یک بوس خیلی کوچولو

عصری اولین جلسه‌ی حلقه‌ی چخوف برگزار شد، با جمعی از همسفران زلالِ مدرسه نویسندگی.

 

با قصه‌یی از خودِ چخوف آغازیدیم: «بوسه»؛ از آثار سرآمد اما کم‌ترخانده‌شده‌ی او در ایران؛ ماجرای یک نظامیِ یالقوز و سینگل‌به‌گور که اتفاقی سر از یک مهمانی درمی‌آورد و توی تاریکی یکی از اتاق‌ها، ناخاسته و ناگهانی، زنی ناشناس می‌بوسدش. حالا مگر این بابا ول‌کن ماجراست. تو گویی می‌خاهد آن تکه‌ی صورتش را قاب کند بزند دیوار. بقیه‌ی داستان اثرِ همان بوس است بر شخصیتی که دیگر نمی‌تواند هیچ چیز را مثل قبل ببیند: طبیعت در نظرش زیباتر شده و کارش ملال‌انگیزتر. بله،‌ یک نیمچه‌بوس هم می‌تواند یکی را به‌کل دگرگون کند،‌ اگر قبلش زمینه‌ی کافی را در شخصیت ایجاد کرده باشی که چخوف به‌نیکی از پسش برآمده.

 

یکی از بهترین نوشته‌ها درباره‌ی این قصه را راجیمز وود که می‌گوید: «بوسه داستانی درباره‌ی داستان است و به ما یادآوری می‌کند که یکی از تعاریف داستان می‌شود این باشد که داستان همیشه موجب پدیدآمدن داستان‌های بیشتر می‌شود.*» و این در اشاره به پاره‌ی تکان‌دهنده‌یی از داستان می‌گوید که به باز به تعبیر خود وود «نویسنده باید چقدر اهل توجه جدی باشد که تا بتواند این جملات را بنویسد.» در اشاره که قهرمانِ قصه ماجرای بوسه را برای هم‌خدمتی‌هایش تعریف می‌کند و ناگاه حیرت می‌کند از ناتوانی‌اش در بیان ماجرایی که توی ذهنش حکایت عشقیِ بزرگی‌ست:‌ «او ماجرای بوسه را مفصل تعریف کرد، ولی بعد از یک دقیقه ساکت شد. یک دقیقه طول کشید تا همه‌چیز را تعریف کند و متحیر شد که زمان لازم برای تعریف داستانش چقدر کم بوده است: فکر می‌کرد تا صبح طول می‌کشد.**»

 

شاید قصه‌‌های چخوف را دوست داریم چون قصه‌ی معمولی آدم‌های معمولی است، به‌زعم من بهترین‌هایش قصه‌ی عاشقانه‌ی معمولیِ معمولی‌ترین‌هاست. اصلن جز این است که دردناک‌ترین عشق‌ها همین معمولی‌ترین عشق‌هاست که معمولی‌ترین هم تجربه می‌کنند؟

 

 

*نزدیک‌ترین چیز به زندگی، ترجمه‌ی سعید مقدم، ص۳۳

**بوسه، ترجمه‌ی بهاره نوبهار، ص۵۹

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

29 مرداد 1404

29 مرداد 1404

7 خرداد 1403

7 خرداد 1403

28 آبان 1403

28 آبان 1403

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *