یک مکعب مستطیلِ دراز رویم قفلی زده.
« آقا یک مسواک میخری. چندتا دیگه بیشتر برام نمونده.»
اگر به جای اینکه هفت مرتبه این جمله را به من بگوید، به هفت نفر دیگر میگفت شاید تا الان همهاش را فروخته بود. نگاه سرد و تندی بهاش میاندازم. دو تا چشمِ ریزِ سیاه، تهِ یک گودی افتاده. نگاهش یخ میزند. دیگر تلاشی نمیکند و در ایستگاه پیاده میشود.
مردی چاق به زور خودش را بین من و مردِ کناری جا میکند و مینشیند. دیوارهای زندگی تنگتر میشود. فشرده میشوم. فشرده شده بودم. حالا کمی بیشتر. برایم فرقی نمیکند کجا باشم. دیوارها هر لحظه به هم نزدیکتر میشوند. از این فشردگی آزرده نمیشوم. عادت هم نکردهام. فقط سِر شدهام.
نفسم بالا نمیآید. بوی عرقِ مردِ چاق، گلویم را میسوزاند. نگاهش میکنم. یک مکعب مربع با لباسی راهراه و پلیاستر. مکعب به زور نفس میکشد. خب مگر مجبور است آنقدر بخورد. از قیافهاش معلوم است جز سیبزمینی و برنج هندی چیزِ دیگری هم گیرش نمیآید. اگر از گرسنگی بمیرد بهتر از این زندگی نکبتبار نیست؟
در ایستگاه پیاده میشوم. ششهایم گنجایش آنهمه دیاکسیدکربن ساطع شده از صدها مکعبِ مفلوک را ندارد.
از آن گورِ جمعی بیرون میزنم و خودم را میاندازم زیر آسمان. این کیفِ دوشیِ چرمی زیادی برایم سنگین است. چیزی تویش نیست، ای کاش میتوانستم بندازمش توی همین سطل زباله. شانهام میسوزد. کیف را دستم میگیرم. سمت راست بدنم را به سمت پایین میکشد و با زمین زاویهی شصت درجه میسازد. هر چه تندتر بروم زودتر به خانه میرسم. تندتر راه میروم. تندتر.
کلید را در قفل میچرخانم. در باز میشود. خودم را میاندازم توی هال. کیف را پرت میکنم آن گوشه. ساعت هفت بعدازظهر است. از صدای شیهه و کوبیدن سمِ کرهاسب همسایه بالایی خبری نیست. خدا رو شکر هیچکس در ساختمان نیست. میتوانم امشب و تمام جمعه را بخابم. بدون اینکه لازم باشد کسی را ببینم. بدون اینکه لازم باشد چیزی بخورم. بدون اینکه لازم باشد نگران این باشم که همسایهای بیاید دم در و مجبور شوم در را باز کنم. در آرامش محض.
لباسهایم را از تنم میکَنم. دستهایم را در سینک ظرفشویی میشویَم. میروم به اتاق خواب و خودم را پرت میکنم روی تخت. هیچی توی ذهنم نیست، جز ته ماندهی صدای خیابان که هنوز توی گوشم مانده. بالشتی بین زانوانم میگذارم، پتو را تا زیر چانه میکشم و چشمانم را میبندم.
چند دقیقه است که از خاب بیدار شدهام. شب شده است. دهانم طعم گیجی غروب پاییز میدهد. خانه تاریک است. توی خانه دوری میزنم. مادر نیست. ریحانه و هانیه هم نیستند. غربتِ تمامِ عالم توی دلم ریخته. کم مانده بغضم بترکد. بوی لش میآید. صدای زجهی گربهای از زیرزمین. میروم در حیاط. از پلههای زیرزمین پایین میروم. درِ زیرزمین قفل است. کلیدش را ندارم. انگار در زیرزمین گربهای مرده و بچهاش ناله میکند. باید کاری کنم. بچهگربه گناه دارد. مثل من. تنهاییم. و هیچ کاری از دستمان برنمیآید. الان است که بزنم زیر گریه.
از خاب بیدار میشوم. یک قطره اشک از کنار چشمم سُر میخورد میریزد توی گوشم. صدای ناله میآید. بوی بدی پیچیده. بوی لش. چند دقیقه لبِ تخت مینشینم. کمی گیجم. خودم را جمع میکنم. راه میافتم دنبال بو. سه روزی میشود که آشغالها را بیرون نبردهام. یک کیسهی کوچکِ دستهدار. چند پوست تخممرغ. و این ظرف پنیر که نمیدانم چند روز است در یخچال نگذاشتهام.
چراغ را روشن میکنم. صدای ناله میآید. با هر ناله انگار دلم را باد میکنند. شاید الان مثل یک بادکنک بترکد. کرختم. دست و پایم چهار تکه گوشت اضافه است که در اختیارم نیست. با اینهمه لباسهایم را میپوشم. باید آشغالها را ببرم بیرون. کارتم را هم برمیدارم تا از سوپر سرِ کوچه برای شام چیزی بخرم.
از پلهها پایین میروم. صدای ناله از زیر ماشینم میآید. روی زمین مینشینم و به آن زیر نگاهی میاندازم. بچهگربهای کوچک آنجاست. من را که میبیند میترسد. بلند میشود که فرار کند اما نمیتواند روی پایش بایستد. میافتد. میلرزد. دلم برایش میسوزد. چقدر بیپناه است. شاید گشنه است. مادر ندارد؟ از کجا آمده اینجا؟
میروم سرِ کوچه. آشغالها را به سطل زباله میاندازم. وارد سوپر میشوم. یک بطری شیر میخرم. یک کارتنِ خالی هم میگیرم. برمیگردم به پارکینگ. بچهگربه همانجا افتاده. دستم را به سمتش دراز میکنم. هیچ عکسالعملی نشان نمیدهد. دلم برایش کباب میشود. با احتیاط برش میدارم و از زیرِ ماشین بیرون میآورمش.
خیلی سن داشته باشد یک ماه. کوچک است. چشمانش به زور باز میشود. موهای سیخسیخ. رنگش خاکستریست. خیلی دوستش دارم. میگذارمش توی کارتن. « بابایی نترس الان برات شیر میارم.»
میروم از داخل خانه یک کاسه و یک لباس برمیدارم. داخل ظرف کمی برایش شیر میریزم. کاسه را میگذارم جلویش. لباس را میگذارم داخل کارتن تا جای گرم و نرمی برایش درست کنم. این بچهگربه کوچکتر از آن است که بتواند خودش از داخل کاسه شیر بخورد.
برش میدارم و سرش را به سمت ظرف میگیرم. میلرزد. نمیخورد. « زبون بزن بخور.» . چقدر احمقم. مرد چهل سالمهام ولی به عقلم نمیرسد که باید با سرنگ به این بچه غذا بدهم.
ساعت ده شب است. داروخانهی محل بسته است. برمیگردم داخل خانه تا سوییچ و بطری شیر را بردارم. باید بروم یک داروخانهی شبانهروزی پیدا کنم. دوباره به پارکینگ میروم. کارتنی که بچهگربه را داخلش گذاشتم میگذارم روی صندلی جلو. قلبم به تپش افتاده. انگار زمان زیادی ندارم. اگر نجنبم این بچه از گشنگی جلوی چشمانم تلف میشود.
باید سرش را گرم کنم. باید بلندبلند با او صحبت کنم. باید بداند کسی کنارش است. کسی نگرانش است. کسی میخاهد هوایش را داشته باشد. برای کسی مهم است که او زنده بماند. باید بداند که تنها نیست. که بیپناه نیست. که از غصه و تنهایی تسلیم مرگ نشود.
با آوازی ملایم میخانم: « پسرِ قشنگ کی داشته، طفلیِ ملنگ کی داشته. آتیشِ بلا کی داشته، جیگر طلا که داشته.». « الان برات سرنگ میگیرم. بهت شیر میدم. نازت میکنم. غصه نخوریا.»
چند خیابان بالاتر یک داروخانه پیدا میکنم. سرنگ میخرم. برمیگردم داخل ماشین. بچه را بغل میکنم. آهسته شیر توی حلقش میریزم. رحمم میآید. به او یا به خودم؟ نمیدانم. چند سیسی شیر بیشتر نمیدهم. میترسم دلش درد بگیرد. او هم حالا دیگر آرام شده و چرت میزند.
برمیگردیم خانه. خابیده. توی کارتن جایش خوب است. میگذارمش گوشهی پارکینگ. میروم بالا. شکمم قار و قور میکند. یک لیوان شیر میخورم. « جاش توی پارکینگ امنه؟ یه وقت تا صبح نمیره؟ امشب میارمش بالا، فردا میبرمش یه دامپزشکی جایی. میذارمش یه جای امن.»
دوباره میروم توی پارکینگ. صدای پایم را که میشنود شروع به ناله میکند. « پسرم. قندِ عسلم. ترسیدی؟ نه، نترس. اومدم ببرمت پیشِ خودم. غصه نخور.». میبرمش بالا. اینطوری خیال خودم راحتتر است.
میگذارمش پایینِ تخت. خودم هم دراز میکشم. با یک دست نازش میکنم. دوست دارم بداند کسی نگرانش است. شاید هم دوست دارم نگرانِ کسی باشم. یا شاید دوست دارم کسی نگرانم باشد. دوست دارم دیوار فولادی نباشم. دیوار شیشهای باشم. دیواری که باید مواظبش باشند و گرنه میشکند. وگرنه خُرد میشود.
ساعت را نگاه میکنم. شش.
هزار سال گذشت. دوباره ساعت را نگاه میکنم. شش و چهل و دو دقیقه.
خابم برد. حتمن حالا دیگر ظهر شده است. ساعت را نگاه میکنم. هشت و نیم.
خابم نمیبرد. بلند میشوم. دوری در خانه میزنم. رختهای چرک را داخل ماشین میریزم. کتری را آب میکنم میگذارم روی گاز. وقتی صبحانهام را بخورم بعدش گربه را میبرم جایی میگذارم. حتمن گرسنه است. کمی شیر بهاش میدهم. جایش را خیس کرده. لباسِ خیس را میاندازم دور. یک زیرپیراهنی زیرش پهن میکنم.
خب زمانش رسیده. باید از هم جدا شویم. هر کدام برویم دنبال زندگی خودمان. من هر روز کرختتر میشوم. رغبتی به انجام کارهای روزانهی خودم هم ندارم. امروز بعد از سه روز گاز را روشن کردم. من حتا حوصلهی غذا خوردن هم ندارم. آنوقت بیایم یک گربه را تر و خشک کنم. نه. اصلن راه ندارد. اینطوری برای خودش هم بهتر است.
در راه برایش از وضعیتم میگویم. ازش عذرخاهی میکنم. میدانم که درکم میکند. قول میدهم برایش جای خوبی پیدا کنم. آرام درکارتن خابیده. به کلینیک میرسیم. دکتر معاینهاش میکند. میگوید سالم است. لازم است چند واکسن بزند و بعد دیگر همه چیز روبهراه است. میخاهد برایش شناسنامه صادر کند.
– خب اسمش چیه؟
– اسم نداره.
– خب براش یه اسم بذار.
– نه دکتر نمیخام نگهش دارم.
– چرا؟ ببین چقدر نازه. نگهش دار. کجا میخای ولش کنی حیوونی رو.
– شما جایی رو، کسی رو سراغ ندارین.
– نه والا. این روزا چون تورم زیاده و همه چی گرون شده خیلیها دارن بچههاشونو واگذار میکنن.
نگهش دار اگه از لحاظ مالی اوکی هستی. یه کم که پیشت بمونه اونوقت میفهمی که یه فرشته رو پیش خودت نگه داشتی.
دکتر نمیداند که من حوصلهی خودم را هم ندارم. با بچهگربه برمیگردیم خانه. به خودم که میآیم میبینم یک ساعت، دوساعت نشستهام او را بغل کردهام. از خودم خجالت میکشم. آخر مگه بچه هستم یا دخترم که نشستهام یک بچهگربه را بغل کردهام. بلند میشوم میروم یک دوری در خانه میزنم. یک کاری انجام میدهم. دوباره میآیم بغلش میکنم. دوباره خجالت میکشم، بلند میشوم. از خجالت کل خانه را تمیز کردهام. چراغها را روشن کردهام. حالا خانه رنگِ دیگری دارد. حالِ خودم هم بهتر است. حالا دیگر انگار دست و پا دارم. انگار به خودم کمی جان تزریق کردهام. دلم میخاهد غذای گرمی بخورم. دلم میخاهد برای خودم غذا درست کنم. درِ فریزر را باز میکنم. هیچی نیست جز یک بسته نان که یادم نمیآید کی خریده بودم.
لیستی مینویسم. « مرغ، گوشت، پیاز، …». فردا سرِ راه بازگشت کمی خرید میکنم. امشب شبِ آخر است. اشکال ندارد اگر این بچه را بغل کنم و بخابم. فردا کسی رو پیدا میکنم و واگذارش میکنم. بعد هم لباسها و رختخابم را میشویم. بچه را بغل میکنم. گرم است. میلرزد. زنده است. یک موجود زنده. یک موجودِ زنده در آغوشِ من. با هم میخابیم.
هوا تاریک است. ابر است. بیرون را نگاه میکنم. برف میبارد. برفی سنگین. از آن برفهایی که وقتی میآمد مدارس تعطیل میشد. خابِ صبح زیر پتو هزار بار شیرینتر میشد. بعد هم صبحانه نخورده میرفتیم توی حیاط برفبازی. بوی آش رشته بلند میشد. خیس و یخ زده برمیگشتیم توی اتاق و کنار بخاری آش میخوردیم. چقدر دلم برای مادر تنگ شده. چند ماه است، نه، شاید چند سال است که سرِ خاکش نرفتهام. دلم میخاهد سری بهاش بزنم.
قبل از اینکه بروم سر کار جایِ بچه را مرتب میکنم. لباس را دورش میپیچیم. خیالم راحت میشود که جایش گرم است. کمی نگرانم که تا وقتی برگردم احساس غربت کند. یا گرسنه شود. اما چارهای نیست. باید بروم.
عصر یک ساعتی زودتر از محل کار بیرون میزنم. سرِ راه لیستم را میخرم. سرکوچه چند پسر بچه دارند برف بازی میکنند. یک گلوله برف میخورد به پشتم. برمیگردم نگاه میکنم. پسر میخندد:«آخ عمو، ببخشید.». کیسهها را میگذارم روی کاپوت ماشینی که آنجا پارک شده. یک گلولهی بزرگِ برفی درست میکنم. جوابش را با گلوله میدهم. یکی آن، یکی من. سه تا آنها، یکی من. پنج تا آنها، یکی من. صدای جیغ و خنده کوچه را برمیدارد. دستانم یخ میزند. به خودم نگاه میکنم. غرقِ برفم.
میروم به سمتِ کاپوت ماشین تا خریدها را بردارم. پسری میگوید:
– چیه عمو کم اوردی؟
– نه کم نیوردم بچم تو خونه منتظرمه.
– اسم بچت چیه؟
– پیشی.
اسمش «پیشی» است. پیشی در خانه چشم به راهم است. باید زودتر برگردم.
یک پاسخ
تعابیر مرد از دنیای اطرافش مثل مکعب زیبا بود و باعث شده بود داستان تا حد ناچیزی زبان شخصی داشته باشد چون که این تعابیر تنها در ابتدای داستان است و البته انتظاری هم نمیرود که در ادامه باشد. گربه او را از دنیای تاریکش بیرون میآورد. داستانی نبود که کنش یا هدفی داشته باشد اما ایستا هم نبود بیشتر توجهی داستان به تغییر شخصیت بود تا پیرنگ که این تغییر را خیلی گوگولاسیون در آورده بودی