شعری به نثر، نثری به شعر

 

علیرضا عامری نوشته بود:

«آی شعر

یک موی تو را به هزار نثر نمی‌دهم»*

 

اما باز کردن پای شعر به نثر این نیست که تعبیرهای باسمه‌یی و کیلوکیلو قید و صفت را بریزی توی متن و دلنوشته‌های نارسی بسازی که حتا از این مثال هم بدتر است:

«در آن غروب غم‌انگیز که تمام غمِ عالم در قلب بی‌قرار من ریخته بود، آه که نمی‌دانستم زخم‌های دردناکم را چگونه تاب بیاورم و در خود نشکنم…»

 

شعر به نثر می‌آید اگر تلقی متفاوتی از شعر داشته باشیم؛ بدانیم که شعر دشمن عادت است، و تنها کلامی شانس شعر شدن دارد که بر عادت‌ها بشورد و اذهان عادت‌زده را برآشوبد.

 

حالا ببین اینجا نثر چگونه زلفش را گره زده به شعر:

 

«نازی اما ایستاده کنار دیوار به بابا نگاه می‌کرد که لَخت و خسته و مرده و بی‌حال و رمق، لنگ‌لنگان، سر افتاده پایین، شرمگین و پشیمان، باز و تکیه‌داده به دست‌های دو پلیس دو طرفش، بی‌اینکه کلامی حرف بزند، یا حرکتی بکند، آرام آرام، بی اراده و بی‌هدف، می‌رفت. انگار بال‌هایش شکسته بود. کشیده می‌شد و می‌رفت. مثل مِیّت، مثل برف، مثل باد، مثلِ مِه مثل سوز سرد، با سوز سرد و مه و باد و برف می‌رفت. مثل قاصدکی می‌غلتید و می‌رفت…»**

بنگرید به تکرارهای خلاقانه‌ در بندِ بالا که صرفن سالادی از مترادف‌ها نیست. کلمات «کار»‌می‌کنند. ازدحامشان بیانگرِ تشویش صحنه است؛ با هول و و ولا در رفت و آمدند: «مثل مِیّت، مثل برف، مثل باد، مثلِ مِه مثل سوز سرد، با سوز سرد و مه و باد و برف می‌رفت.»

 

 

⛓️ پیشنهاد: شما می‌توانید به دوره‌ی جدید شعرماهی بپیوندید

 

*گیومه‌های سرگردان، ص۱۴

**محمود گلابدره‌یی، دال، ص۲۹۵

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

17 اردیبهشت 1396

17 اردیبهشت 1396

18 فروردین 1398

18 فروردین 1398

28 اسفند 1395

28 اسفند 1395

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *