گزارش نیک ۶۳: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«برای انسان، چیزی هراس‌ آورتر از نبودنِ پاسخ نیست.»
-میخاییل باختین

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم


شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

16 خرداد 1402

16 خرداد 1402

27 خرداد 1402

27 خرداد 1402

121 پاسخ

  1. امروز:
    ۱ـ کلاس طراحی. دیدار با هامونِ کچل‌کرده.
    ۲ـ یک خواب دبش، قبل از ناهار.
    ۳ـ بلعیدن یک سیخ جوجه‌ی تابه‌ای
    ۴ـ حمام در تاریکی و با آب کم در بی‌برقی.
    ۵ـ حضور در مراسم روضه دختر عمه.
    گاهی احساس می‌کنم زندگی سخت است و حالا یکی از همان «گاه‌»هاست.

  2. ختم نیک یا دلبستگی نانیک؟

    کلاس یوگا یا مراسم ختم؟
    -هر جا ماشین رفت.

    می‌پرم توی کوچه. به فاطمه زنگ می‌زنم. ( فاطمه: خاهر یا همان مادر دوم)
    -بیام دنبالت؟
    -چه‌خبره؟
    -کلاس یوگا دیگه.
    -امروز سه‌شنبه است خره.
    آوخخخخخ

    ساعت چهار مسجدم. چون ماشین به سمت صدای قرآن رفت. قسمت خاهران. دک‌وپزشان به رفیق ما نمی‌خورد. شک برم می‌دارد. ببخشید اینجا مراسم آقای عطار؟
    نه‌ عزیزم اینجا عبادتیه. برو اون‌ور.

    حیاط مسجد گرم است. شبیه بیرون مسجد. شبیه حیاط خانه‌. در بسته‌ی شبستان. نیم‌ساعت معطلی از این‌ور، بدو بدو از اون‌ور. کلی گرما خوردن همین‌ور. حوصله‌ام سر برود و اَه. آه راستی سرزبان. می‌روم سرزبان. کانال را چک می‌کنم و تازه یادم می‌آید که عشقا ساعت ١٩ و بوستمان می‌دارد.

    زندگی سخت است. سختی زندگی دارد و زندگی سختی دارد. پشت درختی قایم می‌شوم. محل بازی بچه‌ها. یکی از پله‌های دست‌شویی بالا می‌آید و می‌گوید: «مرد عنکبوتی وارد می‌شود.»

    زمان شدآیند موجود اما حوصله نه. سکون از همه چیز بوستنی‌تر است. شده در گرما، جایی برجا. چون می‌توانم بنویسم. فکر کنم. گروهی می‌آیند. سینی‌های “بخورفاتحه‌اش‌برسه” در دست. دوستم مقدم بر همه. لبخند دارد. پشت درخت قایم‌تر می‌شوم. شاید بخاهد جلوی من ادای عزا در بیاورد. رسم و رسوم است و احکامی. و گرنه شبیه مرسو محکومی. مادر و خاله‌ی سارا خیلی طبیعی. خیلی نیک. به‌نظر طبیعی‌ست مرگ اینجا. طبیعتِ طبیعت. باید هم همین باشد. مرگ طبیعی‌ست. بخشی از زندگی. اما نه برای خانواده‌ی من. البته تفاوت در دلبستگی‌ست. شوهرخاله‌ی من بعد از ٢ سال از فوت مادرزن، پایش را در خانه که چه عرض کنم در آن کوچه‌ هم نذاشته. آدم‌ها فرق دارند. برای همین شناخت دشوار است.

    و سارا چگنی. کاش زودتر سرزبان بودم. تواضع و مهربانی می‌چگد از چگنی. دوست‌داشتنی‌ترین سارایی‌ست که دیده‌ام. جدولی که معرفی کرد، یادآور بازی‌ای‌ست‌ در کلاس‌های جمله‌‌سازی. البته تفاوت آن بازی در ارکان جمله است. ستونی اسامی، ستونی افعال، ستونی صفات و ستون دیگری دوباره اسامی‌. بعد خودشان را می‌درند و جمله می‌سازند. بعد جمله‌ها را سر هم می‌نویسند و می‌شود یک بند عجیب که خنده‌دار است گاهی.

    تنها کتابی که خاندم فرهنگواره‌‌‌‌ی فارسی خلاق بود. کلمات قلب‌نشینند. مثال‌ها که بَه. مثل همین شدآیند. یک‌بار این مفهوم را خاستم. فقط خاستم. خط‌ها نوشتم و نشد آنکه باید. اهمیت کلمه‌داری در همین است.

    کلمه‌ی امروز شکفتنگاه. مثل: سینه‌‌ات، شکفتنگاه من.
    سال‌واژه: لذت
    #نیکاره
    https://telegram.me/NarjesAzimii

  3. مردم از تنبلی، دروغ گفتن، فحاشی … می‌گریزند؛ نمی‌خواهند این ویژگی‌ها برروی شخصیتشان خدشه وارد کند‌. اما من از خیال‌پردازی گریزان هستم. به گمانم مانند مرگ‌ خاموشی است که با مرور زمان تیغ‌های زهرآگین خود را در کالبد زندگی فرو می‌کند. تا مدت ها در اندیشه‌هایم آن‌را کار هیجان انگیزی تلقی می‌کردم. فعالیتی که در آن نمره‌ی بیست می‌گرفتم. اما با مرور زمان لبخند‌های دل‌نشینش کناره گرفت و تیرگی صورت و لبخندش بر صورت من سیلی زد. آرمان گرایی شاید قلبت را برای ثانیه‌های کوتاهی گرم کند اما مغزت را تکه‌پاره می‌کند؛ ذهنی که برای اداره کردن خودت به آن نیاز داری. وقتی تخیل زنگ می‌زند، به آن پاسخ نده. به من اعتماد کن. یک دلیل ساده برای گرایش آدم‌ها به پندارگرایی این است که به خوشی‌های غیرواقعی و زودگذر دست‌یابند. ولی ترجیح دهید با واقعیت‌ها آزرده شوید، اما هیچ‌زمان با دروغ از استرس فرار نکنید. دریافتم روزهایی که استرس زیادی داشتم بیشتر درخانه‌اش را می‌زدم؛ درچاله‌ی گمان‌های نگارین می‌افتی، هم‌زمان زندگی‌ات بدون پارو در اقیانوس پراز گردباد رها می‌شود و به خودت می‌آیی و می‌بینی از چاله در آمدی و در اعماق اقیانوس برای ذره‌ای اکسیژن دست‌ و پا می‌زنی. سعی کن فرار کردن از هر چیزی که تو را به این بیماری وصل می‌کند را در الویت بگذاری.

  4. اتاق را بی‌هدف مترکنان در گردش است. کاری نمی‌کند. به تمرین پایه‌کار فکر می‌کند، اما قدمی برنمی‌دارد. ذهنش درگیر است کدام کار روزمره‌اش را می‌تواند به عنوان کارِ پایه در نظر بگیرد، اما برایش دست به قلم نمی‌شود. بابت کم‌کاری خودش را سرزنش می‌کند. تن به درس خواندن نمی‌دهد. مدام گذشته را مرور می‌کند. بابت تصمیم‌هایی که گرفته، خودش را ملامت می‌کند. دائم پرسش‌های تکراری را تکرار می‌کند. حالش بهم می‌خورد که درگیر کنکور است. حالش بهم می‌خورد از اینکه خودش را در این چرخه انداخته است. بی‌تفاوت و خشمگین‌تر شده است. حالش از این میزان بی‌هدفی به هم می‌خورد. حالش بهم می‌خورد از اینکه نمی‌تواند متعهدانه برنامه‌ای را جلو ببرد. حالش بهم می‌خورد از تکرار. بهم می‌خورد حالش از تکرار اینهمه تکرارگی.

    در نوشتن متوجه علت آشفتگی بعدِ آزادنویسی‌ها می‌شود. نوشتنی که باید به آسودگی و تخلیه‌ی ذهن منجر بشود، آشفته‌ترش می‌کند. می‌فهمد دقیقاً همان لحظه که دستش گرمِ نوشتن می‌شود، آزادنویسی را رها می‌کند. بعضاً انگار نوشتن را به این انگیزه ادامه می‌دهد تا به همان نقطه برسد و بعد رهایش کند. این میزان خودآزاریِ مضحک را نمی‌فهمد برای چه است.

    سراغ «آئورا» می‌رود، تمامش می‌کند. «آهنگ‌های شکلاتی» رادی را می‌خواند، سرش پر از سوال می‌شود.

    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت می‌کند و استاد از کتاب جدیدش رونمایی می‌کند. معمولاً معرفی‌ها تصویر پر هیجان و پر تب‌وتابی در ذهنش دارند. استاد اما آنقدر آرام و دقیق و تمیز وبینار را شروع و در ادامه قسمت‌های مختلف کتاب را توضیح می‌دهد که نرم‌نرم ذوق می‌کند و بغضی می‌شود. استاد می‌گوید فایل کتاب را در کانالِ تلگرام و همچنین در سایت قرار می‌دهد. در تلگرام فرهنگواره‌ی فارسی خلاق را ورق می‌زند. یادِ داستان کوتاه‌های همسفران مدرسه می‌افتد و به قصد دیدن آن صفحه راهیِ سایت مدرسه نویسندگی می‌شود. «لعنت بر پنگوئن‌ها» از زهرا هادی را می‌خواند. «قهقهه چاق» سحر فرهادی، «من و تو» ربابه رضایی، «درِ آکاردئونی و کهکشان راه‌شیری» از نفیسه جلالی. احساسِ بسیار خوشایند و غریبی تجربه می‌کند، وقتی کتابهایشان را در ذهنش تصور می‌کند.

    در سایت پرسه می‌زند و «نمایشنامه» را سرچ می‌کند. عجیب نیست با لیستی از نمایشنامه‌ها مواجه شود. بین سطرهای انتخاب‌شده‌ نمایشنامه‌ها در آن صفحه، برخی توجهش را جلب می‌کند. یادداشتشان می‌کند:

    عمله‌جات امپراطوری یا اشمرز | بوریس ویان

    «_خودبه‌خود راه‌حلی پیدا می‌شه برای مسئله.
    _[طعنه‌آمیز] اگه بشه اون‌وقت مسلما تنها مسئله‌ایه که خودبه‌خود حل شده.»

    سندل‌های آبانیایی | مک ولمن

    «میخوام استعدادمو شکوفا کنم، پر دربیارم و باهاش پرواز کنم»

    بز یا سیلویا کیه؟ | ادوارد آلبی

    «یه زمان‌های خوبی هست و یه زمان‌های خیلی گندی. یه زمان‌هایی هست که خیلی شدید راضی‌ایم، خوشبختیم، فکر میکنیم شاید زیر این خوشبختی لعنتی غرق شیم ولی عین خیالمون نیست، از این‌ها یه مقداری هست _خیلی نیست. یه زمان‌هایی هم هست که حالیمون نمیشه که آخه دیگه این چه گهیه_که داره سرمون میاد، همراهمون شده، دوربرمونو گرفته_بیشتر وقتا هم ماجرا همینه…»

    وبیناری که درمورد نمایشنامه است را هم در کانال یوتیوب مدرسه می‌یابد و می‌بیند. فیلم «تئاتر مرگ و دختر جوان» از آریل دورفمن را هم که لالویِ نمایشنامه‌ها معرفی می‌شود، نگاه می‌کند. پر از سوال می‌ماند.

    سوال‌های تکراری؟

    ۲۳ تیر ۱۴٠۵
    https://t.me/PhoenixO0

  5. 1سال واژه سال واژه من (داستان ) است امروز داستان ریتا رو که استاد تو کانال نویسندگی خلاق گذاشت کمی صد سال تنهایی خوندم
    2نمره روز به امروزم نمره 3 می دهم چون تا ساعت 5 فقط صد کلمه نوشتم
    3 یاری جستن باید برم زیر نوشته های دوستان نویسنده ازشون بخوام راهنماییم کنند تو کانالم کلمه های جدید بزارم ونوشتن در مورد داستانهایی که می خوانم برام سخت البته می نویسم زیاد نمی تونم بنویسم
    4 هزار کلمه امروز مثلن می خواستم هزار کلمه آزاد نویسی کنم فقط صد کلمه در مورد خوابم نوشتم
    5 واژه گستری باید یه بخش در کانالم برای واژه های جدید بگذارم
    6 گزارش آموخته ها در داستان ریتا دیالوگها ما را به نتیجه ای می رساند هنوز تمام نکردم

  6. گزارش نیک | دیروز

    جنگ، ظاهراً فقط خبر اول دنیاست؛ اما خبر اولِ بدن من هم شده. ایران می‌جنگد، خانه می‌جنگد، مغزم هم یک وزارتخانه‌ی جنگ تأسیس کرده؛ با بخشنامه‌های شبانه و آژیرهایی که فقط خودم می‌شنوم.

    بعضی آدم‌ها قلبشان می‌گیرد، بعضی‌ها گلویشان. سهم خانواده‌ی ما انگار همیشه «گرفتگی» بوده. این بار نوبت رگ‌های قلب مامان است؛ آنژیو، فنر، انتظار، و آن بوی بیمارستان که انگار از قبل می‌داند قرار است آدم را چند سال پیرتر تحویل بدهد.

    من هم مثل همیشه، درست وقتی باید باشم، نبودم. قهر نکرده بودم؛ فقط از خودم مرخصی گرفته بودم. فکر می‌کردم اگر چند روز از زندگی فاصله بگیرم، زندگی هم مرا فراموش می‌کند. چه خوش‌خیالیِ مسافرتی‌ای! زندگی حتی وقتی نیستی، آدرس هتلت را هم بلد است.

    این روزها از خودم یک موجودِ «ول‌اندیش» ساخته‌ام؛ موجودی که نه جرئت ماندن دارد، نه هنر رفتن. هر کاری می‌کنم، آخرش بوی بی‌نیکی می‌دهد. انگار نیکی هم از من مرخصی گرفته و نوشته: «فعلاً در دسترس نیست.»

    ترومای از دست دادن، موجود عجیبی است؛ مرده‌ها را دفن نمی‌کند، زنده‌ها را دفن می‌کند. کافی است یک دستگاه آنژیو روشن شود تا تمام قبرستان حافظه‌ات هم‌زمان چراغ‌هایش را روشن کند.

    خدایا… قرار بود زندگی امتحان باشد، نه آزمون جامع. کمی هم بگذار از خوشحال بودنمان جان سالم به در ببریم. هر بار که می‌خواهیم لبخند بزنیم، انگار یکی از پشت می‌گوید: «ببخشید، نوبت غم شماست.»

    دیروز فهمیدم جنگ همیشه با موشک شروع نمی‌شود؛ گاهی با یک جواب آزمایش، یک رگ گرفته، یا یک تلفن کوتاه آغاز می‌شود. و عجیب‌تر اینکه در این جنگ‌ها، برنده کسی است که هنوز بتواند فردا صبح از تخت بلند شود.

    https://t.me/asa_fatemi

    1. عسل عزیزم امیدوارم حال مادر بزرگوارت خیلی زود خوب بشه.

  7. «با عرض پوزش از تاخیر»
    _ حلزون جان جوانه زده‌است.
    _ سال‌واژه‌ام: واقعیت است.
    و واقعیت امروزم این است که در حال تجربه‌ی اضطراب هستم. وقتی تصمیم می‌گیرم تغییری ایجاد نمایم، حتا اگر بدانم به صلاحم است، باز هم دچار دلهره می‌شوم. حرکت از جایگاهی که می‌شناسم به سمت مسیری که شناخت دقیقی از آن ندارم برایم دلهره‌آور است.
    _ یک آهنگ بندری شنیدم. کلن ” بندری درمانی” در زندگی من نقش موثری دارد. آهنگ‌های بندری، پادکست‌های علی بندری، همه و همه مرا سرحال می‌آورد و به ادامه ترغیب می‌نماید.
    _ آب بنوش. آب کافی به بدنت برسان و من گفتم:« چشم»
    _ ” یکم بنویس کلمه بنویس” با این جملات به خود یادآور شدم که نیاز به نوشتن دارم تا تمرکزم را باز یابم. پس دست به کار شدم و فایل« اکنون من در فهرستی از کلمات» را آپدیت کردم.
    _ در جواب ترغیب اطرافیانم به نوشتن گزارش نیک این پاسخ را دریافت کردم.” ای امان از گزارش نیک . به‌خدا تو پورسانت میگیری.” استاد لطفا اعلام رسمی فرمایید که پورسانتی در کار نیست.
    ـ ادامه‌ی « آنا کارنینا»

  8. این است که می‌شود پاشنه آشیل انسان در بهره‌وری. اندازه نگرفتن روز. به خاک رفتن عمر و منابع و منبع. هرچه فکرش را بکنی. من اندازه‌گیری نمی‌کنم. برخی از جوانان تا امروز به خودشان مشقت و حوصله‌ای سنجش و پالایش به خودشان نمی‌دهند به خاک می‌روند.
    راستی به زودی سفری می‌روم که شاید نتوانم در گزارش نیک به نیکان و با نیکان همراه باشم گزارش از دو‌چاکراه بالا و یک چاکراه پایین گزارش در کنم از شعله‌ور به تازگی همین دیشب فصل سومش را شروع کردم. افسوس‌وصد‌افسوس که نمی‌توانم مطالعه یک نفس بخوانم. شاید اگر جسمم عملکرد و حال و هوای بهتری داشت. اوضاع و شرایط مطالعات جور دیگری پیش می‌رفت. اما حالیا مشکلی نیست. من با ادبیات و هنر پیش می‌رم تا آخر و البته کنجکاوی .

  9. سال واژه: صبر
    امروز اولین روز پس از سفر است. گیج و منگ به چمدان باز نشده نگاه می‌کنم. نمی‌دانم این خستگی و درد بدنی از اضطراب کارهای ناتمام است یا واقعا درد دارم.
    گنگ و گیج بیدار شدم. دور خودم می‌چرخیدم. صبحانه بچه‌ها را دیرهنگام دادم. مهدی برای ناهار رسید. بابا آش پخته بود و برای من هم فرستاده بود. ناهار مهدی و بچه ها را دادم روی تخت ولو شدم و تا ساعت یک ربع به پنج بیهوش بودم.
    باشگاه رفتم. خیلی وسوسه شدم که نروم اما رفتم. در باشگاه نمی‌توانستم درست ورزش کنم. چند بار مربی مرا چک کرد که تهوع و سرگیجه نداشته باشم. ولی سرگیجه داشتم.
    در باشگاه ورزشی کلاس زبان دیانا را یادآوری کردم. وقتی رسیدم هنوز کلاس دیانا تمام نشده بود.
    با مادر تلفنی حرف زدم. عجیب است، من که تمام عمرم آموخته ام، اینقدر در برابر خانواده‌ام بی اعتباری. فقط چون همرنگ جماعت نیستم. جرمم فقط این است. فقط چون ارزشهایم با ارزش‌های خانواده‌ام متفاوت است. دلم برای خودم می‌سوزد. خدا خواسته که من انرژی ام را از درون بگیرم نه بیرون، وگرنه تا حالا عزت نفس و اعتماد به نفسم نابود شده بود.
    روز در دستاوردی نبود. خدا رو شکر به پایان رسید.
    نمره امروز من ۳ از ۱۰
    https://t.me/SougandSetareh

  10. —از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    هفت زیاد است و شش کم. خرده‌پرده هم به درد لاجرزی می‌خورد. رند به بالا(کنتور که نمی‌اندازد، می‌اندازد؟) هفت. چرا؟ بسیار خواندم و بسیار نوشتم. این روزها برای یادداشت‌نویسی به هیجان می‌افتم اما آزادنویسی‌هایم به پایان نمی‌افتند تا جمع‌و‌جورشان کنم. پس همان هفت.

    —برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    ارتباط؟ از اول سال برای این موضوع مدام نگر و بازنگری می‌کنم و می‌خوانم و می‌نویسم و تصمیم می‌گیرم تا درکش کنم. احساس می‌کنم بدیهی انگاشته بودمش مدت‌ها.

    —از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    به جای شیرقهوه بگویم لته. حالا این‌که لته، لاته یا لاته هم ذهنم را درگیر کرد و این‌که سیم لخت برقش دیگران را می‌گیرد و سیم روکش‌دار نه. پس بیش‌تر آزادنویسی کنم. بله بله به هر جهت خاصیت ذهن گودرزبه‌شقایق‌وصل‌کن همین است. نه؟

    —امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    نزدیک ایده را خیلی خواندم و پشت جلد لمس را و نگاهی هم به دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی قائد زدم، پی قاعده. بدجور هوس شعر دارم.

    —امروز رفتی پیاده‌روی؟
    امروز پیاده‌روی بدون من رفت پیاده‌روی.

    —امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    جانا. یا جانان. آن نارنجیِ ملوس و سبز پررواش تصویر تمام قد تابستان است برایم. وقت خوردنش حس می‌کنم دارم توی جنگل‌ها ندیده‌ی بالی و اندونزی و آن‌ورها پرسه می‌زنم و توی آن کافه‌های ریسه‌انبه‌ای آب‌آنیناس می‌خورم.

    —امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    این‌که کی می‌خواهد این آزادنویسی‌ها را جمع کند؟ کی قرار است دم بکشند؟ و این‌که مسئله‌ی جدیدم کی به یادگیری می‌رسد؟
    پایان حضور خانم سارا چگنی در سرزبان غم به دلم انداخت و هم‌زمان غم شیرین انتظار به امید بازگشتش با پروژه‌ای جدید.

    —امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    روزی که موقع نوشتن ببینم همانی که الان بلدش نیستم را آموخته‌ام و عین چی توی مشتم است.

    —امروز با کی تماس گرفتی؟
    تماس تلفنی؟ من؟ شیب؟ بام؟

    —امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    زبان. این‌که زبان چه صدایی می‌سازد و این صداها چگونه واقعیت را نشان می‌دهند؟

    —امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    (صحنه را به آرامی ترک می‌کند)

    —امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    یاد دوره‌ی شعر نمی‌دانم چندم و شعر بامزه‌ای که از خانم وحدتی خوانده شد و باب بحثی را باز کرد که خنده و تأمل به هم آمیخت.

    —امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    این پرسش تله بود نه؟ مدتیست توفیق الهی حضور در نویسنده‌ساز از من برداشته شده. دوستان عزیزم التماس نذر و دعا برای بازگشت این توفیق. ولی «نخوردیم نون گندم، دیدم دست مردم» بیععععلههههه. شنیدم پادکست نویسنده‌ساز را و ظاهرا خبر پاگشای کتاب جدید آی‌دکتر بوده.
    من همانی‌ام که روزی که مدرسه نمی‌رفت، رونالدو با پورش آمده بود و به همه شماره‌اش را داده بود.
    بساقه‌طلایی ای شانس.
    ولی در وبیکار خودم سرانجام مقاله‌ی «زبان چیست» را تمام کردیم. از واقعیت رسیدیم به زبان و خودم چیزهایی فهمیدم که کرکانم، برگانم، پیچانم.

    از ظواهر امر معلوم است که دیروز آدرس تلگرام کانال، لینکو نشده. کار خودشون بود. عوضش امروز:
    https://t.me/channelelahehalizade

  11. -برای سال‌واژه‌ات،« سلامتی و پویایی»، چه گامی بر‌داشته‌ای؟
    یوگا می‌روم. و امروز رفتم. عالی بود. جانِ تازه‌ای گرفتم. کشش، تنفس، آرامش. زنده می‌شوم هر‌بار.
    و تکرار بعضی از حرکاتِ یوگا توی خانه هم دنباله‌ی همین روند است که خیلی به سلامتی‌ام کمک می‌کند. درد‌هایی که مدت‌ها آزارم می‌داد به کمکِ یوگا خیلی کم‌رنگ شده.
    گاهی هم می‌رقصم. کمی هم پیاده‌روی. باید بیشتر و منظم‌ترش کنم. رعایت تغذیه هم. غذای چرب و شیرین کم می‌خورم. دوسه کیلو کم شدنِ وزنم باعث شده احساس سبکی کنم. شب‌ها خوب بخوابم خوش‌حال‌تر خواهم بود.
    و در جهت پویایی و رشد هم، بیشترِ وقتم صرفِ خواندن و نوشتن و جستجو، برای ارتقاء دانشم در زبانِ فارسی می‌شود. از تلاشم نسبتاً راضی‌ام.
    -از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    نمره‌ی ۹ می‌دهم. چون از صبح در جهتِ رسیدن به اهدافم واقعن پُر تلاش و موفق بودم.
    حتی سبزی پاک کردن و شستن را هم از قلم نینداختم.سبزی را راهیِ غذای پسر‌جان‌هایم کردم.( سبزی نباید از قلم بیفتد. روح می‌دهد به زندگی و به سفره)
    دوش گرفتم. یوگا و پیاده‌روی کردم. به دیدارِ خواهرم رفتم و گپِ دلپذیری داشتیم. فوتبال تماشا کردم. با اینکه فوتبالی نیستم، اما از تماشایِ بازیِ خوب و تلاشِ منسجم و هدفمند لذت می‌برم.
    مهم‌تر از همه این‌که از صبح ذهنم درگیرِ شعری شده بود. که جاری شده بود در مغزم و قبل از یوگا، حتا موقعِ دوش گرفتن، کلمه‌ و جمله‌ای می‌آمد و من می‌‌پریدم و می‌قاپیدم و می‌ریختمش روی کاغذ تا بعد سرو سامانش بدهم. کاغذ خیسِ خیس شده بود.
    خلاصه که امروز خوب بود و نمره‌ی ۹ حق است.
    -امروز چه کلاس‌هایی داشتی؟
    یوگا داشتم و به نویسنده‌ساز نرسیدم.
    -از گفتگو‌های امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    بیشتر از هر‌چیز امید و تاب‌آوری حاصل گفتگوهای امروزم بود. به خصوص در گفتگو با خواهرم که جانانه با سرطان می‌جنگد و پروسه‌ی سختِ درمانش را با صبوری و پر انرژی طی می‌کند. با روحیه‌ای عالی و عبرت‌آموز.
    -امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    کلنجاری داشتم با واژه‌ی « سرف» در پاراگرافِ دوم صفحه‌ی۹۹ در داستانِ در باره‌ی عشق در کتابِ« در باره‌‌ی عشق» چخوف. کلمه‌ی سرف در این جمله آمده« برای اینکه در کشاورزی ضرر نکنی لازم است که سرف یا دهقان مزدور به کار بگیری، که تقریباً یکی‌ست، و یا به شیوه‌ی دهقان‌ها مزرعه را اداره کنی. یعنی خودت همراه خانواده‌ات کار کنی؛ حد وسطی وجود ندارد».
    مانده بودم معنای فقط دارد که به جای اینکه با املای«صرف» نوشته سود به اشتباه «سرف» نوشته شده یا مفهوم دیگری دارد. در جستجو متوجه شدم که کلمه‌ی سرف serf یعنی رعیتِ وابسته به زمین یا ارباب در نظامِ فئودالی و منظورِ نویسنده در این جا آنست که برای کشاورزی باید یا تابع نظامِ ارباب و رعیتی باشی یا کارگر مزدور بگیری و کلمه‌ی سرف در این مفهوم املای درستی دارد.
    اگر دوستان درکِ درست‌تر و دانش بیشتری در این مورد دارند ممنون می‌شوم بفرمایند.
    -امروز رفتی پیاده‌روی؟
    بله
    -امروز از خوردنِ چی لذت بردی؟
    ناهار نخورده بودم.معمولاً تا دوسه ساعت قبل از یوگا چیزی نمی‌خورم چون سنگین می‌شوم. خیلی گرسنه بودم و وقتی رسیدم به خواهرم، خورش فسنجان با کوفته‌قلقلی، نمی‌دانید چه‌قدر لذت‌بخش بود. خیلی چسبید. عالی بود.
    -امروز چه چیز‌هایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    خشکیِ درخت‌ها، فرسودگیِ آدم‌ها و ماشین‌ها اشکم را در‌آورد.
    -امروز از رویا‌پردازی در باره‌ی چی کیف کردی؟
    از رویا‌بافی در شعر تازه‌ام کیفور شدم.
    -امروز با کی تماس گرفتی؟
    تقریبن با همه‌ی اعضای نزدیک خانواده‌ام. بچه‌ها و خواهر‌ها و برادرم. و با دوستانم در کلاس یوگا گفتگو های مختصری داشتیم. دلم برایشان تنگ شده بود.
    -امروز چه واژه یا عبارتی در کانونِ ذهنت بود؟
    چه باید کرد؟
    -امروز در باره‌ی داستانِ بلندت چه خیال بافتی؟
    بلند‌ترین داستانم داستانِ زندگیِ خودم است که هر روز دارم می‌بافمش.
    -امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    یادِ دزدیده شدنِ پول و پاسپورتم توی پاریس و در‌به‌دری ها و دوندگی‌های پس از آن.
    -امروز در وبینارِ نویسنده‌ساز چی پُررنگ بود؟
    امروز متأسفانه به وبینار نویسنده‌ساز نرسیدم. ولی در پی‌گیری، به نظرم معرفیِ کتاب«فرهنگواره‌های فارسیِ خلاق» آقای شاهین کلانتری یکی از موضوع‌های مهم وبینار بوده است.
    -فیلم چی دیدی؟
    فیلم ندیدم. فوتبال تماشا کردم.
    بدری صفایی

    https://t.me/badrisafaei

  12. ۵/۴/۲۳
    سلام و درود
    ۵تا۵/۴۵)بازنویسی تمرین نویسندگی‌خلاق و ارسالش
    ۵/۴۵تا۶) صبونه
    ۶تا۷) کتاب چراغ هارا من خاموش میکنم از زویا پیزاد
    ۷تا۸)تو دیوار دنبال حیوون‌خونگی گشتن
    ۸تا۹)دعوا با مادر برای آوردن گربه
    ۹تا۱۰)برنده شدن مادر و آماده شدن برای به سرپرست گرفتن آقای خرگوش ، فیروزخان
    ۱۰تا۱۳)درگیر گرفتن وسایل مورد نیاز فیروز
    ۱۳تا۱۴)ناهار و استراحت‌
    ۱۴تا۱۵)فیروز بازی
    ۱۵تا۱۷)چرت عصرگاهی
    ۱۷تا۱۸)تراپی
    ۱۸تا۲۱)دنبال ی لقمه نون حلال
    ۲۱تا۲۲/۵)پارک رفتن با خانواده
    ۲۳)فیروزبازی و خواب
    سه نکته:
    ۱)شهرای دیگه رو نمیدونم ولی مشهد رو به فروپاشیه فرض کن با خانواده رفتیم ی پارک رندومِ وسط راه ، بوی سگ گل همه پارک رو برداشته بود. من هی خجالت می‌کشیدم اونام بندگان خدا هی می‌پرسیدن این بوی چیه؟.پسره ۱۶ ۱۷ ساله نشسته بود تو زمین بازی بچه‌ها گل می‌کشید.

    ۲)حس خوبی به تمرینی که فرستادم ندارم استاد بنده‌خدا گفته بود حداکثر ۳۰۰کلمه من قشنگ ۶۰۰تارو نوشتم خدا از سر تقصیراتم بگذره استاد گازم نگیره
    آخه هرچه می‌گویم
    ای دست
    کم گوی و گزیده گوی چون گل
    گوید به من که
    پُرم از گه های خورده‌ی تو
    خواهی که بگویم گل
    کمتر بخور گه
    مرا انباشه کردی از کثافت
    نجسی مغز را شویم با روایت
    خلاصه که شرمنده
    ۳)ی شرم چِغر و بد بدنی بود که اجازه نمی‌داد افکارم رو گزارش‌نیکم رو با شما عزیزان به اشتراک بذارم اما به کمک کلاسای استاد و زدن کانال تلگرامی ، ابراز افکار کسل کنندم بر اون شرم پیروز شدن خداکنه که ثابت‌قدم گزارش نیک بشم.

    https://t.me/neveshteaam

  13. روزها ادامه دارند، نیک‌ها چطور؟

    سال‌واژه‌ام: خودآغوشی

    _ صبح خودم را به دانشگاه رساندم. هر پله‌ای که بالا می‌رفتم، بیشتر آب می‌شدم. گرما داشت ذوبم می‌کرد. قبل از همه رسیده بودم. استاد که آمد، تیراژها را روی میز برای ارائه مرتب کردم. یکی از بادگیرها را برداشت برای خودش. امضای پایانی را زدم و پا بیرون گذاشتم. در مترو بزن‌بزن بود. دعوای بین خانم‌های واگن بانوان و آقایان واگن عمومی. کسی که دعوا را راه انداخت، یک ایستگاه بعد پیاده شد و مردانِ طرف دعوا هم پیاده شدند. قطار به راه افتاد. معمولی و پرسرعت. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته!

    _ در درگاهِ دانشجویی‌ام، به درس‌های پاس‌شده نگاه می‌کردم. به‌جز تک‌وتوکی درس در دو ترم اول، که مصادف شد با دوران بیماری و دکتر رفتن‌ها، غالب نمره‌ها ۲۰ و ۱۹ هستند. هرکدام را با چه تلاش و اشتیاقی پاس کرده بودم. از بیشتر اسم‌ها به‌خاطر دارم چه آموخته‌ام، جز همان دو ترمِ سال اول. لپ‌تاپ را خاموش می‌کنم. می‌خزم زیر پتو. سردرد دارم. فردا کلاس جبرانی است. هیچ میلی ندارم بروم. پروژه‌ها را انجام نداده‌ام. برای ژوژمان دیروز هم در طول ترم کاری نکرده بودم. هیچ‌کاری. فقط یک فایل سرهم‌بندی فرستادم تا امتحان را پشت سر بگذارم.

    تهِ تهِ دلم، می‌خاهد که فردا بروم. شاید گره کارم باز شود. اما تمام تنم میلِ نرفتن دارد. شاید خیلی چیزها دخیل باشند. خیلی چیزها که فرصت برای بیان‌شان کم است. شاید تو ذوقی خورده‌ام. «این چیه می‌خونی؟ خودت رو کشتی به‌خاطر درس. بابا ول کن. تو هم مثل بقیه. پاس کن بره. چقد حوصله داری! کی تمومی پس؟»

    شاید دلیل دیگرش، ناخوشیِ این روزهایم باشد. احساس می‌کنم فرسوده‌ام. حتا چه ساعت‌ها که وسوسه می‌شوم کانال و نوشتن و همه‌چیز را کنار بگذارم. چرا؟ با اینکه برای تنها چیزی که انگیزه و انرژی دارم، همین نوشتن است؟ تقریبن هرروز می‌نشینم پشت لپ‌تاپ تا کارهای عملیِ دانشگاه را به ژوژمان برسانم، اما هربار به خودم می‌آیم، می‌بینم ساعت‌ها نشسته‌ام به نوشتن. آفتاب ظهر، خیلی‌وقت است خداحافظی کرده و دارد غروب می‌کند ولی من نفهمیده‌ام. وقتی هوشیار می‌شوم که باید بلند شوم، غذایی آماده کنم و به داد قابلمه‌های توی سینک برسم.

    چرا غم‌ها تمام نمی‌شوند؟ مثل ظرف‌های توی سینک.

    می‌خزم زیر پتو. مچاله می‌شوم. دنباله‌ی کوتاه موها خش‌خش می‌کنند در گوشم. گرسنه‌ام، تشنه‌ام، اما هیچ نمی‌خاهم. فقط می‌خاهم زیر پتو باشم. فقط می‌خاهم بغضم نترکد. بخابم. آرام بخابم.

    _ صدای کارگرهای ساختمان بغلی، که هزار کوفت و زهرمار را از آن بالا پرت می‌کنند پایین، چندبار ترساندم و با وحشت از خاب پریدم. بی‌ملاحظه‌اند. حتا در این روزها. برق رفته. گرم است. از بس این مردم‌آزارها سروصدا کردند و نمی‌دانم چه چیزی را بوووومب انداختند پایین، در خاب و بیداری فکر کردم تهران را زدند. مثل روز اول. از جا پریدم. رفتم سمت پنجره. خبری نبود. لعن و نفرین کردم به این وقت روز و این خاب و این آدم‌های ساختمان بغلی.

    دیدم لادن پیام گذاشته. تحسینم کرده بود بابت گزارش نیک. لبخند روی صورت ژولیده‌ام نشست. داشتیم باهم حرف می‌زدیم که وبینار شروع شد.

    استاد از کتاب فوق‌العاده‌اش، فرهنگواره‌ی فارسی خلاق، رونمایی کرد. بعد از وبینار در کتاب چرخی می‌زنم. این گنجینه را برای مصطفی می‌فرستم. همیشه دنبال واژه‌هایی خاص برای تایپوگرافی و طراحی است. می‌افتد به جانم که: «مگر تو نویسنده نیستی؟ چندتا واژه پیدا کن طراحی‌شان کنم خب.» حالا گنجی از واژه‌های خلاق را در دسترس دارد. امید که دیگر به خاطر دوتا واژه، هیبت و هیکل نوشتن ما را زیر سؤال نبرد.

    _ شب با لادن ایده‌ها و تجربه‌های جدیدمان را به اشتراک می‌گذاریم. او از سودمندیِ فهرست کردن می‌گوید و من هم بهره می‌برم. درباره‌ی سال‌واژه‌ها هم صحبت کردیم. قرار شد ابتدای هر گزارش نیک یا آزادنویسی، در حد یک پاراگراف، درباره‌ی این واژه‌های کوچک و دوست‌داشتنی بنویسیم.

    _ برای اولین بار اوتمیل قهوه درست می‌کنم. پسندم شد. می‌رود توی لیست.

    _ یادداشتی در کانال هم‌رسان می‌کنم. خوب نیستم. می‌خابم.

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  14. سه‌شنبه ۲۳ خرداد چقدر «مشقبازی» کردم؟
    ۱. آمدم سر کار و یکی از دیشب اینجا بیدار مانده بود. بعد خبرم را گرفت که صبح‌ها قبل از ۸ می‌آیی؟ بله تا جای پارک پیدا کنم.
    ۲. به چندتا کار رسیدم. به چندتا کار هم نرسیدم. نشد. کابل و سیستم و فلان.
    ۳. کنجکاوی کنجکاوی کنجکاوی. به شناختن آدمی.
    ۴. شاید هم اول آدمی کنجکاو شده. از کجا بدانیم؟
    ۵. آن کتاب بِیِر برای پیانو، سیمی شده تحویل گرفتم. تا آقای فروشنده بیاید یک خودکار جدید هم انتخاب کردم. تنوع بالایی که ندارند. ولی چشم ما می‌دود توی این نوشت‌افزارها.
    ۶. دستی به سر و روی پادمستی (وبسایت روزنامه‌نویسی‌م).
    ۷. حسرتی برای تئاتراه (وبینار و بعد هم وبسایت تخصصی تئاترم). اوه! یادتان می‌آید چطور اسمش را انتخاب کردیم؟
    ۸. فیلمساز جوانی آمد و توی کافه‌مان بساط کرد و از هر کسی که رد می‌شد سراغ می‌گرفت که تو چه هنری داری؟ من؟ مشغول هزارکلمه‌نویسی. تو نویسنده‌ای؟ از کجا می‌گویید؟ داشتی تند تند تایپ می‌کردی، بقیه حوصله و انگیزه‌ی این کارها را ندارند.
    سراغ کرد اگر داستانی دارم که به دردشان بخورد برای ایده و اقتباسی، آدرس دادم مموش را در پادمستی و تکگویه‌ها را در تئاتراه بخاند.
    بعد خودم به هوس افتادم تا امتحان کنم شاید بشود از مموشو دوستانش فیلمنامه‌ای جور کنم. تا حالا امتحان نکرده‌ام.
    ۹. کلاس داشتم و گپ زدیم و بنا شد بنویسم همانی را که خیال می‌کنم می‌شود. حالا که هنوز ننوشته‌ام، هزار وسواس می‌آید که مثلن قوس دراماتیک ندارد.
    ۱۰. معلم پیانو آمد و تمرین کردیم و هلاک شدم. یادگرفتن هر مهارت نویی، می‌طلبد که آدم پر و بال بزند و نادانی و ناتوانی اولیه را تاب بیاورد. این مدت، درست تمرین نکرده بودم.
    ۱۱. سهراب آمد و دستکاری‌های جدیدش در متن را نشانم داد. همان بوف کور است اما حالا انگار نمایشنامه، انگار دیالوگ. نقش من دارد عمق و بعد پیدا می‌کند.
    ۱۲. به ماریا -دستیار کارگردان جدید- گفتم چیزی وجود دارد به نام «تمرین نگاری». که در طول تمرینات برای رسیدن به اجرا، رویه‌ی تمرینات و اثرشان، احوال رشد و بحث‌های جاری گروه‌ را ثبت می‌کنند و خودش می‌شود یک کتاب جدی تخصصی حسابی. آخ که از هر راهی می‌روم هنوز نوشتن مهم‌ترین است.
    ۱۳. دارم فکر می‌کنم لابد ثبت رابطه‌ام با پول هم کمک کند به مدیریتش. دست کم آدم ببیند هر بار با چه سرعتی پول دارند مثل یخ توی دستش آب می‌شوند؟
    ۱۴. خرج بنزین چقدر زیاد شده. تابستان است دیگر، کولر مصرف را بالا می‌برد.
    دیگر همین‌ها را بریزم توی پاتیل تا خالی نماند؟ https://t.me/potiil

  15. حلزون در فکر استتار است انگار. برگ‌برگی شده. بوی جنگ را شنیده؟
    خدا کند که چشم‌های ترسیده‌اش را پشت برگ‌ها قایم نکرده باشد. لطفا اخبار این روزها را با او در میان نگذارد. کسی از جنگ ننویسد اینجا. بگذارید حلزون‌ها سرخوش‌تر از ما باشند.
    1- از چین و ماچین شاسه‌ای حاوی چای ماچا به دستم رسید. امید که با پودر سگ پر نشده‌باشد.
    2- به یک سایت اینترنتی اثبات کردم که ربات نیستم. عجیب است که باید اثبات کنیم آدمیم؛ آن هم به سیستم‌هایی که خودشان دارند شبیه ربات می‌شوند. بزرگوار خودت بفهم دیگر. مرسی اه.
    3- گفتنی‌هایم فعلا ته‌مال شده. نوشتنی‌هایم هم. کفایت مکاتبات.

  16. گزارش نیک ۱۵ من ۲۳ تیر ماه سه‌شنبه

    ۱. ساعت پنج بیدار شدم صفحات صبحگاهیم‌و نوشتم وقتی تموم شد با اینکه احساس خواب‌آلودگی داشتم نخوابیدم و گزارش نیک ۱۴ رو نوشتم و موقع ارسال سند نشد خیلی ناراحت شدم چون قبل از ارسال کپی هم کردم اما فقط پاراگراف آخر کپی شده بود خیلی ناراحت شدم و فشارم به صد رسیده بود و دیگه حال مجدد نوشتن نداشتم و به نتمون و باعث و بانیش فقط فحش دادم و نفرین کردم و بعد پشیمون شدم. بعد از صبحانه خواستم وارد سایتم بشم تا ادامه زندگی‌نامه مادرم پیش از من رو بنویسم که دیدم در اون بخش گزارشم روی سایت مونده و در حال ارسال ولی از بخت بدم کپی نمی‌شدو بخش بخش کپی و در سایتم پست کردم تا کامل شد و بعد مجدد ارسال کردم. و این بار ارسال شد و کمی حالم بهتر و خداروشکر کردم.

    ۲. ارسال مادرم پیش از من بخش ۶۵ در کانال بله و ۳۷ تلگرامم و ارسال یک شعر از کتاب راستی چرا؟ از پابلو نرودا در تلگرام. و از احمد رضا احمدی هر چه کردم نشد. گویا طاقچه گاهی بر مونگول بودن پا می‌فشارد.

    ۳. انجام ۳۰ تا تست از تمرینات امتحان کوچینگم.

    ۴. دولینگو ترکی استانبولی

    ۵. رونویسی از کتاب دفترچه خاطرات و فراموشی محمد قائد و مجدد خواندن آن و تازه درست درک کردنش و پی‌بردن به اهمیت رونویسی. و تکمیل تمرین کتابنقد که در آینده شاید کتابی شود.

    ۶. رنگ کردن موهام و رضایت از رنگش به دلیل به رنگ دلخواهم و به رنگ موی طبیعی‌ام نزدیک شدن.

    ۷. شنیدن وویسای کوچینگم برای امتحان

    ۸. نویسنده ساز و معرفی کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق استاد شاهین کلانتری عزیز و باز هم پی بردن به سخاوت شان که رایگان ارائه می‌شود. و معرفی رمان جبروت و تأکیدشان بر نوشتن از آنچه می‌خوانیم تا نویسنده بهتری شویم.

    ۹.وبیکار الهه علیزاده و معرفی پادکست «هنر شاگردی کردن» شعبانعلی که قبلن شنیده‌ام و باز در برنامه گذاشتم که پنجشنبه که خلوت‌ترم بشنوم.

    ۱۰. ارسال شماره تماس و اطلاعات لازم برای کیش رفتن  برای داماد خاله‌ام.

    ۱۱. وبینار رضا آرش‌نیا در مورد زبان انگلیسی را دیدن همانا تا ۲۲:۳۰ طول کشیدن همانا و شام نخورده و گرسنه و تشنه خواب رفتن از خستگی سر کلاس‌ش همانا.  و ۴صبح بیدار شدنم همانا.

  17. – ماندن با یک پرسش. چرا پارمنیدس؟
    – عطش، عطش نوشتن.
    – نخستین دم ندادن به تله‌ای که میلیونها سال است ترا می‌کشد در خودش، هربار به شکلی.
    – تماشای ندیدن‌هایم. شاید ضعف من در ندیدن بازمی‌گردد به کودکیم که تنبلی چشم داشتم و هیچ‌کس نمی‌دانست. شاید هم از بس که توی ذهنم ورجه وورجه می‌کنم، یادم می‌روم سری هم به بیرون از خودم بزنم. تازگی‌ها دارم یادش می‌گیرم.
    – کشف یا خلق «اضطراب نفس» از دیدن‌، جور دیگر دیدن و بعد نوشتن، هزار هزار کلمه نوشتن.
    – خواندن. کمی خواندن.
    – شنیدن، شنیدن وبیکارهای گذشته‌ که نگذشته.
    – ورزش با سمیه. خوش گذشتن. خندیدن. رقصیدن. رقصاندن.
    – وبیکار رفتن. آزاد پرسیدن. چند صد چرا پرسیدن. با سارا داستانک نوشتن.
    – دیر رسیدن. «دیر اومدم ولی شیر اومدم».
    – ماندن در هراس گازخورد شاهین خان کلانتری.
    – کل انداختن با پندار به یاد جوانی‌ها. باختن. فرانسه باخت. از بهارش پیدا بود با آن پنالتی کشکی. به پندار باختن می‌چسبد. اصلا به گمان بخشی از لذت والد بودن باختن است. آن هم ایستاده باختن. بایستی و ببینی که آن قد رعنا چگونه از تو گذر می‌کند. عاشقی شیوه‌ی رندان بلاکش باشد.

    شکیبا اسکاف
    تحت تعقیب:👇🏼👇🏼👇🏼
    https://t.me/My_Hand_writee

  18. سال‌واژه‌ام: تمرکز
    این روزها دریافته‌ام که جاری کردن سال‌واژه در آزادنویسی، آن را در زندگی هم به جریان می‌اندازد. این ایده با خواندن سلسله‌یادداشت‌های الهام حبیبی عزیز در مورد ترک عادت اکسپلورگردیش به ذهنم رسید.
    هنگام نوشتن هربار به نکته‌‌ای تازه می‌رسم. گاهی در مورد خودم و گاهی به‌عنوان راه‌حل. برخی راه‌حل‌ها فورن کار می‌کنند و برخی را باید بیشتر بیازمایم. (امشب در جستجوی علت تمرکزناکامی‌های امروز، به جمله‌ای رسیدم که با هشتگ گزین‌گویه در کانال هوا شد: تازگی ناگاه سرمی‌زند از تکرار.)
    وقتی با ساجده در میان گذاشتم تصمیم گرفتیم پاراگراف ابتدای گزارش نیک را به نوشتن از سال‌واژه‌ اختصاص دهیم.

    توی اداره دوباره روی کاغذ دم‌دستم، یک صورت شکل گرفت که روانه‌ی کانال هم کردمش. جالب است که هر دوبار حین تلفن‌ صحبت‌کردن بوجود آمدند. اول چشم‌ها رخ نمود و ناگهان دیدم که عه! یک صورت!! خودم ذوق می‌کنم از شکل‌گیری‌شان.
    ناهار که می‌پختم، اندیشیدم که داستانی برایش بنویسم ولی تلاشم به نتیجه نرسید.

    توی اداره مرْضی زنگ زد و گفت لیست آزمایش‌های همیشگی‌اش را فرستاده که بدهم مجددن دکتر بنویسد. و سوالاتی هم داشت که از مسوول آزمایشگاه پیگیر شدم و بهش اطلاع دادم.

    امروز هم در اداره رفتم سراغ کار دیگری که از انجامش طفره می‌رفتم. وقت‌گیر است و همکارم معتقد است که لزومی ندارد. ولی به نظر من درست است و می‌خواهم کم‌کم انجامش بدهم.

    کوشیدم درمورد دغدغه‌‌ی پسر، باهاش همراه و همدل باشم. شنیدمش، نظرم را گفتم و وقتی دیدم دیدگاه دیگری دارد، در انجامش بهش هم‌فکری رساندم.

    ناهار ماکارونی زیاد پختم که برای شام هم بماند.
    ظهر کمی به کانال بچه‌ها سرزدم. خواندم، پیام گذاشتم و بعد خوابیدم.
    در بی‌برقی در نویسنده‌ساز بودم. استاد کتاب جدیدش را با ما به اشتراک گذاشت. چقدر قشنگ بود و الهام‌بخش.

    بعدش هندوانه قاچ کردم، خوردیم و خنک و روشن شدیم.

    در سرزبان امروز مقاله‌ی ابوالحسن نجفی را تمام کردیم. حالا قدری بیشتر درباره‌ی زبان می‌دانم. امسال تصمیم گرفتم که با وبیکارهای الهه همراه بشوم. چون واقعن از مسائلی که بهش می‌پردازد بی‌ یا کم‌اطلاعم. در همین مدت دریافته‌ام من به کارکردها اهمیت می‌داده‌ام و الهه به چیستی‌ها و از این نظر موضوعات نو هستند برایم. گاهی هم البته برایم سخت و ناملموس است. گیج می‌شوم و یادم می‌رود که روند یادگیری تدریجی است. ولی این یک‌سال را حتمن می‌مانم تا ببینم بعد چه می‌شود.

    به‌گمانم تاثیر گزارش‌نویسی و آزادپرسی در آزادنویسی‌ راحت‌ترم کرده. انگار هرچه می‌نویسم باز حرف دارم.
     https://t.me/ladanshayanfar

  19. ، واژه‌ی سال من «نگاه عمیق» است؛ تلاشی برای کمی آرام‌تر دیدن، کمتر شتاب کردن و بیشتر زندگی کردن.
    گاهی میان ظرف شستن، آماده کردن ناهار یا هم زدن قابلمه، ذهنم از آشپزخانه جدا می‌شود و در هوای خیال پرسه می‌زند. تلویزیون خانه بی‌وقفه کار می‌کند، اما هنوز از ارزانی و آشتی خبری نیست؛ انگار بعضی خبرها راه خانه‌ی ما را گم کرده‌اند.
    اعتراف می‌کنم که از یک بشقاب چلو‌مرغ با زرشک فراوان، لذتی صادقانه می‌برم؛ از همان لذت‌های ساده‌ای که زندگی را قابل تحمل‌تر می‌کنند.
    این روزها بیشتر در کانال‌های نویسندگی پرسه می‌زنم. بعضی نوشته‌ها را فقط مزه‌مزه می‌کنم و زود به سراغ بعدی می‌روم، اما شعر حکایت دیگری دارد؛ شعر را نمی‌شود سرسری خواند. در گنجور، شعرهای لیلی را خواندم و برایم جالب بود که کمتر کسی از شعرهایی می‌گوید که مجنون برای لیلی سروده است.
    عصرها، طبق برنامه‌ی همیشگی، راهی مطب دکتر می‌شوم؛ و شاید سخت‌ترین بخش ماجرا، همان چند لحظه‌ی چشم در چشم شدن با منشی باشد.
    از فیلم «اولین اصلاح‌شده» دو جمله با من ماند. یکی اینکه: «لذت‌های کوچک را از خودمان دریغ نکنیم؛ حتی اگر فقط یک وعده غذا در رستوران باشد.» و دیگری: «ناامیدی یعنی غرور؛ وقتی آن‌قدر به خودمان اطمینان می‌کنیم که فراموش می‌کنیم خدا خلاق‌تر از ماست و می‌تواند راهی را بیافریند که از تصور ما بیرون است.»

  20. گزارش نیک ۶۳

    می‌خاهم از الگوی «مصاحبه با خود» استفاده کنم برای گزارش نیک:

    ➖️ برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    نوشتم و نوشتم از «فاصله»

    ➖️ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    اول پنج بود، ولی عصر که سری به کتاب فروشی برج زدم روحم باز شد و نمره‌ی هفت را دادم.

    ➖️ از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟ فهمیدم ما به هیچ‌کس نزدیک نیستیم، به هیچکس نمی‌توانیم اعتماد داشته باشیم مگر خلافش ثابت شود.

    ➖️ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    مطالعه‌ی «توبا» از کبری سعیدی.

    ➖️ امروز رفتی پیاده‌روی؟
    بله. رفتم. تا پارک مرداویج. از آن جا هم به کتابفروشی هفت آسمان رفتم.

    ➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    پلو ماشی که بدون گوشت خوردم خیلی مزه داد. و آبدوغ خیاری که بیشتر به آبماست خیار شبیه بود.

    ➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    نمی‌توانم بگویم. نه که خصوصی باشد، بیان کردنش سخت است. کوچک و ناچیز هستند اما اذیتم می‌کند.

    ➖️ امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    رویاهایم خیلی رویایی نیستد. نهایتش یک آپارتمان با شیشه‌های چند جداره تا گرد و خاک کمتر خانه را بگیرد.

    ➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
    با یک فامیل نزدیک. یک مهره‌ی کمرش شکسته اما خدا را شکر کارش به اتاق عمل نمی کشد و خودش دارد جوش می‌خورد.

    ➖️ امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟ دنبال یک اسم مستعار بودم برای یادداشت طنزم.

    ➖️ امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    راستش هیچی.

    ➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    یاد دیدار با یک دوست قدیمی که دوتایی باور نمی‌کردیم.

    ➖️ امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    آه از نهادم برآمد وقتی فهمیدم وبینار همان ساعت ۵ بوده. با اطلاعیه دیروز اشتباه گرفته بودم. شاهین کلانتری کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق را که نوشته خودشان است، معرفی کرده بودند.

    ➖️ فیلم چی دیدی؟
    موکولش کردم به فردا.

    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  21. سال واژه: استمرار در تولید محتوا
    نمی‌دانم چه شده بود که دو روزی از نوشتن «گزارش نیک» دور ماندم
    انگار ریتم روزها برای لحظاتی از دستم در رفته بود. اما امروز دوباره تصمیم گرفتم به این مدار برگردم.

    باشگاه رفتن، همان نقطه شروعِ بازگشت به خودم بود.
    بعد از آن، حدود پنج ساعت را بی‌وقفه غرق در تصویرسازی شدم.
    این غوطه‌وریِ طولانی، همان چیزی است که به روزهایم معنا می‌دهد.
    امروز کلاژی را برای اتود «غزاله فائق» شروع کردم، حسِ بریدن و چسباندن و کنار هم قرار دادنِ تکه‌ها برای خلقِ یک تصویرِ تازه، هیجانِ عجیبی دارد. انگار از دلِ تکه‌های پراکنده، دارم جهانی را از نو می‌سازم.
    برگشتن به نوشتنِ این گزارش، دوباره حسِ شفافیتِ عملکردم را به من برگرداند. حالا که ثبتش کردم، خیالم راحت‌تر است.

  22. گزارش نیک (۱۲)
    سه‌شنبه | ۲۳ تیر ۱۴۰۵
    سال‌واژه: Error 404

    امروز هیچ کار نیکی نکردم. به بیهودگی و بطالت می‌گذرن این روزها.

  23. سال‌واژه‌ام: طلوع
    امروز استاد عزیزم کتاب منتشر کرد. شادمان شدم. یکی از نیک‌ترین اتفاقات امروز همین بود. یادم آورد فرهنگواره را، که هر بار تویش سرک می‌کشم ذوق می‌کنم. امروز استاد عزیزم واپسین مرور نویسندگی خلاق را هم برگزار کرد. هم شادمان بودم و هم دلتنگ. آخرین‌ها آدم را دلتنگ می‌کنند. استاد لجی‌ام اما، جای استاد عزیز را گرفت و فایل را هوا نکرد. یادش رفته یعنی؟ یک دقیقه‌ی اول بازخورد به رخدادکم را نشنیدم. می‌دانم حرف‌های مهم و کارامدی توی آن یک دقیقه است. این‌ها که شد گزارش نیک استاد، پس من چه؟
    کله‌ام را فرو کردم توی گزیده اشعار منوچهری.
    «باد شمال
    چون ز زمستان
    چنین بدید
    اندر تک ایستاد
    چو جاسوس بی‌قرار»
    می‌بینید سازمان‌های جاسوسی چه ریشه‌ی دیرینه‌ای دارند؟
    می‌دانید کدام شعر منوچهری را خاندم؟ آنکه در وصف جشن سده بود. ماجرا آن است که نوروز سفر می‌کند و زمستان جای او را خالی می‌بیند. پس پادشاهی‌اش را می‌غارتد*. ریحان‌های دشتی و درختان میوه را از راغ می‌راند. خاجگان پنبه‌قبای سپیدپرش،‌ یعنی برف و زنگیان سرخ‌دهان سیاهکارش، یعنی کلاغ‌ها را،‌ در صحرا ساکن می‌کند. حالا جشن سده طلایگان نوروز است، در جنگ با زمستان. می‌بینید؟ شبیه قصه و افسانه است.
    زاوش هنوز نامه‌ی دهم بی‌بی را به آتش نکشیده. اما بهمن فرسی قلب مرا به آتش کشید. به خیالم حالا می‌فهمم چرا سینمایی است. تصویرها و حرکت‌های بیشتر به چشمم می‌خورند. جدا از لحظه‌ها، دقت‌ نگاه راوی در برخورد با کلمه‌ها، هر بار میخکوبم می‌کند. خب نمایشنامه نویس است، جز این از او توقع نمی‌رود.
    امروز فکر می‌کردم وقتی بدنمان آسیب می‌بیند،‌ دارد خودش را به ما می‌نمایاند. من تا چند روز پیش،‌ به انسیه توجهی نداشتم، حتی اسم هم نداشت. انگشتی بود مانند نه انگشت‌های دیگرم. حالا که رنگ شرک شده و وقتی دستم را مشت می‌کنم، درد می‌گیرد،‌ حواسم پرت اوست. امیدوارم دیگر انگشت‌هایم متوجه توجه آشکارم به انسیه نشوند.
    حالا چشم‌هایم هم خودنمایی می‌کنند. تا یک ماه پیش، دیدشان در طراحی کامل نبود. گاهی می‌خشکیدند و غر می‌زدم به جانشان. حالا مجبورم دو ساعت یکبار قطره مهمانشان کنم. اگر یادم برود، چنان واویلایی می‌کنند که ساعت‌ها سرم درد می‌گیرد. من هم همه‌ی لی‌لی‌های جهان را به لالایشان می‌گذارم. بدن بعضی وقت‌ها هم اینطوری یادمان می‌آورد که ساکن او هستیم.

    پی‌نوشت: غارتیدن، جعل من نیست. خودِ خود منوچهری نبشته‌ این را.
    پی‌نوشت بعدی: خودم هم نمی‌دانم تمرین نویسندگی خلاق فردا را، چه گلی می‌خاهم به سر بگیرم. شما می‌دانید؟‌ که تکلیف نداشتیم. نه؟

    با مهر بسیار،‌ لنا
    https://t.me/lenaamirii

  24. سال واژه‌ام: تحسیــن
    کتاب روز: جنگ و صلح جلد دوم با صدای آرمان سلطان‌زاده
    نمره روز:۸
    ۱.دیگ ماکارونی را گذاشتیم وسط. با چنگال ریختیم سرش. حتی مجال ندادیم گرم شود. گرمی صحبت ها ترتیبش را داد. وقت کم بود. از هر ماجرا خلاصه‌ای می‌گفتیم و می‌پریدیم ماجرای بعدی. ترشی را همانطور با مُشما گذاشتیم بغل دستمان. نفهمیدیم چه خوردیم. او می‌گفت و من می‌شنیدم. من می‌گفتم و او می‌شنید. او دربارهٔ عقد برادرش گفت. برادرش برادر من هم می‌شد. برادر شیری.برادر پسرعمویی. برادر خونی و استخوونی.
    می‌گفت کل فامیل بخاطر این عقد سرسنگین شده بودند.چون دعوت نبودند. چون عمو مریض بود و تاب‌و تحمل سروصدا نداشت. اما مگر کسی می‌فهمید. من آخر نفهمیدم این فامیل قرار است چه دردی را از آدم دوا کند که همچنان مصریم به داشتن فامیل.
    قبلا هم مثال این گعده را برقرار کرده بودیم. وقتی همه می‌خوابیدن می‌خزیدیم تو انبار آذوقه و می‌خوردیم و می‌گفتم. حتی یه شب که چیزی واسه خوردن گیر نیاوردیم رفتیم سراغ دبه های ترشی نرسیده. آی بخور کی نخور. دهنم آب افتاد.
    بعد از ماکارونی بساط چایی را راه انداختیم و به غیبت ادامه دادیم. ما دخترهای خوبی هستیم. باور کنید. اگر بابام بود می گفت غیبت نکنید. ما هم بدون غیبت بار اومدیم. اما حالا شرایطی پیش میاد که آدم ناگزیره از غیبت.
    وقتی ادای زن عموی خبیس را درآوردم او خندید و دلش خنک شد. من حاضرم بهای خندیدنش را با گناه غیبت بپردازم. طفلی خیلی ناراحت بود. گفت از ناراحتی شب‌ها خوابش نمی‌برد و نگران بیماری پدرش و حرص خوردن‌های مادرش بود. تشویق شدم تا بیشتر ادای زن عموی خبیس را در‌بیاورم. با شدت و حدت بیشتر.
    برای اینکه آتیش بیار معرکه باشم گفتم حالا که اینطوره عروسی ام دعوتشون نکنید. با پول عروسی برید آنتالیا. گفت اینجوری جنگ درون طایفه‌ای پیش میاد.
    ۲. برای جبران غیبت های امشب باید چهل روز کار نیک انجام بدم.
    ۳.نمی‌دونم صدای آمریکاست یا باز کسی از روی تخت افتاده.

  25. سال واژه:ماجراجویی.
    (دیر بیدار شدم و تمام روز حال بدی داشتم برای همین هم الان گزارشم را آنقدر دیر میزارم).

    -وبینار. کمی حواسم را پرت کرد و باعث دوام آوردنم شد.

    -کمی آزاد نویسی درباره‌ی احساساتم.

    -یکساعت ماندن در غم و آهنگ.

    -ویرایش تمرین جلسه یک نویسندگی خلاق.

    -نوشتن خاب و تحلیل کردنش.

    -آب خوردن.

    -گریه‌های عمیق و سبک شدن.

    -یادداشت روزانه‌م:
    لذتِ یکدستی و انسجام

    خاب دیدم، شخصی مثل مربی در راهروی خانه به من گفت بوی عشق می‌دهی. دوباره تاکید کرد دقیقن بوی عشق است. من گریه‌کنان به سمت اتاقی دویدم. در کوله‌ام دنبال پد و دستمال‌کاغذی گشتم تا این بو که در خاب بوی بدی هم بود، از بدنم پاک کنم. شرم داشتم از اینکه کسی احساسم و بو را بفهمد. رفتم دستشویی. خودم را پاک کردم. پشت در دستشویی ایستادم و با خودم گفتم پس بگو چرا آنقدر سختم است، چون این عشق در خونم جاری است. به خودم حق دادم و فکر کردم چطور فراموش کنم وقتی چیزی از او در خونم جاری است؟ از دستشویی بیرون آمدم و درمانده روی تخت نشستم.

    بیدار شدم و با خودم فکر کردم آن حس انسجام در خاب، وقتی مربی گفت این دقیقن بوی عشق است چقدر آرام‌کننده بود. نوعی یکدست شدن با احساسات پس از روزها فرار کردن. نوعی لذت از درماندگی به این‌خاطر که با غمت یکی شدی، به جای اینکه آن را انکار کنی. نوعی اطمینان پس از شک و آسودگی‌خاطر پس از سرزنش خود.
    پیامِ خاب‌ برایم واضح بود.
    «پذیرفتن غم بهتر از انکارش است.»
    جنونِ لذت‌‌وارِ آن لحظه را به جان می‌خرم و قبول می‌کنم که من غمگینم.

  26. سال‌واژه‌ی من: شناخت

    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

    از آن سوال‌هاست که می‌خاهم س به وال‌‌‌اش نباشد. چون معمولن جوابم این است که صفررر. اما نه. چهار. آزادنویسی کردم. کتاب خاندم. با دوستانم هم‌نویسی و هم‌زبانی کردم. رفتم بیرون. توی کانالم انتشار داشتم. نویسنده‌ساز را بودم. چه می‌دانم. حتا شاید شش.

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

    نکته‌های بسیار:

    _دریافتم مرا خری می‌خاهد برای حمل بار زندگی. می‌گوید تو جوانی. جوانی، انرژی داری. جوانم. جوانم اما الاغ نیستم.

    _امشب با بچه‌ها درباره‌ی رابطه حرف می‌زدیم. از روابط سنتی و صنعتی. از مردسالاری‌های سنتی و صنعتی. باز یادآوری شد برایم که خاندن و نوشتن، یادگیری و خلاقیت، زحمتی‌ست برای فاصله از رنجِ رایج. وقتی چنین زحمتی را کشیده‌ام و می‌کشم، حاضر نیستم به هم‌کناری هر آدمی. پس کدام آدمی؟ می‌کوشم همان آدمی باشم که می‌خاهم هم‌کنارش باشم.

    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

    در «وقتی مینا از خواب بیدار شد» از مدیا کاشیگر. دوستش دارم زیاد. به‌خاطر کودکانگی‌اش، سیر داستانی و گره‌‌ها و گره‌گشایی‌هایش، و نثر کاشیگر.

    امروز رفتی پیاده‌روی؟

    نه. مگر دیروز رفتم که امروز رفته باشم؟ ولی دلم می‌خاهد بیرون زدن از خانه و گامیدن را. گمانم گرما هم رویم اثر ندارد. اگر حوصله‌ام سر نرود. حوصله‌سربر بودن روی من اثر دارد. روی برانگیختگی غر و دودول استعاری‌ام. امروز با مامان رفتیم بازار. بازار را دوست دارم. به‌شرطی که نخاهم خرید کنم. برای خرید، فروشگاه‌های اینترنتی را دوست دارم. وگرنه آدم بازار می‌رود برای پرسه و دیدن آدم‌های خوشگل و خوشتیپ. با این حساب، عملیات با موفقیت انجام شد. آن برادران چیز را هم دیدم. فامیل‌شان یا اسم بوتیک‌شان را نمی‌دانم ولی از قیافه‌شان پیداست داداش‌‌اند. از قیافه که قطعن هاولی‌ چیزی‌اند از مغازه اما نمی‌دانم جریان چیست که دیدن‌شان بگیرنگیر دارد. بلخره روزی پول‌هایم را جمع می‌کنم و می‌روم یکی از آن لباس‌های خوشگل چرت‌شان را می‌خرم. حالا که فکرش را می‌کنم، علاوه‌بر خرید اینترنتی، خرید حضوری را هم دوست دارم. به‌شرطی که فروشنده هاولی چیزی باشد.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

    گه. ببخشید ولی خب. چه بگوید آدم. نمی‌دانم. آها، ماست خامه‌یی شاید. نمی‌دانم. گه.

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

    دست رو دلم؟ از فشار ناراحتم. از این‌همه فشار. از این‌همه زره به دست داشتن و آماده‌‌باش یک ضربه‌‌ی دیگر بودن. از یک دم نیاسودن.

    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

    باید از مامانم پرسیده می‌شد. چون خدای رویاپردازی‌ست. من؟ کم. یا شاید جور دیگری. دیگر از جوری که مامانم. شاید وقتی «وقتی مینا از خواب بیدار شد» را می‌خاندم، رویا‌پردازی می‌کردم. شاید ظهر که دراز کشیده بودم روی تخت. شاید هیچ. شاید آن‌قدر رویاپردازی با ذهنم تنیده است که یادم نیست. فردا توجه می‌کنم که درباره‌ی چی. احتمالن درباره‌ی آدم‌ها و مکان‌ها. بودن کنار آدمی، بودن در جایی.

    امروز با کی تماس گرفتی؟

    پاسخ‌‌ ذهنم: گه‌خور مردمی؟
    پاسخ من: گه‌خور مردمی؟ با خاهرم. با مبینا. با فائزه و فرشته و ندا. اولی که تماس است، بعد‌ی‌ها تماس‌اند یا جلسه؟
    حالا تو بگو، امروز با کی‌ خابیدی؟

    امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

    زندگی.

    امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

    داستان بلندم کجا بود؟

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

    هرچه من می‌خاهم بگویم آدم فلان‌بازی نیستم، چیزی یادم می‌آید که ثابت می‌کند همچین هم نیست که نباشم. می‌خاستم بگویم آدم خاطره‌بازی نیستم. اما اگر سوالی باشد، جواب هم می‌آید. پس احتمالن اگر آدم فلان‌بازی نیستم، در آن زمینه سوال‌باز نیستم. امروز عصر خاطره حساب می‌شود؟ بازار خیلی توی ذهنم است. به‌خصوص رنگ چشم‌ فروشنده‌ی لوازم آرایشی. اگر نه، خب خاطره‌ی والیبال تماشا کردنم با بابا. حالا که مرورش می‌کنم، غمگین می‌شوم. بابایم را می‌خاهم. بابای جوانم. آدم ناسپاسی هستم در برابر آن‌چه که دارم؟

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

    «فرهنگ‌واره‌ی فارسی خلاق». کتاب جدید استاد. از آن کتاب‌های بوستداشتنی و شوق‌آفرین. شوق ورق زدنش و کلمه‌برداری دارم. توی وبینار که استاد کمی خاند ازش، حسابی کلمه برداشتم. عاشق «عفریته‌خانه» شدم. کاش کانالی داشتم و اسمش را می‌گذاشتم «عفریته‌خانه». مشتاقم بروم توی «فرهنگ‌واره‌ی فارسی خلاق» ببینم «عفریته‌خانه» توی چه بافتی استفاده شده.

    https://t.me/elahebaseda

  27. سال‌واژه‌ام: مکعب پردازش

    ــ یکی از اتفاقات امروز که به حالی نیک گره خورد؛ معرفی کتابی درخشان با محتوایی درخشان‌تر بود که در وبینار نویسنده ساز، ذوقی مضاعف به جانمان نشاند و امیدی دمید در قلب‌هایمان برای کوشیدن هر چه بیشتر در مسیرِ خوش‌نویس‌تر شدن.

    ــ همچنان بد خواب هستم و البته از ساعات خوابم کم شده، با دلایل نامعلوم و بی‌انتها. ولی بجای قهوه‌نوشی، پیاده‌روی ‌می‌کنم، انرژی تحلیل رفته را تا حدودی به جانم بازمی‌گرداند.

    ـــ به خوانش «راه بازیافته» از تقاطعِ امیر حسین روحی ادامه دادم.

    ـــ همانند دو شب گذشته، آزادنویسی به دو قسم تبدیل شد؛ قسمت نخست برای داستانی کوتاه با تندنویسی و بدون وقفه. و قسمت نهایی با روزنگاری طی می‌شود. امشب داستانم هفتاد درصد آزادنویسی را به نام خود ثبت کرد.

    ـــ متنی که امشب در کانالم نوشتم، را پسندیدم. اندکی البته. شاید فردا زیاد باب مایلم نباشد. اما همین‌که رضایتی نسبی دارم، بدنیست.

    ـــ اندر خم و پیج جادهٔ پر التهاب و پر تنش رمان مارکز هستم. جنگ پایان یافته، اما جنگ‌های درونی کماکان ادامه دارند. تقدیر مسیرش را از لابلای پیچیدگی‌ها به سادگی تغییر می‌دهد و همین امر جذابیتِ چشم‌گیری را برایم رقم زده است.

    ــ امتیاز دهی به امروز:۸/۵از ۱۰

    https://t.me/zahraballampour

  28. سال واژه : خواندن و نوشتن
    چند روزی میشود که به سال واژه عم کم تر وفادارم. البته من تقصیری ندارم ، روزها تند می‌گذرند و به عنوان آدمی که از این شاخه به آن شاخه می‌پرد برنامه ریزی برای انجام همه کار ها سخت تر شده.
    چیزی برای کش دادن گزارشم ندارم اما اگر هدف فقط جواب دادن به سوال « امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید ؟» باشد. تقریبا جوابی ندارم. ( البته شاید چون هنوز کامل ننوشتم !)
    امروز به خواندن کتاب مادران و دختران ادامه دادم ، سعی کردم کمی کلمه برداری کنم.
    یک جوجه کوچک بافتم و اسمش را گذاشتم ملیحه. چون خیلی ملیح بود ، رنگ ملیحی داشت و چهره ای مظلوم .نمیشود اسمش را بگذارم مظلوم الچهره ؟! یا ملیح الچهره؟. سیما المظلوم؟ ( نصف شبی چه چیز هایی که به ذهن آدم نمیرسد!!!)
    خلاصه که … شاید تنها کار مفیدی که امروز انجام دادم این بود که با یک لیوان چای یا خودم خلوت کردم و به وضعیت سبک زندگی عم نگاهی انداختم و در همین میان صغری خانم وجودم با صدای بلندی گفت :« نچ نچ نچ خجالت نمی‌کشی ؟ یکم تایم خوابتو درست کن صبحا شبی جنازه ای !»
    بعد هم ایش بلندی گفت و محو شد.
    قول دادم ساعت خوابم را درست کنم اما … ساعت سه و یک دقیقه بامداد مشغول نوشتن گزارش نیک هستم. به شرفم قسم خورده بودم امشب دیگر از آن شب ها نیست !!! زود می‌خوابم !!! ، زرشک !
    فکنم الان یک آدم بی شرف هستم .
    امشب نشد ، اما فردا حتما زود می‌خوابم، بیشتر سعی میکنم بنویسم و بیشتر هم می‌خوانم ، سری به کتابخانه محله میزنم و برای ملیح الچهره هم دوست های بیشتری میبافم .

  29. امروز:
    دل به نوشتن سپردی؟
    واژه‌ها سردماغ بودند، خوب تا کردند. چند صفحه‌ای نوشتم، هذیان‌وار.

    خاندن چه؟
    دل به خاندن ندادم.

    امروز:
    کدام خاطره‌ را شکافتی؟
    ظهر تابستان بود، حیاط خانه‌ی پدربزرگ پر از گونی‌های گردو. ناگاه دیدم یکی از گونی‌ها سوراخ شده. دزدکی دستم را لای سوراخ جا دادم، چندتایی به زحمت بیرون کشیدم، در لباسم قایم کردم. طعم آن گردوهای ممنوعه…

    به کدام عادتت دست‌درازی کردی؟
    مرضِ دیر خابی. به بهای سردردِ هر روزم، نمی‌ارزید.

    خاب‌هایت را از بری؟
    خابی ندیدم. تازگی‌ها هر بار خاب می‌بینم، خاب‌هایم دنباله‌ی خابی دیگرند.

    آدرس کانالم:https://t.me/hananeveshhtan

  30. روزم را می توانم در چند خط خلاصه اش کنم ، گرچه گمان می کنم این گونه خلاصه می شود و اضافه تر از ان دیگر حرف اضافی به حساب می آید .
    در این روز که یک روز از هفته بود شادی و غم را چشیدم .
    پس از خنده هایم غم بر سراغم امد و من همانند همیشه احساسات و حوادث را بر صفحه ی دفتر نوشته هایم شرح دادم .
    شاید تنها همدم برایم دفتر ام باشد که فرشته ی نجات من شده است .
    و هم اکنون به موسیقی ای که معانی خارق‌العاده ای دارد گوش می سپارم و متنی که نوشتم را به اشتراک می گذارم .
    «پرسید از من فردی روزی .
    -اگر خنده ای گریه شود چه بر سر انسان می آید .
    من هم نگاهی به سر تاپایش انداختم .
    -نابود می شود .
    با تعجب نگاهی کرد .
    -نابود می شود ؟؟
    آهی کشیدم و چشمانم را بستم .
    -آری نابود می شود زیرا برای اولین بار می شکند برای دومین بار می شکند و دیگر عادی می شود برایش که بعد از خنده هایش احساس گناه می کند .
    -برای چه احساس گناه می کند .
    چشمانم را گشودم و مجدد نگاهی به او کردم .
    -زیرا خنده از یاد برده و آنچنان بر سرش پرورانده اند که خنده همانند گناه است و پس از خنده های از ته دل گناه به سراغش می رود و دل سرد می شود ، و گاه اگر خود احساس گناه نکند زندگی و افراد اورا به این احساس می رسانند .
    ایستاد ، در نگاهش اندوه دیده می شد .
    -تو خودت درد را چشیده ای ؟؟
    اندک نگاهش کردم و لبخند تلخی زدم .
    -این درد همانند یک نفرین در کل زندگی مرا دنبال کرده است . چاره ای نیست باید کنار امد با نخندیدن من ممکن است جهان در صلح و ارامش باشد .
    -این غم انگیز است !!
    من هم ایستادم .
    -از جایی به بعد برای فرد عادی می شود . بالاخره این نفرین است که بر گردنش آویخته شده و رهایش نمی کند .»

  31. «بیا به خورشید خیره شویم. مرا از ضمیر تهی کن. بیا یک فعل صرف نشده باشیم…»¹

    همین که بیدار می‌شوم به خاب‌هایم فکر می‌کنم. به اینکه یعنی هر دقیقه‌ی خاب، در بیداری چطور محاسبه می‌شود؟ یعنی مثلن آخرین خابی که دیده‌ام و حدود یک ربع تا بیست دقیقه بوده است، در واقعیت‌هم همین است؟ یا بیشتر؟ یا کمتر؟ نمی‌دانم چطور می‌شود به نتیجه رسید.

    صفحه‌ها را طی می‌کشم و پایین می‌آیم و سه صفحه را کامل سیاه می‌کنم. تمام که می‌شود به چایی و بیسکوییت خودم را دعوت می‌کنم و بعد از خوردن برمی‌گردم به خاندن. اول «دفترچه خاطرات و فراموشی». که از بس در  گزارش‌های چند روز اخیر نامش را گفته‌ام حس می‌کنم یک تکرارگویِ بی‌مصرف شده‌ام. بعد از حافظ رونویسیدم:
    صلاح کار کجا و من خراب کجا
    ببین تفاوت کار از کجاست تا به کجا

    تایمر را کوک کردم تا بیست و پنج دقیقه یا همان یک پومودورو روی صفحه‌ی آلومینیوم کار کنم. اما فقط چهار دقیقه کار کردم. بعدش چه شد؟ گوشی و ناهار و اکسپلور و زهرمار و درد. نمی‌دانم چرا وقتی باید کمترین گردش در اکسپلور را داشته باشم، بیشترین گردش را دارم؟ خودم می‌فهمم که عجب تاثیر گوهی دارد روی روانم آن روند پست‌ها و آهنگ‌های پشت‌سرهم، اما باز ادامه می‌دهم.

    به آزادنویسی فکر می‌کنم. چرا عمل نمی‌کنم؟ فقط فکر می‌کنم. لعنتی. سه بار اصلاح کردم لعنتی را تا درست تایپ شود.

    از توی لپ‌تاپ صداهای عجیب و غریبی می‌آید. انگار کسی در آن گیر افتاده و شکمش قار و قور می‌کند. نگران احوال آن‌هم باید باشم این وقت شب.

    شد بیست و چهارم تیرماه. شد یکسال؟ شد یکسال. از کِی؟ از بیست و چهارم تیرماه پارسال تا امسال. عجب روزی بود. مثل همین امروز تخمی و بد. دوستش ندارم. پارسال‌هم دوستش نداشتم. امسال‌هم دوستش ندارم. راستش را بخاهید، از پارسال سه‌شنبه‌ها را هم دوست ندارم. سه‌شنبه و تنها نوتیف‌های تلگرام و کلاس دانشگاه. یاد پول بلیت‌هایی میفتم که چند ماه پیش کنسل کردم و هنوز در حساب کاربری‌ام دست نخورده مانده است. چرا این‌ها را می‌نویسم؟ که شاید بتوانم بعدش بروم بخابم.

    گرم است. در اتاق آبِجی سکنا گزیده‌ام برای نوشتن. چرا؟ چون اتاق خودم پر است از وسایل چاپ و دانشگاه. لپ‌تاپ را از آن‌ها جدا کرده‌ام که آسیب نبیند. اما باز صدا می‌دهد. مامان باهام چپ افتاده چون بعد از دو ماه حالِ خوب، باز از پا افتاده‌ام. چون دو روز است که باز حوصله ندارم. که دو روز است دلم می‌خاهد در خودم باشم و با خودم. که اگر دَم به دقیقه گریه‌ام گرفت، بدون توضیح و جلوگیری بی‌جا، اجازه دهم این شوری‌ها پایین بریزند و بعد دوباره فحش بدهم و خالی شوم سر آخر. که این‌ همه از بدنم خارج شود هرچه زودتر. که مریض‌ترم نکند.

    راست می‌گویند بدن فراموش نمی‌کند. ذهن فراموش نمی‌کند. چطور فراموش کند؟ زمان زیادی نگذشته است. فقط 365 روز. و همین کافی است که باز در همان روزها بهم بریزد همه چیز در ذهن و فکرم. چرا این‌ها را می‌گویم؟ نمی‌دانم.

    امشب یک نفس، نمایشنامه‌ی «فعل» از «محمد رضایی‌راد» را خاندم. صدایم را برای خودم ضبط کردم. بیشتر برای این ضبط کردم که به اجبار بلند بلند و شمرده بخانم و خوب بفهمم چه می‌شود. انگار با بلندخانی صحنه برایم شکل می‌گرفت.

    دوست دارم در کتاب فرهنگواره‌ی استاد چرخ بزنم. واژه بقاپم. اما گرمم است. چه ربطی دارد گرما به واژه‌قاپی؟ نمی‌دانم.

    داشتم نمایشنامه را می‌گفتم. چه با آن کیفور شدم. در دو ساعتی که می‌خاندمش به فکرهایم فکر نمی‌کردم. فقط به فرهاد و فعل و لیلا فکر می‌کردم. به اینکه: «عشق فاعل است.» به جمله‌ها فکر می‌کردم:
    شیوا: انگار کل زندگی ما یه جمله است.
    فرهاد: بله، یک جمله‌ی طولانی که در زنجیره‌ی جانشینی، کسی جانشین کسی نمی‌شه، چون در زنجیره‌ی هم‌نشینی همه نقش‌های دستوری خودمون رو داریم.

    با لیلا به نفسِ جهان فکر می‌کنم و از شیوا بدم می‌آید. با او کل می‌اندازیم:
    لیلا: «نفس اینکه جهان از اینکه هست دورتر نمی‌ره، و زبان امکانِ گشایش تمام وجود ما رو نداره، و زمان در دایره‌ای به پس و پیش می‌ره و ما هربار به خودمون می‌رسیم، به همون جایی که بودیم. این از هرناکامی‌ای عمیق‌تره.»

    دوباره کتاب را ورق می‌زنم. به هرجا که خط کشیده‌ام نگاه می‌کنم و می‌فهمم نمی‌شود همه‌ی خط‌کشی‌ها را آورد در این یادداشت چون تلگرام محدودیت دارد. چرا همه‌جا و همه‌چیز یک محدودیتی دارد؟ من چرا برای خودم سر هر ماجرایی محدودیت نگذاشتم؟ شاید اگر مجبور به توقف نمی‌شدم، هنوزهم رو به جلو می‌رفتم. کاش کرده بودم. شاید خود متوقفی، درد کمتری از محدود شدن داشته باشد در بعضی جا.

    این‌همه می‌نویسم و می‌نویسم و درنهایت انگار هیچ نگفته‌ام از آن‌چه درونم می‌جوشد دیروز تا امشب و فردا. شاید چون: «زبان امکان گشایش تمام وجود ما رو نداره.»²

    ¹ و ²: نمایشنامه‌ی فعل | نویسنده: محمد رضایی‌راد | نشر: بیدگل
    ‌‌
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  32. رقص‌انگیزانم

    صبح زوری بلند شدم. دیشب تا ساعت دو و نیم داشتم فیلم نان‌استپ را می‌دیدم. از فیلم‌هایی بود که استاد معرفی کرده بود. و واقعن هم همینطور که می‌گفت نان‌استاپ دیده می‌شد. نمی‌شد چشم برداشت. هرکسی را فکر می‌‌‌کردم قاتل است اشتباه از آب درمی‌آمد. در آخر واقعن همان کسی که فکرش را نمی‌کردم بود.
    به خانم‌دکتر هم پیشنهادش کردم.

    بعد از صبحانه کمی از عباس صفاری شعر خاندم. روزگفتار ضبط کردم و بعد جلوی آینه رقصیدم. معمولن درخانه که باشم جلوی آینه نمی‌رقصم. فقط برای تمرین سالسا و کلاس‌هایش جلوی آینه می‌روم.

    می‌گویند هر دویش خوب است. هم باید جلوی آینه رقصید که اشکالات و نمای حرکات را ببینیم. هم بدون آینه که فقط با آینه عادت نکنیم.

    بعد سریع ناهار خوردم و خاستم بروم. ولی راننده‌ی پدربزرگم نتوانست دنبالم بیاید و یک ساعت معطل شدم. توی این مدت آزادنویسی کردم.

    داروخانه که رسیدم همه سرشان توی گوشی بود. من هم کیفم را گذاشتم. دفترم را برداشتم و نشستم یک گوشه به نوشتن گزارش کارآموزی‌ام.

    وبینار را بودم. همزمان می‌نوشتم و گوش می‌دادم.
    استاد کتاب جدیدش را معرفی می‌کرد. یکی از کلماتی که توی کتابش آورده بود، «رقص‌انگیز» بود.

    به این فکر کردم که چه چیز‌هایی برایم رقص‌انگیز است؟
    فیلم رقص، استاد رقصم، برخی آهنگ‌های خاص، از سالسا مثل te veo، vivir mi vida، anita، bad bunny و…
    از ایرانی‌ها هم آهنگ‌های شاد قدیمی، آهنگ‌های عروسی، مثلن این اواخر گیر داده بودم به آهنگ گلِ گلدون من.
    حرف از رقصیدن هم برایم رقص‌انگیز است. کفش رقصم، و لباس مشکی سوراخ‌سوارخی‌ام.

    امروز کمی بهتر از دیروز بودم. جای بعضی داروها را یاد گرفته بودم. سارا برایم ویتامین‌ها را توضیح داد. برای همین امروز که یک خانمی برای گرفتن ویتامین آمده بود من داروهایش را دادم و راهنمایی‌اش کردم. (البته پسرخاله‌ام هم کمکم کرد)

    کمی راجب آرایشی‌ها هم چیزهایی فهمیدم و محصولات را دارم کم‌کم می‌شناسم.

    شب هم به خانه که آمدم دراز کشیدم و کتاب «چرا عاشق می‌شویم» را خاندم. و این جمله‌ی ویرجینا وولف خیلی نظرم را جلب کرد:

    «اما عشق… تنها یک توهم است. داستانی که فرد در ذهن خود از فرد دیگری می‌سازد و خودش همواره می‌داند که این داستان صحت ندارد. البته که می‌داند؛ در غیر از این صورت چرا همیشه مراقب است این توهم را خراب نکند؟»

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  33. سال‌واژه‌ام: کتاب
    مارال‌خانوم امروز جلد دوم مادران و دختران رو تموم کرد. یه غمی نشسته توی دلش. از اون غما که وقتی کتابی که دوسش داری تموم میشه میشینه به دلت. تازه مخصوصا وقتی که اون کتاب خودشم با غم تموم شه.
    آخرای کتاب یه‌جورایی اول بدبختی بود. جنگ و قحطی تازه شروع شده بود. مردم ناامید بودن. هول کرده بودن. بلاتکلیف بودن. شادی باهاشون قهر کرده بود.
    مارال‌خانوم یاد این روزای خودمون افتاد. بعدش فکر کرد خب اون اوضاع همیشه اونجوری نموند که. درست شد بعدش. امیدوارتر شد. گفت پس حال ما هم همیشه اینجور قمر در عقرب نمی‌مونه. یه‌روزی درست می‌شه بالاخره.
    بعدش آرزو کرد کاش یه‌نفر از آینده، مثلا از پنجاه سال بعد، بیاد بهش بگه نترسیا! درست می‌شه. همه‌چی خوب می‌شه.
    مارال‌خانوم امروز از یه‌نفری خیلی متنفر بود. ولی بعدش دفترشو برداشت و وقتی توی کاغذ کشتش آروم‌تر شد.
    توی وبینار صحبت از کلمه‌برداری شد و کتاب جدید استادش. کلی ذوق کرد از این گنجی که گذاشتن جلوش ولی یکمم از خودش عصبانی شد که چرا تا حالا تمرین کلمه‌برداریو انجام نداده.
    مارال‌خانوم اینجوریه زودزود از خودش عصبانی می‌شه واسه کارای کرده و نکرده‌ش.
    واسه همین رفت سراغ کلمه‌هایی همینجوری واسه دکور نوشته بودشون توی نوت گوشیش. یکمی باهاشون بازی کرد و چندتاشونو برداشت و ریخت رو کاغذ و این شد جیره‌ی امشبش واسه کانال.
    مارال‌خانوم امشب روزگفتار ضبط نکرد چون کلی حرف داشت که نمیخواست بزنه.
    حالام اومده مثل یه بچه‌ی خوب گزارش نیکشو می‌نویسه و کلی ذوق داره که فردا جلد سوم مادران و دختران رو میخواد شروع کنه.

    https://t.me/parehkalam

  34. حسابی به گیاهانم رسیدم. روی جنازه‌هایی که در برزخ بودند، cpr اجرا کردم و تکثیر هم کردم. امیدوارم ویروس نگرفته باشند. برگ‌های گنده رو همه رو تمیز کردم و مواد مغذی دادم. همه ‌ از ملاحظه و توجه من، برگشان ریخته بودند.
    درمورد چند تا بیماری گیاهی مطالعه کردم. حشرات خوشمل و خزندگان رندومی رو هم جستجو کردم. نمی‌دانم آخر اینها دیگر به چه کارم می‌آیند، فعلا کلکسیون خیالی می‌سازم.
    طرح سیاه قلم زدم. یک چشمم قرمز، یک چشم بنفش. باز لذت دارد برعکس طراحی‌های دیگرم. کشیدن صورت‌های ۲-۳ میلی‌متری با مداد > یک خط صاف کشیدن با قلم مو.
    وبیکار سرزبان فوق‌العاده بود. امیدوارم بعدا بازهم خانم چگنی را ببینیم. وبینار نویسنده‌ساز هم که مرا از ذوقِ کتابِ استاد نوک پا نگه داشت. کتاب را تا جایی خاندم و لذت بردم. سپاس بی‌اندازه از استاد عزیز.
    زبانم هم خاندم. اصلا دوست ندارم. اندازه ببعی هم نمیتوانم حرف بزنم. در فارسی‌نویسی‌م هم دست‌کمی از بزغاله ندارم در هرصورت.
    چند صفحه از رود راوی را خاندم. به مناسبت ماه نو، خاستم مراسمی انجام دهم. فعلا جنازه‌ای کورگشته‌ام. باشد شبی دیگر.

  35. گزارش نیک امروزم
    -برای سال واژه‌ات(نوشت‌ورزی) چه گامی برداشتی؟
    -آزادنویسی کردم، به سراغ جلداول کتاب مادران ودختران مهشید امیرشاهی رفتم.
    -ازیک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟چرا؟
    -۳.بعداز دوهفته پرستاری کردن ازمادرشوهرتوان پذیرایی کردن فوج فوج مهمانان ناخوانده رادارم.
    -امروز درکدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    -وردی که بره‌ها می‌خوانند، دفترشعر بی‌خبرتر از یک رویا
    -امروز رفتی پیاده‌روی؟
    -بله درحد دوتاکوچه فقط برای تیک‌زدن فهرست‌کارهایم
    -از گفت‌وگوهای‌امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    -به فکر‌سلامتی‌خودت باش.
    – امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    – خوردن چندقاچ هندوانه خنک.
    -امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    -دیدن چهره‌ناراحت دوستم درغم از دست دادن برادرجوانش
    -امروز از رویا پردازی درباره چی کیف کردی؟
    – وقت فکر کردنش را نداشتم.
    – امروز با کی تماس گرفتی؟
    – بادوستم ودخترگلم.
    – امروز چه واژه یا عبارتی درکانون‌ذهنت بود؟
    – زمان، اینکه چگونه دزد ثانیه هایم باشم.
    – امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    – باخوردن ماکارونی‌خوشمزه به یادصورت‌خندان برادرخدابیامرزم افتادم.
    – امروز درباره داستان‌بلندت چه خیالی بافتی؟
    – هیچ وهیچ.
    – امروز در وبینار نویسنده ساز چی بیشتر وپررنگ بود؟
    – به علت قطعی برق ونداشتن شارژ از شرکت در وبینار محروم ماندم وحسرت خوردم.

  36. ➖️ برای سال‌واژه‌ات، چه گامی برداشتی؟
    سال‌واژه‌ام «کشف» است. گاهی با خودم فکر می‌کنم کشف کلمه‌ای است کلی. کشف چه چیز؟ وقتی این واژه را انتخاب کردم برای سال، منظورم کشف ابعاد دیگری از دنیای هنر بود و ادبیات. جنبه‌های دیگری از من که می‌ترسیدم بروم سراغ‌شان. چیزهایی که معتقد بودم ذره‌ای مهارت ندارم توی‌شان. مثل نقاشی. پس باید دورشان خط کشیده‌می‌شد؟ باید شناس‌شان می کردم‌. پس کشف خوب است. مگر نه؟
    امروز هم این پرسه‌ی کشفانه ادامه داشت. پرسه‌ای در دنیای ناشناخته‌ها. مبهم‌هایی که برای خودم محال می‌دانستم‌شان‌.

    ➖️ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    هشت. روز خوبی داشتم. شبیه به دیروزی که هفت گرفت. پس چرا هشت؟ بیشتر کارهایم تیک خوردند. هرچند فرصتی نشد برای فیلم دیدن و پیاده‌روی. اما جسمم امروز پر بود از انرژی و جنبش. این اواخر بی‌حال بودم و بی‌حوصله، اما امروز سرحال.

    ➖️ از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    همسرم جمله‌ی خوبی گفت. ماند توی ذهنم. اگر قرار است خوبی کنی و متقابلن انتظار بازپس‌گیری داشته‌باشی، کارت سخت‌تر است. باید به اندازه‌ای محبت کنی، که او از پسِ پاسخش برآید. به گونه ای نباشد که تو تمام انرژی‌ات را برایش بگذاری و از سمت مقابلت هم چنین انتظاری داشته‌باشی. مگر نه که باید توانش را داشته‌باشد؟

    ➖️ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    سری زدم به کتابِ «درحضر» از مهشید امیرشاهی. نگاهی هم انداختم به کتاب جدیدِ استاد.

    ➖️ امروز رفتی پیاده‌روی؟
    روسیاهم جانا.

    ➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    هلو. میوه‌ی موردِ علاقه‌ام است. لذتش همیشه هست با من.

    ➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    کولر که نباشد عرق، ریزان می‌شود از تنم. کولر هم که باشد، شکمم شروع می‌کند به بالا پایین شدن. غصه‌ی کدام‌یک را بخورم؟ گرما یا شکم‌درد؟ بین بد و بدتر مانده‌ام کدام را انتخاب کنم.

    ➖️ امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    مدرسه رفتنم از مهر. همیشه گمان می‌کردم معلمی را دوست ندارم. آن هم برای بچه‌های ابتدایی. اما این‌روزها که رفته‌ام سراغِ شناختِ دنیای کودکان، از تصور کلاسم با بچه‌ها قند آب می‌شود توی دلم.

    ➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
    مامان. برق‌خانه‌شان رفته‌بود‌ و صدایش را درست‌وحسابی نداشتم. نمی‌دانم چی گفت و چی شنیدم.

    ➖️ امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    «مسئولیت». وقتی بچه بودم، این کلمه برایم گنگ بود. همیشه می‌پرسیدم از خودم بارِ مسئولیت افتاده بر دوشش یعنی چی؟ رفته‌رفته بیشتر فهمیدمش. البته حالا گمان می‌کنم «تعهد» مهم‌تر است از مسئولیت. ممکن است مسئولیت بر دوشت باشد، اما بی‌تعهد نمی‌توانی این‌ بار را به سلامت بگذاری روی زمین.

    ➖️ امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    چه اصراری است، هر روز این سوال را بپرسی از من. من داستان بلند ندارم چه برسد به خیالش. راحت شدی از این اعتراف؟

    ➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    یادِ همان روزهایی که توی خابگاه به‌صف می‌شدیم برای گرفتن ژتونِ غذا که بیشتر اوقات دستگاهش خراب بود. من هم که فراموشکار. هیچ‌وقت رزرو نمی‌کردم. برای همین التماسِ این مسئول و آن یکی را می‌کردم تا این‌بار گذشت کند و یک غذایی بدهند به من گرسنه‌حال.

    ➖️ امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    خاب مانده‌بودم برای وبینار. اما فایلش را گوش دادم. فرهنگواره‌‌ی فارسی خلاق. کتابِ جدید استاد. ذوق کردم بابتش. بخصوص که دغدغه‌ام این‌روزها کلمه‌ است و دیروز هم پستی نوشتم درباره‌اش.

    ➖️ فیلم چی دیدی؟
    فوتبال اسپانیا فرانسه آیا فیلم محسوب می‌شود؟ این دفعه را کوتاه بیا و همین را بپذیر از من.

    ➖️ نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟

    https://telegram.me/greengirl0415

    ➖️ سخن آخر؟
    صفحات صبحگاهی نوشتم. یکی از پادکست‌های خیلی قبلی نویسنده‌ساز را گوش دادم. با آهنگ گوش دادن، ظرف شستن را راحت‌تر کردم برای خودم.
    و آماااا در انتها می‌خاهم تشکر کنم از خودم. بابت زحماتی که می‌کشم برای زنده‌مانی. حقم نیست این تشکر آیا؟

  37. ۱_کل دیشب را نتوانستم بخاطر دل‌پیچه بخوابم. خوابم که بد می‌شود کل بدنم به هم می‌ریزد. مدام فکر می‌کردم کجا غذا و خوراکی نامربوط خوردم که به این وضع اسفبار مبتلا شدم. یکهو یاد لواشک‌های دیروز افتادم. خاطره‌‌ای از کودکی‌ام یادم آمد، وسط امتحانات خرداد بود که از این ویروس‌های تابستانه گرفتم و با همان وضع تهوع و دل‌پیچه رفتم سر جلسه امتحان. امروز هم امتحان داشتم. چه تصادفی. صبح حالم بهتر شد ولی همچنان بی‌اشتها بودم.
    ۲_ مربای سیب درست کردم. آدمی نیستم که هر لحظه دنبال خوراکی در این کابینت و آن کابینت بگردد و مدام در یخچال را به قصد معجزه‌ی ظهور یک خوردنی جدید باز و بسته کند ولی آشپزی کردن را دوست دارم. خیلی وقت‌ها در آشپزی زیادی ناشی‌بازی درمی‌آورم اما انجام این کار برای من مفهوم زندگی در اکنون را دارد.
    ۳_ کاشف به عمل آمد نباید جواب سوالات را یکجا برای استاد می‌فرستادیم. بلکه باید جواب هر سوال را جداگانه ارسال می‌کردیم. نزدیک بود سرم را بکوبم به دیوار. کمی بعد اما بازگشتم به آغوش عقیده‌ی «به‌درک». آدم نباید برای چیزی که دیگر از عهده‌اش خارج شده حرص بیجا بخورد.
    ۴_ ظرف‌های ناهار را شستم. اینبار نشد آهنگ گوش کنم. حوصله‌اش را نداشتم. به جایش شعر سعدی را با خودم زمزمه کردم: «من ندانستم از اول که تو بی‌مهر و وفایی / عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی»
    ۵_ در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. همین مانده بود که طبق اعلام استاد برای آخرین و اولین حضور پشت‌خار در وبینار دیروز غصه بخورم.# کمپین_ حمایت_از_حضور_مجدد_پشت‌خار_در_ نویسنده‌ساز
    ۶_ نمی‌دانم کدام همسایه‌مان شب در حیاطشان می‌خوابد و خروپفش را تنظیم کرده روی نت‌های بالا. مطالعه با خرو‌پفی که صدای موتور ماشین لباسشویی‌مان را می‌دهد چه تداعی نیکی می‌سازد. شما فکر کن سفر به انتهای شب را همیشه به محض ظهور صداهای ناهنجار به یاد بیاوری.
    ۷_ امروز انگار به غیر از موسیقی هر چیزی گوش دادم. مثلن صدای دعوای گربه‌ها با طرح سوالی رفت روی مخم. که گربه‌ها موقع درگیری فحش و محش می‌دهند یا نه؟ اگر نه پس این ماووووووووووو طولانی یعنی چی؟

  38. ✨✨گزارش نیک ✨✨
    بیست و سوم تیرماه

    امروز خیلی خوشحال بودم، چون به محض بیدار شدن، متوجه شدم کراشم استوری‌هام رو لایک کرده.

    پر انرژی‌تر از هر روز، صورتم رو شستم، لباس‌ رسمی پوشیدم و شروع کردم به ویدیو گرفتن برای پیج مشاوره کسب و کار و برندینگ‌م.
    نزدیک یکساله که برای پیجم ویدیو نگرفتم، چون پارسال همزمان سرکار حضوری، دانشگاه و کلاس گیتار میرفتم و همزمان هم رمان می‌نوشتم و دیگه وقتی برای تولید محتوا نداشتم.
    از طرفی، وقتی با بازارکار ایران روبرو شدم، متوجه عمق فاجعه شدم و احساس کردم که واقعاً هنوز اول راهم و خیلی نیاز به تمرین دارم.
    پیجم رو رها کردم و حتی ازش خارج شدم که ویدیو‌ها مایه‌ی دقم نباشن.

    ولی چند وقت پیش، وقتی که بعد از انجام دادن پروژه‌ی طراحی وبسایت یه کارخونه، رفتم و پیجشون رو بررسی کردم، متوجه شدم که من چقدر به کسب و کار، خصوصاً به مشاوره دادن، علاقه دارم.

    پس یه پروپوزال برای اونها آماده کردم و بعد دوباره شروع کردم به تولید محتوا، چون به هرحال، تنها راهی که میتونم با این وضعیت بیزنس خودم رو داشته باشم، اینستاگرامه‌.

    دوباره پیج شخصیم رو پابلیک کردم، چون با خودم گفتم حتی اگه یه روزی کراشم گیتار زدن من رو نبینه، من دوست دارم بازم از گیتار زدنم ویدیو بگیرم، برام خیلی راحت و سرگرم کننده‌س.
    تنها جایی از تولید محتوا که استرس نمی‌گیرم، گیتار زدنه.
    و البته نوشتن، اوایل از اینکه نوشته‌هام رو با اسم خودم منتشر کنم خجالت می‌کشیدم، ولی الان، خیلی بهتر میتونم اینکار رو انجام بدم و ازش نمی‌ترسم.

    امروز بعد از ضبط ویدیو‌ها، شروع کردم به آشپزی و همون لحظه فهمیدم که نباید موقع آشپزی آرایش داشت، چون خب، پیاز باعث میشه گریه‌ت بگیره و تمام ریملت پایین بریزه.
    بعد از پختن غذا، آماده شدم و رفتم پاساژ پامچال، منتظر نگین بودم تا کلاسش تموم بشه که استاد بهم اجازه داد توی کلاس بشینم.

    خوشحال نبودم، بلکه معذب بودم، دوست داشتم محو بشم.
    بعد از کلاس، رفتیم پارک، یه خانوم مسنی، بهم گفت براش گیتار بزنم و بعدش بهمون کلوا داد ولی خانومه از گربه خیلی میترسید درحدی که از ترس سرخ شد، عین لبو.

    بعدش با نگین تصمیم گرفتیم بعد از یکسال، بریم کافه و آیس کارامل لاچاکیاتو بخوریم.
    من اصن پشیمون نشدم از خرج کردن پولم توی کافه، چون لعنتی، دقیقاً یکسال بود که کافه نرفته بودیم دوتایی و نیاز به خرج کردن پول توی همچین جایی داشتیم.
    کافه‌ش هم مورد علاقه‌مون بود، بخاطر اینکه تمام آهنگایی که با گیتار می‌زدیم رو برامون پلی کرده بودن.
    نگین ازم یکسری عکسای خوشگل گرفت که سه‌تاشون رو استوری کردم تا کراشم ببینه.

    https://t.me/zehnpanahh

  39. سال‌واژه‌‌ام: قصه‌ورزی
    ۱. صبح زود بار و بندیل را بستیم و عازم سفر شدیم.
    ۲. کل مسیر از زور خواب در حال بیهوش شدن بودم اما دریغ از لحظه‌ای که خوابم ببرد.
    ۳. تصمیم گرفتم پادکست جافکری با حضور حامد وحدتی‌نسب را گوش بدهم. صحبت‌هایش ترکیبی از زیست‌شناسی و روان‌شناسی تکاملی هستند. هر جا که این مرد نازنین باشد با علاقه گوش می‌دهم.
    ۴. به اقامتگاه رسیدیم. آن را تشبیه می‌کنم به سونا بخاری در فضای آزاد. رد نفسم در هوا می‌ماند اما شب‌هایش تحمل‌پذیر است.
    ۵. طبیعتی بهشتی با هوایی جهنمی. در این گرما، در این شرجی، مسافرت آمدن چه فازی بود؟
    ۶. بهترین صحنه‌ی امروز، دیدن جوجه‌رنگی‌هایی که دور مادرشان حلقه‌زده بودند و با هر قدم، پشتش صف می‌کشیدند.
    ۸. بعد از ناهاری بر بدن، دو ساعتی خوابیدم و کلافگی‌ام از بین رفت.
    ۷. وبینار را نبودم اما رونمایی کتاب جدید استاد چه نیک‌خبری بود.
    ۹. کمی که انرژی‌م را بازیافتم، با دولینگو زبان خواندم و سری به کانال‌ نوشته‌های دوستان زدم.
    ۱۰. امروز در اقامتگاه ماندیم و فردا به گشت‌وگذار می‌رویم.
    ۱۱. شاید خلوت و سکوت شب، زمان خوبی باشد برای کتاب خواندن.
    https://t.me/baharehsaeedim

  40. سومین گزارش نیک.
    از قالب آماده‌ی استاد استفاده میکنم. یعنی «صاحبه با خود»

    هر بار تصمیم میگیرم که گزارش نیکم را در طول روز کم کم بنویسم تا برای شب فقط یک ویرایش ساده بماند اما هر بار می‌رسد به دقیقه‌ی نود.
    چه می‌شود کرد؟ باید با خلق و خو‌ها کلنجار رفت تا به مرور درست شوند.

    سال واژه: ثبات.

    + برای سال واژه‌ات چه اقدامی کردی؟
    – از صبح که بیدار شدم هی ناخودآگاه زیر لب زمزمه میکردمش. و همین باعث شد تا کمتر به سراغ کارهای بیهوده بروم.

    + از گفتگوهای امروزت چه نکته‌ای اندوختی؟
    – در حال حاضر جواب واضحی برای این سوال ندارم.
    + در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    – کتاب تازه به نشر رسیده‌ی استاد و بعد از آن داستان کوتاهی از اشتفان تسوایگ (اگر تلفظ فارسی را اشتباه ننوشته باشم) را خواندم.
    + پیاده روی رفتی؟
    – نه.
    + از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    – مادرم خانه نبود و من هم با آشپزخانه قهر.
    + امروز چه احساس‌هایی را تجربه کردی؟
    – بلاتکلیفی، ناامنی، بیهودگی و ….
    + دوست داری راجع به این احساسات بیشتر توضیح دهی؟
    – خیر.
    + و در پایان به امروزت چه نمره‌ای میدهی؟
    – چهار.

  41. گزارش نیک

    هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که پریدم از خواب ناز.
    صدای برخورد موشک را شنیدم، فکر کردم صدا از تهران است.
    ترسیدم و نگران شدم.
    کم‌کم فهمیدم، دوهزار و پانصد کیلومتری با تهران فاصله دارم.

    بعد صدای باران را شنیدم.
    من اینجا بودم، دور از جنگ، اما آیا ذهنم هم اینجا بود؟

    کمی خوابیدم و بعد مکتب تنبلیسم و دانشگاه.
    امتحان خوبی دادم با وجود اینکه تقلب نکردم.

    رسیدم خانه و روی اپلیکیشن کار کردم.
    قسمت رمان تقریباً آماده‌ست.
    فصل‌ها خیلی مرتب‌و‌منظم شدند، شخصیت‌ها، طرح، مکان‌ها، خط زمانی آماده شد و تقریباً درست کار می‌کند.
    فقط خروجی نمی‌دهد که می‌دانم چشه و فردا درستش می‌کنم.

    برای رمان هدف‌گذاری گذاشتم، برای کتاب خودم هم گذاشتم، بیست هزار کلمه. این خودش یک انگیزه برای نوشتن حساب می‌شود.
    شایدم‌ هم نه، مطمئن نیستم چیز به درد بخوری هست یا نه.

    بعدازظهر به کمک دوستی شتافتم و از داشتن تجربه مکانیکی بالاخره یک استفاده‌ای کردم.
    هرچند یک پیچ چرخ ساده بود ولی خب به هر حال.

    فقط دو ماه تا پایان مهلت ادامه‌کاری باقی مانده.
    ادامه‌کاری رو سال پیش استاد کلانتری یاد‌مان داد.
    تا الان ۱۰ هزار کلمه نوشتم که تک‌تک کلمات‌اش نیاز به بازنویسی دارد.
    الان روی ایده کتاب ‌هم شک کردم.
    نمی‌دانم روزی بخواهم چاپ‌اش کنم یا نه.
    اما به خودم قول دادم پس باید تمومش کنم.
    تموم شد یا بازنویسی می‌کنم یا می‌ذارم کنار.

    کتاب استاد رو دیدم و کلی ذوق‌مند شدم.
    اگر بگویم هفت‌ماه پیش ماهان کامل کتاب را برایم تعریف نکرده بود دروغ گفتم.

  42. ـ صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ـ کلی برای جنوب قشنگ غصه خوردم.
    ـ چند صفحه‌ای از «شب یک شب دو» فرسی خواندم.
    ـ پیاده‌روی رفتم و «در کوی دوست» مسکوب را خریدم، البته نمی‌دانم چرا.
    ـ بیشتر روز درس‌هایی که قبلا خوانده بودم را مرور کردم. کنکور پنجشنبه صبح است.
    هرچند که امید چندانی به نتیجه ندارم.

  43. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. نوشتن یک داستانک و انتشار آن در کانال.
    3. خط خطی کردن کاغذ با مداد جهت کشیدن خط صاف
    4. سر زدن به نرم‌افزار انیمیشن‌سازی و انگولک کردن آن

    https://t.me/samanmofidi78

  44. کتاب امانتی قطوری از قفسه افتاد و سر کابل شارژ که به آداپتور و پریز وصل بود رو شکوند. اگه می‌خواستم همین پلان همین اتفاق رو بسازم، مطمئنم هزار بار تکرار می‌کردم باز هم نمی‌شد. آخر باید دست به دامن هوش مصنوعی می‌شدم.

    در این اوضاع بی‌پولی، این خرج‌های پیش پا افتاده کمرشکن محسوب میشه. مثلا تاکسی اینترنتی. اومدم به جاش از بی‌آرتی استفاده کنم کمتر خیس عرق بشم، کولر اتوبوس مشکل داشت. دو ایستگاه بعد پیاده شدم رفتم مترو روبروی ایستگاه. ترکیب پله برقی و پیاده‌نوردی داخل ایستگاه تا پایین خودش یه ایستگاه اتوبوس بدون کولر فاصله بود.

    اگه تاکسی اینترنتی هم می‌گرفتم، با وجود هزینه‌ی گزاف، مطمئنم راننده‌ای کافر به کولر در مسیر زندگی من قرار می‌گرفت. تقدیر این روزای من همینه. هر کسی یه جور عرقم رو درمیاره و خیسم می‌کنه. فکر کنم کار به جایی برسه وسط مسیر مجبور بشم از حموم عمومی استفاده کنم. شاید اون‌ها هم رونقی گرفتن.

  45. نبودم، تا دیر وقت نبودم. بودما اما تو نقطه‌ی کور کور کور بودم.
    خونه‌ی ی رفیق بودم. برای اونم من رفیق بودم. هستم، نه اینکه بودم.
    خونشون نزدیکای بیابونه انگار. ته‌تَهای شهر. اونور باراجینو و نزدیکای کوه‌ها. کوه میلدار. وقتی بچه‌ بودم، هر جمعه با بابام مهمون کوه میلدار بودم.
    خلاصه که خونشون پاک‌ پاک‌ پاکه از نویز و نت و قعطی و وصلی. یارو از بیخ میدونه اینترنت یُخ.
    حالا به من که بی‌ربطه. درسته که رفیقم مث من این‌همه گیر‌وگور تلگرامی نداره، اما آخه اصن تلگرامم هیچی، یعنی راس‌راسی اینا نت لازم نیستند؟ مگه میشه اصن؟
    رفیقم اینقذه مهربانه که نگو. لابد به خاطره اعصابشه. خب نت نباشه، ریدمانم کمتره. بعد اعصاب‌معصابت لجنی نمی‌شه که، عینهو من، که پاچه می‌گیرم هر دقه و به زمین و آسمون لجی‌ام. بد می‌گم؟
    خلاصه نقطه‌کور بود و من نشد که بشه. نشد چاله‌چوله‌های تلگرامیم رو پر کنم.
    ولی ی آن هوس کردم، بی‌خیالیِ رفیقمو. اگه نت نداشته باشم، چی دارم؟
    اون ولی انگاری همه‌چی داره بی‌نت. شایدم نه. ولی هرچی سوراخ سومبه‌های زندگیش رو نگا کردم، جای خالی نت نبود، برا اون نبود، اما من کل‌کل بودم با گوشیم، بلکم وصل بشه این لامصب.
    الان اومد خانه‌ی نت‌دار خودم. ولی دلم به این زودی هوای رفیق بی‌نتم رو کرده. هوای صفاش. هوای خوبی‌هاش.
    امروز خلاصه‌ی کلوم بهت بگم، برای من روز کتابخونه‌ی لاکردا و تنگ‌وتونگم بود. همه کتابارو قطار رو هم سوار کردم. مث کتابدارا، اسم و آدرس و مترجم و منجمش رو تو دفتر نوشتم. نصفش مونده حالا.
    کار خسته‌کننده و گندال.
    چرا؟ خب چون جا ندارم. چون کتابام تو هم لول می‌خورن. چون تا یکی‌شون میاد نفس بکشه اون‌یکی سُر می‌خوره تو چل‌و‌چالِش.
    من از اون شاهینیاش نیستم که دیوار اتاقامو با کتاب رنگ کنم و پایه‌های میزمو با کتاب سوار کنم. من ی خانوم تمیز و مرتب و از بخت بد یا خوب خوره‌ی کتابم. اصلا خدا پدر این جنگ و گرونی رو بیامرزه که فعلا بساط کتاب‌فروشی شاهین‌مان را بهم ریخته‌ست، وگرنه خرو بیارو باقالی بار کن.
    حالا تو اون هاگیرواگیر کتابخانه‌ای، گوشمم گذاشتم وایسته پای سمپوزیوم، حداقل سر در بیارم که چندچندم با این دوره‌‌‌ها.
    حالا بماند که اون وسط‌مسطا، هر کتابی‌ رو هم نوک‌نوک زدم و یهو دیدم اوووووه، نیم‌ساعته دارم نوک می‌زنم و ساعت هم برا خودش رفته که رفته.
    همه رو نصفه‌نیمه رها و ول کردمو معلوم نیس کی دوباره‌ قرعه به نام این بی‌نفسای بدبخت بیفتد.
    بعله اینجوریاس.
    کتابای شعرمو گذاشتم رو هم که هر روز بخونم و شاعرانگی‌ام جوانه‌ای بزنه، شاید.
    دیگه بقیه اونقذه زیاده که نمیشه بذارم رو هم که هیچ، نیم‌نگاهم نچ.
    اینم ی بخشی از مصمم‌بودنم‌ست. خیالت کج‌ومعوج نشود.
    نمره‌ی دندان‌گیری هم نچ.
    کلا فعلا من در مرحلا‌ی نچ هستم. حالا نچ بعد از صفرست؟ زیر یک‌ست؟ بعد از یک‌ست؟ نچ‌ست دیگر، نچ.

    https://t.me/manesehchtgrh

  46. سال‌واژه: پژوهشیدن

    خاب روان‌پریشی دیدم. دختری قتل کرده بود و مادرش می‌خاست به ما برساند. صبح دخترش ناگهانی چاقویی برداشته همسرش را قاچ قاچ قاچ چاقو زده. مادر داد می‌زده کمک تا پلیس‌ها برسند. بچه داشت. من گفتم استراحت کن، از بچه‌ات مراقبت می‌کنم. گفت زحمت نکش… من گفتم چه زحمتی. چند بار گفت و… ناگهان حمله کرد. مادرش با او درگیر شد، من بچه را بلند کردم و به اتاق بردم. در را قفل کردم. تراس باز، صدایم نمی‌رسید. دوباره همان اتفاق. اینبار ولی صدای کمک‌خاهی‌ام بجای بیرون، در حنجره پخش می‌شد. با چاقو به در می‌زد و تلفن شارژ خالی کرده بود.

    بیدار شدم. ولی هنوز درازکشیده بازسازی می‌کردم خاب را. که اگر از در آپارتمان می‌زدم بیرون عاقلانه‌تر نبود؟
    بلند که شدم ناخودآگاه دنبالِ دفترم می‌گشتم تا بنویسم اما بهش می‌نگاهیدم و هدفم از برداشتنش را نمی‌فهمیدم.
    به خاهرم گفتم چه خابِ ترسناکی دیدم. گفت ترسناکی که دوست داری. راست می‌گوید. خاب‌های داستانی روزم را می‌سازند.

    رفتم پیاده‌روی در محله‌ای ناشناخته و قدیمی. هدفم را در کوچه‌ای خلوت یافتم. دیواری سبز و ممتد. هرچه از این دیوارها باشد سوژه‌ی عکسم می‌شود.
    به پیرمردی خیره شدم که سیبیل و موهایش تمام سفید بود و هفتِ صبح مغازه را بازیده بود. صورت دایره‌ای شکل بود و در ذهنم بذله‌گو. شخصیت داستانی بود.

    نیک‌گزارش‌های بچه‌ها را که می‌خانم، می‌هوسم به تنوع‌خانی. امروز چند کتاب ورق زدم. از هرکدام مقداری. صبح را با زندگینامه‌ی نیچه آغازیدم.
    به جدا کردن نظر حرفه‌ای و سلیقه فکریدم. یعنی اینکه چون من می‌فکرم جهان باید اینطور باشد نمی‌توانم حکم دهم نباید مقابلش باشد.
    بعدش کتاب «زندگی دلخاهتان را بسازید » را ورق زدم. درباره فراشناخت می‌گفت و اینکه احساسات منفی را مدام بررسی کنیم تا ببینیم چه واکنش‌هایی بهتر جوابیده. فکریدم می‌دانم ولی دوباره تمرینیدنش لازم است.

    شب کتابِ «به خیالم فقط من اینطورم» به دستم رسید. تصمیم گرفتم صبح بیاغازمش. می‌خاهم پروژه‌ی شرم‌کاوی بیشتر جوگیرم کند. جوگیری را می‌دوستم چون هیجان مسبب می‌شود عمیق‌تر شوی و بیشتر پیش روی. حالت‌های هیجان‌انگیزِ برخورد جدید را دوست.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  47. کلی چیز نوشته بودم.
    امروز خواستم تجربه‌ی نویی شود، سوال‌ها را پاسخ دادم اما همه‌ش پرید.🥲
    حال ادامه دادن ندارم.
    حل‌حل فرشته‌برگی‌مان را بلعیده است. خیلی خوووشگل شده است.
    ۱. پلودوغ می‌دانید چیست؟ خوشمزه است. کلی توضیح نوشته بودم همه‌ش پرید. پس بی‌زحمت خودتان بروید سرچ کنید که چیست!
    ۲. نقاشی کشیدم. درخت ماه که رقاص است.
    ۳. زبان ده دقیقه
    ۴. آمیرزابازی و کلمه‌ی «پور»

  48. _ با یک نمی‌دانم چه مرگمه بزرگ و بغضی در گلو بیدار شدم. لولیدم و لولیدم تا صدای برخاستن مادر انگیزه‌ی بیداری‌ام شد.
    _ چیسان فیسان کردم و رفتم آموزشگاه.
    _ زدم توی سرم به‌خاطر شرجی و گرما.
    _ پیاده رویدم تا آنجا، پیاده برگشتم تا اینجا.
    _ کمک خانمی در خیابان مسیر کوتاهی از بارش کاستم. (ریا تا کجا!)
    _ سبزی پاک کردم برای لقمه‌‌های نان و پنیر و سبزی.
    _ کمی آزاد نوشتم.
    _ کمی خواندم.
    _ نیک‌های ثابتم، حمام کردم و ظرف شستم.
    _ معذرت خواستم.

  49. گزارش نیک به سبک « مصاحبه با خود»:

    -برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    -سال‌واژه‌ام واقعیت‌بافی‌ست. خاندن کتابی که مدتی در فکرش بودم را شروع کردم.

    -از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    امروز ۱۰ بود ۱۰😊
    چون یه کتاب عالی رو شروع کردم (راه هنرمند از جولیا کامرون)
    به نه گفتن‌های وجودم غلبه کردم و رفتم پیاده روی.
    عکس استاد رو با «پشت‌خار» معروف کشیدم و براشون فرستادم ایشونم لطف کرد داخل کانال مدرسه و تردیدارشون گذاشتن و دوستانم کلی بهم انرژی خوب دادن.😍
    در روزگفتارم سنت‌شکنی کردم.
    مریم جوینده جان گفت روی یکی از نقاشی‌هایم کار می‌کند. دوست هنرمند داشتن هم نعمتی‌ست.

    -از گفت‌وگو‌های امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    -از دادن عشق نترس. چون هزار برابرش بهت برمی‌گرده.

    -امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    «راه هنرمند» از جولیا کامرون.
    این فقط برام یه کتاب نیست. اولین قدم‌هام تو راهیه که امیدوارم بتونم بسازمش.

    -امروز رفتی پیاده‌روی؟
    -بعلله. رفتم انقلاب. تازه کافه هم رفتم. پیشی هم دیدم. قهوه هم نوشیدم.

    -امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    -قهوه‌ی عصر.
    شام مامان که یه مدل کوکوی اینستاگرامی بود.

    -امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    -ایران جان که پای ثابت است.
    درد گردنم که از صبح گرفته بود خیلی اذیتم کرد.
    تو اخبار هی می‌گفتن جنوب رو زدن جنوب رو زدن، نگران بودم. نگران هموطنام و دوستام و نصیروو.

    -امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    -اینکه جسارت کنم و وبسایتم‌ رو بزنم و محتواش محتوایی بشه که مفید باشه. اونجور که دلم میخاد.

    -امروز با کی تماس گرفتی؟
    -هیشکی.

    -امروز برای سلامتیت چکار کردی؟
    آب نوشیدم.
    پیاده‌روی کردم.

    -امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    -سفری که سالها پیش به یزد داشتم. بازار قدیمش و عکسی که از پیرمردی نشسته روی نیمکت دور حوض گرفتم. باید پیداش کنم. عکس قشنگی بود.

    -امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    -رونمایی از کتاب جدید استاد. از دیدن ذوق آدمها برای چیزی که زحمتش رو کشیدن لذت می‌برم. به امید چاپ کتاب‌های کاغذی با فراغ بال.

    -فیلم چی دیدی؟
    -امروزم هیچی.

    -قشنگ‌ترین صحنه‌ای که دیدی چی بوده در طول روز؟
    یه زوج که دست همو گرفته بودن.
    دختری که به سگش آب می‌داد.

    اودافظظظ عشقاای داداش.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  50. کلمه سال: اندیشه‌نگار
    روزهایی سخت‌گذراندم؛ روزهایی که قلم از دستم افتاد و گزارش‌های روزانه جای خود را به تکاپوهای بیهوده دادند. در میانه‌ی تلاش برای رشد کلاس‌ها و جذب مخاطبان، ناغافل از یادگیری و خواندن فاصله گرفتم.
    شنیده‌ام که نظم، از سپیده‌دم آغاز می‌شود؛ اما من با هر ساعت تأخیری در بیداری، بخشی از توانم را می‌باختم. حالا می‌دانم که برای رسیدن به مقصدم، ابتدا باید با ساعت شش صبح آشتی کنم و دوباره رشته‌ی انضباط را در دستانم بگیرم.

    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  51. سال واژه: پذیرش
    مفید ترین کارهای امروز من عبارتند از:
    ۱. خواب زیاد؛ هر گاه که تحت رنج زندگی قرار می گیرم بدن ام بصورت ناخودآگاه موتورهایش را خاموش می کند. کل امروز را با خود مهربان بودم. تا جایی که بدن درخواست داشت، خوابیدم‌.
    ۲. پیگیری مراحل قانونی ام برای رسیدگی به مشکل پیش آمده.
    ۳. از لطف همسایه ی مهربان بهره مند شده و هندوانه ی شیرین و خنکی خوردم، جوری که یک جان به جان های من افزوده شد. نهار سبک هم به بدن رساندم. از اُکالا خریدهای ضروری و نیمه ضروری انجام دادم، همین در کسب آرامش من تا حدی موثر بود. تلنگری بود بر جریانِ زندگی.🌱💫
    ۴. پادکست وبینار دیروز را دانلود و گوش کردم. مطالب مربوط به مامان خنده بر لبانم آورد.
    ۵. در عمق خواب با آلارم وبینار بیدار شدم. چخوب شد که حضور داشتم، مطالب بسیار دلچسب بود. چقدر از کتاب جدید استاد خوشحال شدم. دست مریزاد✌️
    ۶. دوباره از زمین بلند شدم؛ بیاد ندارم تا به این روز از عمر خود، چندین و چند بار برخاستم. ظرف ها را شستم. با نازنینانِ پشمالوی خود بازی کردم و حسابی از وجود شان لذت بردم.
    ۷. مکالمه ی کوتاه با خواهر( ادامه ندادم چون رمق نداشتم و سکوت برایم لازم بود).
    ۸. دانلود کتاب استاد، بیست صفحه ای خواندم.
    ۹. یار قدیمی ام را فرا خواندم. بله… کتری گذاشتم تا به یک چای خود را مهمان کنم. نمی دانم من فقط این گونه ام یا نه؟ چای عجیب مرا آرام می کند. اصلا چای حالِ خوبی دارد.
    و اما…
    ۱۰. دو مرتبه در وبینار چگونه کمک گرفتن از نوشتن در سردرگمی و تردیدی که در آن گیر کرده ام را از استاد پرسیدم؛
    حدس بزنید چه کردم؟
    برگه های سفید و خودکار آوردم. شروع کردم تند و تند به آزادنویسی. باورم نمی شود… جواب را گرفتم🥹🙏💌
    موهبت آزادنویسی در سکوت و توجه باعث شد تا مسیر برایم روشن شود. به یقین رسیدم، بعد از آن چه آرامشی داشتم. صدای استاد در گوش ام بود که بدون برداشتن دست از رو کاغذ تند و تند بنویسید. همان کردم و بِه شد.✌️🥹
    ۱۱. دو دل بودم برای آمدن به شیفت کاری ام. بهتر دیدم که بیایم تا کمی از حال و هوای خانه دور باشم و محیط کار پناهی باشد برای احوالات این روزهای من.
    ۱۲. غذای بیژن🐱 را آماده کردم.
    ۱۳. غذای گربه های بیرون را بعد از دو روز غیبت آماده و تقدیم شان کردم. این کار همیشه قلب من را آرام کرده و امشب حتا بیشتر.🥹❤️‍🔥
    ۱۴. امشب فرصت دارم تا کتاب استاد را کامل بخوانم.
    * در هر حال زندگی پیش می رود. من هم ادامه می دهم.🌱🕊

  52. سال‌واژه‌ام: حرکت

    _ صبح را با صفحه‌ی‌ شکرگزاری و صبحگاهی آغازیدم.
    _ یک نفس، یک فصل از همسایه‌های احمد محمود را خواندم.
    _ شیربرنج درست کردم تا برای عیادت دایی‌ام به بیمارستان ببرم اما چون زیادی شیرین شد پشیمان شدم و نبردمش.
    _ کتاب چک‌لیست را در مترو خواندم.
    _ از مترو تا بیمارستان یک پیاده‌روی مشتی کردم.
    _ به ملاقات دایی رفتم. دایی در سخت‌ترین روزهای زندگی همیشه کنارم بوده. حالا سرطان سراغ او هم آمده. کاش سرطان برای همیشه دست از سر عزیزانم برمی‌داشت.
    _ در مترو به نویسنده‌ساز گوش دادم.
    _ کمی آزادنویسی کردم
    _ با سمانه داوطلب و خواهرم تلفنی صحبت کردم.
    _ هشتاد صفحه از کتاب جدید استاد را یکجا خواندم.
    _ روزانه‌نویسی کردم. چرا ته همه‌ی روزانه‌نویسی‌ها گریه‌ام می‌گیرد؟
    _ متن کانالم را هوا کردم. خوانش کتاب استاد الهام‌بخش نوشته‌ام شد.

  53. ۱۴۰۵/۰۴/۲۳
    گزارش نیک ۶۳
    سال واژه: بیداری
    نمره روز: ده از ده

    گزارش آموخته:بهره جویی از واژه دان.❤️

    ۱-امروز هاله بخشی از روزش را به کارهای آدمیزادیش اختصاص داد. او هر روز به نهالِ نوبالغ عادت های ِ زمینیِ پسندیده ایی که شروع کرده است، رسیدگی می کند. به عنوان مثال چند روزی است که روازنه دست کم یک لیتر آب می نوشد. از چای سیاه و گوشت کمتر تغذیه می کند. پیگیرِ کاهش وزنش تا ۵۵ کیلوگرم است. من هم به او می بالم.
    ۲- من و هاله امروز مطالعه ی کتاب نویسنده ساز شاهین خان کلانتری را شروع کردیم، چه حظی بردیم و پیرو جمله ایی که اهمیت پیاده روی هر روزه را از نوشتن هم بیشتر می دانست ۴۵ دقیقه پیاده روی کردیم.
    ۳- ادامه ی کتاب معجزه گر خاموش را خواندیم، فصل «طلب کنید داده می شود». نمی دانید چقدر وقت گذرانی با این کتاب خوشمزه است.
    ۴- وبینار نویسنده ساز را شرکت کردیم. شاهین خان کتاب جدیدش را معرفی کرد و هاله آب از لب و لوچه اش آویزان شد که آنرا بخواند و او می داند که من هم برای این مطالعه ی شیرین لحظه شماری می کنم.
    ۵- راستی دوست خوبم! «واژه دان» به نوشته های ما خوش آمدی. می دانم که با تو از جان فرسایی فکر کردن به مترادفِ واژه ها کم می شود و به لذتش اضافه.
    ۶- من هاله را خیلی دوست دارم. دختر متعهدی ست.❤️

  54. سال واژه: کنترل خشم🎀🐊🪆
    نمره روز: ۶.۵
    گزارش نیک:
    ۱.صبحونه خوردم‌.
    ۲. بالاخره کار عملی دانشگاه رو نوشتم و تحویل دادم که خودش تا ظهر طول کشید.
    ۳. بعد از ناهار یه قسمتایی از کوهنوردان راه آزادی رو خوندم.
    ۴. کمک مامان یه سری کارا رو انجام دادم.
    ۵. امتحان دانشگاه
    ۶. وبینار شرکت کردم و استاد کتاب جدیدش رو در اختیارمون قرار داد.🥰😍
    ۷. رفتم پیاده‌روی اول چند دور زدیم بعدش نشستیم و یه قسمتایی از مدیر مدرسه جلال رو خوندیم. داشتیم برمی‌گشتیم خونه که یهو برقا رفت و من نمی‌تونستم اجازه بدم دوستم خودش تنها تو این تاریکی بره تا خونه‌شون پس باهاش رفتم و بعدش هم رفتم خونه مادربزرگم.
    ۸. بعدش زود برگشتم که کتاب «ما» رو بخونم ولی خب نشد.
    ۹. در ازاش مدیر مدرسه رو خوندم.
    ۱۰. سومین شام امشبم رو خوردم.

    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte

  55. سال‌واژه‌ام: نظم

    ۱. دو فصل از کتاب مدیر مدرسه خوندم.
    ۲. همه‌ی کلاس‌ها رو رفتم. استاد شرح‌حال گفت ما اساتید سعی می‌کنیم مریض نشیم. چون می‌ترسیم بیفتیم دست شما. چون خودمون می‌دونیم چطوری درس دادیم!
    ۳. تو کلاس عملی نبض پیدا کردیم. تو جاهایی که فکرشم نمی‌کردم.
    ۴. صبح زودتر بیدار شدم که صفحات صبحگاهی بنویسم. اما آلرژی‌ام عود کرد و با کلی عطسه و خارش گلو به زور به دوونیم صفحه رسوندمش.
    ۵. بستنی توت‌فرنگی خوردم.
    ۶. وبینار نویسنده‌ساز رو بودم. از کتاب جدید استاد رونمایی شد. البته برا ما قبلا شده بود. این بار با فهرست.
    ۷.تغییر پروفایل کانالم.

    امتیاز امروز: ۵.۵
    https://t.me/lineswriter

  56. – برای سال‌واژه‌ات، «ثروت‌آفرینی»، چه گامی برداشتی؟
    – دهها کانال سوشال را حذف کردم چون فقط هزینه می‌تراشیدن و توجه می‌دزدیدن
    – از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    – هفت. دو بار مچ خودمو گرفتم و اجازه ندادم با الگوهای تکراری و آسیب‌زا انتخاب کنم. چابک‌تر از دیروز بودم و به منش و روش قراردادی خودم وفادار بودم فقط گاهی کمبود تفریح به جونم لگد میزد.
    – امروز چه وظایفی داشتی؟
    – روزبینی روال سایت، تولید و انتشار پست تلگرام، جبران عقب‌افتادگی مرور دوره پرفورمنس
    – از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    – از لگنم غافل شده بودم و بی‌توجهی به بهداشت حرکتی می‌تواند دلیل بی‌تابی و افت انرژی باشد.
    – امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    – از سعدی خواندم و فصلی از ” کافکا در کرانه”
    – امروز رفتی پیاده‌روی؟
    – بله، به قدر سرک کشیدن به خیابانهای اطراف محل
    – امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    – سالاد کاهو و بروکلی. البته پوست سفید داخل لیموترش هم چسبیدو
    – امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    – غربت و غم جنوب ناراحتم کرد. قطعی‌های بی‌برنامه و حتمی برق نگرانم کرد . (باز دلیلی برای تلنبار شدن کارها)
    – امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    – به درآمد چشمگیر رسوندن سایت جدید
    – امروز با کی تماس گرفتی؟
    – همکارم چون عجله داشتم و پیام جواب نمیداد.
    – امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    –توجه تمیز. توجه به زیبایی، دانایی و نکویی که دکتر الهی قمشه‌ای بارها تاکید کردن بهش
    – امروز درباره‌ی وضعیت برندت چه خیالی بافتی؟
    – سخنرانی در تد
    – امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    – خوردن دوغ و گوشفیل در اصفهان
    – امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    –فقط فهمیدم کتاب جدید استاد کلانتری عزیز رونمایی شده
    – فیلم چی دیدی؟
    فقط دوری توی کانال فیلم‌باز زدم.
    – نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/nevisagp

  57. ➖️ برای سال‌واژه‌ات، «تحرک و پویایی»، چه گامی برداشتی؟
    در روز چند کتاب می‌خوانم و استفاده از واژه‌دان

    ➖️ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    نمره 6 رو میدم. نتونستم پایبند برنامه‌هایم
    باشم.

    ➖️ امروز چه کلاس‌هایی داشتی؟
    زبان انگلیسی

    ➖️ از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    چه سوال سختی. بیانم نمیاد.

    ➖️ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    شب هول رو شروع کردم و کتاب آتش اب‌سوز که از صفحه 30 به بعد جالب میشه، قبلش به نظرم چرت و پرته.

    ➖️ امروز رفتی پیاده‌روی؟
    نه سعادت نداشتم.

    ➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    شلیل و انگور خوردم، چسبید.

    ➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    ناراحت شدم که کارپرداز‌مون از ترس اخراج شدنش، در برابر هر تحقیری سکوت می‌کند.

    ➖️ امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    دوست ندارم بگم.

    ➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
    مامان و خواهرم. گوش دادن به
    چس‌ناله ‌های خواهرم و گله‌کردن مامان از
    خواهر‌شوهر.

    ➖️ امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    حمایت.
    من همیشه حمایت کردم.
    قشنگ میشه که یه مدت خودم حمایت شم.

    ➖️ امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    اصلا وقت نشده بهش فکر کنم.

    ➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    خوابم میاد. باشد برای روزهای بعد.

    ➖️ امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    رونمایی استاد از کتابشون و سخاوت و مهربانی ایشون در عرضه‌ی رایگان کتاب
    به شاگردان.

    ➖️ فیلم چی دیدی؟
    فیلم ایرانی غریزه رو دیدم. خیلی وقت بود که فیلم ایرانی ندیده بودم. قشنگ بود.

    کانال تلگرامم
    https://t.me/tasvirkhiyall

  58. سال‌واژه‌ام: تمرکز

    صفحات صبحگاهی را نوشتم. خابم یادم بود اما موقع نوشتن یادم شد و بعدن‌تر یادم آمد. چرا ننوشتمش؟

    روزنگاری کردم.

    کتاب «در فاصله دو نقطه» را خاندم.
    «ما هرچه را در مقابل دیدگانمان قرار میگیرد، با هم و یکسان می‌نگریم و فرصت «انتخاب» را از دست می‌دهیم.»

    قرص خوردم و خابیدم ظهر. یعنی غشیدم.

    داستان «صدای مرغ تنها» مهشید امیرشاهی را خاندم.

    نویسنده ساز را بودم. استاد کتاب جدیدش را رونمایی کرد. پر از واژه‌های قشنگ قشنگ است.

    آزادنویسی کردم.

    گوشی‌ام هی داغ می‌کند و آمدم یک عالم از برنامه‌هایم را پاک کردم و رفتم توی تنظیمات و همین‌طور سیخ می‌زدم که چیزی به اسم بازگفتار را فعال کردم که قشنگ رید به گوشی و اعصاب من. نیم ساعتی درگیر بودم و داشتم التماسش می‌کردم که درست شود تا درست شد.

    با متخصصون صوبت کردیم. پست نوشتیم برای کانال تخصصی‌مان. بعد باز صوبت کردیم. خیلی صوبت کردیم. از همه چی. تازه تهش فائزه جملکی گفت برای نتیجه این جلسه‌مان. «شوهر ،خوردن قرص برنج است.» چطور شد که اینطور شد نمی‌دونم.

    همین دیگر.

    https://t.me/yaddashtneda

  59. سال‌واژه؛ تغییر

    ۱- صبح از گرما و با صدای سقوط آزاد دفتر صفحات صبحگاهی‌ام از خواب بیدار شدم. بعد از کلی غرغر که حواله گرما کردم، از تختم که به تنور نانوایی یک سور زده بود دل کندم و در حالی که دفتر را از روی زمین جمع می‌کردم، جلو کولر لش کردم و صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم.

    ۲- از آنجایی که با خدا سر جنگ نداشتم، شکرگزاریِ پر و پیمانی نوشتم؛ خدا خوشش بیاید.

    ۳- بعد از شستن دست و صورتم و جمع کردن زلفانم، سر شوق آمدم و مقداری کرم مرطوب‌کننده حواله صورتم کردم؛ عشق کند.

    ۴- بعد از جمع کردن بساط صبحانه، از آنجایی که مامان کسالت داشت، در یک حرکت قهرمانانه درست کردن ناهار را گردن گرفتم.

    ۵- دمپایی سگی‌ام را پوشیدم و با ورود به آشپزخانه، آهنگی قِری پلی کردم. در حالی که قر می‌دادم، ماکارونی خوشمزه‌ای درست کردم آن سرش ناپیدا.

    ۶- تا ناهار حاضر شود، با شقایق یک سریال رمانتیک دیدیم و قلبمان کاراملی شد.

    ۷- بعد از خوردن ناهار خوشمزه‌ای که تلفاتش انگشتان اعضای خانواده بود، طبق توصیه متخصص طب سنتی ده دقیقه راه رفتم تا هم سر دلم سبک شود و هم هضم غذا راحت‌تر.

    ۸- به یاد ایام قدیم سری به کتاب «کنت مونت‌کریستو» زدم و از خواندنش لذت بردم.

    ۹- موقع وبینار نویسنده‌ساز تغییر موقعیت مکانی دادم و عملاً در حالی که از باد کولر حظ می‌بردم، پنکه را هم بغل کردم. هم با وبینار همراه شدم، هم چیزهای تازه یاد گرفتم و هم لحظات خوبی را سپری کردم.

    ۱۰- در حالی که آزادنویسی می‌کردم، آتوسا چای قندپهلویی کنار دستم گذاشت تا ضیافتم کامل شود.

    ۱۱- با شقایق فوتبال فرانسه و اسپانیا را تماشا کردیم و وسطش هم مامان را از اخبار روز بی‌نصیب نگذاشتم.

    ۱۲- در حالی که نیمه اول رو به اتمام بود، دلم طاقت نیاورد و به سمت بالکن و قالیچه کوچکم رفتم و روزگفتارم را چسباندم کف کانال.

    ۱۳- در حالی که گزارشگر حلقش را جر می‌داد، گزارش نیکم را به صرف خیارشورِ مامان‌انداز انجام دادم
    https://t.me/shekarpaniir

  60. دومین شبی است که گزارش نیک می‌دهم.
    سال واژه: مداومت
    ۱. امروز آزاد نویسی داشتم، بعد مدتها کُلی نوشتم. چرندیاتم را  ریختم در ۴ صفحه دفتر باب اسفنجی؛ از همه چیز نوشتم، حتی از حسی که به یک مَرد بیکارِ ول در خیابان دارم.
    ۲.کتاب شب‌های روشن داستایوفسکی را دیروز خواندم، امروز خلاصه‌اش را نوشتم و کمی هم نظر خودم را به آن پیوست کردم. استاد کلانتری هم در وبینارش گفت که چه خوب است درباره‌ی هر کتابی که می‌خوانیم بنویسیم. از اینکه من این عادت را مدتهاست دارم بسیار خوشحال شدم.
    ۳. چند لغت زبان انگلیسی را شروع کردم به خواندن و حفظ کردن؛ صرفا برای پیشگیری از زوالِ سلول‌های خاکستری مغزم که قدرتِ حفظ کردن را به کل از یاد برده اند.
    ۴.کتابِ گریه‌های امپراطور فاضل نظری را باز کردم و خواندم و خواندم.. الان که شب است یادم نمی‌آید به کدام شِعر رسیدم. فقط یادم می‌آید آخرین شعری که خواندم واژه‌ی “خط” در آن بسیار به کار برده شده بود.
    ۵. متنی نوشتم و در کانال منتشر کردم که خیالبافی‌هایِ ذهنم حینِ پختنِ ماکارونی بود. آخر دخترِ مجرد را چه به دعوایِ زن و شوهری؟! نوشته ام هم دستور پخت ماکارونی است، هم داستانک. دوستش دارم
    لینک نوشته ام:
    https://t.me/Maryam_shahbaz/2438

    ۶.شیشه‌های خانه را ، بعد از اینکه از شنبه تا به حال به تعویق انداخته بودم پاک کردم‌. میزِ مطالعه ام را هم پاک کردم. هر یک از کتاب‌هایی که روی میز بود را هَم گرد گیری کردم. حسِ عجیبی داشت. انگار قله‌ی دماوند را فتح کرده بودم. بعد هم نشستم با خیال راحت امتحان مجازیِ دانشگاه را دادم.
    ۷. کتاب ” سم هستم، بفرمایید ” را شروع کردم. قبل از شروع گمان می‌کردم منظورش از سَم، سمِ ایرانی خوراکی است که کشنده است. اما وقتی خواندم فهمیدم سَم نامِ شخصیت پسر داستان است. فقط سی صفحه خواندم. همین که طلسم را شکستم و شروعش کردم یعنی من هم ” می توانم” !

    ۸. به صفحه ۵۴ شاهراه تاثیر گذاری رسیدم ، در یکی از صفحات به جمله‌ای رسیدم که بسیار قلبم را قلقلک داد ” واژه‌ها را باید بوسید” با خودم گفتم
    کاش من هم واژه بودم..
    ۹. ظرفهایِ ظهر را سریعا شستم. بر خلاف روزهای دیگر ظرفهایِ شام شب را هم من شستم. حسِ خوبی به من می‌دهد.. دوست ندارم مامان مدام پای ظرف شویی باشد. اما بدونِ دستکش بودم، حالا دست‌هایم پوست انداخته و به مایع ظرفشویی خوشبختانه یا متاسفانه آلرژی دارم.

    ۱۰. مامان را بردم داروخانه، خودم هم رفتم عابر بانک پول جابه جا کنم. همانطور که پُشت فرمان نشسته بودم، وارد وبینار نویسنده ساز شدم.. کتابِ جدید استاد، قلبم را اکلیلی کرد. حالا من آدم خوشحال‌تری نسبت به دیروزم؛ چون کتاب را هدیه.ای ناب می‌بینم..

    آدرس کانالم:
    http://t.me/Maryam_shahbaz

  61. ۱. اول روز ۳۰ دقیقه هم‌نویسی متمرکز با الا نصیری. سازنده‌ترین لحظه‌‌ی روزم بود.
    ۲. پرسه میان ترجمه‌های پویا رفویی. این پرسه‌ها را کاری برای سال‌واژه‌ام -که ترجمه است- قلمداد نمی‌کنم. خواندن و شناختن را محض کنجکاوی‌یی می‌دانم که باید در ارتباط با موضوعی که برایت اهمیت یافته، گسترده‌تر از همیشه حضور داشته باشد.
    ۳. امروز بیست ساله شدم. قدردانم. قدردان تمام آدم‌ها و اثرهایی‌ که سبب می‌شوند شیفته‌ی زندگی شوی، حتا وقتی از ناکامی‌ها می‌گویند. پس از عمری گمان می‌کنم در جا و سنی‌ام که باید باشم. این هم نعمتی‌ست که تازه شناختم.
    ۴. کشیدن نقشه‌ی ذهنی برای یک مقاله‌ی تازه.
    ۵. کتاب جدید استاد کلانتری هوا شد و کیف من کوک.
    ۶. پیاده‌روی‌ جانانه و گفت‌وگویی جان‌بخش
    ۷. کتاب خواندنیِ «موقعیت و داستان» ویویان گورنیک را خریدم. عنوان دومش: هنر روایت شخصی.
    ۸. مامان فیلم “backrooms” که تازه آمده را می‌دید. فیلم را ندیده‌ام ولی داشتم در موردش می‌خواندم. کارگردان پسر بیست ساله‌یی‌ست که از سال ۲۰۲۲ تو یوتویوب سلسله ویدیوهای کوتاهی با محیط‌های دلهره‌آور می‌گذاشت. اسمشان هم هم‌نام فیلم: backrooms. بعد از وایرال شدنشان پیشنهادها گرفته که بیا این ویدیوها را فیلم کنیم و حالا با همکاری فیلمش کرده.
    https://t.me/themolaie

  62. وقتی مه‌به تمام مدت‌ها که کنج‌گاپِ نویسندگی شدم چیزی دانستم اینه‌‌که همه‌‌ای رشته‌های نویسندگی بهم مربوط هستند!
    یعنی‌چه؟

    بطورِ مثال گه خاهی‌ باشی داستانک نویسی‌،باید شعر‌هم در کنارِ جواِی داستانک‌ات بپا‌ای‌،‌بخانی بروانی بچرانی، چرا شعر خانی
    خاطرِ زین‌که در شعرهم داستانک هایی زمرود که به‌لانه ریز ریز باهم جمع شدند
    داستانک کوتاه ساختن است

    وقتی تمام کتاب‌هایی روانشناسی بپااِیدم دیدم
    تمامِ‌نا محوِ هشدار دادن داشتن اما بطرز نوشته‌شدن که هشدار‌هایی شان محو بودن
    بطورِمثال:

    دهستان‌خالی
    راه‌هااش سبزِچمنی
    هر قدم و قدم برداری زکاوت پنهان نهاده است
    خنده‌ها همسایه‌گان مخفی بخود پوشد
    در و گوچه‌ها انگار دارند کسی رو صدا می‌زنند ای‌ چشن‌گرفته اند
    ودا می‌خانند
    آن‌سلاها در دست شان
    شادی به آسمان می‌زنند
    خانم‌هااِی‌که صداشان پنهان جای‌لبِ‌شان به چسپِ‌پهن بستند
    این‌ ده بلند آبی که آب در خود جاری ندارد
    و هیچ نمااِی نیست
    مسجد‌هایی خالی که پرنده‌ای پر نمی‌زند
    قاری‌هایی که از مسجد‌ها صداهای‌شان در می‌آید
    لطافت‌ها جاری درخونه به خونه کوچه‌به کوچه
    سرک‌ها به سرک ها که نمایش خود را ندهند!

    خوب خاد گفتید اینها واضح اند
    داره از یک جاای یا کوهستان یا دهکده‌ای
    که اینطور زندگی جاری است گپ می‌زند!

    آره راست گفتید

    واضح نگفته
    مثلن:
    اینجا
    اسم یک دهستان آوردم که به ولایت هرات افغانستان است بنامِ بلند‌آب و به گفته‌مردمِ‌شان بلندو اما تابلو زده است بلندآب‌؛مردم خشم‌گین سلاح‌ به دست زندگی می‌کنند
    زن‌ها و مردا بی‌گنه نتوانند یک دم صدا بلند کنند!

    ووقتی نویسنده یک چیزی گپ میزنه اورا دانسته زندگی کرده حتی اگه پنهان باشه
    و نویسنده ها حتی همان تخلیات فلم‌هارا از داستان‌ها گیرند و چند چیز را اظافه می کنند
    که کمی نمایش داشته باشد!

    مه‌ در اینجا از خیلی چیزها صحبت کردم
    از هرلایه‌ای نویسندگی بخرج بردم
    دیدید
    همه لایه هایی نویسندگی بهم ربط دارند
    حتی اینجا از حالتِ شاعرانه استفاده کردم
    و این‌طوری که می‌نویسم
    دارم بخودم هردم، دقیقه و هر ثنیه یاد‌آوری می‌کنم
    بخود گویم:
    گر خاهی نویس‌عالی‌شوی
    باید بخود تمرین هایی تنوع در نویسندگی کنی!

    جان‌ به جانت سپارم و روم تا فردا!

    لینک کانالم
    https://t.me/sadegaalezadai

  63. امروز حلزون بیهوش هست.
    به قدری که بیرون صدف سفید نقره ای اش خوابیده است و یادش رفته که خودش خانه دارد.
    برای همین از حرف زدن معذور است چون زود فراد می شود . کم خوابیده و فردا هم بیاد بره دنبال برگ تازه.
    برگ چقدر گروه شده ها!

  64. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    تا غروب به امتحان و فشار ذهنی گذشت.
    واقعن غروب غم‌انگیزی بود.
    نتیجه؟ بگذریم.
    نویسنده‌ساز را نشد که باشم‌.
    پس از غروب غم‌انگیز، روزم را شروع کردم.
    پیاده‌روی رفتم. خیابان خیس بود اما باران نباریده بود. درختان را آبکش کرده بودند؟
    زبان خاندم.
    جیره‌ی اسطوره‌‌ها را به تحقیق کم پرداختم.
    آزادنویسی کردم و شعری از آن بیرون کشیدم به‌قصد انتشار.

  65. سال‌واژه‌ام: کسب و کار آنلاین
    نمره به امروز: ۸
    ✔️با صبح بیدارشدن، دم‌گستری و نوشتن
    ✔️دو کلاس آنلاین یوگایم آنگونه پیش رفت که دلخاهم بود؛ با ایمنی، سلامتی، تن‌آگاهی و انديشه‌پروری
    با مداومت بر نوشتن، مراقبه‌ی کلمات دارم
    دانسته‌ام که بخشی از کارم فهم‌گستری و انتقال آن به پرتوجوست
    ✔️مطالعه‌ی کتاب مرتضاکیوان به قلم شاهرخ مسکوب؛ از سطر به سطرش، دوست‌پروری و انسان‌محوری مرتضا کیوان می‌چکد
    بیهوده نگفته‌بودند که مرتضاکیوان عشق را با اخلاق سامان می‌دهد
    در کتاب سرزمین دلربا
    پرساشدن، رهایش، ادویه‌ی هوش‌ربا، گذشته‌پرست، تن‌زدن و دین‌خویی
    بی گفت و شنود وارد دایره‌ی واژگانم شدند
    چرا دایره‌ی واژگان؟ چرا مستطیل واژگان نیست؟ یا هذلولی واژگان؟ به گمانم از پیامدهای وبیکارهای خانم علیزاده است
    امروز در وبیکار به مسابقه‌ی هفته و روان‌شاد نوذری رسیدم ، جایی که از شرکت‌کننده می‌پرسید از کی بپرسم و می‌گفتند از خودم، من هم از خودم می‌پرسم
    بعد از مدتها پیام خصوصی و عمومی به صاحبان کسب و کار جهت یوگاگستری، نوشتن جوابم را داد
    خود راه بگویدت که چون باید رفت…
    ✔️باشگاه حضورم را در یک‌شنبه‌ها و سه‌شنبه‌های
    نویسنده‌ساز، غیرممکن ساخته ولی صوت کلاس را خاهم شنید
    به همین دلیل است دوست می‌دارم که روزی فقط
    برای خودم کار کنم
    ✔️تار نواختن؛ بسیار تمرین کردم تا تار نواختن جایگزین تارزدن شد
    ✔️نان ‌لواش و پنیر و خرمای عصر گاهی هم طعمی هوش‌ربا داشت
    ✔️بعد از ظهر ناگهان به یاد ایمان افتادم؛ چه خوب شد که سال پیش هیچ‌وقت اقدامی نکرد برای نگه‌داشتن من
    چه‌خوب که به اصولم پایبند بودم، دست کشیدم از باج‌دادنهای عاطفی و مهرطلبی و اثبات خودم
    دوست‌پروری، دوستی را پاس‌داشتن ، چگونه دوست داشتن و دوستی کردن چهاردیوار خانه‌ی قلبم شده‌اند حالا
    در واپسین لحظه‌های بودنش ، امید داشت که دیگریار پیش‌قدم شوم و برایش شعرهایم را ارسال کنم
    اما من دیگر نمی‌خاستم
    چون خودم را می‌خاستم
    ✔️حواس پنج‌گانه‌ام را تیز کردم امروز
    آمدن بابا را از صدای برخورد انگشترش به نرده‌ی راه‌مله تشخیص دادم
    تق‌تق‌تق‌تق
    برخورد آب‌سرد با پوستم زیردوش، مغزم را خنک کرد
    پیش از جواب دادن، کلام دیگران را شنیدم
    ✔️باید فیلم‌بین هم بشوم، مدتی است که حوصله‌ام تنگ میشود از فیلم دیدن
    ✔️تصمیم گرفتم که در پایان گزارش نیک اعترافی بکنم
    در چند گزارش ابتدایی، کمی بی‌صداقت بودم و کارهایی نکرده را هم به خوردتان دادم
    شما چه می‌دانستید؟ از کجا می‌فهمیدید؟ ا
    ما رفته‌رفته نیرویی وادارم که راستی پیشه کنم
    انگار که یکان‌یکان به لحظه‌هایم چشم دوخته‌اید
    ارادت هم‌چنان باقی

  66. روز‌نیک خسته‌بالی‌ام

    این روزها در مراسم سوگ خاله‌ی همسرجانیم و شب‌ها تا دیروقت بیدار. صبح زود صبحانه‌ی اهل و عیال را ردیف می‌کنم. امروز کلی کار عقب‌افتاده ردیف کرده‌ام.
    باید بروم کوچه تلفنخانه. کیف ورزشی را داده‌ام زیپ‌هایش تعویض شود.‌ این کیف هم یادگار پنجم دبستان بابک است و تیم بسکتبال شهرداری‌. یادواره‌ها باید بمانند.
    گلدان گل فیکوس را می‌برم خانه‌ی مامان میهمانی تا حالش خوب شود. آفتاب‌نیاز است و خانه‌ی ما بی‌آفتاب‌. بعد که دوران نقاهتش گذشت برش می‌گردانم.
    نسرین، برادرزاده‌ام برایم سوسیس آلمانی و ژامبون مرغ و قارچ خانگی درست کرده. گذاشته توی فریزر مادر. خوشمزه‌ها را برشان می‌دارم.
    همسر را روبه‌روی اداره‌ی بیمه پیاده‌اش می‌کنم. امروز باید بیمه‌ی ماشین تمدید شود. این را دیگر نمی‌شود پشت گوش انداخت.
    امروز انگار عقربه‌های ساعت با هم مسابقه‌ی دو گذاشته‌اند. چرا هرچه می‌دَوم این کارهای دَم دستی تمامی ندارد. حواسم به همه باید باشد. تخم‌مرغ آب‌پز پسری که از باشگاه برمی‌گردد. آماده کردن آب‌لیموترش و عسل قمقمه‌ی باشگاه پسر.
    دل دادن به تمرین‌های موسیقی دختر و گوشیدن نواختنش. چون اگر در انتهایش نظری بخواهد و گیج بزنم، شاکی می‌شود بابت بی‌توجهی‌ام.‌
    شربت خنک آب‌لیمو باید زود دست همسر تازه از راه رسیده را ببوسد. گرمای تیرماه حسابی رُس‌اش را کشیده.
    بعدازظهر که همه خوابیده‌اند می‌پرم توی اخبار جنگ و جدال این روزها. شهرهای جنوبی کشور آماج حملات هوایی آمریکا قرار گرفته. به جبرانش ایران هم پایگاه‌های آمریکا را در اردن و کویت بمباران کرده. تنگه‌ی هرمز دوباره بسته شده. نفت خاورمیانه دوباره گران شده. محاصره‌ی دریایی ایران دوباره شروع شده. دلهره‌های مردم خبرهراس، بازپدید شده و به دنبالش سفره‌ها کوچک و کوچکتر و جیب‌ها پر از خالی.
    خواب از سرم می‌پرد. داستان «سگ ولگرد» صادق هدایت را هنوز تمام نکرده‌ام.‌ساعت پنج جست می‌زنم توی نویسنده‌ساز.
    ذوق‌مرگ می‌شوم وقتی شاهین می‌گوید کتاب جدیدش، فرهنگ‌واره‌ی فارسی خلاق را برای دانلود رایگان بعد از اتمام وبینار توی کانال مدرسه‌ی نویسندگی می‌گذارد.
    گزارش‌های نیک همسفران را ورق می‌زند. من چند روزی است نرسیده‌ام گزارش نیک بنویسم.‌
    بعد وبینار دوباره کزت ژان‌والژان می‌شوم. دوخت و دوز ملحفه‌های پسر را تخته‌گاز تمام می‌کنم. زانوی پای راستم از بس خم مانده خاموشانه قفل شده و به گاه باز شدن آه از نهادش بلند می‌شود.
    آنیتا به امدادم می‌آید و هم‌بالم می‌شود در اتمام امور خانه. شب مسابقات یک‌چهارم نهایی جام جهانی فوتبال است بین فرانسه و اسپانیا. حالا که گزارش را می‌نویسم اسپانیا دو بر صفر فرانسه را پشت سر گذاشته. این بازی لای هیجان است.
    گزارش نیک امروزم را می‌نویسم.
    تا قبل از ۱۲ شب باید گزارش نیک را بفرستم و هنوز نتیجه نهایی مسابقه معلوم نیست.

    ۱۴۰۵/۴/۲۳
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

    1. سلام
      امیدوارم تندرست باشید و هر جا که هستید دلتون قرص.

      از گزارش نیک ِ شما لذت بردم. از دیدن نام داستان «سگ ولگرد» صادق هدایت چشم هایم برق زد. من هم کتاب سگ ولگرد را به زودی تمام خواهم کرد. خودم هم روزی سگی داشتم و به همین دلیل داستان «سگ ولگرد» هنوز در ذهنم چرخ می خورد.

    2. اینقدر ناز پسر را نکش جانم. بکش ولی اینقدر دیگه نه. بذار خودش قمقمه‌اش رو درست کنه. بد می‌گم؟

    3. سلام چه جام و کامل بود منم تحلیل خبر و اخبار این روزها می‌شنوم و می بینم چقدر خوب که شما در گزارش خلاصه‌‌ای نوشته‌این موفق باشید.

  67. گزارش نیک امروز

    کلمه‌ی سال: پستاندار درون

    امروز ظهر بین یکی‌به‌دو کردن با فرداد، ناگهان احساس کردم پشت پنجره پاییز است؛ ابتدای پاییز. و بعد یک حسِ سرشار از خنکی و رهایی وجودم را گرفت. به فرداد گفتم. خندید و گفت: « مامان! توی این گرمای سگ‌مرگ تو احساس خنکی می‌کنی؟»

    بله من شوری سرشار از طراوت و امید داشتم. سرزندگیِ پاییزی در جنوب که مصادف است با شکوفه دادان درخت‌ها و روییدن گل‌ها و سبزه‌ها، در من سرازیر می‌شد.
    حالا چرا پر از این هیجان شدم؟ نگاه عمیق به: «خنده‌ها و اخم‌های فرداد و بودنش» این وجد را در من شکوفا کرد.

    مادر بودن چیز غریبی‌ست. هر لحظه بین نگرانی، شعف و ناامیدی در نوسانی. ترک‌ می‌خوری، جوانه می‌زنی، می‌شکنی و …

    عصر وبینار نویسنده‌ساز بودم و استاد کتاب جدیدش را معرفی کرد و لینکش را رایگان برایمان در کانال گذاشت. چه گنجی بهمان داد. گذاشته‌ام آخر شب در سکوت و تنهایی بخوانمش.

    بخشی از نوشته‌های بچه‌ها را در کانتال و گزارش نیک خواندم.
    هر روز از بودن در این جمع بیشتر خوشحال می‌شوم و خدا را برای راهی که نشانم داد شکر می‌کنم.

  68. گزارش نیک میگ
    ۱. سرکار رفت. برق رفت هم سرکار بود.
    ۲. چهارتا قاچ نوشت و چهارتا قاچ خواند.
    ۲. از سرکار گشنه برگشت.
    ۳. نودل درست کرد با مخلفات.
    ۴. خوابید.
    ۵. بیدارید و نویسنده‌ساز را بود.
    ۶. وبیکار الهه را بود.
    ۷. با چت جی پی تی در مورد ایده سایت حرف زد.
    ۸. جلسه را با بچز برگزارید و چکیده این شد.
    «شوهر کردن، خوردن قرص برنج است.»
    ۹. یادداشت نوشت.
    ۱٠. با دوست و مادر تلفنی حرف زد.

  69. سال‌واژه: ترویج

    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

    همان ۶ دیروز. شاید هم پنج. سر کار کنم رفتی خانه آنقدر می‌نویسی که خالی شوی از حس بد اخبار، آمدم خانه و آن‌قدر که دلم می‌خاست ننوشتم. و آن‌قدر هم نخاندم. ولی حرف زدن با برو‌بچز تخصصی‌نویسی و نوشتن پستکی درباره‌ی سلامتی را دوست داشتم. بحث خودکشی و سلامت روان و اصلن سلامتی شد به خدا که فائزو گفت شوهر کردن خوردن قرص برنج است. ولی امروز زیاد از رابطه‌ی عاطفی شنیدم و فکر کردم.

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

    در شهر کوچک برای داشتن شغل و درآمد باید خیلی‌خیلی بیشتر تلاش کنی و خلاقیت تقریبن به کف می‌رسد اگر نخاهی با حرف مردم مواجه شوی. مواجهه. شهر کوچک. عجیب است که کوچک نیست و باز اینقدر همه توی هم هستند. شاید دارم اشتباه می‌کنم و اینگونه به نظر می‌آید. ندومبه.

    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    امروز نوک‌نوکی می‌کردم. از ضرب‌المثل‌های تالشی خاندم، تا کمی درباره‌ی سرطان، کتاب تازه‌ی استاد «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق» و همین.
    دلم می‌خاست امروز خودم را با کتاب خفه کنم ولی باز نشد.

    امروز رفتی پیاده‌روی؟

    همان همیشگی. رفتن و برگشتن به محل کار.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

    ترشی شلغمی که مامان گذاشته است. آن خرچ‌خرچ بی‌نظیر و شکل شلغم‌های کوچک و مزه‌ی ملایمش. مثل تنقلات بود برایم. و انجیر‌های پرمزه. کاش هر خانه یک درخت میوه هم داشت. اگر یک درخت میوه داشتی دوست داشتی چه میوه‌ای باشد؟ گیلاس شکوفه‌های قشنگی دارد. پرتقال و نارنج هم خوشبو می‌کنند. گردو کمک به اقتصاد است و انار یخچالت را برای ماه‌ها تامین می‌کند. انجیر مربا می‌دهد و سیب، سیب هم خوب است. میوه‌ی مظلومی است به نظرم. میوه‌ای که همیشه هست ولی بودنش حس نمی‌شود. مثل سلامتی؟

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

    آمار تیروئید. رفتن برق ساعت دوازده. خبرها.

    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

    امروز درباره‌ی کار و نوشتن درباره‌ی سلامتی رویا پروراندم و نوشتم. و اندیشیدن به خانه و از خودم پرسیدم آپارتمان یا ویلایی؟ و بعد به معماری عجیب و دوست‌داشتنی خانه‌مان فکر کردم. خانه‌ای که بابا دوست داشته پنجره‌های بزرگی داشته باشد، دوست داشته هم ویلایی و مستقل باشد هم آپارتمانی.

    امروز با کی تماس گرفتی؟
    هیشکی.

    امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    هزینه. هزینه‌های بیماری.

    امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

    هر وقت به این سوال می‌رسم تازه فکرم می‌رود سمت داستانی بلند. هنوز پیرنگش را ننوشته‌ام.

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    خاطره‌ای توی مینی‌بوس، با آهنگ تولد. مسیر رشت به تالش. چه سفر ترسناکی بود. چه روزهای ترسناک‌تری.

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

    واژه واژه واژه. واژه پررنگ بود و واژه‌های کتاب اوستا هر کدام اسمارتیزند. رنگی‌رنگی و خوشمزه.

    کانالت؟

    https://telegram.me/Fereshteh_bargi

    1. « کوچک نیست و باز اینقدر همه توی هم هستند.»
      من این رو چندسالی که شمال زندگی‌کردم با گوشت و پوست احساس کردم. یکی سر خیابون بهم سلام می‌کرد و جویای احوال بابام می‌شد. درصورتی‌که نه من می‌شناختمش نه بابا😅

      کاش هر خانه یک درخت میوه هم داشت.😍

      ترشی شلغم نخوردم کهههه خانوممم. دلم خااااست😋نوش جان ولی تک خوری کار خوبی نیست. دارم بلیط می‌گیرم بیام تالش😂

  70. در گیر و دار «پهباد»ها، «شهپاد»ها و «تاماهاک»‌ها امروز سعی کردم اخبار را کمتر دنبال کنم. پس خودم را درگیر مسیر به هدف خوردن تیرم سمت سال‌واژه‌ام «بیش‌نویسی» کردم. کارهایم کم بود، اما مفید و لذت بخش:
    تمرین واژه‌نویسی و نوشتن فهرست نقص‌ها را برای کلاس سمپوزیوم نویسندگی تکمیل کردم.
    فیلم «افسانه سنگ» را دیدم. فکر نمی‌کردم یک فیلم مربوط به سال ۱۹۸۴ میلادی این‌قدر مجذوبم کند. تغییر مرحله به مرحله شخصیت اصلی فیلم در مسیر رسیدن به هدفش من را تا آخر به انتظار گذاشت. پر از هیجان.
    مطالعه «شب یک شب دو» را ادامه دادم و از جملات کوتاه و نثر شاعرانه «بهمن فرسی» لذت بردم. روز واژه‌ام را از همین کتاب انتخاب می‌کنم: «تنهایی‌شکن»
    شرکت در وبینار نویسنده‌ساز یادم انداخت که مدتی است گزارش نیک ننوشته‌ام.
    مقاله آموزشی که مربوط به حسابداری اکسل بود، بیشتر وقتم را گرفت. اطلاعاتم در این مورد کامل نبود. جستجوی منابع و نوشتن. خودم هم موقع نوشتن، گام به گام یاد گرفتم.
    گفتگوی شیرین با دوستم و بیشتر دلتنگ شدن برای ندیدن سه ماه‌اش پایان امروزم بود. امیدوارم این غیبت صغری زودتر تمام شود.

  71. امروز بعد از اینکه صفحات صبحگاهی نوشتم، کلاً در حال خدمت به دیگران بودم؛ از دکتربردن و جواب آزمایش‌گرفتن تا کمک به مامان.
    در این گرما و خودروی مامانم که کولرش خراب است، مجبور شدم چند بار بروم بیرون.
    تازه وارد وبینار نویسنده‌ساز شده بودم که مجبور شدم بروم خانهٔ مامانم و وبینار نیمه‌کاره، رها شد.
    کمی از داستان کوتاه جدیدم را نوشتم.
    داستانکی نوشتم و در کانالم گذاشتم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  72. – برای سال‌واژه‌ات، «هردم‌نویسی»، چه گامی برداشتی؟
    – رونویسی روی تخت.
    – از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    – ۵. شاید در ساعت‌های باقی‌مانده به ۷ برسد. مسمومیت و به‌هم‌خوردن برنامه‌ی خابم از بهره‌وری‌ام کاسته.
    – امروز چه کلاس‌هایی داشتی؟
    – سه جلسه کلاس خصوصی+دو جلسه بازخورد برای دوره‌های نویسندگی خلاق ۷۳ و ۷۴.
    – از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    – اینکه زنده‌ایم به تحسین‌های صادقانه، هم گفتنش، هم شنیدنش.
    – امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    – دوباره سفرنویسه‌های بهمن فرسی را دست‌ گرفته‌ام. از جمله «ئوتای». چند پاره‌اش را بخانید:
    «چقدر این واژه‌ی شوی از شوهر لطیف‌تر و تمیزتر است. شوهر سرکش و زورگو و کثافت است. در شوی اما شستگی و لطافت و اطاعت هست.»
    «یادداشت سفر باید زنده و درجا و داغ‌داغ و لبریز باشد. ساعتی بعد، شب همان روز،‌ فردای همان شب،‌ اما اگر نشد و نیامد و ننوشتی پس ننوشته‌ای و تمام، جان دمیدن در یادِ دفن‌شده شاید کاسبی بدی نباشد اما ارتکاب معقولی نیست.»
    «گفت یارو پول نداشت زن بگیرد به رفیق‌اش گفت بیا یک زن شریکی بگیریم. ده روز مال تو باشد ده روز مال من. ده روزِ بقیه‌ی ماه را هم می‌فرستیم قحبگی کند خرج ما را دربیاورد. آیا چنین جانورانی به راستی روی زمین یافت می‌شوند؟ هیچ بعید نیست. این‌ها اسمشان و جنسشان ننگ عالم انسانی‌ست.»
    «همه هم می‌دوند که در بیاورند، اما کو؟ از دویدن خشک و خالی، چیزی که چیز باشد در نمی‌آید. دویدن باید همراه باشد با خرده شیشه‌ی گونی‌گونی و دغلبازیِ کلان‌کلان.»
    – امروز رفتی پیاده‌روی؟
    – نه. روز که گرما نمی‌گذارد و شب هم مشغله. ولی از فردا وقت‌دزدی برای پیاده‌‌رویِ شبانه را می‌آغازم.
    – امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    – غذای من‌درآوریِ مادرغلام. سماق‌پلو؟ گویا از یوتیوب آموخته.
    – امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    – «من به فکر خستگی‌های پر پرنده‌هام… تو بزن تبر بزن…»
    – امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    – به اینکه اگر عمری بود ویراست‌های آینده‌ی «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق» تبدیل شود به کتابی هزار و چند صفحه‌ای.
    – امروز با کی تماس گرفتی؟
    – من و تماس؟ حاضرم همه‌ی رمان‌های م.مؤدب‌پور را بخانم ولی تلفنی حرف نزنم. ولی پیامک را هستم. پیامک مینیمال و به‌اندازه.
    – امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    – تعلیق. معلق. جامعه‌ی معلق. کشور تعلیق‌زده.
    – امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    – می‌روم که ببافم. بیشتر حین مطالعه و فیلم دیدن بافتم می‌گی‌گیرد.
    – امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    – قابل پخش نیست عزیزم.
    – امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    – حالا که فکر می‌کنم می‌بینم باید به امروز ۸ یا ۹ بدهم. پس از رونمایی کتاب آ‌ن‌قدر از همسفرانم پیام‌های مهرآمیز گرفتم که اصلن حالم خوب شد. بله،‌ سرانجام پس از ماه‌ها «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق» هوا شد. بهتر دیدم در شرایط حاضر رایگان باشد و الکترونیکی تا همه فوری به آن دسترسی داشته باشند. حالا خوشحالم کتابی فراهم شده در پاسخ به پرسش بسیارانی از شما: «چگونه دایره لغاتم را به شکل مؤثری بگسترانم؟»
    – فیلم چی دیدی؟
    – مراسم فیلم‌بینیِ‌ شبانه را شروع نکرده‌ام هنوز. ولی بین کارها یکی دو قسمت از سریال لوئیس سی. کی. دیدم و خخخخخخ.
    – نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/shahinkalantari

    1. -بهره‌وری خوب است آقای استاد اما سلامتی مهم‌تر نیست؟ یک وقت لا‌به‌لای این‌همه تلاش یادتان نرود جسمی دارید که بی‌منت پا‌به‌پایتان می‌دود. اندکی استراحت هم بهره‌وری‌ست جانم. حتی اگر اسهال باشید.
      -خاک بر سرم برینند من فکر کردم جلسه‌ی بازخورد نویسندگی خلاق کنکله.😅
      -شوی شووی شووووی
      -گفت یارو پول نداشت جهیزیه جور کند شوهر کند به رفیق‌اش گفت بیا یک شوهر شریکی بگیریم، جهیزیه هم نصف نصف. ده روز مال تو باشد ده روز مال من. ده روزِ بقیه‌ی ماه را هم می‌فرستیم حمالی کند خرج ما را دربیاورد. آیا چنین جانورانی به راستی روی زمین یافت می‌شوند؟ هیچ بعید نیست. این‌ها اسمشان و جنسشان ننگ عالم انسانی‌ست.
      -قابل پخش نیست🤣🤣 ایشالا که خیره.
      -ما آیندگانیم❤️

    2. شاهین عزیز از رونمایی کتاب جدیدت لذت بردم. تا آخر شب پادکست وبینار نویسنده ساز را چندین بار گوش دادم. قطعا کتاب تأثیر گذاری بر نوشتار ما شاگردان خواهد بود.
      موفق باشی.

  73. – سر زدم به کانال دوستان خوش‌قلمم.
    – کم نوشتم، اما نوشتم.
    – از پنجره‌ی اتاقم بیرون را نگاه می‌کردم که ایده‌ی داستان جدیدی به ذهنم رسید. با چند جمله یادداشتش کردم.
    – یاد آهنگ «Teir abhaile ‘riú» از Celtic Woman افتادم. رفتم سراغش و چند بار پشت هم گوشش دادم. (خودم هم نمی‌توانم از روی اسم آهنگ بخوانم.)
    -گشت و واگشتی کردم در کتاب جدید آقای کلانتری: «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق». این کتاب، مرا یاد یکی از جملاتی انداخت که آقای کلانتری در کتاب «نویسنده‌ساز» نوشته بودند:
    «از کاربست کلمات مهجور نترس. کار نویسنده جلوگیری از کپک زدن واژه‌هاست.»
    (ص ۸۸)
    – رفتیم دور زدیم در دل شب.
    پنجره‌ی ماشین را دادم پایین و چشم‌هایم را بستم تا باد پلک‌هایم را نوازش کند.
    فکر کردم به دارا، برادر کوچک‌ترم. احساس کردم دلم برایش تنگ شده، با اینکه تقریبا هر روز می‌بینمش. فکر کردم کاش خواهر بهتری باشم.
    از جلوی دانشگاهم رد شدیم. یاد استادهای خوبم افتادم. من نهایتا، بیشتر احساسات خوب یادم می‌ماند. شاید چون بَده منم.
    گپ و گفت با امیر، سکوت و موسیقی گوش دادن با امیر.
    شدم چون شبی ستاره‌اندود.
    بعد گفتم: «خب دیگه بریم خونه، باید گزارش نیک بنویسم.»
    – دوست داشتم امروز را. بهش ۷ می‌دهم. حتی شاید ۸.
    – «نوشتن یعنی رفتن و نرسیدن، بی ذره‌یی احساس باخت.»
    (کتاب «نویسنده‌ساز»، نوشته‌ی شاهین کلانتری، ص ۱۶)
    https://t.me/LailyMaddah

    1. «نوشتن یعنی رفتن و نرسیدن، بی ذره‌یی احساس باخت.»
      عجب جمله‌ای👌🏻
      اصلاحیه: من نهایتا، بیشتر احساسات خوب یادم می‌ماند. شاید چون برای نیکی بیشتر ارزش قائلم.

  74. ۱- امروز را باید به عنوان روز جهانی اتلاف وقت نامگذاری کرد؛ چهار ساعت در اداره به علت قطع و وصل شدن مکرر سیستم‌ها، چهار ساعت به علت قطعی برق، سه ساعت در خیابان‌ها به علت ترافیک و غیره، یک ساعتی هم برای کارهای دیگران. تنها خوبی‌اش فرصتی بود که برای خواندن ایجاد شد.

    ۲- عکس پروفایل تلگرامم را عوض کردم. تنها کاری که در شبکه‌های اجتماعی انجام می‌دهم همین‌ است. واقعن چرا عکس عوض می‌کنم وقتی که عملن استفاده‌ای از آن‌ها نمی‌کنم؟ حس می‌کنم عکاس بودنم باید به یک دردی بخورد.

    ۳- دختری با چشمان زیبا بی‌هوا کنارم نشست و نگرانی‌‌هایش از روند انجام کارها را با من در میان گذاشت. من هم کلی به او امید دادم و گفتم مطمئن باش کارهایت نرم و روان انجام می‌شوند. یک ساعت بعد آمد و گفت انرژی شما مثبت بود، بعد از دو ماه کارم به سرانجام رسید. خدا را شکر.

    ۴- یک گلدان تنها، جنازه‌ی یک سوسک، توری شکسته، راهروی باریک، پارکینگ درهم و برهم، ساختمان ملال‌زده، بنزینی که نشد بزنم، لیست کارهایی که انجام‌نشده باقی ماندند، خستگی‌ که در تن و ذهن نشست، تمرکزی که نداشتم، و در کنار آن‌ها لبخندهایی که ردوبدل شدند، بوی خوشایند عطر، قهوه‌نوشی، خواندن و‌ نوشتن، دیدن عزیزان، خریدن چیزهایی که لازم بودند و زندگی همچین چیزی است؛ یک معجون نیک از خوشی‌ها و ناخوشی‌ها.

    ۵- شاتوت و آلبالو.

    ۶- الهی شکرت…

  75. #گزارش نیک.

    امروز که هنرستان بودم یکی از هنرجویان پایه‌ی دوازدهم از هنرستان دیگر، برای مشاوره گرفتن از من آمده بود و پرسید که من توی مطالعه کردن پرش ذهنی دارم و تمرکز و انگیزه‌ای برای مطالعه ندارم؛ چه کنم؟

    وقتی با هم صحبت کردیم چند گره ذهنی در مغزش پیدا شد و انگار که هر دومان به جراحی ذهن پرداخته بودیم به نتایجی رسیدیم که به گفته‌ی خود هنرجو، تازه فهمیدم که رشته‌ی شبکه و نرم‌افزار چه رشته‌ای است.

    این است قدرت مشاوره.

    مشاوره خواستن، نشانه‌ی قدرت است، نه ضعف.

    https://t.me/modiriatbishfaali

  76. گزارش نیک
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    چند روزی‌ست که از نوشتن فاصله گرفته‌ام. دل‌کندن از خانه‌ی قبلی، اسباب‌کشی و چیدمان خانه‌ی جدید، تمام انرژی‌ام را گرفته است؛ آن‌قدر که شب‌ها، بی‌آنکه تلاشی برای خوابیدن کنم، چشم‌هایم خودبه‌خود بسته می‌شوند.

    امروز اما دلم خواست بنویسم؛ از خانه و از حس و حالم.

    هشت سال است که مستأجریم. مستأجر بودن حکایت عجیبی‌ست.

    روزی در چهاردیواری‌ای که قرار است موقت باشد، ساکن می‌شوی. ابتدا برایت فقط یک خانه است؛ اما کم‌کم با دیوارهایش، پنجره‌هایش و اتاق‌هایش خاطره می‌سازی. آن‌ها شاهد اشک‌ها و لبخندهایت می‌شوند؛ پناه خستگی‌ها و همدم تنهایی‌هایت.

    تو به خانه جان می‌دهی و او به تو سرپناه.
    تو آراسته‌اش می‌کنی و او مأمنت می‌شود.
    گلدان‌هایت را کنار پنجره‌هایش می‌گذاری و او در عوض، آرامش را به تو هدیه می‌دهد.

    بوی غذایت در اتاق‌هایش می‌پیچد، قاب‌هایت را به آغوش دیوارهایش می‌سپاری و کتاب‌هایت را هم‌نشین قفسه‌هایش می‌کنی.

    و درست وقتی ردی از خودت را در بندبند وجودش جا گذاشته‌ای، ناگهان وقت رفتن می‌رسد.

    باید بروی تا دوباره خانه، تنها یک چهاردیواری شود؛ انگار نه انگار که روزی مأمن تو بوده است.

    تو اسباب‌هایت را جمع می‌کنی و رهایش می‌کنی. دیگر نمی‌بینی‌اش، مگر روزی که اتفاقی از کوچه‌اش بگذری و خاطره‌ها دوباره در دلت جان بگیرند. اما تا آن روز، دل‌کندن را آموخته‌ای.

    امروز ساکن خانه‌ای دیگر شده‌ام؛ خانه‌ای بزرگ‌تر و زیباتر، اما هنوز با آن غریبه‌ام. هنوز هیچ خاطره‌ای میان ما شکل نگرفته است.

    این خانه اما به من وعده‌ی آینده‌ای زیبا را می‌دهد؛ نوید آمدن دخترم را. او شاهد اولین قدم‌هایش، خنده‌هایش، بازی‌هایش و بزرگ شدنش خواهد بود.

    با همه‌ی این‌ها، می‌دانم که روزی دوباره وقت رفتن می‌رسد و باید این خانه را هم ترک کنم.

    اما مگر کلِ حکایت زندگی همین نیست؟

    شاید تنها کاری که باید انجام دهم این باشد که تا پیش از رسیدن آن روز، آن‌قدر خوب زندگی کنم که هر خانه‌ای که از آن می‌روم، برایم یادآور خاطراتی شیرین باشد.

    هرچند کوتاه…
    هرچند موقتی.

    زهرا قاسمی‌زادگان

  77. گزارش ۶۳
    ۲۳ تیر
    ✍🏻سال واژه: ارتباط
    براش چه کردم؟
    کار خاصی نکردم جز آزادنویسی در مورد تعارض‌های ارتباطی. و ندید گرفتن رفتار بعضی آدمهای زیادی رو مخ. و طرح این پرسش که چطور میشه رابطه جدید بسازم و دوستان جدید پیدا کنم.
    ✍🏻نمره امروزم ۷ ، چون بعضی کارا رو پشت گوش انداختم متاسفانه. به گمونم تمرکزم کم شده و گاهی شاخه به شاخه میشم. از ذهن وسواسی و چارچوبی من بعیده.
    ✍🏻صبحگاهی‌ام را نوشتم.
    ✍🏻در ادامه خوندن شب هول رسیدم به ابراهیم اسماعیلی. تحول این شخصیت کمی احساساتم رو درگیر کرد. اونجا که زنش رو کتک زد، حرص خوردم. یه جایی دلجویی کرد، حس درماندگی داشتم. در نهایت که می‌ره حقوق میخونه و کارمند دادگستری میشه.جالب بود.
    ✍🏻از حافظ خوندم و این بیت رو رونویسی کردم:
    نخفته‌ام زخیالی که می‌پزد دل من
    خمار صد شبه دارم شراب‌خانه کجاست؟
    ✍🏻از امروز به مدت یک هفته برا خودم چالش گذاشتم که هر روز مطلبی از سایت استاد در زمینه غنی کردن دایره واژگان بخونم و تمریناتش رو انجام بدم. مطلب هوش کلامی در سایت جذاب بود. از صفحه هوش کلامی رسیدم به آشنایی با بهترین نویسنده‌های ایران که استاد زحمت کشیدن لیستی از نویسنده‌ها رو معرفی کردن به همراه برخی از نوشته‌هایشان. خیلی قشنگ بود. دمشون گرم. برام خیلی تازگی داشت. و صد البته که کاربرد هم دارد برای منی که نیاز دارم دایره واژگانم رو غنی و فعال کنم. فکر کنم چالش بیشتر از یک هفته بشه.
    ✍🏻 فایل صوتی وبینار رو که گوشیدم،گفتم بله خودشه به منبع بسیار عالی برای چالش یادگیری واژه😍

    ✍🏻 امروز ناهار خوردم به تنهایی. باقلا قاتق و خوراک لوبیا رو به هم آمیختم. ترکیب باحالی شد.☺️
    ✍🏻بعد از مدتی امشب با پناه جونم گپ زدم. بازم بهم یادآوری کرد که عمه جون تو باید متنوع‌و خلاقانه‌تر بنویسی.💓
    به امید شبی خوب برای همه

    https://t.me/fahimsaadat040

  78. گزارش نیک روز سه‌شنبه، بیست‌وسوم تیرماه ۱۴۰۵
    امروز بین کتاب‌ها، نگاهی به اپرای شناور انداختم و چند جمله‌ای را که قبلاً زیرشان خط کشیده بودم دوباره خواندم. عجیب است که بعضی جمله‌ها در هر بار خواندن، معنای تازه‌ای پیدا می‌کنند، انگار آن‌ها عوض نشده‌اند، این منم که دیگر همان آدمِ دفعه قبل نیستم. شاید قانون نتیجه همین باشد، هرچه بیشتر در مسیر بمانی، چیزهایی را می‌بینی که قبلاً از کنارت گذشته بودند.
    https://t.me/MashgheBodan

  79. روزهایی هم فقط باید معنا را حفظ کرد. فقط باید نوشت: آزادنویسی، کاریکلماتور، آفوریسم، آزادنویسی موضوعی، ابرپرسش،گزارش، مثلثوال. باید نوشت.

  80. سال واژه: تداوم.
    1. صبح در حال گوش دادنِ پادکست داستان مرگ ایوان ایلچ با صدای بسیار خوب آقای حسن زرآبادی‌پور بودم، که برقها رفت.
    به انجام کارهای شخصی و منزل و همزمان با هندزفری گوش دادن به داستان شدم.
    این داستان رو پارسال خونده بودم.
    امروز که پادکست اون رو گوش می‌کردم حس جالبی داشتم. نگاه کردن به داستان از جنبه‌های دیگه.
    مثل کسی که قبلا ظاهر و مزه‌ی غذا براش مهم بوده، ولی بعدها به مواد و طرز تهیه اون هم فکر می‌کنه. نمیدونم تونستم منظورم رو بگم یا نه. اما این تنها مثالی بود که به ذهنم رسید.
    2. ساعت پنج کلاسِ روز سه شنبه‌ها رو …داشتم، که خیلی عالی بود.
    سه نفر از بچه‌ها داستانهاشون رو خواندند، که نقد شد و خیلی هم عالی بود.
    کلاس تقریبا تا نزدیک ساعت 8 طول کشید.
    3. گوش دادن به فایل ضبط شده‌ی وبینار نویسنده ساز.
    اینجا لازم می‌دونم به استاد عزیزم آقای شاهین کلانتری تبریک بگم برای اتمام و چاپ الکترونیکیِ کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق.
    (گسترش دایره‌ی واژگان و افزایش سلیقه‌ی کلامی)
    4. استاد در فایل وبینار درباره‌ی کتاب توضیحاتی دادند. منم هم بعد از وبینار به کتاب نگاه اجمالی کردم این کتابِ مفیدی در ضمینه‌ی نویسندگی و افزایش دایره‌‌ی واژگانه.
    که باید سر فرصت صفحه به صفحه و سطر به سطر این کتاب آموزشی و جالب رو بخونم.
    5. یک شام خوشمزه از طرف مادر همسر جان.
    6. فرستادن داستانم در گروه برای نقد بچه‌ها و…
    7. روز بدی نبود و میشه بهش 5 رو داد.
    دوست داشتم چیزی می‌نوشتم که غیر از گزارش نیک نشد. پس 5 نمره‌ی بدی نیست، برای این کم کاری.
    تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار

  81. ✓«نایب کنسول» می‌خوانم. یاد «باغ گذر» می ‌افتم. منتظرم نایب کنسول وارد شود.
    ✓انجام روتین روزانه.
    ✓دولینگو تشویقم کرد. وقتی میگه گوش‌های فوق‌العاده‌ای داری✨
    ✓روز منع سریال.
    ✓ازادنویس کوتاه اما پابرجا.
    https://t.me/setabdi

  82. گزارش نیک “1405/4/23″ تیرماه. روز سه‌شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب ” روان‌ سوزی و راه‌های غلبه بر آن” از باربر بروسبرگ‌ و نینا وست‌لوند را شروع به خاندن کردم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    ۵ دقیقه ورزش کردم.

    زمانی با گفتگو با آجی گذراندم.
    خاهرم بزرگم از سرزمین تبریز زنگ زد. زمانی را با او گفتگو کردم. صبحت کردن با‌هاش خیلی مزه می‌دهد، چون خیلی خوب می‌توانم سربه‌سرش بگذارم. از فامیل تعریف می‌کند و کارهای آن‌ها و من کلی می‌خندم.
    آخر شب‌هم یکی از خاهرزاد‌هام زنگ زد گفتگو کرد.
    فیلم یک اصلاح شده را هر چقدر می‌زدم زیرنویس فارسی یا دوبله‌فارسی باز همه‌اش به زبان اصلی می‌آورد. آخرم ندیدم. فقط چند بار اولش دیدم دوباره می‌دیدم به زبان اصلی‌ست دوباره می‌آمدم از آن سایت بیرون. می‌رفتم در سایت دیگه.

    https://t.me/speechoff

  83. حلزون چه قشنگ برگ کرده.
    امروز روز منگی بود برام. بالاخره دوازدهمی‌ها هم در میان صداهای انفجار، آزمون دادند و کلاس های من تمام شد. بی‌قرار بودم و نگران. به چند نفر که خصوصی کار کرده بودیم، زنگ زدم و وقتی متوجه شدم خوب نوشته‌اند، خوشحال شدم. در مواقع خوشحالی دوست دارم بیرون بروم اما بیرون دور از جانتان مثل سگ گاز می‌گیرد بس که گرم است. دستگیرهٔ در کوچه را وقتی می‌خواهم ببندم یا باز کنم با پارچه‌ای می‌گیرم که دستم نسوزد، حالا حساب کنید آدم پیاده برود بیرون. خلاصه با هیجانی که داشتم در خانه نشستم و نتیجه شد بی‌حوصلگی. از ساعت سه تا پنج هم برق رفت تو این گرما تو این شرجی.
    وبینار را شرکت کردم و استاد کتاب جدیدشان را به اشتراک گذاشتند. کارشان خیلی ستودنی است که حاصل زحمتشان را رایگان در اختیار دوستداران قرار می‌دهند. این معنای واقعی خدمت به فرهنگ است. از همین جا تشکر ویژه می‌کنم ازشان و برایشان نویسایی آرزو می‌کنم و پویایی.
    عصر افتادم به جان خانه و کمی جارو و جابه‌جایی کتاب و غیره انجام دادم. دوران کودکی و نوجوانی هم همیشه آخرین روز مدرسه، می‌افتادم به جان کتاب‌ها و اتاقم و مرتبشان می‌کردم. البته امروز کار تمام نشد و ماند برای فردا.
    یادداشت کانالم را نوشتم و از مطالب کانال‌های دوستان هم کمی خواندم.
    روز دارد تمام می‌شود. ممکن است مهمانی برایمان بیاید، پس گزارش نیم‌نیکم را زودتر می‌نویسم.
    استاد جان بابت کتاب ممنون.

  84. ➖️ برای سال‌واژه‌ات، «ریسک‌پذیری»، چه گامی برداشتی؟
    به‌جای اینکه در جهتش گامی بردارم، خلافش حرکت کردم و تا جایی که امکان داشت، از هر ریسکی گریختم.

    ➖️ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟ امروزم را زیاد دوست نداشتم و نمره ۶ می‌دهم. البته نمره‌ام تا همین چند دقیقه پیش ۴ بود ولی وقتی مطلب روزنامه ثروت را با هزار بدبختی نوشتم، به خودم دو نمره اضافه کردم. فردا مطلب را ویراستاری می‌کنم و برای سردبیر می‌فرستم. همچنین آزادنویسی امروزم ۹۰۹ کلمه شد. اگر ۱۰۰۰ کلمه می‌شد، یک نمره دیگر به خودم می‌دادم.‌

    ➖️ امروز چه کلاس‌هایی داشتی؟
    یک جلسه بازخورد با استاد و وبینار نویسنده‌ساز.

    ➖️ از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟ جمله معروف تولستوی: خانواده‌های خوشبخت همه مثل هم‌اند…

    ➖️ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    مد و مه ابراهیم گلستان را دانلود کردم و چند پاراگراف خواندم. امشب ادامه‌اش را می‌خوانم.

    ➖️ امروز رفتی پیاده‌روی؟ خیییییییر.

    ➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    وای امروز وقتی قاشق اول باقالی‌پلو با را با اندکی ماهیچه و خورش در دهان گذاشتم، آن‌قدر خوشمزه بود که احساس کردم چند دقیقه به جهان دیگری پرت شدم.

    ➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟ صبح که بیدار شدم، می‌خواستم مطلب روزنامه ثروت را بنویسم. اما حسش نبود. اولش از این که نتوانستم مطلب را بنویسم ناراحت شدم ولی بعدش بحث کنسل‌شدن پروژه سئو هم به آن اضافه شد.
    پروژه سئو برایم حکم عشق و نفرت را دارد. تا چند روز پیش دعا می‌کردم که کنسل شود و حالا که امکان کنسل‌شدنش وجود دارد، دلم می‌سوزد برای آن همه دغدغه‌مندی و زحمت‌هایی که کشیدم.

    ➖️ امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟ امروز آن‌قدر دنیای واقعی مرا تیرباران کرد که کاملا زمین‌گیر شدم و فرصت نکردم یک سفر پرواز کنم و در دنیای خیال پرسه بزنم.

    ➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
    هیچکس. تماس‌های بقیه را هم جواب ندادم و هر که زنگ زد به او گفتم که در قالب تکست دردش را بنویسد. به نظرم چیزی را که نتوانی در یک خط بنویسی، یعنی ارزش گفتن ندارد. حالا یا پراکنده و آشفته است یا کلا فاقد اهمیت.‌ آدم‌ها گمان می‌کنند با حرف‌زدن و لفاظی می‌توانند بر اهمیت موضوعی بیفزایند. ولی من این طور فکر نمی‌کنم. حرف اگر مغز داشته باشد، باید به‌راحتی نوشته شود.‌ متاسفانه همیشه این مشکل را با اطرافیانم دارم. من از تلفن بیزارم و آن‌ها به زنگ‌زدن معتاد.

    ➖️ امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟ تیره‌روزی، تیره‌بختی، تیرگی

    ➖️ امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    امروز زندگی مرا حسابی و در انواع مختلف بافته است. بنابراین حس‌وحالی برای بافندگی نداشتم.

    ➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    سه سال پیش، اولین روزی که به‌عنوان کارمند در یک شرکت مشغول به کار شدم. نویسندگی را خودخواسته از زندگی‌ام حذف کرده بودم تا مثل بقیه در هیاهوی زمانه گم شوم. وقتی روی میز متعلق به خودم نشستم و به اطراف نگاهی انداختم، به‌یکباره خودم را در جایی کاملا بیگانه دیدم. ترسیدم لابه‌لای آن همه بیگانگی گم شوم. ترسیدم روزی برسد که من و بیگانگی یکی شویم و همه خودم را از دست بدهم.

    ➖️ امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟ آن قسمتش را دوست داشتم که استاد به بازنویسی پرداخت و به شرایط و نحوه بازنویسی نویسندگان همچون تولستوی و داستایوفسکی اشاره کرد.

    ➖️ فیلم چی دیدی؟ سی‌دقیقه اول Nightmare alley را دیدم. فردا ادامه‌اش را خواهم دید.‌

    ➖️ نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟ فعلا ندارم.

  85. حاصل عشق مترسک به کلاغ
    مرگ یک مزرعه بود

    _ روزم را با هزار کلمه عصبانی‌نویسی آزاد شروع کردم.
    -یک ساعتی را انگلیسی خاندم. با دخترها کلیپ انگایسی دیدیم و جمله‌سای کردیم.
    -ادامه‌ی کتاب دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی را خاندم. کله‌برداری و رونویسی را هم داشتم.
    – یادداشت‌روزانه را منتسر کردم.
    -داستانکی از شنیده‌هایم را نوشتم.
    کتابخانه سر زدم، کتاب شعر منوچهر آتشی را گرفتم و کتاب سالمرگی را.
    یادداشت‌های دوستانم را خاندم و برای دوستانم کامنت گذاشتم.
    – امروز عضو کانال گیابند شدم. یادداشت‌های پرمایه و استواری می‌نویسد. یک دوست به دوستانم اضافه شد😍
    کتاب اسناد را سرکی زدم و کلمات نو را مزه‌مزه کردم. عالی بود.
    -خیلی خسته‌ام. شب بخیر

    https://t.me/marzie_yarmohamadi

  86. برای سال‌واژه‌ات، چه گامی برداشتی؟
    پستی در کانال شادزی هوا کردم. سراغ کتاب جدیدی هم رفتم.

    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    ۳. چون بیشتر روز رو بیرون بودم و تقریبا به هیچ کاری نرسیدم. الان هم خیلی خسته و خواب‌آلودم ولی باید سراغ محتوا وبینار فردا بروم وگرنه در خواب آرام نمی‌گیرم.

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    اینکه غیبت از هر کار دیگری بیشتر حال می‌دهد.
    و مهم‌تر از آن اینکه دوستم باید از آدم دیگری درباره کسب‌وکارش مشورت بگیرد، چون حرف‌های مرا به هیچ طرفش نمی‌گیرد و تا پولش را پرداخت نکند در راستای رشد کسب‌وکارش تکانی نمی‌خورد.
    و اینکه خیلی اوقات چیزای خوب تموم می‌شن و آدما زمان نیاز دارن، ما هم فقط می‌تونیم کنار بیایم و حمایتشون کنیم.

    امروز رفتی پیاده‌روی؟
    گلاب به روتون تا دستشویی.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    لیوان دوم قهوه.

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    خودمحوری آدم‌ها. عدم درک و همدلی و تحمیل عقیده خود به دیگری.

    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    بیشتر شدن همراهان شادزی.

    ➖️ امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    «یاری» مسئله یاری گرفتن از دیگران، دست رد زدن به یاری دیگران، اینکه اینا ریشه در چی داره و چجوری در بلند مدت بر شانس موفقیت ما تاثیر می‌ذاره.

    امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    الان تنها داستان بلند زندگیم شادزیه که روز و شب بهش فکر می‌کنم، خیال هم کمی.

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    خاک برسر، کنکور.

    ➖️ امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    امروز متاسفانه حضور نداشتم، ولی دیروز استاد حسابی خودش را می‌خاراند. من که مشکوک نشدم.

    ➖️ فیلم چی دیدی؟
    فیلمی ندیدم ولی قسمت جدید «خاندان اژدها» در آب نمک است، اگر بعد از رسیدن به مطالب فردا جانی در تن داشته باشم، میبینمش.

    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/shadzi_behappy

  87. گزارش نیک فرح ۶۳

    ساعت ۷/۵ بیدار شدم کمی نرمش‌ کردم. چای درست کردم. کسی صبح زود سماور را روشن کرده بود و آب جوش داشتیم من فقط چای دم کردم. چهار عدد تخم‌مرغ گذاشتم تا اب‌پز بشه. هنوز هم در رژیم نخوردن نان هستم.
    ✔️تربیت بوفالویی و تربیت پرنده‌های مهاجر ( غازها) را در کانال نوشتم و پست کردم که از بابت کانال خیالم راحت بشود.
    بعد از خوردن صبحانه کاچی ۷۲ تن پختم. دیروز داستان حدیث کسا خوندم. و امروز صبح دعای توسل و آرد گندم را کاچی کردم..
    کمی برای مادرم برم. یک ماهه هی میگه کاچی ۷۲ تن پختی؟ 😳
    ✔️رفت و برگشت با اسنپ اکو پلاس رفتم که گرما زده نشوم.
    ✔️ امروز به خودم از ده ۸ میدم. دو نمره کم گذاشتم که رو نویسی نکردم، و هنوز چند ورق از کتابها دور و برم نخونده‌ام.
    ✔️از راننده اسنپ یادگرفتم که دختر نعمته و باید روی دختر اسم زیبا گذاشت او اسم دختر دوماهه‌اش را “ایرانا” گذاشته بود.
    ✔️از خوردن کاچی لذت بردم. اما یکی دوقاشق بیشتر نخوردم چون در رژیم بدون گلوتن هستم و کاچی آرد گندم دارد.
    ✔️از حرفای و خاطرات قدیمی مادرم که باعث آزرده خاطرش می‌شود ناراحت شدم و بهشون گفتم به خاطرات شاد گذشته فکر کن. نذار خاطرات ناراحت کننده کنترل ذهن را به دست بگیرد.
    ✔️نمی دونم چرا یک بیت ترانه فریدون فرخزاد ورد زبانم شده بود . “ ای شرقی غمیگین تو مثل کوه نوری ، نذار خورشیدمون بمیره”
    چند وقت پیش دفتر شعر فریدون فرخزاد را از باشگاه ادبیات یافتم.با نام “در نهایت جمله‌ی آغاز است عشق”
    ✔️سریال کره‌ای که می دیدم امشب آخرین قسمتش بود. خیلی خانوادگی و صمیمیت همسایگی درش پررنگ بود.
    ✔️عصر در وبینار نویسنده ساز، استاد کتاب جدیدش رایگان برایمان “پی‌دی‌اف‌” ش را گذاشت.‌ کتاب “فرهنگواره‌ی فارسی خلاق”
    «دوشنبه ۱۴۰۵/۱/۲۴ من خواب دیدم که استاد شاهین در سالنی دور میزی با تعدادی از دوستانش نشسته بود، کتابی جلویش بود کلمه مادر با خطی درشت رویش نوشته بود. کتاب را گویا خودش تالیف کرده‌بود. و جلسه هم بخاطر رونمایی از کتاب بود. بیرون از سالن شلوغی و تظاهرات بود که من زنده یاد پسرم علی را به سختی وارد سالن کردم. او بطرف میز استاد شاهین آمد و با او دست داد. و کلی با استاد خوش وبش کرد. بعد موبایلش زنگ خورد و رفت کنار سالن با موبایلش حرف زد . و ..،»
    امروز با رونمایی از کتاب استاد شاهین کلانتری یاد خواب چند ماه پیشم افتادم. و چون خواب‌هایم را می‌نویسم در فایل ماه فروردین خوابم را با جزییات پیدا کردم.
    ان‌شالله تالیف و چاپ کتابهای بعدی را هم شاهد چاپ و رونمایی‌‌اش باشم. باشد که اینبار کتاب را به مادر گرامی‌شان شون تقدیم کنند، آنقدر از مادرشون استاد شاهین حرف زدن که انگار سالهاست من او را می شناسم.
    در ضمن حلزون هم با رنگ سبز چمنی سرشار از طراوت و شادیست . بنظر می رسد که او هم از کتاب استادش به وجد آمده است. پر خیر و برکت باشد آنچه می نویسید.

  88. درود. سال‌واژه: پازل نویسندگی
    در واقع گزارش امروزم با یه دید نانیک می‌تونست از ساعت ۵ و خرده‌ای شروع بشه؛ اون‌دم که استاد با شروع نویسنده‌ساز پرسیدند نمره تا الان امروزتون از یک تا ده چنده؟ و من بدون تآمل رُک نوشتم صفر و یه صفر عددی کله گنده تو پیام‌ها هوا کردم.
    بعد که استاد کتاب خفن خودشون( فرهنگواره‌ی فارسی خلاق) رو به صورت عمومی در سایت و کانال نویسنده‌ساز رونمایی کردند و اجازه‌ی دانلود رایگان pdf آن را به همه دادند یادم اومد که امروز چند  صفحه از اونو خانده‌ام (چون قبلن در دوره‌ی خصوصی کا یکلماتور آن را در اختیارمان گذاشته بودند) و آنقدر مفید و ِلذت‌بخش بود که باید برای سعادت این هم‌نشینی کتاب و خاندنش به خود نمره‌ی ۱۰ را می‌دادم. چند روزه که می‌خانمش به میزان عشق و علاقه‌ی استاد به مقام “واژه” پی برده‌ام. حتم دارم تا دنیا دنیاست این‌ها از هم دل نبُرند. به پای هم بمانند تا برای فارسی آیندگان میراث بشوند.
    راستش به رابطه‌ی اونا غبطه خوردم و چقدر حسرت بُردم از استفاده‌ی نابه‌جای کلمات در نوشته‌های خودم. اونا انگار شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون…بودند.
    چه عشقی! عشقی که حاصلش به کام زبان فارسی شیرین است و جاودان.
    برید بخانیدش و به‌قول نویسنده رگ و ریشه‌ی واژه‌های کتاب را ببویید و ببوسید تا خود بگوید چیست نه منِ عطار.
    الان حالم جا و کارهای نیک امروزم یادم اومد:
    تلفن‌های سرخ و سبز و آبی هر روزه و پیام‌های محبت به یکدگر.
    یه حموم و نظافت مشتی کردم.( همیشه تا سالمیم و عمودی و زنده هستیم با رضایت خودمون از خجالت شستن تنمون بر بیایم قبل از اینکه افقی شیم و مرده‌شور بشورتمون اونم از سر بدبختی و بی‌پولی و  نارضایتی.)
    شر‌کت در وبینار نویسنده‌ساز.
    ویرایش چند تا شعر.
    کار روی داستان کوتاهم برای رساندن به دست استاد
    یه کار نانیکم هم بحث و مشاجره با همسایه‌ی تو چاردیواری خونم. 😉
    دارم می‌رم مهمونی.( صله‌ی رحم)
    حالا تا ۱۲ امشب خیلی وقت دارم واسه کارهای خوب دیگه که تو کانالم از اونا حتمن می‌گم. اگه خاستین برین اونجا بخونین. آدرسشو پایین می‌ذارم. به‌قول شاهین جان:
    ما آیندگانیم

  89. گاهی که آغوشی مادرانه را سخت می‌طلبم، برای خودم در فنجانی که دوست دارم قهوه می‌ریزم و با غرق شدن در موسیقیِ مطالعه و نوای پیانو روی برگه چیزهایی می‌نویسم.
    واژه‌ها به مادرانه‌ترین شکلِ ممکن در آغوشم می‌گیرند و با صدایی مهربان و دستانی نرم اشکهای گرمم را از گونه‌هایم پاک می‌کنند.
    دلم می‌خواهد مادرِ واژه‌هایم باشم و حسابی به جان و تنشان برسم تا روزی بتوانند در کنار هم خانواده‌ی کاغذیِ خوبی باشند.
    طبق روالِ هر سه‌شنبه، امروز از آن روزهایی بود که گوشی به عضوی از وجودم تبدیل شده‌بود و البته که هنوز هم کارم تمام نشده. سه‌شنبه‌ها را با عنوان «روزِ ادیت» نام‌گذاری کرده‌ام.
    چقدر هوای گرم آزارم می‌دهد، عاشق پاییزم، عاشق باران. چقدر دلم باران می‌خواهد و بوی خاکِ نم‌خورده که به عمق جانم نفوذ کند و دوباره زنده ام کند. امروز فکر می‌کردم بعد از مرگم، هر روز بوی خاکِ نم‌خورده را حس خواهم کرد. البته اگر مورچه‌ها زودتر بینی‌ام را نخورند!
    امروز آزاد‌نویسی نکردم، بجایش داستان کوتاهی نوشتم که اصلا قرار نبود متولد شود. با بغض نوشتم و ساعتی بعد که به خود آمدم متوجه شدم دوباره مادر شده‌ام. فرزندِ ناخواسته‌ای که حالا حسابی می‌خواهمش.
    کتاب نخواندم، فیلمی پخش کردم اما حوصله‌ی دیدنش را نداشتم ولی به رسم عادت فیلم پخش می‌شد و همراه غذا با قاشق وارد دهانم می‌شد. گاهی فکر می‌کنم چطور همه بدون فیلم غذایشان خوشمزه می‌شود؟ پسرم کوروش، کاملا شبیه من است و گاهی حرصم می‌گیرد که مجبورم با قاشق‌های غذا بجای فیلم‌های خوب، «گرینچ»،«من شرور»و… را برای بار هزارم ببینم. یا خودم را راضی کنم در ابعاد کوچکتر در گوشی فیلم ببینم.
    هنوز دارم به صحبتهای دیروز استاد در نشست فکر می‌کنم. چقدر عمیق و زیبا بود، با چند بار گوش دادن به فیلمهای نشست عمقِ جمله‌ها برایم دو چندان شد.
    « هر کاغذی که فرم کتاب را داشته باشد و با چسب به هم چسبانده شده باشد که کتاب نیست». چقدر خوب در مورد چیزهایی که در ذهنش می‌گذشت صحبت می‌کرد، همه‌ی اینها حاصل سالها مطالعه و تمرین و تکرار است سالها آزاد‌نویسی و رفتن به عمق هر واژه و معنا.
    چقدر خوشحالم برای کتاب جدید استاد، چند صفحه‌ای از آن را خواندم و دوستش داشتم، باعث شد چند خطی در نوت گوشی بنویسم.
    امروز در حال تمام شدن است اما من کارهای زیادی دارم که هنوز تمام نکرده‌ام.
    به ساعت ۲۵ نیاز دارم.

  90. 23 تیرماه 05
    گزارش نیک امروزم تقدیم می‌شود به خانم زهرا هموله.
    -سال‌واژه: روایت
    – باز طول کشید خوابم ببرد. پاهایم چند روز است سنگین‌تر شده است. خودم فکر می‌کنم یک دوره‌ی عود خفیف است. مادر می‌گوید برای کم‌آبی تابستان و گرمای هواست. قرار بود صبح تا ساعت 14 سه تا وبینار کاری شرکت کنم، وقت نماز صبح که بیدار شدم و کلافگی‌ام را دیدم، فکر کردم چکار است پاشوم بروم دانشکده که آنجا 7 ساعت بنشینم پشت کامپیوتر و با هندزفری به مطالب گوش بدهم، مرخصی بگیر زینب. این گونه شد که در خانه به ظهر رسیدم. سومین وبینار که استفاده از هوش مصنوعی در مرور سیستماتیک دکتر معصومی بود به راستی عیارش بالا بود.
    – در فاصله‌ی وبینار دوم و سوم، پیش گفتار کتاب دختران بی وارث با عنوان دوم هشت روایت از زندگی دختران مجرد را خواندم. تجرد به دو نوع زیستی و قطعی تقسیم شد. این کتاب روایت 8 خانم با تجرد قطعی هست یعنی امیدی به ازدواجشان نیست (خیلی درد پشت این جمله هست ها). جمله‌های زیر انتخاب من از پیش‌گفتار بود:
    «آن‌ها خدایگان خلوت و برخورداری از نعیم زندگی‌اند.
    گویا زوجیت به هر قیمت، بر تجرد آگاهانه هم برتری دارد.
    نوشتن از خود، کار سهل و ممتنعی نیست. به نظر آسان می‌آید؛ ولی در عمل، وقتی آدم مقابل خودش بایستد و ببیند کجای زندگی ایستاده و از کجا به کجا رسیده، دشواری نخراشیده دارد.»
    – شروع سردردم. پیدایش که می‌شود چهار روز طول می‌کشد ولی دوست ندارم اسمش را میگرن بگذارم. دردی که شدید نیست اما مداوم است شاید دو روز اول به روی خودم نیاورم اما روز سوم به مسکن خوردن و روز چهارم به دود عنبرنسا کشیدن هم ختم می‌شود. بعد طوری می‌رود که انگار از اول نبوده. برای همین رفتم خوابیدم. البته برق هم قرار بود برود.
    – به کانال مرتضی مهراد سر زدم، فیلم جدیدی با عنوان her را نقد کرده. دانلودش کردم.
    – در وبینار نویسنده‌ساز استاد از کتاب خودشان با عنوان فرهنگواره‌ی فارسی خلاق رونمایی کردند. مبارکمان باشد. دم استاد گرم. هر بخش را توضیح دادند. حتی جلدش را. آدم وقتی داستان کتاب را از زبان نویسنده را می‌داند خواندن کتاب بیشتر می‌چسبد. از جمله‌های استاد در این وبینار: «نوشتن، گفت‌وگوی مکتوب با کتاب.»
    – برنامه‌ی صله‌ی رحم دیروزم را امروز عملیاتی کردم و به خواهرم زهرا و دایی محمدم زنگ زدم.
    – اخبار را هم دنبال کردم. مامان عمو پوررنگ به رحمت خدا رفته. روحش شاد. اخبار جنگ را هم. از چهار نقطه‌ی وطنم همکلاسی‌هایی داشته‌ام که اخبار جنگ حتی اگر به خودم نخورد نگرانم کند. شاید برای همین بود که آهنگ انا مواطن (منم هم‌وطن) بهم چسبید.
    – در وبیکار سرزبان الهه شرکت کردم. بخش آخر مقاله‌ی زبان چیست ابوالحسن نجفی و تمرین سارا چگنی برنامه‌ی امروز بود. به پیشنهاد الهه دارم هنر شاگردی محمدرضا شعبانعلی را گوش می‌دهم.
    – از رود راوی ابوتراب خسروی خواندم. رونیز فارس واقعی است. از توابع شهرستان استهبان استان فارس.
    – آخرین اقدامم قبل از خواندن چهار قُل و خواب، رفتن پیش خانواده‌ام است. برادرم و خانواده‌اش خانه‌ی ما هستند.
    – خدایا تو را سپاس برای این روز.
    https://t.me/bidemajnoon9

  91. سال‌واژهٔ امروزم: پایداری

    رفتم انجمن ادبی کرج اوشاخلاری.

    چند تا داستان خوانده شد. عزّت گذاشتند و چون بعد از چند وقت آمده بودم، گفتند اگر مطلبی داری بخوان. من هم به قید قرعه یکی از چس‌نوشته‌های خودم را خواندم.

    همان‌جا فهمیدم فردا هم جلسهٔ کاوک برقرار است و تعطیل نیست. مجازاً دو دستی زدم توی سرم. گفتم: «وویددَم! یعنی فردا هم باید بیایم. چطوری بیایم آخه؟»

    مسیرم دوره. یه‌جوری میام، اشکال نداره.

    شاید باور نکنین، اما چون ساعت جلسهٔ امروز با ساعت وبینار استاد تداخل داشت، هندزفری گذاشته بودم؛ یک گوشم انجمن بود و یک گوشم مدرسه.

    جلسه خوب بود. چشمم کردند؛ سردرد دارم.

    آمدم خانهٔ ننه. دارم تاریخ بیهقی را آماده می‌کنم. فردا باید بخوانم:

    «سنهٔ اثنتین و عشرین و اربعمائه است.»

    فهمیده‌ام که بعد از اثاث‌کش، بیهقی‌خوان خوبی هم می‌توانستم بشوم. دیوث‌ها یه‌جوری‌اند که آدم دلش می‌خواهد اثاث‌کش و بیهقی‌خوان بشود.

    واژه‌دان‌گردیِ امروزم کلمهٔ «اریارق» بود. در واژه‌دان چیزی نیافتم، اما در آبادیس دیدم:

    «اریارق: حاجب‌سالار هندوستان در زمان محمود غزنوی که مسعود، در آغاز سلطنت، وی را مثال داد تا به بلخ رود.»

    تازه فهمیدم اسمِ آدمه.

    🧷 ویرگولم: آذردخت حمیدی

    🦋 کانال تلگرامم:
    @azardokhthamidi_mind

    امیدوارم لینک کانالمو درست گذاشته باشم .

  92. —از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    چهار. چون غمگین بودم و جز یک چسه آزادنویسی کار دیگری نکردم.

    —از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    اینکه گاهی آدم دلش می‌خواهد دروغ بشنود. سخن راست شنیدن به همان اندازه سخت است که راستگویی.

    —امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    مطالعه‌ی «رود راوی» را ادامه دادم. به «اسرار و ابزار طنزنویسی» و «نبرد هنرمند» نوک زدم.

    —امروز رفتی پیاده‌روی؟
    نه. دو کوهانی که دیروز سفارش دادم هنوز به دستم نرسیده‌اند.

    —امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    شیرینی ناپلئونی. کاش می‌فهمیدم که چرا تا آدم قصد ترک شیرینی‌جات می‌کند، پشت هم شیرینی جلوی دهانش سبز می‌شود.

    —امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    خداحافظی با سرزبانی‌ها. واپسین جلسه‌ی حضورم بود. پروژه‌ی ارتباط با محیط با ارائه‌ی جدول لامسه به پایان رسید.

    —امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    آغاز پروژه‌ای جدید و حضور دوباره در سرزبان.

    —امروز با کی تماس گرفتی؟
    مامان. گفت که فردا می‌آید. دیگر مجبور نیستم همه‌ی کارها را خودم انجام دهم. هورااااا.

    —امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    سخاوت. سخاوتمندی را می‌توان از شاهین کلانتری و الهه علیزاده آموخت. چه خوشبختم من که از سخاوت هر دو بهره‌مندم.

    —امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    هیچی بابا. امروز فس بودم.

    —امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    اولین روز حضورم در مدرسه‌ی نویسندگی. با ترس و لرز آمدم و گمان می‌کردم خیلی زود رهایش می‌کنم. هجده‌ماه از آن روز می‌گذرد. همچنان هستم و می‌آموزم. به خودم نبالم؟

    —امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    کتاب «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق.» کتاب جدید شاهین کلانتری.

    https://t.me/sarachegenii

  93. ➖سال‌واژه‌ام: بینجامیدن

    ✔️در گزارش‌های نیک گذشته یادم رفت بنویسم ولی شما خانده شده بدانید:
    صفحات صبحگاهی نوشتم.

    ✔️امروز زمان کمتری برای زبان گذاشتم و مختصری دیدم و خاندم و نوشتم.

    ✔️امتحان داشتم. آن هم از کشف‌المحجوب هجویری! فکر می‌کردم سخت باشد اما استادمان گشاد‌تر از آن بود که سوالات سخت بدهد. خاسته بود به ایمیلش هم بفرستیم و بعدتر فهمیدم ایمیل اشتباه اصلن داده بوده و فقط خاسته ما را اسکل خود کند.

    ✔️امتحان را داده و نداده پریدم به کلاس بعدی. طراحی پوستر. خوشحالم از اینکه خودم را مجبور کردم این کلاس را ثبت‌نام کنم چون هم خوش‌آمدنی هست و هم کاربردی.

    ✔️جدیدن تنبل‌بازی در می‌آورم و نوشته کوتاه در کانالم هوا می‌کنم و به گزارش نیک دل‌خوش کردم احتمالن چند وقتی خود را تنبیه کرده و گزارش نیک را در کانالم هوا نکنم تا حواس جمع‌تر بشوم.

    ✔️رونویسی از سایه تن درشکه‌چی را داشتم و لذت بردم ازش.

    ✔️ناخنکی هم به سپهری زدم و کشف کردم که از این به بعد از مورد علاقه‌هایم است.

    ✔️همان ابتدای روز بعد از صفحات صبحگاهی سری به گزارش نیک دوستان زدم و باز هم لذت بردم و ازشان یاد گرفتم.

    ✔️یک روز به نویسنده‌ساز نرسیدم و استاد کتاب بیرون داد دفعه پیش هم به گزارش نیک نرسیده بودم و استاد گزارش نیک را در نویسنده‌ساز خاند، احتمالن با لفت دادن از مدرسه نویسندگی کمک شایانی به شاهین جان و بچه‌های عزیز بکنم.😂
    ( برای استاد عزیزم هم خیلی خوشحال شدم که کتاب دیگری را بیرون داده است. امیدوارم همینجور پله‌های ترقی را چهارتا چهارتا بالا برود.)

    ✔️غرور و تعصب را در حدی خاندم که خانده‌باشم.

    ✔️نامه‌ای از دوست ازبکستانی‌ام دریافت کردم. می‌دونم دوست‌های خوبی برای هم می‌شیم. او علاقه به یادگرفتن فارسی دارد و گفتم که کمکش میکنم.
    همین الان نتیجه گرفتم ایده خوبی برای هوا کردن نوشته در کانالم است و بهتر است مطلبی با عنوان (ماجراهای من و نامه‌هایم) به کانالم اضافه کنم.

    ➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
    https://t.me/Jonnevice_channel

  94. هانیه نوبخت:
    #گزارش-نیک

    امروز چه کار خوبی کردی عجقم؟

    به مامانم کمک کردم. مشقامو نوشتم. ظرف شستم. غذا پختم.

    چه فیلمی دیدی؟

    فیلم که نه مستند بود. مستندی درباره رونالدینیو. چه زندگی پرچالشی. کُک می‌زد و فوتبال بازی می‌کرد. زمانی که من شاید بذر سبزی بودم یا حتی نه شاید ذره‌ای خاک از باقیمانده‌ی سیب تجزیه‌ شده، فوتبال بیشتر از هر سرگرمی‌ای طرفدار داشت. برای همین خیلی زجر کشید چون ستاره بود و محبوب همه. برای ناپولی بازی می‌کرد. تیم ایتالیایی که حدس می‌زنم به نفرین رونالدینیو گرفتار شده چون زیاد اسمش‌ را در خبرهای ورزشی نمی‌شنوم. با ایتالیایی‌ها درگیر بود. با خیلی‌ها درگیر بود. می‌گفت برای بازی نهایی همه روی‌ ناپولی شرط‌بندی کرده بودند و اگر آن‌ها می‌بردند، شرکت ورشکسته می‌شد برای همین مافیاها کاری کردند که ببازد و پول زیادی به جیب بزنند. سیخ سیاست را هی در فوتبال فرو می‌کردند و بیشترین دردش را رونالدینیو می‌کشید.

    هعی روزگار هر چیزی که محبوب شود عاقبت زیر دندان سیاسیون جویده خواهد شد. رونالدینیو زندگی‌نامه داشت. نمی‌دانستم. تنها چیزی که ازش اطلاع داشتم این بود که یک بار با دست گل زده بود. چقدر دلم ترکید براش. اعتیاد داشت و این نقطه ضعفی بود برای توسری‌خوردن و عقده‌گشایی دیگران. یا ترک می‌کرد یا می‌کشید. با وجود همه‌ی سختی‌ها عاشق فوتبال بود. یک بار به عشق بازی جام‌جهانی هم وزن کم کرد هم مواد که البته فیفا بازهم فرش از زیر پایش کشید و گفت تست دوپینگت مثبت شده و از کل بازی‌ها محرومش کرد.‌ چقدر زجه زد و قسم خورد که الابلا من معتاد نیستم. فیفای مسخره پایش را گذاشته بود توی یک کفش و از تصمیم خود منصرف نشد. ماده‌ای که ممنوع نبود و در آینده هم ممنوع نشد، شد دلیل اخراج رونالدینیو.

    مربی‌گری هم کرد ولی می‌گفت نمی‌توانستم چیزهایی که می‌دانم را به بقیه انتقال دهم. فوتبال را ترک می‌کرد و برمیگشت. مواد را ترک می‌کرد و برمیگشت. تیم را ترک می‌کرد و برمیگشت. سندرم بی‌قراری رفت و برگشت داشتی چرا عجقم؟ در آخرین بازی با هوادارن صحبت کرد و خداحافظی. لامصب چقدر محبوب بود و همین شده بود خار چشم بقیه.

    نگاهم به فیلم چینی سائوسائو هم افتاد.

    چه چیزهایی گوش دادی؟

    اجبارا اخبار، مختار، سریال‌های آب‌دوغ خیاری آی‌فیلم، بوق ماشین. تحلیلگر س/خیاری. نوحه‌خوان صدااگزوزی.

    + صدای پدر نویسنده‌ساز که کتاب جدید را رونمایی کرد. صدای الهه که وبیکارش را شنیدم و یادداشت برداشتم. صدای امیرگوگولی. صدای کیلید. صدای بلاگری که درباره طراحی حرف می‌زد. موزیک. آخرین ترک یاس که از بس گوش دادم دارم حفظ می‌شم ولی لعنتی خیلی خفنهههههه.

    ورس‌های محبوبم از آهنگ باغ یاس:

    این جهنم فقط خشم میده آرامشم

    تمام شب، تماشای نمای شرق

    مثل اون بی منزلی که زل زد به بار کج

    واسطه‌اش اون بالا راه نداده واسه تهش

    پای سرو رو می‌برید نپیچه لای سقف

    عاقبت بدن گرمشو با تبر کوبید رو خاک سرد

    مغرور از خلق برهوتی که روزی یک باغ سبز بود

    منم و قدم‌های آهستم
    —————————————
    میرسه یه صدای بیگانه تو نقاب

    همه جا تاریک یه گلوله گیجگاهتو شکافت

    که فردا پوکه هاش تو نور زیبای موزه هاست

    وحشت دیروز لعنتی بیداره تو صدام

    بازمونده

    بی آب و تاب و توان

    داره تلو تلو می‌خوره دور فانوس‌ها تو خفا

    قانون هامون بیات، عین کابوس هامون عیان

    تا بوت‌ها رو زمینه تابوت‌ها رو هوان

    تو دست مادر‌ها سبد لاله‌های جوان

    تا بوت‌ها رو زمینه تابوت‌ها رو هوان
    —————————————
    کاخ‌ها رو سوزوندن تو دخمه قصر ساختن

    اما این دفعه پی چی می گردن‌؟

    از لج هم گل‌ها رو قیچی می‌کردن

    رسید به استخون کارد، یه نقطه شد غار

    منتها کاسب خبر از حنجره به حُجره نون داد

    هر سو به منفعت خودش موش دووند تا

    تو اون داد یادمون بره کی واسه موش توون داد

    اون که گفت التماس دعا

    می‌بینی اون طرف پیوست به انتقام جوها

    پی روزی ولو به قیمت یارسوزی

    آدم لنگ مجبور اسیر چاپلوسی

    که فقط وعده می‌شنید قد درازای زبون

    اشاعه‌ی فقر نقاب حساب‌های کلون

    اماله‌ی ترس فشار نگاه‌های عمود

    با شناخت ملت نیاز به شناسایی نبود

    همون تفنگ رو هم نشناسی میشه چماق

    این دردسرها بالاخره می‌شه تومور

    این میکروفون‌ها وصلن به میک سماق

    صفحه شطرنج زندگی شد میز قمار

    سینه اتاقم یه پناهندم

    از زمان کندم

    آرزوهامو تو گذشته‌ها رها کردم

    بدون حتی نیم نگاه به پشت سر

    هر کی تونست بین این بگایی هُجره زد

    به ما که می‌رسه می‌گه اگه ساکتی خایه نی

    با اتحاد مناسبتی بجای دائمی

    قایمی که با بنی بشری نشینی پای میز

    که ابایی نداره ملت رو بذاره لای ریسک

    چشام خیس، نمی‌دونی از دل صد پارم

    اینم آهنگ نیست به سکوتم لحن دادم

    کسی نمیده دیگه گله نامه‌ها رو جواب

    با تو ما تو سراب، می‌خوره باتوم‌ها تو سرا

    با صدای چکمه‌های باغبون‌های صیاد

    تا بوت‌ها رو زمینه تابوت‌ها رو هوان
    —————————————
    وردشون آیات

    صلوات مِلکِشون آباد

    جاده و پل بینشون آزاد

    واسه ما مِهرِشون آبان

    شاهد باش رو دیوارا گلوله

    جیب خالی ما خرجِ قُشون

    غنچه کُشون

    قنات خالی واسه‌ی دست‌های سدّ قُنوته

    تو چنته جنونه یه نَنگِ دو نونه

    دلم پر می‌کشه تَنگِ غُروره

    هر جور بگم افته

    که تاریخ ما به ستم قفله

    —————————————
    این خون تازه جوهر پیشگفتار قصه اس، تو فریب اداشو

    نخوری که داره هر دفعه عمدا پایین می‌بره ضریب خطاشو

    دلیل بقاشون مساوی باخت همه

    بجای اینکه به سر سبز این ملت صبور تاج بزنه

    از پاشون خار بکَنه

    —————————————
    من که بی‌پایانم

    اینکه آیا می رسم آیا نه

    واسم مهم نیست من آزادم

    از جایی بخونم که وایستادم

    یه راستگوی مزاحم

    سَره به هزار چاپلوس نخاله

    قطره اشک‌هام بارون سوال

    مقاومت اولین قانون ثبات

    حسرت من نوشته‌ی رها

    این خونست نه جبهه‌ی جهاد

    تنفر دارم از تماشا دادن ملت و غم این چهره به جهان

    تو چشمات بستست، وا کن، بنگر

    به این پیکره‌ی بی در و پیکر

    به اون غفلت از صحبت ملت

    اونسراسر این خبرا همه ت تو بردن و پیگرد

    سراسر این خبرا همه

    ندا میده یکی‌ از نفرها کمه

    بار سنگین کمرا خمه

    این آدم نیست، ابر آدمه

    ایران شده همه جا مزه‌ی خبر

    غافل از بطن لحظه‌ی خطر

    وعده‌ی جهنم غل و زنجیر زد

    تا دلش ترکید

    زن جیغ زد

    —————————————

    می‌دونستید یه دانشمند چینی بدون اجازه سه تا جنین انسان رو اصلاح ژنتیکی کرد تا به ویروس ایدز مقاومشون کنه؟ اما این اصلاحش یه باگ بزرگ داشت. ژنوم دفاعی بدن رو تغییر داد. ناکارش کرد. یه آنفولانزای کوچیک براشون تبدیل شد به یه بحران بزرگ.

    گزارش نیک بچه‌ها رو خوندم چقدر کیف کردم.
    یکی درباره کار و ناکار نوشته بود. یکی دیگه شعری از مریم جعفرآذرمانی گذاشته بود که کیفورم کرد.
    یکی راجع به باورشکنی نوشته بود.
    یکی راجع به تغییر.
    استاد نوشته بود درباره ایده‌ی داستان بلندش.
    یکی از پوشک گرفتن نوشت و من یاد دو سال پیشم افتادم.
    یکی راجع به کارکردن توی باغ نوشته بود.
    یکی دیگه مثل خودم با پیاده روی حال نمی‌کرد‌.

    «و ما جهانی ساختیم جدا از هیاهوی دیگران»

    آیا چیزی هم خواندی؟ آری. داستان کوتاه خروس از ابراهیم گلستان که البته همچین کوتاه هم نیست. دارم مزه‌مزه می‌کنم نثر گلستان را.

    https://t.me/haniyehnobakht

  95. سال‌واژه: خاطره‌نویسی
    صبح نتوانستم بیرون بروم ورزش کنم، بعد از مدتی مهمانِ دخترخاله بودم. برای اولین بار بعد از نماز صبح چسبیدم به خوشخواب و به خودم مرخصی دادم.
    بعد از صبحانه برگشتم خانه، از کتاب آموزش خاطره‌نویسی سیدحسین حسینی‌نژاد 32 صفحه خواندم. کتاب را ساده وصمیمی نوشته بود، خوشم آمد مابقی را گذاشتم برای بعد. یک پادکست خاطره‌نویسی برای کشکول خاطراتم در بله آماده کردم و فرستادم در باره نحوه نوشتن ابتدا و انتهای خاطره و چگونه بیرون کشیدن دانه معنا از بطن آن بود.
    ناهار برای خودم و همسرم آبدوغ خیارهمیشگی به اضافه گوجه رنده شده درست کردم خیلی هم خوش طعم و لذیذ شده بود در هوای گرم، جان داد. پسرم پاستا خواست، آماده کردم. یک بار قبل و یک بار بعد از سالن بدنسازی خورد، نه. رو هوا زد
    ساعت 5/20 دقیقه یاد وبینار نویسنده ساز افتادم و بلافاصله به جمع دوستان پیوستم. ز انتشار کتاب «واژه‌واره فارسی خلاق» استاد شاهین کلانتری خوشحال شدم. نسخهٔ الکترونیکی آن را در کانالم معرفی کردم و چند صفحهٔ اولش را خواندم.خبر انتشار کتاب واژه واره فارسی خلاق خیلی خوب بود خوشحال شدم. نسخه آنلاین کتاب را داخل کانالم فرستادم با یک یادداشت کوتاه تقدیر از نویسنده پرتلاش کتاب و در اولین فرصت نگاه کردم و سه چهار صفحه اول کتاب را خواندم.
    برای یک خرید ضروری به نزدیکترین هایپر رفتم. قیمت ‌ها نسبت به هفته قبل سرسام‌آور بودند. حال دلم به همان نوسان قیمتها، دچار تلاطم شد. سس سزار شده است: 378 هزار تومان که اصلا کالای مهمی نیست. رسیدم خانه با شوک فراوان. دنیای نوشتن و خواندن آدم را از این فضاها دور، و از اثرِمنفی نوسانات بر روح و روان آدمی می‌کاهد.
    از امروزم راضی‌ام با اینکه نتوانستم اول صبح ورزش کنم و صفحات صبحگاهی بنویسم. گاهی دیدن و دلجویی فامیل، عین صواب است.

  96. سه‌شنبه روزی بودهااا
    سال‌واژه‌ام؛ استمرار
    چه گلی به سر سال‌واژه زدی؟ گل اطلسی، من غلام درگاه استمرارم
    از یک تا ده نمره‌ی روزت چند است؟ هشت، البته که در واقع «هزار» من عاشق خودم و فعالیت‌هامم
    از گفت‌و شنودها چه اندوختی؟ما آدمیان گیاهان لب جوبیم، همان جوبی که برخی لبش می‌نشینند و گذر عمر می‌بینند.
    کتابی متورق شدی یا خیر؟ البته،شدم، ماشاالله‌خان در بارگاه هارون‌الرشید و دفترچه خاطرات فراموشی
    پیاده روی رفتی؟ بلی و بسیار کیفیدم.
    از خوردنی‌ها کدام گواراتر بود؟ کیک هل و گردو که عصری پختم و چای، جای‌شما سبز
    چه چیزی نگران و ناراحتت کرد؟ نگران همان همیشگی که دوست ندارم بگویم درباره‌اش و ناراحت این جنگ کوفتی که تمام نمی‌شود.
    چه رویایی بافتی که حالت خوب شد؟ رویای سفرهای دلخواهی که به دیدارهای دلخواه‌تر می‌انجامد.
    با کی تماس گرفتی؟ مثل همیشه مامان خانوم،
    مثل همیشه از تنهایی شاکی‌بود، می‌گفت کاش خانه‌هاتان دور من بود هر دقیقه یکی‌تان ‌را می‌دیدم. مرا به فکر وا‌می‌دارد. خانه ما از او‌دور است خانه‌ی بچه‌هایم از من.
    کدام واژه و عبارت در ذهنت بود؟ یک فحش جدید که تازه ساختمش،
    روی پروژه‌ات کار کردی؟ بعععله و از خودم راضی‌م
    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟ بگو کدام خاطرات، پررنگش خاطره‌ی سیزده سالگی‌م که با دوستم به خیال نجات یک کبوتر، پرنده بینوا را طعمه‌ی دندان تیزِ گربه‌ای کردیم‌که «دم‌علم‌کرده‌بود»
    در وبینار نویسنده‌ساز بودی؟ نه و بسیار ناراحتم، هر روز، به دلیلی از این خان‌نعمت باز می‌مانم.
    فیلم هم ندیدم، نپرس، وقت دیدنش را هم‌نداشتم.
    باید جور دیگری بیست و چهار ساعت را قیمه‌قورمه کنم.🥹🥹🌷🌷

    1. سال واژه من نوشتن .
      اگر بخواهم امروز و رتبه بندی کنم بی شک نمره اش بیشتر از پنج نیست تجدید نمیشم و نمره قبولی را از نوشتن گرفتم و لی پنج نمره برای نخواندن از دست دادم.
      خب فرصت نبود .
      ورزش ؟
      پیاده روی با مغز پر
      واقعن لجم میگیره از مغزم.
      هر وقت که تصمیم میگیرم با خودم خلوت کنم مغزم آرشیو همه بدبختی ها و نبودها و نواقص و کم کاری و بیماری و برام بدون هیچ درخواستی فهرست می‌کنه.
      بگم متاسفانه یا شوربختانه برام یاد آوری کرد که آرشیو همه نوشته هام و یادداشت ها و نمونه کارهام که تلگرام ذخیره کرده بودم بطور کامل حذف شده و غیر قابل دسترس هست.
      مثل عزیز از دست داده سر مزاری که وجود نداشت ساعتها گریستم اما نبود و نیست.
      اما این تجربه شد که دوست دیرینه ام قلم و کاغذ و فراموش نکنم و اگر هم با تکنولوژی بخواهم رابطه دوستی داشته باشم از روی اطمینان در چند جا و حتمن از ها رد استفاده و ذخیره کنم.
      خلاصه سالها دسترنجم دود شد اما از خاکسترش امید جوانه زد.
      امیدوارتر شدم وقتی استاد در وبینار امروز کتابی هدیه داد که می توانم با واژه هایش بازی جمله سازی کنم و جملات و در داستان‌هایی که می نویسم بگنجانم.
      ای کاش مغز منم سر سوزنی از سخاوتمندی استاد و یاد می‌گرفت.
      #تراپی نوشتن
      گزارش نیک سوم

  97. سال واژه‌ام :صبر
    -روزم با دامپزشکی و شاشِ‌گربه و سوند و سرم و رانندگی و ترافیک و گرما و اشک گذشت.
    -کتاب «این بود، این شد» را در اتاق انتظار ورقکی زدم، صورت روبی که بین کلمات ظاهر شد، کتاب را بستم.
    -تمام پس‌اندازِ یک‌ماه هم، دود‌ شد رفت هوا.

    کانال تلگرام:
    https://t.me/redeaheste

  98. منِ فرصت‌طلبم به جای نوشتن صفحات صبحگاهی، دقایقی به بالا پایین و کم و زیاد کردن بخشی از داستان در حال ساخت گذراند و راضی از اختصاص زمان به نوشتن است.
    به پروژه روزانه تعطیل‌ناپذیر تهیه ناهار مشغول می‌شوم، بی‌آنکه به صوت کتابی گوش دهم. قرمه سبزی که موادش به هم آمیخته شد و دقایقی قل زد. شعله زیرش نیم‌کش کردم و رفتم تا در این هوای ویژه و ویژه تابستان به خرید سفارشی مادر برسم. از در که بیرون می‌روم انگار سر نزدیک تنور می‌کنم. هوای گرم دم‌کرده به دیگ بخار می‌ماند. به هر حال می‌روم کار خرید را انجام می‌دهم و برمی‌گردم.
    بسته اینترنت آخر وقت دیشب تمام شد امروز می‌خواهم تقوی فضای مجازی پیشه کنم بخصوص از کانال‌های خبری ساعاتی دور بمانم بنابراین از شارژ مجدد آن پرهیز می‌کنم.
    به ساعت وبینار نویسنده ساز که نزدیک می‌شوم، دست از پرهیز برمی‌دارم و بسته را فعال و وارد وبینار می‌شوم. استاد خوش‌خبرِ انتشار کتاب فرهنگواره فارسی خلاق است. فایل آن را رایگان در اختیار همگان قرار می‌دهد. نفسش گرم و قلمش جوشان باد.

  99. به نام خدا
    حلزونک انگار امروز سهراب خوانده:
    «من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است!
    نکند اندوهی سر رسد از پس کوه…»
    سال واژه ام: سکوت آگاهانه
    صبحم این گونه شب شد:
    ۱. چشم گشودن به معجزه بیداری
    ۲. شتابیدن عجیب تر از همیشه زندگی
    ۳. ورزش و نرمش برای سلامتی و انرژی
    ۴. آرزوی سلامتی برای دوستی، تلفنی
    ۵. پخت ناهار هول هولکی
    ۶. پادرمیانی برای کاری
    ۷. ساعت ها در انتظار ماندن در صفی طولانی
    ۸. چهار کیلومتر پیاده روی
    ۹. گپ زدن با همسایه روبه رویی
    ۱۰. نوشتن مشق کلاس نویسندگی
    ۱۱. پرواز دادن همان مشق ها در سایت استاد کلانتری
    ۱۲. بودن در نویسنده ساز با سرور و خوشحالی، استاد و یک کتاب دست و دلبازی
    ۱۳. شام و تهیه شامی
    ۱۴. گزارش نوشتن ، میز و دفتر و گوشی
    ۱۵. تماشای مردم، رفت و آمد خیابانی
    ۱۷. نفس کشیدن های طولانی
    ۱۸.بستن چشم ها به روی بیداری

    نمره امروزم ۷

  100. صبح زود بیدار شدم برم پیاده‌روی. زیر سماور رو روشن کردم. بعد یه اتفاقی افتاد که موندگار شدم. تا نه توی رختخواب بودم. بعد تا ده همینجوری دور خودم چرخیدم. با مادرم تلفنی حرف زدم. حرفاش اذیتم کرد ولی کاریش نمی‌تونستم بکنم. دو ص قرآن خوندم.‌
    ناهار درست کردم. دوش گرفتم. بعد ناهار دست به کار شدم ناگت درست کردم. برای اولین‌بار. کلی ظرف دراومد. چند ساعت از وقتم رو گرفت. لابلای استراحت‌های مواد، نوشتم. بعد از مدت‌ها مطلبی رو توی وب‌سایتم منتشر کردم. قلعه‌ی مالویل رو تموم کردم. از ماه بعد هم می‌خوام دوباره بخونمش. این‌بار با دقت بیشتر. ناگت‌ها رو سرخ کردم. قبل کلاس دادم یه دخترم. طعمش عالی شده بود. تردیش هم حرف نداشت. به زحمتش می‌ارزید.
    برای شام کوکو سبزی درست کردم. سعی کردم امروز مهربون باشم. برای یه دوست نامه نوشتم. از استادم هم تشکر کردم.
    زبان خیلی کم خوندم. یه منوی تازه برای نویسندگی جوریدم. با زهرا یک ساعت پشت هم باهم نویسی داشتم.
    شعر هم نوشتم.
    هذیان نویسی هم خیلی لذت‌بخش بود.
    دارم برمی‌گردم به نوشتن.
    می‌خوام هر روز گزارش نیک بنویسم. کاش که یادم نره.
    دیگه زیاد طرف گوشی نمیام.
    سرم رو با غذاهای تازه گرم می‌کنم.

  101. _امروز تلگرام را بالا و پایین کردم، چشمم خورد به کانالی که خودم ساخته بودم تا کتاب و پادکست‌هایی را ذخیره کنم و سر فرصت گوششان بدهم.

    بازش که کردم دیدم چه خبر است، چقدر کتاب و پادکست انبار کردم که بشنوم. از رمان گرفته تا غیرداستانی در موضوعات گوناگون. با خود گفتم ببین چه ولعی داری برای انباشتن، بی آنکه نگاهی هم به آن‌ها بیندازی.

    نتیجه‌‌ی این ذخیره‌سازی چه می‌تواند باشد جز سرخوردگی و خودسرزنشی. اما با وجود این آگاهی، باز هم حریف این وسواس کشنده نمی‌شوم، موبایلم پر است از کتاب شنیداری و الکترونیکی. ناخودآگاه یاد انباری خانه‌ها افتادم‌. خانه‌هایی مملو از وسایلی که «یک روز به کار می‌آیند.»

    می‌بینم این حرص تنها در مال و مادیات خلاصه نمی‌شود، در قلمرو اطلاعات و دانش هم گریبانگیر آدمی است. انگار لذت پیداکردن و انبار کردن جای بکارگیری و استفاده را می‌گیرد. وقتش رسیده به جای کلید «ذخیره» انگشت روی کلید «پخش» بگذارم.

    _سرویس بهداشتی را با استفاده از جرم‌گیر بطور اساسی شستم. آب این منطقه پر از املاح معدنی است، سرامیک و شیرآلات بسرعت جرم می‌گیرد و باید هر چند روزی یک‌بار درست و حسابی شسته شوند.

    _در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و استاد از کتاب جدیدشان رونمایی کردند و در باره‌ی آن توضیح دادند و من آن را در کانالم همرسانی کردم.

    _در وبیکار خانم الهه علیزاده شرکت کردم و آخرین قسمت مقاله‌ی ابوالحسن نجفی در باره‌ی زبان خوانده و تشریح شد.

  102. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    برق می‌رود. اینترنت قطع می‌شود. خوابم می‌گیرد. بیدار می‌شوم. برق نیامده هنوز. وبینار از دستم می‌رود.
    حوصله ندارم. باز می‌خوابم‌.
    بیدار می‌شوم. می‌نشینم پای آزادنویسی. یادداشت کانال خودش را نشانم می‌دهد‌.
    می‌روم سراغ داستان «گربه زیر باران»‌. استاد فرستاده تو کانال داستان کوتاه. آن‌هم با دو تا ترجمه. ترجمه‌ی نجف دریابندری را دوست‌تر می‌دارم. ولی مقایسه این‌جوری حال نمی‌دهد. باید فردا از روی هر دو بنویسم و بشکافم خط به خط‌شان را.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  103. سنگینی، پشت سرم سایه مان یکیست. درون دیوارها کرمیست. ذهنم را می‌جود. سایه‌ای رقصان می‌گذرد. آدمک خواب نداری؟ با چشم‌های سیاه کرده‌ات جانم می‌سوزانی. در این وادی جنون فرزانه نیست؟ بر تخت خفته‌ام. فقط تاریکیست. اتاق من است. شب است.
    هجوم سیاهی پنجره را می‌شکافد. شیشیه هزار پاره می‌شود. چرک، سنگین، استخوانی، باریک. دست. دستی گردنم می‌پیماید. انگشتی بر استخوان هایم می‌لغزد . نفس نکش. تکان نخور. دهان باز نکن. درد را بی‌صدا مزه کن. ناخن هایم گوشتت را می‌درد. آرام بمیر عصیان نکن. کریه، خوفناک، سیاه دندان، در قلب لب های خندان. از خواب می‌پرم. هوا را می‌بلعم. من. اتاقم. من در اتاقم هستم. آدمک هست. نگاهش همان است.
    شیشه نشکسته. شب سکوت کرده است. صدایی در گوشم می خندد.

    سال واژه‌ام پایندگی. روز واژه‌ام آشفته حالی. گاهی می‌خندی بی‌پروا. گاهی خشم داری و برهان نداری. گاهی سکوت می‌کنی. لحظه‌ای بعد از هجوم کلام زبان به دندان می‌گیری. گر پرسند خوشی؟ نمی‌دانی. پرسند ناخوشی؟ نمی‌دانی. عجیب حالی. آشفته حالی.
    آشفته به روز می‌پردازی. رنگ می‌زنی بر صفحه‌. خطوط را به هم می‌رسانی. یکی. دوتا.
    در نویسنده ساز از دیدن کتاب جدید استاد شوق می‌شوی.
    بر سرت می‌زند اساس اتاق را جابجا کنی. تخت را ببری آن طرف اتاق را دگرگون کنی.
    از پیشنهاد استاد پاره‌ای از سریالک را تماشا می‌کنی. داستان یک راست و هیجان دار جلو می‌رود، فرزندت را کشته‌ای سال‌ها در زندان به سر برده‌ای حالا پس از سال‌ها با جرقه‌ای به دنبال حقیقت می‌گردی.
    میل بود تماشا کنید. I will find you
    داستانی هایی از کتاب صمد برنگی می‌خوانی.
    غم به گوش می‌خورانی .

  104. گزارش نیک

    ۱. از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟
    نه اوج ده، نه حضیض یک. همان هفت که دیروز بود.

    ۲. از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    به بخشش فکر کردم.

    *انتخاب فعل «اندوختی» به جای «آموختی» هوشمندانه است.

    ۳. امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    دیشب در نویسنده‌ساز، استاد از کتاب توبا گفت. دوباره رفتم سراغش. مشتاق آغاز شعرماهی جدیدم.
    از صبح تا الان که این گزارش را می‌نویسم شصت صفحه‌ای از عامه‌پسند بوکوفسکی خوانده‌ام.

    ۴. امروز رفتی پیاده‌روی؟
    اگر دویدن روی تردمیل و بیست دقیقه قدم زدن در محوطه را پیاده‌روی حساب کنیم، بله. پدر را هم تا استخر همراهی کردم.

    ۵. امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    در لیست خوشمزگی‌های تابستانی‌، هندوانه برایم خنثی‌ست. برعکس من، بابا هندوانه را بسیار دوست می‌دارد. امروز هندوانه خرید و با نون و پنیر خوردیم.
    (پدر تغییر سبک زندگی است.)

    ۶. امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    اولی برای اوضاع ایران بود، دومی برای مشکل کارت بانکی‌ام در اینجا.

    ۷. امروز از رویاپردازی درباره‌‌ی چی کیف کردی؟
    اولی بسامان شدن وضعیت ایران بود، بیش از آنچه در تصور بگنجد.
    دومی برای سفری که در پیش داریم و جاهایی که خواهیم دید.

    ۸. امروز با کی تماس گرفتی؟
    با برادرم.

    ۹. امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    معجزه‌ی بخشش

    ۱۰. امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    دروغ چرا هیچ خیالی نبافتم. ولی به زودی برای جمع‌آوری نوشته‌های پراکنده‌، نقشه‌‌ای خواهم کشید.

    ۱۱. امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    بعد از تست قند بابا و عصبانیت دیشبش از اتفاقی در گذشته، یاد خاطرات تلخ آن روزها افتادم:
    چند سال پیش برای شروع کار جدید، لازم بود مدت کوتاهی با دو خواهر که پیش‌تر امتیاز آن را به ما داده بودند، کار کنیم. حدود چند ماه برای تحویل دادن تمامی مدارک و اسناد به ما در دفتر رفت و آمد می‌کردند. آن روزها نعیم و بابا بیشتر مشغول بودند. من هم گهگاهی سر می‌زدم و کمک می‌کردم.
    تصور کن دقیقا کنار دستت در روز روشن، کسی پول‌های مردم را با اسم و مُهر تو بگیرد و در جیب خودش بگذارد. توضیح اینکه چگونه این کار را می‌کردند از حوصله‌ی این یادداشت خارج است. همین‌قدر بگویم وقتی متوجه شدیم که کار از کار گذشته بود. آن روزها یکی از بدترین دوران زندگی اقتصادی و روحی ما بود. بابا می‌گفت: پول بالاخره جبران می‌شود اما با حیثیتم بازی کرده‌اند.
    تصور کن یکی از مشتریان قدیمی و معتمدت چنین خبری را بشنود، چه فکری درباره‌ات خواهد کرد؟
    آن دوران گذشت. حقانیت ما ثابت شد. اوضاع اقتصادی هم به مرور بهبود یافت. به اعتبار کاری پدرم بیش از پیش افزوده شد. اما آن خشم هنوز در وجودش، جا مانده است.
    مایلم در این مدت، کاری کنم تا بتوانیم از فاصله‌ای دورتر به آن روزها نگاه کنیم.

    ۱۲. امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    استاد در مورد ایده‌ی مصاحبه با خود برای یادداشت‌نویسی صحبت کرد. چند شعر از کتاب توبا خواند. فکر کنم مبینا جان ملایی هم برایمان از بازنویسی صحبت کرد. باید این قسمت را دوباره گوش کنم. چون جاهلم و حواسم پرت می‌شود.

    پرسش‌های این یادداشت برگرفته از:
    https://shahinkalantari.com/mosahebe-ba-khod/

    https://t.me/naghmehneviss

  105. سال‌واژه‌ی تعهد هیچ کاری هم که برایم نکند به گزارش نیک تعهد داده‌ام که برایش بنگارم هر چند کوتاه.
    صبح زود بیدار شدم. مثل کاسب کارهای قدیم بسم‌الله گفتم و کرکره‌ی حجره‌ام را بالا کشیدم. اول پیاده‌روی کردم و نوشتم و خواندم و صبحانه خوردم و ناهار و شام را در برنامه‌ام گذاشتم. چند صفحه کتاب مادران و دختران را خواندم و چند صفحه هم از کتاب فیل در تاریکی را خواندم دخترم حال روحی خوبی نداشت پیشنهاد کردم بیرون برویم و بستنی قیفی بخوریم اولش مقاومت کرد و بعد راضی شد. خودش سکوت بین‌مان را به هم زد و از ناراحتی‌اش گفت و من ترجیح دادم سکوت کنم. واژه‌ی عصا کش را هم آموختم. یادداشتی با سختی زیاد برای کانالم فراهم کردم.
    آدرس کانال تلگرام این است 👇
    https://t.me/notetoday1

  106. سال واژه ام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت «دوستی واژه‌ی خودآغوشی رو انتخاب کرده بود و چقدر دوست داشتمش، واقعا درود بر خلاقیتش در انتخاب واژه»

    با امشب میشه گفت: چهارمین شبه که در روستای ما تعزیه برقراره، با اینکه خاطره های کودکیم پر از تصاویر ترسناک از این موضوعه، ولی نمی‌دونم چرا انقدر دلم میخواد برم از نزدیک این نمایش رو ببینم، اما عامر همراهیم نمیکنه.

    بریم که به امروزم نگاهی بندازیم.
    امروز تلاش کردم با کارِ کمتر به ذهنم اجازه بدم تمرکز داشته باشه برای انجام تکلیفِ کلاس نویسندگی خلاق که خیلی برام مهم بود شبیه کابوس.
    صبح ساعت ۶ بیدار شدم، چند گزارش نیک خوندم، فکرم مشغول غذا دادن به پوکی بود.
    پس اول لباسها رو داخل لباسشویی ریختم و بعد به پوکی با نسبت ۱.۳.۳ غذا دادم.
    نمی‌دونم چرا احساس میکنم هنوز آماده‌ی تبدیل شدن به خمیر ترش نیست.
    امروز رشد خوبی داشت ولی چهار برابر نشد. امان از آردهایی که نمی‌دونم پروتئینشون چقدره،کار رو برام سخت می‌کنند.
    غذا برای نهار نپختم و همون ماکارانی دیروز رو خوردیم + دوغی که خودم درست کردم و ماست‌خیار.
    ما بین زمان صبحانه و نهار شروع کردم به خواندن کتاب پس کوچه‌های فرهنگ اثر حبیب‌الله پرچمی ، تا صفحه ۳۴ و کلی از اصطلاحاتش نوت برداری کردم.

    فهمیدم که داستان از دماغ فیل افتاده از چه قرار بوده یا دو در باز از کجا میاد و برام شگفت انگیز بود.

    بعد رفتم نوشته های دوستانم رو در سایت کلاس خوندم، فقط چهار نفر مطلب گذاشته بودند و من به هر چهار نفر بازخورد دادم. خوندن نوشته ها باعث شد سرنخی برای نوشتن پیدا کنم و ترسم فروکش کنه.
    تصمیم گرفتمنپشتن رو بزارم برای بعد از نهار.
    با تمرکز دراز کشیدم روی زمین و شروع کردم به نوشتن، در حین نگارش به لیست اصطلاحاتی که از کتاب مذکور برداشته بودم هم نگاه میکردم.

    بلاخره مطلب رو نوشتم و بسیار برام راضی کننده بود، دلیلشم این بود که من اولش بسیار دچار ترس شده بودم و فکر میکردم که نمیتونم بنویسم و واقعا برام شبیه کابوس شده بود، اما همینطور که می‌نوشتم چراغ ها در مسیر نوشتن برام روشن می‌شدند و می‌تونستم بهتر ببینم.
    راستش نمی‌دونم عکس العمل استاد به نوشته‌ام چه خواهد بود ولی من واقعا صد خودمو گذاشتم و از این غلبه بر ترسم بســیــــــــار خشنودم، بعد از اتمام نوشته‌ام متوجه سردرد بدی در سمت راست چشم و مغزم شدم، می‌دونستم بدنم استرس بدی رو تحمل کرده بود و برای تشکر بردمش زیر دوش آب خ‍ُنک و حالشو جا آوردم، در ادامه برای اینکه جایزه خوردنی هم به خودم داده باشم از عامری خواستم برام هله خوبه بخره.
    تا او بره و برامون خرید کنه منم ظرفها رو شستم و بعد با هم نشستیم هله هوله‌ها رو خوردیم و در همون حین جویای احوال لیلی گلی و گربه‌ی آسیب دیده‌اش «روبی» هم بودم، مطلع شدم که روبی و لیلی روز بسیار بدی رو پشت سر گذاشتن. ناراحت شدم‌
    در طی گفتگو با لیلی ازش خواستم بهم فیلم معرفی کنه و از بین معرفی‌ها تاکید کرد سریال جنابیِ you رو ببینم.

    بعد از مکالمه سریال رو داخل سایت مای موویز پیدا کردم و تا وسطای قسمت اول پیش رفتم، که تصمیم گرفتم اول گزارش نیک رو بنویسم، بعد برم ادامه‌اش رو ببینم، چون مدتیه شبها زود خوابم می‌بره و متاسفانه گزارشات نیکم همه بین خواب و بیداری نوشته شده بودند.

    شبتون قشنگ ☁️🌛

  107. سال‌واژه‌ام آگاهی.
    امروز چه کارهای نیکی انجام دادی؟
    صبح، به خانم کناردستی‌ام در تاکسی گفتم، چه صدای قشنگی دارد.
    به همکارم گفتم چقدر رنگ رژش زیباست.
    یادم رفت به خانم سحر فرهادی بگویم، عکس جدید کانالش خیلی زیباست.
    رفتم مغازه روبه‌روی اداره، برای تولد خاهرم که جمعه است، کادو تولد بگیرم، چیزی را که قبلن دیده بودم دیگر نداشت. گفت شاید شنبه بیاورد ولی دیگر به کار من نمی‌آید.
    خاندن بخشی از کتاب “شب هول”.
    برای قدردانی از استاد، در تلگرام پیام گذاشتم ولی بخشندگی ایشان کجا و کار ما کجا. لطف هرروزه ایشان در بیان مطالب را نمی‌توانم جبران کنم.
    از خوردن چه غذایی لذت بردی؟
    معمولن هر غذایی که باید طبق برنامه سلامتی خورده شود، می‌خورم نه برای لذتش. غذاهای لذت‌بخش اغلب چرب و شیرینند. یا کافئین دارند.
    با چه کسی تماس گرفتی؟
    معمولن از صبح دارم تلفن ارباب‌رجوع‌ها را پاسخ می‌دهم. معولن هم به موبایلم زنگ می‌زنند. حین مأموریت هم دارم تلفن جواب می‌دهم. اطرافیان بابت این موضوع از دست من کلافه هستند.
    من و دوستام یا به هم زنگ نمی‌زنیم یا زنگ می‌زنیم، نزدیک یک ساعت صحبت می‌کنیم.
    یاد چه خاطره‌ای افتادی؟
    وقتی کتاب “شب هول” را می‌خانم. سفرهایی که به استان اصفهان و یزد داشتم، به یاد می‌آورم. قسمت‌هایی از استان اصفهان که به آن سفر کرده‌ام، طرق، نظنز، اصفهان، کاشان، کویر ورزنه، کویر مرنجاب، نیاسر، نوش‌آباد، نائین، و استان یزد، یزد، سریزد، کویر کاراکال، و … و خانه‌های روستایی که در آن اقامت داشتیم، را یادآوری می‌کند. دوست دارم، دوباره به اصفهان سفر کنم و این کتاب را دوباره در اصفهان بخانم. استان اصفهان را هم با خانواده رفته‌ام، هم تنهایی از طرف اداره و هم با تور. شهریور سالی که می‌خاستم بروم کلاس اول ابتدایی، اصفهان رفته بودیم، خانه‌ی دایی. و من کیف اول ابتدایی‌ام را از بازار اصفهان خریدم.
    دوبار شانس داشتم شب یلدا اصفهان باشم و هر دوبار چقدر خاطره‌انگیز شد.
    https://t.me/arghavannevesht

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *