‌دانم چون کلاغی فرستادم تو مغز زهراعنو تا از تمام افکار و کارهای امروزش خبردار شوم. به محض اینکه خاهرم کاری انجام می‌دهد آقا کلاغه بهم پیامک می‌فرستد. کتاب‌های اون شاهین هم خاند. استادش. خیلی حال می‌دهد استاد خاهرت را مسخره کنی.
    روزی این زهرای عنو را می‌کشم. تنبل‌خان خودش نمی‌تواند در طول روز بنویسد به من گفته به جایش بنویسم. مگر من نوکرتم؟ هر چند در عوض سی‌صد کاسب شدم.
    پانزده دقیقه‌ای لغت زبان خاند. عجیب است. غریب است. زهرا و زبان؟ این گشاد خانم از بهار دیگر کلاس زبان ثبت‌نام نکرده چون خوشش نمی‌آید. آمد خانه ازش می‌پرسم چی شد که بلخره فهمید زبان ضروری است.
    آمد خانه. کلی مسخره‌اش کردم. یک جاده گذاشته وسط. بقیه را زده. بهش گفتم:« شبیه اون شخصیته در آکادمی نظامی آرسنال شده.» دوش آب سرد گرفت. بهم گفت:« نیا داخل می‌خاهم روزگفتار بگیرم.» چند صفحه‌ای افول خاند. به چهل و نه رسید.
    تاریخ هنر جهان، تاریخ هنر ایران، طراحی یک، مبانی هنرهای تجسمی، دانش فنی انمیشین را خاند.
    رفت کلاس نویسندگی. خوشبختانه تو ایوان بود و صدا مدا نشنیدم. هر چند کلاغه بهم گفت چی شده. دیانا نامی از جوانی می‌نالید. این شاهین هم یک ساعت رفت بالا منبر.
    باز هم رفت تو ایوان کلاس نویسندگی. به قول کلاغه جریان قصه‌قصه.
    رفت وبیناری که اسمش را نمی‌دانم. یک خانم عینکی بود. از کلماتی استفاده کرد که معنایش را نمی‌دانستم مثلن گازخوردک. انگاری این جلسه داشت موضوعی را جمع‌بندی می‌کرد.
    تند تند و بی‌وقفه نوشت. هر وقت حین این کار می‌آیم اتاق یا کلی جیغ و داد می‌کند یا بی‌محلی.
    صدایم کرد تا بهم بگوید در کتاب درسیش پنل مانگای ناروتو است. خیلی ندید پدید است.
    کلاغه بهم گفت در مورد منریسم، ماریسم یک همچنین چرت و پرتی تو گوگل تحقیق کرده.
    دیگر عمرن گول سیصد تومان را بخورم و به جایش گزارش بنویسم. الان هم کلی دارد غر می‌زند که این‌ها چیه نوشته‌ام. همه چیز را هم دارد عوض می‌کند طوری که انگار نه انگار من نوشته‌ام.

  12. سال‌واژه‌ام: طلوع
    بیدار شو،
    مشق بنویس،
    بخاب.
    رو داستان کار کن،
    بخاب.
    برو وبینار،
    بخاب.
    گزارش نیک بنویس،
    بخاب.
    کلن بخاب اون وسطام پاشو یکم کار خوب کن،
    چه بدونم منم مثله تو یبار امروزو زندگی می‌کنم.
    https://t.me/lenaamirii

  13. تو خود را به من گره زده‌ای یا من خود را به تو دوخته‌ام؟
    که اینچنین هم‌رنجیم.
    باهم خاموش می‌شویم. با هم روز را دویده و خسته می‌شویم. با هم تاریک و سیاه می‌شویم.
    با هم شب می‌شویم.
    امروز چه بود؟ تکرار ؟ نه. امروز تکرار نیست. امروز تکرار نبود. حتی میان تکرارها هم اختلافی است.
    هیچ روزی با روز ی دیگر یکی نیست. حتی وقتی شبیه هم باشد.
    این چه نقشی است بر صفحه ریخته‌ام؟ راستش را بخواهی نمی‌دانم. گاهی پاره‌هایی از هرچه که در جانم دویده به هم می‌پیوندند و در کاغذ شکلی می‌شوند.
    چه شکلی؟ نمی‌دانم. هرجور که خودشان صلاح می‌دانند.
    هر بار نمی‌دانم، نمی‌دانم، نمی‌دانم؟ نرنج اگر این نمی‌دانم ها نبودند می‌دانم‌ها از کجا می‌آمدند؟
    خانه در تاریکی فرو رفته خوابیدی؟
    هنوز بیدارم.

    پاره‌های محبوبم از آناندا شهروز رشید که امروز کمی از آن را خواندم:
    یک زندگی تلاش کردم تا از تو دور شوم، فراموشت کنم. آنقدر دور بروم که حافظه نتواند تو را ببیند. اما هرجا که رفتم تو با من آمدی. در تمامی ساعت این سال‌ها با من بودی. به گاه به گاه رنج‌هایم تنها به تو اندیشیدم. در عشق‌هایم تو بودی در زن‌هایم تو بودی.

    چیزی در ذهن من صورت می‌گیرد. پشت یک میز نشسته‌ام و دارم با تمامی دنیا گفتگو می‌کنم. مثل موریانه‌ای میز را و خودم را مصرف خواهم کرد و تبدیل خواهم شد به مشتی کاغذ. کسی نخواهد گفت در پایان چه آدمی! چه پسری! همه خواهند گفت: چقدر کاغذ! و این چقدر کاغذ حرف‌هایم را خواهد زد. تا خودم را به کاغذ محض تبدیل کنم یک دنیا با تو حرف خواهم زد.

    در این سو هستم. هیچگاه خورشیدی کامل را بالای سرم احساس نکرده‌ام‌. من از براده‌های نور برای خود خورشیدکی ساخته‌ام. و به زیر نور این فانوس است که خودم و زندگیم را می‌بینم. احساس می‌کنم به جز این دیدن چیزی برایم نمانده است. و مداوم از خودم می‌پرسم آیا نمی‌توانستم از مسیر دیگری بگذرم؟ یا زیبا نمی‌شدم؟

    در پاییز سستی و ضعفی بیکران جسم و روحم را در بر می‌گیرد و من ناگریز به یک سری اعترافات پراکنده دست می‌زنم. مثل حالا که نشستم و می‌خواهم تا پاییز تمام نشده کل زندگیم را اعتراف کنم. خدا می‌داند که قصد پنهان کردن کدام دروغ را دارم. خودم هم البته می‌دانم. چند جمله بیشتر نیست. ولی بر زبان آوردن آوردنش خارج از توانایی انسانی ست. آدم باید نخست وجدانش را به درون خود منتقل کند؛ نیمچه خدایی بشود تا بتواند آن چند جمله را که در واقع یک سوال است، بر زبان جاری کند. خواهم نوشت. بگذار دستم گرم بشود. درد که فصیحم کرد خواهم نوشت.

  14. .سال واژه: «عمق نگاه» به روزهایی که می‌آیند و من فقط نگاهشان می‌کنم؛ اما اندوه دلم مثل موریانه آن را می‌جود. با این حال، کارهای نیکم را انجام دادم؛ شستن ظرف و لباس و تهیه ناهار. شام نداریم؛ سال‌هاست که موضوع آزاد است تا زندگی کردن را یاد بگیری! به قول پدرم: «آفتاب از حوض رد شده.» این توضیح قدیمی برای اندازه‌گیری روز بود؛ فاصله نوک آفتاب تا حوض خانه را اندازه می‌گرفتند و وقتی نور آفتاب از حوض رد می‌شد، یعنی به غروب نزدیک شده‌ایم. فایل جلسه سوم «دوره شعر ماهی» را گوش کردم؛ لذت شنیدن صدای حبیب و شعر انوری، یعنی سفر در زمان و حیاتی که مرگ را مقهور خودش می‌کند. چقدر از بودن در این کلاس‌ها لذت می‌برم. استاد کلانتری، به قول قدیمی‌ها، دست به خاکستر می‌زنید طلا می‌شود. شما بی‌اغراق، عشق به کتاب را در من زنده کردید. مانا باشید. شعر انوری را دوباره می‌نویسم: ای دیر به دست آمده، بس زود برفتی آتش زدی اندر من و چون دود برفتی چون آرزوی تنگ‌دلان دیر رسیدی چون دوستی سنگ‌دلان زود برفتی زان پیش که در باغ وصال تو دل من از داغ فراق تو بیاسود، برفتی ناگشته من از بند تو آزاد، بجستی ناکرده مرا وصل تو خشنود، برفتی آهنگ به جان من دلسوخته کردی چون در دل من عشق بیفزود، برفتی

  15. ۱ـ روز انجام دادن‌های تازه بود. تیپ تازه، مراقبت‌های تازه، رفتار تازه، برنامه‌غذایی تازه، وسایل تازه.
    ۲ـ بقیه کارها به ظاهر تکراری و در باطن هیجان‌انگیز بودند. می‌دانم باید فسفر بسوزانیم و نو بنویسیم همان کارهای تکراری را ولی حالش را ندارم فعلا. این ها را هم نوشتم که نوشته باشم.
    ۳ـ نقاشی مکتب آتن که در وبیکار برق‌رفتگی‌هایم( پرسشگری) در موردش صحبت شد را قبلا دیده بودم و با اینکه در موردش می‌دانستم و حتی می‌دانستم رافائل کشیده، یادم نبود از کجا این ها را می‌دانم و با تعجب به مغزم نگاه می‌کردم که« یک کیلویی، تو رافائل را از کجا می شناسی؟» گویا در پادکست پاراگراف درموردش شنیده بودم. معمولا حوصله نمی‌کنم به نقاشی ها نگاه کنم. نقاشی همیشه برایم هنر عجیبی بوده و سخت ارتباط گرفته‌ام با آن. با ولع این قسمت‌های وبیکار را گوش می‌دهم. بلکه شفا بگیرم.
    ۴ـ این صفحات« جان‌ شیفته» که در گِلش مانده‌ام بدجور دارند حوصله‌ی بی‌سوادم را سر می‌بَرند. داستان‌های کوتاه خانم امیرشاهی ولی شبیه شکلات انرژی‌زا است. یک لقمه‌ی خوشمزه و مقوی.
    ۵ـ پیامک آمده که بسته‌ی شما به مقصد” رهسپار” شده. بسته‌ای که “رهسپار” می‌شود را نباید” تحویل” گرفت. باید” به جان پذیرفت”.
    ۶ـ اندازه کرم خاکی که تمام خاک زیر درخت آلبالو را کنده باشد، خسته‌ام.

  16. امروز از فرط خستگی دیشب خاب بودم. نزدیکای ظهر بود که دیگه بیدار شدم. تمرینی که استاد خواسته بود رو نوشتم و تو سایت فرستادم. فیلمی دیدم، برق هم رفت و وبینار نویسنده‌ساز شد، نوری در تاریکی. تمرین‌های آزادنویسی رو دوست دارم؛ بهانه‌ای است برای اندکی آزاد و رها نوشتن. بیشتر نوشتن‌ها برای نوشتن است، نه چیز دیگر. بعد از اون رفتم آرایشگاه، سرو سامانی به ابروهایم دادم و کمی پیاده‌روی کردم هوا به نسبت روزهای دیگر کمی خنک تر بود. حالا توی این سکوت و آرامش شب، به سراغ گزارش نیک اومدم.

  17. گرم است.هوا ناروا گرم است.نمی‌دانم چرا تعطیل نمی‌کنند.
    سر کار کلی ارزشیابی پرینت گرفتم. ارزشیابی‌های رسمی و آزمایشی را بایگانی کردم. برای قراردادی‌ها هنوز چندتای دیگر مانده. بعدش می‌روم سراغ احکامشان و بعد یکباره همه را با هم بایگانی می‌کنم. شاید که تا آخر هفته زمان ببرد . یا تا هفته آینده. بعدش نوبت پیمانی‌هاست . باید گزینش‌شان را هم پرینت بکنم. از رفتار طلبکارانه‌ی یکی از پزشکان خیلی لجم گرفت. این بدترین اعصاب خوردی امروز اداره بود. بهترین لحظه هم آن بود که از گرمای اتاق رفته بودم جلوی کولر نشسته بودم به خواندن جستار زندگی و نویسندگی از کتاب «فقط روزهایی که می‌نویسم». یک آن پاشدم بروم شکلات تلخ بخورم و دیدم دارم با خودم می‌گویم کاش زمان همین الان متوقف شود. یعنی آن لحظه انگار برایم کافی بود. یک حس عمیق داشتم .فکری پشتش نبود. خودم هم از آرزویم در آن لحظه غافلگیر شدم. خوردن شکلات تلخ حین خواندن کتاب. چند وقت پیش هم تازه از خواب بعد از ظهر برخاسته بودم و داشتم به سایه عمیق حوله روی در کابینت نگاه می‌کردم و یکهو همین از دلم گذشت. بعضی لحظات در عین سادگی کاملند و آرامش‌بخش.
    ولی در نگرم این احساس در معاشرت با عزیزانمان پیش نمی‌آید. در خوش‌ترین لحظات ارتباط انگار غمی است . غمی از آن جهت که می‌دانی می‌گذرد و بعدش ممکن است که هرگز پیش نیاید.
    آیا جدیدن دارم منزوی‌تر می‌شوم؟ آیا دارم خودبسنده‌تر می‌شوم؟ یا هیچکدام؟
    یا فقط آن چیزهایی که برایم لذت بخش است و به دیگری و حس و حالش بستگی ندارد را بیشتر کشف می‌کنم؟
    آمدم خانه شلیلی خوردم و مشغول آشپزی شدم. برای خودمان قلیه‌میگو پختم و برای پویا دوپیازه‌ی میگو. دیگر حالی برایم نمانده بود وقتی داشتم ناهار می‌خوردم.
    بعد نشستم فایل جلسه قبلی سرزبان را شنیدم و تو جلسه‌ی امروز شرکت کردم. صبح کلی بر طبل شادانه کوفتم از اینکه باز ساعت 16 برگزار می‌شود. ساعت 19 کلی دردسر داشتم.
    الهه درباره مفهوم ایده و مفهوم مفهوم صحبت کرد. و اینکه هر دو آنها بر پایه ی تصویرند. زیاد بازش نکرد. باید جزوه را بخوانم تا بتوانم تمرین را انجام بدهم.
    خوابم برد و نرسیدم به نویسنده‌ساز.
    بعد از بیداری دیدم بلا به دور برای مرحله دوم داستانک نویسی چه چالش سختی گذاشته‌اند . موضوع مزرعه است ولی برای 800 سال بعد. ایده‌ای دارم ولی ببینم قد می‌دهد به داستانک؟ قربان داستانک بروم نصفش زیر زمین است.
    نرسیده ام به تمرین شعر و می‌ترسم از تحت‌فشار و با عجله انجام دادنش. به نظرم فردا باید برایش وقت بگذرام.
    شام حاضر کردم. ظرف شستم و نشستم به آزادنویسی.

  18. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -نقاشی کشیدن‌.
    -بابا را دکتر بردن.
    -نوشتن.
    -انتشار داستانک تو کانال.
    -گزارش نیک را تکمیل کردن.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  19. گزارش نیک
    سال واژه: تداوم
    ‏1-پنجشنبه در راه بازگشت به شاهرود سری به کتاب فروشی مورد علاقه‌ام در بابلسر و دوست خوب کتابخونم حدیث ‏زدم و مثل همیشه با دست پر از کتابهای قدیمی و جدید از اونجا بیرون آمدم.‏
    ‏ ما حدود چهار ساعت و نیم تا شهر شاهرود راه داشتم. داخل ماشین من صندلی عقب نشسته و آنجا یکی از کتابهایی که ‏خریده بودم رو شروع کردم به خوندن. کتاب کم حجمی بود که سال 1366 چاپ شده بود. این کتاب از یک نویسنده ترک ‏زبان به اسم عزیزنسین بود که رضا همراه اون سالها ترجمه‌اش کرده. اسم کتاب به خاطر چی با من ازدواج ‏کردی؟ نام داره. یک مجموعه داستان به من حس فیلمهای جم تی وی رو می‌داد.‏
    ‏ ناهار را در راه در یک رستوران خوردیم. تا اینکه حدود ساعت سه و نیم بعدازظهر به دیار بچگی خود برگشتیم. ‏
    ‏2-امروز صبح بعد از نبودن یک هفته کمی گرد گیری کرده و ناهار پختم. بعد آرایشگاه رفتم و در حال ‏برگشت خرید هم کردم.‏
    ‏3-بعدازظهر یک کتاب نیمه تمام داشتم که یک مجموعه داستان به نام گاهی به قبرها نگاه کن از عباس عظیمی بود رو ‏شروع کردم به خوندن و تمومش کردم.
    این کتاب مجموعه‌ی داستانهای کوتاه به زبان خود نویسنده افغانی نوشته شده، و ‏نیاز داره برای فهم بعضی کلمات به شماره‌ی درج شده روی کلمه که در زیر هر صفحه معنی اون نوشته شده و یا با گوگل ‏کردن معنی اونها رو پیدا کنی و برای من این گشت زدن برای یافتن معنی کلمات جالب بود. ‏
    این کتاب داستانهایی از مهاجرت، جنگ و زندگی مردم این کشور را خیلی عالی به تصویر میکشه، و حس ترغیب کردن ‏رو در خواننده ایجاده میکنه. ‏
    ‏4-ساعت 5 به وقت وبینار همیشگی شاهین کلانتری
    تمرین آزادنویسی با شروع دو جمله‌ی ناتمام زیر به مدت 5 دقیقه بود. ‏
    ‏ 1-دیگر نیرونیم را الکی صرف ….. ‏
    ‏2- دست می‌کشم روی سرم و حس می‌کنم …..‏
    ‏ 5-رفتن و کمی دور زدن و کشتن در شهر در هوای عالیه شب.
    به خودم 7 میدم از یک تا 10‏
    تا گزارش نیکی بعدی خدانگهدار

  20. سال‌واژه: ریسک‌پذیری

    – به‌احتمال قوی، این هفته قرار است خیلی مشغول باشم. با کانال یوتوب وظایفم کمی تغییر جهت داده‌اند. چالش جدیدی‌ست برایم و تا کارها روتین شود، طول می‌کشد. یک قدم به سمت ریسک‌پذیری.

    – صبح، بخش‌بندی‌های اسکریپت یوتوب را انجام دادم و روانه‌اش کردم به سمت ادیتور. او هم انگار بیکار منتظر من نشسته بود. خیلی زود کارها را انجام داد و توپ را انداخت در زمین من! نامرد!

    – چند آهنگ برای پس‌زمینۀ ویدئوهای یوتوب پیدا کردم.

    – در وبینار نویسنده‌ساز کمی آزادنویسی انجام دادم. نمی‌گویم چند کلمه، فاجعه‌آمیز است و ناامیدکننده.

    – اجق‌وجق و شلخته یک متن نوشتم و رهایش کردم در گروه سمپوزیوم.

    – بالاخره دست‌های نامرئی یاری‌ام کردند و توانستم مقالۀ روزنامه را بنویسم. نیاز به ویراستاری دارد که تا آخر شب کَلک آن را هم می‌کَنم.

    – سه قسمت پنت‌هاوس دیدم. «سوجین» با اینکه کاراکتر منفی است ولی دوستش دارم. زن قدرتمندی‌ست، البته با افکار و روحیۀ پلید. برای خواسته‌هایش در حد مرگ می‌جنگد. این ویژگی‌اش برایم الهام‌بخش است.

    – پاراگراف اول اسکریپت بعدی یوتوب را هم نوشتم. سعی می‌کنم دوشنبه کاملش کنم.

    – ۹ صفحه از «سنگ صبور» چوبک را خواندم. هنوز آن‌قدری نخواندم که درباره‌اش نطق کنم. استاد گفته که خوب است بخوانیمش. امیدوارم مثل «ناتنی» برق از سرم بپراند.

  21. سال واژه: پذیرش
    مفیدترین کار امروز، گذراندن شیفتم بود. نمی دانم وقت هایی که همه چیز بر ملال و بی حوصلگی ام می افزاید، خوب است مهار کردن احوالات درون یا حکم سرکوب را دارد.
    با وجود بی حوصلگی و غمی که در وجود داشتم؛
    بیمه بدنه ی ماشین م را انجام دادم.
    خرید وسایل غذای گربه های بیرون را هم انجام دادم.
    به وبینار نویسنده ساز پیوستم.
    ادامه نویسی را دست گرفتم، مسائلی که برایم آزاردهنده بود را جمع بندی کرده. جمله ی دیگر نیرویم را الکی صرف…برایم شفا دهنده بود. توانستم تکلیف خود را با مسائلی که انرژی من را هدر می‌دهد، روشن کنم. پنج دقیقه ی کامل جمله به جمله، بینش ام افزوده شد و ذهن ام سبک تر.
    شام و نهار خود را غروبی نوش جان کردم.
    امروز ۸ آگوست، روز جهانی گربه ها را با قربان صدقه های‌ فراوان به آنها تبریک گفتم.
    غذای گربه های بیرون را آماده کردم.
    خود را قبل از به خواب رفتن، به ” گزارش نیک” رساندم.

  22. کار تا دو.
    استراحت.
    نوشتن.
    شنیدن نویسنده‌ساز و فهمیدن تفاوت ماچ آبکشی و ماچ بادکشی.
    بالش‌آغوشی و تکرار مانترای گی تو بختوم.
    پست و روزگفتار.
    تیک‌تیکی کردن عادت‌ها.
    خوردن آب زیاد.

  23. حلزون آبی قرمز🙄
    سال‌واژه‌ام نوگرایی
    *کفگیر بد جوری کف دیگ خورده. ایده‌دانیم خالی شده. افتاده‌ام به پت‌پتِ روزمرگی و تکرار مکررات. گزارش نیک برایم سخت است.اصلن این یک گزاش نانیک است. شاید هم یک ناگزارش نیک.
    *زودتر از اعلام، پرونده‌ی داستان کوتاه کارگاه ۶ را بستم. امیدوارم استاد این ناگزارش را نخواند یا اگر خواند، در این قسمت حرص نخورد. حداقل اگر حرص خورد، مرا دچار گازخورد نکند. قرار بود با شخصیت داستان یک هفته‌ای زندگی کنیم و روزمره‌اش را بنویسیم. من حس کردم کش دادن داستان، موجب اطاله‌ی کلام می‌شود و نمک داستان از بین می‌رود. فلذا جمعه شب داستان را پس از صیقل‌کشی‌های فراوان برای استاد هوا کردم.
    *اصلن تقصیر استاد است. به من چه! خودش گفته‌بود که یک هفته با شخصیت زندگی کنید و یادداشت‌های روزانه‌اش را بنویسید. اسنادش هم موجود است. خب… یک هفته تمام شد. ولی استاد اعلام نکرد که داستانتان را بفرستید. حتی به پشتیبان مدرسه هم پیام دادم که یادآوری کند. گفت نگران نباشید. من هم خیلی منطقی نتیجه گرفتم که وقت تمام است و داستان را فرستادم.
    حالا هم میان خوف و رجا نشسته‌ام و این گزارش نانیک را تقدیم می‌کنم.
    * کتاب «فلسفه‌ی مواجهه با دیگری» را برگ می‌زنم. فلسفه‌اش سبک و ملموس است. تا الان دستگیرم شده که در روابط دوستانه و عاشقانه منِ اجتماعی باید کنار رفته و من‌های من‌تری خودشان را عرضه بدارند. منِ اجتماعی کسالت‌بار و یکدست است، در حالیکه یک انسان در مواجهه با زندگی حالت‌هایی را تجربه می‌کند که با شخصیت اجتماعی و کاری خود، شاید به زلالی نتواند بیان کند.
    * داستانک کوچه‌ام را هوا کردم. چه خوب که جای برنده‌های چالش نیستم_تواضع از جمله می‌بارد_. ولی این روزها توان پرکار بودن در من نیست. چالش‌های مرحله‌ی دوم هم سختند.
    * با بچه‌ها از معیارهای زیبایی انسان بحث کردیم. در نظر شما انسان زیبا چطور است؟
    * سپاسگزار بودنم.
    بدرود تا گزارش نانیک دیگر. خوشحال می‌شوم اگر به دفتر پربرگم سرکی بزنید.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  24. ۱-صفحات‌صبحگاهی را نوشت.
    ۲-تیک رفتن به باشگاه را زد.
    ۳- به مطب‌دوستش رفت،درد‌دل کرد. کلی خندید ونسخه گرفت وبرگشت.
    ۴-آشپزی کرد.
    ۵-ظرف‌های مهمانی را جابه‌جا کرد.
    ۶-ماشین‌لباسشویی آه وناله سرداد.مجبور شد لباس‌ها را با دست بشوید و پهن کند.
    ۷-بعد از ناهار بدون استراحت کردن برای مراسم ختم قرآن وصلوات به مسجد‌‌محل رفت.البته با دوستش پیاده روی کرد.گوش شنوایی شد برای شنیدن‌درد‌دل‌هایش.
    ۸-به خاطر طولانی شدن مراسم به وبینار‌استاد شاهین نرسید وحسرت خورد.
    ۹-به آرایشکاه دوستش رفت.آنجا هم مجبور به شنیدن آه وناله دوستش از خانواده شوهرش شد.با سردرد به خانه برگشت.
    ۱۰-تیک خواندن نماز و دعای اول وقت را زد.
    ۱۱-قرار است ساعت ده با دوستانش رمان مادران ودختران مهشید امیر‌شاهی را بخواند.

  25. امروز حسابی به خودم رسیدم. که بشینم چند ساعتی سلنیوم کار کنم آماده بشم برای یه روز آزمایشی شرکتی که دو بار مصاحبه کرده بودم. صبحانه و ناهار و دو تا کافه بعد این‌ها بیرون بودم. جیبم درد گرفت.

  26. سال‌واژه: شناخت

    سرم درد میکند. آنقدر درد میکند که دلم، دندان‌هایم، چشمانم هم درد میکند. آخر پیام‌رسان، پیغام مهمی آورده. تو این ماه برای بار سوم مادر نشدی.

  27. گزارش نیک ۱۷ ام مرداد:
    امروز صبح بعد صبحانه، آزادنویسی کردم. چندین صفحه.
    کمی بوف کور را خواندم.
    در وبینار شرکت کردم و ادامه نویسی انجام دادیم.
    کلمه برداری هم انجام دادم و جمله سازی کردم.
    کتابی غیرداستانی را استارت زدم. نام کتاب(رشد)
    امروز گیجِ گیج بودم از آبریزش بینی اما بیشتر برنامه‌هایم تیک خورد، خدارو شکر.

    غزل شبانه حافظ تقدیم نگاهتان:

    دلم رمیده‌ی لولی‌وَشی‌ست شورانگیز
    دروغ‌وعده و قَتال‌وضع و رنگ‌آمیز
    فدای پیرهنِ چاکِ ماهرویان باد
    هزار جامه‌ی تقوا و خرقه‌ی پرهیز

    لولی‌وَش: زیبارو

  28. گزارش نیک | شلخته‌فکری

    داستان کوتاه ششم، «علت مرگ: سه‌شنبه» را تمام کردم. البته «تمام» که نه فعلاً به آخرش رساندم. حالا که تمامش کرده‌ام، می‌بینم بیشتر از اینکه داستان کوتاه باشد، شبیه یک داستان بلندِ فشرده است و برای رسیدن به آن چیزی که می‌خواهم، بازنویسی اساسی لازم دارد. باید خیلی چیزها را بزنم، جابه‌جا کنم، شاید حتی بعضی قسمت‌هایی را که دوست دارم قربانی کنم.

    امروز آمدم تهران که از اینجا بروم اصفهان.

    نمی‌دانم چرا دیگر مثل قبل نمی‌کِشد. قبلاً هر سفری، هر هتلی، هر جاده‌ای، هر شهر تازه‌ای می‌توانست یک چیزی در من روشن کند. حالا انگار باید خیلی بیشتر از اینها اتفاق بیفتد تا من تکان بخورم. مصائب این چند سال، چند برابرِ سنم پیرم کرده‌اند.

    مخاطب‌ها هم از شلخته‌کاری‌هایم شاکی‌اند. یکی‌شان امروز گفت: «اگر قرار بود حالت با نوشتن و کار کردن خوب بشه، تا حالا خوب شده بود. یکی رو پیدا کن.»

    گفتم: «مگه پیدا کردنیه؟»

    ولی بعد از قطع شدن حرفمان، جمله‌اش ماند توی سرم.

    شاید واقعاً باید یک نفر را پیدا کنم. شاید هم مسئله همین «پیدا کردن» است. آدم که گم‌شده نیست که پیدایش کنی.

    و اصلاً چرا مدت‌هاست نویسنده‌ساز شرکت نکردم؟ چرا مدت‌هاست «گزارش نیک» ننوشته‌ام؟

    شاید چون خودم را نیک نمی‌دانم.

    این عجیب است. من اطرافیانم را دوست دارم. همه‌شان را. واقعاً دوستشان دارم. پس چرا این‌قدر حس اضافه بودن دارم؟ حتی وسط همین خانواده کوچک. انگار یک صندلی اضافه گذاشته‌اند و من روی آن نشسته‌ام و مدام منتظرم یکی بیاید بگوید ببخشید، این صندلی برای شما نیست.

    چرا دوباره حالم بد شده؟

    چی کمه؟

    و این استرس لعنتی چرا ولم نمی‌کند؟

    گاهی حتی دلم برای جنگ تنگ می‌شود. برای همان روزهایی که نت‌ها قطع می‌شد و دنیا برای چند ساعت از دسترس خارج می‌شد. کاش دوباره همه‌چیز قطع می‌شد، نه اینترنت، نه خبر، نه پیام، نه آدم‌ها.

    آن موقع فقط کتاب بود و قلم و وبینارها.

    و عجیب اینکه آن روزها حالم خوب بود.

    شاید چون دنیا کوچک شده بود و من بالاخره می‌دانستم باید با همین چند چیز چه کار کنم.

    حالا همه‌چیز هست و نمی‌دانم با هیچ‌کدامشان چه کنم. ایده زیاده، حق انتخاب زیاد‌تر و پول کم.

  29. 1. صفحات صبحگاهی نوشتم. گاهی اوقات تقلای بیش از اندازه می‌کنم و جملاتی مثل «مگر مجبوری؟» یا «تازه صفحه اول است.» یا «همین دیگر.» انگیزه‌ام را کم می‌کنند ولی سختی‌اش به لحظه‌پایان می‌ارزد.
    2. تمرین آلمانی با دوالینگو انجام دادم. دوست دارم دوره زبان آلمانی که در مکتب‌خانه دارم را هم استفاده کنم ولی عادت منعطفِ یادگیری زبانم چند وقتی است روی سطح خُرد مانده و به دوالینگو راضی می‌شوم.
    3. باشگاه رفتم.
    4. وبینار نویسنده‌ساز را شرکت کردم. تمرین ادامه‌نویسی را دوست داشتم و با لذت انجامش دادم.
    5. اولین جلسه دوره نویسندگی خلاق را شرکت کردم. می‌توانم بگویم پنج سال است قصد شرکت داشته‌ام ولی شرایط فراهم نبود. گونه‌های زبانی جذاب بودند و بی‌صبرانه علاقمندم تمرین را انجام دهم و نمونه‌های بیشتری بخوانم. تا همین جا کافی است؛ «دیگر گپ هم زده نمی‌توانم.»

  30. امروزم با پادرد بیدار شدم. نمی‌دونم چند روز پیش چه اتفاقی افتاد و پام به کجا خورد که مچم ورم کرده و می‌درده. دکترم می‌گه چیزیش نیست. یه ذره تاندونش کش اومده. اما همون یه ذره‌ام درد داره. می‌گه ببندش. با مچ‌بند. مچ‌‌بند آتل‌دار.

    بیشتر وقتم صرف پیدا کردن مچ‌بند می‌شه. کمدها را می‌جورم. دل و روده‌ی کشوها رو بیرون می‌ریزم. اما نیست. پیداش نمی‌کنم. خرت‌وپرتا و جمع می‌کنم و می‌ریزم تو کمد که یهو مچ‌بند از اون ته بهم می‌گه: دالّی. باورم نمی‌شه جلو چشمم بود و ندیدمش.
    پام رو می‌بندم و دردش بیشتر می‌شه. چاره چیه؟ باید تحمل کنم.

    وسط آزادنویسی برق می‌ره. وبینار سرزبان و نویسنده‌ساز رو هم از دست می‌دم. تو گرما نشستم و دارم بی‌حوصلگی سق می‌زنم که نوتیف کانال داستانک میاد. تا فرداشب باید داستانک بنویسم. پنج‌تا می‌نویسم. یکی از یکی بدتر. مسخره‌تر. به درد سطل آشغال می‌خورن. می‌فرستم‌شون همون‌جا. سعی می‌کنم تمرین شعرماهی رو انجام بدم. اونم نمی‌شه. اما تلاشم ستودنیه.

    تا اینجای روز که هیچی. ببینم با بقیه‌ش چیکار می‌کنم.‌ البته اگه پادرد امونم بده. شاید لازمه مسکن بعدی رو برم بالا.

    1. سارای عزیزم، برات آرزوی سلامتی می‌کنی.
      داستانک‌هاتم ان‌شاءالله به سرانجام می‌رسن.
      واقعا تلاشت ستودنیه.❤️🫂

  31. گزارش نیک “1405/5/17″ مرداد‌ماه. روز شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریه‌های ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    کتاب”عقرب‌کشی” از شهریار مندنی‌پور را خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    ورزش کردم.

    بعد از ناهار امروز زمان زیادی را خابیدم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    https://t.me/speechoff

  32. ۱- جمله‌ی روز: زندگی‌ توربین است و عشقْ باد.

    ۲- خاطره‌ی روز: خیلی سال قبل (هر خاطره‌ای که می‌‌خواهم تعریف کنم با همین عبارت شروع می‌شود؛ به مرحله‌ای از سن و سال رسیده‌ام که همه‌ی خاطرات مربوط می‌شوند به خیلی سال قبل. اگر باور نمی‌کنید این یکی مال پانزده‌ سال پیش است. خیلی سال قبل به حساب می‌آید دیگر؟) بله می‌گفتم… با همکاران سوار قطار شدیم به مقصد مشهد تا چند جلسه‌ی کاری را برگزار کنیم. مدیران شرکت زحمت کشیده بودند و قطار درجه‌ی یک و هتل پنج ستاره برایمان مهیا کرده‌ بودند. (الان که فکر می‌کنم می‌بینیم هیچوقت بابت این موضوع از آن‌ها قدردانی نکردم. آن وقت‌ها خیلی چیزها را نمی‌فهمیدم و حالا چیزهای خیلی بیشتری را نمی‌فهمم.)‌ یک شب‌، دخترها همگی رفتیم به اتاق پسرها تا تولد یکی از پسرها را جشن بگیریم. بعد از تولدبازی رفتیم سراغ پانتومیم‌بازی. فکر می‌کنم گروه دخترها و پسرها داشتیم. دختر بسیار جوانی که تازه هم استخدام شده بود یک عبارت انتخاب کرد که هنوز هم هرچه فکر می‌کنم نمی‌دانم چطور آن را بازی کردیم؛ عبارت این بود: «شب زفاف». واقعن چطور می‌شود این را بازی کرد که تبدیل به یک فاجعه نشود و در عین حال قابل فهمیدن هم باشد؟ من که یادم نمی‌آید.

    ۳- اتفاق روز: یکی از ادامه‌نویسی‌های امروز سر از هذیان درآورد درحالیکه اصلن تصور نمی‌کردم مرا ببرد آن‌جور جاها. در هذیان‌ترین هذیان‌ها که هیچ سر و تهی ندارند و می‌شود هر چیزی را آن لا لوها جا داد من خودم را سانسور می‌کنم؛ هم در سطح کلمه و هم در سطح معنا. واقعن نمی‌دانم چه مرضی است.

    ۴- شخصیت روز: پیرمردی در دندانپزشکی می‌گفت در حمام عطسه کرده است و دندان مصنوعی از دهانش بیرون آمده و شکسته است. آمده بود درستش کنند.

    ۵- فکر روز: با ماشین که این‌طرف و آن‌طرف می‌روی آدم‌ها را تجربه نمی‌کنی. تمام تجربه‌ها در پیاده‌روی‌ها شکل می‌گیرند.

    ۶- حس روز: جاماندگی.

    ۷- شعر روز:
    «سه چیز را دوست دارم
    دوستی به شرط پای‌بندی
    عاشقی به شرط عهد
    و تو را که شرط نمی‌شناسی»
    -سعید عقیقی

    ۸-حکایت روز (به رسم‌الخط کتاب): «یکی از دیگری پرسید که قلیه را بقاف کنند یا بغین. گفت: قلیه را نه بقاف کنند و نه بغین قلیه بگوشت کنند.»
    -عبید زاکانی

    ۹- هذیان روز: کشیده شود و کش‌ آید و کشسانی را تجربه کنید ای چیزکشان کِشنده که چیزتان را چگونه چیز‌آلوده کرده‌اید ای ناچیزان چیزچیزکی و چرککی و چاپلوسکی و چگونگی آن ناچیزکردن‌های کردنی را در قالب‌های پلاستیکی و چاپ‌‌کردن یک عکس از چالیدگی‌های چپولیدگی و چرک‌آلودهای چاکرمسلکی و چروکیدگی که طاقت چیدن چای از مزرعه را به چشم چاییدن و چشم‌چرانی‌های چس‌نالگی برآمده از چنبران نازک‌نارنجی تا چگونه چسبیدگی را به طریقی چپیده در زیر چهارطاق اتاق از پی چاپلوسی به چریک‌های چرب و چیلی و چپق‌‌های چرخیده از چارقدهای چروکیده.

    ۱۰- قدردانی روز: قدردانم که تو «فَإِنِّي قريب» هستی به من؛ همیشه بوده‌ای و همیشه خواهی بود. به این ذره‌ی ناچیز در دورترین نقطه‌ی جهان تو نزدیک‌ترینی و من تا ابد این نزدیکی را قدردانم.

    ۱۱- دلتنگی روز: با هم فروشگاه رفتن.

    ۱۲- پایان‌بندی روز: الهی شکرت…

  33. موضوع: آزاد نویسیِ دومِ وبینار

    امروز بد نبود.
    صبح طبق برنامه چهل صفحه از کتاب وقتی نیچه گریست را خواندم و به اتمامش رساندم. با کمک خدای کشته‌ شده‌ی نیچه هم برویر و هم نیچه بهبود یافتند.
    بعد از ناهار داشتم کمی روی پایان‌نامه کار می‌کردم که ساعت پنج یادم افتاد الآن وبینار استاد کلانتری برگزار میشود. از مادر گرامی‌شان جمله‌ی قصاری نقل کردند: «آدم نابهنگام نمیرد.» یاد جمله‌ی نیچه افتادم: «بهنگام بمیر.» طول و تفسیرش بماند برای بعد.

    دو مرتبه آزاد نویسی کردیم. نوشته‌ی اولم آنقدر بد و منشوری بود که بی‌درنگ می‌بایست امحا، منهدم یا معدوم می‌شد. گزینه‌ی منهدم را بیشتر پسندیدم. پس ریز ریز کردم و به سطل آشغال ارجاعش دادم.
    ولی متن دومم قابل ارائه است. می‌خواهم اینجا بنویسمش.
    «دست می‌کشم روی سرم و حس می‌کنم پس چرا آنقدر خشک؟؟ خیلی حس خوبی ندارد. احتمالاً اگر کس دیگری هم دست کشد، حس خوبی نصیبش نشود. اما شاید، نه، نه، حتماً خودم این نوازش را خواهم پسندید. البته به شرطی که آن شخص، از آن دست اشخاصی باشد که مورد نظر هستند. آن‌هایی که پوستی لطیف، ظریف، ردیف و نحیفی دارند. گفتم مورد نظر؟؟ استغفرالله نظر کجا بود؟ ما خودْ نگه‌داریم! بصیرت نمیکنیم!! هر چند می‌گویند یک نظر حلال است اما نمی‌شود که همه را مد نظر قرار داد….»
    می‌پرسید چرا ناتمام ماند؟ خب عزیزان من، آزاد نویسی است. آن هم با زمانی محدود.
    خلاصه بعد از وبینار هم کمی کار کردیم و حالا آهنگ هوا کردن گزارش نیک را داریم.

  34. شنبه روز نظم و انضباط و تعهدورزی را برایم تداعی می‌کند. از هر صبحی زودتر بیدار شدم به آسمان نگاه کردم کپه‌های ابر در کنار هم از جریان هوا جلوگیری می‌کردند و پتوی کلفتی بر سر شهر خواب زده کشیده بودند. فکر کردم دعاهایم بالا نمیرود اما ابرها را شکافت و بالا رفت. چند سطری هم نوشتم صدای خشدار جاروی رفتگر محله، در سکوت صبح بیشتر می‌پیچید و مرا به فراست پیاده روی انداخت. از خانه بیرون رفتم و توی کوچه و خیابان بوی باران می‌آمد اما نبارید هوا دم کرده و کمی خنک بود. در کله‌ی صبح بعضی ماشین‌ها سرعتی مسابقه وار داشتند. هوا دارد آرام می‌گیرد و من به خانه برگشتم و صبحانه را آماده کردم و بیدار باش گفتم و با هم صبحانه خوردیم. واژه‌ی دل‌مشغول در ذهنم آمده بود و مردم را دل‌مشغول می‌بینم یعنی نگران و من هم به آنها پیوستم و دل مشغول شدم. امروز فهمیدم بعضی از افراد زبان حالیشون نیست و یک فریاد ریز با الفاظ محترمانه بر سر کسی که زبان آدمیزاد حالیش نبود زدم. تاریخ بیهقی را ورق زدم و داستان حسنک وزیر را برای چندمین بار خواندم. شعر حافظ را هم خواندم. خیال‌پردازی‌ام در حول و حوش داستانک بود. شاید روزی یکی از داستانک‌هایم را به رمان تبدیل کنم. در طول روز با خاطرات زیادی همراه می‌شوم. نمره‌ی امروزم را هفت می‌دهم. آدرس کانال تلگرام 👇
    https://t.me/notetoday1

  35. با آتش زدن درخت‌ها شروع شد. از دو سه سال پیش. هر دوسه روز یک‌بار. و تا بوی دود بلند می‌شد، زنگ می‌زدیم آتش‌نشانی و فوری می‌آمدند و آتش را خاموش می‌کردند. ولی کار بچه مدرسه‌ای‌ها نبود. پروژه‌ی آتش زدن که شکست خورد تصمیم گرفتند درخت‌ها را بخشکانند.
    زمینِ بزرگیست. جنگلی از کاج، که حالا ۶۰، ۷۰ در صد درخت‌ها خشکیده. متعلق به محیط زیست هست، یا بوده. از سال‌ها قبل در نقشه‌های موجودِ شهری جزء محیط زیست و فضای سبز اعلام شده بود. نزدیک به سازمان محیط زیستِ کم زورِ مملکت هم قرار دارد. پنج شش‌سالیست برایش صاحب و صاحبانی ساخته‌اند. و درخت‌های سی چهل ساله، مزاحم ساخت و سازشان هستند.
    قطع درخت طبق قانون هزینه‌ی بالایی دارد. چه چیز راحت‌تر از خشکاندن. و دوسال است که پیروِ این پروژه‌ی شیطانی، با وجود پی‌گیری‌ها، این جنگلِ دو هکتاری آبیاری نمی‌شود و حدود هفتاد درصد درخت‌ها خشک شده است. گریه‌ام می‌گیرد وقتی از پنجره به این اجسادِ معصومِ ایستاده نگاه می‌کنم. زمانی با صدای گنجشک‌هایی که این‌جا خانه‌ داشتند، بیدار می‌شدم. حالا صدای هیچ پرنده‌ای نیست.
    هفته‌ی پیش زنگ زدم به شهرداری و گفتم، زنگ زدم ازتون تشکر کنم. گفت ممنون. چرا ؟ گفتم از این باب که خیلی تمیز و هنرمندانه و کم هزینه این همه درخت را خشکاندید. مالکان جدید حتمن جبران می‌کنند.
    بهشان خوش نیامد. اما طبقِ روالِ سابق پیام آمد که پی‌گیری می‌کنند.
    پیام دادند که پنجم آبیاری می‌شود. پنجم آمد و رفت، آبی نیامد.
    پیام دادند راضی هستید.
    جواب دادم، نه.
    دوباره زنگ زدند که آبیاری انجام شده.
    گفتم،نشده.
    گفت: «گزارشِ انجام داده‌‌اند. عکس تانکر آب را هم برای ما فرستاده‌اند».
    گفتم حضور تانکر و عکس تانکر دلیل بر آبیاری نیست. هیچ آبی به درخت داده نشده. خشکی درخت‌ها بهترین گواهِ بی‌آبی‌ست.
    گفتم گزارش‌ها واقعی نیست.
    گفت: «سیزدهم خودم می‌آیم بالای سر کار».
    و سیزدهم درخت‌ها آب خوردند. گرچه خیلی دیر اما خوشحال کننده بود.
    چند بارِ دیگر در باقی‌مانده‌ی حیاتشان شانس خوردنِ آب خواهند داشت نمی‌دانم. شاید تا وقتی که این مسئول با وجدان بر سرِ کار بماند.

    امروز شنبه بود و در خانه بودم و تمام مدت خواندم و نوشتم.
    البته به کارهای خانه هم رسیدم.
    غذا درست کردم.
    گل‌ها را آب دادم.
    شلخته نویسی کردم.
    وبینارِ نویسنده‌ساز هم بودم. خوش گذشت.
    گزارش نیک نوشتم.

    بدری صفایی

    https://t.me/badrisafaei

  36. توفیق اجباری شد، نمی‌خواستم امروز بروم حرم، اما کسی نبود که علی را به کلاسش برساند. این شد که مجبور شدم برسانمش.

    خودم هم نشستم کنار یک ستون، تکیه دادم و به مردم نگاه می‌کردم. دختر بچه‌هایی که می‌دویدند، دختر یک‌ساله‌ای که شیر می‌خورد، چهارتا دختر جوانی که حلقه زده بودند و حرف می‌زدند، دختر بچه‌ای که زیر چادر رنگی‌اش کنار ستون خوابیده بود.

    خانم‌هایی که زیارت می‌خواندند، پیرهایی که روی صندلی نشسته بودند و نماز می‌خواندند، ضریح سبز حرم و مردم، خادمانی که با چوب‌پرهایشان راه می‌رفتند.

    هیچ‌کس حواسش به من نبود. هیچ‌کس نگاهم نمی‌کرد.

    می‌توانستم بلندبلند با خودم حرف بزنم و کسی فکر نکند دیوانه‌ام.

    حرف زدم؛ بلندبلند. با خودم، با خدایم، با امام رضا.

    ساعت نه و نیم رفتم دنبال علی و با هم به خانه برگشتیم.

    به خانه که رسیدیم، تمیزکاری و ظرف و جارو و ناهار؛ کارهای ثابت و همیشگی.

    لپ‌تاپم را باز کردم و مطلب چرک‌نویس سایتم را دوباره نوشتم، بازنویسی.

    متن را برای هوشی فرستادم. گفت از چرک‌نویس اولی بهتر است، حالا باید روی روند پیاده کردن ایده کار کنی.

    گذاشتمش برای بعد. فعلاً به یک ایده سرجمع خوب رسیدم. بقیه‌اش می‌ماند برای فردا.

    کاغذنویسی کردم و یک شعر نوشتم.

    پیش‌نویس یک شعر.

    هنوز جای کار دارد. سه خط شعر، یکی دو ساعت، گاهی حتی یک هفته وقت آدم را می‌گیرد. این پیش‌نویسی که نوشتم بیشتر از سه خط است؛ معلوم نیست چند وقت درگیرش باشم.

    درست است که شاید محصول نهایی یک خط سه‌سطری باشد، اما برای این هرس، باید دل داد، دل‌دل کرد، دل کند.

    https://t.me/meslenafas

  37. کارهای نیک امروز
    ☑️ صبح را با یک خواب اروتیک و کمی دردسرساز آغاز کردم، ناخودآگاه، پیش از آنکه قهوه فرصت کند بیدارم کند، وظیفهٔ تولید محتوا را بر عهده گرفته بود! 😂
    ☑️ خواب را از بستر رؤیا بیرون کشیدم، چند قطره جوهر به آن اضافه کردم و به شعری اروتیک و رازآلود تبدیلش کردم، چون بعضی رؤیاها اگر نوشته نشوند، تا شب دوباره سراغ آدم می‌آیند.
    ☑️ شعر را در ابتدای صبح منتشر کردم و یک رؤیای خصوصی را به موجودی مستقل سپردم تا در جهان خودش زندگی کند.
    ☑️ نتیجه اخلاقی صبح امروز: گاهی ناخودآگاه، قبل از صاحبش بیدار می‌شود و ایدهٔ بهتری برای شعر دارد! 🌙✍️

    ☑️ امروز در بخش عاطفی زندگی، یک پرونده با عنوان «برادر ارجمند» دریافت کردم، پرونده‌ای که ظاهراً پیش از رسیدن به مرحلهٔ عاشقانه، مستقیماً به بایگانی روابط خانوادگی منتقل شد! 😂
    ☑️ برای جلوگیری از هرگونه واکنش دیپلماتیکِ عجولانه، مدتی با کیسهٔ بوکس مذاکره کردم، مذاکرات سخت بود، اما خوشبختانه هیچ رابطهٔ بین‌المللی‌ای در این فرایند آسیب ندید. 🥊
    ☑️ سپس یک صفحه از حرف‌های ناگفتنی نوشتم، آن را به شکل کاملاً نمادین با چاقوی کارامبیت خوشگلم، از وسط بالا و پایین، پاره‌پوره کردم و راهی سطل آشغال کردم، به این امید که بعضی احساسات، همان‌جا دفن شوند و دوباره برای ادامهٔ زندگی برنگردند. 😂
    ☑️ در پایان، آرام‌تر شدم و یاد گرفتم که گاهی یک پاسخ عجیب، ارزشِ خراب شدنِ یک روز کامل را ندارد، بعضی جنگ‌ها را باید فقط در ذهن شکست داد و بعد کیسهٔ بوکس را به حال خودش گذاشت.
    ☑️ امشب با خودم آشتی کردم، چون فهمیدم حتی وقتی زندگی یک «برادر ارجمند» تحویلت می‌دهد، هنوز می‌توانی قهرمان داستان خودت باقی بمانی. 🌱

    کانال تلگرام من :
    https://t.me/draliandishmandir
    آیدی اینستاگرام من :
    draliandishmandir@
    نویسنده: دکتر علی اندیشمند

  38. شنبه‌ی خسته
    نظارت بر پسماند
    وقت‌گذرانی در اینستاگرام و اینترنت
    ادامه‌نویسی
    ورزش (جامپ‌اسکوات، برپی، کوهنوردی)
    کراتین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *