«نامت را پنهان کردهام
تا تمام نامها صدایت کنند»
-ضیاء موحد
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
50 پاسخ
هرغلتی میکنم هرچه شود و میشود چرا شود
نمیدانم هیچ امروز به خود نمره صفر میدم و همیشه مه صفر هستم
بجا شکوه بیا تمرین کن البته پروانه میگه!
یک چندتا اسم نویسکنم یا واژه یا کلمه
جملهورزی
تمرینِ دیروز وبینار که مه نکردم!
شیچه یک دفعه به ذهنم رسید
شی و چه :
خوب حال ای دو واژه جمله کنم
شی:
هر گلو بغضِ بخود یک دم پیچد
دمیدگاه روزی بخود استطلال شی
چه:
قصهای
پروانهای
ذهنم
که روزی
یک کوشه
افتاده
بلاخره
ماند چه
دو واژه اینجا از دو جمله دارم
یافت و پیچد
اول برم سراغِ پیچد
پیچد:
غمزده
دنبالِ
خوشی
یک روز نپیچد
یافت:
هر چه یافتی از خودت
شوخی کردم
یافت:
قولی در قوایل داده ام
چو
دمی
یافت کنم
آغوش تو
در آن
یک دل سیر
بخاب روم
هر غموم
دهی
بمه
به وجودِ کم بهام
در آغوش گیرم
ولی گاه
چو
رسید
آغوش تو
دنبال
فرار کردن
از آغوش ات هستم
البته یافت را پاک کردم از شعر پروانه اظافه بود
امروز از داستانک کوتاه چند نکته از برکت استاد ابوترابی یاد گرفتم ممنونم ازش
ولی فک کنم از آخر اول مهام
و از اول آخر مهام
به چالش کوچه
اون روز لیوان چای استاد دیدم
به این اخلاق مه به استاد رفتم
اول صبح تا چایدم نکنم
هیچ کاری نمیکنم
باید یک لیوان
مهام بخرم
امروز حالم بهتره
چو همسرم
گفت
فعلن صبر کن
بچههات بزرگ
بشن هرکاری
میخاهی
بکن
پروانه ذهنم
گفت
ببین همسرت نمیفهمه که ای خیلی به تو خوبه
و ۹۸ در صد نویسندگی اوف داره
فعلن کارش نگیر
هر وقت خونه نبود
دو کلام نویسداری کن
بچههات تا بزرگ شن
خود هم نویسداری یاد بگیری
ولا حق گفته پروانه
و اینجا افغانستان است هیچ کس به حقِ کسی
کسی را نمیرسونه حتی بابا مامانش
خود او بچه باید
زحمت بکشه
همه به اش بخندند
بعدن فلانی جاای رسید
باز گویند
عجب بچهای باهوشِ بود
بخاطرِ همی اگه نقطه صفر بمانم
حد عقل دلم خوشه واسطی خود کاری کردم
روحیه خوده شاد نگاه داشتم
همین که حساب آدم آروم باشه
از ۱۰۰ تا کتاب ارزشش بهتره
باز ام تا جاای که توانم از دستم بر بیاد کوشش میکنم
همین که همسرم یکم کوتاه آمده غنیمته
فردا هم جاتون خالی عروسی دارِم تالار نیست
خونهای خودم
عروسی داداش خانم داداش خودم
عجب جوکه شد
فعلن خدانگهدار تا فردا!
https://t.me/sadegaalezadai
—
امروز را هم گذراندیم، شاید کمی بهتر از دیروز، نوشتن صبحگاهی را دوباره شروع کردیم، صفحات از احساسات و حرفهای ناگفته یا نشنیده پر شدهاند، کمی غبار از دل پاک کردیم، «نیچه گریست» مدتی رهایش کرده بودیم، دوباره سراغ خواندنش رفتیم، انگار کتابها هر بار که به سراغشان میروی، حرفی تازه دارند و هیچوقت تکراری نمیشوند، خودم را برای تمرینی که استاد خواسته بود آماده کردم، عصر، مادر را پیش دایی که از این دنیا رفته بردیم تا خواهر و برادر کمی با هم خلوت کنند، در راه، خودمان را به آبمیوه و کیک مهمان کردیم، به خانه مادربزرگ رفتیم تا مادر برسد، همه خواب بودیم، کمی گپ زدیم و به حسادت زندایی خندیدیم، آخر نفهمیدیم این زن با چی راضی میشود، چند خرید کوچک هم داشتیم و کارهایمان را انجام دادیم، اگر بخواهم به خودم نمره بدهم، هشت میدهم، ادامه دادن خوب است، حتی وقتی حوصلهاش را نداشته باشی.
گپرین
■ برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
تا به هوش مصنوعی درست و کامل نگی چی میخوای، جواب صحیح بهت نمیده. چه جوری فکر میکردم آدما خودشون باید بفهمن من چی میخوام؟
سالواژهام، مدل ذهنی.
■ از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
هشت. حالم خوب بود. بیرون رفتم. وقتی غذا میخوردم فکرم جای دیگهای نبود.
■ از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
با خانواده نشسته بودیم و چای مینوشیدیم که مامان یادآوری کرد «گپرین» هستم.
گپرین کسی است که وسط گپوگفت میپرد و بحث را به بیراهه میکشاند؛ خلاصه، در گپ میریند.
■ امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
شب هول. خوب بود تا یهو رسید به بخشی با ادبیات تاریخی. خوندم ولی نفهمیدم. برق هم رفت. فردا میرم سراغش با تمرکز بیشتر.
■ امروز رفتی پیادهروی؟
با اجازهٔ فرمون عادتهای انعطافپذیر، بله.
■ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
همون چای که قبلا گفته بودم.
■ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
نتونستم خودمو به داستانک «کوچه» برسونم. تو نویسندهساز غصم گرفت.
■ امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
تصور کیک تولد بابا حسابه؟ چه مزهای میشه یا خوشرنگ از آب درمیاد؟ چه جوری برش بزنیم تا عکس قشنگتر دربیاد؟
■ امروز با کی تماس گرفتی؟
هیچکی.
■ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
«تو فضولی؟»
■ امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
کدوم داستان بلند؟
■ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
مسیری که از مدرسه برمیگشتم خونه وقتی کلاس اولی بودم. کفشدوزک میدیدم.
■ امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
داستانک!
■ فیلم چی دیدی؟
ندیدم.
■ نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
نخیر.
امروز پیادهروی رو به پاهام هدیه دادم. بعد مدتها حالم خوب بود. میتونستم ادعا کنم زندهام. حسابی خودم رو خسته کردم. فکر کنم دارم سرما میخورم.
سالواژه : ثمربخشی
نیک خابیدم.
نیک خاندم.
نیک نوشتم.
نیک نفس کشیدم.
نیک اندیشیدم.
نیک به موسیقی گوش دادم.
زنده ماندم به نیکی.
https://t.me/sohahashayeb
پنجشنبهای دیگر هم گذشت.
و چه خوب گذشت.
-برای اینکه یادم نرود، سالواژهام «واقعیتبافی». لحظه را زندگی کن غزاله، اگر خوشیست خوش باش، اگر غم است غمگین باش، اگر جهان اطرافت میدود بدو و اگر منظرهای ارزش دیدن داشت آرام بگیر و آن را بچِش. روی زمین راه برو و ابرها را گاز بزن و به موهایت باد بمال.
کی به کیست؟
-روزگفتار، گفتاریدم. بروید بگوشیدش.
-«شب یک شب دو» را چند صفحه خاندم.
-پیادهروی در هوایی دلچسب که وزیدنِ نسیمی دلچسبترش میکرد.
-حالِ خوب.
-حرفِ خوب.
-گوشِ خوب.
-خیابانِ خوب.
-قهوهی خوب.
-تیپِ خوب.
-کتابِ خوب.
-پنجشنبهی خوب.
😌
فردا کلی کار دارم پس اودافظظظظ.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
۱۵ مرداد
گزارش ۸۶
✔️نوشتن صفحات صبحگاهی
✔️چشیدن حافظ:
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
✔️آزادنویسی
✔️کارگاه نمایشدرمانی با وروجکهای ۵ ساله
✔️خاندن شب هول
✔️نوشتن فهرست جدید از کارهای روزمره
✔️نقاشی کشیدن و آشپزیکردن با پناه عزیزم
⚫چرا همیشه روزهای کاری طولانیتر از روزهای تعطیل هستن؟🤔
مهمانداری ، آشپزی،نظافت، کمبودآب، قطعی برق، گرما،خسته، کلافه.
نوشته مهمتر است یا نوشتن؟ – گزارش نیک ۱۴۰۵/۰۵/۱۵
۱. در گفتوگو چه آموختم؟
داشتن سودمندتر است یا شدن؟
پول بیشتر بهتر است یا شخصیتی غنیتر؟
شاید این سؤال هنوز انتزاعی باشد. اینطور بگویم: نوشته مهمتر است یا نوشتن؟
۲. از روزم چه آموختم؟
از این به بعد زمان صرفشده برای هر پروژه را مینویسم؛ تا با دادههای واقعی، هر کدام را بسنجم.
صبحها؛ مرور چراییِ هر کدام.
و وقتی نوشتن سخت میشود، مثل امشب، همین چند خط از روز، از برگه سفید مفیدتر است.
30 کلمه همسفران نویسندهساز
۱. موسیقی: مدتیست نمیتوانم از آن لذت ببرم. آخرینباری که گوشهایم با میل خود پذیرای موسیقی بودهاند را یادم نمیآید.
۲. عشق: کلانمسئلهی روزهایم.
۳. تحرک: همین که میتوانم دراز بکشم بزرگترین تحرک است. درد میبرید هر امانی را امروز. نشستن. درازیدن. ایستادن.
۴. گفتوگو: گفت و نگفتم. نخواستم بگویم. نخواستم بگوید. ناچار بودم به شنیدن. مادر نمیداند هر بار که از سرگذشت فلانیهایی که نمیشناسم میگوید کیلوکیلو استرس، رنج، ترس میافزاید بر باری که خود در ذهن دارم.
۵. داستان: مدتی همزیستی با خانوادهی انتخابی خودت. هنوز دلتنگ باغ داییجان ناپلئونم.
۶. کلمه: به نهانش علاقهمندم. چندین معنا میتواند در نهان کلمه باشد. توجه به نهان کلمه کمک میکند به دریافت زیرمتن.
۷. پرهیز: نباید انسانبودگی را از یاد ببرم. رباطوار نتوانستهام پایبند بمانم.
۸. رؤیا: میانگارم رویاهای پوچ دارم. باید تمرین کنم. رویا و رویاپردازی را. رویا چه تصویری از من میسازد؟
۹. پیگیری: با عادتهای انعطافپذیر میشود پیگیر بود. پیگیریهایم را باید فهرستن کنم.
۱۰. لبخند: از تمام خودم لبخندم را بیشتر دوست دارم.
۱۱. مرور: اگر میتوانستم کتابها و دورهها را چون خاطراتم مرور کنم بهجای پسرفت، پیش میرفتم.
۱۲. خاطره: او پررنگترین است در خاطرم. باید به خاطرات جدید بها دهم.
۱۳. خطخطی: هر کس آزادنویسیهایم را ببیند بیبروبرگرد میگوید خطخطیست. غصهدارم که بعدها نمیتوانم این روزها را بخوانم.
۱۴. نظمدهی: با عادتهای انعطافپذیر میشود به نظم هم رسید. هر بار که رباطوار آمدهام منظم باشم شلختهتر شدهام.
۱۵. خلوت: بدون آن نمیتوانم آدمها را بپذیرم به حضور.
اگر میخواهید به کسی چون من آسیب بزنید، خلوتش را از او بگیرید.
۱۶. رنگ: به سرخ میاندیشم. به نهان سرخ. لبهای سرخ از زیبایی میگوید. پوست سرخ از التهاب و تب. سرخ شدن. سرخ کردن. سرخ رنگ عجیبیست. شاید رنگ نه، کلمهی عجیبیست.
۱۷. احساس: درد جسم بود احساس صبح تا شب. ترس شد احساس حالایم. میترسم کاف و صاد را میبینم خسته و دردآلود.
۱۸. لمس: شاید روزی این حسرت، حسرت نباشد دیگر. آغوش او بیاسترس.
۱۹. مزه: آبجوش ولرم شده خوشمزهترین مزههای امروز.
۲۰. شعر: شعر هشت اسفندم را بیشتر از بیشتر دوست دارم. فیل هیچ روزی تکرار دیروز نیست. اما چرا هر روز، روز موشخرما است؟
۲۱. طبیعت: آسمان امروز با تکههای ابر پینترستی بود.
چرا پینترستی؟ چون هر چیز قشنگ را پینترستی میگویند. چسی تا کجا.
۲۲. آینده: با پیگیری عادتهای انعطافپذیر میتوان انتظار آیندهای روشن داشت.
۲۳. بو: بوی تاریخ میدهد. او.
۲۴. قرار : روزهایم فاقد قرار است.
۲۵. تمرین: تمرین انعطاف میکنم با نوشتن گزارش نیک. البته نرمشم از کوچک تجاوز نکرده به متوسط و بزرگ. تجاوز همیشه هم بد نیست. اینکه از کوچک به متوسط تجاوز کند انعطافم دستاورد است.
۲۶. شب: او را کنارم مینشاند در خیال.
۲۷. هدف: و باز هم عادتهای انعطافپذیر. انسانبودگی را در رسیدن به هدف بفراموشی به خودفراموشی میرسی.
۲۸. پول: یاد محمودرضا خاوری میافتم. باید دربارهاش بخوانم و بیاموزم. البته حلالوار.
۲۹. تغییر: چگونه میتوان تغییرات کوچک را دید؟ اگر کوچکها را ببینم میتوانم پیشبینی و پیشگیری کنم چیزهایی را.
۳۰. نوشتن: آدمم میکند.
فکر میکنم به اندازهی کافی روزم در فهرست کلمات همسفران نویسندهساز جا دارد، پس همین را قالب گزارش نیک میکنم.
https://t.me/sarazolfaghary
امروز حساسیت کهنه به گلودرد منجر شد و فهمیدم
سرماخورده شدم.
فایلِ «آهو و پرنده ها» نیما یوشیج را خواندم.
کمی واژگان را از نظر گذرانیدم وجملهسازی کردم.
ناهار کته با قلقلی و ماست، سریع ترین گزینه برای آشپزی که سرماخورده است و بیحال.
فصل آخر یک کتاب غیر داستانی را خواندم و تمام شد.
بوف کورهدایت را شروع کردم.
یکی از پادکستهای وبینارهایی که نبودم، گوش دادم.
خانه را گردگیری و جاروبرقی کشیدم.
گاهی که مشغول سابیدن خانه یا بازی کردن در نقش ِ یک کدبانو برای بارگذاشتن یک غذای تمامعیارهستم، به این می اندیشم که چرا باید زمان را کُشت تا نتیجه کار یک خانه تمیز یا یک غذای عالی باشد؟
اگرهزار کلمه بنویسم،کلمه برداری کنم، مطالعه کنم، ورزش کنم، فیلم ببینم و همه کارهای مفید مورد علاقه ام را در برنامه روزم بگنجانم، آنگاه از ناهار،بیش از نیمرو نباید انتظار داشته باشم.
تعادل برقرار کردن بین کمالگرایی و به بطالت گذراندن وقت، شاید سخت ترین کار دنیا باشد.
گاهی از دلم میگذشت که ایکاش، روز بجای بیست و چهار ساعت، سی ساعت داشت، اما به خودم می آیم و میبینم در هر صورتی برای انجام تمام برنامه ها وقت کافی نیست. پس، روزم را به مثابه یک دسته گل میبینم و هر روز دسته گلی از برنامه ها و کارهای مفیدم میسازم. هیچ دسته گلی قرار نیست مانندِ دیروزی و یا روزهای دگر باشد. هر برنامه، هر کتاب، هرقدم به سوی هدف، یک گل به دسته گل اضافه میشود.
آخر شب هم غزلیات حافظ را تورق کردم:
تاب بنفشه میدهد طُره مشکسای تو
پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
سال واژه ام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰
دارم فکر میکنم که چطور روزم رو گذروندم.
صبح قطعا با بیداری شروع میشه وقتی نمرده باشم.
و خدا رو شکر که چشمانم نور و زندگی رو دیدن.
کمی در آغوش همسرم غلتیدم مانند کودکی که خودش رو برای پدرش لوس میکنه.
و بعد روزم رو با حمام شروع کردم چون از دیشب دلم میخواست برم امّا رمق نداشتم.بعد از بشور و بسابِ صبحگاهی رسیدم به بخش صبحانه.
همسر شکموم صبحونه رو تیرامیسو با چای در نظر گرفت و منِ شکمو هم دست رد به سینهاش نزدم🙃🥧.
همزمان با آماده سازی چای، لباسها رو به لباسشویی سپردم چون کارِش درسته.
بعد از صرف صبحونهی جانانه با همسر، لباسهای شسته شده رو توی حیاط رو طناب پهن کرد.
و در ادامه منم حیاط رو شستم.
بعدش رفتیم خونهی همسایه تا به تایماز(سگی که خواهرزادهام واگذار کرده) سر بزنیم. متاسفانه بدنش عفونت داره و باید آمپول بخوره.
از باغ همسایه کمی فندق هم نصیبمون شد و چهار عدد انجیر سبز. مجددا همهی لباسهامون که بواسطهی تایماز لیسیده شده بودن روبه لباسشویی سپردم تا خوب بشوره.
برای نهار ساندویچ در نظر گرفتیم که درست کردنش افتاد گردن همسر محترم، منم تا قبل از اماده سازی نهار لباسهای شسته شده رو پهن کردم و سرامیک آشپزخانه و پذیرایی رو دستمال کشیدم تا از گرد و غبار پاک بشن.
تصمیم گرفتیم بعداز ظهر بریم برای تولد دوستمون هدیه بخریم و بعدش به مادر همسرم سر بزنیم.
در مدت استراحتِ نیمروزی در این روز بسیار گرم، ایدهی یه مونولوگ به ذهنم رسید که در نوت گوشی تایپش کردم.
هنوز خیلی شکل و قیافه نگرفته.
ساعت۶ عصر بعد از خوردن چای حاضر شدیم و رفتیم برای خرید هدیه که البته خودم هم بی نصیب نموندم و کاسه و بشقاب سرامیکی برای خونهی خریدیم.
دیگه حدودا ۷ غروب بود که به خونهی مادر همسرم رفتیم دور هم چای و میوه خوردیم و حرف زدیم و بعد از خریدی کوچک به خانه برگشتیم.
همسرم سریال I will find you رو پلی کرد و گفت: بیا بشین ببین چی پیدا کردم برات.
گفتم: اتفاقا استادمون چندین بار تو وبینارا گفته بود این سریالو ببینیم یه مقدارشم لو داده.
نمیدونم چم شده ولی این دلهره و استرسی که تو فیلم هست رو نمیتونم طاقت بیارم.
و تیکههای دلهرهآورش رو پناه میبرم به اتاق تا نبینم.
دو قسمتش رو دیدیم.
و حالا هم دلم میخواد بخوابم.
🌟🌛
سرکار
ناهار
خواب
دورهمی فامیلهای مادری
کمی آزادنویسی
وقتی توی جمع فامیل میرم بیشتر احساس تنهایی میکنم. گاهی خلوت خودت آرامشش بیشتر از حضور کنار فامیله.
گزارش نیک
امروز راه متفاوتی برای رفتن به دانشگاه انتخاب کردم.
به نظر شما منظره کنار دریا برای کسانی که هر روز از آنجا رد میشوند تکراری میشود؟
در دانشگاه خیلی خسته بودم. تقصیر خواب دیشب بود؛ خیلی بدخواب بودم. شاید برای بدندردم بود.
البته این موضوع که نصف شب آقا شوگری و آقا اسکاتی تصمیم گرفته بودند حرکات کشتیکج را تمرین کنند، در بیخوابی دیشب من بیتأثیر نبوده.
امروز مهمان وبینار بودم. چقدر بودن در وبینار و صحبت کردن با بچههای نویسندهساز انرژیبخش بود.
تازه فهمیدم استاد چه انرژی از این وبینار ها میگیرد.
با ماهان درباره تفاوت یک نوشتهی ادبی یا دلنوشته با داستانک صحبت کردیم و در این میان ماهان تکنیکهایی هم برای نوشتن داستانک به همهی ما یاد داد.
امروز وقت نکردم نمایشنامه ضبط کنم، اما فردا جبرانش میکنم.
برای سالواژهام «تداوم» با هزار زحمت به باشگاه رفتم. یک ساعتی تمرین کردم.
البته بهتر توضیح بدم زحمت فقط برای قانع کردن خودم است نه تمرین کردن.
آخر سر به خودم گفتم فقط لباس بپوش برو تا باشگاه و برگرد.
یاد باشد از استاد بپرسم: چرا ما آیندگانیم؟
احسان شناسا
داغروز مردادماهی. عجیب داغ.
آزاد نوشتن.
صبحانه خوردن.
جاروبرقی کشیدن و سابیدن گاز و یخچال و کابینتها.
آشپزی.
احوالپرسی با خواهرشوهر.
مطالعهی قسمتهایی از کتاب ذهن فریبکار من.
شرکت در نویسندهساز.
نوشتن داستانک جدیدی با موضوع کوچه و ارسال در کانال.
دوباره قرار خانهی بابا با خواهر. پاستای میگوی مامان با سالاد. بازی کارتی دورهمی.
سالواژهام: ریلگذاری
هر چه از خوابم یادم بود را نوشتم.
امروز تصمیم داشتم کارٍ خانه انجام ندهم، ولی شروع کردم به وایتکسکاری و دستم بند شد. بعد هم با همسرم رفتیم خرید برای مهمانی فردا. وقتی برگشتم خانه، لکهگیری لباسها و بقیه کارها را انجام دادم.
مراقبه کردم.
کمی از داستانم را نوشتم. هنوز چند روز دیگر دارم و بدجوری به بنبست خوردهام.
سریال from را دیدم.
لباسها را اتو کردم.
با همسرم رفتیم باغ را تمیز کردیم برای مهمانی فردا. به محض رسیدن به خانه، رفتم توی آشپزخانه. برای شام کباب تابهای درست کردم.
داستانکی نوشتم و در کانالم گذاشتم.
شکرگزاری نوشتم.
یک شعر از حسین منزوی خواندم و کلمهبرداری کردم.
آزادنویسی کردم.
فیلم جدید مرد عنکبوتی را دیدم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
سالواژهی من: شناخت
١. مار نیش زد. مار از بس نیش زده که مارگزیده دیگر نه از مار میترسد نه از ریسمان سیاه و سفید.
٢. بچهها را پدر و مادرها بزرگ میکنند یا زندگی خانوادگی؟
٣. وقتی میپرسند بچهی اول خانواده بودن چطور است، میگویم فرقی نمیبینم بین خودم و خاربرادرم، ولی توی شرایط سخت میبینم که فرق میکند.
۴. نتوانستم با بچهها بقرارم ولی جدول تخصصیکاریام را تیک زدم. در سطح خرد.
۵. نویسندهساز. چه وبینار جالب و باحالی بود امروز با ماهان ابوترابی و احسان شناسا. پربار و شیرین. برخورد ماهان با کلمهی «جالب» باعث شده این کلمه از بیباریِ دستمالیشدهاش بیرون بیاید و «جالب»، «جالب» شود.
۶. پانزده دقیقه تایپیدم.
٧. چشمم را به جمال آلن دلون روشن کردم و آی قلبم. دارم «سامورایی» را میبینم و خیلی ناراحتم که میگویم دارم میبینم، چون از آن فیلمهاست که یکسره دیدنش خیلی بیشتر میچسبد. چشم تو چشم دلون بودم و داشتم میگفتم توی این چشمها میشود مُرد که ستار توی ذهنم خاند: «هنوز میشه تو چشات خیلی چیزا رو تازه کرد/ میشه با گُرگُر دستای تو خیلی کارا کرد/ میشه تو چشمای تو گم شد و مُرد/ میشه دریا رو به بغض تو سپرد/ میشه با چشم تو رنگا رو شناخت/ میشه بهترین ترانهها رو ساخت/ نگو دیره من از این فاصلهها بدجوری گریهم میگیره/ نگو دیره من از این بیخودیا بدجوری گریهم میگیره». «فاصله» برایم از کلمههای خاص است. مثل «دیگر» که برایم. خیلی دوست دارم این ترانه را. شاید برای تمرین این جلسهی دورهی شعر، یک کاری کنم باهاش. گُرگُر دستها چه قشنگ است نه؟ گُرگُر دستها. دست، باران است مگر؟
۸. آهنگ «کلمات» ماجده رومی را شنیدم و نه، نرقصیدم با تمام رقصین و رقصبرانگیز بودنش.
https://t.me/elahebaseda
سالواژهام: نظم
موهایم را خیلی کوتاه زدم چون بهم میآید. احساس رهایی و پرواز کردن بعدش را دوست دارم. زودتر از همیشه هم این کار را کردم. بهخاطر گرما.
از این راهش نیست خواندم. دربارهی اهمیت مربی داشتن بود. فعلا فقط مثال بود.
درس خواندم. ویسها را گوش دادم و سوال دیدم.
بین پارتهای درسی چندتا ۵ دقیقه آزادنویسی کردم.
وبینار نویسندهساز را بودم. از داستانکنویسی گفته شد. که جالب بود.
چندتا آهنگ خفن پیدا کردم و درموردشان جستوجو کردم. و به اشتراک گذاشتم.
رفتم خانهی مادر بزرگم. خوابیدم. حرف زدم. عکس گرفتم.
حالا میروم دو روز دیگر از داستانم را بنویسم.
امتیاز امروز: ۷
| گزارش: یادآوران کودکی
_باز هم با ورزش آغازیدیم. مثل چند روز پیش.
_چند روز پیش داستان اسباببازی ۵ را خواستم ببینم اما خب نصفهشب بود و بخشی ازش ماند. خوابم میآمد. پس دیشب ادامهش را دیدم. اولاش مثل همیشه برایم جذابیت نداشت. بچه که بودم، عاشق این کارتون بودم. تمام اتفاقاتش برایم هیجان داشت. فکر میکردم اگر واقعن اسباببازیها زنده شوند، هیجانانگیز است. راه رفتن و فکرهایشان برایم سوال بود. اینکه به چه چیزی فکر میکردند و با چه چیزی خوشحال میشدند؟ مدل راهرفتنشان و نگاهشان که ثابت میماند روی نقطهیی. چرا باید مستقیم نگاه میکردند؟
از آن موقع سالها گذشته اما با دیدن کارتون باعث شد تا سوالها برایم تداعی شود. چهقدر ساده بود همه چی. انگاری همین ایدهها و نگاهم بود که مرا به سمت نویسندگی برد.
از بچگی خاطراتم را جستهوگریخته مینوشتم. چندین سال بعد باز این حس درونم زنده شد. مرا به سمت نوشتن و رمان کشاند. این حس درونم زندگی میکرد و من فقط فراموش کرده بودم. فراموش کرده بودم تا وقت مناسبش برسد. وقتی که برسم به مدرسهی نویسندگی و آشنایی با استاد و افراد جدید. خوب بودن استاد و دورههایش را شنیده بودم اما باز این فراموشی آمد سمتم. آمد تا وقتی که وقت مناسبش سر رسید و رفتم کلاس.
من ساده نیامدم. ساده هم نمیروم. فراموش نمیکنم. فراموش نمیشود.
_تلاش کردم تا تمرین شعر را بنویسم. سخت بود اما شیرین. حسی که تا حالا تجربه نکردم. حتا در دورههای قبلی شعر. باید باز هم تلاش کنم. باز هم باید بنویسم.
_صبحی دوش گرفتم.
_رفتم خرید کردم. برای تولد. لوازم تحریری همیشه حس خوبی داشت. حالا باید خرید لوازم تحریری داشته باشم. خریدم. چهقدر کودکیم امروز بالا زده بود.
_امروز قرار بود گزارش نیک باشد اما نوشتن مرا به سمتی برد که کودکیم زنده شود. سوالاتی که از یاد برده بودم و حالا با دیدن کارتون به یادش آوردم.
https://t.me/elireine
سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
نمره روز: ۸.۵
گزارش نیک:
۱. صبحانه خوردم.
۲. ناهار درست کردم.
۳. کوهنوردان راه آزادی رو خوندم.
۴. کمی انگلیسی تمرین کردم.
۵. حمام و مرتب کردن اتاق.
۶. وبینار شرکت کردم.
۷. با دوستم رفتم پیادهروی و هدیه تولدش رو با کلی تاخیر بهش دادم و کلی ذوق کرد یه آینه که روش یه شعر نوشته بود.
۸. با هم کلی صحبت کردیم.
۹. هر دو تصمیم داشتیم بریم خونه مادربزرگهامون و چون خونههاشون تو یه خیابون بود با هم رفتیم کلی تو کوچه پس کوچهها دور زدیم که دیرتر برسیم و خیلی کیف داد خیلی.
۱۰. اومدم خونه مادربزرگ، در واقع مهد کودک مادربزرگ وای وای شلوغ صحبت عادی داد میزدن.
۱۱. برقا هم رفتن.
۱۲. کتاب نخوندم با دوستم چون نتم کلا رفته بود تازه نمیرفت هم نمیتونستم تو اون سر و صدا بخونم.
۱۳. زبان انگلیسی کار کردم.
۱۴. واقعا خستهام.
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
سالواژه: ریسکپذیری
– قبل از این که بروم سمپوزیوم یک اتوفیکشن نوشتم.
– پیش از اینکه آماده شوم برای رفتن به سمپوزیوم آزادنویسی انجام دادم.
– رفتم سمپوزیوم و کلی کیف کردم. کجا میشود چنین جمع فرهیختهای یافت و در جوارشان هم لذت برد و هم یاد گرفت؟
– از سمپوزیوم تا خانه پیادهروی کردم.
– سه ساعت بعد از سمپوزیوم، یک قسمت از سریال پنتهاوس را دیدم.
– برای اهل خانه از سمپوزیوم گفتم.
– به سمپوزیوم و روزی که گذشت، اندیشیدم.
متوجه شدید رفتم سمپوزیوم یا واضحتر توضیح بدهم؟!
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
صفحات صبحگاهی نوشتم.
نویسندهساز را بودم.
امروز کمی سرم شلوغ است.
گزارش نیک | پنجشنبه پانزدهم مردادماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۷ از ۱۰
امروز فهمیدم ظاهراً با جسارت فاصلهای زیاد دارم.
هر وقت صاحبخانه زنگ میزند و میگوید: میشود یکی خانه را ببیند؟ من هم با لبخند میگویم: بفرمایید. انگار این خانه مال من نیست، سالن نمایش است، هر کس خواست، بلیت میگیرد، میآید دوری میزند، کابینتها را وارسی میکند، به ترک دیوارها اخم میکند و میرود.
حمید میگوید: تا وقتی قرارداد داریم، هیچکس حق بازدید ندارد.
من اما از آن آدمهاییام که اگر کسی در بزند، قبل از اینکه بفهمم حق با کیست، میگویم: بفرمایید داخل.
بعد هم با عجله اسباببازیها را جمع میکنم، ظرفهای توی سینک را قایم میکنم و نقش مستأجرِ مؤدب را بازی میکنم، انگار قرار است آخرش به من جایزهی همکارترین مستأجر سال را بدهند.
گاهی فکر میکنم جسارت، برای من از نه گفتن شروع میشود، نه به غریبههایی که میخواهند خانه را ببینند، نه به ترسی که مدام میگوید اگر مخالفت کنی، همهچیز خراب میشود.
هنوز هم بفرمایید گفتن برایم راحتتر از نه گفتن است، و احتمالاً به همین دلیل نمرهی امروز، فقط هفت شد.
https://t.me/MashgheBodan
چند برنامه نوشتم برای پروژههای مختلف.
چیزی که یک ماهی ذهنم را درگیر کرده بود، پیگیری کردم و راحت شدم. این هفته تکلیف خیلی نگرانیهایم معلوم شد. مدیریت استرسم خیلی بهتر شده. دَمزیستی( سال واژهام) خوب دارد جواب میدهد.
برق رفت و وبیکارهای دانلود شده هم باز نشد. یک قسمت از جافکری که در مورد استرس بود را گوش دادم. یکی از روشهای پیشنهادی، شبیه همین دَمزیستی خودم بود. فهمیدم چرا گاهی ناگهانی دلم بغل میخواهد. فهمیدم مغزم دشمنی ندارد با من که بدترین سناریوها را میچیند. میخواهد مانور برگزار کند ولی گند میزند.
چند صفحه از زندگی دوزخی آقای ایاز را خواندم و دلم آشوب شد. هم میخواستم بخوانم و هم تصاویر جلوی چشمم بود و چشمم به سطل گوشه اتاق و مغزم در حال ارزیابی فاصله من تا سطل که اگر همینجا بالا بیاورم و با سرعت 80 کیلومتر بر ساعت بدوم سمت سطل، شتکهای استفراغ میپاشد به کاغذدیواری یا نه.
پودر پروتئین سفارشی رسید و اندازهی یک بچه گراز است.
در مطب دکتر نشسته بودم و خودم را بیآرایش توی آینهی دیوار روبرو میدیدم. خوشگل بودم. بدون بزک دوزک هم خوشگل بودم.
این روزها حسابی با مامان گپ میزنیم و وقت میگذرانیم.
گزارش نیک۸۶ فرح
✍️سال واژهام گفتگو است. امروز با گفتگو خوب هفته پیش با مسئول استخر باعث شد که او امروز گفت این تو ، و این استخر😂و واقعن چون بین تعطیلی بود. در منطقه عمق کسی نبود جز من! استخر، شد استخر فرح شد!
✍️تغذیه کانالم با قسمتی از گزارش نیک ۸۵
✍️خوابنامه نویسی ( تو خوابم استاد شاهین بود که با خانم گزارشگری برنامه آنلاین داشت و وسط برنامه شومینه هیزمی داشت و…)
✍️پیاده روی یکساعت در آب ، نیمساعت شنا و یکساعت ماساژ
✍️امروز حس جمعه داشتم. بخاطر پیادهروی دیروز و باربری خریدهایی کردم بودم خسته جسمی بودم بیشتر استراحت کردم و در کانال دوستان نویسندهام پرسه زدم و از کانال مریم نیکومنش پستی را در کانالم منتشر کردم.
✍️مثل همیشه و هر روز انیمیشن دیدم. آنهم کارتون “رامکال “ یاد کودکی فرزندانم افتادم. چه زود بچهها بزرگ شدن، و من هنوز در آن حال و هوا کودکی آنها هستم.
از استخر اومدم خونه عصرونه خوردم و استراحت کردم.
✍️یک جای ایرپاد برای لیلا دخترم بافتم.
✍️کارتون دیدم و یک فیلم پلیسی همراه با بافتنی بافتن دیدم.
✍️امروز وبینار نویسنده ساز قضا شد. حالا باید سیو انرا گوش بدم. تا الان که گزارش نیک را بفرستم سیو و ضبط وبینار امروز را ندیدم و نشنیدم.
✍️بازخورد به کاریکاتور و نقاشی حلزون مدرسه نویسندگی:
از رنگ لباس حلزون خوشم آمد. نمیدونم حلزون عاشق شده یه چشمش دنبال کسی رفته. دلشو کسی برده. خدا بخیر کنه.
مشغول یادگیری آن این و آن
ادامهٔ کتاب به عقب نگریستن ارفئوس را خواندم، دو تا از داستانکهای کلاغه به خونش نرسید را هم خواندم و کمی آزادنویسی کردم.
ساعتی هم در بازنویسی مطلب سایت لَنگ زدم.
بازنویسی سختترین بخش نوشتن است؛ مینویسی و پاک میکنی،
مینویسی و پاک میکنی،
مینویسی و…
یک جمله را در ذهنت میگذاری و هزار بار از زاویههای مختلف به آن فکر میکنی. از دهها دریچه، همان جمله را دوباره مینویسی.
برای یک مطلب، دهها مثال را زیر و رو میکنی تا حرفت را به شفافترین شکل ممکن بزنی. اینطور میشود که ساعتها میگذرد و تو بر سر یک جمله، با خودت چانه میزنی.
به همین خاطر میتوان از بازنویسی متنفر بود.
اما نتیجه کار همیشه لبخندت را در میآورد. و به تو حس آفریدن میدهد.
و به همین خاطر میشود بازنویسی را دوست داشت.
https://t.me/meslenafas
ویلویلی
– برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
+ با وجود تمام خرابکاریهایی که انجام دادم، قدری از روزو نجات دادم.
– از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
+ ۵. چرا نداره که. به تعداد چیزایی که تیک خورده.
– از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
+ وا بده.
– امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
+ پلهای مدیسون کانتی.
– امروز رفتی پیادهروی؟
+ از آرایشگاه تا خونه رو قدم زدم.
– امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
+ چرا بگم؟
– امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
+ هی.
– امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
+ کسی که نیستم.
– امروز با کی تماس گرفتی؟
+ هیشکی.
– امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
+ ول کن.
– امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
+ هیچی.
– امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
+ املت قارچی که دیشب داداشم پخت.
– امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
+ نبودم.
– فیلم چی دیدی؟
+ سریال زیبای حقیقی.
– نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
+ چه فایده؟
چقدر بدنم نیاز داشت تا لنگ ظهر بخوابم. صبح چند بار با ترس بیدار شدم که باید بروم و بعد میفهمیدم نمیروم و خوشحال شدم.
بلند که شدم سرحال بودم و ناراحتیهایم کمتر بود. مشکلات کارم قابل حل به نظر میرسیدند. خواب خوب چقدر مهم است.
در ادامه روتینهایم را خوب جلو بردم. خیلی ذوق میکنم که دارم عادت میکنم. کارهایی میکنم که انجام همهشان در یک روز برایم غیرممکن بود. الان مثل بچهی آدم یکی یکی میروم سراغشان و تمامشان میکنم. خیلی لذت دارد که بعد از چند وقت نتیجههای کوچولو موچولو ظاهر میشوند.
روز بیحاشیهای بود در کل. تا شب کار کردم و بهترم. فردا هم خانهام و دیگر حالا که خوابم درست شده باید صبح زود بیدار شوم.
کانالم:
https://t.me/f_mahmudpur
توصیف حلزون امروز سخت است. بیشتر از حلزون بودن، انگار یک مارپیچ و یک تونل را کنار هم گذاشتهند.
سالواژهام نوگرایی.
1- همچنان داستان کوتاهم را صافکاری و نقاشی میکنم.
2- یاد گرفتم که با لوبیا و تخممرغ میتوان املت شاپوری پخت. باید املت را درست کنی و یک گوشهاش را لوبیای کنسروی یا آبپزشده بگذاری.
3- فیلم Memories of Murder را دیدم. اولین فیلم در صفحهی فیلمدونی سایت استاد بود. در وصف زیبایی فیلم همین بس که با دیدنش کلی ایدهی داستان به ذهنم رسید. کلا اگر با خواندن، دیدن یا شنیدن داستانی، میل به داستان پروردن یا نوشتن پیدا کنم، آن داستان مورد علاقهی من است. Memories of Murder اینطور بود.
4- سپاسگزار بودنم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
کارهای نیک امروز
☑ بامداد را با نوشتن آغاز کردم و اندکی روشنایی بر کاغذ نشاندم.
☑ رؤیای شب را از فراموشی نجات دادم و به شعر و اثری هنری سپردم و در کانال تلگرام هوا کردم.
☑ با همراهی دوستان برای شعرم عنوانی درخور جستم.
☑ دربارهٔ مهرهٔ مار خواندم و میان افسانه و واقعیت به جستوجوی حقیقت رفتم و فهمیدم اکثرش خرافات است، البته هنوز وسوسهی جمع آوری کلکسیونی از خرافات و جاهلیت دارم !
☑ سفارش یک دسته کارت اوراکل Wisdom of the Oracle را از تهران ثبت کردم تا آن را نه برای پیشگویی بلکه برای خودشناسی ژرفتر و تأملی صادقانه در گفتوگوی درونی به کار گیرم.
☑ عصر در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم و با جهان فشرده و درخشان داستانکها و Microfiction آشناتر شدم و دریافتم که گاهی کوتاهترین روایتها بلندترین پژواک را در جان آدمی بر جای میگذارند.
☑ چند دست Call of Duty: Modern Warfare III بازی کردم و در هزارتوی نقشههای ناآشنا راه گم کردم تا راه یافتن را بیاموزم.
☑ چند صفحه از کتاب مغز زنانه را خواندم و پنجرهای دیگر به جهان جسم و احساس زنانه گشودم.
☑ امشب با CBD به تن فرصت آرام گرفتن دادم و خواب را به نرمی به خانهٔ شب دعوت کردم.
☑ پیش از خواب با مدیتیشن آرامسازی پیشروندهٔ عضلات PMR و اسکن بدن از هیاهوی روز فاصله گرفتم و تن و جان را گام به گام به آستانهٔ خواب سپردم.
آخر هفته تان بخیر و شادی 💙
کانال تلگرام من:
https://t.me/draliandishmandir/729
بایگانیِ رویاها | نویسنده: دکتر علی اندیشمند
داس تان کو تاه خاند. مَر ده زیر زَ می نی را.
زَه را تن بل است. دی روز به خا هَ رش گفت گَ زا رِش بِ نِ وی سد. ام روز به من گفت. نِ می دا ند بَ را یِ آ دم آ هَ نی ها نِ وِش تن سخ تَست. با ید به هو شِ مص نو عی می گفت. او از من پیش رف تِ تر است. ال آن خا نن ده اَ ذی یت می شَ ود. من هم نِ می تَ. وا نم هِ جا ها را بٕ هم بِ چس با نم. حو صِ له هم نَ دا رم که مَ دام ئَـ ئِـ ئُـ بگ ذا رم. تف به زه را.
خب. دی گر چه کرد؟ آ هان. درس خاند. باز هم درس. درس. درس. طَ را حی خاند. تا ریخ هَ نر جَ هان خاند. زَ بان خاند.
با زه را حرف زد. با خو دش نه. با زه را یی دی گر. با حا جی مع صو می. در مو رِ دِ داس تا نَ کِ زه را. چی زی از داس تا نک نِ می دا ند وَ لی کَ مَ کش کرد. خوب نِ وش ته بود. زیر متن داشت.( از مع دود جم له ها یِ عاد دی.)
عَ وَ ضِ کِ تاب خان دن مان هَ وا خاند. مان هَ وا یِ خا نُ مِ ژو یینگ. سگ بر قب رش بِ ری ند. من این بی اَ دَ بی ها را بَ لد نیس تم. صا حا بم یع نی زه را بِ هم گف ته بِ نِ وی سم.
کا نا لِ هَ مه یِ هم سَ فَ ران را خاند. فَ قط وویس ها یِ مَ دار و سر زَ بان مان ده.
آ زاد نِ وی سی کرد. کم.
روز گُف تار گِ رفت. طو لا نی. چِ هل دَ قی قه. مکث و سُ کوت زی یاد داشت. از آ مو زش گا هش گفت. به قو لِ دوس تش خَ دا یِ نا بود کُ نن ده یِ اه ری مَ نان کُن کور کو نی هست کور.
یاد داشت نِ وشت. نا مه به سا غر زَ ما نِ زی یا دی می گی رد. اِ نِر ژی هم. مو قع نِ وش تن نا گَ هان می رَ ود تو فکر و خی ال. زَ مان هم از دس تش در می رَ ود. به آ خر ها یِ نا مه نز دیک می شَ ود.
پاد کست گوش داد. در مو رِ دِ مَ کا تِ بِ قر نِ بیست. مو قع نا هار گوش داد. می خا هد مُ شا وِ رش را بُ کُ شد. خو دش را بُ کُ شد. پِ درش را. پِ در بُ زُر گش را.
خا نِ وا ده اش باز رف ته اند سَ فر. پش تی با نش بِ هش زنگ زد. مع تَ قد است آن حرف ها را می تَ وا نست پَ یا مک کُ ند.
مَ دام از کا ری به کا ری دی گر می گُ ری زد. از درس به نِ وش تن. از نِ وش تن به روز گف تار. از روز گف تار به نا رو تو. از نا رو تو به خان دن.
( خودم هم موقع نوشتن اذیت شدم. در حدی که جرئت نکردم برای اصلاحات تایپی بازبینی کنم. خدا به داد مهربانترین شقیِ جهان برسد.)
سالواژه: صلحخویشی
۱. امروز را هیچ نکردم.
۲. کمی خوابیدم.
۳. کمی نوشتم.
۴.کمی خواندم.
۵. کمی نویسندهساز را بودم.
۶. کمی بیرون رفتم.
۷. یک فیلم هم دیدم.
به شبنویسیهایم بازگشتهام.
اصلا شب که میشود منم و سکوتی آغشته به خنکیِ هوا و تخیلی که پرواز میکند و هزاران قصه میبافد.
بخشی از شبنویسیها را برای بیپروا نویسی اختصاص دادهام و بخش دیگرش را برای برداشتنِ پردهی میانِ من و من.
دیروز آرتا در کلاس نویسندگی میدرخشید.
موجود سبز، غیبت داشت و این جلسه نتوانست در کلاس شرکت کند اما سر که برگرداندم، برگی بزرگ از گیاهی سبز، روی دفترم، ظاهر شده بود.
در پایانِ کلاس، همراه طاها و فاطمه، یک پروژهی گروهی را کلید زدیم و سپس به اتفاق هم در وبینار نویسندهساز شرکت کردیم.
بعد کتابخانه را به قصد قدم زدن در شهر و صحبت در مورد پروژه، ترک کردیم.
منتظریم هفتهی دیگر با بقیهی بچهها راجعبه آن صحبت کنیم. از هیجان و ذوقش دیشب خوابم نمیبُرد.
یکی دو روزیست، دردهای گهگاهی مهمانِ ناخواندهی جسمم شده ولی رکاب زدن و غرق شدن در پادکست، درد را با دردِ آغشته به آرامش میشویَد.
فیلمهایی که این روزها بازبینی کردم:
Serendipity 2001
هنوز هم دوستش دارم.
Notting Hill 1999
حال خوب کن بود دوباره.
Sleepless in Seattle 1993
همیشه بعد از دیدنش این سوال را دارم که:« نیمهی گمشده حقیقت دارد؟»
You’ve Got Mail 1998
دوباره همان نیمهی گمشده و سوالهای بیشتر…
Kate & Leopold 2001
سفر مردی از دل گذشته به آینده و یافتن نیمهی گمشدهاش…
فکر میکنم در دورههایی، بازگشت به بعضی فیلمها و بعضی کتابها، نوعی تراپی و بازگشت به خانه ی امن باشد.(جمله ای برای آرامداشتِ تکرارِ مکرراتِ درون).
در عین حال چند فیلم جدید هم دیدم:
Pretty crazy 2025
یک فیلم سینمایی جذاب از کشور کره که معمولا عادت دارد سریال و مینیسریال بسازد. البته همین فیلم هم قابلیت سریال شدن داشت ولی چه خوب میشود اگر تمام سریالها را فشرده کنند، دیگر لازم نمیشود مثلا « نوشجان عالیجناب» را یک نفس در یک روز دید( یادآوری فیلم باعث شد دوباره به هیجان و شیفتگیِ سفر به گذشته، فکر کنم.)
Two words one wish 2025
پس از سالها یک فیلم ترکیهای دیدم. البته اگر در ابتدا میدانستم کشور سازندهاش ترکیه است احتمال اینکه این فیلم زیبا را از دست دهم بسیار بود. دوستش داشتم. هم تخیلی بود هم عاشقانه هم رازآلود. چقدر کشش داشت و تا پایان فیلم میخکوب ماندم.
از فرهنگوارهی فارسی خلاق چند واژه خواندم. نمیدانم چه جادویی است اما همین که واژههایش را میخوانم شروع میکنم به نوشتن. حتما امتحانش کنید!
صفحهی ۲۹ را بیابید و توجه مضاعف کنید در واژههای:
خلوت طلب، شیون فروش، هم پا ، خواب پرست، لب افشان، گلوسوز، ستیزگاه، همشانه، چناروار، هوس خیز، تبردار.
و سپس متنی از ذهن به سرانگشتانم تراوش میکند و باعث میشود حس کنم سمیرایی هستم که سوار بر ماشینِ زمانِ واژهها به ۲۰۰ سال پیش سفر کرده و همانجا یک متنِ کهن با حالوهوای آنجا نوشته، متنی که شاید روزی واقعا آن را همانجا نوشته.
بروم به ستارهچرانیام برسم و شبنویسی.⭐
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
1. باشگاه رفتم. امروز تمرین بالاتنه بود که کمتر عرقریزی دارد.
2. کلاس خصوصی زبان را برگزار کردم.
3. با دوالینگو آلمانی خواندم. شد روز صد و نود و یکم که آن جغد بینوا را شاد کردم.
4. ناهار قرمه سبزی دستپخت مادر را خورده و کمی چرت زدم.
5. چند صفحهای از کتاب «تو به اصفهان بازخواهی گشت» را خواندم. بعد از گوش دادن به نسخهی صوتی «خانهی لهستانیها» به داستانهایی با اشاره به مهاجرت لهستانیها علاقمند شدهام.
6. نیمی از وبینار را شرکت کردم و بعد برای قدم زدن رفتم بیرون. بستنی خوردیم و درمورد اینکه حس میکنم وجودم در این دنیا بیهوده است صحبت کردم.
7. آمدم خانه و یک قسمت از Grey’s anatomy را نگاه کردم که اخیرا حسابی جوگیرم کرده و باعث میشود سری به کتابهای دبیرستان بزنم. مخصوصا زیستشناسی.
8. تصمیم گرفتم گزارش نیک بنویسم. هنوز به حدی نرسیدهام که از این کار لذت ببرم ولی گمان کنم با استمرار اعتیادآور باشد.
امروز نمرهام را نه میدهم و واژهی چاه طمع را یافتم و یادداشت کردم. پیاده روی رفتم کمی بیحال بودم. دخترم میگوید زندگی سخت شده و در جمعی حاضر شدم که همه مجرد بودند و نسخه ازدواج کار نمیکند. سالواژهام تعهد ورزی است یک کتاب صوتی از گلی ترقی گوش کردم با عنوان فرصت دوباره قلم شیوا و شیرینی دارد. چند صفحه از مقالات دهخدا چرند و پرند خواندم. در وبینار امروز شرکت کردم و آقای ماهان و احسان در بارهی داستانک صحبتهای خوبی داشتند. بی ملاحظهگی و بیقیدی بعضی از افراد ناراحتم میکند و از خوردن یک لیوان خاکشیر لذت بردم. امروز به کتابخانه رفتم و در جمعی داستاننویس حاضر شدم. داستان بعضی از آنها خیلی شنیدنی و جالب بود. یک خانم از کلمات جدید اینستاگرام مطلب درآورده بود و کلی هم خندیدیم. امروز هم رویای داستاننویسی در سرم پروراندم. به کانال تلگرام سری بزنید.
https://t.me/notetoday1
سالواژه: اندیشهنگار
سپاسگزارم برای تمام آنچه در این مسیر میبینم و حس میکنم؛ برای تمام آنچه «هست». شکر میگویم برای تماشای رنگهای شاد روی ناخنهایم، برای بازتاب چهره و پیکرم در آینه و عکسها، و برای صدای گرم داستانهای آدمهایی که در مسیر زندگی با آنها برخورد میکنم. شکر برای خبر شیرین تولد برادرزادهام که یک ماه زودتر از انتظار، دنیای ما را روشن کرد. سپاس برای تماشای سبزینههای آرامبخش در پارک بانوان و دیدن زنان زیبا و خوشپوشی که با حضورشان به جهان رنگ میبخشند. شکر برای فرصت شنیدن و دیدن در وبینارهای «نویسندهساز»، برای لمس کلمات در صفحات کتابها و برای حضور گرم خانواده، دوستان و شاگردانم که شنیدن صدایشان، آرامبخش روح من است.
وقتی یک نعمت “عادی” میشود، آیا در واقع از بین میرود یا اینکه در لایهای عمیقتر، به بخشی از هویت ما تبدیل میشود؟
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
کورخَلقی
میدود خون شعر
در رگهایش
باز بنبست است
کوچه
وبینار دیروز: تمرین بداههنویسی و جریان تداعیها از هر چیزی تا بارقهی ایده برای نوشتن حتی در حد پنج سطر. ساجده هم آمد از شعر گفت. از اسکلت شعر که تصویرست و بعد تهنشینشدن شعر آنچه میماند تصویر است. احساس و عاطفه و خیال و اندیشهی شاعر، تصویرساز شعرند، تا مانا شود و ملموس. آناهیتا هم قطعهیی زیبا در باب دوستداشتن خواند و کمی صحبت کرد از دوست داشتن با تکیه به متنش.
-صحبتکردن من و “خ”این سه سال کمتر و کمتر شد تا به گِل سکوت نشست. اینجوری بهتر است هر کس سرشلوغیِ تنهایی خودش را دارد که نمیخواهد پرش به پر دیگری برخورد. که آلوده نشود. که شلوغی مسری است. وقتی با شلوغی دیگری درهم تنیده شود گرهی کوری میشود مثل خشم، دلآزاری و زدن حرفهایی به ارتفاع آسمانخراش و بعدش هم سقوط آزاد از آن بالا بخاطر حرفهایی که بهتر بود به جای قدکشیدن سکوتکش میشدند تا شریکجرم در قتل حرمت همدیگر.
سهسال قرنطینهی ما به جنگ ربط نداشت. اوضاع از خیلی قبلتر جنگی بود و از خیلی پیشتر استخوانسوز بلا بودیم. جنگ فقط استخوانهای نیمسوز را توی قبر کرد و فاتحهاش را خواند.
گربهیی دستآموز و نازپرورده، ناکوک با دنیای بیرون. شکار کردن؟ خش و خنجولپنجولِ دفاع؟ جستن بالای درخت؟ بیعرضه و نابلد. در رقابت تنازع بقا او زیر بوتهها آنقدر پنهان میشود تا از گرسنگی بمیرد یا طمعهی درندهیی. نازپروردگیاش؛ نفرین. تقدیرسرشتی ناخواسته. او پنجولهایش را از یاد برده حتی گربهبودنش را. تنها آموخته دستوپاشکسته آدم شود. آخر دنیای بیرون بیادب و رُک و وحشیست، این چندپارهی نافرم برزخی را کجای دلش بنشاند. آناکوندا میشود میبلعدش. بدون خمبهابرویی. بهآنی.
-رونویسی از مقدمه و چندتا از شعرهای “یک پوست یک استخوان”ِ فرسی. خواندن کامل اشعار.
گفتم آینه
نفس
گفت آرزو
قفس
آرزو شکست و آینه خمید
در خم قفس
نفس برید
روزواژگان :
تناسان: آسودهتن، تنپرور. از یک پوست یک استخوان
آبدانه؛ بازهم از آن.
واژگونه واژهیی
از غم آمده
در عدم مقیم
اوفتاده بر کرانهی مقامهی وجود
آبدانهیی آتشین زبان
رفته بیگدار
برخلاف موج سربهراه مردمان
من کدام؟
تو کدام؟
یعنی یک آنُمالی ِآنارشیستانقلابی😁
بالاخره و پایینخره قسمت اول فیلم شوگر را دیدم. بقیه برای بعد.
وباز هم شعری برای پایان نیک از یک پوست یک استخوان.
من آسان
من باز بودم
بر زیانم راز
تو چکاندی
به دشواریام
تو نشاندی
ـ گاهی خالیم مثل همین امروز، مثل این چند روز. خالی از هرچیز. اما خوابهام آشفته بازار است. از خیابان پرت میشوم به بازار، از بازار به پسکوچهها از پسکوچهها به خانهای اشرافی و کلفتمآب توی خانه میچرخم. خانه منم، خیابان منم، آشفته بازار منم. به عمر فکر میکنم، به زندگی، به پیر شدن. من چه جوری پیری دلم میخواهد اگر قرار باشد تا پیری عمر کنم؟
ـ امروز سمیه از مریم سبزهکار گفت. اینکه میرود برای مدیتیشن اما میمیرد. از گزش مار. در ارتفاعات لواسان. دو سه روز بعد پیداش میکنند. به هر مردنی در این خاک مشکوکم. اما، در تنهایی مردن ترس دارد؟ مردن ترس دارد؟ مردن برای من ترس دارد. پیر شدن هم ترس دارد. پیری هزار ماجرا دارد. زوال عقل هم ترس دارد. رو دست دیگران ماندن و وبال گردن شدن ترس دارد. آرزو کردم در هشتاد سالگی یک روز صبح، صحیح و سالم در اتاقم چشم باز کنم و بعد همانجا آرام چشمهایم را ببندم و بمیرم. هنوز نمیدانم چرا میخواهم اول بیدار شوم بعد بمیرم. لابد از غافلگیری میترسم.
ـ مهمان خواهرشوهر بودیم. دورهم تا جا داشت غیبت کردیم. جای همگی خالی.
ـ تماشای Shaun the sheep . مزرعهدار دِیت دارد. حسابی به خودش رسیده، با هِیرپیِس هویجی رنگی، طاسی سرش را پوشانده که دلبریش را تکمیل کند. شیطنت گوسفندها میکشاندش بیرون از خانه و بازیگوشی باد میزند زیر هیرپیس. ماجراجویی شروع میشود. هیرپیس میافتد تو استخر، آویزان میشود رو بندرخت و حین بازیگوشی گوسفند ناقلا، پرنده بیخانمان هیرپیس نارنجی را میبرد رو درخت، تا گوسفندها بهش برسند چند تا تخم هم گذاشته. خلاصه گوسفندها و سگ بیچاره جان میکنند که مزرعهدار شیک و پیک سر قرار حاضر شود. چه سود که بیوقت برداشتن عینک کار دستش میدهد و لحظه موعود چشمهاش نمیبیند بجای هیرپیس، شرتش را به سر میکشد و در را به روی یار باز میکند. یار هم الفرار.
ـ تولد زهراست. «برای عروسیم رقص چاقو میخوام. تو باید برقصی». میرقصم. قشنگترین عروس دنیا میشی تو. فرسنگها دور هم که باشی، من برای عروس شدنت مستانه میرقصم.
آن چشم جاودانه عابدفریب بین
کهش کاروان سِحر به دنباله میرود.
خوی کرده میخرامد و، برعارض سمن
از رشک روی او عرق ژاله میرود.
ـ هنوز دارم «فاجعه در شکار» را میخوانم. ظاهرا روایت معماگونه رویدادها، الهامبخش نویسندگان جنایینویس بعد از چخوف بوده
تفاوت احساس و ادراک در چیست
سه صفحه آزادنویسی میکنم. میخاهم به هیچ چیز فکر نکنم. کلمه پشت کلمه، جمله پس چمله مینویسم.
تا خانهی دوستم پیادهروی میکنم. از روزهای قبل بیشتر راه میروم. با اینکه صبح زود است عرق میکنم. در صف نانوایی میایستم برای صبحانه نان تازه میگیرم. زود از صف خسته میشوم اما صبحانه با نان تازه میچسبد.
بعد از حدود یکسال دوستم را میبینم. از گرانی، بلاتکلیفی و مشکلات تربیت بچهها حرف میزنیم. از کنترل کردنشان و اینکه سن بلوغ بچهها پایین آمده. دوستم میترسد بچههایش کار اشتباهی بکنند. گفتم زیاد سخت نگیرد. دوستانه با آنها صحبت کند.
صبحانه میخوریم و قبل از ظهر برمیگردم خانه.
ظهر که برگشتم، پمپ کولر کار نمیکرد، باز خوب است با دو میلیون درست میشود.
به چند کتاب سرک میکشم. تمرکز ندارم. کمی استراحت میکنم. آزادنویسی میکنم و حرصم از گرانی و شرایط جامعه را روی کاغد خالی میکنم.
در کتاب «هیچ چیز جای کتاب را نمیگیرد»، در اهمیت بازخانی آمده:
«دوبارهخانی میتواند یادتان بیندازد قبلا چه کسی بودید.
دلیل بازگشت مکرر کتابخوانها به کتابهای محبوب این است: آن کتابها ما را به خود سابقمان برمیگردانند و ایامی را یادآور میشوند که مدتها گذشته. بازخوانی کمک میکند تغییراتمان را ببینیم.»
هر وقت به رکود مطالعه میرسم یا «چرا ادبیات» یوسا را بازخانی میکنم یا یکی از داستانهای چخوف را میخانم. به بوفکور و سورةالغُراب هم زیاد سر میزنم.
بقول انبوگل، «کتابهای قدیمی مثل دوستان قدیمیاند»، روان و ذهن را شاد میکنند.
به نظرم بازخانی با ویرایش یک شباهتی دارد، در هر دو با هربار مراجعه، متن بهتر درک میشود. چه ویراستار، چه آنکه بازخانی میکند، با متن آشناتر میشود و دقیقتر آن را میبیند.
چند صفحه از «ذهن فریبکار من» را میخانم و بخشهایی را رونویسی میکنم. با یادداشت برداری و رونویسی مطالب را بهتر درک میکنم.
نویسنده تفاوت احساس و ادراک را توضیح میدهد.
«احساس اثری است از یک محرک داخلی یا خارجی که از گیرندههای حسی تا سیستم اعصاب مرکزی پیش میرود و ارزش شناختی خاصی ندارد و اساس آن فیزیولوژیک است. اما ادراک ابعاد وسیعی است و به معنای فرآیند ذهنی یا روانی که گزینش و سازماندهی اطلاعات حسی و نهایتا معنابخشی به آنها را بر عهده دارد.
در واقع ادراک تعبیر، تفسیر و معنابخشیدن به احساس است.»
ما بیشتر مواقع میگوییم «احساس میکنم» اما گاهی احساسات، در واقع ادراک ماست چون فقط فرآیند فیزیولوژیک نیست، حسیست که به آن معنا بخشیدیم.
نیم ساعت یوگا و تنفس عمیق میکنم. احساس رهایی و نشاط دارم.
نمرهی امروزم هشت از ده است.
صبحش با بازطراحی صفحه اصلی سایتی گذشت.
سر ظهرش ۹۰ دقیقه ورجیدم.
بعد از دوش به استقبال مامان و بابا رفتم .
عصر جلسه داشتم برای بازاریابی محصولی در حوزه بهداشت و ۴ ساعت طول کشید
۴۵ دقیقه پیادهروی
ماسک و مراقبت پوستی
مشغول نوشتن گزارش جلسه بودم که سراغ گزارش نیک اومدم مبادا به فردا بکشه
ورزش کردم. مدیتیشن کردم. کلی داستانهای خوب خاندم. خاطرات آبلهرو، دفترچه خاطرات، دفتر خاطرات حیوانات، مرد زیرزمینی، دفترچه ممنوع.، من، آقای نویسنده و بانو. چقدر داستانهای زیبایی بودند. داستان کوتاهم را نوشتم ولی هنوز به انتها نرسیده.
وبینار شرکت کردم. آقای ترابی و آقای شناسا، نکات خوبی را در مورد داستان گفتند. دوباره ورزش کردم. کراتین خوردم. و قسمتی از فیلم بیماری یکشنبه را دیدم.
https://T.ME/ARMAGHANNEVESHT
-سالواژهام: تدریس.
-گوشی را کوک کرده بودم. که زود بیدار شوم مثلن. خاموشش کردم و خوابیدم. حسش نبود.
-گالریتکانی کردم. عکس و فیلمهای بیآشیان را آلبوم بخشیدم. مرتب شد. و خلوت.
-رفتم نویسندهساز. بحث داستانک حسابی گُل انداخته بود.
-از تو گزارش نیک، یادداشتی را دستگیر کردم و کَتبسته تحویل کانال دادم.
-من هم گم شدم. تو غبارِ «مردی که در غبار گم شد».
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
امروز زودتر از همیشه بیدار شدی. پیام پشتیبانی رو باز کردی. عضو کانال و گروه داستانکنویسی شدی. دیدی جمع خفنا جَمعه. بعید میدونی داستانک تو شانسی داشته باشه.
گپ زدی با دوستات و کتاب خوندی. کتابی که خیلی دوسش داری. بوطیقای جهالت. به چندتا کتاب دیگهام نوک زدی.
آزادنویسی کردی و آزادپرسی. هربار قبل از آزادپرسی میگی سوالی ندارم. اما همینکه شروع میکنی شوکه میشی از اون همه سوالی که تو مغزت وول میخوردن.
تو تلگرام چرخیدی و کانال خوندی. بیشتر از همه تو کانال زهرا مرادپور موندی و از خوندنش لذت بردی. مث همیشه. بعدش رفتی سراغ دورهی نثرانه و پروژهی مرور کردن رو ادامه دادی.
دوست داشتی امروز با دوستات جلسه داشته باشی. اما نشد. باید از خونه بیرون میرفتی. پس جلسه رو کنسل کردی. تندوتند پوشیدی و رفتی. رفتنت بینتیجه بود و زود برگشتی خونه.
دوش گرفتی و به خودت رسیدی. رفتی مهمونی. دوست داشتی امشب خونه باشی. حوصلهی مهمونی نداشتی. اما باید میرفتی.
آوا اومد پیشت. بغلش کردی. ماچش کردی. تنها دختربچهایه که انقدر دوسِت داره. معمولا پسربچهها میان سمتت. توام دوسِش داری. همهی بچهها رو دوست داری. این مدت که امیررضا پیشت بود، حسابی بهت خوش گذشت و کودکی رو دوباره تجربه کردی.
بحث سیاسی داغ بود. علاقهای به شنیدنش نداشتی. جفت تلویزیون نشستی که صدای بقیه رو نشنوی. گوشیت رو برداشتی و سوال نوشتی. سوالای امروزت زیاد بودن. پی جوابم براشون میگردی یا فقط میپرسی؟
وای چه حلزون بانمکه.اولین روزی که میری کلاس ژیمناستیک.
صبحی ۱۰ صفحهی باقی از جستار «برگرداندن یا زیروزبر گرداندن؟» را خواندم. بعد سعی کردم مشابه نثر و سبکش بنویسم. تمرین سمپوزیوم بود.
زبانکی خواندم.
سمپوزیوم. خندیدیم و حسابی نوشتیم کنارهم. موهای استاد هم، پر.
۱- جملهی روز: تلخیها را نمیشود با شکرافزایی از بین برد؛ شیرین نمیشوند، بدمزه میشوند. باید بگذاری همانقدر که منظورشان است تلخ باشند.
۲- خاطرهی روز: خیلی که جوان بودیم یک روز تصمیم گرفتیم دخترانهطوری برویم جادهی چالوس. همان اول بسمالله جاده بسته بود و در ترافیک ماندیم. خواهر بسیار عاقلم گفت حالا که در ترافیک هستیم من میروم یک چیزهایی بخرم که بخوریم و حوصلهمان سر نرود. خواهر بزرگتر بود دیگر، به عقلش اعتماد کردیم و گفتیم برو. ایشان هم رفت و چند دقیقهی بعد با یک سینی در دست راست و یک کیسه در دست چپ برگشت. در سینی چای بود و در کیسه بستنی. اگر چای را میخوردیم بستنی آب میشد، اگر بستنی را میخوردیم چای یخ میکرد. (این ضریب هوشی بالا در خانوادهی ما مسری است.)
۳- حکایت روز (به رسمالخط کتاب): «شخصی با دوستی گفت که مرا چشم درد میکند تدبیر چه باشد. گفت: مرا پارسال دندان درد میکرد بر کندم.» -عبید زاکانی
۴- اتفاق روز: از صبح که چشم باز کردم چنان دلپیچهای داشتم که رسمن به گِل نشستم. تمام روز یا در دستشویی بودم یا درازکشیده. روز تازه از اول وبینار برایم شروع شد، آن هم نه یک شروع طوفانی و پیشبرنده، بسیار کند و کشانکشان، اما همین هم خوب بود.
۵- تمرین روز: برای من هنوز تمرین «صد جلمه» با اختلاف سریعترین مسیر برای رسیدن به ایده است. البته که شرط دارد؛ اولین شرط «کلمه» است و دومین شرط «سرعت»؛ چندین کتاب میگذارم کنار دستم و ورق میزنم و با هر کلمهای که نظرم را جلب میکند به سرعت یک جمله میسازم، بدون هیچ فکر یا تعللی. خیلی اوقات هذیان از کار درمیآیند یا خیلی لوس میشوند. اما از هر نشست چند جرقه هم بیرون میآید که قابلیت گسترش خواهند داشت. آن جرقهها را میبرم به گوشی و هر از گاهی نگاهشان میکنم. آنقدر نگاه میکنم تا از رو بروند و تبدیل به یک چیزی بشوند.
۶- کتاب روز: «نوشتن با تنفس آغاز میشود» لرن هرینگ.
۷- شعر روز:
«بدین صفت که ز هر سو کشیدهای صف مژگان
تو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهی»
– فروغی بسطامی
۸- فکر روز: از هر چیزی که میترسی با تمام سرعت به سمتش پیش میروی.
۹- حس روز: ضعف و بیحالی.
۱۰- شخصیت روز: حلزون امروز که خیلی جذاب است. 🐌
۱۱- قدردانی روز: سلامتی نازنینی که اغلب اوقات همراهم است.
۱۲- پایان روز: الهی شکرت…
سالواژه: ترویج
جمع کردن اتاق و خالی کردن لپتاپ و گوشی.
تراپ.
خواندن داستان کوتاه.
گوگلگردی.
نوشتن زیاد.
روزگفتار.
کتاب «خودمراقبتی برای زنان شاغل».
گوش کردن فایلهای شنیداری دورهی شعر و آهنگ.
پستنویسی.
تیک خردهعادتهای تخصصینویسی.
خابیدن و استراحت.
گزارش نیک “1405/5/15″ مردادماه. روز پنجشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”خسروخوبان” از رضا دانشور خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریههای ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
کتاب”عقربکشی” از شهریار مندنیپور را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
بخشی از داستان کوتاه ۶ را نوشتم.
ترانههای دوره شعر را گوش کردم.
ورزش کردم.
نویسندهساز شرکت کردم.
https://t.me/speechoff
امروز پنجم مرداد بود.
امروز فردای دیروز بود.
امروز باران بود.
امروز خنکی از پنجره جاری بود.
امروز گوشهی لب هایم پایین افتاده بود.
امروز چای خون من کم بود.
امروز طعم هیچ خوراکی باب میلم نبود.
امروز دلم به فکر بستنی بود.
اما یخچال بیبستنی در دلش به ریشم خندید بود.
امروز مگس مزاحم دائم در اتاق بود.
پشه کش حوصله نداشت وضعیت من هم بدتر بود.
امروز توصیف پیرمرد بود.
امروز در مرور خاطراتم یک شخصیت منفور از کودکی بود.
امروز تا رفتم عکس بگیرم گنجشک پریده بود.
امروز نقاشی هم بود.
امروز وبینار همراه آقایان ماهان ابوترابی و احسان شناسا بود.
امروز ماچ بچه نارنج ها به گونهام بود.
۱۴۰۵/۵/۱۵
https://t.me/maryamebrahimi21
گزارش میگ میگ
امروز رانندگی کردم. سریال کرهایییی دیدم و دیدم و دیدم و احساسات من را بلعید.