داستان کوتاه «هیاهوی بی‌خبری» از ناهید راستی

دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
توی ترافیک شدید گیر کرده‌‌ایم. راننده زنگ می‌زند به دخترم و می‌گوید: «خدا وکیلی کجایین؟ پَ یَنی صداها را نمی‌شنوین؟ همین حالا لشکرو زدند. اگر نمیاین حرکت کنم.» دخترم می‌گوید: «نه نه آقای شهریاری تو روخدا. رسیدیم. نزدیک ترمینالیم‌.» این بار دوم است که راننده زنگ می‌زند.
با پنج دقیقه تأخیر می‌رسیم. اتوبوس با چراغ‌های روشن وسط ترمینال تاریک «تپه‌» دور گرفته و آماده‌ی رفتن است.
پیاده می‌شوم. راننده دم در اتوبوس منتظر است. از دور می‌بیند ما را. حالت طلبکاریش فرو می‌نشیند و با لحن ملایمی می‌گوید: «چمدونی چیزی برای صندوق دارین؟»
کوله‌ی بزرگم را به سرعت می‌گذارم توی یک کیسه پلاستیک بزرگ و می‌دهم دست راننده. حرفی نمی‌زند. با عجله می‌گذاردش توی صندوق. با دخترم خداحافظی می‌کنم و می‌‌پرم بالا. هنوز ننشسته‌ام که راننده حرکت می‌کند.
صندلی تکی جلو می‌نشینم. نفس نفس می‌زنم. مسافران بیشتر زن و بچه هستند. در یک آن که بالا آمدم دیدم‌شان.
همه فرار می‌کنند. کجا؟ اصفهان. غافل از این که اصفهان روزهای بدتر از اهواز را در پیش دارد.
دخترم دانشجو است و اهواز درس می‌خواند. چند روزی پیشش بودم که امریکا و اسراییل حملات‌شان را شروع کردند. به اصرار فراوانش دارم برمی‌گردم اصفهان. وگرنه دلم نمی‌آمد او را در این شرایط، تنها بگذارم.
ریمکس هایده و معین با صدای بلند غوغا کرده است:  هایده می‌خواند: «بازم اشکای چشمات مثه آب روونه… آدم با چه امیدی تو این دنیا بمونه…» معین ادامه می‌دهد: «صدام کن که دوباره بشم عاشق عاشق…»
راننده از کجا می‌دانسته که من عاشق این آهنگم؟ ابی ادامه می‌دهد: «قلب تو قلب پرنده‌س اما پوستت پوست شیره…»

برعکسِ توی اتوبوس، فضای بیرون ساکت و سرد است. راننده می‌راند.
صدای بچه و نوزاد می‌شنوم.
موزیک می‌آید روی ترانه‌های لُری. دبشِ دبش. آخرِ لُری. راننده صدا را بلندتر می‌کند: « آخ مِنه جونم گل سر کمر دجا… آخ مِنه جونم گل سر کمر دجا…»
بعد از چند دقیقه آقایی از ته اتوبوس می‌گوید: «کمش کن حوصله داریا؟ تو این جنگ و بمبارون کی آهنگ گوش می‌ده؟ خیلی اعصاب داریم؟ دلت خوشه‌ها؟»
راننده آهنگ را خاموش می‌کند.
نرسیده به ایذه صدای مهیبی می‌آید. دلم هُری، پایین می‌ریزد. هواپیماها جایی را همان نزدیکی‌های اتوبوس می‌زنند. صدای جیغ زن‌ها بالا می‌رود. بچه‌ها گریه می‌افتند.
راننده می‌گوید: «پَ فهمیدین برا چی صدا آهنگو زیاد کرده بودم؟ فهمیدین؟ خُو نمی‌خواسم اگه جاییو زدن خیلی متوجه بشین. فکر کردین دلم خوشه آهنگ بذارم؟ اونم با صدای بلند تو این نصف‌شبی؟»
کسی حرفی نمی‌زند.
بر خلاف همیشه ایذه توقف نمی‌کند. راننده بیشتر از همه نگران جان بقیه است.
بلافاصله دخترم زنگ می‌زند. می‌گویم که بخیر گذشته است.

سه‌شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
اتوبوس در دل شب حرکت می‌کند.
ساعت یک نیمه شب است. هفتگل که می‌رسیم راننده، می‌ایستد. اسمش رستوران است اما از استانداردهای یک قهوه‌خانه‌ی بین‌راهی هم پایین‌تر است. آن قدر همه وحشت‌زده‌اند که جیک‌ کسی در‌نمی‌آید. می‌دانند راننده چاره‌ای نداشته است.
همه با ترس و لرز پیاده می‌شویم.
ناگهان اعظم را می‌‌بینم. خودش می‌آید جلو و دست و روبوسی می‌کند.
چهره‌اش برافروخته است. او هم مثل من نمی‌تواند ترسش را پنهان کند. هول‌هولکی آبی به سر و صورت می‌زنیم.
تا سوار شویم با هم حرف می‌زنیم. مدت‌هاست همدیگر را ندیده‌ایم.
اعظم را از کلاس‌ ورزش می‌شناسم. گاه گاهی او را می‌بینم. اهوازی است و سال‌هاست اصفهان زندگی می‌کند. هر از گاهی سراغ زمین‌های موروثی‌اش می‌آید. می‌دانم. خانه‌ی عمه‌اش می‌رود.
این را هم می‌دانم که مادر، خواهرها و برادرهایش همه اصفهان زندگی می‌کنند.
زن‌ها، بچه‌ها را فوری دستشویی می‌برند و زود سوار می‌شوند. کسی عُنق ندارد.
اتوبوس راه می‌افتد. همه موبایل به دست خبرها را می‌خوانند.
به پیچ‌های مسیر که می‌رسیم کسی می‌گوید:
«آقای راننده آرومتر برونین. چه خبرتونه؟ کجا می‌خواهین برسین؟»
برمی‌گردم ببینم این صدای نازک و زنانه از کجا می‌آید. نور کم اتوبوس آن‌قدری نیست که تشخیص دهم.
راننده چند کیلومتر دیگر می‌راند.
«پَ آقا این چه وَضِشه؟ تو رو خدا درست رانندگی کن» این دفعه جمله با فعل مفرد است‌. همان صدای زنانه‌ی نازک.
رویم نمی‌شود دوباره برگردم پشت سرم را ببینم.
خیز برمی‌دارم به جلو. با این‌که شیشه‌ی پت و پهن جلوی راننده توی دلم است اما کیلومتر‌شمار را نمی‌بینم. سرعت زیاد را هم متوجه نیستم.
صدا دوباره‌ می‌آید:
«وُی‌ی‌ی الانَ‌ست که پرت شیم تو دره بُ‌خدا. یا ابوالفضل، نمی‌تونی یواش بری پیاده شو یکی دیگه برونه…پَ یَنی خیر سرمون می‌خوایم از موشکای آمریکا و اسراییل فرار کنیم. اِیجوری که تو می‌رونی همین حالا پرت می‌شیم تو دره، دس بالاش نَمیریم، نقص عضو شدن تو شاخشه …»
باز راننده هیچی نمی‌گوید.
صدای ظریف ادامه می‌دهد: «خدایا پَ یکی یه چیزی بگه.»
این دفعه راننده از توی آینه‌ی جلو یه نگاهی می‌کند و می‌گوید: «پَ یَنی جاده پیچ داره نپیچم؟ پَ یَنی می‌گی دَسامو از رو فرمون وردارمو و بذارم اتوبوس خودش بپیچه؟ پَ یَنی سربالایی سر پایینی می‌آد جلوم، بالا نرم پایین نیام؟ پَ یَنی سرعت بیست سی کیلومتر خیلی زیاده؟»
آرام حرف زد راننده. هر چی دقیق می‌شوم نمی‌توانم پی ببرم که راننده با چه سرعتی می‌راند.
صدای ظریف قطع می‌شود.
خوابم نمی‌برد.
می‌ترسم؟ جابجا که بشوم خوابم نمی‌برد یا خودم را گول می‌زنم؟
اتوبوس ساعت ۵ صبح جای دیگری توقف می‌کند. برای دستشویی و نماز. توقف‌گاه نسبتن تمیز است. بیرون از سالن عده‌ای روی نیمکتی نشسته‌اند. راننده هم روی همان نیمکت نشسته است. نگران به نظر می‌رسد. حتمن نگران جان مسافران است.
دوباره با اعظم حرف می‌زنم. برای فروش زمین‌هایش اهواز بوده.
خانم جوانی بسیار چاق با بلوز کرمی و شلوار مشکی شال دور گردنش کفش کرمِ «نایک» و کیف «کَلوین کلاین» یک طرفی روی شانه‌‌اش، به راننده که روی نیمکت نشسته و چای می‌خورد، می‌رسد و با صدای ظریفی می‌گوید: «وُی‌ی‌ی آقای راننده هیجده ساله این مسیرو می‌رم و می‌آم. بُ‌خدا هیش‌وخت کسی این‌جوری با این سرعت نرونده بود.» « وُی‌ی‌ی پَ فکر بقیه نیستی فکر خودت باش. بُ‌خدا…»
راننده در جا می‌گوید: «بُ‌خدا هیشکیَم تا حالا به من ایراد نگرفته. هیچ تصادفیَم نداشتم تا حالا. پَ از این سی و چهار تا مسافر فقط صدا تو باید دربیاد؟ هان؟»

اَی اَی. پس این صدای نازک مال این خانم است؟ او را با اعظم دیدم، موقع دستشویی رفتن. اعظم او را گیتی صدا کرد. خیلی جوانتر از اعظم است. با شوهر و دختر و پسر کوچکش همراه است. گویا شوهرش با شوهر اعظم فامیلند. پس این صدا از گلوی همین خانم درمی‌آمده؟
شوهر گیتی خانم هیچی نمی‌گوید.
این بار سوار که می‌شویم صندلی‌ام را با خانم کنار دست اعظم جابجا می‌کنم و‌ پیش اعظم می‌نشینم.
با هم از‌‌ همه جا حرف می‌زنیم. اعظم بعد از من ازدواج کرد و دو دختر دانشجو دارد. شوهرش لوازم خانگی می‌فروشد.
می‌گوید: «یه باغ نو و مبلمان شده تو حیدر‌آباد خریدیم. نصف پولو دادیم اما باز کم داریم. اومدم اهواز یه تیکه زمین داشتم، از ارث بابام، فروختمش. حالام می‌خوام هر چی طلا دارم‌ بفروشمو و پولِ صاحب باغو بدیم. ایشاالله تا جمعه تحویلمون می‌ده.»
می‌‌گویم: «جنگه، حواستو جم کن کلاه سرت نذارن. طلا و دلار مرتب تو نوسانه.» می‌گوید: «خدا را شکر سه روز پیش پول زمیناییو که فروختم‌ به حسابم اومده.» می‌گویم: «خدا را شکر.»
پدر اعظم وضع مالی خوبی داشت. شوهرش هم پولدار است.

همان‌جا توی اتوبوس قرار می‌گذاریم که بیشتر همدیگر را ببینیم.
هوا روشن روشن شده.
وارد استان اصفهان‌ شده‌ایم. همه خوابند اما من و اعظم بیداریم و حرف می‌زنیم.
دوباره همان صدای ظریف می‌آید. صدای گیتی خانم. این بار با موبایلش:
«الو مُومان پَ گریه می‌کنی؟ بُو‌خدا همین حالا برمی‌گردم اَواز  پیشت. پَ خدایا خودت گفتی برو اصفاهان… خودت گفتی اصفاهان جنگ نیس… به جون دُرسام برمی‌گردم اَ واز… پَ گریه نکن … اصن خودت بیا اصفاهان پیش خودمون…مُومان اگه گریه کنی از همین جا برمی‌گردم جون دُرسام…»
صدای نازک باز هم از این طرف و آن طرف ادامه می‌‌دهد. اصلن فکر نمی‌کند که این‌جا خانه‌ی شخصی نیست، فکر نمی‌کند این‌جا اتوبوس است.
دل و روده‌ی فامیل خودش و شوهرش توی گوش بقیه است.

ساعت ۸ صبح می‌‌رسیم ترمینال صفه. شوهرم دنبالم آمده. اعظم هم منتظر شوهرش است. خداحافظی می‌کنیم.
می‌بینم گیتی‌ خانم با شوهرش و بچه‌هایش سوار اسنپ می‌شوند. ازورودی ترمینال که خارج می‌شویم شوهر اعظم وارد ترمینال می‌شود.
می‌رسیم خانه.
شوهرم اخبار را روشن می‌کند. امریکا تهدید کرده تمام شهرهای ایران را بزند.
تا کوله‌ام را باز کنم و دستی به خانه بکشم صدای غرش هواپیماها را می‌شنوم. آ‌آ‌آی. ای وای خدایا چند جا را زدند. تمام خانه‌ می‌لرزد. انگار خانه می‌خواهد صد تکه شود.
می‌ترسم؟ نه. نه. من که جنگ ایران و عراق را از سر گذرانده‌ام.

تلفن و موبایل‌هاست که صداشان در می‌آید. بچه‌هایم نگرانند‌.
از اهواز هول هولی آمدم. اصفهان بدِ بدترتر است.
شب با دلهره خوابیدیم.

چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
نیمه‌های شب سه بار خانه لرزید. لوستر اتاقم می‌خواست از جا بکند.
آمدم توی هال و یک پتو مسافرتی انداختم روی سرم. شوهرم راه می‌رفت و دلداریم می‌داد. بیش از حد می‌ترسم و می‌لرزم.
صبح شده است. صبحانه‌ای می‌خورم. دست و دلم به ناهار پختن نمی‌رود.
اصفهان مرتب موشک‌باران است.

گوشی‌ام زنگ می‌خورد. شماره اعظم است. تعجب می‌کنم. ترس را در صدایش متوجهم.
می‌گوید: «یه خواهشی دارم. می‌شه امروز بعد از ظهر با هم بریم طلافروشی؟ می‌خوام طلاهامو برا آخرین بار قیمت کنم. اگه وضع این جوری پیش بره یه وقت طلافروشا ببندن. باید تا دو روز دیگه تمام پولو تحویل بدیم تا کلید باغو بگیریم. می‌دونی دلم می‌خواد اگه وضع بدتر از این شه با شوهرم و دخترام بریم باغ خودمون. دوست ندارم هی باغ این و اون بریم. می‌آی باهام؟»
می‌ترسم تو این شرایط بیرون بروم ولی قبول می‌کنم.
قرارمان ساعت چهار عصر شد. چهار‌باغ.

ساعت سه و نیم است که آماده می‌شوم. برای شوهرم توضیح دادم که اعظم خواهش کرده همراهش بروم.
شوهرم کمی اخم کرد و گفت: «اوضاع خیلی بده. تو هم که این قدر می‌ترسی، اما خب چون قول دادی برو. تا هوا هم  تاریک نشده زود برگرد.»
از خانه زدم بیرون.
می‌رسم چهار‌باغ. اعظم نیامده. این پا آن پا می‌کنم. یک خانم چادری نزدیکم شد:
– «اِ اِ اِ تویی اعظم؟ چادری شدی؟»
– «نه. وقتی طلاهامو می‌آرم چادر می‌زنم.»
دست راستش پر النگو است و انگشتر. آستین مانتویش را کشیده رویش و با دست چپش چادر را زیر گلو محکم گرفته.
وارد بازار هنر شدیم. چند مغازه باز بودند.
چهار جفت النگوی پت و پهن یزدی و سه تا زنجیر کلفت و بلند ایتالیایی را که دور دستش پیچانده و سه تا انگشتر درشت توی دستش است. دوباره تکرار می‌کند: «لطفن تو هم خیلی حواستو جم کن موقع وزن کردن و قیمت دادن.»
دم یک مغازه، چهره‌ی آشنایی می‌بینم.  انگار جایی او را دیده‌‌ام، همین یکی دو روزه… اهواز نه اصفهان… خدایا کجا دیده بودمش؟
آهان. یادم آمد. شوهر همان گیتی خانم است.
اعظم هم او را می‌بیند. سلام و علیک گذرایی می‌کنند. رد می‌شویم.
اعظم می‌گوید: «آقا ابراهیم هم تو کار طلاس‌. مغازه چیزی نداره. می‌ره شهرهای اطراف اصفهان و دستی طلا خرید و فروش می‌کنه.»
می‌خواهم چیزی بگویم.
فکرم را می‌خواند: «می‌دونی اول پیش آقا ابراهیم طلاهامو قیمت کردیم اما با اینکه فامیل شوهرمه، از همه کمتر قیمت زد. تُ‌رو خدا می‌بینی؟ هی زد تو سر طلاها که النگوا اینجورن، زنجیرا اونجورن. خوب شد بش نفروختیم. اومدیم چن جا دیگه قیمت کردیم دود از کله‌مون بلند شد. خیلی بی‌انصافه.»
خوشحال می‌شوم که زرنگی کرده و به او نفروخته‌اند.
دو تا مغازه، تقریبن قیمت مشابهی به اعظم می‌دهند. اعظم پول نقد می‌خواهد. جرینگی. یعنی همان‌وقت کارت به کارت کنند برایش.
توی کسادی بازار و بلبشوی جنگ می‌ترسد چک قبول کند. مغازه‌دارها بهش قول دادند.
از بازار هنر آمدیم بیرون. اعظم می‌گوید: «تا هوا تاریک نشده یک سر بریم طلافروشیای خیابان طالقانی؟ ببخشید می‌‌آی تا اون‌جا هم دنبالم؟» مِن مِن می‌کنم. می‌ترسم. اما دوست دارم کمکش کنم. اسنپ می‌گیریم.
صدای غرش هواپیماها می‌آید.
اعظم با دست چپش چادرش را محکم گرفته است.
رسیدیم.
یکراست می‌رویم سراغ طلافروشی که از قبل بالاترین قیمت را داده است.
می‌گوید: «دفعه‌ی قبل با علی اومدم. فروشنده رو‌ می‌شناسیم. خیلی با انصافه. دیگه بار آخرمه. حالا قیمت می‌کنم و فردا پیش از ظهر می‌آم برا فروش‌‌شون.»
یک‌ لحظه چادر اعظم ول شد روی شانه‌هایش. طلاها از زیر آستین مانتویش پیدا می‌شود. مانتو پوشیده و شال روی سرش است. چادرش را دوباره می‌اندازد روی سرش.
فروشنده و یک آقای جوان دیگر که نمی‌دانم شریکش است یا شاگردش، با اعظم سلام و علیک گرمی می‌کنند.
باز هم النگوها زنجیرها و انگشترها را روی یک لفاف تمیز که اعظم دنبالش آورده پهن می‌‌شود.
طلاها خیلی دقیق با نرخ همان ساعت و منهای دستمزد و … محاسبه می‌شود. هر قطعه جدا و دقیق.
دقتم را می‌برم بالا. خود اعظم قیمت هر قطعه را تند و تند می‌نویسد.
قرار شان می‌شود برای فردا پیش از ظهر. شرط‌شان هم تحویل پول برای همانوقت است.
بیرون آمدیم. هوا کاملن تاریک است.
اعظم می‌گوید: «فردا بعد از ظهر کلید باغو  می‌گیریم. اگه اصفهانو بخوان همین‌جوری بزنن، ما نمی‌مونیم، می‌ریم تو باغ خودمون. خدا را شکر راحت شدیم از باغ این و اون رفتن. جنگ ایران و عراق یادته؟ چقدر آواره شدیم؟ اونو پشت سر گذاشتیم نوبت جنگ دوازده روزه شد. دوباره اسیر این طرف و اون طرف شدن شدیم. پدرمون در اومد. متنفرم دیگه بریم باغ و ویلای این و اون. عزیرم تو رو خدا تعارف نکن. تو هم با شوهرت بیا. می‌دونم خودتون باغ دارین اما بیا پیش ما خوش می‌گذره.»
تشکر می‌کنم و دوباره می‌گویم فردا مواظب باشند.
چند هواپیما از بالای سرمان رد می‌شود.
اعظم هول می‌کند. می‌گوید: «ایشاالله فردا بعد از ظهر آینه و قرآن می‌بریم. صب جمعه هم با علی و دخترا می‌ریم. شاید مامانم اینا هم بیان. این جنگ‌ تموم شدنی نیس. خدایا شکرت که این باغو خریدیم.»
اعظم ادامه می‌دهد: «محبتتو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. مرسی که دنبالم اومدی. مامان و خواهرام مخالف فروختن طلاهان. می‌گن علی وضعش خوبه خودش بقیه پول باغو بده. اما می‌دونی حالا این طلاها بمونن تو گاو صندوق چه فایده داره. باغو خریدم که با بچه‌هام کیفشو کنیم.»
خداحافظی می‌کنیم. اعظم پیاده می‌رود. خانه‌اش خیابان شیخ بهایی است، توی یک کوچه. نزدیک خیابان طالقانی و طلافروش‌‌ها.
شب عید است اما شهر خلوت ِخلوت. همه می‌‌ترسند. از بس این دو روزه اصفهان را زده است همه یا باغ‌های اطراف رفته‌اند یا شهرهای دیگر.
تا رسیدم خانه خبری از هواپیماها نیست.
بچه‌هایم مدام زنگ می‌زنند.
شوهرم با ولوم بالا اخبار را دنبال می‌کند. مرا که می‌بیند می‌گوید: «دلواپس شدم دیر کردی؟ موبایلتَم اِشغاله.»
اضافه می‌کند: «چی‌کار کرد این دوستت؟ تو این موقعیت طلا فروختن ریسکه. حواسشونو باید جمع کنن.»
شوهرم ماجرای باغ خریدنش را می‌داند.

نمی‌توانم شام بخورم. اما با زور چند لقمه غذای مانده‌ی ظهر را قورت می‌دهم.
معده‌ی خالی عاقبتش سردرد است برایم.

پنج‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
سحر شده. نمی‌توانم ژست نترسیدن بگیرم. ساعت چهار صبح خانه، عین گهواره‌‌‌ای تکان خورد. شیشه‌ها می‌خواست از قاب‌های‌شان جدا شود. به نظرم آمد الان است که چند تکه شویم.
توی هال نشستم. شوهرم نگران است اما دلداریم می‌دهد.
ترسو شده‌ام؟ می‌ترسم؟
اخبار اصفهان را روی اَپ بله دنبال می‌کنم؛
چند جا را زده‌اند.
تا ۸ صبح بیدارم. بعد خوابم می‌برد. بیهوش بیهوش.
ناگهان از جا می‌پرم. ای‌ وای. ای وای. ساعت نزدیک ۱۲ ظهر است. چه خواب عمیقی رفته‌ بودم.
غرش‌هایی می‌شنوم. وحشتناک و مهیب.
دوباره گوشی به دست می‌شوم و اخبار اصفهان را می‌خوانم:
«خیابان طالقانی، خیالان کاوه، سپاهان‌شهر مورد اصابت قرار گرفتند…  از مردم عزیز می‌خواهیم از تجمع در مکان‌های …»
فریادی می‌کشم. ای‌ وای وای اعظم اعظم اعظم…
خانه‌اش خیابان شیخ بهایی است. آن‌جا هم که نباشد طلا‌فروشی خیابان طالقانی به خانه‌اش خیلی نزدیک است.
شماره‌اش را می‌گیرم. خاموش است. ده بار صد بار.
تلفن خانه‌اش را از قبل دارم. خیلی کم اتفاق می‌افتد به خانه‌اش تلفن کنم. زنگ می‌زنم اشغال است.
بوق بوق بوق اشغال.
عین مرغ سرکنده شده‌ام. پناه بر خدا‌.
خدایا قرار بود اعظم با شوهرش ساعت یازده‌ ونیم تا دوازده برای فروختن طلاهایش برود.
شوهرم با گوشی حرف می‌زند. نمی‌دانم با کی.
ناهار نخورده‌ام. شوهرم ناراحت است. می‌گوید: «خدا رحم کنه. خونه اعظم خانم که دقیقن همون‌جاس. اما حالا تو خودت رو ناراحت نکن. ایشاالله که اونجاها نبودن…»
انگار چیزی را از من پنهان می‌کند. نگرانیم بیشتر می‌شود.
دارم دیوانه می‌شوم.
عصر با شوهرم می‌رویم خانه‌ی اعظم. صلاح نمی‌بیند تنها بروم.
توی راه شوهرم می‌گوید: «می‌دونی دقیقن خیابان طالقانی طرفای طلا‌فروشیا رو زدن.»
آه از نهادم بر می‌آید. پس شوهرم همین را از من پنهان می‌کرد؟
می‌رسیم.
قیامت است از جمعیت. ای وای وای. چه خبر است؟ خانه از بیرون سالم است. کمی خوشحال می‌شوم.
در خانه نیمه باز است و پر از مأمور. نمی‌گذارند کسی بالا برود. با خواهش و اصرار شوهرم می‌رویم بالا.
چند پله‌ که بالا می‌روم صدای شیون دختران اعظم را تشخیص می‌دهم.
پاهایم سست می‌شود. علی آقا را از دور می‌بینم پیشانیش باند‌پیچی است. چشمانش سرخ است و پف‌‌کرده. او هم گریه. می‌کند. سیگار می‌کشد.
مادر و خواهران و آشناهای اعظم را می‌‌بینم اما خودش را نه. همه گریه می‌کنند. مادر شوهر و‌ خواهرهای شوهرش هم، گریه می‌کنند.
خانه‌ی اعظم خیلی بزرگ و زیباست. معلوم است که همه‌ی مبلمانش را با دقت خریده. ساده و شیک. هم چیز منظم. خانه یک طبقه از یک مجتمع سه واحدی است.
گیتی را با شوهرش می‌بینم.
سه روز بیشتر  نیست که از اهواز آمده‌ایم. همدیگر را به خاطر می‌آوریم.
به طرف او می‌روم. لب‌هایم می‌لرزد. پاهایم.
ماجرا را از زبان او می‌شنوم: «ساعت یازده‌ و نیم زن و شوهر از خانه بیرون می‌رن. دخترا تو خونه بودن. علی آقا تا می‌خواد ماشینِ‌شو پارک‌ کنه اعظم زودتر پیاده می‌شه و می‌ره سمت طلا ‌فروشا. پَ یَنی شانسو ببین؟ همون‌وقت همون‌جا موشکبارون می‌‌شه …
علی‌آقا که خودش زخمی شده دیگه اعظمو نمی‌بینه. مغازه‌ی طلا‌فروشی سالم مونده اما فروشنده و همکارش قسم می‌خورن اعظمو ندیدن.»
گیتی ادامه می‌دهد: «می‌دونین فروشنده‌ها راست می‌گن. فقط یکی دیده که اعظم خانوم تو اون غبار و آوار با چادر خاکی و کثیفش به سمت کوچه پس‌کوچه‌های خیابون طالقانی می‌رفته… یکی به مأمورا گفته که یه لحظه دیده که با دست پر النگو و خونی می‌رفته. حالا براش در‌آوردن که فرار کرده… براش در‌آوردن چرا چند دقیقه زودتر از شوهرش به طرف طلافروشی رفته… خُو بگو زن یه خُرده صبر می‌کردی علی آقا بِت برسه خُو دنیا که به آخر نمی‌رسید… والله می‌گن با علی آقا سر خرید این باغ مشکل داشتن…»
دلم نمی‌خواد بقیه‌شو بشنوم. دلم نمی‌خواد گیتی این‌جوری درباره‌ی اعظم حرف بزند.
اعظم بسیار زن شریف و نجیبی‌ست. سال‌هاست اصفهان همدیگر را می‌بینیم. این وصله‌ها به او نمی‌چسبد.
اعظم چه دردی داشت که فرار کند؟ بیچاره خودش زمین‌هایش را فروخت و حالا هم طلاهایش را با رضایت خودش می‌خواست بفروشد.
یادم آمد همان دیروز بعد از ظهر با اعظم که بودم گفت: «علی گفته بعدن پول طلاها را بهت برمی‌گردونم. برام مهم نیس. اما من خودم دلم خواسته زمینو و طلاهامو بفروشمو و یه باغ داشته باشم.» اعظم فقط دلش یک باغ شخصی می‌خواست، که موقع فرار نخواهند باغ این و آن باشند.
صدای ضجه‌ی دختران اعظم یک‌ لحظه قطع نمی‌شود. یکریز می‌گویند: «مامان برگرد مامان تو رو خدا برگرد هر جا هستی،  مامان بیا بیا بیا…»
مادر اعظم سوزناک، گریه می‌کند. همه ایستاده‌اند. کسی نمی‌تواند بنشیند. دو نفر به زور مادر و دختران اعظم را می‌نشانند و آب قند به آن‌ها می‌دهند.
همه دست به دعا هستند که اگر اعظم از ترس، جایی پنهان شده با پای خودش بیاید.
فکر می‌کنم یعنی اعظم با پای خودش کجا رفته؟

تمام خیابان‌های اطرافِ اصابت موشک، پر از پلیس است.
در طول مسیر برگشت به خانه فقط گریه می‌کنم.
به شوهرم می‌گویم: «تا همین دیروز عصر با هم بودیم. اعظم دلش می‌خواس امروز غروب تو باغش باشه. چرا این جوری شد چرا؟»
می‌گوید: «شکایتی از جایی نداشت؟ از شوهرش از فامیل شوهرش؟ از کسی»
می‌گویم: «نه والله. نمی‌دونم. من بعد مدت‌ها تو اتوبوس دیدمش. اما زن بی‌حاشیه‌ایه. بدون هارتُ و پورته. اینو می‌دونم. »
می‌گوید: «آره منم که چند بار ایشونو دیدم خداییش خانم با شخصیتی بودن. اما شاید کسی دزدیده باشتش.»
می‌گویم: «چیزی شنیدی؟ تو رو خدا به من هم بگو.»
می‌گوید:« نه‌ نه. مأمورا می‌گفتن دو نفر تو اون گرد و غبار و طوفان خاک، یه خانمی رو دیدن که با چادر مشکی و پر خاک توی یه کوچه می‌‌رفته. یه لحظه هم دیدن دست راست خانمه از زیر چادر با النگو پیدا شده. خب پس ندزدینش. ناراحت نشو. شاید یه جایی از ترس قایم شده.»
هیچ دلیلی را نمی‌توانم قبول کنم.
بیشتر از جانش، بچه‌هایش را دوست دارد. برای همان‌ها بود که خودش را به آب و آتش زده که باغ شخصی بخرد.

اعظم جان برگرد سر و خانه زندگی‌ات. خدایا به این کابوس پایان بده.

جمعه ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
تا صبح نمی‌خوابیم.
بچه‌هایم فهمیدند. امیدوارم می‌کنند شاید اعظم خانم از ترس جایی پنهان شده باشد.
ناهار می‌پزم. صبحانه هم نخورده‌ام.
به شوهرم می‌گویم برویم تا خانه‌ی اعظم.
می‌ترسم تنها بروم. حالم بد است. خودم را می‌شناسم. نکند غش کنم؟
اما انشاالله که اعظم حالا سالم در خانه‌اش نشسته.
شوهرم مِن‌مِن می‌کند. اما موافقت می‌کند. می‌دانم که نمی‌گذارد تنها بروم. اما دل خودش هم شور می‌زند.
می‌رویم. می‌رسیم.
خانه‌ی اعظم خیلی شلوغ است. جمعیت زیادتری نسبت به دیشب آمده است. همه فامیلِ نزدیک خودش و شوهرش.
دخترها سرُم به دست توی اتاقی هستند. حس گریه ندارند. با مسکن آن‌ها را آرام کرده‌اند.
مادر اعظم با علی آقا زبان به زبان شده‌اند. شدید. مادرش گفته که چرا مواظب اعظم نبوده؟ چه واجب بوده طلا بفروشند تا باغ بخرند و خیلی بگو مگوهای دیگر.
نمی‌توانم بایستم.

شنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
صبح‌ زود بیدار می‌شوم. منتظرم تا شوهرم بیدار شود.
بی‌قرارم.
خدایا این چه حکمتی بود که من، اعظم را تو اتوبوس ببینم؟ چرا می‌خواست برای قیمت کردن طلاهایش، دنبالش باشم؟ نکند به کسی اعتماد نداشته؟ نکند توی بلبشوی موشکباران کسی از او سوءاستفاده کرده؟ نکند کسی از دم منزل آن‌ها را تعقیب می‌کرده تا در یک فرصت طلاها را بدزد؟ اما اعظم خیلی محتاط است.
اما پس چرا بعد از انفجار او را دیده‌اند؟
«اعظم برگرد. اعظم به خاطر دخترانت خودت را نشان بده اعظم به خاطر مادرت… » با خودم زمزمه می‌کنم.
می‌نشینم. بلند می‌شوم. من هم دیوانه شده‌ام.
به شوهرم می‌گویم: «منو ببر دم طلافروشی. خواهش می‌کنم. اونا منو می‌شناسن. منم اونا رو. شاید چیزی بدونن»
می‌گوید: «همه تعطیلن. کجا می‌خوای بری؟»
اصرار کردم. مؤثر بود.
ساعت یازده راه می‌افتیم.
خیابان طالقانی خلوت خلوت است. روزهای عادی غلغله است این خیابان. تعمیرات وسایل‌خانه، وسایل صوتی و برقی، یدکی‌فروش‌ها،  پاساژ لب‌تاپ و موبایل. همیشه‌ی خدا شلوغ است.
اما حالا بیشتر مغازه‌ها بسته‌اند. تک و توک بازند.
ای خدا. چراغ‌ همان مغازه روشن است.
با شوهرم می‌رویم. مشتری در مغازه نیست.  فروشنده‌ها مرا به خاطر می‌آورند. قسم‌شان می‌دهم که اگر اعظم خانم را دیده‌اند بگویند. یکی‌شان قرآن می‌آورد و هر دو دست می‌گذارند که پریروز با این خانمو شوهرش قرار داشته‌اند اما آن‌ها پای‌شان این‌جا نرسیده است.
باور می‌کنم.
حس می‌کنم آقای جوانتر چیزی می‌خواهد بگوید اما صرفنظر می‌کند.
از مغازه می‌آییم بیرون.
جایی دورتر می‌ایستیم. مغازه‌ها زود تعطیل می‌کنند.
آقای جوانتر را می‌بینیم که زودتر بیرون می‌آید و خلاف جهت ما می‌رود. به سرعت به طرفش می‌رویم. دم ماشینش می‌ایستیم.
می‌گویم: «انگار چیزی می‌خواستی بگی. جون عزیزات قسم یک‌خونواده تو هول و وَلان. دارن روانی می‌شن. چیزی دیدی؟»
مرد جوان نگاهی به من و شوهرم می‌کند. می‌گوید: «تو رو خدا منو قاطی ماجرا نکنین. همون پریروز بعد از انفجار مغازه رو فوری بستیم و منم اومدم طرف ماشینم.»
حرفش را می‌خورد.
می‌گویم: «ادامه بده خواهش می‌کنم.»
ادامه می‌دهد: «که اون خانمو دیدم با چادر مشکی. البته دیگه مشکی نبود رنگ‌ِ خاک بود، یه لحظه دستش که پر طلا بود رو دیدم. یه آقایی دنبالش می‌دوید. تو اون گیج و منگی حس کردم غیرعادیَن. دنبالشون رفتم. اما تا توی یه کوچه تونستم تعقیبشون کنم چون بعد شلوغ شد. پلیسا و آتیش‌نشونا اومدن. بخدا من، تا همین جاشُ دیدم.»
گریه می‌افتم جلوی مرد جوان. با التماس می‌گویم: «بیا به مأمورا بگو که این خانمو دیدی با یه آقا. بگو تو رو خدا.
دختراش دارن می‌میرن مادرش خواهراش… به مُرده‌شم راضی شدن. اگه مرده بود این قدر ضجه نمی‌زدن. یکی دو نفر مث خودت با چادر دیدنش.
حرفات شاید کمکی به اونا بکنه. ما هیچی نمی‌گیم، خودت برو به مأمورا بگو.»
شوهرم ادامه می‌دهد: «اسم کوچیکت چیه آقا؟»
می‌گوید: «محسن»
شوهرم می‌گوید: «آقا محسن بیا جوونمردی بکن و خودت به مأمورا اطلاع بده. قول بت می‌دم به هیچ‌کس هیچی نگیم. این خونواده خیلی گناه دارن. پریشونن. دارن دیوونه می‌شن. شاید با این حرفات این خانم زنده باشه و نجاتش بدن. اینو بدون که کمکت جای دوری نمی‌ره، خدا عوضشو بت می‌ده مطمئن باش‌.»
دم شوهرم گرم. کمکم کرد با حرفاش. محسن رو تحت‌تأثیر قرار داد.

یک‌شنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
هنوز خبری از اعظم نیست.
امروز عصر خانه‌‌اش رفتم.
خبر گمشدن یک زن در موشکباران روز پنج‌شنبه همه جا پخش شده است.

دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
اعظم نیست اما خانه‌‌اش غوغاست.
اعظم آب شده رفته تو زمین. نکند تکه تکه شده نکند پودر شده است. اما کسانی او را دیده‌اند با مردی به دنبالش.
تمام شهر فهمیده‌اند.
گریه می‌‌کنم.

سه‌شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دختران اعظم را بیمارستان بستری کرده‌اند از بس که اشک ریخته‌اند، بی‌جان شده‌اند.
مادر و خواهرهای اعظم هم دست کمی از آن‌ها ندارند.

چهارشنبه ۲۰ اسفند
از صبح بیرون می‌روم. محیط خانه را نمی‌توانم تحمل کنم. بی‌اختیار می‌روم سمت خانه‌ی اعظم.
بچه‌ها از بیمارستان آمده‌اند. گیتی خانم را می‌بینم با شوهرش. گیتی و خانم در حال چای ریختن و پذیرایی کردن هستند.
اما نمی‌دانم چرا خیلی از آن‌ها خوشم نمی‌آید. گیتی خانم همان روز اول پشت سر اعظم خیلی حرف زد.

تقریبن همه فکر می‌کنند اعظم یا با پای خودش فرار کرده یا کسانی او را دزدیده‌اند.
شوهرم زنگ می‌زند. می‌گوید: «کجایی؟ زود بیا خونه‌. تو اخبار می‌گفت اصفهان رو امروز می‌‌زنن. زود برگرد.»
از خانه‌ی اعظم می‌آیم بیرون.

پنج‌شنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
بی‌هدف می‌خوابم و بلند می‌شوم.
دم ظهر شوهرم رفت برای خرید، نزدیک خانه‌مان. یک ربع بعد صدای انفجار مهیبی آمد. صدای خرد شدن شیشه‌هایی را می‌شنوم. دلم هُری می‌ریزد پایین. شماره‌ی شوهرم را می‌گیرم. در دسترس نیست.
مانتو و روسری می‌پوشم. دو بار لیز می‌خورم تا از پله‌ها پایین بیایم. صداها تکرار می‌شود. می‌خواهم از خانه بیرون بزنم. نمی‌توانم. پاهایم قدرت حرکت ندارد. لب پله می‌نشینم و با صدای بلند گریه می‌کنم. از شوهرم خبری نیست.
بعد از سی دقیقه آمد. هراسان. چشمانم سیاهی می‌رود.
با سختی از پله‌ها آمدم بالا. شوهرم می‌گوید همین نزدیک‌مان را زده‌اند.
اخبار را می‌خوانم: «اصابت موشک در چهارراه شیخ صدوق.»
یک سوپر با مغازه‌ی تعویض روغنی صافِ زمین شده‌اند. دو نفر در تعویض روغنی و چند خریدار در سوپر، نیست و نابود شده‌اند. بعدن فهمیدیم.
تا شب فقط تلفن جواب می‌دهیم. همه شنیده‌اند که اطراف خانه را زده‌اند نگرانند.
زودتر از هر شب می‌خوابم.‌ دعا می‌‌کنم خوابم ببرد. دعا می‌کنم اعظم پیدا شود.

جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
صبح زنگ می‌زنم خانه‌ی اعظم. می‌دانم کسی جوابگو نیست اما می‌زنم. خیلی زنگ می‌خورد. کسی جواب می‌دهد. از آشناهای اعظم است. خودم را معرفی می‌کنم. صدای هیاهو و همهمه می‌آید.
می‌گویم: «خبری از اعظم خانم نشد؟»
مِن‌مِن می‌کند و می‌گوید: « بله، مگه نمی‌دونین؟ دیروز.»
گوشی را فوری قطع می‌کند.
ای وای من فقط دیروز خانه‌ی اعظم نرفته بودم. خدایا شکرت. خدایا سالم باشد. خدایا دل بچه‌هایش را شاد کردی.
می‌رویم خانه‌ی اعظم. با شوهرم.

***
محسن، زن چادری را همراه با مردی که کاپشن خردلی تنش بوده و کلاه بافتنی قهو‌ه‌ای دیده‌. آن هم از پشت سر. همین.
با اطلاعات محسن نیروی انتظامی استان اصفهان چند کوچه را زیر نظر می‌گیرند‌. مخفیانه.
حتا شوهر و بچه‌ها و فامیل اعظم هم نمی‌دانند. هیچ‌کس.
چند روز بعد یعنی صبح پنج‌شنبه مردی با کاپشن خردلی و کلاه قهو‌ه‌ای تا پایش را از در خانه‌ای بیرون می‌گذارد مامورین محاصره‌اش می‌کنند.
با حفاظت کامل، محسن را به خانه‌ی مظنون می‌آورند و اجازه می‌دهند او فقط پشتِ هیکل مرد را ببیند.
محسن در دم تأیید می‌کند.
تمام خانه زیر و رو شد. خانه قدیمی بود. انبار و زیرزمین جست و جو شد. اتاق‌ها و کمد‌ها. به امید این که اعظم زنده باشد به امید این که این یک آدم ربایی باشد. اما هیچ اثری نبود.

وقتی مأمورین از مظنون در باره‌ی زنش سؤال می‌کنند او خیلی عادی می‌گوید سال‌هاست همسرش مرده.
مرد مظنون شمس‌الدین است. سال‌هاست که زنش مرده‌. همه می‌دانند.
همان‌وقت موبایل شمس‌الدین کنترل می‌‌شود. بارها و بارها کسی زنگ می‌زند. مظنون اجازه ندارد گوشی را بردارد. ساعت یک بعد از ظهر آیفون خانه به صدا در می‌آید. مرد کوتاه قدی می‌آید و تا وارد هال می‌شود مأمورین او را هم دستگیر می‌کنند.
محسن نتوانست مرد کوتاه را شناسایی کند. می‌گفت که یک زن را دنبال مرد خردلی پوش دیده است.
***
اعظم همان لحظه‌ی اصابت موشک مرده است. تکه تکه شده زیر آوارِ دو خانه‌ای که همان‌حوالی طلافروش‌ها خراب شده‌اند. فقط دست پر از طلایش سالم می‌ماند و چادرش که در هوا پرواز می‌کرده.
دو مرد از قبل او را تعقیب می‌کرده‌اند.
در آن بلبشو  یکی از مردها چادر خاکی اعظم را سر می‌کند و دست قطع شده را در دست راستش می‌گیرد و با رفیقش به سمت خانه‌شان در کوچه پسکوچه‌ها می‌روند.
یکی از آن دو مرد صاحبِ آن خانه است و دیگری دوست او.
شمس‌الدین دچار عذاب وجدان شدیدی شد. مقاومت نکرد.
اعتراف کرد که شب قبل از انفجار دوستش به او زنگ زده و از فروش مقدار زیادی طلا در همان نزدیکی‌ها خبر می‌دهد.
نقشه‌ی دزدی زن کشیده می‌شود. می‌خواستند تا زن از کوچه‌ی شیخ بهایی به سمت طالقانی می‌آید خفت‌گیرش کنند. چون روزهای جنگ هم بوده فکر می‌کردند همه جا خلوت است و کسی مزاحم نمی‌شود. غافل از این که زن با شوهرش و ماشین می‌آیند، غافل از این که همان‌وقت همان‌جا موشکباران می‌شود.
اصابت موشک به نفع دو مرد می‌شود. مردی که تلفن زده و اصلن قرار نبوده در خفت‌گیری خودش را نشان دهد. در طوفانِ خاک، دست قطع شده‌ی زن را می‌‌بیند و چادر خاکی او را سر می‌کند و با مرد صاحب‌خانه به طرف خانه می‌دوند.
این خلاصه‌ی ماجرا بود.
دست اعظم پیچیده شده در چندین پلاستیک سیاه از توی فریزر شمس‌الدین در‌آورده شد.
دو مرد دستگیر شدند.

شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیشب که از خانه‌ی اعظم برمی‌گشتیم فقط گریه می‌‌کردم.
صبح بدون انگیزه‌ام. حالم از همه چیز بهم می‌خورد. از همه چیز.
شیطان کیست؟ آدم‌ها کیستند؟
دشمنِ آشکار که به ما رحم ندارد، دشمن پنهانِ چطور؟

***
شب قبل از حادثه، آقا ابراهیم به شوهر اعظم  زنگ می‌زند و دوباره در باره‌ی فروش طلاها می‌پرسد و می‌گوید به خودم بفروشید. علی آقا هم می‌گوید که فکرهای‌شان را کرده‌اند و می‌خواهند به طلا فروش‌خیابان طالقانی بفروشند.
ابراهیم همان روز عصر اعظم و مرا دیده بود و می‌دانست که اعظم تصمیمش جدی است.
مرد دوم ابراهیم شوهر گیتی بود که این نقشه‌ی شوم را کشیده بود.
درست است که موشک سبب مرگ اعظم بود اما برای ابراهیم کار بهتر و آسانتر شد.
دست قطع شده‌ی زن بیچاره را زیر چادر خاکی‌اش می‌گیرد و با مرد صاحب‌خانه به طرف خانه می‌روند.
***
عجب که ابراهیم را هر روز خانه‌ی اعظمِ بیچاره می‌دیدم. ریلکس و عادی‌. در حال پذیرایی.
نمی‌دانم ضجه‌های دختران اعظم را نمی‌دید. تمام خانواده‌ی اعظم به پیدا شدن مرده‌اش هم راضی شده بودند. او می‌دید و دم نمی‌زد. قساوتش تا چه حد بود؟
ابراهیم می‌خواست آب‌ها که از آسیب بیفتد ترتیب آن‌همه طلا را بدهد. او مغازه‌ای چیزی نداشت. همین‌جوری خرید و فروش طلا می‌کرد. مطمئن بود کسی شک نمی‌کند.
دست اعظم به باغ نرسید به خاک رسید.
دستش را در باغ رضوان اصفهان به خاک سپردند.

تیر ۱۴۰۵
طلاهای اعظم برگردانده شد اما از سرنوشت باغ خبری ندارم.
هنوز سردرگمم. بدنم می‌لرزد. وای به حال خانواده‌ی اعظم.
می‌دانم که همه‌شان روزهای بدی را می‌گذرانند.
گیتی خانم درخواست طلاق کرد. همان روزها. گفته که دیگر نمی‌تواند با چنین آدم پلیدی زندگی کند.

چرا اعظم از من خواست برای قیمت کردن طلاهایش همراهش باشم؟ زن بیچاره به دلش افتاده بود که اتفاقی برایش می‌افتد؟ می‌خواسته من پیگیر گمشدنش و پیدا شدن طلاهایش بشوم؟ نمی‌دانم.نمی‌دانم.

کاش آن شب به اتوبوس اصفهان نرسیده بودم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

3 اسفند 1403

3 اسفند 1403

31 اردیبهشت 1402

31 اردیبهشت 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *